پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)
شنبه 18 دی 1389 2:50 PM
ولی بالأخره اسرار آن طور که باید مخفی بماند مخفی نمی ماند. از نظر ما که شیعه هستیم، اسرار این قضیه تا حدود زیادی روشن است. در اخبار و روایات ما - یعنی درنقل های تاریخی که از طریق علمای شیعه رسیده است نه روایاتی که بگوئیم از ائمه نقل شده است - مثل آنچه که شیخ مفید در کتاب «ارشاد» نقل کرده و آنچه- از او بیشتر- شیخ صدوق در کتاب »عیون اخبار الرضا» نقل کرده است، مخصوصا در «عیون اخبار الرضا» نکات بسیار زیادی از مسئله ی ولایتعهدی حضرت رضا هست....
قبل از این که به این تاریخ های شیعی استناد کرده باشم، در درجه ی اول کتابی از مدارک اهل تسنن را مدرک قرار می دهم و آن، کتاب «مقاتل الطالبیین» ابوالفرج اصفهانی است. ابوالفرج اصفهانی از اکابر مورخین دوره ی اسلام است. او اصلا اموی و ازنسل بنی امیه است، و این از مسلمات می باشد... او در این کتاب، تاریخچه قیام های علویین و شهادت ها و کشته شدنهای اولاد ابی طالب اعم از علویین و غیرعلویین را- که البته بیشترشان علویین هستند- جمع آوری کرده است که این کتاب اکنون در دست است.
در این کتاب حدود ده صفحه را اختصاص داده به حضرت رضا، و جریان ولایتعهدی ی] حضرت رضا را نقل کرده، که وقتی ما این کتاب را مطالعه می کنیم می بینیم با تاریخچه هایی که علمای شیعه به عنوان تاریخچه نقل کرده اند خیلی وفق می دهد؛ مخصوصا آنچه که در «مقاتل الطالبیین » آمده با آنچه که در «ارشاد» مفید آمده- این دو را با هم تطبیق کردم - خیلی به هم نزدیک است، مثل این است که یک کتاب باشند، چون گویا سندهای تاریخی هر دو به منابع واحدی می رسیده است بنابراین مدرک ما در این مسئله تنها سخن علمای شیعه نیست.
مسائل مشکوک
انگیزه ی مأمون
حال برویم سراغ انگیزه های مأمون، ببینیم مأمون را چه چیز وادار کرد که این موضوع (را مطرح کند؟) آیا مأمون واقعا به این فکر افتاده بود که کار را واگذار کند به حضرت رضا که اگر خودش مرد یا کشته شد خلافت به خاندان علوی و به حضرت رضا منتقل شود؟ اگر چنین اعتقادی داشت آیا این اعتقادش تا نهایت امر باقی ماند ؟ با این (2) که مأمون در ابتدای امر صمیمیت داشت ولی بعد پشیمان شد؟
احتمال اول
فرض اول (3)
فرض اول آن است که بگوئیم مأمون تا نهایت امر بر اعتقادش باقی ماند در این صورت باید قبول نکنیم که مأمون، حضرت رضا را مسموم کرده، بلکه باید حرف کسانی را قبول کنیم که می گویند: حضرت رضا علیه السلام به اجل طبیعی از دنیا رفتند.
از نظر علمای شیعه این فکر که مأمون از اول حسن نیت داشت و تا آخر هم بر حسن نیت خود باقی بود مورد قبول نیست. بسیاری از فرنگی ها چنین اعتقادی دارند، معتقدند که مأمون واقعا شیعه بود، واقعا معتقد و علاقه مند به آل علی بود.
مأمون و تشیع
مأمون عالم ترین خلفا و بلکه شاید عالم ترین سلاطین جهان است. در میان سلاطین جهان شاید عالم تر، دانشمندتر و دانش دوست تر (4) از مأمون نتوان پیدا کرد . و این که در مأمون تمایل روحی و فکری هم به تشیع بوده باز بحثی نیست، چون مأمون نه تنها در جلساتی که حضرت رضا شرکت می کردند و شیعیان حضور داشتند دم از تشیع می زده است، ( در جلساتی که اهل تسنن حضور داشته اند نیز چنین بوده است ) .
«ابن عبدالبر» که یکی از علمای معروف اهل تسنن است این داستانی را که در کتب شیعه هست، در آن کتاب معروفش نقل کرده است که روزی مأمون چهل نفر از اکابر علمای اهل تسنن در بغداد را احضار می کند که صبح زود بیائید نزد من. صبح زود می آید از آنها پذیرایی می کند. و می گوید: من می خواهم با شما در مسئله ی خلافت بحث کنم. مقداری از این مباحثه را آقای ( محمدتقی) شریعتی در کتاب «خلافت و ولایت» نقل کرده اند. قطعا کمتر عالمی از علمای دین را من دیده ام که به خوبی مأمون در مسئله ی خلافت استدلال کرده باشد؛ با تمام اینها در مسئله ی خلافت امیرالمؤمنین مباحثه کرد و همه را مغلوب نمود.
در روایات شیعه هم آمده است، و مرحوم آقا شیخ عباس قمی نیز در کتاب « منتهی الآمال» نقل می کند که شخصی از مأمون پرسید که تو تشیع را از کی آموختی؟ گفت: از پدرم هارون.
می خواست بگوید: پدرم هارون هم تمایل شیعی داشت. بعد داستان مفصلی را نقل می کند، می گوید: پدرم تمایل شیعی داشت، به موسی بن جعفر چنین ارادت داشت، چنین علاقه مند بود، چنین و چنان بود، ولی در عین حال با موسی بن جعفر به بدترین شکل عمل می کرد. من یک وقت به پدرم گفتم: تو که چنین اعتقادی درباره ی این آدم داری پس چرا با او این جور رفتار می کنی؟ گفت «الملک عقیم» (مثلی است در عرب) یعنی ملک، فرزند نمی شناسد تا چه رسد به چیز دیگر. گفت: پسرک من! اگر تو که فرزند من هستی با من بر سر خلافت به منازعه برخیزی، آن چیزی را که چشمانت در او هست از روی تنت برمی دارم، یعنی سرت را از تنت جدا می کنم.
پس در این که در مأمون تمایل شیعی بوده شکی نیست، منتها به او می گویند: « شیعه ی امام کش» مگر مردم کوفه تمایل شیعی نداشتند و امام حسین را کشتند؟! و در این که مأمون مرد عالم و علم دوستی بوده نیز شکی نیست و این سبب شده که بسیاری از فرنگی ها معتقد بشوند که مأمون روی عقیده و خلوص نیت، ولایتعهدی ی را به حضرت رضا تسلیم کرد و حوادث روزگار مانع شد، زیرا حضرت رضا به اجل طبیعی از دنیا رفت و موضوع منتفی شد. ولی این مطلب البته از نظر علمای شیعه درست نیست، قرائن هم برخلاف آن است . اگر مطلب تا این مقدار صمیمی و جدی می بود عکس العمل حضرت رضا علیه السلام در مسئله ی قبول ولایتعهدی ی به این شکل نبود که بود. ما می بینیم حضرت رضا علیه السلام قضیه را به شکلی که جدی باشد تلقی نکرده اند.
فرض دوم
بر فرض دیگر - که این فرض خیلی بعید نیست چون امثال «شیخ مفید» و «شیخ صدوق» آن را قبول کرده اند - این است که مأمون در ابتدای امر صمیمت داشت ولی بعد پشیمان شد. در تاریخ هست- همین ابوالفرج هم نقل می کند، و شیخ صدوق مفصل ترش را نقل می کند شیخ مفید هم نقل می کند- که مأمون وقتی که خودش این پیشنهاد را کرد گفت: زمانی برادرم امین مرا احضار کرد ( امین خلیفه بود و مأمون با این که قسمتی ازملک به او واگذار شده بود ولیعهد هم بود ) من نرفتم و بعد لشکری فرستاد که مرا دست بسته ببرند.
از طرف دیگر در نواحی خراسان قیام هایی شده بود و من لشکر فرستادم، در آنجا شکست خوردند، در کجا چنین شد و شکست خوردیم، و بعد دیدم روحیه ی سران سپاه من هم بسیار ضعیف است؛ برای من دیگر تقریبا جریان قطعی بود که قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت، کت بسته تحویل او خواهند داد و سرنوشت بسیار شومی خواهم داشت.
روزی بین خود و خدای خود توبه کردم - به آن کسی که با او صحبت می کند اتاقی را نشان میدهد و می گوید- در همین اتاق دستور دادم که آب آوردند، اولا بدن خودم را شستشو دادم ، تطهیر کردم ( نمی دانم کنایه از غسل کردن است یا همان شستشوی ظاهری) سپس دستور دادم لباسهای پاکیزه ی سفید آوردند و در همین جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار رکعت نماز بجا آوردم و بین خود و خدای خود عهد کردم (نذر کردم) که اگر خداوند مرا حفظ و نگهداری کند و بر برادرم پیروز گرداند، خلافت را به کسانی بدهم که حق آنهاست؛ و این کار را با کمال خلوص قلب کردم . از آن به بعد احساس کردم که گشایشی در کار من حاصل شد، بعد از آن در هیچ جبهه ای شکست نخوردم، در جبهه ی سیستان افرادی را فرستاده بودم، خبر پیروزی آنها آمد، بعد طاهر بن الحسین را فرستادم برای برادرم، او هم پیروز شد، هی پیروزی و پیروزی، و من چون از خدا این استجابت دعا را دیدم، می خواهم به نذری که کردم و به عهدی که کردم وفا کنم.
شیخ صدوق و دیگران قبول کرده اند، می گویند:
قضیه همین است، انگیزه ی مأمون فقط همین عهدونذری بود که در ابتدا با خدا کرده بود. و علت (5) این که حضرت رضا ( از قبول ولایتعهد ی امتناع کرد از این جهت بود که می دانست که او تحت تأثیر احساسات آنی قرار گرفته و بعد پشیمان می شود، شدید هم پشیمان می شود.
البته بیشتر علما با این نظر شیخ صدوق و دیگران موافق نیستند و معتقدند که مأمون از اول حسن نیت نداشت و یک نیرنگ سیاسی در کار بود. حال نیرنگ سیاسیش چه بود ؟ آیا می خواست نهضت های علویین را به این وسیله فرو بنشاند؟ و آیا می خواست به این وسیله حضرت رضا را بدنام کند؟ چون اینها در کنار که بودند . به صورت یک شخص منتقد بودند. خواست حضرت را داخل دستگاه کند و بعد ناراضی درست کند، همین طور که در سیاستها، اغلب این کار را می کنند، برای این که یک منتقد فعال وجیه المله ای را خراب کنند می آیند پستی به او می دهند و بعد درکار او خرابکاری می کنند؛ از یک طرف پست به او می دهند و از طرف دیگر در کارهایش اخلال می کنند تا همه ی کسانی که به او طمع بسته بودند از او برگردند.
در روایات ما این مطلب هست که حضرت رضا در یکی از سخنانشان به مأمون فرمودند: « من می دانم تو می خواهی به این وسیله مرا خراب کنی« که مأمون عصبانی و ناراحت شد و گفت: این حرفها چیست که تو می گوئی؟! چرا این نسبت ها را به ما می دهی؟!
احتمال دوم (6)
احتمال دیگر این است که اساسا مأمون در این قضیه اختیاری نداشته، ابتکار از مأمون نبوده، ابتکار از فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مأمون بوده است (7) که آمد به مأمون گفت: پدران تو با آل علی بد رفتار کردند، چنین کردند، حالا سزاوار است که تو افضل آل علی را که امروز علی بن موسی الرضا است بیاوری و ولایتعهدی ی را به او واگذار کنی، مأمون قلبا حاضر نبود اما چون فضل این را خواسته بود چاره ای ندید.
باز بنابراین فرض که ابتکار از فضل بود، فضل چرا این کار را کرد؟ آیا فضل شیعی بود؟ روی اعتقاد به حضرت رضا این کار را کرد؟ یا نه، او روی عقاید مجوسی خود باقی بود، خواست عجالتا خلافت را از خاندان عباس بیرون بکشد، و اصلا می خواست با اساس خلافت بازی کند، و بنابراین با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود؛ و لهذا اگر نقشه های فضل عملی می شد خطرش بیشتر از خلافت خود مأمون بود. چن مأمون بالأخره هر چه بود یک خلیفه ی مسلمان بود ولی اینها شاید می خواستند اساسا ایران را از دنیای اسلام مجزا کنند و ببرند به سوی مجوسیت.
اینها همه سئوال است که عرض می کنم، نمی خواهم بگویم که تاریخ یک جواب قطعی به اینها می دهد.
فرض اول (7)
بعضی- که البته این احتمال خیلی ضعیف است گویا این که افرادی مثل «جرجی زیدان» و حتی «ادوارد براون» قبول کرده اند- می گویند: اصلا فضل به سهل شیعه بوده ( و در این موضوع) حسن نیت داشت و می خواست واقعا خلافت را ( به خاندان علوی ) منتقل کند.
ولی (8) این حرف هم، حرف صحیح و درستی نیست ( زیرا ) با تواریخ تطبیق نمی کند. اگر فضل بن سهل آن چنان صمیمی می بود واقعا می خواست تشیع را بر تسنن پیروزی بدهد عکس العمل حضرت رضا در مقابل ولایتعهدی ی این جور نبود که بود، و بلکه در روایات شیعه و در تواریخ شیعه زیاد آمده است که حضرت رضا علیه السلام با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلکه بیشتر از آن که با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را یک خطر به شمار می آورد و گاهی به مأمون هم می گفت که از این بترس، این و برادرش بسیار خطرناکند؛ و نیز دارد که فضل بن سهل نیز علیه حضرت رضا خیلی سعایت می کرد.
به بیان دیگر (9) اگر این فرض صحیح باشد باید حضرت رضا با فضل بن سهل همکاری کند، به جهت این که وسیله کاملا آماده شده است که خلافت منتقل شود به علویین، و حتی نباید بگوید: من قبول نمی کنم تا تهدید به قتلش کنند و بعد هم که قبول کرد بگوید باید جنبه ی تشریفاتی داشته باشد، من در کارها مداخله نمی کنم، بلکه باید جدا قبول کند، در کارها هم مداخله نماید و مأمون را عملا از خلافت خلع ید کند.
البته اینجا یک اشکال هست و آن این که اگر فرض هم کنیم که با همکاری حضرت رضا و فضل بن سهل می شد مأمون را از خلافت خلع کرد، چنین نبود که دیگر اوضاع خلافت رو به راه باشد، چون خراسان جزئی از مملکت اسلامی بود، همین قدر که به مرز وی می رسیدیم، از آنجا به آن طرف، یعنی قسمت عراق که قبلا دارالخلافه بود ، و نیز حجاز و یمن و مصر و سوریه وضع دیگری داشت؛ آنها که تابع تمایلات مردم ایران و مردم خراسان نبودند و بلکه تمایلاتی بر ضد اینها داشتند؛ یعنی اگر فرض هم می کردیم که این قضیه به همین شکل بود و عملی می شد، حضرت رضا در خراسان خلیفه بود، بغداد در مقابلش محکم می ایستاد، هم چنان که تا خبر ولایتعهدی ی حضرت رضا به بغداد رسید و بنی العباس در بغداد فهمیدند که مأمون چنین کاری کرده است فورا نماینده ی مأمون را معزول کردند و با یکی از بنی العباس به نام «ابراهیم بن شکله» - با این که صلاحیتی هم نداشت- بیعت کردند و اعلام طغیان نمودند، گفتند: ما هرگز زیر بار علویین نمی رویم، بغداد قیام می کرد، و به دنبال آن خیلی جاهای دیگر نیز قیام می کردند. ولی این یک فرض است و تازه فرض درست نیست. یعنی این حرف قابل قبول نیست که فضل بن سهل ذوالریاستین شیعی بود و روی اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنین کاری کرد.
اولا، این که ابتکار از او باشد محل تردید است.
ثانیا ، به فرض این که ابتکار از او باشد، این که او احساسات شیعی داشته باشد، سخت محل تردید است.
فرض دوم
آنچه احتمال بیشتر قضیه است، این است که فضل بن سهل که تازه مسلمان شده بود می خواست به این وسیله ایران را برگرداند به ایران قبل از اسلام، (10) فکر کرد الآن ایرانی ها قبول نمی کنند چون واقعا مسلمان و معتقد به اسلام هستند و همین قدر که اسم مبارزه ی با اسلام در میان بیاید با او مخالفت می کنند. با خود اندیشید که کلک خلیفه ی عباسی را به دست مردی که خود او وجهه ای دارد بکند، حضرت رضا را عجالتا بیاورد روی کار و بعد ایشان را ازخارج دچار دشواری هایی مخالفت بنی العباس کند، و از داخل هم خودش زمینه را فراهم نماید برای برگرداندن ایران به دوره ی قبل از اسلام و دوره ی زردشتی گری .
اگر این فرض درست باشد، در اینجا وظیفه ی حضرت رضا علیه السلام همکاری با مأمون است برای قلع و قمع کردن خطر بزرگ تر؛ یعنی خطر فضل بن سهل برای اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است برای اسلام، زیرا بالأخره مأمون هر چه هست یک خلیفه ی مسلمان است.
یک مطلب دیگر را هم باید عرض کنم و آن این است که ما نباید این جور فکر کنیم که همه ی خلفایی که با ائمه مخالف بودند یا آنها را شهید کردند در یک عرض هستند، بنابراین چه فرقی میان یزید بن معاویه و مأمون است؟
تفاوت از زمین تا آسمان است. مأمون در طبقه ی خودش یعنی در طبقه ی خلفا و سلاطین، هم از جنبه ی علمی و هم از جنبه های دیگر یعنی حسن سیاست، عدالت نسبی و ظلم نسبی، و از نظر حسن اداره و مفید بودن به حال مردم، از بهترین خلفا و سلاطین است. مردی بود بسیار روشنفکر . این تمدن عظیم اسلامی که امروز مورد افتخار ماست به دست همین هارون و مأمون به وجود آمد، یعنی اینها یک سعه ی نظر و یک روشنفکری فوق العاده داشتند که بسیاری از کارهائی که کردند امروز اسباب افتخار دنیای اسلام است. مسئله ی «الملک عقیم» و این که مأمون به خاطر ملک و سلطنت بر ضد عقیده ی خودش قیام کرد و همان امامی را که به او اعتقاد داشت مسموم کرد یک مطلب است، و سایر قسمت ها مطلب دیگر.
به هر حال اگر واقعا مطلب این باشد که مسئله ی ولایتعهدی ی ابتکار فضل بن سهل بوده و فضل بن سهل نیز همین طور که قرائن نشان می دهد ( سوء نیت داشته است، در این صورت امام می بایست طرف مأمون را بگیرد) .
روایات ما این مطلب را تأیید می کند که حضرت رضا علیه السلام از فضل بن سهل بیشتر تنفر داشت تا مأمون ، و در مواردی که میان فضل بن سهل و مأمون اختلاف پیش می آمد، حضرت طرف مأمون را می گرفت.
در روایات ما هست که «فضل بن سهل» و یک نفر دیگر به نام «هشام بن ابراهیم » آمدند نزد حضرت رضا و گفتند که خلافت حق شماست، اینها همه شان غاصبند، شما موافقت کنید ، و ما مأمون را به قتل می رسانیم و بعد شما رسما خلیفه باشید . حضرت به شدت این دو نفر را طرد کرد، که اینها بعد فهمیدند که اشتباه کرده اند، فورا رفتند نزد مأمون، گفتند: ما نزد علی بن موسی بودیم، خواستیم او را امتحان کنیم، این مسئله را به او عرضه داشتیم تا ببینیم که او نسبت به توحسن نیت دارد یا نه، دیدیم نه، حسن نیت دارد. به او گفتیم: بیا با ما همکاری کن تا مأمون را بکشیم، او ما را طرد کرد . و بعد حضرت رضا در ملاقاتی که با مأمون داشتند- و مأمون هم سابقه ی ذهنی داشت - قضیه را طرح کردند و فرمودند: اینها آمدند و دروغ می گویند، جدی می گفتند؛ و بعد حضرت به مأمون فرمود که از اینها احتیاط کن. مطابق این روایات، علی بن موسی الرضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون بالاتر و شدیدتر می دانسته است.
بنابراین فرض ( که ابتکار ولایتعهدی ی از فضل بن سهل بوده است ) (11) حضرت رضا این ولایتعهدی را که به دست این مرد ابتکار شده است خطرناک می داند، می گوید: نیت سوئی در کار است، اینها آمده اند مرا وسیله قرار دهند برای برگرداندن ایران از اسلام به مجوسی گری.
پس ما روی فرض صحبت می کنیم. اگر ابتکار از فضل باشد و او واقعا شیعه باشد ( آن طوری که برخی از مورخین اروپایی گفته اند) حضرت رضا باید با فضل همکاری می کرد علیه مأمون؛ و اگر این روح زردشتی گری در کار بوده، برعکس باید با مأمون همکاری می کرد علیه اینها تا کلک اینها کنده شود.
روایات ما این دوم را بیشتر تأیید می کند، یعنی فرضا هم ابتکار از فضل نبوده، این که حضرت رضا با فضل میانه ی خوبی نداشت و حتی مأمون را از خطر فضل می ترساند، از نظر روایات امر مسلمی است.
احتمال سوم
الف. جلب نظر ایرانیان (12)
احتمال دیگر این است که ابتکار از خود مأمون بود و مأمون از اول صمیمیت نداشت و به خاطر یک سیاست ملک داری این موضوع را در نظر گرفت. آن سیاست چیست؟
بعضی گفته اند: جلب نظرایرانی ها، چون ایرانی ها عموما تمایلی به تشیع و خاندان علی علیه السلام داشتند و از اول هم که علیه عباسی ها قیام کردند تحت عنوان «الرضا (یاالرضی) منم آل محمد»قیام کردند و لهذا به حسب تاریخ - نه به حسب حدیث - لقب «رضا» را مأمون به حضرت رضا داد، یعنی روزی که حضرت را به ولایتعهدی ی نصب کرد گفت که بعد از این، ایشان را به لقب «الرضا» بخوانید، می خواست آن خاطره ی ایرانی ها را از حدود نود سال پیش که تحت عنوان «الرضا من آل محمد» یا «الرضی من آل محمد» قیام کردند زنده کند که ببینید ! من دارم خواسته ی هشتاد نود ساله ی شما را احیاء می کنم، آن کسی که شما می خواستید من او را آوردم؛ ( و با خود) گفت: فعلا ما آنها را راضی می کنیم، بعدها فکر حضرت رضا را می کنیم.
و این مسأله هم هست که مأمون یک جوان بیست و هشت ساله و کمتر از سی ساله است، و حضرت رضا علیه السلام سنشان در حدود پنجاه سال است ( و به قول شیخ صدوق و دیگران حدود چهل و هفت سال ، که شاید همین حرف درست باشد)، مأمون پیش خود می گوید: به حسب ظاهر، ولایتعهدی این آدم برای من خطری ندارد، حداقل بیست سال از من بزرگتر است، گیرم که این چند سال هم بماند، او قبل از من خواهد مرد.
پس یک نظر هم این است که گفته اند: (طرح مسئله ی ولایتعهدی حضرت رضا) سیاست مأمون بود، ابتکار از خود مأمون بود و او نظر سیاسی داشت و آن، آرام کردن ایرانی ها و جلب نظر آنها بود.
ب. فرو نشاندن قیام های علوییان
بعضی (برای این سیاست مأمون) علت دیگری گفته اند و آن فرونشاندن قیام های علویین است. علویون خودشان یک موضوعی شده بودند؛ هر چند سال یکبار- و گاهی هر سال - از یک گوشه ی مملکت یک قیامی می شد که رأس آن یکی از علویون بود. مأمون برای این که علویین را راضی کند و آرام نگاه دارد و یا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح کرده باشد ( دست به این کار زد) . وقتی که رأس علویون را بیاورد در دستگاه خودش، قهرا آنها می گویند: پس ما هم سهمی در این خلافت داریم، حالا که سهمی داریم برویم آنجا ؛ کما این که مأمون خیلی از اینها را بخشید با این که از نظر او جرمهای بزرگی مرتکب شده بودند؛ از جمله «زید النار» برادر حضرت رضا را عفو کرد . با خود گفت: بالأخره راضی شان کنم و جلوی قیام های اینها را بگیرم . در واقع خواست یک سهم به علویین در خلافت بدهد که آنها آرام شوند، و بعد هم مردم دیگر را دور آنها متفرق کند. یعنی علویین را به این وسیله خلع سلاح نماید که دیگر هرجا بخواهند بروند دعوت کنند که ما می خواهیم علیه خلیفه قیام کنیم، مردم بگویند: شما که الآن خودتان هم در خلافت سهیم هستید، حضرت رضا که الآن ولیعهد است، پس شما علیه حضرت رضا می خواهید قیام کنید؟!
ج. خلع سلاح کردن حضرت رضا علیه السلام
احتمال دیگر در باب سیاست مأمون که ابتکار از خودش بوده و سیاستی در کار بوده، مسئله ی خلع سلاح کردن خود حضرت رضا است و این در روایت ما هست که حضرت رضا علیه السلام روزی به خود مأمون فرمود: «هدف تو این است ».
می دانید وقتی افرادی که نقش منفی و نقش انتقاد را دارند به یک دستگاه انتقاد می کنند، یک راه برای این که آنها را خلع سلاح کنند این است که به خودشان پست بدهند؛ بعد اوضاع و احوال هر چه که باشد، وقتی که مردم ناراضی باشند آنها دیگر نمی توانند از نارضایی مردم استفاده کنند و برعکس، مردم ناراضی علیه خود آنها تحریک می شوند؛ مردمی که همیشه می گویند: خلافت حق آل علی است، اگر آنها خلیفه شوند دنیا گلستان خواهد شد، عدالت این چنین برپا خواهد شد و از این حرفها.
مأمون خواست حضرت رضا را بیاورد در منصب ولایتعهد ی تا بعد مردم بگویند: نه، اوضاع فرقی نکرد، چیزی نشد؛ و یا (آل علی علیه السلام را) متهم کند که اینها تا دست خودشان کوتاه است این حرفها را می زنند ولی وقتی که دست خودشان هم رسید دیگر ساکت می شوند و حرفی نمی زنند.
بسیار مشکل است که انسان ازدیدگاه تاریخ بتواند ازنظر مأمون به یک نتیجه قاطع برسد. آیا ابتکار مأمون بود؟ ابتکار فضل بود؟ اگر ابتکار بود روی چه جهت؟ و اگر ابتکار مأمون بود آیا حسن نیت داشت یا حسن نیت نداشت؟ اگر حسن نیت داشت در آخر برگشت یا برنگشت؟ و اگر حسن نیت نداشت سیاستش چه بود؟ اینها از نظر تاریخ امور شبهه ناکی است. البته اغلب اینها دلائلی دارد ولی یکی دلائلی که بگوئیم صددرصد قاطع است، نیست و شاید همان حرفی که شیخ صدوق و دیگران معتقدند ( درست باشد) گو این که شاید با مذاق امروز شیعه خیلی سازگار نباشد که بگوییم مأمون از اول صمیمت داشت ولی بعدها پشیمان شد. مثل همه ی اشخاص در وقتی که ( دچار سختی می شوند تصمیمی مبنی بر بازگشت به حق می گیرند اما وقتی رهائی می یابند تصمیم خود را فراموش کنند):
فاذا رکبوا فی الفلک دعو الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون.(13)
قرآن نقل می کند که افرادی وقتی در چهار موجه ی دریا گرفتار می شوند خیلی خالص و مخلص می شوند، ولی هنگامی که بیرون آمدند تدریجا فراموش می کنند.
مأمون هم در آن چهار موجه، گرفتار شده بود این نذر را کرد، اول هم تصمیم گرفت به نذرش عمل کند ولی کم کم یادش رفت و درست از آن طرف برگشت.
بررسی فرضیه ها (14)
در میان این فرضها در یک فرض البته وظیفه ی حضرت رضا علیه السلام همکاری شدید بوده، و آن فرض همان است که فضل شیعه بوده و ابتکار در دست او بوده است. بنابراین فرض، ایرادی بر حضرت رضا از این نظر نیست که چرا ولایتعهد ی را قبول کرد، اگر ایرادی باشد از این نظر است که چرا جدی قبول نکرد. ولی ما از همین جا باید بفهیم که قضیه به این شکل نبوده است . حال ما از نظر یک شیعه نمی گوئیم، از نظر یک آدم به اصطلاح بی طرف می گوئیم.
حضرت رضا یا مرد دین بود یا مرد دنیا. اگر مرد دین بود باید وقتی که می بیند چنین زمینه ای (برای انتقال خلافت از بنی العباس به خاندان علوی) فراهم شده( با فضل) همکاری کند و اگر مرد دنیا بود باز باید با او همکاری می کرد. پس این که حضرت همکاری نکرده و او را طرد نموده دلیل بر این است که این فرض غلط است.
اما اگر فرض این باشد که ابتکار از «ذوالریاستین» است و او قصدش قیام علیه اسلام بوده، کار حضرت رضا صددرصد صحیح است. یعنی حضرت در میان دو شر، آن شر کوچک تر را انتخاب کرده و در آن شر کوچک تر(همکاری با مأمون) هم به حداقل ممکن اکتفا نموده است.
اشکال، بیشتر در آنجائی است که بگوئیم: ابتکار از خود مأمون بوده است . اینجاست که شاید اشخاصی بگویند: وظیفه ی حضرت رضا علیه السلام این بود که وقتی مأمون او را دعوت به همکاری می کند و سوء نیت هم دارد ، مقاومت کند، و اگر می گوید: تو را می کشم، بگوید: بکش؛ باید حضرت رضا علیه السلام مقاومت می کرد و به کشته شدن از همان ابتدا راضی می شد، و حاضرمی گردید که او را بکشند و به هیچ وجه همان ولایتعهدی ظاهری و تشریفاتی و نچسب را نمی پذیرفت. اینجاست که باید قضاوت شود که آیا امام باید همین کار را می کرد یا باید قبول می کرد؟
مسئله ای است از نظر شرعی و آن این است که می دانیم که خود را به کشتن دادن؛ یعنی کاری کردن که منجر به قتل خود شود، گاهی جایز می شود اما در شرایطی که اثر کشته شدن بیشتر باشد از زنده ماندن، یعنی امر دایر باشد که یا شخص کشته شود و یا فلان مفسده ی بزرگ را متحمل گردد، مثل قضیه ی امام حسین علیه السلام.
از امام حسین علیه السلام برای یزید بیعت می خواستند و برای اولین بار بود که مسئله ی ولایتعهد ی را معاویه عملی می کرد. حضرت امام حسین کشته شدن را بر این بیعت کردن ترجیح داد، به علاوه امام حسین علیه السلام در شرایطی قرار گرفته بود که دنیای اسلام احتیاج به یک بیداری و یک اعلام امر به معروف و نهی از منکر داشت ولو به قیمت خون خودش باشد؛ این کار را کرد و نتیجه هایی هم گرفت.
اما آیا شرایط امام رضا علیه السلام نیز همین طور بود؟ یعنی واقعا برای حضرت رضا که بر سر دو راه قرار گرفته بود جایز بود(که خود را به کشتن دهد؟) یک وقت کسی به جایی می رسد که بدون اختیار خودش او را می کشند، مثل قضیه ی مسمومیت که البته قضیه مسمومیت از نظر روایات شیعه یک امرقطعی است ولی از نظر تاریخ قطعی نیست.
بسیاری از مورخین - حتی مورخین شیعه مثل سعودی (15) - معتقدند که حضرت رضا به اجل طبیعی ازدنیا رفته و کشته نشده است. حال بنابر عقیده ی معروفی که میان شیعه هست و آن این است که مأمون حضرت رضا را مسموم کرد، بسیارخوب، انسان یک وقت در شرایطی قرار می گیرد که بدون اختیار خودش مسموم می شود؛ ولی یک وقت در شرایطی قرار می گیرد که میان یکی از دو امر مختار و مخیر است، خودش باید انتخاب کند یا کشته شدن را و یا اختیار.
این را نگوئید: عاقبت همه می میرند. اگر من یقین داشته باشم که امروز غروب می میرم ولی الآن مخیر کنند میان انتخاب یکی از دو کار، یا کشته بشوم یا فلان کار را انتخاب کنم، آیا در اینجا من می توانم بگویم: من که غروب می میرم، این چند ساعت دیگر ارزش ندارد؟ نه، باز من باید حساب کنم که در همین مقدار که می توانم زنده بمانم آیا اختیار آن طرف، این ارزش را دارد که من حیات خودم را به دست خودم از دست بدهم؟
حضرت رضا مخیر می شود میان یکی از دو کار. یا چنین ولایتعهدی را - که من تعبیر می کنم به «ولایتعهد نچسب» و از مسلمات تاریخ است- بپذیرد و یا کشته شدن که بعد هم تاریخ بیاید او را محکوم کند. به نظر من مسلم اولی را باید انتخاب کند .چرا آن را انتخاب نکند؟ صرف همکاری کردن با شخصی مثل مأمون که ما می دانیم گناه نیست، نوع همکاری کردن مهم است.
بهتر (16) این است که ما مسئله را از وجهه ی حضرت رضا بررسی کنیم. اگر از این وجهه بررسی کنیم، مخصوصا اگرمسلمات تاریخ را در نظر بگیریم، به نظر من بسیاری از مسائل مربوط به مأمون هم حل می شود.
پی نوشت :
1- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 200-198.
2- همان، ص 203.
3- همان، صص 204-200.
4- نه به معنی مشوق علما.
5- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 229-238.
6- همان، صص 209-402.
7- مأمون وزیری دارد به نام «فضل بن سهل» دو برادرند: « حسن بن سهل» و «فضل بن سهل» این دو ایرانی خالص و مجوسی الاصل هستند. در زمان برامکه - که نسل قبل بوده اند- فضل بن سهل که باهوش و زرنگ و تحصیلکرده بود و مخصوصا از علوم نجوم اطلاعات داشت آمد به دستگاه برامکه و به دست آنها مسلمان شد. ( بعضی گفته اند پدرشان مسلمان و بعضی گفته اند نه، خود اینها مجوسی بودند همانجا مسلمان شدند) بعد کارش بالا گرفت، رسید به آنجا که وزیر مأمون شد و دو منصب را در آن واحد اشغال کرد ، اولا وزیر بود( وزیر آن وقت مثل نخست وزیر امروز بود، یعنی همه کاره بود، چون هیئت وزراء که نبود، یک نفر وزیر بود که بعد از خلیفه قدرتها در اختیار او بود) و علاوه بر این، به اصطلاح امروز، رئیس ستاد و فرمانده کل ارتش بود. این بود که به او «ذوالریاستین»می گفتند، هم دارای منصب وزارت وهم دارای فرماندهی کل قوا. لشکر مأمون، همه ایرانی هستند ( عرب در این سپاه بسیار کم است) چون مأمون در خراسان بود؛ جنگ امین و مأمون هم جنگ عرب و ایرانی بود، اعراب طرفدار امین بودند و ایرانی ها و بالأخص خراسانی ها (مرکز، خرسان بود) طرفدار مأمون ازطرف مادر ایرانی است. مسعودی هم در «مروج الذهب» و هم در «التنبیه و الاشراف » نوشته است - و دیگران هم نوشته اند- که «مادر مأمون یک زن بادقیسی بود» .
کار به جایی رسید که فضل بن سهل بر تمام اوضاع مسلط شد و مأمون را به صورت یک آلت بلا اراده در آورد.
7- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 224-223.
8- همان، ص 602.
9- همان، ص 228-224.
10- عرض کردیم که اینها هیچ کدام قطعی نیست و از شبهات تاریخ است، ولی برخی از روایات این طور حکایت می کند.
11- حال یا خودش تازه مسلمان بود یا پدرش مسلمان شده بود و تازه او هم به دست برمکی ها مسلمان شده بود و اسلامش یک اسلام سیاسی بود زیرا یک آدم زردشتی نمی توانست وزیر خلیفه ی مسلمان باشد.
12- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 210-207.
13- سوره ی عنکبوت، آیه ی 65.
14- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 232-229.
15- مسعودی به عقیده ی بسیاری از علما یک مورخ شیعی است.
16- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 216-210.
منبع:کتاب تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری (2)