0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصول ‏تربيت دراسلام (با تكيه‏ بر قرآن‏ كريم)

اصول ‏تربيت دراسلام (با تكيه‏ بر قرآن‏ كريم)

لطفعلي عابدي
چكيده

فعاليتهاي تربيتي از جمله فعاليتهاي اساسي است كه در حيات فردي و جمعي انسان، تاثيري انكارناپذير دارد. اين فعاليتها براي تحقق اهداف مورد نظر، تابع اصل يا اصولي است. مشخص‏كردن اصول تربيت از جمله اقدامات اساسي است كه بايد قبل از هر كاري انجام پذيرد.
در اين نوشته پس از بررسي بخشي از تعاريف و بحثهاي ارائه شده توسط صاحبنظران تربيت و كتابهاي موجود درباره تربيت اسلامي، اصول تربيتي به عنوان "ريشه و بنيانهايي تعريف شده كه در جريان تربيت لازم‏الاتباع بوده است و بسان دستورالعملي كلي، تمامي جريان تربيت را تحت سيطره و نفوذ خويش دارد" به‏گونه‏اي كه در صورت تخطي از آنها، رسيدن جريان تربيت به هدف نهايي خودش دستخوش مخاطره مي‏شود.
پس از ارائه تعريف اصل تربيتي به بررسي منابع اصل تربيتي پرداخته، و ضمن بررسي ديدگاه‏هاي گوناگون درباره وضعي يا كشفي بودن اصول تربيت، اين نتيجه حاصل شده است كه اصول تربيت اسلامي از جهتي حالت وضعي و از جهتي ديگر حالت كشفي دارد؛ به عبارت ديگر اصول تربيت به لحاظ اينكه در قرآن، متون مذهبي و ساير منابع وجود دارد، موضوعه و به لحاظ اينكه در متون مذهبي بايد به اكتشاف و استخراج آنها پرداخت، مكشوفه است. در بخش بعدي نوشته، پس از طبقه بندي اصول تربيت به دو دسته عام و كاربردي، در نهايت چند اصل عام تربيتي معرفي شده و به اختصار مورد بحث قرار گرفته كه عبارت است از: اصل كرامت، اصل مسئوليت، اصل عقل، اصل عدل ،اصل كمال‏جويي و اصل وسع.

مقدمه

اصول تربيت يكي از مقوله‏هاي بحث‏انگيز تربيت است؛ به‏گونه‏اي كه افراد مختلف به‏دليل در اختيار نداشتن تعريف و ملاك صحيحي از اصول، بحثها و مفاهيم گوناگون و نامتجانس تربيت را تحت عنوان اصول طبقه بندي كرده‏اند. لذا براي سر و سامان دادن به بحثهاي پراكنده درباره اصول تربيت و به‏كارگيري اصول در تعيين اهداف، روشها، محتوي و ارزشيابي فرايند تربيت، ارائه تعريفي دقيق از اصل تربيتي ضروري است.
اين مقاله درصدد ارائه تعريفي جامع و مانع براي اصول تربيت اسلامي است؛ به‏گونه‏اي كه بتوان با بهره‏گيري از آن تعريف، اصول ارائه شده از سوي صاحبنظران را مورد نقد و بررسي قرار داد. به همين منظور ابتدا به بيان معناي لغوي اصل و سپس ضمن بيان معناي اصل تربيتي به تبيين معناي اصطلاحي آن مي‏پردازد و با بررسي تعاريف صاحبنظران تربيت اسلامي، تعريفي را از اصل تربيتي عرضه مي‏كند. پس از آن منبع يا منابع اصل تربيتي مورد بحث قرار مي‏گيرد و در نهايت مجموعه‏اي از اصول مورد قبول با بهره‏گيري از آيات قرآن كريم استخراج و مورد بحث قرار مي‏گيرد.

اصل چيست؟

واژه اصل در زبان فارسي معادل واژه انگليسي Principle است. "گاه مقصود از اصل، بيخ، بن و ريشه است و براي بحث درباره هر امري بايد به ريشه و اساس واقعي آن توجه كرد. در اين معنا اصل در مقابل فرع قرار دارد. گاه نيز اصل به معناي عيني و متحصّل در خارج است و از اين لحاظ مي‏توان از واژه اصيل در مقابل اعتباري سخن گفت‏وگاه نيز اصل به معناي حقيقت (در برابر باطل) است و در اين استعمال اصيل در مقابل بدلي يا ناخالص به‏كار مي‏رود.1
اصل در علوم چنين تعريف شده است: "اصيل عبارت از مجموعه تعميمهايي است مبتني بر مشاهدات كه در محدوده خطاهاي حسي، قطعي تلقي شده و دانشمندان اغلب آنان را معادل حقايق در نظر مي‏گيرند."2 همچنين به رابطه بين مفاهيم كه به‏واسطه تعميمهايي توصيف مي‏شود، اصول علمي اطلاق مي‏شود.
در مفردات راغب اصل، چنين تعريف شده است:
اصل الشي‏ء ريشه و پايه هر چيزي است كه اگر آن پايه و ستون در حال بلند شدن و بلندي توهم شود، نيروي خيال نمي‏تواند آن را تصور كند. از اين رو خداي تعالي فرموده: اصلها ثابت و فرعها في‏السماء (ابراهيم/24) كه تصور كرانه با عظمت و بلندي آسمان هرگز به انديشه و تصور و خيال درنيايد.3
در قرآن كريم اصل در معناي ريشه و بنيان و اساس مورد استفاده قرار گرفته است. در آيه 64 سوره مباركه صافات، اين معناي اصل مدّ نظر است و مي‏فرمايد: "... اِنها شجرة تخرج في اصل الجحيم...". مرحوم علامه طباطبايي در تفسيرالميزان ذيل اين آيه مي‏نويسد: "... و جمله... وصف شجره زقوم است و اصل جحيم به معناي قعر جهنم است..."4 آيه ديگري كه معناي ريشه و پايه را از واژه اصل افاده مي‏كند اين آيه است:
الم تركيف ضرب الله مثلاً كلمة طيبة كشجرة طيبه اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اُكلها كل حين باذن ربها..." (ابراهيم/24) مرحوم علامه طباطبايي ذيل اين آيه مي‏نويسد: "... اينكه فرمود "اصلها ثابت" معنايش اين است كه ريشه‏اش در زمين جاي گرفته و با عروق خود در زمين پنجه زده است...".5
در آيه‏اي كه مربوط به قطع نخلستان بني نظير به دستور پيامبر اكرم (ص) است نيز اصل به معناي ريشه و پايه نخل كه موجب استواري آن مي‏شود، به‏كار رفته است. در آيه 5 سوره حشر چنين آمده است: "ما قطعتم من لينة اوتركتموها قائمة علي اصولها فباذن الله و..." يعني شما هيچ نخلي را قطع نمي‏كنيد و هيچ يك را "سرپا" نمي‏گذاريد مگر به اذن خدا و همه اينها براي اين است كه خدا فاسقان را خوار كند..." منظور از سرپا نگهداشتن نخل، باقي گذاشتن آن بر روي تنه و ريشه است كه باعث مي‏شود نخل استوار بماند.
تركيباتي كه از ريشه "اصل" ساخته شده است، نيز همين معنا را افاده مي‏كند كه از جمله مي‏توان كلمه اصيل و كلمه آصال را نام برد. كلمه "آصال" جمع "اُصُل" و "اُصُل" خود جمع كلمه "اصيل" است. لذا آصال جمع الجمع كلمه "اصيل" به معناي پايان روز آورده شده است. در آيه 15 سوره مباركه رعد چنين مي‏خوانيم: "... و لله يسجد من في السموات و الارض طوعاً و كرها و ضلالهم بالغدو و الآصال." مرحوم علامه طباطبايي ذيل اين آيه شريفه چنين توضيح مي‏دهد: ".. پس آصال جمع الجمع اصيل است و از اين جهت اين ساعت از روز، معين بين عصر و غروب آفتاب را آصال گفته‏اند كه گويي ريشه و مبدأ شب است."6
در اين نوشته با توجه به معناي لغوي و كاربرد آن در قرآن، واژه اصل به معناي ريشه و اساس تلقي مي‏شود و مورد استفاده قرار مي‏گيرد.

اصل تربيتي چيست؟

براي تشريح اصل تربيتي، پس از بيان معناي اصل بايد به تبيين معناي واژه تربيت پرداخت و از آنجا كه مفهوم تربيت در قرآن مدّ نظر است، بايد به استخراج اين معنا از قرآن كريم مبادرت كرد. در قرآن كريم ريشه‏اي كه بهترين و مناسبترين معناي واژه تربيت را افاده مي‏كند ريشه "الرّب" يعني "رب‏ب" است. "الرّب" در اصل به معني تربيت و پرورش است يعني ايجاد كردن حالتي پس از حالتي ديگر در چيزي تا به حدّ نهايي و تمام و كمال آن برسد"7
واژه ربّ به‏طور مطلق براي خدا به‏كار مي‏رود ولي در حالت اضافه هم براي خدا و هم غير او به‏كار مي‏رود. مفردات راغب در ادامه بحث از واژه تربيت چنين شرح مي‏دهد:
"گفته شده ربّاني منسوب به ربّان است يعني دانشمند و راسخ در علم دين و عارف بالله) و نيز گفته‏اند ربّاني منسوب به واژه ربّ است كه از مصدر است. پس ـ ربّاني ـ در اين معني يعني منسوب به مصدر، كسي است كه علم و دانش را تكامل مي‏بخشد؛ مثل حكيم و يا منسوب به خود اوست كه در اين صورت ربّاني يعني كسي كه نفس خويشتن با علم پرورش مي‏دهد كه البته هر دو معني (پرورش و رشد خويش با علم يا پرورش و رشد علم) تحقيقا ملازم يكديگر است. زيرا كسي كه نفس و جان خويش را با علم پرورش مي‏دهد در واقع علم و دانش را رشد داده است و كسي كه در راه تكامل عمل و دانش كوشيد، خويشتن را با آن تربيت كرده است."8
تربيت به معناي فعاليتي تعاملي و دو جانبه است كه بين مربي و متربي در جريان است و تا زماني كه متربي به هدف نهايي تربيت يعني رشد و كمال دست يابد استمرار دارد. روشن است كه مربّي براي ايجاد حالتي پس از حالت ديگر نيازمند به اصول و ضوابطي است كه موفقيت اين فرايند تعاملي را تضمين كند. با توجه به معناي اصل يعني ريشه و اساس مي‏توان چنين نتيجه‏گيري‏كرد كه اصل تربيتي، ريشه و بنياني است كه در جريان تربيت اجتناب‏ناپذير است و به‏عنوان دستورالعملي كلي تمامي جريان تربيت را تحت سيطره و نفوذ خويش دارد و در صورتي كه از آن تخطّي شود دستيابي به هدف دچار مخاطره جدّي مي‏شود.
پس از بيان معناي اصل تربيتي بجاست كه اصول تربيت را از ديدگاه صاحبنظران تعليم و تربيت مورد بررسي قرار دهيم. امّا نكته‏اي كه در بيان مفهوم اصل تربيتي و بررسي ديدگاه‏هاي صاحبنظران تعليم و تربيت دراين زمينه، بايد مورد توجه قرارداد، اين است كه حيطه و دامنه تأثير اصول تربيت تا كجاست. ارائه پاسخي دقيق و قانع‏كننده به اين سؤال تا اندازه زيادي ما را از گرفتار شدن در گرداب اختلاف نظرهاي موجود درباره اصول تربيت مصون خواهد داشت. اگر جريان تربيت هدايت متربّي از سوي مربّي براي رسيدن به كمال مورد نظر خالق تلقي، و اصل نيز قاعده‏اي بنيادين و اجتناب‏ناپذير براي اين جريان تلقي شود، آنگاه اصل تربيتي ريشه و بنياني خواهد بود كه بر كل جريان تربيت از ابتدا تا انتها حاكم و ناظر است و به هيچ وجه و در هيچ موقعيتي امكان تخطي از آن وجود ندارد. از سوي ديگر اگر اصل را راهنماي عمل در تدابير تربيتي بدانيم، تلويحا پذيرفته‏ايم كه بخشي از جريان تربيت ـ كه شامل تعيين اهداف تربيتي است ـ از قلمرو شمول اصول خارج باشد و لذا اصولي اين چنين را مي‏توان اصول كاربردي تربيت نام نهاد، در حالي كه اصول كلي و فراگير تربيت را مي‏توان اصول عام تربيت ناميد.
در تعيين اهداف تربيت، يادآوري اين نكته ضروري است كه هدف نهايي و غايي جريان تربيت از سوي خالق انسانها تعيين شده وليكن براي گام برداشتن و نزديك شدن به‏سوي اين هدف نهايي، تعيين هدفهاي واسطه به مثابه ضرورت پله‏هاي نردبان براي صعود بر بلندي، ضروري است و اصول عام تربيت بر جريان تعيين اين اهداف و سپس تعيين محتوي و روشهاي لازم براي تحقق اين اهداف حاكم و ناظر است. در حالي كه اصول كاربردي به مراحلي پس از تعيين اهداف واسط اشاره دارد و صرفا شيوه و طريق رسيدن به اهداف تعيين شده را مشخص مي‏سازد و خود در جريان انتخاب آنها هيچ نقشي ندارد. بديهي است اگر ما به جريان تربيت واقع‏بينانه نگاه بكنيم ضرورت وجود اصول عام تربيتي را با تمام وجود احساس مي‏كنيم و نمي‏توانيم خود را از دقت و تعمق در تعيين اهداف واسطه‏اي تربيت از مسئوليت بي‏نياز و مبرّي بدانيم. با توجه به اين نكته است كه نارسايي بسياري از تعاريف ارائه شده براي اصول تربيتي روشن مي‏شود. در اينجا چند تعريف ارائه شده با توجه به اين تقسيم‏بندي مورد بحث و بررسي قرار مي‏گيرد.
قديمي‏ترين بحث در زبان فارسي درباره اصول تربيت به مرحوم دكتر هوشيار مربوط است. ايشان در اين زمينه چنين نوشته است: " ... تعليم و تربيت در حقيقت مجموعه منظمي است از رفتار و جز اين نيست. پس در آموزش و پرورش در جستجوي اصل عمل و رفتار بايد بود و علم آموزش و پرورش خود عبارت از شناسايي به مجموعه اصولي است كه منشأ و مصدر رفتار آموزگار و دانش‏آموز مي‏باشد و در ضمن عمل يعني در حين آموختن، فرا گرفتن، هدايت كردن و پرورش يافتن، آموزگار و شاگرد هر دو را به‏كار مي‏آيد. از اين لحاظ بنابر نظر يكي از دانشمندان اين فنّ علم آموزش و پرورش علم به اصول است و بس...".9
تعريف مرحوم دكتر هوشيار از تعليم و تربيت عملي و كاربردي است و خارج از قلمرو رفتار معلم و شاگرد، چيز ديگري را در تعليم و تربيت دخيل نمي‏داند و يا حداقل از ذكر آنها غفلت مي‏ورزد. در هر صورت وي در تعريف خويش از تعليم و تربيت و اصول آن، تعيين اهداف تربيتي را چنانكه بايد و شايد مورد توجه قرار نمي‏دهد. لذا متناسب با ديدگاه ايشان، اصول ذكر شده بيشتر رنگ اصول كاربردي را دارد تا اصول عام. شاهد بر اين مدعا تعريف ايشان از "روش" است كه مي‏نويسد: "اصل و روش يكي نيستند. مراد از روش در اين مورد راه و طريقه‏اي است كه ميان اصل و هدف امتداد دارد و عمل تربيتي را منظم و موصل به هدف و منظور مربي مي‏كند"10 لذا مي‏توان گفت كه اصول مورد نظر دكتر هوشيار، شيوه و طريقه تحققّ هدف را تعيين مي‏كند و خود در تعيين هدف هيچ نقشي ندارد. گو اينكه اهداف بايد در جاي ديگر و توسط افرادي بجز دست اندركاران تربيت تعيين گردد. ايشان در جاي ديگر اين نكته را با صراحت بيشتري چنين توضيح مي‏دهد: "هر هدفي داراي اصل يا اصول مخصوص به خود است"11 پس اصول مورد نظر دكتر هوشيار اصول كاربردي است و جاي اصول عام در جريان تربيتي مورد نظر ايشان همچنان خالي است. امّا هنگامي كه وارد مرحله بيان اصول مي‏شود، اين حالت كاربردي سلطه محض خويش را از دست مي‏دهد و در مقابل هر اصل مأخوذه از رفتار، يك اصل مأخوذه از نظام ارزشي حاكم بر جامعه قرار داده مي‏شود كه علاوه بر تعيين روشهاي تربيت به تعيين اهداف تربيت نيز چندان بي‏توجه نيست؛ مثلاً در مقابل اصل فعاليت از اصل كمال سخن مي‏رود كه براحتي نمي‏توان آن را از رفتار معلم و شاگرد استخراج كرد، بلكه بيانگر اهدافي براي جريان تربيت است. بعلاوه اصول سنديّت و اجتماع نيز داراي اين ويژگي است و خارج از قلمرو آنچه در رفتار معلم و شاگرد قابل رؤيت و كشف است، به تعيين "بايد"هايي مي‏پردازد و اين "بايد"ها كه برخاسته از ديدگاه‏هاي ارزشي جامعه است، نقش اهداف را ايفا خواهد كرد.
واژه‏نامه تعليم و تربيت ذيل عنوان اصل تدريس، اصل را چنين تعريف كرده است "اصل عبارت از مفهوم يا تعميمي است كه به‏عنوان راهنمايي براي معلم در هدايت شاگردان در رسيدن به اهداف آموزشي ايفاي نقش مي‏كند"12 اين تعريف نيز آشكارا اصول كاربري تربيت را مد نظر قرار داده است كه در تعامل بين معلم و شاگرد ايفاي نقش مي‏كند.
شكوهي در بحث اصول آموزش و پرورش نيز اين معناي خاص از اصل را مورد توجه قرار مي‏دهد و چنين مي‏نويسد: "اصول تعليم و تربيت مربيان را به منزله ابزاري است كه با استفاده از آن مي‏توانند به موقع و در عين حال با روشن بيني كافي تصميم بگيرند و وظايف تربيتي خويش را به‏نحو رضايت بخشي انجام دهند."13
شريعتمداري نيز تعريفي از اصل تربيتي ارائه كرده‏است كه همين جنبه خاص از اصول تربيت يعني جنبه كاربردي آنها را مورد توجه قرار داده است. ايشان در بحث درباره اصول تعليم و تربيت چنين نوشته است: "اصول تعليم و تربيت از نظر نگارنده مفاهيم، نظريه‏ها و قواعد نسبتا كلي است كه در بيشتر موارد صادق است و بايد راهنماي مربيان، معلمان، مديران، اولياي فرهنگ و والدين دانش‏آموزان در كليه اعمال تربيتي باشد..".14
باقري پس از بحث از معاني گوناگون اصل، اصل تربيتي را چنين تعريف كرده‏است: "... مقصود از اصل قاعده عامه‏اي است كه مي‏توان آن را به منزله دستورالعملي كلي در نظر گرفت و از آن به‏عنوان راهنماي عمل در تدابير تربيتي استفاده كرد"15 در اين تعريف نيز از آنجا كه به راهنماي عمل در تدابير تربيتي اشاره شده، كاربردي بودن اصول تربيت آشكارا قابل تشخيص، و تكليف تعيين اهداف تربيتي روشن نشده است. ايشان اصولي را براي تربيت مطرح كرده است كه برخي از آنها كمبود تعريف را برطرف مي‏كند و به لحاظ طيف و دامنه تأثير، اهداف واسط جريان تربيت را نيز دربر مي‏گيرد، در حالي كه برخي ديگر صراحتا به روشهاي تربيت مي‏پردازند و امكان ايفاي نقش چنداني در تعيين اهداف تربيتي ندارند. لذا به‏نظر مي‏رسد جدا كردن اين دو دسته از اصول، ايجاد تغييراتي را در تعريف اصل ايجاب كند؛ به عنوان مثال، اصول عدل و تعقل هم تعيين كننده روشها و محتواي جريان تربيت است و هم در تعيين اهداف تربيتي نقشي اساسي و انكارناپذير دارد به‏طوري كه در جريان هدفگذاري رعايت اين دو اصل الزامي و اجتناب‏ناپذير است. از سوي ديگر اصولي چون تذكر، فضل، سبقت و... در تعيين اهداف تربيتي نقشي ندارد و صرفا به مراحل بعدي تربيت يعني روشها و محتواي تربيت ناظر است.
احمدي در بحث از اصول تربيت در اسلام، اصل را زير بنا و ريشه و بنياني مي‏داند كه به هيچ وجه نمي‏توان از آن تخطي كرد.16 ايشان سپس اصول توحيد، نبوت و عدل را به‏عنوان شاهد مثال ذكر كرده و برخلاف ساير افراد در بيان اصول تربيت اسلامي، از اصول عام تربيت سخن گفته است. اگرچه صرف معرفي اصول عام كافي نيست و ارائه اصول كاربردي نيز ضرورت است، مع‏الوصف به لحاظ اينكه به اصول عام و تعيين‏كننده اهداف تربيت اسلامي كه نشأت گرفته از جهان بيني است، توجه كافي داشته، ديدگاه ايشان درخور توجه است.
در اينجا براي تبيين معناي اصل تربيتي، واژه‏هاي ديگري چون مبنا، هدف و روش را مورد توجه قرار مي‏دهيم و تفاوت آنها را با اصل تربيتي به اختصار بررسي مي‏كنيم.
مباني تربيت مشتمل بر علوم و حوزه‏هايي از معرفت است كه به‏واسطه آنها اطلاعات لازم براي تنظيم جريان تربيت به‏دست مي‏آيد. واژه نامه تعليم و تربيت، مباني تعليم و تربيت17 را چنين تعريف كرده است: ".... مباني تربيت عبارت از بخشي از برنامه درسي دوره تربيت معلم است كه به مطالعه عوامل اجتماعي، نهادها و روابط بين آنها در آموزش رسمي مي‏پردازد.
مطالبي نظير تاريخ، اقتصاد، جامعه‏شناسي، روانشناسي، علوم‏سياسي، انسانشناسي، جغرافيا و فلسفه به‏عنوان مبناي بحث و مطالعه به‏كار مي‏رود."18 شكوهي نيز درباره مباني تعليم و تربيت نوشته است كه: "... مباني تعليم و تربيت از موقع آدمي و امكانات و محدوديتهايش و نيز از ضرورتهايي كه حيات همواره تحت تأثير آنهاست، بحث مي‏كند...".19 وي مباني تعليم و تربيت را به دو دسته علمي و فلسفي تقسيم مي‏كند. مباني علمي آموزش و پرورش با توجه به ويژگيهاي زيستي، اجتماعي و رواني مورد تربيت مشخص مي‏شود. مباني فلسفي آموزش و پرورش از ملاحظات اخلاقي و فلسفي مربوط به طبيعت آدمي و هدفها و غايات تربيت افراد استخراج مي‏شود. لذا بين اصل و مبنا تفاوت وجود دارد. اصل مشتمل بر نوعي راهنماي كلي است كه بر تمام جريان تربيت حاكم و ناظر است در حالي كه مبنا اغلب شامل يك يا چند رشته از معرفت بشري است كه دركسب شناختي بهتر از جريان تربيت و تعيين اصول مقتضي به ما كمك مي‏كند. بديهي است بدون مراجعه به مباني صحيح نمي‏توان اصولي صحيح را براي جريان تربيت استخراج كرد.
واژه ديگري كه توضيح معناي آن در ارتباط با اصل تربيتي ضروري به نظر مي‏رسد، هدف تربيتي است. هدف نقطه‏اي است كه هر جريان تربيتي درصدد رسيدن بدان است. از آنجا كه تربيت جرياني پويا و مستمر است و هر لحظه به ايجاد حالتي پس از حالتي ديگر اقدام مي‏شود تا اينكه انسان به كمال نهايي نائل شود، لذا رسيدن به هر مرحله و حالت مي‏تواند نقطه‏اي تصور شود و نقش هدف را ايفا بكند. تنها پس از رسيدن به هر مرحله و حالت است كه هدف و مرحله بالاتري اهميت مي‏يابد و انسان را به كوشش و تلاش براي رسيدن بدان وا مي‏دارد. اين سير سلسله مراتبي تا رسيدن به هدف نهايي تربيت ادامه دارد. لذا مي‏توان به وجود دو دسته اهداف براي تربيت قائل شد: هدف نهايي و اهداف واسطه‏اي. هدف نهايي توسط خالق انسان تعيين مي‏شود و مربي و متربي فقط بايد آن را بشناسند و از طريق تعيين اهداف واسطه‏اي و روشهاي مربوط، به تحقق آن اقدام كنند. اما در ارتباط با تعيين اهداف واسطه‏اي مي‏توان دو دسته اصول تربيتي را ذكر كرد: دسته اول اصولي كه تعيين اهداف واسطه‏اي را نيز دربر مي‏گيرد و به اعتبار حاكميت بر كل جريان تربيت، اصول عام تربيتي نام دارد. دسته ديگر اصولي است كه به تعيين روشها و محتواي تربيتي براي رسيدن به اهداف تعيين شده مي‏پردازد و خود در جريان هدفگذاري نقشي ندارد. اين‏گونه اصول را مي‏توان اصول كاربردي تربيت نام نهاد.
واژه ديگر در اين زمينه، روش تربيتي است. منظور از روش تربيت، طريقه‏اي است كه رسيدن جريان تربيت را به هدف مورد نظر ميسر مي‏سازد. معمولاً براي انجام دادن هر كاري به دستورالعمل و راهنماي عمل احساس نياز مي‏شود و اصل تربيتي در جريان رسيدن به هدف برطرف‏كننده چنين نيازي است. تفاوت عمده اصل و روش تربيتي در اين است كه اصل، دامنه‏اي وسيعتر دارد و مي‏تواند در آن واحد بر چند روش گوناگون حاكم و ناظر باشد، در حالي كه روش تربيتي، خاص موقعيت ويژه‏اي است و متناسب با موقعيت بايد از روشهاي خاصي براي رسيدن به اهداف تربيتي بهره جست. لذا اصل تربيتي (اعم از عام و كاربردي) دامنه‏اي وسيعتر دارد و دربر گيرنده روش تربيتي است.

منبع اصل تربيتي كجاست؟

در بيان معناي اصل تربيتي، اصل تربيتي به‏عنوان دستورالعملي تعريف شده است كه كل جريان تربيت را تحت نفوذ خويش دارد و تخطي از آن موجب مخاطراتي جدي در رسيدن به اهداف خواهد شد. سؤالي كه اكنون مطرح است اين است كه اين اصول از كجا و چگونه اقتباس مي‏شود. آيا چنانكه مرحوم دكتر هوشيار در اصول تعليم و تربيت مي‏نويسد، بايد به تعمق و تفحص در رفتار يادگيرنده و ياددهنده پرداخت يا اينكه بايد از منابع اطلاعاتي ديگري براي تعيين اصول بهره گرفت؟ به عبارت ديگر مي‏توان اين سؤال را مطرح كرد كه اصول تربيتي موضوعه است يا مكشوفه؟ اگر موضوعه است چه كسي صلاحيت وضع (برقراري) آنها را دارد و اگر مكشوفه است در كجا و چگونه بايد به اكتشاف و پي‏جويي آنها پرداخت؟ آيا اصول را مي‏توان به گروه‏هايي تقسيم كرد؟ اگر چنين تقسيم‏بندي از اصول وجود دارد آيا منبع استخراج هر دسته از ديگري متمايز است يا خير؟
نخست به بررسي معناي اصول موضوعه و اصل متعارفه مي‏پردازيم. "اصول موضوعه مجموعه قضايا و احكام نظري است كه بدون استدلال و برهان در علمي پذيرفته مي‏شود تا مسائل آن حوزه علمي براساس آن اثبات شود؛ مثلاً اصل تربيت‏پذير بودن انسان در علم آموزش و پرورش، اصل موضوعه است بدون اينكه اين علم اساسا آن را اثبات كرده باشد. از سوي ديگر اصول متعارفه مجموعه قضايا و قضاوتهاي روشن و قطعي است كه تمام فعاليتهاي هر علم بر آنها مبتني است؛ مانند اصول مكانيك كه خود در علم مكانيك اثبات مي‏شود. اين گونه قضايا در خود حوزه علمي به اثبات رسيده و به‏صورت قواعد و قوانين كلي در مي‏آيد.20
مرحوم دكتر هوشيار از جمله افرادي است كه درباره موضوعه يا مكشوفه بودن اصول تربيت به بحث پرداخته است. وي بر اين باور است كه اصول تربيت به‏جاي وضع كردني بودن كشف كردني است و از طريق ملاحظه رفتار معلم و شاگرد كشف مي‏شود. وي در اين زمينه چنين نوشته است: "... بايد در زندگي فردي و جمعي نوع انسان مطالعه كرد و هدف تربيتي وي را معين ساخت و در هستي او نگريست تا اصولي را كه براي ترقي او يعني وصول به هدفهاي مستخرج از زندگي لازم است، كشف نمود و متوجه بود كه اصول آموزش و پرورش وضع كردني نيست بلكه از جمله اموري است كشف كردني؛ چنانكه اصل وجود را و اصل معرفت را نيز وضع نكرده‏اند و به كشف آنها پرداخته‏اند، در آموزش و پرورش نيز بايد به كشف اصول پرداخت"21
تقي پور ظهير نيز در بحث از اصول، جنبه كشفي را مد نظر دارد و بر اين باور است كه براي كشف اصول تربيت بايد به مطالعه درباره انسان، جامعه و نظريات فلاسفه و علما (بويژه در مورد هستي‏شناسي، معرفت‏شناسي و تحقيقات علوم زيستي و روانشناسي) پرداخت،22 در اينجا مرز كشف و وضع چندان روشن نيست. مع‏الوصف به‏نظر مي‏رسد كه بتوان ملاك اين امر را فعاليت دست اندركاران تربيت دانست؛ مثلاً هنگامي كه مربّي به جستجو و تفحص در رفتار شاگرد مي‏پردازد و يا از طريق علوم رفتاري ويژگيهاي انسان را شناسايي مي‏كند، در واقع نقش كاشف را دارد، در حالي كه اگر او اصول را دست نخورده و در بست از زمينه‏هاي ديگر معرفت دريافت كند و آنها را در جريان تربيت به‏كار بندد، از اصول موضوعه استفاده كرده است.
روشن است كه علم تربيت داراي مجموعه‏اي از اصول موضوعه است كه از ساير حوزه‏هاي معرفت به رعايت گرفته شده و درواقع نقش مباني تربيت، ارائه مجموعه‏اي از اصول موضوعه براي تربيت است. بعلاوه علم تربيت در جريان اجرا به اصولي دست مي‏يابد كه به‏دليل اينكه در خود علم و از طريق تحقيقات تربيتي به‏دست آمده است، در زمره اصول متعارفه يا مكشوفه قرار مي‏گيرد. لذا نمي‏توان با اطمينان قاطع اظهار داشت كه اصول تربيت فقط يكي از اين دو نوع است، بلكه به‏نظر مي‏رسد در جريان تربيت از هر دو گروه، اين اصول استفاده مي‏شود.
سؤالي ديگر كه بايد بدان پاسخ داد اين است كه منبع اصول چيست. پاسخ اين سؤال در مورد اصول كلي تربيت يعني بدون هيچ‏گونه قيدي، مباني تربيت و تحقيقات تربيتي است اما اگر در مورد تربيت اسلامي اين سوال مطرح بشود پاسخ تا اندازه‏اي متفاوت خواهد بود. در تربيت اسلامي بايد به بررسي و تفحص در متون اسلامي پرداخت و براساس انسانشناسي اسلامي، اصول تربيتي مربوط را استخراج، و نمي‏توان به استخراج اصول از رفتار مربي و شاگرد اكتفا كرد. چون كه در تربيت اسلامي به‏جاي انسان موجود (فعلي) تكيه بر انسان مطلوب (آرماني) است و از آنجا كه انسان، جامعه، فلاسفه و علماي آرماني وجود ندارد، نمي‏توان به كشف اصول (استخراج اصول) از رفتار آنها اقدام كرد. اين نكته بويژه در مورد اصول عام تربيت حايز اهميت است. اين اصول را قطعا بايد از قرآن و سنت استخراج كرد. از آنجا كه قرآن قبل از هر چيز كتاب تربيت است، قطعا رهنمودهاي كافي و جامعي در اين زمينه خواهد داشت و انسان مورد نظر خداوند را ترسيم كرده است. لذا استناد به ساير منابع مذهبي نيز منوط به موافقت با نص قرآن كريم است. بديهي است در مراجعه به متون ديني صحبت از كشف به معنايي كه دكتر هوشيار مد نظر دارد چندان خالي از اشكال نيست. دكتر هوشيار بيشتر به كشفي بلاواسطه و مستقيم از رفتار افراد در جريان تربيت اشاره مي‏كند. در حالي كه تعمق در متون ديني و كشف اصول از آنها حداقل نوعي كشف با واسطه يا دست دوم است.
در هر حال اصول تربيت در اسلام به‏دليل اجتهاد و استنباط افراد از متون ديني حالت كشفي دارد و نه وضعي؛ اگرچه قبلاً از سوي خالق انسانها وضع شده و براي ابلاغ اين وضع نيز تا اندازه لازم اقدام شده است و ارسال رسل در واقع براي ابلاغ وضع مورد نظر خداوند به بندگان بوده است. دلايلي كه رجحان كشفي بودن اصول را بر وضعي بودن آنها به اثبات مي‏رساند، اختلاف نظر صاحبنظران اسلامي در برخي اصول است. چه اينكه اگر اصول جنبه وضعي داشت ديگر هيچ اختلاف نظري موجه تلقي نمي‏شد.
آنچه گفته شد بيشتر مربوط به اصول عام تربيت اسلامي است و در اصول كاربردي تربيت علاوه بر متون و نصوص مذهبي و غور و تعمق در آنها مي‏توان از نتايج تحقيقات تربيتي و ساير زمينه‏هاي معرفت نيز بهره گرفت. چه اينكه نمي‏توان تنها به كتاب و سنت استناد كرد و چه بسا بسياري از روشها و جنبه‏هاي كاربردي در آن متون و منابع مورد تصريح قرار نگرفته باشند. احمدي در بحث از اصول تربيت معتقد است كه اصول تربيت را بايد از قرآن و حديث استخراج كرد. ايشان در اين زمينه مي‏نويسد: "... اصول تربيت در اسلام، اصولي نيست كه از بررسي نيازهاي فردي و اجتماعي استخراج شود. همچنين آنها از اصول موضوعه نيست كه از ساير علوم اقتباس گردد. اصول تربيت در اسلام عبارت از مباني و بنيانهاي مورد نظر اسلام براي تربيت انسان است كه بايد زير بناي همه فعاليتهاي تربيتي قرار گيرد.."23 آشكارا روشن است كه اصول مورد نظر ايشان اصول عام تربيتي است و نه اصول كاربردي تربيت.

اصول تربيت اسلامي

همانگونه كه در تعريف اصل تربيتي گفته شد، اصل تربيتي ريشه و بنياني است كه در جريان تربيت، اجتناب‏ناپذير است و به عنوان دستورالعملي كلي، تمام جريان تربيت را تحت سيطره و نفوذ خويش دارد و در صورت تخطي از آن، رسيدن به هدف آرماني تربيت، دستخوش مخاطره مي‏شود. در اين مبحث با در نظر گرفتن اين معناي اصل تربيتي به معرفي چند اصل در تربيت اسلامي مي‏پردازيم. اين اصول داراي ويژگي جامع و فراگير است و سيطره و نفوذ آنها در تمام ابعاد نظام تربيتي اسلام، ضرورتي اجتناب‏ناپذير دارد. البته معرفي يك يا چند اصل عام تربيتي به منزله غفلت و ناديده انگاشتن اصول كاربردي نخواهد بود؛ چرا كه پس از تعيين چهارچوب فعاليت و اهداف، تعيين و هدايت روشهاي اجراي تربيت در قلمرو اصول كاربردي تربيت است. در اين نوشته شش اصل از اصول عام تربيت اسلامي (كرامت انسان ـ مسئوليت انسان ـ تعقل و انديشه ورزي ـ عدل ـ كمال جويي و وسع انسان) معرفي و مورد بحث قرار خواهد گرفت.
لازم به ذكر است كه اين اصول علاوه بر اينكه در جريان تربيت، راهنماي عمل مربي در اتخاذ تدابير تربيتي است، در تعيين اهداف واسطه‏اي تربيت نيز دخالت تام دارد و بدون رعايت آنها نمي‏توان هدفي واقع‏بينانه و مطلوب را تعيين و توصيه كرد.

1ـ اصل كرامت

در قرآن كريم شرافت و كرامت انسان را براحتي مي‏توان از تشريح جريان خلقت حضرت آدم (ع) و فرمان سجده ملائكه در مقابل ايشان و اعطاي مقام جانشيني خدا در روي زمين دريافت. انسان كه اين چنين از سوي خالق مورد احترام و تكريم قرار گرفته در جريان تربيت نيز بايد همواره مورد تكريم باشد و از تعيين هر گونه هدف و روشي كه منافي با اين كرامت و شان والاي اعطايي از سوي خداوند باشد اجتناب گردد.
از شرافت و كرامتي كه خداوند ـ رب و مربي اصلي انسان ـ براي مخلوق خويش قائل شده است چنين برمي‏آيد كه اين امر بايد به عنوان يك اصل در جريان تربيت وي براي رسيدن به رشد نهايي و كمال و آخرين مرحله تربيت يعني رسيدن به مقام قرب "ربوبي شدن" مورد توجه و دقت قرار گيرد. خداوند متعال در سوره مباركه اسراء درباره كرامت انسان در جهان خلقت و علائم كرامت وي چنين مي‏فرمايد: ... و لقد كرمنا بني آدم و حملنا هم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلاً... (اسراء / 70) ترجمه: ما فرزندان آدم را بسيار گرامي داشتيم و آنها را به مركب برّ و بحر سوار كرديم (جهان جسم و جان را مسخر ايشان ساختيم) و از هر غذاي لذيذ و پاكيزه آنها را روزي داديم و بر بسياري از مخلوقات خود برتري و فضيلت بزرگ بخشيديم.
يكي از نشانه‏هاي كرامت و عظمت شأن انسان در تربيت اسلامي اين است كه خداوند از روح خويش در وجود وي دميده و به همين لحاظ وي را شايسته كرد فرشتگان دانسته است در سوره مباركه حجر چنين مي‏خوانيم : ... فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعواله ساجدين.....(حجر / 29) ترجمه: چون آن عنصرها را معتدل بيارايم و در آن از روح خويش بدمم همه (از جهت حرمت و عظمت آن روح الهي) بر او سجده كنيد.
از جمله ديگر نشانه‏هاي كرامت و عظمت شأن انسان، رسيدن به مقام جانشيني خداوند در روي زمين است. در سوره مباركه بقره مي‏خوانيم : .... و اذقال ربك للملائكة اني جاعل في الارض خليفه. (بقره/30) ترجمه! به‏ياد آر آنگاه كه پروردگار فرشتگان را فرمود، من در زمين خليفه خواهم گماشت.
روشن است كه جانشين و نماينده بايد بين ديگران به بالاترين درجه احترام و ارزش از سوي اعطاكننده منصب جانشيني دست يافته باشد تا اينكه به آن منصب گماشته شود. خداوند متعال پس از خلقت انسان و متعادل ساختن وي و دميدن روح خويش در او اين استعداد و قابليت را در انسان متحقق كرده و وي را بر اين مقام گماشته است.
اين اصل در جريان تربيت هم بر تمام عناصر جريان تربيت و هم بر مراحل آن ناظر است و نمي‏توان عنصري يا مرحله‏اي را تصور كرد كه از اين اصل بي نياز باشد. در تدوين اهداف واسطه‏اي تربيت، كرامت و شرافت انساني بايد رعايت شود و هيچ هدف يا نقطه‏اي را نمي‏توان تعيين كرد كه با كرامت و شأن انسان كه اشرف مخلوقات و جانشين خداوند در روي زمين است منافي باشد. بعلاوه در تدوين محتواي تربيت، روش تربيت، استخدام ابزار تربيت و ارزشيابي ميزان رسيدن به اهداف، نيز اين اصل بايد مورد توجه و نصب العين باشد و هر گاه كه اين اصل مورد غفلت قرار گيرد، به تحقق هدف نهايي تربيت نمي‏توان اميدوار بود.
اين اصل نه تنها در تمام زمينه‏هاي تربيت بلكه در تمام مراحل تربيت نيز كاربرد دارد و بايد آن را در تمام مقاطع و مراحل سنّي مورد توجه و عنايت قرار داد. كودك خردسال را بايد به همان اندازه مورد احترام و تكريم قرار داد كه جوان يا بزرگسال را. لذا در ميزان احترام يا تكريم متربي در هيچ مقطع سني تفاوتي نيست، بلكه آنچه متفاوت است چگونگي اعمال و اجراي اين اصل بنيادي است. به‏طوري كه كودك نيازمند نوعي خاص از احترام است در حالي كه بزرگسال و يا جوان بودن نوع ديگري را ايجاب مي‏كند. در اين زمينه موقع‏شناسي مربي نوع و نحوه اجراي اصل كرامت را تعيين مي‏كند وليكن در هر حال نمي‏توان از آن چشم پوشيد و كودك را به بهانه اينكه هنوز فاقد توانايي تشخيص خوب و بد است، بدون جلب علاقه و انگيزه به انجام‏دادن برخي امور مجبور كرد.

2ـ اختيار و مسئوليت انسان

انسان در ديدگاه اسلامي حامل امانت الهي تلقي شده و مسئوليتي عظيم را بر دوش گرفته است. مسئوليت و امانتي كه بنا به نص قرآن كريم، آسمانها و زمين از پذيرفتن آن ناتوان بوده‏اند وليكن انسان به دليل اينكه امكان و استعداد علم را دارد، آن را پذيرفته است. در قرآن كريم چنين مي‏خوانيم : ....... انا عرضنا الامانة علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولاً (احزاب/72)
ترجمه: ما آن امانت را بر آسمانها و كوه‏ها و زمين عرضه كرديم، پس آنها از تحمل آن خودداري كردند و ترسيدند و انسان آن را حمل كرد، چون انسان ستم پيشه و جاهل بود.
درباره اينكه امانت الهي چه بوده، احتمالات فراواني مطرح شده است. مرحوم علامه طباطبايي پس از بررسي يكايك احتمالات، اين امانت را "ولايت الهي" مي‏داند و مي‏فرمايد: "مراد از عرضه داشتن اين ولايت بر آسمانها و زمين و ساير موجودات، مقايسه اين ولايت با وضع آنها و معناي آيه اين است كه اگر ولايت الهي را با وضع آسمانها و زمين مقايسه كني خواهي ديد كه اينها تاب تحمل آن را ندارند و تنها انسان مي‏تواند حامل آن باشد".24 در مورد اينكه گفته شده است كه انسان قبول كننده اين امانت ظلوم و جهول است، مي‏فرمايد: "وليكن عين همين ظلم و جهل انسان مصحّح حمل امانت و ولايت الهي است. براي اينكه كسي متصّف به ظلم و جهل مي‏شود كه شأنش اين است كه متصّف به علم و عدل باشد و گرنه چرا به كوه ظالم و جاهل نمي‏گويند."25
از تفاسير چنين بر مي‏آيد كه انسان به دليل اين استعداد وجودي خود تنها موجودي است كه صلاحيت پذيرش و تحمل ولايت الهي را دارد و روشن است كه پذيرش اين امانت بزرگ مسئوليتي بزرگ را بر دوش انسان مي‏افكند. جريان تربيت بايد همواره به‏گونه‏اي سازمان يابد تا استعداد وجودي انسان در حفظ و نگهداري امانت الهي يعني علم و عدل به بهترين وجه ممكن پرورش يابد و از در افتادن به ورطه ظلم و جهل در امان ماند.
در قرآن كريم همواره از مسئوليت انسان سخن رفته و بيان شده است كه انسان مورد سؤال و بازخواست قرار خواهد گرفت. روشن است كه مسئوليت بايد در مقابل امري يا وظيفه‏اي باشد كه به وي اعطا شده است، در غير اين صورت مسئوليت و پاسخگويي معنايي نخواهد داشت. لذا هر زمان كه صحبت از مسئوليت و حساب پس‏دهي به ميان مي‏آيد، منظور اين است كه فرد توانايي و استعداد انجام‏دادن آن امر را دارد و بايد به انجام‏دادن آن مبادرت مي‏كرده است. اين نكته يعني تناسب استعداد و آمادگي با مسئوليت را در سوره انبيا چنين مي‏يابيم : ..... قال بل فعله كبيرهم هذا فسئلوهم ان كانوا ينطقون... (انبياء/63)
اين آيه مربوط به داستان بت شكني حضرت ابراهيم (ع) است. وقتي بت پرستان به آن حضرت گفتند: اي ابراهيم تو با خدايان ما چنين كردي؟ ابراهيم در مقام احتجاج گفت: "بلكه اين كار را بزرگ آنها كرده است شما از اين بتان سوال كنيد، اگر سخن مي‏گويند". از اين احتجاج حضرت ابراهيم نتيجه گرفته مي‏شود كه پاسخگويي و مسئوليت، مستلزم نوعي توانايي و قدرت است و لذا بتهاي بيجان از آنجا كه توانايي انجام‏دادن هيچ كاري را ندارند، سؤال كردن از آنها نيز بيهوده خواهد بود وليكن آن حضرت براي اثبات ناتواني آنها اين پيشنهاد را مطرح فرمودند.
از جمله آيات ديگري كه موضوع مسئوليت و حساب پس دهي انسان را گوشزد مي‏كنند مي‏توان به آيات ذيل اشاره كرد : .... ايحسب الانسان ان يترك سدي... (قيامت/14) ترجمه: آيا انسان مي‏پندارد كه او را مهمل از تكليف و ثواب و عقاب گذارند (و غرضي در خلقتش منظور ندارند؟) يعني اينكه آيا انسان فكر مي‏كند به حسابش نمي‏رسند و عذاب نمي‏شود و از او بازخواست و سؤال نمي‏كنند. پاسخ به اين سوال بر اساس امانت و مسئوليت الهي منفي است و وي بايد پاسخگو باشد. قرآن كريم در اين زمينه چنين آورده است : ..... و كل انسان الزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيامة كتابا يلقيه منشورا (اسراء/13)
ترجمه: ما مقررات و نتيجه اعمال نيك و بد هر انساني را طوق گردن او ساختيم (كه ملازم و قرين هميشگي او باشد) و روز قيامت كتابي (كه نامه عمل اوست) بر او بيرون آريم، در حالي كه آن نامه چنان باز باشد كه همه اوراق آن را يك مرتبه ملاحظه كند.
اين آيه شريفه نيز اشعار مي‏دارد كه انسان بايد پاسخگوي اعمال نيك و بد خويش باشد و جريان تربيت بايد موقعيت لازم را براي اداي اين تكليف و مسئوليت فراهم آورد. در قرآن كريم بر ضرورت پاسخگويي تأكيد شده و حتي خداوند متعال براي تأكيد و اصرار بر آن قسم ياد كرده است. در ذيل، چند مورد از آيات در اين زمينه را ملاحظه مي‏كنيم: .... تالله لتسئلن عما كنتم تفترون... (نحل / 56)
ترجمه: البته آنچه از نيك و بد كرده‏ايد از همه سؤال خواهيد شد.
ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم (تكاثر/ 8)
ترجمه: آنگاه از نعمتها (مانند مال و جاه و صحت و جواني و عمر و نعمت بزرگ ولايت علي (ع) و غيره) شما را در آنجا باز مي‏پرسند.
در سوره مباركه صافات مي‏خوانيم كه فرموده است:
وقفوهم انهم مسئولون (صافات / 24)
ترجمه: آنجا نگهشان بداريد كه بايد بازخواست شوند.
بنا به گفته صاحب مجمع البيان معناي جمله وقفوهم اين مي‏شود كه ايشان را نگه داريد و نگذاريد بروند كه بايد بازخواست شوند. از سياق استفاده مي‏شود كه اين امر به بازداشت و بازخواست در سر راه جهنم صورت مي‏گيرد..."26
لذا ملاحظه مي‏شود كه انسان بايد پاسخگوي اعمالي باشد كه در دنيا انجام داده و هدف از ذكر موارد مكرر مسئوليت وبازخواست در قرآن اين بوده است كه در تربيت انسان يعني ربوبي ساختن و نزديكتر و نزديكتر ساختن وي به كمال نهايي مورد نظر احساس مسئوليت، امري ضروري و بنيادي است. اين احساس مسئوليت بايد از اندرون مربي و متربي بجوشد و سپس به اعمال فردي و اجتماعي ايشان سرايت كند.
اصل مسئوليت انسان، اصلي است كه بايد در تمامي بخشهاي جريان تربيت و در تمام مقاطع و مراحل تربيت مد نظر قرار گيرد؛ به عنوان مثال: اصل مسئوليت در تعيين اهداف مقطعي تربيت بايد همواره مد نظر باشد يعني مربي و متربي بايد در مورد چرايي هدف برگزيده شده، جوابگو باشند و هيچ عذري مبني بر اينكه در جريان هدفگذاري مداخله‏اي نداشته‏اند، مسموع نخواهد بود. بعلاوه در روش تدريس، مربي و متربي هر دو مسئول هستند و هيچ كدام نمي‏توانند از زير بار مسئوليت خطير خويش شانه خالي بكنند. در ارزشيابي نيز بايد مسئوليت متربي را در نظر داشت و متربي را شخصي مسلوب الاراده ندانست كه فقط به اعمال مربي پاسخ گويد، خود هيچ دخالتي در امور نداشته باشد.

3ـ اصل عقل

اصل ديگري كه مي‏توان در تربيت اسلامي از آن سخن گفت اصل عقل است؛ به اين معني كه در هيچ كدام از عناصر جريان تربيت و در هيچ يك از مراحل تربيت نمي‏توان اصل عقل را ناديده گرفت و ملاك و مناط هر فعاليتي انطباق آن با اصول عقلاني است.
قرآن كريم بارها انسان را به تعقل و تفكر دعوت مي‏كند و بسياري از امور صرفا به‏دليل اينكه زمينه ساز تعقل و تفكر بشود، توصيه شده است. گو اينكه رسيدن به تعقل و تفكر راه را براي رسيدن به اهداف بالاتر تربيت فراهم خواهد ساخت. از اين زاويه مي‏توان تعقل را به عنوان يكي از اهداف واسطه‏اي تربيت معرفي كرد. اما از آنجا كه طيفي بسيار وسيع را تحت پوشش قرار مي‏دهد و با قاعده مورد نظر ما يعني عموميت و ضرورت در كل جريان تربيت انطباق كامل دارد، مي‏توان آن را به عنوان يك اصل بنيادين معرفي كرد. در اين نوشته منظور از تعقل، تفكر جهت دار است؛ يعني تفكري كه مبتني بر مجموعه‏اي از قواعد و مقررات باشد و اين مقررات، منطقي بودن و وافي به مقصود بودن تفكر را تضمين، و آن را از خيالات و اوهام مجزا بكنند. كلمه عقل در لغت به معناي بستن وگره زدن است. به همين مناسبت ادراكاتي هم كه انسان دارد و آنها را در دل دارد و پيمان قلبي نسبت به آنها بسته، عقل ناميده‏اند و نيز مدركات واقعي آدمي را و آن قوه‏اي را كه در خود سراغ دارد و به‏وسيله آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مي‏دهد، عقل ناميده‏اند."27
مرحوم علامه طباطبايي پس از بحث درباره انواع ادراكات انسان در مورد عقل چنين مي‏نويسد: "و خداي عز و جل هم كلام خود را بر همين اساس ادا نموده، و عقل را نيرويي تعريف كرده كه انسان در دينش از آن بهره‏مند شود و به‏وسيله آن راه به‏سوي حقايق معارف و اعمال صالح پيدا نموده و پيش بگيرد. پس اگر عقل انسان در چنين مجرايي قرار نگيرد و قلمرو عقلش به چهار ديوارهاي خير و شر دنيوي محدود گردد ديگر عقل ناميده نمي‏شود."28 پس عقل يعني نيروي تميز دهنده خير و شر بايد به عنوان اصلي در نظام تربيتي اسلامي مورد توجه قرار گيرد، چونكه مسئوليت اصلي تربيت به عهده افراد دخيل در جريان تربيت يعني ياد دهنده و ياد گيرنده (مربي و متربي) است و براي اينكه اينان بتوانند در هر مورد تصميم درست را اتخاذ بكنند، بايد از نوعي توانايي و صلاحيت برخوردار باشند. توانايي‏اي كه مسئوليت و بازخواست را موجه و منطقي مي‏سازد و اين استعداد و توانايي از نيروي دروني ناشي مي‏شود كه عقل نام دارد. اگر افراد از عقل و اصول عقلاني متابعت كنند، طبعا مشكلي در رسيدن به اهداف واسطه‏اي و بالاخره هدف نهايي تربيت نخواهند داشت. موضوع تفكر و تعقل در آيات فراواني از قرآن كريم مورد بحث قرار گرفته كه به چند مورد از آنها اشاره مي‏شود. در سوره مباركه بقره خطاب به ملت يهود چنين مي‏خوانيم: اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلاتعقلون. (بقره/44)
ترجمه: شما كه كتاب آسماني مي‏خوانيد چگونه مردم را به نيكي فرمان مي‏دهيد و خودتان را از ياد مي‏بريد چرا به عقل در نمي‏آييد.
از اين آيه در مي‏يابيم كه اگر قوم يهود به عقل خويش مراجعه مي‏كردند نبايد انتظار انجام‏دادن كاري را از ديگران داشته باشند كه خود بدان عامل نيستند و اين اصل عقلي اولي است كه هر عاقلي بدان قائل است و اگر كسي بخواهد به عنوان مربي به آموزش امري اقدام كند، اصل عقل ايجاب مي‏كند كه خودش عامل بدان باشد.
در سوره مباركه ملك مي‏خوانيم كه دوزخيان در پاسخ فرشتگان مي‏گويند : لوكنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير (ملك/10) ترجمه: اگر ما در دنيا رسولان را در نصايح و مواعظشان اطاعت كرده بوديم و يا حجت حق آنان را تعقل مي‏كرديم امروز در زمره اهل جهنم نبوديم و همانند ايشان در آتش جاودانه معذب نمي‏شديم.
در اين آيه شريفه "منظور از سمع، استجابت دعوت رسولان و التزام به مقتضاي سخن ايشان است كه خير خواهان امين‏اند و منظور از عقل التزام به مقتضاي دعوت به حق ايشان است تا آن را تعقل كنند و با راهنمايي عقل بفهمند كه دعوت ايشان حق است، و بايد انسان در برابر حق خاضع شود"29 لذا اگر كفار به مقتضاي عقل خويش عمل كرده بودند و دعوت پيامبران را اجابت مي‏كردند، مي‏توانستند از عاقبت خطرناك خويش نجات يافته و به بهشت و رضوان الهي يعني هدف نهايي تربيت نائل شوند و علت انحراف آنها از هدف، عدم رعايت اصل عقل بوده است و باز علت بي‏اعتنايي به نماز و عبادت خداي تعالي نداشتن عقل يا به‏عبارت ديگر عدم رعايت مقتضيات عقل از سوي كافران قلمداد مي‏شود و مي‏فرمايد: و اذا ناديتم الي الصلوة اتخذوها هزوا ولعبا ذلك بانهم قوم لايعقلون... (مائده/58) ترجمه: اينان وقتي شما اذان مي‏گوييد آن را وسيله تفريح خود گرفته و بازيچه‏اش مي‏پندارند و اين براي اين است كه مردمي بي‏خردند.
علامه طباطبايي در مورد غفلت سبك شمردن نماز به‏وسيله اينان مي‏نويسند: "صدور استهزا از آنان و به مسخره گرفتن نماز و اذان براي اين است كه آنان مردمي سبكسر و بي‏عقلند و نمي‏توانند از نظر تحقيق به اين اعمال ديني و عبادتهايي كه عبادت حقيقي‏اند بنگرند و فوايد آنها را كه همانا نزديكي به خداي تعالي و تحصيل سعادت دنيا و آخرت است درك كنند."30
همچنين خداوند متعال هدف از ذكر نشانه‏ها و تبيين آيات خلقت را ايجاد تعقل يا به عبارت ديگر استخدام نيروي عقل انسان در راستاي رسيدن به اهداف تربيتي مي‏داند و مي‏فرمايد:
... و كذالك يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون... . (بقره/242) ترجمه: خدا آيات خود را براي شما بدين گونه روشن بيان كند، باشد كه خردمند شويد. ... قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون... . (حديد/17) ترجمه: ما آيات وادله قدرت خود را براي شما بيان كرديم تا مگر فكر و عقل به‏كار بنديد. ... و كذالك نفصل الايات لقوم يعقلون... . (روم /28) ترجمه: ما اين طور آيات را براي مردمي كه تعقل مي‏كنند توضيح مي‏دهيم.
عقل به مثابه قوه تميز بين خير و شر و خطا و صواب بايد در سرتاسر جريان تربيت به‏عنوان اصلي ضروري و اجتناب‏ناپذير مد نظر قرار گيرد و هر فعاليت، هدف واسط، روش و وسيله‏اي بايد با اين محك سنجيده شود. اگر عقلاني بود و ما را در رسيدن به هدف نهايي تربيت كمك مي‏كرد، آن را انتخاب كرد و در غير اين صورت به كنار نهاد. لذا در گزينش هدف بايد اصل عقل را مد نظر قرار داد و نمي‏توان هدفي را بر گزيد كه به لحاظ عقلاني قابل دفاع نباشد. روشهاي تربيتي نيز بايد از اصل عقل تبعيّت كند و لذا متربي بايد امكان تجزيه و تحليل مطالب را براساس ملاكهاي عقلاني داشته باشد. بعلاوه اصل عقل فقط ناظر به سنين جواني و بزرگسالي نيست و حتي در سنين كودكي نيز بايد مقدمات استدلال و تشخيص خير از شر را به مدد ارائه دلايل و شواهد به كودك آموخت.

4ـ اصل عدل

مساوات و برابري و قرار دادن هر چيز در جا و مرتبه خاص خويش از جمله اصولي است كه در تربيت الزامي و اجتناب‏ناپذير است. راغب در بيان معناي عدل مي‏نويسد: "لفظي است كه در حكم ومعني مساوات است و به اعتبار نزديك بودن معني عدل به مساوات. در آن مورد هم به‏كار مي‏رود.31 مرحوم علامه طباطبايي نيز عدالت را به معناي التزام به حد وسط و عدم انحراف از آن تعريف كرده‏اند.32 لذا در اين نوشته اصل عدل به معناي رعايت تعادل و مساوات و عدم افراط و تفريط در نظر گرفته شده است. در تربيت اسلامي براي اينكه بتوانيم متربي را به هدف نهايي تربيت برسانيم بايد در تعيين اهداف واسطه‏اي و گزينش روشها و محتواي تربيتي از مسير عدالت خارج نشويم و به ورطه افراط و تفريط نيفتيم. عدل از جمله صفات مربي در نظام تربيت اسلامي است و مربي بدون رعايت اصل عدل نمي‏تواند مربي به معناي واقعي كلمه باشد همانگونه كه خداوند تبارك و تعالي به‏عنوان مربي اصلي آدميان مي‏فرمايد: و لا يظلمون فتيلا (اسراء/71) ترجمه: خداوند به‏قدر باريك رشته‏اي كه ميان هسته خرماست ظلم نمي‏كند؛ يعني اينكه عدل در كار خداوند ـ تربيت انسان ـ اصلي حتمي و ضروري است و به هيچ وجه احتمال تخطي از آن وجود ندارد. لذا تربيت اسلامي بايد اين اصل را سرلوحه كار خويش قرار دهد. كما اينكه هدف از ارسال رسل نيز قيام به عدالت بوده است و خداوند خطاب به پيامبر مي‏فرمايد كه اعلام كن كه من براي برپاداشتن عدالت و پرهيز از ظلم مأموريت يافته‏ام. در قرآن كريم چنين مي‏خوانيم: ... و قل امنت بما انزل الله من كتاب و امرت لاعدل بينكم (شوري /15) ترجمه: به امت بگو كه من به كتابي كه خدا فرستاد (قرآن) ايمان آورده‏ام و مأمورم كه ميان شما به عدالت حكم كنم.
در تربيت اسلامي يكي از اهداف واسطه‏اي مهم رسيدن به تقوي است، رعايت اصل عدل باعث مي‏شود كه انسان به اين هدف نزديكتر شود و بدين وسيله در مسير رسيدن به هدف نهايي تربيت گامي به جلو بردارد. در سوره مباركه مائده چنين آمده است : اعدلوا هواقرب للتقوي (مائده/8) ترجمه: عدالت پيشه كنيد كه عدالت به تقوي نزديكتر است.
لذا مي‏توان از عدالت پيشگي به عنوان اصلي براي دستيابي به تقوي استفاده كرد. عدالت پيشگي روش و طريق رسيدن به تقوي را نشان مي‏دهد و بايد بر فعاليت مربي و متربي حاكم باشد. از سوي ديگر براي رسيدن به عدالت و به عبارت ديگر براي رعايت اصل عدالت و قراردادن هر چيز در جاي خاص خويش بايد از هواي نفس و خواهشها و تمايلات نفساني پرهيز كرد. زيرا اينها منافي اصل عدالت است و تحقق اهداف را دستخوش تهديد مي‏كند. در سوره نساء چنين آمده است: فلا تتبعوا الهوي ان تعدلو.. (نساء/135) ترجمه: پيروي هوا مكنيد كه ترس آن هست كه از حق عدول كنيد و منحرف شويد.
روشن است كه انحراف از اصل عدل، دستيابي به تقوي و هدف نهايي تربيت را دچار مخاطره مي‏كند. پس براي رعايت اصل عدل نيز مقدماتي لازم است از جمله پرهيز از دشمني و خصومت و متابعت هواي نفس و... . خداوند متعال براي تبيين آثار عدل در زندگي انسان و آثار وجودي آن در نفس متربي دو فرد را با هم مقايسه مي‏كند. اين مقايسه در آيه 76 سوره مباركه نحل چنين صورت گرفته است :
و ضرب الله مثلاً رجلين احدهما ابكم لا يقدر علي شي‏ء و هو كَلٌّ علي موليه اينما يوجهه لايأت بخير هل يستوي هو و من يأمر بالعدل و هو علي صراط مستقيم.. (نحل/76) ترجمه: خدا مثالي مي‏زند، دو مرد يكي شان لال است كه به هيچ چيز توانايي ندارد و سر بار مولاي خويش است كه هر جا فرستدش سودي نيارد. او با كسي كه به عدالت فرمان دهد و به راه راست رود چگونه برابر تواند بود؟
مرحوم علامه طباطبايي در تفسير اين آيه شريفه مي‏نويسد: ... احدها ابكم لايقدر علي شي‏ء يكي گنگ است كه قادر بر هيچ چيز نيست و از اينكه سخنان ديگران را بفهمد يا با ديگران سخن گويد محروم است، چون نه مي‏شنود و نه مي‏تواند حرف بزند و اگر در حالش دقت شود از هر فضيلت و مزيت كه انسان آن را از راه گوش كه وسيعترين حواس بشري است، كسب مي‏كند، محروم است.....جمله لايقدر علي شي‏ء يعني به هيچ چيزي قادر نيست؛ يعني كارهايي را كه غيرابكم (فرد ديگر) مي‏تواند بكند از وي قابل صدور نيست... و بار عيال كسي است كه امور وي را تدبير مي‏كند. ....فرد ديگر داراي صفاتي است بجز اين صفات، يعني قدرت بر انجام‏دادن كارهايي دارد و توانايي درك را دارد و يك صفت مهم يعني عدالت را دارد و مي‏فرمايد: آيا اين (ابكم) با كسي كه امر به عدالت مي‏كند برابر است... . آري از اوصاف مرد دومي وصفي را ذكر كرد كه آخرين درجه كمال است كه يك فرد غيرابكم ممكن است به آن درجه برسد، هم خود را به آن بيارايد و هم ديگران را از آن برخوردار كند. و آن عبارت است از عدالت، كه معنايش التزام به حد وسط و از آن منحرف نشدن است. زيرا كسي حقيقتا امر به عدل مي‏كند و مي‏تواند بكند كه خودش عادل بوده باشد و صلاح و سداد در دلش جاي گرفته باشد. آنگاه از دلش به ظاهر بدن و اعمال بدني‏اش سرايت نموده، گفتار و كردارش بر ميزان عدل استوار شود. از آنچه گفته شد به‏دست مي‏آيد كه مقصود از عدالت آنطور كه عرف از آن مي‏فهمد يعني عدالت در رعيت و زير دست نيست، بلكه مقصود مطلق اجتناب از افراط و تفريط است. هر چند در اعمال شخصي، و اين شخص همواره بر صراط مستقيم است و در اعمالش بر طبق فطرت انساني مشي مي‏كند."33
همانگونه كه از تفسير اين آيه برمي‏آيد اصل عدل اصلي است كه اگر از سوي مربي و متربي مورد توجه قرار گيرد، آنها مي‏توانند به هدف اصلي خلقت يعني تقوي و هدايت دست يابند. اين اصل را بايد هم در تعيين اهداف واسط تربيت و هم در روش و محتواي آن مورد توجه قرار داد؛ به عنوان مثال: رعايت اعتدال در تعيين اهداف واسطه‏اي تربيت اصل است و نبايد هيچ هدفي را به‏دليل هدفي ديگر مورد بي توجهي قرار داد و هر جنبه‏اي بايد به اندازه‏اي كه استحقاق دارد، مورد توجه و عنايت قرار گيرد. در روش آموزش نيز اصل عدل كاربردي وسيع و همه جانبه دارد. علاوه بر اين اصل عدل را بايد در سنين و مقاطع مختلف تربيت مورد توجه قرار داد و نمي‏توان گفت كه رعايت عدالت در يك مقطع ضروري است و در مقطع ديگر چندان ضروري نيست.

5ـ اصل كمال جويي

انسان مورد نظر تربيت اسلامي همواره در حال تلاش و فعاليت و در تكاپوي پيشرفت به سوي هدفي است كه آن هدف، رسيدن به مقصدي است كه خداي تعالي از خلقت انسان اراده كرده است. "هدف مذكور گاه به عنوان هدايت و رشد و گاه به عنوان قرب و رضوان و گاه طهارت و حيات طيبه، تقوي و عبادت و عبوديت معرفي شده است."34 رسيدن به اين هدف آرماني مظهر رشد و كمال در انسان است. لذا هر امري و هر فعاليتي تنها در صورتي با ارزش است كه به انسان در طي اين طريق كمك كند و او را در برداشتن گامهايي چند در رسيدن به اين مقصود ياري رساند. اين اصل در تعيين اهداف و روشهاي تربيتي نقش محوري و كانوني را ايفا مي‏كند و ملاك و مناط انتخاب است. در سوره مباركه انشقاق مقصد تلاش و فعاليت انسان ملاقات پروردگار ـ يعني كسب ويژگيهايي كه انسان را شايسته نزديك شدن به پروردگار مي‏سازند ـ معرفي شده است. در اين رابطه چنين مي‏خوانيم:
يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه (انشقاق/84) ترجمه: هان اي انسان، تو در راه پروردگارت تلاش مي‏كني و بالاخره او را ديدار خواهي كرد.
در ترجمه تفسيرالميزان درباره اين آيه شريفه چنين نوشته شده است: "... كدح تلاش نفس است در انجام‏دادن كاري تا اينكه آثار تلاش در نفس نمايان گردد. بنابر اين در كلمه معناي سير هم خوابيده... جمله فملاقيه عطف است بر كلمه كادح و با اين عطف بيان كرده كه هدف نهايي اين سير و سعي و تلاش، خداي سبحان است. البته بدان جهت كه داراي ربوبيت است، يعني انسان بدان جهت كه عبدي است مربوب و مملوك و مدبر و در حال تلاش به‏سوي خداي سبحان است، دائما در حال سعي و تلاش و رفتن به‏سوي خداي تعالي است، بدان جهت كه رب و مالك و مدبر اوست."35
لذا از جمله خصايص اصلي انسان مورد نظر اسلام سير و تلاش و حركت به‏سوي خالق است و اين تلاش بايد به عنوان يك اصل در تربيت اسلامي همواره مدنظر باشد و در اهداف، روشها و مراحل گوناگون تربيت به عنوان اصلي اجتناب‏ناپذير مورد توجه و ملاحظه قرار گيرد.
كمال مورد نظر اسلام در رسيدن به هدف غايي تربيت نهفته و كسي كه در تلاش و تكاپو براي ملاقات پرودگار خويش است، مايل به رسيدن به كمال يا آخرين مرتبه وجود متصور براي نوع انسان است. "هدايت به عنوان هدف غايي گاه در قرآن با واژه رشد بيان مي‏شود. رشد در فرهنگ قرآن به معناي توسعه و نمو به‏كار نرفته بلكه به مفهوم هدايت استعمال شده است."36 در ذيل به چند مورد در كاربردهاي واژه رشد در قرآن اشاره مي‏كنيم:
اصحاب كهف از بيم دشمن در غار كوه پنهان شدند و گفتند: ... ربنا آتنا من لدنك رحمة و هيئي لنا من امرنا رشدا (كهف / 10) ترجمه: از درگاه خدا مسألت كردند كه بار الها تو در حق ما به لطف خاص خويش رحمتي عطا فرما و بر ما وسيله رشد و هدايت كامل مهيا ساز.
از اين آيه شريفه نتيجه گرفته مي‏شود كه اصحاب كهف، رسيدن خويش را به كمال مطلوب با واژه رشد بيان كرده و از خداوند خواستار رشد و هدايت شده‏اند و همچنين اينكه رشد و هدايت انسان به‏دست خداست و در جهت او، و لذا براي رسيدن به كمال نهايي بايد به سوي فرمان حضرت حق شتافت و از آنها پيروي كرد.
هدايت و رشد آخرين مرحله كمال انسان است، علاوه بر اين انسان نيز مايل و در جستجوي دستيابي بدان است. در غير اين صورت هدايت و رشد نمي‏توانست به عنوان هدفي آرماني مطرح باشد؛ به‏عبارت ديگر راهنمايي به رشد تنها در صورتي به نتيجه مطلوب مي‏انجامد كه فرد در خود كشش دروني به رشد و خداي تعالي احساس بكند. مومن آل فرعون در پاسخ به اين ميل خدادادي انسانها مي‏گويد: و قال الذي امن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد (مومن/38) ترجمه: آنكه ايمان آورده بود گفت: اي قوم مرا پيروي كنيد تا شما را به راه رشد هدايت كنم.
سبيل رشاد، راهي است كه سلوك آن آدمي را به حق مي‏رساند و به سعادت منتهي مي‏شود و كلمه هدايت در اينجا به معناي نشان دادن راه بوده است.
ميل به رشد، گرايش دروني اصيل و پايدار در وجود انسان است؛ به‏گونه‏اي كه خداوند مي‏فرمايد در صورتي كه بندگان مرا اجابت كنند و به من ايمان آورند راه رشد ايشان هموار خواهد شد و به كمال مطلوب مورد نظر خويش كه هدف نهايي تربيت است نائل خواهند شد. در آيه 186 سوره مباركه بقره دعا و درخواست از خدا مشروط بر اينكه با ايمان و اجابت دعوت خدا همراه باشد، مي‏تواند زمينه ساز رشد انسان بشود. در اين آيه چنين مي‏خوانيم:
... و اذا سئلك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فليستجيبوالي و ليؤمنوابي لعلهم يرشدون (بقره/186) ترجمه: چون بندگان من از تو سراغ مرا گيرند بدانند كه من نزديكم و دعوت دعوت كنندگان را اجابت مي‏كنم البته در صورتي كه مرا بخوانند. پس بايد آنان نيز دعوت مرا اجابت نموده و بايد به من ايمان آورند تا شايد رشد يابند.
"در مورد لعلهم يرشدون از امام صادق (ع) در مجمع البيان نقل شده كه فرموده‏اند شايد به اعتقاد به حق برسند و به‏سوي آن راه يابند"؛37 يعني همان مطلبي كه تحت عنوان كمال و رشد از آن نام برده مي‏شود و انسان مايل به دستيابي بدان است. در سوره مباركه حجرات نيز در وصف پيامبران چنين آمده است : اولئك هم الراشدون (حجرات/7) ترجمه: اينان به حقيقت اهل صواب و هدايتند.
با توجه بدانچه گفته شد، نتيجه مي‏گيريم كه ميل به رشد و كمال در انسان ميل اصيل است و او همواره در صدد و تكاپوي دستيابي بدان است و در تربيت اسلامي اين ميل و گرايش اصيل بايد همواره مورد توجه و مطمح نظر قرار گيرد. هر گاه اين اصل بنيادين به فراموشي سپرده شود، نظام تربيت اسلامي دچار سردرگمي و ابهام مي‏شود و به بيراهه رهسپار خواهد شد و يا از هدايت و راهنمايي اين ميل اصيل به‏سوي آنچه بدان گرايش دارد باز خواهد ماند. به‏كارگيري اين اصل در تعيين اهداف واسطه‏اي به اين صورت است كه هيچ هدفي را نمي‏توان بدون توجه به اين ميل و گرايش تعيين كرد و هر هدفي را بايد به عنوان گامي و پله‏اي در مسير حركت و تلاش براي هدف اصلي تربيت تلقي كرد و نه هدف نهايي. لذا مربي و متربي در هيچ مرحله‏اي احساس آرامش و سكون نخواهند داشت، تا اينكه به مرحله نهايي كمال برسند بعلاوه اين اهداف بايد داراي انعطاف‏پذيري بوده و بتوان آنها را با توجه به مراحل رشد متربي تغيير داد تا راه صعود وي به مراحل و مدارج ترقي هموار گردد. در روش تربيت نيز بايد كمال‏جويي و رشدطلبي انسان مدنظر باشد و مربي اين ميل و گرايش اصيل را از نظر دور ندارد. لذا در روش تربيت بايد به‏دنبال كشف زمينه‏هايي بود كه اين ميل و گرايش را بيدار كنند.

6ـ اصل وسع

انسان داراي مجموعه‏اي از تواناييها و استعدادهاست و درنظر گرفتن اين تواناييها در نظام تربيتي اسلام اصلي ضروري است و خداوند به‏عنوان بزرگ مربي انسانها، همواره بر اين نكته تأكيد فرموده‏اند كه هيچ كس را فراتر از طاقت و قابليت اعطايي، مورد بازخواست و تكليف قرار نمي‏دهند. اين اصل با اصول عدل و مسئوليت همخواني و انطباق كامل دارد و بازخواست افراد (متربيان) در صورتي كاري موجه و عقلايي است كه قبلاً استعداد و آمادگي لازم در آنها ايجاد شده باشد. بعلاوه اصل عدل ايجاب مي‏كند كه خداوند استعداد و قابليت هدايت و تربيت را به همه بندگان خويش عطا كرده و هيچ تفاوتي بين بندگان (يا افراد تحت تربيت) قائل نشده باشد، الا اينكه مربوط به قوه گيرندگي آنها باشد و نه افاضه ذات اقدس الهي.
در قرآن كريم تكليف خواسته شده از بندگان بستگي به وسع و ظرفيت وجودي اعطايي به ايشان داشته و خداوند متعال در موارد مكرري اين اصل را متذكر شده‏اند در سوره مباركه بقره چنين مي‏خوانيم: ... لا تكلف نفسا الا و سعها... . (بقره/233) ترجمه: هيچ كس را تكليف نكرد مگر قدر توانايي او.
... ولا يكلف الله نفسا الا وسعها... (بقره/286) ترجمه: هيچ كس را تكليف جز به اندازه طاقت نكنند.
در اين زمينه آيه‏هاي ديگري نيز وارد شده است كه همگي بر تناسب بين تكاليف احاله شده از سوي خداوند، با استعداد و توان انسان در قبول و انجام‏دادن آن تكاليف تأكيد دارند و نشان مي‏دهند اگر كاري از انسان خواسته شده، بدين معناست كه وي توانايي انجام‏دادن آن كار را داراست. لذا مي‏توان نتيجه گرفت كه هدف نهايي تربيت يعني رسيدن به رضوان و قرب الهي هدفي است كه با تواناييهاي انسان تناسب دارد و انسان استعداد رسيدن به چنين مرحله‏اي را دارد. بعلاوه در تعيين اهداف واسطه كه پله‏هاي نردبان حركت به‏سوي هدف نهايي است، نيز اين اصل بايد مورد توجه و عنايت خاص قرار گيرد. آنجا كه افراد در موقعيتهاي مختلف از وسعهاي گوناگون برخوردارند، ملاحظه توان و طاقت فراگير در تعيين اهدافي كه وي بايد بدانها برسد اصلي اجتناب‏ناپذير است؛ مثلاً وسع متربي 7 ساله متفاوت از متربي 15 ساله است و اين تفاوت در وسع بايد در انواع اهداف، روشهاي تدريس، محتوا و روشهاي ازرشيابي انعكاس يابد، اين اصل در هدفگذاري نظام تربيتي سخت مورد نياز است و بسياري از مشكلات نظامهاي تربيتي ناشي از عدم توجه به تواناييها و طاقت فراگيران در تحقق و جامه عمل پوشانيدن به اهداف مورد نظر است.
بر خواننده روشن است كه اصول تربيت اسلامي به چند اصل مذكور، محدود نيست و نويسنده در اين نوشته فقط به چند اصل كه با تعريف عرضه شده از اصول عام تربيت اسلامي انطباق داشته، اشاره كرده است. در عرضه اصول مذكور، شمول آنها بر تمام مراحل و مقاطع فرايند تربيت مدنظر بوده و از ذكر اصول كاربردي تربيت كه خود مقوله‏اي وسيع است، پرهيز شده است. بدان اميد كه اين نوشته توانسته باشد افقي از راه طي نشده در بررسي اصول تربيت اسلامي را بر محققان اين حوزه از معرفت روشن كند./ر

منابع:

1ـ احمدي. احمد، اصول و روشهاي تربيت در اسلام، واحد انتشارات بخش فرهنگي دفتر مركزي جهاد دانشگاهي، چاپ دوم، 1368.
2ـ باقري. خسرو، نگاهي دوباره به تربيت اسلامي، انتشارات مدرسه، چاپ دوم، 1370.
3ـ تقي‏پورظهير، علي. اصول و مباني آموزش و پرورش، دانشگاه پيام نور، 1369.
4ـ حسيني، سيد علي اكبر. مباحثي پيرامون مباني تعليم و تربيت اسلامي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1362.
5ـ خديوي زند، محمد مهدي. اصول و مباني آموزش و پرورش، كتابفروشي زوار. 1345.
6ـ دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، درآمدي بر تعليم و تربيت اسلامي (1) فلسفه تعليم و تربيت، جلد اول، سمت، 1372.
7ـ راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن، ترجمه سيد غلامرضا خسروي حسيني، جلد 1 و 2، كتابفروشي مرتضوي، 1361.
8ـ شريعتمداري، علي. اصول و فلسفه تعليم و تربيت، امير كبير، چاپ اول، 1364.
9ـ شكوهي، غلامحسين. مباني و اصول آموزش و پرورش، آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1368.
10ـ شكوهي، غلامحسين. تعليم و تربيت و مراحل آن، آستان قدس رضوي، چاپ سيزدهم، 1372.
11ـ طباطبائي، علامه محمد حسين. تفسير الميزان، ترجمه غلامرضا خسروي حسيني، جلد اول، دفتر انتشارات اسلامي (وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم)، 1363.
12ـ عزّتي، ابوالفضل، آموزش و پرورش اسلامي، انتشارات بعثت، 1356
13ـ قرآن كريم، ترجمه مهدي الهي قمشه‏اي، انتشارات علميه اسلاميه.
14ـ هوشيار، محمد باقر، اصول آموزش و پرورش، دانشگاه تهران، جلد اول، چاپ سوم، 1335.
15- Carter v. Good, Dictionary of Education, Third edithon, Mc Grow Hill, 1959.

پاورقيها:

10ـ همان اثر، ص 18.
11ـ همان، ص 14.
12- Carter V. Good, op. cit, p.437.
13ـ غلامحسين شكوهي، تعليم و تربيت و مراحل آن، آستان قدس رضوي، چاپ سيزدهم، 1372، ص 84.
14ـ علي شريعتمداري، اصول و فلسفه تعليم و تربيت، اميركبير، چاپ اول، 1364، ص 11.
15ـ خسرو باقري، همان اثر، ص 68.
16ـ سيداحمد احمدي، اصول و روشهاي تربيت در اسلام، واحد انتشارات بخش فرهنگي دفتر مركزي جهاد دانشگاهي، چاپ دوم، 1368، ص 102.
17- Foundations of Education
18- Carter V.Good, op.cit, p.240
19ـ غلامحسين شكوهي، مباني و اصول آموزش و پروش، آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1368، ص 61.
1ـ خسرو باقري، نگاهي دوباره به تربيت اسلامي، انتشارات مدرسه، چاپ دوم، 1370، ص68
2- Carter V.Good, Dictionary of Education, Third Edition , Mc Grow Hill. 1959. p434.
20ـ علي تقي‏پورظهير، اصول و مباني آموزش و پرورش، دانشگاه پيام نور، چاپ اول، 1369، ص100.
21ـ محمدباقر هوشيار، همان اثر، ص17.
22ـ علي تقي‏پور ظهير، همان اثر، ص100.
23ـ سيداحمد احمدي، همان اثر، ص106.
24ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج16، ص526.
25ـ همان، ج16، ص526.
26ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج17، ص199
27ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج2، ص371
28ـ- ترجمه تفسيرالميزان، ج2، ص375
29ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج19، ص592
30ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج6، ص49
31ـ راغب، ج 2، ص765
32ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج12، ص437
33ـ ترجمه تفسيرالميزن، ج12، ص 7-435
34ـ باقري 1370، ص64-59
35ـ ترجمه تفسيرالميزان، ج20، ص401
36ـ باقري 1370، ص60
37ـ ترجمه تفسيرالميزان ج2، ص62
3ـ راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن،ترجمه غلامرضا خسروي‏حسيني، جلد اول، كتابفروشي مرتضوي، 1361، ص60.
4ـ علامه محمدحسين طباطبايي، تفسيرالميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي‏همداني، دفتر انتشارات اسلامي (وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم)، 1363، ج17، ص211.
5ـ تفسيرالميزان، ج12، ص71.
6ـ تفسيرالميزان، ج11، ص437.
7ـ راغب اصفهاني، همان اثر، جلد دوم، ص 40.
8ـ همان اثر، جلد دوم، ص 41.
9ـ محمدباقر هوشيار، اصول آموزش و پرورش، دانشگاه تهران، چاپ سوم، جلد اول، 1335، ص 9.
سه شنبه 4 مهر 1391  1:13 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تربيت دينى؛ مبانى و روش ‏ها

تربيت دينى؛ مبانى و روش ‏ها

نسرين توليت

چکیده: در اين نوشتار مبانى و روش هاى تربيت دينى از نگاه قرآن بحث مى شود. نويسنده نخست از روش هاى تربيت سخن گفته و از عناوينى چون حكمت عيار سنجش فضيلت اخلاقى جهت بخشى، برنامه ريزى، به گزينى، بهره گيرى از پيش آمدها، الگو نمايى، يادآورى، تهديد، داستان سرايى و عادت سازى ياد مى كند. در بخش ديگر مقاله، انسان شناسى تربيتى به عنوان مبانى تربيت مطرح شده و از ويژگى هاى انسان سخن به ميان آمده است.

كليد واژه‏ها: تربيت دينى، روش هاى تربيت، فضيلت اخلاقى، انسان شناسى تربيتى.

تحقّق «قسط» و عدالت در همه سطوح آن به دست انسان ها، يكى از اهداف مهم بعثت انبيا و نزول كتاب‏هاى آسمانى است:
«لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» حديد/ 25
«هر آينه پيامبران‏مان را با حجت هاى روشن و هويدا فرستاديم و با ايشان كتاب - كه وسيله تمييز حق از باطل است - و ترازو فرو فرستاديم تا مردم به داد و انصاف برخيزند.»
بنابراين، «تربيت» انسان بر اساس آموزه هاى دينى، زمينه ساز برپايى قسط و گسترش عدالت است. از اين رو، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم تكميل مكارم و فضايل اخلاقى را هدف بعثت خود بيان مى‏نمايد: «انّى بعثت لاتمّم مكارم الأخلاق».
بدين ترتيب، اين سخن پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم كه فرمودند: «كسى كه سير بخوابد و همسايه‏اش گرسنه باشد به من ايمان نياورده است» نشان دهنده اين است كه مكارم اخلاق تنها در چند اصل مهم اخلاقى مانند راست گويى و وفاى عهد خلاصه نمى‏شود، بلكه نظام هاى اقتصادى، سياسى، فرهنگى و روابط اجتماعى را تا رسيدن به نقطه مطلوب كه همان ايجاد عدالت است، تحت تأثير قرار مى‏دهد.
براى شناخت كامل نظام تربيتى اسلام، بايد قرآن و سيره پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و ائمه طاهرين‏عليه السلام را به روش تطبيقى، محور مطالعه و تحقيق قرار دهيم تا روايات و ديدگاه‏هاى صحيح بازشناسى و تكميل شوند. اما، همواره حجاب ها و موانعى سبب شده‏اند كه قرآن را كمتر محور درس و تحقيق قرار دهيم و از آن هدايت بجوييم.
قرآن كريم، با تعبيرهاى گونه گون به اين حجاب ها اشاره نموده است؛ از جمله در سوره اسراء، آيات 45 و 46، فرقان/ 30، كهف/ 28، انعام/ 56، فصّلت/ 5، بقره / 88 و در سوره محمد، آيه 24 مى‏فرمايد:
«أفلا يتدبّرون القرآن أم على قلوب أقفالها» «آيا در قرآن نمى‏انديشند يا بر دلها (شان) قفلهاست؟ »
همچنين، دانش هاى غرور انگيز اكتسابى؛ تفسيرهايى از قرآن كه در آنها مفسر بجاى تبيين مقصود و مراد كلام خدا، هنر و دانش خود را به تفسير نشسته است، تنگ نظرى و تحجرى كه در چهره تعبد، تفسير آيات قرآن را جز با روايات، جايز نمى‏شمارد؛ حسادت، خودبزرگ بينى و مانند آن را مى‏توان از جمله حجاب ها و قفل هايى دانست كه گوش و چشم و قلب انسان را از شنوايى و بينايى و تفكر باز مى‏دارد و مانع تدبر و هدايت پذيرى از قرآن مى‏گردند.
سوگمندانه، بايد اعتراف كرد كه علت اصلى خوارى و سرافكندگى، حيرت و سرگردانى، پراكندگى و اختلاف و خود باختگى برخى از مسلمانان جهان، همين حجاب ها است كه مانع فهم قرآن و پيروى از هدايت «اقوم» آن شده است.
تربيت، مهم ترين و ظريف ترين مسئله اى است كه در شمار وظايف همه انسان ها قرار مى‏گيرد. اين مسئله از چنان اهميتى برخوردار است كه بى دانش و بينش صحيح و كامل نمى‏توان بدان پرداخت و به نتايج آن خوش بين بود.
يكى از موضوع هاى مهم علم تربيت اين است كه معلم و مربى چگونه مى‏تواند در روح و جان متعلم تحولى شگرف به سوى خير و صلاح پديد آورد كه آثار آن تا پايان عمر ادامه يابد؟ گو اينكه حالت هاى روحى و روانى انسان ها همواره تحت تأثير انواع تمايلات و كشش هاى درونى و بيرونى است.
براى دستيابى به پاسخ پرسش فوق بايد به آموزه هاى ژرف قرآن كه كتاب تربيت است مراجعه كرد و پيش نيازها، شيوه ها و عوامل مؤثر در تربيت را كه قرآن مطرح كرده است، دريافت. در اين نوشتار به برخى از روش‏ها و بينش هاى انسان شناختى تاثيرگذار در فرايند تربيت مى‏پردازيم.
پيش از هر چيز بايد به اين واقعيت اشاره كرد كه دستيابى به حقايق قرآنى نيازمند فهم خاص از آيات وحى است فهمى كه مى‏توان از آن به فهم هدايتى ياد كرد.
قرآن، كلام و سخن خدا و كتاب هدايت و تعليم و تربيت است، كه راه هاى رشد و تكامل فرد و جامعه را به بهترين شيوه، بيان كرده است. بنابراين، تعامل ما با قرآن بايد بر اساس هدايت جويى از كلام خدا باشد، تا بتوانيم مبانى و شيوه هاى تربيتى قرآن را دريابيم. در اين ميان، سبك ويژه و اسلوب بى نظير داستان هاى قرآن بويژه پردازش داستان انبياء، اولياء، حكما و غير آن از جايگاه خاص و مهمى برخوردار است به گونه اى كه مى‏توان بسيارى از روش‏ها و شيوه‏هاى تعليم الهى و تربيت ربوبى را از شيوه داستان سرايى قرآن، ترسيم و تبيين نمود. فهم هدايتى قرآن، مهم ترين مبنا در تربيت دينى است. زيرا، مشكلات و مسائل مختلف انسان را در عرصه هاى گوناگون زندگى، تبيين و روشن مى‏نمايد، اين امر موجب پايدارى تربيت دينى مى‏گردد.
فهم هدايتى قرآن ر تبيين و حل مشكلات و مسائل اساسى انسان ر پايدارى تربيت دينى
روشهاى تربيت
1. حكمت، عيار سنجش فضيلت‏هاى اخلاقى

امروزه، در مكتب هايى مانند ليبراليسم، خواست اكثريت، عيار سنجش فضايل اخلاقى و انسانى است. حال آن كه در اسلام، معيار سنجش فضايل اخلاقى دانش و حكمت است؛ از اين رو حكومت جاهل بر عالم و فاسد بر صالح، مشروعيت ندارد و مقام عالم پرهيزكار از همه بالاتر مى‏باشد. بنابراين، عنوان عوام فريب حكومت مردم بر مردم در مكتب اسلام جايگاهى ندارد و حكومت عالم و حكيم مطلق، خداوند متعال، اصل است.

2. جهت بخشى به نيروها

اسلام، قواى جسم و جان انسان را در جهت هويت بخشيدن به آدمى و بكارگمارى آن نيروها در مسير رشد و تكامل فرد و اجتماع، هدايت نموده است تا از تباهى آن در امور بيهوده و آسيب زا جلوگيرى كند. زيرا، عامل بسيارى از بيمارى هاى روحى و روانى، نبود آگاهى از چگونگى بكارگيرى اين نيروها در مسير طبيعى خود مى‏باشد.

3. برنامه ريزى براى فعاليت پويا و خلاقيت زايا

در مكتب تربيتى اسلام، سخت اصرار شده است كه انسان با برنامه ريزى هدفمند و با آگاهى و نظم تلاش روزانه خود را آغاز نمايد و در پايان هر روز، كارهاى خود را مورد بازبينى و محاسبه قرار دهد.
 

4. جايگزينى و به گزينى

قرآن بر عادت ها و رسم هاى زشت جاهلى خط بطلان كشيده و مسلمان ها را به «تعاون» و هم يارى و «مشورت» و هم فكرى دعوت مى‏نمايد تا به تدريج اصول و باورهاى فرهنگ قرآنى ترويج و تثبيت شوند. بنابراين، تشريع نماز جماعت، ترويج تلاوت قرآن به طور فردى و گروهى، ايجاد دوستى ميان مؤمنان همگى در همين راستاست.

5. بهره گيرى از پيشآمدها

انسان ها در مقابل حوادث و پيش آمدهاى ناگوار زندگى، دو رفتار كاملا متفاوت دارند، عده اى حوادث و بلكه زندگى دنيا را چيزى جز رنج و زحمت و درد نمى‏دانند. از اين رو، در مقابل حوادث كاملا منفعل هستند. اما گروه دوم، اين پيش آمدها را فرصتى مناسب براى كسب مهارت هاى تربيتى و جلا دادن و مهذب ساختن جان خويش مى دانند.
اينان، دچار شدن به مصايب را چون گداختن آهن مى‏يابند كه بايد از آن براى شكل دادن و پيرايش از ناخالصى ها، بيشترين استفاده را نمود.
آيات و سوره‏هاى مكى و مدنى قرآن، چگونگى استفاده از اين پيش آمدها را در جهت تربيت مسلمانان، در دو محيط متفاوت مكه و مدينه به تصوير كشيده است.

6. الگونمايى

يكى از كارآمدترين و موفق ترين شيوه هاى تربيت، تربيت در قالب ارائه نمونه عملى و الگوى رفتارى است. چنان كه خداوند حكيم در سوره احزاب، آيه 21 مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول اللَّه أسوة حسنة»؛ «هر آينه شما را در (خصلت‏ها و روش) پيامبر خدا نمونه و سرمشق نيكو و پسنديده است.»
شخصيت و سيره نيكوى رسول خدا نه تنها الگو و نمونه براى يك روزگار يا نسل يا ملت يا مكان معين بلكه، الگويى جهانى و هميشگى براى همه مردم و همه نسل‏هاست.
«و تو را نفرستاديم مگر براى همه مردم، مژده دهنده و بيم كننده، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.» (سبأ/ 28)
قرآن، تأكيد مى‏كند كه ما پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را از ميان مردم و از جنس خودشان انتخاب كرديم، تا همه بتوانند ويژگى ها و سيره او را در خود تحقق بخشند و به رفتار آن الگوى واقعى درآيند.
بنابراين، ارائه الگوهاى تربيتى در قرآن جنبه سرگرمى و تفنن ندارد و به گونه اى نيست كه افراد با آگاه شدن از روش آنان، تنها به تعجب دچار شده و سيره آنان را غير قابل دسترسى و پيروى بيابند.

7. يادآورى

گفته ها در نهاد آدمى تأثير گذار هستند بويژه، هنگامى كه اين گفته ها از كسى صادر شود كه خود عامل به آنها باشد. از اين رو، قرآن كريم، «موعظة حسنه» و «تذكر» را يكى از شيوه هاى تربيتى معرفى مى‏كند.
«موعظه» و «تذكر» از اسماء و اوصاف قرآن نيز مى‏باشند. بنابراين، قرآن، بهترين و كامل‏ترين منشور وعظ و تذكّر است كه قرائت و تلاوت متدبرانه آن، همواره انسان را به آنچه كه به صلاح و سعادت و رشد و كمال اوست، يادآور مى‏شود:
«همانا خداى به شما فرمان مى‏دهد كه امانت ها را به خداوندانش باز دهيد و چون ميان مردم داورى كنيد، به داد داورى كنيد. خدا شما را به نيكو چيزى پند مى‏دهد. همانا خداوند شنوا و بيناست.» (نساء /58)
«و پروردگار تو حكم كرد كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو نزد تو به پيرى رسند، پس به آنها «اف» - سخن بيزارى و ناخوشايند - مگو و برايشان بانگ مزن - يا : ايشان را از خود مران، و به ايشان گفتارى نيكو و در خور گراميداشت بگو.» (اسراء /23)
«و حق خويشاوند و درويش بينوا و در راه مانده را بده و مال خود را بيهوده و به گزاف مريز و مپاش - تباه مكن» (اسراء /26)

 

8. تهديد به كيفر

اگر «موعظه» كارگر نيفتاد، قرآن از تهديد به كيفر به عنوان يكى از شيوه‏هاى تربيت استفاده كرده است:
«و اگر رويگردان شويد چنانكه پيش از اين رويگردان شديد، شما را به عذابى دردناك عذاب كند.» (فتح / 16)
و در مواردى نوع كيفر را هم تعيين مى‏كند:
«زن و مرد زناكار را هر يك صد تازيانه بزنيد» (نور / 2 )
البته، كيفر و تهديد به آن را، بايد در جاى خود و به گونه اى بكار برد كه سبب انحراف مربى و متربى نگردد.

9. داستانسرايى

اين سؤال همواره مطرح بوده است كه چه رازى در توجه و علاقه آدمى به قصه و داستان، پنهان است. آيا اين راز در عنصر خيال پردازى و تصويرگرى داستان است كه سبب مى‏شود انسان خود را در متن حوادث آن ببيند؟ يا همراهى وجدان انسان با قهرمانان داستان است كه باعث تأثير آن در جان آدمى مى‏شود؟
پاسخ هر چه باشد، بشر اين تأثير سحرگون داستان را از روزگاران ديرين درك كرده و از آن بهره برده است. قرآن نيز، از اين تمايل فطرى بشر، براى تربيت او بهره‏هاى فراوان برده است. و انواع داستان را در قالب بهترين شيوه داستان سرايى به خدمت مى‏گيرد. در اين داستان هاى تاريخى و واقعى، حالات و خصوصيات بشرى، با هدف تبيين شيوه هاى تربيتى ارائه شده است. از اين رو، فواصل آيات، مقاطع طنين انداز و حتى ترسيم دقيق خطوط و آثار چهره شخصيت هاى داستان، تدبربرانگيز و شايسته دقت و تأمل‏اند.
جدا از بحث كلامى «عصمت انبياء»، مى‏توان داستان هاى انبيا را با رويكرد تربيتى از نو بررسى كرد و سيره تبليغى و تربيتى يكايك آن بزرگواران و سيره اسوه حسنه خاتم پيامبران را به شيوه تطبيقى مطالعه و تحقيق نمود تا زمينه آسيب شناسى حوزه هاى تعليم و تربيت، تبليغ و ديگر امور فرهنگى، فكرى و ... فراهم آيد.

10. عادت سازى

عادت، نقش بزرگ و مهمى را در زندگى بشر ايفا مى‏كند. اگر اين موهبت خدادادى در فطرت آدمى وجود نمى‏داشت، انسان ناگزير بود همه عمر خود را به ياد گرفتن، راه رفتن و سخن گفتن بگذراند. البته عادت، با همه اهميتى كه براى انسان دارد، اگر فاقد آگاهى‏هاى لازم و كامل باشد به عنصرى بيهوده و ناكارآمد تغيير شكل مى‏دهد و به صورت رفتارى تكرارى و بى فايده در مى‏آيد.
اسلام، خواهان آن است كه هر كار خوب و خيرى به عادت تبديل شود. البته، هدف ايجاد آن عادت را هم پيوسته به ياد مى‏آورد تا پيوند استوارى بين قلب انسان و خدا ايجاد كند.
قرآن، براى از بين بردن عادات زشت جاهلى از دو راهكار سود جسته است.
يكى اين كه برخى از عادات را بى درنگ باطل شمرد و با آن مبارزه كرد، مانند: شرك، زنده به گور كردن دختران، دروغ، غيبت، سخن چينى، طعنه زدن، تفاخر و مانند آن. و ديگر اين كه برخى از عادات زشت اجتماعى را كه بر انديشه، فرهنگ و اقتصاد جامعه تأثيرگذار است به تدريج ريشه كن نمود. مانند شراب خوارى، زنا، ربا، بردگى و ...
ايجاد عادت هاى نيك و شايسته داراى راه‏ها و مراحل مختلفى است چنان كه پيامبر(ص) با شخص تازه مسلمان نماز مى‏خواند و همراه او به قرآن گوش فرا مى‏داد تا گوش سپردن به قرآن همگانى شود. به بيان ديگر، پيامبر(ص) فضايى را به وجود مى‏آوردند كه در آن فضاى تربيتى، افراد با خواست قلبى به عادات پسنديده ترغيب و تشويق مى شدند و پس از مدتى اين عادات، درونى و جزء شخصيت او مى‏شدند.

انسان شناسى تربيتى
1.- مثبت و منفى بودن

دو خط مثبت و منفى با اختلاف نسبت و موقعيت در هر شخصى وجود دارد. جنين انسان از برخورد دو سلول مخالف هم، كه يكى «اوول» و ديگرى «اسپرم» است به وجود مى‏آيد. يعنى، جنين از تركيب دو نيروى منفى و مثبت بوجود مى‏آيد. از اين رو، اگر انسان را بدون راهنمايى و تربيت به حال خود واگذارند، به چپ و راست منحرف مى‏شود. در نتيجه اين انحراف، منفى گرايى در انسان، تبديل به يك بندگى ذلت آور در مقابل يك فرد يا يكى از عادات زشت مى‏گردد و از آنجا كه در اعماق جان خود به آن ايمان ندارد، دو رو گشته و جامعه را به ورطئه نفاق و دو رويى مى‏كشاند. مثبت گرايى نيز، اگر از مسير طبيعى خود خارج شود، تبديل به تبختر، دشمنى و كينه توزى مى‏گردد و چون انسان مى‏خواهد خود را تثبيت كند، به حقوق ديگران تجاوز مى‏كند. تا از اين راه، ابراز وجود كرده و انگشت نما شود مانند، اگزيستانسياليست‏هاى قلابى كه مقررات اجتماعى را زيرپا مى‏گذارند و خود را از همه پيوندها جدا مى‏سازند و تنها رفتار و تفكرى را كه به نظر آنها درست باشد دوست مى‏دارند و درست مى‏پندارند.
اسلام، حس منفى گرايى را كاملا در مقابل خدا قرار مى‏دهد و نيروى مثبت گرايى را براى مقابله با تمام قدرت هاى عالم تقويت مى‏كند. بدين ترتيب، نفس را اصلاح، و زندگى را پايدار مى‏سازد. اسلام، هرگز از واقعيت و حقيقت طبيعت بشرى و نيروهاى متنوعى كه در آن است و نيز از سطوح و وجوه مختلف آن، غافل نيست؛ از اين رو، مردم را ملزم نمى‏كند كه از شمايلى ايده آلى و در قالبى معين پيروى كنند و قدمى فراتر از آن ننهند. بلكه، همه وظايف اسلامى براى اين است كه در چارچوب آن ايده آل عمومى، پيوسته بكوشد تا به آن كمال خاص مورد نظر برسد؛ بنابراين، مكتب اسلام، مانند بعضى از مكاتب مادى چون داروينيسم و ماركسيسم كه به حيوانيت و ماديت انسانى باور دارند، نيست تا بگويد، تا هنگامى كه انسان داراى استعداد و آمادگى هميشگى براى سقوط است بالا بردنش ممكن نيست. پس بايد با روشن بينى او را به حال خودش واگذاشته تا سقوط كند خير! چنين نيست، زيرا انسانى كه پيوسته در حال سقوط است، هرگز قرار نمى‏گيرد و به مراتبى پايين تر از حيوان و حيوانيت سقوط خواهد كرد.

2. جبر و اختيار

در اين مقوله نيز، ديدگاه هاى افراطى و تفريطى وجود دارد كه هر دو باعث انحراف از مسير راست فطرت، مى‏گردد، جبرگرائى مطلق باعث تن دادن انسان به نظام‏هاى گوناگون بندگى و بردگى، مى‏شود و خود را مالك اراده خود نمى‏داند؛ اختيارگرائى مطلق باعث سرباز زدن انسان از هر قيد و تعهدى گرديده، خودسرى پيشه مى‏كند و حد و مرزى براى خود نمى‏شناسد. تنها چيزى را پيروى مى‏كند كه هواهاى نفسانى او مى‏خواهند.
اسلام، راه ميانه را با رويكردى تربيتى بر مى‏گزيند، بدين ترتيب كه آن اندازه از اوامر و نواهى را بر انسان واجب مى سازد كه ضرورى است. البته، توجه مى‏دهد كه اين نيروى مهيا شده، نبايد موجب بردگى و بندگى در مقابل حكومت يا زمامداران ستمگر يا آداب و رسوم نادرست اجتماعى گردد. بلكه تنها بايد مطيع و فرمان بردار امر خدا باشد، يعنى وجدان بشرى بايد از هر گونه بندگى جز بندگى خدا آزاد شود.
در تبيين اختيار آمده است، آن وظايفى مقبول است كه با خلوص نيت انجام گيرد. يعنى، اعمال و تكاليفى كه بر عهده انسان است، با رضايت قلبى و آگاهى انجام شود. رفتارى كه بر پايه اختيار انجام گيرد، باعث پرورش روح انسان و بالا رفتن مراتب ايمان و قرب به خدا مى‏گردد.
فرايض عبادى و حدود الهى كه در اسلام در حوزه هاى مختلف اقتصادى، سياسى، فرهنگى و ... تشريع شده است، اولاً عبادت محسوب مى‏شود و ثانياً مورد نياز هر نظام حكومتى است كه براى پيش‏برد امور، همه مردم ملزم به رعايت آنها مى‏باشند. بدين وسيله، اسلام، كشش هاى فطرى انسان را براى ميل به تعهد در مقابل آنچه كه به صلاح و مايه رشد اوست، هدايت نموده است. و فقط به پاكى ظاهر انسان و زندگى او بسنده نكرده است، بلكه پاكى قلب و درون انسان را هدف نهايى و غايى قرار مى‏دهد. به بيانى ديگر، تشريع عبادات و واجبات در اسلام به گونه اى است كه هم انسان را به خدا مى‏رساند و هم نمودار و پاسخ‏گويى نيازهاى اصيل انسان مى‏باشند.

3. واقعيت و تخيل

دو نيروى واقع بينى و خيال انديشى در فطرت انسان برابر هم قرار گرفته اند. براى تحقق بخشيدن به «هويت انسانى» سزاوار است كه آدمى از هر دو نيرو استفاده كند. از اين رو، اسلام واقعيت هاى خارجى را با ادراك و انديشه هاى ذهنى پيوند مى‏دهد و به آن رنگ خدايى مى‏بخشد تا مايه اصلاح جان ها و زندگى انسان گردد.

4. نيروى حسى و نيروى معنوى

نيروى حسى، نيروى بدنى پيوسته به حواس و اعصاب و فعل و انفعالات شيميايى و فيزيولوژى اندام است. نيروى معنوى آن نيرويى است كه از لحاظ مكان و ماهيت، محدود نيست. نيرويى است كه فضيلت و ارزش هاى عالى مانند عدالت، حق گرايى، زيبايى و ساير كليات و معنويات و مجردات را درك مى‏كند.

5. فردگرايى در عين جمع‏گرايى

از ديگر خطوط دو گانه وجود انسان، فردگرايى در عين جمع گرايى است. اين دو خط، در عين پيوستگى، متناقض به نظر مى‏رسند، نشناختن و درك نادرست اين ويژگى انسان سبب شده است كه مكاتب مختلف بشرى، دچار انحراف و افراط و تفريط شوند.
نظام سرمايه دارى غرب، كه بر پايه انديويدوآليسم و فرديت انسان استوار است، آن‏چنان آزادى فردى را توسعه داده است كه انسان خود را در تصرف و دخالت در بسيارى از امور آزاد مى‏بيند و اين سبب ايجاد رنج و زحمت براى خود و ديگران مى‏گردد. تكيه بر اجتماعى بودن انسان در كمونيسم نيز، سبب شده است كه زمينه فعاليت و خلاقيت پويا و زاياى انسان محدود گردد.

6. بيم و اميد

ناآگاهى و بى هدفى، ريشه بسيارى از ترس هاست؛ و اميد مايه حركت و تكاپوى انسان در مسير رشد و كمال مى باشد:
«و هرگز خدا كسى را چون سرآمدش رسيده باشد باز پس ندارد؛ و خدا بدانچه مى‏كنيد آگاه است». (منافقون/ 11)
«بگو: من مالك هيچ سود و زيانى براى خويش نيستم.» (اعراف / 188)
پروا و ترس از خداوند در صورتى بجاست كه انسان فرامين الهى را نافرمانى كرده و در انجام وظائف خويش كوتاهى نموده باشد.
«بگو: من مى‏ترسم كه اگر پروردگار خويش را نافرمانى كنم، گرفتار عذاب روزى بزرگ شوم.» (انعام/ 15)

7. رضايت و كراهت

انسان، دوست دارد كه از انواع گوناگون لذت حسى و معنوى برخوردار گردد. دوست دارد شخصى برتر و قدرتمند و جاودانه باشد. انسان هر چيزى را كه مانع رسيدن او به خواسته هايش شود، ناپسند مى‏داند.
اسلام، خواسته هاى فطرت را ناديده نمى‏انگارد، بلكه زمينه تكامل و تهذيب نفس را فراهم مى‏كند تا هر انسانى مطابق فطرت خود، دوست داشتنى ها را دوست بدارد و زشتى‏ها را ناپسند بشمارد.

8. تقليد

اصولاً، انسان تقليدگراست. اين گرايش را مى‏توان ناشى از غريزه كمال جويى و قهرمان پرستى او دانست. در اين ميان، دوران نوجوانى و جوانى از اهميت بيشترى برخوردار است، زيرا نوجوان و جوان، خواهان كسب هويت است كه معمولاً، هويت خود را در تقليد از قهرمانان جامعه دنبال مى‏كند. بنابراين، پدر و مادر و مربيان بايد خطرها و آسيب هاى تقليد از الگوهاى فاسد را به خوبى تبيين كنند و به جاى تخريب كامل آن الگوها، به انتقاد تدريجى و ارائه الگوهاى بهتر بپردازند تا نوجوان و جوان با آگاهى و شناخت، تقليدهاى كوركورانه خود را وانهد و استدلال و تفكر را بر تقليد گرايى محض، حاكم كند.

9. بر يكديگر پيشى گرفتن

احترام گذاشتن به شخصيت كودك و درك استعداد سن و سال و ذوق سليقه‏اش زمينه پيشرفت و بارور شدن استعدادهاى نهفته او را فراهم مى‏آورد. برعكس، مقايسه هاى تحقيرآميز، خرد كردن شخصيت كودك به ويژه در ميان جمع و عدم درك ظرفيت و شرايط روحى و روانى و جسمى او با هدف تحريك و تشويق براى رسيدن به رشد و كمال، نتيجه‏اى جز ايجاد دشمنى و حسادت ندارد.
كودك و جوان را بايد به تدريج با استعدادها و ظرفيت هايش آشنا كرد و زمينه رشد و پيشرفت او را فراهم آورد تا به صورت خود كار و با آگاهى بتواند اين مسير را بپيمايد زيرا خصلت سبقت گيرى و پيش افتادن در نهاد او وجود دارد.
«سابقوا الى مغفرة من ربّكم و جنّة عرضها كعرض السّماء والارض» (حديد/21)
«به سوى آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن - يعنى وسعت و فراخى آن - همچون پهناى آسمان و زمين است (و) براى كسانى كه به خداى و پيامبرانش ايمان آورده اند آماده شده (بر يكديگر) پيشى گيريد.»
«و لو شاءاللَّه لجعلكم امّة واحدة و لكن ليبلوكم فى ما آتاكم فاستبقوا الخيرات» (مائده/48)
«و اگر خدا مى‏خواست شما را يك امت مى‏ساخت و ليكن مى‏خواهد شما را در آنچه به شما داده بيازمايد، پس به نيكى ها پيشى گيريد.»

10. ترس از مجازات

ترس، احساسى است كه نيروهايى را در انسان به حركت در مى‏آورد و تا اندازه زيادى از آرزوهاى طولانى و دست نيافتنى و سركشى ها جلوگيرى مى‏كند. به نظر مى‏رسد، كسى كه بى باكانه دست به هر كارى مى‏زند و به فرجام آن نمى‏انديشد، فردى فاسد و خطرناك خواهد شد.
اصولا، نبود ترس بخاطر نبود وابستگى و علاقه است. اگر دلبستگى و علاقه به موضوعى پيدا شد، آنگاه هر چيزى كه سبب از دست رفتن و جدايى از آن گردد، ترس را در انسان ايجاد مى‏كند و از آنجا كه انسان با عشق آفريده شده است پس شخص معتدل نمى‏تواند بدون علاقه باشد. ترس، از يك سو سبب كنترل و پرهيزگارى و خوددارى از كارهايى است كه محبوب، آنها را ناپسند مى‏دارد و از سوى ديگر، باعث آمادگى و سازندگى عواملى است كه فرد را به محبوب مى‏رساند.
ترس بايد به گونه اى باشد كه وابستگى و علاقه را محكم‏تر نمايد و نشانه دوستى و محبت و به مقدار طبيعى و لازم باشد. وگرنه، فرد به فرار و نيرنگ و يا خيانت و دروغ دچار مى‏شود. از اين رو، برخى بر اين باورند كه هنگام تهديد، كسى بترساند و كس ديگرى اين ترس را از روى محبت توجيه كند. يعنى، عوامل ايجاد تهديد را توضيح بدهد و فرد را از جرم خود آگاه كند.
تنبيه و مجازات نبايد وسيله اى براى انتقام گيرى، ظلم و ستم‏گرى باشد. بلكه بايد از آن به عنوان يك عامل تربيتى استفاده كرد. در اين باره مهارت هايى هست كه مربى بايد با آگاهى و تجربه بدست آورد و نمى‏توان تنبيه را به عنوان دستورى تربيتى براى همه به صورت يك‏نواخت و يكسان توصيه و پيشنهاد نمود.
عواملى كه احساس ترس را ايجاد مى‏كنند، متفاوت است؛ كتك، سكوت، حركت‏هاى تند و خشن، نگاه هاى تيز و خشم آلود، فريادهاى بلند، ترس را ايجاد مى‏كنند. به كار بردن هر كدام از اين عوامل، نيازمند تسلط و آگاهى و تجربه و دقت فراوان است و چه بسا كه به كارگيرى هر كدام از اين عوامل در جاى نامناسب، اثر مخالف بگذارد و نتيجه معكوس بدهد. مثلاً، بسا روحيه هاى تند و خشنى كه با ترساندن و كتك، آرام نگيرند اما با محبت يا قهر يا خواهش آرام گيرند. امام على(ع) مى‏فرمايد: «بدكار را با پاداشى كه به نيكوكار مى‏دهى سرزنش و توبيخ كن».
مربى در هنگام تهديد آرامش خود را حفظ كند و با توجه و فراست رفتار نمايد، زيرا در هنگام خشم ممكن است ناآگاهانه به كارهايى دست بزند كه پيامدهاى ناگوارى در پى داشته باشند.

11. محبت و مهرورزى

انسان، اسير محبت است و محبت و مهرآورى با كسى، موجب پيدايش عشق و علاقه در او مى‏شود. اين عشق و علاقه به نوبه خود براى تربيت پذيرى هم سودمند است. عشق نيرويى است كه كارها را آسان مى‏كند. ولى اگر بجا و به اندازه نباشد ديگر نه تنها مفيد نيست، بلكه كار تربيت درست را با دشوارى روبرو مى‏سازد.
محبت، مانند آبى است كه بدون آن گياه مى‏خشكد و اگر بيش از اندازه به آن برسد، ريشه‏اش مى‏پوسد و از بين مى‏رود.

سه شنبه 4 مهر 1391  1:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

چگونه باشیم؟!

دریافت فایل pdf

 

شاخص‌ها و آسيب‌هاي تربيت ديني

دریافت فایل pdf

 

الدورة التربویة فی القرآن الکریم

دریافت فایل pdf

 

مفاهیم تربیتی اسلام از دیدگاه قرآن در ادبیات کودکان و نوجوانان

دریافت فایل pdf

سه شنبه 4 مهر 1391  1:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مفهوم شناسي در باب تربيت

مفهوم شناسي در باب تربيت

خسرو باقري

تربيت اسلامي عنواني است كه استعمال فراوان يافته و براي نشان دادن طرح اسلام در ساختن و پرداختن انسان به كار مي رود. در بحث حاضر ، ابتدا عدم كفايت واژه تربيت در رساندن منظور فوق بيان مي شود ، سپس با توسل به فرهنگ قرآن، كوشش شده است مفهومي بديل جايگزين گردد

اشاره :

تربيت اسلامي عنواني است كه استعمال فراوان يافته و براي نشان دادن طرح اسلام در ساختن و پرداختن انسان به كار مي رود. در بحث حاضر كه به كوشش دكتر خسرو باقري عضو محترم هئيت علمي دانشگاه تهران و به قصد تجزيه و تحليل مفاهيم ،مطرح شده است ، ابتدا عدم كفايت واژه تربيت در رساندن منظور فوق بيان مي شود ، سپس با توسل به فرهنگ قرآن، كوشش شده است مفهومي بديل جايگزين گردد. واژه تربيت از ريشه ربو و باب تفعيل است.(1)
در اين ريشه معناي زيادت و فزوني اخذ گرديده است و در مشتقات مختلف آن، مي توان اين معني را به نوعي بازيافت. مثلا به تپه ربوه(2) گفته مي شود زيرا نسبت به سطح زمين برآمده است، نفس زدن را ربو مي گويند، به سبب اينكه موجب برآمدن سينه است.(3) ربا نيز از آن رو كه زيادتي بر اصل مال است، بدين نام خوانده مي شود. البته در لسان شرع، تنها به نوع خاصي از زيادت بر اصل مال، ربا اطلاق شده، نه به هر گونه زيادتي; في المثل، بركت كه نوعي زيادت بر اصل است(4) ربا (به معناي شرعي) محسوب نمي گردد(5). بنابراين واژه تربيت با توجه به ريشه آن، به معني فراهم آوردن موجبات فزوني و پرورش است و از اين رو به معني تغذيه طفل به كار مي رود.(6)اما علاوه بر اين، تربيت به معني تهذيب(7) نيز استعمال شده كه به معني زدودن خصوصيات ناپسند اخلاقي است.(8) گويا در اين استعمال، نظر بر آن بوده است كه تهذيب اخلاقي، مايه فزوني مقام و منزلت معنوي است و از اين حيث مي توان تهذيب را تربيت دانست.
در قرآن، مفهوم تربيت (از ريشه رب و) چندان مورد توجه قرار نگرفته است و اگر جستجوگري بخواهد با پي جويي اين واژه و موارد استعمال آن در قرآن، اصطلاحا تربيت اسلامي را تبيين كند، توفيقي نخواهد يافت. در مواردي كه اين كلمه در رابطه با انسان به كار رفته، عمدتا مفهوم رشد و نمو جسمي مراد بوده است، چنان كه در آيات زير مشهود است: و قل رب ارحمهما كما ربياني صغيرا اسرا : 24. و بگو خدايا بر والدين من كه مرا در كودكي تربيت كردند رحم نما. كلمه صغير (كوچك) در برابر كبير بزرگ است و اين قرينه اي است بر آن كه تربيت در اين آيه به معني رشد و نمو جسمي از رب و است و معادل دقيق آن در زبان فارسي، بزرگ كردن است. اگر گفته شود كه بزرگ كردن، بدون آن كه شامل جنبه هاي معنوي و اخلاقي شود، چه اهميتي دارد كه بايد به سبب آن براي والدين طلب رحمت نمود، پاسخ واضح است; در قرآن، حتي صرف زحمات عادي والدين، مايه خضوع و احسان در برابر آنان محسوب شده است،(9) هر چند آنان مشرك بوده باشند يا حتي فرزند را نيز به شرك ورزي واداشته باشند.(10)
نظير معناي فوق را در خطاب فرعون به موسي (ع) نيز مي يابيم. هنگامي كه موسي (ع) به پيامبري رسيد و در برابر فرعون ايستاد، فرعون او را بازشناخت و گفت : آيا ما ترا در كودكي تربيت نكرديم..(11) مراد فرعون آن است كه تو طفلي در معرض هلاكت بودي و ما ترا از آب برگرفتيم و بزرگت كرديم، نه اين كه مقصود او تهذيب اخلاقي موسي باشد. بنابراين طرح اسلام در ساختن و پرداختن انسان، در مفهوم تربيت نمي گنجد، زيرا اين مفهوم در استعمال قرآن به معني بزرگ كردن و رشد و نمو جنسي است. مراد از تربيت در اسلام علي رغم دامنه محدودي كه كلمه تربيت از رب و داشت ، ماده (رب ب) و استعمال و مشتقات آن در رابطه با انسان، فراخناي وسيعي از آيات قرآن را در برگرفته است و چنين به نظر مي آيد كه در بررسي آنچه به عنوان تربيت اسلامي گفته مي شود، بايد اين طريق را پيمود.(12) اكنون ابتدا معناي اين ريشه را مورد توجه قرار مي دهيم و سپس با توجه به آيات مربوطه، مفهوم مورد نظر را جستجو خواهيم نمود. رب ب ( كه در صورت مضاعف، رب مي شود) دو عنصر معنايي دارد: مالكيت و تدبير. پس رب به معني مالك مدبر است، يعني هم صاحب است و تصرف در مايملك از آن او است و هم تنظيم و تدبير مايملك در اختيار اوست. كلمه رب در حالت اضافه، به غير خدا نيز اطلاق مي شود (رب الدار : صاحب خانه) اما هر گاه به طور مطلق به كار رود (يعني به صورت رب) اختصاص به خدا خواهد داشت، زيرا وقتي چيز معيني (چون خانه يا غيرآن) به رب اضافه نشود، معني مالكيت و تدبير نسبت به همه موجودات را افاده مي كند و اين تنها از آن خدا است.
نكته ديگر آن است كه چون كلمه رب، دو عنصر معنايي دارد، مي توان آن را تنها با توجه به يكي از دو معني يا هر دو استعمال نمود.(13) پس رب، گاه معني مالك و گاه معني مدبر دارد و در صورتي كه در استعمال ما قرينه اي بر اختصاص به يكي از اين دو معني موجود نباشد، معني مالك مدبر خواهد داشت. در المفردات، رب در معناي مصدري، معادل تربيت گرفته شده است، يعني گرداندن و پرورندان پي در پي چيزي تاحد نهايت (انشاالشي حالا فحالا الي حد التمام) و اين معني از دو جنبه مالكيت و تدبير، تنها به جنبه دوم ناظر است(14) و مي توان گفت كه تدبير، متضمن مالكيت گرفته شده است . به هر حال تدبير، فرع بر مالكيت است و رب، هم مالك است و هم مدبر. اكنون پس از بررسي لغوي، بايد جايگاه مفهوم رب و ربوبيت را در آيات، مورد نظر قرار دهيم و براساس آن به نتيجه گيري بپردازيم.
دقت در آيات قرآن آشكار مي سازد كه پيامبران يعني كساني كه راه و رسم انسان شدن را مي آموختند، حل يك مسئله عمده را وجهه همت خويش قرار داده بودند: مسئله ربوبيت. پيامبران كوشش بليغي براي تبيين خالقيت خدا نداشته اند، بلكه قرآن مي گويد مشركين و رقباي پيامبران در قبول خالقيت دشواري نداشته اند. ولئن سئلتهم من خلق السموات والارض ليقولن الله لقمان: 25. واگر از مشركين بپرسي كه آفريننده آسمانها و زمين كيست بي ترديد مي گويند الله. گمراه گران و طاغيان از پذيرفتن خدا به عنوان خالق ابايي نداشته اند، چه مي توانستند دست هاي او را با بندهاي پندار خويش به زنجير بگيرند; چنانكه يهود مي گفتند يدالله مغلوله(15) (دست خدا در زنجير است). همواره دشواري در اين بوده است كه خدا به عنوان رب انسان و جهان شناخته شود، يعني خدايي با دست هاي گشاده و در كار بل يداه مبسوطتان(16) (بلكه دست هاي او گشاده اند). پيامبران همواره در برابر شكافي ميان خالقيت و ربوبيت بوده اند.
مشركين، خدا را خالق هستي مي دانستند (شركت در خالقيت وجود نداشته است) اما تدبيرگري هستي را ميان غيرخدا تقسيم مي كردند; رب درياها، رب آتش ، رب باران و ... و در چنين هستي تكه تكه اي، گردنكشان مي توانستند گوي را از ديگران بربايند و بگويند: انا ربكم الاعلي نازعات : 24. من گردن فرازترين رب شما هستم. از اين روي انبياي الهي همواره كوشيده اند تا براين رخنه فائق آيند. آنان بر اين پاي فشرده اند كه خالقيت و ربوبيت انفكاك ناپذيرند; همانگونه كه ربوبيت از يك حيث، خالقيت است، خالقيت نيز از يك حيث ربوبيت است. آفرينش خدا مرحله به مرحله است; خداوند ، معماري نيست كه هر چيزي را بيافريند و در جاي خودش بگذارد و آنگاه دست بشويد. تدبيرگري را نمي توان از خدا بازستاند، بلكه تنها مالك مي تواند تدبير كند و مالك مدبر همان رب است و روشن است كه چنين مفهومي از ربوبيت، خالقيت را نيز در خويش مي گيرد. سر مواجهه گزير ناپذير پيامبران با حكام و طواغيت نيز در همين پافشاري بر ربوبيت خدا بوده است، زيرا پذيرفتن ربوبيت بي رقيب خداوند در هستي، ملازم با برچيده شدن حاكميت آنان بوده است.
تدبيرگري آنان نسبت به مردم، در گرو آن بوده است كه جهان، ربي يكتا نداشته باشد، بلكه تدبير امور به ربهاي مختلف (اربابا من دون الله) واگذار شده باشد. اكنون با مروري كوتاه بر آيات، موضع مركزي مسئله ربوبيت را در دعوت هر يك از انبياي عظام، مورد توجه قرار مي دهيم: نوح (ع) با قوم خود چنين گفت : مالكم لاترجون لله وقارا و قد خلقكم اطوارا نوح : 14. شما را چه مي شود كه وقاري براي خدا اميد نمي بريد در حالي كه او شما را مرحله به مرحله آفريد. وقار به معني ثبات و استقرار و مراد از آن در سخن نوح ع وقار در ربوبيت است.(17) او از امت خود مي پرسد كه چرا شما (علاوه بر خالقيت)، به ربوبيت استوار خداوند اعتماد و اعتقاد نداريد. آنگاه مظهر ربوبي خداوند را در خلقت خود آنان گوشزد مي كند (وقد خلقكم اطوارا).اطوار (جمع طور) به معني حالات مختلف و در اين آيه به معني مراحل مختلف در آفرينش انسانها است: تطورات نطفه تا جنين شدن و پس از آن تا تولد، طفوليت، جواني و پيري. سپس، مظاهر ربوبي خداوند در آسمانها و زمين بيان مي شود.
چون نوح اين چنين از ربوبيت بي بديل خداوند سخن مي گويد، ضلالتگران، عوام الناس را بر حفاظت از ربها و آلهه مختلف خويش برمي انگيزند(18) و اين تمهيدي از جانب آنان براي حفظ حاكميت و ربوبيت خويش بر مردم است. آنچه پذيرفتن آن بر صاحبان سلطه، گران مي آمده، ربوبيت خداوند بوده است. پس از نوح (ع)، ابراهيم (ع) نيز عهده دار تبيين ربوبيت است. ابراهيم (ع) با قومي كه ستاره ها را رب خود مي دانستند و قومي كه ماه را و قومي كه خورشيد را رب خويش باور داشتند، پي در پي همزباني مي كند (قال هذا ربي: گفت اين رب من است) و هر يك را به هنگام بروز ضعف يا افول، از اريكه ربوبيت به زير مي كشد و مي گويد من دل در گرو چنين ربهايي نخواهم سپرد (اني لا احب الافلين). سرانجام ابراهيم، رخنه ميان خالقيت و ربوبيت را مي پوشد و مي گويد من سر سپرده و دلباخته ربي هستم كه بسيط هستي را زير چنگ دارد، آن را آفريده است و هيچ چيز آن از نگاه او پنهان نيست (... اني بري مما تشركون. اني وجهت وجهي للذي فطرالسموات و الارض حنيفا... وسع ربي كل شي علما، انعام : 80-78)، چون ابراهيم نيز دلها و انديشه ها را به ربوبيت بي رقيب خداوند فرا مي خواند، با حاميان شرك ربوبي رودررو مي شود. نمرود گردنكش بزرگ عصر ابراهيم و هم حامي آشتي ناپذير اين نظام شرك ربوبي است و چنانكه پيشتر گفتيم اينها داعيه ربوبيت بر مردم داشتند و چنين داعيه اي در بستر چنان نظامي مي توانست پاي گيرد. لاجرم نمرود در برابر ابراهيم ايستاد و گفت نه خداي تو بلكه من ربم. پس ابراهيم شواهدي بر مالكيت و تدبيرگري (ربوبيت) خداوند اقامه كرد: اذ قال ابراهيم ربي الذي يحيي و يميت قال انا احي و اميت قال ابراهيم فانالله ياتي بالشمس من المشرق فات بها من المغرب فبهت الذي كفر بقره : 258. هنگامي كه ابراهيم گفت رب من كسي است كه زنده مي كند و مي ميراند، او گفت: من زنده مي كنم و مي ميرانم (و دو تن از زندانيان را احضار كرد، يكي را دستور قتل داد و ديگري را رهاند).
ابراهيم گفت : خداوند خورشيد را همواره از مشرق به مغرب مي آورد، تو آن را از مغرب برآور، پس آنكه (به ربوبيت خدا) كافر بود مبهوت شد. پس از ابراهيم (ع)، موسي (ع) رهرو همين راه است. او نيز با نظام شرك آميز ربوبي و حامي آن در عصر خود يعني فرعون روبرو است. حمايت فرعون از چنين نظامي (كه انا ربكم الاعلي او در گرو آن بود) مورد اشاره قرآن است. او هنگامي كه تهديد موسي را احساس كرد، درباريانش به تحريك گفتند : اتذر موسي و قومه ليفسدوا في الارض و يذرك و آلهتك اعراف: 127. آيا موسي و قومش را رها مي كني تا در زمين فساد به پا كنند و تو و آلهه تو را واگذارند؟ كدام سخن موسي براي فرعون تهديدآميز بود؟ همان سخني كه براي فرعون، غريب مي نمود: اين كه خداوند، يك تنه، رب همه هستي باشد و جايي براي ربهاي مختلف و ازجمله فرعون باقي نگذارد. پس پرسيد: و ما رب العالمين رب همه هستي ديگر چيست؟ پاسخ موسي اين است: رب السموات و الارض و ما بينهما... شعرا 23. رب آسمانها و زمين و هر آنچه ميان آن دو است... معناي اين سخن آن است كه فرعون، نه رب بلكه مربوب است وهنگامي كه ساحران فرعون، غلبه موسي را پذيرفتند، به اين سخن گردن گذاشتند و گفتند: ما به رب هستي يعني رب موسي و هارون گرويديم(19) يعني از ربوبيت فرعون سرپيچيديم. پس از موسي(ع)، مسيح(ع) نيز سخن از ربوبيت يگانه خداوند دارد: و قال المسيح يا بني اسرائيل اعبدوالله ربي و ربكم... مائده : 72. و مسيح گفت اي بني اسرائيل خدا را بپرستيد كه او رب من و رب شماست. پس از دوران موسي(ع) و عيسي(ع)، علماي يهود و نصاري در احكام و ضوابط الهي دست بردند و آن را از نزد خويش دگرگون كردند و به سخن ديگر، دست به تشريع شريعت بردند و تدبير امور مردم را در كسوت دين به عهده خود گرفتند. قرآن مردمي را كه به اينان گردن نهادند، مشرك مي خواند و آنان را نيز گرفتار در دام شرك ربوبي معرفي مي كند.(20)(توبه : 31) زيرا هر كس، ديگري را منشا و مبدا تدبير امور خود بگيرد، خود را مملوك او ساخته و او را رب خود دانسته است. از اين روي هنگامي كه پيامبر اكرم(ص) دعوت خويش را آغاز مي كند، هر دو گروه اهل كتاب را فرا مي خواند تا به ربوبيت خداوند بگروند: قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سوا بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله... آل عمران : 64. بگو اي اهل كتاب بياييد به سخني كه ميان ما و شما مشترك است پايبند شويم يعني جز خدا را نپرستيم و چيزي را شريك او نگيريم و پاره اي از ما پاره ديگر را به جاي خدا رب نگيرد.
تاكنون آشكارگرديده است كه ربوبيت خداوند، محور دعوت و درگيريهاي انبيا بوده و مذاهب و طرق مختلف، براساس اختلاف در ربوبيت پيدا شده اند. اين جمع بندي در آيه ذيل بيان شده است: ان الذين آمنوا و الذين هادوا والصابئين و النصاري و المجوس و الذين اشركوا... هذان خصمان اختصموا في ربهم... حج : 19-17. كساني كه ايمان آوردند و اهل يهود و ستاره پرستان و نصاري و گبر و آنانكه به خدا شرك آوردند ... اين دو گروه، دو دشمنند كه درباره رب خويش به نزاع برخاستند... اين فهرستي از همه گروههاي بشري است كه خداوند آنها را به دو گروه تقسيم كرده است، زيرا علي رغم اين تعدد، تنها دو گروه مطرح است: حق و باطل.]از اين رو خصمان اختصموا گفته شده، نه خصمان اختصما (كه به دو گروه ساده اشاره داشته باشد) و نه خصومpsdn; اختصموا (كه به گروههاي متعدد نظر داشته باشد)[.(21) چنان كه مشهود است محور نزاع رب است، گروههاي مزبور در وصف ربوبيت دچار اختلاف شده اند و پاره اي، ويژگيهاي ربوبي خدا را به درستي شناخته اند، اما گروههاي ديگر يا براي او شريك و فرزند قائل شده اند يا ويژگيهاي ربوبي را به طبيعت يا دهر نسبت داده اند.
به اين ترتيب مسئله اساسي انسان و هم انبيا كه عهده دار تبيين اين مسئله براي او بوده اند، در ربوبيت تمركز مي يابد. مسئله اين است كه انسان چه كس يا چه چيز را رب خويش برمي گزيند، يعني چه كس يا چه چيز را مالك و مدبر خويش مي گيرد و ترديدي نيست كه او به هر حال چنين مي كند و كسي يا چيزي را مالك و مدبر خويش مي گيرد. گاه آدمي به هوس خويش(22) گردن مي نهد و گاه به هوس خلق و (23) و يا به هر دو. در هر يك از اين موارد آنچه اتفاق افتاده، همين سرسپاري به مالكيت و تدبيري معين است. هنگامي كه آدمي مملوك هواي خويش مي شود، به وقت جنبيدن اين هوي، اختيار از كف مي نهد و چون خسي در پنجه طوفان، اسير مي افتد و خود را مي سپارد و اين مملوكيت است، و اين گونه است كه وقتي از چنين آدمي كفش و كلاهي مي ربايند، گويي خودش را ربوده اند.
در سرسپاري به هواي خلق نيز مسئله همين است. هويت و وجود چنين انساني از رضا و لبخند ديگران تراوش مي كند و او در برابر پسند مردم، گويي خلع اراده است. از آغاز تاكنون هر چه بت بي جان و جاندار پاي به عرصه گذاشته، از مجراي همين دو هوايي بودن انسان (هواي نفس و هواي خلق) نشات يافته است. آنچه هست اين است كه انسان همواره چنين كرده است و چنين مي كند كه سر مي سپارد و رب مي گزيند. انبيا كوشيده اند تا نشان دهند كه: - ربوبيت و خالقيت انفكاك ناپذيرند. تنها خالق مي تواند رب باشد. - تن دادن به ربوبيت غيرخدا ، لاجرم به تشتت مي انجامد(24) و هر زمان پس از هر سرخوردگي بايد به چيزي يا كسي ديگر سرنهاد. اين تشتت در ربوبيت، تشتت و تفرق در وجود آدمي نيز هست.(25) هر كه را در موضع مالكيت خويش قرار دهيم، از وجود ما منتفع خواهد شد و ما مزرعه اي براي درويدن او خواهيم بود.
خدا تنها مالكي است كه چشم به انتفاع ندارد و تدبير او براي برآوردن است.(26) - بهاي تن دادن به ربوبيت خدا، تن زدن از تصاحب هر چيز و هر كس است. حال براساس آنچه گفتيم و با تكيه به مفهوم ربوبيت، مي توان آنچه را اصطلاحا تربيت اسلامي گفته مي شود چنين تعريف كرد: شناخت خدا به عنوان رب يگانه انسان و جهان و برگزيدن او به عنوان رب خويش و تن دادن به ربوبيت او و تن زدن از ربوبيت غير. عناصر اصلي اين تعريف عبارت است از : الف - شناخت ب- انتخاب ج - عمل كه ذيلا هر يك را به اختصار توضيح مي دهيم:
الف - شناخت : در اين ويژگي، مقصود همان است كه آدمي دريابد چرا ربوبيت در شان خداوند است و چرا بايد انحصارا او را رب يگانه هستي دانست.اين نكته ضمن بحث هاي گذشته به قدر كافي روشن شد.
ب - انتخاب: شناخت به دست آمده، زمينه انتخاب است. در اين ويژگي ، مقصود آن است كه آدمي در پرتو شناختي كه به دست آورده، خدا را رب خويش برگزيند وديگران را واگذارد. ان هذه تذكرهpsdn; فمن شا اتخذ الي ربه سبيلا مزمل : 19. اين قرآن براي يادآوري نازل شده تا هر كه بخواهد راهي به سوي رب خويش پيش گيرد. در اين آيه تصريح شده است كه خدا را رب گرفتن و راه او را پيمودن و حاصل اين حركت را به دست آوردن، همه اموري است كه بايد مورد خواست انسان قرار بگيرد و بدون آن، نه در راه خدا رفتن معني دارد و نه حاصل اين راه نصيب كسي مي شود.
ج - عمل : پس از شناخت و عزم بايد تن داد. اما راه تن دادن به ربوبيت خدا از طريق تن زدن از ربوبيت غير، هموار مي شود و اين مستلزم كوشش بليغي است كه آدمي بايد در جهت التزام نسبت به معيارها و ضوابط ربوبي صورت دهد. با نظر به اين ويژگي است كه بايد مفاهيمي چون تطهير و تزكيهخويش را از لوازم تعريف مزبور دانست. بر اين اساس، مفهوم تلاش و كوشش فرد، به نحو اصولي در تعريف تربيت اسلامي لحاظ شده است; اگر حركت از سمت فرد صورت نپذيرد، مقصود حاصل نخواهد شد. هر چند آغاز شدن اين حركت به معناي تماميت يافتن آن نيست و اين منوط به آن است كه رب، معيارها و ضوابط را در اختيار او بگذارد و توفيق وي را نيز فراهم آورد. از همين رو است كه در قرآن، تطهيرو تزكيه، هم به خدا و رسول(ص) ( به اصطلاح رايج، به مربي) نسبت داده شده و هم به خود انسان (به اصطلاح رايج، به متربي): ولكن يريد ليطهركم مائده : 6 . اما خداوند اراده كرده است كه شما را پاك كند. بل الله يزكي من يشا نسا: 49. بلكه هر كه را خدا بخواهد پاك مي سازد. خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزكيهم توبه: 103. اي پيامبر از اموال اينان صدقه اي بستان تا آنان را پاك و پاكيزه گرداني. و نيز : فيه رجالpsdn; يحبون ان يتطهروا توبه: 108. در اين مساجد كساني هستند كه (خود) شيفته پاك شدن هستند. قد افلح من ز كاها شمس : 9. به راستي هر كه خويشتن را پاك سازد رستگار شده است.
با توجه به اين سه عنصر موجود در تعريف، روشن است كه دوران كودكي از آن مستثني است و بايد آن را همچون يك دوره تمهيد در نظر گرفت كه در آن والدين، كودك را با معيارها و ضوابط ربوبي كه در خور او است، همراه و هماهنگ مي سازند تا او آمادگي و كفايت به دوش كشيدن بار تكليف را بيابد. اگر حاصل دوره تمهيد آن باشد كه كودك، آمادگي و كفايت مطلوب براي شناخت، انتخاب و عمل را به دست آورد، مقصود برآورده شده و او مي تواند تعريف مزبور را در خود محقق سازد. حاصل كلام، آن كه خدا را مالك و مدبر (رب) خويش گرفتن و به كار زدن طرح و تدبير او در زندگي، پايه هاي اين تعريف را تشكيل مي دهد. اين ملازمت با رب، انسان را به گونه اي مي سازد كه مي توان او را يكسره به رب منتسب نمود، زيرا او در خاطر و در حركت و در سكون با رب ملازم است. دو واژه درقرآن به كار رفته كه ناظر به همين معناست: ربي و رباني. هر دو واژه به معني منسوب به رب هستند، جز اينكه در دومي، اين معني مبالغه آميزتر است (و اين به سبب اضافه شدن حرف نون به آن است.(27) همچون عصبي و عصباني). اگر به آياتي كه اين دو واژه در آنها به كار رفته توجه كنيم، لطف اين مبالغه آشكار مي شود، زيرا ربي به كسي اطلاق شده كه در اصطلاح رايج او را شاگرد يا متربي گفته اند و رباني به كسي كه در اصطلاح رايج او را استاد يا مربي خوانده اند و اين بدان معناست كه وجه انتساب استاد به رب بايد عميقتر و بارزتر باشد: وكاين من نبي قاتل معه ربيون كثير... آل عمران: 146. و چه بسيار از پيامبران بودند كه ربيون فراواني به همراه آنها در راه خدا جنگيدند. ربيون جمع ربي است و در اينجا به پيروان پيامبران اطلاق شده است. ...ولكن كونوا ربانيين بما كنتم تعلمون الكتاب و بما كنتم تدرسون و لا يامركم ان تتخذوا الملائكه و النبيين اربابا... آل عمران : 80-79. ... بلكه شما بايد رباني باشيد چنانكه كتاب را به ديگران مي آموزيد و خود نيز مي خوانيد و هرگز خدا به شما نمي گويد كه فرشتگان و پيامبران را رب خود بگيريد... بر اين اساس مي توان گفت كه مفاهيم ربيت و ربانيت (از ريشه رب ب) براي نشان دادن ويژگيهاي تربيت اسلامي از مفهوم تربيت (از ريشه رب و) رساتر و مناسبتر است. البته در نوشته حاضر، به دليل غلبه استعمال، همواره واژه تربيت را به كار برده ايم، اما همه جا مراد، همان ربوبي شدن و ربوبي ساختن آدمي است.
تمثيل تربيت تمثيل، صورتي از انديشيدن و شكلي از سخن گفتن است كه در آن، همانندي ميان دو چيز مورد نظر است. درتمثيل، مي كوشيم ويژگيها و احكام يك شي شناخته شده يا مانوس را به شي ناشناخته يا نامانوسي نسبت دهيم و به اين طريق آن را بشناسيم يا مانوس كنيم. نقش شناختي تمثيل را مي توان از جمله در علوم تجربي ملاحظه كرد كه دانشمند براي شناخت يك پديده مجهول، مي كوشد آن را تحت مدل معيني درآورد و يكي از شيوه هاي رايج مدل پردازي، بهره وري ازتمثيل است. في المثل در نظر گرفتن مدل موج براي حركت نور، كوششي است براي شناخت ويژگي هاي نور با توسل به خصوصيات شناخته شده موج. تمثيل در ايجاد انس ذهني نيز نقش هايي به عهده دارد. مثلا مطلب پيچيده يا فراري را مي توان به كمك تمثيل، در ذهن نشاند. بهره وري از تمثيل در نظام هاي تربيتي همواره رايج بوده است و نقش آن، بيشتر ايجاد انس ذهني بوده است. تمثيل، هم به سبب موجز بودن و هم به سبب ارتباط با پديده هاي غالبا محسوس، توانايي آن را دارد كه مطالب مفصل و گسترده را به نحو فشرده و همراه با تصاوير ماندگار، در ذهن بنشاند.
اين نقش تمثيل، در نظام هاي تربيتي، به دو نحو قابل استفاده است كه ما آنها را به ترتيب، تمثيل درجه يك و تمثيل درجه دو مي ناميم، در تمثيل درجه يك، ما از تمثيل به منزله يك روش تربيتي استفاده مي كنيم تا در فرد، تغيير ذهني ، رواني يا اجتماعي معيني را بوجود آوريم. مثلا براي آن كه كسي را به تواضع و فروتني ترغيب كنيم، ممكن است از اين بيان تمثيلي استفاده كنيم كه شاخه هاي گرانبار، سرخم مي كنند. اما در تمثيل درجه دو، ايجاد تغيير معيني در فرد، مورد نظر نيست، بلكه اين مسئله مطرح است كه اصولا تربيت، خود، به چه مي ماند. به عبارت ديگر، به جاي آن كه اجزايي از جريان تربيت، مورد توجه باشد، كل جريان تربيت آدمي مورد نظر است و به همين دليل آن را تمثيل درجه دو مي ناميم. پيداست كه اين نوع تمثيل، ناظر به تلقي و مفهومي است كه فرد يا نظريه اي درباره تربيت لحاظ كرده است. در بحث حاضر، ما تنها به تمثيل درجه دو نظر داريم و بدنبال مفهومي كه درباره تربيت اسلامي مطرح ساختيم، خواهيم كوشيد آن را در قالب تمثيل هايي كه قرآن براي تربيت قائل شده، مورد نظر قرار دهيم.
تمثيل هاي درجه دو يا تمثيلهاي تربيت، همواره در نظريه هاي تربيتي مورد استفاده قرار گرفته است. چنانكه اشاره شد، نظريه پردازان تعليم و تربيت، با توسل به اين نوع تمثيل كوشيده اند جوهره نظريه خود را يكجا، در يك كلام يا يك تصوير، به نمايش بگذارند و به اين ترتيب، هم آن را بهتر در ذهن مخاطبان خود بنشانند و هم قدرت الهام بخشي آن را مجسم كنند تا مربي بتواند با يك نظر به آن، خط مشي تربيتي خود راارزيابي كند و ببيند تحت الگوي مورد نظر حركت مي كند يا از آن خارج شده است. دراينجا ما در پي آن نيستيم كه تمثيلهاي تربيت را در نظريه هاي تربيتي، مورد تحليل و بررسي قرار دهيم. اما در حد اشاره، دو نمونه از رايج ترين تمثيل هاي تربيت را ذكر مي كنيم. نمونه اول، تمثيل تربيت به صناعت است. در اين تمثيل، تربيت آدمي به منزله ساختن يك شي درنظر گرفته شده است. بنا به مقتضاي اين تمثيل، كار اصلي در جريان تربيت به عهده مربي است و دست او در اين امرتقريبا باز است.
بر حسب اين تصوير، تربيت همچون ساختن يك صندلي از چوب است كه در آن، نجار مي تواند هر صورتي را به چوب بدهد. نمونه دوم، تمثيل تربيت به رشد يا روياندن است. در اين تمثيل، تربيت آدمي به منزله روياندن يك گياه است. در اين تصوير، دست مربي، بسته تر از تصوير نخست است. آنچه آدمي قرار است آن بشود، در خود او به منزله قوه ها و استعدادها ريشه دوانده است. مربي بايد بكوشد باغبان خوبي باشد و شرايط مناسب را پديد آورد. به عبارت ديگر، آدمي در اين تصوير، خود، رو به كمال و فعليت دارد، كافي است راه او هموار شود و موانع، از سر راهش برداشته شوند. تمثيل تربيت در قرآن در قرآن، هر دو تمثيل صناعت و رشد يا روياندن مورد توجه قرار گرفته اند. اما به نظر نمي رسد كه قرآن، اين تمثيل ها را به معناي مرسوم آنها، تمثيلهايي كافي و كارآمد براي جريان تربيت آدمي لحاظ كرده باشد. از صناعت در جايي سخن رفته است كه خداوندبا موسي (ع) درباره دوران نوزاديش سخن مي گويدو اين كه چگونه امور را هدايت كرد تا فرعون كه در پي كشتن موسي(ع) بود، خود، او را از آب برگيرد و او را محبوب ودوست داشتني بيابد: و مهري از خويش بر تو افكندم تا در برابر ديدگان من ساخته شوي.(28) تعبير ساخته شدن در اين آيه، ناظر به فراخنايي آنچنان گسترده نيست كه تمامي جريان تربيت شدن موسي(ع) را تا پايان در بربگيرد و بنابراين بتواند همسنگ تمثيلي اساسي براي تربيت آدمي در نظر گرفته شود. بلكه، مراد از ساخته شدن، تغذيه و بارور شدن موسي(ع) به منزله يك نوزاد است.
بنابراين، بدنبال آيه مذكور، به اين مسئله اشاره شده است: و آن ، هنگامي بود كه خواهرت سايه به سايه همراه صندوقچه اي كه تو در آن بودي به راه افتاد تا دانست كه درباريان فرعون تو را در آغوش خود مي فشارند. سپس بر در كاخ آمد و انتظار كشيد تا مامورين كاخ به جستجوي دايه بيرون شدند و خواهرت گفت: آيا مي خواهيد شما را به خانه دايه اي ببرم كه از كودك شما به خوبي نگهداري كند؟(29) بر اين اساس تمثيل ساختن و ساخته شدن، ناظر به رشد و نمو جسمي موسي(ع) خواهد بود نه كل جريان تربيت. از سوي ديگر، تمثيل هايي در قرآن به كار رفته كه مانع از مناسب يافتن تمثيل صناعت براي تربيت است. يك نمونه روشن در اين مورد، فردي است (بلعم باعورا در قوم بني اسرائيل) كه خداوند علم و آيت هايي به او ارزاني داشت اما او آنها را چون جامه اي، ا زخويش برگرفت و بدور افكند و خود رااز آنها برهنه كرد. خداوند درباره او مي گويد: و اگر مي خواستيم، او را به توسط آن (علم و آيت ها) به اوج مي برديم اما او خود را زمين گير كرد و هوس خويش را پيروي كرد، پس مثل او مانند سگ است كه اگر به او هجوم آوري و او را براني، پارس مي كند و اگر او را واگذاري نيز پارس مي كند ]و در هر صورت، آيات را تكذيب مي كند.[.(30) از اينكه گفته شده است اگر مي خواستيم، او را به توسط آن (علم و آيت ها) به اوج مي برديم، مي توان دريافت كه تمثيل صناعت در اين سخن نفي شده است.
به عبارت ديگر، مراد اين است كه اگر تنها خواست خدا مطرح بود، او را اوج مي داد، اما در اينجا خواست آدمي هم مطرح است; اگر آدمي خود را زمين گير كند، خداوند او را اوج و اعتلا نخواهد بخشيد. تمثيل رشد يا روياندن نيز در قرآن مورد توجه قرار گرفته است اما نه به صورت رايج آن و نه بااين پيش فرض كه آدميان همچون دانه هاي مستعدي هستند كه رو به كمال دارند و اينكه كافي است شرايط مناسب براي آنها فراهم آيد. تمثيل رشد نباتي به اين معنا، با مفهوم مورد نظر قرآن در باب تربيت تناسبي ندارد. از اين رو، تمثيل مذكور، همراه با تغييرات وتصرفاتي مورد استفاده قرار گرفته كه با مفهوم مورد نظر از تربيت متناسب باشد. از آنجا كه تربيت در ديدگاه قرآن، في الواقع، به معناي سير ربوبي شدن آدمي است و اين امر، هم با نوع انديشه ها و هم با نوع اعمال آدمي، بستگي اساسي دارد، تمثيل به گونه اي بكار گرفته شده كه روشنگر وضعيت و نقش اين عناصر بنيادي باشد. بنابراين، خداوند، انديشه صحيح و پاك را به تمثيل مي كشد و آن را به درخت پاكيزه اي مانند مي كند كه ريشه در قلب زمين افكنده و استوار ايستاده و شاخه هايش را بر آسمان گشوده و هر زمان، در كار ثمردهي است.(31) اما اين درخت پاكيزه (انديشه صحيح و پاك) را چه چيز مي روياند و اعتلا مي بخشد؟ عمل شايسته آدمي.(32) هنگامي كه انديشه و عمل آدمي، جايگاه مركزي را به خود اختصاص داد، پيداست كه آن را جلوه ديگر نيز تواند بود; انديشه سقيم و پليد و عمل ناشايست.
پس، جانب ديگر تمثيل، اين خواهد بود كه انديشه سقيم و پليد، بمانند درخت پليدي است كه تنها، جثه اي بر فراز زمين دارد، بي آنكه ريشه در خاك داشته باشد و از قرار و آرام برخوردار باشد.(33) در برابر تصوير اول كه در آن، عمل به منزله آبي بود كه به پاي درخت انديشه مي ريخت و آن را اعتلا مي بخشيد، در تصوير دوم، نه تنها انديشه به درخت بي ريشه تشبيه شده، بلكه عمل چنين صاحب انديشه اي نيز به سرابي دركوير مثل زده شده كه تشنه كام آن را آب مي پندارد.(34) پس، درخت پليد را نه ريشه اي در خاك است و نه آبي برپاي. چنانكه ملاحظه مي شود، فاصله بسياري ميان اين تمثيل و تمثيل مشهور رشد نباتي وجود دارد. مسئله اين نيست كه آدمي، همچون دانه اي انباشته از استعدادهاي مثبت باشد كه منتظر شرايط مساعد باشد، بلكه راهي كه آدمي پيش رو دارد، با نوع انديشه و عمل او رقم زده مي شود. از اين رو، تمثيلي دو سويه لازم است تا راههاي محتملي را كه آدمي خواهد پيمود، نشان دهد، پس، از درخت پاكيزه و درخت پليد سخن بميان مي آيد. به علاوه، از آنجا كه نهايتا انديشه و عمل خود آدمي، تعيين كننده راهي است كه او خواهد پيمود، در تمثيل مورد بحث، وضعيت انسان طوري ترسيم شده كه خود، هم زرع است و هم زارع، هم نهال است و هم باغبان. آدمي با عمل خويش، نهال انديشه اش را آبياري مي كند يا مي خشكاند.
اين نكته در موارد ديگري از تمثيل هاي قرآن نيز مورد تاكيد قرار گرفته است، مانند آنجا كه گفته شده است : مثل كساني كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مي كنند، همچون مثل ]زارع كشت يا[(35) دانه اي است كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه، صد دانه باشد....(36) از آنجا كه قرآن، آدمي را موجودي مي داند كه در برابر راههاي محتمل قرار دارد، همواره تمثيل هايش در مورد وي، دو سويه است. در اين مورد نيز سويه ديگري وجود دارد كه البته در آن هم، به سياق مذكور، آدمي به منزله زارع در نظر گرفته شده است: مثل آنچه (منافقان) در اين زندگي دنيا انفاق مي كنند همچون مثل بادي است كه در آن سرمايي سوزنده باشد و به كشتزار گروهي بوزد كه بر خويشتن ستم كردند و آن كشتزار را تباه كند.(37) نمونه ديگري از تمثيل مرتبط با رشد نباتي كه در قرآن ذكر شده، تمثيل آدمي به زمين است: و زمين خوش خاك، گياهش به اذن خداوندگارش، از خاك سر بيرون مي آورد، و زميني كه پليدشد، از آن، چيزي سر بيرون نياورد جز اندك چيزي بي مقدار...(38) دراينجا نيز همچون موارد قبلي، تمثيلي دو سويه در كار است; زمين پاكيزه بارآور و زمين پليد و عقيم. به علاوه، بجاي آنكه آدمي به دانه اي تشبيه شود كه مي تواند در زمين (شرايط) مساعد يا نامساعدي قرار گيرد، خود راسا به زمين تشبيه شده كه مي تواند پاك يا پليد باشد.
به عبارت ديگر، پاكي و پليدي آدمي را بيشتر بايد در خود او جستجو كرد تا در شرايط او، و در خود آدمي نيز، بجاي طبع و طينت، بايد انديشه و اعتقاد وعمل وي را محملي براي پاكي يا پليدي در نظر گرفت، چنانكه آيات پيشين، اين نكته را تفصيل داده و تفسير كرده بودند. پس، آدمي زميني است كه آب گواراي باران يا پيرامون او، هنگامي او را در بارآوري مدد مي رساند كه پاكيزه شده باشد. آنچه تاكنون به آن پرداخته ايم، اين است كه تمثيل هاي صناعت و رشد نباتي در قرآن به كار گرفته شده، اما همراه با اعمال محدوديت ها يا تصرفاتي در آن ها، به نحوي كه با مفهوم مورد نظر قرآن از تربيت، هماهنگ باشد. حال، به توضيح نوع ديگري از تمثيل تربيت درقرآن مي پردازيم و آن تمثيل انسان به انسان است. در تمثيل صناعت، انسان را به شي جامدي مانند مي كنند كه شكل پذير است و در تمثيل روياندن، به دانه اي نباتي كه استعدادهاي معيني براي فعليت و كمال دارد. چنان كه گذشت، اين تمثيل ها از نشان دادن آنچه در جريان تربيت آدمي مي گذرد ناتوانند و لذا گاه لازم است نوعي انسان وارگي (anthropomorphism) به اندام اين اشيا پوشانده شود تا بتوانند حكايت از وضع آدمي داشته باشند، همچون زرعي كه خود را آبياري مي كند.
اما گوياترين تمثيل ها در مورد انسان، آنهايي هستند كه از جلوه هاي خود وي برگرفته شده باشند. بر اين اساس، در قرآن، از تمثيل انسان به انسان، بهره جسته شده است.: و خداوند مثل دو مرد را زده است كه يكي گنگ است و كاري از دستش برنمي آيد و بارمعاش و زندگي او بر دوش خواجه اش سنگيني مي كند وهرجا او را روانه سازد، با دست پرباز نمي گردد. و آن ديگري (با زباني فصيح و بليغ سخن مي گويد و ) به عدل و داد فرمان مي دهد و خود نيز بر راه راست و درست گام مي زند. آيا اين دو با هم برابرند.(39) چنانكه پيداست در اين آيه، دو فرد با هم مقايسه شده اند كه يكي برده زيردست ناتواني است كه نه از خود، رايي دارد و نه قدرت بياني كه اگر رايي داشت آن رابروشني به زبان آورد، و نه كارداني دارد كه روزي خود را به كف آورد; او ناتوان، متكي و وابسته است. ديگري فرد آزادي است كه نه تنها خود، باري بر دوش ديگري نيست و با روشن بيني خويش، راه درست را مي يابد و در آن گام مي زند، بلكه با زبان تواناي خويش، ديگران را نيز به مشي صحيح و عادلانه فرا مي خواند. اين تمثيل نشان مي دهد كه جريان تربيت آدمي، قائم به پايه هايي چون شناخت صحيح، انتخاب، عمل و مسئوليت اجتماعي است. در مقابل، تربيت نايافتگي مبتني بر پايه هايي است چون تعطيل دستگاه عقل و اراده و انتخاب و تبديل كردن خود به پشته اي از بار كه تنها مي توان آن را بر دوش كشيد. با نظر به مفهومي كه پيشتر در باب تربيت اسلامي بيان شد، تناسب اين تمثيل با مفهوم مذكور كاملا روشن است.

پي نوشت

1- كلمه ناقص هنگامي كه به باب فعل يفعل برده شود، مصدر آنها بر وزن تفعله در خواهد آمد - مانند تربيه، تزكيه، تخليه، تجليه و تحليه. 2- ... الي ربوه ذات قرار و معين، مو منون : 50 3- مفردات راغب اصفهاني.
4- يمحق الله الربا ويربي الصدقات، بقره : 276.
5- مفردات.
6- ربي الولد : غذاه و جعله يربو، المنجد.
7- ربي الولد : هذبه، المنجد.
8- هذب الرجل : طهر اخلاقه مما يعيبها، المنجد.
9- و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا، احقاف : 15.
10- لقمان : 15.
11- الم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين ، شعرا : 18.
12- ماده (رب و) خود از ماده (رب ب) و براساس اشتقاق اكبر، مشتق شده است. همچنين ريشه هاي (رب ا) و (ر ا ب) نيز بر همين اساس از آن مشتق شده اند. (راب) معني اصلاح و جمع كردن و (رب و) و (ر ب ا) معني زيادت و نمود را افاده مي كنند. صاحب كتاب التحقيق في كلمات القرآن الكريم (حسن المصطفوي) بيان كرده اند كه بعيد نيست ميان معاني اين ماده ها تداخل صورت گرفته باشد و ازاين رو معني زيادت و نمو و اصلاح (كه مربوط به راب و رب و هستند ) اشتباها در ذيل (رب ب) آورده شده باشند. (ج 4، ذيل رب).
13- الفاظ ديگر نيز كه دو عنصر معنايي دارند چنين اند. مثلا مائده به معناي سفره غذادار است، پس اين كلمه، گاه تنها به معني سفره و گاه تنها به معني غذا استعمال مي شود، اما هرگاه قرينه صارفه اي نباشد بايد آن را به همان مفهوم اصلي در نظر گرفت. (به نقل از اصطلاحات اسلامي، ج1. ص25).
14- همان.
15- مائده : 64.
16- همان.
17- الميزان : ذيل آيه 14 سوره نوح.
18- و قالوا لاتذرن آلهتكم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لايغوث و يعوق و نسرا، نوح: 23. و گفتند آلهه خود را وامگذاريد، ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر (نام بتها) را وامگذاريد.
19- قالوا آمنا برب العالمين. رب موسي و هارون،اعراف : 122-121.
20- عن ابي عبدالله (ع) في قول الله عزوجل اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله فقال: والله ما صاموا لهم و لاصلوا لهم و لكن احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا فاتبعوهم. ، كافي : فضل العلم.
21- الميزان، ج 14، ص 256.
22- افرايت من اتخذ الهه هواه، جاثيه: 23.
23- ولئن اتبعت اهوائهم بعدالذي جاك من العلم مالك من الله من ولي و لا نصير، بقره: 120.
24- ااربابpsdn; متفرقون خيرpsdn; ام الله الواحد القهار، يوسف : 39. آيا ربهاي پراكنده داشتن بهتر است يا خداي يگانه بي رقيب را رب دانستن؟ اين آيه اشاره دارد كه اگر خداي يگانه را رب نگيريم، ناگزيريم به ربهاي مختلف گردن گذاريم.
25- ضرب الله مثلا رجلا فيه شركا متشاكسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا، زمر: 29. خداوند انساني را مثل مي زند كه شركايي ناهمساز در وجود او چنگ انداخته اند و نيز انساني را كه سر به يك مبدا سپرده است، آيا اين دو مثل يكسانند؟
26- فانهم عدولي الا رب العالمين، شعرا :77 . اين ربهاي مختلف، دشمن من هستند مگر رب هستي.
27- مفردات راغب.
28- والقيت عليك محبه مني ولتصنع علي عيني: طه ، 39.
29- اذ تمشي اختك فتقول هل ادلكم علي من يكفله فرجعناك الي امك كي تقرعينها و لا تحزن، طه: 40.
30- ولو شئنا لرفعناه بها ولكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ، اعراف: 176.
31- الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابتpsdn; و فرعها في السما تو تي اكلها كل حين باذن ربها، ابراهيم: 25-24.
32- اليه يصعد الكلم الطيب والعمل الصالح يرفعه، فاطر: 10.
33- و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار، ابراهيم: 26.
34- اعمالهم كسراب بقيعه يحسبه الظمان ما ، نور: 39.
35- در اين آيه اضمار و اختصاري وجود دارد، چون سخن از كساني است كه اموال را انفاق مي كنند، پس چنانكه بيضاوي مي گويد مراد از كمثل حبه، كمثل زارع حبه است (بنگريد به امثال قرآن، علي اصغر حكمت، ص 157).
36- مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبه انبتت سبع سنابل في كل سنبله مائه حبه ، بقره: 261.
37- مثل ماينفقون في هذه الحيوه الدنيا كمثل ريح فيها صرpsdn; اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهلكته، آل عمران: 117.
38- و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لا يخرج الا نكدا، اعراف: 58.
39- و ضرب الله مثلا رجلين احدهما ابكم لا يقدر علي شي و هو كلpsdn; علي موليه اينما يوجهه لايات بخير هل يستوي هو و من يامر بالعدل و هو علي صراط مستقيم، نحل: 76. با اينكه گفته شده است كه اين آيه، مثلي است براي مقايسه خدا و بتها، اما برخي از مفسرين برانند كه اين آيه، مو منان و كافران را به مقايسه كشيده است.
سه شنبه 4 مهر 1391  1:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وظايف عالمان در قرآن كريم

وظايف عالمان در قرآن كريم

حجت‌الاسلام والمسلمين حميد محمدي راد
چكيده

علم درقرآن مخالف جهل و از بزرگترين نعمت‌هاي الهي، مايه حيات، سايه‌ساري آرام‌بخش و روشنايي محسوب شده است. خداوند اين نعمت بزرگ را در اختيار انسان قرارداده و به همين جهت او را خليفه خود، مسجود ملائك، شاهد بر توحيد و آگاه بر اسرارهستي معرفي نموده و در قبال اين نعمت،وظايف سنگيني بر دوش او گذاشته است. قرآن كريم با آيه‌ي «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر، 9) هم برتري عالِم و هم سنگيني مسئوليتش را در عالَم گوشزد نموده است.
در اين مقاله (وظايف عالمان در قرآن) دوازده وظيفه از منظر قرآن كريم براي عالمان اثبات شده است كه البته اين وظايف تنها ازآيات خاصه استفاده شده، اما با توجه به آياتي كه وظايف انبيا را بيان كرده و به ضميمه رواياتي كه علما را ورثه‌ي انبيا معرفي نموده‌اند، در واقع وظايف عالمان همان وظايف پيامبران خواهد بود؛ اما در مقياس كوچكتر.

كليد واژه‌ها:

مسئوليت روشنفكري، وظايف عالمان، قرآن و علم.

ارزش علم

نزول قرآن كريم بر آخرين پيامبر، به عنوان كامل‌ترين برنامه‌ي زندگي(1) با دستور قرائت آغاز شده و بعد از بيان آفرينش انسان از «علق» كه نمايانگر قدرت بي‌نهايت خداوند است، آشنا ساختن انسان را با قلم و دانش مطرح نموده و مورد امتنان قرار داده است: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ». (علق5-1) بعيد نيست كه انتخاب نعمت «دانش» بعد از صفت اكرميت خداوند، نشان برتري اين نعمت بر سايرنعم مي‌باشد كه به عنوان مظهر اكرميت خداوند مطرح شده است. (فيض كاشاني، بي‌تا، ج1، صص12-11)
قرآن كريم علم‌آموزي را يكي از اهداف پيامبران قرار داده «كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولاً مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ»، (بقره 151) و دانش را بينايي، روشنايي، آرام‌بخش و حيات‌بخش دانسته است: «وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ* وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ * وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ * وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاء وَلَا الْأَمْوَاتُ...»، (فاطر 22-19) خداوند بعد از تعليم پيامبرانش، «وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا ...» (قصص، 14) امر به افزون‌طلبي در دانش الهي نموده است. «وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا...». (طه، 114) كوتاه سخن اينكه قرآن كريم علم را خير كثير ناميده و مي‌فرمايد: «يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ»؛ (بقره ، 269) خداوند به هركه خواهد حكمت و دانش عطا مي‌كند و به هركس حكمت داده شود، به او خير فراوان عنايت شده است، اين را متذكر نمي‌شوند مگرخردمندان. حكمت يا مترادف با علم است يا وجه خاصي از آن، در هر صورت دلالت آيه بر ارزش علم روشن است.

جايگاه دانشمندان در قرآن

قرآن كريم براي دانشمندان چندين ويژگي و امتياز ذكر كرده كه در اينجا به ذكر تعدادي از آنها اكتفا مي‌شود:
1. دانشمندان، بينا و همچون چشم و چراغ جامعه بشري‌اند: «...هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ ...». (رعد، 16) مقصود از «بصير» اهل معرفت و صاحب دانش و بينش است، درمقابل «اعمي» كه كنايه از جاهل و نادان است.
2. دانشمندان، شايستگي درك و فهم آيات الهي و اسرار آنرا دارند: «وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ»؛ (روم، 22) از نشانه‌هاي قدرت خداوند آفرينش آسمان‌ها و زمين و گوناگون بودن زبان‌ها و رنگ‌هاي شماست، البته در اين، نشانه‌هايي است براي دانشمندان.
«وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ»؛ (عنكبوت، 43) اين مثل‌ها را براي مردم مي‌زنيم ولي آنها را جز دانشمندان درك نمي‌كنند. قرآن كريم گرچه براي هدايت همگان نازل شده اما طبق آيات فوق درك عميق و فهم دقيق آن در شأن دانشمندان است.
3. دانشمندان داراي درجه و رتبه هستند: «...يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ ...»؛ (مجادله، 11) خداوند مقام مؤمنان و دانشمندان را چندين مرتبه بالا مي‌برد.
درجات،جمع درجه و به معناي پله‌هايي است كه به طرف بالا مي‌رود، در مقابل دركات جمع دركه كه به معناي پله‌هايي است كه رو به پايين مي‌رود و منظور از درجات دراين آيه، بالا بردن به مقام قرب الهي است. (مكارم شيرازي، 1377، ج1، ص67)
4. دانشمندان در درك حقايق و ايمان به آن پيشرو هستند: «وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِالْحَمِيدِ»؛ (سبأ، 6) آنان كه دانش يافته‌اند مي‌دانند آنچه كه از سوي پروردگارت بر تو نازل مي‌شود حق است و به راه خداي عزيز و حميد هدايت مي‌كند. «...إِنَّ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا* وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً »؛ (اسراء، 108-107) همانا كساني كه پيش از نزول قرآن دانش كسب كرده‌اند هنگام تلاوت قرآن به سجده مي‌افتند و مي‌گويند پروردگار ما پاك و منزه است كه وعده‌اش انجام يافته است.
«وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»؛ (حج، 54) تا اهل علم بدانند كه قرآن حق است از سوي پروردگارت و به آن ايمان آورند و دلشان در برابر آن خاشع شود البته خداوند ايمان آورندگان را به راه راست هدايت مي‌كند.
«لَّكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ ...»؛ (نساء، 162) ولي راسخان در علم از اهل كتاب و مؤمنان، ايمان مي‌آورند به آنچه كه برتو و بر پيامبران پيشين نازل شده است.
5. دانشمندان اهل خشيت هستند: «...إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء ...»؛ (فاطر، 28) از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مي‌ترسند.
خشيت به معناي حالتي است كه هنگام درك عظمت خدا و هيبت او و ترس از مهجور ماندن از انوار فيض او براي انسان حاصل مي‌شود و اين حالت جز براي كساني كه واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبريايي او هستند و لذت قرب او را چشيده‌اند حاصل نمي‌گردد. (مكارم شيرازي، 1371، ج17، ص332) بنابراين مقام خشيت بالاتر از مقام خوف است كه از ترس عقاب و مجازات نشأت مي‌گيرد و به سخن ديگر مقام خشيت عالمانه و برخلاف مقام خوف است كه عاميانه است.
6. دانشمندان رضايت الهي را بر متاع دنيا ترجيح مي‌دهند: «وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ»؛ (قصص، 80 ) و صاحبان علم گفتند واي بر شما پاداش خداوند بهتر است براي كساني كه ايمان آورند و كارنيك كنند ولي به آن نمي‌رسند جز شكيبايان.
اين آيه از زبان عالمان وارسته‌ي بني‌اسرائيل در برابر گروهي از بني اسرائيل است كه در كنار حضرت موسي (ع) حسرت و آرزوي ثروت قارون را مي‌كشيدند؛ چرا كه چون ارزش ايمان و آفت ثروت‌اندوزي و مال‌پرستي قارون را درك نمي‌كردند.
7. دانشمندان توان انجام كارهاي بزرگ را دارند: «قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ...»؛ (نمل، 40) و آنكس كه از علم كتاب بهره‌اي داشت گفت من پيش از آنكه چشم بر هم زني تخت (ملكه سباء) را نزد تو مي‌آورم.
اين آيه گرچه در مورد خاص (وصي و وزير حضرت سليمان) وارد شده ولي اجمالاً رابطه علم و قدرت را به خوبي آشكار مي‌سازد. (مكارم شيرازي، 1377، ج1، ص78)
8. شهادت دانشمندان هم رديف شهادت خدا و ملائكه قرار گرفته است:
«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛ (آل‌عمران، 18) خداوند در حالي كه بر پا دارنده عدل است گواهي مي‌دهد كه جزاو معبودي نيست و فرشتگان و دانشمندان گواهي مي‌دهند كه جز خداي عزيز و حكيم معبودي نيست.
«...قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»؛ (رعد، 43) بگو كافي است كه خداوند و كسي كه علم كتاب نزد او است ميان من و شما شاهد باشد.

مفهوم مخالف عالم در قرآن

امروزه اگرچه عالم و دانشمند به افراد مدرسه و مكتب رفته و دانشگاه و حوزه ديده گفته مي‌شود؛ اما در اصطلاح قرآن، عالم اعم از اينها و به هركسي كه داراي بصيرت و معرفت باشد اطلاق مي‌شود، خواه به مدرسه رفته باشد يا نه. به سخن ديگر،عالم در زبان قرآن مقابل جاهل است، نه امي و مكتب نديده و از اين جهت است كه قرآن در عين اينكه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله را معلم جامعه بشري مي‌نامد: «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»، (آل‌عمران، 164) او را درس نخوانده و غيرآشنا به كتابت معرفي مي‌كند: «وَمَا كُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ (عنكبوت، 48) تو اي پيامبر! پيش از اين نه مي‌خواندي و نه مي‌نوشتي و گرنه ابطالگران در نبوت تو شك مي‌كردند.
درسوره‌ي فاطر آيه‌ي نوزدهم از عالم تعبير به بصير و از مقابل آن تعبير به اعمي نموده مي‌فرمايد: «وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ» و در سوره‌ي احقاف آيه‌ي 23 علم را مقابل جهل قرار داده: «...إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَأُبَلِّغُكُم مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ وَلَكِنِّي أَرَاكُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ»، البته علم [هر چيز] نزد خداست و من آنچه را كه به آن مبعوث شده‌ام بر شما ابلاغ مي‌كنم، ولي شما را قوم نادان مي‌بينم. در سوره‌ي اعراف آيه 138 از قوم حضرت موسي عليه‌السلام كه از روي بي‌معرفتي مي‌گفتند براي ما خداياني همچون بت‌ها قرار ده، تعبير به جاهل نموده است: «...قَالُواْ يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»؛ گفتند: اي موسي براي ما خداياني همچون بت‌پرستان مقرر نما. گفت: همانا شما قوم نادان هستيد.
بنابراين از ديدگاه قرآن هر بي‌سواد، جاهل و غيرعالم نيست چنانكه هر درس‌خوانده، عالم محسوب نمي‌شود بلكه ممكن است بعضي در‌س‌خوانده‌ها جاهل باشند و بعضي درس‌نخوانده‌ها اهل معرفت و بصيرت. البته جاي شك نيست كه درس‌ خواندن يكي از عوامل و اسباب علم و معرفت است اما ميان اين دو تلازم نيست. همچنين همه علما و دانشمندان از حيث معرفت در يك رتبه و درجه نيستند بلكه معرفت هريك به مقدار ظرفيتشان است؛ چنانكه قرآن كريم مي‌فرمايد: «اَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا ...»؛ (رعد، 17) خداوند از آسمان آبي نازل كرد، پس هر محلي به مقدار ظرفيتش آب برداشت و جاري شد.

وظايف عالمان در قرآن
1. اظهارحق يا حرمت كتمان آن

يكي از وظايف سنگين علما اظهار حق در احكام و معارف قرآني و بيان آن براي مردم است، چون كليد گنجينه حقايق، زبان آگاهان است، اگر زبان آنان اين گنجينه را فاش نسازد هميشه پشت پرده مي‌ماند و چه بسا خرافات جايگزين آنها گردد؛ چون غيرآگاهان در جهل يا غفلت به سر مي‌برند و لذا قرآن كريم از اين وظيفه گاهي به عنوان وجوب بيان و گاهي حرمت كتمان و گاهي با عنوان پيمان الهي نام مي‌برد:
1. «وَإِذَ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلاَ تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرَاء ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْاْ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ»؛ (آل عمران، 187) به خاطر بياوريد هنگامي را كه خداوند از اهل كتاب (علما و دانشمندان يهود و نصاري) پيمان گرفت كه حتماً دستورات كتاب را براي مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد؛ اما آنها آنرا پشت سر افكندند و به بهاي كمي فروختند و بد متاعي خريدند.
2. «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ (آل عمران، 71) اي اهل كتاب (علما و دانشمندان يهود و نصاري) چرا حق را با باطل مي‌پوشانيد و آنرا كتمان مي‌كنيد درحالي كه شما حق را مي‌دانيد و مي‌شناسيد؟!
3. «وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ (بقره، 42) و حق را با باطل نپوشانيد و حقيقت را با اينكه مي‌دانيد كتمان نكنيد.

كيفر كتمان كنندگان حق

1. «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ»؛ (بقره، 159) كساني كه آنچه از دليل روشن و اسباب هدايت را نازل كرديم با آنكه براي مردم دركتاب بيان ساخته‌ايم، كتمان مي‌كنند خداوند آنها را لعنت مي‌كند و همه لعنت كنندگان نيزآنان را لعن مي‌كنند.
2. «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتَابِ وَيَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلاً أُولَئِكَ مَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَلاَ يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»؛ (بقره، 174) كسانيكه آنچه را خداوند از كتاب نازل كرده كتمان مي‌كنند و با آن بهايي اندك مي‌ستانند، آنها جز آتش در شكم‌هاي خود فرو نمي‌برند و خداوند در روز قيامت با آنها سخن نمي‌گويد و پاكشان نمي‌كند و براي آنان عذاب دردناكي است.
آيات گذشته اگرچه در مورد دانشمندان يهود و نصاري نازل شده است ولي از آنجا كه، مورد نزول نمي‌تواند مخصّص عموم آيات باشد، كتمان كنندگان حق نيز، مشمول مفاد اين آيه، يعني لعن خدا و ساير لعن كنندگان و مستحق آتش دوزخ هستند.
پيامبراسلام صلي الله عليه و آله فرمود:‌ «من كَتَم عِلماً عن اهله اُلجِمَ يومَ القيامَة بِلُجامٍ من نار»؛ هر كس علم و دانش را از اهل و نيازمندش كتمان كند خداوند در روز رستاخيز دهنه‌اي از آتش به دهان او مي‌زند. (ابوالفتح رازي نيشابوري، حسن بن علي محمد، 1366، ج5، ص200)
امام عليه عليه السلام فرمود: «ما اخذ الله علي اهل الجهل أن يتعلموا حتي اخذ علي اهل العلم ان يعلِّموا»؛ خداوند پيش از آنكه از نادانان پيمان بگيرد كه دنبال علم و دانش بروند از علما پيمان گرفته است كه به آنها علم بياموزند. (مكارم شيرازي، 1371، ج3، ص 207)

2.تأويل صحيح آيات متشابه

يكي از آفات و خطرات كتب آسماني در گذر تاريخ، تأويل نابجا و باطل افراد كوردل و فتنه‌جو است، اين افراد در هر دوران از جمله درعصرحاضر با تأويل‌هاي ناروا از آيات الهي، عقايد نادرستشان را مستند وانمود مي‌كنند و به آن رنگ و جلوه‌اي قرآني مي‌دهند تا مردم را با قرآن، از قرآن جدا سازند.
دفع و رفع اين خطر بر عهده عالمان راستين است كه بايد با تأويل‌هاي صحيح آيات متشابهات، مانع نفوذ فتنه‌جويان در آيات الهي شوند و آنان را در برداشت و تأويل‌هاي باطلشان ناكام بگذارند.
قرآن كريم نيز با تقسيم آيات الهي به دو بخش محكم و متشابه، تأويل متشابهات و ارجاع آنها به محكمات را بر عهده‌ي ثابت قدمان و صاحب‌نظران (راسخون) گذاشته است. در آيه 7 سوره آل عمران مي‌فرمايد:
«هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ»؛ او كسي است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد كه قسمتي از آن آيات محكم است و اساس اين كتاب مي‌باشد و قسمتي از آن متشابه است؛ اما كساني كه در دلشان انحراف است از متشابهات پيروي مي‌كنند تا فتنه‌انگيزي كنند و تأويل (نادرست) يابند، در حالي كه تأويل آنها را جز خدا و راسخان درعلم نمي‌دانند؛ اينها مي‌گويند به همه آيات قرآن ايمان داريم و همه‌اش از سوي پروردگارماست و اين را جز صاحبان مغز و دل متذكر نمي‌شوند.
راسخ درعلم به كسي گفته مي‌شود كه در علم تحقيق كرده و صاحب‌نظر و ثابت قدم شده باشد به طوري كه از شك و ترديد رها شده و به اطمينان رسيده باشد. اگرچه مقتضاي آيه اختصاص تأويل متشابهات به خداست ولي مقتضاي ادله ديگر (آيات ديگر) تعميم است و تأويل متشابهات را هم خدا و هم راسخان در علم مي‌دانند. (طباطبايي، 1397ق، ج3، صص27-26) چون از حكمت خداوند دوراست كه آياتي را نازل كند اما هيچ كس حتي پيامبرش هم نفهمد. بنابراين به مقتضاي آيه‌ي مذكور و ادله‌ي ديگر، يكي از وظايف دانشمندان صاحب‌نظر و ثابت قدم در معارف قرآن، تأويل صحيح متشابهات و مبارزه با فتنه‌جويان كوردل است.

3. پرهيز از غلو و مبارزه با غُلات

يكي ازآفات اديان آسماني غلّو درباره‌ي رهبران ديني است چنانكه يهوديان و مسيحيان با نسبت فرزندي عزيز و عيسي به خداوند، مرتكب اين خطا شده‌اند. غلو به معناي گذشتن ازحد هر چيز است و مقصود از آن در اصطلاح علم كلام، اين است كه انساني بالاتر از مقام و مرتبه‌اش پنداشته شود و به او نسبت خدايي يا انجام كارهاي خدايي داده شود.
منشأ غلو جهل انسان است، شخص غالي، يا جاهل به مقام خداست، يا جاهل به مقام و رتبه مراد و معشوق خويش، وگرنه دچار اشتباه و خلط نمي‌شد. امام علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «لا تري الجاهل الا مفرطا او مفرطا». (نهج‌البلاغه، حكمت 70)
لذا دانشمندان ديني هم بايد خودشان در مورد اوليا و انبياي الهي افراط نكنند و هم ساير مردم را از اين كار باز دارند و احساسات عوام‌ الناس را با استدلال تعديل كنند، وگرنه به طور غيرمستقيم ولو با سكوتشان دخيل در غلو خواهند شد.
قرآن كريم مي‌فرمايد: «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقِّ ...»؛ (نساء، 171) اي اهل كتاب در دين خود غلو نكنيد و جز به حق به خداوند نسبتي ندهيد. در اين آيه اگرچه همه يهود و نصاري مورد خطاب است ولي علما، مصداق بارز و كامل آن هستند. برخورد امام علي عليه السلام با غاليان خود، بايد سرمشق همه‌ي علما باشد، شيخ مفيد (ره) مي‌فرمايد: «والغلاه من المتظاهرين بالاسلام، هم الذين نسبوا اميرالمؤمنين و الائمه من ذريته الي الالوهيه و النبوه و صفوهم من الفضل في الدين و الدنيا الي ما تجاوزوا فيه الحد و خرجوا عن القصد و هم ضلال كفار،حكم فيهم اميرالمؤمنين عليه السلام بالقتل و التحريق بالنار و قضت الائمه عليه بالكفر و الخروج عن الاسلام». (شيخ مفيد، 1414، ص 131) همچنين در حكمت 117 نهج‌البلاغه مي‌فرمايند: «هلك في رجلان؛ محب غال و مبغض قال»؛ دو كس در مورد من به هلاكت رسيد: ‌دوست افراطي و دشمن كينه‌توز.

4. اولويت دادن به اندرز و ارشاد

«وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»؛ (توبه، 122) سزاوار نيست كه همه‌ي مؤمنان كوچ كنند و بارسفر ببندند، پس چرا از هرگروه از ايشان دسته‌اي كوچ نمي‌كنند تا در دين فقيه شوند و هنگامي كه به سوي قوم خويش بازگشتند آنان را بيم دهند تا شايد آنان حذركنند و از نافرماني احكام الهي دست بردارند.
طبق اين آيه‌ي شريفه هدف از تحصيل و تحمل مشقت سفرهاي علمي، اولاً آشنايي با احكام و معارف ديني است و سپس انذار و ارشاد مردم است، پس علما بايد اين هدف و غايت را فراموش كند و به خاطر مشغله‌هاي اجرايي، از اين وظيفه مهم غافل شوند. اگر دنبال تحصيل علم و كسب معارف، ترويج و تبليغ معارف نيايد، يا علم به معناي واقعي حاصل نشده، يا عقيم مانده است.
اين آيه هشداري است براي حوزويان و دانشگاهياني كه با سرمايه ملي به تحصيلات عاليه نائل مي‌شوند و سپس درحوزه‌ها يا كشورهاي خارجي ماندگار مي‌شوند و ملت خويش را كه صاحبان اصلي سرمايه هستند، از اندوخته‌هاي علمي خويش بهره‌مند نمي‌كنند.

5. پرهيز از هواپرستي و دنياگرايي

قرآن كريم در سوره اعراف آيه 176-175 مي‌فرمايد: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِيَ آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ* وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛ برآنان (قوم خود و قوم يهود) بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولي او از دستور خارج گشت و شيطان فريبش داد و از هلاك شوندگان شد و اگر مي‌خواستيم مقام او را با اين آيات و معارف بالا مي‌برديم ولي به پستي گراييد و از هواي نفس خويش پيروي نمود،او همچون سگ است كه اگر حمله كني زبانش را بيرون مي‌آورد و اگر رها كني بازهمين كار را مي‌كند، اين مثل افرادي است كه آيات ما را تكذيب كردند پس سرگذشت‌ها را بازگو كن شايد كه مردم (در وضعيت خودشان) فكرو انديشه كنند.
اين آيه شريفه، چنانكه از ظاهرش هويداست در مورد دانشمندي است كه بعد از آشنايي با حقايق و تلبس به معارف، فريب شيطان را خورده و ازحصار امن معارف خارج شده و به جاي صعود به درجه‌ي عاليه، در نتيجه‌ي مال و منال‌پرستي، سقوط كرده و همچون سگي است كه حرف هيچ كس در او تأثير نمي‌كنند.
اما اينكه اين دانشمند چه كسي بوده است،‌ميان مفسران اختلاف نظر است اگرچه اكثرشان(2) معتقدند كه «بلعم بن باعور» است كه از پيروان حضرت موسي بود، اما در اثر هواپرستي و دنياگرائي در صف فرعونيان قرارگرفت. اما مصداق آيه هر كس كه باشد در اصل قضيه كه دانشمندان نبايد به خاطر مال و منال دنيا در كنار جباران و ستمگران قرار گيرند، تأثيري ندارد.

6. عدم امتناع از خدمات علمي

قرآن كريم در بزرگترين آيه كه معروف به آيه «دَيْن» است بعد از دستور كتابت و تنظيم سند دَين مي‌فرمايد: «...وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ ...»؛ (بقره، 282) نبايد نويسنده از نوشتن سند امتناع كند چنانكه خداوند به او تعليم داده. يعني همانگونه كه خداوند دانش و هنر نويسندگي را در اختيار او قرار داده، او هم بايد از خدمت به بندگان خدا مضايقه نكند، چرا كه هر نعمتي شكري دارد «...وَاشْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ إِن كُنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ»؛ (نحل، 114) و شكرنعمت دانش، نشر آن و خدمات علمي است و اگر بخل مالي زشت باشد بخل علمي زشت‌تر است، چون ثروت به حسب ظاهر با انفاق كم مي‌شود، درحالي كه علم با انفاق نه تنها كم نمي‌شود بلكه افزايش نيز مي‌يابد و آيه‌ي «...لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ ...»، (ابراهيم، 7) تحقق مي‌يابد.
خداوند درمقام توصيف پرهيزگاران مي‌فرمايد: «...وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ»؛ (بقره، 3) از آنچه روزي داده‌ايم انفاق مي‌كنند. امام صادق عليه‌السلام فرمودند: معناي آيه‌ي مذكور «مما علمّناهُم يَبثّون» از دانشي كه به آنها داده‌ايم و به ديگران مي‌بخشند و نشرمي‌دهند. (حويزي، بي‌تا،‌ج1، ص32)

7. امر به معروف و نهي از منكر

از مجموع آيات مربوط به امربه معروف استفاده مي‌شود كه امربه معروف و نهي از منكر به دو صورت انجام مي‌گيرد يكي به شكل عمومي، كه بر همگان لازم است در حد توانشان امربه معروف و نهي از منكر كنند، كه آيات زير بر آن دلالت مي‌كند: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ ...»، (آل‌عمران، 110) و آيه‌ي «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ ...». (توبه، 71)
ديگري به صورت تخصصي و انسجام يافته است كه گروهي خاص به صورت فني و حرفه‌اي عهده‌دار آن مي‌‌شوند؛ چنانكه از آيه‌ي «وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ (آل‌عمران، 104) بايد از ميان شما مسلمانان، جمعي دعوت به نيكي كنند و امر به معروف و نهي از منكر نمايند و آنان رستگارانند.
اين گروه «منكم امه» يا متعيناً دانشمندان ديني‌اند و يا آنان فرد كامل اين گروه‌اند، چون امربه معروف مستلزم و مقتضي علم و معرفت است و چه بسا ضرر امر و نهي بدون شناخت، بيشتر از خيرشان باشد.
بنابراين يكي از وظايف خطير دانشمندان ديني امر به معروف و نهي از منكر است كه وجوبش با حصول شرايط عقلاً و نقلاً به اثبات رسيده است. (شهيد ثاني، 1410ق، ج2، صص 410-409)
امام باقرعليه السلام فرموده‌اند: «ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فريضه عظيمه بها تقام الفرائض»؛ امر به معروف و نهي از منكر يك واجب بزرگ است كه واجب‌هاي ديگر به سبب آن برپا مي‌شود. (عالمي، 1414ق، ج11، ص395)
پيامبراسلام صلي الله عليه و آله فرمود: «من امر بالمعروف والنهي عن المنكر فهو خليفه الله في ارضه و خليفه رسول الله و خليفه كتابه»؛ هركس امر به معروف و نهي از منكركند پس جانشين خدا در زمين و جانشين پيامبر خدا و كتاب خدا است. (مكارم شيرازي، 1371، ج3، ص 36)
امام علي عليه السلام فرمود: امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد و گرنه اشرار مسلط مي‌شوند و اگر دعا كنيد پذيرفته نمي‌شود». (مرعشي نجفي، بي‌تا، ج32، ص654)

8. قاطعيت و شهامت در تبليغ

«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا»؛ (احزاب، 39) كساني كه پيام‌هاي الهي را به گوش مردم مي‌رسانند و از خداوند خشيت دارند و از غير او در تبليغ احكام الهي واهمه نمي‌كنند و خداوند در حسابرسي كفايت مي‌كند.
اين آيه مباركه علاوه براصل تبليغ احكام الهي بركيفيت آن نيز دلالت مي‌كند و تصريح دارد كه مبلغين پيام‌هاي الهي، تنها بايد رضايت او را مد نظر قرار دهند و از هيچ قدرت ديگري كه همسو با رضايت خدا نيست واهمه نداشته باشند و خداوند را هميشه حاضر و ناظر و حسابگر بدانند.

فرق خشيت با خيفت

خشيت حالت ترس همراه تعظيم است كه از درك عظمت پروردگار و معرفت ذاتش سرچشمه مي‌گيرد و لذا خداوند اين حالت را به دانشمندان اختصاص داده است: «...إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء ...». (فاطر، 28) ولي خيفت از ريشه خوف، حالتي است كه از انتظار حادثه‌ي بد و ناگوار در دنيا و آخرت مثل مثبت و عذاب، نشأت مي‌گيرد؛ (راغب اصفهاني، ذيل ماده‌ي «خ-ش-ي» و «خ-و-ف») مانند ترسيدن مجرمان از كيفر دنيوي يا عذاب اخروي.
بنابراين درجه خشيت بالاتر از درجه خيفت است و خشيت هركس به اندازه معرفتش است. پيامبراكرم صلي الله عليه و آله فرمودند: «اني اخشاكم بالله»؛ من ترسنده‌ترين شما هستم نسبت به خدا. (حسيني، 1364، ج11، ص33) و در حديثي ديگر مي‌فرمايند: «اعلمكم بالله اشدكم له خشيه»؛ آشناترين شما به خدا با خشيت‌ترين شما است. (حسيني، 1364، ج11، ص33)

9. تطبيق كردار با گفتار

سخن گوينده هنگامي درمخاطب اثر كامل مي‌گذارد، كه خودش عامل به گفتارش باشد و لذا اگر پزشكي به مردم توصيه كند كه سيگار مصرف نكنيد اما خودش اهل سيگار باشد سخنش بي‌تأثير يا كم‌تأثير خواهد بود و همچنين است عالمان و دانشمندان ديني، هنگامي كه حقيقتي را بيان كند، اما خودشان خالي از آن باشند سخنانشان در جامعه بي‌تأثير يا كم‌تأثيرخواهد بود و قرآن كريم نيز روي اين مسأله تأكيد دارد، گاهي دانشمندان غيرعامل را توبيخ مي‌كند و گاهي تشبيه به چهارپايي مي‌كند كه بار كتاب حمل مي‌كند.
در اينجا برخي از آيات را بيان مي‌كنيم:
«أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ»؛ (بقره، 44) آيا مردم را به نيكي دعوت كرده و خودتان را فراموش مي‌كنيد؟ با اينكه شما كتاب را مي‌خوانيد آيا هيچ فكر نمي‌كنيد؟
دانشمندان يهود قبل از بعثت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله مردم را به ايمان آوردن به آن حضرت دعوت مي‌كردند و بشارت ظهور حضرت را مي‌دادند، اما هنگام ظهور،خودشان ايمان نياوردند و حتي بعضي ازآنان به بستگان خود كه اسلام آورده بودند توصيه مي‌كردند كه مسلمان بمانند ولي خودشان اسلام نمي‌آوردند.(3)
دانشمنداني كه به گفتارشان عمل نمي‌كنند، تنها در لفظ و زبان عالمند اما درعمل جاهلند و لذا خداوند مي‌فرمايند: «مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛ (جمعه، 5) مثل كساني كه تورات (كتاب آسماني) را ياد گرفتند اما عمل نكردند، مثل الاغي است كه باركتاب را مي‌برد؛ بد است مثل كساني كه آيات الهي را تكذيب كردند و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمي‌كند.
كسي كه اهل عمل نيست بهتر است تبليغ نكند، چون در اين صورت هم گناه خودش كمترمي‌شود و هم بدبيني مردم به دين و دانشمندانش اندك مي‌گردد. قرآن كريم مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ»؛ (صف، 2) اي ايمان آورندگان چرا مي‌گوييد چيزي را كه خودتان عمل نمي‌كنيد.
امام علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «اني والله ما احُثكم علي طاعه الا و اسبقكم اليها و لا انهاكم عن معصيه الا وأتناهي قبلكم عنها» (نهج‌البلاغه، خطبه 175) به خدا سوگند شما را به كاري دعوت نمي‌كنم مگر اينكه خودم پيشگام باشم و از كاري نهي نمي‌كنم مگر آنكه قبل از شما آن را ترك كرده باشم.

10. مديريت اقتصادي و سياسي جامعه

مسئوليت و تكليف با علم و آگاهي ارتباط تنگاتنگ دارد به گونه‌اي كه اگر كسي به چيزي يا حكمي جاهل باشد و جهل، ناشي از تقصيرش نباشد معذور و معاف خواهد بود؛ بنابراين آگاهي هرچه بيشتر باشد مسئوليت نيزبيشترخواهد شد؛ هرکه بامش بيش برفش بيشتر. يكي از مسئوليت‌هايي كه با علم و آگاهي گره خورده است مديريت جامعه درابعاد گوناگونش است. از آيات قرآني استفاده مي‌شود كه هركس در كاري از كارهاي جامعه علم و تخصص داشته باشد شايسته است كه آنرا به صورت داوطلب يا انتخاب، برعهده گيرد و مديريت كند. دراينجا به ذكر دو نمونه اكتفا مي‌كنيم:
الف. حضرت يوسف عليه‌السلام وقتي تبرئه شد و از زندان آزاد گشت و مورد اعتماد عزيز مصر قرار گرفت درخواست نمود كه او را متصدي خزينه‌ي (وزير دارايي) كشور كنند، چون حافظ اموال و آگاه و متخصص بود. «وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مِكِينٌ أَمِينٌ* قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»؛ (يوسف، 55-54) ملك مصر گفت: يوسف را نزد من آوريد تا وي را مخصوص خود گردانم، هنگامي كه با وي صحبت كرد گفت تو امروز نزد ما منزلت عالي داري و مورد اعتماد هستي. يوسف گفت: مرا سرپرست خزائن مصر قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم.
ب. وقتي كه اشموئيل، (يكي از پيامبران بني اسرائيل) طالوت را به فرماندهي لشكر بني‌اسرئيل منصوب نمود، قوم بني‌اسرائيل اعتراض كردند و گفتند او چگونه بر ما حكومت داشته باشد با اينكه ما از او شايسته‌ تريم و او ثروت زيادي ندارد؛ اشموئيل در جواب گفت: «...إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ...»؛ (بقره، 247) خداوند او را بر شما برگزيده و برآگاهي و توان جسمي او افزوده است. در اين آيه‌ي شريفه، توان علمي و جسمي به منزله‌ي علت زمامداري قرار گرفته است و به اصطلاح «اصوليون» ترتب حكم بر وصف، مشعر بر عليت است.

11. مخاطب‌شناسي و استفاده از روش صحيح در تبليغ

يكي از وظايف مهم عالمان ديني كه متصدي دعوت به دين و هدايت مردم هستند استفاده از روش مبتني بر شناخت صحيح مخاطبان است؛ چون مخاطبان از يك لحاظ به سه گروه تقسيم مي‌شوند: خواص امت، عوام امت و معاندين و مخالفين و هر كدام از اينها روش خاصي را در دعوت مي‌طلبند و لذا قرآن كريم مي‌فرمايد: «ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»؛ (نحل، 125) با حكمت و اندرز نيكو به سوي راه پروردگارت دعوت كن و با آنان با روش احسن مجادله و مناظره نما، پروردگار تو بهتر مي‌داند چه كسي از راه او گمراه شده و چه كساني هدايت يافته‌اند.
براين اساس حكمت براي خواص امت، موعظه براي عموم امت و مجادله براي معاندان و مخالفان است.(4)

تفاوت حكمت با موعظه و مجادله

علامه طباطبايي (ره) مي‌فرمايد: حكمت حجتي است كه حق را نتيجه دهد، به گونه‌اي كه هيچ شك و وهن و ابهامي درآن نماند و موعظه عبارت از بياني است كه نفس شنونده را نرم و قلبش را به رقت آورد و آن بياني خواهد بود كه آنچه مايه‌ي صلاح حال شنونده است از مطالب عبرت‌آور -كه آثار پسنديده‌ و ثناي جميل ديگران را در پي دارد- دارا باشد و جدال عبارت است از دليلي كه صرفاً براي متصرف نمودن خصم از آنچه كه بر سر آن نزاع مي‌كند به كار برود، بدون اينكه خاصيت روشنگري حق را داشته باشد؛ بلكه آنچه را كه خصم خودش به تنهايي يا او و همه‌ي مردم قبول دارند بگيريم و با همان، ادعايش را رد كنيم.
بنابراين، اين سه طريقي كه خداوند تعالي براي دعوت بيان كرده، با همان سه طريق منطقي يعني:برهان، خطابه و جدل منطبق مي‌شود. (طباطبائي، 1363، ج12، ص533)
شايان ذكراست كه در آيه‌ي شريفه‌ي «حكمت» مطلق ذكر شده ولي «موعظه» مقيد به «حسن» و «جدال» مقيد به «احسن» شده است و اين نشان مي‌دهد كه حكمت، برهان و استدلال عقلي است كه غيرخوب ندارد، ولي موعظه ممكن است خوب باشد يا بد و همچنين مجادله گاهي حسن است و گاهي احسن و از اين جهت است كه قرآن كريم مي‌فرمايد با موعظه‌ي خوب و مجادله خوب‌تر دعوت كنيد. (قرشي، 1366، ج5، ص522)
با توجه به مطالب گذشته، دانشمندان ديني بايد مخاطبانشان را بشناسند و دسته‌بندي كنند و همچنين هردسته را با روش خاص خودشان دعوت كنند و اگر در جايي مخاطبان مختلط باشند بايد از روش مختلط استفاده كنند و گرنه بعضي از گروه‌ها بي‌بهره خواهند ماند و درنهايت، از بيان مطالب سست و بي‌اساس و متناقض يا مبتني برجواب و ادله ي ضعيف اجتناب كنند تا حجت، بر شنونده تمام كنند و به آيه‌ي شريفه‌ي «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان، 3) جامه‌ي عمل بپوشانند.

12. پاسخگويي به سئوالات و شبهات ديني

قرآن كريم در آيه‌ي 43 سوره‌ي «نحل» و 7 سوره‌ي «انبياء» مي‌فرمايد: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلاَّ رِجَالاً نُّوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ»؛ ما پيش از تو جز مرداني كه به آنها وحي كرديم نفرستاديم اگر نمي‌دانيد از دانايان بپرسيد.
اين آيه گرچه در مورد سؤال از اهل ذكر درباره‌ي رسالت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله است ولي مورد نزول آيه نمي‌تواند عموم ظاهر آن را محدود كند و از اين جهت است كه در تفسير نمونه بيان شده است: «ذكربه معناي آگاهي و اطلاع است و اهل ذكر مفهوم وسيعي دارد كه همه‌ي آگاهان و اهل اطلاع را در زمينه‌هاي مختلف شامل مي‌شود... و آيه بيانگر يك اصل اساسي اسلامي در تمام زمينه‌هاي زندگي مادي و معنوي است و به همه‌ي مسلمانان تأكيد مي‌كند كه آنچه را نمي‌دانند از اهل اطلاعش بپرسند. (مكارم شيرازي، 1371، ج11، صص 245-241) همچنين در الميزان بيان شده است كه آيه‌ي فوق بيانگريك اصل عمومي عقلايي است و آن لزوم و وجوب رجوع جاهل به اهل خبره است. (طباطبائي، 1397ق، ج12، ص302) پس اينكه بعضي گفته‌اند مقصود ازاهل ذكر، اهل كتاب، يعني علماي يهود و نصاري است، (قرشي، 1366، ج5، ص445) يا از امام باقر عليه‌السلام نقل شده است كه مقصود از اهل ذكر، ما اهل بيت هستيم، (طوسي، 1409ق، ج6، ص384) از قبيل تطبيق و تفسير به مصداق است. بنابراين به مقتضاي دلالت مطابقي آيه، برجاهلان لازم است كه در مسائل مبهم و مجهول به آگاهان و متخصصين آن مراجعه كنند و به مقتضاي دلالت التزامي، بر دانشمندان لازم است كه به سؤالات و شبهات آنان پاسخ دهند؛ زيرا اگرخداوند، پرسش را بر جاهلان واجب كند ولي جواب را برعالمان واجب نكند لغويت وجوب پرسش پيش مي‌آيد و حكم لغوي بر خداوند حكيم ممتنع است. در نتيجه يكي از وظايف علماي ديني پاسخگويي به سئوالات و شبهات ديني امت اسلامي و غير آن مي‌باشد.

نتيجه

از بررسي آيات خاصه، به دوازده وظيفه دانشمندان دست يافتيم -البته منحصر به اينها نيست- به خصوص كه عمومات آيات مربوط به وظايف انبيا را در نظر بگيريم و علما را وارث انبيا(5)و خلفاي آنها بدانيم، كه در اين صورت وظايف علما همان وظايف انبيا -اما در مقياس كوچكتر- خواهد شد: تبليغ رايگان(6)، الگو بودن(7)، مبارزه با ظلم و ستم، برپائي عدالت(8)، داوري به حق(9)، خيرخواهي(10)، امانتداري(11)، مبارزه با جهل(12)، مبارزه با تقليد كوركورانه(13)، تعليم و تربيت(14)، مبارزه با شرك و كفر(15)، رفع اختلافات و ايجاد آشتي(16) و مبارزه با نژادپرستي و قوم گرايي(17) و ... تنها بخشي از وظايف عالمان ديني، از منظر قرآن كريم است.

پي‌نوشت‌ها :

1. «إن هذا القرءان يهدي للتي هي اقوم...». (اسراء، 9)
2. ر. ك: طيب، 1366، ج6، ص29؛ حسيني بحراني، 1415ق، ج2، ص616؛ عاملي، 1413ق، ج1، ص 498؛ واعظ كاشفي، 1317ش، ج1، ص503.
3. مكارم شيرازي، 1366، ج1، ص214؛ امين اصفهاني، 1361، ج1، ص294؛ شبر، 1412ق، ج1، ص7.
4. حسيني، 1364، ج7، ص309؛ ميرزا خسرواني، 1397-1390ق، ج5، ص232؛ كاشاني، بي‌تا، ج5، ص237.
5. قال رسول‌الله صلي الله عليه و آله «العلما ورثه الانبياء» (المحجه البيضاء)، فيض كاشاني، بي‌تا، ج1، ص12.
6. «... قل لا أسئلكم عليه أجراً إلاّ الموده في القربي...». (شوري، 23)
7. «...وَلَكِن كُونُواْ رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ...». (آل عمران، 79)
8. «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط...». (حديد، 25)
9. «إن الله يأمركم أن تُؤَدُّ الامانات إلي أهلها و إذا حكمتم بين الناس أن تحكموا بالعدل...». (نساء، 58)
10. «أبلِّغكم رسالات ربي و أنا لكم أمين ناصح». (اعراف، 68)
11. «و ما كان لنبيٍّ أن يغل...». (آل عمران، 161)
12. «... كتاب انزلنه إليك لتخرج الناس من الظلمات إلي النور...» (ابراهيم، 1)
13. «وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ ». (بقره، 170)
14. «كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولاً مِّنكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ ». (بقره، 151)
15. «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ». (حجر، 94)
16. «كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ ...». (بقره، 213)
17. «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ ...». (فتح، 26)
كتابنامه

1. قرآن كريم.
2. نهج‌البلاغه، صبحي صالح.
3. امين اصفهاني، (1361ش)، مخزن‌العرفان، تهران: نهضت زنان مسلمان.
4.حسيني، حسين‌بن احمد، (1364)، تفسير اثني عشري، تهران: ميقات اول.
5. حسيني بحراني، سيدهاشم، (1415ق)، البرهان في تفسيرالقرآن، تهران: بنياد بعثت، اول.
6.حويزي، عبدالعلي بن جمعه، نورالثقلين، قم: مطبعه علميه، دوم.
7. راغب اصفهاني، (بي‌تا)، حسين بن محمد، مفردات راغب، تهران: مرتضوي.
8. شبر،سيد عبدالله، (1412ق)، تفسير شبر،بيروت: دارالبلاغه، اول.
9. شهيد ثاني، زين‌الدين، (1410ق)، شرح المعه، قم: داوري، اول.
10.شيخ صدوق، محمد علي، التوحيد، قم: جامعه مدرسين.
11. طباطبايي، محمدحسين، (1363ق)، ترجمه تفسيرالميزان، محمدباقر موسوي همداني، قم: جامعه مدرسين.
12. طباطبايي، محمدحسين، (1397ق)، الميزان، تهران: اسلاميه، سوم.
13. طبرسي، امين‌الدين فضل بن حسن، (1397ق)، مجمع‌البيان، بيروت: داراحياء التراث العربي.
14.طريحي، فخرالدين، (1365ش)، مجمع‌البحرين، تهران: مرتضوي، دوم.
15. طيب، سيد عبدالحسين، (1366ش)، اطيب‌البيان، قم:جامعه مدرسين، اول.
16. طوسي، محمدبن حسن، (1409ق)، التبيان، بيروت: مكتب الاعلام الاسلامي، اول.
17. عاملي، حر، (1414ق)، وسايل الشيعه، قم: آل بيت، دوم.
18.عاملي، علي بن حسين، (1413ق)، الوجيزفي تفسيرالقرآن العزيز، قم: دارالقرآن الكريم، اول.
19. فيض كاشاني، محسن، الصافي في تفسير كلام الله، مشهد: دارالمترضي، اول.
20. فخررازي، محمد، (1405ق)، مفاتيح الغيب (تفسيركبير)، بيروت: دارالفكر.
21. فيض كاشاني، محسن، المحجه البيضاء قم: جامعه مدرسين، دوم.
22. قرشي، سيد علي اكبر، (1366ش)، احسن الحديث، قم: جامعه مدرسين، اول.
23. قمي، علي بن ابراهيم، تفسير قمي، قم: دارالكتاب، سوم.
24. القمي المشهدي، محمد بن محمدرضا، (1366ش)، كنزالدقائق، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. اول.
25. كاشاني، ملا فتح‌الله، (1364ش)، منهج الصادقين، تهران: اسلاميه، دوم.
26. مرعشي نجفي، (بي‌تا) سيد‌ شهاب‌الدين،شرح احقاق الحق ازهاق الباطل، قم:دفتر كتابخانه آيت‌الله مرعشي نجفي.
27. معرفت، محمد هادي، (1412ق)، التمهيد، قم: جامعه مدرسين، اول.
28. ــــــــ، ــــــــــ، (1383ق)، علوم قرآني، قم:مؤسسه فرهنگي تمهيد، پنجم.
29.مغنيه، محمدجواد، (1981م)، الكاشف، بيروت: دارالعلم سوم.
30. شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، (1414ق)، تصحيح اعتقادات اسلاميه، بيروت دارالمفيد، دوم.
31. مكارم شيرازي، ناصر، (1377ش)، پيام قرآن، تهران: اسلاميه، ششم.
32. مكارم شيرازي، ناصر، (1366- 1353ش)، تفسيرنمونه، تهران: اسلاميه.
33. ميرزا خسرواني، عليرضا، (1397-1390ق) تفسيرخسروي، تهران: اسلاميه.
34. نيشابوري، حسن بن علي محمد، (1374-1366)، تفسيرابوالفتح رازي، مشهد:آستان قدس رضوي.
35. واعظ كاشفي، كمال الدين حسين (1317)، مواهب عليه تهران اقبال اول.
منبع:مجموعه مقالات قرآن و علم

سه شنبه 4 مهر 1391  1:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ويژگي ها و نشانه هاي علما در قرآن کريم

ويژگي ها و نشانه هاي علما در قرآن کريم

دکترعلي عسکري
چکيده

آنچه مقام انسان را نزد خدا بالا مي برد و موجب رستگاري او مي گردد،علم و ايمان است و هريک از آنها بدون ديگري چندان فايده اي ندارد .اسلام دين مبتني برعقل و خرد است و دانش و آگاهي پايه و اساس اين دين را تشکيل مي دهد .در اولين آيات نازل شده بر رسول اکرم (ص)نيز تماماًسخن از خواندن و قلم و تعليم بود .در قرآن و روايات با تأکيد هرچه بيشتر به فراگيري علم و مبارزه با جهل دعوت شده است ودر تعبيرات قرآن افراد نادان ،کور ونابينا هستند به گونه اي که در قيامت نيز نابينا محشور مي شوند.
درآيين حيات بخش اسلام ،مقام و عالم و دانشمند آن قدرعظيم و والاست که تنها انبيا و اوصيا از نظر رتبه برآنها برتري دارند .در فرهنگ قرآن منظور از عالم و دانشمند ،افراد باسوادي نيستند که ذهن خود را از معلومات و محفوظات بسيار انباشته باشند ،بلکه کساني هستند که به مرتبه بالايي از فهم و بصيرت و خودشناسي رسيده باشند و انديشه و عمل آنها براساس حق و حقيقت باشد.اينان پيوسته درآيات الهي و آفاق و انفس تفکر و تعمق مي کنند و برايمان و يقين خود مي افزايند .به خدا وروز جزا ايمان کامل دارند و آيات الهي و کتاب هاي آسماني پيشين را تصديق و تأييد مي کنند .با خواندن آيات قرآن به سجده و گريه مي افتند وبرخشوع و خضوع آنها افزوده مي شود.اهل نماز و زکات و ذکرو مناجاتند و از عذاب خدا هراسان و به لطف و رحمت او اميدوارند.قلبشان گنجينه آيات الهي است و خداوند آيات خود را براي آنها شرح و تبيين مي نمايد .درقيامت نيز جزو سخن گويان محضرخداوند واز گواهان روز جزا هستند و نزد خدا مقام ودرجه اي والا واجر و پاداشي عظيم دارند.

کليد واژه ها:

قرآن کريم ،عالم ودانشمند عقل و انديشه ،ايمان

مقدمه

درفرهنگ قرآني ،علم و حکمت هديه اي الهي است که خداوند آن را به برخي از بندگان خود عطا مي نمايد .(يؤتي الحکمةمن يشاء...ان الذين اوتوا العلم ..)و يکي از افتخارات ما مسلمانان اين است که در نخستين آيات الهي که به پيامبر اسلام _ص)وحي شد ،سخن از خواندن و قلم و علم و تعليم بود (علق ،1تا5)و پيامبر ما «مدينةالعلم »و شهر دانش بود واز همان آغاز بنياد تعليم و تعلم در اين مکتب و آئين پي ريزي و پي گيري شد ؛درحالي که جهان در عصر ظهور اسلام در ناداني ،توحش ،انحطاط ،پستي و فساد غوطه ور بود.
اهميت و جايگاه علم ودانش در اسلام تا به حدي است که ارزش و ثواب اعمال و عبادات بندگان به ميزان علم ودانش آنها بستگي دارد و فراگيري دانش حتي از يک اسيرجنگي يا معلم مشرک و کافي ويا با سفر به دورترين نقاط جهان مانند چين سفارش شده است.
«اسلام ،اساس خداشناسي و سعادت و نجات را برعقل و خرد مي نهد و روي سخنش درهمه جا با اولواالالباب و اولوا الابصار و انديشمندان و دانشمندان است.در منابع اسلامي آن قدر دراين زمينه روايت وارد شده که از حساب بيرون است.
در حديثي از امام علي (ع)آمده است :جبرئيل برآدم نازل شد و گفت من مأمورم که تورا ميان يکي از سه موهبت مخير کنم تا يکي را برگزيني و بقيه را رها کني.آدم گفت آنها چيستند؟جبرئيل گفت :عقل وحيا ودين.آدم گفت من عقل را برگزيدم .جبرئيل به حيا و دين گفت او را رها کنيد ودنبال کارخود برويد .آنها گفتند :ما مأموريم همه جا با عقل باشيم و از آن جدا نشويم .جبرئيل گفت حال که چنين است به مأموريت خود عمل کنيد،سپس به آسمان صعود کرد ». (مکارم شيرازي ،1373،ج24،ص230)خداوند درقرآن کريم خطاب به پيامبرش نيز مي فرمايد :«وقل رب زدني علما »(طه ،114)در حديثي از پيامبر (ص)آمده :«علم و دانش سر همه خوبي ها و جهل و ناداني سر همه بدي هاست ».(محمدي ري شهري ،1385،ج8،ص3933)همچنين آن حضرت «خواب توأم با علم بهتر از نماز با ناداني است ».(محمدي ري شهري ،1385،ج8،ص 3943)
«ازنظر اسلام ،علم هيچ حد ومرزي نمي شناسد ،افزون طلبي و افراط در بسياري از امورمذموم است ولي در علم ممدوح است.علم مرز مکاني ندارد و تا چين و ثريا نيز بايد در طلبش دويد.مرز زماني نيز ندارد و ازگهواره تا گور ادامه دارد.از نظر معلم ،همه مرز نمي شناسدچرا که حکمت ،گمشده مؤمن است و نزد هرکس بيابد آن را مي گيرد .به اين ترتيب يک مسلمان راستين هرگز تحصيل علمش پايان نمي پذيرد .وهمواره دانشجو و طالب علم است ،حتي اگر برترين استاد شود.در حديثي از پيامبراکرم (ص)مي خوانيم :«داناترين مردم کسي است که دانش مردم را بر دانش خود بيافزايد ،گرانبهاترين مردم کسي است که از همه داناتر باشد و کم بهاترين مردم کسي است که دانشش از همه کمتر باشد واين است ارزش علم از ديدگاه اسلام ».(مکارم شيرازي ،1373،ج13،صص314و315)
خداوند در قرآن کريم ،با تأکيد هرچه بيشتر ،مردم را به فراگيري علم و مبارزه با جهل دعوت کرده و افراد فاقد علم را نابينا و اعمي شمرده است .درباره آثار و نتايج بي دانشي و ناداني در قرآن کريم مطالب زيادي آمده است که برخي از آنها عبارتند از :

1.فرزند قائل شدن براي خدا

و جعلوا لله شرکاءالجن و خلقهم و خرقوا له بنين و بنات بغيرعلم سبحنه و تعلي عما يصفون ».(انعام 100)

2.دشنام دادن به خدا

«و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغيرعلم کذلک زينا لکل امه عملهم ثم الي ربهم فينبئهم بما کانوا يعملون ».(انعام 108)

3.دروغ بستن به خدا

«فمن اظلم ممن افتري علي الله کذبا ليضل الناس بغيرعلم إن الله لايهدي القوم الظالمين ».(انعام ،144)

4.مجادله درباره خدا و پيروي از شيطان

«و من الناس من يجادل في الله بغيرعلم ويتبع کل شيطان مريد»(حج،3)

5.پرستش غيرخدا

«ويعبدون من دون الله ما لم ينزل به سلطاناًو ما ليس لهم به علم و ما للظالمين من نصير»(حج ،71)

6.پيروي از هواي نفس

«بل اتبع الذين ظلموا اهواءهم بغيرعلم فمن يهدي من اضل الله وما لهم من ناصرين»(روم ،29)

7.گمراه ساختن مردم

«و إن کثيراًليضلون بأهوائِهم بغيرعلم إن ربک هو اعلم بالمعتدين»(انعام ،119)

8.فرزند کشي و حرام کردن حلال خدا

«قد خسرالذين قتلوا او لدهم سفها بغيرعلم و حرموا ما رزقهم الله افتراءعلي الله قد ضلوا و ما کانوا مهتدين»(انعام ،140)

9.قبول سخنان بيهوده و تمسخرقرآن

«و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغيرعلم و يتخذها هزوا اولئک لهم عذاب مهين »(لقمان ،6)

10.دچارشدن به پليدي

«و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون »(يونس100)

11.تنزل يافتن به مقام حيوانيت

«إن شرالدوآب عندالله الصم البکم الذين لا يعقلون »(انفال ،22)

12.اهل جهنم شدن

«و قالوا لو کنا نسمع أو نعقل ما کنا في أصحب السعير»(ملک،10)
«دراين آيات (ملک 8تا 10)،ضمن بيان سرنوشت وحشتناک دوزخيان ،انگشت روي علت اصلي بدبختي آنها گذاشته مي فرمايد :از سويي خداوند گوش شنوا و عقل و هوش واز سوي ديگر پيامبرانش را با دلايل روشن فرستاده ،اگر اين دو باهم ضميمه شوند سعادت انسان تأمين است ولي هنگامي که انسان گوش دارد اما با آن نمي شنود و چشم دارد و نمي بيند و عقل دارد و نمي انديشد،اگرتمام پيامبران الهي و کتب آسماني به سراغ او آيند ،اثري ندارد .در روايتي آمده است که جمعي درمحضر پيامبر (ص)مدح وستايش از مسلماني کردند.رسول خدا (ص)درعبادت وانواع کارهاي خير سخن مي گوييم ،شما ازعقلش سوال مي فرماييد ؟فرمود :مصيبتي که از ناحيه حماقت احمق حاصل مي شود بدتر است از فجور فاجران و گناه بدکاران ،خداوند فرداي قيامت مقام بندگان را به مقدارعقل و خرد آنان بالا مي برد و براين اساس به قرب خداوند نايل مي گردند »(مکارم شيرازي 1373،ج24،ص238)
دراسلام ،عالم و دانشمند حقيقي جايگاه بسياروالا و عظيمي دارد.مقام آنان در پيشگاه خداوند درمرتبه بعد از انبياست و در قيامت همچون انبيا مقام شفاعت دارند.مرکب آنان برخون شهيد برتري دارد.آنان وارثان پيامبرانند ونگريستن به چهره آنها عبادت است .امام باقر(ع)فرموده اند «عالمي که ازعلمش بهره گيرد ،برتر از هفتاد هزارعابد است »(محمد ري شهري ،1385،ج8،ص4943)
البته بايد توجه داشت که هرعالم و دانشمندي در اسلام و پيشگاه خداوند ،اين ارزش و اعتبار را ندارد.عالمي در اسلام و نرد خداوند عزيز و ارجمند است که مؤمن ،متقي ،متعهد و اهل عمل باشد و علم و دانش خود را در راه خدمت و هدايت خلق خدا قرار دهد ؛و گرنه در روايات معصومين و بسياري از آيات قرآن کريم مطالبي درنکوهش برخي علما و صفات نکوهيده آنها آمده است که به چند مورد اشاره مي کنيم:

فساد مالي

«إن کثيراًمن الاحبار و الرهبان ليأکلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله »؛(توبه 34)بسياري از دانشمندان يهود و راهبان ،اموال مردم را به ناروا مي خورند،و [آنان را ]از راه خدا باز
مي دارند .
عده اي ازعلما با سوءاستفاده از موقعيت هاي به دست آمده ،دچارفساد مالي مي شوند و اموال مردم را به ناروا مي خورند و به خاطردستيابي به مال و منال دنيوي مردم را از راه حق باز مي دارند و يا باکردارناشايست خود مردم را نسبت به دين بي رغبت مي کنند .اينان نه تنها در پيشگاه خداوند ارج و قربي ندارند بلکه عذاب سخت و دردناکي درانتظارشان خواهد بود.

ترک امر به معروف ونهي از منکر

چرا الهيون و دانشمندان آنان را از گفتار گناه [آلود]و حرام خوارگي شان باز نمي دارند؟
«لولا ينهاهم الربنيون و الأخبارعن قولهم لاإثم واکلهم السحت »؛(مائده 63)
برخي ازعلما در وظيفه مهم امربه معروف ونهي از منکر کوتاهي مي کنند وبا سکوت وبي تفاوتي خود زمينه ترويج فساد و گناه را فراهم مي نمايند.اينان نيزعالم واقعي هستند.
«حضرت علي (ع)دراواخر خطبه فاطمه مي فرمايند :«خداوند اقوام پيشين را مورد ملامت قرار نداد مگربه خاطر ترک امر به معروف ونهي از منکر .خداوند عوام را به خاطرارتکاب معاصي و دانشمندان را به خاطر ترک ونهي از منکر لعنت کرد ».امام حسين (ع)در ذيل اين آيه فرمود «دليل سکوت علما و رهاکردن امر به معروف ونهي از منکر يا طمع به منافع ستمگران ويا ترس از آنان ».(قرائتي 1383،ج3،ص120)

بازداشتن از توحيد و سوق دادن به شرک و انسان پرستي

«اتخذوها أحبارهم و رهبانهم أرباباًمن دون الله »؛(توبه 31)اينان دانشمندان و راهبان خود را به جاي خدا با الوهيت گرفتند.
برخي علما به خاطرحب وجاه ومقام ،مردم را از توحيد و خداپرستي به شرک و انسان پرستي سوق مي دهند.
«امام صادق (ع)فرمود :اهل کتاب براي علماي خود نماز و روزه انجام نمي دادند بلکه علماي آنان حرام هايي را حلال و حلال هايي را حرام کرده و مردم از آنها پيروي مي کردند ».(قرائتي ،1383،ج5،ص28)

پنهان کردن و کتمان حقايق

درسه آيه قرآن کريم درباره علماي يهود و نصاري آمده است که آنها به انگيزه هاي مادي و دنيوي حقايق تورات وانجيل را براي مردم بيان نمي کردند و خداوند آنها را لعنت کرده و به آنها وعده عذاب داده است.
«إن الذين يکتمون ما انزلنا من البينت والهدي من بعد ما بيناه للناس في الکتب اولئک يلعنهم الله و يلعنهم اللعنون »(بقره 159)کساني که نشانه هايي روشن ،و رهنمودي را که فرو فرستاده ايم ،بعد از آنکه آن را براي مردم در کتاب توضيح داده ايم ،نهفته مي دارند ،آنان را خدا لعنت کنندگان لعنتشان مي کنند.
«إن الذين يکتمون ما انزل الله من الکتب و يشترون به ثمناً قليلاًاولئک ما ياکلون في بطونهم إلا النار و لا يکلمهم الله يوم القيمة و لا يزکيهم و لهم عذاب اليم «؛(بقره 174» کساني که آنچه را خداوند از کتاب نازل کرده ،پنهان مي دارند و بدان بهاي ناچيزي به دست مي آورند ،آنان جز آتش در شکم هاي خويش فرو نبرند و خدا روز قيامت با ايشان سخن نخواهد گفت و پاکشان نخواهد کرد و عذابي دردناک خواهند داشت.
«وإذ أخذ الله ميثاق الذين اوتوا الکتاب لتبيننه للناس و لا تکتمونه فنبذوه وراءَ ظهورهم و اشتروا به ثمناً قليلاً فبئس ما يشترون »؛(آل عمران ،187)و [ياد کن ] هنگامي را که خداوند از کساني که به آنان کتاب داده شده ،پيمان گرفت که حتماً بايد آن را [به وضوح ]براي مردم بيان نماييد و کتمانش مکنيد .پس ،آن [عهد ]را پشت سر خود انداختند و در برابر آن ،بهايي ناچيز به دست آوردند و چه بد معامله اي کردند.
«دانشمندان يهود و نصاري تا قبل از آمدن پيامبراسلام ،به مردم وعده آمدن آن حضرت را مي دادند و نشانه هايي راکه در تورات و انجيل آمده بود براي مردم مي گفتند ،ولي همين که پيامبراسلام مبعوث شد و آنها اقرار به رسالت آن حضرت را مساوي با از دست دادن مقام ،مال و... خود ديدند ،حقيقت را کتمان نمودند تا چند روز بيشتر در مسند خود بمانند و تحفه و هدايايي بخورند .ولي اين بهاي اندکي است که در برابرگناه بزرگ خود دريافت مي نمايند ».(قرائتي ،1383،ج1،ص226)
«به گفته صاحب تفسير اطيب البيان ،بيش از شصت مورد بشارت اسلام و پيامبر اسلام درعهدين آمده است ،ولي دانشمندان اهل کتاب ،همه را رها کرده اند ».

تعبيرات قرآن کريم از علما و دانشمندان

در قرآن کريم ،تعبيرات و اصطلاحات گوناگوني براي علما و دانشمندان ذکر شده که عبارت از :«علما ،عالمون و عالمين ،الذين يعلمون ،الذين اوتوا العلم ،الراسخون في العلم ،اولوا العلم ،اولوا الالباب و اولي الالباب ،اولي النهي ،اولي الابصار ،من عنده الکتاب من عبده من الکتاب ،قوم يعملون قوم يعقلون ،قوم يتفکرون ،ربانيون (علماي مسيحي )،احبار(علماي يهود )و رهبان »
البته اگرچه تمامي اصطلاحات و تعبيرات فوق بيانگرمفهوم عالم و دانشمند است ،در جزئيات معاني آنها تفاوت هايي وجود دارد مثلا درتفسير نمونه آمده است:
«درآيات فوق (نحل ،10تا 13)بعد از بيان سه بخش از نعمت هاي الهي ،مردم را دعوت به انديشه کرده ،منتها در يک مورد مي گويد :دراين ها نشانه هايي است براي قومي که تفکرمي کنند .درمورد ديگري مي گويد براي قومي که تعقل دارند و در مورد سوم براي قومي که متذکر مي شوند .اين اختلاف تعبيرمسلماًجنبه تفنن در عبارت ندارد ،بلکه آنچه از روش قرآن مي دانيم هر کدام اشاره به نکته اي داشته و شايد نکته اين تفاوت آن باشد که در مورد الوان نعمت هايي موجود در زمين ،آنقدر مسأله روشن است که تنها تذکر و يادآوري کافي است ،ولي درمورد زراعت و زيتون و نخل و انگور وبه طورکلي ميوه ها کمي بيشتر انديشه لازم است تا به خواص غذايي و درماني آنها آشنا شويم ،به همين جهت تعبير به تفکر مي کند .اما در مورد تسخير خورشيد و ماه و ستارگان واسرار شب و روز ،بازهم انديشه بيشتري لازم است ،لذا تعبيربه تعقل که گويا سطح بالاتري از انديشه است فرموده ».(مکارم شيرازي،1373،ج11،ص177)
قبل از ورود به محبت اصلي ،تذکراين نکته ضروري است که علم و جهل در فرهنگ قرآن معنايي گسترده تر از باسواد و بي سواد دارد و مقصود از عالم و دانشمند در قرآن کريم صرفاً افراد درس خوانده و باسواد نيست ،بلکه عالم کسي است که به مرتبه بالايي از فهم و بينش و بصيرت و آگاهي به ويژه درحوزه خودشناسي و خداشناسي و عبادات و اعتقادات رسيده و انديشه وعمل او براساس حق و حقيقت باش؛حتي اگرسواد خواندن و نوشتن نداشته باشد و برعکس ممکن است افراد باسوادي باشند که درحوزه هاي مختلف علوم ،حتي علوم ديني مدارج عالي را طي کرده و دانشمند شده باشند ولي فهم و بصيرت کافي در دين و خداشناسي ندارند و نفس برآنها غلبه دارد و فکروعملشان بر باطل است ،بنابراين نمي توانند مصداق عالم ،بيش از آنکه صاحب دانش ،يعني محفوظات و آموخته ها باشد ،صاحب خود يعني عقل و دانايي و بينش و بصيرت است.

نشانه ها و ويژگي هاي عالمان حقيقي در قرآن کريم

دراين باره علاوه بر قرآن کريم ،در روايات نيز مطالب فراواني آمده است .امام علي (ع)فرموده اند :«عالم را سه نشانه است :دانش و بردباري و خاموشي».(محمدي ري شهري ،1385،ج8،ص3987)لقمان در اندرز به فرزندش فرمود :«عالم را سه نشانه است :شناخت خدا و شناخت آنچه او دوست دارد و آنچه دوست ندارد ».(محمدي ري شهري ،1385،ج8،ص3987)
درويژگي هاي عالم از امام علي (ع)روايت شده است که :«عالم کسي است که قدر ومنزلت خود را بشناسد و آدمي را همين ناداني بس که منزلتش را نشناسد ».(محمدي ري شهري ،1385،ج8،ص3987)نيز:«عالم کسي است که از دانش سيرنشود و وانمود از سير شدن از آن نيزنکند ».(محمدي ري شهري ،1385،ج8،ص3987)
در قرآن کريم نيز ويژگي ها و نشانه هاي بسياري براي عالمان و دانشمندان ذکر شده است که به برخي ازآنها اشاره مي کنيم:

1.اهل توحيد و هم رديف فرشتگانند :

«شهد الله أنه لا إله الا هو و الملائکة واولو العلم قائما بالقسط لا إله إلا هو العزيز الحکيم »؛(آل عمران ،18)خدا که همواره به عدل ،قيام دارد ،گواهي مي دهد که جز او هيچ معبودي نيست و فرشتگان [نيز گواهي مي دهند که :]جزاو ،که توانا و حکيم است ،هيچ معبودي نيست.
«دراين آيه ،دانشمندان واقعي هم رديف فرشتگان قرار گرفته اند و اين خود امتياز دانشمندان را بر ديگران اعلام مي کند .همچنين از اين آيه استفاده مي شود که امتيازدانشمندان از اين نظر است که در پرتو علم خود به حقايق اطلاع يافته اند و به يگانگي خدا که بزرگترين حقيقت است معترفند ».(مکارم شيرازي ،1373،ج2،ص468)
ازامام باقر (ع)روايت شده که مراد از اولوا العلم در اين آيه ،انبيا و اوصيا هستند و برخي مفسران نيز آن را به ائمه اطهار تفسيرکرده اند که مظهر اتم و اکمل اولو العلم هستند .قرائتي ،1383،ج2،ص31؛مکارم شيرازي ،1373،ج2ص468)

2.آيات و نشانه هاي الهي را در جهان هستي مي بينند و درس خداشناسي مي گيرند

خداوند درپايان بسياري از آيات قرآن کريم ،پس از برشمردن آيات و نشانه هاي الهي درآفاق و انفس ،مي فرمايد :در اين امور نشانه هايي براي عالمان ،خردمندان ،متفکران يا گروهي که مي انديشند وجود دارد.
« إن في ذلک لايت لقوم يتفکرون »(روم ،21) «إن الله في ذلک لايت للعلمين »(روم ،22)؛«لايت لقوم يعقلون »(بقره 164)؛ «و النهارلايت لاولي الالباب »(آل عمران ،190)؛«إن في ذلک لايت لاولي النهي ».(طه ،54)
«إن في خلق السموات و الارض و اختلف اليل و النهار و الفلک التي تجري في البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من مإ فأحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من کل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخربين السماء والارض لايت لقوم يعقلون »؛(بقره ،164)
راستي که درآفرينش آسمان ها و زمين ودر پي يکديگر آمدن شب وروز،و کشتي هايي که در دريا روانند با آنچه به مردم سود مي رساند ،و [همچنين ]آبي که خدا از آسمان فرو فرستاده و با آن ،زمين را پس از مردنش زنده گردانيده و درآن هرگونه جنبنده اي پراکنده کرده ،و [نيز در]گردانيدن بادها و ابري که ميان آسمان و زمين آرميده است ،براي گروهي که مي انديشند ،واقعاً نشانه هايي [گويا] وجود دارد .
»و من ءَايته خلق السموات والارض و اختلف ألسنتکم و آلوانکم إن في ذلک لايت للعالمين »؛(روم ،22)واز نشانه هاي [قدرت ]او آفرينش آسمان ها و زمين و اختلاف زبان هاي شما و رنگ هاي شماست .قطعاً دراين امر [امر نيز ]براي دانشوران نشانه هايي است.
درتفسيرنمونه در توضيح و تفسير اينگونه آيات آمده است :«در هرحال روي سخن قرآن همه جا با انديشمندان و متفکران و صاحبان مغز وعقل است و با توجه با اينکه قرآن از محيطي برخاسته که در آنجا جز جهل حکومت نمي کرد ،عظمت اين تعبير آشکارتر مي شود و هم پاسخي است دندان شکن به آنها که به خاطر بعضي از مذاهب خرافي ،خط قرمز روي همه مذاهب راستين کشيده اند و مي گويند مذهب ،وسيله تخدير و ازکارانداختن انديشه هاست و ايمان به خدا مولود جهل آدمي است.اينگونه آيات قرآن که تقريباً درهمه سوره ها گسترده است ،به وضوح مي گويد مذهب راستين ،زاييده انديشه وتفکر وتعقل است و اسلام در همه جا سرو کار با متفکران و انديشمندان و اولوا الباب دارد نه با جاهلان و خرافاتيان يا روشنفکرنمايان بي منطق » (مکارم شيرازي،1373 ،ج11،ص178)

3-به قرآن وکتاب هاي آسماني پيشين ايمان واعتقاد دارند ،نماز به پا مي دارند،زکات مي دهند وبه خدا وروز جزا ايمان دارند .

«لکن الراسخون في العلم منهم و المومنون بما انزل اليک و ما انزل من قبلک والقيمين الصلوه و الموتون الزکوه و المومنون بالله واليوم الاخر اولئک سنوتيهم اجرا عظيما »(نساء ،162)
ليکن راسخان آنان در دانش مومنان،به ناچار برتو نازل شده است وبه آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان دارند و خوشا بر نماز گزاران و زکات دهندگان و ايمان آورندگان به خدا وروز باز پسين که به زودي به آنان پاداشي بزرگ خواهيم داد .

4-اهل عبادت و ذکر ودعا ومناجاتند ،در خلقت آسمان و زمين تفکر مي کنند ،از رسوايي درپيشگاه حق وحشت دارند ،ايمان آورندگان به رسولان الهي و مناديان ايمان هستند ودعايشان مستجاب است .

«ان في خلق السوات والارض واختلف الليل و النهار لايات لاولي الالبب * الذين يذکرون الله قياما وعلي جنوبهم و يتفکرون في خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار * ربنا انک من تدخل النار فقد اخزيته وما للظلمين من انصار*ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمن ان امنوا بربکم فامنا ربنا فغفرلنا ذنوبنا وکفرعنا سيئاتنا وتوفنا مع الابرار *ربناواتنا ما وعدتنا علي رسلک ولا تخزنا يوم القيمه انک لا تخلف الميعاد*فاستجاب لهم ربهم اني لا اضيع عمل عامل منکم من ذکر او انثي بعضکم من بعض »؛(آل عمران 190تا 195)
مسلما درآفرينش آسمان وزمين ودر پي يکديگرآمدن شب وروز ،براي خردمندان نشانه هايي قانع کننده است همانا که خدا را در همه احوال ايستاده ونشسته وبه پهلو آرميده ياد مي کنند ودر آفرينش آسمان وزمين مي انديشند [که:]پروردگارا هر که تو را در آتش آوردي يقيناً رسوايش کردي وبراي ستمکاران ياوراني نيست .پروردگارا ما شنيديم که دعوتگري به ايمان فرا مي خواند که:«به پروردگار خود ايمان آوريد »پس ايمان آورديم . پروردگارا گناهانمان را بيامرز وبدي هاي ما را بزداي وما را در زمره نيکان بميران . پروردگارا آنچه را به وسيله فرستادگانت به ما وعده دادي به ما عطا کن وما را روز رستاخيز رسوا مگردان ،زيرا تو وعده ات را خلاف نمي کني پس پروردگارشان دعاي آنان را اجابت کرد [وفرمود که ] من عمل هيچ صاحب عملي از شما را از مرد يا زن که همه از يکديگرند ،تباه نمي کنم .

5-دربرابر آيات الهي به خاک مي افتند و گريه مي کنند وتلاوت آيات قرآن بر خشوع آنان مي افزايد .

«قل آمنوا به او لا تومنوا ان الذين اوتو العلم من قبله اذا يتلي عليهم يحزون للاذقان سجدا *ويقولون سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا *وتحزون للاذقان يبکون ويزيدهم خشوعا *»؛(اسراء107تا109)
بگو :[چه]به آن ايمان بياوريد يا نياوريد ،بي گمان کساني پيش از [نزول ]آن دانش يافته اند ،چون اين کتاب برآنان خوانده شود سجده کنان به روي در مي افتند و مي گويند :منزه است پروردگار ما که وعده پروردگار ما که وعده پروردگار ما قطعاً انجام شدني است و بر روي زمين در مي افتد و مي گريند و بر فروتني آنها مي افزايد .
دراين آيات منظور از «الذين اوتوا العلم من قبله »جمعي از دانشمندان يهود و نصاراست که پس از شنيدن آيات قرآن و مشاهده نشانه هايي که در تورات و انجيل خوانده بودند ،ايمان آوردند و در صف مؤمنان راستين قرار گرفنتد و جزءدانشمندان اسلام شدند .(مکارم شيرازي 1373،ج12،ص319)
اين آيات بيانگر رابطه عميق علم و ايمان است .عالمان بيداردل نه تنها به آيات الهي ايمان مي آورند بلکه آنچنان عشق به الله در وجودشان شعله مي کشد که بي اختيار در برابر آن به سجده مي افتند و سيلاب اشک بر رخسارشان جاري مي شود و هر زمان خشوع و خضوعاشان بيشتر مي گردد .تنها فرومايگان جاهل هستند که در برخورد با حقايق ،گاه با بي اعتنايي و گاهي با سخريه و استهزاء از کنار آن مي گذرند .قرآن تأکيد مي کند که علم و ايمان همه جا با هم هستند ،ايمان عميق و پابرجا ،جز در سايه علم ممکن نيست و علم نيز در مراحل عالي تر و بالاتر ،از ايمان کمک مي گيرد.(مکارم شيرازي ،1373،ج12،ص323)

6.تنها عالمان به مقام خشيت الهي مي رسند.

«و من الناس و الدواب و الأنعم مختلف الونه, کذلک إنما يخشي الله من عباده العلموا إن الله عزيز غفور»؛(فاطر،28)
و از مردمان و جانوران و دام ها که رنگ هايشان همان گونه مختلف است [پديد آورديم ]. از بندگان خدا تنها دانايند که از او مي ترسند ،آري ،خدا ارجمند آمرزنده است.
خداوند پس از بيان يک سري نشانه هاي توحيدي ،ازآنجا که بهره گيري از اين آيات بزرگ آفرينش ،بيش از همه براي بندگان خردمند و دانشمند است ،در ادامه آيه مي فرمايد :تنها بندگان عالم و دانشمندند که از خدا مي ترسند .آري از ميان تمام بندگان ،دانشمندان هستند که يه مقام عالي خشيت ،يعني ترس از مسئوليت توأم با درک عظمت مقام پروردگار ،نائل مي گردند .اين خشيت مولود سير درآيات آفاقي و انفسي وآگاهي از علم و قدرت پروردگار و هدف آفرينش است .ازاين جمله ضمناًاين نتيجه به خوبي گرفته مي شود که عالمان واقعي آنها هستند که در برابر وظايف خود احساس مسئوليت شديد دارند و به تعبير ديگر اهل علم اند نه سخن .همين حقيقت در حديثي از امام زين العابدين (ع)آمده است که فرمودند :علم وعمل دو دوست صميمي اند ،کساني که خدا را بشناسند ،از او مي ترسند و همين ترس او را وادار به عمل و اطاعت فرمان خدا مي کند .کوتاه سخن اينکه عالمان در منطق قرآني کساني نيستند که مغزشان صندوقچه آراءو افکار اين و آن و انباشته از قوانين و فرمول هاي علمي جهان و زبانشان گوياي اين مسائل و محل زندگيشان مدارس و دانشگاه ها و کتابخانه هاست ،بلکه علما آن گروه از صاحب نظران و دانشمندان هستند که نورعلم و دانش تمام وجودشان را به نور خدا و ايمان و تقوا روشن ساخته و نسبت به وظايفشان سخت احساس مسئوليت مي کنند و از همه پاي بند ترند .(مکارم شيرازي ،1373،ج18،صص248و249)
اين آيه روشن مي سازد که خشيت به معني حقيقي کلمه ،تنها درعلما يافت مي شود و مراد از علما ،علماي بالله است يعني کساني که خداي سبحان را به اسماءو صفات و افعالش مي شناسد .مراد از خشيت در چنين زمينه اي ،همان خشيت حقيقي است که دنبالش خشوع باطني و خضوع در ظاهر پيدا مي شود .(موسوي همداني ،1363،ج17،ص59)

7. توجه آنها در زندگي به خدا و کارهاي خدا پسنديده و اجر و پاداش اخروي است و زرق و برق هاي دلشان را خيره نمي کند و دچار حسرت نمي سازد.

«و قال الذين اوتوا العلم ويلکم ثواب الله خير لمن ءَامن و عمل صالحاً ولا يلقها الا الصبرون »؛(قصص،80)
و کساني که دانش [واقعي ]يافته بودند ،[خطاب به کساني که حسرت ثروت قارون را مي خورند ]گفتند :واي بر شما !براي کسي که گرويده و کار شايسته کرده پاداش خدا بهتراست و جز شکيبايان آن را نيابند .
تعبير «الذين اوتوا العلم »دراين آيه ،پاسخ کوبنده است به قارون که خود را عالم مي دانست .«قال انما أوتيته علي علم عندي »؛(قصص ،78)قرآن مي گويد :عالم اينها هستند که افق فکرشان اين چنين بلند است نه تو خيره سر و مغرور .به اين ترتيب باز مي بينيم که ريشه همه برکات و خيرات به علم و دانش حقيقي باز مي گردد.(مکارم شيرازي ،1373،ج16،ص166)

8.قدرت تشخيص حق از باطل را دارند و به حقانيت قرآن و هدايتگري آن آگاهي و ايمان دارند و علمشان مايه خضوع قلبي آنان مي شود.

«و ليعلم الذين اوتوا العلم انه الحق من ربک فيؤمنوا به فتحت له قلوبهم و إن الله نهاد الذين ءَامنوا الي صراط مستقيم »؛(حج ،54)و تا آنان که دانش يافته اند بدانند که اين [قرآن] حق است [و ]از جانب پروردگار توست بدان ايمان آورند و دل هايشان براي او خاضع گردد و به راستي خداوند کساني را که ايمان آورده اند ،به سوي راهي راست راهبر است.
«و يري الذين اوتوا العلم الذي انزل إليک من ربک هو الحق و يهدي الي صراط العزيز الحميد »؛(سبأ،6)و کساني که از دانش بهره يافته اند ،مي دانند که آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده ،حق است و به راه آن عزيز ستوده [صفات ]راهبري مي کند.

9.خداوند ،حقايق آيات قرآن را براي آنها شرح مي دهد و آشکار مي سازد ؛زيرا چهره حقيقت را مي بيند و آمادگي پذيرش حق را دارند.

«ضرب لکم مثلاًفيه من انفسکم هل لکم من ما ملکت ايمنکم من شرکاءفي ما رزقنکم فأنتم فيه سواء تخافونهم کخيفتکم أنفسکم کذلک نفصل الايات لقوم يعقلون »؛(روم 28)[خداوند ] براي شما از خودتان مَثَلي زده است :آيا در آنچه به شما روزي داده ايم شريکاني از بردگانتان داريد که در آن [مال به هم ]مساوي باشيد و همان گونه که شما از يکديگر بيم داريد از آنها بيم داشته باشيد ؟اينگونه ،آيات خود را براي مردمي که مي انديشند ،به تفصيل بيان مي کنيم .
«و کذلک نصرف الايت و ليقولوا درست و لنبينه,لقوم يعلمون »؛(انعام ،105)و اينگونه آيات [خود ]را گوناگون بيان مي کنيم ،تا مبادا بگويند تو درس خوانده اي و تا اينکه آن را براي گروهي که مي دانند روشن سازيم .

10.اهل تعقل و تفکرند و دقايق و ريزه کاري هاي مثال هاي قرآني را درک مي کنند.

«وتلک الامثل نضربها للناس و ما يعقلها إلا العالمون »؛)عنکبوت ،43)و اين مثل ها را براي مردم مي زنيم و [لي ]جز دانشوران آنها را درنيابند.
اينکه خداوند فرمود «ما يعقلها »دليل بر آن است که منظور درک حقيقت و مغز آن مثل هاست و گرنه بسياري از غير دانايان هستند که به ظواهرآن مثل ها ايمان دارند .پس درک مثل هايي که در کلام خدا زده شده ،نسبت به فهم و شعور مردم مختلف است .بعضي از شنوندگان هستند که به جز شنيدن الفاظ آن و تصور معاني ساده اش بهره اي از آن نمي برند ،زيرا در آن تعمق نمي کنند .بعضي ديگرهستند که علاوه بر آنچه که دسته اول مي شنوند و مي فهمند ،در مقاصد آن تعمق هم مي کنند و حقايق باريک و دقيقش را درک مي نمايند .(موسوي همداني ،1363،ج16،ص196)

11.آيات الهي بر دل آنها مي نشيند و دلشان مخزن آيات الهي است.

«بل هو ءَايت بينت في صدورالذين اوتوا العلم وما يجحد بايتنا إلا الظلمون »؛(عنکبوت ،49)بلکه [قرآن ]آياتي روشن در سينه هاي کساني است که علم [الهي ]را يافته اند ،وجزستمگران ،منکرآيات ما نمي شوند.

12.اهل پند پذيري و عبرت اند .

«يوتي الحکمة من يشاءُو من يؤت الحکمة فقد أوتي خيراً کثيراًو ما يذکر إلا اولوا الالباب»؛(بقره ،269)[خدا ]به هر کسي که بخواهد حکمت مي بخشد و به هرکس حکمت داده شود ،به يقين ،خيري فراوان داده شده است و جزخردمندان ،کسي پند نمي گيرد.
«افمن يعلم أنما أنزل إليک من ربک الحق کمن هو اعمي إنما يتذکر اولوا الباب »؛(رعد ،19)پس ،آيا کسي مي داند آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده ،حقيقت دارد ،مانند کسي که کوردل است ؟تنها خردمندانند که عبرت مي گيرند .
«ذکري لاولي البب »(ص،43؛زمر،21؛غافر،54)،«إن في ذلک لعبرة لاولي الابصر ».(آل عمران ،13؛نور ،44)

13.خداوند به برخي از آنان قدرت خارق العاده اي داده که مي توانند بر طبيعت و قوانين آن چيره شوند.

«قال الذي عنده ،علم من الکتب أنا ءَالکتب أناءَاتيک به قبل أن يرتد أليک طرفک فلما رءَاه مستقراً عنده قال هذا من فضل ربي ليبلوني ءَأشکرام أکفر و من شکر فإنما يشکر لنفسه و من کفرفإن ربي غني کريم »؛(نمل ،40)کسي که نزد او دانشي از کتاب [الهي ]بود ،گفت :من آن را پيش از آنکه چشم خود را برهم زني برايت مي آورم .پس چون [سليمان ]آن [تخت ]را نزد خود مستقرديد ،گفت :«اين از فضل پرودگار من است ،تا مرا بيازمايد که آيا سپاسگزارم يا ناسپاسي مي کنم و هرکسي سپاس گزارد ،تنها به سود خويش سپاس مي گزارد و هر کس ناسپاسي کند ،بي گمان پروردگارم بي نياز و کريم است.
کسي که مقداري از علم کتاب را مي دانست ،آصف بن برخيا ،وزير حضرت سليمان و خواهر زاده او بود ،چنانچه از امام هادي (ع)نيزنقل شده است .امام باقر (ع)نيز فرموده اند :«اسم اعظم الهي هفتاد و سه حرف است که آصف بن برخيا تنها با دانستن يک حرف چنين قدرت نمايي کرد ».(قرائتي ،1383،ج8،ص423)در اينکه منظور از علم کتاب چيست ؟گفته اند :مراد ازآن ،يا آگاهي ازکتب آسماني يا لوح محفوظ ويا اسم اعظم است .(قرائتي ،1383،ج8،ص424)

14.درجات والايي نزد خداوند دارند.

«يا ايها الذين ءَامنوا إذا قيل لکم تفسحوا في المجلس فافسحوا الله لکم و اذا قيل انشزوا يرفع الله الذين ءَامنوا منکم و الذين اوتوا العلم درجت و الله بما تعملون خبير »؛(مجادله ،11) اي کساني که ايمان آورده ايد ،چون به شما گفته شود :«درمجالس جاي بازکنيد »،پس جاي باز کنيد تا خدا براي شما گشايش حاصل کند و چون گفته شود :«برخيزيد »،پس برخيزيد .تا خدا [رتبه ]کساني از شما را که گرويده و کساني را که دانشمندند [برحسب ]درجات ،بلند گرداند و خدا به آنچه مي کنيد آگاه است.
آنچه مقام آدمي را نزد خدا بالا مي برد دو چيز است :1.ايمان 2.علم
مي دانيم مقام شهيد در اسلام والاترين مقام است.درعين حال در حديثي از پيامبر (ص)مي خوانيم :عالم يک درجه از شهيد بالاتر است و شهيد يک درجه از عابد ...و برتري عالم بر ساير مردم مانند برتري من بر کوچکترين آنهاست .در حديث ديگري از اميرالمؤمنين علي (ع)مي خوانيم :کسي که مرگ او فرا رسد درحالي که در طلب علم است ميان او و پيامبران يک درجه فاصله است.درحديثي ديگر از پيامبر (ص)آمده است :برتري عالم برعابد همچون برتري ماه در شب بدر بر ساير فرشتگان است.
جالب اينکه عابد عبادتي را انجام مي دهد که هدف آفرينش انسان است ولي از آنجا که روح عبادت معرفت است ،عالم بر او برتري فوق العاده دارد.
درحديث ديگري از پيامبر (ص)آمده است :سه گروه در قيامت شفاعت مي کنند :پيامبران ،علما و شهيدان .در حقيقت موفقيت در طريق تکامل و جلب خشنودي خدا و قرب او مرهون دو عامل است »ايمان و علم يا آگاهي و تقوي که هيچکدام بدون ديگري براي هدايت و پيروزي کافي نيست.(مکارم شيرازي ،1373،ج23،صص443و444)

15.درعالم برزخ نيز از حيات آگاهانه اي برخوردارند .

«ويوم تقوم الساعةيقسم المجرمون ما لبثوا غيرساعة کذلک کانوا يؤفکون (55)و قال الذين اوتوا العلم و الايمن لقد لبثتم في کتب الله الي يوم البعث فهذا يوم البعث و لکنکم کنتم لا تعلمون »؛(روم ،55و56)و روزي که رستاخيز برپا شود ،مجرمان سوگند ياد مي کنند که جز ساعتي [بيش ]درنگ نکرده اند ؛[دردنيا هم ]اين گونه به دروغ کشانيده مي شدند .و [لي]کساني که دانش و ايمان يافته اند ،مي گويند :«قطعاً شما [به موجب آنچه ]درکتاب خدا [است ] تا روز رستاخيز مانده ايد و اين ،روز رستاخيز است ولي شما خودتان نمي دانستيد.
مجرمان و گناهکاران نادان همان گونه که در دنيا از درک حقيقت عاجز بودند در قيامت نيز محرومند و سوگند ياد مي کنند که فقط ساعتي درعالم برزخ توقف داشتند .اما اهل علم وايمان نه تنها در دنيا در برزخ نيز حيات آگاهانه اي دارند و حقايق را درک مي کنند .در اين آيه ،مقدم داشتن علم بر ايمان به خاطر آن است که علم پايه ايمان است (مکارم شيرازي ،1373،ج16،ص485)

16.سخن گويان قيامت هستند.

«ثم يوم القيمة يخزيهم و يقول اين شرکاءِي الذين کنتم تشاقون فيهم قال الذين اوتوا العلم
ان الخزي اليوم و السوءَ عاي الکافرين »؛(نحل ،27)سپس روز قيامت آنان را رسوا مي کند و مي گويد :کجايند آن شريکان من که درباره آنها [با پيامبران ]مخالفت مي کردند ؟کساني که به آنان علم داده شده است مي گويند :درحقيقت ،امروز رسوايي و خواري بر کافران است.
از اين آيه روشن مي شود که سخن گويان در قيامت ،عالمان و دانشمندان خواهند بود ،زيرا درآن محضر بزرگ بايد سخني گفت که خلافي درآن نباشد و اين از کسي جز عالمان با ايمان ساخته نيست که مصداق اتم و اکمل آن امامان معصوم اند .(مکارم شيرازي ،1373،ج11،ص204)

17.از گواهان روز قيامتند و شهادت آنان در کنارشهادت خداوند قرار مي گيرد.

«ويقول الذين کفروا لست مرسلاًقل کفي بالله شهيدابيني وبينکم و من عنده علم الکتب »؛(رعد ،43)و کساني که کافر شدند مي گويند :تو فرستاده نيستي .بگو :کافي است خدا و آن کس که نزد او علم کتاب است ،ميان من وشما گواه باشد.
در کتاب هاي تفسير «من عنده علم الکتاب »به افراد زير اطلاق شده است:
1.آگاهان از محتواي قرآن مجيد يا کتب آسماني
2.دانشمندان اهل کتاب که نشانه هاي پيامبر (ص)را در کتاب هاي آسماني خود خوانده بودند و از روي علاقه و آگاهي به او ايمان آوردند.
3.علي بن ابي طالب و ائمه هدي (ع)که مصداق تام و کامل اين موضوع هستند.
مطابق روايات ،مراد از کسي که علم همه کتاب را دارد ،حضرت علي (ع)و اهل بيت پيامبر (ص) مي باشد.(قرائتي ،1383،ج6،ص251)

نتيجه

با توجه به مباحث مطرح شده ،روشن شد که علم و دانش در فرهنگ اسلام جايگاه بسيارعظيم و رفيعي دارد و مقام دانشمند حقيقي حتي از عابد و زاهد و شهيد و مجاهد في سبيل الله نيز برتر و بالاتر است. درقرآن کريم نيز،روي سخن همه جا با دانشمندان و انديشمندان و متفکران و صاحبان عقل و خرد و انديشه و فکر است ؛آنهايي که دريچه قلبشان به سوي حق و حقيقت گشوده است و با تمام وجود طالب و تشنه حقيقت و يقين اند و با تفکر و سير در آيات آفاقي و انفسي ،روح و جانشان را به سوي جان جهان ومعبود و پروردگارشان پرواز مي دهند.
نشانه ها و ويژگي هايي که براي اين عالمان راستين در قرآن کريم ذکر شده است عبارت است از :
1.اهل توحيد و هم رديف فرشتگانند.
2.آيات و نشانه هاي الهي را درک مي کنند و درس خدا شناسي مي گيرند.
3.به خدا و روز جزا ايمان قلبي دارند.
4.خدا را از هرعيبي پاک ومنزه مي دانند.
5.به قرآن و کتاب هاي آسماني پيشين ايمان و اعتقاد دارند.
6.نماز به پا مي دارند.
7.زکات مي دهند.
8.اهل عبادت و دعا و ذکر و مناجاتند.
9.به لطف و رحمت حق اميدوارند.
10.خدا ترس بوده و از عذاب جهنم و رسوايي روز جزا بيمناکند.
11.در برابر عظمت آيات الهي به خاک مي افتند و گريه مي کنند.
12.داراي خشوع و خضوع هستند.
13.قدرت تشخيص حق از باطل را دارند.
14.عمق نگرند و حقايق را درک مي کنند.
15.به حقانيت آيات قرآن اعتقاد دارند.
16.خداوند حقايق قرآن را براي آنها روشن مي سازد و مخاطب خداوند هستند و خداوند آيات خود را براي آنها شرح وبسط مي دهند.
17.عبرت پذيرند و جهان را صحنه عبرت ها مي دانند.
18.اهل تفکرند و ريزه کاري هاي مثال هاي قرآني را مي فهمند.
19.عبرت پذيرند و جهان را صحنه عبرت ها مي دانند.
20.برخي از آنان که از علم کتاب و اسماءاعظم الهي بهره مندند ،داراي قدرت خارق العاده اند و برطبيعت و قوانين آن چيره مي شوند.
21.پيوسته بر درجاتشان افزوده مي شود.
22.درعالم برزخ نيز از حيات آگاهانه اي برخوردارند.
23.سخن گويان قيامت و محضر خداوند هستند.
24.از گواهان قيامت اند و گواهي آنان در کنارگواهي خداوند قرار مي گيرد.
25.اهل بهشت و رستگاري هستند.

کتابنامه

1.قرآن کريم
2.قرائتي ،محسن ،(1383)،تفسيرنور ،مرکز فرهنگي درس هايي از قرآن ،ج8،6،5،3،2،1،
3.محمدي ري شهري ،محمد ،(1385)،ميزان الحکمه ،انتشارات دارالحديث ،ج 8
4.مکارم شيرازي ،ناصر ؛وجمعي از همکاران ،(1373)،تفسير نمونه ،دارالکتب الاسلاميه ،ج 24،23،18،16،13،12،11،2.
5.موسوي همداني ،محمد باقر ،(1363)،ترجمه تفسيرالميزان ،ج16و17.
منبع:نشريه مجموعه مقالات قرآن و علم

سه شنبه 4 مهر 1391  1:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيماي عالمان در قرآن كريم

سيماي عالمان در قرآن كريم

دكتر سيد علي ميرآفتاب(*)
چكيده

واژه عالم از ريشه علم است و علم در لغت به معناي درك حقيقت يا شناخت آثار مميزه‌ي اشياء است و در قرآن و متون اسلامي داراي دو قسم حقيقي و ظاهري و صوري است. علم حقيقي نور است، زيرا مثل نور، روشن و روشنگر است و علم صوري كه شامل تمامي علوم رسمي و غير رسمي مي‌شود پوسته و ظاهر است و از خود اصالت و جوهري ندارد و با وجود حقيقت، علم كارآيي لازم را پيدا مي‌كند وگرنه جز فساد و تباهي براي شخص و در مقياس بالاتر براي جامعه انساني چيزي در بر ندارد.
علم حقيقي داراي ويژگيهاي موهبتي بودن از طرف خداوند و همراهي آن با ايمان و عمل است و جايگاهش در ذات انسان است كه براي رسيدن به آن و شكوفايي آن به تلاش و كوشش نياز است و راه رسيدن به آن تقوي و فرمانبرداري خداوند است. بالطبع عالمان هم بر دو قسم‌اند و ويژگي عالمان در قرآن كريم و سخنان معصومين عليهم‌السلام تقوي و خداترسي و ايمان و تسليم در برابر پروردگار و داشتن تفكر و عبرت‌پذيري و دلسوزي و كمال جويي و توانايي بر اداره‌ي جامعه است و در مقابل از ويژگي‌هاي عالمان غيرحقيقي و ناشايست، پيروي از هواي نفس بوده و آنان همواره اختلاف، تفرقه‌افكني، خيانت، زراندوزي و كتمان حقايق را دنبال مي‌نمايند.

كليد واژه‌ها:

علم، عالم، حقيقت، نور، شناخت و علم حقيقي.

مقدمه

در طول زمان، علم و عالم هميشه از اهميت و ارزش خاصي برخوردار بوده و مردم در تمامي عصرها با آن سرو كار داشته‌اند و براي حل مشكلات مادي و معنوي، تكيه‌گاه انسان‌ها بوده‌اند لذا همواره عموم مردم براي آنان برتري خاصي قائل بوده و هستند. قرآن همه عالمان را انسان‌هاي برتر در جامعه مي‌داند چنانكه مي‌فرمايد: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»؛ (زمر، 9) بگو آيا عالمان يا غير عالمان با هم مساوي هستند؟ هرگز چنين نيست. همچنين مي‌فرمايد: «وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ »؛ (عنكبوت، 43) فقط عالمان‌اند كه از گذشته و وقايع تاريخ و آيات الهي پند و درس عبرت مي‌گيرند.
افزون براين در سخنان بزرگان ديني هم در فضيلت آنها سخنان بسياري وارد شده است، از جمله به نقل از پيامبر بزرگ اسلام صلي الله عليه و آله آمده كه فرمودند: «اكثر الناس قيمة اكثرهم علما و اقل الناس قيمة اقلهم علما». (بحارالانوار، ج1، ص164) آنكس كه علمش از همه افزونتر باشد قيمتش از همه بيشتر است و آنكس كه علمش از همه كمتر باشد قيمتش از همه كمتر است.
درعين حال چند پرسش در اينجا مطرح است كه آيا تمامي كساني كه كلامي يا درسي گذرانده‌اند و يا در مكان خاصي تلمذ كرده‌اند و يا در رشته‌ي خاصي اعم از رسمي و غير رسمي، ديني و غير ديني، تخصص گرفته‌اند، آيا اينها همگي عالمند؟ آيا همه‌ي كساني كه به عالم معروفند و لو اينكه هيچ پايبندي به اصول انساني و الهي نداشته باشند عالم و در راه سعادتند؟ و خلاصه اينكه آيا به هر درس رسمي و مدرسه‌اي خوانده مي‌شود عالم گفت؟ نظر قرآن درباره‌ي اين سؤال چيست؟ آيا قرآن همه را عالم تلقي مي‌كند و يا با تقسيم علم‌دانان، بين عالم حقيقي و عالم غير حقيقي فاصله انداخته است؟ اينها سؤالاتي است كه در اين حوزه بسيار پراهميت است. در اين نوشتار برآنيم اين موضوع را بررسي نموده تا به شناخت حقيقت آن در اسلام و قرآن دست يافته و در راه تبديل شدن به عالم حقيقي حركت نموده و ساحت خويش را از عالمان غيرحقيقي حفظ نماييم و هم چراغي فرا روي عموم مردم و بويژه علم‌آموزان باشد.

1. تعريف علم و عالم

عالم اسم فاعل از ماده‌ي علم است و علم به معناي درك كردن و فهميدن حقيقت شيء است و به تعبير ديگر، درك و دريافت حقيقت و واقعيت يك چيز را علم گويد. (العلم ادراك الشيء بحقيقته) (راغب اصفهاني، 1392ق، ص355، ماده علم) همچنين به گفته‌ي ابن فارس: «يدل علي اثر بالشي يتميز به عن غيره»، (ابن فارس، 1404 ق، ج 4، ص109، ماده علم) بر آثاري دلالت مي‌نمايد كه در اشياء وجود داشته و به واسطه‌ي آن از غير خود تميز داده مي‌شود. و عالم كسي است كه چنين دريافت و ادراكي را داشته باشدو يا آثار مميزه‌ي اشياء را بشناسد.

عالم در قرآن

در قرآن كريم عالم به لفظ مفرد 13 مرتبه آمده است كه تمامي آنها از اسماء حسناي پروردگار و همراه با لفظ غيب است. همانند آنجا كه مي‌‌فرمايد: «عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ»؛ (رعد، 9) خداوند، داناي به پنهان و آشكار است و بزرگ و داراي تعالي و علو است.
يك مرتبه با لفظ «عالمون»؛ «وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ»؛ (عنكبوت، 43) اين نمونه‌ها را براي مردم مي‌آوريم ولي جز عالمان آنرا درك و تعقل نمي‌كنند. دو مرتبه با لفظ علماء؛ «أَوَلَمْ يَكُن لَّهُمْ آيَةً أَن يَعْلَمَهُ عُلَمَاء بَنِي إِسْرَائِيلَ»؛ (شعراء 197) آيا همين نشانه براي آنها كافي نيست كه علماي بني اسرائيل آنرا مي‌دانند؟ و همچنين آيه‌ي «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء» (فاطر، 28) و چهار مرتبه به لفظ عالمين، مثل «انَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ»؛ (روم، 22) و در اين (خلقت آسمانها و زمين و ... )نشانه‌هايي است براي آگاهان. همچنين 164 مرتبه با لفظ عليم آمده كه 156 بار در صفت خداوند است و هشت مرتبه درباره‌ي ديگران: مثل قول خداوند، كه مي‌فرمايد: «إِنَّ اللّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا»؛ (نساء، 32) خداوند به هرچيزي داناست. يا آنجا كه مي‌فرمايد: «قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»؛ (يوسف، 55) (و يوسف به عزيز مصر) گفت مرا سرپرست خزائن سرزمين (خود مصر) قرار ده كه من نگاهبان و دانا و آگاهم. عليم به معناي صفت مشبهه است، يعني كسي كه علم در او ثبوت دارد. البته به معناي صيغه مبالغه هم گفته‌اند، به معناي بسياردانا؛ چنانكه مرحوم طبرسي از قول سيبويه چين معنايي را بيان نموده است. (طبرسي، 1339ق، ج1، ص172)
لفظ علام كه به معناي مبالغه است نيز چهار مرتبه آمده مثل قول خداوند كه مي‌فرمايد: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُواْ لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ »؛ (مائده، 109) بترسيد روزي را كه خداوند فرستادگانش را گرد مي‌آورد و مي‌گويد (در برابر دعوتتان) چه پاسخي به شما داده شد؟
مي‌گويند ما را هيچ دانشي نيست همانا تو خود از همه‌ي اسرار نهان بسيار دانايي؛ آنچه بيان شد اجمالي از كاربرد واژه‌ي علم و مشتقات آن در قرآن كريم بود همچنين كلماتي كه به معناي عالم در قرآن به كار رفته نيز بسيارند از جمله‌ي آنها اوتوالعلم و اولوالعلم و راسخون في العلم و احبار و ذو علم كه براي هريك آيه‌اي ذكر مي‌شود.
اوتوالعلم: «وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ »؛ (سبأ، 6) آنان كه به ايشان علم داده شد مي‌دانند آنچه از سوي پروردگار تو نازل شده حق است.
اولوالعلم: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ»؛ (آل عمران، 18) خداوند و ملائكه و صاحبان دانش شهادت مي‌دهند كه معبودي جز او نيست درحالي كه (او= خداوند) به عدالت قيام دارد.
ذوعلم: «وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ»؛ (يوسف، 68) و او (يعقوب عليه‌السلام) به خاطر علمي كه ما به او داديم، علم فراواني داشت ولي بيشتر مردم نمي‌دانند.
احبار: جمع حبر به كسر و فتح اول به معناي عالم است و بدين جهت كه اثر علم و عملش مي‌ماند آن را حبر مي‌گويند و مراد از حبر در آيات قرآن علماء يهود است. (قرشي، ج1، ص 95؛ راغب، ص104)«إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ...»؛ (توبه، 34) بسياري از دانشمندان (يهود) و راهبان (مسيحي)اموال مردم را به باطل مي‌خورند و آنان را از خدا باز مي‌دارند.
راسخون في العلم: راسخ در علم به كسي گفته مي‌شود كه علم و دانش در وجودش ريشه دوانده و در او استقرار يافته باشد و مصداق اولي آن پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار (ع) هستند. در كتب روايي و تفاسير نيز به اين معنا اشاره شده است؛(1) قرآن مي‌فرمايد: «لَّكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ »؛ (نساء، 162) ولي راسخان در علم از آنها و مؤمنان (از امت اسلام) به تمام آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان مي‌آورند.
و الفاظ و واژه‌هاي ديگري نيز به معناي علم در قرآن كريم به كار رفته است كه به برخي از آنها در ادامه مباحث به آنها اشاره خواهد شد.
از بيان اين آيات به اجمال معلوم شد كه علم و عالم داراي ماهيت و مفهوم و ويژگي‌ها و مراتب و اقسام خاصي هستند كه بحث درباره آنها در ادامه مي‌آيد.

2. علم و اقسام آن در متون اسلامي

بررسي دقيق موارد كاربرد واژه علم در متون اسلامي نشان مي‌دهد كه علم در اسلام به طور كلي در دو مفهوم به كار رفته است كه به نظر مي‌رسد يكي حقيقت و اصل و ديگري ظاهر و صورت و فرع است. انواع علوم رسمي اعم از اسلامي و غيراسلامي پوسته آن محسوب مي‌شوند و حقيقت آن چيزي ديگر است.
چنانكه قرآن درباره‌ي علم حقيقي مي‌فرمايد: «وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ »؛ (سبأ، 6) به آنان كه علم و دانش داده شد آنچه را كه از جانب پروردگار بر تو نازل شده حق مي‌بيند (و آنرا مي‌پذيرند. از اين آيه اين نكته استفاده مي‌شود كه علم، اعطاء شدني است. لذا درباره‌ي يوسف عليه‌السلام مي‌فرمايد: «و لما بلغ اشده ءاتينه حکما و علما ...»؛ (يوسف، 22) هنگامي كه يوسف به مرحله‌ي رشد و كمال رسيد به او حكم و علم عطا كرديم. نكته‌ي ديگر اينكه عالمان اينگونه حق باور و حق‌پذيرند.
و در آيه‌ي ديگر مي‌فرمايد: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ ...»؛ (آل عمران، 18) خداوند و ملائكه و عالمان گواهي مي‌دهند كه جز او معبودي نيست.
دسته ديگري از آيات هم هستند كه مي‌فرمايند:
«ومَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ ...»؛ (شورا، 14) راه تفرقه و اختلاف را نپيمودند مگر بعد از آنكه عالم شدند و يا اينكه مي‌فرمايد: «...وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذَاً لَّمِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره،145) اگر بعد از آنكه عالم شدي و بعد از آنچه براي تو از علم و دانش آمد از هواهاي نفساني آنها تبعيت كني در اين هنگام تو از ستمكاراني و اين آيات اشاره به گونه‌اي ديگر از علم دارد كه همان علم ظاهري و پوسته‌ي علم است. اكنون ببينيم قرآن و سنت علم حقيقي را چگونه تبيين كرده‌‌اند.

1. 2. علم حقيقي

علم حقيقي و به تعبير ديگر حقيقت علم، نور است؛ چرا كه چون نور، روشن و روشنگر است. نوري كه در پرتو آن انسان جهان را آنگونه كه هست مي‌بيند و جايگاه خود را در هستي درمي‌يابد.
«و اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق نصوص و اخباراهل بيت عصمت و طهارت عليهم‌السلام است مطابق برهان هم هست زيرا كه حقيقت نور كه عبارت از ظاهر و مكشوف بالذات و مظهر و كاشف غير است براي حقيقت علم ثابت و بر آن صادق است». (خميني، 1365ش، ح26، ص418)
حقيقت علم عين وجود و موافق و متحد با آن است بالذات. اگرچه درمفهوم با آن مخالف است و حقيقت وجود، عين نور و عين علم است. چنانكه مي‌فرمايد: «اللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ ...»؛ (نور، 35) و يا مي‌فرمايد: «...وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ» (نور، 40) كسي را كه خداوند برايش نوري قرار نداده، هيچ نوري برايش نيست.
«در اين آيات شريفه به حسب تفسير اهل بيت (ع) نور به علم تفسير شده همانگونه كه نور شمس و قمر روشن و روشني‌بخش است نورعالِم نيز، چنين است. در اين عالَم به نور علمش روشن كند قلوب مظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و ناداني و در آن عالم نيز، نور محيط و شفاعت كند به واسطه‌ي آن احاطه‌ي نوريه از مقبسان مشكاه علمش و مرتبطان به ساحت قدس». (خميني، 1365ش، ح 26، صص 420-418)
و يا مي‌فرمايد: «أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا (انعام، 122) آيا كسي كه مرده بود پس او را زنده‌اش كرديم و براي او نوري پديد آورديم تا در پرتو آن در ميان مردم راه برود مثل كسي است كه گويي گرفتار در تاريكي‌هاست و از آن بيرون آمدني نيست و مراد از نور در آيه، علم و حكمت است چرا كه علم و حكمت است كه به رشد و كمال هدايت مي‌كند.(2)(طبرسي، 1339 ق، ج4، ص359) و اين مطابق با حديثي است كه از امام صادق عليه‌السلام نقل شده كه فرمود: «ليس العلم بكثره التعلم و انما هو نور يقذفه الله تعالي في قلب من يريد ان يهديه». (شهيد ثاني، 1409ق، ص167)(3)علم به زيادي يادگيري نيست بلكه علم نوري است كه خداوند در قلب كسي كه اراده هدايتش را نموده، مي‌اندازد.
شهيد ثاني مي‌فرمايد: از اينجا معلوم مي‌شود كه علم مجرد جمع‌آوري معلومات نيست، اگرچه در عرف مردم به اين معلومات علم گفته مي‌شود و فقط علم همان نوري است كه از علم عرفي فارغ مي‌شود و موجب بصيرت و خشيت به خداوند متعالي مي‌شود». (شهيد ثاني، 1409 ق، ص168)
و امام (ره) مي‌فرمايند: «ميزان در علم حصول مفهومات كليه و اصطلاحات علميه نيست بلكه ميزان آن رفع حجب از چشم بصيرت نفس است و فتح باب معرفت‌الله است و علم حقيقي آن است كه چراغ هدايت ملكوت و صراط مستقيم تقرب حق و دار كرامت او باشد و هر چه جز اين است، گرچه درعالم ملك و قبل از رفع حجب طبيعت به صورت علوم است و اصحاب آن پيش ارباب محاورات و مجادلات از علماء و عرفا و فقها به شمار آيند! ولي پس از رفع حجاب از چشم قلب و برداشته شدن پرده ملكوت و بيدار شدن از خواب سنگين ملك و طبيعت، معلوم مي‌شود كه غلظت اين حجاب از تمام حجاب‌ها بيشتر بوده و اين علوم رسميه سرتاسر حجت غليظ ملكوتيه بوده كه بين هر يك تا ديگري فرسخ‌ها راه مسافت داشته و ما از آن غافل بوديم». (خميني، 1365ش، ح 23، ص 373)
بنابراين علم حقيقي همان است كه به انسان نور مي‌دهد و ظلمت‌ها را برطرف مي‌كند و علاوه بر اين ارزش دانش‌هاي رسمي وابسته به اين علم است و به انسان ارزش مي‌بخشد و بدون آن، نه تنها علم فاقد خواص و آثار خود مي‌شود بلكه تبديل به يك عنصر ضدارزش و ضد انسانيت مي‌گردد.

2. 2. علم غيرحقيقي و جهل

آنگاه كه علم حقيقي در انسان وجود نداشت، دانش بشري نه تنها با جهل مساوي مي‌شود بلكه از جهل زيانبارتر مي‌گردد زيرا حركت انسان را به سوي انحطاط و سقوط سرعت مي‌بخشد.
خطربزرگي كه امروز جامعه‌ي بشري را تهديد مي‌كند دانش‌هايي است كه بدون خاصيت و جهت علم حقيقي است و آفات بسياري را بر جامعه بشري تحميل كرده است.
يكي از دانشمندان مي‌گويد: «انسان امروز از علم بيزار است زيرا علم بود كه فاشيسم را به وجود آورد». (محمدي ري‌شهري، 1379ش، ج1، ص15)
آيا فنون و ابزار دزدي و گرسنگي و قتل و فساد را مي‌توان علم ناميد؟ آيا دانشي كه جامعه را به فساد و تباهي مي‌كشد علم است؟ يا جهل و ظلمت؟ اينجاست كه معناي سخن دقيق پيامبر (ص) مشخص مي‌شود كه فرمود: « انّ من العلم جهلاً». (حراني، 1404ق، ص57؛ متقي هندي، ج3، ص 579، ح 7986؛ سنن ابي داوود، 1410 ق، ج 2، ص479) همانا برخي از دانش‌ها ناداني است. اين سخن، سخن نغز و دقيقي است چرا كه وقتي علم جوهر و خاصيت و جهت نداشت با جهل يكي است.
از همين رو امام علي عليه السلام در نهج البلاغه مي‌فرمايد: «لا تجعلوا علمكم جهلاً...». (نهج البلاغه حكمت 274؛ مجلسي، 1409ق، ج2، ص36، ح 41) علم خود را همچون جهل و ناداني قرار ندهيد و يا درجاي ديگر مي‌فرمايد: «رب عالم قد قتله جهله و علمه معه لاينفعه». (نهج البلاغه حكمت 107؛ بحارالانوار، ج2 ص 110، ح 17) چه بسا عالمي كه نادانيش او را كشته و دانش همراهش وي را سودي نبخشيده است.

3. 2.اقسام علم

در متون اسلامي تقسيمات مختلفي براي علم شده است. تقسيم علم به حقيقي و ظاهري مهم‌ترين اين تقسيمات است و در واقع علم همان علم حقيقي است. در اينجا به برخي ديگر از اقسام اشاره مي‌كنيم كه در سخنان بزرگان دين آمده است:
الف. علوم سه دسته‌اند: مردم به دور شخصي كه او را علامه مي‌دانستند جمع شده بودند چون او عالم به انساب بود! پيامبر وقتي اين معنا را شنيد فرمودند: «انما العلم ثلاثه آيه محكمه او فريضه عادله او سنه قائمه و ما خلاهن فهو فضل». (كليني، 1348ش، ج1، ص32، ح1)(4) در حقيقت علم سه دسته است: آيه‌ي محكمه، فريضه‌ي عادله و يا سنت قائمه و غير از اين سه علم بقيه علوم فضل و فضيلت‌اند و مراد از اين سه علم به فرموده بزرگان: 1. علوم عقليه و عقائد حقه دين (آيه محكمه) و 2. علم اخلاق (فريضه‌ي عادله) و 3. علم فقه كه مربوط به امور تعبدي و آداب و واجبات شرعيه (سنه قائمه) مي‌شود، مي‌باشد(5) و اينها همگي علوم شريعتند كه برما لازم است كه به قدر وسع از آن مطلع شويم و به كار ببنديم تا نورالهي شامل حال ما هم بشود.
ب. دانستني‌ها چهار چيزند: از علي عليه السلام درباره‌ي علم سؤال شد، «فقال اربع كلمات آن تعبدالله بقدر حاجتك اليه و ان تعصيه بقدر صبرك علي النار و ان تعمل لدنياك بقدرعمرك فيها و ان تعمل لاخرتك بقدربقائك فيها». (محمدي ري‌شهري، 1379ش، ج1، ص 28، تنبيه الخواطر، ج 2، ص37) فرمودند: علم چهار چيز است:
1. خدا را به اندازه‌ي نياز خود عبادت كني.
2. به مقدار تحملت بر آتش، نافرمانيش كني.
3. به مقدار ماندگاريت در دنيا، براي تهيه‌ي دنيا تلاش كني.
4. و به مقدار بقاي در آخرت هم براي آن تلاش و كوشش نمايي.
دراين سخن شريف، امام علي عليه السلام علم را همان عمل همراه با اعتقادات حقه مي‌داند؛ كه در اين باره در بحث بعدي توضيح خواهيم داد.
ج. علم چهار چيز است؛ از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند: «وجدت علم الناس كله في اربع؛ اولها: ان تعرف ربك و الثاني: ان تعرف ما صنع بك و الثالث: ان تعرف ما اراد منك و الرابع: ان تعرف ما يخرجك عن دينك». (كليني، 1348ش، ج 1، ص 50، ج11؛ صدوق، 1361ش، ص394، ح49؛ مجلسي، 1409ق، ج1، ص212، ح 6)
دانش مردم را در چهار چيز يافتم اول: معرفت شناسي و خداشناسي، دوم: انسان‌شناسي، سوم: وظيفه شناسي و شناخت دستورات ديني و چهارم آسيب‌شناسي و شناخت موانع و مشكلات در راه خداشناسي.
د. علوم چهار دسته‌اند: از امام علي عليه‌السلام نقل شده كه فرمودند: «العلوم اربعه: الفقه للاديان الطلب للابدان و النحو للسان و النجوم لمعرفه الزمان». (مجلسي، 1409ق، ج1، ص218، ح 42)
علوم بر چهار دسته‌اند:
1.علم فقه براي شناخت اديان
2.علم پزشكي براي شناخت بدن انسان
3.علم نحو براي آشنايي به زبان قرآن و سخن گفتن
4.علم نجوم و ستاره‌شناسي براي آشنايي به اوقات اعمال عبادي
از اين روايت و امثال آن، مشخص مي‌شود تمام علومي كه در راه سعادت بشر براي رسيدن به كمال انسانيت لازم به يادگيري باشد اسلام با آن موافق است (در حد منافع عموم انسان‌ها و تا زماني كه انسان را روبه رشد ببرد) و آنچه از آن علوم موجب نابودي بشر گردد و موجب اختلاف و تفرقه بين جوامع و خانواده‌ها گردد مثل علم سحر و جادو ... اسلام حكم به جواز يادگيري آنرا (جز در موارد ضروري) نمي‌دهد. پس با توجه به سخنان معصومين و آيات قرآن اين علوم فوق‌الذكر آنگاه كه در راه رسيدن به علم حقيقي باشد قابل تحسين و ستايش است وگرنه ظاهر و پوسته‌اي بيش نبود و از خود اصالت ندارند.

3. ويژگي‌هاي علم حقيقي

با نظر به آيات قرآن و سخنان معصومين (ع) ويژگي‌هاي بسياري براي علم حقيقي يافت مي‌شود كه به برخي از مهمترين آنها اشاره مي‌كنيم:

1. 3. مختص پروردگار و موهبتي الهي به بندگان خاص

علم حقيقي (همانطور كه قبلاً بدان اشاره شد) از طرف خداوند است؛ و تنها اوست كه عالم علي الاطلاق و عالم به غيب و شهادت آسمان ها و زمين است. چنانكه در قرآن مي‌فرمايد: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ ...» (ج، 26 و27) داناي غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمي‌سازد. مگر رسولاني كه آنان را برگزيده و مرضي او هستند و يا مي‌فرمايد: «قَالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ ...» (احقاف، 23). (6)
همانا علم نزد خداوند است. بدون شك همه چيز نزد پروردگار است و هيچ كس جز او بالاستقلال و بالذات داراي چنين علمي نيست ولي خداوند از اين علم به كساني كه لياقت داشته باشند اعطا مي‌كند، چنانكه آيه‌ي فوق به آن اشاره فرمودند؛ كه از جمله‌ي آن پيامبران هستند كه در قرآن كريم مثلاً درباره‌ي حضرت يوسف عليه السلام مي‌فرمايد: وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (يوسف، 22 ) و چون يوسف به رشد رسيد علم و حكمتي به او داديم و نيكوكاران را اين چنين پاداش مي‌دهيم.
منظور از «بلوغ اشد» ابتداي سن جواني است نه اواسط و يا اواخر آن كه از 40 سالگي به بعد است. به دليل آيه «وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا »؛ (قصص، 14) كه درباره‌ي موسي عليه السلام مي فرمايد: و زماني كه موسي به سن رشد رسيد و در آن به استواء رسيد، به او حكمت و علم اعطاء كرديم.
زيرا در اين آيه كلمه «استوي» را آورد تا برساند كه موسي به حد وسط اشد رسيده بود كه ما مبعوثش كرديم. (طباطبايي، 1409، ج11، ص118)(7)
و مراد از حكم، عقل و فهم و قدرت تشخيص حق و باطل و دوري از شك و شبهه است و مراد از علم چيزي است كه خداوند به او عطا كرده و بدون شك هيچ جهلي در آن راه ندارد و هر چه هست اين حكم و علم دو بهره ممتاز و پرارزش الهي است كه خداوند به يوسف به خاطر پاكي و تقوا و صبر و شكيبايي و توكل داد كه همه ايها در كلمه محسنين جمع است. (طباطبايي، 1409، ج11، ص118)؛ مكارم شيرازي، 1367ش، ج9، ص361)
قرآن كريم در جاي ديگر مي‌فرمايد: «وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا ...» (نمل، 15) و به داوود و سليمان (ع) علم عنايت كرديم. يا مي‌فرمايد: «وَلُوطًا آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا ...»؛ (انبيا، 74 ) و به لوط (ع) حكم و علم عطا كرديم. يا فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ...»؛ (بقره، 31) اسرار و رمز و راز آفرينش را در اختيار آدم گذاشت. آيات فوق مي‌رساند عده‌اي از كساني كه خداوند علمش را در اختيار آنان گذاشته انبياء هستند و با توجه به رواياتي كه مي‌فرمايد: «العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء» يا «ليس العلم بالتعلم انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي ان يهديه». (مجلسي، 1409ق، ج1، ص225) استفاده مي‌شود خداوند اين علم را در اختيار ديگر بندگان خود هم قرار مي‌دهد و علاوه بر اين در آيه‌ي 22 سوره يوسف فرمود: «وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»؛ به نيكوكاران اينگونه پاداش مي‌دهيم. كساني كه در زمره محسنين قرار بگيرند و تلاش و كوشش داشته باشند از اين علم برخوردار مي‌شوند.

2. 3. همراهي با خشيت و خداترسي

از نظر قرآن كريم علم، همراه با خشيت از خداوند متعال است و لذا با صراحت مي‌فرمايد: «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء...» (فاطر، 28) فقط دانشمندان و علما هستند كه از خداوند مي‌ترسند.
«خشيت»، خوف و ترسي است كه آميخته با تعظيم باشد و چنانكه راغب اصفهاني مي‌گويد: غالباً از علم سرچشمه مي‌گيرد. (راغب اصفهاني، ماده خ ش ي) و به همين خاطر برخي از بزرگان مي‌فرمايند: خشيت حالتي است كه در درك و رسيدن به عظمت و هيبت و ترس از وجودِ حجاب بين او و خالق به وجود مي‌آيد و اين حالت حاصل مي‌شود مگر براي كسي كه به عظمت و كبرياي پروردگار مطلع شده باشد و لذت قرب را چشيده باشد. (عسگري؛ جزايري، 1410ق، ص 218، شماره 850)؛ اين سخن از محقق طوسي (ره) است.
نكته‌ي قابل توجه اينكه ملازم بودن علم با خشيت درقرآن در ادامه‌ي سخن درباره‌ي چند رشته از دانش‌هاي طبيعي است.
خداوند مي‌فرمايد: «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُّخْتَلِفًا أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِيبُ سُودٌ * وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذَلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ»؛ (فاطر، 28-27) آيا نگاه نكرده‌اي كه خداوند آب را از آسمان فرود آورده است!؟ سپس به وسيله‌ي آن ميوه‌هايي كه داراي رنگ‌هاي گوناگون است خارج كرديم و از برخي كوه‌ها راه‌ها و رگه‌هاي سپيد و گلگون به رنگ‌هاي مختلف و سياه پررنگ آفريديم. تنها دانايان و دانشمندانند كه از خداوند مي‌ترسند و همانا خداوند عزيز و آمرزنده است.
و اين مي‌فهماند كه دانش‌هاي طبيعي نيز مي‌تواند موجب خشيت در مقابل خداوند گردد به شرط آنكه نور و حقيقت دانش همراه گردد علي عليه السلام هم مي‌فرمايد: «اعظم الناس علما اشدهم خوفا من الله». (آمدي، 1366ش، ص326) بزرگترين مردم درعلم كسي است كه خوفش نسبت به خداوند شديدتر باشد يعني احساس مسئوليت بيشتري كند.

3. 3.همراهي با ايمان

خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ...»؛ (سبأ، 6) آنان كه علم و دانش داده شده‌اند آنچه را كه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده حق مي‌داند و به آن اعتقاد دارند و آنرا مي‌پذيرند.
همچين مي‌فرمايد: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ...»؛ (آل عمران، 18) خدا و ملائكه و صاحبان علم گواهي مي‌دهند كه جز او معبودي نيست و بدون شك مراد از اين گواهي با توجه به سياق آيه گواهي قلبي و همراه با اعتقاد است و اين عين ايمان به خداوند است چنانكه در آيه قبلي هم ايمان به حق (يعني قرآن) و آنچه را كه حقيقت است براي صاحبان علم اشاره داشت. امام علي عليه السلام نيز مي‌فرمايند:«الايمان والعلم اخوان توأمان و رفيقان لا يفترقان»؛ (آمدي، 1366ش، ح1785)ايمان و علم دو برادر همزاد و دو دوست جدانشدني از يكديگرند.

4. 3. جداناپذيري از عمل

از امام صادق عليه السلام نقل است كه در ذيل قول خداوند كه فرمود «انما يخشي الله من عباده العلماء» فرمودند: مراد از «علماء» كسي است كه عملش، سخنش را تصديق كند و البته كسي كه عملش، سخنش را تصديق نكند عالم نيست. (8)
همچنين در ذيل آيه «وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ»؛ (عنكبوت، 43) اين مثال‌هايي (درباره داستان‌هاي گذشته و نافرماني و هلاكتشان ...) است كه ما براي مردم مي‌زنيم ولي جز دانايان آن را درك مي‌كنند و در آن به فكر فرو نمي‌روند، از پيامبر (ص) نقل است كه فرمودند: «العالم، الذي عقل عن الله فعمل بطاعته و اجتنب سخطه»،(9) دانشمند كسي است كه درباره خداوند به فكر مي‌رود و داراي تفكر و بينش الهي است و در نتيجه به آنچه از او خواسته عمل كرده و از خشمش دوري كند.
از آيه‌ي فوق ويژگي ديگري هم براي علم و عالم استفاده مي‌شود و آن عبرت‌پذيري و تفكر در اتفاقات گذشته و پند گرفتن و به كار بستن عبرت‌هاست.
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند: «العلم مقرون الي العمل فمن علم عمل و من عمل علم و العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل عنه»؛ (كليني، 1348ش، ج1، ص44، ح2؛ بحارالانوار، جلد 2، ص40، ح71) علم همراه و قرين با عمل است بنابراين كسي كه مي‌داند حتماً عمل مي‌كند و كسي كه عمل مي‌كند علمش رشد مي‌كند و بيشترمي‌شود، دانش با عمل درهم پيچيده است، در نتيجه عمل به علم و اجابت كردن به آن، با ما همراهي مي‌كند و مي‌ماند، وگرنه از ما كوچ مي‌كند و دور مي‌شود.
و نيزعلي عليه السلام فرمودند: «العالم من شهدت بصحة اقواله افعاله».(آمدي 1366ش،ص45،ح141).

5. 3.فطري و جبلي

امام علي عليه السلام فرمودند: «العلم علمان مطبوع و مسموع و لاينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع» (نهج البلاغه، حكمت 338؛ بحارالانوار، ج78، ص 80، ح 64) علم دو گونه است علم فطري و ذاتي و علم اكتسابي و زماني كه علم اكتسابي با علم فطري همراه و هماهنگ باشد علم اكتسابي سودمند نخواهند بود و اثري نخواهد داشت. سخن ديگري هم از اين امام بزرگوار نقل شده كه فرمودند: «ليس العلم في السماء فينزل اليكم و لا في تخوم الارض فيخرج لكم، و لكن العلم مجبول في قلوبكم تأدبوا بآداب الروحانيين يظهر لكم»؛ (محمدي ري‌شهري، 1379ش، ج1، ص26؛ به نقل از كتاب قره العيون للفيض الكاشاني، ص439) دانش نه در آسمان است كه بر شما فرود آيد و نه زير زمين است تا برايتان بيرون آيد و ليكن دانش در دل‌هاي شما سرشته شده است. به آداب روحانيان و خوبان متأدب شويد تا برايتان آشكار گردد.
اين دو حديث اشاره به حقيقت علم دارد كه در فطرت بشر وجود دارد چنانكه خداوند در قرآن مي‌فرمايد:
«فأقم وجهك للدين حنيفاً فِطرَتَ الله التي فَطَرَالنّاسَ عليهَا لا تَبديلَ لِخلقِ اللهِ ...»(10) حق گرايي و خداشناسي در دل و ذات همه‌ي افراد هست ولي احتياج به شكوفايي دارد و اين همان علم حقيقي است.

6. 3. راه كسب علم (تقوي و فرمانبرداري)

چنانكه بيان شد علم نوري است كه از طرف خدا برقلب شايستگان مي‌تابد، پس آموختني نيست و فقط شايستگي مي‌خواهد بنابراين بر ماست در راه تحصيل اين شايستگي تلاش كنيم ظرف وجودي خود را آماده و خود را از موانع دوركنيم و براي اين كار قرآن دو راهكار به ما ياد مي‌دهد، يكي تقوي و ديگري اطاعت و فرمانبرداري پروردگاراست كه مي‌فرمايد:
«اتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ »؛ (بقره، 28( از خداوند پروا كنيد و تقوا پيشه كنيد و خداوند به شما دانش مي‌دهد و مي‌آموزد. همچنين مي‌فرمايد: «قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُم مَّا حُمِّلْتُمْ وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا ...»؛ (نور، 54) بگو خدا را اطاعت كنيد و رسول را فرمان بريد .. كه اگر او (خداوند) را اطاعت و فرمانبرداري كنيد هدايت خواهيد شد، مراد از هدايت در اينجا هدايت خاص و نور پروردگار است كه بر قلب‌هاي صالحان مي‌تابد و در راه سعادت به آنان سرعت مي‌بخشد.

4. اقسام عالمان

اگرچه درمطالب گذشته اقسام علم را بيان كرديم و علم را به حقيقي و ظاهري تقسيم كرديم و تمامي علوم را تا آنجا كه در خدمت بشر و در راستاي سعادت بشر باشند مقدمه‌اي براي رسيدن به علم حقيقي دانستيم و بيان داشتيم كه علم نوري است كه از طرف خداوند است كه به بندگان شايسته‌اش عطا مي‌شود و عالم كسي است كه داراي اين نور باشد و مؤيد من عندالله باشد؛ ولي براي تكميل بحث دراين بخش هم به مطالبي اشاره مي‌كنيم:

1. 4.عالم عامل و غيرعامل

در حديثي از پيامبر (ص) فرمودند: «العلماء رجلان: رجل عالم اخذ بعلمه فهذا ناج و عالم ترك بعلمه فهذا هالك و ان اهل النار ليتأذون من ريح العالم التارك لعلمه». (صدوق، 1409ق، ص51، ح63؛ كليني، ج1، ص44، ح1)
دانشمندان (ديني) بر دو دسته‌اند برخي در راستاي علم و دانششان در حركتند و به علمشان عمل مي‌كنند پس اينها سعادتمندند و برخي در خلاف جهت علم ديني و حق، حركت مي‌كنند و عمل به علمشان را ترك مي‌كنند، اينها در هلاكت و در دوزخند به گونه‌اي كه اهل دوزخ از بوي بد آنها در اذيت هستند. در اين مورد امام صادق عليه السلام نيز فرموده‌اند:
«العالم حقا هو الذي ينطق عنه اعماله الصالحه و اوراده الزاكيه و صدقه تقواه لالسانه و مناظرته و معادلته و تصاوله و دعواه» (مصباح الشريعه، 1400ق، ص14،باب خامس في العلم) دانشمند حقيقي كسي است كه كردار نيك وي و ذكرهاي پاكش بيانگرحال او باشد و تقوايش تصديقش كند، نه زبان و مناظراتش و هماورد طلبي‌اش و حمله كردن به ديگري و ادعايش.

2. 4.عالم و جاهل

درحديثي از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمودند: «طلبه العلم ثالث فاعرفهم باعيانهم و صفاتهم؛ صنف يطلبه للجهل والمراء و صنف يطلبه للاستطاله و الختل و صنف يطلبه للفقه و العقل...». (كليني، 1348ش، ج1، ص49؛ صدوق ص194، ح269)
جويندگان علم سه گروه‌اند: آنان را به ذات و صفاتشان بشناس. دسته‌اي آنرا براي جهل و ناداني و ستيزه‌جويي طلب مي‌كنند و دسته اي براي برتري طلبي و دام گستري و دسته‌اي نيز براي فهم و خردورزي آنرا مي‌جويند.
امام خميني(ره) در بيان اين حديث مي‌فرمايد: «طالب علوم به تقسيم اولي كلي دو طايفه‌اند يكي آنكه مقصدش الهي است و ديگر آنكه نفساني است و مي‌توان گفت كه اين طايفه، مقصدشان جهل است زيرا كه علم صوريه كه از براي آنها حاصل شود به حسب حقيقت جهالات مركبه و حجب ملكوتيه است و مراد معصومين كه علم را جهل دانسته‌اند يا مقصود از آن تعميه امور و القاي مردم درجهالت است و يا مقصود از جهل تجاهل و عدم قبول حق است. (خميني، 1365ش، ص374، ح23)
چنانكه حضرت علي عليه السلام در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد چه بسيار عالمي كه ناداني ‌اش او را از پاي درآورده و علمش او را سودي نبخشيده است؛ «رب عالم قد قتله جهله و علمه معه لاينفعه». (نهج البلاغه، كلمات قصار، 107)
بدون شك عالمي كه علمش را به كار نگرفته باشد چونان انساني است كه راه را بلد نباشد و در ناداني و گمراهي به سر برد و چنين انساني اگرچه در عرف مردم به عالم خطاب مي‌شود، ولي در واقع جاهل است.
«ان العالم بغيره كالجاهل بغيره كالجاهل الحائز الذي لا يستفيق عن جهله»؛ (نهج البلاغه، خطبه 110؛ مجلسي، ج2، ص39، ح69) فرمودند: دانشمندي كه به غير از راه علمش عمل كند مثل ناداني است سرگردان، كه از ناداني نرسته است.

3. 4.درجات عالمان حقيقي

خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «...يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ ...»؛(مجادله، 11) خداوند كساني را كه از شما ايمان آورده‌اند و كساني كه عالمند و به آنها علم بخشيده شده به درجات رفيعي بالا مي‌برد و از آنجا كه علم و ايمان مشكك است بالطبع عالمان و مؤمنان داراي درجات مختلفي هستند، در رأس عالمان پيامبران و امامان معصوم عليهم‌السلام هستند كه علمشان به طور مستقيم از خداوند گرفته شده و قبلاً به آن اشاره كرديم و علماء ديگر در درجه بعد قرار دارند چرا كه آنها به تبع از بزرگان عالمند.
ازصدرالمتألهين نقل است كه ايشان در ذيل حديث «فضل العالم علي العابد كفضل القمر علي سائرالنجوم ليله البدر» (كليني، 1348ش، ج1، ص34، كتاب فضل العلم باب ثواب العالم والمتعلم، ح1) فرموده است در اين حديث شريف مراد از عالم، عالم رباني نيست چرا كه او علمش لدني و حاصل به موهبت الهي است مثل علوم انبيا و اولياء (ع) چنانكه دلالت كند براين مدعي تمثيل به قمر و الا سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود زيرا كه نور آن به افاضه حق است بدون واسطه چيز ديگر از نوع و جنس خود. (خميني، 1365ش، ص420، ح 26)
و درروايات درذيل آيه فوق آمده است كه پيامبر(ص) فرمودند فضل عالم بر شهيد به يك درجه است و فضل شهيد برعابد نيز به يك درجه است و فضل پيامبر (ص) برعالم به يك درجه ديگراست. (فيض كاشاني، 1356ش، ج2، ص675، ذيل آيه «والذين اوتوالعلم درجات»)

4. 4. فرق عالم و عابد

چنانكه درحديث فوق فرمودند فرق عالم و عابد مثل فرق ماه شب چهارده است به ساير ستارگان؛ همچنانكه وقتي ماه باشد ستارگان ديده نمي‌شوند و به حساب نمي‌آيند و نور نمي‌دهند و روشنگري نمي‌كنند عابد هم روشنگري ندارد برخلاف عالم كه هم روشن است و هم روشنگر.
اگر سؤال شود كه آيا عابد هيچ بهره‌اي از علم ندارد مي‌گوييم چرا از علم برخوردار هست ولي نورش به حدي نيست كه از خودش عبور كرده و ديگران را روشن كند، اگر عابد نوري نداشت نمي‌توانست خداوند را عبادت كند، ولي نورش فقط دور خودش را روشن مي‌كند؛ ولي عالمان نه تنها خود را روشن مي‌كنند، بلكه ديگران را هم به نور و روشنايي دعوت كرده روشنگري مي‌كنند.

5. صفات و ويژگي‌هاي عالمان
5. 1. ويژگي‌هاي عالمان شايسته و حقيقي

علاوه بر ويژگي‌هايي كه براي علم حقيقي بيان شد كه برخي از آنها شامل صفات عالمان شايسته است ويژگي‌هاي ديگري را متذكر مي‌شويم:

الف. ايمان به خدا و تسليم محض در برابر پروردگار

خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «...وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا...»؛ (آل عمران، 7) راسخان در علم (عالمان حقيقي، آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش هستند) مي‌گويند ما به تمامي آيات خداوند ايمان آورديم همه از طرف پروردگارماست. همچنين آيه‌ي «وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ ...». (سبأ، 6)

ب. منزه از اعمال جاهلانه

عالم به خاطر عملش همانگونه كه بيان شد از جهل و ناداني به دوراست، چون داراي علم حقيقي است و علم حقيقي نوراست و روشنايي. مخصوصاً وقتي شخصي از بالاترين مرتبه علمي برخوردار باشد، همچون پيامبران صلوات‌الله عليهم اجمعين و بالطبع مرتكب اعمال جاهلانه هم نخواهند شد چنانكه خداوند در قرآن در جريان داستان حضرت موسي عليه السلام مي‌فرمايد:
«وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُواْ بَقَرَةً قَالُواْ أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ». (بقره، 67) به ياد آوريد زماني را كه موسي عليه‌السلام به قومش گفت: خداوند شما را امر كرده تا گاوي را بكشيد (و قطعه‌اي از بدن او را به بدن مقتولي كه قاتل او ناشناخته بود بزنيد تا زنده شود و قاتل خود را معرفي كند و باصطلاح غوغا خاموش شود) بني اسرائيل در پاسخ موسي عليه السلام گفتند: آيا ما را به بازي و مسخره گرفته‌اي؟ موسي عليه‌السلام گفت: پناه مي‌برم به خدا كه از جاهلان باشم و كارهاي جاهلانه انجام دهم.

ج. داراي تفكر و تعقل و عبرت‌پذيري

خداوند در قرآن كريم فرموده‌اند: «وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ»؛ (عنكبوت، 43) بعد از آنكه داستان اقوام مختلف گذشته را بيان مي‌كند مي‌فرمايد: اينها نمونه‌ها و داستان‌هايي است كه براي مردم مي‌آوريم، ولي فقط دانشمندان در آن تفكر و تعقل مي‌كنند و از آن پند مي‌گيرند.
و نيزمي‌فرمايد: «...إنّ في ذلك لأياتٌ للعالمين»؛(11) آنگاه كه درباره خلقت آسمان‌ها و زمين و اختلاف رنگ‌ها و زبان‌ها سخن به ميان آورد بيان مي‌دارند كه اين نشانه‌هايي واضح و بيّن براي دانايان و عالمان است،يعني آنانند كه از اين نشانه‌ها عبرت مي‌گيرند و درطي طريق و رسيدن به كمال و معبود واقعي خويش تفكر مي‌كنند.

د. دلسوز مردم درراهنمايي‌ آنها (روشنگر)

خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلَا يُلَقَّهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ». (قصص، 80) آنگاه كه مردم در ديدن مال و منال و زينت‌هاي قارون همه مجذوب دنيا شده بودند، آنان كه عالم بودند به مردم گوشزد كردند كه واي بر شما چرا مجذوب و شيفته دنيا شده‌ايد!؟ به آخرت و پاداش خداوند درآن فكر كنيد؛ كه آن براي شما بهتراست؛ البته براي كساني كه به خدا ايمان بياورند و عمل صالح و شايسته انجام دهند و دراين راه صبور و خويش‌تن‌دار باشند و جز صابران به اين نعمت‌ها نايل نمي‌شوند. مي‌بينيم كه در اين آيه، عالمان در راه روشنگري مردم در تلاش و كوشش‌اند تا مبادا مردم به تباهي كشيده شوند چنانكه انبيا صلوات‌الله عليهم چنين روشي داشتند.
و علاوه براين خداوند آنها را محل رجوع و پاسخگوي مشكلات مردم قرار داده است. چنانكه مي‌‌فرمايد: «...فَسْئلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ»؛ (انبياء، 7) در صورتي كه علم و آگاهي نسبت به چيزي نداريد به سراغ اهل ذكر و صاحبان قرآن و كتاب‌هاي آسماني (عالمان) برويد و حل مشكلات و سئوالات خود را از آنان بجوييد.

هـ. كمال جو و خواهان علم بيشتر

خداوند به پيامبرش ياد مي‌دهد كه: «... وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا»؛ (طه، 114) بگو پروردگار من علم من را رشد بده و اضافه بفرما. يا درباره‌ي حضرت موسي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا » (كهف، 66) موسي عليه‌السلام به خضر عرضه داشت آيا از تو پيروي كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است به من بياموزي؟ از اين آيات استفاده مي‌شود كه عالمان هميشه در راه فزوني علم خود هستند و هيچگاه در يك مرتبه توقف نمي‌كنند.

ز. صبور و خويشتن‌دار

خداوند در قرآن مي‌فرمايد:
حضرت خضر به موسي عليه‌السلام گفت: «وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»؛ (كهف، 68) چگونه مي‌تواني بر كارهاي من درحالي كه به آنها عالم نيستي صبركني. با توجه به مفهوم مخالف آيه استفاده مي‌شود انسان ناآگاه، ناشكيباست ولي انسان هر چه عالمترشود شكيبايي‌اش بيشتر مي‌شود.
در سخني هم از امام علي بن الحسين عليه السلام هست كه فرمودند: «ان العلماء هم الحلماء الرحماء»؛ (مجلسي، 1409ق، ج84، ص244، ح35) عالمان، بردباران و مهربانان‌اند.
و. اميد دهنده
در سخني كه در نهج‌البلاغه هست و از رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز نقل شده است فرمودند:
«قال: الا انبّئكم بالفقيه كل الفقيه؟ قالوا بلي قال: من لم يقنط الناس من رحمه الله و لم يؤيسهم من روح الله و لم يؤمنهم من مكر الله». (نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 90؛ كليني، ج1، ص36، ح3؛ مجلسي، ج78، ص41، ح24)
آيا آگاه كنم شما را به فقيد و عالم؟ عالمي كه كامل است؟ گفتند بله فرمودند: عالم واقعي و كامل كسي است كه مردم را از رحمت خدا نااميد و مأيوس نمي‌كند ولي از مكرخدا هم آنان را ايمن نمي‌كند.
ز. پاك‌خو و كم طمع
امام علي عليه السلام فرمودند: «العلماء اطهر الناس اخلاقاً و اقلهم في المطامع اعراقاً»؛ (آمدي، 1366ش، ح2108) عالمان از نظر خلق و خوي از همه مردم پاكيزه‌ترند و خوش خلق‌ترين مردم‌اند و ذاتاً و طبيعتاً كم طمع‌ترين مردم نيز هستند.

ط. توانايي بر مديريت و رهبري جامعه

خداوند در قرآن از قول حضرت يوسف عليه السلام مي‌فرمايد: «قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»؛ (يوسف، 55) حضرت يوسف عليه السلام به عزيز مصر گفت مرا بر خزائن شهر خود سرپرست قرار دهيد چرا كه من هم نگهبان خوبي هستم و هم عالم هستم و اين مي‌رساند شرط اصلي بر توانائي و لياقت در رهبري و مديريت جامعه عالم بودن است.
و يا در داستان طالوت وقتي خداوند او را بر مردم فرمانده قرار داد آنها قبول نكردند و خود را براي اين كار لايق‌تر مي‌دانستند چون او را صاحب مال و مكنت نمي‌ديدند. پيامبر آن زمان از قول خداوند عرضه داشت: «... قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ». (بقره، 247) خداوند او را بر شما برگزيده و او را در علم و جسم وسعت بخشيده است و خداوند ملكش را به هر كه بخواهد مي‌بخشد و احسان خداوند وسيع است و نسبت به لياقت افراد بر منصب‌ها هم آگاه است. پس يكي از شرايط مديريت و رهبري جامعه دارا بودن علم و آگاهي و توانايي علمي بالاي رهبر است.

2. 5. صفات عالمان ناشايسته

به چند نمونه از صفات عالمان ظاهري و صوري و دور از حقيقت علم هم اشاره مي‌كنيم:

الف. پيروي از هواي نفس

خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «... وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم بَعْدَ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ وَاقٍ»؛ (رعد، 37، بقره، آيات 120 و 145 نيز نظير آين آيه آمده است) و اگر از هوس‌هاي آنان بعد از آنكه از آگاهي و علم برخوردار شدي پيروي كني هيچكس در برابر خدا از تو حمايت و مواظبت نخواهد كرد. يعني مردم نمي‌توانند تو را از عذاب خداوند نجات دهند. اين آيه و آياتي نظيراين در مذمت پيروي از خواسته‌هاي نفساني و شيطاني، براي عالم است، كه مورد مذمت قرار گرفته است.

ب. تفرقه‌افكني و اختلاف

خداوند در قرآن كريم فرموده‌اند: « وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ...» (شوري، 14) آنان پراكنده نشدند مگر بعد از آنكه از علم و آگاهي برخوردار شدند و اين تفرقه‌جويي به خاطر انحراف از حق (و عداوت و حسد) بود و نيز مي‌فرمايد: «... فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمْ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ»؛ (جاثيه، 17) و همچنين در آيه‌ي ديگري مي‌فرمايد: «... فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ... وَ يَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَ لاَيَنفَعُهُمْ...». (بقره، 102) آنها (يهود) از آن دو فرشته آنچه را موجب اختلاف و تفرقه بين خانواده‌ها مي‌شد ياد مي‌گرفتند و در ادامه مي‌فرمايد آنچه را كه ضرر داشت و نفعي در آن نبود از آنها ياد مي‌گرفتند.
بدون شك عالمان غير متعد و غيرمؤمن در راه اصلاح جامعه نيستند و براي منافع خود به هركاري دست مي‌زنند از جمله از قانون «تفرقه بينداز و حكومت كن» كمال استفاده را كرده و با گِل‌آلود كردن آب هرچه مي‌توانند ماهي مي‌گيرند؛ از اين آيه نيز استفاده مي‌شود كه تمامي علوم مفيد نيستند، مثل سحر و بنابراين در انتخاب علم هم بايد مواظب باشيم.

ج. خيانتكاري

از جمله صفات عالمان ناشايسته خيانت در تمامي امور مثل خيانت در وعده‌هاي به خدا و رسول و مردم و ... است.
خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُواْ أَمَانَاتِكُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ (انفال، 27) اي كساني كه ايمان آورده‌ايد به خدا و رسولش خيانت نكنيد و نيز در امانت‌هاي خود هم خيانت نكنيد، درحالي كه شما از آگاهي برخورداريد.

د. ايجاد شبهه و كتمان حق

خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ (بقره، 42) و در جاي ديگري مي‌فرمايد: «... لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ (آل عمران، 71) چرا حق را با باطل مخلوط مي‌كنيد و ايجاد شبهه مي‌كنيد و يا آيات الهي را مخفي و كتمان مي‌كنيد درحالي كه از آگاهي و علم برخورداريد و اين خطاب به علماي اهل كتاب است و براي همه‌ي علما تعميم دارد.

و. زراندوزي

آنگاه كه به قارون گفته شد از مالي كه خداوند به تو داده به مردم كمك كن و هرگز در زمين فسادگرنباش در پاسخ گفت: « قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي...» (قصص، 78) اين ثروت را به وسيله دانشي كه نزد من است به دست آورده‌ام. او راضي نشد در راه خدا از ثروتش بهره‌اي بدهد و خداوند هم او را همراه با ثروتش به زمين فرو برد و اين صفت همه عالمان فاسد است كه در راستاي منافع شخصي به ديگران فكر نمي‌كنند،چرا كه دنيا را محل زندگي خود مي‌دانند. پناه برخداوند از علم ظاهري و صوري و تمامي آثار و عواقبش.

پي‌نوشت‌ها :

1. فيض كاشاني، 1356، ج1، ص247، ذيل آيه‌ي 7 سوره‌ي آل عمران و نساء آيه 162، و عروسي حويزي، 1409، ج1، ذيل آيه‌ي 7 سوره‌ي آل عمران.
2. طبرسي، 1339ق، ج4، ص359 «ان المراد بالنورالعلم و الحمه سمي سبحانه ذلك نوراً و الجهل ظلمه لان العلم يهتدي به الي الرشاد كما يهتدي بالنور في الطرقات».
3. و نيز در مصباح الشريعه، ص16، باب السادس في الفتيا از قول امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء»؛ علم نوري است كه خداوند درقلب هر كس بخواهد مي‌اندازد و سيوطي هم در درالمنثور از مالك بن انس نقل مي‌كند كه گفت: «ان العلم ليس بكثره الروايه انما العلم نور يقذفه الله في القلب»، ج5، ص250.
4. و نيز ابن شعبه حراني، 1404ق، ص324، اين مطلب را دارد ولي «ماخلاهن فضل» را ندارد و نيز در بحارالانوار، ج 1، ص211، ح5، و سنن ابي داود، ج2، ص3، ح2885 و كنز العمال، ج10، ص132، ح2865، و امالي شيخ صدوق، ص340 آمده.
5. اين بيان و توضيح و تفسير را امام خميني (ره) از قول مرحوم شاه‌آبادي -استادش- درچهل حديث، ص 392، ذيل حديث 24 آورده‌اند.
6. و نيز در سوره ملك، آيه 26، نظير اين آيه هست كه مي‌فرمايد: «قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ»؛ بگو علم فقط نزد خداوند است و من فقط بيم‌دهنده‌اي آشكار هستم.
7.سيد محمدحسين طباطبايي، 1409، ج11، ص118، ايشان در ادامه مي‌فرمايد مراد از بلوغ از 40 سال هم كمتر است به دليل آيه 15 سوره احقاف كه مي‌فرمايد: «... حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ...» اگر بلوغ اشد، به معناي 40 سالگي بود ديگر آن را در آيه تكرار نمي‌كرد.
8. محمد بن يعقوب كليني، 1348ش، ج1، ص36، ح2؛ بحارالانوار، جلد 70، ص344، (عن الصادق عليه السلام قال ... يعني بالعلماء من صدق فعله قوله و من لم يصدق فعله قوله فليس بعالم» و نورالثقلين، ج4، ص 359، ش 67 در ذيل حديث دارد كه «اعلمكم بالله اخوفكم الله».
9.طبرسي، 1339ق، ج8، ص284، جابر مي‌گويد: پيامبر آيه‌ي 43 سوره‌ي عنكبوت را تلاوت كردند و اين فرمايش را فرمودند.
10. سوره‌ي روم، آيه‌ي 30 (پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن، اين فطرتي است كه خداوند انسان‌ها را بر آن آفريده، دگرگوني در آفرينش الهي نيست؛ اين است آيين استوار ولي اكثر مردم نمي‌دانند).
11. سوره‌ي روم آيه‌ي 22 و در اين زمينه آيه‌ي «أوَلَمْ يَكُن لَّهُم ءَايةً أن يعلَمَهُ عُلَماءُ بَني إسرائيلَ» و سوره‌ي شعرا، آيه 197 مي‌تواند اشاره داشته باشد.
كتابنامه

1. قرآن كريم.
2. نهج‌البلاغه، صبح صالح، (بي‌تا) چاپ اول، بيروت: 1378ق).
3. ابن ابي‌الحديد، (1387ق)، شرح نهج‌البلاغه، داراحياء التراث، بيروت: چاپ دوم.
4.ابن فارس بن زكريا، ابي الحسين احمد، (1404ق)، مقاييس اللغه، قم: مكتبه الاعلام الاسلامي، چاپ اول.
5. ابي داود، سجستاني، سليمان بن اشعث، (1410 ق) سنن ابي داود، دارالفكر، (در دو مجلد).
6. ابي هلال عسكري، (1410)، فروق اللغويه، انتشارات جامعه مدرسين.
7. (منسوب به) امام صادق عليه‌السلام، جعفر، (1400) مصباح الشريعه، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، بي‌جا، در يك جلد.
8. آمدي، عبدالواحد محمد تميمي، (1366 ش)، غررالحكم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم: چاپ اول، در يك مجلد.
9. حراني، ابن محمد حسن بن علي بن حسين بن شعبه، (1404ق 1363ش)، تحف‌العقول، تهران: انتشارات جامعه مدرسين چاپ دوم.
10. خميني (موسوي) روح‌الله، (1365 ش)، چهل حديث، تهران: مؤسسه تنظيم و نشرآثارامام خميني، چاپ 14، در يك مجلد.
11. راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين بن محمد بن مفضل، (1392 ق)، مفردات الفاظ قرآن، مكتبه المرتضويه لاخبار الاثار الجعفريه.
12. سيوطي، جلال‌الدين، (1365ش)، الدرالمنثور، جده، دارالمعرفه، در 6 مجلد، چاپ اول.
13. شهيد ثاني، زين‌الدين بن علي بن احمد عاملي جبلي، (1409 ق)، منيه المريد في آداب المفيد و المستفيد، دفتر تبليغات اسلامي، حوزه علميه، قم: چاپ اول.
14.صدوق، محمد بن حسين، (1417 ق) ، امالي، قم: مؤسسه البعثه، چاپ اول.
15. ـــ ، ــــــــ ، (بي‌تا)، خصال، قم: انتشارات جامعه مدرسين.
16. ـــ ، ــــــــ ، (1361 ش)، معاني‌الاخبار، انتشارات اسلامي.
17. طباطبايي، سيد محمدحسين، (1402 ق)، الميزان في تفسيرالقرآن، انتشارات جامعه مدرسين، قم.
18. طبرسي، ابوعلي فضل بن حسن، (1379 ق)، جوامع الجامع، مطبعه مصباحي، چاپ افست.
19. ـــ ، ــــــــ ، (1339 ق)، مجمع‌البيان، دار احياء التراث العربي، بيروت: افست.
20. عروسي حويزي، (1409 ق) نورالثقلين، كتاب فروشي اسلاميه.
21. فراهيدي، خليل بن احمد، (1414 ق)، العين، انتشارات اسوه، بي‌جا.
22. فيض كاشاني، (1356ش)، صافي، كتابفروشي اسلاميه، تهران: چاپ پنجم، ج1و2.
23.قرشي،علي اکبر ،قاموس قرآن ، دارالکتب الاسلاميه ، تهران .
24 . کراجکي ، ابوالفتح محمد بن علي ، ( 1410 ق ) ، کنزالفوائد ، مکتبه المصطفوي ، قم
25 .کليني ، محمد بن يعقوب ، ( 1348 ش) ، کافي ، تهران : دارالکتب الاسلاميه ، چاپ چهارم.
26 . متقي هندي ، کنزالعمال ، موسسه الرساله ، بيروت ؛ در 16 مجلد
27 . مجلسي ، محمدباقر ، (1409) ، بحارالانوار ، قم : انتشارات اسماعيليان ، چاپ دوم ، ج 84 ،70 ، 1،2.
28 . محمدي ري شهري ، محمد ، (1379 ق)، علم و حکمت در قرآن و حديث ،ترجمه عبدالهادي ، قم : دارالحديث.
29 . مکارم شيرازي ، ناصر ، (1367ش)،پيام قرآن، قم ؛ مدرسه الامام اميرالمومنين .
30 . ـــــــ ، ــــ ، (1367 ش) ، تفسير نمونه ، قم: مدرسه الامام اميرالمومنين ، چاپ اول .
منبع:نشريه مجموعه مقالات قرآن و علم

سه شنبه 4 مهر 1391  1:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

معلم نمونه درآموزه هاي قرآني

معلم نمونه درآموزه هاي قرآني

زهرا رضاييان پور

در هر مکتبي براي رسيدن به اهداف تعليم و ترتيب از روش هاي خاص آن مکتب استفاده مي شود.در دين مبين اسلام که دستورات جامع و کامل آن در قرآن ، اين کتاب هميشه جاويدان ، آمده است ؛ روش ها و نکته هايي که در رسيدن به اهداف مقدس تعليم و تربيت که بزرگترين اين اهداف: «انسان سازي» است ، بيان شده است که با دقت و تدبر در آيات قرآن کريم و رجوع به احاديث اهل بيت ع در اين زمينه ، مي توان اين روش ها و نکته ها را به خوبي دريافت و به کار برد تا هدف اصلي و اساسي تعليم و تربيت يعني انسان سازي محقق گردد.
تعاليم روح بخش اسلام در کليه شئون زندگي براساس فطرت که بهترين راهنماي انسان هاست ، مي باشد و لذا مربيان و معلمان با بهره مندي از اين تعاليم مي توانند تربيتي محکم و استوار براي کودکان و نوجوانان که آينده سازان جامعه اسلامي هستند ، به ارمغان بياورند. جوامع بشري امروزه از لحاظ علم و صنعت و اختراع و تکنولوژي بسيار پيشرفته و هر روز با کشف جديدي سعي مي کند از تکنولوژي روز در بهتر زيستن خود کمک بگيرد اما در کنار اين پيشرفت مادي و علمي از لحاظ اخلاقي و معنوي بتدريج سقوط مي کند و نمي تواند راهنماي موفقي براي بشر به سوي کاميابي و سعادت باشد اما فرهنگ اسلامي به گواهي تاريخ ، صلاحيت رهبري و ارشاد بشريت را دارد و کتاب مقدس و آسماني قرآن اين مسئوليت خطير را بر عهده دارد.
قرآن که کتاب عمل است ، همان کليد سعادت است که از اوايل قرن هفتم ميلادي در اختيار بشر قرار گرفت و در مدت کمتر از صد سال سه قاره آسيا ، آفريقا و اروپا (اسپانيا) را تحت نفوذ خود گرفته و جهاني نوين آفريد. «علامه اقبال لاهوري» نقش قرآن و نفوذ آن در ميان مردمان را چنين بيان مي کند:
نقش قرآن چون که بر عالم نشست*** نقش هاي پاپ و کاهن را شکست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است*** اين کتابي نيست ، چيزي ديگر است
«دکتر گوستاو لوبن فرانسوي» مي گويد: «هر نوع سيستم تربيت جديدي براي بشر سه دوره لازم دارد تا به تدريج از آن بهره مند شوند و در پايان امر براي نسل سوم ثمربخش شود ولي قرآن چنان کتابي است که آثار تربيتش را در همان نسل اول به حد کمال نشان داد ، امتي را تربيت کرد که در کمتر از يک قرن بر سه قاره آسيا ، آفريقا و اروپا (اسپانيا) حکومت نمود.»
در اين وضعيت بحراني کنوني که دانشمندان و صاحب نظران مي کوشند تا راه نجاتي پيدا کنند و بشريت را از خطر عظيمي که وي را تهديد مي کند ، نجات دهند ؛ کلام نوراني رسول اکرم ص که فرمودند: «هر گاه پرده هاي تاريک بر اجتماع سايه افکند ، به قرآن روي آوريد و از راهنمايي آن بهره مند شويد.» مي تواند راهگشاي جامعه انساني باشد و بشريت را به سوي سعادت و خير راهنمايي کند.
قرآن بزرگترين کتاب در آداب تعليم و تربيت و اهداف آن است. قرآن همچون ستاره درخشاني به زندگي انسان ها روح و معنا بخشيده و زمينه ساز حرکت هاي آزادي بخش در ميان ملت ها بوده است.
هدف از نزول قرآن هدايت و رحمت است. راه و روشي که قرآن براي انسان ها ترسيم مي کند براساس قوانين آفرينش و نظام احسن بنا شده است و مخاطب آن نيز تمامي انسان هايي هستند که به آن گرايش ، ايمان و يقين پيدا کرده اند.
از آنجا که تعليم و تربيت امري ظريف و دشوار است ، لازم است معلم ، ماهيت و حقيقت انسان را به خوبي بشناسد و استعدادهاي دروني انسان را بيابد و به هدف تربيتي انساني واقف باشد.
در حقيقت معلمان زيربناي تکامل و تحول جامعه و افراد آن را پي ريزي مي نمايند. بر همين اساس است که معلمي و هدايت انسان ها اصيل ترين و شريف ترين کارها لقب گرفته است ؛ چرا که هدف اساسي و اصلي تعليم و تربيت «انسان سازي» است و معلم و مربي براي تعليم و تربيت انسان ها آمده است.
معلم موفق بايد خلاق باشد و پيوسته در جستجوي راه هاي تازه اي باشد که بر معلومات خود بيفزايد.
هنر معلمي در اين است که همواره روحيه اعتماد به نفس را در شاگردان خود تقويت کند تا بتوانند در مقابل ناپايداري هاي زندگي ايستادگي و مقاومت نمايند و اين هنر وابسته به ايمان است.
ايمان در اين مرحله فقط به معناي پيرو الهيات يا مذهب خاص بودن نيست بلکه ايمان يعني باور کردن اينکه در امر تربيت درهاي بسته يا اوضاع غير ممکن وجود ندارد.»

ويژگي هاي معلم نمونه در قرآن

از آنجا که معلم سال هاي زيادي را همراه دانش آموز مي باشد و در سنين حساس کودکي و نوجواني که درخت وجودي دانش آموز شکل مي گيرد با او همدم و همراه مي باشد لذا قرآن کريم ، اين کتاب انسان ساز ، صفاتي براي يک معلم خوب و نمونه ذکر کرده است که به اجمال به بيان آنها مي پردازيم.

تواضع

اولين ويژگي يک معلم نمونه ، تواضع و فروتني است تا شاگردان مشکلات خود درسي و غيردرسي را به راحتي با معلم خود مطرح نموده و از اين طريق هم استفاده علمي ببرند و هم درس زندگي بياموزند. چنانکه رسول اکرم نيز مي فرمايند: «خداوند به من وحي نمود که فروتن باشيد.»
فروتني يعني تسليم در برابر حق ، احترام به همنوعان ، اعتراف و شناسايي مقام واقعي خود و حقوق ديگران که همگي از ثبات روحي و آرامش رواني سرچشمه مي گيرد.

مهرباني

از آنجا که همه شاگردان بدون اختيار تاثيرات خلقي و رفتاري معلمان را مي پذيرند و به آن سمت کشيده مي شوند لذا يکي از صفاتي که در وجود يک معلم نمونه ، ضروري و لازم است ؛ برخورد همراه با روي گشاده و مهربان است. تا شاگردان نيز تحت تاثير اين برخورد معلم هم بتوانند به راحتي مشکلات خود را بيان نموده و هم از راهنمايي هاي معلم بهره لازم را ببرند و هم خود داراي روحيه گشاده در برخورد با اجتماع و مردمان شوند. تغييرات اخلاقي تنها با پند و اندرز و موعظه صورت نمي پذيرد بلکه زماني اين مهم تحقق پيدا مي کند که همراه با عمل و رفتار انساني باشد.
هميشه به ياد داشته باشيم که زير بناي رابطه عاطفي که ميان معلم و شاگرد برقرار مي شود ، روحيات و خلقيات معلم است نه روش تدريس او.

اخلاق نيکو

يکي از شروط اساسي معلمي داشتن اخلاق نيکو و نرمي در گفتار است.
به گونه اي که بتواند همه شاگردان را به خود جذب کند و دلهاي آنان را به دست آورد. چنانکه خداوند در آيه 44سوره مبارکه طه مي فرمايد: «فقولا له قولا لينا ؛ به او به نرمي سخن بگوييد»
لطافت و نرمي در گفتار متکلم ، مخاطبان را به سوي او جذب مي کند و اين خود يکي از عواملي است که باعث مي شود درس ها و پند و اندرزهاي متکلم در مخاطبان تاثير بنهد. امام باقرع در تفسير آيه: «قولواللناس حسنا» مي فرمايد «قولا للناس اءحسن ما تحبون ائن يقال لکم ؛ با مردم با بهترين نوعي که دوست داريد با شما سخن گفته شود، سخن بگوييد.»
معلم بايد همانگونه که انبياي الهي در جذب دلهاي مردم مي کوشيدند تا بتوانند آنها را به راه راست هدايت نمايند، در جذب دلهاي شاگردان بکوشد تا بتوانند آنها را به شيوه صحيح ارشاد و راهنمايي کرده و از گرداب هاي موجود در جامعه آگاه سازد.»

صبر

خداوند در قرآن کريم صابران را مي ستايد و مي فرمايد: «والله يحب الصبرين ؛ 13 خداوند صابران را دوست دارد.»
اين خطاب که همه مردمان جهان را در بر مي گيرد به انسان ها درس بردباري و صبوري در مقابل مشکلات و سختي ها را مي دهد تا بدين وسيله مورد رضايت و محبت خداي تعالي قرار گيرند و در جاي ديگري مي فرمايد: «ائلم نشرح ل صدر» و انشراح صدر است که امکان شکيبايي و صبر را فراهم مي کند.
معلم نيز بايد صبور و بردبار باشد ، بخصوص معلمان دوره هاي ابتدايي که با کودکاني روبرو هستند که هم در سنيني هستند که بسيار پرتحرک و ناآرام اند و هم به تازگي از جمع خانوادگي خود جدا شده و پاي در محيط مدرسه نهاده اند.
لذا يک معلم نمونه بايد در مقابل ناآرامي هاي دانش آموزان خود، شيطنت ها و حتي دير درک کردن مطلب و ديرفهمي هاي دانش آموزان صبور و بردبار بوده و با آنها با مدارا رفتار نمايند زيرا که با صبر مي توان به کارهاي مهم دست يافت و چه بسا همين دانش آموزان پر تحرک و ناآرام و حتي گاه ديرفهم ، آينده اي بسيار درخشان و چشمگيري داشته باشند که در پرتو صبوري و مداراي معلم در آينده اي نزديک جلوه گر شود. امام علي در اين زمينه مي فرمايد: «صبر ، مدد و کمک هر کاري به شمار مي آيد.»

گذشت

خداوند در آيه 85 سوره مبارکه حجر خطاب به رسول اکرم ص مي فرمايد: «وما خلقنا السموات والارض و ما بينهم آ الا بالحق و ان الساعه لاتيه فاصفح الصفح الجميل ؛... و ما آسمان ها و زمين و هر چه در بين آنهاست جز براي مقصودي صحيح و حکمتي بزرگ خلق نکرديم و البته ساعت قيامت خواهد آمد. اکنون تو اي رسول ما از اين منکران ، نيکو در گذر»
امام کاظم ع در تفسير اين آيه شريفه مي فرمايد: «صفح جميل يعني گناهي را مورد عقوبت و سرزنش قرار ندادن» 17 از سفارشات حضرت خضر به حضرت موسي اين بود که کسي را به جهت خطا مورد سرزنش قرار ندهد. بر اين اساس مي توان گفت از ديگر ويژگي هاي معلم نمونه ، گذشت و اغماض است که در رفتار و اعمال معلم بزرگ انسان ها در طول تاريخ بشريت يعني رسول اکرم ص از برجستگي خاصي برخوردار است.
در موارد زيادي معلم از شاگردان خود رفتارهاي خاصي را مشاهده مي کند و يا کلمات و جملات غيرمنطقي را مي شنود ، اگر بنا باشد هر بار به خاطر اين رفتارها و يا گفتارها دانش آموزان را توبيخ نمايد نه تنها نمي تواند استعدادهاي نهفته در درون شاگرد را کشف کند و به فعليت برساند بلکه باعث مي شود تا دانش آموزان نسبت به او دلسرد شده و احترامي را که بايد براي او قائل شوند ، از ميان بردارند.
معلم نمونه بايد هميشه به خاطر داشته باشد که گاهي ناديده گرفتن ها و گذشت کردن ها بيشتر و بهتر از تنبيه و اخراج مي تواند اثر تربيتي بر دانش آموز داشته باشد.
امام علي مي فرمايد: «کسي که کارش را با رفق و مدارا انجام دهد ، برترين مردم است.» در تعاليم اسلامي ، تغافل از خطاهايي که از ديگران سر مي زند در حالي که آدمي از آن خطاها اطلاع دارد ، جزو شريف ترين اخلاق انسان کريم بر شمرده شده است. بنابراين معلم نمونه بايد خطاهاي دانش آموزان خود را ناديده گرفته و با اتخاذ رفتاري منطقي و صحيح آنها را متوجه خطا و اشتباه خود نموده و راه صحيح را به آنها نشان دهد.
اما اگر به جاي برخورد صحيح و منطقي با خطاهاي دانش آموزان ، با آنان بدرفتاري نموده به اصطلاح عکس العمل منفي نشان بدهد ، تنها باعث مي شود که دانش آموزان به او دلسرد شده و در نتيجه معلم نمي تواند هدف اصلي خود يعني تربيت آينده سازان جامعه را دنبال کند.

صداقت

صداقت و راستگويي در فطرت آدمي نهاده شده و آدمي ذاتا به آن متمايل است.
خداوند متعال نيز در قرآن از مردمان مي خواهد از صادقين و راستگويان باشند. امام علي ع يکي از صفات پرهيزکاران را صداقت در گفتار مي داند. صداقت و راستگويي روح و حقيقت گفتار است.
امام علي در خطبه نهج البلاغه مي فرمايد: «صداقت در گفتار را که خداوند به فردي در ميان مردم عطا کند بهتر از ثروتي است که کسي بر ديگران به ارث گذارد.»
يکي از نشانه هاي واقعي دانشمندي اين است که فرد به جايي برسد که تازه مي فهمد چيزي نمي داند و جهاني از مجهولات او را احاطه کرده است. لذا معلم نيز نبايد انتظار داشته باشد که به همه چيز احاطه داشته باشد و همه چيز را به خوبي بداند چرا که ارزشمندي انسان تنها در پرتو معلومات نيست.
معلم موفق بايد خلاق بوده و پيوسته در پي راه هاي تازه اي براي افزودن معلومات خود باشد
آنجا که معلم مطالبي را نمي داند بايد صداقت در گرفتار داشته و به جاي متوسل شدن به شرح و بيان مفصل ، به راحتي به عدم علم خود اقرار کند. اين اقرار و اعتراف نه تنها معلم را خوار و ذليل نمي کند بلکه بر عظمت و تعالي او نيز مي افزايد. امام باقر در اين زمينه مي فرمايد: «آنچه را که مي دانيد بر زبان آوريد و درباره مطالبي که نمي دانيد بگوييد خدا آگاه تر و داناتر است.»

حفظ شخصيت دانش آموزان

تربيت کاري ظريف و دشوار است و گذرگاه هاي سخت و دشوار دارد. معلم همواره بايد شخصيت دانش آموز را حفظ کند و عذر دانش آموز را بپذيرد. خداوند در آيات زيادي از تکريم شخصيت انسان و سجده فرشتگان به او سخن مي گويد. در روايات اسلامي از سرزنش کردن ديگران به شدت نهي شده است.
امام صادق در اين زمينه مي فرمايد:«کسي را مورد شماتت و سرزنش قرار مده زيرا ممکن است خداوند به او ترحم کند و تو را به آن مبتلا کند.» معلم و مربي نمونه بايد با حفظ شخصيت دانش آموز با خطاي او برخورد نمايد تا وي متوجه خطا و اشتباه خود شده و در صدد جبران آن برآيد چرا که شخصيت ، بزرگترين سرمايه معنوي دانش آموز است که اگر ناديده گرفته شود و مورد تحقير قرار گيرد ، در آينده باعث مي شود فرد خطاکار فاجعه هاي بزرگ بيافريند. لذا بر همين اساس است که معلم بايد بکوشد تا هميشه شخصيت دانش آموزان را حفظ کرده و با نگهداشت آبرو و عزت شاگردان مسائل تربيتي را به آنان بياموزد و به مرحله اجرا در آورد.
يکي از دستوراتي که در قرآن کريم خطاب به همه مومنان آمده است ، پرهيز از مسخره کردن يکديگر است.
خداوند مي فرمايد: «ياءيها الذين ئامنوا لا يسخر قوم من قوم عسي ائن يکونواخيرا منهم ؛... اي کساني که ايمان آورده ايد هرگز نبايد قومي قوم ديگر را مسخره و استهزاء کند. شايد آن قوم که مسخره مي کنيد، بهترين مومنين باشند. پيامبرص در اين زمينه مي فرمايد: «هيچ مسلماني را کوچک نشماريد زيرا که کوچک آنان نزد خدا بزرگ است.»
حضرت موسي ع تمسخر را جهالت مي داند و مي فرمايد: «اءعوذ بالله ائن اءکون من الجهلين» خداوند متعال انسان ها را با روحيات متفاوت آفريده است. بعضي از انسان ها بسيار پر جنب و جوش ، بعضي بسيار احساساتي و برخي آرام و گوشه گير هستند. بنابراين لازمه برخورد صحيح و متناسب با اين افراد شناخت دقيق آنهاست.
معلم نمونه معلمي است که اين روحيات را شناخته و متناسب با همان روحيات با شاگردان خود برخورد نمايد و هرگز شاگردي را به علت برخورداري از يک خصيصه يا به علت ضعف هوشي مورد تمسخر و عيب جويي قرار ندهد.
معلم زماني مي تواند در برخورد صحيح با شاگردان خود موفق عمل کند که خود را به جاي شاگردان قرار دهد و همواره کودکي و نوجواني را به ياد داشته باشد.

تنبيه و تشويق

قرآن کريم در آياتي هدف از ارسال پيامبر به سوي امت را تشويق و تنبيه و ترسانيدن از عذاب الهي که در صورت عدم اطاعت از حق تعالي گريبانگير فرد مي شود ، بيان مي کند.
تشويق و تنبيه از اصول مهم اخلاقي است که مورد پذيرش و تاکيد مکتب اسلام است. تشويق دانش آموز باعث تقويت وي شده و در عين حال تنبيهي است براي دانش آموزاني که سستي و اهمال به خرج داده و به درس و فعاليت درسي بي رغبت هستند و اين خود زمينه اي مي شود تا اين گروه از دانش آموزان از غفلت و اتلاف وقت دست بردارند و به فعاليت هاي درسي علاقمند شوند.
امام علي ع در اين زمينه مي فرمايد: «گنهکار را به وسيله پاداش دادن به نيکوکار تنبيه کن.» تشويق بايد به موقع انجام گيرد و البته نبايد به کيفيتي باشد که مايه غرور و غفلت دانش آموز يا خاموش شدن فعاليت ها و نظم و انضباط وي شود. تشويق بايد عامل رشد باشد نه انحطاط.
تنبيه نيز بايد به منظور آگاهي دادن باشد نه انتقام گيري و به گونه اي باشد که فرد خطاکار متوجه بشود که استحقاق تنبيه را دارد نه اينکه با خود گمان کند به وي ظلم شده است.

خودسازي وظيفه اوليه معلم نمونه

آنچه تاکنون در ارتباط با رفتار معلم با شاگردان بيان نموديم ، در صورتي محقق خواهد شد که معلم ابتدا در وجود خود دست به سازندگي زده و در اعمال و گفتارش دقت نموده و ميان آنها هماهنگي لازم را ايجاد نمايد. معلم بايد با تدبر و تفکر در وجود خويش و سازندگي روحي و اخلاقي خود اين ويژگي هاي بيان شده را در خود ايجاد کرده و هميشه زنده نگه دارد تا بتواند بر دانش آموزان تائثير نهاده و آن ها را هدايت و راهنمايي کند. راز و نيازها و مناجات هاي رسول اکرم پيش از بعثت در غار حرائ و کسب آمادگي براي پذيرش مسووليت خطير و مهم تعليم و تربيت انسان ها که در جهلي بي سابقه فرو رفته بودند ، بهترين گواه بر اين مدعاست.
يک معلم براي اينکه بتواند اين ويژگي ها را در خود بوجود آورد بايد مقدماتي را طي کند تا بتواند در اين مسير گام بردارد.
در روايتي آمده است حواريون از عيسي ع پرسيدند: با چه کسي همنشين شويم؟ عيسي ع فرمود: «با کسي که ديدن او شما را به ياد خدا بيندازد و سخن او بر دانش شما بيفزايد و علم او شما را نسبت آخرت متوجه و مايل سازد. خداوند در آيات زيادي خطاب به رسول اکرم ص دستور مي دهد که با نيکان هم نشين شده و از ظالمان و گنهکاران روي گرداند.» اين خطاب در حقيقت خطاب به همه مردمان است تا با همنشيني با نيکان و دوري گزيدن از ستمکاران به قرب خدا نايل آيند.
يک معلم نمونه بايد همواره در تلاش و کوشش براي کسب معارف و مطالب علمي تازه و نوين باشد. به عبارت ديگر بايد از لحاظ معرفتي و علمي همگام با زمان پيش برود و تنها خود را محدود به اندوخته ها و دانش هاي قبلي نکند بلکه با مطالعه از علوم جديد هم اطلاع يابد و همواره اطلاعات روز را به شاگردان خود بدهد. اين مطالعه و يادگيري اطلاعات روز هم در تقويت روحيه علمي و معرفتي معلم و هم دانش آموزان مفيد است. معلم همواره بايد بکوشد تا در کارش مداومت داشته باشد. بنابراين بر همه عالمان جامعه اسلامي است که با تدبر و تعقل در آيات قرآن و سخنان نوراني پيامبر و اهل بيت ع در زمينه تعليم و تربيت ابتلا به خودسازي پرداخته و سپس به تعليم و تربيت اسلامي دانش آموزان همت گمارند تا بدين وسيله نسلي متعهد و انسان هايي خداشناس و خداجو به جامعه اسلامي تحويل دهند و گام به گام جامعه را به اهداف آرماني اسلام نزديک ساخته و مدينه فاضله را تحقق و عينيت بخشند.

گفتارمان مطابق کردارمان باشد

يکي از اساسي ترين اصول و شرايط معلمي ، مطابقت گفتار و کردار است. معلم بايد توجه داشته باشد که ميان رفتار و کردارش با گفتارش وحدت و همبستگي وجود داشته باشد. چنانکه خداوند افرادي را که گفتاري را براي مردم بيان مي کنند و خود عمل نمي کنند را توبيخ مي کند. و امام علي ع چنين افرادي را مورد لعن خدا مي داند و مي فرمايد: «خداوند کساني که امر به معروف کرده ولي خود آن را ترک مي کنند و نهي از منکر کرده و خود آن را انجام مي دهند ، لعنت کند.»
يک معلم براي اينکه سخنش در دل هاي ديگران تائثير بگذارد بايد ابتدا خود به آنچه مي گويد ، عمل کند. امام صادق ع در اين زمينه مي فرمايد: «با غير زبان ، مردم را دعوت کنيد که اگر در شما پرهيزکاري و تلاش و نماز و کار خير مشاهده کنند، اين خود دعوت است.» اين کلام پرمحتواي امام صادق ع نه تنها درس آموزنده براي تمامي آموزگاران و معلمان بلکه براي همه انسان هاست اما معلمان و آموزگاران که ساقه وجودي آينده سازان جامعه اسلامي مان را پرورش مي دهند ، مي توانند با استفاده از اين جمله گهربار الگوي خوبي براي شاگردان خود باشند و دانش پژوهان خود را به کار نيک دعوت کنند و خود نيز الگويي مناسب در زمينه هاي مختلف براي آنان باشند.
● منبع: روزنامه - جام جم

سه شنبه 4 مهر 1391  1:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شاخص های تربیت دینی از نگاه قرآن کریم (1)

شاخص های تربیت دینی از نگاه قرآن کریم (1)

علی ذوعلم
مقدمه

هنگامی که سخن از تربیت اسلامی در آموزش و پرورش به میان می‏آید، غالبا ذهن‏ها متوجه نمودها و نمادهایی در رفتار دانش آموزان می‏شود که تنها می‏تواند علاقه و توجه آنان را به مراسم و مناسک دینی و آداب و رفتار اخلاقی-به معنی خاص آن-نشان دهد.از این رو، شاخص‏های تربیت دینی، به اموری از قبیل:میزان پایبندی به حضور در نماز جماعت مدرسه، میزان توجه به حفظ حجاب، میزان التزام به رعایت ظواهر شرعی و...منحصر می‏شود و حداکثر این است که شاخص‏های اخلاقی از قبیل راستگویی، احترام به والدین، امانتداری و...هم به امور فوق افزوده می‏شود و توفیق یا عدم توفیق تربیت دینی، با این شاخص‏ها سنجیده و ارزیابی گردد.
چنین نگاهی به تربیت دینی، از سویی برخاسته از مبانی معرفت شناختی لیبرالیسم و نگرش غرب جدید به نهاد دین در مصداق مسیحیت ممسوخ و منسوخ است که همراه با امواج فرهنگ و دانش غرب به کشور ما وارد شده و احیانا به عنوان اصول مسلم علمی مقبولیت یافته است و از سوی دیگر بر معارف و فرهنگ دینی معیوب ناقص، تحریف شده و متحیرانه از اسلام متکی است که در طول قرن‏های گذشته، در ذهنیت عمومی جامعه ما رسوخ کرده و هنوز رسوب‏های آن باقی مانده است.البته این نگاه به تربیت دینی، میوه تلخ نگرشی است که دین را مقوله‏ای شخصی و فرعی در زندگی بشر می‏داند و نقش زیر بنایی و جامع آن را در عرصه‏های گوناگون حیات انسانی و تکاملی نوع بشر انکار می‏کند. لذا بین دین و علم، دین و سیاست، دین و دنیا، دین و عقل و...تعارض می‏بیند و هر کدام از این مقوله‏ها را بیگانه و یا حتی متعارض با دین می‏شمارد.نتیجه این نگرش، فروکاهی نقش دین در نظام آموزشی است، تا حدی که تربیت دینی را در ردیف و هم عرض تربیت بدنی، تربیت اجتماعی و تربیت علمی تلقی‏
تصحیح و اصلاح نگرش دست‏اندر کاران اولین گام ضروری برای راه بردن به سوی تربیت دینی مطلوب است
می‏کند و خود به خود، عرصه‏های اصلاح و تقویت تربیت دینی را در حد کتاب‏های درسی تعلیمات دینی، برنامه‏های اوقات فراغت، مراسم و مناسک عبادی و از این قبیل، محدود می‏سازد و انتظار دارد که در بستر نظام آموزشی جدای از دین و در ساختار طراحی شده بر اساس نگرش فلسفی غیر دینی، تربیت دینی دانش آموزان سیر صعودی داشته باشد!

مهم‏ترین مسأله در آسیب‏شناسی تربیت دینی

به نظر می‏رسد در آسیب‏شناسی تربیت دینی، مهم‏تر از هر چیز، آسیب شناسی مبانی نظری تربیت دینی در نظام آموزشی کشور، باید مورد بررسی قرار گیرد.به هر حال، سیاستگذاری‏ها و برنامه‏ریزی‏ها، بر مبانی نظری پذیرفته شده در بین سیاستگذاران و برنامه‏ریزان مبتنی هستند و تا هنگامی که نگرش آنان درباره تربیت اسلامی دچار کاستی و نارسایی باشد، نمی‏توان انتظار داشت که سیاست‏ها و برنامه‏ها، متقن و نتیجه بخش شوند.
به خصوص در عرصه آموزش و پرورش که در سلسله طولی عوامل مؤثر، نقش عوامل مباشر، کم‏تر از سیاستگذاران، برنامه ریزان و مدیران ارشد نیست، وجود آسیب و کاستی در مبانی نظری و بینش مدیران میانی و خرد، دبیران، معلمان، مربیان، کارشناسان و به ویژه اولیای دانش آموزان نیز تأثیری اساسی و تعیین کننده در انحراف و تحریف تربیت دینی دانش آموزان خواهد داشت.

آسیب‏ها و کاستی‏های کنونی

برخی از مهم‏ترین آسیب‏ها و کاستی‏هایی که از بدفهمی، کج فهمی یا عدم درک صحیح و جامع شاخص‏های تربیت دینی ناشی می‏شود و متأسفانه در برخوردها، شیوه‏ها و ساز و کارهای تربیتی حاکم بر آموزش و پرورش ملاحظه می‏گردد، به قرار زیر است:

1.سطحی نگری:

هم در معنی و مفهوم تربیت و هم در شاخص‏ها و ملاک‏های تربیت و نیز در روش‏ها و راهکارهای اصلاح و ارتقای تربیتی دانش آموزان.

2.ظاهر بینی:

توجه بیش از حد به ظواهر امور و غفلت از حقایق و واقعیاتی که در شکل گیری تربیت دینی و اخلاقی دانش آموزان جریان دارد و نیز تقدس مآبی‏های جاهلانه و مضر و گاه ریاکارانه.

3.رفتار گرایی محض یا معنی گرایی صرف:

افراط و تفریط در توازن و تعادل بین ابعاد معنوی و درونی تربیت دنی و جنبه‏های رفتاری و عملی آن، و خروج از حد اعتدال در اهمیت دادن به هر کدام از این دو جنبه و عدم رعایت شاخص‏های دقیق دینی در این عرصه.

4.نگرش تک ساحتی:

بی توجهی و ذو ابعاد بودن تربیت دینی و اهتمام به یک جنبه خاص بر اساس سلیقه‏های شخصی، شرایط زودگذر اجتماعی و گاه به طور ناخوداگاه به انگیزه گریز از دشواری‏ها و تحمل هزینه‏های معنوی جامع نگری در تربیت دینی که غالبا از کاستی‏های معرفتی ناشی می‏شود.

5.پراکنده نگری و عدم نگرش سیستمی و ارگانیک:

فقدان معرفتی اندام واره نسبت به شاخص‏های تربیت دینی و ارتباط متقابل این شاخص‏ها و پیوند«اکمال متقابل» بین این معیارها و نیز عدم توجه به رابطه ارگانیک در شیوه‏ها و راه کارهای تحقق و تسرّی تربیت دینی در دانش آموزان.

6.عوام زدگی:

برآوردن انتظارات عوامانه در اولیای دانش آموزان و یا زمینه‏های اعمال نگرش‏ها و سلیقه‏های عامیانه برخی متصدیان، معلمان، مربیان و مدیران مدرسه‏ها و القائات تربیتی ناصحیح به نام تربیت دینی.

7.سنت زدگی:

خلط معرفتی بین آداب و رسوم و سنن و عادت‏های محلی، قومی و ملی، با شاخص‏ها و معیارهای تربیت دینی، و تأکید بر قالب‏ها یا روش‏های سنتی محض به عنوان قالب‏ها و روش‏های دینی و القای آنچه ارتباطی به دین ندارد، به نام دین.

8.تجدد زدگی:

عدول و فاصله گرفتن از شاخص‏های تربیت دینی و تسلیم و ساده اندیشی در مواجهه با القائات و آموزه‏های مدرنیتی و غربی و عدم استواری و ثبات قدم در تحقق ارزش‏ها و شاخص‏های تربیت دینی به خاطر مصون ماندن از برچسب تعصب یا سنتی بودن و...که غالبا از عدم درک عمیق و صحیح شاخص‏های تربیت دینی ناشی می‏شود.

9.شتاب زدگی:

انتظار کسب نتایج سریع و فوری از تلاش‏ها و اقدامات تربیتی، عدم توجه به ویژگی‏ها، خصوصیات طبیعی در دوره‏های سنی نوجوانی و جوانی و به کارگیری شیوه‏ها و روش‏های منتهی به آثار سریع ولی زودگذر که ناشی از عدم درک عمیق از هدف‏ها و شاخص‏های تربیت دینی است.

10.گفتار درمانی:

جایگزینی «آموزش‏ها و تبلیغات تربیتی»به جای «تربیت»، و به کار گرفتن روش سهل و بی دردسر سخنرانی و توصیه و موعظه‏های غیر متکی به عمل و رفتار صحیح تربیتی، و غفلت از جنبه تکوینی و حقیقی تربیت و آثار عمیق و اجتناب ناپذیر رفتارها و برخوردهای مجموعه عوامل آموزشی و پرورشی در محیطهای علمی و تربیتی.

11.برخوردهای بخشنامه‏ای:

جزم گرایی اداری و تشکیلاتی و صدور نسخه‏های یکسان و مشابه برای محیطها و شرایط کاملا متفاوت و نیز سلب اختیار و عدم اعتماد به عوامل مباشر در امر تربیت دنی و انتظار حل مشکلات از این طریق که خود ناشی از عدم درک عمیق از شاخص‏ها و راهکارهای تربیت دینی است.

اولین گام آسیب زدایی

بنابراین تصحیح و اصلاح نگرش دست‏اندرکاران و تعمیق و اشاعه مبانی نظری متقن و صحیح تربیت اسلامی بین آنان، اولین گام لازم و ضروری برای راه بردن به سوی تربیت دینی مطلوب است. البته اقدامات و گام‏های اساسی و دشوار دیگری از قبیل:تدوین سیاست‏ها و الگوهای مناسب مدیریتی و آموزشی و تربیتی، تربیت نیروی انسانی کارامد و معتقد به مبانی متقن و صحیح و...کارهای بعدی و دراز مدتی است که تنها با عزمی راسخ و ملی، باوری عمیق و الهی و همتی عالی و استوار و در چارچوب برنامه‏های علمی و دقیق می‏تواند تحقق یابد.آنچه این مقاله بر آن است که بدان بپردازد، عناصر و شاخص‏های اساسی تربیت اسلامی هستند.
ابتدا به این موضوع می‏پردازیم که آیا اساسا استخراج و دستیابی به چنین عناصر و شاخص‏هایی امکانپذیر است؟اگر امکانپذیر است، چگونه و از چه منابعی؟و در صورت استخراج و استنباط چنین شاخص‏هایی، آیا این شاخص‏ها برای تربیت انسان امروز با شرایط اجتماعی و تاریخی خاص خود و پس از گذران دوره‏ها و تحولات فرهنگی و علمی بنیادی و شگرف، کارامدی دارند یا نه؟
سپس بر مبنای پاسخ‏های دریافتی، به بیان شاخص‏های تربیت اسلامی می‏پردازیم تا بتوانیم در آسیب شناسی تربیت دینی، فراتر از برداشت‏های سطحی و محدود و با درک صحیح و مستند از مختصات کلی تربیت دینی، مباحث دیگر را دنبال کنیم.تا هنگامی که به این مختصات و شاخص‏ها دست نیابیم و تعریفی اجمالی از معیارهای تربیت اسلامی نداشته باشیم، قطعا سایر مباحث درباره آسیب شناسی تربیت دینی، منقّح و شفاف نخواهد بود، چرا که یکی از مهم‏ترین آسیب‏ها و کاستی‏ها در مبانی نظری تربیت دینی، همین موضوع است.

امکان دستیابی به شاخص‏های تربیت دینی، منابع و شیوه آن

گرچه این موضوع، محور اساسی مقاله حاضر نیست، ولی به‏ عنوان مقدمه‏ای ضروری نمی‏توان از طرح آن صرف نظر کرد.علت اصلی طرح این موضوع، چالش‏های فلسفی و کلامی است که در دوران جدید-حیات علمی و فرهنگی غرب، مدرنیته-درباره مبانی معرفت شناختی دین مطرح شده است.این چالش‏ها، گاه به طور ناخوداگاه، ریشه‏های یقینی معرفت و باور دینی برخی نخبگان فکری جامعه ما را سست ساخته و حتی به دیدگاه‏ها و نگرش‏های برخی نخبگان سیاسی نیز راه یافته است. البته در این فرایند، عوامل و زمینه‏های گوناگون فکری، اجتماعی، روانی و سیاسی دخالت داشته و دارد، ولی به نظر می‏رسد مهم‏تر از همه، ضعف بنیادهای تفکر عقلانی و فلسفی در جامعه ما-به معنی حقیقی و درست آن-است که بستر چنین روندی را فراهم می‏سازد.به هر حال، پرسش درباره قلمرو دخالت اجتناب ناپذیر و جانشین ناپذیر دین در زندگی بشر، چالش اساسی نگاه غرب نسبت به دین بوده که امروزه در محافل فکری جامعه ما نیز مطرح است.
خوشبختانه، مقالات و آثار محققانه و علمی مفیدی در سال‏های اخیر منتشر شده‏اند که مطالب تفصیلی درباره این پرسش را در آن‏ها باید جست 1 *.اما آنچه درباره عرصه دخالت دین در زندگی بشر، با استناد به ادله عقلی و نقلی انکار ناپذیر است، رسالت و نقش تربیتی«دین» است.دین حق، راستین-که امروز جز«اسلام»مصداقی برای آن نمی‏شناسیم.برای تربیت انسان و پرورش«خلیفة اللّه»، به بشریت ارائه شده است و آیات و روایات و دلایل کلامی و فلسفی ارائه شده برای نیاز انسان به دین و نیاز انسان به«امام»و حجت خدا و اسوه عملی و عینی، تردیدی باقی نمی‏گذارند که اساسی‏ترین هدف انبیای الهی، تحقق تربیت انسان در چارچوب شاخص‏های الهی بوده است.
اگر بتوان تردیدهایی را درباره حدود دخالت دین در عرصه‏های اقتصادی و سیاسی، و سطح معقول و منطقی انتظار از آموزه‏های وحیانی در تعیین تکلیف و ترسیم راهکارهای سامان دهی این امور، روا داشت، ولی هیچ تردیدی در این حقیقت وجود ندارد که محور اصلی و هدف نهایی همه آموزه‏ها و معارف دینی، تربیت«انسان کامل»با ویژگی‏ها و مشخصاتی است که در منابع اصلی و اصیل دینی به صراحت بدان پرداخته شده است.
از منظر قرآن کریم، انسان موجودی است ارزشمند و کرامت یافته 2 ، که«خلق»او در بهترین و زیباترین اندازه‏گیری‏ها و قالب‏ها، تحقق یافته است 3 .ولی با برخورداری از توانمندی‏های شگرف و ظرفیت بیکرانه‏ای که در وجود او نهاده شده و با استفاده از هدایت الهی و تأسی به حاملان وحی، سیر تکاملی خود را، خود باید رقم بزند و با تخلّق به اخلاق الهی، «خلق» خود را بسازد تا غایت خلقت او که رسیدن به اوج خلیفة اللهی و خداگونگی است، تحقق یابد.
بنابراین، کارکرد تربیتی دین، ساحتی است که نمی‏توان آن را انکار کرد و اگر در اسلام، احکام و دستورات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هم وجود دارد، همه مقدمه و ناظر بر«تربیت انسان»است و نه ساحت‏ها و رویکردهایی هم عرض و در ردیف آن 4 ، و لذا استخراج و استنباط شاخص‏های تربیت دینی، امری است کاملا ممکن، و بدون توجه به این شاخص‏ها، سخن از تربیت دینی و نقد و ارزیابی نظام تربیتی موجود در جامعه ما، تلاشی است بدون معیاد و بی نتیجه.
اما منابع استنباط و استخراج این شاخص‏ها چیست؟سه منبع اساسی برای استنباط این شاخص‏ها در اختیار ما است که عبارتند از:عقل، کتاب و سنت.البته اعتبار و ارزش کتاب آسمانی و سنت و سیره معصومین(علیهم السلام)از طریق عقل ثابت می‏شود؛همان طور که حجیّت و اعتبار عقل هم کاملا مورد تأیید و تأکید کتاب و سنت قرار گرفته است.تأکید بر این حقیقت لازم است که نقش اصلی سیره و مسلک معصومین(علیهم صلوات اللّه) اجمعین)نه تنها ارائه شاخص‏های نظری، بلکه اثبات امکان تحقق عینی و تبلور خارجی این شاخص‏ها است.شاخص‏های برگرفته از این سه منبع، شاخص‏های تربیت اسلامی هستند.بر خلاف آنچه در فرهنگ مسیحیت منسوخ درباره‏ تفکیک احکام عقل و وحی به چشم می‏خورد و به حق، مورد نقّادی و استنکاف متفکران و فرهیختگان مغرب زمین قرار گرفته است، در فرهنگ اسلام، عقل و وحی، همدوش و مؤید یکدیگر بوده و دو رکن هدایت الهی را در مورد انسان بر عهده گرفته‏اند 5 و بنا به قاعده ملازمه و به استناد ادلّه عقلی، نقلی، احکام نقل و وحی نه تنها تعارضی با هم ندارند، بلکه کاملا همدیگر را تأیید می‏کنند 6 .
استنباط این شاخص‏ها از منابع مذکور، امر پنهان و راز آلود و دور از دسترسی نیست.هر کس می‏تواند با فرا گرفتن روش استنباط و مقدمات آن و البته بدون تحمیل دیدگاه‏های خود بر این منابع، این شاخص‏ها را دریابد و این تلاش، خود مصداقی از «تفقّه در دین»است که برای هر شخص مسلمانی، در حد وسع و توان او، واجب و ضروری است 7 . البته برای کسانی که در مقام سیاستگذاری و برنامه ریزی و مدیریت تربیت جامعه قرار دارند، این تلاش، اهمیت و ضرورتی مضاعف می‏یابد و بلکه می‏توان آن را از شرایط کارشناسی امر تربیت در جامعه اسلامی دانست.
نتیجه این که دستیابی به شاخص‏های تربیت اسلامی، امری است کاملا ممکن که از منابع سه گانه عقل، کتاب و سنت و با به کارگیری شیوه علمی استنباط و اجتهاد، می‏توان آن را استخراج کرد.همین جا یادآوری و تأکید بر این نکته لازم است که این شاخص‏ها، از سویی با فطرت انسان-یعنی مجموعه توانمندی‏ها و تمایلات و گرایش‏های انسانی انسان که لازمه انسانیت انسان است-پیوند خورده و از سویی دیگر، با قواعد و سنن حقیقی و اصیل هستی مرتبط است 8 . هر چند این شاخص‏ها، شاخص‏هایی مطلق از قیود زمان و مکانند که در هر شرایطی قابل تحقق هستند، ولی عینیت خارجی آن، امری است نسبی که همواره قابلیت رشد و تعمیق خواهد داشت.البته هر چه ابزارها و تجربه‏های علمی بشر درباره راهکارهای تحقق این شاخص‏ها بیش‏تر به کار گرفته شود، تعمیم و تحقق آن‏ها عملی‏تر خواهد شد.

شاخص اصلی و کلان تربیت اسلامی

شاخص اصلی و کلان تربیت اسلامی، شامل عرصه‏های فردی، خانوادگی و اجتماعی است و ابعاد و لایه‏های متفاوت وجودی انسان را در بر می‏گیرد.همان گونه که هر فرد انسان دارای هویت و حقیقت واحدی است که جلوه‏ای از توحید حاکم بر نظام هستی است، تربیت او هم«فرایند واحدی» است که گرچه عناصر، نمادها و اجزای پراکنده و متکثری دارد، ولی این تکثر، هرگز نمی‏تواند وحدت جریان تربیت و حاکم بودن روح واحد بر این اجزا را مخدوش سازد.
عرصه تربیت انسان، نمادی از عینیت وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است که از دیدگاه کلام، فلسفه و عرفان اسلامی، حقیقتی است متقن، شگرف و حاکم بر همه عرصه‏های نظام هستی.بنابراین، قبل از بیان عناصر و اجزای تربیت اسلامی، باید نگاهی به شاخص کلان و اصلی تربیت اسلامی داشته باشیم.این شاخص کلان و اصلی را در رسیدن انسان به«خداگونگی» می‏توان تعبیر کرد؛تعبیری که از کتاب و سنت گرفته شده است و اگر نصّ منابع وحیانی چنین تعبیری را بیان نکرده بود، هرگز چنین جسارت بلند پروانه‏ای را به خود اجازه نمی‏دادیم.
به تعبیر خلیفه خدا، خداگونه شدن و عبد خدا بودن، سه بیان متفاوت از حقیقت واحدی است که در قرآن و سنت از آن یاد شده است
سه تعبیر«خلیفه و جانشین خدا شدن» 9 ، «خداگونه شدن» 10 و«عبد خدا بودن» 11 ، سه بیان متفاوت از حقیقت واحدی است که در قرآن و سنت از آن یاد شده است. حقیقت و کنه جوهره عبودیت، ربوبیت و«خدایی کردن»است که خلافت و جانشینی نیز همین معنی را می‏رساند.حدیث قدسی«عبدی اطعنی حتی تکون مثلی»، صریحا این قله رفیع را نشان داده و بیان و عمل خاندان عصمت و پیروان و شاگردان آنان از اولیا و اهل معرفت، واقعیت و درستی این شاخص کلان را به اثبات رسانده و تجربه‏های عینی را در اختیار ما نهاده است، صراط مستقیم تربیت اسلامی، همان راهی است که انبیا، صدیقین، شهدا و صالحان پیمودند 12 .
رسیدن به مرحله‏ای که«انسان محبوب و مرضی خداوند متعال شود» 13 بیان دیگری است از شاخص کلان تربیت اسلامی.این مرحله، وجود انسان را به آرامش و اطمینان حقیقی و واقعی می‏رساند و اوج کمال نفس را محقّق می‏سازد و برای دستیابی به این قله، تخلّق به اخلاق حضرت حق-جل و علا-ضروری است 14 .
بنابراین، عناصر تربیت اسلامی و شاخص‏های متکثری که در ادامه بیان می‏شود، اموری جدا و گسیخته از هم نیستند که با یکدیگر متعارض و متنافی باشند و تجمّع و تحقق یکپارچه آن‏ها، ممتنع تلقی گردد. بله، نظام رسمی تربیتی که به معنی گسترده، جامع و عمیق امروزی آن، پیگیری و تحقق این شاخص‏ها را وجهه همت خود قرار داده باشد، هنوز به طور کامل تجربه نشده است، ولی این عدم تجربه عینی هرگز به معنی غیر ممکن بودن آن نیست.

عناصر و شاخص‏های تربیت اسلامی در قرآن

اکنون بدون تطویل و زیاده نویسی، تنها با استناد به آیات نورانی و هدایتگر قرآن کریم، شاخص‏های اساسی تربیت اسلامی را فهرست گونه بر می‏شماریم تا با توجه بدان‏ها، شالوده ریزی نظام تربیت اسلامی در آموزش و پرورش میسر شود.
شایان ذکر است که این شاخص‏ها، با مروری نسبتا کامل در کتاب وحی الهی و پژوهش در مجموع آیات هدایت بخش و نورانی قرآن کریم، استنباط و استخراج شده‏اند و بنابراین می‏توانند، شمایی جامع و مستند از شاخص‏های تربیت دینی را در اختیار ما قرار دهند.

1.معرفت بصیرت

گر خلقت جن و انس برای عبادت بوده است، حقیقت این عبادت، بدون معرفت تحقق نخواهد یافت.پیامبر اسلام(ص)از سوی خدا مأمور می‏شود، صریحا اعلام کند که حرکت او و پیروانش بر مبنای بصیرت و روشن بینی است.اساسا از دیدگاه قرآن، راه رشد و کمال از مسیر انحطاط و گمراهی باز شناخته شده است و لذا، اساس حرکت انسان به سوی کمال و رشد، نمی‏تواند بر جهل و نادانی استوار باشد 17 .

2.عبادت

عبادت نه به معنی محدود و مشهور آن که به معنی قرآنی، از اصلی‏ترین شاخص‏های تربیت اسلامی است؛آن چنان که آیات 63 تا پایان سوره فرقان، «عباد الرحمن» را توصیف می‏کند، بسی شاخص‏ها و معیارهای تربیت اسلامی، در همین عنصر ممتاز و برجسته نهفته است.این معنی عمیق و گسترده از عبادت که در عمق خود، انسان را به ربوبیت سوق می‏دهد، متکی بر عناصر بینشی و اعتقادی و ارزش‏های فردی و اجتماعی است. تواضع، انفاق، شب زنده‏داری و مناجات با خدا، وفق و مدارا، برخورد کریمانه با افراد نادان، عفت و پاکدامنی، رعایت حق حیات انسان‏ها، توجه به هدف‏های تربیتی در خانواده و این قبیل ارزش‏ها، خصوصیات و صفات عابدان است. کسانی که«تعبد»را در برابر«تعقل» می‏پندارند، در حقیقت معنای تحریف شده عبادت را پذیرفته‏اند و گرنه، روح تعبد راستین، جز بر مبنای تعقل و معرفت حقیقی، نمی‏تواند تحقق یابد؛که:«انما یخشی اللّه من عباده العلماء 18 .»
*زیر نویس‏ها در قسمت نهایی که در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد، ارائه می‏شود.

سه شنبه 4 مهر 1391  1:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جايگاه، نقش و رسالت معلم و مربي از ديدگاه قرآن و روايات

جايگاه، نقش و رسالت معلم و مربي از ديدگاه قرآن و روايات

نويسنده:حجت الاسلام سيد محمدرضا علاء الدين
پژوهشگر علوم قرآني و استاد راهنماي سطوح 2و3 حوزه
چکيده:

قرآن کريم به عنوان چراغ پر فروغ و سراج وهاج که کاملترين برنامه و قوانين را براي سعادت بشر دارد در آيات نورانيش مکتب تعليم و تربيت اسلامي را به زيبائي هرچه تمام ترسيم نموده است و خداوند را به عنوان اولين معلم بشر معرفي نموده که به پيامبرش در آغاز بعثت فرمود: ( اقراء باسم ربک الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقراء و ربک الاکرم الذي علم بالقلم علم الانسان مالم يعلم) (سوره علق) و اينچنين مکتب تعليم و تربيت اسلامي به عنوان مکتبي ممتاز، مستقل و با مباني و اصول مشخص پديدار گرديد که در اين مکتب علم و دانش، معلم و متعلم (شاگرد و مربي) و مدرسه و مکتب خانه از جايگاه بسيار ارزشمند و رفيعي برخوردارند. ما در اين مقاله علاوه بر نگرشي کلي به مکتب تعليم و تربيت اسلامي به جايگاه معلم و رسالت معلم و ويژگي هاي يک معلم از منظر آيات وحياني قرآن کريم و روايات نوراني حضرات معصومين (عليهم السلام) پرداخته ايم و رسالت يک معلم قرآني را همان رسالت خداوند و رسالت رسولان الهي در هدايت، سرپرستي و خروج از ظلمات به سوي نور و رشد و کمال بخشي انسان به قرب حضرت حق دانسته ايم.

کليد واژگان:

جايگاه معلم، رسالت معلم، ويژگي هاي معلمي

مقدمه :

(لقد من الله علي المومنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفي ضلال مبين) (آل عمران/ آيه 461)
کلمات رب، ربنا، ربکم، ربک، ربه، ربها، ربهم، ربي، ربهما، ربکما که در قرآن کريم آمده است بيانگر ربوبيت ذات مقدس احديت مي باشد و اصل رب تربيت است و آن عبارت از ايجاد شيء است تا به تدريج او را به مقصد کمال و تمام رهنمون سازد. با توجه به همين جايگاه تعليم و تربيت است که هدف از بعثت پيامبران تعليم کتاب و حکمت و پرورش و تصفيه روح از ناخالصي ها معرفي شده است و در کلمات رسول الله (ص) آمده است (بالتعلم ارسلت)، (بعثت معلما)، (بعثت لا تمم مکارم الاخلاق) که اين جملات بيانگر آن است که اسلام در زمينه تعليم و تربيت داراي مکتبي ممتاز، مستقل با مباني و اصولي مشخص و الهي است از جمله مباني مطرح در مکتب تعليم و تربيت اسلام اصل خدا محوري يا اخلاص، اصل تقدم اصلاح خود بر اصلاح ديگران،اصل توکل و اعتماد به نفس، اصل آيت بودن و نشانه شدن بسوي کمال مطلق، اصل مدارا و دوري از سخت گيري وتکلف، اصل عقلاني بودن نظام تعليم و تربيت و اصل حاکميت دادن به تعليم و تربيت الهي مي باشد. در مکتب تعليم و تربيت اسلام فراگيري علم و دانش همراه با تهذيب و تربيت ديني هدف رسالت نبوي شمرده شده و براي تحصيل علم نه محدوديت زماني دارد و نه مکاني و از نظر معلم مرز نمي شناسد چرا که علم و حکمت را گمشده مومن مي داند که نزد هر کس بيابد آن را مي گيرد.
در مکتب اسلام تمام افرادش بايد معلم باشند و تمام افرادش متعلم، همه بايد هم تحصيل کنند و هم تدريس نمايند و انسان ها را الهي تربيت کنند.

جايگاه معلم در مکتب تعليم و تربيت اسلامي:

اسلام معلم را به عنوان پدر روحاني معرفي مي کند و مي گويد: (اب معلمک) يعني يکي از پدران ثلاثه تو، معلمي است که به تو دانش مي آموزد و بنابراين تمام حقوقي که درباره پدر و مادر رعايت مي شود بايد در حق معلم به صورت کامل تري رعايت گردد. نام معلم چنان با عظمت است که در جاي جاي متون اسلامي از او تجليل به عمل آمده تا به آن حد که خداوند عليم خود را معلم خوانده و رسول الله (ص) فرموده اند: (انما بعثت معلما). امام خميني (ره) فرموده اند: ( معلم اول، خداي تبارک و تعالي است که اخراج مي کند مردم را از ظلمات به نور و به وسيله انبياء و آيات وحياني مردم را دعوت مي کند به نورانيت، دعوت مي کند به کمال، دعوت مي کند به عشق، دعوت مي کند به محبت، دعوت مي کند به مراتب کمالي که از براي انسان است. به دنبال او انبياء هستند که همان مکتب الهي را نشر مي دهند و آنها هم شغلشان تعليم است، معلمند، معلم بشرند، آنها هم شغلشان اين است که مردم را تربيت کنند و انسان را تربيت کنند که از مقام حيوانيت بالا برود و به مقام انسانيت برسد.
مقام معلم مقام والائي است، مقامي است که بالاتر از مقام معلم نيست و چنين است که وارثان انبياء شمرده مي شوند. چنانچه امام صادق (ع) فرموده اند: (ان العلما ورثه الانبياء) يعني دانشمندان وارثان پيامبرانند.
معلم شمع سوزان و فروزان هدايت است که نورش بر اساس حديث مشهور (العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء) از منبع اصلي نور يعني خدا دريافت داشته و براي نورافشاني قلوب و بينا نمودن آنها به منظور هدايت در طرح مستقيم و رسيدن به قرب الهي که مقصد نهائي انسان است تلاش مي کند، معلم راهبر دلها به قله هاي کمال و سعادت است معلم به مثابه باغباني دلسوزاست که بذر ايمان مي افشاند و گل تقوا مي پروراند.
جايگاه و شأن معلم و استاد تا بدان جاست که رسول الله (ص) در کلامي به امام علي (ع) فرموده اند:
( يا علي اگر يک فرد بوسيله تو و (بمدد الهي) طريق هدايت را باز يابد و به حق رهنمون گردد پر ارزش تر و بهتر از آن است که ما لک شتران سرخ موي فراوان باشي)
معلمين مايه ي حرکت و برکت جامعه هستند و امام امير المومنين علي (ع) فرموده است: ( العلما باقون ما بقي الدهر اعيانهم مفقوده و امثالکم في القلوب موجوده) دانشمندان تا پايان جهان زنده اند، شخص آنها در ميان نيست اما آثارشان در قلبها موجود است و چنين است که علما به مقام شفاعيت مي رسند)
رسول الله (ص) فرموده اند: (يشفع يوم القيامه الانبياء ثم العلما، ثم الشهداء) روز قيامت نخست انبياء شفاعت مي کنند، سپس علما و بعد از آنها شهيدان، و چنين است که از خدا مي ترسند و به مقام عالي خشيت مي رسند، يعين تنها دانشمندانند که از خدا مي ترسند و خشيت يعني ترس از مسوليت توأم با درک عظمت مقام پروردگار و اين حالت خشيت مولود سير در آيات آفاقي و انفسي و آگاهي از علم و قدرت پرودگار و هدف آفرينش است. در نظام تعليم و تربيت اسلام معلم مسؤل تمام مقدراتي است که براي يک کشور يا جامعه پيش مي آيد و مسول تمام مقدراتي است که براي يک کشور يا جامعه پيش مي آيد و مسول تمام انسان هائي است که زير دست او بايد تربيت بشوند. معلم اگر خودسازي کند و تهذيب نفس نمايد و حاکم برخود باشد افراد يک جامعه صالح و صالحه خواهند بود و اگر خداي ناخواسته معلم تربيت ديني نداشته باشد سبب انحراف نسلها و عصرها مي گردد و جامعه اي را به خرابي مي کشاند و همه سعادت ها و همه شقاوت ها از مدرسه هاست و کليدش به دست معلم است و اين موضوع حکايت گر جايگاه خطير و بسيار مهم معلم و مربي است، امام باقر (ع) فرموده اند: (عالم ينتفع بعلمه افضل من سبعين الف عابد)

رسالت معلمان و مربيان:

پس از نهاد خانه و خانواده که کانون پر مهر و محبت پدر و مادر است مدرسه مهم ترين مکان براي تعليم و تربيت است جائي که محل بروز و ظهور رسالت خطير معلمي است که اگر او معلمي کند راه انحراف بسته مي شود و در زندانها مسدود مي گردد. مکتب تعليم و تربيت اسلامي رسالت هاي مهمي را براي معلم و مربي ترسيم کرده است که به ترتيب به طرح آنها مي پردازيم.

1-دعوت به سوي خدا و تربيت الهي:

يکي ازاهداف عاليه در دعوت انبياء که سر لوحه کار آنها محسوب مي شود دعوت به خدا و تربيت مردم براي حرکت در مسير کمال معبود است. خداوند متعال از زبان پيامبر اکرم (ص) مي فرمايد: (الا تعبدوا الا الله ) نخستين دعوت من اين است که به جز خداي يگانه را نپرستيد.
و معلم بايستي همه چيزش براي خدا باشد (اقراء باسم ربک الذي خلق) آموزشش براي خدا، تربيتش براي خدا، اعمالش براي خدا، نشستنش براي خدا، سکوتش براي خدا، با توجه به خداست که مي شود تربيت الهي نمود.

2- دعوت به سوي نور و تربيت نوراني:

در قرآن کريم آمده است ( رسولا يتلوا عليکم آيات الله مبينات ليخرج الذين آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الي النور) يکي از اهداف عاليه در دعوت انبياء اخراج مردم از ظلمات به سوي نور بوده است که با تلاوت آيات الهي آنها را از ظلمت هاي کفر، جهل، گناه و فساد اخلاق بيرون آورده به سوي نور ايمان و تقوي و سعادت هدايت مي نمايد.
رسالت معلم درجامعه همان رسالت خداوند است که فرموده است: ( الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور) يعني
خداي تبارک و تعالي ولي مومنين است و آنها را از ظلمات به سوي نور خارج مي کند. نقش سرپرستي، دلسوزي و خروج آگاهانه افراد از ظلمات به سوي نور به عهده معلم گذاشته شده است، معلم همانند انبياء که معلم بشريت هستند، بشريت را معلمي مي کند و چه بسا با تربيت نوراني يک نفر جهاني را متحول کند.

3-دعوت به سوي اصلاح جامعه و تربيت صالح:

در قرآن کريم آمده است (ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقي الا بالله) من جز اصلاح تا آنجا که توانائي دارم و توفيق من جز به خدا نيست. اين شعار تربيتي همه ي انبياء الهي بوده که توأم با عمل تربيتي آنها اسباب اصلاح در تفکر، انديشه، اخلاق و نظامات فرهنگي، اقتصادي و سياسي جامعه را در همه ي ابعاد پديد آورده است. و رسالت معلمي نيز چنين است که با کسب توفيق الهي به اصلاح فرهنگ و تربيت فکر و مغزهاي متفکر مي پردازد تا تمامي عرصه هاي جامعه به سمت اصلاح حرکت نمايد.

4-دعوت به پاکسازي و تربيت اخلاقي :

در قرآن کريم آمده است (فقولا قولا لينها لعله يتذکر او يخشي) اين آيه اشاره لطيفي به اين حقيقت است که رسالت انبياء براي پاکسازي انسان ها و بازگرداندن طهارت فطري نخستين به آنها است. نخستين دستور قرآن برخورد ملايم و توأم با مهر و عطوفت انساني است. هدف آن است که مردم جذب بشوند، متذکر شوند راه پيدا کنند. توقع اصلاح جامعه بدون اصلاح مربيان و معلمان آن جامعه توقعي بي جا و نارواست. لذا پاکسازي و خودسازي را هر کس بايد خودش شروع کند و عقايد و اخلاق و اعمالش را تطبيق با اسلام بدهد آن وقت به اصلاح ديگران بپردازد. تربيت اخلاقي کند و احساس مسئوليت اخلاقي را در همه عرصه ها در متربيان رشد دهد و آنها را متعهد به جامعه اسلامي تحويل دهد.

5-دعوت به سوي علم و دانش و تربيت قرآني :

در قرآن کريم آمده است (قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون) يعني بگو آيا کساني که مي دانند با کساني که نمي دانند يکسانند، مهمترين دعوت انبياء بسوي علم و دانش بوده به طوري که رسول الله (ص) فرموده اند: (بالتعليم ارسلت) يعني من براي تعليم فرستاده شده ام و بايد دانست علم در آيات قرآن به معني داشتن يک سري اصطلاحات و الفاظ نيست بلکه منظوراز علم آن معرفت و آگاهي خاصي است که انسان را به اطاعت پروردگار و ترس و اميد از خدا دعوت مي کند. اگر در يک قلب تربيت شده اين علم وارد بشود عطرش عالم را مي گيرد و همه استعدادها در پرتو آن شکوفا مي شود و جامعه به سوي اصلاح و کمال حرکت مي نمايد. و چنين علمي در پرتو تربيت قرآني ميسر مي گردد تربيتي که نورعلم را در وجود انسان جلوه گر مي سازد.
برآيند تربيت قرآني اين است که:
1-تربيت يافته گان با تقوا و خدا ترس باشند
2-تربيت يافته گان خادم اسلام و قرآن و مردم باشند.
3-تربيت يافته گان برنامه دار و هدفمند به سوي سعادت جامعه حرکت کنند.
4-تربيت يافته گان موجبات رشد و ارتقاء مقام انساني را براي مردم فراهم کنند.
5-تربيت يافته گان نه خود و نه ديگران را بنده طاغوت نکنند.
6-تربيت يافته گان نيازهاي زمانه و علوم
مربوط به آن را براي خدا فرا گيرند و بکاربندند.

ويژگي هاي يک معلم خوب:

با بررسي آيات و روايات و کلمات بزرگان دين ويژگي هائي که مي تواند ارزشمندي و خوبي يک معلم را نمايان سازد احصاء نموده ايم که به ترتيب عبارتند از:
1-اخلاص در نيت و عمل: ريشه اساسي اخلاص در نيت و عمل همان تصفيه و تزکيه و پالايش در ون باطن از همه ي آلودگي هاست.
2- تقيد به عمل صالح: امام صادق (ع) مي فرمايد: (کونوا دعاه الناس باعمالکم و لا تکونوا دعاه بالسنتکم)، امام صادق همچنين مي فرمايند: اثر تعليم معلم بدون عمل صالح را به باراني تشبيه مي کند که روي صخره مي ريزد و بر روي آن مي لغزد و تأثيري ندارد.
3-حسن خلق و فروتني: امام صادق (ع) فرموده اند: (رأس العلم التواضع)
4-علو همت و عفت نفس: رسول الله فرموده اند: ( الفقها امناء الرسل)
5-عالم به مقتضيات زمان: بچه هاي ما در هر زماني موافق آن زمان بايد تربيت شوند.
6-توجه به مسوليت معلمي و احساس مسئوليت (احساس بعثت) در همه حالات و زمان ها.
7-ايجاد زمينه براي شکوفائي و رشد تفکر و تعقل و معنويت در متربيان.

منابع :

قرآن کريم
نهج الفصاحه
امام خميني، روح الله، صحيفه نور، مجلدات 5 تا 17، چاپ موسسه تنظيم و نشر آثار امام، تهران
حجتي، محمدباقر، آداب تعليم و تعلم در اسلام، چاپ اميرکبير، تهران
رشيدپور،مجيد،چگونه بايد تربيت کرد،
تهران، انتشارات انجمن اولياء و مربيان
شهيدي،سيد جعفر، ترجمه نهج البلاغه، کلمات قصار امير المومنين علي (ع)
طباطبائي،سيد محمد حسين، تفسير الميزان،
تهران، بنياد علمي فرهنگي علامه طباطبائي، چاپ پنجم، 76
ظهيري، احمد تعليم و تربيت از ديدگاه شهيد ثاني و امام خميني، چاپ قم
کليني، يعقوب، اصول کافي، جلد يک، باب فضل علم، قم
مجلسي، محمدباقر، بحارالاوار، بيروت، دار الاحياء التراث العربي، چاپ سوم
مطهري، مرتضي، 1378، تعليم و تربيت در اسلام، چاپ صدرا، تهران .
مجموعه مقالات کنگره بررسي انديشه و آثار تربيتي حضرت امام خميني، اثر موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، تهران
مکارم شيرازي، ناصر، 1374، تفسير نمونه، تهران، دارالکتاب الاسلاميه
محمدي ري شهري، 1379، ميزان الحکمه، ترجمه حميدرضا شيخي، نشر دارالحديث، قم، چاپ سوم.
منبع:نشريه کوثر،شماره 32

سه شنبه 4 مهر 1391  1:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماهیت تربیت قرآنی در نگرش فضل الله

ماهیت تربیت قرآنی در نگرش فضل الله

سیدابراهیم سجادی


چکیده:

فضل الله دین را عامل تربیت و رهیدن از ضعف و رسیدن به قدرت می داند. از نظر ایشان، با روحیه تعبد و استفاده از پیش زمینه های فطری، نقش دین رو به عملی شدن می گذارد و با سازوکارهای خداجویی احساس گرا ـ با بازتاب پرستش، تقواورزی و ریسک پذیری ـ، تقویت عقل، اهتمام به کشف واقعیت ها، افزایش کیفیت عمل، فراهم سازی باید های نقش مربی، توجه به جامعه سازی، تذکر رابطه گرفتاری ها با انحراف و اعمال محدودیت در مورد خلافکار، تربیت دینی ثمر می دهد و انسان قدرتمند و خداگونه به وجود می آید.

کلید واژه ها:

فضل الله/ تربیت/ قدرت/ خداجویی/ مربی/ رفتار/ آیات الهی

طرح نگرش

نگاه تربیتی قرآن در میان سایر مکاتب تربیتی، پرمراجعه کننده ترین نگاه به حساب می آید. مترجم و مفسری وجود ندارد که پیرامون آیات تربیت در قرآن درنگی نکرده باشد. هر پژوهشگر مسلمانی ناگزیر بوده و خواهد بود که در تحقیقات تربیتی خود به الهام گیری از قرآن بپردازد. باتوجه به چنین واقعیتی، نوآوری در این عرصه، کار باورنکردنی ولی ممکن می نماید، به این دلیل که قرآن ژرفای نامتناهی دارد.
یافته های تفسیری فضل الله ـ به شمول برداشت های تربیتی ـ به خاطر داشتن نیم قرن تجربه قرآن پژوهی در به روزسازی و کاربردی تر کردن پیام های قرآن، درخور مطالعه است.
در این نوشته به مطالعه مهم ترین ویژگی های تلقی فضل الله از نظریه قرآن در باب تربیت بسنده می شود که عبارت است از رهیدن از ضعف و رسیدن به قدرت به معنای وسیع کلمه در پناه دین، با سازوکارهای هفت گانه که عمده ترین آنها «خداجویی احساسگرا» می باشد و آثار سازنده چون پرستش، تقوا، ریسک پذیری و ارجمندی مؤمن را به ارمغان می آورد. همان گونه که طرح مسئله بی سابقه می نماید، استناد و تبیین های فضل الله نیز با طراوت ویژه، ذائقه مطالعه کننده را نوازش می کند.

جایگاه تربیت در دین

نقش تربیتی دین ـ به خصوص اسلام ـ تردیدناپذیر است. اسلام شناسان با عبارت های مختلف این حقیقت را بازگو کرده اند. فضل الله در این رابطه تعبیر ویژه و حکیمانه خود را داشته و بر این باور است که تربیت انسان توسط خداوند خلاصه دین را تشکیل می دهد و این ادعا را به گونه زیر به شرح می نشیند.
قرآن می گوید: (إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلا تَخَافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ)(فصلت/۳۰)
«به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما خداوند است، سپس پایداری پیشه کردند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند که [بگویند:] نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است»؛
«فالدین کلمه واحده تتلخص فی ربوبیه الله للانسان و الاستقامه علی ایحاءات هذا الشعار و معناه.» (من وحی القرآن، ۱۲/۲۸۶)
«بر این اساس، دین خلاصه در یک کلمه می شود که عبارت است از ربوبیت خداوند برای انسان و پایداری او برای تحقق معنا و پیام های این شعار.»
وقتی رسالت و باور دینی بر پایه ربوبیت الهی استوار است، این اساس و خصوصیت باید در تمام بخش های دین جریان داشته باشد. کسی که ربوبیت خداوند را مبدأ حرکت و تلاش خود می شناسد، بایسته است که با احساس جریان این معنا در هستی و وجود خود او، به زندگی ادامه دهد. خداوند همان گونه که به هر چیزی وجود و زندگی بخشیده و آن گاه آن را تحت نظر و تربیت قرار می دهد، از انسان نیز می خواهد که با یاد او زندگی نماید و شاهد این نیز باشد که زندگی را با یاد خدا پی گیرد. (الندوه، ۱/۴۵)
فضل الله بر این باور است که ادعای فوق به صورت مستقیم یا با اشاره، در آیات متعدد قرآن مطرح می باشد. به عنوان نمونه:
مطرح شدن مقام خلیل بودن و دوستی با خداوند، پس از معرفی تسلیم بودن همه جانبه در برابر حضرت حق، به عنوان آیین ابراهیمی (نساء/۱۲۵) گویای این است که حضرت ابراهیم(ع) با چنین دینداری ای به مقام دوستی با خدا نایل آمد و مؤمنین نیز برای رسیدن به برخی از مراحل تکامل باید راه تسلیم بودن را بپیمایند. تربیت اسلامی نیز برای پرورش شخصیت اسلامی باید پیمودن چنین راهی را مورد توجه قرار دهد. (من وحی القرآن، ۷/۴۷۹)
آیه(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ)(انفال/۲۴) نیز از زندگی ساز بودن تک تک تعالیم دین سخن می گوید و یادآور این است که دین در پی احیای ارزش های معنوی ـ که سازنده انسانیت انسان و خواسته های جان است ـ در تمام زوایای زندگی می باشد. همان گونه که جسم با دستیابی به نیازهایش زنده می ماند، زندگی جان نیز با برآورده شدن خواسته های آن امکان پذیر است. بر این اساس دانش، ایمان، جهاد و شهادت، جلوه هایی از زندگی شمرده شده است. (همان، ۱۰/۳۵۷)
واژه «اقوم» در آیه (إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ) (اسراء/۹) راه دین را استوارتر و معتدل تر قلمداد می کند، به این دلیل که نیازهای متنوع انسان را به صورت متوازن به رسمیت می شناسد و به تقویت عقل، افزایش علم، رعایت عدالت، توانمندی، آزادگی و رشد انسان، اهمیت می دهد. (همان، ۱۴/۴۰ـ۴۱ و ۴۳)
ایفای نقش تربیتی دین بر احساس تعبد استوار است. شاید به همین دلیل قرآن با تذکر ربوبیت، دعوت به بندگی می کند؛ (یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ) (بقره/۲۱)، زیرا با عبادت، زمینه توجه به ربوبیت الهی فراهم می گردد (همان، ۱/۱۷۰). «ربوبیت معنایی جز این ندارد که تو بنده او هستی، باید در مسیری که بندگی را عینیت می دهد حرکت کنی، عبودیت در پیشگاه خدا را ناگوار نشماری و به فکر، قلب و فعالیتت اجازه ندهی که در خارج از دایره اطاعت خداوند فعالیت نماید.» (الندوه، ۱/۴۶)

پیش زمینه های ذاتی

فضل الله دینداری را رویش و رشد گرایش های ذاتی و فطری انسان دانسته و نتیجه آن را تأکید بر انسانیت و تبارز خوبی ها در زندگی وی می داند و بر این باور است که شکل کامل و تکامل بخش آن در قالب یکتاپرستی قابل دستیابی می باشد. (من وحی القرآن، ۱۸/۱۲۷)
قرآن ذاتی بودن یکتاپرستی را تحت عنوان توحید ربوبی یا اعتقاد به پروردگاری تنها خداوند این گونه بیان می کند:
(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ*أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّهً مِنْ بَعْدِهِمْ)(اعراف/۱۷۲-۱۷۳)
«و [به یاد آور] زمانی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن شان ساخت و [گفت] آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می دهیم. [چنین کرد تا مبادا] روز قیامت بگویند: ما از دین غافل بودیم. یا بگویید پدرانمان پیش از ما مشرک بودند، ما هم فرزندان بعد از آنها بودیم.»
هنگام آفرینش هر فردی، سرشت خداجویی و احساس نیاز به او در عمق وجود وی به ودیعت گذاشته می شود و او بر این اساس با زبان فطرتش، پروردگاری خداوند را در مورد خودش گواهی می کند. (همان، ۱۰/۲۸۲)
فضل الله استعداد کشف و شناخت در پهنه هستی را دومین ویژگی ذاتی و قابل رشد انسان می داند که دو آیه(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَهً)(بقره/۳۰) و(وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَم)(اسراء/۷۰) بدان اشاره دارد.
جانشینی انسان اشاره به توانایی فوق العاده او برای شناخت و استثمار نیروی باطن، ظاهر و فضای زمین دارد. آیه(أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْض)(لقمان/۲۰) توانایی بهره گیری انسان از امکانات نهفته در هستی و جهان ماده را یادآوری می نماید. سپس از انسان دعوت به عمل می آید که با تفکر در هستی (آل عمران /۱۹۱)، به شناخت حیات و فلسفه و اسرار آن بپردازد تا تعاملش با هستی، آگاهانه و عالمانه صورت گیرد و بتواند زندگی را مطابق نیازهایش سامان دهد. (الاسلام و منطق القوه، /۳۹-۳۷) کرامت ذاتی که قرآن بدان اشاره دارد (اسراء/۷۰) نیز از نظر فضل الله بر پایه شناخت، خردورزی و کشف حقیقت استوار است. دستاورد عقلانی و علمی بشر نمود رشد این خصصیه ذاتی می باشد. موفقیت انسان در گذر زمان در این رابطه، در سیمای رسولان، امامان و اولیا تجسم یافته است که دنیای جدید می آفریدند و زندگی پیشه دار و متعالی را بر پایه عقل و شناخت مدیریت می کردند.
آیه مورد نظر به دمسازی تشریع با کرامت ذاتی، تکوینی و افاضه ای نیز اشاره دارد. قرآن تصرف هایی را مورد تأکید قرار می دهد که سازنده کرامت انسان باشد و هر اقدامی را که به اهانت انسان می انجامد و حرمت او را می شکند، غیرشرعی می شناسد. (من وحی القرآن، ۱۴/۱۸۰-۱۷۹)
از نظر فضل الله، پیش زمینه های ذاتی و فطری در کیان انسان عامل دسته بندی اشیاء و کارها به حلال و حرام و معروف و منکر شمرده می شود؛ حلال ها دلپذیر و قابل قبول فطرت و حرام ها پلید و ناخوشایند آن می باشد. قرآن به کارهایی فرمان می دهد که مأنوس فطرت است و از کارهایی باز می دارد که مورد انکار فطرت می باشد (اعراف/۱۵۷). سازگاری و ناسازگاری با فطرت از مصالح و مفاسدی پرده برمی دارد که سازنده و ویران کننده زندگی انسان می باشد. ازاین رو تشریع، هماهنگی لازم را با فطرت انسانی دارد. (همان، ۱۰/۲۶۰)
بنابراین رشد و باروری انسانیت، با بارش تعالیم و دستورات دینی بر دل انسان ها، باید روال طبیعی و حتمی داشته و در وجود همگان تجلّی یابد، ولی این گونه نیست! بلکه جان انسان از نظر قرآن چون زمین، تقسیم می شود به پاکیزه (اعراف/۵۸) که پذیرای ربوبیت الهی می شود، و پلید که جز روییدنی اندک و بی ارزش، ثمردهی ندارد. اثرپذیری از تعالیم آسمانی ریشه در ذات انسان دارد، ولی پلیدی با عامل خارجی به وجود آمده و با فشار محیط و تربیت نادرست از خارج بر انسان تحمیل می گردد. به همین دلیل دست اندرکاران اصلاح، باید نخست به آلودگی زدایی بپردازند تا زمینه رشد فراهم آید (همان، ۱۰/۱۴۹ـ۱۵۰) و باور نمایند که تربیت ترکیبی است از پاکسازی و ایجاد رشد. (همان، ۲/۲۳۰)

تربیت در مسیر قدرت

البته قرآن نوعی از ضعف را در وجود انسان می پذیرد (نساء/۲۸) که منشأ آن غرایز است و در صورت تسلط بر انسان، وی را در مسیر ضعف و سقوط پیش می برد. ولی خداوند قدرتمندی وی را می خواهد (همان، ۷/۱۹۸) که با اراده، تصمیم و مسئولیت پذیری خود او (همان، ۱۳/۲۸ و ۱۴/۵۸) و پذیرش تعالیم قرآن و دین امکان پذیر است، زیرا:
«و اذا اردنا ان نتتبع الآیات القرآنیه لوجدنا القرآن ـ بأجمعه ـ دستوراً عملیاً للقوه فی کلّ مجالات الحیاه الفکریه و العملیه یفتح للانسان ابوابها.» (الاسلام و منطق القوه، /۱۸)
«با مرور بر آیات وحی، درمی یابیم که قرآن ـ با تمام بخش هایش ـ دستور عملی برای نیرومند شدن در تمام عرصه های زندگی فکری و عملی و گشودن درهای زندگی بر روی انسان است.»
توصیف دین به «قیّم»(ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّم)(روم/۳۱) نیز اشاره به پایداری و برپادارندگی دین دارد. تعبیر فضل الله ـ در تفسیر آیه فوق ـ از جمله «فاقم وجهک ....» به روی آوردن به صفات و نام های نیکوی خداوند که از نظر کمال حد و مرز نمی شناسد (همان، ۱۸/۱۲۸) نیز ذهن را به توان افزایی دین سوق می دهد و مفاد آن لزوم کسب قدرت، عزت و ... است که تا مرز آفرینش، با اذن پروردگار، قابل افزایش می باشد. همان گونه که در داستان حضرت عیسی(ع) آمده است: (أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّین)(آل عمران/۴۹) و «قدرت انسانی در وجود حضرت عیسی براساس کنش قدرت خداوند از مرز نیروی عادی فراتر رفت» و او توانست با اعمال آن، مجسمه گلی را تبدیل به پرنده کند. (الاجتهاد، /۷۴)
قدرت به عنوان مهم ترین هدف دین جهانی تربیت و عامل پیروزی رسالت آسمانی، در نگاه قرآنی فضل الله بر فلسفه و توجیه منطقی و خردپذیری استوار می باشد. از این منظر، به انسان به عنوان خلیفه خدا در روی زمین (بقره/۳۰) و کسی که امکانات آسمان ها و زمین در خدمت او قرار داده شده است (لقمان/۳۱ و جاثیه/۴۵)، به دلیل برخورداری او از قابلیت گسترده شناخت، نقش رهبری داده شده تا هستی را براساس قوانین به ودیعت گذاشته شده در آن از سوی خداوند و در چارچوب رسالت آسمانی، مدیریت و رهبری کند (الاسلام و منطق القوه، /۳۷) و با تعامل آگاهانه و مقتدرانه با هستی، زندگی آرمانی و درخور نیازهایش را بنیان گذارد (همان، /۳۹). تعالی در این مسیر مراحلی دارد و هر مرحله ای با گرفتاری ها، مشکلات و چالش هایی همراه می باشد. در نبود پایداری قدرتمندانه، انسان در سراشیبی سقوط قرار خواهد گرفت. (من وحی القرآن، ۱۰/۲۱۶)
تداوم حرکت در مسیر دستیابی به زندگی آرمانی و پیروزی نهایی دین و پایداری در برابر موانع آن، در گرو برخورداری فرد و جامعه از قدرت روحی و مادی است که در بستر اتکا به قدرت و هدایت الهی امکان تحقیق دارد.
فضل الله در جای جای تفسیر «من وحی القرآن» و سایر آثارش، معنا، نقش و برآیند تعامل مصادیق یاد شده قدرت را به شرح و توضیح می نشیند. از نگاه ایشان،
مأموریت حضرت یحیی(ع) (یَا یَحْیَى خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّهٍ) (مریم/۱۲) به استفاده از توانمندی های مختلف برای تطبیق تعالیم تورات بر زندگی بشر آن روز، ویژه آن بزرگوار نمی باشد؛
«تمام پیامبران و مبلغان ناگزیرند که با فراهم آوردن شناخت عمیق، موضع گیری تزلزل ناپذیر، اراده آهنین، هدف روشن و امکانات جنگی، قدرتمندانه و قاطعانه، بار رسالت را به سرمنزل مقصود برسانند.» (همان، ۱۵/۲۳ و ۲۴)
متن بالا به دو نوع توانایی اشاره دارد که در ادبیات فضل الله تحت عنوان قدرت روحی و قدرت مادی مورد مطالعه قرار می گیرد. قدرت روحی با دو عنصر مثبت و منفی خود، اراده و آینده انسان را می سازد و در قالب های احساس توانایی ذاتی که قابل شکوفایی و بهره گیری در راستای اعمال خلاقیت و ابتکار است (الاسلام و منطق القوه، /۷۰ ـ۷۱)، توان فکری، ارزش های اخلاقی (همان، /۶۵ و من وحی القرآن، ۳/۱۲۴) و احساس آزادگی از خوف و ترس قدرتِ انسانی مخالف و تهدیدکننده و نیروی طبیعی ویرانگر (الاسلام و منطق القوه /۷۳)، تبارز پیدا می کند.
فضل الله ذیل آیه(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاهِ)(بقره/۱۵۳) در توضیح کمک گیری از صبر به عنوان نماد اخلاق فاضله، می گوید:
«الاستعانه به هی اللجؤ الی القوه الاخلاقیه الکامنه فی اعماق الذات من اجل استنفارها للسیطره علی کل المشاعر السلبیه التی یمکن ان تثیر الاهتزاز فی المواقف.» (من وحی القرآن، ۳/۱۰۹)
«کمک خواستن از صبر عبارت است از پناه بردن به قدرت اخلاقی نهفته در سرشت انسان به قصد تحریک آنها در جهت تسلط و چیرگی بر احساسات منفی که ممکن است زمینه ساز تزلزل موضع گیری ها شود.»
فضل الله قدرت مادی را چیزی فراتر از اسلحه، نیروی انسانی و مال می داند. وی هر آنچه مایه چیره دستی، خودکفایی و برتری واقعی بر دیگران به حساب می آید را مصداق قدرت و قوت، و فراهم آوردن آن را مورد توصیه قرآن می شناسد که می گوید:(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ وَآخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ یَعْلَمُهُمْ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَأَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ)(انفال/۶۰)
«به قدر توان خود، برای مبارزه با آنها، برای ترساندن دشمنان خدا و خودتان و کسان دیگری که شما نمی شناسید و خدا می شناسد، قدرت و اسبان تربیت یافته و آماده تدارک ببینید. آنچه را در راه خدا مصرف می کنید، عوضش به شما داده می شود و هرگز به شما ستم نمی رود.»
فضل الله در مقام تفسیر آیه فوق می گوید:
«معیار، درهم شکستن قدرت دشمن و تأمین آزادی دعوت به ایمان است. بنابراین همان گونه که وسایل رزمی زمان پیامبر خصوصیت ندارد، خود اسلحه نیز ملاک نمی باشد و آیه ضرورت داشتن کارخانه اسلحه سازی و امکانات لازم برای پیشرفت اجتماعی، علمی و اقتصادی امت را به لحاظ سیاسی نیز گوشزد می کند، زیرا بدون آنها مسلمانان نمی توانند استقلال و آزادی عمل داشته باشند.» (همان، ۱۰/۴۰۹ و ۳/۱۲۴؛ الاسلام و منطق القوه، /۲۹۱)
«قدرت مادی بر پایه قدرت روحی پا می گیرد و موفقیت عینی می آفریند. همان گونه که اعتماد به نفس، ثبات قدم، معنویت گرایی و شادمانی نیز زاییده آن است و در نبود آن، قدرت مادی رنگ ضدارزشی به خود گرفته و ابزار شرارت می شود و انگیزه مقاومت فرو می ریزد.» (الاسلام و منطق القوه، /۶۵ و ۹۲)
قدرت اجتماعی در اندیشه قرآنی فضل الله، دستاورد جامعه ای است که با تقویت انگیزه اجتماعی و کاهش حس تفرّد، تمام افراد آن در پناه همبستگی متکی بر افکار، آرمان ها، سنت ها، احساسات و عمل مشترک، یک واقعیت خارجی را تشکیل داده و توجه بیشترشان به مشترکات یادشده، به استحکام بیشتر همبستگی بین آنها می انجامد.
عبارت های(أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ)(فتح/۲۹) به معنای «سرسختان در برابر کافران و مهربانان بین خودشان» و(کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ)(صف/۴) به معنای «آنان مثل ساختمان سُربی هستند»؛ نماد و نشانه های چنین جامعه ای می باشد. (همان، /۹۸ و ۱۰۱)
فضل الله با اشاره به همیشگی بودن سلطه طلبی دشمن و ضرورت تأمین قدرت اجتماعی در شرایط صلح با الهام گیری از آیه ۴ سوره صف، در توضیح نقش افراد در چنین جامعه ای می گوید:
«جامعه اسلامی به تمام معنا شبیه ساختمان سُربی است که تعاون بین خشت های آن برای برپا ماندن، استحکام و قدرت مقاومت ساختمان، به گونه ای است که اگر یکی از آنها از جایش برداشته شود، تمام ساختمان آسیب پذیر می شود.» (من وحی القرآن، ۲۲/۱۸۱)
نقطه مقابل جامعه قدرتمند، جامعه غیردینی است که از نظر قرآن (انفال/۶۵)، افراد آن فکر عمیقی ندارند که وجدان را به حرکت وادارد، عواطف را طهارت بخشد و در ضمیر آنها براساس فرجام باوری، انگیزه تداوم حرکت زندگی پدید آورد! به همین دلیل، پایداری، هدف حقیقی و قدرتمندی مبنادار در زندگی آنها عینیت پیدا نمی کند (همان، ۱۰/۴۱۸). تجمع و وحدت ظاهری آنها در پشت خود، خصومت و اختلافات درونی شدیدی را نهفته دارد (حشر/۱۴). هر فرد و گروهی از ایشان، مصالح، اهداف و وسایل مخصوص به خود را دارند که با مصالح، وسایل و اهداف فرد و گروه دیگر در تعارض می باشد. (الاسلام و منطق القوه، /۱۸۰)
قدرت مؤمن با تمام گونه هایش از قدرت مطلقه خدا سرچشمه می گیرد (همان، /۲۸و۷۲) که پروردگار عزت و قدرت است؛(سُبْحَانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّهِ)(صافات/۱۸۰). طالبان قدرت مادی و معنوی و پیروزمندی باید ظرف وجودشان را از این سرچشمه سرشار کنند (فاطر/۱۰). درک و توجه به قدرت الهی، همان گونه که یادآور کیفر مخالفت با تکالیف الهی و تأمین روزی انسان است، یاری رسانی در عرصه رویارویی با شرارت ها (همان، /۳۲ و ۳۵)، کمک به گرفتار، نجات درمانده و یاری رسانی یاران خدا را نیز نوید می دهد. به همین دلیل مؤمن جز در برابر خداوند، در برابر هیچ نیرویی احساس ناتوانی نمی کند و مطمئن است که قدرت آگاه، حکیم و مهربانی، وی و تمام هستی را زیر نظر و کنترل خود دارد (الاجتهاد، /۷۴؛ من وحی القرآن، ۱۸/۳۲۱) و احساس قدرت الهی و اطمینان و اعتماد به توانمندی را فزونی می بخشد. (الاسلام و منطق القوه،/۴۰) از نظر فضل الله، دین در کنار بیان مبادی و اصول کلی قدرت، ارائه روشن تمرین عملی قدرتمند شدن و عامل افزایش قدرت را نیز وظیفه خود می داند و در این راستا، ایمان به خدا را عامل اطمینان به قدرت الهی و احساس توانمندی و تفکر در خلقت آسمان ها و زمین را سبب تقویت ایمان معرفی می کند (همان، /۸۱). در همین زمان، ایمان براساس قدرت خدادادی انسان، مسئولیت حرکت، رشد و تکامل را نیز به عهده او می گذارد، به گونه ای که قدرت و مسئولیت هدف مشترکی را دنبال نمایند. انسان به اندازه توانش مسئول است و بر پایه هر سطحی از توانایی، مسئولیت افزایش توان را نیز باید وظیفه خود تلقی نماید تا مسئولیت او در رابطه با زندگی در دایره هستی همیشه رو به رشد باشد. (الاجتهاد، /۷۴)

سازوکار گذر

بنابراین عوامل تربیت در کلام فضل الله در حقیقت عوامل رهایی از ضعف و دستیابی به قدرت است. مفاهیم هفت گانه ای که از نظر فضل الله عوامل تربیت شناخته شده و در این مقاله تحت عنوان «سازوکار گذر» به مطالعه گرفته می شود، هر کدام به گونه ای در جهت تقویت توانایی یا جلوگیری از سقوط، نقش درخوری را ایفا می کند.

 

۱. خداجویی احساس گرا

فضل الله دقت های فلسفی و نام های عقلانی را برای پیدایش، تثبیت و تقویت ایمان چندان کارآمد نمی شناسد. نه تنها این، که گاهی فاصله گرفتن از دقت های پیچیده فلسفی را در رابطه با ایمان مورد تأکید قرار می دهد (من وحی القرآن، ۳/۱۴۷). ایمان متکی بر خرد تنها را فاقد توان ایجاد تعهد، التزام (همان، ۲۲/۱۰۹) و پیشگیری از نفوذ و تأثیرگذاری باطل بر انسان می داند (همان، /۳۰). قلب چنین مؤمنی در معرض خطر قساوت، فراموشی یاد خدا، میل به دنیاپرستی و پذیرش اطاعت غیر خدا که از نظر قرآن شرک تلقی شده است (یوسف/۱۰۶)، قرار دارد. (همان، /۱۰۹)
در حقیقت فضل الله باور پدید آمده از دقت های فلسفی را ایمان قرآنی نمی شناسد و از نظر ایشان، ایمان مرکب از عناصری است که مهم ترین آنها را عاطفه و احساسات تشکیل می دهد. به همین دلیل در تعریف ایمان می گوید:
«لیس الایمان کلمه لیقتصر دور الانسان علی التلفظ بها فی التأکید علی صدق ایمانه، ولکنه فکر یتحرک فی عقل الانسان و عاطفه تجیش فی قلبه و کلمه تعبر عن موقفه و حرکه فی الخط المستقیم.» (همان، ۱۸/۸)
«ایمان کلمه ای نیست که جاری کردن آن بر زبان در راستای تأکید بر درستی ایمان خود، تنها وظیفه و نقش انسان باشد، بلکه فکری است که در دایره عقل انسان جریان دارد؛ عاطفه و احساساتی است که در قلب او می جوشد؛ کلمه ای است که موضع گیری وی را بازتاب می دهد و حرکتی است در مسیر مستقیم.»
مقصود از اینکه ایمان «عاطفه ای است جوشان در قلب انسان»، بیان این مطلب است که ایمان از امور فکری قابل بررسی و پذیرای رد و قبول نیست، بلکه فکری است که وجدان از لابلای احساسات ناشی از مطالعه هستی بدان اشاره دارد.
هستی با تمام بخش هایش تجلی گاه وجود خداوند است و تماشای آن، احساس عظمت، ولی نعمت بودن خداوند و ترس از او را به انسان هدیه می دهد تا انسان به صورت ناخودآگاه به عبادت روی آورد و به تقوای الهی تن در دهد (همان، ۱/۱۶۶). این نکته ها در کلام فضل الله مستند به این آیات است که می گوید:(یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ*الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُون)(بقره/۲۱ـ۲۲)
«ای مردم! پروردگار خود را پرستش کنید، آن کس که شما و کسانی را که پیش از شما بودند، آفرید، تا پرهیزکار شوید. آن کس که زمین را بستر شما و آسمان را همچون سقفی بالای سر شما قرار داد و از آسمان آبی فرو فرستاد و به وسیله آن میوه ها را پرورش داد تا روزی شما باشد، بنابراین برای خدا، همتایانی قرار ندهید در حالی که می دانید.»
پس آنچه در باب تربیت مهم است، تأمین احساسات آمیخته با عقیده و باور به وجود پروردگار است که بدان تحرک و زایندگی می دهد و آن را فعال و بالنده نگه می دارد. در راستای فراهم آوردن بُعد عاطفی ایمان، قرآن فراخوانی های ذیل را دارد:
انسان ها باید پیرامون نعمت های مورد استفاده شان، پدیده های مورد مشاهده خود و قوانین طبیعی یا مربوط به زندگی شان بیندیشند تا بدین وسیله و از طریق اشیاء محسوس به عنوان نشانه ها، به وجود خداوند پی برده و خود را در فضای آکنده از رحمت و گشایش، در محضر او احساس نمایند. قرآن با اشاره به چنین دعوتی (همان، ۳/۱۴۷) می گوید:(إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِیهَا مِنْ کُلِّ دَابَّهٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمَاءِ وَالأرْضِ لآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُون)(بقره/۱۶۴)
«در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز و کشتی هایی که در دریا به سود مردم در حرکت اند و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده و با آن زمین را پس از مرگ زنده نموده و انواع جنبندگان را در آن گسترده و در تغییر مسیر بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان مسخرند، نشانه هایی است برای مردمی که عقل دارند و می اندیشند.»
با سیر و سیاحت در هستی، بندگان به تماشای وجود، عظمت، قدرت و سلطه خداوند می نشینند و با مشاهده قدرت خداوند، حالت خضوع و خشیت پیدا می کنند، ولی چنین دستاوردی نیازمند علم و دانش است که از دو طریق شناخت هستی و مطالعه کتاب آسمانی به دست می آید.
فضل الله با مطالعه آیات ۲۷ و ۲۸ سوره فاطر که پیرامون تنوع رنگ ها در طبیعت، جنبندگان و انسان، به عنوان نشانه قدرت خداوند سخن می گوید، می فرماید:
«تنوع رنگ ها نشانه قدرت و عظمت خداوند است. انسان باید پیرامون این مطلب فکر و تأمل داشته و آن را در کانون عقل، دل و متن رفتارش جای دهد، زیرا جان انسان خانه خوف، ترس و حس اطاعت نمی شود، جز از طریق درک عظمت خداوند:(إِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء)(فاطر/۲۸). تنها دانشمندان اند که می توانند ترس همراه با فروتنی را با شناخت کامل صفات و رفتار او، در دلشان پرورش دهند و در برابر شریعت و رسالت آسمانی متعهدانه سر تسلیم فرود آرند.» (همان، ۱۹/۱۰۵)
مرور مکرر به آیات وحی، راه دیگری است در کنار تأمل در تجلّی گاه قدرت، عظمت و نعمت خداوند؛ برای عمق تر شدن ایمان، افزایش خشوع و تعهد عملی و وجدانی نسبت به اندیشه دینی (همان، ۲۲/۳۰). همان گونه که شنیدن آیات (انفال/۲) چنین بازتابی دارد و عمق و توسعه ایمان را همراه می آورد و به موازات آن، مسئولیت پذیری را نیز افزایش می دهد. (همان، ۱۰/۳۳۸)
خشوع مؤمن که مورد تأکید قرآن است (حدید/۱۶)، تمام ابعاد وجود او را فرامی گیرد. این حالت قلبی در فضای جوشش احساس عظمت و نعمت خداوند، با احساس محبت و ترس همراه می باشد (همان،۲۲/۳۱). همان گونه که ترس، پایبندی به دستورات دین را همراه دارد، محبت و دوستی خداوند نیز بازتاب مشابه داشته و تعهد، استقامت و پایداری را به ارمغان می آورد. تربیت دینی در پی تربیت چنین انسانی می باشد. (گام هایی در راه تبلیغ، /۲۳۸)
خداوند تنها با نعمت های غیرقابل شمارشش به حمایت انسان نپرداخته است. در کنار نعمت نامتناهی، با توبه ـ که نوعی حمایت و کمک به انسان در برابر تهدید غرایز ذاتی و غلط انداز است ـ (من وحی القرآن، ۷/۱۵۳) و توکل ـ که حمایتی است پس از ناکامی مؤمن به رغم استفاده از تمام سبب ها ـ نیز به او یاری می رساند (همان، ۱۹/۳۳۷) تا زندگی بی آلایش و موفقیت آمیزی داشته باشد. بنابراین خدادوستی علل گوناگون دارد و تکیه و توجه به آنها، محبوبیت خداوند را در دل انسان افزایش خواهد داد.

 

بازتاب خداجویی احساس گرا

سفر در دل طبیعت و هستی که وجود انسان را سرشار از احساس عظمت، قدرت و حمایت خداوند می کند، حالت های روحی متنوع و کارآمد مشخص دیگری را نیز با خود دارد که باعث استواری اراده دینداری مؤمن می شود و آنها عبارت اند از:

 

الف) پرستش هدفمندانه

با مشاهده آثار قدرت و جلوه های نعمت الهی در هستی، انسان تحت تأثیر قرار می گیرد و با آمادگی روحی و به صورت طبیعی، به سوی عبادت و پرستش خداوند کشیده می شود که آمیخته با خشوع متکی بر احساس عظمت و نعمت الهی است و زندگی انسان را در مسیر به سوی خدا قرار می دهد (همان، ۱/۱۶۶). از باب نمونه، نماز که یکی از مصادیق عبادت و بندگی است. مسئولیت او را در قبال کارها و موضع گیری های وی مورد تأکید قرار می دهد. دعوت به نماز(وَأَقِمِ الصَّلاهَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَزُلَفًا مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَات)(هود/۱۱۴)، دعوت به ایفای مسئولیت در خارج از دایره نماز در سطح زندگی است. مؤمن با نماز توان روحی خود را بالا می برد تا وی را برای برداشتن بار سنگین مسئولیت ها در کل زندگی کمک کند. به همین دلیل نماز تمام بخش های زندگی شبانه روزی را پوشش می دهد. از مؤمن خواسته شده است که در آغاز، وسط و پایان روز و شب، نماز را به پا داشته و از این طریق پایداری خود را در مسیر مستقیم تضمین و دریچه زندگی اش را بر روی خوبی ها در مسیری به سوی خدا باز نماید (همان، ۱۲/۱۴۳). با باز شدن دریچه دل به سوی خداوند، مؤمن با روح و ضمیرش به معراج می رود و به ملاقات حق نایل می گردد. در سایه چنین ملاقاتی، روح انسان آماده پذیرش اخلاقی خدایی می شود. هرگاه زندگی با چنین ارتباط و در چنین فضایی شکل بگیرد، مسائل کوچک اهمیت خود را از دست می دهد. به همین دلیل قرآن (بقره/۴۵) نماز را کمک کار انسان قلمداد می کند. (همان، ۲/۲۳)

 

ب) تقوا

تقوا در تلقی فضل الله زاییده عبادت و پرستش است (همان، ۱/۱۶۶) و اشاره دارد به اینکه تمام تکانه های روحی، جهت گیری های فکری، گام های عملی و موضع گیری های مثبت و منفی تحت مراقبت و نظارت است تا انسان، انسانِ خدا باشد و در عمق جانش دوستی، ترس و علاقمندی به کسب رضای او را احساس نماید (همان، ۲۲/۶۹). چنین حالت روحی است که ضمیر آگاه و شخصیت اسلامی فرد را پایه گذاری می کند (همان، ۲۱/۱۶۱)، کار را از نظر انگیزه، پیکره و نتایج به خداوند ربط می دهد (همان، ۷/۲۱) و با یادآوری کیفر شدید الهی، از انحراف و لغزش جلوگیری می نماید. (همان، ۲۲/۱۰۹)
بر این اساس، قرآن موقع دعوت به تقوا از واژه «رب»(یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُم) (نساء/۱) استفاده می کند تا رابطه خدا با انسان را در قالب رابطه ربوبیت تعریف کند که با رشد جسمی، عقلی، روحی و عملی و پرورش شخصیت او تحقق می پذیرد (همان، ۷/۲۱) و دست اندرکاران خدمت به اسلام در عرصه پرورش باید به تربیت روحی تقوامحور همت گمارند که به تقوای عملی منجر می شود (همان، ۲۲/۱۰۹). قرآن چنین رویکردی را عامل رفاه اجتماعی و آرمانی و قرار گرفتن برکات آسمانی و زمین در خدمت انسان می شناسد (اعراف/۹۶)، زیرا با چنین تحولی، بیهودگی، فساد و منفعت پرستی، جای خود را به تعهد، مسئولیت شناسی، شکوفایی توانایی ها، اصلاح و خیررسانی واگذار می کند تا انکشاف و استثمار برکات آسمان و زمین جامه عمل پوشیده و تمام عوامل اصلاح زندگی و انسان را به ارمغان آورد. (همان، ۱۰/۱۹۳)

 

ج) ریسک پذیری

عواطف و احساسات برخاسته از مطالعه هستی و آیات الهی با معنایی که توضیح داده شده، از نظر فضل الله، جزء مؤلفه های ایمان است (همان، ۱/۱۶۶) و بستر هیجان آفرین برای حرکت در مسیر دستیابی به آرمان های بلند! مؤمنی که خداجویی را از طریق مطالعه هستی پی می گیرد و به معاد و حیات اخروی باور دارد، آماده جهاد است، زیرا تصور روشن از مرگ، فرار از مرگ را تبدیل می کند به عشق به آن، بدین دلیل که آن را حامل پیام دستیابی به زندگی برتر می شناسد. (همان، ۳/۱۲۴)
فضل الله این راه را که راه به سوی خداست، راه پررنجی می داند و مسافر آن باید از بین خارها، از عمق دره ها، بالای گردنه و کوه ها، در شب تاریک یا روز سیاه ابری، با تحمل رنج ها و محرومیت ها، حرکتش را به سوی هدف ادامه دهد. ممکن است وی در مسیر حرکت به سوی خداوند با قدرت طاغوتی روبه رو شود که بر اوضاع فکری، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تسلط کامل دارد و می خواهد تمام مسلمانان را به تبعیت از مفاهیم و اراده خود وادارد. (همان، ۱۸/۱۰-۸)
به اعتقاد ایشان. مؤمن با فتح قله های مشکلات، استقبال از خطرها و درگیری سنگین با سیاهی ها به بهشت می رسد که بهای مجاهدت ها، تحمل رنج ها، فشارها و آزارها از سوی او می باشد؛ و نه وعده گاه کسانی که در پی عافیت طلبی هستند و از صحنه رویارویی با کفار و خطرات آن دوری گزیده و در یک زندگی آرام به عبادت می پردازند تا بدین وسیله استحقاق زندگی در بهشت را به دست آورند! این گروه باید آیات زیر را مطالعه کنند تا بدانند که اجابت کنندگان دعوت ایمان چگونه در سایه ایمان، به استقبال رنج ها می شتافتند (همان، ۶/۴۵۹):
(رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلإیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَار*رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَى رُسُلِکَ وَلا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ*فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَى بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لأکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلأدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَاب)(آل عمران /۱۹۵-۱۹۳)
«پروردگارا! ما صدای منادی را شنیدیم که به ایمان فرامی خواند: به پروردگار خود ایمان بیاورید و ما ایمان آوردیم، پروردگارا! گناهان ما را ببخش! بدی های ما را بپوشان و ما را با نیکان بمیران. پروردگارا! آنچه را به وسیله پیامبرانت به ما وعده فرمودی، به ما عطا کن و ما را در روز رستاخیز رسوا مگردان، زیرا تو هیچ گاه از وعده خود تخلف نمی کنی. خداوند درخواست آنها را پذیرفت (و فرمود:) من عمل هیچ عمل کننده ای از شما را، زن باشد یا مرد، ضایع نخواهم کرد. شما با هم هستید و از یکدیگر. آنها که در راه خدا هجرت کردند و از خانه های خود بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگ کردند و کشته شدند، به یقین گناهانشان را می بخشم و آنها را در باغ های بهشت که از زیر درختانش نهرها جاری است، وارد می کنم. این پاداشی است از طرف خداوند و بهترین پاداش ها نزد پروردگار است.»

 

۲. سازوکار رشد عقلی

متن آموزشی دین در حوزه تربیت، قرآن است که در سیره نبوی ـ بر اساس روایت خود قرآن ـ در دو سطح تلاوت و تعلیم، آموزش آن انجام می گرفت. به نظر فضل الله، جمله «یتلوا علیهم آیاته» اشاره به آموزش حقایقی دارد که اطلاعات دینی را بالا می برد، زمینه دستیابی به زندگی استوار را فراهم می کند، مؤمن را با اسباب اصلاح و فساد امورشان آشنا می سازد و شانس تقرب به سوی خداوند و راه مستقیم سعادت در دنیا و آخرت را هدیه می دهد. و جمله «یعلّمکم الکتاب» (بقره/۱۵۱) بازگوکننده آموزش نظریه های کلی دین در زمینه های مختلف می باشد. (من وحی القرآن، ۳/۹۶ و ۳۴ و ۲۲/۳۰۶)
با این دو نوع آموزش که کار معلم و مربی است، معلوماتی در اختیار متربی قرار می گیرد و زمینه کار مستقل او برای رشد عقلی فراهم می شود.
در قرآن جمله های «انّ فی ذلک لآیات لقوم یعقلون»، «بیّنا لکم الآیات لعلکم تعقلون» و «نفصل الآیات لقوم یعقلون» ذیل آیات مربوط به هستی شناسی، شریعت شناسی و حقیقت شناسی تکرار شده است تا مؤمن را به آشنایی با واقعیت های فراتر از مطالب آشکار در آیات فرا بخواند؛ البته کلید ورود به عرصه پشت صحنه ظاهر متن، به کارگیری خرد و عقل او می باشد.
فضل الله به این روش قرآنی توجه خاص دارد و در جای جای تفسیر «من وحی القرآن» به توضیح آن پرداخته است. به عنوان نمونه در تفسیر آیه(کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون)(بقره/۲۴۲) که پایان بخش آیات مربوط به زندگی خانوادگی و زناشویی می باشد، می گوید:
«بیان آیات مربوط به قوانین الهی می خواهد زندگی را به طرحی پیوند دهد که بر پایه تأمل و عقل استوار است. بسنده کردن به تعبّد خشک مطلوبیت ندارد، باید در کنار آن با کنجکاوی و فعالیت عقلانی، حدود قوانین، آثار و دستاورد عمل بدان ها را کشف نمود تا تکالیف براساس درک و شناخت مصالح و مفاسد نوعی مترتب بر آنها، جامه عمل بپوشد.» (همان، ۴/۳۷۲)
دعوت به تعقل به عنوان پایان بخش آیاتی که نشانه های خداوند را در بخش های مختلف هستی و طبیعت ارائه می کند، در قرآن چشم گیرتر می نماید و فضل الله این نوع دعوت را در راستای تبیین روش تفکر در اسلام با ویژگی ضرورت تأمین تدام حرکت تکاملی فکر، قابل مطالعه می شناسد و در ذیل آیه ۱۶۴ بقره ـ که بهره گیری از نشانه ها و آیات الهی را ویژه گروه خردورز معرفی می کند ـ می گوید:
«در این آیه روش تفکر از نگاه اسلام به نمایش گذاشته شده که غرض از آن، تأمین تداوم تلاش های حقیقت جویانه انسان می باشد. در قرآن چندان به چشم نمی آید که راز و رمز هستی و قوانین آفرینش با تفصیل ـ به قصد زندانی کردن فکر انسان در قالب علمی آماده و متکی بر تلقین خشک ـ بیان شده باشد، بلکه آیات آن غالباً به تفکر، تدبر، تأمل و تحریک نیروهای حسی و عقلی در مسیر درست فرا می خواند؛ با این چشمداشت که شرایط و وسایل شناخت فراهم آید و چشم اندازهای گسترده آن آشکار گردد تا انسان به کسب حقایق سودمند برای زندگی، به صورت تفصیلی نایل آید. با این روش دین توانسته است فکر انسان را برپایه استقلال، آزادی، باور به توانایی خود بر خلاقیت و کشفیات جدید و توسعه استوار بسازد و به او بفهماند که عرصه های تحرک او، مرز و محدودیت ندارد، بلکه تمام جلوه های زندگی در پدیده های کیهانی، انسانی و حیاتی آن، در قلمرو تفکر او می گنجد و او وظیفه ای ندارد، جز اینکه بداند چگونه در چارچوب روش اسلامی ـ که کمال آفرین است و شعار فکر کردن را فراروی انسان قرار می دهد تا با تعهد و ایمان، پیگیر مسئولیت شناخت باشد ـ حرکت نماید.» (همان، ۳/۱۴۸)
در روش تفکر پیشنهادی قرآن، به جای کتب فلسفی، پدیده های طبیعی و خلقت آسمان ها و زمین، به تأمل، تدبر و تفکر گرفته می شود و با کشف قوانین طبیعی (و علمی)، حکیمانه بودن تمام حرکت ها و آرام گرفتن ها در آسمان ها و زمین و شناخت طرّاح و حاکم بر هستی، علم و دین در مورد وجود خداوند و تکامل انسان هم داستان می شود. (همان، ۶/۴۵۵ ـ ۴۵۶)

 

۳. تقویت واقع نگری

انسان در عرصه زندگی تحت محاصره انگیزه بخش های مختلف و متعدد درونی و بیرونی قرار دارد و هر کدام، وی را به انجام کار یا گرفتن تصمیمی فرا می خواند که ممکن است به زیان و ضرر او باشد. راه حل پیشنهادی قرآن از منظر فضل الله، تکیه بر ایمان و واقع نگری است که پایبندی بدان، استحکام شخصیت و درک مصلحت یا رهایی از مفسده را همراه خود دارد. قرآن می گوید:(کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)(بقره/۲۱۶)
«جنگ بر شما واجب شد، در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش ندارید، در صورتی که خیر شما در آن است و یا چیزی را دوست دارید، حال آنکه به ضرر شماست. خدا می داند و شما نمی دانید.»
ناهماهنگی تمایل غریزی و طبیعی با سود و زیان واقعی، اختصاص به جهاد ندارد. هدایت آیه فراگیر می نماید و شامل قوانین و کار خارج از حوزه جهاد و درگیری مسلحانه نیز می شود. مسئولان تربیت دینی باید بکوشند که حرکت براساس واقع و ایمان در متربی نهادینه شود تا وی تمام اقدامات عملی خود را براساس این دو پایه انجام دهد. چنین سنجشی منجر به استحکام شخصیت و ثبات قدم می شود، خطر عکس العملی زیستن و راه افتادن در مسیری که پایانش قابل درک نیست، از بین می رود، گمراه گری دشمن و تشویق غیرواقع بینانه دوست اثرش را از دست می دهد و انسان با تکیه به ایمان و بررسی های واقع بینانه اش و اینکه هر تشریعی حتماً حکمتی دارد که خدا بدان آگاه است، به حکم شرع تن خواهد داد (همان،۴/۱۸۴-۱۸۳) و در عین حال، برای کشف حکمت ها به تأمل خواهد نشست.
قرآن واقعیت را تنها با یکی از دو رنگ به ارزیابی نمی گیرد. مؤمن نیز باید این گونه تربیت شود و نپندارد که زندگی تنها با یکی از دو رنگ سیاه و سفید خود را نشان می دهد، زیرا واقعیت هایی هستند که دو رنگ را با هم در خود نهفته دارند؛ البته به صورت مساوی یا متفاوت. باید بعد از مقایسه دو رنگ، انتخاب صورت بگیرد. گزینش براساس مقایسه، ژرف اندیشی به بار می آورد و سبب تسلیم نشدن انسان در برابر عکس العمل و تصمیم آنی می شود (همان، ۴/۲۲۸). قرآن می گوید: (یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا وَیَسْأَلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ)(بقره/۲۱۹)
«درباره شراب و قمار از تو سؤال می کنند، بگو: در آنها گناه و زیان بزرگی است و آنها منافعی برای مردم نیز دارد و گناه آنها از نفعشان بیشتر است. و از تو می پرسند: چه چیز انفاق کنند؟ بگو: از مازاد نیازمندی خودتان. این گونه خداوند آیات را برای شما بیان می کند، شاید بیندیشید و فکر کنید.»
آیه فوق این اندیشه کلی را مطرح می کند که مثبت و منفی مطلق وجود ندارد، تمام موجودات و کارها محدودیت ذاتی، زمانی و مکانی خود را دارد. تنها خداوند مطلق و نامتناهی می باشد. به همین دلیل در هستی خیری بدون شرّ و شرّی بدون خیر وجود ندارد و این ناخالصی، از طبیعت محدودیت اشیاء برمی خیزد. بنابراین خیر بودن چیزی به معنای سنگینی خیر در آن است، همان گونه که شرّ بودن چیزی به دلیل غلبه شرّ در آن می باشد. در باب تشریع، بُعد و عنصر مغلوب نقشی ندارد و هیچ شمرده می شود. (همان)
به هم آمیختگی شرّ و خیر و مثبت و منفی در مورد مفاهیم و احکام دینی نیز جاری است. بنابراین انتقاد کافران در مورد برخی از مفاهیم و قوانین بی پایه نمی باشد و صحت آن قابل تأیید است. ولی قبول بُعد و جنبه منفی در قانون یا در مفهومی از مفاهیم اسلامی، به معنای سقوط و نادرستی آن نمی باشد، زیرا بعد مثبت و خیر در آن بر بعد منفی غلبه دارد و این مبنای تشریع می باشد، و ما باید در مقام جواب بر غلبه بُعد مثبت در حقایق دینی بر بعد منفی آنها پافشاری کنیم تا رقیب در تنگنا قرار بگیرد. (همان)
تأکید بر این مطلب و سرمشق گیری از روش قرآن در بیان دو بعد مثبت و منفی مسائل مطرح شده در حوزه مفاهیم اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دین و یا بررسی دیدگاه دیگران در عرصه دعوت (که گامی در مسیر تربیت نیز هست)، از آیه مورد نظر قابل استفاده است. بدین وسیله دعوتگر می تواند به دلیل رعایت عدالت و احترام به عقل دیگران، توجه مثبت آنان را جلب کند و زمینه دلبستگی به حق را در آنها فراهم سازد. (همان، ۴/۲۲۷)

 

۴. کیفیت گرایی در رفتار

قرآن از «اسم تفضیل» و واژه های «احسن»، «اکرم» و «اتقی» با کاربردهای گوناگون در رابطه با انسان استفاده می کند. او نیکوترین اخلاق (صافات/۱۲۷ و مؤمنون/۱۴) و زیباترین ساختار (جسمی و روحی) را دارد (تین/۴). نیکوترین کتاب آسمانی در اختیار او قرار گرفته است (زمر/۲۳و۵۵). انتظار می رود که زیباترین رفتار را داشته باشد تا در برابر آن بهترین پاداش را دریافت کند! به تعبیری، خدا با عظمت و قدرتی که دارد، کلی هزینه کرده است تا انسان را به رفتار نیکوتر و زیباتر وادار کند.
وعده پاداش در برابر رفتار نیکوتر، دقت برانگیز و بیدارباش دهنده است. قرآن می گوید:
(لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُون)(توبه/۱۲۱)
«تا خداوند آنان را به بهترین اعمالی که انجام می دادند، پاداش دهد.»
(وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذی کانُوا یَعْمَلُون)(عنکبوت/۷)
«و ایشان را بر پایه نیکوترین آنچه انجام می دادند، پاداش دهیم.»
(أُولَئِکَ الَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا)(احقاف/۱۶)
«آنها کسانی هستند که ما از آنان عمل های نیکوترشان را قبول می کنیم.»
(وَیَجْزِیَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ)(زمر/۳۵)
«و آنها را بر پایه بهترین اعمالی که انجام می دادند، خداوند پاداش می دهد.»
(لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا)(نور/۳۸)
«تا خداوند آنها را بر پایه بهترین اعمالی که انجام داده اند، پاداش دهد.»
وعده پاداش بر پایه نیکوترین عمل در زندگی روی زمین برای اهل ایمان الهام بخش است و او را وادار می کند تا کیفیت عملش را بالا ببرد و هیچ گاه انتظار رسیدن به مرز توقف را نداشته باشد.
فضل الله بر این باور است که دین بهترین راه را فراروی انسان قرار داده است (همان، ۱۹/۳۵۴ و ۱۰/۲۴۱) تا با استفاده از ساختار جسمی و روحی برترش برای رسیدن به تعالی روحی بالاتر، ارزش عملش را افزایش دهد (همان، ۲۴/۳۲۳). بالا رفتن سطح ارزش عمل، سطح و درجه پاداش را بالا می برد. (همان، ۱۹/۳۳۴)
قرآن به قصد طرح تلاش در جهت نیکوتر شدن نوعیت عمل به عنوان هدف خلقت و زندگی انسان (همان، ۱۲/۱۹) می گوید: (الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا)(ملک/۲)
«کسی [خدایی] که مرگ و زندگی را به وجود آورد تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل می کنید.»
دعوت به مسابقه همگانی است. برای مشخص شدن انسان برتر به عنوان نتیجه این مسابقه، همه باید در جهت ساماندهی زندگی با تمام ابعادش بر مبنای هدایت و اوامر و نواهی الهی تلاش نمایند (همان، ۲۳/۱۳ و ۱۳/۳۳۰). دعوت به این مسابقه در خصوص حیات اجتماعی نمود برجسته تری دارد. قرآن موقع جدال (نحل/۱۲۵ و عنکبوت/۲۶)، مشاهد بدی (مؤمنون/۹۶ و فصلت/۳۴)، دادن جواب سلام (نساء/۸۶)، مدیریت مال ایتام (انعام/۱۵۲) و در مطلق گفت وگو (اسراء/۵۶)، به انسان وظیفه می دهد که بهترین کنش و واکنش را داشته باشد تا پدیدآورنده انگیزه خیر باشد در انسان ها، به جای برانگیختن روحیه شرارت. (همان، ۱۳/۳۳۰)
فضل الله در تحلیل محتوایی «رفتار نیکوتر»، دو نکته صبر و تقوا را به دقت می نگرد و می گوید:
«انسان موقعی که سر دوراهی جاذبه های دنیوی و حقایق اخروی و مسئولیت های آن قرار می گیرد، ناگزیر است صبر پیشه کند تا به کمک آن، به تمایلات و کشش های غریزی و مادی پیروز درآید. بدین وسیله کار، ثبات، عمق و استمرار پیدا می کند و با اراده شکست ناپذیر، ویژگی های اخلاقی و روحی شخصیت شکل می گیرد. صبر با چنین نقشی ارزش عمل را بالا می برد.» (همان، /۲۹۰)
قرآن می گوید:(وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُون)(نحل/۹۶)
«و حتماً به کسانی که صبر و پایداری پیشه کنند، مطابق بهترین اعمالی که انجام می دادند، پاداش خواهیم داد.»
حسن فزون تر رفتار، از تقواپیشگی بیشتر ریشه می گیرد و سبب دستیابی به قرب الهی می شود، زیرا گرامی ترین انسان ها نزد خداوند باتقواترین آنهاست: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُم)(حجرات/۱۳) و تقوا راهی است برای تأمین احساس وابستگی و حضور دائمی انسان موقع هر عمل و گفتارش در محضر خداوند. او با چنین احساس تقربی، چشم امید به غفران، رحمت و رضا، یعنی کرامت الهی می دوزد. (همان، ۲۱/۱۶۱ و ۲۳/۱۳)
فزونی بخشیدن به زیبایی رفتار، احساس حضور در محضر خداوند و چشمداشت به قرب و کرامت نزد خداوند که با تأثیر و تأثر متقابل تعامل دارند، می تواند دوام حرکت انسان را در مسیر فضیلت و توانمندی بیشتر و بی نهایت تضمین می کند.

 

۵. اهمیت و جایگاه مربّی

فضل الله تربیت دینی را با نفوذ در جان متربی و پاکسازی آن از آلودگی های مختلف، به قصد زمینه سازی رشد فکری، عاطفی و اخلاقی، عملی می داند (همان، ۳۲/۲۰۶) و راه یافتن به خانه دل را مشروط به بایدها و نبایدهایی می داند که مهم ترین آنها عبارت اند از:

 

الف) وحدت روحی

وحدت روحی یکی از شرایط موفقیت معلمان دینی می باشد که فضل الله نمود عینی آن را در همدلی و تواضع مربی و یا رهبر جستجو می کند و بدین باور است که بدون این دو حالت روحی، باز نمودن دریچه جان متربی و ورود در آن برای ایفای نقش تربیتی، ناممکن می نماید؛
«لن یستطیع ای داعیه أن یقتحم عفول النّاس و قلوبهم و أن یقتحم مشاعرهم فإذا لَم تحبّ من تعمل معه بأن یکون همّه همّک و ألمه ألمک ... إذا لَم تَکن کَذلک کانَتْ کلماتک مجرد کلمات جامده تخرج دون نبض و دون احساس و دون روحیه و دون معنی.» (الندوه، ۲/۲۳۱)
«هر دعوتگری نمی تواند عقل، دل و عواطف انسان ها را تسخیر کند، زیرا وقتی که فرد تحت تربیتت را دوست نداری. به این معنای که اندوه او اندوه تو، و درد او درد تو باشد، سخنانت به صورت خشک، بی حرکت، بی روح، بی معنای و خالی از عواطف، بر زبانت جاری می شود.»
رابطه پیامبر با اصحاب این گونه بود که با درد آنها دردمند و با شادی شان شاد می شد. واژه «من انفسکم» در آیه (لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیم)(توبه/۱۲۸) از چنین به هم آمیختگی و وحدت روحی پرده برمی دارد. به هم پیوستگی از این نوع سبب می شود که (طبق روایت قرآن) رنج و دشواری اصحاب، برای پیامبر سخت و ناراحت کننده باشد. (همان،/۲۳۰)
تواضع و همرنگی در حقیقت بازتاب همدلی است که در زندگی پیامبر و برخورد آن حضرت با اصحاب قابل مطالعه می باشد. براساس چنین برابری، قرآن عبارت «و الذین معه» (فتح/۲۷) را در مقام توضیح روابط اصحاب با پیامبر مورد استفاده قرار می دهد؛ یعنی آنها با پیامبر بودند و نه پشت سر آن حضرت. در تمام شرایط پیامبر و اصحاب با هم بودند. (همان)
تعامل یادشده از سوی پیامبر، بازتاب وظایف الهی آن حضرت به عنوان مربی و رهبر بود که قرآن درباره آن می گوید:
(وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِلْمُؤْمِنِین)(حجر/۸۸)
«بال مهر و عطوفتت را بر مؤمنین بگستران.»
(وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِین)(شعراء/۲۱۵)
«بال و پر خود را بر مؤمنانی که از تو پیروی دارند بگستران.»
چنین برخوردی مؤمنان را متوجه ارزش ایمان می کرد و ثبات قدم و استواری در موضع گیری و تقویت روحی را در آنها به وجود می آورد.
ضرورت تواضع نسبت به افراد تحت تربیت، اختصاص به پیامبر ندارد. تمام کسانی که در حوزه تبلیغ، حکومت، سیاست و جامعه نقش رهبری داشته، و در معرض وسوسه خود برتربینی می باشند، ناگزیرند با اهل ایمان چنین تعاملی داشته باشند؛ ایمان را عامل قرار گرفتن آنها در بالاترین پله نردبان ترقی و پیشرفت شناسند و با تواضع خود، زمینه رشد و عمق بیشتر ایمان را در وجود آنان فراهم آورند. (همان، ۱۳/۱۷۷ و ۱۷/۱۷۱)
فضل الله تأکید می کند که کوتاهی رهبر در تواضع و احساس همسانی با دیگران، سبب ناکامی او می شود. وی با یادآوری سیره پیامبر در این رابطه می گوید:
«و لعلّ هذه من الخصائص الّتی لابدّ للعالمین فی سبیل الله أن ینتبهوا الیها فانّک لن تستطیع مهما اوتیت من علم أن تفتح قلوب الناس علی ما تعظهم به و تدعوهم الیه اذا لم تعش معهم حیاه تشعرهم فیها أنّک کأحدهم. ذلک ان الموعظه الفوقیه هی ممّا یثقل علی الانسان فیشعر بالاضطهاد حتی امام من یرشده اذا کان یعیش العقلیه المستعلیه الّتی ینظر فیها الی الناس من فوق تماما کما لو کان العالم و کانوا الجاهلین و کان المهتدی و کانوا الضالّین ... ان الکثیرین من النّاس ممن یعتبرون انفسهم فی موقف الدعوه الی الله و فی موقف التبلیغ لاینجحون لماذا؟ لأنّهم یعتبرون الناس بقرهً حلوباً یشربون من البانها ... و یعتبرون الناس مجرد اشیاء ... یتعاملون معهم کما یتعامل مع الشیء الخالی من الروح و من القلب ... و لانّک عند ما تتکبّر علیهم فمعنی ذلک انّک تعیش فی اللاشعور روح العدوانیه علیهم. کانّک تقول: أنا الّذی یجب ان أُطاع و أن اُسمع و أن اتبع و ان یصفّق لی الناس و عند ذلک سیکون کل تفکیرک و انت تعظ کیف یهتز لمواعظک لا کیف تصل مواعظک الی نفوسهم.» (الندوه، ۲/۲۳۰)
«احساس با هم برابر بودن و تواضع از ویژگی هایی است که باید دست اندرکاران حرکت در راه خدا بدان توجه داشته باشند. تا زمانی که رفتارت احساس برابری را در دل آنها زنده نکند ـ هر چه دانشمند هم باشی ـ نمی توانی دریچه قلب مردم را بر روی موعظه ها و مطالب مورد دعوتت بگشایی! زیرا موعظه همراه با احساس برتری، بر مخاطب سنگین است و او خود را در معرض ستم می بیند ـ حتی در مقابل کسی که او را راهنمایی می کند ـ. وقتی که واعظ با خرد برتری جویانه زندگی می کند و از موقعیت بالا به مردم نگاه می افکند، به این معناست که او عالم و آنها جاهل و او هدایت یافته و آنها در گمراهی به سر می برند.
چرا بسیاری از کسانی که خود را مبلغان دین و دعوتگران به سوی خدا می شناسند، کامیابی ندارند؟ دلیلش این است که آنها مردم را گاو شیردهی می دانند که باید شیر آنها را نوشید و آنها را شیء مادی می پندارند و با آنها چون چیزی تهی از قلب و روح برخورد دارند. وقتی که خود را از آنها برتر می دانی، معنایش این است که در روان ناخودآگاهت نسبت به آنها روحیه دشمنی داری و گویا اظهار می داری: «اطاعت، حرف شنوی و پیروی از من واجب است، باید مردم برایم کف بزنند.» با داشتن چنین وضعیت روحی، هنگام موعظه، تمام توجهت به این است که مردم در برابر سخنانت چگونه واکنش مثبت نشان می دهند، نه اینکه نصایحت چگونه وارد جان آنها می شود.»

 

ب) ارائه سرمشق عینی

فضل الله تعلیم حکمت را که در قرآن ذیل تعلیم کتاب تکرار شده است، عبارت می داند از شکل تطبیقی خطوط کلی و نظریات اساسی قرآن در زندگی سرمشق و مقتدا، که پیامبر است (همان، ۲/۲۳۳؛ الاجتهاد، /۲۳۹). به نظر ایشان، اگر قرآن تنها عرضه می شد ـ هرچند با جلد طلایی و پرنقش و نگار ـ، کسی جذب اسلام نمی گردید. ولی خداوند قرآن را نازل کرد و پیامبر را قرآن ناطق قرار داد تا مردم قرآن را از زبان پیامبر بشنوند و در رفتار و حرکتش مشاهده کنند. بر این پایه، از نظر مسلمانان، سنت عبارت است از سخن و رفتار پیامبر و عدم مخالفت ایشان با کاری که انسان ها در معرض دیدشان انجام می دادند.
پیامبر قرآن مجسم و در حال حرکت بود. این، مبنای سیره شناسی نزد مسلمانان و مأموریت ما به مطالعه کل زندگی، تمام سخنان و رفتار آن حضرت ـ طبق سفارش قرآن ـ می باشد. (همان)
جاذبه تجلی عینی قرآن در زندگی مربیان همه زمانی است و سبب گسترش هدایت دینی می شود. سرمشق گیری مربیان از پیامبر در عصر حاضر به این است که زمینه مشاهده قرآن را در متن زندگی خود برای متربی فراهم آورند تا موفقیت شان در امر تبلیغ و تربیت دو چندان گردد.

 

ج) حرکت اکتشافی در آفاق آیات الهی

فضل الله پیروزی رسالت آسمانی بر مخالفان و مانع تراشی های آنها را در گرو قدرت علمی و ارائه معجزه می داند که دومی ویژه نبوت است و اولی از ویژگی ها و پیش نیاز تبلیغ رسالت و هدایت مردم. به همین دلیل کسی که دنبال ایجاد تحول در فکر و زندگی است، باید تقویت علمی را نیز پیگیر باشد.
ایشان در راستای تحکیم پایه های این ادعا، به مطالعه نخستین آیه سوره اسراء می پردازد که اشاره به داستان معراج پیامبر اسلام دارد و ارائه آیات الهی را به آن حضرت در این مسافرت کیهانی، فلسفه آن می شناسد:(سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا)(اسراء/۱)
«پاکیزه است خدایی که بنده اش را در یک شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصی ـ که گرداگردش را پربرکت ساخته ایم ـ برد تا برخی از آیات خود را به او نشان دهیم.»
فضل الله براساس این باور که ضرورت دسترسی به شناخت از طریق مطالعه آیات الهی در هستی، ارتباط به رسالت و هدایت دارد، با دو نوع الغای خصوصیت، دو مطلب زیر را از آیه قابل استفاده می داند:
اول: تکامل معرفتی پیامبران الهی با مطالعه کرانه های آیات الهی در هستی به صورت مستقیم یا با کمک غیب، خواسته خداوند است تا بدین وسیله شخصیت آنها که در پی ایجاد تحول در جهان هستند، به کمال برسد تا با افزایش قدرت معرفتی آنها، زمینه قناعت مردم و زوال جهل و نادانی فراهم آید.
دوم: نیازمندی به معرفتِ حاصل از مطالعه آیات الهی در هستی اختصاص به شخص پیامبر به عنوان دریافت کننده وحی ندارد، بلکه ویژگی رسالت است که ارتباط به هدایت مردم دارد. پس کسی که دعوت به توحید می کند، باید متناسب با نیازش در رابطه با تبلیغ و ایجاد دیگرگونی، به میزان معرفت و شناخت خود بیفزاید تا در جایگاه رهبری فکری و انقلابی قرار گیرد و توان تأثیرگذاری در جامعه اش را به دست آورد. بر این اساس باید تمام کسانی که خواستار تحول فکری و انقلابی می باشند، افزایش شناخت براساس مطالعه آیات الهی در کل هستی را از وظایف اجتناب ناپذیر خود بدانند. (من وحی القرآن، ۱۴/۲۴)

 

۶. جامعه سالم، بسترساز تربیت

فضل الله جامعه سالم را از عوامل رشد انسانیت می داند و آن را در متن مجموعه خواسته های حضرت سلیمان که در قرآن آمده، قابل مشاهده دانسته است: (رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِین)(نمل/۱۹)
«پروردگارا! شکر نعمت هایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای، به من الهام کن و توفیق ده تا عمل صالحی که موجب رضای توست، انجام دهم و مرا با رحمت خود در جمع بندگان صالحت قرار بده.»
عضویت در جمع صالحان در دنیا و آخرت از آرزوهای سلیمان بود. براساس طرح چنین خواسته ای، هر انسانی باید صالح زیستن و عضویت در جامعه صالح را از خدا بخواهد. تنها زندگی کردن با روحیه حرکت در مسیر صلاح و شایستگی، براساس این تلقی ناروا می نماید.
فضل الله در توضیح جنبه آرمانی و سازندگی زندگی در قالب جمع شایسته می گوید:
«نستوحی من ذلک أنّ الانسان المسلم یظل مشدود الی المجتمع الصالح لیعمل من اجل تکوینه و یقوی به و یقویه.» (همان، ۱۷/۱۹۶)
«آیه این پیام را می نماید که انسان مسلمان دلداده جامعه صالح است تا در جهت ایجاد آن تلاش نماید، به وسیله آن تقویت و تربیت شود و تقویت آن را وظیفه خود بداند.»
چنین جامعه ای در عصر پیامبر۶شکل گرفت. عبارت های(أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ)(فتح/۲۹) و(کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ)(صف/۴) اشاره به چنین واقعیت تاریخی دارد و سرمشق گیری از آن را توصیه می کند. در جامعه صالح و دینی در پرتو تقویت همبستگی و کاهش حس تفرّد، افراد اعضای یک پیکری می نمایند که قدرت و زندگی را بازتاب می دهد (الاسلام و منطق القوه، /۹۸ و ۱۰۱) و در آن فرد به جای تفرّد و خودبرتربینی، به حاکمیت اصول و ارزش ها می اندیشد و زندگی را عرصه فعالیت مشترک و مسئولانه همگان در محضر خدا می داند.

 

۷. نقش تربیتی گرفتاری ها

قرآن رخدادهای تلخ زندگی را بازتاب رفتار منفی انسان شناخته می گوید:(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ) (روم/۴۱)
«فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام داده اند، آشکار شده است. خدا می خواهد نتیجه بعضی از اعمال آنها را به آنان بچشاند تا به سوی حق بازگردند.»
رخدادهای ناگوار و پیش آمدهای تلخی که دامنگیر انسان می شود، بازتاب رفتار و روابط اجتماعی منفی انسان است که حکم کیفر الهی را دارد تا وی در اثر چشیدن تلخی آن، از کنش ها و موضع گیری های منفی دست بکشد.
بنابراین بحران های پیچیده، بیماری ها، جنگ ها و ناامنی که کره زمین را به عرصه فساد امنیتی، اجتماعی، اقتصادی و فکری تبدیل می کند، ارتباط طبیعی با فعالیت انسان دارد. خداوند همان گونه که با وحی و قرآن بندگانش را تربیت می کند، با سنت و قانون «ابتلا» نیز پرورش می دهد.
پیام آیه این است که اسلامگرایان در میدان دعوت و سیاست، مردم را در جریان این سنت الهی قرار دهند و تمام مشکلات را در عرصه های مختلف، پی آمد دوری از خدا و انحراف از راه اسلام معرفی کنند تا آنها درباره بازگشت به اسلام بیندیشند. (همان، ۱۸/۱۴۵ و ۱۴۷)

آخرین سخن

کسانی که در دنیا مشکلات و رنج های مسیر دستیابی به قدرت خداپسندانه را با موفقیت و صبر و بردباری پشت سر می گذارند، استحقاق رفتن به بهشت را که بهای مجاهدت ها (همان، ۶/۴۵۹) و صبر و تقواورزی در دنیاست (همان، ۱۳/۲۹۰ و ۲۱/۱۶۱ و ۲۳/۱۳)، به دست می آورند. تعهدی با چنین ژرفایی و استواری، استقبال باشکوه فرشتگان را موقع ورود به قیامت درپی دارد (همان، ۲۰/۱۱۶)؛(إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ .... )(فصلت/۳۲-۳۰).
«به یقین کسانى که گفتند: پروردگار ما خداوند یگانه است! سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند که نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده شده است! ما یاران و مددکاران شما در زندگى دنیا و آخرت هستیم و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است، و هر چه طلب کنید به شما داده مى‏شود! اینها وسیله پذیرایى از سوى خداوند غفور و رحیم است!»

منابع و مآخذ

۱. فضل الله، سیدمحمدحسین؛ الندوه، چاپ دوم، بیروت، عادل القاضی، ۱۴۱۸ق.
۲. ....................؛ من وحی القرآن، چاپ دوم، بیروت، دار الملاک للطباعه و النشر، ۱۴۱۹ق.
۳. ....................؛ الاسلام و منطق القوه، چاپ چهارم، بیروت، مؤسسه بهمن الخبریه، ۱۴۱۸ق.
۴. ....................؛ الاجتهاد بین اسر الماضی و آفاق المستقبل، بیروت، المرکز الثقافی العربی، ۲۰۰۹م.
۵. ....................؛ گام هایی در راه تبلیغ، ترجمه: احمد بهشتی، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۴ش.

سه شنبه 4 مهر 1391  1:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تربیت اندیشی قرآنی

تربیت اندیشی قرآنی

سیّد عباس صالحى

تربیت، از مهم‌ترین ساحت‌های معرفتی ـ رفتاری انسان است. شاید بتوان این ادعا را داشت که هیچ موضوعی چونان «تربیت»، ذهن آدمی را درگیر خود نداشته و ندارد.
آدمی از ابتدای زیست اجتماعی ـ مدنی، به این موضوع اندیشیده است که پس از دریافت تصویری از سعادت فردی و اجتماعی، راه وصول به آن چیست و چگونه می‌توان معابر را در نوردید و به کامیابی وجودی دست یافت؟
این دغدغه، با تاریخ حیات فکر اجتماعی قرین است. از تمدن‌های کهن چونان تمدن‌های بابل، مصر، ایران، هند، یونان و... تا تمدن‌های میانی و معاصر به این سؤال پرداخته‌اند. این پیشینه دیرین، نشانگر آن است که این موضوع، در نهانخانه وجود انسان جای داشته و دارد.
از دیگر سوی، تربیت، موضوعی بسیط و یا برش یافته نیست. نمی‌توان آن را حتی با موضوعاتی مهم چونان سیاست، اقتصاد، امنیت و... مشابه سازی کرد. تربیت، در تمامی ابعاد وجودی انسان حضور دارد؛ در لایه‌های فردی و جمعی جایگاه می‌یابد. با موضوعات متنوعی چونان اخلاق، عقاید، اقتصاد، سیاست، جامعه و... مرتبط می‌شود و واژه‌های ترکیبی چونان تربیت اخلاقی، تربیت اقتصادی، تربیت دینی، تربیت سیاسی، تربیت اجتماعی و... شکل می‌یابد. با قلمرو‌های متنوع از مخاطبان پیوند می‌خورد و تعابیری چونان تربیت کودک، نوجوان و.. را در خود می‌پذیرد و... .
زاویه‌ای دیگر را در اهمیت تربیت، از این منظر می‌توان دید که مبانی و دیدگاه‌های تربیتی، نقش مهم و زیرساختی برای اغلب حوزه‌های مهم زندگی انسانی دارند. این نکته نیز از وجوه تمایز بخش مباحث معرفتی تربیتی است. گرچه ترابط و تعامل در نظریات بنیادین علوم انسانی وجود دارد، اما در مقیاس تعداد و اهمیت، می‌توان مدعی بود که نظریات تربیتی، بیشترین و مهم‌ترین تأثیرگذاری‌ها را داشته و دارند. بخش مهمی از تفاوت شیوه و روش‌های تغییرات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی و... در بنیان‌های نظریات تربیتی نهفته است. همان‌گونه که تفاوت دیدگاه‌های تربیتی، می‌تواند در افق گشایی شیوه مدیریت در حیطه‌های یاد شده، تأثیرات چشمگیری ایجاد کند.
بر شواهد و ادله فوق، نکات دیگری را نیز می‌توان افزود تا به فهرست جامع‌تری دست یافت. اما بایستی در این مجال، نکته مهم دیگری را یادآور شد که «تربیت» در حیطه آموزه‌های قرآنی، اهمیت ویژه‌تری می‌یابد، زیرا قرآن، خود را با واژگان ذیل تعبیر و تعریف داشته و از خود، ترسیمی در اذهان آشنا و ناآشنا ایجاد می‌کند:
کتاب هدایت (بقره/۳، یوسف/۵۷ و...)، موعظه (یونس/۵۷)، ذکر (انبیا/۵۰)، شفا (اسرا،/۸۲)، تذکره (حاقه/۴۸)، بشیر و نذیر (نمل/۲، فصلت/۳-۴) و واژه‌هایی دیگر که کانون معنایی آن، در حیطه‌های تربیتی انسان است.
این «خود بازنمایی قرآنی»، می‌تواند تولید انتظار کند و تشنگی هرمنوتیکی بیافریند و خواسته‌های تربیتی از قرآن را افزون کند.
مجموعه نکات گذرای فوق، می‌تواند این نتیجه را بازآفرینی کند که موضوع «تربیت قرآنی» نه چونان دیگر موضوعات است که به سادگی به آن پرداخت و از آن گذر داشت. چه اینکه هم موضوع اهتمامی مضاعف دارد و هم قرآن به آن نگرشی ویژه داشته است.

مرز شناسی دانش تربیت قرآنی

طرح این موضوع را با این پرسش می‌توان ارائه کرد که تمایزات «تربیت قرآنی» با دانش‌هایی چون «اخلاق قرآنی»، «اقتصاد قرآنی»، «سیاست قرآنی» و ... چیست؟
تمایز تربیت و اخلاق: شاید بتوان گفت که این دو مقوله، از مهم‌ترین موضوعات مترابط و گاه متداخل‌اند. چه بسا کسانی با ادعای نگرش تربیتی، نگاه اخلاقی قرآن را مورد کاوش و یا فهرست‌بندی موضوعات قرار داده‌اند. به عنوان مثال در یکی از آثار که با عنوان «اصول و مبانی تعلیم و تربیت در قرآن» تدوین و نشر یافته است، بخش پنجم تألیف، عنوان «اخلاق» یافته است و آیات و فضایل و رذایل اخلاقی، در حدود یکصد صفحه نقل و ترجمه شده‌اند. (فرهادیان،/۴۵۳-۳۴۵) این نکته، در آثار متعدد و فراوان دیگر نیز رؤیت می‌شود.
به نظر می‌رسد که برای پرهیز از اختلاط علوم، بایستی نکات زیر را به عنوان نقاط راهنما در تمایز «دانش اخلاق» و «دانش تربیت» مورد توجه قرار داد.
۱. علم اخلاق از گزاره‌هایی سخن می‌گوید که صفت نفسایی و یا فعل ارادی اختیاری انسان موضوع آن است و مفاهیمی چونان خوب و بد، باید و نباید، و... به آن نسبت داده می‌شود.
هم چنین فلسفه اخلاق، دانشی است که پشتوانه‌های نظری گزاره‌های اخلاقی را فراهم می‌کند و از مقولاتی چون معنایابی مفاهیم اخلاقی مانند خوبی و بدی، باید و نباید و یا نسبیت و اطلاق ارزش‌های اخلاقی و موضوعاتی از این قبیل سخن می‌گوید.
همان‌گونه که می‌نگرید، وظیفه اصلی دانشور اخلاقی (در دو دانش فوق)، تغییر و تبدیل صفات و افعال نیست، این حیطه در دانش «تربیت اخلاقی» جای می‌یابد که یکی از شاخه‌های تربیت به شمار می‌آید. به تعبیری دیگر موضوعاتی از این قبیل که دروغگویی بد است، دروغ برای نجات جان فرد مجاز است، دروغ برای مصالح و منافع شخصی خوب است یا بد؟ دروغ برای رفع کدورت مجاز است یا خیر؟ دروغ شوخی، حکم اخلاقی آن چیست؟ و ده‌ها موضوع دیگر در حیطه دروغ، گزاره‌هایی‌هستند که دانشور اخلاق بدان می‌پردازد و در «اخلاق قرآنی» پژوهشگر می‌کوشد که نگره قرآن را به این گزاره‌ها واکاوی و عرضه کند. اما پرسش‌هایی که در محدوده تغییر و تبدیل صفات و افعال‌اند، از جنس و گونه دیگرند. پرسش‌هایی از قبیل اینکه چگونه می‌توان عادت به دروغگویی را از بین برد؟ چگونه می‌توان در کودک، خصلت راستگویی را پرورش داد؟ چگونه می‌توان با راهبرد‌های اجتماعی، به پیشگیری و درمان دروغگویی در سطح جامعه رو آورد؟ و ...، این پرسش‌ها و نمونه‌های مشابه در قلمرو تربیت اخلاقی فردی و یا اجتماعی قرار دارند.
البته شایان ذکر است که دانشوران اخلاقی بوده‌اند که در تألیفات خویش، وارد حیطه چگونگی تغییر و تبدیل صفات و افعال اخلاقی شده‌اند، اما این موارد، از همان موارد متداول ورودهای استطرادی و ترکیبی در دانش‌های بشری است. ورود‌هایی که از ناشناختگی و یا عدم اهتمام به مرز شناسی علوم برخاسته است.
۲. پشتوانه نظری گزاره‌های اخلاقی، در مکاتب مختلف متفاوت‌اند. از جمله می‌توان به این مبانی در مکاتب اخلاقی زیر اشارت داشت:
*گزاره‌های اخلاقی، صرفاً بیانگر احساسات و عواطف انسانی‌اند و واقع نمایی ندارند (مکتب اخلاقی احساس گرا).
*گزاره‌های اخلاقی، برآمده از جامعه و خواست جمعی است (مکتب جامعه گرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، ریشه در توافق افراد با یکدیگر دارند (مکتب قرارداد گرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، ریشه در امر و نهی خداوند دارند (مکتب امر الهی).
*گزاره‌های اخلاقی، ریشه در لذت و درد انسانی دارند (مکتب لذت گرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، از «اصل سود» تأثیر می‌پذیرند (مکتب سودگرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، از عاطفه و احساس غیر دوستی و دیگر خواهی سرچشمه می‌گیرد (مکتب عاطفه گرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، در کسب قدرت متمرکز است (مکتب قدرت گرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، از «وجدان آدمی» برخاسته است (مکتب وجدان گرایی).
*گزاره‌های اخلاقی، از نیت عمل به وظیفه نشأت یافته است (مکتب وظیفه گرایی).
مکاتب فوق، بخشی از مکاتب اخلاقی‌اند که پشتوانه‌های معرفتی ـ نظری گزاره‌های اخلاقی را بازنمایی می‌کنند. (مصباح یزدی،/۳۴-۲۱) به عنوان نمونه اینکه «چرا دروغ بد است»، مطابق مکاتب تفسیری فوق، پاسخ‌های متفاوتی را می‌یابد. پشتوانه‌های نظری گزاره‌های اخلاقی در این مکاتب، تأملات انتزاعی عقلانی‌اند، اما در حیطه «تربیت»، پشتوانه گزاره‌های تربیتی، صرفاً تأملات عقلانی (از جنس فلسفی یا شبه فلسفی) نیستند، بلکه روش‌های دیگر نیز مورد استفاده و بهره‌وری‌اند. روش‌های مشاهده، استقرا، شهود و... در استدلال بر گزاره‌های تربیتی، کاربردی بس اساسی و مهم دارند. از این رو، «تربیت قرآنی» چونان گزاره‌های اعتقادی، اخلاقی و... قرآن نیست که با تجربه‌ها، اثبات‌پذیر یا ابطال پذیر نباشد، بلکه به نظر می‌رسد چونان گزاره‌های تاریخی است که شواهد مؤید، اثبات‌گرند و احیاناً قرائن نافی، به ابطال گزاره‌ها می‌انجامد (مگر امکان توجیه موجه وجود داشته باشد).
۳. بی‌تردید، «دانش اخلاق» سهم مهمی در «برنامه و نظام تربیتی» داشته و دارد، اما فرآیند تربیت، بسیار گسترده‌تر و پیچیده‌تر از «دانش اخلاق» است. مربی در مسیر تربیت، از گزاره‌های اخلاقی چونان فضایل و رذایل وجودی و رفتاری بهره می‌جوید، اما اینکه با کودک، نوجوان، جوان و یا روستایی و شهری و یا طبقات حاشیه نشین، تهی‌دست، متوسط و مرفه و یا... چگونه بایستی مواجه شد تا «کمال» و «سعادت» در متربی تحقق پذیر شود، مقوله‌ای است که دامنه‌ای بس فراخ‌تر از دانش اخلاق را در می‌نوردد.
تمایز تربیت و تعلیم: تعلیم، مناسبات پیچیده و وثیق با «تربیت» دارد. از این رو، در بسیاری از طبقه بندی‌ها، «تعلیم» زیر شاخه‌ای از «علوم تربیتی» است.
تصویر فوق، برخاسته از ریشه‌های لغوی «تربیت» (و نیز ریشه‌های لغوی معادل انگلیسی آن Education) است که به گونه‌ای با فراهم سازی زمینه‌های فزونی و پرورش تفسیر و تعبیر می‌شود و بی‌تردید، یکی از شاخه‌های مهم افزایش و پرورش، افزایش‌های دانشی و معرفتی است و با این برداشت، «تعلیم» زیر مجموعه «تربیت» قرار می‌گیرد.
اما به نظر می‌رسد که در «ادبیات قرآنی»، بایستی به تمایزاتی توجه داشت. ریشه این تمایزات را بایستی در تعبیر واژگان قرآنی دانست. قرآن کریم، به جای واژه تربیت (در معنای اصطلاحی مورد نظر)، از واژه «تزکیه» بهره می‌جوید. «تربیت»، فرایندی برای رسیدن به سعادت و کمال و رستگاری است. قرآن، از این فرایند، با واژه «تزکیه» یاد می‌کند؛ (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها)(شمس/۱۹)
قرآن، پس از این تغییر و تعبیر، مکرر و به صورت معنادار و الهام بخش، «تعلیم» را در مجاورت «تزکیه» ذکر می‌کند. غالباً از تزکیه نام می‌برد و سپس از تعلیم (از جمله: جمعه/۶۲ یا آل عمران/۱۶۴ و...) و گاه ابتدا نام از تعلیم می‌برد و سپس تزکیه را مطرح می‌کند (از جمله: بقره/۱۲۹).
تعبیر دوگانه و نیز تغییر مکانی دو تعبیر، نشان می‌دهد که در ادبیات قرآنی، نمی‌توان این دو را از یک مقوله دانست و یا یکی را به دیگری ارجاع داد.
شاید بتوان اهم تمایزات این دو مفهوم را در عناوین و محور‌های ذیل جست و جو کرد:
اولاً: تعلیم، با دستگاه عقلانی انسان مواجه است، معارف حصولی انسان را افزایش می‌دهد و زمینه‌های کشف مجهولات آفاقی و انفسی را برای آدمی فراهم می‌سازد.
اما تربیت، با جوهره وجودی و روحانی انسان در تماس است. هدف تزکیه، گفت و شنود و اقناع عقلانی نبوده و نیست (گرچه می‌تواند ابزاری تمهیدی باشد)، بلکه مخاطبه و خطاب در فرایند تزکیه، با «من حقیقی» آدمی است؛
(اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى*فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلَى أَنْ تَزَکَّى)(نازعات/ ۱۸-۱۷)
ثانیاً: تعلیم، فرایندی کمی است و قابلیت محاسبات ریاضی را دارد. در قرآن کریم، از واژگانی در مقوله «تعلیم» بهره می‌برد که با کمیت پذیری نسبت تامی دارند. از جمله، در توصیف طالوت می‌فرماید: (وَزَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ) (بقره/٢٤٧). در این بیان، معرفت و دانش چونان جسم و بدن، «بسط پذیر» تلقی شده است که واژه‌ای ناظر به کمیّت است.
اما تزکیه در اصطلاح قرآنی، فرآیندی کیفی و غیر کمیت پذیر است؛(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّى)(اعلی/١٤)
ثالثاً: فرایند تعلیم، عبور از «جهل» به «آگاهی» است؛(وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ)(بقره/١٥١)، (کَمَا عَلَّمَکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ)(بقره/۲۳۹) و...
اما فرآیند تربیت، ضرورتاً عبور از جهل نیست، بلکه در مواردی «دانش»، سد و مانع تزکیه است؛(إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتَابِ... وَلا یُزَکِّیهِمْ)(بقره/۱۷۴)
تمایز تربیت با دانش‌های اجتماعی: تربیت، با دانش‌هایی چونان سیاست، جامعه شناسی، اقتصاد و... مرز‌های آشکارتری دارد. اما با این احوال، مرز‌های متشابه یا متداخلی نیز می‌تواند داشته باشد. به عنوان نمونه در عرصه سیاست، ساحات زیر، تعریف‌های روشنی یافته‌اند. مسائل و گزاره‌هایی که به چگونگی شکل گیری قدرت و توزیع آن می‌پردازند، در دانش سیاست جای می‌یابند. همچنین تأملاتی که در ارتباط با تاملات بنیادین در مفاهیم دانش سیاست چونان قدرت، دولت، مشروعیت و... اتفاق می‌افتد و یا به مبادی و پیش فرض‌های آن دانش تعلق نشان می‌دهد، در دانش فلسفه سیاسی قرار می‌یابد.
اما مسائل زیر با کدامین دانش نسبت می‌یابند؟
•    باید‌ها و نباید‌های حضور در عرصه سیاست: آیا این پرسش با عرصه «تربیت» نسبت دارد؟
به نظر می‌رسد که با عنایت به مباحث پیشین، بایستی این موضوع را در دانش «اخلاق سیاسی» مورد کاوش قرار داد و اگر مراد از این باید‌ها و نباید‌ها، فقهی یا حقوقی باشد (و نه اخلاقی)، در دانش‌های فقه و حقوق بررسی شود.
•    سیاست مدار موفق: این محور، دارای ابعاد گوناگونی است. وجهی از این پرسش چنین است که دست یابی به اهداف در عرصه سیاست با چه مکانیزم و راهبردهایی اتفاق می‌افتد؟ این پرسش، در عرصه دانش مدیریت قابلیت پیگیری دارد. نمایه‌ای دیگر از این پرسش آن است که چگونه می‌توان به منابع انسانی موفق در عرصه سیاست دست یافت؟ این عرصه، در دو شاخه «تعلیم سیاسی» و «تربیت سیاسی» (با تفاوت‌هایی که یاد شد) قرار می‌یابند.
•    مشارکت‌های سیاسی شهروندان: این محور نیز دارای ابعاد گوناگونی است. پاره‌ای از موضوعات به «فلسفه سیاسی» باز می‌گردد؛ جایگاه مشارکت در مشروعیت حکومت و.... پاره‌ای از محور‌ها نیز به «دانش سیاست» تعلق دارد، چونان نهاد سازی برای مشارکت. وموضوعاتی از آن به «اخلاق سیاست» باز می‌گردد، چونان اخلاق انتخابات و ... و موضوعاتی با «تربیت سیاسی» نسبت می‌یابد، از قبیل اینکه چگونه می‌توان روحیه مشارکت پذیری سیاسی را به وجود آورد؟
تأمل در این پرسش‌ها و پرسش‌های فراوان دیگر، به گونه‌ای می‌تواند مرز‌های دانش‌های همگرا را متمایز کند و در عین ترابط دانشی، از اختلاط علوم ممانعت ورزد.

آیات تربیتی در قرآن کریم

قرآن کریم از ۱۱۴ سوره و بیش از ۶ هزار آیه برخوردار است. چه بخشی از آیات قرآن را می‌توان ناظر به مباحث تربیتی دانست؟
پاره‌ای با نگرش حداکثری، بخش وسیع بلکه تمامی آیات قرآن را «آیات تربیتی» می‌دانند. این دیدگاه، با استدلال‌های زیر، چونان مدعایی را پیگیری می‌کند:
اولاً: قرآن، خود را کتاب هدایت معرفی می‌کند. آیات زیر، به این مقصود صراحت دارند:
(ذَلِکَ الْکِتَابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِلْمُتَّقِینَ)(بقره/۳)
(فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِکَ... وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ)(بقره/۹۷)
(شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ)(بقره/۱۸۵)
(هَذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ وَهُدًى)(آل عمران/۱۳۸) و...
آیات فوق و ده‌ها آیه مشابه، نشانه‌ای از آن‌اند که قرآن، خود را با این عنوان (هدایت) تعریف و بازنمایی کرده است. این سخن بدان معناست که تک تک آیات قرآن، این ویژگی را داشته و دارند.
به این نکته، این مقدمه دیگر را بایستی افزود که «هدایت» تعبیر مشابه و مماثلی از تربیت است. چه اینکه هدایت، در دو قالب مطرح است: نشان دادن مقصد و رساندن به مقصود (ارائه طریق و ایصال الی المطلوب) و هر دو شکل، در زیر مجموعه تربیت، که رهنمایی به سعادت است، جای می‌یابد.
ثانیاً: همان‌گونه که یاد شد، قرآن از خود به عنوان کتاب شفاء، ذکر، موعظه و... یاد می‌کند و این تعابیر نیز بیانگر آن‌اند که قرآن در تمامی آیات خویش، کارکرد تربیتی را تعقیب می‌کند و در نتیجه، در تمامی قرآن می‌توان رویکرد تربیتی را دید و عمل کرد.
در مقابل این نگرش حداکثری، عده‌ای به مخالفت پرداخته‌اند و از زاویه‌های گوناگون به نقد این دیدگاه پرداخته‌اند. از جمله، اینکه چگونه می‌توان در پاره‌ای از آیات چون فواتح سور و یا پاره‌ای از آیات محض تاریخی، رویکرد تربیتی را بی‌تکلف جست و جو کرد؟!
در بازخوانی درستی و نادرستی این دعاوی، چند نکته را نباید از دیده دور داشت:
نخست: دو موضوع را در مباحث تربیتی قرآن بایستی از یکدیگر متمایز کرد (گرچه ارتباط معنوی و ماهوی با یکدیگر دارند):
موضوع نخست آن است که «قرآن» چگونه توانست تغییر جدی و ماهوی در میان مسلمانان صدر اسلام ایجاد کند؟ چگونه آیات وحی در طول کمتر از سه دهه، انسان‌هایی را پرورد که توانستند تغییرات ژرف و شگرفی در منطقه حجاز و سپس ایران، روم، مصر و... آن زمان بیافرینند؟
گوستاو لوبون، به این نکته مهم اشارت می‌کند که در هر نوع سیستم تربیتی، سه دوره نسلی لازم است که به مرور از آن بهره‌مند شوند و در پایان نسل سوم، ثمربخش گردد. اما قرآن، چونان کتابی بود که آثار تربیتی‌اش را در همان نسل اول به حد کمال نشان داد.
این ویژگی متمایز، در افق این محور می‌گنجد که قرآن از چه ویژگی و رویکردی برخوردار بود که توانست گستره و لایه‌های عمیق تحول تربیتی را پدید آورد؟ این پرسش ضرورتاً به مدلولات مطابقی و حتی التزامی خاصّ آیات  بسنده نمی‌کند، بلکه می‌خواهد کلیت قرآن را به عنوان یک عامل تحول بخش تربیتی مورد مطالعه قرار دهد.
موضوع دیگر آن است که اگر بخواهیم از قرآن در مفاهیم و گزاره‌های تربیتی بهره ببریم، با چه بخشی از آیات قرآن می‌توان مراوده دانشی داشت؟ به عنوان نمونه، آیات الاحکام (فقه قرآنی) تعداد محدودی از آیات است که به آیات فقهی شهرت دارند (از ۳۰۰ آیه تا ۵۰۰ و یا ....). آیات اعتقادی، اقتصادی و... نیز چنین‌اند؛ یعنی تنها بخشی از آیات قرآن را به خود اختصاص می‌دهند. آیا آیات تربیتی نیز چونان این مواردند؟
بنابراین، بایستی پرسش اصلی را دقیق‌تر دریافت و از خلط دو ساحت پرسش بر حذر بود. می‌توان مدعی آن بود که تمامی آیات قرآن، در تحول اجتماعی جامعه اسلامی آن روز مؤثر بوده و در دگردیسی هویت اجتماعی نقش داشته‌اند، اما در مورد پرسش اخیر، چونان گستره‌ای را پذیرا نبود.
دوم: مرز شناسی واژگانی «هدایت» و «تربیت» مهم و اساسی می‌نماید. گرچه هدایت در کانون معنایی تربیت حضور دارد، اما آیا می‌توان این دو را هم‌معنا تفسیر کرد؟
مراجعه به لغات و کاربرد‌ها، نشان می‌دهد که اولاً هدایت اعم از تعلیم و تربیت است (و همان‌گونه که یاد شد، تربیت با تعلیم متفاوت است)، چه اینکه هدایت می‌تواند در سطح ارائه طریق و راهنمایی به مجهولات باشد (که معادل تعلیم است)، بدون آنکه در سطح تزکیه و تربیت، پیام مستقیم داشته باشد. ثانیاً، هدایت عام قرآنی، فارغ از نوع مناسبت انسانی با نمایه‌های هدایتگر است؛ میزان استعداد، مراحل رشد، گونه مواجهه از انقیاد تا عناد و... در آن بی‌تأثیر است. در حالی که بی‌تردید، در تربیت، تک تک این عناصر و عناصری چون آن، نقش محسوس و آشکاری دارند.
سوم: تعبییراتی چونان «شفا» که درباره قرآن به کار رفته است، قرابت بیشتری با تربیت می‌یابند. چه اینکه این تعابیر، فاصله بیشتری با تعلیم و آموزش متعارف دارند. اما این واژه نیز کاربرد همسانی در مصادیق تربیت ندارد. واژه «شفا» در مواردی صدق می‌کند که بیماری و مرض وجود دارد و داروی شفا بخش، رافع آن است. اما «تربیت» لایه‌های دیگری را در بر می‌گیرد. از جمله: تکامل در مسیر ارتقا و رشد، پیشگیری از بیماری‌های وجودی و ... که مجموعه آن را می‌توان «تربیت» نامید.
بنابراین، شاید نتوان گفت که چون قرآن از خود با واژه «شفا» یاد می‌کند، از تمامی آیات قرآن می‌توان نکات و پیام‌های تربیتی استنتاج کرد. بلی، از مجموعه قرآن، بسته تربیتی می‌توان انتظار داشت، اما سخن در آن است که تک تک آیات قرآن حاوی مفاهیم تربیتی است یا خیر؟
چهارم: تعبیراتی چونان «ذکر»، «تذکره» و... که قرآن درباره خود به کار می‌برد، در مرز‌های «تعلیم» و «تربیت» قرار دارد. از یک سو از واژه‌هایی بهره می‌برد که نمایانگر معرفت و درک پیشینی آدمی است و از تعلیم و آموزش متعارف‌ـ که متکی بر آفرینش دانش و نه بازخوانی آن است ـ فاصله می‌گیرد. اما از سوی دیگر از آنجا که جهت گیری ذکر و یادآفرینی نامشخص است، صراحت و یا حتی اشارت به آن ندارد که این یادآوری حتماً مسیر تربیت را تعقیب می‌کند، و لذا شاید بتوان گفت که برخی از آیات قرآن، صرفاً مسیر یادآوری حقایق هستی را تعقیب می‌کنند. گرچه این یادآوری‌ها و باورسازی‌ها، در نظام مترابط معارفی، نقش مهمی در مبادی تربیت انسانی داشته و دارند، اما مفاهیم مطابقی و التزامی آن، می‌تواند مدلول تربیتی نباشد.
پنجم: نکات یاد شده، نشان می‌دهد که نمی‌توان از تعابیر قرآنی در توصیف خود (هدایت، شفا، ذکر و...) چنین برداشت کرد که تمامی سوره‌ها و آیات قرآن مفاهیم تربیتی را در بر دارند. علاوه آنکه همان‌گونه که در ادله منتقدان نظریه حداکثری، کم و بیش مطرح شده است، پاره‌ای از آیات قرآن، فاصله‌ای روشن با تربیت اصطلاحی دارند؛ از جمله:
الف) فواتح سور: حروف مقطعه که در صدر پاره‌ای از سوره‌هاست، مفاهیم رمزی و یا شبه رمزی دارند که درباره آن، آراء و دیدگاه‌های گوناگون ارائه شده است، اما در هر صورت، مفاد مطابقی، تضمنی و التزامی آن، پیام تربیتی نبوده و نیست.
ب) آیات اعتقادی: آیات اعتقادی ـ که بخش مهمی از آیات قرآن را در بر می‌گیردـ، معرفت آفرینی و باور سازی به حقایق ملکوتی هستی است. این باور‌ها در همه آیات، مفاد تربیتی را ندارند. در برخی از آیات، میان یک نگرش اعتقادی و تغییر رفتاری ارتباط برقرار شده است، در این صورت «ترکیب دوگانه»، مفادی تربیتی را پیگیری می‌کند. به عنوان نمونه:
(قَالَ لا تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَأَرَى) (طه/۴۶)
از آیه فوق، این نکته تربیتی استفاده می‌شود که آن گروه که معیت خداوند را با خود احساس می‌کنند، از سلطه‌های مادی نخواهند هراسید.
از این نمونه‌ها در آیات قرآن فراوان‌اند که در یک ترکیب دوگانه، مفادی تربیتی استنتاج شده است و طبعاً در چهارچوب نظام تربیتی قرآنی جای می‌یابند. اما در مواردی که صرفاً بازگو کننده معرفت اعتقادی است ـ چون سوره توحیدـ، نمی‌توان آن را آیات تربیتی خواند.
ج) آیات تاریخی: آیات تاریخی قرآن، بخش قابل توجهی از قرآن را در برمی‌گیرد. برخی از سوره‌ها، تماماً قالب گزاره‌های تاریخی را دارند (چونان سوره یوسف) و در برخی از سوره‌ها، بخش غالب آن، نقل وقایع تاریخی است (مانند سوره‌های قصص، مریم، شعراء و...). آیات تاریخی نیز چونان آیات اعتقادی، بردوگونه‌اند: در پاره‌ای از آیات تاریخی، ترکیب واره‌ای از مفاهیم تربیتی و حوادث تاریخی دیده می‌شود. مانند داستان ملاقات موسی و خضر ـ که در یک قطعه و اپیزود تاریخی، کمال جویی بشری را به تصویر درآورده است و دغدغه‌ها و موانع مسیر بازشکافی شده است ـ . اما در مواردی بسیار، مفاهیم تربیتی در پیام مستقیم و غیر مستقیم (التزامی به معنی الاخص) قرار ندارند، هر چند در لوازم بعید، مترابط‌اند (و در تمامی مفاهیم قرآن چونان ارتباطی وجود دارد و آیات اعتقادی، تاریخی، فقهی، اخلاقی و... در تعامل با یکدیگر، شبکه معنایی منسجم را پدید می‌آورند). به عنوان نمونه، از داستان ذوالقرنین و یأجوج و مأجوج در قرآن (کهف/ ۹۸-۹۳) مفاهیم تربیتی مستقیم و غیر مستقیم (با تأکید بر استفاده از دلالت لفظی) نمی‌توان بهره برد.
د) آیات هستی شناسی: بخشی از آیات قرآن، به خلقت و شگفتی‌ها و آینده هستی می‌پردازند. این آیات نیز چونان مورد پیشین، گاه ارتباط روشنی با حوزه تربیتی انسان یافته‌اند، چونان: (کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ*وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَالإکْرَامِ)(الرحمن/۲۷-۲۶)
این آیات، نشانگر آن‌اند که جهان هستی در سراشیب زوال است، نمی‌توان به آن دل بست، باید به سمت و سوی حقیقت ماندگار هستی رو آورد. این دریافت، برداشت متصل و قرین به آیات یاد شده است.
اما آیات فراوان دیگرند که در این سطح، نمی‌توان پیام‌های تربیتی را از آن داشت، چونان:
(ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ)(بقره/۲۹)
(ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ وَهِیَ دُخَانٌ)(فصلت/۱۱)
(وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ)(بروج/۱)
(وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا*وَالأرْضِ وَمَا طَحَاهَا)(شمس/۶-۵) و ...
در پایان این فصل از جستار، مجدداً یادآور می‌شویم که نقد نگرش حداکثری به آیات تربیتی قرآن، به معنای نفی تأثیرگذاری کلیت قرآن در ساخت و ساز انسان و جامعه مسلمان صدر اسلام (شکل گیری یک امت) نبوده و نیست. چه اینکه بی‌تردید شبکه منسجم معنایی قرآن، در هویت آفرینی فردی و جمعی مخاطبان آن پیام نقش داشت. همچنان که مدعای یاد شده، به معنای نفی نگرش تعامل و ترابط معنایی ساحت‌های معارف قرآن نیست. چه اینکه تمامی آیات قرآن در ساخت و ساز نظریه و نظام قرآنی نقش داشته و دارند، همان‌گونه که فقه قرآنی، عقاید قرآنی، سیاست قرآنی، اقتصاد قرآنی و هر نظام معرفتی دیگر، در شبکه عام معارف قرآنی بایستی تجزیه و تحلیل شود. اما این سخن نباید به معنای مرزشکنی دانش تفسیر شود، بلکه بایستی به قواعد و لوازم فهم متنی و دایره متعارف دانش‌های بشری توجه داشت و در حوزه‌های علمی، از ساخت و ساز «معجون‌های نامتعارف هر چند مقوی» پرهیز کرد.

گونه‌های تربیت شناختی قرآنی

فهم آیات تربیتی قرآن را با چند شیوه متعارف می‌توان پیمود:
الف) تفسیر ترتیبی تربیتی: تفاسیر ترتیبی، گونه شایع تفاسیر قرآن‌اند. این تفاسیر در شیوه‌های گوناگون نگاشته شده‌اند: تفاسیر روایی، فقهی، اجتماعی و ... .
در سبک تفسیر تربیتی نیز می‌توان به تفسیر نگاری ترتیبی پرداخت. در سالیان اخیر، تفسیری با عنوان «التفسیر التربوی للقرآن الکریم» از «انور الباز» نشر یافته است و به زبان فارسی نیز اثری به عنوان «نخستین تفسیر تربیتی قرآن» از حسین میرزاخانی منتشر گردیده است. (که البته هیچ‌کدام در مرز‌های مفهومی «تربیت» متوقف نمانده‌اند و تفسیر را با مفاهیم دیگر اخلاقی، عرفانی و... آمیخته‌اند.)
گونه‌ای دیگر از تفسیر ترتیبی، تفسیر بر اساس ترتیب نزول (و نه ترتیب موجود قرآن) است. علاقه‌مندان به گونه تأثیر گذاری تربیتی قرآن، به این روش نیز توجه نشان داده‌اند. به عنوان نمونه «اسعد احمد علی» در کتاب «تفسیر القرآن المرتب، منهج للسیر التربوی» تربیت اسلامی ـ قرآنی را بر اساس ترتیب نزول آیات و سور، تنظیم و تدوین می‌کند. در طرح او، تربیت قرآنی شش مرحله داشته و دارد:
مرحله نخست: بازنمایی حکمت تربیتی جاودان
مرحله دوم: طلوع سپیده دم
مرحله سوم: شکوفایی ژرفای عناصر تربیتی
مرحله چهارم: خیزش امت عدل و حق
مرحله پنجم: مرزیابی فطرت و هواها
مرحله ششم: تداوم فتوحات
نویسنده، در پرتوی این تعابیر ادبی، نکات محتوایی را مطرح می‌کند. به عنوان نمونه مرحله نخست را به چند دوره تقسیم و در ابتداً دوره‌ای به نام دوره علاقه و ارتباط را ذکر می‌کند که مقطع نزول سوره‌های علق، قلم، مزمل، مدثر و فاتحه است.
به نظر وی در این دوره و هم زمان با نزول سوره‌های یاد شده، چند مفهوم اعدادی و تمهیدی مطرح می‌شود:
۱.    قرائت: این مفهوم در سوره علق مورد توجه قرار می‌گیرد و موضوع و جهات قرائت را بازگو می‌کند.
۲.    کتابت: این مفهوم در سوره قلم مورد عنایت است.
۳.    برنامه ریزی روزانه: تنظیم اوقات شبانه روز موضوع نخستین سوره مزمل است.
۴.    امر به ارتباط انذاری: که در سوره مدثر، پیامر۹مأمور به آن می‌شود.
موارد فوق، دوره‌ای است که زمینه را برای ورود به دوره پسین (که دوره مواجهه و برخورد با مخالفان است) فراهم می‌کند. (احمد علی، / ۳۹-۵۱)
ب) تفسیر موضوعی تربیتی: تفسیر موضوعی دارای روش‌هایی است که هر یک می‌توانند در تربیت شناختی قرآنی مورد استفاده قرار گیرند:
۱.    گردآوری و طبقه بندی آیات تربیتی: این سطح که شاید به تسامح بتوان نام تفسیر به آن نهاد، گام نخستین در شناخت تربیتی از قرآن است. در این زمینه، پاره‌ای از کارها انجام شده و یا در حال انجام است.
۲.    شرح و تفسیر آیات تربیتی قرآن: این الگو، مشابه رویه‌ای است که مفسران و فقیهان در «آیات الاحکام» پیموده‌اند. در تفاسیر فقهی (یا فقه تفسیری)، مفسران اهل سنت معمولاً از شیوه تفسیر ترتیبی بهره جسته‌اند. کتاب‌هایی از قبیل «احکام القرآن» با این روش تدوین شده‌اند که از سوره حمد تا ناس، آیات فقهی قرآن شرح و تفسیر گردیده‌اند. (ر.ک: جصّاص و احمد بن علی رازی، احکام القرآن)
شیوه دیگر توسط فقیهان شیعه اعمال شده است که بر اساس ابواب فقهی، به تفسیر آیات فقهی پرداخته‌اند. در نتیجه، از کتاب طهارت آغاز کرده‌اند و ابواب فقهی را ـ بر اساس ساختار فقه ـ فصول کتاب قرار داده‌اند و به تفسیر آیات مرتبط با فروغ فقهی پرداخته‌اند. (ر.ک: محقق اردبیلی، زبده البیان فی براهین احکام القرآن)
به نظر می‌رسد که هر دو شیوه در موضوع تربیت قرآنی، قابلیت پیگیری را داشته و دارد و هر یک از مزایای خاص خود بهره‌مند است. در گونه نخست، سیاق آیات، چشم انداز روشن‌تری را ایجاد می‌کند و در شیوه دوم، نظام‌واره تربیتی منسجم‌تر و محفوظ‌تر خود را نشان می‌دهد.
۳.    بهره‌وری درون متنی از قرآن: در این شیوه، مفاهیم تربیتی از خود قرآن اخذ و مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد. این روش، خود به دو شیوه متمایز اجرا شده و می‌شود:
گروهی با استفاده از واژگان صریح و همگرا به گردآوری آیات و سپس شرح و بسط و تفسیر آن می‌پردازند. در این روش، در موضوع تربیت فرزندان در قرآن، واژه‌هایی چون اب، والد، ولد، ابن، ذریه و ... اخذ می‌شود و در موضوع تربیت فرزند بهره برداری می‌گردد.
گروهی دیگر با نقد این شیوه و ناقص دانستن آن، به واژگان هم خانواده و یا همگرا بسنده نمی‌کنند. در این نگرش، کلیت مفاهیم قرآن را باید جست و جو کرد تا آیات متناسب (هر چند بدون واژگانی صریح چون واژگان یاد شده) مورد کاوش قرار گیرد. به عنوان نمونه در تربیت فرزندان، آیاتی از قبیل آیات زیر، هر چند از چونان واژگانی برخوردار نیست، مورد استفاده قرار می‌گیرند:
(وَلا تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَى بَعْضٍ)(نساء/۳۲)
(وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ)(شوری/۳۸)
(خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ)(اعراف/۱۹۹)
این آیات و ده‌ها آیه دیگر، مضامین تربیتی را در مناسبات میان والدین و فرزندان تبیین می‌کند. مفاهیمی چونان توجه به تفاوت‌های فردی، مشورت گرایی در امور خانواده، خطاپوشی، توجه و التزام به عرف مشروع و ... .
۴. رویکرد برون متنی به قرآن:  شهید سید محمد باقر صدر، دیدگاه ویژه‌ای را در تفسیر موضوعی دارند. در این دیدگاه، در ابتدا بایستی مفسر خود را در میدان منازعات و تجارب علمی انسانی قرار دهد و نسیم آرای مختلف را در زمانه خویش حس کند، آن‌گاه با آن کوله بار، پرسش‌های انسانی را رو در روی  قرآن قرار دهد و با ذهنی درگیر با مسائل زمانه، به تعامل با متن قرآن بپردازد، سؤالات را عرضه کند و پاسخ‌ها را از قرآن بیابد. (صدر،/۲۴-۱۹)
همان‌گونه که می‌نگرید، این روش بر خلاف شیوه پیشین، به موضوعات برآمده از درون قرآن بسنده نمی‌کند، بلکه به پرسش‌های عصری رو می‌آورد و دیدگاه قرآن را می‌طلبد. به عنوان نمونه، موضوعاتی چونان مسائل تربیتی مراحل رشد انسان، الگو سازی و الگوپذیری، هویت گروهی و تربیت و ده‌ها موضوع دیگر در زمره این موضوعات‌اند.
ج) پژوهش‌های تطبیقی: گونه‌ای دیگر از پژوهش‌های تربیت شناسی قرآنی، مطالعات تطبیقی است. این مطالعات نیز در چند قالب تصویر می‌شوند:
۱. مطالعات تطبیقی قرآن و علوم تربیتی: مطالعات تربیتی قرآنی، گاه با هدف مقارنه و مقایسه با داده‌های علوم تربیتی تحقیق و نگارش یافته‌اند. در این گونه مطالعات، محقق به نگرش تطبیقی رو می‌آورد و بر اساس نوع نگرش، گاه تلاش می‌کند که به همسان نگری‌ها بپردازد و نگاه‌ها را مکمل و مؤید یکدیگر قرار دهد و گاه به تمایز‌ها و اختلافات نیز می‌پردازد.
همچنین این مطالعات، گاه فراتر از یک مسأله‌اند و گاه در محدوده یک مسأله به تحقیق و نگارش رو آورده‌اند.
با افزایش دانشوران علوم تربیتی مسلمان، پژوهش‌های گسترده تطبیقی در جهان اسلام رخ نموده‌اند. با توجه به موضوعات فراوان همگرای قرآنی با موضوعات مطرح در علوم تربیتی، زمینه‌های بیشتری در قیاس با علوم دیگر (چونان مطالعات تطبیقی در عرصه‌های اقتصاد، سیاست، پزشکی، زیست شناسی، نجوم و...) داشته و دارد.
۲. مطالعات تطبیقی قرآن و ادیان: تربیت، مفهوم کلیدی متون مقدس ادیان است. از این رو، بازخوانی نگرش‌های تربیتی قرآن در مقایسه با ادیان گوناگون نیازی جدی و اساسی است.
در این زمینه، مطالعات پژوهشی در آغاز راه خویش قرار دارند و هنوز گام‌های بلندی در مطالعات تربیتی مقارنه‌ای بین الادیان در فرا روی است.

رویکرد‌های سنتی در تربیت شناسی قرآنی

مطالعات سنتی تربیتی قرآنی، با چند رویکرد رخ داده و می‌دهد:
الف) رویکرد نص گرایی: در این شیوه، نویسنده می‌کوشد در مدار مفاهیم و پیام‌های قرآنی (و گاه قرآنی ـ روایی) سیر کند و آن را با مبادی و یا نظریات فراتر از آن نیامیزد.
ب) رویکرد فلسفی: پاره‌ای از برداشت‌های تربیتی قرآنی، با مبادی و نظریات فلسفی آمیخته شده‌اند. این نکته، به ویژه در برداشت‌های قرآنی ـ تربیتی فیلسوفان مسلمان به وفور دیده می‌شود.
به عنوان نمونه می‌توان از تأثیر پذیری بزرگانی چون ملا محمد مهدی نراقی از نظریه اعتدال ارسطویی یاد کرد. توضیح مختصر آنکه بسیاری از فیلسوفان مسلمان ـ که در حیطه اخلاق و تربیت نگاشته‌هایی دارند ـ متأثر از نظریه اعتدال ارسطویی‌اند. در این دیدگاه، هر یک از افعال می‌تواند در دو جانب افراط و تفریط باشد که در هر دو حالت، رذیلت و مذموم است و نقطه میانی آن ـ که حد وسط است ـ فضیلت است. البته مراد از حد وسط، نقطه وسط ریاضی نیست، بلکه حد وسط را عقل تعیین می‌کند.
نراقی و همانندان او، به تحلیل قوای نفس پرداخته‌اند و در چهار قلمرو حکمت، شجاعت، عفت و عدالت، ضمن بازنمایی قلمرو افراط و تفریط، حد وسط و نقطه اعتدال را تبیین کرده‌اند.
نراقی، نظریه اعتدال طلایی را ـ که به اختصار از آن یاد شد ـ بر آیات و تعابیر قرآنی چونان «صراط مستقیم» تطبیق می‌کند۱ و بدین گونه تأثیر پذیری فلسفی خود را در مواجهه با آیات تربیتی ـ اخلاقی قرآن نشان می‌دهد.
نمونه دیگر را می‌توان در نوع نگرش به قوای نفس دانست. فیلسوفان مسلمان، آن را به قوه عقلیه و قوای شهویه، غضبیه و وهمیه تقسیم می‌کنند. این نگرش، مورد پذیرش  فلسفه گرایان اخلاقی- تربیتی مسلمان قرار می‌گیرد و در تفسیر و تبیین آیات قرآن، با این تلقی مواجه می‌شوند. به عنوان نمونه، نراقی، نفس مطمئنه را تعبیر دیگری از قوه عاقله می‌شمارد و نفس لوّامه و امّاره را ناظر به قوای سبعیه و بهیمیّه انسان می‌داند. (نراقی،/۳۰)
هم چنین می‌توان از جایگاه و نقش معرفت در تربیت یاد کرد. فیلسوفان مسلمان، متأثر از نگرش یونانی، حکمت و معرفت را سعادت حقیقی تلقی کرده‌اند. نگرش اخلاقی فیلسوفان مسلمان، تابع نگرش ارسطویی و سعادت محور است (اینکه غایت و معیار فضیلت، سعادت است) و در این تلقی، حکمت و معرفت، کانون سعادت تلقی می‌شود. به تعبیر سقراط، فضیلت، معرفت است و هیچ کس، آگاهانه خطا نمی‌کند. (کاپلستون، ۱/۱۲۵)
روشن می‌نماید که این نگرش ـ و تطبیق آن بر معارف قرآنی ـ تأثیرات ویژه در جهت گیری آموزشی و تربیتی داشته و دارد.
به نکات یاد شده، ده‌ها نکته دیگر را می‌توان افزود که با نگرش فلسفی ساخته و پرداخته شده‌اند و در مواجهه با آیات قرآنی، طبعاً آثار خود را بر جای می‌نهند.
ج) رویکرد عرفانی: در نگرش عرفانی، انسان، از منزل آسمانی خود هبوط کرده است و در زندان تن گرفتار آمده است، از این رو غریب و افسرده است و تنها در گروی عبور از حجاب‌های ظلمانی و تابش نور حق، از آن فاصله می‌گیرد.
این نگرش، بر شناخت شهودی تأکید می‌کند، (گاه در خواب و گاه در بیداری) (شهاب الدین سهروردی،۱/۴۳۹) و تعلق به مادیات و انس به محسوسات، موانع راه‌اند.
در مکتب عرفانی، راه وصول به سعادت و کمال، «ریاضت» است. شیخ اشراق می‌گوید: «بسیاری از معارف، با فکر و استدلال برای من حاصل نشد، بلکه منشأ حصول آن ریاضت بود.» (همان،۲/۱۰)
ریاضت، در قالب‌های گوناگون، همچون ذکر، تفکر، عمل صالح و ... خود را می‌نماید.
همان‌گونه که می‌نگرید، این مبادی و مناظر عرفانی، طبعاً سویه‌ای خاص در تربیت دینی ـ قرآنی می‌آفرینند. این رویکرد، اهداف و مسیر تربیت را به گونه‌ای متمایز تفسیر و تعبیر می‌کند.
ساختار نگرش کسانی چونان غزالی و ... در تعلیم و تربیت، متأثر از نگرش عرفانی است. همین تلقی، در جای جای برداشت‌های قرآنی اوـ و کسانی چون اوـ آثار روشنی را ایجاد کرده است. (غزالی، ۵/۱۹۴)
به عنوان نمونه، تأکید بر «ریاضت» ـ که در سخنان پیشین از آن یاد شدـ، رویکرد خاصی را در نظام تعلیم و تربیت عرفانی ـ صوفیانه پدید آورده است که در قالب نظام تربیتی «شیخ ـ مرید» خود را می‌نمایاند. در این دیدگاه، «شیخ» و مراد، مرتبتی هم منزلت با پیامبران را دارند و مرید همان‌گونه که در ولادت نخستین با ملک و ناسوت پیوند می‌خورد، در ارتباط با شیخ و مراد، ارتباط با عالم ملکوت می‌یابد. در نگاشته‌های عرفانی ـ صوفیانه، نکات فراوانی در نظام تربیتی مبتنی بر ساختار شیخ و مرید وجود دارد. ویژگی‌های شیخ، گزینش شیخ، آداب تربیت از سوی شیخ و مرید و ... موضوعاتی است که به تفصیل در کتاب‌های تربیتی عرفانی به آن پرداخته‌اند.
نگرش عرفانی با این مبانی و نظریات، به آیات قرآنی، مراجعه تربیتی ـ اخلاقی داشته است و تفاسیر همگرا را ارائه می‌کند. به عنوان نمونه، نظام‌واره تربیتی شیخ و مرید را به آیات خضر و موسی (کهف/۶۵-۸۲) ارجاع می‌دهد.

رویکرد روانشناسی‌ـ علوم تربیتی به قرآن

این رویکرد که گونه‌ای از تفسیر علمی است، با ادبیات و مفاهیم علوم تربیتی و روان شناسی جدید، به استنباط از آیات قرآنی می‌پردازد. این روش چونان دیگر حوزه‌های تفسیر علمی، گاه در قالب افراطی (که تفسیر به رأی را به اذهان می‌آورد) و گاه در قالب‌های معتدل‌تر رخ می‌نماید.
این رویکرد دارای فواید و آثار مثبتی است که ابعادی از آن را می‌توان چنین ارائه کرد:
۱.    داشته‌ها و دانسته‌های علوم تربیتی و روان شناسی، پاره‌ای از پاسخ‌های محتمل را فرا راه پرسش‌های قرآنی قرار می‌دهند. به عنوان نمونه در آیه ۷۸ نمل، فلسفه تقدیم «سمع» بر «ابصار» مطرح است؛ (وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَه...)
برخی از نویسندگان، با اتّکا به مطالعات جدید نوشته‌اند که تحقیقات جدید فیزیولوژیکی، نشان دهنده عدم توانایی نوزاد بر دیدن واضح اشیاء در مرحله آغازین عمر و توانایی‌اش بر شنیدن صداهای شدید در این مرحله است، از این مطالعات می‌توانیم علت تقدم کلمه سمع را بر کلمه ابصار در قرآن بفهمیم. (نجاتی، /۳۵۹-۳۵۸)
۲.    مطالعات روانشناسی و علوم تربیتی، در مواردی فراوان، با ایجاد اصطلاحات و واژگان خاص، منظر‌های جدیدی را در افق معنایی مطالعات قرآنی می‌آفرینند. به عنوان نمونه، اضطراب و فشار‌های روانی، در مطالعات روان شناسی و علوم تربیتی مکرراً مورد توجه قرار گرفته است. از این تعبیر، در تفسیر و کاربرد آیات گوناگون بهره وری شده است و از جمله در آیه شریفه (أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) (رعد/۲۸).
پاره‌ای از روان شناسان مسلمان، «اضطراب روانی» را از دو زاویه تفسیر کرده‌اند. از یک سو انسان، فطرتاً به دنبال انس با کمال باقی است و چون آن را در نمی‌یابد، در اضطراب فرو می‌غلتد و از سوی دیگر، ناکامی‌ها و کشمکش‌های طبیعی عالم مادی، او را به اضطراب سوق می‌دهد. در مواجهه با هر دو گونه اضطراب و فشار روانی، «یاد خدا» آرام بخش است. (صانعی، /۱۶۱-۱۶۰)
۳.    مواجهه مطالعات روان شناسی و علوم تربیتی، در طبقه بندی‌های مطالعات قرآنی می‌توانند تأثیر گذاری‌هایی را داشته باشند. به عنوان نمونه، ارزش‌ها و ضد ارزش‌هایی که در قرآن نام برده شده‌اند؛ از جمله: ایثار و شجاعت و یا حسد و بخل. در تقسیم بندی کلاسیک، این موارد با عنوان فضایل و رذایل اخلاقی یاد می‌شوند. برخی نیز متأثر از علم اخلاق مبتنی بر نظریه اعتدال، آن را در طبقه بندی‌های چهارگانه شجاعت، عدالت، عفت و حکمت قرار می‌دهند. اما اینک مطالعات روان شناسی و علوم تربیتی، طبقه بندی‌های جدیدی را فرا راه قرار می‌دهند. به عنوان نمونه در یک طبقه بندی، عواطف انفعالی از مقوله رفتار است و در عواطف انفعالی، مقولاتی مانند خشم و حسد قرار می‌گیرد.
۴.    مطالعات روانشناسی و علوم تربیتی، چونان دیگر دانش‌های بشری، توان استنطاق و گسترش افق معرفت قرآنی را فراهم می‌کنند. به عنوان نمونه، در مطالعات جدید یاد شده،  نقش ارتباطات غیر کلامی، مورد توجه و تأکید ویژه قرار گرفته است. اینکه در روابط اجتماعی، داد و ستد‌های معنایی بیش از آنچه در روابط کلامی اتفاق می‌افتد، در ارتباطات غیر کلامی رخ می‌دهد.
برخی از نویسندگان در افق این مطالعات، برداشت‌های جالب توجهی دارند. به نظر ایشان، در متون اسلامی ـ قرآنی، صریحاً زبان حال (علائم غیر کلامی) گویاتر از زبان گفتاری به حساب می‌آید و علائم غیر کلامی زیر، در آیات قرآنی پیدا شده است:
الف) زبان بدنی: در بسیاری از آیات قرآنی، رابطه زبان بدنی با حالات و هیجانات مورد توجه قرار گرفته است و از جمله:
۱. رابطه حرکت بدنی با تواضع:(وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ)(شعراء/۲۱۵) و یا (وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ)(اسراء/۲۴).
این تعبیرات، ناظر به گستراندن بال پرندگان به هنگام زیر پوشش گرفتن جوجه‌هاست و اشارت ظریفی است که تواضع، در حرکات بدنی انسان ظاهر می‌شود.
۲. رابطه نفاق و حرکات بدنی: قرآن کریم، در اوصاف منافقان، مکرراً به اوصاف و حالات بدنی آنان اشارت می‌کند و از جمله:(کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ)(منافقون/۴) اینکه در اجسام منافقان، روح و نور دیده نمی‌شود و چونان چوب‌های خشک، هیکل‌های درون تهی‌‌اند.
۳. رابطه حیا و عفت با حرکات بدنی: در داستان موسی و دختران شعیب، حرکات بدنی و شیوه راه رفتن دختران شعیب، حکایتگر عفت و حیای آنان دانسته شده است؛ (تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ)(قصص/۲۵) و یا در نقطه مقابل، پاره‌ای از حرکات بدنی، با حیا و عفت ناسازگار دانسته شده است؛ (وَلا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ) (نور/۳۱)
ب) حالات چهره و تماس چشمی: نگاه‌ها و حالات چهره نیز معنادار تلقی شده‌اند. از جمله موارد زیر را در آیات قرآن می‌بینیم:
۱. قرآن، از گروهی یاد می‌کند که گرچه نیازمندند، اما به ظاهر توانگر می‌نمایند؛ (لِلْفُقَرَاءِ... یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمَاهُمْ)(بقره/۲۷۳). در این آیه، سیما و چهره ایشان، بیانگر احوال درونی‌شان معرفی شده است.
۲. قرآن، صحنه قیامت را با تصویری از چهره‌ها یاد می‌کند؛
(تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ)(آل‌عمران/۱۰۶)؛(یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمَاهُمْ) (الرحمن/۴۱)؛ (لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الأبْصَارُ*مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُءُوسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ)(ابراهیم/۴۳-۴۲)؛ (خَاشِعَهً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ)(قلم/۴۳)؛ (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌ*ضَاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ)(عبس/۳۹ - ۳۸) و...
ج) آهنگ و صدا: درباره نشانه منافقان، در قرآن آمده است که آنان می‌خواهند چهره واقعی خود را مکتوم نگاه دارند، اما می‌توان آنان را از تُن صدا و آهنگ گفتار شناسایی کرد؛ (فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیمَاهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ)(محمد/۳۰) (روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی،/۵۱-۴۷)
نقل مطالب فوق، با این مقصد انجام شد که با ارائه یک مورد، این نکته وضوح بیشتری بیابد که چگونه می‌تواند فهم و افق معنایی در یک دانش بشری، به گونه‌ای به استمداد فهم برتر از معارف قرآنی برآید. مفسران پیشین، آیات یاد شده را در آفاقی بی‌ارتباط ـ و یا کم ارتباط با یکدیگر ـ تعبیر می‌کنند. آیات یاد شده در موضوع تواضع، وظایف در برابر والدین و مؤمنان، منافقان، حیا و عفت، داستان موسی و شعیب، انفاق، احوال و صفات روز قیامت و... است و به ظاهر نمی‌توان چندان ارتباطی معنایی بین آیات یاد شده دریافت. اما مطالعه کنندگان علوم تربیتی و روان‌شناسی اجتماعی، با تحقیقات ویژه در زمینه انواع ارتباطات و نیز دریافت اهمیت ارتباطات غیر کلامی، به فهم جدید ـ و قابل پذیرشی ـ از آیات یاد شده دست می‌یابند. اینکه تمامی این حلقه‌ها، در حلقه‌ای مرتبط جای دارند که جایگاه و موقعیت خاص ارتباطات غیر کلامی در روابط معنایی بشری است.
رویکرد روان شناسی ـ علوم تربیتی به قرآن، با تمامی فواید یاد شده، با پیامد‌های منفی و آسیب‌هایی نیز مواجه بوده و هست.
یکی از مهم‌ترین آسیب‌های این رویکرد، تفسیر‌های تحمیلی و یا شبه تحمیلی به آیات وحی است. رویکرد یاد شده ـ چونان دیگر گونه‌های تفسیر علمی ـ گاه در دره تفسیر به رأی فرو می‌غلتد و آراء و فرضیات علمی را به نام قرآن و دین، ارائه می‌کند. در این زمینه، موارد و نمونه‌های گوناگون وجود دارد که به ارائه یک نمونه بسنده می‌شود:
برخی از نویسندگان با رویکرد یاد شده، موضوع «فرافکنی» را از آیه ۴ سوره منافقون برداشت کرده‌اند:
(یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَهٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ...)
به نظر ایشان، فرافکنی گونه‌ای از مکانیسم عقلی است. مکانیسم عقلی، رفتارهای دفاعی انسان در شرایط نگرانی و اضطراب است که با آن تلاش می‌کند که انگیزه‌ها و حالات مستتر خود را پنهان کند. و از جمله، فرافکنی، حیله عقلی است که فرد، حالات و عیوب و اشتباهات خود را به دیگران نسبت می‌دهد.
با این تعبیر و برداشت، کوشیده‌اند که آیه شریفه یاد شده را بر «فرافکنی» تطبیق کنند که در حقیقت منافقان نسبت به مسلمانان دشمنی داشتند، اما این احساس دشمنی را به مسلمانان نسبت می‌دادند و گمان می‌کردند که مسلمانان قصد نابودی ایشان را دارند و هر صدایی را که می‌شنوند، بر ضد خود می‌پندارند. اما در ادامه آیه آمده است که «هم العدو» که این نکته، نشان می‌دهد که در حقیقت منافقان با مسلمانان دشمن هستند و اینکه صداهای شنیده شده را علیه خود احساس می‌کنند، چیزی جز توهمشان نیست که ناشی از همان خصیصه «فرافکنی» آن‌هاست. (نجاتی،/۳۴۰)
به نظر می‌رسد که بیانات و تعبیرات فوق، تفسیری با تکلف از آیه یاد شده است. (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَهٍ عَلَیْهِم‏) تعبیری استعاری از شرایط خوف و عدم اعتماد به نفس منافقان است. جریان‌ها و اشخاص صادق، مناسبات شفاف و روشنی با محیط مترابط دارند، اما دورویان، همواره در بیم زیست می‌کنند و نسبت به هر نوا و صدایی، در آماده باش قرار می‌گیرند که مبادا باطن ایشان را افشا کند و یا آنان را مجبور به اظهار نظر جدید و موضع تازه‌ای بنماید.
هم چنین ادامه آیه که فرمود: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُم»، نمی‌تواند ربطی به ادعای یاد شده داشته باشد. ذیل آیه، در فضای کلی آیه است که چند نکته در ویژگی‌های منافقان ذکر شده است: نخست: (إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُم)؛ پیکر نحیف و رنجور ایشان، به گونه‌ای است که آنان را اهل عبادت و ریاضت نشان می‌دهد. دوم: (وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِم)؛ سخنانشان چندان دلرباست که تو را جذب می‌کنند. سوم: (کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ)؛ به ظاهر از شدت عبادت و ریاضت، چونان چوب خشک بر دیوارند. چهارم: (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَهٍ عَلَیْهِم‏). پس از این چهار خصلت می‌فرماید: (هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُم)(اینان به حقیقت دشمنان‌اند و از آنان بر حذر باش). جمله اخیر، در فضای کلی آیه، بدان معناست که مبادا چهره عابدانه و ریاضت کش و احوال و کلام دلربایشان فریفته‌ات کند. آنان دشمنان خداوند و مومنان‌اند.
بنابراین نه جمله «یحسبون کل صیحه علیهم» به فرافکنی و مکانیسم‌های دفاعی عقلی ربطی می‌یابد و نه ذیل آیه، دلیل و یا قرینه‌ای برای آن مدعا می‌تواند باشد.

پی‌نوشت

۱. نراقی می‌نویسد:
فالصراط المستقیم الممدود کاالجسر علی الجحیم صوره لتّوسط الاخلاق و الجحیم صوره لاطرافها.

منابع و مآخذ:

۱.    احمد علی، اسعد؛ تفسیر القرآن المترتب منهج للیسر التربوی، دمشق، بی‌نا، بی‌تا.
۲.    جمعی از مؤلفان؛ روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، تهران، سمت، ۱۳۸۲ش.
۳.    سهروردی، شهاب الدین یحیی؛ مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۷۲ش.
۴.    صانعی، مهدی؛ بهداشت روان در اسلام، قم، بوستان کتاب، ۱۳۸۲ش.
۵.    صدر، محمد باقر؛ المدرسه القرآنیه، بیروت، دارالتعارف، بی‌تا.
۶.    غزالی، محمد بن محمد؛ احیاء علوم الدین، بیروت، دار الهادی، ۱۴۱۲ق.
۷.    فرهادیان، رضا؛ اصول و مبانی تعلیم و تربیت در قرآن، قم، دار الهادی، ۱۳۷۲ش.
۸.    کاپلستون، فردریک چارلز؛ تاریخ فلسفه، ترجمه: جلال الدین مجتبوی، تهران، سروش، ۱۳۶۸ش.
۹.    مصباح یزدی، محمد تقی؛ نقد و بررسی مکاتب اخلاقی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی;، ۱۳۸۴ش.
۱۰.    نجاتی، محمد عثمان؛ قرآن و روان‌شناسی، ترجمه: عباس عرب، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی، ۱۳۶۷ش.
۱۱.    نراقی، محمد مهدی؛ جامع السعادات، نجف، جامع النجف الدینیه، ۱۳۸۳ق.

سه شنبه 4 مهر 1391  1:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش متربی در تربیت

نقش متربی در تربیت

سید موسى صدر

 

چکیده:

نویسنده با طرح این پرسش که سهم مربی در تربیت با سهم متربی چه نسبتی دارد؛ برابر است یا بیشتر و یا کمتر، نخست به مفهوم شناسی واژگان مربوط به تربیت در قرآن همچون تربیت، تزکیه، انبات و صنع پرداخته، سپس معیارهای مربی یا متربی محوری را مورد بحث قرار داده است. آن‌گاه از دیدگاه غربیان راجع به این پرسش سخن گفته‌است و در ادامه دیدگاه قرآن را توضیح داده است. بر اساس نتیجه‌گیری نویسنده، دیدگاه قرآن متربی محور است، نه مربی محور.

کلید واژه‌ها:

تربیت/ تزکیه/ مربّی/ متربّی
از پرسش‌های اساسی و تعیین کننده در زمینه تربیت این است که آیا تربیت خاستگاه بیرونی دارد؛ بدین معنا که انسان متربی لزوماً باید از بیرون و توسط نیروی بیرونی تحت تربیت قرار گیرد و برنامه‌ها و دستور‌العمل‌های عامل بیرونی را اجرا کند؟ یا اینکه خاستگاه درونی دارد؛ یعنی بنیاد و مبدأ تربیت، متربی و تأملات درونی وی و سپس تمرین دریافت‌های درونی در عمل است و اگر چنانچه مربی بیرونی هم وجود دارد، تنها نقش زمینه‌ساز در ایجاد آن دریافت‌ها و تأملات را دارد؟ به تعبیر دیگر آیا در فرایند تربیت نیازی به مربی بیرونی وجود دارد یا خیر؟ و اگر نیاز به مربی بیرونی است، آیا تمام تربیت متکی بر مربی بیرونی است؟ یا نیمی از مسئولیت تربیت بر عهده مربی بیرونی است و نیم دیگر بر عهده خود شخص؟ یا قسمت اندکی از مسئولیت تربیت بر عهده مربی بیرونی است و قسمت اعظم آن بر عهده خود انسان؟
این نوشتار در جستجوی پاسخ به این پرسش با استفاده از قرآن و آموزه‌های وحی است.

مفهوم شناسی تربیت

بیشتر لغت‌شناسان، واژه «تربیت» را از ریشه «ربب» گرفته‌اند. راغب می‌گوید:
«الرَّبُّ فی الأصل: التربیه، و هو إنشاء الشی‏ء حالاً فحالاً إلى حدّ التمام، یقال رَبَّهُ، و ربّاه و رَبَّبَه.»‏
«رّب: در اصل به معنى تربیت و پرورش است، یعنى ایجاد کردن حالتى پس از حالتى دیگر در چیزى تا به حدّ نهایى و تمام و کمال آن برسد.» (راغب اصفهانی، /۳۳۶ نیز رک: مقاییس اللغه، لسان العرب، التحقیق فی کلمات القرآن)
اما برخی آن را از ریشه «ربو» دانسته‌اند:
«الربا: الفضل و الزیاده، و ربى الصغیر یربى من باب تعب و ربا یربو من باب علا: إذا نشأ، و یتعدّى بالتضعیف فیقال ربّیته- فتربّى.»
«ربا عبارت است از زیادی و افزایش و هرگاه گفته می‌شود: ربّی الصغیر یربّی ـ از باب تعب یا ربا یربو از باب علاـ یعنی رشد و نمو کرد. با مضاعف شدن متعدی می‌شود و گفته می‌شود ربّیته ـ فتربّی.» (مصباح اللغه نیز رک: مقایس اللغه، صحاح اللغه)
صاحب «التحقیق فی کلمات القرآن» می‌گوید:
«(وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً) (اسراء/۲۴) فالمناسب أن یکون لفظ ـ التربیه ـ فی هذا المورد من مادّه الربو لا من الربب، فانّ المعنى العام فی جمیع الموارد هو تحقّق الانتفاخ و الزیاده الجسمانیّه و حصول النشوء المادّىّ الظاهرىّ تحت مراقبه الوالدین، و أمّا التربیب و السوق الى الکمال المعنوىّ غیر متحقّق فی أغلب الموارد و بالنسبه الى أغلب الأولاد.» (مصطفوی، ۴/۳۴)
«مناسب این است که واژه «تربیت» در این موارد از ماده «ربو» باشد نه «ربب»، برای اینکه معنای عام این واژه در همه این موارد عبارت است از تحقق آماسیدگی و افزایش جسمانی و رشد مادی ظاهری زیر نظارت والدین. و اما تربیب و سوق دادن به سوی کمال معنوی در بیشتر موارد این واژه و نسبت به بیشتر فرزندان تحقق نمی‌یابد.»
اگر نظریه نخست درست باشد، معنای تربیت که در فارسی با تعبیر پروردن یا پرورش دادن بیان می‌شود (دهخدا)، به معنای رشد دادن و به کمال رساندن خواهد بود که ناظر به دو بعد معنوی و جسمی شیء یا شخص است.
اما اگر نظریه دوم درست باشد، در این صورت معنای تربیت مترادف تغذیه و حمایت و صیانت متربی در برابر آسیب‌ها می‌شود، چنان که جوهری در «الصحاح» و ابن فارس در «مقاییس» گفته بودند و تربیت تنها ناظر به بعد مادی و جسمی شیء یا شخص ـ نمو و افزایش جسمی ـ خواهد بود.
شاید کسانی که تربیت را به معنای شکوفا سازی استعدادهای نهفته در شیء یا شخص گرفته‌اند، (مطهری،/۸) دیدگاه نخست را برگزیده‌اند.
اما در قرآن کریم مشتقات واژه تربیت از ریشه «ربو» و دو بار به کار رفته است؛ یکی در سوره اسراء آیه ۲۴؛ (رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا)و دیگری در سوره شعراء آیه ۱۸؛ (أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیدًا).
با توجه به این کاربرد قرآنی و نیز سخنان لغت‌شناسان در مورد ریشه و معنای واژه تربیت، این نتیجه را می‌توان گرفت که تربیت در قرآن به معنای دوم، یعنی تغذیه و حمایت به کار رفته است، نه معنای نخست یعنی به کمال رساندن یا سوق دادن به سوی کمال؛ زیرا ریشه «ربو» چنان که اشاره شد، به معنای دوم می‌آید.
این ادعا با دو قرینه تأیید می‌شود: یکی اینکه دو کاربرد یاد شده در ترکیب با واژه «صغیر» و «ولید» صورت گرفته است و در مورد آن دو، تغذیه و نمو جسمی و بدنی بیشتر مطرح است. دیگر اینکه در آیه اخیر، تربیت به شخصی ـ فرعون ـ نسبت داده شده است که خود فاقد کمال و رشد است، چنین فردی چگونه می‌تواند دیگری را به سوی کمال و رشد رهنمون باشد؟!
قرآن کریم به جای واژه تربیت به معنای جامع نخست یعنی به کمال رساندن، از دو واژه دیگر استفاده کرده است: یکی «انبات»؛ (فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً)(آل عمران/۳۷)، و دیگری «صنع»؛ (وَأَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَیْنِی)(طه/۳۹).
این دو واژه بر خلاف واژه تربیت از دو نظر جامعیت و گستردگی دارند: یکی از نظر معنایی که هم فرایندهای ناظر به جنبه مادی و جسمی تربیت را در بر می‌گیرد و هم فرایندهای معنوی و ناظر به بعد روحی و فکری را. و دیگر از جهت زمانی اختصاص به سن خاصی ندارد، بلکه سراسر زندگی انسان را در بر می‌گیرد، بر خلاف واژه تربیت که تنها در مورد کودک (صغیر- ولید) مطرح شده است.
در کنار سه واژه «تربیت»، «انبات» و «صنع» که اولی ناظر به جنبه مادی و جسمی است و دو مورد دیگر ناظر به هر دو بعد مادی و معنوی، واژه دیگری وجود دارد که تنها ناظر به جنبه معنوی و فرامادی است و آن عبارت است از واژه «تزکیه». این واژه که از ریشه «زکو» است، در نگاه لغت‌شناسان به دو معنا آمده است: یکی «رشد و نمو دادن» و دیگری «تطهیر و پاک کردن»؛
«و قد تکرر ذکر «الزکاه» فی الکتاب و السنه، و هی إما مصدر «زکى» إذا نمى لأنها تستجلب البرکه فی المال و تنمیه و تفید النفس فضیله الکرم، و إما مصدر «زکا» إذا طهر لأنها تطهر المال من الخبث و النفس البخیله من البخل.» (طریحی، /۲۰۵)
«واژه «زکات» در کتاب و سنت تکرار شده است. این واژه یا مصدر فعل «زکی» به معنای رشد کردن است، برای اینکه زکات باعث جلب برکت در مال شده و باعث رشد آن می‌گردد و در نفس زکات دهنده نیز فضیلت کرم ایجاد می‌کند. و یا مصدر فعل «زکا» به معنای پاک شدن است، برای اینکه زکات باعث پاکی مال از پلیدی و پاکی نفس از صفت بخل می‌شود.» (نیز رک: العین، المفردات، مقاییس اللغه، التحقیق فی کلمات القرآن)
شاید ریشه «زکو» همان گونه که اکثر لغت‌شناسان گفته‌اند، به معنای رشد و نمو باشد، اما از آن جهت که پاک کردن باعث رشد و نمو می‌شود، بر پاک کردن نیز «تزکیه» اطلاق شده است، از قبیل تسمیه سبب به اسم مسبب.
به هر حال واژه «تزکیه» چه به معنای رشد و نمو دادن باشد و چه به معنای پاک کردن، در هر صورت وقتی در مورد انسان به کار می‌رود، ناظر به جنبه معنوی و روانی وی است، نه مادی و جسمی‌اش و از همین رو تزکیه جزء رسالت و مسئولیت پیامبر اسلام معرفی شده است؛
(لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی‏ ضَلالٍ مُبینٍ)(آل‏عمران/۱۶۴)
«خداوند بر مؤمنان منت نهاد [نعمت بزرگى بخشید] هنگامى که در میان آنها، پیامبرى از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنها بخواند و آنها را پاک کند و کتاب و حکمت بیاموزد، هر چند پیش از آن در گمراهى آشکارى بودند.»
به این ترتیب در قرآن گرچه سه گونه تربیت مطرح شده است (تربیت جسمی، تربیت روحی، تربیت جسمی و روحی)، اما مشتقات واژه «تربیت» تنها در مورد نخست به کار رفته است و برای تربیت معنوی و روحی، از واژه «تزکیه» استفاده شده است. معادل فارسی واژه تربیت، یعنی پروردن یا پرورانیدن یا پرورش دادن، گر چه مفهوم کلی و چند بعدی است و فرایند‌های ناظر به جنبه معنوی چون تأدیب و تعلیم، و ناظر به جنبه مادی مانند بزرگ کردن، تغذیه و حمایت کردن را فرا می‌گیرد، اما این معادل واژگانی برابر با واژه تزکیه نیست، زیرا تزکیه چنان که راغب گفته است، به معنای رشد و نمو دادن است اما نه هر رشدی، بلکه رشد دادنی که همراه با خیر و برکت باشد و این در مورد انسان هنگامی تحقق می‌یابد که همراه با حقایق اعتقادی و ارزش‌ها و فضایل اخلاقی باشد، چنان که برخی مفسران نیز اشاره کرده‌اند؛
«التزکیه تفعیل من الزکاه بمعنى النمو الصالح الذی یلازم الخیر و البرکه فتزکیته لهم تنمیته لهم نماء صالحا بتعویدهم الأخلاق الفاضله و الأعمال الصالحه فیکملون بذلک فی إنسانیتهم فیستقیم حالهم فی دنیاهم و آخرتهم یعیشون سعداء و یموتون سعداء.» (طباطبایی، ۱۹/۲۶۶)
«تزکیه از باب تفعیل از زکات مشتق شده است که به معنای رشد شایسته است، به گونه‌ای که همراه با خیر و برکت باشد. پس تزکیه مردم توسط پیامبر یعنی رشد شایسته دادن آنها از طریق عادت دادنشان به اخلاق نیک و رفتار شایسته تا بدین وسیله در انسانیتشان به کمال برسند و وضعیتشان در دنیا وآخرت بهبود یابد و سعادتمند زندگی کنند و سعادتمندانه بمیرند.»
«و التزکیه: جعل الشی‏ء زکیاً، أی کثیر الخیرات. فقوله: «تُطَهِّرُهُمْ» إشاره إلى مقام التخلیه عن السیئات. و قوله: «تُزَکِّیهِمْ» إشاره إلى مقام التحلیه بالفضائل و الحسنات. و لا جرم أن التخلیه مقدمه على التحلیه. فالمعنى أن هذه الصدقه کفاره لذنوبهم و مجلبه للثواب العظیم.» (ابن عاشور، ۱۰/۱۹۶)
«تزکیه به معنای چیزی را دارای خیر کثیر قرار دادن است. پس سخن خداوند که فرمود: «تطهّرهم»، اشاره دارد به مقام تخلیه از بدی‌ها و سخنش که فرمود: «تزکّیهم»، اشاره دارد به مقام تحلیه و آراستن به فضایل و نیکی‌ها و ناگزیر تخلیه مقدمه تحلیه است. پس معنای آیه این می‌شود که صدقه، کفاره گناهانشان و باعث جلب ثواب عظیم می‌گردد.»
بنابراین با توجه به واژگان متفاوت به کار رفته در قرآن در موضوع تربیت، (تربیت، تزکیه، صنع، انبات و ...) و مفاهیم متفاوت و متعددی که در آنها وجود دارد، نمی‌توان از تربیت به صورت کلی و بدون تعیین مصداق و معنای خاص آن بحث کرد، زیرا هر یک از معانی و حوزه کاربرد آنها احکام و آثار ویژه‌ای دارد که در بحث باید مورد توجه قرار گیرد. در این بحث یکی از معانی تربیت مورد نظر است که در ادامه خواهد آمد.

ابعاد مسئله

در رابطه با اصل نیاز به مربی ظاهراً تردیدی نیست که چنین نیازی وجود دارد. این واقعیت هم در تجربه تربیتی بشر تأیید می‌شود و هم از لحاظ منابع اسلامی، چه اینکه در قرآن کریم درباره پیامبر اکرم۹تعبیر «یزکّیهم و یعلّمهم» به کار رفته است و اساساً با توجه به مسئله هدایتگری قرآن و هدایتگر بودن خدا و پیامبر، گفتمان تربیتی قرآن، گفتمان مربی و متربی است. این نشان از آن دارد که وجود مربی در فرایند تربیت یک واقعیت انکار ناپذیر است، بحث در میزان نقش و سهم هر یک از مربی و متربی در تربیت است و اینکه کدام اصل است و کدام فرع و زمینه ساز؟
به نظر می‌رسد پاسخ بدین پرسش بستگی به تعیین زوایای بحث و گزینش منظر مشخص دارد. توضیح مطلب آنکه موضوع تربیت از نظر مربی که پدر و مادر باشد یا معلم یا حاکم جامعه یا مصلح اجتماعی، احکام متفاوتی دارد. نقش هر یک در فرایند تربیت متفاوت از دیگری است.
همچنین از نظر متربی و اینکه متربی در چه سنی باشد؛ کودک، نوجوان، جوان، بزرگسال، نقش‌های مربی و متربی گوناگون و متفاوت می‌شود. نقش کودک در فرایند تربیت کمتر از نقش نوجوان است و همین گونه نقش جوان یا بزرگسال در تربیت بیشتر از نقش یک نوجوان است.
از جهت سوم، زمینه و ساحتی است که تربیت در آن صورت می‌گیرد. به تعبیر دیگر آن بخشی از وجود انسان که مورد توجه مربی قرار می‌گیرد و فرایند تربیت در آن تحقق می‌یابد نیز در میزان نقش هر یک از مربی و متربی دخالت دارد. اگر محور تربیت جسم انسان باشد، زمانی که محور تربیت روح انسان باشد متفاوت است و در صورتی که محور روح باشد، اگر هدف تربیت بعد عقلی و معرفتی انسان باشد که اصطلاحاً تعلیم نامیده می‌شود، با زمانی که هدف تزکیه و پیرایش روح از صفات نکوهیده و آراستن به صفات و ملکات پسندیده باشد فرق می‌کند.
اگر بر این سه حالت حالت‌های ترکیبی را نیز بیافزاییم، در این صورت مسئله ابعاد بیشتری پیدا می‌کند. مثلاً اگر مربی پدر و مادر باشد و متربّی نیز کودک و هدف تربیت هم پرورش جسم کودک باشد، در این صورت نقش مربّی حداکثری خواهد بود. اما اگر در همین فرض متربی نوجوان یا جوان باشد، نقش متربی بیشتر از نقش قبلی است.

معیارهای مربی یا متربی محوری

قبل از هر چیز طرح این پرسش شایسته است که معیار تفکیک روش مربی محور از روش متربی محور چیست؟ یعنی با چه معیار و میزانی می‌توان تعیین کرد که فلان شیوه، شیوه مربی محور است یا متربی محور؟
تردیدی نیست که تکیه و تأکید بر مربی یا متربی در آموزهای تربیتی شاخص خوبی برای تشخیص و تعیین هر یک از دو روش است، اما سخن در چگونگی این تأکید است. در جایی که به صراحت از نقش مربی یا متربی سخن به میان نیامده است، نیازمند روش و معیارهای خاص هستیم.
به نظر می‌رسد ویژگی‌های زیر می‌تواند تعیین کننده هر یک از دو روش باشد:
۱- آزادی. یکی از نشانه‌های روش متربی محور این است که در این روش بر آزادی و اختیار متربی تأکید می‌شود و همواره بر انتخاب و گزینش متربی و نیز توانایی وی در این انتخاب انگشت می‌گذارند. اما روش مربی محور برعکس بر محدودیت و عدم توانایی متربی در انتخاب و تشخیص تأکید می‌کند و همواره بر تقلید و تسلیم نسبت به مربی و پذیرش بدون چون و چرای آموزه‌های تربیتی اصرار می‌ورزند.
۲- مسئولیت مداری. شیوه متربی محور شیوه متکی بر مسئولیت و تکلیف متربی است؛ اگر در روشی بر مسئولیت خود انسان نسبت به تربیت و خودسازی تکیه شده و آموزه‌ها و تعلیمات تربیتی همراه با ایجاد چنین احساسی القاء شود، این روش، روش متربی محور است. اما اگر بر مسئولیت و تکلیف تأکید نشده است و آموزه‌های تربیتی با رویکرد ایجاد احساس مسئولیت در مخاطب مطرح نمی‌شود، روش مورد نظر مربی محور خواهد بود.
۳- معیار دیگر برای تعیین یکی از دو شیوه تربیت، تأکید بر تفکر در آموزه‌های تربیتی است؛ اگر در آموزه‌های تربیتی به جای تسلیم و تعبد، بر تفکر و اندیشیدن و تدبّر سفارش شده است، این شیوه متربی محور است، زیرا تفکر فعالیت درونی متربی است. اما اگر مسئله تفکر و اندیشیدن در فرایند تربیت مورد توجه نباشد و بیشتر اهتمام بر اطاعت و تعبّد باشد، این بدین معناست که این روش، روش متربی محور نیست.
۴- معیار چهارم، طرح الگو یا روش الگوگیری در فرایند تربیت است. شیوه متربی محور معمولاً بر اساس الگوگیری استوار است و اگر الگو دهی هم می‌شود، به اندازه‌ای است که کار الگوگیری برای متربی آسان شود، نه آنکه جای انتخاب و گزینش متربی را بگیرد.
۵- یکی از معیارهای تعیین کننده روش تربیت، ماهیت آموزه‌های تربیتی است. شیوه‌های مربی محور معمولاً بر آموزه‌های دستوری و فرمان استوار است و متضمن الزام می‌باشد. اما شیوه متربی محور بیشتر بر اساس پند و اندرز و موعظه و تشویق و ترغیب و مانند آن صورت می‌گیرد. صلابت و سهولت آموزه‌ها از سوی مربی نشانگر میزان تأثیر هر یک از مربی و متربی در فرایند تربیت است.

پرسش بحث

همان‌گونه که اشاره شد، نقش مربی و متربی به تناسب زوایای مسئله متفاوت می‌شود، از این رو برای پاسخ دقیق‌تر به این پرسش ناگزیریم مورد سؤال را مشخص کنیم. در این نوشتار مقصود از تربیت، تزکیه و رشد روحی و اخلاقی است، نه پرورش جسمی، و منظور از متربی گروه جوانان است، یعنی مقطعی که انسان از یک سو نیروی فکری و عقلانی‌اش در حال شکوفایی است، از سوی دیگر نیروها و کشش‌های نفسانی‌اش در حال شدت یافتن و قوت گرفتن است و از جهت سوم در افق نگاهش پرسش‌ها و شبهات و ابهامات فراوانی وجود دارد و از جهت چهارم به خاطر بلوغش، تکلیف و مسئولیت نیز متوجه اوست. در چنین وضعیتی این سؤال مطرح می‌شود که آیا مربی نقش اصلی دارد یا متربی؟

دیدگاه دیگران

مکاتب تربیتی غرب و رویکردهای گوناگون تربیتی در آن دیار پس از نوزایی بر اساس مبنای اومانیستی و لیبرالیستی که دارند، غالباً بر اساس آزادی و استقلال متربی در تربیت تأکید می‌کنند. کمتر دیدگاهی است که آزادی و استقلال و انتخاب فرد را در راه زندگی از جمله تربیت به رسمیت نشناسد. نظریه پردازان این حوزه نه تنها در مورد جوانان، بلکه حتی در مورد کودکان که فاقد قدرت تشخیص لازم هستند نیز این باور را مطرح کرده‌اند. «روسو» به عنوان یکی از نظریه پردازان در کتاب «امیل» می‌گوید:
«من ترجیح می‌دهم استاد این فن را مربی بنامم تا آموزگار، زیرا او باید بیشتر راهنمایی کند تا تعلیم و نباید دستورات را به کودک بیاموزد، بلکه باید کاری کند که خود طفل آنها را کشف کند.» (روسو،/۶۵)
یکی دیگر از صاحب‌نظران این حوزه می‌گوید:
«کودکان در مالکیت هیچ کس نیستند، نه در مالکیت والدین خود و نه در مالکیت جامعه، آنها تنها به آزادی آتی خود تعلق دارند.» (کوی،/۳۵۶)
«کانت» نیز در نظریه تربیتی خودش بر این نکته تأکید دارد، آنجا که می‌گوید:
«بشر را می‌توان در هم شکست، تربیت کرد و ماشین‌وار تعلیم داد یا اینکه او را واقعاً روشنگر ساخت، سگ‌ها و اسب‌ها را درهم می‌شکنند و با بشر هم می‌توان چنین کرد. ولی آنچه بی‌نهایت اهمیت دارد، این است که او اندیشیدن را یاد بگیرد.» (مایر، ۲/۳۵۶)
«فردریک مایر» در کتاب «تاریخ اندیشه‌های تربیتی» می‌گوید:
«معلم در صورتی می‌تواند به خلاقیت کمک کند که دانش‌آموزان را برانگیزد، ذوق‌های نهفته آنان را مکشوف سازد و به اصالت و فردیت آنان احترام بگذارد. هدف معلم باید آن باشد که دانش‌آموزان را از فعل پذیری به فعالیت و از تقلید به خلاقیت راهنمایی کند.» (همان، ۱/۲۲)
این سخنان که نمونه‌ای از دیدگاه‌های تربیتی غربیان است، نوعی افراط‌گرایی در متربی محوری باید تلقی شود، زیرا غرض تربیت را هر‌‌گونه تعریف کنیم، دسترسی به آن نیازمند تشخیص و درک اهمیت آن است و تردیدی نیست که انسان در مرحله کودکی فاقد این توانایی و امکان است. بنابراین در این مرحله چاره‌ای جز تقلید و تبعیت از مربی نیست. البته باید توجه داشت که پا به پای رشد ذهنی و معرفتی کودک باید از روش تقلید و تبعیت فاصله گرفت.

دیدگاه قرآن

برداشت نویسنده این است که شیوه قرآن در تربیت به معنای تزکیه، در مقطع سنی جوانان، شیوه متربی محور است؛ یعنی تکیه و تأکید بیشتر بر تفکر، آگاهی، الگوگیری، اراده و انتخاب درونی متربی است تا بر پذیرش و تسلیم بودن وی در برابر مربی، اگر چه دستورات و راهنمایی‌های وی درست باشد. قرآن کریم هر جا سخن از تربیت به میان آورده است یا صحنه‌هایی را به تصویر کشیده است که تربیت در آن نقش عمده داشته است، از آگاهی و آگاهاندن شخص سخن گفته است و بر اراده و انتخابش ستایش یا نکوهش کرده است، نه بر پذیرش و تسلیمش یا بر تقلید و تبعیت ناآگاهانه‌اش و هیچ‌گاه از جهل و بی‌اطلاعی شخص برای تربیت و پذیرش وی استفاده نکرده است. این ادعا را می‌شود با دلایل و قرائن زیر تأیید کرد:
۱- قرآن کریم در یک مورد به صورت صریح از تربیت جوان سخن گفته است و آن عبارت است از تربیت لقمان نسبت به فرزندش (لقمان/۱۳-۱۹). در این جریان قرآن اولاً از شیوه تربیت لقمان به «وعظ» یاد می‌کند و سپس نمونه‌هایی از آن را گزارش می‌کند. هم در مفهوم «وعظ» و هم در نمونه‌های آن، برجستگی و برتری نقش متربی در تربیت به وضوح نهفته است.
«وعظ» در لغت عبارت است از شیوه‌ای از سخن گفتن که در آن مخاطب بر اساس درک و دریافت و تأثیرپذیری درونی از این دریافت به حرکت و فعالیت وادار می‌شود. راغب می‌گوید:
«الوَعْظُ: زجر مقترن بتخویف. قال الخلیل: هو التّذکیر بالخیر فیما یرقّ له القلب، و العِظَهُ و المَوْعِظَهُ: الاسم. قال تعالى: «یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» (نحل/۹۰).» (راغب اصفهانی،/۸۷۶)
«وعظ عبارت است از منع همراه با ترساندن. خلیل گفته است وعظ عبارت است از یادآوری خیر، به گونه‌ای که دل نازک شود. عظه و موعظه اسم است. خداوند فرمود: او موعظه‌تان می‌کند شاید یادآور شوید.»
لسان‌العرب می‌نویسد:
«وعظ: الوَعْظ و العِظهُ و العَظهُ و المَوْعِظهُ: النُّصْح و التذْکیر بالعَواقِب قال ابن سیده: هو تذکیرک للإِنسان بما یُلَیِّن قلبَه من ثواب و عِقاب. و فی الحدیث: لأَجْعلنک عِظه.» (ابن منظور، ۷/۴۶۶)
«وعظ، عظه و موعظه عبارت است از نصیحت و یادآوری عواقب. ابن سیده گفته است وعظ عبارت است از یادآوری ثواب و عقاب به انسان که دلش را نرم سازد و در حدیث آمده است: تو را مایه یادآوری قرار می‌دهم.»
مجمع البحرین می‌گوید:
«و الوعظ: النصح و التذکیر بالعواقب.» (طریحی،۴/۲۹۳) «وعظ عبارت است از نصیحت و یاد آوری عواقب.»
صاحب التحقیق فی کلمات القرآن در یک استنتاج نهایی می‌گوید:
«أنّ الأصل الواحد فی المادّه: هو إرشاد الى حقّ بتذکّرات مفیده و تنبیهات نافعه مناسبه. و أمّا مفاهیم التخویف و تلیین القلب و النصح و الأمر بالطاعه و التوصیه: فمن آثار الأصل بحسب اختلاف الموارد.» (مصطفوی، ۱۳/۱۴۹)
«معنای اصلی در این ریشه عبارت است از ارشاد به سوی حق با تذکرات سودمند و مناسب. و اما مفاهیمی چون ترساندن، نرم ساختن دل، نصیحت، دستور به طاعت و سفارش از آثار آن معنای اصلی است که در موارد مختلف مطرح می‌شود.»
همان‌گونه که مشاهده می‌شود، در مفهوم واژه «وعظ»، تذکر با هدف نرم کردن دل و ایجاد رقت قلب نهفته است. این یعنی اینکه اصل و اساس در تربیت، انتخاب و گزینش مخاطب است و نه پذیرش تعبدی و تقلیدی و بر اساس اعتماد به گفته‌ها یا سفارش‌های مربی و گوینده سخن.
در نمونه‌هایی هم که قرآن از وعظ و تربیت لقمان می‌آورد، این حقیقت کاملاً آشکار است. قرآن می‌گوید:
«(به خاطر بیاور) هنگامى را که لقمان به فرزندش- در حالى که او را موعظه مى‏کرد- گفت: پسرم! چیزى را همتاى خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگى است. پسرم! اگر به اندازه سنگینى دانه خردلى (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگى یا در (گوشه‏اى از) آسمان‌ها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت براى حساب) مى‏آورد. خداوند دقیق و آگاه است! پسرم! نماز را بر پا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن و در برابر مصائبى که به تو مى‏رسد شکیبا باش که این از کارهاى مهمّ است. (پسرم!) با بى‏اعتنایى از مردم روى مگردان و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبّر مغرورى را دوست ندارد. (پسرم!) در راه‏ رفتن اعتدال را رعایت کن. از صداى خود بکاه (و هرگز فریاد مزن) که زشت‏ترین صداها صداى خران است!» (لقمان/۱۹-۱۳)
روح و حقیقت این دستورات سفارش‌های همراه با بیان عواقب کار است که باعث تنبّه و تذکر مخاطب می‌شود.
شبیه همین سفارش‌های تربیتی در وصیت امام علی۷به فرزندش امام حسن۷‌که در نامه ۳۱ نهج البلاغه آمده است نیز به چشم می‌خورد. در این نامه تربیتی، امام یک سلسله حقایق و حکمت‌های زندگی را به فرزندش گوشزد می‌کند و از وی می‌خواهد با تفکر و تدبر، راه درست زیستن و رستگاری را بیابد.
در این سفارش‌ها نیز بنیاد و مبنای تربیت، تفکر و انتخاب متربی است و نه صرفاً پذیرش و تسلیم، از همین رو هر سفارشی همراه با فلسفه و حکمت آن مطرح می‌شود تا مجالی برای تفکر و انتخاب بیشتر فراهم شود و اساساً بخشی از این تربیت‌نامه، توضیح و تبیین حقایق است و نه سفارش.
۲- در برخی از آیات سخن از واکنش مثبت جوانان در برابر حق و حقیقت که یکی از محورهای مهم تربیتی است به میان آمده است؛ مانند گرایش اصحاب کهف به توحید و یکتاپرستی و بیزاری از شرک و کفر. قرآن کریم این واکنش و نیز اعلام شجاعانه آن و برائت از باورها و محیط کفر آنان را به صورت ستایش‌آمیزی گزارش می‌کند. از سوی دیگر این ستایش و تقدیر بدون تردید تنها ناشی از اصل رویکرد آنان نیست، بلکه از آن رو که این رویکرد با آگاهی و اراده و استقلال صورت گرفته است می‌باشد. سخنانی که قرآن از آنان گزارش می‌کند، سرشار از آگاهی و بصیرت و انتخاب است؛
«و دل‌هایشان را محکم ساختیم در آن موقع که قیام کردند و گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمان‌ها و زمین است. هرگز غیر او معبودى را نمى‏خوانیم که اگر چنین کنیم، سخنى به گزاف گفته‏ایم. این قوم ما هستند که معبودهایى جز خدا انتخاب کرده‏اند، چرا دلیل آشکارى (بر این کار) نمى‏آورند؟! و چه کسى ظالم‌تر است از آن کس که بر خدا دروغ ببندد؟!» (کهف/۱۵-۱۴)
در داستان ایمان حضرت ابراهیم۷و مبارزه شجاعانه وی علیه محیط کفر و باورهای شرک زمان خودش نیز چنین واکنشی را شاهدیم. قرآن کریم از رفتار ابراهیم به عنوان رفتار یک انسان رشد یافته که همراه با بصیرت و انتخاب تصمیم می‌گیرد یاد می‌کند؛
(وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ*إِذْ قَالَ لأبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ*قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِینَ*قَالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ*قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاعِبِینَ*قَالَ بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَى ذَلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ*وَتَاللَّهِ لأکِیدَنَّ أَصْنَامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ*فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلا کَبِیرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ ... قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئًا وَلا یَضُرُّکُمْ*أُفٍّ لَکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ)(انبیاء/۵۱-۵۸ و۶۶-۶۷)
«ما وسیله رشد ابراهیم را از قبل به او دادیم و از (شایستگى) او آگاه بودیم. آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت: «این مجسمه‏هاى بى‏روح چیست که شما همواره آنها را پرستش مى‏کنید؟!» گفتند: «ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت مى‏کنند.» گفت: «مسلّماً هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده‏اید!» گفتند: «آیا مطلب حقّى براى ما آورده‏اى یا شوخى مى‏کنى؟!» گفت: «(کاملاً حقّ آورده‏ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمان‌ها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من بر این امر، از گواهانم! و به خدا سوگند، در غیاب شما، نقشه‏اى براى نابودى بت‌هایتان مى‏کشم!» سرانجام (با استفاده از یک فرصت مناسب)، همه آنها- جز بت بزرگشان- را قطعه قطعه کرد، شاید سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند)! ... (ابراهیم) گفت: «آیا جز خدا چیزى را مى‏پرستید که نه کمترین سودى براى شما دارد و نه زیانى به شما مى‏رساند؟! (نه امیدى به سودشان دارید، و نه ترسى از زیانشان!) اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستید! آیا اندیشه نمى‏کنید (و عقل ندارید)؟!»
اگر ایمان به حق و حقیقت را یک رکن از ارکان تربیت به معنای تزکیه بدانیم که چنین است، در این صورت داستان ابراهیم نمایانگر صحنه روشنی از روش تربیت متربی محور قرآن است که در آن بیش و پیش از آنکه بر تلقین و تقلید و تعبد و تسلیم تأکید شده باشد، بر آگاهی و آزادی و انتخاب و بصیرت تأکید شده است و این امور همان معیارهای متربی محوری است که قبلاً از آنها یاد شد.
۳- همان‌گونه که اشاره کردیم، تربیت معنوی انسان در قرآن کریم به عنوان تزکیه یاد شده است و به عنوان دو رکن مهم رسالت پیامبر اسلام مطرح گردیده است؛ «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه». از سوی دیگر قرآن کریم از رسالت پیامبر به عنوان انذار و تبشیر یاد می‌کند؛ (قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنْذِر)(ص/٦٥)،(إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیرًا وَنَذِیرًا)(فاطر/٢٤). گو اینکه تزکیه نبوی در قالب انذار و تبشیر صورت می‌گیرد. و از جهت سوم قرآن به عنوان «تزکیه نامه» پیامبر، تحت عنوان موعظه و هدایت معرفی شده است؛ (یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُمْ مَوْعِظَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنِینَ)(یونس/٥٧).
چه فلسفه رسالت (تعلیم و تزکیه) و چه قالب انجام رسالت (انذار و تبشیر) و چه عنوان رسالت نامه (موعظه و هدایت)، همه بر نوع خاصی از روش تربیت دلالت دارد که عبارت است از تربیت بر مدار آگاهی و انتخاب. چه اینکه در همه فرایندهای یاد شده، عنصر اساسی اقناع و انتخاب مخاطب، جان‌مایه شیوه انجام رسالت تربیتی است.
البته این حقیقت را نمی‌توان انکار کرد که نتیجه این دلیل اثبات روش خاص تربیتی برای مقطع سنی جوان نیست، بلکه برای همه مکلفان در همه دوران تربیت روش متربی محور را اثبات می‌کند. اما این نکته چالشی در برابر نظریه نیست، زیرا اثبات یک روش برای عموم، متضمن آن روش برای مقطع خاص نیز هست. از سوی دیگر این نظریه در صدد نفی این روش در مقاطع دیگر نیست تا مشکلی در برابر آن به وجود بیاید.
۴- یکی از دلایلی که نظریه متربی محوری در تربیت را تأیید می‌کند، نمونه‌هایی از انسان‌های تربیت شده در محیط فاسد است. قرآن کریم دو پیامبر را نام می‌برد که در محیط غیر مساعد به صورت شایسته تربیت شده‌اند: یکی حضرت یوسف۷ و دیگری حضرت موسی۷است. این دو پیامبر بزرگوار در دوران نوجوانی در دربار عزیز مصر و فرعون رشد می‌کنند و بر خلاف محیط و شرایط موجود آن، به صورت شایسته و صالح تربیت می‌شوند.
گذشته از این دو، خود پیامبر اسلام نمونه عالی از افراد تربیت شده در محیط فاسد است که به رغم محیط شرک و فساد، به عنوان انسان وارسته و با اخلاق نیک «خلق عظیم» تربیت می‌شود.
نمونه‌هایی از این دست بیانگر آن است که تحول وجودی این‌چنینی اگر در محیط نامساعد و بدون مربی و تنها بر مبنای تفکر و انتخاب شخص پدید می‌آید، در محیط مساعد و با حضور مربی نیز اگر پدید آید، باز بر اساس تفکر و انتخاب شکل می‌گیرد و محور اصلی خود متربی است و محیط و مربی تنها زمینه‌ساز هستند.
۵- یکی از روش‌های تربیت که قرآن نیز آن را پذیرفته است، تربیت بر مبنای تجربه یا به تعبیر دیگر تجربه‌گرایی در تربیت است. در این شیوه متربی با تجربه و آزمون و خطا، به یک سلسله تغییرات روحی و اخلاقی دست می‌یابد. قرآن از این روش برای تربیت جامعه اسلامی استفاده کرده است. شکست مسلمانان در جنگ احد و حُنَین و آیاتی که پس از آن برای تبیین شکست‌ها نازل گشت، بر اساس برداشت مفسران، متضمن تربیت جامعه اسلامی است. (نک: الأمثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ۲/۷۱۳؛ المنار، ۴/۴۶؛ التحریر و التنویر، ‏۳/۲۳۳؛ من وحی القرآن، ۶/۲۸۳؛ الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، ‏۶/۱۴)
از سوی دیگر تردیدی نیست که این شیوه تربیت اختصاص به جامعه ندارد، بلکه فرد را نیز در بر می‌گیرد، چه اینکه در ملاک شیوه یعنی تجربه اندوختن و تصحیح مسیر بر اساس آن، فرقی میان جامعه و فرد نیست، همان‌گونه که تفاوتی میان افراد رشد یافته و به بلوغ رسیده نیز نیست؛ هر انسانی که توان تجربه و تصحیح آگاهانه مسیر را داشته باشد، مشمول این روش است. بنابراین می‌توان گفت روش تربیت از نگاه قرآن در خصوص جوانان نیز متربی محور است، زیرا توان تجربه و تصحیح را دارند.
۶- آخرین موردی که می‌توان برای تأیید شیوه متربی محوری از نگاه قرآن از آن یاد کرد، روش عمومی دعوت پیامبر اسلام است. یکی از دو هدف مهم رسالت پیامبر اسلام تزکیه است؛ «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه». از سوی دیگر خدای متعال برای رسیدن به این هدف، پیامبر را مأمور به اتخاذ شیوه خاص می‌کند؛ (ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَالْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ)(نحل/١٢٥). نقطه مشترک هر سه فرایند، یعنی حکمت، موعظه و جدال احسن، تأکید بر فهم و درک و قناعت مخاطب است. این بدان معناست که آن تزکیه‌ای که قرار است پیامبر صورت دهد، باید بر دریافت و تصمیم مخاطب (متربی) تکیه داشته باشد.

نتیجه بحث

به رغم نقش مهمی که مربی در تربیت و تزکیه روحی و روانی انسان دارد، اما به نظر می‌رسد این نقش در فرایند تربیت، از زمینه‌سازی و فراهم ساختن شرایط تصمیم‌گیری و فعالیت درونی متربی فراتر نمی‌رود. همان‌گونه که در تعلیم، نظریه برتر آن است که معلم به جای افزایش معلومات متعلم، به رشد قوه فاهمه وی کمک کند تا خود با تجزیه و تحلیل به شناخت مناسب برسد، در تربیت نیز مربی باید تلاش کند با آموزه‌ها، روش‌ها و رفتارهایش به جای تحمیل و تقلید پروری، قوه اراده و انتخاب متربی را تقویت و به سمت خوبی‌ها و ارزش‌ها سوق دهد و حق و توان متربی را در یافتن مسیر و ایجاد تحول روحی به رسمیت بشناسد.
اگر این نتیجه‌گیری درست باشد، پیامد مستقیم آن گذشته از تغیر دغدغه‌ها و مسئولیت‌های تصمیم‌سازان و برنامه‌ریزان، تحول شیوه‌ها در تربیت نسل جوان است. روش‌های تربیتی در مورد جوانان نباید بر مبانی تقلید و تعبد استوار باشد و مربی نباید بر تلقین و اطاعت تأکید کند، بلکه بر عکس باید تفکر و توان انتخاب متربی را به کمک فرا خوانَد و عصیانگری‌های ناشی از انتخاب وی را بپذیرد، همان‌گونه که در اصل ایمان آوردن و دینداری این حقیقت مورد تأکید است

منابع و مآخذ

۱.    ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر والتنویر، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
۲.    ابن منظور، محمد بن مکرم‏؛ لسان العرب، بیروت، دار صادر، ۱۴۱۴ق.
۳.    راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن، بیروت، دارالعلم، ۱۴۱۲ق.
۴.    روسو، ژان ژاک؛ امیل، ترجمه: غلامحسین زیرک زاده، تهران، انتشارات ناهید، ۱۳۸۰ش.
۵.    صادقی تهرانی، محمد؛ الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، قم، انتشارات فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۵ش.
۶.    طباطبایی، سید محمد حسین؛ المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه، ۱۴۱۷ق.
۷.    طریحی، فخر الدین؛ مجمع البحرین، تهران، کتاب فروشی مرتضوی، ۱۳۷۵ش.
۸.    فضل الله، سید محمد حسین؛ من وحی القرآن، بیروت، دار الملاک، ۱۴۱۹ق.
۹.    کوی، لوتان؛ آموزش وپرورش: فرهنگ‌ها و جوامع، ترجمه: دکتر محمد یمنی دوزی سخابی، تهران، مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه شهید بهشتی، ۱۳۷۸ش.
۱۰.    مایر، فردریک؛ تاریخ اندیشه‌های تربیتی، ترجمه: علی اصغر فیاض، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت)، ۱۳۷۴ش.
۱۱.    مصطفوی، حسن؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰ش.
۱۲.    مطهری، مرتضی؛ فطرت، تهران، انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده عمران، ۱۳۶۲ش.
۱۳.    مکارم شیرازی، ناصر؛ الامثل فی تفسیرکتاب المنزل، قم، مدرسه امام علی بن ابی طالب۷، ۱۴۲۱ق.

سه شنبه 4 مهر 1391  1:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اصول و مبانی راهنمایی و مشاوره از دیدگاه اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

منهج القرآن فی تربیة الامة الاسلامیة

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تفسير تربيتي سوره حمد

تفسير تربيتي سوره حمد

دكتر محمد علي رضايي اصفهاني (عضو هيئت علمي جامعة المصطفي العالمية)
چكيده

نويسنده در اين مقاله بعد از ذكر مقدمه‌اي در مورد اهميت تفسير تربيتي و تاريخچه آن، به مباني، روش‌ها و قواعد تفسير تربيتي اشاره مي‌نمايد، سپس شيوه‌نامه نگارش تفسير تربيتي قرآن را ارائه مي‌كند، آنگاه براي نمونه تفسير تربيتي سوره حمد را در سه بخش بيان مي‌نمايد؛ در بخش نخست سيماي كلي سوره حمد (نام‌‌ها، فضايل و اهداف كلي آن)، در بخش دوم نكات تفسيري عمومي سوره و در بخش سوم مطالب تربيتي آن را بيان مي‌كند كه شامل نه روش تربيتي (القاء غير مستقيم، الگودهي، تشويق، هشدار، جمع آوري، مقايسه، ‌استدلال، رحمت گرايي و ارتباط مستقيم بين مربي و متربي)، هشت بعد تربيتي موجود در سوره حمد (اخلاقي و معنوي ـ اعتقادي ـ عبادي ـ اجتماعي ـ سياسي ـ عقلي ـ عاطفي ـ اقتصادي) و در پايان پيام‌ها و آموزه‌هاي ويژه سوره حمد را به ترتيب آيات بيان مي‌كند.

واژه‌هاي اصلي:

قرآن، تفسير، تربيت، حمد، سوره و تفسير تربيتي.

درآمد

در قرآن اشارات علمي زيادي وجود دارد و مباحث ميان‌رشته‌اي زيادي در همين مورد شكل گرفته است، در اين ميان ارتباط قرآن با علوم انساني بيش از علوم طبيعي است. و در علوم انساني نيز علوم تربيتي به قرآن و اهداف آن نزديك‌تر است، چرا كه قرآن كريم يكي از اهداف خويش را هدايت (بقره/2) معرفي مي‌كند و هدايت قرآني وقتي تحقق مي‌يابد كه تغييري در بينش و رفتار افراد ايجاد شود، يعني تربيت تحقق يابد، از اين رو هدف اساسي قرآن تربيت انسان‌هاست. تفسير تربيتي قرآن بر همين اساس ضرورت مي‌يابد. آري! در ميان گرايش‌هاي تفسيري، آنچه به هدف قرآن نزديك‌تر است و هدف قرآن را بهتر مي‌تواند تحقق بخشد، تفسير تربيتي است. اين مطلب در عصر حاضر تا آنجا مورد توجه قرار گرفته كه برخي «اعجاز تربيتي» قرآن را مطرح كرده‌اند و در اين مورد كتاب نوشته‌اند (ر.ك. به: الاعجاز التربوي في القرآن الكريم).

مفهوم شناسي

واژة تفسير يك بار در قرآن به كار رفته است "أَحْسَنَ تَفْسِيراً"؛ (فرقان/33) كه به معناي لغوي است و اشاره مي‌كند كه آيات قرآن در برابر مثال‌هاي مخالفان، ‌مثال‌هاي حق و تفسيري زيبا‌تر ارائه مي‌كنند. در احاديث نيز واژه‌ «تفسير» به كار رفته است؛ از جمله پيامبر در حديثي واژة ظلم در آية 82 انعام را به شرك «تفسير» فرمود. راوي مي‌گويد: «فقالوا ايّنا لم يظلم نفسه؟ «ففسره» النبي بالشرك» (صحيح بخاري؛ ابن كثير، تفسير قرآن، 4 / 444؛ بصائر الدرجات، 195).
واژة تفسير در لغت به معناي «بيان»، «توضيح»، «پرده‌برداري» و «اظهار معناي معقول» به كار رفته است. (ر.ك. به: مقاييس اللغه؛ مصباح المنير؛ ‌التهذيب؛ صحاح؛ تاج العروس؛ مفردات راغب، مادة «فسر»)
برخي معتقدند واژة «فسر» در اشتقاق كبير، مقلوب «سفر» است (الاتقان في علوم القرآن، 2/192؛ ‌البرهان في علوم القرآن، 2/284؛ مجمع البحرين، مادة فسر) و مسافرت را از آن جهت سفر مي‌گويند كه اخلاق مردم در آن آشكار مي‌شود و مسافر هنگام سفر از صحنه‌هاي جديد پرده‌ بر مي‌گيرد و آگاه مي‌شود.
مفسران و صاحب‌نظران علوم قرآن نيز واژة «تفسير» را به صورت‌هاي مختلف معنا كرده‌اند. (ر.ك. به: مجمع البيان، 1/13؛ البرهان في علوم القرآن، 1/33؛ الميزان في تفسير القرآن، 1/7؛ ‌البيان، 267؛ روش‌شناسي تفسير، 23 و ...).
با استفاده از معناي لغوي و تعاريف صاحب‌نظران، مي‌توان تفسير را اين گونه تعريف كرد:
«تفسير كشف و پرده‌برداري از ابهامات واژه‌ها و جمله‌هاي قرآن و توضيح مقاصد و اهداف آنهاست».
به عبارت ديگر: «مقصود از تفسير، تبيين معناي استعمالي آيات قرآن و آشكار كردن مراد جدي آن، بر اساس قواعد ادبيات عرب و اصول عقلايي محاوره و با ياري از منابع و قراين معتبر است».

ب: تربيت

براي تربيت تعاريف گوناگوني شده است. در مجموع مي‌توان گفت: «فرآيند كمك به فرد تربيت‌پذير براي ايجاد تغيير تدريجي در گستره زمان، در يكي از ساحت‌هاي بدني، ذهني، روحي و رفتاري اوست. كه به واسطه عامل انساني ديگر براي دست‌يابي وي به كمال و شكوفاسازي استعداد‌ها يا بازدارندگي و اصلاح صفات و رفتارهاي او مي‌باشد» (فقه التربية، 25).

ج: تفسير تربيتي

در تفسير تربيتي قرآن اين عناصر مورد عنايت است:
1) توضيح معاني و مقاصد آيات قرآن با عنايت به فرآيند تربيت،
2) استخدام علوم تربيتي براي توضيح آيات قرآن،
3) توجه به بُعد تربيتي قرآن در بيان نكات تفسيري،
4) تبين آموزه‌ها و پيام‌هاي تربيتي قرآن،
5) بهره‌جويي از آيات قرآن براي جهت‌دهي به مباني علوم انساني،
6) نظريه‌پردازي‌هاي تربيتي بر اساس آيات قرآن،
7) استنباط اهداف، مباني و روش‌ها و در نهايت نظام تربيتي از قرآن،
8) توجه به نكات تربيتي قرآن براي پرورش ابعاد و ساحت‌هاي تربيتي انسان؛ همچون: بعد عقلي، عاطفي، و ...).
تذكر: برخي عناصر بالا در تفسير ترتيبي تربيتي و برخي در تفسير موضوعي تربيتي تحقق مي‌يابد. براي مثال استنباط نظام تربيتي قرآني بدون توجه به همه آيات قرآن و طبقه‌بندي آنها در يك تفسير موضوعي، در عمل امكان ندارد، اما به هر حال تفسير ترتيبي تربيتي قرآن بر تفسير موضوعي تربيتي مقدم است، زيرا تا وقتي نكات تربيتي را از تك تك آيات به دست نياوريم، نمي‌توانيم آنها را در يك تفسير موضوعي به صورت نظام‌مند كنار هم قرار دهيم.

پيشينه

تفاسير كهن قرآن كم و بيش به مطالب تربيتي قرآن توجه داشته‌اند، ولي تفاسير جديد مثل في ظلال القرآن، نمونه، من هدي القرآن، من وحي القرآن، نور و تفسير قرآن مهر بيشتر به اين مطالب توجه كرده‌اند.
در عصر ما برخي تفاسير با عنوان «تفسير تربيتي» منتشر شده است، مثل نخستين تفسير تربيتي قرآن، حسين ميرزا خاني 1369 ش و التفسير التربوي للقرآن الكريم، انواز البار، 1428 ق.
مورد اول رويكرد تربيتي به معناي خاص ندارد و بيشتر تفسيري اخلاقي، عرفاني، فقهي، فلسفي و ... است، تفسير دوم هم كه رويكرد تربيتي دارد، نكات تربيتي قرآن را به صورت مختصر مطرح كرده است. براي مثال ذيل سوره حمد پنج نكته تربيتي ذكر كرده است كه عبارتند از:
1. خدا حمد و سپاس را دوست دارد.
2. از آداب دعا آن است كه قبل از دعا حمد و ثناي الهي گفته شود.
3. غير خدا را نپرستيد و از غير او كمك نجوييد.
4. اعتراف به نعمت الهي زمينه‌ساز پيروي نيك از صالحان و نعمت داده‌شدگان است.
5. هدايت خواهي از خدا، انسان را مايل به حركت در مسير صالحان مي‌كند و لازمه ترس از گمراهي، مخالفت با يهود و نصاري و ديگر گمراهان است (التفسير التربوي القرآن الكريم، 1/3).

روش‌شناسي

تفسير تربيتي قرآن داراي مباني، روش‌ها، قواعد، اسلوب و شيوه است.
1. مباني تفسير تربيتي قرآن همان مباني تفسير عمومي قرآن است، مثل امكان فهم و تفسير قرآن و جواز آن، ‌تحريف ناپذيري قرآن و ... (ر.ك. به: منطق تفسير قرآن (1)، مباني و قواعد تفسيري)
علاوه بر آن، امكان تفسير تربيتي، وجود نكات و روش‌هاي تربيتي در قرآن و نظام‌مند بودن تربيت قرآني از مباني تفسير تربيتي است كه بايد در جاي خود اثبات شود.
2. در تفسير تربيتي ‌از همه روش‌هاي صحيح تفسير قرآن، مثل تفسير قرآن به قرآن، روايي، عقلي، اشاري (باطني)، علمي و اجتهادي بهره گرفته مي‌شود و بايد از تفسير به رأي پرهيز شود. (ر.ك. به: منطق تفسير قرآن (2)، روش‌ها و گرايش‌هاي تفسيري)، البته در اين نوع تفسير، روش‌ باطني به صورتي كه علامه معرفت بيان كرده است، كاربرد بيشتري دارد. ايشان چهار مرحله زير را براي بطن‌گيري از قرآن پيشنهاد مي‌كند:
اول: به دست آوردن هدف آيه.
دوم: الغاي خصوصيت از ويژگي‌هاي غير دخيل در هدف.
سوم: به دست آوردن قاعده‌اي كلي (پيام آيه).
چهارم: تطبيق قاعده بر مصاديق جديد در هر زمان.
البته اين قاعده و هدف بايد از مدلول معناي التزامي آيه باشد؛ به صورتي كه مورد آيه، مصداق آن باشد وگرنه برداشت شخصي و تفسير به رأي مي‌شود (التفسير الاثري الجامع،‌ 1/31 ـ 36).
3. تفسير تربيتي،‌مبحث ميان رشته‌اي است، بنابراين بايد ضوابط مباحث ميان‌رشته‌اي در آن رعايت شود. از جمله اين كه شخصي اقدام به اين كار كند كه با حوزه تفسير و علوم تربيتي آشنايي لازم را داشته باشد (ر.ك. به: منطق تفسير قرآن (3)، روش تحقيق در تفسير و علوم قرآن).
4. قواعد تفسيري لازم در تفسير عمومي، در اين جا هم ضروري است (ر.ك. به: منطق تفسير (1))، ولي در اين جا از قاعده «بطن‌گيري» به صورت گسترده استفاده مي‌شود.
5. اسلوب اجرايي تفسير تربيتي مي‌تواند ترتيبي يا موضوعي باشد. «تفسير موضوعي تربيتي» براي استنباط كل اهداف، مباني و نظام تربيتي قرآن و «تفسير تربيتي ترتيبي» براي به دست آوردن آموزه‌ها و پيام‌هاي آيات قرآن لازم است.
6. شيوه ما در اين نوشتار در تفسير تربيتي سوره حمد با توجه به نكات ياد شده عبارت است از:
استفاده از اسلوب تفسير ترتيبي؛ بهره‌گيري از روش‌هاي تفسيري و قاعده بطن‌گيري به شيوه علامه معرفت. البته نخست سيماي كلي سوره (نام‌ها، فضايل و اهداف كلي سوره) بيان، سپس تفسير عمومي سوره بيان مي‌شود، يعني نكات تفسيري آيه به شيوه تفسير سنتي تبيين مي‌گردد، سپس نكات تربيتي سوره (روش‌ها، ابعاد، ‌اهداف و آموزه‌ها و پيام‌هاي تربيتي) بيان مي‌شود.
تذكر: در حقيقت هدف ما از بيان تفسير تربيتي سوره حمد، ارائه پيشنهاد و طرحي در اين زمينه است تا با بررسي و نقد صاحب نظران راه كمال خود را بپيمايد و گامي نو در ارائه تفاسير ميان رشته‌اي برداشته شود.

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ" «1
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ" «2
«الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ" «3
«مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" «4
«إِيِّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ" «5
«اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ" «6
"صِرَاطَ الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّآ لِّينَ" «
1. به نام خداى گسترده‏مهرِ مهرورز.
2. ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان است.
3. (همان خدايى) كه گسترده‏مهرِ مهرورز است.
4. خداوند روز جزاست.
5. (خدايا) تنها تو را مى‏پرستيم و تنها از تو يارى مى‏جوييم.
6. ما را به راه راست راه‏نمايى فرما.
7. راه كسانى كه به آنان نعمت دادى، (همان كسانى كه) بر آنان خشم نشده است و [از] گمراهان نيستند.

الف: سيماي كلي سوره حمد
1) شمارگان

سوره‏ حمد در مكه نازل شد و 7 آيه، 29 واژه و 142 حرف دارد و اولين سوره در ترتيب فعلى قرآن است.

2) نام‏ها

1ـ فاتحة الكتاب 2ـ حمد 3ـ وافيه 4ـ شكر 5ـ سبع المثانى 6ـ نور 7ـ اُمّ‏الكتاب 8ـ اَساس 9ـ كافيه 10ـ الكَنز 11ـ اُمّ القرآن 12ـ مناجات 13ـ شفاء 14ـ دعاء 15ـ صلوة.
اين سوره را «فاتحة الكتاب» (گشاينده‏ى قرآن) ناميده‏اند؛ زيرا آغازگر قرآن است؛ و به خاطر حمد و ستايش خدا در اين سوره و عبارت "اَلْحَمْدُ لِلّهِ" در آيه اول، آن «حمد» ناميده شده است.

3) فضايل

از پيامبر اسلام حكايت شده است كه: هر مسلمانى سوره حمد را بخواند، پاداش او به اندازه‏ كسى است كه دو سوم قرآن را خوانده است. (البرهان في تفسير القرآن، 1/42؛ مجمع البيان، ذيل سورة حمد).

4) اهداف

1. بيان اصول اساسى دين، (توحيد، نبوت و معاد)؛
2. بيان نياز و عشق و دعا (اول سوره ستايش، وسط اخلاص و پايانش نيايش بى‏واسطه با خدا) و نوعى آموزشِ سخن گفتن مستقيم با اوست.
ب: نكات و اشارات عمومي
1. گفتن «بسم اللَّه» در آغاز كار و سوره، به معناى كمك خواستن از خدا و نيز شروع كار به نام اوست [1].
2. «اللَّه» جامع‏ترين نام خداست[2] و تمام صفات او را در بر مى‏گيرد[3]، ولى نام‏هاى ديگرش، مثل رحمان، غفور، رازق و...، هر كدام به صفتى خاص اشاره دارند.
3. واژه‏ «رحمان» و «رحيم» از ريشه‏ «رحمت» مي‌باشند و مشهور بين مفسّران آن است كه صفت «رحمان» به رحمت عام خدا اشاره دارد "وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ" (اعراف/156) كه شامل دوست و دشمن، و مؤمن و كافر مى‏شود؛ زيرا بر فراواني رحمت و فراگيرى آن دلالت دارد.
4. «حمد» به معناى ستايش كردن در برابر كار يا صفت نيكِ آگاهانه و اختيارى است.[4] «الحمد» اشاره دارد كه اصل حمد و ستايش مخصوص خداست («الف و لام» براى جنس است)، چون خدا سرچشمه‏ همه نعمت‏ها، مواهب و هدايت‏هاست، پس ستايش هر زيبايى و شكر هر نعمتى، در حقيقت ستايش خداست.
5. «ربّ» در اصل به معناى صاحب و مالك شئ است كه به تربيت و اصلاح آن مى‏پردازد؛ از اين رو در فارسى به «پروردگار» ترجمه مى‏شود. برخى مفسران آن را به «شخص بزرگى كه فرمانش اطاعت مى‏شود»، معنا كرده‏اند (ر.ك. به: مجمع البيان، ذيل آيه).
6. در مورد واژه‏ «عالمين» مفسران دو ديدگاه دارند:
الف) جمع «عالَم»: مجموعه‏اى از موجودات مختلف كه صفات، زمان يا مكان مشترك دارند. پس «عالمين» به مجموعه‏هاى جهانى، مثل عالم گياهان، عالم حيوانات و عالم انسان‏ها اشاره دارد (تفسير نمونه، 1/30). از امام على در تفسير آيه‏ حكايت شده است كه «العالمين هم الجماعات من كل مخلوق من الجمادات و الحيوانات و...» (نورالثقلين، 1/17).
ب) به معناى «جهانيان»: چون اين واژه با «ين» جمع بسته شده است، پس براى صاحبان عقل به كار مى‏رود اين معنا در حديثى از امام صادق نيز حكايت شده است (ر.ك. به: تفسير المنار، 1/51).
به نظر مي‌رسد چون واژه‏ «عالمين» به هر دو معناى «انسان‏ها» و «كل موجودات» در قرآن به كار رفته است (ادعاى نويسنده تفسير نمونه در آيه‏ 36 جاثيه و 23 - 24 شعراء)، مانعى ندارد كه مقصود در آيه هر دو معنا باشد؛ [5] هر چند معناى دوم مى‏تواند مصداقى از معناى اول باشد؛ يعنى خدا پرورش‏دهنده‏ كل موجودات، از جمله انسان‏هاست.
7. «ربّ العالمين» دليل براى «الحمدللَّه» است، يعنى همه ستايش‏ها مخصوص خداست؛ چون پرورش دهنده‏ جهانيان است و همه‏ نيكى‏ها و تكامل‏ها از اوست.
8. «مالِك» به صاحب اختيار مي‌گويند. مالكيت انسان‏ها اعتبارى (نوعى قرارداد اجتماعى) است و با سند و شاهد ثابت مى‏شود يا از بين مى‏رود، اما مالكيت خدا ارتباطى حقيقى و تكوينى بين او و موجودات است؛ يعنى او علت هستى‏بخش جهان است و پيوسته به آنان فيض مى‏دهد؛ به گونه‌اي كه اگر يك لحظه اين ارتباط قطع شود، موجودات نابود مى‏شوند. (نمونه‏اى از اين مالكيت را در مالكيت بر اعضاى بدن، و نمونه‏ كامل‏تر را در مالكيت بر تصورات ذهنى خود مى‏يابيم.)
9. مفسران «مالك يوم الدين» را به دو گونه معنا كرده‏اند:

الف) صاحب اختيار روز جزا.
ب) صاحب اختيار روز دين.

واژه «دين» در قرآن گاهى به معناى آيين (ر.ك. به: انعام/161؛ آل‏عمران/19) و گاهى به معناى پاداش و جزا مى‏آيد؛ روزى كه هر كس در برابر دين و آيين خود، جزا مى‏بيند (تفسير نمونه، 1 / 41).
10. لحن سخن از آيه‌ پنجم تا آخر سوره تغيير مى‏كند و از زبان بنده، و خطاب به پروردگار گفته مى‏شود.
11. آيه‌ پنجم به توحيد عبادى اشاره دارد [6] ؛ يعنى هيچ كس و هيچ چيز غير از خدا را شايسته‏ پرستش نمى‏دانيم و تنها از او اطاعت مى‏كنيم و از تسليم و بندگى در برابر غير او مى‏پرهيزيم.
12. آيه‌ پنجم به توحيد افعالى نيز اشاره دارد؛ يعنى تنها مؤثر حقيقى در جهان خداست؛ پس تنها بر او تكيه مى‏كنيم و از او ياري مى‏جوييم؛ البته اين بدان معنا نيست كه عوامل و اسباب (مادى و معنوى) تأثيرى ندارند، بلكه آنها نيز وجود و تأثير خود را از خدا مى‏گيرند و اگر در راستاى فرمان خدا از آن‌ها كمك گرفته شود، منافاتى با توحيد ندارد، پس مقصود از توحيد افعالى «نفى استقلال اسباب و عوامل در تأثير» است.
13. در پنج آيه اول سوره‏ حمد به توحيد و معاد توجه شد و در آيه ششم به هدايت (ارشادِ با لطف و راه‏نمايىِ با نرمى كه تنها در امور نيك به كار مي‌رود) (تفسير القرآن الكريم، صدرالمتألهين، 1/98؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى، 1/425) اشاره شد كه يكى از ابعاد نبوّت و امامت است.
بدين ترتيب، سوره حمد به اصول اساسى دين اشاره كرده است.
14. هدايت دو قسم (تكوينى و تشريعى) است، يعنى گاهى خدا موجودات را با قوانينى كه در طبيعت قرار داده است، به هدف اساسى خود رهنمون مى‏شود و رشد و تكامل مى‏بخشد (هدايت تكوينى) و گاهى با فرستادن پيامبران و امامان آن‌ها را راه‏نمايى مى‏كند (هدايت تشريعى).
15. صراط مستقيم[7] در قرآن كريم، همان آيين خداپرستى، دين حق و پاي‌بندى به دستورات خداست (ر.ك. به: انعام/161؛ يس/61 – 62؛ آل‏عمران/101) مفسران گاهى آن را به اسلام، قرآن، پيامبر و امامان و آيين الهى تفسير كرده‏اند كه همگى به معناى دين الهى و جنبه‏هاى اعتقادى و عملى آن است (تفسير فرات كوفى، 1/51؛ مجمع البيان، 1/27؛ تفسير نمونه، 1/50).
16. «صراط مستقيم» در احاديث به معناى راه پيامبران، ائمه و امام على و معرفت ايشان آمده است (تفسير صافى، 2/85؛ تفسير عياشى، 1/24؛ تفسير نورالثقلين، 1/20؛ تفسير البرهان، 1/107؛ تفسير المعين، 1/19).
اين‏گونه احاديث مصداق‏هاى كامل پويندگان راه مستقيم را بيان مى‏كنند كه راه آنان همان راه خداپرستى و دين حق است وگرنه مفهوم راه مستقيم در اين موارد منحصر نمى‏شود.
17. كساني كه به آنان نعمت داده شده است،‌ چهار گروه مي‌باشند: پيامبران، راست‌گويان، شهيدان و شايستگان. "وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً" (نساء/69).
18. مفسران در مورد «گروهي كه خدا بر آنان خشم دارد» چند ديدگاه دارند.
الف) گمراهان لجوج يا منافقاني‌اند كه با حق دشمني كردند و به آزار پيامبران پرداختند و در قرآن مورد خشم و لعنت خدا قرار گرفتند (ر.ك. به: نحل/106؛ فتح/6؛ آل عمران/112).
ب) گمراهاني‌اند كه بر گمراه كردن ديگران اصرار دارند.
ج) يهوديان منحرفي‌اند كه به سختي در برابر اسلام ايستادند. در احاديث اهل بيت به اين مطلب اشاره شده است (نور الثقلين، 1/23 ـ 24).
19. مفسران در مورد «گمراهان» گفته‌اند: مقصود، گمراهان عادي‌اند، يا گمراهاني كه در پي گمراه ساختن ديگران نباشند يا مسيحيان. در برخي احاديث اهل بيت به معناي اخير اشاره شده است (همان).
ممكن است هر سه معنا مقصود باشد، ولي در هر صورت يهوديان و مسيحيان از مصداق‌هاي آيه‌اند و مفهوم آيه در آنان منحصر نيست.

ج: تفسير تربيتي سوره حمد

با توجه به نكات و اشارات تفسيري عمومي بخش پيش، مي‌توان برخي مطالب، نكات، آموزه‌ها و پيام‌هاي تربيتي را از آيات سوره حمد برداشت كرد، پس نكاتي كه در اين بخش مي‌آيد، مبتني بر آن نكات تفسيري است.

اول: روش‌هاي تربيتي در سوره حمد

روش‌هاي تربيتي زيادي در علوم تربيتي مطرح شده است. در قرآن كريم نيز به حدود صد روش تربيتي اشاره شده است كه برخي از آنها در سوره حمد قرار دارند. مهم‌ترين اين روش‌ها عبارتند از:

1. القاي غير مستقيم (آموزش غير مستقيم)

خداوند در قرآن معمولاً به صورت مستقيم با انسان سخن مي‌گويد، ولي در سوره حمد از زبان انسان با خود سخن مي‌گويد، يعني مطالبي را كه‌ مي‌خواهد به انسان آموزش دهد،‌ به صورت مستقيم به او نمي‌فرمايد، بلكه غير مستقيم به او القا مي‌كند. براي مثال:
ـ آموزش غير مستقيم روش سپاس‌گزاري: "اَلْحَمْدُ لِلّهِ"
ـ آموزش غير مستقيم روش كمك خواهي از خدا: "إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ"
ـ آموزش غير مستقيم انتخاب راه مستقيم: "اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ "
ـ آموزش غير مستقيم چگونگي سخن گفتن با خدا در ضمن دعا و مناجات (اول ذكر صفات نيكوي الهي، سپس طرح درخواست‌ها)
ـ آموزش غير مستقيم در مورد محتواي خواسته‌ها از خدا چه خواستن در ضمن دعا و مناجات: "اهْدِنَا "

2. الگودهي و الگو پذيري

يكي از شيوه‌هاي تربيتي ارائه الگوهاي مثبت و كامل به متربّي است خداوند در سوره حمد افرادي را كه به آنان نعمت داده است "الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ " به عنوان الگو معرفي مي‌كند كه بشر مي‌تواند راه آنان را به عنوان راه مستقيم الهي الگوي خود قرار دهد.
خداوند در آيات ديگر اين الگوها را معرفي كرده است، مثلاً: پيامبران، راستگويان، شهداء و صالحان (نساء/69)، حضرت ابراهيم (ممتحنه/4)، پيامبر اسلام (احزاب/21).

3. تشويق متربي

در سوره حمد براي تشويق افراد به راه مستقيم به «نعمت‌هاي الهي» اشاره مي‌كند كه به ره‌پويان صراط مستقيم داده شده است تا فرد تربيت‌پذير احساس كند كه اگر راه درست را بپيمايد، مشمول نعمت الهي مي‌شود.

4. هشدار

در سوره حمد دو مرتبه از شيوه هشدار و وعيد استفاده شده است.
اول: "مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ :"به متربي هشدار مي‌دهد كه روز جزا در پيش است، پس مراقب كردار خود باشيد.
دوم: "غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ": نوعي هشدار الهي براي كساني است كه از راه مستقيم منحرف مي‌شوند، يعني اگركسي راه آنان را پيمود، گرفتار خشم الهي مي‌شود.

5. ايجاد ارتباط مستقيم بين مربي و متربي:

سوره حمد تجلّي راز و نياز مستقيم و بي‌واسطه با معبود يگانه است؛ او را ستودن و صفات نيكو و مهر او را يادآوري كردن، از او درخواست كردن و خود را تسليم او كردن.
متربي در اين سوره با مربي خويش مواجهه مستقيم دارد كه اين امر تأثير شگرفي در تربيت متربي خواهد داشت. چون تربيت حضوري است؛ نه غير حضوري، و متربي خود را در نزديكي و مقابل پروردگارش مي‌بيند؛ به گونه‌اي كه مي‌تواند از او ياري جويد و بايد پاسخ‌گوي او نيز باشد.

6. جمع‌گرايي

در سوره حمد سخن از «عبادت جمعي» و «كمك‌خواهي جمعي» است "إِيِّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ". آموزه اين مطلب اين است كه خود را تنها نبينيد و تنها براي خود دعا نكنيد، بلكه به عبادت جمعي و دعاي جمعي روي آوريد.

7. رحمت‌گرايي

خداي متعال صفات جمال مثل رحمان و رحيم دارد؛ همان طور كه صفات جلال مثل قهّار، منتقم و ... دارد. سوره حمد بيشتر جلوه جمال الهي است و بر رحمت الهي تأكيد دارد (رحمن و رحيم تكرار شده)، يعني رحمت الهي بر غضب او مقدم شده است. اين روش به متربي مي‌آموزد كه رحمت الهي بر غضب او تقدم دارد، پس بايد به صفات جمال و رحمت الهي توجه پيدا كند و در تربيت بر مهر و رحمت تأكيد نمايد.

8 . مقايسه

در سوره حمد راه نعمت داده شدگان با راه مورد خشم قرار گرفتگان و راه گمراهان در برابر هم به تصوير كشيده شده تا متربي بتواند آنها را مقايسه و راه صحيح را انتخاب كند، يعني از روش‌ مقايسه غير مستقيم استفاده شده است.

9. استدلال

"رَبِّ الْعالَمِينَ" دليل "اَلْحَمْدُ لِلّهِ" است، يعني خداوند به صورت غير مستقيم به متربي مي‌آموزد كه براي هر چيزي دليل بخواهد، حتي براي حمد و ثناي الهي بايد دليل داشته باشد.
همان طور كه در ذيل سوره انتخاب راه نعمت داده‌شدگان به نوعي اشعار به عليت دارد كه چرا راه آنان را انتخاب كنيم چون مشمول نعمت الهي مي‌شويم و گرفتار خشم الهي نمي‌گرديم.

دوم: ابعاد تربيتي در سوره حمد

در علوم تربيتي ابعاد و ساحت‌هاي تربيتي انسان به گونه‌هاي مختلفي تقسيم و مصاديق آنها بيان شده است، از جمله عقلي، عاطفي، اجتماعي،‌ اقتصادي و... . در قرآن نيز به بسياري از ابعاد و ساحت‌هاي تربيتي انسان اشاره و به تربيت او از آن جهات توجه شده است. برخي از ساحت‌ها و ابعاد تربيتي كه در سوره حمد مورد توجه قرار گرفته‌اند، عبارتند از:

1. تربيت اخلاقي و معنوي

سوره حمد از طرفي انسان را با خدا "بِسْمِ اللّهِ" و از سويي با معاد "مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" آشنا مي‌كند، يعني توجه انسان را به آغاز و انجام هستي و غيب جهان جلب مي‌كند. اخلاق بندگي را نيز پرورش مي‌دهد "إِيِّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ"، روح سپاس‌گزاري را در وجود انسان تقويت مي‌كند "اَلْحَمْدُ لِلّهِ" و صفات الهي (رحمن، رحيم و ...) را به ياد مي‌آورد تا فرصتي براي انسان ايجاد شود كه صفات الهي را بشناسد و در وجود خود پياده كند. بدين ترتيب خداوند متربي را با معنويات و مسائل اساسي اخلاق آشنا و بر طبق آن‌ها او را تربيت مي‌كند.

2. تربيت اعتقادي

سوره حمد توحيد عبادي "إِيِّاكَ نَعْبُدُ"، افعالي "إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ" و ربوبي "رَبِّ الْعالَمِينَ" را مطرح مي‌كند و در همان راستا، انسان را با صفات و اسماي الهي (الله،‌ رحمن، رحيم و ...) آشنا مي‌سازد همچنين به معاد اشاره مي‌كند "مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" و از سويي هم به نبوت و امامت توجه مي‌دهد "اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِرَاطَ الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ". در همين راستا راه‌هاي انحرافي مخالف آنان را كنار مي‌زند "غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّآ لِّينَ" و بدين ترتيب متربي را با معرفت اصول دين (توحيد ـ نبوت و معاد) پرورش مي‌دهد.

3. تربيت عبادي

خداي متعال در سوره حمد روحيه عبادت را به صورت غير مستقيم در انسان پرورش مي‌دهد "إِيِّاكَ نَعْبُدُ" و آداب دعا را به او مي‌آموزد؛ اين كه هنگام دعا نخست نام‌ها و صفات نيكوي الهي (الله، رحمن و رحيم) را بيان نمايد و الله را ستايش كند و حمد گويد "اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ"، سپس درخواست خود را مطرح كند.

4. تربيت اجتماعي

خدا در سوره حمد به انسان يادآور مي‌شود كه تو اختيار داري و مي‌تواني براي طي مسير خود الگو انتخاب كني، او براي بشر الگوي اجتماعي معرفي مي‌كند؛ يعني نعمت داده شدگان "صِرَاطَ الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ"؛ پيامبران، صديقان، شهداء و صالحان (نساء/69) را سرمشق بشر معرفي و به او توصيه مي‌كند كه در زندگي اجتماعي راه صحيح را انتخاب كند و تولّي و تبري داشته باشد، يعني راه پيامبران و امامان معصوم را دوست بدارد و بپيمايد و از راه گمراهاني همچون مسيحيان و غضب شدگاني همچون يهوديان دوري گزيند. در امور اجتماعي به جمع‌گرايي اشاره مي‌كنند (نعبد ـ نستعين)، يعني به فكر ديگران و جامعه پذير و جمع‌گرا باشيد و با هم دعا كنيد و براي پيمودن راه حق افرادي را با خود همراه سازيد. همچنين گروه‌هاي اجتماعي را بر اساس اعتقاداتشان به سه گروه تقسيم مي‌كند؛ "الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ـ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ ـ وَلاَ الضَّآ لِّينَ" يعني مرز بندي‌هاي اجتماعي را بر اساس عقيده شكل دهيد؛ نه بر اساس قبيله، مليت و... . بدين صورت سوره حمد متربي را با شاخصه‌هاي اجتماعي خاصي تربيت مي‌كند.

5. تربيت سياسي

سوره حمد متربّي را در مسير سياسي خاصي قرار مي‌دهد، چرا كه اين سوره آموزه‌ها و پيام‌هاي سياسي غير مستقيمي دارد، از جمله:
ـ الگوي سياسي شما پيامبران، امامان و شهدا هستند؛ نه افراد ديگر.
ـ در روابط بين المللي از گمراهاني همچون مسيحيان و غضب شدگاني مانند يهوديان پيروي نكنيد (و از آنان حمايت ننماييد).
ـ به نام خدا شروع كنيد؛ نه پادشاهان و... .
ـ خدا را مالك اصلي بدانيد؛ نه رؤسا، سرمايه‌داران و... .
ـ ستايش مخصوص خداست؛ ‌نه سلاطين ستمگر و... .
ـ عبادت مخصوص خداست؛ پس عبوديت سران سياسي مثل فرعون‌ها جايز نيست.
ـ تنها از خدا كمك بخواهيد؛ نه مستكبران و... .

6. تربيت عقلي

قرآن كريم همواره به استدلال و برهان اهميت داده است و قدرت تعقّل و تفكر انسان را از اين راه پرورش مي‌دهد. (بقره/111؛ انبياء/24؛ نمل/64 و قصص/75). در سوره حمد نيز اشاراتي به اين رويكرد تربيتي ديده مي‌شود كه موجب پرورش و تربيت عقلي، تقويت خردورزي و برهان پذير و برهان خواه شدن متربي است، از جمله اين كه تعبيرات "رَبِّ الْعالَمِينَ"، "الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ" و "مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" دلايل اختصاص حمد و ستايش به خداست. "اَلْحَمْدُ لِلّهِ"، يعني اي انسان! هر چيزي را با دليل‌ بپذير و به دنبال دليل و برهان برو. نيز انسان را در مسير انتخاب يكي از سه راه (نعمت داده شدگان، گمراهان، ‌غضب شدگان) آزاد مي‌گذارد؛ آزادي و انتخابي كه بر اساس عقل است.
روشن است كه دليل خواهي و برهان‌پذيري و انتخاب گري، بعد عقلاني انسان را پرورش مي‌دهد و او را فردي معقول و منطقي بار مي‌آورد.

7. تربيت عاطفي

در سوره حمد مهر الهي (رحمن و رحيم) تكرار شده است، يعني به ياد مهر الهي باشيد. اين تكرار زمينه‌ساز پرورش مهر الهي در دل مردم مي‌شود. چون محبت دو سويه است. در آخر سوره نيز خشم الهي را يادآور مي‌شود، كه هشداري به انسان است تا گرفتار آن نشود.
هر چند خداي متعال انفعالات نفساني (مهر و غضب) ندارد، ولي يادآوري مهر و خشم الهي تأثير عاطفي در انسان دارد و بعد احساسي متربي را رشد و بر اساس آن، به مسير تربيت او جهت‌ مي‌دهد.

8 . تربيت اقتصادي

سوره حمد مالك حقيقي را خدا معرفي مي‌كند؛ در برابر مالكيت‌هاي انسان بر وسايل، زمين و ... كه اعتباري است، يعني به متربي ياد مي‌دهد كه خود را مالك حقيقي چيزها نداند، بلكه همان طور كه در آيات ديگر قرآن آمده، انسان جانشين خداي متعال است. از اين رو بخشش و انفاق براي او آسان است "وَأَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُم مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ" (حديد/7".
سوره حمد خداي متعال را «ربّ» معرفي مي‌كند "رَبِّ الْعالَمِينَ" و ربّ به معناي مالك چيزي است كه در پي اصلاح آن است. پيام اين بخش براي متربّي آن است كه اگر مالك چيزي شديد، ربوبيت كنيد و در پي اصلاح آن برآييد.
سوره حمد ياد مي‌دهد كه انسان فقط از خدا كمك بخواهد "إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ" و اين شامل همه امور معنوي و مادي، از جمله امور اقتصادي مي‌شود؛ يعني ديگران و اشياء را در امور اقتصادي وسائل و ابزار بدانيد و تنها از خدا ياري بجوييد.
شايد بتوان گفت واژه نعمت در سوره حمد "أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ " شامل نعمت‌هاي معنوي و مادي مي‌شود، يعني همه نعمت‌هاي پاك الهي براي امثال پيامبران، صالحان، شهداء و صديقان است، يعني اگر شما هم نعمت‌هاي معنوي و مادي و اقتصادي پاك مي‌خواهيد، راه آنان را برويد.
روشن است كه كثرت سرمايه‌هاي حرام نقمت و مايه فتنه است و آيه شامل آن‌ها نمي‌شود و گاهي ظلم افراد مانع رسيدن نعمت‌هاي مادي پاك و حلال به اولياي الهي مي‌شود.
تذكر: شايد برخي تعبيرها در سوره حمد به ابعاد ديگر تربيتي اشاره دارد، مثلاً لزوم پيروي از نعمت داده شدگان، مثل انبياء و صالحان و پرهيز از راهي كه مشمول خشم الهي مي‌شود، و نيز لزوم پيروي از راه مستقيم كه لازمه آن پرهيز از راه شيطان و راه‌هاي انحرافي ديگر است.
شايد از اين تعبيرها بتوان اشاراتي درباره تربيت جنسي برداشت كرد، چون لازمه پيروي از مفاد تعبيرهاي ياد شده دوري از انحراف‌هاي جنسي است؛ انحراف‌هايي كه موجب خشم الهي مي‌شود. نتيجه اين تربيت كنترل غريزه جنسي است؛ يعني تربيت جنسي متربي در مسير صحيح.

سوم: اهداف تربيتي در سوره حمد

با توجه به مفاد سوره حمد مي‌توان دو هدف تربيتي زير را استفاده كرد:
1. هدايت، به عنوان هدف واسطه‌اي تربيت: "اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ "
2. عبادت، به عنوان هدف مقدماتي تربيت: "إِيِّاكَ نَعْبُدُ "
در مورد هدف نهايي تربيت انسان، كه همخوان با هدف نهايي آفرينش انسان است، اختلاف نظرهايي هست. از آيات مختلف نيز برداشت‌هاي متعدد شده است، از جمله «لقاء الله» "يَاأَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ" (انشقاق/6)؛ رحمت "إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّكَ وَلِذلِكَ خَلَقَهُمْ" (هود/119)؛ معرفت و علم (طلاق/12) و ... (ر.ك. به: تفسير موضوعي قرآن كريم، جمعي از نويسندگان،‌ مبحث اهداف آفرينش).

چهارم: اصول و مباني تربيت

از سوره حمد برخي اصول و مباني تربيت اسلامي به دست مي‌آيد، از جمله:
1. نياز انسان به هدايت و تربيت؛
2. تربيت پذيري بشر؛
3. لزوم هدايت و تربيت انسان؛
4. آزادي انسان در انتخاب راه؛
5. لزوم توجه به ابعاد توحيد در تربيت انسان؛
6. لزوم توجه به معاد در تربيت انسان؛
7. لزوم وجود الگو‌هاي تربيتي (رهبران الهي)؛
8. تربيت صحيح و انحرافات تربيتي انسان مراتب دارد؛ يعني هدايت و عبادت انسان و بهره‌مندي او از نعمت‌ها و نيز مراتب سقوط و انحرافات انسان، مثل گمراهي و مورد خشم الهي واقع شدن، داراي درجات و مراتب است.

پنجم: پيام‌ها و آموزه‌هاي تربيتي آيه‌ها

اگر بر اساس شيوه علامه معرفت در بطن‌گيري از آيات عمل كنيم (به دست آوردن هدف آيه، الغاي خصوصيت از خصوصيات غير مؤثر در هدف، استنباط پيام و آموزه كلي از آيه، تطبيق بر مصاديق جديد) (ر.ك. به: التفسير الاثري الجامع، 1/32)، مي‌توانيم پيام‌ها و آموزه‌هاي ويژه هر آيه را به دست آوريم.
با استفاده از شيوه بالا پيام‌ها و آموزه‌هاي آيات سوره حمد را به ترتيب بيان مي‌كنيم. بديهي است در اين مورد احتياط زيادي لازم است تا مفسر به دامن برداشت‌هاي ذوقي و غير مرتبط با آيه يا تحميل و تفسير به رأي گرفتار نشود. در ضمن ممكن است هر كدام از اين آموزه‌ها و پيام‌ها به يكي از ابعاد تربيتي، روش‌هاي تربيتي يا اهداف و اصول پيش‌گفته اشاره داشته باشد.
1. پيام "بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ" در آغاز هر سوره اين است كه جهت‏گيرى سوره‏هاى قرآن توحيدى و جلوه‏گر رحمت اوست.
2. سخن و كار خويش را با نام خدا شروع كنيد و از او كمك بگيريد.
3. در آغاز هر كار به ياد مهر و لطف حق باشيد.
4. همه جهانيان تحت تربيت الهى قرار دارند.
5. تنها خدا شايسته‏ ستايش است.
6. همه‏ نعمت‏ها و تربيت‏ها را از خدا بدانيد، حمد و شكر او را به‏جا آوريد و هر شبانه روز آن را بارها تكرار كنيد.
7. خدا رحمتى فراگير براى جهانيان و رحمتى ويژه براى دوستانش دارد (از اين رو او را ستايش و سپاس گوييد).
8. خداى شما مهربان است (و دوست دارد او را بدين صفت بشناسيد و بخوانيد).
9. به ياد مهر الهى باشيد و بارها آن را ياد كنيد.
10. جهان بى‏فرجام نيست و روز جزا در پيش است.
11. كسى را ستايش كنيد كه در رستاخيز همه‏كاره است.
12. هيچ كس را غير از خدا نپرستيد و تنها او را عبادت كنيد.
13. از غير خدا به طور مستقل كمك نخواهيد و تنها از او ياري بجوييد.
14. در دعا جمع‏گرا باشيد.
15. همواره از خدا راه‏نمايى و هدايت بخواهيد.
16. به راه مستقيم برويد (و از راه‏هاى انحرافى پرهيز كنيد).
17. راه خدا، مستقيم، ـ كوتاه‏ترين راه ـ است و راه‏هاى انحرافى طولانى است. (با توجه به اين‏كه «صراط مستقيم» كوتاه‏ترين راه بين دو نقطه است. آرى! «ان الراحل اليك قريب المسافة»).
18. پيوسته خط رهروان راه مستقيم و پيروان راه‏هاى انحرافى را مطالعه و خط خود را انتخاب كنيد.
19. از نيكانِ نعمت داده شده الگو بگيريد.
20. از كژ راهه‏ها دورى گزينيد.
21. به راهى نرويد كه گرفتار خشم الهى شويد.

پي‌نوشت‌ها

[1] يعني متعلّق «بسم الله» مي‌تواند «استعين» و نيز «ابتدي» باشد. ريشه‌ اسم را «سمو» يا «وسم» دانسته‌اند. «اسم» در اصل به معناي بلدي يا نشانه است و به «نام» هر چيزي «اسم» مي‌گويند، چون نشانه اوست و پس از نام‌گذاري از مرحلة پنهاني بيرون مي‌آيد و بروز و ارتفاع مي‌يابد.
[2] واژه «اللَّه» در اصل لغت به معناى معبود، پناهگاه، مايه آرامش يا پوشيده مي‌باشد و يا به معناى چيزى است كه انسان در مورد آن متحيّر است و يا واله و شيداى اوست. (ر.ك. به: مجمع البيان، ذيل آيه‏ اول، سوره‏ حمد؛ المفردات فى غريب القرآن، قاموس قرآن، واژه «اللَّه»). برخى ريشه‏ اللَّه را اَلَه (عَبَد)، اَلِهَ (تحيّر)، لاه (اِحتجب) و ولاه (محبوب) معرفي كرده‌اند و برخى آن را غير مشتق دانسته‏اند.
[3] «اله» اسم عام است كه در فارسى به خدا ترجمه و به آلهه (خدايان) جمع بسته مى‏شود، ولى «اللَّه» اسم خاص است كه در فارسى، خدا و گاهى خداوند، يزدان و ايزد ترجمه مى‏شود؛ بنابراين واژه‏ خدا در فارسى به دو صورت عام و خاص كاربرد دارد، مثل «god» (اله) و «God» (اللَّه) در انگليسى (خدا از ديدگاه قرآن، 112-114)؛ البته واژه‏ «خدا» (خودآ) نزديك به معناى «واجب الوجود» است و واژه‏ «god» تحت تأثير فرهنگ مسيحيت است و هيچ كدام معناى دقيقى براى اللَّه نيستند.
[4] واژه‏ «مدح» به معناى هرگونه ستايش است، خواه در برابر امرى اختيارى باشد يا غير اختيارى؛ و «شكر» در برابر نعمت‏هايى است كه با ميل و ارادة دهنده به ما رسيده است، البته حمد و مدح معمولاً با زبان است، اما شكر گاهى با زبان و گاهى با عمل است (تفسير نمونه، 1/28).
[5] ما در اصول فقه با دلايلى پذيرفته‏ايم كه كاربرد لفظ در بيش‏تر از يك معنا اشكال ندارد.
[6] توحيد را به دو قسم نظرى (توحيد ذاتي) و عملى (توحيد صفاتي) تقسيم مى‏كنند. توحيد عملى شامل توحيد عبادى و افعالى مى‏شود، البته توحيد تقسيم بندى‏هاى ديگرى نيز دارد كه به آنها اشاره خواهيم كرد.
[7] «صراط» به معناى راه آسان است (شبيه بزرگ‏راه) و «مستقيم» از ريشه «قام» است، يعنى راه صاف كه بدون انحراف است؛ و به كوتاه‏ترين راه بين دو نقطه صراط مستقيم مي‌گويند (المفردات فى غريب القرآن، ماده سراط و قام). در قرآن واژه «سبيل» نيز به معناى راه به كار رفته است، ولى معناى آن با صراط تفاوت دارد. ... سبيل راه‏هاى فرعى است كه به راه اصلى مي‌رسد و معناى صراط، همان راه اصلى است (آشنايى با قرآن، 2/50). به نظر برخى مفسران «صراط» به معناى راه روشن و گسترده است (تفسير القرآن الكريم، صدر المتألهين، 1/98) و به نظر برخى ديگر در اصل به معناى بلعيدن است و به جاده‏ عمومى گفته مى‏شود؛ چون گويا رهروان را به جلو مى‏برد و مانند دستگاه هاضمه در خود مى‏كشد (پرتوى از قرآن، 1/32).
منابع

1. ابن ابراهیم، فرات، تفسیر فرات الکوفی، کوفی، موسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت ارشاد اسلامی، 1410 قمری، اول.
2. ابن عياش السلمى قندى، محمد بن مسعود (المعروف بالعياشى)، تفسير العياشى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1411 ق.
3. انوار الباز، التفسير التربوي القرآن الكريم، 1428 ق.
4. البحرانى، سيد هاشم الحسينى، البرهان فى تفسير القرآن، دار الكتب العلمية، قم، 1334 ش.
5. بصائر الدرجات الکبری فی فضائل آل محمد، صفار، محمد بن حسن بن فروخ، انتشارات کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، دوم، 1404 قمری.
6. بهشتي، محمد، خدا از ديدگاه قرآن، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1374، چ هفتم.
7. البيان فى تفسير القرآن، سيدابوالقاسم خويى، قم، المطبعة 1394 ق.
8. جمعي از نويسندگان، تفسير موضوعي قرآن كريم.
9. حويزى عروسى، عبدعلى بن جمعه نورالثقلين، المطبعة العلميه، قم، 1383 ق، الطبعة الثانية.
10. خميني، سيد مصطفي، تفسير القرآن الكريم، انتشارات مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1418 ق، چ اول.
11. الراغب الاصفهانى، ابوالقاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن، المكتبة الرضوية، تهران، 1332 ش.
12. رجب، مصطفي، الاعجاز التربوي في القرآن الكريم، 2006 م.
13. رشيد رضا، محمد، تفسير المنار تفسير القرآن الكريم، دارالمعرفة، بيروت، الطبعة الثالثة، بى تا.
14. رضایی اصفهانی، محمد علی، منطق تفسیر قرآن (1) روش‌ها و گرایش‌های تفسیر قرآن، نشر جامعة المصطفي العالمية، قم، 1385 ش.
15. رضایی اصفهانی، محمد علی، منطق تفسیر قرآن (2) روش‌ها و گرایش‌های تفسیر قرآن، نشر جامعة المصطفي العالمية ، قم، 1385 ش.
16. رضایی اصفهانی، محمد علی، منطق تفسیر قرآن (3) روش‌ها و گرایش‌های تفسیر قرآن، نشر جامعة المصطفي العالمية ، قم، 1385 ش.
17. روش‏شناسى تفسير قرآن؛ بابائى و ديگران، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، قم، 1379.
18. الزركشى، بدر الدين محمد بن عبدالله، 1410 ق، البرهان فى علوم القرآن، دار المعرفة، بيروت.
19. الزركشى، بدر الدين محمد بن عبدالله، 1410 ق، البرهان فى علوم القرآن، دار المعرفة، بيروت.
20. سيوطى، جلال الدين عبد الرحمن ابى بكر، 1407 ق، الاتقان فى علوم القرآن، دار الكتب العلمية، بيروت.
21. صحيح بخارى، ابوعبداللّه‏ محمدبن اسماعيل الخارى، بيروت، داراحياء الثراث العربى، 1400 هـ .ق.
22. صدر المتألهين، تفسير القرآن الكريم، انتشارات بيدار، قم، 1366، چ دوم.
23. طالقانى، آيةالله سيد محمود، پرتوى از قرآن، شركت سهامى انتشار، تهران، 1348 ش.
24. الطبرسى، ابوعلى الفضل بن الحسن (امين الاسلام)، مجمع البيان فى تفسير القرآن، المكتبة الاسلاميه، 1395 ق، چ پنجم.
25. قريشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1361 ش، چ سوم.
26. كاشانى، محمد محسن فيض، تفسير صافى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1402 ق، الطبعة الثانية.
27. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ابوعلى الفضل بن الحسن الطبرسى (امين الاسلام)، تهران، المكتبة الاسلاميه، چاپ پنجم، 1395 ق.
28. مطهري، مرتضي، آشنايي با قرآن 2، انتشارات صدرا، قم، چاپ هفدهم، 1382 ش.
29. معرفت، محمدهادى، التفسير الاثرى الجامع، موسسة التمهيد، قم، 1383 ش، الطبعة الاولى.
30. مكارم شيرازى، ناصر و جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1364 ش.

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:38 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها