0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اقامه قسط؛ آرمان انبیاء

دریافت فایل pdf

 

 

سيره نبوى در مقابله با جرايم و مفاسد اجتماعى

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  4:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و گفت و گوی میان ادیان

قرآن و گفت و گوی میان ادیان

علی فصیحی

چکیده: نویسنده در این مقاله به بررسی دیدگاه قرآن در ارتباط با گفت و گوی پیروان ادیان یاد شده در قرآن با یکدیگر پرداخته است. نخست، استناد به علم، تلاش برای درک نقطه های اشتراک، حق گرایی، خشونت گریزی و آزاد اندیشی به عنوان پیش شرط های گفت و گو مطرح شده، و در این راستا چهار آیین یهود، مسیحیت، مجوس، صابئین به عنوان ادیان یاد شده در قرآن مطرح شده اند و فهرستی از مشترکات آنها ذکر شده است.
در ادامه سه نوع رابطه میان اهل اسلام با ادیان دیگر بر شمرده شده است که از قرار زیرند:
1- رابطه همزیستی مسالمت آمیز
2- رابطه سرد با بداندیشان
3- رویارویی قهرآمیز با توطئه گران و مبارزه جویان.
این در حالی است که اهل دیگر ادیان، براساس توصیف قرآن، همواره با یکدیگر درگیری داشته اند.

پیشرفت دانش، سرعت و شتاب را برای بشر به ارمغان آورده است به طوری كه در نتیجه ارتباطات سریع، مردم به سان ابزاری در دستان صاحبان قدرت و ثروت، آهنگ جنگ تمدن ها و ناهمسازی ادیان و ملتها را سر داده اند و البته این كاركرد برخاسته از ذات دانش و فن آوری نیست، بلكه نتیجه سوء استفاده سرمایه داران و سیاست پیشگان و غفلت مصلحان و انسانهای فرهیخته می باشد.
در این مقاله، سعی بر این است كه نحوه روابط میان ادیان و چگونگی و محورهای عمده گفت وگو میان آنها مورد بحث و بررسی قرار گیرد. پیش از وارد شدن به اصل موضوع، یادآوری چند نكته بایسته می نماید:
1. ادیان به عنوان مجموعه ای از اصول و قوانین تدوین یافته، گفت وگو میان آنها امكان پذیر نیست، این پیروان ادیانند كه می توانند با یكدیگر به گفت وشنود بپردازند.
عملی شدن گفت وگو میان ادیان به دو صورت امكان پذیر است:
الف. گفت وگوی مردم عادی
ممكن است این گفت وگوها میان مردم عادی و عامی كه از اصول و مبانی ادیان دیگر و حتی از اصول و مبانی دین خودشان شناخت و آگاهی چندانی ندارند صورت پذیرد. در این صورت طبیعی است كه چنین گفت وگو هایی بیشتر همراه با تعصب و لجاجت باشد و نتایج مطلوبی به همراه نداشته باشد.
ب. گفت وگوی متخصصان و دین شناسان.
نوع دیگر، گفت وگوی متخصصان و دین شناسان است، كه بدون تردید، در صورتی كه بر مبنای صداقت و به منظور رسیدن به تفاهم انجام گیرد، ثمر بخش و دارای آثار مثبت و نتایج مورد قبول بوده و زمینه های تفاهم و همگرایی پیروان ادیان را در برخواهد داشت.
2. چنان كه در عنوان مقاله «قرآن و گفت وگوی میان ادیان» آمده، سخن از ادیانی است كه قرآن كریم درباره آنها بیانی دارد؛ همانند مسیحیت، یهودیت، مجوس و صابئین.
3. با تأمّل و تدبّر در قرآن كریم، روشن خواهد شد كه این كتاب جامع و آسمانی، چگونه گفت وگوی میان ادیان را پی گرفته، دیدگاه و نگرش اسلام در قبال ادیان دیگر چگونه بوده است.
پیش شرط های گفت وگو

انسانها، ملتها، ادیان و فرهنگ ها برای فهم یكدیگر و رسیدن به تعامل مثبت و هم اندیشی نیازمند گفت وگو هستند، اما گفت وگو پیش شرط هایی دارد كه بی آن به نتیجه مطلوب نمی انجامد. مهم ترین پیش شرط هایی كه قرآن برای گفت وگوی سازنده و ثمربخش لازم دانسته عبارت است از:

1. استناد به علم و نه پندار

قرآن كریم در نكوهش از افراد ناآگاه كه بدون علم و دانش درباره مسائل فكری و اعتقادی گفت وگو می كنند چنین بیان می دارد:
«و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و یتّبع كلّ شیطان مرید» حج/3
بعضی از مردم، بی هیچ دانشی درباره خدا گفت وگو می كنند و از هر شیطان سركشی پیروی می كنند.
«و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا كتاب منیر» حج/8
و گروهی از مردم، بدون هیچ دانش و هیچ هدایت و كتاب روشنی بخش، درباره خدا گفت وگو می كنند.
علامه طباطبایی ذیل این دو آیه می فرماید: آیه نخست، درباره پیروان جاهل است و منظور از آیه دوم، پیشوایان و سردمداران ناآگاه اند كه بدون دلیل و برهان و بر اساس تعصّب، در این موارد به بحث و گفت وگو می پردازند.

2. تلاش برای درك نقطه های اشتراك

گفت وگو اگر بر محور تفاوتها و مخالفتها بنا شود، نتیجه ای جز خصومت و لجاج ندارد، بنابراین هرگاه گفت وگو در جهت یافتن نقطه های مشترك باشد به تعامل می انجامد.
«قل یا أهل الكتاب تعالوا الی كلمة سواء بیننا و بینكم ألاّ نعبد الاّ الله و لانشرك به شیئاً و لا یتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون» آل عمران/64
بگو: ای اهل كتاب! بیایید به سخنی كه میان ما و شما یكسان است تكیه كنیم كه: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریك او نگردانیم و برخی از ما بعض دیگر را به خدایی نگیرد؛ پس اگر از این پیشنهاد سرباز زدند و اعراض كردند، بگویید: شاهد باشید كه ما مسلمانیم [نه شما].

3. حق گرایی

حقیقت گریزی و لجاجت در برابر حق، مایه انحراف است، تا جایی كه در صورت ناتوانی و شكست در گفت وگوها از حربه هیاهو و جار و جنجال بهره جسته بدین سان سعی می كنند تا منطق و استدلال را نشنوند.
«و قال الذین كفروا لاتسمعوا لهذا القرآن و الغوا فیه لعلّكم تغلبون» فصلت/26
كافران گفتند: به این قرآن گوش فرا ندهید و به هنگام تلاوت آن جنجال كنید تا پیروز شوید.

4. پرهیز از خشونت

پیش شرط اساسی دیگری كه در گفت وگو می توان از آن یاد كرد، احترام گذاشتن به دیدگاه ها و نقطه نظرات دیگران است. خالی ساختن ذهنیت پیش ساخته خود و احترام به دیدگاه دیگران به گفت وگو جان بخشیده و آن را بارور می سازد. قرآن كریم دراین باره می فرماید:
«ولا تسبّوا الذین یدعون من دون الله فیسبّوا الله عدواً بغیر علم كذلك زینّا لكلّ أمّة عملهم ثمّ إلی ربّهم مرجعهم فینبّئهم بما كانوا یعملون» انعام/108
چیزهایی را كه آنان به جای خدا می خوانند دشنام ندهید، كه آنان نیز بی هیچ دانشی از روی كینه توزی به خداوند دشنام دهند. این چنین عمل هر قومی را در چشمانشان آراسته ایم. پس بازگشت همگان به سوی پروردگارشان است و او همه را از كارهایی كه كرده اند آگاه می سازد.

5. آزاد اندیشی

یكی دیگر از پیش شرط ها آزاد اندیشی است؛ قرآن كریم در این زمینه می فرماید:
«فبشّر عباد. الذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه أولئك الّذین هداهم الله و أولئك هم أولوا الألباب» زمر/17
خطاب به پیامبر[ص]؛ پس بندگان مرا بشارت ده، همان كسانی كه سخنان را می شنوند و از نیكوترین آنها پیروی می كنند. آنان، كسانی هستند كه خدا هدایتشان كرده و آنها خردمندانند.
قرآن كریم نه تنها انسانها را تشویق و ترغیب به گفت وگو می كند كه گوش دادن به سخنان دیگران و انتخاب و پیروی نمودن از بهترین آنها را از ویژگیهای انسانهای هدایت شده از سوی خداوند و خردمندان معرفی می كند.

جایگاه گفت وگو در قرآن

در قرآن كریم گفت وگو و مذاكره برای رسیدن به تفاهم، جایگاه خاص و ویژه ای دارد. بیشترین سوره ها و آیات قرآن كریم درباره نحوه مجادله و گفت وگوهای پیامبران الهی با مخالفان، گفت وگوهای پیروان ادیان با یكدیگر و پیامبر اكرم [ص] با پیروان سایر ادیان می باشد.
از میان آیات قرآنی چندین آیه در این زمینه صراحت بیشتری دارند كه پیامبر اسلام[ص] و مؤمنان به آن حضرت، مأمور گفت وگوی بایسته با اهل كتاب و پیروان سایر ادیان می شوند.
«ادع الی سبیل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن إنّ ربّك هو أعلم بمن ضلّ عن سبیله و هو أعلم بالمهتدین» نحل/125
مردم را با حكمت و اندرز نیكو به راه پروردگارت فراخوان و با بهترین شیوه با آنان گفت وگو نما، زیرا پرودگارت به كسانی كه از راه او منحرف شده اند آگاه تر است و هدایت یافتگان را بهتر می شناسد.
علامه طباطبایی ذیل آیه مورد بحث چنین بیان می دارد:
«شكی نیست در اینكه از آیه استفاده می شود كه این سه قید، یعنی «حكمت» و «موعظه» و «مجادله» همه مربوط به طرز سخن گفتن است».1
در آیه دیگر، خداوند مؤمنان را از گفت وگوی همراه با خشونت بازداشته چنین بیان می دارد:
«و لاتجادلوا أهل الكتاب إلاّ بالتی هی أحسن إلاّ الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذی أنزل الینا و أنزل إلیكم و إلهنا و إلهكم واحد و نحن له مسلمون» عنكبوت/46
با اهل كتاب، جز به روشی كه از همه نیكوتر است گفت وگو نكنید؛ مگر كسانی از آنان كه ستم كردند، و [به آنها] بگویید: ما به تمام آنچه از سوی خدا بر ما و شما نازل شده ایمان آورده ایم و خدای ما و شما یكی است و ما در برابر او تسلیم هستیم.
خداوند پس از دستور مؤمنان به گفت وگوی نیكو، آنان را مكلّف می كند تا در گفت وگو در جست وجوی نقاط مشترك باشند:
«و قولوا آمنّا بالذی أنزل إلینا و أنزل إلیكم و إلهنا و إلهكم واحد».
طبیعی است كه در گفت وگوها، هر چه نقاط مشترك مورد بحث قرار گیرد، به همان میزان دیدگاه ها به هم نزدیك تر شده، زبان هم را بهتر فهمیده و به حقیقت زودتر می رسند.

پیشینه تفاهم و گفت وگوی ادیان

در قرآن كریم، سوره ها و آیات فراوانی به چشم می خورد كه اختصاص به ادیان گذشته دارد؛ همانند سوره های ابرهیم، یونس، نوح، مریم، بنی اسرائیل و….
خصومت و كشمكش های به وجود آمده در طول تاریخ، بین طرفداران ادیان بدین جهت صورت گرفته است كه پیروان ادیان از مبانی اولیه خود دور گشته و مبلغان و پیشوایان ادیان به خاطر منافع شخصی شان به این خصومتها دامن زده و از این راه به اهداف مادی شان رسیده اند.
قرآن كریم، رابطه ادیان با یكدیگر و رابطه اسلام با ادیان را در بسیاری از آیات، مورد بحث قرار داده است، از این نگاه می توان قرآن مجید را به عنوان بهترین كتاب برای تفاهم ادیان معرفی نمود.

ادیان مطرح شده در قرآن

قرآن كریم از پیامبران و امتهای زیادی یادكرده، اما ادیانی كه بیش از همه به آنها توجه كرده ادیان یهودیت، مسیحیت، مجوس و صابئین است. قرآن كریم از این ادیان به عنوان ادیان الهی نام برده است.
از میان ادیان آسمانی كه در قرآن مطرح شده اند، تنها درباره دین اسلام صراحت دارد كه این دین برای زمان و مكان خاصی فرستاده نشده، بلكه شامل همه ملتها و جاری در همه زمانهای آینده خواهد بود:
«و ما أرسلناك إلاّ كافّة للناس بشیراً و نذیراً و لكن أكثر الناس لایعلمون» سبأ/28
و ما تو را جز به سمت بشارتگر و هشدار دهنده برای تمام مردم نفرستادیم، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
«و ما أرسلناك إلاّ رحمة للعالمین» انبیاء/107
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
«قل یا أیها النّاس إنّی رسول الله الیكم جمیعاً الذی له ملك السّموات و الارض لا إله إلاّ هو یحیی و یمیت فآمنوا بالله و رسوله النبی الامّی الّذی یؤمن بالله و كلماته واتّبعوه لعلّكم تهتدون» اعراف/158
بگو: ای مردم! من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم، همان خدایی كه حكومت آسمانها و زمین از آن اوست، معبودی جز او نیست، زنده می كند و می میراند. پس ایمان بیاورید به خدا و فرستاده اش، آن پیامبر درس نخوانده ای كه به خدا و كلماتش ایمان دارد، و از او پیروی كنید تا هدایت یابید.
برخی معتقدند كه دین پیامبران اولوا العزم همانند حضرت موسی[ع] و حضرت عیسی[ع] عمومیت داشته و محدود به یك منطقه و قوم خاص نبوده است. هر چند آیات زیادی در قرآن است كه دین حضرت موسی[ع] و حضرت عیسی [ع] را به قوم بنی اسرائیل منحصر دانسته است.
«و لقد أرسلنا موسی بآیاتنا أن أخرج قومك من الظلمات إلی النور» ابراهیم/5
همانا موسی را با آیات خود فرستادیم تا قوم خود [بنی اسرائیل] را از تاریكی به سوی روشنایی بیرون كشد.
«و إذ قال عیسی ابن مریم یا بنی إسرائیل إنّی رسول الله إلیكم» صف/6
هنگامی كه عیسی بن مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم.
در مقابل این دیدگاه، مرحوم علامه طباطبایی دیدگاه دیگری دارد؛ ایشان در این باره می فرماید:
«آیات و روایات و نیز سیره و روش رسول اكرم[ص] بیانگر این است كه شریعت حضرت موسی و عیسی[ع] عمومی بوده است. از جمله در قرآن كریم آمده است: «اذهبا إلی فرعون إنّه طغی» طه/43
حضرت موسی[ع] فرعون و قبطیان را كه ساكن مصر بودند، دعوت به پیروی از شریعت خود نمود و حال آن كه مسلماً آنها از بنی اسرائیل و قبطیان نبودند، بلكه درست در مقابل قبطیان و بنی اسرائیل هستند. و ازجمله آن كه رسول اكرم[ص] آیین یهود و مسیحیت را كه در بلاد عرب بود و اعراب در مكه و مدینه و حبشه و سایر نقاط بر این دو دین مسلماً از بنی اسرائیل نبودند آیین رسمی می شناخت و با آنها معامله اهل كتاب می نمود، در صورتی كه اگر شریعت حضرت موسی و عیسی[ع] اختصاص به بنی اسرائیل داشت، باید تدین اعراب قبل از اسلام به دین یهود و نصارا غلط باشد و مورد امضای رسول الله[ص] قرار نگیرد. و دیگر آن كه رسول اكرم[ص] با مسیحیان نجران آماده مباهله شد و اعلام مبارزه عرفانی نمود؛ حال آن كه نصارای نجران همگی عرب بودند. در پاسخ آیاتی كه به آنها استدلال شده است، می توان گفت كه فرستاده شدن به سوی بنی اسرائیل غیر از اختصاص داشتن به آنان است…»2
علامه طباطبایی حدیثی را كه صاحب روض الجنان و بیشتر مفسران ذكر نموده اند مورد نقد قرار داده چنین می نویسد:
«روایت مزبور معارض است با روایات بسیاری كه می گویند: نوح[ع] نیز مبعوث بود برای رسالت به سوی تمام بشر؛ كه در بعضی از آن روایات از ابراهیم[ع] و در بعض دیگر از پیامبران اولوا العزم نام برده شده. از سوی دیگر اینكه شفاعت را یكی از خصایص رسول[ص] دانست، با روایات زیادی كه برای دیگر پیامبران نیز شفاعت را اثبات می كند ناسازگار است ».3
علامه فضل الله در تفسیر آیه سوره ابراهیم می نویسد:
«رها ساختن مردم از تاریكی ها اختصاص به قرآن و پیامبر اسلام[ص] ندارد… بلكه این مهم هدف همه رسالت ها و همه رسولان است… بنابراین، حضرت موسی به سوی قومش آمده است تا آنان را از تاریكی ها به سوی روشنایی بكشاند، به خاطر پاسخ گفتن به فرمان الهی كه وی را مكلّف به حمل این رسالت نموده است، از قومش آغاز می نماید و به تمامی مردم جهان می رسد.»4.
اما صاحب نظران مسلمان و غیرمسلمان بسیاری بر این باورند كه بجز دین مقدس اسلام، همه ادیان گذشته محدود به زمان و مكان خاص بوده اند.5
«رابرت ا. هیوم» كه خود یك مسیحی متعصّب است، اسلام و مسیحیت را ادیان جهانی می داند:
«مسیحیت، تنها دین عالم است كه هر یك از افراد بشر را به صورت فرزند یك «خدای پدر» به حساب می آورد، و مسیحیت تنها دینی است كه به دنبال رستگاری فردی و اجتماعی از طریق خدمت اشتراكی است… از لحاظ جهانی بودن نیز، اسلام یكی از سه دین جهانی عالم است، كه دو دین دیگر، بودایی و مسیحیت می باشند… در میان یازده دین زنده جهان، اسلام نیز مانند مسیحیت، تنها ادیانی هستند كه هر سه خصوصیت جهانی بودن، توحیدی بودن و بنیانگذاری خاص را دارا می باشند».6
«برنارد لوئیس» نویسنده كتاب «برخورد تمدنها» اسلام را از لحاظ تمدنی مورد بحث قرار داده و آن را اولین دین و تمدنی به حساب می آورد كه جهانی می باشد.
«بر خلاف تمدن هایی كه از نظر قومی به حوزه خاص منحصر بودند، اسلام، چه از نظر معتقدات و چه ازنظر بینش و جاه طلبی، دین جهانی محسوب می شد… تمدن اسلامی بر خلاف تمدن های مشابه دیگر اولین تمدنی است كه می توان نام جهانی روی آن گذاشت؛ زیرا در سه قاره دنیا مردم مختلف و فرهنگها و نژادهای مختلف را دربرمی گرفت… تمدن اسلامی نژادهای مختلف را از سیاه و سفید، سرخ پوست و زردپوست را یكجا در بر می گرفت و از نظر جغرافیایی مرزهای آن از جنوب اروپا تا قلب آفریقا و در آسیا تا ماورای سرحدات هند و چین توسعه یافته بود.»7
وی درباره محدودیت دین مسیحیت با صراحت می نویسد:
«با اینكه اهداف و ادعاهای مسیحیت جهانی بود، اما اساساً یك دین اروپایی باقی مانده بود، و حتی جنگهای صلیبی نیز برای بازستاندن و دفاع از قلمرو مسیحیان درگرفت… مسیحیت خلاصه می شد به دینی متعلق به یك نقطه نسبتاً كوچك دنیا كه ساكنان آن از یك نژاد و یك فرهنگ بودند و به یك قوم به هم پیوسته تعلق داشتند».8

مشتركات ادیان الهی

ادیان الهی مطرح در قرآن كریم، اشتراكات فراوانی دارند كه عمده ترین آنها عبارتند از:
1. اعتقاد به مبدأ واحد كه آفریننده همه آفرینش و حاكم بر زمین و زمان است.
2. اعتقاد به اصالت وحی الهی و پیامبرانی كه ازسوی خداوند برای هدایت بشر آمده اند.
3. اعتقاد به روز واپسین و وجود بهشت و جهنم.
4. اعتقاد به بازخواست از انسان در روز رستاخیز.
علاوه بر آنچه ذكر شد، اسلام، یهود و مسیحیت، درباره حضرت ابراهیم[ع] نظر مشترك دارند و وی را «پدر مؤمنان» می شناسند. متون مقدس دین یهود و مسیحیت، حضرت ابراهیم را به عنوان «دوست خدا» معرفی می كنند».9
در قرآن كریم نیز این عناوین به حضرت ابراهیم[ع] اختصاص یافته است:
«و جاهدوا فی الله حقّ جهاده هو اجتبیكم و ما جعل علیكم فی الدین من حرج ملّة أبیكم ابراهیم هو سمّیكم المسلمین من قبل و فی هذا…» حج/78
و در راه خدا چنان كه باید جهاد كنید. او شما را برگزید و برایتان در دین هیچ تنگنایی پدید نیاورد. كیش پدرتان ابراهیم است. خداوند شما را در كتابهای پیشین و در این كتاب آسمانی مسلمان نامید.
مرحوم طبرسی و علامه طباطبایی، ذیل این آیه دلیل اختصاص عنوان «پدر» به حضرت ابراهیم[ع] را چنین بیان داشته اند:
«علت اینكه ابراهیم[ع] را پدر همه نامیده است این است كه احترامش بر همه مسلمانان واجب است… برخی گویند: عرب، فرزند اسماعیل، و بیشتر عجم، فرزند اسحاق و این دو فرزندان ابراهیم اند».
و اگر ابراهیم[ع] را پدرمسلمین خوانده بدین جهت است كه او نخستین كسی است كه به خدا اسلام آورد؛ همچنان كه فرموده:
«إذ قال له ربّه أسلم قال أسلمت لربّ العالمین»
«و اتخذ الله ابراهیم خلیلاً» نساء/125
و خداوند ابراهیم را به دوستی خود برگزید.

رابطه اسلام با پیروان ادیان

رابطه اسلام با ادیان دیگر را، با توجه به آیات قرآن كریم، می توان به صورت سه مرحله ای در نظر گرفت:

1. رابطه مسالمت آمیز و هم زیستی

اسلام تمامی پیروان ادیان گذشته را به مسالمت و پیروی از مبانی مشترك فراخوانده است و پیامبر اسلام[ص] به عنوان پیامبر رحمت برای جهانیان، مأموریت پیدا می كند تا با بهترین شیوه با پیروان ادیان دیگر به گفت وگو بپردازد.
قرآن رابطه صلح آمیز و آشتی جویانه اسلام با پیروان سایر ادیان را این گونه بیان می دارد.
«قل یا أهل الكتاب تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم ألاّ نعبد إلاّ الله و لانشرك به شیئاً و لایتخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإنّ تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون» آل عمران/64
بگو: ای اهل كتاب! بیایید به سخنی كه میان ما و شما یكسان است تكیه كنیم كه: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریك او نگردانیم و برخی از ما بعضی دیگر را به خدایی نگیرد؛ پس اگر از این پیشنهاد سر باز زدند و اعراض كردند، بگویید: شاهد باشید كه ما مسلمانیم، نه شما.
این آیه شریفه، علاوه بر دعوت صریح به تفاهم و مسالمت ادیان به این نكات توجه جدی دارد:
1. به دنبال نقاط مشترك رفتن و سعی و تلاش جهت رسیدن به تفاهم با پیروان ادیان.
2. پیشگامی اسلام در ایجاد وحدت و تفاهم با سایر ادیان.
3. بیان شفاف مواضع در گفت وگوها.
4. كوتاه نیامدن از مواضع اصولی و ارزشی خود، در عین تلاش برای یافتن نقاط مشترك.
5. تلاش برای دستیابی به بعضی از نقاط مشترك؛ در صورت دست نیافتن به همه اهداف.
6. ترك مجادله؛ در صورت اقامه برهان و دلیل و عدم دستیابی به كمترین هدف.
در این مرحله، یعنی مرحله تلاش برای رسیدن به نقاط مشترك، روی سخن با تمامی پیروان ادیان است. اسلام نه تنها با اهل كتاب این گونه برخورد دارد، كه حتی مشركان را نیز زیر پوششی از رحمت و عطوفت قرار داده به مسلمانان چنین سفارش می كند: اگر آنان تمایل به همسایگی شما پیدا كردند، شما نیز به این كار رضایت دهید؛ زیرا كه چه بسا در اثر روابط دوستانه، آنان به راه حق رهنمون شوند.
«و ان أحد من المشركین استجارك فأجره حتّی یسمع كلام الله» توبه/6
و اگر یكی از مشركان از تو پناهندگی بخواهد، به او پناه بده تا سخن خدا را بشنود.
در مرحله صلح جویی و رابطه مسالمت آمیز، اسلام پیروان دیگر ادیان را به توحید و تقواپیشگی دعوت نموده و آنان را در این راه تشویق و ترغیب می نماید.
«و لو أن أهل الكتاب آمنوا و اتّقوا لكفّرنا عنهم سیئاتهم» مائده/65
اگر اهل كتاب ایمان آورده پرهیزكاری پیشه سازند، حتماً گناهانشان را می بخشیم.
«و لو آمن أهل الكتاب لكان خیراً لهم» آل عمران/110
و اگر اهل كتاب ایمان آورند قطعاً برای آنان بهتر است.
روش پیامبراكرم[ص] در برخورد با مردم به این صورت بوده است كه به سخنان تمامی افراد با دقت گوش داده، اما درباره بی صداقتی آنان كه صادقانه سخن نمی گفتند، تنها سكوت می نموده و با اتخاذ چنین روشی، احترام افراد و اشخاص را حفظ می كرد و در عین حال، تنها به مؤمنان اعتماد داشته و سخنان آنان را مورد تصدیق قرار می داد[توبه/61].
در سیره ابن هشام، درباره رابطه صلح جویانه و مسالمت آمیز پیامبر[ص] با پیروان سایر ادیان، چنین می نویسد:
«حدود هشت سال پس از هجرت، رسول خدا[ص] عهد نامه ای بین مسلمانان و یهودیان نوشت و یهودیان را در دین و دارایی خویش آزاد گذاشت و شرایطی را برای ایشان قرار داد؛ این پیمان بر اساس نقل ابن اسحاق بدین قرار است:
1. مسلمانان و یهودیان، مانند یك ملت در مدینه زندگی خواهند كرد.
2. مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دینی خود آزاد خواهند بود.
3. در زمان جنگ، هر كدام ازاین دو، دیگری را در صورتی كه متجاوز نباشد علیه دشمن كمك خواهد كرد.
4. هرگاه مدینه مورد حمله و تاخت و تاز دشمن قرار گیرد، هر دو با هم در دفاع از آن تشریك مساعی خواهند كرد.
5. قرارداد صلح با دشمن، با مشورت هر دو انجام خواهد شد.
6. چون مدینه شهر مقدس است، از هر ناحیه مورد احترام است و هر نوع خونریزی در آن حرام خواهد بود.
7. در موقع بروز اختلاف و نزاع، آخرین داور برای رفع اختلاف، شخص رسول خدا[ص] خواهد بود.
8. امضا كنندگان پیمان فوق با یكدیگر به خیرخواهی و نیكوكاری رفتار خواهند كرد.»10
«ویل دورانت» مورخ و نویسنده كتاب «تاریخ تمدن» در باره چگونگی برخورد پیامبر اسلام با پیروان سایر ادیان چنین می نویسد:
«…در راه دعوت خود با مشكلات فراوان روبه رو شد؛ زیرا مردم اندیشه های تازه را اگر فایده مادی سریع الحصول از آن امید نداشته باشند، آسان نمی پذیرند. محمد[ص] با یك جامعه بازرگانی شكاك سر وكار داشت كه قسمتی از درآمد آن از زائرانی بود كه برای پرستش خدایان متعدد به سوی كعبه می آمدند، در مورد وعده نجات از آتش جهنم و بهره مندی از نعم بهشت، آنان را كه به استماع سخنانش رغبتی داشتند، اعم از ثروتمند، فقیر، برده، عرب، مسیحی و یهودی در خانه خود می پذیرفت».11
«استیون رانسیمان» یكی دیگر از نویسندگان غیرمسلمان در كتاب خود چنین نوشته است:
«هر آیینی كه بر اساس وحی صرف استوار باشد خواه ناخواه به ایمان نیاوردگان كم وبیش به دیده تحقیر می نگرد، لیكن در صدر اسلام با كفّار مدارا می شد و حضرت محمد[ص] خود، عیسی و موسی را بهره مند از وحی الهی می شمرد و آزار امت ایشان را روا نمی داشت. در عهد نخستین خلفا مسیحیان درجامعه مسلمانان در خور احترام بودند».12
«برنارد لوئیس» دركتاب «برخورد تمدنها» چنین می نویسد:
«اسلام و مسیحیت، گذشته از اینكه در مورد رسالت دینی و قلمرو حكومتی، خود را شریك می دانستند، یا بهتر بگویم بر سر آن اختلاف نظر داشتند، میراث فرهنگ مشتركی نیز داشتند كه از منابع علمی مشترك سرچشمه می گرفت، همچون: علم و فلسفه یونان، قانون وحكومت رم، یكتاپرستی دین یهود و فراتر از هر چیز، فرهنگهای ریشه دار كهن خاورمیانه مسیحیان و مسلمانان اطراف مدیترانه به مفهوم مجازی و حقیقی كلمه می توانستند به زبان مشتركی برای گفت وگو دست یابند، آنها قادر بودند با هم ارتباط برقرار كنند، با هم بحث كنند، حتی اگر قصد آنها مخالفت با یكدیگر بود. از این گذشته آنها قادر بودند متون یكدیگر را ترجمه كنند و این كار را هم كردند».13

2. رابطه سرد با بداندیشان

در این مرحله، اسلام با آن عده از پیروان ادیان كه حاضر به گفت وگو نشده و مشغول فتنه اندازی می شوند رابطه سرد و تهدیدآمیز اتخاذ می كند، كه در این باره آیات زیادی وجود دارد.
رابطه سرد همراه با تهدید، زمانی به وجود می آید كه برخی از پیروان ادیان به توطئه علیه اسلام و مسلمانان می پردازند. پیامبر اسلام[ص] برای جلوگیری از توطئه آنان، لحن تهدیدآمیز گرفته و آنان را با بیانهای مختلف و با خطاب مستقیم و غیرمستقیم، از این كار بازمی دارد:
«قل یا أهل الكتاب لم تصدّون عن سبیل الله» آل عمران/99
بگو: ای اهل كتاب! چرا كسی را كه ایمان آورده است، از راه خدا باز می دارید.
«إنّ الّذین كفروا و صدّوا عن سبیل الله قد ضلّوا ضلالاً بعیداً» نساء/167
بی تردید، كسانی كه كفر ورزیدند و [مردم را] از راه خدا باز داشتند، به گمراهی دور و درازی افتاده اند.
«إنّ الّذین كفروا و ظلموا لم یكن الله لیغفر لهم و لا لیهدیهم طریقاً» نساء/168
كسانی كه كفر ورزیدند و ستم كردند هرگز خدا آنها را نخواهد بخشید و آنان را به هیچ راهی هدایت نخواهد كرد.

3. مواجهه قهرآمیز

زمانی كه پیروان ادیان، راه گفت وگو و هم زیستی را كنار گذاشته و عملاً وارد توطئه و مبارزه می شوند، پیامبر اكرم[ص] مأموریت پیدا می كند تا با برخورد قهرآمیز ریشه های فتنه را خشكانده و از اصول و ارزشهای اسلامی به شدت دفاع نماید.

رابطه یهودیان و مسیحیان با یكدیگر

آن گونه كه از آیات قرآن كریم بر می آید، پیروان ادیان یهود و مسیحیت، همواره با هم اختلاف نظر داشته و در گفت وگوهای خود، یكدیگر را نفی كرده و مورد نكوهش قرار می داده اند. گفت وگوهای یهود و مسیحیت، بیشتر بر اساس برتری جویی و طرد و نفی طرف مقابل صورت می گرفته است.
«و قالت الیهود لیست النصاری علی شیء و قالت النصاری لیست الیهود علی شیء» بقره/139
یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ پایه و موقعیتی ندارند و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند.
گفت وگوهایی كه بر مبنای برتری طلبی و به منظور نفی و طرد صورت گیرد، طبیعی است كه هیچ گاه به نتیجه نرسیده و شكافها را عمیق تر خواهد ساخت. بدین رو در ادامه همان آیه، اختلاف و نزاع پیروان این دو دین را دائمی دانسته كه داوری بین آنان را خداوند در روز قیامت انجام خواهد داد:
«فالله یحكم بینهم یوم القیامة فیماكانوا فیه یختلفون»
خداوند در روز قیامت، در آنچه اختلاف ورزیدند، میان شان داوری خواهد كرد.
این امر نشانگر این واقعیت است كه اختلاف یهود و مسیحیت تا قیامت ادامه خواهد یافت و هیچ كدام از مواضع شان دست نخواهند كشید و در گفت وگوها از اصول و معیارهای صحیح سود نبرده و در نتیجه به تفاهم نمی رسند.
پیروان ادیان یهودیت و مسیحیت، در رویارویی با یكدیگر و گفت وگوهاشان، همواره در صدد برشمردن افتخارات و امتیازات موهوم و ساخته ذهن خودشان بودند. هر دو گروه خود را به پیامبران الهی و حضرت ابراهیم منتسب كرده و بدین فخر و مباهات می كردند. قرآن كریم آنان را در این باره نكوهش نموده و از گفت وگوهای بیهوده منع كرده است.
«یا أهل الكتاب لم تحاجّون فی إبراهیم و ما أنزلت التوریة و الإنجیل إلاّ من بعده أفلاتعقلون» آل عمران/65
ای اهل كتاب! چرا درباره ابراهیم، گفت وگو و نزاع می كنید [و هر كدام او را پیرو آیین خود معرفی می كنید] درحالی كه تورات و انجیل پس از او نازل شده است. آیا اندیشه نمی كنید؟
«ها أنتم هؤلاء حاججتم فیما لكم به علم فلم تحاجّون فیما لیس لكم به علم والله یعلم و أنتم لاتعلمون» آل عمران/66
شما كسانی هستید كه درباره آنچه نسبت به آن آگاه بودید نزاع و ستیز كردید. چرا درباره آنچه آگاهی ندارید با هم گفت وگو می كنید؟ و خداوند می داند و شما نمی دانید.
«أم تقولون إنّ إبراهیم و إسماعیل و إسحاق و یعقوب و الأسباط كانوا هوداً أو نصاری قل ءأنتم أعلم أم الله» بقره/140
آیا می گویید كه ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان، یهودی یا نصرانی بودند؟ بگو: آیا شما آگاه ترید یا خدا؟
در ارتباط با گفت وگوهای پیروان ادیان یهود و مسیحیت، چند نكته به روشنی در قرآن كریم به چشم می خورد:
1. بیشتر گفت وگوهای آنان به صورت رو در رو و مستقیم نبوده،بلكه حالت تبلیغاتی داشته كه گفته ها و شنیده های همدیگر را نفی و بی پایه تلقی می كرده اند.
2. این گفت وگوها و ادعاها بیشتر بدون دلیل و برهان بوده و به منظور پاسخ دادن به طرف دیگر بوده است.
3. برتری طلبی، افتخار به میراث گذشته، داشتن مال و ثروت، قرابت به خداوند و… محورهای اصلی در این گفت وگوها می باشد كه به طور نمونه به چند مورد اشاره می گردد:

یك. انحصاری بودن بهشت

یهود و نصارا هر دو مدعی انحصاری بودن بهشت برای خودشان بوده اند.
«و قالوا لن یدخل الجنة إلاّ من كان هوداً أو نصاری» بقره/111
آنها گفتند: هیچ كسی، جز یهود و یا نصارا داخل بهشت نخواهد شد.
مفسّران ذیل این آیه می نویسند:
این تعبیر به نحو ایجاز است و تقدیر آن چنین است: یهود گفتند: داخل بهشت نمی شود جز یهودی، و نصارا گفتند: داخل بهشت نمی شود مگر نصرانی.
بدون تردید با توجه به اختلاف عمیق و شدید آنان با یكدیگر، هیچ گاه حاضر نبودند تا به نفع طرف مقابل سخن بگویند. در حقیقت، ادعاهای آنها به سود خودشان بوده است.

دو. هدایت ویژه یهود و نصارا

از دیگر ادعاهای آنان این است كه خودشان را هدایت یافته، سعادت و هدایت بشریت را در گرو پیروی از آیین خودشان می دانستند.
«و قالوا كونواً هوداً أو نصاری تهتدوا» بقره/135
گفتند: یهودی یا نصرانی شوید تا به راه راست افتید.
این آیه نیز به صورت ایجاز بیان شده است، در واقع ادعاهای جداگانه یهود و مسیحیت درباره آیین خودشان است.

سه. فرزندان و دوستان خدا

پیروان یهود و مسیحیت، به عنوان افتخار و امتیاز، خود را فرزندان و دوستان خدا می پنداشتند:
«و قالت الیهود و النصاری نحن أبناء الله و أحبّاؤه» مائده/18
یهود و نصارا گفتند: ما فرزندان و دوستان خداییم.
علامه طباطبایی ذیل این آیه می نویسد:
«شكی نیست كه یهودیان ادعای فرزندی حقیقی برای خداوند نكرده اند و به طور جدی خود را فرزند خدای تعالی نمی دانند؛ آن گونه كه بیشتر مسیحیان، مسیح را فرزند خدا می دانند. پس اینكه در این جمله حكایت كرده كه یهود و نصارا ادعا كرده اند ما فرزندان خدا و دوستان اوییم، منظور فرزندی حقیقی نیست، بلكه منظورشان این است كه با نوعی مجازگویی، شرافتی برای خود بتراشند».14

دیدگاه اسلام درباره سایر ادیان

اسلام به عنوان دین هدایت، و رسول اكرم[ص] به عنوان پیامبر رحمت، در نگاه به پیروان ادیان دیگر همواره مصمم بوده تا با مهر و عطوفت به ایشان بنگرد و شخصیت انسانی و اعتقادی آنان را محترم شمارد.
«قل یا أهل الكتاب لستم علی شیء حتّی تقیموا التوراة و الإنجیل و ما أنزل إلیكم من ربّكم و لیزیدنّ كثیراً منهم ماأنزل إلیك من ربّك طغیاناً و كفراً فلاتأس علی القوم الكافرین» مائده/68
بگو: ای اهل كتاب! شما هیچ آیین درستی ندارید، مگر اینكه تورات و انجیل و آنچه را كه از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است برپا دارید. ولی آنچه بر تو از سوی پروردگارت نازل شده [نه تنها مایه بیداری آنها نمی گردد، بلكه] به طغیان و كفر بسیاری از آنها می افزاید. بنابراین از این قوم كافر [و مخالفت آنها] غمگین و محزون مباش.
اینك به پاره ای از گفت وگوهای پیامبر اكرم[ص] با پیروان ادیان دیگر كه در قرآن كریم به آنها اشاره شده است می پردازیم.
در پاسخ گفتار مبتنی بر پندار غلط یهودیان و مسیحیت كه فرزندان و دوستان خداوند هستند، پیامبراكرم[ص] این آیه را برایشان می خواند:
«و قالت الیهود و النّصاری نحن أبناء الله و أحبّاؤه قل فلم یعذّبكم بذنوبكم بل أنتم بشر ممّن خلق یغفر لمن یشاء و یعذّب من یشاء و للّه ملك السّموات و الأرض و ما بینهما و الیه المصیر» مائده/18
یهود و نصارا گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم. بگو: پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات می كند؟ بلكه شما هم بشری هستید ازمخلوقاتی كه آفریده، هر كس را بخواهد می بخشد و هركه را بخواهد مجازات می كند، و حكومت آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست از آن اوست، و بازگشت همه موجودات به سوی اوست.
«و قالوا لن تمسّنا النّار إلاّ أیاماً معدودة قل أتخذتم عندالله عهداً فلن یخلف الله وعده أم تقولون علی اللّه مالاتعلمون» بقره/80
و گفتند: آتش جز چند روزی ما را نسوزاند. بگو آیا با خدا چنین پیمانی بسته اید، تا او خلاف پیمان خود نكند؟ یا آن كه از روی نادانی چنین نسبتی به خدا می دهید؟
«و إذا قیل لهم آمنوا بما أنزل اللّه قالوا نؤمن بما أنزل علینا و یكفرون بما وراءه و هو الحقّ مصدّقاً لما معهم قل فلم تقتلون أنبیاء الله من قبل إن كنتم مؤمنین» بقره/91
و چون به آنها گفته شود كه به آنچه خدا نازل كرده است ایمان بیاورید. می گویند: ما به آنچه بر خودمان نازل شده ایمان می آوریم، و به غیر آن هر چند با حقیقت همراه باشد و كتابشان را هم تصدیق كند ایمان نمی آورند. بگو: اگر شما ایمان آورده بودید، از چه رو پیامبر خدا را پیش از این می كشتید؟
«و قالوا لن یدخل الجنة إلاّ من كان هوداً أو نصاری تلك أمانیهم قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقین» بقره/111
گفتند: جز یهودیان و ترسایان كسی به بهشت نمی رود؛ این آرزوی آنهاست؛ بگو: اگر راست می گویید حجّت خویش را بیاورید.
«الذین قالوا إنّ الله عهد إلینا ألاّ نؤمن لرسول حتّی یأتینا بقربان تأكله النّار قل قد جائكم رسل من قبلی بالبینات و بالّذی قلتم فلم قتلتموهم إن كنتم صادقین» آل عمران/183
كسانی گفتند: ما را با خدا عهدی است كه به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم مگر برای ما قربانی بیاورد كه آتش را بخورد. بگو: پیش از من پیامبرانی با معجزه ها و آنچه اكنون می خواهید آمدند، اگر راست می گویید چرا آنها را كشتید؟
«و قالوا نحن أكثر أموالاً و أولاداً و ما نحن بمعذّبین. قل إنّ ربّی یبسط الرّزق لمن یشاء و یقدر و لكن أكثر النّاس لایعلمون» سبأ/35 ـ 36
و گفتند: اموال و اولاد ما بیشتر است و ما هرگز مجازات نخواهیم شد. بگو: پروردگار من روزی را برای هر كس بخواهد فراوان و بر هر كس بخواهد تنگ می گیرد، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
«قل إن كانت لكم الدّار الآخرة عند اللّه خالصة من دون النّاس فتمنّوا الموت إن كنتم صادقین. و لن یتمنّوه أبداً بما قدّمت أیدیهم و الله علیم بالظالمین» بقره/95ـ96
بگو: اگر راست می گویید كه سرای آخرت نزد خدا ویژه شماست، نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ كنید. ولی به سبب اعمالی كه مرتكب شده اند هرگز آرزوی مرگ نخواهند كرد. خدا ستمكاران را می شناسد.

محورهای گفت وگو

در گفت وگوهای پیروان ادیان با مسلمانان، موارد مختلف مورد بحث و مذاكره قرار می گرفته است، كه عمده ترین این محورها عبارتند از:

یك. توحید و یگانگی مبدأ هستی

با توجه به شرك و چندگانه پرستی پیروان ادیان دیگر، عمده ترین محور گفت وگوها بین آنان و مسلمانان، مسأله توحید و یگانگی مبدأ هستی بوده است. در آیات فراوانی این مجادله ها بیان شده است.

دو. نبوت و ایمان به پیامبران

از جمله موارد مطرح شده در گفت وگوهای آنان، مسأله ایمان آوردن به پیامبران الهی، به ویژه رسول مكرّم اسلام[ص] است، كه پیروان ادیان با گفتار بدون دلیل و برهان از این امر سرباز زده و دراین باره با پیامبر اكرم به مجادله می پرداخته اند.

سه. معاد و روز رستاخیز

با توجه به معتقد بودن پیروان ادیان دیگر به روز قیامت، و اینكه انسانها در آن روز مورد بازخواست قرار گرفته و به كیفر اعمال خود خواهند رسید، در این باره آنها خود را به خدا منتسب نموده و بدین سان ادعاهای بی دلیل را مطرح نموده و به پندارهای باطل دل خوش كرده در این زمینه ها به مجادله و گفت وگو می پرداختند.

چهار. امتیازات و ملاكهای فضیلت

یكی دیگر از محورهای گفت و گو، تكیه و تأكید پیروان ادیان دیگر بر امتیازات مادی و موقعیتهای اجتماعی بود؛ آنان داشتن مال و فرزند را مایه سعادت دنیایی و آخرتی خودشان می دانستند و از این رو تمامی ارزشهای معنوی و الهی را از این زاویه محاسبه كرده، ثروت و سرمایه دنیایی را وسیله نجات و سعادتمندی شان در آخرت می پنداشتند.

پنج. مسائل فقهی و كلامی

از جمله محورهای گفت وگوها مسائل فقهی و كلامی بوده است. در این زمینه آیات فراوانی در قرآن كریم وجود دارد كه در مجال بایسته ای قابل طرح و بررسی است.
 

پی نوشت‌ها:

1. طبـاطبـایی، محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، قم، انتشـارات جـامعه مدرسین، 1363ش، 12/398.
2. حسینی تهرانی، محمد حسین، مهر تابان، انتشارات باقر العلوم، 267.
3. طباطبایی، محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، 16/570.
4. فضل الله، محمد حسین، من وحی القرآن، بیروت، دار الزهراء، 1405 ق، 13/94.
5. مودودی، ابو الأعلی، مبادی اسلام و فلسفه احكام، ترجمه سید غلامرضا سعیدی، انتشارات شفق، 1342ش، 108.
6. رابرت ا. هیوم، ادیان زنده جهان، ترجمه دكتر عبدالكریم گواهی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1369ش، 294.
7. برنارد لوئیس، برخورد تمدنها، ترجمه بهمن دخت اویسی، نشر و پژوهش فرزان، 1380ش، 8.
8. همان، 9.
9. رابرت ا. هیوم، ادیان زنده جهان، 245.
10. آیتی، محمد، تاریخ پیامبر اسلام، 236؛ سیره ابن هشام، 2/2147.
11. ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد 4 ـ عصر ایمان، 260.
12. استیون رانسیمان، تاریخ جنگهای صلیبی، ترجمه منوچهر كاشف، 3/125.
13. برنارد لوئیس، برخورد تمدنها، 14.
14. طباطبایی، محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، 5/405.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهمیت تعامل و گفت و گوی فرهنگی در منظر قرآن

اهمیت تعامل و گفت و گوی فرهنگی در منظر قرآن

مهسا فاضلی
قرآن، به خلقت گوناگون امتها و ملتها اشاره كرده دلیل این گوناگونی را شناخت ملتها از یكدیگر معرفی می كند (حجرات/ 13). طبیعی است كه شناخت امتها از یكدیگر جز از راه ارتباط، تبادل نظر و گفت وگو امكان نخواهد داشت.
قرآن، علاوه بر آن كه بر روابط اجتماعی میان انسانها تأكید فراوان دارد، آنان را به سیر و گردش در میان سایر اقوام و ملل و سیاحت در زمین فرامی خواند (آل عمران/ 137، انعام/ 11، نحل/ 36، نمل/69، عنكبوت/20 و روم/42) و به اندیشه و تفكر در احوال دیگر ملل و اقوام ترغیب می كند؛ این امر، خود بیانگر توجه اسلام به لزوم تعامل و ارتباط میان ملتها و پرهیز از گوشه گیری و انزواست.
بررسی آیات قرآن و روایات معصومان(ع) نشان می دهد، اسلام به موضوع گفت وگو و مناظره، به مثابه ابزاری مناسب برای برقراری ارتبـاط و تفـاهم بین فرهنگهـا و ادیـان، توجـه
ویژه ای دارد؛ چندان كه می توان گفت اسلام، آیین گفت وگو، و قرآن، كتاب گفت وگوست؛ گفت وگوی خدا با پیامبر(ص)، فرشتگان، مؤمنان وكافران. در این میان، گفت وگوی هابیل و قابیل در قرآن را می توان نمادی عینی از نخستین برقراری ارتباط و گفت وگو در زندگانی ابنای بشر دانست. در قرآن، كسانی كه به گفتار و سخنان دیگران گوش فـرا می دهند و بهترین آنها را پیروی می كنند،، هدایت شدگان و خردمندان معرفی شده اند:
«الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئك الذین هداهم الله و أولئك هم أولوالالباب» زمر/18
روشن است كه شنیدن سخنان دیگران و گزینش بهترین آنها، آن گاه امكان پذیر است كه زمینه طرح نظرات و اندیشه های گوناگون وجود داشته باشد، و این امر، خود برقراری ارتباط و مفاهمه با دیگران را می طلبد. علاوه بر آن اگر آزادی طرح اندیشه های گوناگون وجود نداشته باشد، امكان آن نیست كه مردم سخنان متفاوت را بشنوند و آنها را با یكدیگر مقایسه كنند و بهترین گفتارها را برگزیده پیروی كنند.
اسلام حتی سرسخت ترین دشمنان و سردمداران كفر را به گفت وگو دعوت كرده است. این نكته در سیره معصومان(ع) به روشنی مشهود است. آنان هر كدام به تناسب فضای فرهنگی عصر خود، با تشكیل حلقه های مناظره، با صاحبان عقاید مختلف گفت وگو می كردند و با آنها به بحث و استدلال می پرداختند.
مبانی گفت وگو و تعامل
الف) وحدت ادیان

ادیان آسمانی در همه ادوار تاریخی، از مبدأ واحدی سرچشمه گرفته اند و در اصل آنها اختلاف وجود ندارد. در برخی ویژگیها و احكام فرعی به تدریج اختلافهایی پدید آمده است. این وجوه بعضاً متفاوت، بنا به حكمت و لطف الهی و اقتضای شرایط زمان و مكان به وجود آمده است. این تشریعات در احكام فرعی باعث شد كه دین یگانه، صورتها، نامها و عناوین گوناگونی بیابد. می توان گفت ادیان آسمانی علاوه بر اشتراك در اصول اعتقادی، در برخی فروعات نیز مشتركاتی دارند. زمینه این اشتراك را می توان در جهان بینی، ابدیت، اسماء و صفات الهی، وحی، برخی عبادات، رمزها و نمادهای دینی جست وجو كرد. به دلیل وحدت همین سرچشمه است كه همانندی های فراوانی میان ادیان الهی به چشم می خورد، چندان كه می توان این همانندی ها را بر بنیاد وحدت مبدأ وحی تفسیر كرد؛ یعنی همانندی میان عقاید، آداب و شرایع دینی، ناشی از یكی بودن مبدأ پیامهای وحیانی است، نه اخذ و اقتباس و یا تأثیر و تأثرات تاریخی.
قرآن با صراحت، به وحدت كتابهای نازله بر پیامبران اشاره می كند و اصل آن كتابها را یكی می داند و خطاب به پیامبر(ص) می فرماید:
«این كتاب،تصدیق كننده تورات و انجیل است» (آل عمران/2).
قرآن كریم در آیه ای دیگر به یكی بودن ادیان آسمانی اشاره می كند و اختلاف آنها را در فروع و شاخه ها می داند. از جمله آیاتی كه به این معنی اشاره دارد، آیه 13 از سوره شوری است كه می فرماید:
«شرع لكم من الدین ما وصّی به نوحاً و الذی أوحینا إلیك و ما وصّینا به ابراهیم و موسی و عیسی أن أقیموا الدین و لاتتفرّقوا…»
از [احكام] دین، آنچه را به نوح درباره آن سفارش كرد، برای شما تشریع كرد و آنچه را به تو وحی كردیم و آنچه را كه درباره آن به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم كه: دین را بر پا دارید و در آن تفرقه اندازی مكنید…
مراد از سنتی كه خداوند از زبان پیامبران بزرگ و اولوا العزم بیان می كند، همان اصول مشتركی است كه در ادیان و شریعتهای الهی، دگرگونی به آنها راه ندارد. این اصول عبارتند از: عبادت خداوند، ایمان به كتابها و پیامبران و فرشتگان و روز جزا. در آیه ای دیگر از قرآن نیز به نبود اختلاف و تفرقه میان پیامبران اشاره رفته است. (بقره/285).
بنابراین، وجود اصول و مبانی مشترك در بین فرهنگها و ادیان، زمینه گفت وگو بین آنها را فراهم می سازد و باب بحث و سخن و مفاهمه را به روی آنها می گشاید. با پذیرش اصول و فروع مشترك و وحدت بین ادیان و فرهنگها گفت وگو در این عرصه ها امكان می یابد و تعامل میان آنها تحقق می پذیرد.

ب) مشتركات انسانی

كسانی كه مورد خطاب قرآن ومعصومان(ع) قرار گرفته اند و اسلام با آنها به گفت وگو و مفاهمه نشسته است، پیش از آن كه كافر و مشرك تلقی شوند انسان هستند و خارج از حوزه كفر و شرك، از وجوه و مشتركات انسانی فراوانی برخوردارند. گفت وگوی قرآنی با آنان نیز، با توجه به همین همبستگی ها و وجوه مشترك است. در اسلام، پیامهای هدایتی و آموزه های قرآن، متوجه همه انسانهاست، نه ویژه گروه یا قوم خاصی. رهنمودها و عملكرد معصومان(ع) و توصیه های قرآن نشانگر آن است كه آنان، همواره در تلاش بوده اند كه ازمخاطبان خود انسان بسازند. ائمه(ع) در گزینشها بدون توجه به نسب و قبیله و قومیت افراد، ملاك را تقوی و انسانیت آنـان قرار می دادند.
اسلام همواره بر حرمت انسان ارج می نهد و در مسیر هدایت و پاكسازی اندیشه آدمیان، تلاش می كند و تأكید دارد همه انسانها از جمله كافران و مشركان بتوانند از مواهب الهی و رشد و تكامل انسانی بهره مند گردند. تكریم انسانها از سوی اسلام، به اعتبار آن است كه انسانها آفریده خداوند و دارای فطرتی پاك اند و در این بین، میان مؤمن و كافر تفاوتی نیست.
معصومان(ع) در مواجهه با كافران و مشركان، با پذیرش همین اصل، ابتدا موجودیت طرف مقابل را می پذیرفتند و كافر و ذمّی را در مقام یك انسان و هم نوع كه با آنان مشتركات انسانی فراوان دارند، مورد خطاب قرار می دادند و بدون در نظر گرفتن عقیده طرف مقابل، با توجه به فطرت انسانی و وجوه مشترك (گرایش به خوبی، خداجویی، كمال طلبی و…) با آنان وارد گفت وگو می شدند. از این رو همه آنان كه حاكمیت اسلام را می پذیرفتند یا خارج از حوزه اسلام قرار می گرفتند، مورد احترام بوده اند.
قرآن و معصومان(ع) با اصل قراردادن فطرت پاك آدمیان، آنان را به هدایت رهنمون شدند و با درنوردیدن حوزه های جغرافیایی، محیطی، قومی و نژادی و… پیام واحدی به آنان ابلاغ كردند.
با پذیرش این اصول مشترك و همبستگی های انسانی است كه گفت وگوهای فرهنگی در عرصه اسلام معنی می یابد. پذیرش این اصل، در حقیقت پیش فرض گفت وگوهای فرهنگی به شمار می رود.

ج) مدارا و آسان گیری

واژه هایی چون رفق، مدارا، و توصیفاتی همانند سهل، یسر، هین، لین، حلیم ومانند اینها در متون دینی و روایی به كار رفته است، و مفاهیمی چونان آسان گیری، بردباری، سعه صدر و… در گستره وسیعی، در مقابل خشونت و تعصب مطرح گردیده است.
اسلام، دین سهل و سمح و رحمت و رأفت است و در تعالیم و دستور های خود اصل را بر آسان گیری و سهولت قرار داده است. در قرآن كریم نیز در مواجهه با دیگران اصل بر عفو و صفح (نور/22؛ تغابن/14؛ حجر/85 و زخرف/89) احسان و رفع سیئه با حسنه (رعد/22 و نمل/46) و نرمی و مدارا است. قرآن همچنین رمز گرایش و انعطاف اطرافیان پیامبر(ص) را به سوی او نرمخویی آن حضرت(ص) معرفی می كند:
«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولك…»
آل عمران/159
پس به بركت رحمت الهی با آنان نرم خو و پرمهر شدی و اگر تند خو و سخت دل بودی قطعاً از پیرامون تو پراكنده می شدند.
همچنین قرآن در آیه 44 از سوره طه، راه پند گرفتن و تأثیرپذیرفتن افراد را به كارگیری سخنان وكلمات ملایم و لین می داند و خطاب به موسی و برادرش هارون می فرماید:
«إذهبا إلی فرعون انّه طغی. فقولا له قولاً لیناً لعله یتذكّر أو یخشی»
به سوی فرعون بروید كه او به سركشی برخاسته، و با او سخنی نرم گویید، تا پند پذیرد یا بترسد.
این معنی در سیره عملی پیامبر(ص) نیز نمود یافته است. در روایت است آن حضرت(ص) هنگامی كه برخی اصحاب خود را برای تبلیغ دین به جایی گسیل داشت به آنها توصیه كرد كه بر مردم آسان بگیرند و سخت گیری نكنند و آنان را بشارت خیر دهند. نیز خطاب به طفیل بن عمر دوسی كه از وی برای راهنمایی قومش كمك طلبید، فرمود: آنان را به اسلام دعوت كن و با آنان رفق و مدارا پیشه كن 1.
همچنین از پیامبر(ص) نقل است كه فرمود:
«أمرنی ربّی بمداراة الناس كما أمرنی باداء الفرائض.»2
خدایم مرا به مدارا و ملایمت با مردم فرمان داد، چنان كه به انجام واجبات مرا امر كرد.
آنچه گفتیم در واقع، به مثابه مقدمه ای است كه اصل مدارا و تساهل دینی را به عنوان مبنایی در امر گفت وگو معرفی می كند. اسلام با پذیرفتن این اصل، راه را برای ورود در عرصه گفت وگو و تعامل با دیگر فرهنگها و اندیشه ها می گشاید و با تساهل و مدارا با آنها به تعامل می پردازد. از این رو از اینكه اندیشه ها و آرای مخالف را بشنود و با آنها وارد گفت وگو و مفاهمه شود، ابایی ندارد.

انواع گفت وگوهای فرهنگی
الف) انواع گفت وگو به لحاظ مخاطب

در قرآن كریم، گفت وگوهای متعددی بین دو یا چند مخاطب نقل شده است. این گفت وگوها، گاه بین خداوند و پیامبران و اولیای الهی با فرشتگان است وگاه میان خداوند و آدمیان. زمانی نیز بین پیامبران، فرشتگان و بنی آدم با خداوند. همچنین در قرآن گفت وگوهـای متعدد پیامبران با اقوام و گروه های گوناگون گزارش شده است.
گفت وگوهای نوح و موسی با اقوام خود، گفت وگوهای پیامبر(ص) با مؤمنان، كافران، مشركان، اهل كتاب و منافقان، گفت وگوی پیامبران با طاغیان و سركشان و رهبران عنود، نمونه هایی از این گفت وگوهاست. از دیگر موارد، گفت وگوهای اقوام و گروه های مردم، با پیامبران الهی و با یكدیگر (كافران با مؤمنان، مؤمنان با كافران، كافران با كافران و مؤمنان با مؤمنان) است.
دایره این گفت وگوها در قرآن، گاه گفت وگوی انسان با خود را نیز شامل می گردد. آیاتی كه با «اذكروا» آغاز می شود و یا انسان را به تعقل و تفكر ترغیب می كند و نفس آدمی در آنهـا مخـاطب قرار می گیرد؛ دعوت به نوعی گفت وگوی درونی است.
علاوه بر قرآن، در روایات معصومان(ع) نیز گفت وگوها ومناظرات متعددی با مؤمنان، مشركان، زندیقان، عالمان اهل كتاب و… به چشم می خورد. این گفت وگوها بیشتر از طریق سؤال و جواب و بدین گونه بود كه گاه پیامبر(ص) و معصومان(ع) آغاز كننده و جهت دهنده مسیر گفت وگو بودند و زمانی مخاطبان با طرح پرسشهای گوناگون، آغاز كننده و آنان پاسخ دهنده بودند. زمانی معصومان(ع) خود به طرح سؤال می پرداختند و خود نیز به منظور روشن كردن ذهن مخاطبان و اقناع آنان پاسخگو بودند. این سؤال كنندگان، گاه مؤمنان و حق طلبانی بودند كه به منظور یافتن راه های نجات و هدایت و رفع ابهامات و شبهات خود، به محضر آنان می رسیدند و با دریافت پاسخهای مناسب، بر دامنه آگاهی ها و دانش خود می افزودند؛ گاه نیز افرادی بدگمان بودند كه با قصد آزار و اذیت، به طرح سؤالات و ابهاماتی می پرداختند.
علاوه بر اینها در قرآن كریم، گفت وگوهای چندی بین اهل بهشت و دوزخ، اشرار و ابرار در روز قیامت، عاقلان با عاقلان و سفیهان و جز اینها گزارش شده است.

ب) انواع گفت وگو به لحاظ روش

با دقت در آیاتی كه در آنها الفاظ قال، قیل، قل، قالوا، یقولون و… به كار رفته است، می توان انواع متعددی از گفت وگوهای فرهنگی را مشاهده كرد. لفظ حوار از جمله الفاظی است كه به معنای گفت وگوست و تنها دوبار در قرآن آمده است (كهف/34 و مجادله/1) به گفت وگو از آن رو محاوره گویند كه طرفین، كلام خود را به یكدیگر بر می گردانند.3
هرچند بیشتر آیات قرآن از نوعی مكالمه، گفتمان، مشافهه، سؤال و جواب و یا سؤالات در تقدیر و خطابهای گوناگون حكایت دارد؛ اما در یك نگاه كلی می توان به نمونه هایی از این گفت وگوها اشاره نمود.
1. گفت وگوهای تبلیغی: پاره ای از آیات، دلالت بر ابلاغ دارد. پیامهای هدایتی و برنامه های خداوند از طریق پیامبران به مردم ابلاغ گردیده است.
2. گفت وگوهای ارشادی: در آیاتی دیگر سخن از ارشاد است. در این آیات، یكسره لحن كلام، با هدف پیام گذار هماهنگی دارد و با نوعی مرونت و نرمی همراه است (نمل/125).
3. گفت وگوهای استفهامی: در آیاتی از قرآن، در پاسخ به سؤالات مطرح شده از پیامبر(ص)، توضیحاتی بیان می شود و مسائل مورد نیاز و ابتلای مردم تبیین می گردد. آیاتی كه الفاظ «یسئلونك» یا «یستفتونك» در آنها به كار رفته، از این قبیل است. همچنین آیاتی از قرآن كریم كه در ضمن آنها مطالبی پس از فعل امر «قل» بیان شده از این گونه است؛ بدین معنی كه پرسشهای گفته یا ناگفته در میان بوده و آن گاه جواب آنها پس از «قل» ارائه شده است. این چگونگی نشان می دهد كه قرآن كریم همواره در مواجهه با شبهات و پرسشهای مردم در زمینه مسائل عقیدتی و… برخوردی فعالانه داشته است؛ یعنی حتی به پرسشهایی كه در خاطره ها و اذهان مردم جوانه می زده، پاسخ داده است.
این دسته از گفت وگوها را می توان در مناظرات معصومان(ع) نیز مشاهده كرد. گفت وگوهای ائمه(ع) با كافران و مشركان و برخی اصحاب، درباره توحید، خلقت انسان، حدوث عالم، معاد و… از این گونه گفت وگوهاست. تلاش قرآن و معصومان(ع) در این گفت وگوها، افزایش سطح آگاهی و دانش مخاطبان و پاسخ به پرسشها و كنجكاوی های آنان است.
4. گفت وگوهای استدلالی: این بخش، مهم ترین بخش گفت وگوهاست. در بسیاری از آیات قرآن و مناظرات معصومان(ع) استفاده از استدلال و برهان مورد تأكید قرار گرفته و با ذكر دلایل عقلانی و منطقی، طرف مقابل دعوت به تفكر شده و سرانجام قانع گردیده است. 4

ج) انواع گفت وگو به لحاظ موضوع

از آنجا كه مخاطبان اسلام، كسانی هستند كه قابلیت هدایت و پذیرش را دارند، هر موضوعی كه مرتبط با انسان و در مسیر هدایت و تكامل او باشد؛ می تواند موضوع گفت وگو قرار گیرد. گفت وگوهای فرهنگی در اسلام را می توان به لحاظ موضوع، این گونه دسته بندی كرد:
1. گفت وگو درباره توحید، خداپرستی، نفی شرك و تعدد خدایان، طرح عقاید و باورهای مشركان درباره اثبات وجود خدا، تعقل و تفكر در وحدانیت خدا، اوصاف خدا و…
2. گفت وگو درباره معاد و روز جزا، ثواب و عقاب، بهشت و دوزخ و توصیف این دو، اثبات معاد و زنده شدن مردگان و…
3. گفت وگو در زمینه قرآن و حقانیت آن، ویژگیهای این كتاب الهی، عدم تحریف و….
4. گفت وگو درباره حرامها و حلالهای الهی، آداب و رسوم حاكم بر زمان، احكام و حدود خداوند و تكالیف و وظایف ایمان آورندگان در این زمینه و….
همچنین وقتی گفت وگوها ازطریق پرسش و پاسخ انجام می شود، موضوعات چندی مورد سؤال قرار می گیرد؛ از جمله: زمان برپا شدن قیامت(اعراف/187 و احزاب/63)، كیفیت روح (اسراء/85)، خمر و میسر(بقره/219)، جنگ در ماه های حرام(بقره/217)، غنائم جنگی(انفال/1)، امور خاص زنان(بقره/222)، كوه ها (طه/105)، وجوه انفاق(بقره/215)، ذی القرنین(كهف/18) و….
در قرآ ن این موارد با الفاظ «یسألونك»، «یستنبئوك»، «یستفتونك» به كار رفته و پاسخ نیز، بیشتر با لفظ «قل» و از سوی خداوند، به پیامبر(ص) تلقین شده است. در یك نگاه كلی این پرسشها و پاسخها را ـ كه موجب نزول آیات قرآن می گردید ـ می توان به سه بخش تقسیم كرد: 5
1. برخی از این پرسشها مربوط به موضوعاتی بود كه دوران آنها سپری شده و با گذشته پیوند داشته است؛ مانند سؤال از ذی القرنین.
2. بخش دیگر با مسائل و موضوعات روز و اموری كه مربوط به زمان پیامبر(ص) بود ارتباط داشت؛ مانند سؤال از جنگ در ماه های حرام.
3. بعضی نیز سؤال از اموری بود كه به آینده مربوط می گشت؛ مانند سؤال از برپاشدن زمان قیامت.
پاره ای از موضوعات مطرح شده در گفت وگوها و سؤال وجوابها نیز، جنبه عام و كلی داشته و اختصاص به زمان یا مكان خاصی نداشته است.
با مطالعه آیات قرآن، همچنین می توان به دو اسلوب متفاوت در گفت وگوهای فرهنگی پی برد؛ یكی اسلوب خشن و تند كه در برخی رویارویی های قرآن با كافران و مشركان به چشم می خورد. در این گفت وگوها، به طور معمول سخنانی تند در نكوهش و نفی آرا و اندیشه های باطل ایشان ایراد شده است. به كارگیری این تعبیرات درقرآن، به منظور انذار و هشدار به مخالفان فكری و بیم دادن آنان از عذاب اخروی است. در برابر این روش، اسلوب توأم با مرونت و نرمی است كه در بیشتر گفت وگوهای دینی بویژه گفت وگوها و مناظرات معصومان(ع) مشاهده می شود.

اصول و روشهای رویارویی فرهنگی

در فرایند ارتباط، گفت وگو و مواجهه با دیگران، شیوه ها و روشها جایگاه مهمی دارند. از دیدگاه اسلام و برخی دیگر از مكاتب، اتخاذ شیوه های مناسب به منظور تأثیرگذاری و برقراری ارتباط بهتر با دیگران، اهمیت فراوان دارد. اگر صاحب اندیشه ای در تعامل با دیگر اندیشه ها به روشهای منفی یا خشونت دست زند و از به كارگیری شیوه های درست خودداری كند، جذابیتی پدید نمی آورد و همه از او می گریزند؛ هر چند اندیشه او در درون خود صحیح باشد. عكس آن نیز صادق است؛ درعرصه رویارویی و تعامل اندیشه ها و عقاید، برتری از آن اندیشه ای است كه در عین ایجابی و مثبت بودن درونمایه آن، رویكردهای مناسب و صحیحی در برابر دیگر اندیشه ها و باورها داشته باشد. شكست یا موفقیت یك دین، عقیده و اندیشه، تنها به محتوای تعالیم و آموزه های آن وابسته نیست، بلكه به كیفیت روشهایی كه در ارائه پیامها و برنامه ها و برقراری ارتباط با دیگران در پیش گرفته نیز بستگی دارد.
شناخت روشهای اسلام در برخورد با مخالفان فكری و رویارویی فرهنگی با آنان، درسها و آموزه های فراوانی فراروی ما قرار می دهد كه در واقع، می توان به منزله رمز تثبیت و گسترش این دین آسمانی در طول تاریخ به آنها نگریست. این قسمت، عهده دار بررسی بخشی از اصول و روشهای مهم قرآن و معصومان(ع) در این زمینه است.

جدال احسن

جدال به معنای مقابله با خصم است به منظور آن كه او را از رأی خود منصرف كند. این واژه، از جدل به معنی تابیدن شدید و محكم كردن گرفته شده است. و در قرآن، در مجادله حق و باطل و به معنی دفاع به كار رفته است. بیشترین كاربرد این صیغه در قرآن در منازعه و مخاصمه ناحق است.6
از آنجا كه هدف ازگفت وگوها و تعاملات اسلام با مخالفان فكری، اساساً دست یابی به حقیقت و اصلاح عقیده و اندیشه آنان است؛ هرگونه بحث وجدال ستیزه جویانه نهی شده و به بندگان خدا توصیه شده آنچه را بهتر است بگویند:
«و قل لعبادی یقولوا التی هی أحسن إن الشیطان ینزغ بینهم إن الشیطان كان للإنسان عدواً مبیناً» اسراء/53
و به بندگانم بگو آنچه را بهتر است بگویند، كه شیطان میان شان به هم می زند؛ زیرا شیطان همواره برای انسان دشمنی آشكار است.
«التی هی أحسن» سخنانی است كه احسن و از نظر اشتمال بر ادب و خالی بودن از خشونت و ناسزا و پیامدهای نادرست، نیكوتر باشد.7
درجای دیگر، قرآن كریم با تقیید جدال به «أحسن»، به پیامبر(ص) فرمان می دهد در مواجهه با مردم و دعوت آنان به مسیر الهی، از حكمت، موعظه حسنه و جدال احسن بهره گیرد. خداوند، خطاب به رسول خود می فرماید:
«أدع إلی سبیل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن»
نحل/125
با حكمت و اندرز نیكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شیوه ای] نیكوتر مجادله نمای.
پیامبر(ص) در این آیه مأمور شده به یكی از این سه طریق دعوت كند كه هر یك برای دعوت، طریقی ویژه است. حكمت به معنای رسیدن به حق به وسیله علم و عقل است. موعظه به این معنی است كه كارهای نیك به گونه ای یادآوری شود كه قلب شنونده از شنیدن آن رقت پیدا كند و در نتیجه تسلیم گردد، و جدال عبارت است از سخن گفتن از طریق نزاع و غلبه جویی.8
خداوند در این آیه، موعظه را به «حسنه» و جدال را به «التی هی أحسن» توصیف كرده است كه این خود نشان می دهد برخی از موعظه ها حسنه نیستند و بعضی از جدالها حسن، بخشی أحسن و برخی دیگر فاقد حسن اند .
از این آیه بر می آید كه اگر داعی در راه دعوت، از جدل بهره می گیرد، باید از هر سخنی كه خصم را بر رد دعوت، تهییج می كند و او را به عناد و لجاج وا می دارد بپرهیزد و از به كار بستن مقدمات دروغین و بی پایه، هر چند خصم آنها را راست بپندارد، دوری جوید. نیز باید از بی عفتی در كلام و سوء تعبیر اجتناب ورزد و به خصم خود و مقدسات او توهین روا ندارد و فحش و ناسزا بر زبان جاری نكند و از هر نادانی دیگر بپرهیزد.
آیه مورد بحث از این جهت كه كجا حكمت، كجا موعظه و كجا جدل أحسن را باید به كار برد، ساكت است و این بدان جهت است كه تشخیص این موارد، به عهده خود دعوتگر است تا هر كدام تأثیر بیشتری داشت آن را به كار بندد. ممكن است در موردی هر سه طریق به كار آید و در مورد دیگر دو طریق؛ و در مورد دیگری یك طریق و این بستگی به شرایط و مقتضیات خاص آن موارد دارد. 9
چنان كه می بینیم معیار قرآن در این مواجهه «سبیل ربك» است. تمام تلاش پیامبر(ص) از به كارگیری این روشها، هدایت گمراهان از تیه ضلالت به شاهراه نجات، و از مسیر شیطان به سبیل الله، معرفی شده است. پیامبر(ص) مأمور شده تا با موعظه حسنه و جدال أحسن با مخالفان فكری خود روبرو شود و نیكوترین و زیباترین كلمات و بهترین شیوه ها را انتخاب كند، تا كلامش در دل و جان آنان نفوذ كند و «سبیل الله» به روی آنان گشوده شود. این معنی با تعلیلی كه در ادامه آیه ذكر شده تناسب دارد؛ زیرا خداوند در ادامه، خود را دانا به حال كسانی می داند كه از راه حق گمراه گشته اند، چنان كه همو به حال راه یافتگان داناتر است. پس اوست كه می داند در این راه، چه چیز گمراهان را هادی است و درماندگان را نجات بخش. او می داند كه حكمت و موعظه و جدال أحسن در این راه سودمند و مؤثر است.
خداوند به عنوان آفریننده انسان، به خوبی می داند كه دگرگونی در باور و اندیشه انسانها و نفوذ در اعماق جان و روح آنان، نه از راه خشونت و ستیزه جویی امكان دارد و نه با مراء و دشمنی حاصل می گردد. تغییر در اعتقادات و باورهایی كه در طی مدت زمان طولانی با ضمیر آدمیان پیوند خورده، در گرو برخوردهایی سنجیده، دقیق، ملایم، تدریجی و توأم با صبر و حلم و به كارگیری بیان و كلامی نیكو و زیباست.
امام صادق(ع) در تبیین جدال احسن و غیراحسن، به همراهی و پیوستگی میان جدال احسن و برهان اشاره می كند و بر این باور است كه استدلال و منطق و برهان تنها در جدال احسن معنی پیدا می كند .10
قرآن كریم در مقام تبیین این نكته در آیه 46 از سوره عنكبوت می فرماید:
«ولاتجادلوا أهل الكتاب إلا بالتی هی أحسن إلا الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذی أنزل إلینا و أنزل إلیكم و إلهنا و إلهكم واحد و نحن له مسلمون»
و با اهل كتاب جز به [شیوه ای] كه بهتر است مجادله مكنید، مگر [با] كسانی از آنان كه ستم كرده اند و بگویید به آنچه به سوی ما نازل شده و [آنچه] به سوی شما نازل گردیده، ایمان آوردیم و خدای ما و خدای شما یكی است و ما تسلیم او هستیم.
خداوند، پس از اینكه پیامبر(ص) را مأمور می كند تا از طریق تلاوت قرآن به دعوت و تبلیغ بپردازد، دراین آیه، كیفیت دعوت و مواجهه را بیان می دارد و از مجادله با اهل كتاب، جز به بهترین طریق نهی می كند.
صاحب تفسیر المیزان مجادله ای را احسن می شمارد كه با درشت خویی، طعنه و اهانت همراه نباشد و با نرمی و سازش توأم باشد و خصم را آزار ندهد. دیگر اینكه مجادله كننده، با طرف مقابل، قرابت فكری داشته باشد وهر دو، علاقه مند به روشن شدن حق باشند و هر دو با كمك یكدیگر حق را آشكار سازند و لجاج و عناد به خرج ندهند. 11

احترام و سعه صدر

گفت وگو، جریانی است دو سویه كه زمانی پدید می آید كه فرد گفت وگو كننده به موجودیت طرف مقابل احترام بگذارد و ارتباط و گفت وگو را در فضایی آرام، بدون تنش، توأم با صبر و سعه صدر ارائه دهد. در غیر این صورت، ارتباطها و گفت وگوها به جای دو طرفه بودن، یك طرفه خواهد بود و هدف از آن محقق نخواهد شد.
قرآن، معصومان(ع) و پیامبران الهی، بالاترین مرتبه سعه صدر، ادب و احترام را در برابر مخالفان فكری و بیگانگان از خود نشان داده اند و نه تنها سخنان و اندیشه های مختلف را شنیده اند، بلكه از نقل آنها ابایی نداشته اند. طرح شبهات، سؤالات و آرا و عقاید باطل مشركان و كافران در قرآن و روایات و مناظرات بر جای مانده از معصومان(ع)، شاهد این مدعاست. پیامبر(ص) در فضای شرك آلود جاهلیت عرب، توانست انسانهای بی شماری را جذب تعالیم حیات بخش اسلام كند. این همه، بر اثر برخوردهای شایسته ای بود كه آن حضرت(ص) بویژه در گفت وگوها و مناظرات اعتقادی از خود نشان می داد. پیامبر(ص) و معصومان(ع) با كافران، مشركان، علمای یهود و نصارا، ساعتها به بحث و گفت وگو می نشستند و با احترام به هویت طرف مقابل، به تصحیح اندیشه و باورهای غلط آنان می پرداختند.
در گفت وگوها ومواجهات پیامبران الهی با اقوام خود، نهایت ادب، تواضع، حكمت، شجاعت و سعه صدر به چشم می خورد. نمونه های چندی از این برخوردها در قرآن گزارش شده است.
حضرت هود(ع) در مواجهه با قوم خود، آنها را دعوت به عبادت خدا و تقوهای الهی می كرد، ولی سران قوم، پیامبر خود را مردی سفیه و كم عقل و دروغگو خطاب می كردند و می گفتند:
«إنّا لنراك فی سفاهة و إنّا لنظنّك من الكاذبین» اعراف/66
در حقیقت، ما تو را در [نوعی] سفاهت می بینیم و به راستی تو را از دروغگویان می پنداریم.
اما هود در پاسخ، ادب و احترام را فراموش نمی كند و با كلامی لین و آرام می گوید:
«یا قوم لیس بی سفاهة و لكنّی رسول من رب العالمین»
ای قوم من، در من سفاهتی نیست، ولی من فرستاده ای از جانب پروردگار جهانیانم.
علامه طباطبایی ذیل این آیه می نویسد: تعبیر «یا قوم» لحن كسی است كه نهایت درجه مهربانی و حرص بر نجات مردمش دارد.
همچنین هود در ردّ تهمت سفاهت از خود و اثبات دعوی رسالت خویش، هیچ تأكیدی به كار نبرد؛ تا اولاً در مقابل مردمی لجوج، لجبازی و اصرار نكرده باشد، و دوم اینكه بفهماند، دعوت وی آن قدر روشن است كه نیازی به تأكید ندارد.12
این ادب و احترام و صبر و حلم را می توان در گفت وگوهای شعیب با قوم خود (هود/88)، نوح با مردمان زمان خود و دیگر پیامبران الهی مشاهده كرد.
دایره این احترام و دوستی در گفت وگوهای معصومان(ع) تا بدانجاست كه این بزرگواران، در گفت وگو با كافران و مشركان، از تعبیراتی چون «یا أخا اهل مصر»13 استفاده می كردند. این تعابیر، نشان از حاكم بودن روح اخوت و برادری بر گفت وگوهای اسلامی دارد.

تأكید بر مشتركات

در هر گفت وگویی، آغاز كردن از نقاط مورد اتفاق كه بحث را بر زمینه مشتركی متمركز سازد حائز اهمیت است. وجوه مشترك می تواند پایه و اساس گفت وگو قرار گیرد و روح تفاهم و نزدیكی را بین دو طرف برقرار سازد. در این صورت، این گفت وگوها می تواند اختلافها را به عامل پویایی و زایندگی تبدیل نماید.
به همین سبب در قرآن و مناظرات معصومان(ع)، جنبه های مشترك اسلام و دیگر فرهنگها و ادیان مورد توجه قرار گرفته است. اعتقاد به خدای یگانه، كتب آسمانی و پیامبران الهی، برخی مناسك، عبادات، و فضائل انسانی و… از وجوه مشتركی است كه ادیان و فرهنگهای گوناگون را به یكدیگر نزدیك می كند و زمینه مفاهمه و تعامل آنان را فراهم می آورد. قرآن كریم با توجه به این وجوه مشترك، پیروان دیگر ادیان الهی را به شاهراه هدایت و پیروی از خدای واحد فرا خوانده است.
قرآن كریم در بخش پایانی آیه 46 از سوره عنكبوت به نكته قابل توجهی اشاره و در حقیقت، جدال احسن را به گونه ای دیگر تفسیر می كند. این قسمت از آیه، بر دعوت به مشتركات تأكید نهاده و از اهل كتاب خواسته شده به آنچه از سوی خدای یگانه بر مسلمانان و اهل كتاب فرو فرستاده شده ایمان آورند و همگی تسلیم حق باشند. قرآن جدال را زمانی احسن می داند كه دو طرف گفت وگو، در مسیر نزدیك شدن و وحدت حركت كنند و گفت وگو بر پایه وحدت و تفاهم و توجه به همسویی ها و نقاط اشتراك استوار باشد. این بخش از آیه، در واقع به مثابه تلاش اسلام برای تعامل و نزدیكی با اهل كتاب، از طریق ایمان به مقدسات آنان و مشتركات موجود است و آن، مظهر گفت وگوی آرام و نشانه مرونت و مدارای اسلام با اهل كتاب به شمار می رود. 14
از دیگر آیاتی كه توجه قرآن به روح مشترك ادیان الهی را نشان می دهد آیه 64 سوره آل عمران است:
«قل یا أهل الكتاب تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم أن لانعبد إلا الله و لانشرك به شیئاً و لایتخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون»
بگو: ای اهل كتاب بیایید بر سر سخنی كه میان ما و شما یكسان است بایستیم كه: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریك او نگردانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد. پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض كردند، بگویید: شاهد باشید كه ما مسلمانیم.
در این آیه نیز چنان كه می بینیم پیامبر(ص) مأمور به دعوت چیزی شده كه میان اهل كتاب و مسلمانان مساوی و مشترك است. معنی مساوی بودن كلمه آن است كه قرآن، تورات و انجیل، همه بر آن پای فشرده اند. این پیام كه پیامبر اسلام(ص) مأمور ابلاغ آن است؛ همسو و هماهنگ با پیامهای دیگر پیامبران و اولیای الهی است و در حقیقت، همان چیزی است كه موسی، قوم خود را بدان دعوت می كرد؛ عیسی مسیح، پیروانش را به سوی آن فرا می خواند و هود و صالح و شعیب و… در راه تحقق آن از هیچ كوششی دریغ نورزیدند؛ دعوت به توحیدی خالص كه با هیچ شركی آمیخته نباشد.
این آیه، پایه و اساس گفت وگو و نحوه برخورد با اهل كتاب را روشن می سازد و آشكارا موضوع برابر را كه همان عبادت خدا باشد، مبنای تعامل میان جماعات دینی قرار می دهد و از بیان نقاط اختلاف می پرهیزد و به جنبه های مورد اتفاق اشاره می كند. در این آیه با لحنی ملایم و آرام و به دور از هرگونه خشونت و تحمیل، از پیروان ادیان الهی خواسته شده است كه همگی به سوی خداوند روی آورند و جز او را نپرستند. در قسمت پایانی آیه، این احتمال داده شده است كه مخاطبان، دعوت را نپذیرند كه در این صورت مسلمانان مأمورند همچنان دست از اسلام و ایمان به خدا برندارند و اعلام كنند در مقابل این دعوت، یكسر تسلیم اند.
به اعتقاد علامه فضل الله این نوع برخورد قرآن، شیوه جدیدی در تبلیغ است كه برپایه یافتن نقاط تلاقی و اشتراك استوار است، تا از این رهگذر، به اصل و خمیر مایه دعوت پرداخته شود و از آغاز، نقاط اختلافی و تعصب انگیز مطرح نگردد. وی بر آن است كه این آیات در حقیقت نشانه تأكید و توجه قرآن به توحید، یعنی قدر مشترك ادیان است و به پیامبر(ص) فرمان داده است كه به این روش مجهز باشد.15
تأكید بر نقاط اشتراك و اتفاق دیگر فرهنگها، در كلمات و مناظرات معصومان(ع) نیز مورد توجه قرار گرفته است. این مناظرات و گفت وگوها بیشتر بر مبنای اصول عقلی انجام شده و در آنها اعتقادات مشترك و باورهای طرف مقابل مورد تأكید بوده است.
ائمه(ع) در مناظرات خود در مقام پاسخگویی به مخاطبانی كه در جست وجوی كشف حقیقت بودند به ذكر دلایل و شواهدی از كتب آسمانی آنان می پرداختند و با تكیه بر باورهای مشترك آنان را اقناع می كردند.16
علاوه بر این، در نامه های پیامبراكرم(ص) نیز توجه به اعتقادات مشترك به وضوح به چشم می خورد؛ برای نمونه در نامه پیامبر(ص) به نجاشی، پادشاه حبشه آمده است:
«… شهادت می دهم كه عیسی پسر مریم، روح خدا و كلمه اوست كه آن را به مریم القا فرمود…»
در این نامه علاوه بر اینكه به اعتقادات مشتركی كه مورد پذیرش طرفین است اشاره شده، به تصحیح عقاید نجاشی نیز پرداخته شده است.17
پیامبر(ص) در نامه به هرقل، پادشاه روم و مقوقس، فرمانروای قبط، پس از دعوت آنان به اسلام، آیه 64 از سوره آل عمران را یادآور شده و از آنان خواسته است به سوی كلمه ای روی آورند كه میان مسلمانان و آنان مشترك است. پیامبر(ص) پس از ابلاغ پیاـم، در پایان این نـامه ها اتمام حجت می كند و از این پادشاهـان می خواهد اسلام و نصیحت او را بشنوند كه در غیر این صورت گناه پیروان شان نیز برگردن آنان است.18
همچنین در نامه پیامبر(ص) به اسقفی به نام ضغاطر، به قدر مشترك میان پیامبران و ادیان و فرهنگهای الهی اشاره شده و آمده است:
«سلام بر هر كس كه ایمان آورده است. عیسی بن مریم، روح خدا و كلمه اوست كه به مریم القا كرد. من به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط فرود آمده و به آنچه برموسی و عیسی و دیگر پیامبران از سوی پروردگارشان وحی شده ایمان دارم، میان پیامبران فرقی قائل نیستم و تسلیم خداوندم، و سلام بر هر كه پیرو هدایت است. »19

صراحت و مداومت در عرضه اندیشه

در آغاز هر گفت وگو و ارتباط، شفافیت مواضع و اعلام بی پرده آنها اهمیت فراوان دارد. هر قدر میزان این صراحت، شفافیت و قاطعیت بیشتر باشد، مخاطبان را به اقناع كامل تری سوق می دهد و به زدودن تردید و ابهام از آینه ذهن و روح آنان كمك می رساند و زمینه تفكر در مطالب ارائه شده را فراهم می سازد. به علاوه عرضه صریح، مستدل و شفاف اندیشه های صحیح، موجب می گردد آرا و اندیشه های ناصواب، رنگ ببازند و از این رهگذر زمینه آشكار شدن حقیقت فراهم آید.
قرآن و معصومان(ع) در مواجهه با دیگران، به منظور غنی سازی اندیشه ها و قانع ساختن وجدانها و تبیین و توصیف صریح و روشن اعتقادات و باورهای دینی می پرداختند و با هدف بالا بردن سطح آگاهی و شناخت مخاطبان و اتمام حجت بر شنوندگان، ابعاد و زوایا و چگونگی پیام خود را تشریح می كردند. پیامبر(ص) و معصومان(ع) چون سخنان شان صدق و ادعاشان حق و از پشتوانه وحیانی برخوردار بود؛ در اعلام عقاید و باورهای خود واهمه ای نداشته و به امید هدایت و تربیت انسان، كلام حق را با صریح ترین و قاطع ترین شكل و در قالب شیوه های مختلف عرضه كرده اند.
رسول خدا(ص) در مراسم حج، نزد قبایل عرب می رفت و آنها را به سوی خدا فرا می خواند و رسالت خود را ابلاغ می كرد و از آنها می خواست تا او را تصدیق و حمایت كنند، در منزلگاه برخی قبایل می ایستاد و می گفت: من فرستاده ای خدا به سوی شما هستم كه شما را به عبادت خدا و كنار گذاشتن شرك، فرمان می دهم. آن حضرت(ص) از ورود هیچ تازه واردی با خبر نمی شد، مگر آن كه برای دعوتش می شتافت و پیامهای رسالت را به او عرضه می داشت. 20
در آیات متعددی از قرآن كریم، این معنی مورد توجه قرار گرفته و به كیفیت عرضه دین به وسیله پیامبران الهی اشاره رفته است. در برخی از این آیات از پیامبر اسلام(ص) خواسته شده با صراحت و قاطعیت، موضوع رسالت خود را به مردم ابلاغ كند؛ خود را پیامبر الهی و مبعوث بر همه آدمیان معرفی و مردم را به سوی پرستش خدا و ایمان به رسول او دعوت كند.(اعراف/158)
در آیاتی دیگر پیامبر(ص) مأمور شده است كه از اعتقاد و ایمان خود نسبت به خدای واحد و بیزاری و براءت از بتها و خدایان مشركان، با صراحت و قاطعیت پرده بردارد: (زمر/14،64 و 66؛ یونس/104 ؛ اعراف/105 ؛ انعام/162،163 و سوره كافرون).
این نكته، در دعوت دیگر پیامبران و اولیای الهی نیز مورد توجه قرار گرفته است؛ حضرت نوح(ع) در مواجهه با قومی كه به پیامبر خود نسبت ضلالت و گمراهی می داند (اعراف/60) و بر استكبار و بت پرستی خود پافشاری بسیار می كردند و حتی حاضر به شنیدن سخن حق نمی شدند (نوح/7) با شكیبایی و بردباری به بیان صریح و بی پرده عقاید خود می پرداخت و ازعناد و لجاج قوم تأثیر نمی پذیرفت؛ آنان را از عذاب الهی باز می داشت (اعراف/59) و از موضع پند و نصیحت و خیرخواهی به ابلاغ رسالت خود می پرداخت (اعراف/62) و آنان را به تقوای الهی و اطاعت از خود دعوت می كرد.(شعراء/108 و 110)
اصل مداومت در ارتباط و گفت وگو به منظور تأثیرگذاری بیشتر، به روشنی درمواجهه نوح(ع) با قوم خود دیده می شود.
قرآن از زبان وی می فرماید:
«ربّ إنّی دعوت قومی لیلاً و نهاراً» نوح/5
پروردگارا من قوم خود را شب و روز دعوت كردم.
چنان كه پیامبر اسلام(ص) در مكه شب و روز به دعوت خود ادامه می داد و پنهان و آشكارا این كار را دنبال می كرد و بدون هیچ واهمه ای در انجام وظیفه الهی بر دعوت خود اصرار می ورزید.21
صالح، هود و شعیب و لوط نیز، روش خود را بر صراحت بیان و قاطعیت در گفت وگو و دعوت مردم قرار می دادند. جملاتی از متن قرآن كریم نظیر: «اعبدوا الله مالكم من إله غیره إن أنتم إلا مفترون»، «إنی أشهد الله واشهدوا أنّی بریء ممّا تشركون»(هود/50و54)، «إنّی لكم رسول أمین» و «فاتقوا الله و أطیعون»(شعراء/124،142،163و179) شواهدی بر این مدعا هستند. بویژه آن كه همه این گفت وگوها بر محور اصلاح اخلاقی و تقوای الهی اتفاق و اشتراك دارند. پیامبران الهی متعرض سنتهای غلط و ارزشهای ضداخلاقی زمان خود می گردیدند و با صراحت، به نفی و طرد فرهنگ غلط اقوام خویش می پرداختند (شعراء/165 ـ 183).

رعایت عدل و انصاف و توجه به ویژگیهای مثبت مخاطبان

یكی دیگر از اصول و روشهای اسلام برخوردهای منصفانه و عادلانه این آیین با دیگر فرهنگهاست. قرآن كریم با نگرشی جامع و از سر عدل و انصاف به دیگر فرهنگها می نگرد و در برخورد با همه آنها شیوه ای یكسو و یكسان در پیش نمی گیرد؛ هنگامی كه گروه یا قومی را سرزنش یا نكوهش می كند، اگر افراد شایسته و مثبتی وجود دارد، آنان را استثنا كرده به مدح و ثنا و ذكر ویژگیهای مثبتشان می پردازد. در اینجا شواهد و نمونه هایی را از قرآن كریم در این زمینه می آوریم:
1. آیه 113 و 114 سوره آل عمران، در توصیف اهل كتاب، همه آنان را یكی نمی داند و گروهی از آنان را معرفی می كند كه: اقدام به طاعت خداوندی می كنند، در دل شب به تلاوت آیات الهی پرداخته به درگاه الهی سجده می برند، به خدا و روز واپسین ایمان دارند، به نیكی فرمان می دهند، از بدی نهی می كنند و كارهای نیك را به پای می دارند.
آیه بعد، گروه دیگری از اهل كتاب را یاد می كند و می فرماید:
«إنّ الذین كفروا لن تغنی عنهم أموالهم و لا أولادهم من الله شیئاً و أولئك اصحاب النار هم فیها خالدون» آل عمران/116
كسانی كه كفر ورزیدند، هرگز اموال شان و اولادشان چیزی [از عذاب خدا] را از آنان دفع نخواهد كرد و آنان اهل آتش اند و در آن جاودانه خواهند ماند.
با توجه به وحدت سیاق آیات می توان فهمید كه مراد از كافران دراین آیه، طایفه دیگر از اهل كتاب هستند كه دعوت رسول اكرم(ص) را نپذیرفته اند و در مقام خاموش كردن چراغ هدایت اسلام بر آمده اند.22
2. در آیه 65 و 66 از سوره مائده، پس از بیان اینكه اهل كتاب به سوی ایمان، تقوا و اقامه تورات و انجیل ترغیب می شوند و (با قید این شرط) وعده بهشت اخروی و بركات زمینی به آنان داده شده و آمده است:
«منهم أمة مقتصدة و كثیر منهم ساء ما یعملون»
از میان آنان گروهی میانه رو هستند و بسیاری از ایشان بدرفتاری می كنند.
چنان كه از ظاهر آیه بر می آید خداوند بسیاری از اهل كتاب را نكوهش كرده، اما به موازات آن، از گروهی كه میانه روی برگزیده اند یاد می كند.
صاحب تفسیر المیزان، ذیل آیه یادشده به همین معنی اشاره می كند و «أمة مقتصدة» را امتی می داند كه در امر دین و تسلیم نسبت به دستورات الهی میانه رو و معتدل باشد.
علامه در ادامه می نویسد:
«آیه مورد نظر به این مطلب اشاره دارد كه آنچه تاكنون از زشتیها و بدیهای اهل كتاب در قرآن آمده مربوط به یكایك آنها نیست، زیرا در بین اهل كتاب افرادی معتدل و میانه رو نیز بوده اند كه هیچ یك از این كجروی ها را نداشته اند. از این لحن به خوبی استفاده می شود كه قرآن تا چه اندازه انصاف را رعایت می كند و مراقب است تا حقی از افراد پایمال نشود؛ هر چند بسیار اندك است. این نكته از محتوای آیات و جملات گذشته نیز استفاده می شود؛ آیاتی كه می فرماید: «و أن أكثرهم فاسقون»(مائده/59) یا «و تری كثیراً منهم یسارعون فی الاثم و العدوان و أكلهم السحت»(مائده/62) و «ولیزیدنّ كثیراً منهم ما أنزل الیك من ربّك طغیاناً و كفراً»(مائده/64).»
در این جملات، مطلب را به بیشتر آنان نسبت داده نه به همه آنان. این آیات هیچ یك بر تمامی اهل كتاب اطلاق نگردیده است. در آیه66 سوره مائده نیز، از این اقلیت شایسته و میانه رو ، به نیكی یاد شده است. 23
3. قرآن علاوه بر یادكرد ویژگیهای مثبت اهل كتاب، جنبه های ایجابی كتب آسمانی آنان را از نظر دور نمی دارد و آنها را نور و هدایت و مایه تذكر و موعظه پرهیزكاران به شمار می آورد. این یادكرد قرآن، نشان می دهد تحریف در تمام بخشهای این كتب راه پیدا نكرده است. بنابراین در برخورد با اهل كتاب به طرد و رد یكباره همه باورهای آنان نپرداخت.
خداوند در توصیف ویژگیهای تورات و انجیل می فرماید:
«و قفّینا علی آثارهم بعیسی بن مریم مصدّقاً لما بین یدیه من التوریة و آتیناه الإنجیل فیه هدی و موعظة للمتقین» مائده/46
و عیسی پسر مریم را به دنبال آنان (پیامبران دیگر) در آوردیم در حالی كه تورات را كه پیش از او بود تصدیق داشت، و به او انجیل را عطا كردیم كه در آن، هدایت و نوری است و تصدیق كننده تورات است كه پیش از آن است و برای پرهیزكاران، رهنمود و اندرزی است.


پی نوشت‌ها:

٭ در ترجمه آیات قرآن كریم از ترجمه محمدمهدی فولادوند استفاده شده است.
1. ابن هشـام، السیـرة النبویة، تصحیح مصطفی سقـا، ابراهیـم ابیـاری، بیروت، المكتبة العلمیة، 1/384.
2. كلینی رازی، ابی جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق، الاصول من الكافی، چاپ سوم، تهران، دارالكتب الاسلامیة، 1388هـ.ش، 2/117.
3. قرشی، سید علی اكبر، قاموس قرآن، چاپ ششم، تهران، دارالكتب الاسلامیة، 1372هـ.ش، 2/192.
4. فدایی عراقی، «مبانی نظری گفت وگوی تمدنها از دیدگاه اسلام و قرآن»، از مجموعه مقالات همایش چیستی گفت وگوی تمدنها، 515.
5. حجتی، محمدباقر، كاوشهایی در علوم قرآنی، اسباب النزول، چاپ اول، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1365 هـ.ش، 59.
6. قرشی، سید علی اكبر، قاموس قرآن، 1/23.
7. طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی همدانی، بنیاد علمی و فكری علامه طباطبایی، 1373هـ.ش، 13/199.
8. همان، 12/571.
9. همان، 12/573.
10. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الائمة الأطهار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403هـ.ق، 9/257.
11. طباطبایی، محمد حسین، المیزان، 16/217.
12. همان، 8/246.
13. همان، 8/314.
14. فضل الله، سیدمحمدحسین، اسلوب الدعوة فی القرآن، چاپ پنجم، بیروت، دارالملاك، 1414 هـ.ق، 124.
15. همان، 76.
16. ابن بابویه، شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ترجمه حمیدرضا مستفید، علی اكبر غفاری، چاپ اول، 1372 هـ.ش.
17. طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن، إعلام الوری بأعلام الهدی، المكتبة العلمیة الاسلامیة، 1338هـ.ق، 59.
18. امین، سید محسن، سیره معصومان(ع)، ترجمه علی حجتی كرمانی، چاپ دوم، تهران، سروش، 1376 هـ.ش، 1/108؛ حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ نهم، سازمان انتشارات جاویدان، 1376هـ.ش.
19. ابن سعد، الطبقات الكبری، دار احیاء التراث العربی، 1417هـ.ق، 1/134.
20. ابن هشام، السیرة النبویة، 2/31.
21. همان، 1/289 ، 354.
22. طباطبایی، محمد حسین، المیزان، 3/226
23. همان، 6/61.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفت و گو بر پایه ایمان

گفت و گو بر پایه ایمان

دکتر محمود ایوب و جرج خضر
ترجمه سپهر امیر معزی

اشاره

شاید به جرأت بتوان گفت كه پیروان ادیان، به اندازه ای كه از اصل گفت وگو بین یكدیگر و ضرورت آن سخن می گویند، درعمل وارد میدان گفت وگوی سازنده نمی شوند و به دشواری از فاصله بین انتظارات خود و واقعیتها و ضرورتهای موجود می كاهند.
در كشور لبنان كه سرزمین طوایف و مذاهب و فرقه های گوناگون است، مراكز متعددی وجود دارد كه به موضوع گفت و گو بین ادیان همت گماشته اند.٭ یكی از این مراكز، مركز مطالعات اسلام و مسیحیت وابسته به دانشگاه بلمند طرابلس است كه تاكنون گفت وگوهای فراوانی میان دانشمندان اسلام و مسیحیت ترتیب داده است. آنچه فراروی شما قرار دارد، گزیده ای از گفت و گوهایی است با عنوان «نحو الجدال الأحسن» (به سوی گفت و گویی سازنده) كه میـان دكتر محمود ایوب استـاد شیعی مذهب
دانشگاه میشیگان امریكا و جورج خضر، اسقف اعظم كلیسای ارتدكس لبنان انجام گرفته و به صورت كتاب انتشار یافته است. نام این مجموعه از آیه 125 سوره نحل «ادع إلی سبیل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن»و اشاره های انجیل به برهان آوری پولس در آتن كه با اپیكوریان و رواقیان مجادله می كرد برگرفته شده است. كتاب یادشده، از سه گفت و گو در روزهای 20 و 21 و 22 ماه مه 1996 میـلادی تشكیل شـده كه در پایان هر جلسه به پرسش حاضران پاسخ داده شده است. گفت و گوی نخست؛ «گفت وگو با مسیحیان در دیدگاهی اسلامی»، گفت و گوی دوم؛ «رسالت و تبلیغ؛ مانع و یا انگیزه گفت وگویند؟» و گفت وگوی سوم ـ كه نام مجموعه از آن گرفته شده است ـ «وحی از دیدگاه اسلام و مسیحیت؛ به سوی مباحثه ای بهتر» نام دارد.
البته بجاست كه این گفت و گوهای برون دینی پیش تر در درون مذهب اسلامی صورت پذیرد تا علاوه بر تقریب مذاهب اسلامی راه گفت و گوی بهتر با دیگر ادیان هموار گردد.

پرسش: به نظر شما نگاه كلی قرآن به ادیان آسمانی دیگر چگونه است؟

٭ دكتر محمود ایوب:… به گمان من، قرآن تا حدود زیادی در باب ادیان وسعت نظر دارد و برای هویت دینی انسانها طرحی نو در افكنده است:
«قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا أسلمنا و لمّا یدخل الإیمان فی قلوبكم» حجرات/14
بادیه نشینان گفتند: ایمان آوردیم. بگو ایمان نیاورده اید، لیكن بگویید اسلام آوردیم و هنوز در دلهای شما ایمان داخل نشده است.
دراینجا، قرآن میان اسلام شرعی ـ كه با قطع نظر از پایبندی عملی و ایمانی است ـ و ایمان كه عملی است یكسره قلبی و در گرو عمل، تفاوت نهاده است… از این رو باید بر گفت وگوها نام گفت وگوی ایمان ـ و نه گفت و گوی ادیان ـ نهاد. نخستین منبعی كه به این نام اشاره كرده همانا قرآن است:
«لیس بأمانیكم و لاأمانی أهل الكتاب من یعمل سوءاً یجزبه و لا یجد له من دون الله ولیاً و لا نصیراً. و من یعمل من الصالحات من ذكر أو أنثی و هو مؤمن فأولئك یدخلون الجنة و لایظلمون نقیراً» نساء/123 و 124
(پاداش و كیفر) به دلخواه شما و به دلخواه اهل كتاب نیست؛ هر كس بدی كند، در برابر آن كیفر می بیند، و جز خدا برای خود یار و مددكاری نمی یابد. و كسانی كه كارهای شایسته كنند ـ چه مرد باشند یا زن ـ در حالی كه مؤمن باشند، آنان داخل بهشت می شوند، و به قدر شیار هسته خرمایی مورد ستم قرار نمی گیرند.
یعنی بحث در باره اسلامی است كه پیامبر(ص) آن را «غریب» نامیده، و اسلامی كه در توصیف مسیح و موسی و ابراهیم علیهم السلام و بسیاری از پیامبران در قرآن آمده و از آنها به نام «مسلمان» یادشده و این همان مفهوم عام و روحی اسلام است. گفت وگویی كه امروزه نیازمند آن هستیم گفت وگویی است كه نه تنها شامل تسامح دو طرف بحث كننده است، بلكه از آن فراتر رفته و به شركت و مساهمه در ایمان بینجامد. فرهنگ و میراث اسلام و مسیحیت چنان سرشارند كه پیروان هر دو طیف می توانند به درستی به تبادل پردازند. سوره های مدنی از اهمیت ویژه ای برخوردارند، زیرا با مسلمانان و غیرمسلمانان سخن گفته شده است:
«إن الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربّهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» بقره/62
در حقیقت، كسانی كه ایمان آورده و كسانی كه یهودی شده اند، و ترسایان و صابئان، هر كس به خدا و روز بازپسین ایمان داشت و كار شایسته كرد، پس اجرشان را پیش پروردگارشان خواهند داشت و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهناك خواهند شد.
اگر تاریخ اسلامی را بكاویم درخواهیم یافت كه «اهل كتاب» تنها شامل یهودیان، نصارا و مسلمانان نمی شود، بلكه مجوس یا زردشتیان و حتی هندوان را در برمی گیرد. در قرآن از اصحاب كهف، اصحاب نار و اصحاب جنت سخن به میان آمده اما «اصحاب كتاب» به جای «اهل كتاب» نیامده است. چه بسا بتوان گفت كه «اهل كتاب» یك خانواده اند همچنان كه در قرآن می خوانیم:
«إنّ اللّه اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین. ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم» آل عمران/33ـ34
به یقین، خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است. فرزندانی كه بعضی از آنان از [نسل] بعضی دیگرند، و خداوند شنوای داناست.
از این رو، اهل كتاب یا همان یهودیان و مسیحیان و مسلمانان یك خانواده اند كه كتاب یا وحی الهی آنها را گردهم می آورد.
اسلام خود در فضایی مسیحی پرورش یافت و راهبان صحرانشین مسیحی برای مسلمانان منبع بركت و شفا بودند. قرآن به نصارا این گونه اشاره می كند:
«و لتجدنّ أقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا إنّا نصاری»
سپس قرآن ایشان را چنین وصف می كند:
«لایستكبرون. و إذا سمعوا ما أنزل إلی الرّسول تری أعینهم تفیض من الدمع ممّا عرفوا من الحق» مائده/82و83
و قطعاً كسانی را كه گفتند: «ما نصرانی هستیم»، نزدیك ترین مردم در دوستی با مؤمنان خواهی یافت… تكبر نمی ورزند. و چون آنچه را به سوی پیامبر نازل شده بشنوند، همی بینی بر اثر آن حقیقتی كه شناخته اند، اشك از چشمهاشان سرازیر می شود.
قرآن، كسانی را كه گفته اند «إنّ الله هو المسیح بن مریم»(مائده/72) كافر می داند، حال آن كه لاهوت مسیحی امروزه به هیچ وجه چنین نظری ندارد. بنابراین، با وجود آیه هایی كه به الفت و سازگاری این چنینی فرا نمی خوانند باید گفت كه مراد از این گونه آیات، اهل كتابی هستند كه نه به خدا باور دارند و نه حرام و حلال پیامبران را می پذیرند و نه پیرو آیینی هستند… درنهایت، تنها خداوند است كه ایمان و بی ایمانی انسانها را تشخیص می دهد. خداوند در قرآن می فرماید:
«و لیحكم أهل الإنجیل بما أنزل اللّه فیه» مائده/47
و اهل انجیل باید به آنچه خدا در آن نازل كرده داوری كنند.

٭ اسقف اعظم جورج خضر: در پاسخ این سؤال كه مخاطبان قرآن چه كسانی هستند؟ گفت:
مراد قرآن از آیه «و قالوا اتّخذ الرحمن ولداً»(مریم/88) و «لقد كفر الذین قالوا إن الله ثالث ثلاثة»(مائده/73) بدعت گذاران یا رافضی منشان هستند. و در آیه «ولاتقولوا ثلاثة انتهو خیراً لكم»(نساء/71) بی شك مسیحیان راستین، قائل به تثلیث عددی نیستند و چنین گویندگانی را كافر می شمارند. با توجه به اینكه من خود اسقفی مسیحی می باشم، گفته قرآن را می پذیرم «ولاتقولوا ثلاثة».

پرسش: نقطه های اشتراك و همانندی را میان اسلام و یهودیت و مسیحیت در كجا می بینید؟

٭ دكتر محمود ایوب:… شباهتی اساسی میان تبلیغ دو دین وجود دارد و آن در دعوت به «خدا» و «ایمان» نهفته است… اگر به مقایسه بپردازیم درخواهیم یافت كه «امت» در اسلام همان «كلیسا»ست در مسیحیت… روابط اسلام و مسیحیت در صدر اسلام وجود داشته است؛ همان گونه كه میان شیعیان و معتزله پیوند كلامی و لاهوتی ویژه ای بود كه با روی كار آمدن متوكل عباسی و سختگیری با معتزلیان و شیعیان و تأكید بر سنی بودن اسلام، بابی به نام «ردّ بر نصاری» گشوده شد و در خلافت مأمون به اوج خود رسید… و گرنه آنچه قرآن و پیامبر(ص) می گفتند مورد پذیرش اهل كتاب بوده است:
«و الذین أوتوا الكتاب لیعلمون أنّه الحق» بقره/144
صوفیه در گسترش اسلام نقشی ویژه داشتند، زیرا اسلام عملی را نشان می دادند و جالب اینكه فتوحات نظامی اسلام، مردمان آن مناطق را مسلمان نگه نداشت. همچنین در جایی كه مبلغان مسیحی خود به تبلیغ مبادرت ورزیده اند نتیجه گرایش به مسیحیت برابر جنگهای صلیبی بازده بیشتری داشته است…
وقتی استعمار به جهان اسلام پا گذاشت، مسلمانان به خواری و گمشدگی خود پی بردند و به نگارش كتابهایی در ردّ مسیحیت پرداختند؛ از جمله: سید جمال الدین اسدآبادی، محمد عبده، محمد رشید رضا و شیخ محمد ابوزهره. گویا غربیان فراموش كرده بودند كه اسلام تمدنی پربارتر از غرب دارد، و گویا نقش اسلام را در نوزایش غرب نادیده گرفته بودند؛ نقشی كه رهاورد مدارس اسلامی غرناطه، قرطبه و دیگر شهرهایی اروپایی است كه اسلام به آنها راه یافته بود. كثرت و تعدد ادیان، شعاری الهی است، نه انسانی:
«لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً» مائده/48
برای هر یك از شما (امتها) شریعت و راه روشنی قرار داده ایم.
و بی شك تعدد ادیان یكی از علل پرباری میراث مسلمانان و مسیحیان است. گفت وگو باید فرهنگ و روان ما را در برگیرد.

٭ اسقف اعظم جورج خضر: متأسفانه الگوی مسلمانان امروز، افرادی چون شیخ محمد ابوزهره شده اند. مشكل دیگر اینكه اندیشه پروتستانتیسم معاصر است كه از كارل بارت می آغازد و تا همین چند سال پیش، نه تنها اسلام، بلكه همه ادیان آسیایی را باطل می شمرد و تنها دو دهه است كه به جای ماده ادیان، لاهوت ادیان جایگزین شده و با تدریس همه ادیان و چه بسا مقایسه آنها با یكدیگر حركت نوینی ایجاد شده است.

٭ دكتر محمود ایوب: دیدگاه اسلام درباره وحی تا حدود زیادی به دیدگاه یهودیان نزدیك است. وحی، یا سخن گفتن مستقیم با پیامبران است و یا از راه خواب دیدن به وقوع می پیوند… ما مسلمانان و مسیحیان بر دو امر مهم اتفاق نظر داریم؛ یكی اینكه خداوند متكلم است، و دیگری ـ كه از امر اول برداشت می شود ـ اینكه كلام الهی یا به صورت كتاب و یا به صورت انسانی متجسد می شود… از این رو باید گفت كه قرآن به مثابه وحی و یا كشف الهی می باشد و مسیح(ع) نمودار عظمت الهی است… اظهار فروتنی و تهی دستی و مستمندی در برابر خدا از اصول برجسته اسلام و مسیحیت است كه مسیح(ع) الگوی تمام عیار این معیارهای انسانی است:
«و جعلنی مباركاً أین ما كنت» مریم/31
مسیح در انجیل و قرآن، انسان دردمندی است كه به گرسنگان غذا می داد و «بإذن الله» جذامیان و نابینایان را شفا می بخشید و مردگان را زنده می كرد (آل عمران/49). بازتاب گفته مسیح در انجیل این گونه است:
«این كارها با توان من انجام نمی شوند، بلكه خواست و مشیت هموست كه مرا فرستاده است.»
به گمان من، تعدد مذاهب در جهان حكمت الهی است كه فقط خداوند از آن خبر دارد. می توان با استفاده از این تعدد، نیروی ایمان مسیحیان را با آشناكردن آنان به اسلام بیشتر نمود….

٭ اسقف اعظم جورج خضر: آنچه آقای دكتر محمود ایوب گفت نشان از اندیشه ای انگیزه آفرین و بسیار سترگ است كه در جهان اسلامی پدیدار شده است و من با بسیاری از گفته های ایشان موافق هستم….

پرسش: چگونه پیامبر با وجود امّی بودنش ـ كه البته نبوغ وی را نمی توان نادیده گرفت ـ به خواندن دعوت می شود: «اقرء باسم ربّك»(علق/1) و این یعنی دعوت به فراگیری علم و دانش.

٭ دكتر محمود ایوب: این دعوت، لزوماً نشان از توانایی پیامبر بر خواندن و نوشتن ندارد؛ زیرا نوشتن در آن زمان حرفه ای بودكه اندك افرادی توانایی آن را داشته اند. «اقرء» بنا به مفهوم قرآنی آن، نه به معنای خواندن از روی كتاب و نوشته، بلكه به معنای تلاوت است.
اسلامی كه مراد قرآن است تسلیم همه اجزای هستی است و تنها شامل انسانها نمی شود. آنچه دو دین را بیشتر به هم نزدیك می كند مفهوم «الله» در اسلام و مسیحیت است. قرآن می فرماید:
«و إن من شیء إلاّ یسبّح بحمده و لكن لاتفقهون تسبیحهم» اسراء/44
یعنی توحیدگوی او نه تنها بنی آدم كه همه آفریده ها هستند. هدف از آفرینش بشر نیز عبادت خداوند است:
«و ما خلقت الجنّ و الإنس إلاّ لیعبدون» ذاریات/56

پرسش: نظر قرآن را درباره قَدَر و «امّ الكتاب» و نقش آن در وحی توضیح دهید؟

٭ دكتر محمود ایوب: لفظ «امّ الكتاب» بارها در قرآن آمده است:
«هو الّذی أنزل علیك الكتاب منه آیات محكمات هنّ أمّ الكتاب» آل عمران/7
دراینجا یعنی شالوده و جوهر كتاب الهی. سوره فاتحه را نیز «امّ الكتاب» می نامند. اما در جایی دیگر می فرماید:
«یمحو الله مایشاء و یثبت و عنده امّ الكتاب» رعد/39
خدا آنچه را بخواهد محو یا اثبات می كند و اصل كتاب نزد اوست.
شیعیان به این مفهوم می رسند كه خداوند چه بسا تقدیری كند، اما آن را به انجام نرساند؛ یعنی قَدَر آن را تغییر می دهد. شیعیان می گویند كه دعا، قضا را باز می گرداند و اگر دعا نباشد خدا پرستش نمی شد، زیرا چگونه می گوییم كه: خداوندا، به من روزی رسان، در حالی كه روزی ما ـ حتی پیش از به دنیا آمدن مان ـ مشخص بود؟
قرآن نه قَدَری است و نه جبری. در برخی آیه ها می خوانیم كه برای هرچیز اندازه ای قرار داده ایم؛ یعنی اینكه خداوند همه چیز را تقدیر می كند:
«ما أصاب من مصیبة فی الأرض و لا فی أنفسكم إلاّ فی كتاب من قبل أن نبرأها» حدید/22
هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در نفسهای شما نرسد، مگر آن كه پیش از آن كه آن را پدید آوریم در كتابی است.
و تأكید می ورزد:
«و نفس و ما سوّاها. فألهمها فجورها و تقواها» شمس/7ـ8
سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد؛ سپس پلیدكاری و پرهیزكاری اش را به آن الهام كرد.
قرآن… هم زمان از آزادی و مسؤولیت پذیری انسان سخن می گوید و از اراده مطلق خداوندی.

پی نوشت‌ها:

٭ برای آشنایی بیشتر با این مراكز، می توانید به مقاله دكتر رضوان السید با عنوان «نگاهی به گفت وگوها و ارتباطات مذهبی در لبنان» كه در هفته نامه نگاه حوزه شماره 56، 15 تیرماه 1381، صفحه 25 ـ 23، چاپ شده است مراجعه كنید.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هنجارهای رفتاری و معيارهای ارتباط اجتماعی

هنجارهای رفتاری و معيارهای ارتباط اجتماعی

خلیل منصوری
انسان به عنوان يك موجودي كه نيازمند به اجتماع و ارتباط اجتماعي است به ناچار مي بايست از شماري از خواسته هاي فردي خويش بگذرد و آن را فداي كسب همگرايي و ارتباطات اجتماعي نمايد. اين گذشت در حقيقت گذشت صرف و محض نيست بلكه از دست دادن پاره اي از حقوق و مزاياي فردي در راستاي امتيازاتي بيشتر و مفيدتر است؛ امتيازاتي كه دربرابر از دست دادن پاره اي از حقوق فردي پيدا مي كند در برابر به دست آوري امتيازات اجتماعي شايد هيچ يا دست كم بسيار اندك باشد. از اين رو، انسان كه موجودي مستخدم و بهره گير از محيط پيراموني در راستاي كمالات و امتيازات فردي است باز در راستاي همان هدف نخست و ابتدايي و بلكه فطري خويش از برخي از امتيازات فردي مي گذرد تا امتيازات مفيدتر و بيشتر اجتماعي را به دست آورد. دستاوردي كه حتي اصالت فردگرايان نيز آن را مورد تاييد قرار داده و فوايد آن را مي پذيرند. بنابراين انسان براي به دست آوردن برخي از چيزها كه امكان تحقق آن در محيط هاي فردي نيست، به ناچار و يا با انديشه، تعقل و تدبر به سوي اجتماع گرايش پيدا مي كند و از آن جايي كه تضادهاي منافع ميان افراد موجب مي شود تا با يكديگر درگير شوند مي كوشند تا با وضع قوانين و مقررات آن را كاسته و به نوعي با يكديگر كنار آيند. مجموعه اين قوانين و مقررات نوشته يا نانوشته است كه اجتماع را مي سازد و آن را سازماندهي مي كند و توانايي بهره گيري بيشتر را براي افراد يك جامعه با كمترين يا بدون تنش هاي حادي فراهم مي آورد.

بسياري از سنتها و قوانين نانوشته است و هرچند تبعات و پيامدهاي قانوني در راستاي مجازات متخلفان آن وجود ندارد ولي در اجتماعات اين سنت ها به دقت رعايت و به گونه اي پنهان متخلفان تنبيه و مجازات مي شوند؛ حتي گاه مجازات و تنبيه اجتماعي در مورد متخلفان شديدتر از مجازات هاي رسمي و قانوني است. بخشي از اين قوانين اجتماعي به عنوان «اخلاق» و پاره اي ديگر به نام آداب و سنتها بر جامعه حكومت مي كند و روابط اجتماعي افراد را ساماندهي مي كند. هنجارهاي اجتماعي در حقيقت رفتارهايي است كه فرد در قبال افراد جامعه از خود بروز مي دهد. مجموعه سنت ها، قوانين، آداب و اخلاق است كه هنجارهاي اجتماعي فرد را مورد ارزيابي و سنجش مي گذارد و در پايان ارزش و جايگاه رفتاري او را تبيين مي نمايد.
آداب اجتماعي يكي از اين قوانين نوشته يا نانوشته اي است كه بر رفتارهاي اجتماعي افراد حكومت پنهان و آشكاري دارد؛ به گونه اي كه در ارزيابي رفتار اجتماعي افراد به عنوان يك معيار و شاخصه مهم خود را نشان مي دهد. در داوري جامعه، رفتارهاي شخص، هنجار يا نابهنجار خواهد بود.
ادب در رفتار و گفتار به عنوان يك معيار مهم در ارتباطات اجتماعي مطرح است. بررسي واژه ادب و كاربردهاي آن نشان مي دهد كه آداب به نوعي دربرگيرنده همه فعاليت هاي اجتماعي انسان از گفتار، كردار، كنش، منش و واكنش هاي اوست. از اين رو، فعاليتي نيست كه از نظر اجتماع معيار ويژه به عنوان ادب بر آن صدق نكند؛ زيرا ادب چيزي جز ظرافت هاي رفتاري نيست؛ به اين معنا كه عمل هنگامي ظريف و زيبا جلوه مي كند كه نخست از نظر اجتماعي قانوني بوده و هيچ منع قانوني نداشته باشد؛ اين قانون مي تواند، احكام و دستورهاي ديني باشد، يا سنتهاي اجتماعي و يا قوانين رسمي حكومتي؛ بنابراين ظلم، دروغ، خيانت و ديگر كارهاي ناپسند و زشت كه موانعي از اين دست دارند، نمي تواند، در عنوان ادب جاي گيرد.
شرط ديگري كه براي آن بيان شده است اين است كه رفتار اجتماعي شخص مي بايست از آن دسته رفتارهايي باشد كه اختياري است و فرد بتواند آن را به اشكال مختلفي ارائه و يا انجام دهد؛ بنابراين اگر امكان تعدد رفتاري فراهم نباشد نمي توان عمل را مصداقي از ادب يا بي ادبي دانست و معيار زشت و خوب، پسند و ناپسند را درباره آن به كار برد.
چنان كه بيان شد دانسته شد كه ميان قانون و سنت و ادب تفاوت است؛ زيرا ممكن است كه رفتاري هيچ منع قانوني نداشته باشد و سنت اجتماعي يا ديني آن را منع نكرده است ولي از آن جايي كه مي توان عمل را به اشكال مختلف و متعددي آورد برخي از اين اشكال خوب و پاره اي ديگر خوب و پسنديده تر است و اجتماع آن را بهتر و زيباتر مي بيند. كاربرد واژگان متعدد براي تعارضات اجتماعي نشان مي دهد كه هركدام از آنها از ديدگاه جامعه معنا و مفهوم خاصي دارد؛ براي برخي هيچ ارزش مثبت و منفي قائل نيستند و براي برخي ديگر ارزش هاي متوسط يا عالي قايل مي شوند. كاربرد واژگاني چون «مستدعي است، مقتضي است، متمني است» در جوامع اداري اقتضائات و ارزش گذاري هاي متعدد و مختلفي دارد.
از آن جايي كه اجتماع در ارزش گذاري رفتارهاي اجتماعي افراد به نكات ريز و ظرافت هاي خاصي توجه دارد و هنجارشكني نابهنجاري و يا بهنجاري را در اين چيزها مي جويد، بر افراد جامعه است كه اين ظرافت ها را شناخته و بدان عمل نمايد.
اين نكات و ظرافت ها- كه نمايانگر حسن و پسنديدگي يا بدي و ناپسندي آن است- به اختلاف جوامع و سنت هاي حاكم بر آن تفاوت پيدا مي كنند و نمي توان براي آن يك داوري مشخص و معيارهاي نهايي به دست داد. اين دسته از مسائل برخلاف اصول اخلاقي يا قانوني كه مبتني بر معيارهاي مطلق هستند برخوردار از معيارهاي نسبي هستند، از اين رو تفاوت هاي بسياري از جامعه اي به جامعه ديگر پيدا مي كند. به نظر جامعه اي رفتاري ادبي و داراي ظرافت ها و زيبايي حسن عمل است ولي از نگاه جامعه ديگر شايد نه تنها از اين عنوان برخوردار نباشد بلكه رفتاري زشت و ناپسند و دور از ادب قلمداد گردد. در حقيقت آنچه در همه جوامع در باره آن اتفاق نظر است عمل بر پايه حسن ونيكويي است ولي اين «حسن و نيكويي» در هر جامعه اي مصداق خاص خود را دارد و گاه نمي توان ميان آنها «وجه اجتماعي»اي را يافت.
به سخني ديگر تطبيق اين معناي اصلي با مصاديق آن از نظر مجتمعات و جوامع مختلف بسيار مختلف است، حتي اين اختلاف در ميان يك جامعه به اعتبار جامعه هاي كوچك يعني خانواده تفاوت پيدا مي كند. اين اختلال از جهت اختلافي است كه در تشخيص كار نيك از بد و هنجار از ناهنجار دارند. از اين رو چه بسا چيزهايي كه در نزد قومي نيكو و پسنديده است در حالي كه در نزد گروه و قوم ديگري زشت و ناپسند مي نمايد. از اين ميان مي توان به اختلاف نشست و برخاست جوامع توجه كرد كه برخي پا دراز كردن را هنجار و پسنديده مي دانند ولي در جامعه اي ديگر آن را ناپسند مي شمارند.
همه اين اختلافات ناشي و برخاسته از اختلاف در مرحله تشخيص مصداق است و در حقيقت هر جامعه اي نوعي از عمل را ظريف و زيبا مي بيند در حالي كه جامعه ديگر آن را زشت و ناپسند برمي شمارد. بنابراين لازم است كه در شناخت آداب و هنجارهاي رفتاري معيارهاي هر جامعه به تفكيك شناخته و به خوبي بدان عمل شود. ظرافت هايي كه زيبايي عمل را در نظر افراد آن جامعه دو چندان مي كند و به اعتبار و منزلت اجتماعي افراد مي افزايد و ارتباطات اجتماعي را تحكيم مي بخشد.
شناخت ظرافت هاي عمل در حقيقت شناخت معيارهاي ظريفي است كه در ارتباطات اجتماعي جوامع وجود دارد.
در حقيقت زيبايي و نيكويي و ظرافت هاي عملي يكي از مقومات اساسي رفتارهاي بهنجار اجتماعي است كه نمي توان آن را ناديده گرفت و به سادگي از كنار آن گذشت. اين آداب اجتماعي است كه در نظر بسياري از جوامع حتي از سنت ها و قوانين ديني و رسمي مهم تر است و ناديده انگاشتن آن تأثيرات و پيامدهاي منفي و زيانباري را در ارتباطات اجتماعي برجا مي گذارد.
از مطالب گذشته دانسته شد كه ادب به عنوان يك معيار ارتباط اجتماعي متقوم به ظرافت ها و زيبايي هاي عمل است كه از امور نسبي و به اختلاف سلايق اجتماعات متفاوت است. چگونگي نحوه صدور رفتار و عمل آدمي بستگي به صفات مختلف روحي و رواني انسان دارد. مطلوب نهايي انسان در زندگي همان چيزي است كه ادبش را در رفتار مشخص ساخته و برايش خط مشي ترسيم مي كند كه در كارهايي كه به منظور رسيدن بر آن مطلوب انجام مي دهد از آن خط مشي پيروي مي كند.
بنابراين ادب اجتماعي در خصوصيات خود بستگي به اهداف نهايي افراد اجتماعي دارد كه بدان عمل مي كنند. به اين معنا كه انسان چنان رفتار مي كند كه هستي را ترسيم كرده و زندگي اش را بدان بينش و نگرش جهت بخشيده است. تفاوت در هستي شناختي و بينش در نگرش و رفتارهاي انسان تفاوت محسوسي به جا مي گذارد كه در آداب اجتماعي به خوبي نمود پيدا مي كند.
از آن جايي كه جامعه اسلامي، قرآني نيز هستي شناختي خاص خود را دارد، براي زندگي افراد جامعه اهدافي را مشخص ساخته است كه باعث مي شود در مجموعه رفتاري انسان هاي مؤمن تأثيرگذار باشد. از اين رو، آداب اجتماعي به عنوان يك زير مجموعه رفتار عموم مسلمانان معنا و مفهوم مي يابد و معيارهاي خاص خود را مي طلبد، اگر به آيات و روايات اسلامي رجوع شود دانسته مي شود كه اسلام براي همه شئون انسان مسلمان برنامه ريزي كرده است و سر تا پاي او را به ظرافت هاي عملي توجه داده است. هيچ عملي از اعمال زندگي يك مسلمان جدا از ظرافت هايي نيست كه برخاسته از اصل بنيادين توحيد نباشد.
از نظر اسلام هيچ غايتي براي زندگي بشر جز توحيد نيست كه در مرحله اعتقاد و عمل خود را نشان مي دهد. اسلام كمال انسان و غرض نهايي زندگي اش را در تحقق اسماي الهي در انسان مي داند به گونه اي كه انسان صبغه الله يافته و متجلي به اسماي حسنا و نيكوي الهي گردد.
از اين رو مي بايست در همه ابعاد وجودي اش، نه تنها پاي بند به قوانين و آموزه هاي دستوري و اخلاقي باشد بلكه با توجه به سلايق نيكو نيز ظرافت و زيبايي هاي رفتاري را مورد توجه قرار دهد. قرآن در داستان ها و حكايت هايي كه درباره چگونگي رفتار پيامبران بيان مي كند، به خوبي آداب اجتماعي- قرآني را به انسان ها مي آموزد. در برخورد حضرت آدم(ع) پس از ارتكاب معصيت و خوردن از ميوه درخت ممنوعه نشان مي دهد كه چگونه انسان گناهكار مي تواند برخورد درست و نيكويي داشته باشد و با ظرافت از بخشي از پيامدهاي عمل نابهنجارش رهايي پيدا كند. در گفتگوي پيامبران با خدا مانند گفتگوي حضرت موسي(ع) با خدا و يا مباحث و گفتگوهايي كه ميان پيامبران با افراد اجتماع خود داشته اند، همواره به اين ظرافت و حسن رفتاري توجه داشته اند. بيان اين نمونه هاي عيني و ملموس از ادب قرآني- اسلامي مي تواند بهترين راه شناسايي معيارهاي ارتباط اجتماعي در قرآن باشد.
از جمله آداب قرآن مي توان به مسأله تحيت و سلام اشاره كرد. قرآن ادب را در اين مي بيند كه كسي اگر سلام گفت ادب آن است كه به نحو بهتري پاسخگويي تحيت او باشيد؛ خداوند مي فرمايد: «هنگامي كه به شما سلام مي كنند پس به بهتر از آن پاسخ دهيد يا همان را در پاسخ آنان بگوييد.» (نساء- 86(
از ديگر آداب در رفتار آن است كه هنگامي كه زن راه مي رود به حيا و پسنديده رفتار نمايد و گام بردارد؛ خداوند مي فرمايد: «پس يكي از دو دختران شعيب به سوي موسي آمد در حالي كه برآزرم و حيا گام بر مي داشت.»(قصص-25(
يكي از آداب اجتماعي «ادب در خانواده» به عنوان يك اجتماع كوچك است. بي گمان مي توان اين ادعا را داشت كه رعايت ادب در خانواده ريشه ادب اجتماعي كلان است. تأكيد در شيوه رفتاري افراد خانواده به عنوان زير ساخت جامعه از اين جا برخاسته است؛ از اين رو، اسلام و قرآن نيز بر تأديب افراد خانواده و تبيين ظرافت هاي عملي افراد آن آموزه هاي دستوري، اخلاقي و ادبي دارد كه مي توان از چگونگي اذن و اجازه فرزندان در اوقات سه گانه و نيز احترام به پدر و مادر به عنوان نمونه ياد كرد. خداوند درباره احترام و ادب به پدر و مادر مي فرمايد: «وبالولدين احسنا؛ (اسراء23) در اين آيه خداوند مسأله نيكو داشت پدر و مادر را پس از مسأله توحيد خدا واجب ترين واجبات برشمرده است؛ چنان كه مسأله عقوق پس از شرك ورزيدن به خدا از بزرگترين گناهان كبيره است، و به همين جهت اين مسأله را پس از مسأله توحيد و قبل از ساير احكام نام برده و اين نكته را نه تنها در آيات متذكر شده، بلكه در موارد متعددي از كلام خود همين ترتيب را به كار بربسته است.
در سوره انعام پيرامون تفسير آيه 151 همانند آيه اسراء، رابطه عاطفي ميان پدر و مادر از يك سو و ميان فرزندان از سوي ديگر از بزرگترين روابط اجتماعي دانسته است كه قوام و استواري جامعه انساني بدان هاست؛ و همين وسيله اي است طبيعي كه زن و شوهر را به حال اجتماع نگه داشته و نمي گذارد از هم جدا شوند. بنابراين، از نظر سنت اجتماعي و به حكم فطرت، لازم است انسان پدر ومادر خود را احترام كند و به ايشان نيكويي نمايد؛ زيرا اگر اين حكم در اجتماع جريان نيابد و فرزندان با پدر و مادر خود معامله بيگانه را بكنند به طور قطع آن عاطفه از ميان رفته و شيرازه اجتماع به كلي از هم مي گسلد.
اين توجه و احترام به ويژه در هنگام كهولت پدر و مادر بيشتر مورد توجه قرآن است، هر چند كه اجراي آداب در همه حال ضروري و لازم است ولي در اين زمان از حساسيت بيشتري برخوردار است.
خداوند مي فرمايد: در بزرگسالي نبايد به آنان آخ گفت و آنان را با گفتار خويش رنجاند و يا با داد زدن و درشتي با آنان سخن گفت (اسراء 23) زيرا در اين دوران سخت ترين حالات را دارند و بيشتر نيازمند كمك و احسان فرزندان خويش هستند. اين آيه نمي خواهد حكم را منحصر به دوران پيري ايشان نمايد بلكه مي خواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام ايشان در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند. حتي قرآن بيان مي دارد كه اين ادب چگونه بايد باشد؛ «و اخفض لهما جناح الذل؛ (اسراء/24) پر و بال گستردن كنايه از مبالغه در تواضع، خضوع و فروتني به زبان و عمل است در حقيقت پدر و مادر بفهمند كه فرزندان خود را در برابر ايشان خوار داشته و به آنان مهر و محبت دارند.( ر.ك: الميزان، ترجمه فارسي، جامعه مدرسين، ج 13، ص .108)
خداوند درباره ادب گفتار مي فرمايد كه با ديگران به نيكوترين حال سخن گويد و خوش زبان باشيد و با آنان سخنان درشت نگوييد: «به بندگانم بگو سخني كه بهتر است بگوييد (اسراء 153) و حتي در مقام جدال مي فرمايد: با آنان به نيكوترين وجه مجادله و بحث كن.»(نحل – 125(
یک شنبه 2 مهر 1391  4:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مهارت ارتباط كلامي ميان فردي در قرآن (قسمت اول)

مهارت ارتباط كلامي ميان فردي در قرآن (قسمت اول)

عبدالعلي پاكزاد

 

درآمد

يكي از مواهب بزرگ خداي سبحان بر آدمي استعداد سخن گفتن است. چه آن كه آدمي با سخن گفتن آنچه را كه در درون خويش دارد آشكار مي‌كند و مقصود خويش را با سخن گفتن بيان مي‌كند. قرآن كريم به اين ويژگي انسان تكيه نموده و فرموده است:
"الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الإنْسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ".1
بيان يعني ظاهرنمودن، با زبان انسان مكنونات ضمير خودش را، امور پنهاني كه در ضميرش است براي ديگري آشكار مي‌كند و آن ديگري براي او آشكار مي‌كند.2
و در سوره بلد هم به اين نعمت مهم تصريح نموده است:
"أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ".3
از اين روي گفته مي‌شود: اصل استعداد و قدرت بر سخن گفتن امری خدادادي است كه به لطف خود، در آفرينش انسان به وديعت نهاده است، اما شکل گرفتن، فعليت يافتن و شكوفايي آن به صورت‌هاي مختلف و پيدايش زبان‌ها و لغت‌هاي گوناگون، شكل قراردادي دارد.4
سؤال اساسي كه ما در اين قسمت از بحث به دنبال آن هستيم پاسخ به اين مطلب اساسي است كه قرآن كريم چه نوع مهارت‌هايي را براي ارتباط كلامي ميان فردي مؤثر ارائه داده است تا آدمي در پرتو آن مهارت‌ها توان يابد، در گفتگوي خويش با هم ‌نوع خود به مقصود و مطلوبش برسد و پيام خود را به راحتي به ديگران برساند. اگر چه در تفاسير و كتب اخلاقي پيرامون آداب سخن گفتن مباحثي را بيان فرمودند ولي از آن جايي كه آن مطالب دسته بندي نشده و خصوصاً با عنوان انتخاب شده در نوشته ها به صورتي كه ما ارائه داديم ديده نشد بر آن شديم بخشي از خلاء موجود در عنوان ارائه شده را پر كنيم.

اهميت سخن گفتن

از آنجا كه آدمي در رساندن مافي‌الضمير خويش ناگزير به تكلم است و اندوخته‌هاي علمي خويش و تجربيات زندگي را به وسيله مهم‌ترين نعمت الهي كه همان سخن گفتن است ارائه مي‌دهد و بسياري از تنش‌ها و چالش‌هاي زندگي را با گفتار بايد حل و فصل نمايد روشن مي‌شود سخن گفتن در زندگي آدمي نقش غيرقابل انكاري دارد و از اهميت بالايي برخوردار است كه خدا اين نعمت خدادادي (استعداد سخن گفتن را) را نصيب انسان‌ها نموده است. شهيد مطهري در اهميت سخن گفتن مي‌فرمايد: "اين كه انسان با حيوان‌ها متفاوت است، به موجب همان استعدادي است كه در او براي گفتن و نوشتن نهفته شده است. يعني اگر همين يك استعداد را از انسان بگيريم انسان با حيوانات فرقي نمي‌كند. اگر بيان و قلم نبود انسان تا دامنه قيامت همان وحشي اوليه بود، محال بود به اصطلاح امروز، فرهنگ و تمدن به وجود بيايد، چون فرهنگ محصول تجارب بشر است، با بيان، انسان آن چه را كه تجربه مي‌كند و مي‌آموزد به همزمان هاي خودش منتقل مي‌كند، كه قلم هم اين خاصيت را دارد."5

واژه شناسي مهارت و ارتباط

مهارت در فرهنگ فارسي به معناي زيركي و رسايي در كار،استادي و زبر دستي آمده است.6 ودر لغت نامه دهخدا به معناي، ماهر بودن در كار،استادي ،زيركي ،چابكي و زبر دستي آمد.7
با توجه به معناي لغوي واژه مهارت ، مهارت ارتباط كلامي در اصطلاح عبارت است از آنكه آدمي در پرتو شناخت صحيح و رفتار درست به توانايي لازم در انتقال پيام و خواسته هاي ما في الضمير به مخاطب دست يابد.
ارتباط ميان فردي، فرايندي است كه در آن، اطلاعات، مفاهيم و احساسات را با پيامهاي كلامي و غيركلامي با ديگران درميان مي‌گذاريم.8
به تعبير ديگر: ارتباط هر عمل متقابلي است كه شامل انتقال پيام باشد.9
ارتباط ميان فردي نشانه هويت و تكامل آدمي است. ارتباط مؤثر موجب شكوفايي افراد و به فعليت رسيدن استعدادها و بهبود كيفيت روابط و رسيدن به آسايش در زندگي دنيايي است.
به همين خاطر در آموزه‌هاي ديني بر ارتباط مؤثر تأكيد شده است.
بديهي و آشكار است كه مهمترين راه برقراري ارتباط انسان‌ها، ارتباط كلامي است.
مهم آن است كه آدمي قدرت ارتباط كلامي مؤثر داشته باشد تا بتواند به راحتي و به نحو شايسته از اين نوع ارتباط بهره گيرد. قرآن كريم، كتاب زندگي، مهارت‌هايي را بر ارتباط كلامي مؤثر ارائه داده است كه ما در اين بخش آن‌ها را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهيم.

مهارت‌هاي ارتباط كلامي ميان فردي در قرآن

 

مهارت شناختي:

 

1ـ به كارگيري واژه مثبت و آرامش‌زا

نتيجه مثبت يا منفي يك ارتباط كلامي ميان فردي ارتباط تنگاتنگي با نحوه شروع و پايان آن، ارتباط دارد. اگر ارتباط كلامي با كلمات مثبت (امنيت‌آور و آرامش‌زا) شروع شود، تداوم ارتباط، براي طرفين، دلنشين و خوشايند خواهد بود، همان‌گونه كه به كارگيري كلماتي كه داراي بار منفي است در ارتباط طرفين ايجاد اختلال مي‌كند.
قرآن كريم در آياتي به سلام كردن در آغاز و پايان مكالمه توصيه نموده و از سلام به عنوان يك واژه مثبت و آرامش‌دهنده در ارتباط كلامي ميان فردي به نيكي ياد نموده است.
1ـ "وَإِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ؛ هرگاه كساني كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آن‌ها بگو: سلام بر شما".10
2ـ زماني كه فرشتگان براي تخريب شهر لوط به نزد حضرت ابراهيم(ع) آمدند در آغاز ملاقات به آن حضرت سلام كردند.
"وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلامًا قَالَ سَلامٌ؛ فرستادگان ما (فرشتگان) براي ابراهيم بشارت آوردند، گفتند: سلام (او نيز) گفت: سلام".11
3ـ به مؤمنين دستور داده شده به هنگام ورود در خانه ديگران طلب استيناس نموده و سلام كنند. "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! در خانه‌هايي غير از خانه ‌خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد".12
4ـ زماني كه حضرت ابراهيم(ع) خواست از آزر جدا شود به او سلام كرد. "قَالَ سَلامٌ عَلَيْكَ".13
باتوجه به معناي واژه سلام، بنابر گفته راغب كه عبارت از، صلح و آشتي است.14 از مجموع اين آيات و آيات ديگر به دست مي‌آيد كه قرآن كريم اين اصل (به كارگيري واژه مثبت و آرامش‌زا) را در ارتباط كلامي مؤثر ميان فردي به عنوان يك اصل ثابت و مسلم پذيرفته است.
ناگفته نماند واژه مثبت و آرامش‌زا منحصر به سلام نيست، بلكه هر واژه مثبتي كه آرامش را به همراه داشته باشد استفاده از آن نيكو و پسنديده است، كه البته در فرهنگ قرآني به پيروان كتاب زندگي دستور داده شده است ابتداي سخن با سلام شروع شود. بر اساس همين نگرش وحياني، معصومين(ع) بر شروع سخن با سلام تأكيد نمودند. رسول اكرم(ص) فرمود: "اَلسَّلامُ تَحِيَّةٌ لِمِلَّتِنا و اَمان لِذِمَّتِنا"15 واژة (سلام) درود جامعة ما و حافظ ذمّة ماست.
مردي با امام حسين(ع) آغاز سخن كرد كه خدا عافيت بخشد، حالت چگونه است. حضرت فرمود: "اَلسَّلامُ قَبْلَ الكلامِ عافاكَ الله، لاتَأذَنُوا لِأحَدٍ يُسَلِّمَ".16
خدا عافيت دهد، سلام كردن بر سخن گفتن مقدم است. تا كسي سلام نداده به او اجازه سخن ندهيد.
براساس همين بينش توحيدي بخيل واقعي كسي است كه از سلام نمودن بخل ورزد. امام حسين(ع) فرمود:‌"اَلْبَخيلُ مَنْ بَخِلَ بالسَّلامِ؛ بخيل كسي است كه از سلام كردن بخل ورزد ".17
شايد يكي از حكمت‌هاي سلام اين باشد كه هر انساني در زندگي خود پيوسته نگراني‌ها، ترس‌ها و اضطراب‌هايي دارد و با هركسي هم كه برخورد مي‌كند، چون احتمال مي‌دهد كه از سوي او ضرري متوجهش شود، نوعي نگراني و اضطراب به او روي مي‌آورد. بنابراين نخستين چيزي كه در هر ملاقات و برخورد انسان‌ها مطلوب و شیرین است برطرف شدن این نگرانی و دلهره خواهد بود تا انسان احساس آرامش كند و مطمئن شود كه از سوي آن شخص هيچ ضرري به او نمي‌رسد و خطري او را تهديد نمي‌كند. بنابراين در اولين برخورد، بهترين چيزي كه بايد مسلمان‌ها رعايت كنند، دادن امنيت و آرامش به طرف مقابل و مخاطب خويش است تا مطمئن شود كه از طرف مقابل ضرري متوجه او نيست. 18
ارتباط كلامي كه گام نخست روابط اجتماعي به شمار مي‌آيد، مانند هر رابطه اجتماعي ديگر بايد براي انسان احساس امنيت و آرامش فراهم سازد، و قرآن باتوجه به همين نكته از مؤمنان خواسته است كه آغاز و پايان ارتباطات كلامي خود را با سلام زينت بخشند تا فضاي سلامتي براي گيرنده علاوه بر فضاسازي براي شكل‌گيري يك ارتباط شاداب و اثرگذار ميان يكديگر، زمينه را براي پاسخ سلام خود از جانب گيرنده كه متقابلاً سلامتي را براي فرستنده طلب مي‌كند فراهم مي‌سازد، در نتيجه، ارتباط در محيطي كاملاً فعّال، واقعي، سالم و مملو از مهرباني شكل مي‌گيرد كه هم براي ارتقاء سطح بهره‌وري ارتباط كلامي ميان فردي مي‌افزايد و هم بهره‌وري از زمان را براي هر دو طرف گفتگو به ارمغان مي‌آورد. 19

2ـ اعتماد آفريني20

از عوامل مهم ارتباط مؤثر و نفوذ در مخاطب، كسب اعتماد او به گفتار و انگيزه گوينده است که ميان افزايش عناصر اعتماد ‌آفرين با افزايش پذيرش مخاطب، رابطه مستقيمي وجود دارد.
قرآن كريم با اشاره‌اي نغز در داستان ابراهيم، اين واقعيت را بيان كرده است: هنگامي كه جمعي از فرشتگان براي نابودي قوم لوط به صورت ناشناس، نزد حضرت ابراهيم(ع) آمدند و از خوردن غذا خودداري ورزيدند. ابراهيم(ع) احساس بيگانگي و دلهره كرد و از گفتگو با آنان، خودداري نمود ولي پس از شناسايي و دريافت بشارت از آنان، باب گفتگو را دربارة مأموريت آنان و شفاعت از قوم لوط گشود.
"فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ؛ هنگامي كه ترس ابراهيم فرونشست، و بشارت به او رسيد، درباره قوم لوط با ما مجادله مي‌كرد".21
از اين آيه برمي‌آيد كه پيش شرط گفتگوهاي مؤثر و سازنده، ايجاد فضايي امن، همراه با اعتمادي متقابل است.

عناصر اعتمادآفرين در روابط گفتاري:22

 

الف، راستگويي

از عوامل مؤثري كه موجب ايجاد و تحكيم اعتماد مخاطب مي‌گردد، صداقت گوينده است، به طوري كه براي شنونده، از روي قرائن يا شناخت قبلي كاملاً محسوس و ملموس باشد، چه آن كه، هيچ‌گونه اعتمادي به دروغ‌گو نيست.
امام باقر(ع) فرمود: "تعلّموا الصدق قبل الحديث".23
راستگويي را پيش از سخنگويي بياموزيد.

ب، خيرخواهي

تصور خيرخواهي و دلسوز بودن گوينده در ذهن مخاطب، تحكيم اعتماد وي را به دنبال دارد و در نتيجه تأثير فزونتر گفتار بر دل و جان او را باعث مي‌گردد.
از اين روي، پيامبران هنگام دعوت و گفتگو، بر خيرخواهي و دلسوزي خود تأكيد مي‌ورزيدند.
از حضرت نوح(ع) نقل شده است: "أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ؛ رسالت‌هاي پروردگارم را به شما ابلاغ مي‌كنم، و خيرخواه شما هستم".24

ج، پرهيز از خودمحوري

غرور و خود برتربيني در گفتگو و بي‌توجهي به نگرشهاي طرف مقابل سلب اعتماد وي از برقراريِ ارتباطي مفيد و مؤثر را به دنبال خواهد داشت.
اشراف قوم نوح به خاطر خود برتربيني و تصور دروغگو بودن آن حضرت حاضر به گوش دل دادن گفتار آن حضرت نشدند: "وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ؛ و براي شما فضيلتي نسبت به خود نمي‌بينم، بلكه شما را دروغگو تصور مي‌كنم".25

د، معرفي خود

از روشهاي اعتمادآفريني، معرفي خود و هدف خويش با واژگاني صميمانه و نيز، بيان توانمندي و تخصص خويش است تا راه بر هرگونه پيش‌داوري و گمانه‌زني بسته شود. از اين روي پيامبران الهي، در گام نخست، به معرفي خويش و اهداف خود پرداختند.
براي نمونه حضرت نوح(ع) مي‌فرمود: "إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ مسلما من براي شما پيامبري امين هستم. تقواي الهي پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد. من براي (دعوت) هيچ مزدي از شما نمي‌طلبم".26

3ـ اجتناب از واژه‌هاي زشت و نفرت‌انگيز

به طوركلي ارتباط آدمي با يكديگر براساس دو بينش كرامت و اهانت برقرار مي‌گردد.
از ديدگاه قرآن كريم، ارتباطي سالم است كه بر پايه تكريم شخصيت و عزت نفس و احترام متقابل افراد انساني صورت گيرد. بديهي است، زماني متكلم با الفاظ زشت و دشمني‌زا سخن بگويد، در مخاطب نه تنها تأثير نمي‌گذارد بلكه زمينه‌ساز اختلال در ارتباط را فراهم مي‌آورد. علي(ع) فرمود: "ايّاكَ و مُسْتَهْجَنَ الكَلامَ فَإِنَّهُ يَوغِرُ القلب؛ از سخن زشت بپرهيزيد كه دلها را به كينه آورد".27
چه آن كه طبع آدمي با الفاظ زشت، تنفر دارد و هيچ وقت گوش دل، به سخنان كسي كه در مورد او با واژه‌هاي زشت بهره گرفته مي‌شود، نمي‌دهد و آن را پذيرا نمي‌شود. براساس اين كه طبع آدمي به الفاظ نيك گرايش دارد خداوند دستور به سخن نيك مي‌دهد. "و قولوا للناس حُسناً؛ و به مردم نيك بگوييد".28
آدمي در ايجاد ارتباط كلامي مؤثر ناگزير به اجتناب نمودن از واژه‌هاي زشت است.
امام باقر(ع) فرمود: "قُولُوا لِلنّاسِ أَحْسَنَ ما تُحِبُّونَ اَنْ يقال لَكُمْ؛ با مردم به نيكوترين سخن كه دوست داريد آنان به شما بگويند، سخن بگوييد".29
قرآن به پيروان خويش دستور مي‌دهد از ناسزا گويي اجتناب كنند. "وَلا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ؛ كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، مبادا آن‌ها (نيز) از روي (ظلم و) جهل، خدا را دشنام دهند".30
كتاب زندگي، مؤمنين را از آشفته گويي و به كارگيري كلمات زشت پرهيز داده و فرموده است: "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلا سَدِيدًا؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! تقواي الهي پيشه كنيد و سخن حق بگوييد".31 "وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلا مَعْرُوفًا؛ و با آن‌ها سخن شايسته بگوئيد".32 "وَقُلْ لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلإنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًا؛ به بندگانم بگو: سخن بگوئيد كه بهترين باشد، چرا كه شيطان ميان آن‌ها فتنه و فساد مي‌كند، هميشه شيطان دشمن آشكاري براي انسان بوده است".33
و همچنين مؤمنان را از صدازدن ديگران با القاب زشت بازداشته و فرموده است: "وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنَابَزُوا بِالألْقَابِ؛ و با القاب زشت و ناپسند يكديگر را ياد نكنيد".34

4ـ در نظرگرفتن سطح فهم و نياز مخاطب

گوينده بايستي به سطح فهم و خرد مخاطب توجه داشته باشد چه آن كه عدم توجه به اين اصل گوينده را از مقصود خويش كه همان رساندن پيام به مخاطب است بازمي‌دارد. مخاطب هنگامي تحمل شنيدن را در خود ايجاد مي‌كند كه مطالب متكلم به فراخور فهم و دانش او باشد و إلاّ احساس خستگي و بيگانگي از گفته‌هاي گوينده را در خود مشاهده مي‌كند.
براساس همين اصل محوري، پيام‌آوران الهي در مرحلة نخست به زبان قوم خويش سخن مي‌گفتند: "وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ؛ ما هيچ پيامبري را، جز به زبان قومش، نفرستاديم تا (حقايق را) براي آن‌ها آشكار سازد".35
تبيين حقايق زماني قابل تحقق است كه سطح فكري مخاطب رعايت شود.
رسول خدا(ص) فرموده است: "إِنّا معاشِرَ الانبياءِ أُمِرْنا أن نُكَلِّمَ الناس علي قدر عقولِهِمْ؛ ما پيامبران مأموريم تا با مردم به اندازه درك و عقلشان سخن گوئيم. توجه به عنصر ياد شده، در گفتگو با كودكان از ضرورتي مضاعف برخوردار است. چه آن كه درك محدود و اطلاعات اندك آنان نيازمند گشودن زبان كودكي با آنان است.".36
رسول اكرم(ص) مي‌فرمايد: "من كان عِنْدَهُ صَبِيٌّ فليتصاب له؛ هركس كودكي نزد اوست، بايد كه برايش كودكي كند".37

سوتيترها

تفاوت انسان با حيوان، به موجب همان استعدادي است كه در او براي گفتن و نوشتن نهفته است؛ يعني اگر همين يك استعداد را از انسان بگيريم انسان با حيوان فرقي ندارد. اگر بيان و قلم نبود انسان تا دامنه قيامت همان وحشي اوليه بود.
قرآن كريم در آياتي به سلام كردن در آغاز و پايان مكالمه توصيه نموده و از سلام به عنوان يك واژه مثبت و آرامش‌دهنده در ارتباط كلامي ميان فردي به نيكي ياد مي‌كند.
واژه مثبت و آرامش‌زا منحصر به سلام نيست، بلكه هر واژه مثبتي كه آرامش را به همراه داشته باشد استفاده از آن نيكو و پسنديده است.

پي‌نوشت:

1 . الرحمن /1 . 4.
2 . آشنايي با قرآن، ج6، ص16.
3 . بلد/8 . 9.
4 . مصباح يزدي، محمدتقي، اخلاق در قرآن، ج 3، ص328
5 . آشنايي با قرآن، ج6، ص16.
6 . فرهنگ عميد
7 . لغت نامه دهخدا،ذيل ماده ميم،ص16
8 . هارجي، اُوِن و كريستين ساندرز و ديويد ايسكون، به نقل از فرهنگ روابط اجتماعي در آموزهاي اسلامي، ج 2، ص 448.
9 . ماهوان، سعيد، آشنايي با مهارت‌هاي زندگي، ص128.
10 . انعام/54.
11 . هود/69.
12 . نور/27.
13 . مريم/47.
14 . مفردات الفاظ قرآن، 2/250.
15 . كرمي فريدي، نهج الفصاحه، ص341
16 . گروه حديث پژوهشكده باقرالعلوم، فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ترجمه علی مویدی، ص813
17 . همان، 813.
18 . اخلاق در قرآن، ج3، ص255.
19 . احمدزاده، سيدمصطفي، اصول حاکم بر ارتباطات کلامی میان فردی ازدیدگاه قرآن،فصلنامه پژوهشهاي قرآني، دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی، ش 46 . 47 ص311 - 312.
20 . گروه پژوهشي علوم قرآن و حديث دانشگاه علوم اسلامي رضوي، فرهنگ روابط اجتماعي در آموزه‌هاي اسلامي، ج2، ص451.
21 . هود/74.
22 . فرهنگ روابط اجتماعي در آموزه‌هاي اسلامي، ج2، ص452.
23. منتخب ميزان الحكمه، 314.
24. اعراف/62.
25. هود/27.
26. شعراء /107 . 109.
27. غررالحكم، 192.
28 . بقره/83
29. تحف العقول، 534.
30 . انعام/108.
31 . احزاب/70.
32 . نساء/5.
33 . اسراء/53.
34 . حجرات/11.
35 . ابراهيم/5.
36 . تحف العقول،60.
37 . محمد، محمدي ري‌شهري، حكمت‌نامه كودك، ترجمه عباس پسنديده، ص 266.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسلوب گفت و گو در قرآن کریم

اسلوب گفت و گو در قرآن کریم

مستنصر میر - ترجمه :علی شریفی؛ سید رضا موسوی

 

اشاره:

اهمیت گفت‏وگو در عصر حاضر و در فرآیند ارتباطات جهانی، موضوعی نیست که بتوان به‏سادگی منکر آن شد چراکه مرور زمان، نقش سازنده آن را در روابط اجتماعی هر روز بیش‏ازپیش برمی‏نمایاند. مکتب انسان‏ساز اسلام نیز از توجه به این نکته غافل نمانده است. از مطالعه دقیق قرآن کریم چنین برمی‏آید که کتاب آسمانی مسلمانان توجه شایانی به موضوع گفت‏وگو داشته و این توجه به‏نحوی است که قسمت مهمی از دعوت انبیای عظام به‏وسیله اسلوب گفت‏وگو طرح شده و برخی از دستورات الهی نیز در این قالب ارائه می‏شود. کاربرد وسیع گفت‏وگو در قرآن جنبه اجتماعی قویی به آن بخشیده است که این خود یکی از وجوه تمایز قرآن با سایر کتب انبیای الهی است.
متنی که پیش‏رو دارید ترجمه‏ای از مقاله (Dialogw) از دایرة‏المعارف قرآن است که توسط دکتر مستنصرمیر استاد پاکستانی‏الاصل مطالعات اسلامی در دانشگاه یانگستاون (اوهایو، آمریکا) نوشته شده است. وی سردبیری فصلنامه مطالعات اسلامی معاصر را (studies in contemporary lslam) - که از سوی همین دانشگاه منتشر می‏شود - به همراه دکتر ممتاز احمد به‏طور مشترک به‏عهده دارد. وی در این مقاله می‏کوشد تا با توجه به اسلوب گفت‏وگو در قرآن کریم چهره اجتماعی دین مبین اسلام را نشان دهد. البته برخی از دیدگاه‏های وی از جمله مقایسه متن مستحکم و روشن قرآن کریم با متن انجیل که اساساً نقل قول‏های حواریون حضرت عیسی(ع) از آن حضرت است، جای تأمل دارد.
ولی باید بگوییم که وی توانسته است، اسلوب گفت‏وگو و کارکرد آن را در آیات قرآن به‏خوبی ارائه دهد و با مطالعه آیات مختلفی که از عنصر گفت‏وگو در آنها استفاده شده است، نکات جالبی را گردآورد که تقدیم خوانندگان محترم می‏گردد.

گفت‏وگو

گفت‏وگو مذاکره میان دونفر یا بیش‏تر را گویند که مهم‏ترین مشخصه غالب اسلوب قرآن است. گفت‏وگوی مستقیم، اسلوب غالب بیانی در بسیاری از سوره‏هاست درحالی‏که اسلوب روایت و نقل، فضای نسبتاً کمتری از قرآن را به‏خود اختصاص داده است. اگر فرض کنیم که سوره‏های قرآن به چهار دوره تقسیم می‏شوند (سه دوره مکی و یک دوره مدنی)1، دوره‏های دوم و سوم مکی از لحاظ اسلوب گفت‏وگو بسیار غنی هستند. به‏دلیل تجاهل و کم‏توجهی قریش نسبت به رسالت محمد(ص) در خلال دوره اول مکی، اسلوب گفت‏وگو در سوره‏های مربوط به این دوره کم‏تر مورد استفاده قرار گرفته است2. گرچه، زمانی‏که رسول خدا(ص) شروع به گردآوری طرفداران خود نمود و برتری کفار را مورد مناقشه قرار داد، آنها نیز به تدریج وارد گفت‏وگو با پیامبر شدند. در این دوره سوءالات و ایراد و اشکال‏های آنها به‏طور فزاینده‏ای در قرآن عنوان شد. انتقادات وارده از سوی قریش که از دوره دوم مکی شروع شده بود تا دوره سوم ادامه یافت و در این دو دوره زمینه‏ساز استفاده از اسلوب گفت‏وگو در قرآن شد.
از آنجا که تأسیس حکومت اسلامی در مدینه شرایطی را به‏وجود آورد که توسل به اسلوب گفت‏وگو چندان قابل‏توجیه نبود، استفاده از این اسلوب در دوره مدنی کم‏تر شد.

انواع گفت‏وگو در قرآن

گفت‏وگوهای قرآنی با استفاده از معیارهای گوینده ومتن، می‏تواند به‏طور مشخص به پنج‏نوع تقسیم شود: 1 - احتمالاً معمول‏ترین گفت‏وگو، گفت‏وگوی پیامبر(ص) و مردمی است که به‏سوی آنها فرستاد شده است. پیامبر پیام خود را به مردم ارائه می‏کند که معمولاً موردانکار و تردید قرار می‏گیرد3. که از آن جمله می‏توان به سوره شعرا و گفت‏وگوهای پیامبرانی چون ابراهیم(ع) (شعرا، 82-69)، نوح(ع) (شعرا، 18-105)، عاد(ع) (شعرا، 38-123)، صالح(ع) (شعرا، 56-141)، لوط(ع) (شعرا، 88-176)، اشاره کرد.
2 - یکی دیگر از نمونه‏های گفت‏وگوی قرآنی، گفت‏وگوی میان پیامبران و خداست در این مورد پیامبری عهده‏دار مسئولیتی می‏شود4؛ درخواست مخصوصی از جانب پیامبر می‏شود و خداوند جواب می‏دهد یا پیامبر بصیرتی به‏سوی اراده الهی می‏یابد5. مثال‏هایی که برای این موارد می‏توان ذکر کرد عبارت‏اند از: آیه 260 سوره بقره، آن‏گاه که ابراهیم(ع) تقاضا کرد که نحوه زنده‏شدن دوباره مردگان را ببیند و آیه 43 از سوره اعراف، هنگامی که موسی(ع) درخواست کرد خدا را ببیند و نیز آیه 35-29 سوره قصص، زمانی‏که از جانب خدا به موسی(ع) دستور داده شد که به‏سوی فرعون برود و موسی(ع) نیز ترس خود را از کشته‏شدن توسط فرعون بیان کرد.
3 - تعداد دیگری از انواع گفت‏وگوها را در این آیات می‏توان مشاهده کرد: آیات 40 تا 47 سوره مدثر که اصحاب بهشت و اصحاب جهنم با همدیگر مذاکره می‏کنند، در آیات 38 و 39 سوره اعراف اصحاب جهنم به همدیگر ناسزا می‏گویند و در آیات 31 تا 33 سوره سبأ حاکمان ستم‏پیشه و پیروان آنها در قالب گفت‏وگو همدیگر را به‏شدت متهم می‏کنند.
4 - در برخی گفت‏وگوها، سخنگویان با فرد دیگری در مورد موضوعی مهم مشورت می‏کنند، ازجمله در آیات 8 تا 10 سوره یوسف، برادران حسود یوسف درمورد راه‏های خلاصی از دست یوسف و جلب محبت و توجه پدر، باهم گفت‏وگو می‏کنند6. هم‏چنین در آیات 29 تا 35 سوره نمل، ملکه سبا7 دیدگاه درباریان خود را در مورد پاسخ صحیح به نامه سلیمان جویا می‏شود.
5 - در برخی فرازها فقط یکی از طرفین گفت‏وگو مدنظر است از جمله در آیات 34 تا 39 سوره بقره، خداوند، شیطان8 و سپس آدم و حوارا مورد خطاب قرار می‏دهد و در آیات 12 تا 19 سوره لقمان، لقمان - مرد عاقل عهدد باستان عرب - فرزندش را نصیحت می‏کند.
گاهی یک گفت‏وگو بدون‏مرز مشخصی با گفت‏وگوی دیگر ترکیب می‏شود. در آیات 10 تا 17 سوره شعرا خداوند به موسی(ع) و هارون دستور می‏دهد که با فرعون مقابله کنند و در آیه 17 سوره شعرا خداوند از موسی(ع) و هارون می‏خواهد که به فرعون بگویند او باید به بنی‏اسرائیل اجازه دهد مصر را ترک کنند.
در این آیات هرچند خداوند سخن می‏گوید ولی آیه بعدی (سوره شعراء، آیه 18) با واکنش فرعون به این درخواست و درحالی‏که موسی(ع) را خطاب قرار می‏دهد آغاز می‏شود و بدین‏ترتیب گفت‏وگویی جدید شکل می‏گیرد.
چنین فرض شده است که موسی(ع) درخواست را در مقابل فرعون تکرار کرده است ولی از آنجا که این مسئله به شکلی روشن بیان نشده است، آیه 17 به‏عنوان حلقه ارتباطی بین دو گفت‏وگو عمل می‏کند و از این‏رو به هر دو تعلق دارد. مثال دیگر مربوط به آیات 80 تا 82 سوره یوسف است، هنگامی‏که برادران یوسف - درحالی‏که هنوز در مصر هستند - در مورد این‏که قضیه دستگیری بنیامین در مصر را چگونه به اطلاع یعقوب برسانند، باهم گفت‏وگو می‏کنند. آنها موافق هستند که به اطلاع یعقوب برسانند بنیامین به جرم دزدی بازداشت شده است و ممکن است از بقیه افراد کاروان خواسته شود این موضوع را تأیید کنند. (سوره یوسف، آیه 82). از آنجا که آیه بعدی نشانگر تردید یعقوب درباره گفته آنان است، باید فرض بگیریم که برادران هنگام بازگشت از مصر محتوای آیه 82 سوره یوسف را برای پدرشان تکرار کرده‏اند. گفت‏وگوهای این‏چنینی با اتصال دو فراز، پیوستگی داستان را حفظ می‏کنند.
اهمیت گفت‏وگو در داستان‏های قرآنی براساس این واقعیت که در برخی سوره‏ها گفت‏وگو تقریباً یک عامل سازمان‏دهنده است، قابل‏درک است. به‏عنوان نمونه سوره یوسف که 111 آیه دارد در قالب گفت‏وگوهای پیوسته طرح‏ریزی شده است. یوسف و یعقوب (آیات 4 تا 6)، برادران یوسف (آیات 8 تا 10) برادران و یعقوب (آیات 11 تا 14 و 16 تا 18)، همسر عزیز مصر و یوسف (آیات 12 تا 23).
به این ترتیب طرح داستان براساس گفت‏وگو پیش می‏رود. حتی در بخش‏های داستانی سوره، گفت‏وگوی مستقیم در قالب بگومگو، هشدار و جمله معترضه مطرح می‏شود (به‏عنوان نمونه به آیات 19، 30، 62 و 77 نگاه کنید). مطالعه دقیق در سوره‏های دوره‏های دوم و سوم مکی روشن‏کننده نقش اسلوب گفت‏وگو در ایجاد پیوستگی و هماهنگی در متن قرآنی است.
گفت‏وگوهای قرآنی تصویرگر موضوعات اصلی قرآن کریم است. یک گزاره از این موضوعات ممکن است قبل یا بعد از یک گفت‏وگو آمده باشد. آیه 257 سوره بقره می‏گوید خداوند دوست و حامی موءمنان است و آنها را از تاریکی به روشنی هدایت می‏کند. درحالی‏که طاغوت دوست کافران است و آنها را از روشنی به تاریکی هدایت می‏کند10. این گزاره، سه گفت‏وگوی کوتاه در پی دارد: گفت‏وگویی بین ابراهیم(ع) و پادشاه زمانه‏اش که معمولاً به‏نام نمرود او را می‏شناسند؛ گفت‏وگویی بین خداوند و مردی که خداوند او را صدسال میراند و درباره زنده کرد؛ و گفت‏وگویی بین خداوند و ابراهیم(ع). این گفت‏وگوها در مجموع، بیانگر آن است که چگونه خداوند ایمان موءمنان را تقویت می‏کند و طاغوت گمراهی کافران را بیشتر می‏کند.
در آیه 32 سوره مائده بلافاصله بعد از داستان هابیل و قابیل و گفت‏وگوی آن دو حکم قصاص11 نازل شد. سوره صافات موضوع پیام واحد وحیانی و عدم پذیرش آسان آن از سوی مردم را موردتأکید قرار می‏دهد. این کار از خلال گفت‏وگوهایی که بین پیامبران متعدد و مردمشان انجام شده، نشان داده‏شده است که طی آن پیامبران، پیامی را با محتوای واحد به مردم عرضه کردند و اغلب مردم به آن پاسخ منفی دادند. در نهایت قرآن تأکید می‏کند که هرچند پیامبران افراد خاصی هستند ولی به‏هرحال انسان هستند و ادعای اولوهیت ندارند. در بیان این موضوع می‏توان به داستان موسی(ع) اشاره کرد. وی هنگامی که از سوی خداوند مأمور می‏شود تا نزد فرعون برود، ترس و التهاب از خود نشان می‏دهد و با کلماتی سخن می‏گوید که ممکن است هر موجود فانی بدان کلمات سخن گفته باشد (آیات 12 تا 14 سوره شعرا). همین موضوع درباره داستان حضرت لوط(ع) نیز صادق است. هنگامی که فرشتگان در هیبت پسران جوان، لوط را ملاقات می‏کنند، او انسانی همانند مردمان قومش است که از وی می‏خواهند پسران را به آنها تحویل دهد. او احساس عجز می‏کند و مانند هر فرد عاجزی با فریاد دردناکی می‏گوید: «ای کاش قدرتمند بودم یا می‏توانستم از نیرویی قوی کمک بگیرم» (سوره هود، آیه 80).
قرآن برای نشان‏دادن شخصیت‏ها از جمله شخصیت پیامبران از اسلوب گفت‏وگو بهره می‏گیرد. مطالعه‏ای در گفت‏وگوهای ابراهیم(ع) و موسی(ع) تفاوت‏های جالب بین آن دو را آشکار می‏کند. ابراهیم(ع) ذائقه بزله‏گویی دارد و حتی می‏تواند طنزی عملی را دربرابر مخالفانش به نمایش بگذارد.
در آیات 62 تا 67 سوره انبیا آمده است که او تمام بت‏های معبد را - به استثنای یکی از آنها - می‏شکند12 و وقتی بت‏پرستان برآشفته در این مورد از وی سوءال می‏کنند، وی با حالت تمسخرآمیزی می‏گوید این کار را بت بزرگ انجام داده است و می‏گوید: «از آنها سوءال کنید - یعنی از بت‏های شکسته - اگر بتواند سخن بگویند». بدین‏ترتیب وی درمقابل سفاهت پرستش چیزهای بی‏جان و بی‏قدرت نقش بازی می‏کند. این گفت‏وگو نشان می‏دهد که شخصیت ابراهیم(ع) طعنه‏زن و منتقد بوده است13 تا در برابر مخالفانش در یک مناظره پیروز شود14. درست پیش‏از شکستن بت‏ها، ابراهیم گفت‏وگویی آزمایشی با آنها انجام می‏دهد و با طعنه می‏پرسد چرا بت‏ها غذایی را که پیش آنها گذاشته شده نمی‏خورند و چرا سخن نمی‏گویند؟ (آیات 91 و 92 سوره صافات) از طرف دیگر، موسی(ع) شخصیتی جدی و عصبی داشته است. وی در بازگشت از کوه سینا متوجه می‏شود که بنی‏اسرائیل در غیاب وی به پرستش گوساله روی آورده‏اند15. او بدون‏تحقیق درباره موضوع، هارون را به‏خاطر قصورش در جلوگیری از گوساله‏پرستی موءاخذه می‏کند. هارون با عباراتی نظیر "پسر مادرم" او را موردخطاب قرار می‏دهد که بیانگر شخصیت ملایم و علاقه او به برادرش بوده است. (سوره اعراف، آیه 150). در سوره شعرا آمده است که موسی(ع) برای ملاقات شخصی خاص - که قرآن او را یکی از اولیای خدا می‏نامد ولی در احادیث از او به‏عنوان خضر(ع) یاد کرده‏اند - به سفر دریایی می‏رود. قرار است او موسی(ع) را از رازهای خاصی آگاه کند. خضر(ع) در طول سفر، کشتی را سوراخ می‏کند، مرد جوانی را می‏کشد و دیواری را مرمت می‏کند. موسی(ع) قول داده است که سکوت پیشه کند تا زمانی که خضر(ع) لب به سخن بگشاید درحالی‏که وی در هیچ‏یک از این قضایا نمی‏تواند خود را آرام نگاه دارد. گفت‏وگویی که بین آن دو پس از هریک از وقایع رخ می‏دهد، طبیعت ناشکیبای موسی(ع) را نشان می‏دهد.
در سوره یوسف(ع)، شخصیت یوسف(ع) و دیگران در قالب گفت‏وگو هویدا شده است. به‏عنوان مثال، وقتی که یوسف(ع) درباره خوابش با یعقوب(ع) سخن می‏گوید چنین ابراز می‏دارد: «پدر عزیزم، من یازده ستاره و ماه و خورشید را دیدم که در برابرم به خاک افتاده‏اند». (آیه 4، یوسف). تکرار عبارت "دیدم که" به شکّی که نزد یوسف بوده است اهمیت می‏بخشد و بینشی را در شخصیت یوسف نشان می‏دهد: متواضع‏بودن. او تمایلی ندارد که از طریق یک روءیا، احترام اشخاص بهشتی را دریافت کند. تردید وی، نیز می‏تواند از آن روی باشد که او تعبیر روءیا را می‏دانسته و احساس می‏کرده که درصورت تعبیر، گستاخ جلوه خواهد کرد. فقط اسلوب گفت‏وگوی مستقیم می‏توانست شخصیتی با این ویژگی ظریف را هویدا کند و کاردانی یوسف(ع) را در کارش در زندان برای جلب عقیده هم بندانش نشان دهد16. وقتی که پیشکار و نانوا17 به او نزدیک می‏شوند تا او خواب‏هایشان را تعبیر کند، یوسف آنها را مطمئن می‏کند که به زودی تعبیر خوابشان را خواهند شنید. وی با به بکارگیری این تاکتیک تأخیر، آنها را از عقیده توحیدی خود مطلع می‏کند.

سخن آخر

گفت‏وگو یکی از شیوه‏هایی است که از خلال آن تفاوت قرآن با ادبیات عرب پیش از اسلام مشخص می‏شود، ادبیاتی که اصولاً فقط به شکل شعر وجود دارد. اساساً بیان پراحساس روح فردی، شعر عربی پیش از اسلام18 را واداشته تا کمتر از گفت‏وگو بهره ببرد درحالی‏که قرآن - که برنامه فعالیت اجتماعی در قالب مبارزه را تدارک دیده است - روابط بین جوامع مسلمان و غیرمسلمان عرب را - از یک‏سو و خود جامعه اسلامی را از سوی دیگر - به شکل گفت‏وگو انعکاس می‏دهد.
گفت‏وگو به‏نحو اجتناب‏ناپذیری دوطرفه و اجتماعی است و از این‏رو به قرآن جنبه قوی و وافر اجتماعی داده است19 و کاربرد وسیع آن در قرآن قابل‏درک است. درعین‏حال کاربرد گفت‏وگو، قرآن را از این حیث مشابه انجیل کرده است که وجه گفت‏وگو در آن بسیار شاخص است20.

پاورقی:

1 - به مقاله «CHRONOLOGY AND THE QURAN» دایرة‏المعارف قرآن، جلد اول مراجعه شود.
2 - همان، مقاله «OPPOSITION TO MOHAMMAD».
3 - همان، مقاله «PROPHET AND PROPHETHOOD».
4 - همان، مقاله «MESSENGER».
5 - همان، مقاله «IMPECCABI LITEY AND INFALLIBILITY».
6 - همان، مقاله «BROTHER AND BROTHER HOOD».
7 - همان، مقاله «BILQTS».
8 - همان، مقاله «IBLIS; DEVIL».
9 - همان، مقاله «BELIEF AND UNBELIEF; REBILION».
10 - همان، مقاله «BLOOPSHED; RETAILATION».
11 - همان، مقاله «IDOLS AND IMAGES».
12 - همان، مقاله «LANGUAGE AND STYLE OF THE QURAN».
13 - همان، مقاله «DEBATE AND DISPUTATION».
14 - همان، مقاله «CALF OF GOLD».
15 - به مقاله «PRISONERS». دایرة‏المعارف بزرگ قرآن، جلد اول مراجعه شود.
16 - همان، مقاله «BREAD».
17 - همان، مقاله «AGEOF IGNORANCE; POETRY AND POETS;».
«PRE-ISLAMIC ARABIA AND THE QURAN».
18 - همان، مقاله «COMMUNITY AND SOCIETYIN QURAN».
19 - همان، مقاله «SCRIPTURE AND THE QURAN».

 
یک شنبه 2 مهر 1391  4:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفت و گو و کنش های ارتباطی در آموزه های قرآن

گفت و گو و کنش های ارتباطی در آموزه های قرآن

خليل منصوري

گفت وگو مهم ترین و اصلی ترین راه ارتباط است. در قرآن به این مساله از جهات مختلف پرداخته شده است. این امر اختصاص به انسان ندارد. قرآن گزارش می کند که در میان آفریده های دیگر و حتی میان خدا و دیگر آفریده هایش نوع کنش ارتباطی از راه گفت و گو وجود داشته و دارد. این مساله در تفسیر قرآن آن چنان از جایگاهی بلند برخوردار است که خداوند در مساله آفرینش به کلام و تاثیر آن اشاره می کند. در آیاتی از قرآن ایجاد و آفرینش چیزها به کلام نسبت داده شده و خداوند می فرماید: اذا اراد امرا ...یقول له کن فیکون، بنابراین قول و کلام به عنوان واسطه اصلی و علت نخستین از سلسله علل واسطه ای میان خدا و آفریده مطرح می شود. همه چیزهایی که از خدا نشات می گیرد و به شکل آفریده در عالم امر و خلق پدیدار می گردد از راه کلام و سخن است. به این معنا که آفریده های امری و خلقی هر دو از راه کلام تحقق و صورت تحقق خارجی و وجودی می گیرند. کلام و سخن در این حوزه آفرینش واسطه و علت العلل به شمار می آید. به گونه ای که بدون کلام و سخن هرگز وجودی جز خداوندی وجود نخواهد داشت و هر چیز به واسطه و علت العللی به نام سخن و کلام صورت ایجادی و پدیداری به خود می گیرد و در عالم بیرون از ذات تحقق می یابد.
هر چند که اهل علم و به ویژه فلاسفه دین و کلامی ها و اصولی ها با ایجاد تمایزی میان کلام در حوزه آفرینش و ایجاد با دیگر حوزه های می کوشند تا با نسبت دادن عنوان کلام نفسی آن را از حوزه کلام و سخن عادی بیرون برند؛ ولی سخن این است که کلام در خداوند همانند دیگر افعال و صفات و اسمایی که به خدا نسبت داده می شود از ویژگی خاصی برخوردار می باشد و تفاوت هایی گاه بسیاری میان نام و نشانه هایی که به خدا نسبت داده می شود و یا به دیگری چون انسان وجود دارد که گاه این تفاوت در حد و اندازه تفاوت هایی ماهوی خود نمایی می کند؛ هر چند که بر این باوریم که همه این ها از باب اشتراک معنوی است و تشکیک در مراتب آن خود بود نه از باب اشتراک لفظی که برخی نادانان بر این باور بوده اند. با این همه تفاوت هایی که میان نام ها و صفات خداوندی از یک سوی و دیگران وجود دارد امری نیست که بتوان از آن چشم پوشید. این بدان معنا خواهد بود که کلام خداوند با کلام دیگران تفاوت هایی خدا داشت؛ از این رو کلام و سخن خداوند کلام ایجادی است و کلام انسان های معمولی از این خصوصیت برخوردار نخواهد بود.
البته ناگفته نماند که اندیشمندان و دانشمندان اسلامی تفاوت هایی که میان کلام نفسی و دیگر کلام های خدا نیز می گذارند . به این معنا که همه کلام های خداوند کلام نفسی نیست بلکه برخی از آن ها کلام نفسی و برخی دیگر کلام هایی است که در قالب گزاره ها و آموزه های شناختی و دستوری صادر می شود و به قصد انشا و ایجاد چیزی نیست که از آن جمله به کلام و سخنانی چون کلام خدا با فرشتگان و یا با انسان اشاره می کند که کلام نفسی نیست.
به هر حال کلام وسخن در قرآن از جایگاه و ارزش و اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و نمی توان از آن چشم پوشید. آن چه در این نوشتار مورد نظر و محل بحث و بررسی است ، کلام در حوزه کنش های ارتباطی است. بنابراین تنها از این زاویه به سخن و کلام پرداخته خواهد شد.

گفت و گو بستری برای کنش ارتباطی

انسان به طور طبیعی نیازمند ابزار ارتباط با هم نوع است. این افزون بر ابزارهای ارتباطی ای است که انسان برای ارتباط با دیگر موجودات پیرامونی و یا فرا پیرامونی بدان نیاز دارد.
نیاز انسان به ابزار ارتباطی با هم نوع از آن روست که انسان نیز همانند دیگر موجودات و آفریده های خداوندی در جهان مادی به شکل زوج آفریده شده است. خداوند در قرآن بیان می دارد که همه موجودات جهان مادی دارای جفت است و این یکی از نشانه های قدرت الهی است. جفت به هر معنایی گرفته شود، مصداق بارز و آشکار آن همسری است که به عنوان جفت و زوج آن را می شناسیم و همواره به نام جنس مخالف از آن یاد می کنیم.
اگر انسان جز همین جفت با موجودی دیگر در ارتباط نبوده و پیرامونی خالی از هر آفریده ای دیگری می داشت تا با او ارتباط برقرار کند نیازمند آن بوده است که با همسر و جفت خویش ارتباط برقرار کند. این ارتباط به اشکال مختلف صورت می گیرد ولی بسیار از امور هستند که جز از راه بیان و کلام امکان انتقال آن به دیگری وجود ندارد. از این رو کلام و بیان به عنوان مهم ترین نعمت خداوندی که به بشر ارزانی داشته شده مطرح و معرفی شده و خداوند در قرآن به این نعمت بزرگ انسان را متوجه کرده و از خواسته تا سپاس گزار آن باشند.
قرآن پس از خلق ( نه امر) انسان به مساله تعلیم بیان و سخن گفتن اشاره می کند. بیان به معنای روشنگری و ابراز آن چه در درون انسان می گذرد، می باشد. این ابراز درونی با کلمات و واژگانی صورت می گیرد که خود نیازمند یک فرآیند پیچیده و کاملی است که پرداخت آن در این جا نیاز نیست.
به هر حال انسان این نعمت را به انسان بخشیده است تا دست کم با همسر خویش ارتباطی معناداری را برقرار کند. هدف از بیان روشنگری است و انسان می خواهد خواسته های خویش را از راه کلام و سخن به دیگری برساند و آن را از راه او برآورد سازد.
هر یک از طرفین گفت و گو و کلام ، خواسته های دارند که می بایست به دیگری انتقال دهند. از این جا کنشی صورت می گیرد که واکنشی را نیز به دنبال خواهد داشت. هر کس می کوشد تا نیازهای خود را بیان کند و واکنش دیگری را در راستای اثباتی آن ببیند ولی گاه این خواسته های یا درست تبیین نمی گردد و یا مخالف خواسته های طرف مقابل است. از این روست که گفت و گو شکل می گیرد.
گفت و گو عبارت است کنش و واکنش دو سوی کلام که می خواهند خواسته های یک دیگر را بشناسند و پاسخی در خور دهند. اگر این پاسخ مثبت باشد فرد به خواسته خویش می رسد ولی گاه مثبت نیست و یا واکنش مطلوبی ارسال نمی شود و طرف خطاب و کلام خود به درستی درکی از محتوای پیام و یا خواسته ندارد و یا مخالف آن خواهد بود و واکنش خنثی و یا منفی ارسال می کند. این گونه است که گفت و گو شکل می گیرد تا خواسته به صورت درست و یا تصحیح شده ویا همراه با توضیح و تبیین به شخص مقابل برسد.
در آیات قرآنی گفت و گوهایی چندی مطرح شده است که یکی از مهم ترین آن ها گفت و گوی جدلی است که قرآن درباره موضوع آفرینش انسان مطرح می کند. در آیات 35 تا 52 سوره بقره به گفت و گویی پرداخته شده است که میان خدا و فرشتگان در ملای اعلی صورت می گیرد. در این گفت و گو هدف بازخوانی هدف آفرینش انسان است. خداوند به فرشتگان و دیگر ماموران خود این امکان را می بخشد تا دیدگاه و نظرات خویش را که منفی نیز می باشد، بیان کنند و استدلال های خود را نیز توضیح دهند.
هر چند که هدف از گفت در این آیات بازخوانی هدف آفرینش است اما نکاتی ارزنده ای را نیز با خود همراه دارد. به این معنا که در این گفت و گو برخی از چهره هایی که خود را در ظاهری فرشته وش و پری نهان کرده بودند، در حالی که دیوانی بودند که چهره زیبا و نقاب خوش بر خود نهاده بودند ، به این شکل خود را نشان دادند و باطن خود را آشکار ساختند.
دیگر آن که قدرت هر یک از آفریده ها و توانایی ها و علم و فهم دانش هریک به خوبی دانسته شد. هم چنین معلوم شد که دانش هر یک محدود است و نمی توان با دانش محدود داوری درست و قضاوتی عادلانه داشت.
افزون بر همه این ها خود گفت و گو به عنوان هدف اصلی در این آیات مطرح است. به سخن دیگر گفت و گو خود محوری مهم و اساسی است و به آدمی می آموزد که چگونه گفت و گوی سالم و حتی جدالی می تواند بازگو کننده نیت و اموری باشد که امکان انتقال آن از طریق دیگر وجود ندارد.
شیوه جدلی در این گفت و گو خود مساله مهم تری را نیز نشان می دهد و آن که برای انتقال محتوا و پیام می بایست نخست از اطلاعات و نیز دانستنی های مخاطب گفت و گو بهره برد. می بایست معلوم شود که شخص مخاطب تا چه اندازه اطلاعات دارد و این اطلاعات خویش را به خوبی و در فضای آرام بیان کند هر چند که این اطلاعات نادرست و ناقص و حتی برخاسته از برداشت های ناروا و دروغین باشد.
این شیوه گفت و گوی جدلی به شخص امکان می دهد تا خود را آن چنان که هست بنمایاند و طرف خطاب نیز به اندازه دانش و فهم و درک فرد مقابل آگاهی یابد. کاری که خداوند در این گفت و گو می کند آن که به فرشتگان اجازه می دهد تا دانش خویش را درباره موضوع بیان کنند. آن گاه به استدلالات آنان توجه می دهد که این استدلال تا چه اندازه بر پایه اصول و قواعد منطقی استدلال نهادینه شده است.
به هر حال گفت و گویی که در این جا گزارش می شود نشان می دهد که گفت و گو تا چه اندازه مفید و سازنده است. هم چنین چگونه می توان از دانش موجود طرف مقابل بهره برد و به بازسازی آن پرداخت.
در شیوه آموزشی سقراطی این روش به خوبی مورد استفاده قرار می گیرد و سقراط می کوشد تا نخست از طریق دانسته های فرد هم به مقدار دانش و فهم و شعور فرد پی برد و گفت و گو را برپایه آن سامان دهد و هم از همان اطلاعات و دانش فرد برای رسیدن به مطلوب بهره برد.
در گزارش قرآن نیز دیده می شود که خداوند با فرشتگان از همین روش و شیوه استفاده می کند. این گونه است که دو دسته خود را به خوبی نشان می دهند. هم خداوند به فرشتگان نشان می دهد که تا چه اندازه شناخت و اطلاعات درست دارند و چگونه و در چه چیزی می بایست تجدید نظر کنند و هم به آنان نشان می دهد که برخی از کسانی که در میان ایشان قرار گرفته اند تنها در ظاهر در کنارشان هستند و در باطن راه دیگری را می روند. از این رو استدلال هایی که فرشتگان ارایه می دهند با استدلال هایی که ابلیس ارایه می دهد تفاوت ماهوی دارد. فرشتگان از ترس و هراس خویش نسبت به آینده زمین و زمینی ها و خلافت انسانی می گویند که با شرایط فعلی و کنونی ناتوان از مدیریت زمین و خلافت وبلکه موجب تباهی و فساد آن است و ابلیس از خودبرتربینی و دغدغه های فردی خویش سخن می گوید و این که او خود را آماده خلافت کرده بود و سزاوار این پست و مقام است.
در گفت و گو هایی قرآنی، می توان ابزاری بودن آن را در حوزه های مختلف و متعدد و متنوعی ای رد گیری و شناسایی کرد. گفت و گو در قرآن هم کنش مثبت است و هم نوع ارتباط میان دو سوی که می کوشند تا یک دیگر را بهتر درک کنند و تعامل سازنده ای را برقرار نمایند و هم ابزاری برای تهدید و سرزنش است. هم روشنگری می کند و هم تهدید می نماید. هم ایجاد ارتباط می کند و هم ارتباطی را می شکند و آن را به شکل دیگری باز سازی می کند.

گونه های گفت و گوهای قرآنی

گفت و گوهای قرآنی به شکل جدالی (دیالکتیک ) ، اقناعی ، قیاسی و تمثیلی است. به این معنا که گاه به شکل مثبت و منفی انجام می شود و هر یک از طرف های گفت و گو جنبه مقابلی را تقویت می کنند و می کوشند تا دیگری را مجاب سازند. در این نوع شیوه گفت و گو هدف چیرگی بر خصم و دشمنی است که می کوشد تا به هر شیوه ای سخن خود را به کرسی بنشاند. بهره گیری از مقبولات و تمثیلات و قیاس منطقی و اصولی (تمثیل ) مورد توجه است.
گفت و گوها گاه تنها در شکلی صورت می گیرد تا شخص اقناع شود. از این رو از مقبولاتی استفاده می شود که از نظر شخص مقابل و همگان مورد پذیرش است هر چند که دلیلی عقلی و یا تجربی بر نفی و یا اثبات آن نیست ولی از آن جایی که مورد پذیرش عموم است و یا شخص مقابل آن را پذیرفته بر پایه همان اصل مقبول گفت و گو صورت می گیرد. شخص می کوشد تا به دیگری به شکل حلی و نقضی مطلبی را بپذیراند از این رو، گاه ممکن است به امور و یا اصول تمسک بجوید که مورد پذیرش خودش نیست ولی چون آن سوی گفت و گو آن را پذیرفته بر پایه همان اصول پذیرفته شده در نزد شخص می کوشد تا سخن خود را به اثبات برساند.
روش هایی چون گفت و گو بر پایه قیاس اصولی ( همان تمثیل منطقی ) از دیگر روش هایی است که مورد توجه قرآن است. این نوع گفت و گو هر چند که بر پایه شباهت و همانند دو چیز انجام می پذیرد اصولا بر پایه مطالبی است که می توان به سادگی آن را مردود دانست ولی به علل مخاطب خود این همانندی را می پذیرد و به آن گرایش دارد. همین وضعیت و موقعیت موجب می شود تا با آن که همانندی آن چنان نیست تا پایه و بنیادی برای اثبات چیزی قرار گیرد ولی انجام می شود. بهره گیری از شعر در این گونه گفت و گوها به خاطر فراوانی تمثیلات و لطافت بسیار بالای آن مورد توجه است. هر چند که قرآن از شعر بهره ای نمی گیرد ولی در گزارش هایی که از برخی گفت و گوها نقل می کند یکی از دو طرف گفت و گو می کوشد تا از تمثیل برای رسیدن به اثبات مساله بهره برد.
دیگر روش ها مورد توجه و کاربردی قرآن روش گفت و گو علمی و منطقی که بر پایه قیاس منطقی شکل می گیرد. قرآن به این شیوه بیش ترین توجه را دارد و خود می کوشد تا برای اثبات مطلبی از این شیوه استفاده کند و بهره گیرد.
ما در این جا نمی خواهیم به بحث ارزشی گفت و گوها بپردازیم و به داوری این مطلب توجه دهیم که کدام یک از گفت و گوها درست و ارزشی است و کدام نیست؛ بلکه تنها بیان این مطلب است که در گزارش های قرآن از این دسته گفت و گوها سخن رفته و کسانی در آیات قرآن به یکی از این روش ها برای اثبات مطلب خویش تمسک جسته اند. به عنوان نمونه تمثیل و قیاس اصولی در کلام ابلیس دیده می شود و ابلیس در گفت و گوی خویش با خدا از این شیوه برای اثبات برتری و ظرفیت و توانمندی خویش برای خلافت الهی بهره می گیرد. در گزارش قرآن این گفت و گو نقل شده است و ما تنها به همین مقدار به مساله توجه داریم و به بررسی درستی و ارزشی یا ضد ارزشی بودن آن کاری نداریم.
به هر حال به نظر می رسد که این دسته بندی هر چند که نه بر پایه حصر عقلی است و نه روشی اصولی مورد توجه قرآن بوده است. بنابراین می توان به شکل دیگری به دسته بندی روش ها و شیوه های گفت و گو در قرآن نیز پرداخته و یا شیوه های دیگری را به دست آورد.
گرایش به بحث های جدلی در انسان به شکلی است که می توان آن را ذاتی و امری طبیعی در بشر دانست. از این روست که قرآن درباره این ویژگی بشر می فرماید: به راستی که در این قرآن برای مردخم از هر گونه مثلی آورده ایم و انسان از هر آفریده ای جدال پیشه تر است.(کهف آیه 54)
ارتباط مثل و همانند آوردن با جدل در این آیه به خوبی روشن شده است. خداوند می کوشد تا توجه به طبیعت جدال پذیر انسان در گفت و گوها وی را به اشکال مختلف به حقیقت توجه دهد. از این رو با آوردن مثال های مختلف از یک مطلب می کوشد تا تصویر دقیق و روشنی برای انسان فراهم آورد تا شخص در هر زاویه دیدی که قرار می گیرد بتواند به حقیقت و اصل مطلب دست یابد. شما تصور کنید که فیل در یک اتاق تاریک به سر می برد. از آن جایی که انسان نمی تواند در این اتاق تاریک فیل را چنان که هست ببیند و تنها از برخی از حواس خود می تواند بهره گیرد بی گمان تصور درستی نخواهد داشت. از این رو هر کس پس از احساس آن فیل را گوش می بیند تا خراواری گوشت تا تپه ای از گوشت تا ستون های بلند و یا استخوان های تیز و درشت و یا تصاویر دیگر. در حالی که این حقیقت فیل نیست. حال اگر خدا بخواهد برای انسانی که از ابزارهای محدودی برای شناسایی حقیقت فیل برخوردار است تصویری درست از فیل بدهد ناچار می شود با مثال های مختلف او را به ذهن شخص نزدیک کند تا تصویری جامع از آن به دست دهد. این گونه است که خداوند در قرآن از روش های مختلف یک مطلب را تصویر می کند و مساله تصریف آیات و نشانه ها را مطرح می سازد تا تنها یک حقیقت به انسان منتقل شود. با این همه این انسان ناتوان از درک حقیقت و تصویر سازی از آن با این ابزارهای ناقص خود است . از این روست که انسان موجودی جدلی می شود و نمی تواند به حقیقت چنان که باید و شاید دست یابد.
جدال گرایی بشر از این روست که ابزارهای شناختی محدودی دارد و مثل ها و نشانه های مختلفی که از یک حقیقت به داده می شود ولی را به تصویر یگانه ای رهنمون نمی کند و یا نمی کوشد تا این تصاویر و پازل های جداگانه ای که از راه حواس های مختلف و تصاویر و مثل های گوناگون به دست آورده در کنار هم بگذارد و تصویر یگانه از پازل به دست آورد.
تنه گروهی از انسان ها هستند که می کوشند تا تصاویر و مثال ها و نشانه های متعدد خدا را در کنارهم بگذارند و تصویر یگانه از حقیقت به دست آورند. آیات قرآن نیز دچار چنین سرنوشتی است و هر کس نمی کوشد تا آن ها را در کنا هم بگذارد و حقیقت مطلب را به دست آورد. از این رو آن را پر از تناقض و یا شکل های نابهنجار و غیر ساختاری می بیند و نمی کوشد تا این آیات را در کنار هم بگذارد و پازل خود را کامل کند.
گفت و گوهای قرآنی حجم بسیاری را تشکیل می دهد که می توان به تکرار بیش از حد و اندازه واژه قال (گفت و گفتن ) اشاره کرد که 527 بار در قرآن تکرار می شود. این غیر از گفت و گوهایی است که به شکل کلمات دیگری چون حوار و محاوره و جدال و مانند آن به کار رفته است.
از ویژگی گفت و گوهایی قرآنی آن است که قرآن از کاربرد مطالبی که به اصل گفت و گو ارتباطی ندارد حذف می کند و تنها آن بخش که به اصل مطلب ارتباط دارد نقل می شود. شیوه روایتگری قرآن همانند یک نمایشنامه ای است که هر واژه ای به درست به کار می رود و هر گزاره و جمله ای هدف خاصی را پی می گیرد به گونه ای که در گزاره بعدی می تواند آثار آن را ردگیری کرد و خواننده و شنونده را به اصل مطلب و حقیقت نزدیک می سازد. در همه روایتگری های قرآن از گفت و گوها سخنان زاید و بیهود حذف و یا گزارش نمی شود و هر واژه و گزاره به گونه ای قرار می گیرد تا درنهایت حقیقت به خوبی روشن و واضح شود.
در همه روایت های قرآن و گزارش هایی که از گفت و گو می شود، عنصر حقیقت یابی اصالت دارد و محور و هدف گفت و گو است. از این رو قرآن در گزارش های خویش از دعوت پیامبران به این نکته اشاره می کند که آنان دعوت خویش را با گفت و گو به انجام می رساندند. گفت و گوها به گونه ای است که مخاطبان با آن چه می دانند به سوی مجهولی که می بایست روشن شود هدایت می شوند. همواره این مجهول آن گونه نیست که نتوان از دانسته های مردمان به دست آورد بلکه دانسته های ایشان همواره با حقیقت آن چنان نزدیک است که تنها تذکار و یادآوری در هنگام گفت و گو می تواند آن را ذهن آورد . تنها مانع در پذیرش این حقیقت مغفول ، خواسته های نفسانی آدمی است.
بنابراین گفت و گو می خواهد این مغفول را آشکار و جلوی چشم آورد و مانع را بزداید.
سخن در گفت و گوهایی که قرآن گزارش می دهد رسیدن به نقطه مشترک نیست بلکه بیدار کردن و نشان دادن نقطه مشترک است. به این معنا که اگر انسان بر پایه فطرت باشد به خودی خود با پیامبران اشتراک عقیده خواهد داشت. از این رو مردمان را به کلمه سواء و نقطه مشترک می خواند. به این معنا که چیزی در همه انسان ها ست که می توان آن را اساس گفت و گو قرار داد که همان فطرت خداجوی و خداپرستی بشر است.
این مطلب نکته ای دیگر را برای ما در اصل گفت و گوها مشخص می سازد و آن این که در گفت و گوها می بایست از یک نقطه مشترکی آغاز کرد. هیچ گفت و گویی بدون نقطه مشترک ( کلمه سواء ) نه شروع می شود و نه ادامه می یابد.
سخن از مساله گفت و گو در قرآن بسیار است و ناچاریم در این جا مساله را به جهت محدودیت های به پایان آوریم ولی این نکته می بایست همواره مورد توجه باشد که گفت و گو در همه حال بهترین و کاربردی ترین راه برای درک و رسیدن به حقیقت است حتی اگر به شکل نامطلوب اداره و مدیریت شود؛ زیرا بیان در هر حال تنها راه ارتباطی است که انسان به سادگی و اسانی می تواند آن چه می داند و می فهمد و می خواهد به دیگری منتقل کند.

یک شنبه 2 مهر 1391  4:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ضرورت گفت‏وگوى اديان و مذاهب اسلامى

ضرورت گفت‏وگوى اديان و مذاهب اسلامى

در گفت‏وگو با آيت‏الله سيدمحمدحسين فضل‏الله

اشاره

آيت‏الله سيدمحمدحسين فضل‏الله در سال 1314 شمسى در نجف اشرف ديده به جهان‏گشود. پدر ايشان، آيت‏الله سيد عبدالرئوف فضل‏الله، از علماى بزرگ لبنان بود كه مدارج‏علمى را تا مرجعيت در حوزه علمى نجف پيمود و در سال 1332ش. به جبل عامل لبنان‏بازگشت. سيد محمدحسين پس از بازگشت پدر همچنان در حوزه نجف ماند تا به‏تحصيل علوم دينى ادامه دهد. وى در مدت تحصيل از محضر آيات عظام شيخ حسين‏حلى، ملاصدرا قفقازى، سيدمحمود شاهرودى، سيدمحسن حكيم و ابوالقاسم خوئى‏بهره‏هاى فراوان برد.
در دوره نوجوانى، همراه با پسرخاله خود، شهيد سيد مهدى حكيم، فرزند آيت‏الله العظمى‏سيد محسن حكيم، مجله‏اى را به نام الادب راه‏اندازى كرد و از سال 1338 ش. با انتشارمجله الاضواء از سوى «جماعة العلما»ى نجف به طور جدى وارد عرصه فعاليت فرهنگى‏و مطبوعاتى شد. مديريت اين مجله به صورت مشترك به عهده سيد محمدباقر صدر،سيد محمد حسين فضل‏الله و شيخ محمدمهدى شمس‏الدين بود. سرمقاله‏هاى سال‏نخست اين مجله را سيد محمدباقر صدر با عنوان «رسالتنا» و سرمقاله‏هاى سال دوم راسيد محمدحسين فضل‏الله با عنوان «حكمتنا» نگاشته‏اند.
آيت‏الله فضل‏الله در سال 1345 ش. دعوت بنيانگذاران «جمعية اسرة التآخى‏» در شرق‏بيروت را پذيرفت و به عزم اقامت دائم به لبنان رفت. او همواره پيشگام و پرچمدارگفت‏وگو و روادارى بوده است و امروزه در عين داشتن جايگاه مرجعيت مذهبى شيعيان، ازقدرت و نفوذ فكرى فراوانى نيز در ميان اهل سنت، مسيحيان و دروزيان برخوردار است.
هفتاد و سه عنوان كتاب از ايشان منتشر شده است كه شامل پانزده عنوان تقريردرس‏هاى خارج فقه و رساله‏هاى عملى و علمى، شش عنوان در موضوعات قرآنى، چهل‏و نه عنوان در موضوعات متنوع انديشه اسلامى و سه مجموعه شعر است. موضوع‏گفت‏وگوى اديان و مذاهب در آثار ايشان جايگاه ويژه‏اى دارد.
كتاب الحوار فى القرآن نخستين بار در سال 1354 ش. به چاپ رسيد و تاكنون بيش ازده بار در بيروت و قم تجديد چاپ شده است. ايشان همچنين در كتاب‏هاى فى آفاق‏الحوار الاسلامى المسيحى و الاسلام و المسيحية، اسلوب الدعوة فى القران، حوارات فى‏الفكر و الاجتماع و السياسية، و حركة النبوة فى مواجهة الانحراف به موضوع گفت‏وگوپرداخته‏اند.
ايشان مقدمه كتاب الحوار فى القرآن را با جمله زيباى «فى البدء كان الحوار» (در آغازگفت‏وگو بود) آغاز مى‏كند و اين جمله او «لامقدسات فى الحوار» به ضرب‏المثل تبديل‏شده است.
از نگاه شما چه ضرورتى در گفت‏وگوى اديان و نيز مذاهب‏اسلامى وجود دارد؟
على‏رغم همه اختلاف‏هاى فكرى و عملى، ارتباط انسان‏ها با يكديگر امرى است‏اجتناب‏ناپذير، هر چند ميان آنها تعارض كلى وجود داشته باشد; زيرا جدايى انسان‏هارشد و تعالى انديشه را متوقف مى‏سازد و مانعى مى‏شود در برابر آزادانديشى حقيقى‏نسبت‏به مسائل زندگى. آدمى به تنهايى نمى‏تواند به وجود آورنده تعامل با ديگران‏باشد، بلكه بايد در فعال كردن برآيندهاى تجربه فكرى و عملى خويش با ديگران همدل‏و انباز شده، از تجربيات ايشان برخوردار گردد. گفت‏وگو نقطه آغاز فرآيند هم‏انديشى وهمدلى است.
مى‏دانيم كه خداوند سبحان، هنگامى كه در پى آفرينش انسان به عنوان نماد خلافتش‏در زمين برآمد - بدين معنا كه زمين را آباد كرده، امكانات مورد نياز زندگى را در آن‏فراهم آورد - با فرشتگان گفت‏وگو كرد و به آنان خبر داد كه برروى زمين جانشينى قرارخواهد داد. فرشتگان از او درباره اين جانشين و نتيجه و تاثير اين جانشينى در صحنه‏واقعيت و عمل پرسيده‏اند و خداوند نيز بديشان پاسخ گفته است. اين نكته از آيات قرآن‏نيز استفاده مى‏شود، هرچند بدان تصريح نشده است.
ملائكه در ضمن اين گفت‏وگو از خدا مى‏پرسند: چرا و چگونه اين جانشين برگزيده‏شده است؟ او موجودى خونريز است; ما خود عهده‏دار تسبيح و تنزيه تو هستيم [چه‏حاجت‏به چنين موجود خونريزى]، و پاسخ مى‏شنوند كه اين جانشين از بعد حياتى‏سترگى برخوردار است كه چه بسا شما فرشتگان فاقد آنيد. به همين جهت، خداوندمتعال از آدم مى‏خواهد كه در اولين موضع‏گيرى خود، ملائكه را به رويارويى فرا بخواند:«اى آدم به آنها [فرشتگان] از اسماء آنها [مسميات، نامدارها] خبرده‏»; و خداوند پيش‏تراسما را به آدم آموخته بود و از فرشتگان شنيده بود كه «ما را جز آنچه تو به ما آموختى،آگاهى و دانشى نيست‏».
بدين گونه، مى‏بينيم كه گفت‏وگو در سطح و ساحتى ربوبى با فرشتگان شروع‏مى‏شود; همان طور كه ابليس نيز طرف گفت‏وگو قرار مى‏گيرد، آن گاه كه از سجده كردن‏در پيشگاه آدم سرباز زد و نژاد و نوع خود را باز گفت; سپس در محضر خداوند ياد آورشد كه چگونه خدا او را از رحمت‏خود طرد و بى‏نصيب ساخت و از او مهلتى خواست‏تا عقده‏گشايى كند. حكمت اين مهلت دادن در اين است كه آدمى هميشه درگير تقابل‏خير و شر باشد.
از اين گفت و شنود در آغاز آفرينش انسان - چه در گفت و شنود خدا با فرشتگان وچه در گفت و شنود آدم با ايشان و چه در گفت و شنود خدا با ابليس درباره مسئله انسان -روشن مى‏شود كه گفت‏وگو در آغاز با هدف زدودن ابهام صورت گرفته است، به اين معناكه نقش گفت‏وگو در آغاز، روشن ساختن يك انديشه و دور كردن همه علامت‏هاى‏پرسش و عوامل حيرت و ابهام از پيرامون آن بوده است.
طبيعى است كه پس از ورود انسان به عرصه هستى، براى انجام مسئوليتش در برابرآن، وظيفه ديگرى رخ بنمايد و آن وظيفه حضور در درگيرى انديشه‏ها و گرايش‏هاى‏مختلف است. اين امر در گفت‏وگوى كوتاه قابيل و هابيل جلوه‏گر است. خاستگاه اين‏گفت‏وگو، عقده قابيل در برابر هابيل بود كه چرا خداوند قربانى او را نپذيرفت، ولى‏قربانى هابيل را پذيرفت. از اين رو، قابيل از خود برخوردى غير مسئولانه نشان داد وواكنش او مانند واكنش بسيارى از مردم است كه مسئوليت گفت‏وگو را درك و حس‏نمى‏كنند و در پى نابودى كسانى هستند كه بدان باور دارند. اين گفت‏وگو فصل تازه‏اى راگشود و وسيله‏اى شد براى تبادل نظرگاه‏ها و دنبال كردن ديدگاه‏هاى مخالف براى‏زدودن اشكالات آن. سپس در تحولى ديگر، گفت‏وگو ابزارى نو شد براى نمايان كردن‏انديشه‏ها در بستر تقابل فكرى، تا در نتيجه، يك انديشه كه بر اساس برهان و استدلال‏ارائه شده، بر انديشه‏هاى ديگر چيره گردد.

ميان گفت‏وگو و آزادانديشى چه نسبتى برقرار است؟

در پرتو آنچه گذشت، مى‏توانيم بگوييم كه گفت‏وگو در ذات خود در بردارنده مفهوم‏انفتاح و آزادانديشى است; زيرا گفت‏وگو با ديگرى به معناى هم‏انديشى با او و بيرون‏آمدن از قلمرو تنها انديشيدن است، قلمروى كه تنها حاوى مايه‏هايى از شخصيت فرداست و فاقد مايه‏هاى شخصيتى كسان ديگرى است كه چه بسا از لحاظ سرشت وخصوصيات با او همسان نيستند. از اين رو، هم‏انديشى انسانى را با ديگرى با صدايى‏قابل شنيدن، گفت‏وگو مى‏ناميم. گفت‏وگو يعنى فرآيند انديشيدن مشترك كه گاهى‏باهدف تبيين و گستراندن انديشه است و گاهى به منظور تعميق و ريشه‏دار كردن آن.
بر اين اساس، پيشرفت و عمق‏يافتن تفكر بشرى الزام مى‏كند كه انسان‏ها با يكديگردر باب نقاط اشتراك و نيز مواضع اختلاف به گفت‏وگو بنشينند. اگر توجه كنيم كه‏تمدن‏ها برآيند گفت‏وگوى طولانى انسان‏ها هستند - گفت‏وگويى كه منشا به وجود آمدن‏برداشتى فراگير و جامع از ويژگى‏ها و نيازهاى انسان، هستى و زندگى شده است - پس به‏طور طبيعى تمدن حاصل از نتايج آن گفت‏وگوها نيز نيازمند برخوردآزادانديشانه باتمدن‏هاى ديگرى است كه آنها هم در سويى ديگر، برآيند گفتمان‏ها هستند. داشتن افق‏فكرى باز و آزادانديشانه، شرط ضرورى تعامل و تفاهم تمدن‏ها در نقاط اشتراك وافتراق است.

در آستانه سال گفت‏وگوى تمدن‏ها هستيم; ارزيابى شما ازنظريه گفت‏وگوى تمدن‏ها چيست؟

گفت‏وگوى تمدن‏ها گاهى در بردارنده مفهوم درگيرى و برخورد نيز هست، آن‏گاه كه‏سر و كارمان با رويارويى دو فكر و انديشه است; زيرا گاهى درگيرى و تقابل فكرى درقالب گفت‏وگويى واقع‏گرايانه و خردورزانه نمودار مى‏شود كه هر گروه سازوبرگ‏فرهنگى خود را در برابر گروه ديگر به كار مى‏گيرد. در اين صورت، گفت‏وگوى تمدن‏هابا برخورد و تقابل تمدن‏ها نزديكى مفهومى پيدا مى‏كند. ولى بايد توجه داشت كه‏طراحان نظريه برخورد تمدن‏ها به ابعاد فرهنگى نظر نداشته‏اند، بلكه در كاربرد اين‏اصطلاح، ابعاد خارجى و عينى را مدنظر قرار داده‏اند; يعنى شرايطى را كه در آن، تمدنى‏در پى جايگزينى تمدنى ديگر بر مى‏آيد. برخى از كسانى كه اصطلاح برخورد تمدن‏ها رابه كار برده‏اند، در پى هشدار دادن به تمدن غربى در مورد خطر و تهديد تمدن اسلامى‏بوده‏اند; زيرا اين تمدن را داراى توانايى‏هاى بالفعل و بالقوه‏اى مى‏يافته‏اند.
اما ما طرفدار گفت‏وگوى تمدن‏ها هستيم، به شرط آن كه با حال و هوايى متمدنانه‏روبه‏رو باشيم، به طورى كه هر گروهى در گفت‏وگو با گروه ديگر در پى آن باشد كه‏حقيقت گم گشته را كشف كند; اما اگر گفت‏وگو مبتنى بر توانمندى تمدنى باشد كه در پى‏مغلوب ساختن تمدن ديگر است، در اين صورت، گفت‏وگو عملى و واقعى نخواهد بود،بلكه دقيقا همان برخورد و درگيرى‏اى است كه خداوند متعال درباره آن مى‏فرمايد: ولاتجادلوا اهل الكتاب الا بالتى هى احسن الاالذين ظلموا منهم; و با اهل كتاب جز به آن[شيوه‏اى] كه بهتر است، مجادله مكنيد، مگر با كسانى از ايشان كه ستم كرده‏اند [سوره‏عنكبوت، آيه 46].
پس هستند ستم‏پيشگانى كه گرايش فكرى متفاوتى دارند و در پى تحميل خود وانديشه و تمدنشان به ديگران‏اند، تا تمدن و انديشه‏شان را از آنان بگيرند. از سوى ديگر،هستند كسانى كه افكار متفاوتى دارند، اما در پى حقيقت‏اند. پس بايد با ديگران به‏بهترين شيوه بحث و گفت‏وگو كرد. اما اگر اهل ستم بودند، بايد با آنان به شيوه‏اى رفتاركرد كه مانع از ستم‏ورزى آنها شود: «هر كس به [حريم] شما تجاوز كرد، به همان‏سان به[حريم] او تجاوز كنيد» [سوره بقره، آيه 194].

به پرسش اصلى خود برگرديم; كاركرد و ضرورت گفت‏وگوى‏اديان و مذاهب اسلامى در چيست؟

اديان نمايانگر يك حركت فرهنگى و انسانى‏اند كه برخاسته از ايمان به يگانگى خداو آموزه‏هاى پيامبران، و تجربه انسان در فهم وحى و بازتاب اين آموزه‏ها در سطح نظر وعمل است. همه اديان خاستگاه مشتركى دارند; زيرا در پيشگاه الهى، دين فقط اسلام[تسليم در برابر خدا] است و نيز هر پيامبرى تاييدكننده كتاب آسمانى پيشين است.خداوند متعال براى مسلمانان چيزى را تشريع كرده است كه به نوح، ابراهيم، موسى وعيسى سفارش كرده است، تا مردم همه در خط كلى دين، يكپارچه و هماهنگ باشند.همه اديان برخاسته از يك پايگاه و مبدا هستند، و آن وحى الهى است، و همه در راه به‏پاداشتن عدالت‏بر مبناى خط مستقيم الهى پيش مى‏روند. هر دينى در قانونگذارى‏ويژگى خاصى دارد كه ناشى از خصوصيات دوران حيات آن دين است، ولى هنگامى كه‏اين جزئيات را در قلمروهاى خاص خود مورد توجه قرار مى‏دهيم، در نهايت، جز يك‏دين را پيش روى خود نخواهيم ديد.
به نظر من، اديان راهى جز گفت و شنود ندارند، به ويژه اديانى كه برخاسته از اعتقادبه خداى يگانه و معتقد به لزوم اطاعت از او و كسب خشنودى او هستند. در موردمذاهب نيز گفت‏وگو ميان مسلمانان از مسائل حياتى‏اى است كه با سلامت تفكر،فرهنگ، نهضت، سياست و اجتماع اسلامى پيوندى عميق دارد; زيرا مشكلاتى كه‏دامن‏گير مسلمانان شده است، به دليل جدايى مسلمانان از يكديگر، به پيامدهاى منفى وناخوشايندى منتهى شده است، على‏الخصوص كه جدايى ميان آنان به حدى رسيده‏است كه به تكفير يكديگر رو آورده‏اند. از اين رو، بايد بكوشيم تا ميان مذاهب اسلامى‏گفت و شنود را احيا كنيم، به همان شيوه‏اى كه خداوند متعال در مورد گفت‏وگو با اهل‏كتاب فرموده و از ما خواسته است تا آنان را به سخن همسان و مشترك فرا بخوانيم: قل يااهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم [سوره آل عمران، آيه 64]. و نيز فرموده‏است: و قولوا آمنا بالذى انزل الينا وانزل اليكم و الهنا والهكم واحد و نحن له مسلمون;بگوييد: به آنچه به سوى ما فرو فرستاده شده و [آنچه] به سوى شما فرو فرستاده شده‏است، ايمان آورديم. معبود ما و شما يكى است و ما همه تسليم او هستيم [سوره‏عنكبوت، آيه 46].
بنابراين، بر ماست كه گفت‏وگو را از نقاط مشترك بياغازيم، كه بيش از هشتاد در صدمسائل رايج در ميان مسلمانان را شامل مى‏شود. سپس بايد به مواضع اختلاف توجه ودر آنها درنگ و تامل كنيم و همواره محور گفت‏وگوى ما فرموده‏هاى خداى سبحان و نيزسخنان پيامبر گرامى او باشد و در نحوه صدور گفته پيامبر و ميزان كاربرد وانعطاف‏پذيرى آن به بحث‏بنشينيم تا به اين سخن خداوند عمل كرده باشيم كه: «اگر درچيزى اختلاف كرديد، آن را به خدا و پيامبر واگذار كنيد» [سوره نساء، آيه 59].
سلامت و مصونيت دين‏دارى در برابر بى‏دينى و نيز سلامت و مصونيت گرايش‏اسلامى در برابر گرايش‏هاى استكبارى، تنها در صورتى تضمين مى‏شود كه پيروان اديان‏و نيز پيروان مذاهب اسلامى به گفت‏وگوى خردورزانه و واقع‏گرايانه روبياورند،گفت‏وگويى كه فارغ از عقده و كينه نسبت‏به يكديگر و برخوردار از انفتاح و گشودگى دربرابر ارزش‏هاى انسانى و دينى باشد; ارزش‏هايى كه چه بسا با آنچه ما داريم تفاوت‏داشته باشد، اما در عمق خود بر ايمان به خداى بزرگ استوار است.
گفت‏وگو بنيانى است استوار براى تفاهم اديان و مذاهب. ما اگر بتوانيم به تفاهم‏دست‏يابيم، به اين صورت كه همديگر را درك كنيم، به يقين، بسيارى از عوامل خوف واضطراب موجود ميان فرقه‏هاى مختلف را از ميان برخواهيم داشت، عواملى كه جهل مانسبت‏به يكديگر مايه تقويت آنها شده است. ترس و نگرانى، منشا اوهام و خيالات درافراد و گروه‏ها و در نتيجه موجب اتخاذ مواضع پيشگيرانه مى‏شود. اين نكته را چه بسا ازاين حديث منقول از پيامبر اكرم نيز استفاده كنيم: «لو تكاشفتم لما تدافنتم; اگر نسبت‏به‏يكديگر آگاهى پيدا كنيد، همديگر را دفن و نابود نخواهيد كرد.»
بدينسان، گفت‏وگو مناطق تاريك و پنهان را روشن مى‏سازد و مشكلات را از ميان برمى‏دارد. از اين رو، تنها راه تفاهم، گفت‏وگوست و اگر نسبت‏به تفاهم رغبت و ميلى‏نباشد، ناگزير تنها راه هم‏زيستى اديان و مذاهب پافشارى بر سخنان و مواضع مشترك وپرهيز از جزئيات مورد اختلاف و توجه به منافع مشترك است.
امروزه بسيار به گفت‏وگوى اديان و مذاهب فرامى‏خوانند. آيامقصود از اين فراخوان تنها نيل به هم‏زيستى مسالمت‏آميز است‏يامطلوب اصلى به دست آوردن حقيقت است؟ به تعبير ديگر، آياگفت‏وگو مصلحت‏جويانه است‏يا حقيقت‏جويانه؟
مقصود از گفت‏وگوى اديان و مذاهب دستيابى به مبناى فهم متقابل از راه نقاط‏اشتراك و اختلاف است تا هيچ كس بر اثر شايعات نادرست و فهم ناصواب در شناخت‏ديگرى دچار اشتباه نشود. سپس نوبت‏به بحث علمى براى نيل به حقيقت‏بر مبناى دليل‏و برهان مى‏رسد. شايد از جنبه‏هاى مثبت اين رويكرد ايجاد حال و هواى معنوى وعقلانى‏اى باشد كه الهام‏بخش نزديكى در اصول و فروع باشد، كارى كه چه بسا به توافق‏در نقاط اختلاف بينجامد. طبيعى است كه چنين رفتارى به هم‏زيستى مبتنى بر فهم عميق‏و متقابلى منتهى خواهد شد كه در صورت قانع نشدن طرفين لااقل ابهام‏هاى دهشت‏زا راخواهد زدود. شايد در خصوص وضعيت دينى و اسلامى كنونى، معضل اصلى ناآشنايى‏طرفين نسبت‏به باورهاى همديگر باشد. برآيند تداوم اين معضل، طرح سخنان‏غيرمسئولانه در كافر يا گمراه شمردن ديگران است.
گفته مى‏شود كه مرحوم آيت‏الله بروجردى بر اين باور بودند كه‏اختلاف نظرگاه‏ها و مذاهب اسلامى بيش از آن‏كه به انگيزه‏ها وتوطئه‏هاى سياسى يا عقده‏هاى نفسانى يا از اين قبيل برگردد، به‏اختلاف در اجتهاد و استنباط بر مى‏گردد. نظر جنابعالى در اين‏زمينه چيست؟
اطلاعى از متن كامل اين گفته آيت‏الله بروجردى(ره) ندارم، ولى مى‏توان بخشى ازاختلافات مذهبى را ناشى از اختلاف‏هاى اجتهادى و برخاسته از ذهنيت‏خاص كلامى‏يا فقهى دانست. اين ذهنيت‏خاص موجب آن مى‏شود كه افراد تنها از منظرى خاص به‏قضايا بنگرند. چه بسا بخشى از اختلافات ناشى از اوضاع و احوال سياسى و غيرمعرفتى‏باشد، چنان‏كه در مراحل آغازين خلافت پس از پيامبر و نيز در برخى از رويارويى‏هاى‏كنونى چنين وضعيتى حاكم بوده و هست.
تصور مى‏كنم مرحوم آيت‏الله بروجردى در پى القاى اين نكته بوده است كه درنگرش به اختلافات مذهبى، موضوعات را در ساحتى فراتر از ساحت‏هاى سياسى ونفسانى بررسى كنيم و با ذهنيتى عقلانى با آنها روبه‏رو شويم; زيرا تنها راه نيل به حقيقت‏يگانه و تفاهم متقابل و آگاهانه و نيز غالب آمدن بر اوضاع پيچيده و آكنده از تشنج‏هاى‏سياسى و نفسانى حاكم بر دنياى اسلام، برخوردارى از همين روحيه عقلانى است.
در روزگار دعوت اسلامى، اديان ديگرى چون آيين‏هاى بودا وهندو نيز وجود داشته‏اند; چرا در قرآن كريم نامى از آنها به ميان‏نيامده است؟ آيا حضور نداشتن اين اديان در شبه جزيره عربستان‏منشا اين بى‏توجهى بوده است، يا آن‏كه اسلام معيارهايى را در نظرداشته است كه مثلا در آيين مجوس بوده اما در كيش‏هايى چون‏كيش بودا نبوده است؟
شايد ذكر چند دين خاص از آن رو بوده كه اسلام در مشى فرهنگى خود بر پايگاه‏فكرى خاصى تاكيد داشته است كه اساس آن توحيد با همه جزئيات، فروع و تفاصيل آن‏است. اين رويكرد عهده‏دار نفى همه گرايش‏ها و جهت‏گيرى‏هاى دينى و غيردينى‏اى‏است كه با توحيد در تضادند. در گفت‏وگوهاى قرآن در پيرامون شرك و توحيد، ايمان وكفر و مسئله نبوت و معاد همين رويكرد مشهود است. اين روش به اديان ديگر همچون‏آيين‏هاى بودا و هندو نيز قابل تعميم است.
اما بحث تفصيلى قرآن از يهوديت و مسيحيت تحت عنوان اهل كتاب شايد ناشى ازنفوذ گسترده اين دين‏ها در آن منطقه و جهان بوده است. اين دو آيين به طور طبيعى‏رسالت اسلامى را به چالش مى‏كشاندند. توجه ويژه قرآن به اين دو دين مى‏تواند ناشى‏از پيوند آنها با حركت مستمر پيامبران باشد، زيرا چه بسا اعتقاد اسلام به انجيل و تورات‏و موسى و عيسى، به اعتقاد مؤمنان به يهوديت و مسيحيت رايج در ميان پيروان آنهابينجامد.پس پرداختن اسلام به جزئيات اعتقادات تحريف شده آنها اجتناب‏ناپذير بوده‏است. اما در مورد ديگر اديان ضرورتى در پرداختن تفصيلى به جزئيات آنها نبوده است;زيرا آنها از اين قبيل اديان نبوده‏اند و در موقعيت چالش با دعوت اسلامى در آن مقطع‏خاص زمانى قرار نداشته‏اند.
برخى از متفكران جهان اسلام نظريه‏اى را طرح كرده‏اند كه به‏نظريه «اسلام بلامذاهب‏» يا نفى مذاهب اسلامى معروف شده‏است. به نظر شما، آيا اين نظريه نوعى سلفى‏گرى است‏يابازگشت‏به اسلام ناب محمدى، يعنى همان انديشه‏اى كه امام‏خمينى(ره) در پى آن بودند؟
پيش از پرداختن به يك گفت‏وگوى علمى، عقلانى و واقع‏بينانه درباره خطوط كلى وجزئيات دين اسلام، نمى‏توان تصوير قابل فهمى از اسلام فارغ از مذاهب ارائه كرد. اگرنتوانيم به تصوير مشخصى از اسلام دست‏يابيم، چگونه مى‏توانيم از اسلامى به دور ازمذاهب سخن بگوييم؟ در ديدگاه‏هاى فقهى اختلاف زيادى وجود دارد. در روش وشيوه استنباط با مبانى مختلفى روبه‏رو هستيم و هر گروه ديدگاه و مبناى خاص خود رادارد. ما كدام را برگزينيم؟ چنين طرحى [اسلام بدون مذاهب] بى‏معناست، زيرا باواقعيت همخوان نيست. طرح اسلام بدون مذاهب متوقف بر تعيين ماهيت دين اسلام‏است. ما در پى اسلامى فارغ از مذاهب هستيم، اما از طريق گفت‏وگويى كه به نتيجه‏اى‏قطعى و نهايى دست‏يابد و آن عبارت است از دست‏يابى همگان به صورت يكسانى ازاسلام در مسائل كلى و تفصيلى آن. چنين چيزى در شرايط فرهنگى و حال و هواى‏روحى و روانى حاضر واقع‏بينانه به نظر نمى‏رسد. از اين روست كه مى‏گوييم در اين‏خصوص بايد مسلمانان بر اساس اصول مشترك خود در مواجهه با مبانى مادى‏گرايانه‏جبهه كفار، همديگر را دريابند. از طرفى، اگر همواره در موارد اختلافى گفت‏وگو كنند ودر حل آنها فرموده‏هاى خدا و پيامبرش را مرجع و مبنا قرار دهند، شايد در نهايت‏به‏اسلام يگانه‏اى دست‏يابند كه مى‏توانيم آن را اسلام ناب و اصيل بناميم.
در اين‏جا بجاست‏يادآور شوم كه منسوب كردن اسلام به حضرت محمد(ص) براى‏من خوشايند نيست; زيرا اين همان چيزى است كه برخى از مسيحيان در پى آن هستند،يعنى مى‏كوشند بر بشرى بودن اسلام تاكيد بورزند; حال آن‏كه ما معتقديم حضرت‏محمد، پيامبر اسلام، رهبر آن، دعوت كننده به سوى آن و قله رفيع دنياى اسلام است،ولى اسلام دين خداست و بالذات دينى محمدى نيست [كه ساخته حضرت محمدباشد] و اين به معناى كم ارج نهادن به نقش پيامبر در اسلام نيست. از اين رو، با اين تعبيركه مسلمانان محمدى هستند، موافق نيستم، مگر آن‏كه از تعبير «اسلام ناب محمدى‏»،اسلامى اراده شود كه از طريق پيامبر اكرم (ص) و تلقى‏ها و گفته‏هايش به ما رسيده‏است، همان اسلامى كه نمايانگر تصوير شفاف و درخشان اسلام در عرصه نظر و عمل‏است.

از نگاه شما، آيا ضرورتى در بازبينى و بازخوانى قرآن و روايات‏به ويژه در مورد ديگر اديان وجود دارد؟ آفات اين قرائت جديدكدام‏اند؟

به نظر من، همواره هر نسلى بايد قرآن و روايات قطعى‏الصدور را از نگاهى نو - و نه ازروى عقده نوخواهى و نوجويى - مورد بازخوانى قرار دهد، تا حقايق اسلام را بر مبنايى‏علمى و فرهنگى و بر اساس دستاوردهاى فكرى باز شناسد. همه كسانى كه پيش از ماقرآن را خوانده‏اند، آن را از راه فرهنگ و خصوصيات خود و ويژگى‏هاى ذاتى‏شان - تاجايى كه اين خصوصيات در استنباط اثر دارند - مورد توجه قرار داده‏اند و چه بسا كسانى‏كه بعد از آنان آمده‏اند يا مى‏آيند، تجربه فرهنگى ديگرى داشته باشند و در شيوه قرائت‏و استنباط عوامل تازه‏اى برايشان فراهم آمده باشد. به همين دليل، برماست كه در قرآن‏به شيوه‏اى جديد مداقه كنم، هر چند كه بايد بر ضرورت شناخت‏برداشت‏هاى پيشينيان‏نيز تاكيد كنيم تا امكان تطبيق و مقايسه فراهم آيد. من بر اين باورم كه انديشه‏هاى‏اجتهادى فاقد عصمت‏اند و هيچ قداستى ندارند. ما بايد از همه ديدگاه‏ها و انديشه‏هاى‏اجتهادى در فهم قرآن و سنت‏يا در برداشت‏برخى مطالب از اين منابع، قداست‏زدايى‏كنيم، زيرا احترام گذاشتن چيزى است و تقديس كردن چيزى ديگر. تقديس افكارگذشتگان، راه تفكر را مى‏بندد، در حالى كه احترام و تكريم، ما را به نقد آن افكاروامى‏دارد و تنها از راه نقد است كه احترام گذاشتن معنا و مفهوم پيدا مى‏كند.
من در خصوص تجديدنظر در قرائت و فهم قرآن، چه در مسائل مربوط به اديان‏پيشين و چه در مورد همه شيوه‏ها و مفاهيم قرآنى، هيچ جنبه منفى‏اى نمى‏بينم. البته‏طبيعى است كه بازخوانى بايد واقع‏بينانه باشد و ناشى از عقده طرد يكجاى امور گذشته‏و عقده رو آوردن چشم‏بسته به هر چيز نو و تازه [بدون توجه به آن‏كه آن امر قديمى و اين‏امر جديد چيست] نباشد. حقيقت‏يكى است و از زمان متاثر نمى‏شود، ولى سير وحركت فكر در كشف حقيقت، به سبب سرشت عناصر و عواملى كه به مرور كامل‏مى‏شود يا وسايلى كه به كار گرفته مى‏شود، در زمان‏هاى مختلف تغيير مى‏پذيرد.

آيا ضرورتى در بازخوانى تاريخ به شيوه‏اى جديد وجود دارد؟

من مدعى شيوه‏اى متفاوت با شيوه معمول در بررسى و تحليل تاريخ نيستم. بر طبق‏همين شيوه معمول و مقبول بايد هم اسناد مورد اطمينانى از يك رويداد تاريخى به‏دست آوريم تا بفهميم چه رخ داده است و هم مضمون و محتواى آن رويداد تاريخى را بانگاهى واقع‏بينانه و با توجه به قرائن، شرايط و اوضاع و احوال مقارن آن رويداد موردمداقه قرار دهيم. تاريخ با ممكن و ممتنع سر و كار ندارد، بلكه تنها با تحقق و عدم‏تحقق‏كار دارد. از اين رو، همواره كوشيده‏ام تا واقعيت رويدادهاى تاريخى را از راه شرايط‏عينى پيرامون آنها مورد توجه و بررسى قرار دهم; زيرا انسان در هر زمان و مكانى درقالب شرايط عينى درونى و برونى گام برمى‏دارد و به پيش مى‏رود. مشكل بسيارى ازمردم اين است كه وظيفه تاريخ را تازه كردن مصيبت‏ها يا بزرگداشت‏شخصيت‏ها باانبوهى از واژه‏هاى تكريم و تعظيم مى‏دانند. آنچه براى ايشان مهم است، گرامى‏داشت‏اشخاص است، نه بررسى نقل‏هاى تاريخى، چه از جنبه وثاقت و اعتبار و چه از لحاظهماهنگى آنها با ماهيت‏شرايط عينى موجود.
از اين رو، من بر اين باورم كه تاريخ يك علم است و اين علم ناگزير بايد در اين‏خصوص كه در گذشته فلان حادثه رخ داده است‏يا خير، بر اثبات اسناد مربوط به آن‏مبتنى باشد، و از حيث مضمون نيز بايد مبتنى بر اين امر باشد كه واقعه مزبور با طبيعت‏شرايطى كه در آن رخ داده، هماهنگ و همخوان است‏يا نه. به نظر من، پيشينيان ومحدثان نيز در بررسى سند و اثبات صدور متن، همچنين در تحليل مضمون نقل‏ها وموافقت‏يا مخالفت آنها با عقل، با اوضاع و احوال مقارن و با متن قرآن، بر همين منوال‏عمل كرده‏اند. تقريبا چهل سال پيش در نجف در مجله اضواء، در مورد متون اسلامى ازلحاظ سند و دلالت، مقاله‏اى نوشتم و در آن يادآور شدم كه براى عمل به يك متن، تنهادرستى سند كافى نيست، بلكه بايد آن متن را با شرايط پيرامون آن و نيز حقيقت وماهيت اسلام سنجيد، و اين همان چيزى است كه اهل‏بيت(ع) در زمينه طرد آنچه‏مخالف قرآن و سنت است از ما خواسته‏اند.

تجربه خود را در اين زمينه چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟

من معتقدم كه اين تجربه موفق بوده است; زيرا در باب اين مسئله، بحث و جدلى‏برانگيخته است - البته صرف نظر از اين‏كه شيوه‏هاى اين بحث و جدل مثبت‏بوده است‏يامنفى. بسيارى از افكار علمى و تحليلى در مطالعه تاريخ يا هر واقعيتى ناگزير مجادلات‏بسيارى را بر مى‏انگيزد، خواه اين مجادلات از جانب افراد غوغاسالارى باشد كه به دوراز شيوه‏هاى علمى در پى برانگيختن و تحت تاثير قرار دادن ديگران‏اند، يا از جانب‏فرهيختگانى باشد كه با انديشه افراد ديگر با شيوه‏اى خردورزانه و واقع‏بينانه روبه‏رومى‏شوند. من بر اين باورم كه اين تجربيات توانسته است منشا طرح مباحث، مجادلات وبرخوردهاى منفى دامنه‏دارى شود و ما را به اين نكته رهنمون گردد كه جامعه ما همچنان‏از عقب‏ماندگى فكرى و تعصب‏هاى غيرمنطقى رنج مى‏برد، هر چند هستند كسانى كه باگشاده‏دلى و واقع‏بينى با ديدگاه‏هاى جديد روبه‏رو مى‏شوند. به واقع آنچه من مطرح‏كرده‏ام كارى نو، بديع و بى‏سابقه در تاريخ تفكر اسلامى نيست.
بهترين راه تبادل انديشه ميان عالمان شيعى براى رشد و تعالى‏فرهنگ شيعه چيست و موانع آن كدام‏اند؟
بهترين راه آن است كه ما در كاربرد ساز و كارهاى نقد علمى به اخلاق علمى آراسته‏باشيم و در گفته‏ها و موضع گيرى‏ها و همه رفتارهايمان از تعصب دورى كنيم و از تقوايى‏برخوردار شويم كه ما را به درنگ و تامل در گفته‏هاى خودمان و ديگران وادارد. در ميان‏آن دسته از عالمان و محدثان پيشين كه برخوردار از تعهد علمى و تقواى فكرى بودند،افراد زيادى يافت مى‏شوند كه پس از توجه يافتن به اشتباه خود، از آن بازگشتند و نظرديگران را پذيرفتند. شرط گفت‏وگوى ثمربخش و هدفدار اين است كه از پايگاه علم،تقوا و مسئوليت‏پذيرى برخيزد.

یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تعامل اسلام و مسيحيت

تعامل اسلام و مسيحيت

خليل منصوري

اگر بخواهيم تعامل و شيوه برخورد اسلام با ديگر شرايع الهى - ابراهيمى را در يك كلمه تبيين نماييم بى گمان ، گفتمان انتقادى» بهترين گزينه خواهد بود. اسلام با در پيش گرفتن اين شيوه مى كوشد تا ضمن تأكيد بر مشتركات ، ملاحظات خاص خود را نيز بيان دارد. اصولأ گفتمان به عنوان پاراديم و عنصر بنيادين در همه حوزه ها و ساحات اسلامى حضورى چشم گير و غير قابل انكار دارد. گفتگوهاى سامان مند و هدف دار در راستاى تبيين مواضع ، روشنگرى وآگاهي بخشى و يا بيان ملاحظات خاص انتقادى در قرآن نه تنها به عنوان سنت در حوزه رفتارى انسان، بلكه درحوزه هاى غيرانسانى نيز قابل ردگيرى و شناسايى است .آن چه از قرآن به صراحت و روشنى مى توان دريافت به كارگيرى اين شيوه در ملاء اعلا از سوى خداوند در حضرت اعيان ثابته و مقام قدس الهى و اسما است . گفتمان تبيينى – تحليلى با فرشتگان با هدف تفهيم وتبيين و روشن شدن هدف آفرينش انسان (بقره،33تا 30) و گفتمان انتقادى با ابليس (اعراف ،13 نيز ص ،76حجر،33) و آدم در حوزه رفتارى آنان و نيز بيان گفتمانت فرزندان آدم (هابيل و قابيل ) (مائده،27) خود بهترين دليل بر توجه خاص قرآن به مسئله گفتمان و اساسى بودن آن درحوزه ها و سطوح مختلف است. درجاى جاى قرآن اين مطب به روشني نمايان است كه گفتمان به عنوان پارادايم در حوزه روشن گرى و اصلاح گري پيامبران غيرقابل ترديد است ؛ به گونه اى كه فقدان اين عنصر حركت هاى پيامبران را با مشكل توجيه ناپذيري رو به رومى سازد.

گفتمان يك اصل بنيادى

پيامبر گرامى اسلام گفتمان را در همه حوزه ها و در همه سطوح مختلف ، اصلى بنيادين دانسته و با توجه به آن حركت اصلاحى خويش را سامان دهى نموده است. مأموريت وى در حوزه روشن گرى در سطوح مختلف بر اين پايه استوار است كه مي بايست با سعه صدر به تبيين به حقايق پرداخته و از عنصر محبت و مهربانى در همه مراتب و مراحل دعوت و اصلاح چشم پوشي نكند. پند و اندرز كه وظيفه وى و ديگر مومنان شمرده شده است ،(نحل ، 129) چيزي جز گفتمان تبيينى - تحليلى با مولفه دلسوزى و محبت نيست. دلسوزى تمام و از سر محبت و عشق مردمان را به سوى به حقايق رهنمون مى گرداند. (توبه ، 128) با همين شيوه به سخنان دوست و دشمن گوش فرا مى دهد و گفتارها و سخنان ايشان را تا جايى كه مى توان و قابليت دارد به درستى تأويل مى برد و بر مصاديق مقبول آن توجيه و حمل مى نمايد. اين پذيرش سخنان و توجيهات ديگران كه گاه به نظر مى رسد دور از عقلانيت و عرف عمومى است ، از سوى دشمن به عنوان سادگي پيامبرتبيين و تحليل شده و او را «اذن» قلمداد مي كردند؟ به اين معنا كه او انسانى ساده دل است و هر چه را مي گوييم باوركرده و مى پذيرد. (توبه ، 61) به هر حال گفتمان در همه سطوح از سوى پيامبر پذيرفته و اجرا شد. كنش پيامبر نسبت به شرايع ديگر به ويژه ابراهيمى آن نشان از شيوه اى دارد كه مي توان از آن به «گفتمان انتقادى» تعبير و تفسير نمود. پيامبر با توجه به وجوه اشتراك ميان شرايع (كلمه سواء) مي كوشد تا آنان را در حوزه اسلام قرآنى (با مولفه هاي اساسي و اصلي چون توحيد و پذيرش نبوت عامه و خاصه و اصل معاد و رستاخيزكه مورد پذيرش ظاهري همه شرايع آسماني و ابراهيمي است ) وارد كرده و در همان حال ملاحظات انتقادى خويش ( درباره برداشت هاي نادرست آنان نسبت به توحيد و معاد) رابيان دارد. (آل عمران ، 64)

اسلام وجه مشترك همه شرايع

به نظر پيامبر شرايع ابراهيمى همگي از مي كند. ريشه برخوردارند و اسلام (در معناي عام آن) وجه مشترك همه شرايع و ملل و نحل است كه پيامبران الهى بدان خوانده اند. (شورا، 13) پيامبر گرامى اسلام هماره خود را مسلمان در برابر حق دانسته (بقره، 132) و بر پايه اصول توحيدى اسلام فرهنگي عمل كرده اند. اسلام در فرهنك قرآنى به عنوان تنها دين مطرح است كه شرايع چندي از اين دين يگانه به جهت اقتضائات زمانى و مكانى منشعب شده است .(مائده، 48 و نيز آل عمران ،19) در حقيقت شرايع ، روش هاى بيانى و اجرايى دين اسلام در محدوده جغرافيايى و زمان هاى خاص است . روش هايى كه چون رودها و نهرهاي كوچك به درياى بزرگ اسلام مرتبط هستند و از آن سر چشمه گرفته ، و به آن باز مي گردند. بنابراين اسلام و قرآن جدايى ميان شرايع را مي پذيرد و همگي را به عنوان شاخه هاى يك درخت بزرگ و پر برگ شناسايى و تبيين مي كند. به نظر پيامبرهيچ يك از پيامبران را بر پيامبر ديگري جز به تفضيل الهى فضيلت و برترى نيست و مسلمان واقعى مي بايست همه پيامبران را يكسان مورد تجليل ، تكريم و احترام قرار داده و ميان آنان تفرقه و تمايز نگذارد؛ زيرا همه پيامبران الهي بر دين اسلام بوده و در راستاي توحيد حركت مي كردند.(بقره،136و285و نيز آل عمران ،84)
با اين كنش پيامبر است كه مي توان به ملاحظات خاص وى نيز با ديد ديگري نگريست و از منظرى ديگر به تجزيه و تحليل رويدادهاي تاريخى آن زمان پرداخت. به نظر وى تنوع ميان شرايع امرى ضروري و بديهى است ؛ زيرا در هر دوره زمانى و جغرافيايى روش ها و منهاج خاصي لازم است تا بتواند پاسخ گوي نيازهاى زمانى و باشد. پيش از هر چيز قرآن اين نكته را تصرح مى كند كه تنوع فرهنگي و تعدد شرايع امرى پذيرفتنى و قابل فهم است ، افزون بر اجتناب ناپذيرى تنوع و تعدد شرايع ، تنوع آن به دلايل متعدد نيز مطلوب بوده است ؛ زيرا اين تنوع مي توان به دست هر انسان در هر دوره زمانى و مكانى خاص كمك كند تا خود را با محدوده زيستى خود سازگار نمايد، البته پيامبر پاره اى ملاحظات نسبت به ادامه وضعيت موجود شرايع دارد. به نظر وى تنوع و تعدد فرهنگي و قومى مي تواند پا برجا بماند (روم ،22) و تلاش وى نمي تواند به اين تنوع و اختلاف پايان بخشد. افزون بر آن كه در بخشى از مباحث فرهنگي و قومى خود نه تنها تعدد وتنوع را اجتناب ناپذير مى داند بلكه آن را مطلوب مى شمارد، ولى در حوزه شرايع (يعنى بخشى از فرهنگ عمومى)مي كوشد تا اين تعدد و تنوع را در كليات و اصول بنيادين به هم نزديك سازد و از تفرقه و تشتت آراء و انظار بكاهد.
به نظر وى بسياري از اصول و كليات موجود در شرايع ابراهيمى (اهل كتاب ) نيازمند بازنگرى و بازسازى است ؛ زيرا با اصول اسلام توحيدى- ابراهيمى يعنى همان دين يگانه الهى ناسازگارى دارد و پاره اى از خرافات و ديدگاه هاى مشركانه در آن راه يافته كه نيازمند اصلاح است . مسايلى كه پيامبر به آن اشاره دارد ريشه در انحرافات و بعضا غلو در شخصيت ها و برداشت هاست.( توبه ،31و نيز مائده 13 و 41 و نساء 46))اصول اسلام فرهنگي ابراهيمى بر پايه توحيد، نبوت و معاد نهاده شده است . تحكيم و تقويت اين اصول مي بايست مورد توجه همه شرايع باشد و عدول از آن در حقيقت خروج از اسلام فرهنگي و ورود به حوزه شرك و كفر است . پيامبر براى ادامه گفتمان نيازمند آن بود تا همزيستى فرهنگي را پذيرفته وبر آن تاكيد ورزد. كارى كه در اواخر زندكانى انجام داد و در سوره مائده برآن صحه گذاشت ، البته كنش پيامبر با واكنش مثبتى از سوى برخي از شرايع به ويژه قوم يهود مواجه نشد؛ اما مسيحيان به جهاتى واكنش خوبى از خود نشان دادند. اسلام كه به عقل جمعى و كنش ارتباطى اهتمام ويژه اى دارد، مي كوشد تا بسيارى از مسايل را با توجه به گفتمان سازنده و انتقادي و در حوزه بيان و سخن حل و فصل نمايد. جايگاه سخن و كلام در انديشه و فرهنك قرآنى نشان مي دهد كه اصولا اسلام مي كوشد تا مسايل را در حوزه سخن و كلام حل و فصل كرده و از حوزه عمل و واكنش هاى فيزيكى و مادي اجتناب ورزد. قرآن خود به عنوان كلام الله از جايگاه ارزشي سخن، پرده بر مى دارد و به عنوان معجزه باقى پيامبر خودنمايى مي كند. از اين رو، سخن و كلام و كلمه به عنوان يك ويژگي خاص دين پيامبر مطرح مى شود ( نگاه شود به جايگاه كلمه در انديشه مسيحى و اين كه مسيح به عنوان كلمه وجودى در قرآن و انجيل مطرح شده است )(آل عمران ،39 و 45 و نساء171) ويژگي بارزى كه اسلام را از ديگر شرايع جدا و متمايز مى سازد، كنش ارتباطى اسلام در حوزه هاى گفتاري و شفاهي و كتبى، مبتنى بر تعامل و هم زيستى مسالمت آميز است . البته سخت گيرى و واكنش هاى فيزيكى پيامبر نسبت به مشركان هيچ گاه نمي تواند اين مدعاى ما را تضعيف كند و يا انگاره اى غلط و نادرست از اين حقيقت جلوه دهد؛ زيرا پيامبر تا آخرين حد امكان كوشيد تا با گفتمان و بيان وجوه مشترك آنان را به دين حنيف و سنت اصيل بازگرداند، ولى كوشش ها به سرانجام نمى رسيد. كنش هاى فيزيكى و شدت عمل و سخت گيرى ها و اعمال محدوديت هاى مخالفان چاره اى جز واكنش تند و مقابله به منل از سوى پيامبر را نمى طلبيد. كنش فيزيكى پيامبر در مقابل مشركان و يهود از آن رو رخ داد كه مشركان و يهوديان با كنش هاى فيزيكى و ايجاد تنش و درگيرى و جنك و ستيز خواستند تا ملاحظات پيامبر را نسبت به خود از حوزه گفتمان بيرون برده و روز به روز بر دامنه بحران بيافزايند. بى گمان ساز و كارى كه پيامبر در برابر يهوديان و مشركان در پيش گرفت جز تلاش در راستاى محدودسازى دامنه بحران و كاهش ستيز و خون ريزى نبود.

ويژگي هاي يسنديده مسيحيان

به در حال پيامبر با تاكيد بر گفتمان انتقادى كوشيد تا وجوه افتراق را فرو كاهد و بر دامنه موافقات و مشتركات فرهنگي بيافزايد. به نظر پيامبر امكان گفتمان انتقادى ميان اسلام و مسيحيت بيش از ديگر شرايع است ؛ آن چه از مجموع آيات قرآن برمى آيد آن است كه پيامبر با توجه به ويژگي هاى خاص در مسيحيت و مسيحيان چنين درمى يابد كه مي تواند با اين گروه به شيوه اى آسان و راحت تر به تعامل در حوزه هاى مختلف بپردازد. از اين رو، قرآن بيان مى دارد مسيحيان از بقيه گروه هاى مذهبى به دين اسلام فرهنگي و مسلمان نزديك تر مي كند.(مائده ،82) به نظر قرآن جهت نزديك بودن نصارا به اسلام و مسلمانان در اين موضوع نهفته است كه آنان از چند ويژگي و خصلت پسنديده برخوردارند كه اگر در هرگروه فكرى و فرهنگي ديگر يافت شود پيامدى جز اين نخواهد داشت . در پيروان عيسى بن مريم اين خصلت ها ردگيرى و تأكيد شده است : در ميان ايشان عالمان و دانشمندان زيادند، در ميان ايشان پارسايان و زاهدان بسيارند و اينان عالمان عامل هستند، مردمانى متواضع و فروتن هستند و تكبر نمى ورزند، انسان هاى عاطفي هستند و در برابر حق نرم و سر به زير هستند ؛ وقتى حقيقتى را دريافتند از خوشحالي گريان مى شوند و دل هايشان هنوز بيدار و نرم است و چون سنگ، سخت و بى عاطفه و احساس نيستند، خود اگر عامل به صلاح و اصلاحات نباشند به رحمت ايزدى باور دارند و مصلحان را دوست دارند و به اميد ورود به جر'ه ايشان حركت مى كنند(مائده 82تا 84) اين ويژگي ها وخصلت هاى پسنديده است كه ارتباط ميان ايشان با اسلام و اهل آن را تقويت مى كند؛ زيرا افراد فرهنگي و دانشمندان خداشناس وقتى حق را شناختند بدان روى مى آورند. دانش دريچه معرفت و شناخت است و نخستين گام به سوى سعادت و خوشبختى همان شناخت درست و معرفت واقعى و پذيرش آن است. با وجود دانشمندان اين امكان براى مسيحيان فراهم است تا از شناخت بهره مند باشند. ملتى كه از لحاظ شمار دانشمندانش افزايش يابد آن ملت به سوى خيرو سعادت حركت مى كند ؛ زيرا دانشمندان پس از شناخت حق آن را به ديگران انتقال مى دهند و زمينه آگاهى بخشى درآن جامعه فراهم تر است. عالمان مسيحى نيز درپى شناخت حق هستند و امت خويش را نيز بدان سو رهنمون مى سازند.
خصلت ديگرى كه در مسيحيان يافت مى شود، خصلت پارسايى و دورى از دنياى فريبنده است . در حقيقت اين ويژگي دومين گام به سوى سعادت فرد و ملت است. وقتى به شناخت و دانش دست يافتند ودر مقام عمل نيز بدان پاى بند شدند، زمينه اصلى براى سعادت فراهم است . افزايش انسان هاى با دانش و شناخت كافى از به حقايق و مومنانى كه در منش و كنش خويش به آن چه يافته و رسيده اند عمل مى كنند، زمينه را براى رشد و تعالى جامعه آماده مي كند. از اين رو قرآن هماره مردم را به حق و ايمان (شناخت ) و عمل صالح فرامى خواند؛ زيرا اين دو در حقيقت همان رستگارى و سعادت واقعى را رقم مى زنند. (عصر،5 و 6) ويژگي سوم كه قرآن امت مسيحى را بدان مى ستايد خصلت فروتنى وتواضع است. كسى كه در برابر حق استكبار نمى ورزد و به آن چه حق و حقيقت است ايمان مى آورد و در برابر آن متواضع است.

عمل صالح

علامه طباطبايى در توضح اين خصلت هاى سه گانه مسيحيان مى نويسد:سعادت آدمى در زندگى از نظر دين به اين است كه بتواند نخست عمل صالح را تشخيص داده و سپس بر پايه آن عمل كند و به عبارت ديگر سعادت زندگى به داشتن ايمان و اذعان به حق و سپس عمل بر طبق آن است؛ بنابراين كسى كه بخواهد داراى چنين سعادتى شود اول احتياج به علم و دانشى دارد كه به وسيله آن بتواند حقيقت دين را همان دينى كه حق است ، تشخيص داده و به اين وسيله مقتضى سعادت را فراهم آورد و چون وجود مقتضى به تنهايى براى آمادكى به عمل بر طبق آن كافى نيست و نيازمند رفع موانع است ، از اين رو لازم است موانعى را كه در نفس آدمى است و نمى گذارد انسان بر طبق علم خود عمل كند كه همان استكبار از حق يا عصبيت بر باطل و مانند آن هاست ، از نفس خويش زايل سازد تا بتواند سعادت مطلوب را به دست آورد. وقتى ما از سويى آن نافع و سودمند را كسب كرديم و از سويى ديگر با از ميان بردن تكبر، انصاف در برابرحق را به دست آورديم ، آن گاه است كه مي توان گفت ما براى خضوع در برابر حق آمادگي داريم ، البته به شرطى كه محيط هم اجازه بدهد، چون در اعمال آدمى مساعدت محيط هم دخالت عظيمى دارد؛ زيرا وقتى عملى در ميان مردم متداول شد و از كودكى با آن بار آمدند و بر آن عادت نموده اند، چنين مردمى نمي توانند درباره خوبى و بدى آن عمل به آسانى داوري و قضاوت نمايند، و يا اگر زشت است از آن دست بردارند و چون عادت به آن دارند احتمال بدى و زشنتى در باره آن نمى دهند. بنابراين اگر انسان در درجه نخست تشخيص دهد كه فلان عمل صالح است و در درجه دوم غرض هاى آلوده نفسانى از قبيل لجاجت و عناد را هم با از ميان بردن ريشه آن كه نرفتن زير بار حق است ، از ميان برد و در درجه سوم هم ]شمش به كسانى بيافتد كه آن عمل صالح را انجام مى دهند او نيز بى در نك آن عمل صالح را انجام مي دهد تا چه رsد به اين كه ببيند همه افراد جامعه آن را انجام مى دهند كه در اين صورت در انجام آن بيشتر تشويق و كمك شده است و بهتر به امكان آن بى برده و بدون واهمه و ترس دست به انجام آن مى زند.
دين ترتيب جامعه هنگامى براى قبول حق آماده ه مى شود كه مردان دانشمندى در آن باشند كه خود به حق آگاهى يافته ، آن را به ديگران تعليم دهند، مردانى در آن جامعه باشند كه به حق عمل كنند تا در نتيجه افراد آن جامعه خوبى عمل به حق و امكان آن را به چشم ببينند، عموم افراد آن ، عادت به خضوع در برابر حق داشته باشند و به گونه اى نباشند كه با اين كه حق برايشان روشن شده با اين حال در اثر تكبر زير بار نروند.( تفسيرالميزان ،علامه محمدحسين طباطبايى،ذيل آيه 62سوره مائده)
در هر حال هركس و گروهى اين خصلت هاى پسنديده يافت شود، امكان گفتمان سازنده با آنان فراهم تراست . اين خصلت ها را تا آن جا كه مى يابيم برخلاف يهوديان درمسيحيان بيشتر است (تفسيرالميزان ، علامه محمدحسين طباطبايى، ذيل آيه 83سوره مائده) قرآن اين قابليت را در يهوديان به جهت خصلت هاى مقابل نفى مى كند و درباره ايشان مى گويد كه در آنان چنان خصلت هاى ناپسند رسوخ كرده كه به هيچ عنوان نمي توان آن را از ايشان زايل نمود وبه همين جهت ذلت و مسكنت دايمى نوشته شده است و آنان رستگار نمى شوند(بقره،ا8)

اسلام و جهانى شدن

اسلام تاريخى در سرزمين حجاز مي بايست شيوه تعامل خود را با شرايع ابراهيمى مشخص مى كرد؛ زيرا نمي توانست به صورت يك جزيره و واحدى جداگانه از ديگر شرايع عمل نمايد. گرايش ذاتى اسلام به جهانى شدن (انعام ،19) به نفوذ و هم پوشى فرهنگي بيشتر از سويى و هم زيستى در متن اجتماعى چند سنتى از سوى ديگر نيازمند بود. اين خصلت و نيز خصلت سيالى مناسبات فرهنگي آميختگى زبانى- فرهنگي و نيز پيچيد گي هاى فرهنگي را به دنبال دارد. در اين فرايند ديگر نمي توان سخن از بى همتايى فرهنگي به ميان آورد. تماس و مبادله هاى فرهنگي ، توده اى، محرك هاى موثر را به همراه دارد كه محدوديت هايى را نيز از هر سو تحميل مي كند. هزينه فرايند هم پوشى و هم زيستى هر چند فزاينده است ولى نمي توان آن را ناديده گرفت . تحول ، ناسازگارى هاى درونى، ستيزه ها و تضادها را جز به تحمل هزينه ها نمي توان سامان بخشيد. اين ستيزه ها و تضادها اگر دريك كنش ارتباطى و عقل جمعى و گفتمان سازنده و انتقادي حل و فصل گردد به تنش ها و در گيرى هاى فيزيكى و گاه نيستى هر دو يا نابودى بخشى از فرهنگ انسانى مى انجامد. اسلام هرگزخواهان تحميل عقيده و انديشه نيست ،(بقره ،256) بلكه تنها به روشنى و هدايت بسنده مى كند، به سخنى ديگر تنها به ارائه طريق نه ايصال الى المطوب توجه دارد. (نحل ،35 و نور،54 شورا 48 و تغابن 12 و كهف 6) از اين رو با پذيرش تنوع شرايع و تعدد فرهنگي مي كوشد تا افزون بر گرايش به هم پوشي، شيوه همزيستى را نيز بيازمايد و عملياتى سازد. هر چند اين تماس و مبادله هاى فرهنگي ميان شرايع همواره هماهنگ و عادلانه نبوده است و گاه به صورت جريانى يك طرفه و گاه ديگر فرايند تأئير و نفوذ در يك ديگر نابرابر است ولى هيچ يك ازفرهنگ ها نمي تواند از تأئيرات جريان هاى فكرى و فرهنگي مقابل در امان بماند. مي توان به فضا و شرايط خاصى نگريست و شيوه هايى را جستجو كرد كه اين فضاها مي توانند در آن به گونه اى خلاق سازگار شوند و از خود واكنش نشان دهند و در برابر خطرها و فرصت هايى كه ازخارج و بيرون وارد مى شود، مقاومت كنند و أن ها را متحول سازند. از اين رو تنوع هم چنان به چشم مى خورد.

كنش هاى مسيحيان و مسلمانان

فرهنك مسيحى در حوزه نفوذ اسلام نيز از چنين خصلت «برهم كنشى» برخوردار بود. فرهنگ مسيحى نه تنها درحوزه نفوذ اسلام پا برجا ماند، بلكه از تأئير و تأثرات آن برخوردار گرديد. مشتركات فرهنگي باعث شد تا مسلمانان با تعايل سازنده خود زمينه حضور فرهنگي ايشان را در جهان اسلام فراهم آورند. تحت تأثير نگرش توحيدى صرف اسلام نيز، پاره اى از تأويلات در انديشه مسيحى در حوزه جغرافيايى و فرهنگي اسلام ، راه يافت. مسيحيان شرقى به ويژه آنان كه در حوزه جغرافيايى اسلام حضور داشتند مفاهيم انجيلى را چنان تأويل و تعبير مي كرددند كه كم ترين تضاد را با تعاليم اسلامى داشته باشد. كنش هاى مسيحيان و مسلمانان در سده هاى نخستين نشان مى دهد كه درك طرفين در مسايل متنوع در حوزه مفهومى به يك ديگر نزديك تر شده است.
مفهوم خدا - انساني در مسيحيت به مفهوم و معناى تجلي ذات الهي در كلمه وجودى مسيح گرفته شد و تثليت معناى ديگري يافت.
از آن جايى كه پيامبر اسلام اصولآ ستيزه را برنمى تافت و نه تنها آن را سازنده و مفيد نمى دانست بلكه آن را بسيارزيانبار، ويران گر و بر هم زننده نظم عمومى هستى مى دانست ، گرايش شديدى به گفتمان و تعامل هم زيستى مسالمت آميز از خود نشان مىداد. پذيرش تنوع شرايع و تعدد فرهنگي از سوى پيامبر گام مهمى در هم يارى و هم زيستى با گروههاى مسيحى بود. در عمق در كوششى براى حفظ شيوه هاى فرهنگي و الگوهاى اجتماعى- دينى، به رسميت شناسى و تضمين حقوق مربوط به آن گروه فرهنگي يا قومى نهفته است . كوشش براى تضمين اين حقوق پيشتراز آن كه از سوى گروه هاى دينى انجام پذيرد از سوى پيامبر انجام شد. پيامبر نه تنها به عنوان پذيرش مسيحيت به عنوان يك شريعت و آيين مذهبى صحه گذاشت بلكه حقوق مربوط به سرزمين را نيز براى آن ها تضمين كرد. از اين فراتر بر اعمال صحيح و ايمان راستين ايشان مهر تأييد نهاد و آنان را از اهل بهشت برشمرد(بقره،62) البته اين ضمانت زمين تنها خاص اهل كتاب بود و همه مصاديق فرهنگي و دينى مورد توجه قرار نگرفتند. در اين ميان واكنش غيرمعقول و افراطى يهوديان در برابر نفوذ دعوت پيامبر مسأله ساز شد و بر دامنه بحران ميان دو شريعت افزود. گرايش يهوذيان مدينه به همراهى و هم دلى و نيز هم يارى با مشركان و ايجاد گروه بندى و تحزب قوى و سامان دار در برابراسلام و پيامبر موجب شد تا پيامبر حقوق مربوط به سرزمين را نسبت به يهوديان مدينه پس بگيرد؛ زيرا كوشش پيامبردر صورتي موفقيت آميز بود كه با حسن نيت و هم ياري اهل كتاب همراه شود، چيزي كه يهوديان بدان گرايش نداشته و پاي بند آن نبودند. به ويژه كه آنان در عهد و پيمان بسيار سست بوده و به جهت تكبر قومي و انديشه خود برتر بيني نژادي ، وفادار به پيمان ميان خود و ديگر اقوام بشري نبودند. در اين عصر و زمانه و غلبه گفتمان اسلام و فرهنگ قرآني به نظر يهوديان يگانه اميد بقاي فرهنگ عبري در محيط جزيره واكنش مثبت نشان دادن نسبت به فرهنگ قرآني و گفتمان چيره بود. اين واكنش لزوما به معناي پذيرش آن نيست؛ زيرا حسن نيت مي توانست اين حد از همكاري را بر آورده سازد و جلوي واكنش هاي تند و ستيزجويانه را بگيرد. اين راهبرد و يا سياستي بود كه يهوديان اتخاذ كردند.

حق تعيين سرنوشت

برخي از شكل هاي واكنش نشان دادن نسبت به فرهنگ هاي ديگر ممكن است از ديگر شكل هاي آن ريشه عميق تري در فرايندهاي اجتماعي داشته باشد. پرسش مهم يهوديان و مسيحيان اين بود كه در وضعيت هايي كه آنان از نظر اجتماعي به حاشيه رانده مي شوند و يا جا به جا مي گردند و حتي گذران زندگي آنان به خطر مي افتد چه نوع تغييراتي را در بيان صريح فرهنگ توراتي و انجيلي خود دهند؟ و واكنش آنان چگونه بايد باشد؟ اين مساله از جهاتي هم مهم بود ؛ زيرا پيش از اين در جزيره حكومت ديني و يا دين حكومتي وجود نداشت و نوعي جدايي ميان نظام سياسي و دين قابل ردگيري است. اكنون پيامبر نه تنها ساختارهاي سياسي – نظامي موجود را درهم ريخته بود بلكه مي كوشيد تا دين اسلام را به عنوان تنها مرجع در حوزه هاي مختلف سياسي ، نظامي اقتصادي ، فرهنگي و مانند آن مطرح شود.
واكنش يهوديان به جهاتي شديدتر بود؛ زيرا آنان در مدينه مي بايست در يك رويا رويي مستقيم با چنين شخص و شخصيتي با نفوذ از نظر جايگاه اجتماعي و ديني كنار بيايند و مسالمت آميز با او همراهي و زيست كنند. از سوي ديگر از نظر روحي و رواني از خود برتربيني برخوردار بودند و از تمايز اجتماعي خاص در جامعه كهن و جاهلي مدينه به عنوان اهل كتاب و علم و دانش و نيز اقتصاد و داوري و قضاوت نيز بهره مي جستند . آنان اكنون نه تنها ناچار شدند به بازآفريني و يا ابداع دوباره برخي از قواعد و مفاهيم فرهنگي نهفته پيشين بپردازند و به صراحت آن را بيان دارند تا از فشار بيروني در گفتمان جديد برهند بلكه ناچار شدند تا در بخشي ديگر به واكنش هاي افراطي و فيزيكي روي آورند. ابداع و باز آفريني نقش توجيهي نيز داشت؛ زيرا فرهنگ جديد آنان را به چالش كشانده و دين باوران را به ترديد در دين خود انداخته بود . نياز بود تا به پرسش ها و شبهات جديد پاسخ در خوري داده شود و پيروان را حفظ كرد.
اما مسيحيان از اين بحران و رويارويي مستقيم تا حدي در امان بودند و از سوي ديگر ساختار فرهنگي ايشان نسبت به فرهنگ قرآني به معناي حق تعيين سرنوشت ، آزادي عقيده و فعاليت بود ، چيزي كه اسلام براي آنان اين امور مهم و اساسي را ضمانت و تضمين كرده بود. مسيحياني كه با چالش ها وكنش هاي متقابلي در مناطق تماس رو به رو بود ند مي خواستند حقوقشان به رسميت شناخته شود و در سرزمين خود باقي بمانند، بي آن كه در خطر آوارگي و بردگي قرار گيرند ، در عين حال خواستار آزادي حفظ و بازسازي فرهنگ خود و سازگاري با محيط فرهنگي و اجتماعي جديد براي مناسبات نوين دنياي پيرامون خويش بودند كه اسلام اين همه را برايشان ضمانت كرد ، البته با ساختاري به نام نظام جزيه كه بازسازي و انساني شده نظام هاي استعماري پيشين بود كه روميان و ايرانيان به سختي و شدت بر مناطق و مردمان تحت سيطره و سلطه اعمال مي كردند. نظام جزيه چيزي مانند حق دفاع از امنيت و آسايش و آرامش در قبال ماليات و پول و سرانه به دولت اسلامي است.
اقليت هاي فرهنگي و ديني و قومي به شمار اندكي نمي خواهند از كشور و سرزمين خويش جدا شوند . آنان به حق تعيين سرنوشت هم چون خط مشي اي براي كنش متقابل و هم چون سازوكاري براي دست يابي به بهترين شيوه تعامل در جامعه مي انديشند. تنوع فرهنگي و ديني در جايي وجود خواهد داشت كه فضاي فرهنگي و سياسي مناسب براي گفتمان وجود داشته باشد. پيامبر با پذيرش تنوع فرهنگي و مذهبي در ايجاد چنين فضايي موثر بود . اين چنين بود كه مسيحيت توانست در فضاي فراهم شده محيط اسلامي و قرآني عصر نبوي به ادامه حيات و رشد و بالندگي خود ادامه دهد.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفت‏وگو در قرآن كريم

گفت‏وگو در قرآن كريم

مستنصرمير علي شريفي، سيدرضا موسوي
اشاره:

اهميت گفت‏وگو در عصر حاضر و در فرآيند ارتباطات جهاني، موضوعي نيست كه بتوان به‏سادگي منكر آن شد چراكه مرور زمان، نقش سازنده آن را در روابط اجتماعي هر روز بيش‏ازپيش برمي‏نماياند. مكتب انسان‏ساز اسلام نيز از توجه به اين نكته غافل نمانده است. از مطالعه دقيق قرآن كريم چنين برمي‏آيد كه كتاب آسماني مسلمانان توجه شاياني به موضوع گفت‏وگو داشته و اين توجه به‏نحوي است كه قسمت مهمي از دعوت انبياي عظام به‏وسيله اسلوب گفت‏وگو طرح شده و برخي از دستورات الهي نيز در اين قالب ارائه مي‏شود. كاربرد وسيع گفت‏وگو در قرآن جنبه اجتماعي قويي به آن بخشيده است كه اين خود يكي از وجوه تمايز قرآن با ساير كتب انبياي الهي است.
متني كه پيش‏رو داريد ترجمه‏اي از مقاله (Dialogw) از دايرة‏المعارف قرآن است كه توسط دكتر مستنصرمير استاد پاكستاني‏الاصل مطالعات اسلامي در دانشگاه يانگستاون (اوهايو، آمريكا) نوشته شده است. وي سردبيري فصلنامه مطالعات اسلامي معاصر را (studies in contemporary lslam) - كه از سوي همين دانشگاه منتشر مي‏شود - به همراه دكتر ممتاز احمد به‏طور مشترك به‏عهده دارد. وي در اين مقاله مي‏كوشد تا با توجه به اسلوب گفت‏وگو در قرآن كريم چهره اجتماعي دين مبين اسلام را نشان دهد. البته برخي از ديدگاه‏هاي وي از جمله مقايسه متن مستحكم و روشن قرآن كريم با متن انجيل كه اساساً نقل قول‏هاي حواريون حضرت عيسي(ع) از آن حضرت است، جاي تأمل دارد.
ولي بايد بگوييم كه وي توانسته است، اسلوب گفت‏وگو و كاركرد آن را در آيات قرآن به‏خوبي ارائه دهد و با مطالعه آيات مختلفي كه از عنصر گفت‏وگو در آنها استفاده شده است، نكات جالبي را گردآورد كه تقديم خوانندگان محترم مي‏گردد.

گفت‏وگو

گفت‏وگو مذاكره ميان دونفر يا بيش‏تر را گويند كه مهم‏ترين مشخصه غالب اسلوب قرآن است. گفت‏وگوي مستقيم، اسلوب غالب بياني در بسياري از سوره‏هاست درحالي‏كه اسلوب روايت و نقل، فضاي نسبتاً كمتري از قرآن را به‏خود اختصاص داده است. اگر فرض كنيم كه سوره‏هاي قرآن به چهار دوره تقسيم مي‏شوند (سه دوره مكي و يك دوره مدني)1، دوره‏هاي دوم و سوم مكي از لحاظ اسلوب گفت‏وگو بسيار غني هستند. به‏دليل تجاهل و كم‏توجهي قريش نسبت به رسالت محمد(ص) در خلال دوره اول مكي، اسلوب گفت‏وگو در سوره‏هاي مربوط به اين دوره كم‏تر مورد استفاده قرار گرفته است2. گرچه، زماني‏كه رسول خدا(ص) شروع به گردآوري طرفداران خود نمود و برتري كفار را مورد مناقشه قرار داد، آنها نيز به تدريج وارد گفت‏وگو با پيامبر شدند. در اين دوره سوءالات و ايراد و اشكال‏هاي آنها به‏طور فزاينده‏اي در قرآن عنوان شد. انتقادات وارده از سوي قريش كه از دوره دوم مكي شروع شده بود تا دوره سوم ادامه يافت و در اين دو دوره زمينه‏ساز استفاده از اسلوب گفت‏وگو در قرآن شد.
از آنجا كه تأسيس حكومت اسلامي در مدينه شرايطي را به‏وجود آورد كه توسل به اسلوب گفت‏وگو چندان قابل‏توجيه نبود، استفاده از اين اسلوب در دوره مدني كم‏تر شد.

انواع گفت‏وگو در قرآن

گفت‏وگوهاي قرآني با استفاده از معيارهاي گوينده و متن، مي‏تواند به‏طور مشخص به پنج‏نوع تقسيم شود: 1 - احتمالاً معمول‏ترين گفت‏وگو، گفت‏وگوي پيامبر(ص) و مردمي است كه به‏سوي آنها فرستاد شده است. پيامبر پيام خود را به مردم ارائه مي‏كند كه معمولاً موردانكار و ترديد قرار مي‏گيرد3. كه از آن جمله مي‏توان به سوره شعرا و گفت‏وگوهاي پيامبراني چون ابراهيم(ع) (شعرا، 82-69)، نوح(ع) (شعرا، 18-105)، عاد(ع) (شعرا، 38-123)، صالح(ع) (شعرا، 56-141)، لوط(ع) (شعرا، 88-176)، اشاره كرد.
2 - يكي ديگر از نمونه‏هاي گفت‏وگوي قرآني، گفت‏وگوي ميان پيامبران و خداست در اين مورد پيامبري عهده‏دار مسئوليتي مي‏شود4؛ درخواست مخصوصي از جانب پيامبر مي‏شود و خداوند جواب مي‏دهد يا پيامبر بصيرتي به‏سوي اراده الهي مي‏يابد5. مثال‏هايي كه براي اين موارد مي‏توان ذكر كرد عبارت‏اند از: آيه 260 سوره بقره، آن‏گاه كه ابراهيم(ع) تقاضا كرد كه نحوه زنده‏شدن دوباره مردگان را ببيند و آيه 43 از سوره اعراف، هنگامي كه موسي(ع) درخواست كرد خدا را ببيند و نيز آيه 35-29 سوره قصص، زماني‏كه از جانب خدا به موسي(ع) دستور داده شد كه به‏سوي فرعون برود و موسي(ع) نيز ترس خود را از كشته‏شدن توسط فرعون بيان كرد.
3 - تعداد ديگري از انواع گفت‏وگوها را در اين آيات مي‏توان مشاهده كرد: آيات 40 تا 47 سوره مدثر كه اصحاب بهشت و اصحاب جهنم با همديگر مذاكره مي‏كنند، در آيات 38 و 39 سوره اعراف اصحاب جهنم به همديگر ناسزا مي‏گويند و در آيات 31 تا 33 سوره سبأ حاكمان ستم‏پيشه و پيروان آنها در قالب گفت‏وگو همديگر را به‏شدت متهم مي‏كنند.
4 - در برخي گفت‏وگوها، سخنگويان با فرد ديگري در مورد موضوعي مهم مشورت مي‏كنند، ازجمله در آيات 8 تا 10 سوره يوسف، برادران حسود يوسف درمورد راه‏هاي خلاصي از دست يوسف و جلب محبت و توجه پدر، باهم گفت‏وگو مي‏كنند6. هم‏چنين در آيات 29 تا 35 سوره نمل، ملكه سبا7 ديدگاه درباريان خود را در مورد پاسخ صحيح به نامه سليمان جويا مي‏شود.
5 - در برخي فرازها فقط يكي از طرفين گفت‏وگو مدنظر است از جمله در آيات 34 تا 39 سوره بقره، خداوند، شيطان8 و سپس آدم و حوارا مورد خطاب قرار مي‏دهد و در آيات 12 تا 19 سوره لقمان، لقمان - مرد عاقل عهدد باستان عرب - فرزندش را نصيحت مي‏كند.
گاهي يك گفت‏وگو بدون‏مرز مشخصي با گفت‏وگوي ديگر تركيب مي‏شود. در آيات 10 تا 17 سوره شعرا خداوند به موسي(ع) و هارون دستور مي‏دهد كه با فرعون مقابله كنند و در آيه 17 سوره شعرا خداوند از موسي(ع) و هارون مي‏خواهد كه به فرعون بگويند او بايد به بني‏اسرائيل اجازه دهد مصر را ترك كنند.
در اين آيات هرچند خداوند سخن مي‏گويد ولي آيه بعدي (سوره شعراء، آيه 18) با واكنش فرعون به اين درخواست و درحالي‏كه موسي(ع) را خطاب قرار مي‏دهد آغاز مي‏شود و بدين‏ترتيب گفت‏وگويي جديد شكل مي‏گيرد.
چنين فرض شده است كه موسي(ع) درخواست را در مقابل فرعون تكرار كرده است ولي از آنجا كه اين مسئله به شكلي روشن بيان نشده است، آيه 17 به‏عنوان حلقه ارتباطي بين دو گفت‏وگو عمل مي‏كند و از اين‏رو به هر دو تعلق دارد. مثال ديگر مربوط به آيات 80 تا 82 سوره يوسف است، هنگامي‏كه برادران يوسف - درحالي‏كه هنوز در مصر هستند - در مورد اين‏كه قضيه دستگيري بنيامين در مصر را چگونه به اطلاع يعقوب برسانند، باهم گفت‏وگو مي‏كنند. آنها موافق هستند كه به اطلاع يعقوب برسانند بنيامين به جرم دزدي بازداشت شده است و ممكن است از بقيه افراد كاروان خواسته شود اين موضوع را تأييد كنند. (سوره يوسف، آيه 82). از آنجا كه آيه بعدي نشانگر ترديد يعقوب درباره گفته آنان است، بايد فرض بگيريم كه برادران هنگام بازگشت از مصر محتواي آيه 82 سوره يوسف را براي پدرشان تكرار كرده‏اند. گفت‏وگوهاي اين‏چنيني با اتصال دو فراز، پيوستگي داستان را حفظ مي‏كنند.
اهميت گفت‏وگو در داستان‏هاي قرآني براساس اين واقعيت كه در برخي سوره‏ها گفت‏وگو تقريباً يك عامل سازمان‏دهنده است، قابل‏درك است. به‏عنوان نمونه سوره يوسف كه 111 آيه دارد در قالب گفت‏وگوهاي پيوسته طرح‏ريزي شده است. يوسف و يعقوب (آيات 4 تا 6)، برادران يوسف (آيات 8 تا 10) برادران و يعقوب (آيات 11 تا 14 و 16 تا 18)، همسر عزيز مصر و يوسف (آيات 12 تا 23).
به اين ترتيب طرح داستان براساس گفت‏وگو پيش مي‏رود. حتي در بخش‏هاي داستاني سوره، گفت‏وگوي مستقيم در قالب بگومگو، هشدار و جمله معترضه مطرح مي‏شود (به‏عنوان نمونه به آيات 19، 30، 62 و 77 نگاه كنيد). مطالعه دقيق در سوره‏هاي دوره‏هاي دوم و سوم مكي روشن‏كننده نقش اسلوب گفت‏وگو در ايجاد پيوستگي و هماهنگي در متن قرآني است.
گفت‏وگوهاي قرآني تصويرگر موضوعات اصلي قرآن كريم است. يك گزاره از اين موضوعات ممكن است قبل يا بعد از يك گفت‏وگو آمده باشد. آيه 257 سوره بقره مي‏گويد خداوند دوست و حامي موءمنان است و آنها را از تاريكي به روشني هدايت مي‏كند. درحالي‏كه طاغوت دوست كافران است و آنها را از روشني به تاريكي هدايت مي‏كند10. اين گزاره، سه گفت‏وگوي كوتاه در پي دارد: گفت‏وگويي بين ابراهيم(ع) و پادشاه زمانه‏اش كه معمولاً به‏نام نمرود او را مي‏شناسند؛ گفت‏وگويي بين خداوند و مردي كه خداوند او را صدسال ميراند و درباره زنده كرد؛ و گفت‏وگويي بين خداوند و ابراهيم(ع). اين گفت‏وگوها در مجموع، بيانگر آن است كه چگونه خداوند ايمان موءمنان را تقويت مي‏كند و طاغوت گمراهي كافران را بيشتر مي‏كند.
در آيه 32 سوره مائده بلافاصله بعد از داستان هابيل و قابيل و گفت‏وگوي آن دو حكم قصاص11 نازل شد. سوره صافات موضوع پيام واحد وحياني و عدم پذيرش آسان آن از سوي مردم را موردتأكيد قرار مي‏دهد. اين كار از خلال گفت‏وگوهايي كه بين پيامبران متعدد و مردمشان انجام شده، نشان داده‏شده است كه طي آن پيامبران، پيامي را با محتواي واحد به مردم عرضه كردند و اغلب مردم به آن پاسخ منفي دادند. در نهايت قرآن تأكيد مي‏كند كه هرچند پيامبران افراد خاصي هستند ولي به‏هرحال انسان هستند و ادعاي اولوهيت ندارند. در بيان اين موضوع مي‏توان به داستان موسي(ع) اشاره كرد. وي هنگامي كه از سوي خداوند مأمور مي‏شود تا نزد فرعون برود، ترس و التهاب از خود نشان مي‏دهد و با كلماتي سخن مي‏گويد كه ممكن است هر موجود فاني بدان كلمات سخن گفته باشد (آيات 12 تا 14 سوره شعرا). همين موضوع درباره داستان حضرت لوط(ع) نيز صادق است. هنگامي كه فرشتگان در هيبت پسران جوان، لوط را ملاقات مي‏كنند، او انساني همانند مردمان قومش است كه از وي مي‏خواهند پسران را به آنها تحويل دهد. او احساس عجز مي‏كند و مانند هر فرد عاجزي با فرياد دردناكي مي‏گويد: «اي كاش قدرتمند بودم يا مي‏توانستم از نيرويي قوي كمك بگيرم» (سوره هود، آيه 80).
قرآن براي نشان‏دادن شخصيت‏ها از جمله شخصيت پيامبران از اسلوب گفت‏وگو بهره مي‏گيرد. مطالعه‏اي در گفت‏وگوهاي ابراهيم(ع) و موسي(ع) تفاوت‏هاي جالب بين آن دو را آشكار مي‏كند. ابراهيم(ع) ذائقه بزله‏گويي دارد و حتي مي‏تواند طنزي عملي را دربرابر مخالفانش به نمايش بگذارد.
در آيات 62 تا 67 سوره انبيا آمده است كه او تمام بت‏هاي معبد را - به استثناي يكي از آنها - مي‏شكند12 و وقتي بت‏پرستان برآشفته در اين مورد از وي سوءال مي‏كنند، وي با حالت تمسخرآميزي مي‏گويد اين كار را بت بزرگ انجام داده است و مي‏گويد: «از آنها سوءال كنيد - يعني از بت‏هاي شكسته - اگر بتواند سخن بگويند». بدين‏ترتيب وي درمقابل سفاهت پرستش چيزهاي بي‏جان و بي‏قدرت نقش بازي مي‏كند. اين گفت‏وگو نشان مي‏دهد كه شخصيت ابراهيم(ع) طعنه‏زن و منتقد بوده است13 تا در برابر مخالفانش در يك مناظره پيروز شود14. درست پيش‏از شكستن بت‏ها، ابراهيم گفت‏وگويي آزمايشي با آنها انجام مي‏دهد و با طعنه مي‏پرسد چرا بت‏ها غذايي را كه پيش آنها گذاشته شده نمي‏خورند و چرا سخن نمي‏گويند؟ (آيات 91 و 92 سوره صافات) از طرف ديگر، موسي(ع) شخصيتي جدي و عصبي داشته است. وي در بازگشت از كوه سينا متوجه مي‏شود كه بني‏اسرائيل در غياب وي به پرستش گوساله روي آورده‏اند15. او بدون‏تحقيق درباره موضوع، هارون را به‏خاطر قصورش در جلوگيري از گوساله‏پرستي موءاخذه مي‏كند. هارون با عباراتي نظير "پسر مادرم" او را موردخطاب قرار مي‏دهد كه بيانگر شخصيت ملايم و علاقه او به برادرش بوده است. (سوره اعراف، آيه 150). در سوره شعرا آمده است كه موسي(ع) براي ملاقات شخصي خاص - كه قرآن او را يكي از اولياي خدا مي‏نامد ولي در احاديث از او به‏عنوان خضر(ع) ياد كرده‏اند - به سفر دريايي مي‏رود. قرار است او موسي(ع) را از رازهاي خاصي آگاه كند. خضر(ع) در طول سفر، كشتي را سوراخ مي‏كند، مرد جواني را مي‏كشد و ديواري را مرمت مي‏كند. موسي(ع) قول داده است كه سكوت پيشه كند تا زماني كه خضر(ع) لب به سخن بگشايد درحالي‏كه وي در هيچ‏يك از اين قضايا نمي‏تواند خود را آرام نگاه دارد. گفت‏وگويي كه بين آن دو پس از هريك از وقايع رخ مي‏دهد، طبيعت ناشكيباي موسي(ع) را نشان مي‏دهد.
در سوره يوسف(ع)، شخصيت يوسف(ع) و ديگران در قالب گفت‏وگو هويدا شده است. به‏عنوان مثال، وقتي كه يوسف(ع) درباره خوابش با يعقوب(ع) سخن مي‏گويد چنين ابراز مي‏دارد: «پدر عزيزم، من يازده ستاره و ماه و خورشيد را ديدم كه در برابرم به خاك افتاده‏اند». (آيه 4، يوسف). تكرار عبارت "ديدم كه" به شكّي كه نزد يوسف بوده است اهميت مي‏بخشد و بينشي را در شخصيت يوسف نشان مي‏دهد: متواضع‏بودن. او تمايلي ندارد كه از طريق يك روءيا، احترام اشخاص بهشتي را دريافت كند. ترديد وي، نيز مي‏تواند از آن روي باشد كه او تعبير روءيا را مي‏دانسته و احساس مي‏كرده كه درصورت تعبير، گستاخ جلوه خواهد كرد. فقط اسلوب گفت‏وگوي مستقيم مي‏توانست شخصيتي با اين ويژگي ظريف را هويدا كند و كارداني يوسف(ع) را در كارش در زندان براي جلب عقيده هم بندانش نشان دهد16. وقتي كه پيشكار و نانوا17 به او نزديك مي‏شوند تا او خواب‏هايشان را تعبير كند، يوسف آنها را مطمئن مي‏كند كه به زودي تعبير خوابشان را خواهند شنيد. وي با به بكارگيري اين تاكتيك تأخير، آنها را از عقيده توحيدي خود مطلع مي‏كند.

سخن آخر

گفت‏وگو يكي از شيوه‏هايي است كه از خلال آن تفاوت قرآن با ادبيات عرب پيش از اسلام مشخص مي‏شود، ادبياتي كه اصولاً فقط به شكل شعر وجود دارد. اساساً بيان پراحساس روح فردي، شعر عربي پيش از اسلام18 را واداشته تا كمتر از گفت‏وگو بهره ببرد درحالي‏كه قرآن - كه برنامه فعاليت اجتماعي در قالب مبارزه را تدارك ديده است - روابط بين جوامع مسلمان و غيرمسلمان عرب را - از يك‏سو و خود جامعه اسلامي را از سوي ديگر - به شكل گفت‏وگو انعكاس مي‏دهد.
گفت‏وگو به‏نحو اجتناب‏ناپذيري دوطرفه و اجتماعي است و از اين‏رو به قرآن جنبه قوي و وافر اجتماعي داده است19 و كاربرد وسيع آن در قرآن قابل‏درك است. درعين‏حال كاربرد گفت‏وگو، قرآن را از اين حيث مشابه انجيل كرده است كه وجه گفت‏وگو در آن بسيار شاخص است20.

پاورقيها:

19 - همان، مقاله «SCRIPTURE AND THE QURAN».
1 - به مقاله «CHRONOLOGY AND THE QURAN» دايرة‏المعارف قرآن، جلد اول مراجعه شود.
12 - همان، مقاله «LANGUAGE AND STYLE OF THE QURAN».
17 - همان، مقاله «AGEOF IGNORANCE; POETRY AND POETS;». «PRE-ISLAMIC ARABIA AND THE QURAN».
18 - همان، مقاله «COMMUNITY AND SOCIETYIN QURAN».
16 - همان، مقاله «BREAD».
13 - همان، مقاله «DEBATE AND DISPUTATION».
15 - به مقاله «PRISONERS». دايرة‏المعارف بزرگ قرآن، جلد اول مراجعه شود.
11 - همان، مقاله «IDOLS AND IMAGES».
14 - همان، مقاله «CALF OF GOLD».
0 - همان، مقاله «BLOOPSHED; RETAILATION».
2 - همان، مقاله «OPPOSITION TO MOHAMMAD».
3 - همان، مقاله «PROPHET AND PROPHETHOOD».
4 - همان، مقاله «MESSENGER».
5 - همان، مقاله «IMPECCABI LITEY AND INFALLIBILITY».
6 - همان، مقاله «BROTHER AND BROTHER HOOD».
7 - همان، مقاله «BILQTS».
8 - همان، مقاله «IBLIS; DEVIL».
9 - همان، مقاله «BELIEF AND UNBELIEF; REBILION».
یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفتمان جدلي از منظر قرآن

گفتمان جدلي از منظر قرآن

منصور آقاخاني

انسان به جهت گرايش به همگرايي و جامعه پذيري، همواره ناچار است خود را با مردم و جامعه سازگار و هماهنگ نمايد. تضاد منافع و مصالح موجب مي شود تا تلاش مضاعفي را براي سازگاري با ديگران انجام دهد. يكي از روش هاي موثر براي ايجاد تفاهم و سازگاري، تبادل اطلاعات، انتظارات خواسته ها و موانع ميان افراد است. گفت وگو اين امكان را فراهم مي آورد تا دو طرف بتوانند به تبادل آن ها پرداخته و نوعي تفاهم و همزباني و گاه همدلي را در ديگري برانگيزانند. بنابر اين هدف از گفت و گو را مي توان در راستاي ايجاد تفاهم و سازگاري جمعي افراد توضيح و تبيين كرد. البته گفت و گو، حالات مختلف و متنوع را به خود مي گيرد. نوعي ازگفت وگو كه در قرآن تبيين شده است، جدل است. جدل، گفت و گويي همراه با درگيري و چيرگي و برتري جستن يك سوي بر طرف ديگر است. هدف از جدل را قصد منصرف كردن ديگري در راه و روش و حتي در راي نظر و باور دانسته اند. (نگاه كنيد: مفردات راغب واژه جدل و مجمع البيان طبرسي، ج-5-6 ص 237) به نظر مي رسد كه ميان اصطلاح قرآني جدل و اصطلاح منطقي آن كه به ديالكتيك نيز مشهور است، تفاوت هاي محسوسي نباشد؛ زيرا درجدل آن چه مهم است، همراهي با طرف گفت وگو و بهره گيري از اصول مشترك و مقبول دو طرف است كه در قرآن نيز بدان اشاره شده است. هدف از جدل قرآني و منطقي چيرگي و غلبه بر طرف ديگر است كه از اين نظر نيز مشترك مي باشند. قرآن نيز همانند اهل منطق، ميان جدل و برهان (سلطان) تفاوت مي گذارد و آن را دو گونه از روش هاي گفت وگوي علمي برمي شمارد. مقاله حاضر در مقام تبيين اين ديدگاه قرآني است كه اينك آنرا از نظر مي گذرانيم.

¤ گفتمان جدلي امري فطري

به نظر قرآن گفتمان جدلي، امري فطري دربشر است و انسان نه تنها با ديگران بلكه حتي با خود به مجادله برمي خيزد تا خود را قانع سازد و امري را كه بر خود مشتبه شده را به يقين اقناعي تبديل كند قرآن بيان مي كند كه نفس انساني گرايش به اين دارد كه از خود دفاع كند. از اين رو مي كوشد به هرشكل ممكن نه تنها از جان بلكه از خواسته و رفتار و منش و عقايد خود كه شاكله و شخصيت وجودي او را شكل مي دهد، دفاع و از آن در برابر هر بيگانه و حتي خود، دفاع كند قرآن بيان مي دارد كه روزي مي رسد كه انسان با خودش به مجادله برمي خيزد و مي كوشد تا خود را براي خود مقبول قرار دهد و عقايد و رفتارش را درپيش وجدانش توجيه نمايد: يوم تاتي كل نفس تجادل عن نفسها؛ روزي مي رسد كه هر نفس با خودش به مجادله برمي خيزد. (سوره نحل آيه 111)
گرايش فطري بشر به جدال و مجادله به اندازه اي شديد است كه قرآن درتوصيف انسان مي فرمايد: وكان الانسان اكثر شي جدلاً(سوره كهف آيه 54)؛ انسان درميان موجودات هستي از همه بيشتر به سوي جدال گرايش دارد و اهل مجادله است. بنابر اين مي توان مجادله گري را از خصوصيات و ويژگي ها بشر و انسان دانست. البته گفتمان جدلي خاص انسان نيست چنان كه قرآن بدان اشاره و تصريح كرده است ولي در ميان موجودات اين انسان است كه گرايش شديدي به مجادله دارد. از ديگر موجوداتي كه قرآن گزارشي صريح و روشن از جدل ايشان مي دهد مجادله فرشتگان درملا اعلي با خداوند است كه در آيات 30 تا 35 سوره بقره بيان شده است.
در ميان مردم براي مجادله وجدل و يا جدال، واژگان ديگري نيز رايج است كه از آن ميان مي توان به مناظره، محاوره، مناقشه و مباحثه اشاره كرد. البته هر يك از اين واژگان معناي خاصي را نيز با خود حمل مي كنند و گونه ويژه اي ازگفتمان و گفت وگو بياني را ترسيم مي نمايند. به عنوان نمونه در مناظره هرچند كه دو طرف گفت وگو خواهان اثبات سخن خود و نقد باور ديگري است ولي با اين همه هر دو به قصد شناخت حق و ظهور آن در نزد ديگري به اين كار روي مي آورند و يا از آن چه درمحاوره مهم و اساسي است توجه دو طرف گفت وگو به مطالبي است كه ميان آن دو رد و بدل شده است و درحقيقت گفت وگو بر پايه پاسخ هاي طرف مقابل شكل مي گيرد و درآن نوع از ادب نيكو و مراعات طرف ديگر وجود دارد. در قرآن در آيه نخست سوره مجادله به هر دو واژه جدال و حوار اشاره شده است و سخن از محاوره دو طرف به اين شكل به ميان آمده است.

¤ اهداف مجادله

قرآن كريم براي تبيين مساله جدال، اهداف چندي را براي اهل مجادله بيان كرده است كه در اين جا به مهم ترين آن ها مي پردازيم.
1- استيفاي حقوق: از جمله اهدافي كه قرآن براي جدال بيان مي كند، جدال براي گرفتن حق است. به اين معنا كه شخص براي رسيدن به حق خود و استيفاي آن، از روش جدال بهره مي جويد. در داستان جدال خوله با پيامبر (ص) اين هدف به خوبي روشن است. خوله از آن جايي كه از سوي شوهرش به حكم ظهار كه از احكام جاهلي بود، از حقوق زناشويي و همسري خود محروم شده بود، به نزد پيامبر(ص) مي شتابد تا اين حكم جاهلي را پيامبر (ص) از جامعه بزدايد؛ زيرا شوهرش گفته بود كه تو همانند مادرم از پشت من هستي و من نمي توانم با تو زناشويي كنم.
خداوند از روش حق جويي و استيفاي حقوق كه از سوي اين زن صورت گرفته بود، به جدال ياد مي كند.(مجادله آيه 1و 2)
2-تبليغ دين: از روش هاي تبليغ پيامبران كه از سوي خداوند نيز تاييد و بر آن تاكيد شده است، روش مجادله است. قرآن به پيامبر(ص) به طور خاص و عموم دعوت كنندگان دستور مي دهد:«داع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن»؛ مردم را به سوي راه پروردگارت به حكمت و پند و اندرز نيكو بخوان و با آنان به نيكويي مجادله نما. (نحل آيه 125)
3-حق ستيزي: از اهداف مهم دشمنان در بهره گيري از روش مجادله، مخالفت با حق است. به اين معنا كه حق ستيزان براي آن كه نمي توانند در برابر برهان و استدلال مومنان و اهل حق و حقيقت تاب آورند به روش مجادله رو مي آورند تا باطل خود را تثبيت كنند و از حق بگريزند. (كهف آيه 56 و نيز غافر آيه 5)
4-گمراهي: از ديگر اهداف استفاده از روش مجادله، ايجاد گمراهي در ميان مردمان است. اين روش از سوي مشركان و مخالفان ضد پيامبر(ص) و مومنان بسيار مورد استفاده قرارگرفته است و قرآن بيان مي دارد كه هدف مشركان و مخالفان از اين كار آن بوده است تا مردمان را از حق دور كنند و به راه ضلالت و گمراهي سوق دهند. (حج آيه 8 و 9)
5- دلسوزي از اهداف مهم مجادله گران براي بهره گيري از اين روش: نمونه هاي چندي را مي توان در قرآن براي اين موضوع يافت. يكي از مهم ترين آن ها مجادله حضرت ابراهيم(ع) با فرشتگان است كه قرآن ضمن بيان آن به خصوصيات اخلاقي آن حضرت(ع) اشاره مي كند و توضيح مي دهد كه علت و انگيزه اساسي مجادله آن حضرت، دلسوزي بيش از اندازه وي بوده است. (هود آيه74)

¤ زمينه هاي مجادله

مجادله از روش هايي است كه مي تواند در راستاي بيان حق و يا ضد آن مورد استفاده قرارگيرد. در اين جا به زمينه هاي بهره گيري از آن براي اثبات و يا تقويت باطل اشاره مي شود. قرآن كاربرد مجادله را از سوي مخالفان حق به دلايل زير نسبت مي دهد:
1- تعصب: از زمينه هايي كه موجب مي شود تا اهل باطل به سوي مجادله روي آورند، تعصب بي جاي آنان بر عقايد پدران و نياكانشان است. آنان بدون آن كه از علم و دانش بهره مند باشند و يا دليلي عقلاني و يا شهودي داشته باشند و يا از دليل نقل معتبري چون كتب آسماني برخوردار باشند، تنها به جهت تعصبات كوركورانه از عقايد نياكان خود، به مجادله با حق و اهل آن اقدام مي كنند. بنابراين يكي از علل و زمينه هاي ايجادي بهره گيري از روش مجادله را تعصب بايد دانست و از آن پرهيز كرد. (لقمان آيات 20 و 21)
2- تكبر: از ديگر زمينه سازهاي مجادله گري كه در قرآن از آن ياد شده، تكبر و خود بزرگ بيني بي جاست. افرادي كه نه از علم و نه هدايت و نه دانش نقلي معتبر برخوردارند، تنها به دليل خود برتربيني، به مجادله با حق و حقيقت مي پردازند. (حج آيه 8و9 و نيز غافر آيه 35 و 56)
3- جهل: از ديگر علل و عوامل ايجادي مجادله جهل است. افراد جاهل به جهت فقدان برخورداري از علم به روش مجادله پناه مي برند تا سخن خود را به كرسي بنشانند. (حج آيات 3و8 و لقمان آيه20)
4- فرار از مسئوليت: از ديگر انگيزه ها و علل ايجادي مجادله فرار از مسئوليت است؛ زيرا كساني كه نمي خواهند به وظيفه و مسئوليت خود عمل كنند به مجاده روي مي آورند و آن را ابزاري براي فرار از مسئوليت خود قرار مي دهند. قرآن با اشاره به اين نكته مؤمناني را كه از جهاد گريزانند و به مجادله روي مي آورند، سرزنش و توبيخ مي كند. (انفال آيه 5و6)
5- وسوسه هاي شيطاني و مردمان وابسته به افكار شيطاني: اين مقوله از عواملي است كه مجادله را ايجاد و تقويت مي كند. قرآن درچند آيه به اين مسئله توجه مي دهد و مؤمنان را از همراهي با اين دسته بازمي دارد. (حج آيه3 و نيز انعام آيه 121)
6- كفر: اين عامل نيز مي تواند زمينه ساز مجادله گري باشد. به اين معنا كه اهل كفر به جهت آن كه بر دل هايشان قفل نهاده شده است وسخنان سالم و حق را درك و فهم نمي كنند، گرفتار مجادله مي شوند. به سخني ديگر، زمينه مجادله گري درايشان از آن رو پديدار گشته است كه به رفتار و اعمال خود، زمينه هاي فهم و درك را از خود زدوده اند و اين گونه مي شود كه ناتوان از درك حق به سوي مجادله روي مي آورند تا با باطل خود را تقويت و يا گسترش دهند. (انعام آيه 25 و نيز غافر آيه 4و5)

¤ اقسام و احكام جدال

قرآن جدال را به چند گونه دسته بندي كرده است به نظر مي رسد كه نمي توان همه گونه هاي جدال را به عنوان روش درست گفت وگو پذيرفت. گونه هايي كه قرآن براي جدال ذكر مي كند مي توان به جدال احسن، جدال باطل، جدال جاهلانه و جدال عالمانه اشاره كرد.
1- جدال احسن: از روش هايي است كه در تبليغ دين پس از به كارگيري روش هاي دعوت برهاني و حكيمانه و پند و اندرز مورد توجه و تأكيد قرآن قرار گرفته است. برخي بهره گيري از خود قرآن و برخي از آيات را همان جدال احسن بر شمرده اند. به اين معنا كه قرآن دربرخي از آيات خود به مجادله رو آورده و با مشركان به زبان جدل سخن مي گويد و آنان را به اسلام دعوت مي كند. بنابراين استفاده از اين آيات قرآن در حقيقت، همان دستوري است كه قرآن در بخش سوم اقسام دعوت بدان اشاره مي كند و به جدال احسن از آن ياد مي كند. از اين رو مي توان بهره گيري از آيات جدلي قرآن را در دعوت به عنوان جدل احسن ياد كرد. ولي آنچه به نظر مي رسد اين است كه اگر اين قول را بپذيريم و آن را درست بشماريم بايد آن را حمل به مصداق كنيم و بگوييم كه يكي يا بهترين مصداق از مصاديق جدل احسن، استفاده از آيات جدلي قرآن در دعوت و تبليغ دين است. به اين معنا كه اگر پيامبر(ص) به مجادله احسن با مشركان مأمور شده است به اين معناست كه يكي از بهترين روش هاي اين گونه دعوت، استفاده از خود آيات جدلي قرآن مي باشد. (نحل آيه 125) سخن ديگران كه قرآن پيامبرش را درمجادله با اهل كتاب به مجادله احسن دعوت مي كند تا با تكيه بر اصول و اعتقادات پذيرفته شده و باور همگاني در دو طرف مجادله آنان را به حق بخواند. آنچه در اين دستور مورد اهتمام است، تأكيد بر اصول پذيرفته شده دوطرف است كه به نظر مي رسد به مولفه اصلي در مجادله اشاره دارد. به اين معنا كه در مجادله احسن آنچه مولفه اساسي و اصلي را شكل مي بخشد، اهتمام و توجه به اصول مشترك و باورهاي دوسوي مجادله است (عنكبوت آيه 26) اين نكته را مي توان با اشاره و تأكيد ديگر قرآن در همين آيه تقويت كرد؛ زيرا به مسلمانان دستور مي دهد كه با ظالمان و ستمگران اهل كتاب به مجادله برنخيزند؛ (همان) چون ستمگران دراين آيه كساني هستند كه حق را ناديده گرفته و با علم به آن، كتمان حق كرده و به مجادله با اهل حق مي پردازند. چنين افرادي به اصول و باورهاي مشترك خود پاي بند نيستند و آن را به ستم ناديده مي گيرند، درمقامي قرار مي گيرند كه امكان جدال احسن با ايشان وجود نخواهد داشت. بنابراين جدال احسن و تكيه و تأكيد بر اصول و باورهاي مشترك، امري لغو و بيهوده خواهدشد در زماني كه سويه ديگر مجادله آن را كتمان كرده و به ظلم آن را ناديده مي گيرد.
2- جدال باطل: در تعبير قرآني، جدالي است كه در آن يك سوي مجادله به استهزاء و تمسخر روي مي آورد و هدف از آن كوبيدن حق است به اين معنا كه يك سوي استهزاء هم در روش و آداب مجادله، رعايت ادب را نمي كند و به حيله تمسخر و استهزاء روي مي آورد تا طرف مقابله را از نظر شخصي و شخصيت خرد و كوچك نمايد و هم با علم به حق بودن آن را ناديده گرفته و بكوشد تا آن را بكوبد و يا نابود سازد. اين روش در بيشتر مواردي كه در قرآن از آن ياد شده، مواردي است كه ازسوي مشركان و كافران مورد بهره برداري قرارگرفته است و به عنوان روش اصلي مخالفان پيامبران به كار رفته است. (كهف آيه 56 و غافر آيه 5)
3-جدال جاهلانه: اين روش از سوي كساني به كار مي رود كه از اهل كتاب و علم و دانش نيستند و در حقيقت توده مردمي هستند كه بدون هيچ علم و دانشي تنها برپايه تقليد كوركورانه از نياكان به چيزي باور داشته و از آن حمايت مي كنند. قرآن درباره اين گونه از جدال ها بيان مي كند كه اهل مجادله باطل، بدون داشتن هيچ دانشي نظري و يا هدايت و كتاب آسماني و دليل وحياني و يا شهودي تنها برپايه پيروي از شيطان و يا نياكان خود به مجادله با اهل حق و خود حق مي پردازند. هدف مجادله گران جاهل نيز بقا در گمراهي خود و گمراه سازي ديگران است؛ زيرا بدون آن كه حق را بشناسند و تنها برپايه باورهاي خرافي و غلط مي كوشند آن را حفظ و يا ترويج كنند. (حج آيات 8و 9 و نيز لقمان آيه 20)
4-جدال عالمانه: مجادله اي است كه با توجه به داده هاي علمي، دليل معتبر عقلي و يا نقلي و يا شهود معتبر و مانند آن انجام مي گيرد. اين روش مورد توجه و تاييد قرآن است. روشي است كه از سوي خردمندان و پيامبران مورد استفاده بوده و هست. (اعراف آيه 71 حج آيه 8 و لقمان آيه 20و غافر آيات 35و 56)
قرآن براي هر دسته از اين اقسام، احكام خاصي را بيان مي كند. با توجه به نوع رويكرد قرآن به هر يك از انواع و اقسام مجادله مي توان احكام آنان را به دست آورد. بي گمان مجادله عالمانه امري مباح است اگر حكم به پسنديدگي (استحباب) و يا وجوب آن نشود؛ چنان كه جدال احسن نيز به حكم پسنديدگي به طور طبيعي امري مستحب است ولي به حكم و دستور خاص الهي امري واجب و لازم شده است. (نحل آيه 125) اما وجوب و لزوم آن مشروط است كه در آغاز از روش هاي ديگري بهره گرفته شود؛ از اين روست كه قرآن آن را در مرحله سوم پس از دعوت برهاني و پند و اندرز ذكر كرده است و پيامبر را بدان فرمان داده است. نكته ديگر آن كه اين وجوب در مجادله با اهل حق نيست بلكه خاص كساني است كه از ديدن اسلام و يا حق بيرون مي باشند. بنابراين مجادله به هر شكل با اهل ايمان و حق به نظر امري نادرست است و براي تفهيم و دعوت آنان به حق بايد از روش هاي ديگري بهره جست. بنابراين مبلغان در حوزه مناطق اسلامي يا نبايد و يا در حد ضرورت بايد از اين روش بهره برداري نمايند. چنان كه جدال غيراحسن با اهل كتاب نيز امري است كه قرآن آن را نهي كرده و مومنان را از به كارگيري آن باز داشته است. (عنكبوت آيه 46) جدال باطل و جاهلانه نيز امري حرام است و نبايد از اين روش بهره جست.

¤ آداب جدال

قرآن آداب و شرايط خاصي را براي مجادله و گفت وگوي جدلي بيان كرده است كه مي بايست از سوي مومنان مراعات گردد تا اهداف مجادله به دست آيد.
از جمله آدابي كه قرآن براي مجادله كنندگان بيان داشته است، برخورد منطقي و استوار بر علم و دانش است. (اعراف آيه 71 و حج آيه 3و 8 و لقمان آيه 20 و غافر آيه 35 و 56)
از ديگر آداب مجادله برخورد نيكو و حسن معاشرت در بيان و رفتار است. به طوري كه آن سوي مجادله از رفتار و نحوه بيان مومن دلخور نگردد. (نحل آيه 125 و عنكبوت آيه 46)
سومين سفارش قرآن به اهل مجادله آن است كه رفق و مدارا را در هنگام مجادله با مخالفان مراعات كنند. طبرسي در مجمع البيان ج 5و 6 ص 605 مراد از مجادله احسن را مجادله همراه با رفق و مدار است.

¤ كاربردهاي مجادله

قرآن براي مجادله كاربردهاي چندي را بيان داشته است كه مي توان به مهم ترين آنها در دعوت اشاره كرد. از جمله كاربردهاي مجادله مي توان به هدف اثبات وحدانيت خدا، اثبات رسالت پيامبران، اثبات رسالت خاص مانند رسالت پيامبر اكرم(ص)، اثبات رستاخيز و اثبات برخي از احكام و تحليل و تحريم برخي از احكام پيشين اشاره كرد.

¤ نكته پاياني

نكته اي كه در پايان اين نوشتار بدان توجه داده مي شود آن كه جدال و مجادله از روش هاي دعوت ديگران به حق و اسلام است و آن را نمي توان به عنوان روش تبليغ دين در ميان مومنان به شمار آورد. به اين معنا كه مجادله چه عالمانه و چه احسن آن زماني به كار مي رود كه فردي بخواهد مشرك، كافر و يا اهل كتابي را به اسلام و حق بخواند؛ از اين رو نمي توان در دعوت مومنان و تبليغ عقايد و احكام اسلام در ميان مومنان از اين روش استفاده و بهره جست؛ زيرا قرآن به مسلمانان و مومنان سفارش مي كند كه در صورت جهل به حكمي از روش پرسش و پاسخ بهره جويند و به سراغ اهل ذكر و علم بروند. در حقيقت روش هاي ديگري براي فهم احكام و عقايد براي مومنان و مسلمانان بيان شده است و روش مجادله براي اين منظور نبايد مورد استفاده و بهره برداري قرار گيرد.
اگر بخواهيم ميان مومنان و غيرمومنان تفاوتي را قايل شويم مي توانيم از اصطلاح دعوت براي غير ايشان و اصطلاح تبليغ در ميان مومنان استفاده كنيم. بنابراين از روش هاي دعوت مواردي است كه در آيات قرآن از برهان و اندرز و عبرت و جدال و جدال احسن بيان شده است و نمي توان آن جدال و جدال احسن را از روش هاي تجويزي براي تبليغ در ميان مومنان برشمرد.

یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جامعه پذيري و مسئله تقليد

جامعه پذيري و مسئله تقليد

مرتضي حسيني

جامعه پذيري عاملي است كه انسان هاي پراكنده و متفرق راتشكل داده و «من »هاي افراد را تبديل به «ما» مي نمايد.
تقليد مطلوب و پيروي از اعمال و روش هاي مطلوب نيكان و دستورات الهي موجب مي شود تا انسان ها در عرصه حيات خويش، بهترين راه را انتخاب كنند و به سعادت و موفقيت نايل شوند.
اين مقاله با نگاهي به جامعه پذيري و ارتباط آن با تقليد مطلوب از ديدگاه قرآن مجيد درپي آن است كه نقش تقليد پسنديده را در عرصه تعاملات اجتماعي افراد بررسي كرده و ضمناً نگاهي كوتاه نيز به تقليد نامناسب داشته است. با هم مطلب را ازنظر مي گذرانيم:

¤ اهميت و ضرورت بحث

يكي از مهم ترين مسئله در جامعه شناسي بلكه در علوم اجتماعي، مسئله جامعه پذيري است. فرآيند بقا و ثبات اجتماعي هر جامعه اي به اين مهم بستگي دارد كه نسل امروز چگونه اطلاعات و داده هاي اجتماعي خود را به نسل فردا منتقل مي سازند و آنان را براي حفظ نظم موجود اجتماعي تشويق و ترغيب مي نمايند و به سخني روشن تر و درست وادار و مجبور مي سازند كه آن چه را به عنوان تمدن و فرهنگ هر جامعه شناخته مي شود و دستاورد نسل ها و نياكان است، اتخاذ كنند و بدان پاي بند باشند و همان را به عنوان واسطه به نسل هاي آينده منتقل سازند.
از اين روست كه جامعه پذيري دغدغه همه كساني است كه خواهان حفظ و بقاي فرهنگي و نظم اجتماعي جامعه هستند. به نظر مي رسد كه دولت مردان و اهالي سياست به اين مهم دلبستگي بيشتري دارند و در اين راه از دانشمندان علوم ديگر اجتماعي از جامعه شناسان تا روان شناسان بهره مي گيرند تا به هدف خود برسند؛ زيرا حفظ نظم اجتماعي و فرهنگي كه مشروعيت دولت ها و حكومت ها بدان وابسته است و برآورد هدف امنيت روحي و اجتماعي جامعه به حفظ سنت ها و قوانين و فرهنگ آن است كه تنها ازطريق جامعه امكان پذير است.
براي انتقال فرهنگي از نسلي به نسل ديگر در جوامع گذشته، حفظ سنت هاي قبيله اي و تأكيد و توبيخ و مجازات متخلفان امري ضروري بود و هركس از سنت ها و قوانين شفاهي و مكتوب جامعه عدول و تخلف مي كرد به سختي مجازات و يا از جامعه طرد و يا از منطقه زيست خود رانده مي شد. در جامعه امروز اين مهم به مدارس و دانشگاه ها و رسانه هاي جمعي به ويژه راديو و تلويزيون سپرده شده است. اين ها مهم ترين ابزار قدرت دولت هاست؛ زيرا بدون آن هرگز نمي توانند قدرت خود را حفظ و يا در جامعه تعميم و گسترش دهند. اكنون مدارس و رسانه ها با نفوذ در خلوت ترين مراكز يعني خانه، نه تنها به جامعه پذيري نسل نو كمك مي كند بلكه در هدايت افكار و انديشه ها و حضور قوي تر و جدي تر قدرت نيز ياري مي رسانند.

¤ ارتباط جامعه پذيري با تقليد

مسئله اي كه امروز با آن مواجه ايم اين پرسش اساسي است كه مسئله جامعه پذيري ارتباطي تنگاتنگ با مسئله اي به نام تقليد دارد. براي حفظ ارزش هاي جامعه و انتقال فرهنگي از نسلي به نسل ديگر، بدون تأكيد بر ابزار تقليد امكان پذير نيست. از اين رو، هر جامعه مي كوشد تا نسل آينده خود را برپايه سنت ها و فرهنگ هاي خود بپروراند و آموزش دهد. بنابراين همواره بر نقش تقليد تأكيد مي شود و به روش هاي مختلف و متنوع نسل آينده را به تقليد از شيوه و سنت هاي نسل كنوني فرا مي خوانند. تقليد از نياكان به عنوان نخستين گام و مهم ترين آن ها براي حفظ جامعه و نظم ثابت و مستقر آن است كه آرامش فردي و امنيت جمعي را تضمين مي كند.
از سوي ديگر مسئله تقليد درنظر بسياري از مردم تحصيل كرده (نه نخبگان و دانشمندان و يا توده مردم) امري مذموم و ناپسند است؛ زيرا درنظر اين دسته از مردم، تقليد موجبات عقب افتادگي جامعه را فراهم آورده و به خرافات و امور بيهوده و لغو در جامعه دامن مي زند. به نظر مي رسد كه قرآن در بسياري از آيات خود با اين دسته همراه و هم نواست و آنان را بر نكوهش اهل تقليد تشويق و ترغيب مي نمايد. در برابر اين دسته نخبگان و دانشمندان به ويژه انديشمندان علوم اجتماعي و انساني بر مسئله تقليد و اهميت آن پافشاري كرده و آن را عاملي مهم براي جامعه پذيري نسل آينده و آرامش روحي فردي و امنيت جمعي جامعه برمي شمارند و همگام و همراه با توده مردم بر حفظ سنت ها ازطريق تقليد تأكيد مي ورزند.اكنون اين پرسش خودنمايي مي كند كه آيا تقليد امري مفيد و سازنده است و يا نه؟ نگره قرآن به مسئله تقليد چيست؟ آيا مي توان رهايي براي جمع معقول و مقبولي يافت تا هم تقليد تعديل شود و هم جامعه پذيري از راه آن انجام پذيرد؟ نگره قرآن براي جمع ميان آن دو چيست؟

¤ انواع تقليد

تقليد كه به معناي چيزي را ملازم كسي يا شخصي قرار دادن و گردن نهادن به كاري است، در نگره قرآن با دو شكل مختلف روبه رو شده است؛ از سوي برخي از آيات بر درستي تقليد و پيروي از آن تأكيد دارد و در برخي از آيات به شدت از تقليد نكوهش شده و اهل تقليد را سرزنش كرده است كه راه عقل را نمي پيمايند.
به نظر مي رسد كه در نگاه قرآني تقليد را مي توان به دوگونه اصلي دسته بندي كرد: تقليد پسنديده و تقليد ناپسند؛ ريشه اين دسته بندي را مي بايست در موضوعات و موارد و مصاديق آن جست. به اين معنا كه دسته بندي بر پايه موضوع تقليد انجام مي گيرد. برخي از موضوعات چنان هستند كه تقليد درآن ها پسنديده و سزاوار است ولي در برخي ديگر بايد از تقليد پرهيز كرد.

الف) تقليد پسنديده

با اين همه امر تقليد زماني پسنديده است كه برپايه مباني عقلاني و يا عقلايي باشد. به سخني ديگر تنها موضوعات موجب نمي شود كه امر تقليد را پسنديده و يا مثبت سازد و يا به صورت امري ناپسند و منفي درآورد، بلكه آن چه معيار و ملاك اصلي در دسته بندي است، عقلاني و يا عقلايي بودن تقليد در آن موضوع و يا مورد است. در آيات قرآني بر پايه اين معيار كلي است كه موضوعات و موارد دسته بندي شده است. در همه مواردي كه قرآن، تقليد را برپايه امور عقلاني و يا عقلايي نمي يابد، اهل تقليد را سرزنش مي كند.
براي شناخت مواردي كه در آيات قرآن به عنوان تقليد پسنديده و ممدوح ياد شده است مي توان اين معيار را شناسايي و ردگيري كرد. قرآن اين ملاك را در آيات چندي چون آيه 170 سوره بقره و آيه 104 سوره مائده و آيه 43 سوره مريم بيان مي كند.
برخي ملاك هدايت گري و علم را بدان افزوده اند و بر اين باورند كه در مواردي كه علم و هدايت به راستي و حق نيز وجود دارد مي توان حكم به پسنديدگي تقليد نمود. بايد گفت دو ملاك و معيار اخير يعني علم و هدايت يافتگي را كه در همين آيات نيز بيان شده است، مي توان به عنوان حكم عقل و يا عقلايي دسته بندي كرد. به سخن ديگر، هر جايي كه عقل يا عقلا به جهت عاقل بودن حكم به پسنديدگي تقليد كنند، آن موارد مي تواند مصداقي از تقليد مثبت و پسنديده باشد. هدايت يافتگي و حق جويي امري پسنديده در نزد عقلا است از اين رو تقليد در اين موضوع را نيز پسنديده مي يابند. با اين همه مي توان همه اين سه گانه را به يگانه اي بازگشت داد و حكم عقل و عقلا را به عنوان حاكم و معيار درستي تقليد برشمرد. تقليد در اين بخش از آن رو درست و پسنديده است كه تقليد از روي آگاهي و علم و عقل است و مصداق تقليد كوركورانه شمرده نمي شود. چنان كه تقليد از اهل علم در رفتار و انديشه و بينش هرگز به معناي تقليد صرف به شمار نمي آيد؛ زيرا ريشه اين تقليد حكم عقل و يا عقلاست و از مبنا و پايه درست و راستين برخوردار مي باشد. در آيه شريفه 43 و 44 سوره نحل از رجوع و پرسش از اهل ذكر و اهل علم در مواردي كه دانش و علم بدان ندارند، سخن رفته است و به صورت آموزه دستوري مردمان را بدان سو و به كارگيري آن تشويق و ترغيب نموده است. اين امر و فرمان به پرسشگري و در نتيجه تقليد و پيروي از آگاهان صادق از آن روست كه عقل و عقلا آن را پسنديده مي شمارند و در حقيقت دستور قرآن در اين باره امري ارشادي به حكم عقل و عقلا در پيروي جاهل از عالم است كه تقليدي پسنديده و بر پايه معيارهاي عقلاني و عقلايي مي باشد. (الميزان ج 12 ص 259 و نيز روح المعاني ج 8 جزء 14 ص 219)
در تمامي مواردي كه قرآن سخن از تقليد مثبت و پسنديده به ميان آورده است، ملاك و معيار عقلاني و عقلايي بودن را مي توان در آن جست. به سخني ديگر، تقليد اگر امر پسنديده است با تحقق شرايطي است كه آدمي بايد آن را احراز نمايد. از جمله اين شرايط، تقليد آگاهانه و عالمانه و عاقلانه مقلدان است. مقلد بايد خود به علم و عقل دريابد كه اين پيروي و ملازمت برپايه اصول و مباني عقلاني و عقلايي درست و صحيح است. شرط ديگر آن است كه علم و عقل كسي كه از او تقليد مي شود احراز شود و سوم آن كه تقليد در امور مشروع، معقول و يا مقبول عقلايي باشد. (آيات 104 سوره مائده، 170 سوره بقره، 43 و 44 سوره نحل و 7 سوره انبيا و غير آن) قرآن مي كوشد تا جامعه وامتي شاهد و نمونه اي ايجاد كند كه اسوه و الگوي جوامع ديگر باشد؛ از اين رو برپايه اصول عقلايي و عقلاني، جامعه را هدايت و رهبري مي نمايد. بنابراين به جنبه هايي چون علم گرايي و آگاهي بخشي و هدايت گري توجه و تاكيد مي ورزد. حتي قرآن اصرار دارد كه اگر قرار است كه انساني هلاك شود و يا جامعه اي نابود گردد، اين نيستي و نابودي مي بايست با «دليل و حجت» و بر پايه اصول عقلايي و عقلاني باشد و كسي به جهالت راه نيستي را نپيمايد. از اين رو بر مساله اي به نام حجت و برهان نهايي اهتمام شديدي مي ورزد و مي فرمايد: ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه ؛ تا هر كس كه مي خواهد هلاك و نابود شود برپايه دليل روشن هلاك شود و هر كس كه مي خواهد زنده و پاينده بماند برپايه دليل روشن زنده بماند. (انفال آيه 42) از اين كه انساني خود را بدون دليل و به دور از عقلانيت و عقلائيت و تنها به جهت تقليد به هلاكت و نيستي بيافكند، سرزنش مي كند و مي فرمايد: خود را به دست هايتان به هلاكت نيافكنيد. (بقره آيه 195) تقليدي كه آدمي را به سوي گمراهي و نيستي در دنيا و عذاب اخروي سوق مي دهد.

ب) تقليد ناپسند

اما تقليد مذموم و ناپسند، تقليدي است كه برخوردار از ملاك عقلي و عقلايي نباشد. اگر تقليد از نياكان مذموم و ناپسند شمرده شده است تنها به علت فقدان شرايط تقليد صحيح و پسنديده است وگرنه اگر اين ملاك در آن ها يافت و رعايت شود، هرگز تقليد از نياكان امري مذموم و ناپسند نخواهد بود. به اين معنا كه قرآن تنها مواردي از تقليد از نياكان را مذموم و ناپسند برمي شمارد كه اين ملاك و شرايط آن رعايت نشده باشد. تقليدهاي كه برخاسته از ريشه هايي چون تعصب قومي و خانوادگي و قبيله اي باشد از نظر قرآن مذموم شمرده مي شود؛ زيرا در اين نوع تقليدها، شرط عقلي و يا عقلايي كه مقبوليت تقليد را ثابت كند وجود ندارد. از اين رو در آيات بسياري چنين تقليد را نكوهش كرده و اهل آن را سزاوار سرزنش دانسته است. (بقره آيه 170 و مائده آيه 104 و اعراف آيه 70 و 173 و يونس آيه 78 و ده ها آيه ديگر)
برخي ديگر از تقليدهاي ناپسند ديگر چون برخاسته از جهل و ناداني (اعراف آيه 138 و كهف آيه 4 و 5) و يا رفاه و خوشگذراني (زخرف آيه 23) و القائات شيطاني و تلقينات ابليسي (بقره آيات 168 و 170 و لقمان آيه 21) است، امري ناپسند و مذموم شمرده شده است كه ريشه همه آن ها به اصل فقدان عقلانيت و يا عقلائيت برمي گردد.
نتيجه چنين تقليدي جز هلاكت و نابودي (اعراف آيات 65 تا 72) و خشم و انتقام الهي (زخرف آيات 23 و 25) پيروي از شيطان (لقمان آيه 21) عذاب در قيامت (بقره آيات 165 تا 167) چيزي نخواهد بود.
البته قرآن براي تقليد كوركورانه و غير عقلاني و غيرعقلايي آثار و نتايج ديگري نيز برشمرده است كه مي توان به مانعيت در رشد يافتگي فردي و اجتماعي (بقره آيه 170 و آيات ديگر) خرافه گرايي، بدعت گرايي و پاي بندي بي دليل و غيرعقلاني و عقلايي از سنت ها (مائده آيه 103 و 104) حق ناپذيري (يونس آيات 75 تا 78) استكبارورزي (يونس همان و قصص آيات 32 تا 39) توجيه گرايي (اعراف آيه 28) جمود و دوري از آزادانديشي (بقره آيه 170 و انبيا آيات 53 و 67) فسادگرايي و دوري از اصلاح خواهي و اصلاح پذيري (هود آيات 87 و 88) و مخالفت با حق و حقيقت و پيامران و هدايت گران و اصلاح طلبان (ابراهيم آيات 9 و 10 و مائده آيه 104 و آيات ديگر) اشاره كرد.

¤ جمع بندي و نتيجه گيري

در نگره قرآن به خوبي روشن مي شود كه علت و انگيزه مخالفت با تقليد، مخالفت تقليد با عقلانيت، عقلائيت و علم و دانش است. بنابراين اگر تقليد هماهنگ و هم گام و همراه با اين اصول و مباني باشد نه تنها مذموم و ناپسند نيست، بلكه امري است كه بدان امر مي شود و از مردمان خواسته مي شود كه از آن بهره جويند. از اين جاست كه مي توان به پرسش اصلي اين نوشتار پاسخ داد كه در نگره قرآني، مي توان ميان تقليد و جامعه پذيري و عقلانيت و عقلائيت جمع كرد، بدون آن كه به فوايد مثبت و آثار آن ضربه اي وارد گردد.
بنابراين مي توان از تقليد به عنوان ابزاري كارآمد در راستاي جامعه پذيري مفيد و سازنده بهره جست به شرط آن كه اين ابزار به ابزاري براي دوري از عقلانيت و عقلائيت مردم و جامعه تبديل نشود و مانع براي آزادانديشي و علم و پژوهش و رشد و بالندگي جامعه و افراد آن نگردد. اصولا بيان اسوه و سفارش و دستور اكيد به پيروي از آنان تنها در حوزه تقليد آگاهانه معنا و مفهوم مي يابد. تقليد از الگوهاي انديشه اي و رفتاري امري است كه تربيت اسلامي را كامل مي كند و فرهنگ اسلامي را به نسل هاي ديگر منتقل مي سازد. حضور نمونه ها و سرمشق هاي شايسته در زندگي به عنوان محرك هايي جهت دهنده و مثبت مورد تاكيد قرآن است تا از حضور محرك هاي بازدارنده و منفي بكاهد. قرآن بارها بر نمونه ها و اسوه هاي شايسته تاكيد كرده و آن را به رخ انسان ها مي كشد و ياد آنان را با واژگاني چون ياد كن... كه ايشان افراد صالح و يا مومن و يا صادقي بوده اند به معناي انتقال فرهنگ بينشي و رفتاري آنان به نسل آينده است. معرفي و عرضه اسوه ها از آن روست كه راه تقليد آگاهانه گشوده شود و نسل آينده با پيروي از اين مصاديق و تقليد از ايشان راه خود را به درستي بجويد و به راستي بپيمايد

یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهمیت فرهنگ گفت و شنود در قرآن

اهمیت فرهنگ گفت و شنود در قرآن

مریم پشم فروش

برخی از فلاسفه تمایز انسان با سایر موجودات راناطق بودن و توانایی گفتگو معرفی می کنند، و در تعریف انسان می گویند:انسان حیوانی است ناطق ، در راستای الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان (1) است . یعنی خلقت انسان و سپس عرضه توانایی بیان ، برجسته ترین ویژگی انسان است که خداوند پس از خلقت انسان ، به عنوان یک موهبت از سوی خود به انسان ارزانی داشت . توانایی انسان در گفتگو و بیان آن چه می داند. علم الانسان ما لم یعلم (2) است . مقام بیان و سخن وری نزد اندیشه ورزان به اندازه ای است که ، تنها ویژگی ممتاز انسان بعنوان موجودی که می اندیشد، از سایر موجودات قلمداد می شود. چه آنکه از نظر زبان شناسی و فرهنگ شناسی اندیشه چیزی نیست جز حاصل کنشهای زبانی . اما به نظر می رسد آنچه که این تمایزرا بارزتر می سازد و شکاف عظیمی در بین انسان و سایر جانداران ایجاد میکند،پیامدهای ناشی از توانایی بیان و گفتگوست که به تعبیری می توان آن رابه دو بخش عملی و نظری تقسیم کرد.
پیامد عملی ناطق بودن ، شامل نوشتن آنچیزی است که بیان می شود و خداوند به همین ویژگی قسم می خورد: ن والقلم و مایسطرون (3). ویژگی که ما هرگز در سایر موجودات مشاهده نکرده ایم . سپس خواندن آنچه که نگارش می کنند.خواندن ؛ بعنوان مقدس ترین واژه ، اولین کلامی است که خداوند در پیام خود به محمد(ص ) ابلاغ می کند: اقراباسم ربک الذی خلق (4). پیامدنظری آن ،تبادل اندیشه و احساس به صورت گفتگو، (توانایی انتقال اندیشه و عاطفه و احساس ) به دیگری است . توانایی در شنیدن نظرات و عقاید دیگران و تفکر و تامل در آن چنانچه قرآن می فرماید: ...فبشرعبادالذین یستعمون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله واولئک هم اولوالباب (5). این آیه بندگانی را که ظرفیت شنیدن هر سخنی را داشته و با تفکر و تامل بهترین آن ها را گزینش می کنند بشارت می دهد، تحسین می کند، و برای آنها دو ویژگی متمایز قائل می شود. اول اینکه ، آن ها کسانی هستند که تحت هدایت خداوند متعال قرار خواهند گرفت و دوم اینکه اینها هستند که صاحبان خرد می باشند. زمانی افق اندیشه و خرد در فرد رشد و تعالی بیکران پیدا می کند که دروازه های ورود هر سخن و اندیشه را بر روی خود باز گذارد، وارد گفتگو شود، گفت و شنود داشته باشد و سپس به گزینش بپردازد. بدین جهت است که انسان با ابزارهایی که خداوند در اختیارش قرار داده ، قادر است افکار نوین و پیچیده و همچنین احساسات مخفی و پنهان خود را به شکل کلمات و واژه ها به دیگران ابراز کند. آنجا که حیوانات در جدال و تقابل هم قرار می گیرند و هیچ راهی جز حذف یکی از آن هارا در خود نمی بینند، و یا آنجا که در انتقال خشم و نفرت خود راهی جز ریختن خون دیگری ندارند، انسانها راه دیگری بعنوان مقدس ترین راه با عنوان گفتگو دارند. گفتگو؛ انتقال اندیشه و احساس بعنوان انسانی ترین راه حل ، مورد قبول بشریت بوده و هست و هرگاه از این راه دور شده به قلمرو سایر جانداران نزدیک شده است . گفتگو به عنوان مقدس ترین راه محسوب می شود چرا که ، خداوند در انتقال حقایق و مصالح انسان همواره این راه را برگزیده است و در ارتباط با تمامی پیامبرانش اولین و بهترین راه برای انتقال اندیشه و حل اختلافها و رسیدن به یک نقطه مشترک را گفتگو می داند.کاربرد فراوان واژهایی نظیر قل :بگو 315 بار و قال :گفتند،501 بار، بیانگر اهمیت فرهنگ گفت و شنود و تبادل نظر در قرآن کریم می باشد. قرآن همواره تاکید می کند که اگر به مسئله ای اعتقاد دارید و آن را حق می دانید دلایل خود رابیاورید. این امر ناشی از اعتقاد عمیق قرآن به فرهنگ گفتگو است . آنجا که خداوند پیامبری را می فرستد تا مردم را دعوت به آیین خود کند، در واقع راه گفتگو را برگزیده است . قرآن از همه فرق و گروهها دعوت می کند که برای اعتقادات و اندیشه های خود دلیل بیاورند و حقانیت آن را اثبات کنند. علی رغم اینکه اعتقاد دارد که حق در نزد خداست . به روشنی می توان این موضوع را در این آیه دید:
«ونزعنامن کل امه شهیداً قلنا هاتو برهانکم فعلموا ان الحق لله وضل عنهم ما کانوا یفترون » 75 - قصص
«و از هر ملتی ، فرقه ای و آیینی ، گواهانی را گرفتیم و گفتیم بیاورید دلایل خود را پس دانستند که حق از آن خداست و گمشد از ایشان آن چه دروغ می بستند».
در این آیه چند نکته اساسی را می توان مشاهده کرد:
1) از تمامی فرقه ها و اقوام با اعتقادات مختلف و اندیشه های گوناگون گواهانی را برای طرح اندیشه هایشان دعوت می کند و هیچ تبعیضی بین آنها قایل نمی شود و فرصت و مجال دفاع از اندیشه هارا به همه اقوام و فرقه ها می دهد چه آنها که از راه حق و خدا فاصله اندکی دارند و چه آن ها که در اعتقادات خود در کفر و جهل مطلق هستند.
2)در این آیه قرآن مخاطبان خود را دعوت به مناظره و بحث وگفتگو می کند، میل و گرایش قرآن به تبادل نظر و آوردن دلایل ، نشان دهنده این مسئله می باشد که فرهنگ قرآن ، فرهنگ گفتگو است .
نکته بسیار جالب برخورد روان و سیال قرآن کریم با مخالفان خود می باشد. برخوردی که از تعصب و جانبداری بی حدو اندازه جامعه عرب آن زمان که بر سر جابجایی یک سنگ خونها می ریخت ، بسیار دور بود. برخوردی که زمینه ساز فرهنگی بسیار نوین و پیشرفته در جامعه آن زمان بود و دعوت به صلح و آشتی و تأمل در افکار و اعتقادات دیگران با پشتوانه عقلی و منطق می کرد.در این آیه ، قرآن کریم با آن که اشاره می کند، حق تنها در نزد خداست ، اما دیدگاهی برابر برای نقطه مقابل قائل می شود و با آنکه می داند مخالفانش از حقیقت دور بوده و در جهل و تاریکی بسر میبرند، اما فرصت و مجال ارائه اعتقاداتشان را به آن ها می دهد. حتی در صورتیکه به فکر افترا و یانیرنگ باشند و بر باطل بودن عقاید خود نیز واقف باشند.چنانچه در انتهای آیه به این مسئله اشاره می کند که آن ها در حال دروغ گفتن می باشند.همواره دیده ایم افراد هر گاه در موضع پشتیبانی و دفاع از عقاید خود سخن می گویند، با آنکه به طور مطلق اعتقاد به حقانیت اندیشه های خود ندارند ،اما این مجال و فرصت را نیز اغلب به مخالف خود نمی دهند که وارد گفتگو شده و دلایل خود را ارائه دهد. ولی خداوند بعنوان «مطلق حق » می داند که حق تنها نزد اوست و علی رغم اینکه از میل باطنی کسانیکه در کفر و جهل میباشند، کاملاً آگاه است ، مجال ارائه دلیل را برای آنان فراهم می کند.
در آیه ای دیگر، قرآن کریم شیوه برخورد با جاهلان را نیز دقیقاآموزش می دهد و صفت بندگان مخلص و عابد خود را به این شکل ترسیم می کند: (و عبادلرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذاخاطبهم الجاهلون قالوا سلاما) المنل
«بندگان عابد من کسانی هستند که در روی زمین با تواضع و فروتنی قدم برمی دارند و هر گاه با جاهلی وارد گفتگو شدند به آنها سلام می کنند». سلام به معنای وسیع کلمه مفهومی مبنی بر سلامت درگفتگو و رفتار دارد. در واقع برخوردی مسالمت آمیز به دور از هر گونه خشونت و تندی با جاهلان را قائل می شود.
3)سومین مسئله قابل تأمل این است که قرآن مخالفان خود را ملزم به آوردن دلایل خود می کند، پس صحبت از گفتگوهای بی اساس و موهوم نیست ، صحبت از گفتگویی است که پشتوانه آن عقل و منطق می باشد. آوردن برهان و دلیلی که آن دیدگاه و تفکر بر آن تکیه می کند. نه گفتگوی صرفاً مبتنی بر جهل ، تعصب و جانبداری . و یا سخنان بی پایه و اساسی مانند اینکه ما دنبال روی از آباء و اجدادمان می کنیم ، و یا سخن وری و لفاظی که در جامعه عرب آن زمان بسیار رایج بود.البته بر خداوند پوشیده نیست که آنها جز هجویات و دروغ چیز دیگری نمی توانند بگویند، و این برخورد محکم قرآن به التزام به گفتگوی مبتنی بر برهان و دلیل عقلی ، هشداری است برای آنان که در اندیشه های خود هیچ پایه منطقی را استوارنمی بینند تا به خود آمده و در پی تأمل و تفکر در آن چه که به آن اعتقاد دارندباشند.چنانچه در قرآن کریم آیات متعددی وجود دارد که همواره مردم را دعوت به تعقل و تفکر می کند. و خود را نیز مستثنی از این قائده ندانسته و مردم را ملزم به تفکر و تعقل درباره آنچه که حق می داند، می کند. تفکر و تدبر در آنچه که اظهار می کند و آنچه که ادعا می کند. افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوبهم اقفالها چرا در قرآن تفکر نمی کنید؟ آیا روی قلبهای شما مهر زده شده است ؟ و همچنین آیة :و لاتقف ما لیس لک به علم
قرآن ، پشتوانه هر اعتقادی را تفکر و تعقل و همچنین دارا بودن دلیل و حجت روشن (سلطان ) می داند. و همواره پیامبران را نیز با این ویژگی فرستاده است . به این آیات دقت کنید:
الذین یجادلون فی آیات الله بغیر سلطان اتهم کبر مقتاعندالله .../ غافر-35
آنها که مجادله و بحث می کنند در آیات ما بدون دلیل و حجت ...
ان الذین یجادلون فی آیات الله بغیرسلطان آتهم ان فی صدورهم .../ غافر-56
آنها که در آیات ما بحث و مجادله می کنند بدون دلیل ...
و یا در این آیه مشاهده می کنیم که خداوند از آنانکه به پرستش غیر خدا مشغول هستند، دلیل و حجت روشن می خواهد و در پس یک گفتگو و مباحثه است که دلیل و برهان از بندگان مطالبه می شود.
و یعبدون من دون الله ما لم ینزل به سلطانا و ما لیس لهم به علم و ما للظالمین من نصیر/ حج 71
و کسانیکه غیر خدا را می پرستند و برای آن هیچ دلیلی اقامه نکرده و علم و دانشی را ندارند،برای این ستمکاران یاوری نیست .
در این آیه بخوبی بین اعتقادات بی اساس و پایه و بدون برهان و عدم دانش ، پیوندی بسیار نزدیک رامشاهده می کنیم .
اینکه قرآن به فرهنگ گفتگو اعتقاد دارد را در دعوتی که هر یک از پیامبران برای رساندن پیام خود به مردم و قوم خود داشته اند، بخوبی می توان مشاهده کرد.
در این نوشتار به بررسی اجمالی برخی از آیه هایی که در زمینه گفتگو و نوع برخورد پیامبران با کسانیکه مخالفت و مبارزه و یا مجادله با آن ها داشته اند اشاره می شود:

1- گفتگو با سردمدار ظلم ، طغیان و سرکشی

یکی از برجسته ترین موارد که بخوبی می توان فرهنگ گفتگو را در این زمینه بررسی کرد، داستان موسی و فرعون میباشد. فرعون کسی است که تمام نیروها و تواناییهای موجود در جامعه را در خود و اطرافیانش جمع کرده بود و ضعف و ناتوانی را به جامعه انتقال داده بود، (ان فرعون علی فی الارض جعل اهلها شیعهایستضعف طائفه منهم ...) و همچنین کسی که طغیان و سرکشی و برتری جویی در وجود او موج می زد اذهب الی فرعون انه ظغی . این تصویری است که قرآن از فرعون به عنوان سمبل طغیانگری معرفی می کند. و موسی مسئولیت ابلاغ پیام خدا را به وی به عهده می گیرد. اینکه او چگونه و با چه ابزاری به برخورد و مبارزه با فرعون می رود، مبارزه با کسی که فرهنگ او فرهنگ برتری جویی (علّو طبعی ) است ، و نیز قدرتمندترین ابزارها و نیروها را در اختیار داشته است ، قابل توجه می باشد. مبارزه موسی ، مبارزه ای کلامی و فرهنگی که او پیشه می کند، فرهنگ گفتگو است . تقاضای آن حضرت از برادرش هارون ، به عنوان کسی که خوش سخن و دارای بیان قوی بوده ، برای همراهی و جدال کلامی با فرعون ، بیانگر همین حقیقت است . زمانیکه موسی مأموریت خود را شروع می کند، تقاضایی را از خدا مبنی بر همراهی برادرش هارون را طلب می کند ، دلیل این انتخاب ، فصاحت و بلاغت در گفتار هارون است . به این آیه توجه کنید:
واخی هرون هوافصح منّی لسنا فارسله معی ردءایصدقنی انی اخاف ان یکذبون
و خدایا برادرم هارون را که ازمن در سخن گفتن فصیح تر است به کمکم بفرست تا تصدیق کند مرا، چرا که می ترسم آن ها من را تکذیب کنند.
ثم ارسلنا موسی و اخاه هارون بایاتنا و سلطان مبین / مومنون 45
همراهی هارون با موسی به دلیل ویژگیها و توانائی های خاصش می باشد.
با توجه به این آیات معلوم می شود که موسی در ابتدا قصد داشته بوسیله گفتگو با فرعون ، او را دعوت به راه راست و پرهیز ازاین همه ظلم و ستم کند
آیات - 13 سوره الشعراء نیز تاییدی بر این موضوع می باشد:
و اذنادی ربک موسی ان ائت القوم الظالمین * قوم فرعون الا یتقون * قال رب انی اخاف ان یکذبون * ویضیق صدری و لا ینطلق لسانی فارسل الی هرون
و زمانی که ما به موسی ندا دادیم که به سمت قوم ظالم برو* چرا که قوم فرعون پرهیزکاری نمی کند* و موسی گفت می ترسم که مرا تکذیب کنند* وتنگ شود سینه ام و روان نگردد زبانم ، پس فرستادیم هارون را
و در دنباله این آیه خداوند به موسی می گوید که :
فاتیا فرعون فقولا انا رسول رب العالمین
پس درآیید برفرعون و بگویید که ماییم فرستاده خد
این آیه نیز ما را به این موضوع رهنمون می سازد که فرمان خدا و ماموریت موسی و هارون ابتدا گفتگو با فرعون و معرفی خداوند جهانیان بوده است .
موضوع مهم و قابل تأمل دیگری در این ارتباط ، دعای بسیار معروفی است در قرآن کریم ، که مضمون آن سراسر ملاطفت و ملایمت است . این دعا در ارتباط با زمانی است که موسی قصد رفتن به سمت فرعون را داشته ، با خدای خود آن را نجوا می کند:
اذهب الی فرعون انه طغی * قال رب اشرح لی صدری * ویسرلی امری * واحلل عقده من لسانی * یفقهوا قولی * / سوره طه آیات - 28
پس در ابتدای آیه ، فرعون به عنوان کسی که گردنکشی و طغیان کرده است و فردی بسیار ظالم و ستمکار معرفی شده ، در برابر موسی چه چیز از خداوند طلب می کند؟ قشون و لشکری از افراد بسیار مجرب با سلاحهای سبک و سنگین است ؟خیر؛از خداوند سینه ای گشاده ، زبانی ملایم و خالی از عقده و گفتاری روان را مطالبه می کند. سینه ای گشاده برای پذیرش آنچه که گفته می شود و خالی از هر گونه کینه و عداوت باشد و زبانی نرم و ملایم وگفتاری روان ، این همه لطافت و نرمی دربرابر کسی که قرآن کریم او را طاغی و سرکش معرفی می کند. دلیلی است بر این حقیقت که فرهنگ گفتگو در قرآن از جایگاهی بسیار ارزشمند برخوردار است و تنها راه شناخته شده برای دعوت مخالفان به حقیقت و اولی ترین راه مبارزه با معاندان و زورپرستان ، است .

2- برخورد قرآن با یهود و نصاری زمانیکه آن ها به طور مستمر با پیامبر(ص ) وارد مجادله می شدند.

یهود ونصارا دائماً با پیامبر(ص ) بحث و جدال می کردند و هر کدام خود را برتر از دیگری می دانستند و دیگری را تکذیب می کردند(6). همچنین هر یک از پیامبر(ص ) تقاضایی عجیب و غریب می کردند. مثلاً یکی ازتقاضاهایی که یهودیان از رسول الله (ص ) داشتند این بود که یکباره کتابی از آسمان بیاورد، همانطور که موسی تورات را به یکباره آورد. یا اینکه می گفتند ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم مگر اینکه خدا و وفرشتگان را جلوی دیدگان ما حاضر کنی تا ما آنان را مشاهده کنیم (7). به این مطالبات نامعقول از پیامبر(ص )، قرآن در آیات متعددی (در سوره بقره ) اشاره کرده است . خداوند در قرآن کریم اعتقادات و تمایلات پنهان آنهارا افشا کرده و می فرماید: «دوست دارند که شما را به سوی کفر برگردانند، بعد ازاینکه ایمان آوردید، از روی حسادتی که به شما دارندبا آن که حق بر آن ها آشکار و ظاهر شد»(8). و یا در جای دیگر می فرماید:(و لن ترضی عنک الیهود و لاانصاری حتی تتبع ملتهم ...)(9) یهود و نصاری از تو راضی نمی شوند مگراینکه به آیین آنها درآیی . در واقع قرآن کریم به این نکته اشاره دارد که این بحث و جدلها همه بهانه است و آنها می خواهند که پیامبر اسلام از آیین خود دست کشیده و به آیین آن ها ملحق شود. در برابر این همه برخوردهای ناصواب و ناپسند و این همه کارشکنی از سوی آن ها و دروغی که به دین خدا می بندند، قرآن کریم به این شکل با آنها مقابله می کند:
و قالوا لن دخل الجنه الا من کا هودا او نصاری تلک امانیهم قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین / بقره 111
می گویند که وارد بهشت نمی شوند مگر کسانیکه یهود و نصارا هستند، اینها آروزهای آنهاست ، بگو برای سخن خود دلیل و برهانی بیاوریداگر راستگو هستید.
در اینجا نیز قرآن در برابر آن همه اذیت و آزار و بهتان ها افتراهایی که به دین اسلام می زدند، پیامبر را دعوت به بحث و گفتگوی با آن ها کرده و به او می گوید که به آن ها بگو برای سخنان خود دلیل و برهانی را اقامه کنند. در واقع قرآن ، پیامبر(ص ) را دعوت به یک مبارزه کلامی با اهل کتاب می کند و از آن ها دلیل و برهان برای آن چه که ادعا می کنند طلب می کند.

3- برخورد قرآن با مشرکان و کافران

یکی از موضوعات قابل توجه ، موضع قرآن در برابر افکار واندیشه های کافران و مشرکین است . در قرآن کریم به آیات متعددی برمی خوریم که پیامبران ماموریت می یابند به گفتگو با اقوام خود پرداخته و دلایل خود را که بر پایه آن این اعتقادات را دارند ابراز کنند. گفتگوی ابراهیم با قومش ، زمانی که قوم او به بتخانه می روند و مشاهده می کنند که همه بتها جز بت بزرگ نابود شده اند، گفتگویی همراه با واداشتن آن ها به تفکر و تامل است (10). آنها بخاطر تفکرات ابراهیم او را در آتش می اندازند.
در این مورد به ذکر چند آیه پرداخته می شود:
و ان احد من المشرکین استجارک فاجره حتی یسمع کلام الله ثم ابلغ مامنه ذالک بانهم قوم لا یعلمون .
و اگر یکی از مشرکان به تو پناهنده شد، پس پناهش ده تا بشنود گفتار خدا را سپس برسانش به مأمن خویش . این بدان جهت است که آنانند گروهی که نمی دانند.
ام اتخذوا من دونه الهة قل هاتوا برهانکم هذاذکر من معی و ذکر من قبلی بل اکثرهم لا یعلمون الحق فهم معرضون / انبیا- 24
آنها که برگرفتند جز وی خدایانی بگو بیاورید برهان خود را. این است یادآوری آنان که بامنند و یادآوری آنان که پیش ازمنند بلکه بیشترشان نمی دانند حق را پس ایشان هستند روی گردانان .
امن یبدوا الخلق ثم یعیده و من یزرقکم من السماء و الارض ءاله مع الله قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقیه / نمل 64
آنکه آغاز کند آفرینش و سپس برگرداندش و آنکه روزیتان دهد از آسمان و زمین ، آیا خدای دیگری با خدا وجود دارد؟ اگر هست دلیل و برهانی را بیاورید، اگر راست می گویید.
و من یدع مع الله الها اخر لا برهان له به فانما حسابه عند ربه انه لایفلح الکافرون مومنون 117
آنکه بخواند با خدا خدایی دیگر که نیستش حجتی برآن جز این نیست که حسابش نزد پروردگار او ست و همانا رستگار نشوند کافران .
و کیف اخاف ما اشرکتم و لا تخافون انکم اشرکتم بالله و ما لم ینزل به علیکم سلطانا فای الفریقین احق بالامن ان کنتم تعلمون / انعام 81
و چگونه ترسم از آنچه شرک می ورزید و نترسید از آنکه شرک ورزیدید بخدا که بر آنچه نفرستاده شده است شما برای آن هیچ دلیل و حجتی ندارید.پس کدامیک از دو گروه سزاوار ایمنی هستند.
در خاتمه به این حقیقت مهم و آشکار دست می یابیم که مهمترین وجه رسالت پیامبران ، فراخوانی مردم به بحث ، استدلال ، اقامه برهان ، ارائه گفتمانی بین و برتر و بالاخره دعوت به گفتگو بجای شیوه های ناشی از زور که رسم جاهلیت و نظام های استعبادی است ، می باشد. بدین سیاق است که پرستش خدای یکتاو ابلاغ پیام حق از خلال روش استدلال و گفتگو حاصل می شود. بنا به اظهار قرآن وظیفه پیامبر حتی در برابر مردمی که اطاعت او را نمی پذیرند، جز تذکر دادن و ابلاغ حق نبوده و نیست (انما انت المذکر). به عبارتی ابلاغ فرمانهای خدا و بیم دادن مردمان از عاقبت اعمالشان ، روش اصلی پیامبر بوده است . بیان این حقیقت مهم جای تأمل بسیار دارد که وقتی گفتگو اساسی ترین ابزار برای دستیابی به حقیقت است ، ابزارها و روش های دیگر، نظیر توسل جستن به معجزات و تواناییهایی فوق بشری که از جانب خدا نازل می شده ، به میزانی که جوامع به درجه بالاتری از بلوغ فکری ارتقاء می یافتند، کمرنگ تر می شد. در زمان رسالت حضرت محمد(ص )، قرآن به صراحت به هیچ معجزه ای مانند «کتاب »، که بیانگر ورود انسان به عصر کتابت و فرهنگ گفتاری و نوشتاری است ، تأکید نمی کند.

پی نوشت ها:

1- سوره الرحمن آیات -4
2- علق 5
3- قلم 1
4- علق 1
5- زمر - 18
6- بقره 113
7- کتاب شأن نزول آیات واحدی نیشابوری ، جلال الدین سیوطی
8- بقره 109
9- بقره 120
10- سوره انبیاء آیات -65

 
یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن مكتب گفتگو

قرآن مكتب گفتگو

غلامرضا نوعي

خداوند سبحان با بندگان ضعيفش كه جز از ناحيه رحمت او هيچ وجودي ندارند وارد گفتگو ميشود و به اشكالات و پرسشهاي آنان پاسخ ميدهد. با اين شيوه قرآني، سوال اين است كه آيا ديگر كسي ميتواند خود را برتر از ديگران بداند و با كسي گفتگو نكند؟
قرآن كريم با اختصاص آيات زيادي به گفتگو (مشتقات «ق و ل» در قرآن 1722 بار در قرآن كريم تكرار شده است.)(1) با ديگران به تمامي انسانها آموخته است كه از هر گونه تندي بپرهيزند و با برخورد فكري و عقيدتي با مخالفان روبهرو شوند.
در سوره طور آيات 29 تا 33 اوج تحمل در گفتگو با مخالفين را ميبينيم. در اين آيات، تمام صفات مذمومي كه به خداوند و پيامبرش نسبت داده بودند درج گرديده و به هريك با سماحت پاسخ داده شده است:
«پس اندرز ده كه تو به لطف پروردگارت نه كاهني و نه ديوانه.»
يا ميگويند: «شاعري است كه انتظار مرگش را ميبريم (و چشم به راه بد زمانه بر اوييم).»
بگو: «منتظر باشيدكه [ من ] نيز با شما از منتظرانم.» آيا پندارهايشان آنان را به اين [ موضعگيري ] وا ميدارد يا [ نه ] ، آنها مردمي سركشند؟
يا ميگويند:«آن را بربافته» [ نه ] بلكه باور ندارند.
يكي از نويسندگان (هرچند مسأله قابل تامل ميباشد) در يكي از نمودارهاي خود از آيات قرآن، به عنوان «ديالوگ» نشان داده است كه واژه «قال»، با مشتقات آن بعد از كلمه «الله» بيشتر از ساير كلمات آمده است و از نظر كميت و تعداد دفعات در مجموعه سيستم فراواني مقام دوم رادارد. نويسنده نتيجه ميگيرد:
«اين تأكيد و توجه دلالت از حكمتي ميكند كه ارزش مطالعه و بررسي دارد»(2)
يعني پيامبر (ص) باب گفتگو را برروي همگان گشود و جدال به احسن را پايه گذاشت و به پيروان اديان فرصت فكر كردن داد تا با دين خود را از تحريف بيالايند وحق را با باطل نپوشانند و به آيات خدا كفر نورزند.
«يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات الله و انتم تشهدون يا اهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل و تكتمون الحق و انتم تعلمون»(3)
«اي اهل كتاب، چرا به آيات خدا كفر ميورزيد با آنكه خود [ به درستي آن ] گواهي ميدهيد؟ اي اهل كتاب، چرا حق را به باطل در ميآميزيد و حقيقت را كتمان ميكنيد، با اينكه خود ميدانيد؟»
بنابراين پيامبر (ص) همه جا مأمور به «گفتگو» بود و ترور و تهمت فكري را همه جا ناروا ميدانست.

گفتگوي پيامبران با مخالفان

قرآن كريم با طرح شبهات ملحدان و مخالفان و بحث و مناظره، پيامبران با آنان، همگان را به آزادي انديشه تشويق مينمايد. بحث و جدل شيطان با خدا، گفتگوي هابيل و قابيل، مناظره ابراهيم (ع) با نمرود، مناظره موسي (ع) با فرعون،... و نيز شبهات فراوان مخالفان پيامبر گرامي اسلام (ص) همگي، فضايي مناسب و آزاد براي تلاوت كنندگان قرآن مهيا ميسازد تا به انديشيدن در جهان خلقت و آفريدگار آن بپردازند.
با پيجويي بيانات قرآن در مورد پيامبران و رسولان سلف، در مييابيم كه آنان در كمال ملايمت، با حكمت و اندرز نيكو و جدال احسن با مخالفينشان روبهرو ميشدند هرچند كه با دگرگوني زمان، چگونگي و شكل اين مباحثات دگرگون ميشود. در اين مختصر به برخي از نمونههاي اين رويارويي ميپردازيم:

همگام با ابراهيم (ع)

ابراهيم (ع) با عقايد منحرف زمانش كه گروهي ستارگان را به خدايي پذيرفته بودند، دستهاي ديگر ماه راخدا ميپنداشتند و گروه سوم خورشيد را خدا ميشمردند مواجه بود. ايشان در چند گفتگوي طولاني با قومش به مباحثه پرداخت. در آيات 76 تا 80 سوره انعام بقول علامه طباطبايي (ره) حتي تحقير بتها را نيز مدنظر نداشته است.(4)
در اينجا به ذكر آيات شريفه فوق ميپردازيم:
«فلما رءا الشمس بازغة قال هذا ربي هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم اني بريء مما تشركون اني وجهت وجهي للذي فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين و حآجه قومه قال اتحاجوني فيالله و قد هدان و لا اخاف ما تشركون به الا ان يشاء ربي شيئا وسع ربي كل شيء علما افلا تتذكرون»
پس چون خورشيد را برآمده ديد، گفت: «اين پروردگار من است. اين بزرگتر است». وهنگامي كه افول كرد، گفت: «اي قوم من، من از آنچه [ براي خدا ] شريك ميسازيد بيزارم.» من از روي اخلاص، پاكدلانه روي خود را به سوي كسي گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است و من از مشركان نيستم و قومش با او به ستيزه پرداختند. گفت: «آيا با من درباره خدا محاجه ميكنيد و حال آنكه او مرا راهنمايي كرده است؟ و من از آنچه شريك او ميسازيد بيمي ندارم، مگر آنكه پروردگارم چيزي بخواهد. علم پروردگارم به هرچيزي احاطه يافته است. پس آيا متذكر نميشويد؟
گفتگوي ديگر ابراهيم (ع) با پدر (عمويش آزر) و قومش است كه در اين آيات در حين گفتگو آن را به حقانيت دين خود اقرار وامي دارد:
«اذقال لابيه و قومه ما هذه التماثيل التي انتم لها عاكفون قالوا و جدنا اباءنالها عابدين قال لقد كنتم انتم و اباوكم في ضلال مبين قالوا اجئتنا بالحق ام انت من اللاعبين قال بل ربكم رب السموات و الارض الذي فطر هن و انا علي ذلكم من الشاهدين و تالله لاكيدن اصنامكم بعد ان تولوا مدبرين فجعلهم جذاذا الاكبيراً لهم لعلهم اليه يرجعون قالوا من فعل هذا بالهتنا انه لمن الظالمين قالوا سمعنا فتي يذكرهم يقال له ابراهيم قالوا فاتوا به علي اعين الناس لعلهم يشهدون قالوا ءانت فعلت هذا بالهتنا ياابراهيم قال بل فعله كبيرهم هذا فسئلوهم ان كانوا ينطقون»(5)
آنگاه كه به پدر خود و قومش گفت: «اين مجسمههايي كه شما ملازم آنها شدهايد چيستند؟» گفتند: «پدران خود را پرستندگان آنها يافتيم.» گفت: «قطعا شما و پدرانتان در گمراهي آشكاري بوديد.»
گفتند: «آيا حق را براي ما آوردهاي يا تو از شوخي كنندگاني؟»
گفت: « [ نه ] بلكه پروردگارتان، پروردگار آسمانها و زمين است، همان كسي كه آنها را پديد آورده است، و من بر اين [ واقعيت ] از گواهانم و سوگند به خدا كه پس از آنكه پشت كرديد و رفتيد، قطعا در كار بتانتان تدبيري خواهم كرد.» پس آنها را ــ جز بزرگترشان را ــ ريزريز كرد، باشد كه ايشان به سراغ آن بروند. گفتند: «چه كسي با خدايان ما چنين [ معاملهاي ] كرده،كه او واقعا از ستمكاران است؟»
گفتند: «شنيدم جواني، از آنها [ به بدي ] ياد ميكرد كه به او ابراهيم گفته ميشود.»
گفتند: «پس او را در برابر ديدگان مردم بياوريد، باشد كه آنان شهادت دهند.»
گفتند: «اي ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردي؟»
گفت: « [ نه ] بلكه آن را اين بزرگترشان كرده است، اگر سخن ميگويند از آنها بپرسيد.»

همگام با نوح (ع)

بعد از ابراهيم(ع) بانوح مواجه ميشويم كه ايشان موضعش را در برابر قوم خود با خيرخواهي و دلسوزي بيان ميدارد و بنا به فرمايش علامه طباطبايي:
«بيشتر احتجاجهايي كه قرآن كريم از آن جناب نقل كرده، از باب مجادله بالتي هي احسن؛ مجادله به بهترين طريق» ميباشد.»(6)
در آيه شريفه نيز اينگونه بيان گرديده است:
«لقد ارسلنا نوحا الي قومه فقال يا قوم اعبدوا الله مالكم من اله غيره اني اخاف عليكم عذاب يوم عظيم قال الملا من قومه انا لنراك في ضلال مبين قال يا قوم ليس بي ضلالة و لكني رسول من ربالعالمين...»(7)
همانا نوح را به سوي قومش فرستاديم. پس گفت: «اي قوم من، خدا را بپرستيد كه براي شما معبودي جز او نيست، من از عذاب روزي سترگ بر شما بيمناكم» سران قومش گفتند: «واقعا ما تو را در گمراهي آشكاري ميبينم.»
گفت: «اي قوم من هيچگونه گمراهي در من نيست، بلكه من فرستادهاي از جانب پروردگار جهانيانم.
گفتگوي نوح (ع) با منكران رسالتش در سوره هود آيات 25 تا 35 آمده كه به ذكر اين آيه شريفه اشاره مينمائيم كه در كمال سفاهت درخواست عذاب مينمايند:
«قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين»(8)
گفتند: «اين نوح، واقعا با ما جدال كردي و بسيار [ هم ] جدال كردي. پس اگر از راستگوياني آنچه را [ از عذاب خدا ] به ما وعده ميدهي براي ما بياور».
ادامه گفتگوي نوح در آيات 26ـ23 سوره مومنون و 117ـ106 سوره شعرا آمده است.

همگام با هود و صالح (عليهما السلام)

بر همين منوال به هود و صالح (ع) با شيوه ملايمشان كه روح مسالمت جويي داشتند و در راه دعوت قومشان به سوي خدا از آن بهره ميجستند برميخوريم.
ايشان به قومش ميفرمايند:
«... قال يا قوم اعبدوا الله مالكم من اله غيره افلاتتقون»(9)
اي قوم من، خدا را بپرستيد كه براي شما معبودي جز او نيست، پس آيا پرهيزگاري نميكنيد؟»
كه در پاسخ به ايشان سران قوم ايشان را به سفاهت منتسب مينمودند:
«قال الملا الذين كفروا من قومه انا نراك في سفاهة و انا لنظنك من الكاذبين»(10)
سران قومش كه كافر بودند، گفتند: «در حقيقت، ما تو را در [ نوعي ] سفاهت ميبينيم و جدا تو را از دروغگويان ميپنداريم.»
پاسخ هود در مقابل اين تهمت بسيار با صداقت و ساده بيان شده:
«قال يا قوم ليس بيسفاهة و لكني رسول من رب العالمين ابلغكم رسالات ربي و انا لكم ناصح امين»(11)
گفت: «اي قوم من، در من سفاهتي نيست، ولي من فرستادهاي از جانب پروردگار جهانيانم پيامهاي پروردگارم را به شما ميرسانم و براي شما خيرخواهي امينم.»
گفتگوي صالح (ع) نيز در آيات شريفه 79ـ73 سوره اعراف، و آيات 65ـ61 سوره هود و آيات 47ـ45 سوره نمل آمده است.

همگام با موسي (ع)

موسي (ع) با سركشي و طغيان فرعون روبرو است، اما موظف است از ابتدا با سخن گفتن آغاز كند شگفت آن است كه فرعون ميگفت: «انا ربكم الاعلي» اما در برابر او نيز تعبير قرآني (لعل = شايد) كه دلالت بر اميد دارد، بكار رفته است:
«اذهبا الي فرعون انه طغي فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشي»(12)
به سوي فرعون برويد كه او به سركشي برخاسته، و با او سخن نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد.
ساير گفتگوهاي موسي (ع) با فرعون در آيات اعراف 122ـ104 و يونس 81ـ75 و طه 47ـ70 و شعرا 16ـ48 قابل ذكر است.

گفتگو با مخالفان در قاموس پيامبر (ص)

تاريخ اسلام، بيانگر آن است كه زشتترين نوع برخورد از جانب مشركان و سران قريش با پيامبر اسلام (ص) صورت گرفت و شخصيت بينظيرش آماج تيرهاي تهمت و دشنام كوردلان واقع شد، اما پاسخ آن حضرت همواره با كرامت نفس و برخاسته از مجد و بزرگمنشي ويژه او بود كه به مصداق آيه شريفه رفتار مينمود:
«ولا تسبواالذين يدعون من دونالله فيسبوا الله عدوا بغير علم»(13)
و آنهايي را كه جز خدا ميخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روي دشمني [ و ] به ناداني، خدا را دشنام خواهند داد.
ايشان پيوسته از در گفتگو و همسخني با آنان رو به رو ميشد. هيچگاه مانند آنان برخورد نميفرمود و همچنانكه در آيه شريفه 34 سوره فصلت نيز آمده است مقابله به مثل نميفرمود:
«ولا تستوي الحسنة و لاالسيئة ادفع بالتي هي احسن»
و نيكي با بدي يكسان نيست. [ بدي را ] به آنچه خود بهتر است دفع كن.
علامه طباطبايي در ذيل اين آيه شريفه ميفرمايد:
«و چون معلوم است كه خوبي و بدي يكسان نيست لاجرم تو بديهاي مردم را بهترين عكسالعمل دفع كن تا آن كسي كه بينتو و او دشمني هست چنان از دشمني دست بردارد كه گويي دوستي مهربان است.»(14)
و به گفته سعدي:
«بدي را بدي سهل باشد جزا
اگر مردي احسن الي من اسا»(15)
ظرافت عمل پيامبر (ص) در اين است كه در محيط دعوت ايشان جامعه در جهالت غوطهور بود و اعراب جاهلي چنان به بتپرستي سرگرم بودند كه هيچگونه نغمه مخالف را تحمل نميكردند.از سوي ديگر، مبلغين سرسخت يهود و نصاري سعي در گسترش مذهب خويش در ميان اعراب داشتند در چنين فضائي آن حضرت توانست انسانهاي بيشماري را جذب تعاليم حيات بخش اسلام نمايد واين همه، براثر برخورد شايسته آن حضرت، بهويژه درمباحثات و مناظرات اعتقادي با اقشار مختلف جامعه آن روزگار از قبيل علماء يهود و نصاري بود، كه گاهي ساعتها به سعه صدر به سخنان آن گوش ميداد.(16)
در كتاب «احتجاج» طبرسي از امام حسن عسكري (ع) نقل شده كه فرمود: از پدرم، امام دهم سئوال كردم آيا پيامبر اسلام (ص) با يهوديان و مشركين در برابر سرزنشهاو بهانه گيريهايشان به بحث و گفتگو و احتجاج ميپرداخت؟ پدرم فرمود: بله به مراتب چنين شدو يك نمونه آن وقتي بود كه پيامبر (ص) در كنار خانه خدا نشسته بود و «عبداللهبن ابيامية مخزومي» در برابراو قرار گرفت و گفت «اي محمد تو ادعاي بزرگي كردهاي و سخنان وحشتناك و هول انگيزي ميگويي! تو چنين ميپنداري كه رسول پروردگار عالمياني؟ اما پروردگار جهانيان و خالق همه مخلوقات شايسته نيست رسولي مثل تو ــ انساني همانند ما ــ داشته باشد. تو همانند ما غذا ميخوري و همچون ما در بازارها راه ميروي!»
پيامبر (ص) عرضه داشت بار پروردگارا تو همه سخنان را ميشنوي و به هرچيز عالمي آنچه را بندگان تو ميگويند ميداني (گويا پيامبر تقاضا داشت خدا جواب آنها را بدهد) كه در اين هنگام آيات فوق براي جواب نازل شد.(17)

ابزارهاي گفتگوي پيامبر (ص) با مخالفان
1ـ ارتباط و تماسهاي فردي

اين شيوه ارتباطي پيامبر (ص) مخصوصا در دوره مكه بسيار مشاهده ميشد، ايشان بارها با سران شرك، محاجه ميفرمود و به اميد نرم نمودن دلهاي سياهشان با آنان به گفتگو مينشست. در يكي از اين احتجاجها به او پيشنهاد مال، سلطنت، مقام و... شد پيامبر (ص) با متانت پاسخ داد آنگاه از ايشان معجزاتي مانند دورنمودن كوهها، جاري ساختن انهار و فرستادن فرشته به سوي آنان ميخواستند. بار ديگر رسول خدا (ص) پاسخ دادند، او را متهم نمودند كه از مردمي به نام رحمان در شهر يمامه تعليم ميگيرد و...(18)
از ديگر محاجاتي كه در اين دوره رخ داده ميتوان بهتصميم قريش به فرستادن «نضر» و «عقبة بنابي معيط» از سوي احبار و علماي يهود و پرسش نمودن راجع به رسول خدا و مطرح نمودن آن سه سوال مشهور (جوانان اصحاب كهف، ذوالقرنين، روح) و پاسخي كه از طرف خدا! نازل گرديد،(19) اشاره نمود.
همچنين گويند: «روزي رسول خدا (ص) با وليدبن مغيرة و چند تن ديگر در مسجد نشسته بود نضربن حارث (از شياطين و از دشمنان رسول خدا (ص) بود و داستانهاي رستم و اسفنديار را در هر مجلس كه پيامبر (ص) مينشست نقل ميكرد) وارد مسجد شد و به نزد آن حضرت آمد و نشست. رسول خدا (ص) شروع به سخن كرد و نضر در مقام پاسخ سخنان آن حضرت برآمد و ايراد كرد. بالاخره حضرت او را محكوم كرد سپس اين آيات را بر نضر و آنانكه حاضر بودند تلاوت فرمود:(20)
انكم و ما تعبدون من دونالله حصب جهنم انتم لها واردون لوكان هولاء الهة ما وردوها و كل فيها خالدون لهم فيها زفير و هم فيها لايسمعون»(21)
در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا ميپرستيد، هيزم دوزخيد. شما درآن وارد خواهيد شد. اگر اينهاخداياني [ واقعي ] بودند در آن وارد نميشدند، و حال آنكه جملگي در آن ماندگارند. براي آنها در آنجا نالهاي زار است و در آنجا (چيزي) نميشنوند.

2ـ حضور در ميان قبايل براي دعوت

اين طريق از ارتباط و گفتگو با منكران رسالت پيامبر (ص) در ابتداي رسالت از جايگاه خاصي برخوردار بود. سفر به طائف را ميتوان به عنوان يكي از نمونههاي مهم اينگونه حضورها دانست. پس از مرگ ابوطالب، پيامبر (ص)، به سوي قبله ثقيف (كه در طائف سكونت داشتند) حركت كرد. پس از چند گفتگوي بيحاصل، عزم بازگشت به وطن نمود كه توسط اوباش و اراذل تحريك شده شهر مورد دشنام و استهزاء قرار گرفت. در پي همين آزار و اذيتها بود كه ايشان دست دعا به درگاه پروردگار بلند كرده و گفت: «پروردگارا! من شكايت ناتواني و بيپناهي خود و استهزاء و بيزاري مردم را نسبت به خود پيش تو ميآورم اي مهربانترين مهربانها! تو پروردگار ناتوانان و فقيران و خداي مني مرا دراينجا بدست كه ميسپاري؟ بدست بيگانگاني كه با ترشروئي با من رفتار كنند؟ يا دشمن كه مالك سرنوشت من شود؟(22)
رسول خدا (ص) در هر فرصتي كه براي پيشرفت اسلام مخصوصا در موسم آمدن قبايل به مكه، نزد آنها ميرفت و ايشان را به دين اسلام و ياري خويش ميطلبيد، به طوري كه ابنهشام مينويسد:
«براي حركت آن حضرت كافي بود كه بشنود مرد محترمي از روساي قبايل يا ديگران به شهر مكه آمده است، كه آن حضرت به محض شنيدن برميخاست و به دنبال آن مرد ميرفت و او را به دين خود دعوت ميكرد و از او ياري ميطلبيد.»(23)
از جمله قبايلي كه بدينگونه رسول خدا (ص) به ميان آنها رفته و يا با بزرگان آنها ديدار نموده و ابنهشام ذكر نموده ميتوان به «كنده»، «كلب»، «بنو خيفة»، «بني عامر»، «بني عمروبن عوف» و... اشاره نمود.(24)
از ديگر ديدارهاي مهم پيامبر ميتوان به ديدار با جوانان قبيله اوس(25)، شش نفر از قبيله خزرج(26) كمي پيش از بيعت عقبه اول اشاره نمود كه تاثير سرنوشت سازي بر تاريخ اسلام داشت.

3ـ پذيرفتن وفدهاو هيئتهاي نمايندگي

پس از فتح مكه و جنگ تبوك در سال نهم هجري، هيئتهاي اعزامي از هر سو به مدينه روآوردند. به همين مناسبت آن سال را سال «وفود» ناميدند. سيره نويسان فهرستي از اين«وفدها» يا «هيئتهاي نمايندگي» رانوشتهاند كه به برخي از آنها و برخورد اجمالي پيامبر (ص) با آنان اشاره ميكنيم:
از جمله هيئتهاي اعزامي، وفد بني تميم بود كه چون رسول خدا درميان اطاق بود آنها فرياد زدند: «اي محمد به نزد ما بيرون بيا!» اين فرياد رسول خدا (ص) را ناراحت كرد ولي حضرت از اطاق خويش بيرون آمد و به نزد ايشان رفت.(27) سپس با آن حضرت گفتند: «ما آمدهايم تابا تو مفاخره كنيم و ببينيم آيا كداميك از ما افتخارات بيشتري دارد» رسول خدا به آنها اجازه داد و در پاسخ ايشان به «ثابتبن قيس» فرمود: «برخيز و پاسخ او را بگو» ثابت نيز به پاسخ برخاست. در پايان، افراد مزبور، مسلمان شدند و رسول خدا نيز به هريك جايزه خوبي داد.(28)
از ديگر قبيلهها ميتوان به پذيرفتن «خمامبن تعلبة» بهعنوان نماينده قبيله «بني سعدبن بكر» اشاره نمود كه طي گفتگو و سوالات متعدد در مسجد ــ كه در ابتداي آن گرفتن قول از پيامبر (ص) مبني بر درشتي و عدم ناراحتي پيامبر (ص) بود ــ به اسلام گرويد و قبيله وي نيز به دنبالش به اسلام گرويدند.(29)
اين هيئتها معمولا شامل روساي قبايل ميشدند. آنان چند روزي را كه در مدينه ميماندند، ميهمان رسول خدا بودند و ايشان به اين برگزيدگان قبيله احترام ميگذاشتند. اين احترام سبب ميشد تا به رسول خدا (ص) علاقهمند شوند. كافي بود رئيس يك قبيله اسلام را بپذيرد، به دنبال آن، گاه تمام افراد قبيله اسلام را ميپذيرفتند. نام 75 هيئت كه در مدينه خدمت رسول خدا (ص) رسيده بودند بطور منظم در كتب سيره ذكر شده است.(30)

4ـ اعزام مبلغ به شهرها و قبايل

اعزام مبلغ نزد منكران رسالت، شيوه ديگري در گفتگو محسوب ميشود كه پيامبر (ص) همواره از آن استفاده فرمودند. «مصعببن عمير» از جمله اولين مبلغها بود كه پس از بيعت عقبه اولي به همراه 12 نفر از مردان مدينه به آن شهر رفت و قرآن و دستورات اسلام را بديشان ميآموخت.(31) اين اعزامها، گهگاه نيز به درخواست و پيشنهاد افراد يا قبايل صورت ميگرفت مانند اعزام معاذبن جبل به حمير كه پيامبر هنگام فرستادن او سفارشهاي مفيد و ارزشمندي در جهت تبليغ بهتر بيان فرمود. همچنين اعزام «عمربن حزم» به سوي خاندان بنيالحارث و خالدبن وارد به سوي همدان.(32)
از جمله موارد ديگر، اعزام معاذبنجبل به يمن است كه پيش از آغاز مأموريت، با دستورالعمل ارشاد و دعوت او را بدرقه راهش ميفرمايد: «يامعاذ يسر و لا تعسر و بشر و لاتنفر»(33)

5ـ مكاتبه با سران حكومتها

پيامبر (ص)، علاوه بر تماس با طبقات ضعيف و گمنام جامعه، سراغ بزرگان و سران اقوام و قبايل ميرفت. در دوران مدينه نيز زماني كه قبايل و اقوام اطراف و اكناف اعم از بتپرست، يهودي و غيره را به اسلام دعوت ميكرد. در همان موقع با ارسال نامههاي دعوت به امرا و پادشاهان بلاد مختلف، نداي حق را با قدرت و صلابت برنده و گويا به گوش آنان ميرساند. بدين ترتيب يكي از مهمترين شيوههاي گفتگوي پيامبر (ص)، پس از تحكيم پايههاي حاكميت در مدينه، ارسال نامههاي مستقيم براي دعوت پادشاهان قطبهاي مهم قدرت آن زمان بود. حاصل اين مكاتبات كه رقم آنها را مختلف ذكر كردهاند و ابن هشام تنها ده نامه را با ذكر نام نامهرسان نقل كرده، در مجموع موفقيتآميز بود بهطوري كه شهيد مطهري مينويسد:
«اگر بعضي از آنها جواب ندادند ولي بسياريشان جوابهاي بسيار محترمانه ومتواضعانه دادند. فرستاده پيغمبر اكرم را احترام كردند، همراه او هدايايي براي حضرت فرستادند و بالاخره جواب مودبانه دادند.»(34)
نامه هاي پيامبر (ص)، گرچه با انشاء و عبارات متنوعي تحرير يافته بود، اما همه آنها اسكلت و اصول مشتركي داشتند. مودبانه بودند و برخلاف شيوه قدرتمندان، اثري از تهديد و اجبار در آنها مشاهده نميشد. خطاب نامهها به«عظيم» ميباشد كه معادل «پادشاه» در زبان فارسي است. همچنين نامهها با عبارت «السلام علي من اتبع الهدي» (درود بر كسي كه از هدايت پيروي نمايد) آغاز يافته ميشود.
از ديگر اصولي كه پيامبر در نامهنگاريهاي خود بكار ميبرد، تكيه بر مشتركات بوده تا نكات افتراق؛ مثلا در نامه به مقوقس حاكم مصر كه مسيحي بود، آيه شريفه «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم...» را نوشتهاند و در نامه به نجاشي (حاكم حبشه) از عيسبن مريم (ع) ياد كردهاند.
آنچه برشمرديم، شمهاي از برخوردهاي بزرگوارانه پيامبر (ص) با مخالفانش بود. در پايان اين فصل لازم به يادآوري است كه اين برخوردها در مقابل كساني بود كه به شهادت آيات قرآن و سيره آن بزرگوار، ايشان را آماج شديدترين دشنام وتهمت قرار داده بودند كه اجمالا به 6 مورد از اين سخنان باطل، براي نشان دادن عظمت آن بزرگوار (به مصداق: تعرف الاشياء باضدادها) اشاره ميكنيم.
1ـ اتهام دروغگويي: «وقال الكافرون هذا ساحر كذاب» (سوره ص، آيه 4.)
2ـ اتهام اذن بودن (تصديق ميكند و ميشنود هرآنچه گفته شود): «و منهم الذين يوذون النبي و يقولون هو اذن» (سوره توبه، آيه 61.)
3ـ اتهام سحر: «قال الكافرون ان هذا لساحرمبين» (سوره يونس، آيه 2.)
4ـ اتهام شاعر بودن: «ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون» (سوره طور، آيه 30.)
5ـ اتهام كهانت: «فذكر فما انت بنعمت ربك بكاهن و لامجنون» (سوره طور، آيه 29.)
6ـ اتهام مقطوع النسل بودن: «ان شانئك هو الابتر.» (سوره كوثر، آيه 3.)

شيوه هاي گفتگو

در سوره نحل آيه 125 ابزارهاي برخورد با ديگران، چنين آمده است:
«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»
با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [ شيوهاي ] كه نيكو است مجادله نماي.

حكمت = استدلال (برهان)

آيه شريفه فوق، ابتدا حكمت را بيان نموده است. تعاريف گوناگوني از حكمت ارائه شده است. علامه سيدمحمدحسين فضلالله پس از بحثي طولاني در اين باره، ميفرمايند:
«منظور از حكمت، گام برداشتن در مسير آگاهي از واقعيات اجتماعي است، و اينكه اجتماعت را بشناسي و امكانات و ضوابط عقلي و فكري و اجتماعي و انساني آن را بررسي كني و در ابتداي راهت همه آنها را زير نظر داشته باشي.»(35)
اين بيان به تعبير ايشان همانند تعريف بلاغت (همسازگاري با مقتضيات زماني) است كه به شيواترين وجه معني فوق را تداعي مينمايد.(36)
ميتوان با جرأت گفت كه همه گفتگوهاي پيامبر آميخته با استدلال بود و اين شيوه را خداوند حكيم فراروي ايشان نهاده بودند. در سراسر آيات قرآن نيز شيوه خردگرايانه ملاحظه ميگردد و جايي ميفرمايد: «قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين»(37)
اصولاً معارف عقلي در برابر كساني جاذبه دارد كه قابليت درك آن را داشته باشند. اين شيوه به گفته محمدابوزهره براي كساني به كار ميرود كه:
«بحثهاي عقلي و فلسفي بر آنان چيره شده است و بيشترين وقت خود را دراينگونه مسائل گذراندهاند و هر جامعهشناسي پس از تحقيق در مييابد كه اين گونه افراد، درصد كمي از مردم راتشكيل ميدهند، زيرا بيشترمردم براثر گرفتاريهاي گوناگون مثل كشاورزي و صنعت و... فرصت چنين انديشهها و تفكرات علمي را ندارند».(38)

جدال به شيوه برتر

مرحوم طبرسي در ذيل آيه 125 سوره نحل «وجادلهم بالتي هي احسن» در رابطه با معني لغوي جدال ميگويد: جدال و مجادله به معني مقابله با خصم است كه او را از راي خود منصرف كند و آن از جدل به معني تابيدن شديد است و مطلوب از جدال، آن است كه طرف از راي خود برگردد. جهت تأثيرپذيري امر مجادله و مناظره، قيد «بالتي هي احسن» آمده است. زيرا با رعايت اين امر، از هرگونه تحقيرو توهين دوري گزيده ميشودو تمام جنبههاي انساني حفظ ميگردد.
«افرادي كه تعصب مذهبي يا غيرمذهبي بر فكر آنان چيره شده و احساسات بر انديشههايشان مستولي گشته وآن را خاموش ساخته است. و تعصب آدمي را از درك و احساس حقيقت، كر و كور ميكند و نفس را جز با درمانهاي سخت نميتوان تسليم حق و راستي كرد زيرا دارو و درمان نفس سختتر از دارو و درمان جسم است. با اينگونه افراد بايد فقط از راه جدل برخورد كرد و يا چيزهايي كه نزد آنهامسلم و مورد قبول است، آنان را محكوم و حق را برايشان روشن كرد.
اين دسته شمارشان از دسته اول بيشتر است، ولي عامه مردم و اكثريت غالب را تشكيل نميدهند و شايد مقصودخداوند از قرآن: «ولاتجادلوا اهل الكتاب الابالتي هي احسن» همين دسته باشد.»(39)

موعظه حسنه

استفاده از عواطف انسانها از ديگر شيوههاست كه با تحريك عواطف ميتوان توده مردم را به حق متوجه ساخت. ميتوان گفت كه: «در حقيقت حكمت از بعد عقلي وجود انسان استفاده ميكند وموعظه حسنه از بعد عاطفي».(40)
موعظه حالت فردي دارد و با توجه به حساسيتها و نكات رواني فرد انجام ميگيرد. همانطور كه خليل گفته:
«كارهاي نيك طوري يادآوري شود كه قلب شنونده از شنيدن آن بيان رقت پيدا كند، و در نتيجه تسليم گردد.»(41)

پاورقيها:

1ـ روحاني، محمود المعجم «الاحصايي لالفاظ القرآن الكريم»، آستان قدس رضوي، جلد اول، چاپ دوم، 1372.
2ـ بازرگان، عبدالعلي، «آزادي در قرآن»، انتشارات شركت قلم، 1363، ص 61.
3ـ سوره آلعمران، آيات 70 و 71.
4ـ طباطبايي، محمد حسين، پيشين، ج 7، ص 224 و 225 (ذيل آيه مورد نظر)
5ـ سوره انبياء، آيه 52 تا 63.
6ـ طباطبايي، محمدحسين، پيشين، ج 10، ص 295 (ذيل آيه مربوطه)
7ـ سوره اعراف، آيه 59 تا 61
8ـ سوره هود، آيه 32.
9 و 10 و 11ـ آيات 65 تا 68 سوره الاعراف (ادامه گفتگوي هود در آيات 57ـ50 سوره هود و آيات 139ـ124 سوره شعرا و آيات 23ـ21 سوره احقاف آمده است).
12ـ سوره طه، آيات 43 و 44
13ـ سوره انعام، آيه 108.
14ـ طباطبايي، محمدحسين، «ترجمه تفسير الميزان»، ج 17، ص 588.
15ـ «گلستان سعدي»، تصحيح غلامحسن يوسفي، چاپ چهارم، تهران، خوارزمي، 1372، باب دوم بيت 1486.
16ـ آنچه ميگوئيم درباره رفتار با دشمنان است كه در عصر ما كمتر با دوست اينگونه برخورد مينمائيم تا چه برسد به دشمن، اين در حالي است كه پيامبر كمتر همت به تكفير ميبست همچنانكه در قضيه «وليدبن عقبه» در سال نهم هجري پيامبر از اتهام تكفير بنيمصطلق روي گرداند. (شأن نزول آيه 7 سوره حجرات)
17ـ نورالثقلين، ج 4، ص 6.
18ـ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 1ـ180 و 179.
19ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 188ـ183.
20ـ ابن هشام، ج 1، ص 225، 226.
21ـ سوره انبياء، آيه 98 تا 100.
22ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 271ـ269.
23ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 275 و 276.
24ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 276ـ274.
25ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 277.
26ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 278.
27ـ دراينباره، آيه 4 از سوره حجرات نازل شد.
28ـ ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 352ـ350.
29ـ همان، ص 353.
30ـ از جمله ميتوان به «تاريخ پيامبر اسلام»، نوشته محمدابراهيم آيتي، چاپ ششم، دانشگاه تهران، 1378، رجوع كرد.
31ـ ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 281.
32ـ براي توضيح بيشتر، ر.ك: ابن هشام، پيشين، ج 4، ص 194.
33ـ همان، ج 2، ص 292، (همچنين عليبن محمدبن اثير، «الكامل فيالتاريخ»، ج 2، بيروت، دار صادر، 1385 ق، ص 66).
34ـ مطهري، مرتضي، سيري در سيره نبوي، ص 208.
35 و 36ـ فضلالله، محمدحسين، «شيوههاي دعوت و تبليغ از ديدگاه قرآن»، ترجمه مرتضي دهقان طرزجاني، انتشارات ياسر، ج اول، 1359، ص 44.
37ـ سوره نمل، آيه 64.
38ـ ابوزهره، محمد، «معجزه بزرگ پژوهشي در علوم قرآن»، مترجم محمود ذبيحي، مشهد: آستان قدس رضوي، 1370، چاپ اول، ص 441.
39ـ محمد ابو زهره، پيشين، ص 441.
40ـ ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ذيل آيه شريفه.
41ـ طباطبايي، محمدحسين، پيشين، ج 12، ص 533.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها