0

بانک مقالات علوم قران

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات علوم قران

معرفي و بررسي طرح جامع تفسير در تفسير القران الكريم (قسمت دوم)

دریافت فایل pdf

 

مصاحبه با آيت الله محمد هادي معرفت

دریافت فایل pdf

 

 

قرآن پژوهي ژرف نگر؛ نگاهي به زندگي و آثار شادروان دكتر محمود راميار

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:18 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي جديدترين آراء مستشرقان پيرامون قرآن

بررسي جديدترين آراء مستشرقان پيرامون قرآن

ميزگرد بررسي جديدترين آراء مستشرقان پيرامون قرآن
اشاره:

همزمان با برپايي يازدهمين نمايشگاه قرآن كريم در ماه رمضان سال گذشته ،ميزگردي با عنوان "بررسي جديدترين آراي مستشرقان درباره قرآن" در سراي قرآن و انديشه اين نمايشگاه برگزار شد.
در اين ميزگرد كه حجت الاسلام دكتر زماني معاون مركز جهاني علوم اسلامي قم، دكتر مجيد معارف استاد دانشكده الهيات دانشگاه تهران و معاون پژوهشي آن دانشكده و علي شريفي، دبير گروه علوم قرآن و حديث سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاه ها(سمت)حضور داشتند، درباره موضوعات مختلف در حوزه شرق شناسي بحث و تبادل نظر شدو در پايان به پرسش هاي حاضرين پاسخ داده شد.اينك خلاصه اي از آن تقديم مي شود.

مجري : من ابتدا مقدمه اي درباره بحث مطرح مي كنم و سپس موضوعات ديگر را در همين ارتباط با اساتيد محترم پي مي گيريم.
شرق شناسي، خاورشناسي يا استشراق واژه اي است كه اولين بار در سال 1779 ميلادي، با اصطلاح "اورينتاليسم" در فرهنگ انگليسي آكسفورد وارد شده و در سال 1838 ميلادي، همين واژه در فرهنگ فرانسه درج گرديده است. در يك تعريف كلي، اين اصطلاح شامل همه شاخه هاي دانش مي شود كه به دين، زبان، تاريخ و آداب و رسوم ملت هاي شرقي مي پردازد. شرق شناسي مراحل و دوره هاي مختلفي طي نموده است كه در بعضي از كتب به سه دوره تقسيم مي شوند. جديدترين تقسيم بندي ها مبتني بر چهار دوره بوده است:
اولين دوره پس از فتح اندلس به دست مسلمانان و شكوفايي حيات علمي در آن ديار آغاز مي شود؛ يعني زماني كه اروپائيان مي بينند، مسلمانان از نظر علمي به درجه تكاملي خيلي بالايي رسيده اند و متوجه مي شوند كه از نظر علمي تفاوت هاي زيربنايي با مسلمين دارند. اين دوره پس از فتح اندلس و جزاير درياي مديترانه و جنوب ايتاليا آغاز مي شود و با اتمام جنگ هاي صليبي پايان مي پذيرد.
دوره دوم شرق شناسي پس از جنگ هاي صليبي با ترجمه لاتين قرآن از عربي توسط ماراتچي شروع مي شود. اين ترجمه منشأ ترجمه هاي بعدي قرآن در اروپاست و تقريباً تا نيمه سده هجدهم ميلادي اين دوره ادامه مي يابد. هر كدام از اين دوره ها، ويژگي هايي دارند. از ويژگي هاي دوره دوم اين است كه غربيان برتري شرقيان را به رسميت مي شناسد كه اين مسئله در مقالات و تأليفاتشان مشخص است. آنها توجه مضاعفي به زبان عربي و تمدن اسلامي دارند؛ مثلاً از طريق اعزام دانشجو تحت عناوين مختلف به كشورهاي اسلامي، مي خواهند با زبان عربي آشنا شوند تا از آن در اهداف خود چه مثبت و چه منفي بهره ببرند. انتقال ميراث اسلامي نظير كتاب ها و آثار اسلامي و به طور كلي مشخصه هاي تمدن اسلامي به اروپا، ستيز گسترده با اسلام و آغاز شروع ترجمه قرآن كريم، از مشخصات ديگر اين دوره است.
دوره سوم هم از نيمه سده هجدهم ميلادي آغاز مي شود و تا پايان جنگ جهاني دوم ادامه دارد. در اين دوره، واژه شرق شناسي با اصطلاحات اورينتاليسم يا استشراق وارد فرهنگ ها مي شود.
دوره چهارم بعد از جنگ جهاني دوم شروع مي شود كه بخش عمده بحثمان مربوط به بعد از اين دوره است. در اين دوره رويكرد و رهيافت ها و جهت گيري هاي شرق شناسان دستخوش تغييراتي مي شود. من بعد از سخنان استاد زماني، مشخصات اين دوره را به صورت كلي عرض مي كنم.
دكتر زماني: ما سه هدف كلي براي شرق شناسان قائل هستيم كه مهمترين آن ها هدف ديني است. چون ريشه پيدايش انديشه شرق شناسي كليسا بوده است. كشيش ها و راهبه ها اولين افرادي بودند كه به اين حوزه وارد شده اند، بنابراين انديشه شرق شناسي ريشه ديني دارد.
گاهي اهداف سياسي و استعماري هم وجود داشته است. پس از جنگ هاي صليبي يعني از نيمه سده هجدهم به بعد، شرق شناسان شروع به بحث و كنكاش در مكتوبات اسلامي نمودند تا استعمارگران غربي بعد از شناخت تمدن اسلامي بتوانند براي اهداف استعماري خود براساس آن برنامه ريزي كنند. البته اهداف تجاري هم لابه لاي اين اهداف بوده است.
در ميان مسلمانان سه نظر عمده درباره انديشه شرق شناسي مطرح شده است: يك عده به طور كامل با انديشه شرق شناسي مخالفند، اما چرا مخالفند؟ اين جا ما سه رويكرد داريم؛ يكي اين كه مي گويند شرق شناسي از آغاز پيدايش زير چتر كليسا بوده و اين كشيش ها افراد منصفي نيستند و نمي توانند تمدن اسلامي و قرآن را با تدبير و انصاف بررسي كرده باشند. دومين ديدگاه اين است كه اين ترفندهاي شرق شناسان با روش هاي علمي سازگار نيست و چون از كليسا اين بحث شروع شده پس نمي تواند علمي باشد. سومين نظر اين است كه اين مستشرقان به منابع اصيل اسلامي مخصوصاً منابع شيعي توجه نداشته اند و آنچه را كه هم مورد توجه قرار داده اند عمدتاً از منابع اهل سنت بوده و از سوي ديگر به نوشته هاي شرق شناسان بيشتر از نظريه هاي دانشمندان مسلمان اهميت داده اند.
موافقان هم مي گويند اين گونه نيست، اين مستشرقان كمك زيادي به تمدن اسلامي كرده اند و در حوزه علوم اسلامي خدماتشان قابل اغماض نيست. چاپ نسخ خطي اسلامي، فهرست نگاري هايي كه انجام داده اند و روشمند نمودن شيوه تحقيق علمي در علوم اسلامي از جمله خدمات مثبت آنان به شمار مي رود. ما اكنون در بحث اتخاذ روش علمي وامدار آنها هستيم. مستشرقان درباره قرآن حول چند محور بيشتر تحقيق كرده اند به طور مثال راجع به منبع و مصدر قرآن گفته اند كه قرآن منبع يهودي، نصراني، زرتشتي و يا حنيفي دارد.
قبل از آغاز دوره چهارم، اكثريت راجع به نص قرآن اعتقاد داشتند كه قرآن منشأ غيب الهي ندارد. در اين قسمت پنج رويكرد داريم: عده اي از آنها مي گويند، قرآن صناعت بشري است و ساخته و پرداخته خود پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است. يك عده مي گويند وحي داراي منبع بشري است. عده ايي از آنها نيز معتقدند، منشا وحي همان انفعالات طغياني است. "نولدكه" اشاره اي به اين دارد كه پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) هذيان هايي داشته و خواب هايي ديده و براساس اين خواب ها، قرآن را آورده و مكتوب كرده است. يك عده هم مي گويند وحي تجربه ذهني است يا نعوذ بالله قرآن حالت صرع و هيستري پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است.
محور ديگر بحث آنان اين است كه تقسيم بندي هاي رايج قرآن اعم از سوره، آيه و جزء و حزب ساختگي است و بعداً ايجاد شده است.
راجع به حروف مقطعه هم نظرهاي عجيب و غريبي دارند و اكثراً معتقدند كه حروف مقطعه يك سري حروف بي معنا و بيهوده است، در حالي كه در فرهنگ اسلامي اين حروف بي معنا نيستند و تفاسير مختلفي راجع به حروف مقطعه و كاركرد آن در قرآن داريم. درباره اختلاف قرائات معتقدند كه اين اختلاف، نشانه تحريف، انحراف و عدم تدوين قرآن مجيد است. بحثي در رابطه با نسخ و زمينه هاي پيدايش و گسترش آن در قرآن دارند؛ در حالي كه ما مسلمانان معتقديم، نسخ با هدف آزمايش بندگان و تطبيق قرآن با مصالح زمان و مكان در قرآن اتفاق افتاده است. البته علماي مسلمان در اين نظر اختلاف دارند يك عده اصلاً قائل به نسخ نيستند، يك عده قائل به نسخ هستند اما خيلي محدود، مثل آيت الله خويي(ره) كه تنها يك مورد (نسخ در آيه نجوا) را قبول دارد.
اما مستشرقان معتقدند كه مسلمانان خواسته اند تناقض هاي ميان آيات قرآن را توجيه كنند و از نسخ به عنوان ابزاري براي توجيه تناقضات قرآن استفاده كنند.
آنان، بحث اختلاف احكام قرآن و سنت و بحث اختلاف ميان قرآن و فقه را مطرح كرده اند و درباره اختلاف فتاواي فقهاي مذاهب مي گويند كه اين فقيهان براساس عواملي، انديشه نسخ را در قرآن ايجاد كردند تا بتوانند مشكلات خود را حل كنند. اينان راجع به رابطه قرآن و فقه ادعاهاي باطلي دارند. اعتقاد چنداني به قرآن به عنوان متني كامل و مصون از تحريف ندارند و در اكثر آثارشان خرده گيري هايي به قرآن دارند. آنان سبك قرآن را مورد سوال قرار مي دهند و مي گويند: ناهماهنگي ها و آشفتگي هايي در متن قرآن است. اين اظهار نظرها از سوي آنان به علت عدم آشنايي شان با سياق قرآن و روايات است. آنان حتي در اعتبار قرآن به عنوان منبعي مستقل و دست اول براي اخذ احكام فقهي تشكيك مي كنند. ما بيشتر فقه خودمان را وام دار قرآن هستيم، اينان چون مي خواهند فقه را زير سوال ببرند در واقع قرآن را زير سؤال برده و بحث تشكيك در وثاقت قرآن را مطرح مي كنند.
در رابطه با حديث هم مثلاً گلدتسيهر مي گويد: حديث داراي بستر چندان قوي و روشني نيست. جوزف شاخت نيز مي گويد: اسناد احاديث به مرور زمان شكل گرفته، بنابراين تشخيص حديث صحيح از حديث غيرصحيح ممكن نيست.
بعدها تغييراتي در اين رويكردها به وجود آمده است كه بعداً توضيح خواهيم داد. بحثهاي آنان راجع به نسخ، پيامدهايي دارد كه عبارتند از: تشكيك در اتقان و استحكام متن قرآن، تشكيك در كلام الهي و جاودانه بودن آن. جهت گيري كلي آنان در اينگونه رويكردها زير سؤال بردن جهان شمولي قرآن بوده است.
كارهاي مستشرقان داراي يك سري ضعف و نقاط قوت است؛ بي دقتي و نگرش سطحي به مسائل، از جمله نقاط ضعف آنان است؛ مثلاً نيكلسون مي گويد كه اروپاييان كه قرآن را مي خوانند نمي توانند از ترديد و ناهماهنگي مصنف آن در طرح مسائلي اينچنين عظيم، متعجب نشوند. بِلْ و نولْدْكه هم، چنين بحثهايي را مطرح كرده اند.
نقطه ضعف ديگر آنها، غرض ورزي و پندارگرايي است. نمونه هاي غرض ورزي در آثار امثال گلدتسيهر و غيره فراوان ديده مي شود. بالنتين اروينگ در مقدمه ترجمه انگليسي كه از قرآن دارد، همكاران خود را زير سوال مي برد و مي گويد: تحقيقات نولْدْكِه و بِلْ غرض دار است. او در مقدمه ترجمه خود چيزهاي جالبي دارد كه عليه مستشرقان مورد استفاده قرار مي گيرد. اشتباه در تفسير و فهم زبان عربي نيز از مشكلات برخي از مستشرقان است.

مجري: آقاي دكتر زماني! آيا به نظر شما، برخورد مستشرقان با شرق، اسلام و قرآن منصفانه بوده است؟
دكتر زماني: من قبل از پاسخ سوال آقاي شريفي، توضيح تكميلي نسبت به مطالب مقدمه عرض مي كنم. آقاي شريفي دو نكته را اشاره كردند كه تكميل آن لازم است؛ نكته اول راجع به جهت گيري و اهداف و انگيزه ها و ماهيت شرق شناسي است. اصولاً "استشراق" به عنوان شرق شناسي ترجمه شده است. پسوند "شناسي" در اصطلاح "شرق شناسي"، ماهيت علمي داشتن آن را مي رساند، حال آن كه اورينتاليسم (معادل لاتين شرق شناسي) به اين معنا نيست. مي دانيد كه براي شناساندن رشته هاي مختلف علوم، معمولاً از پسوند logy استفاده مي شود. logy به معناي "شناسي" است؛ اما در اينجا از logy استفاده نشده و از ISM استفاده شده است. ISM عمدتاً براي گرايش و اعتقاد وضع شده است. به نظر بنده مستشرقان در آغاز بدون اين كه توجه داشته باشند آنچه را كه در واقعيت ذهنشان بود به زبان آوردند و واژه Oriantalism را به عنوان شرق شناسي وضع كردند. واژه oriantalism نشان مي دهد كه اين يك جريان علمي محض نيست، يك جريان هدفمند و عملياتي است. ISM نشانه مكتب و گرايش است.
نكته دومي كه به آن اشاره فرمودند و بحث مهم تري است، مسأله دوره هاي شرق شناسي است. ايشان چهار دوره را براي شرق شناسي مطرح كردند و من با ارزيابي هايي كه داشتم، ديدم كه اگر شرق شناسي را به عنوان يك واقعيت تاريخ بشر ملاحظه كنيم، آغاز آن به قرن ششم قبل از ميلاد برمي گردد. قبل از هخامنشينان، زماني كه دو امپراتوري بزرگ ايران و يونان باهم رقابت داشتند، اول به عنوان يك رقابت تجاري، يك قرن بعد، اولين حركت استشراقي آغاز مي شود و اسكندر مقدوني به عنوان پادشاه جهان گشاي يونان راه مي افتد و تمام كشورهاي شرق را مي گيرد. او تا ديوارهاي چين خود را مي رساند. پيشاپيش اين ارتش بزرگ غرب براي تسلط بر شرق، شرق شناسان بودند كه در خدمت او بودند. آنان اطلاعاتي را از كشورهاي شرق به دست آورده بودند و طبق آن اطلاعات پيش رفتند تا به آنجا رسيدند و اسكندر وقتي پشت دروازه هاي چين رسيد، در جواني از دنيا رفت و حركت متوقف شد.
بعدها به دنبال آنان، سلوكيان و ديگران مي آيند و كشورهاي شرقي را تقسيم مي كنند و تا مدتها در ايران و كشورهاي ديگر مي مانند و اين مناطق را زير نفوذ خود مي گيرند. به نظر من، از قرن ششم قبل از ميلاد، جريان تاريخي شرق شناسي آغاز شده است و اين آغاز به عنوان يك رقابت ديرينه در كره زمين بين دو اقليم شرق و غرب بود. اولين حركت تجاوز و تهاجم از غرب آغاز مي شود و بعدها متقابلاً از ناحيه شرق، حركت هايي صورت مي گيرد. حدود دوازده قرن اين رقابت كه همراه آن بلكه پيش قراولان آن، مستشرقان بودند از ناحيه غربيان ادامه پيدا مي كند. من نام اين دوره را دوره اول شرق شناسي گذاشته ام (دوره 12 قرن قبل از اسلام). اين رقابت، همچنان تا ميلاد حضرت مسيح(عليه السلام) ادامه پيدا كرد. پس از ميلاد حضرت مسيح(عليه السلام)، رقابت چهره خود را عوض مي كند و 6 قرن تا ظهور اسلام ادامه پيدا مي كند. زماني كه خاتم انبياء محمدبن عبدالله(صلي الله عليه و آله و سلم) ظهور مي كند و اسلام به عنوان آخرين دين الهي از شرق عرضه مي شود، به سبب دستمايه هاي بسيار عقلاني در اسلام، به مجرد اين كه پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)، فرهنگ اسلام را عرضه كرد، هم شرقيان و هم غربيان زود پذيرفتند. به رغم اين كه حدود چهار قرن قبل از ظهور اسلام يعني از قرن دوم و سوم ميلادي، حكومت اروپا و غرب به دست كليسا و كشيشان افتاده بود وقتي كه اسلام به دنيا عرضه شد و غربيان آن را پذيرفتند و فتوحات اسلامي در دو قرن اول توانست تا فرانسه پيش رود. اسپانيا و بخشي از فرانسه به راحتي اسلام را پذيرفتند و يك مرتبه دستگاه كليسا و حاكميت غرب احساس كرد كه در اين منازعه، غرب به سختي زمين خورد.
دين مسيح چون پر از خرافات بود قابليت عرض اندام در برابر اسلام را نداشت. آنان قدرت نظامي و سياسي قوي اي نداشتند و قوت ايمان مسلمانان هم با آنان قابل مقايسه نبود. به همين علت شكست جدي خوردند. قرن دوم و سوم هجري اين شكست اتفاق مي افتد؛ من اين دوره را دوره دوم شرق شناسي نام مي گذارم كه چهره و سيماي آن عوض مي شود و سيماي اسلام شناسي پيدا مي كند.
ديگر شرق شناسي، ماهيت تجاري و سياسي سابق خود عوض كرده و شرق شناسي مي شود اسلام شناسي. شرق شناسان قبل از جنگ هاي صليبي، در همان قرن دوم پيدا مي شوند. لذا يوحناي دمشقي در قرن دوم هجري و در دستگاه حكومت امويان در شام، در حكومت بني اميه حضور پيدا كرده و اسلام شناسي را آغاز مي كند و همان جا، دو كتاب عليه اسلام مي نويسد؛ يك كتاب به نام "مناظره بامسلمان" و كتاب دوم "راه هاي گفتگو و جدل كردن با مسلمين" كه در واقع اين دو كتاب او حاصل اسلام شناسي او بود كه در اين مدت انجام داد و به شكل دو كتاب به غربيان و مبشرين تقديم كرد. اينگونه فعاليت ها به صورت كمرنگ در زمان حيات پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) مشاهده مي شود. گروههاي نصاري و يهود كه براي ديدن پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و خلفا از غرب به شرق روي آوردند، همه جلوه اي از شرق شناسي غربيان است؛ مانند گروه نصاراي نجران كه به خدمت پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) رسيدند و آيه مباهله در رابطه با آنان نازل شد و گروه هاي ديگري كه مخصوصاًً در دوره خلفا به حوزه اسلام وارد شدند. البته نتيجه ها متفاوت بود؛ عده اي وقتي مي آمدند، تحقيق مي كردند، مسلمان مي شدند و تعدادي نه، برمي گشتند و آنچه را كه ديده بودند، نقل مي كردند. بعضي ها هم با انگيزه اي خصمانه، از اين تجربه براي ضربه زدن به اسلام استفاده مي كردند. اين دوره را از ظهور اسلام تا قبل از جنگهاي صليبي، دومين دوره شرق شناسي نام مي گذارم كه به آن چهار دوره اي كه اشاره فرمودند، افزوده مي شود و مجموعاً شش دوره راتشكيل مي دهد.
البته در دوره جنگ هاي صليبي، به اعتقاد من، ماهيت شرق شناسي عوض شد و به شرق شناسي نظامي تبديل گشت. يعني غربيان كارشناسان نظامي خود را براي بررسي موقعيت نظامي و سوق الجيشي جزيرة العرب فرستادند. بعد از جنگ هاي صليبي، شرق شناسي انگيزه و صبغه جديدي پيدا مي كند. درواقع غرب در چهار قرن ظهور اسلام، نتوانست با اسلام و شرق مقابله كرده و مرتب عقب نشيني مي كرد. آنها كتاب نوشتند ولي ديدند كه كتابهاشان قابل مقابله با اسلام نيست، مستشرق فرستادند ولي ديدند هيچ كاري نمي توانند بكنند.
در گزارش هاي يكي از اين مستشرقان آمده است كه: هر چقدر غرب، مستشرق براي شناخت اسلام فرستاد، همه مسلمان شدند و آنجا ماندند؛ يعني آنان نتيجه عكس گرفتند، و واقعاً ديدند كه از نظر فرهنگي و ديني هيچ كاري نمي شود كرد. آنان دريافتند كه اسلام همچنان پيش مي رود و اينجا بود كه بعد از قرن چهارم تمدن اسلامي خود را نشان داد، به ويژه با آن عظمت در اندلس. در تاريخ آمده است كه بزرگترين كتابخانه اندلس چهار ميليون كتاب در زمان خود داشته كه تقريباً چهار برابر تعداد كتابهاي كتابخانه هاي بزرگ فعلي ايران ما است. آماري را كه من ازكتابخانه هاي بزرگ امروز ايران گرفتم، كمتر از يك ميليون و يا اندكي بيشتر از يك ميليون است. وقتي غرب هيچ چاره اي نديد و ديد كه مسيحيت در حال از بين رفتن است، از شدت ناچاري تنها راهي كه پيدا كرد، جنگ نظامي بود. به اعتقاد من ريشه جنگهاي صليبي اين بود؛ آنان براي نجات موجوديت مسيحيت و حاكميت آن، دويست سال جنگيدند و لذا موفق شدند، كه آن خود بحث جداگانه اي دارد.
بعد از اتمام جنگ هاي صليبي، دوره بعدي شرق شناسي آغاز مي شود. غربيان وقتي توانستند تمدن اسلامي را از پاي در آورند، نوبت به انتقال دانش مسلمين به غرب رسيد. غرب قرن ها بود كه از دانش بي بهره بود، هم از دانش ديني و هم از دانش دنيوي. آنان هر دوي اين دانش ها را نزد مسلمين يافتند، لذا نهضت ترجمه آغاز شد.
اين دوره از دوره شرق شناسي را كه دوره چهارم است، من دوره نهضت ترجمه و انتقال دانش و تمدن مسلمين به غرب نامگذاري كرده ام كه خود داستان مفصلي دارد؛ سرقت كتابخانه هاي عظيم مسلمانان و خبرهاي ديگر كه خود دنيايي از مطالب را در بردارد.
در دوره هاي بعدي تا قرن شانزدهم ميلادي كه نهضت علمي اروپا است، به نظر من دوره بعدي استشراق آغاز مي شود و تا اواخر قرن نوزدهم ادامه پيدا مي كند.
آخرين دوره شرق شناسي، در قرن بيستم است كه اندكي رنگ شرق شناسي علمي به خود مي گيرد و ما در نيمه دوم قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، مستشرقاني را مي بينيم كه واقعاً مخلصانه و واقع جويانه و بي طرفانه آمدند و آثار خوبي را هم عرضه كردند. گامهاي مثبتي را كه مستشرقان برداشته اند قابل تقدير است و خيانت هايي را كه در طول اين چهارده قرن انجام داده اند، آن هم حساب خاص خودش را دارد.
در مورد سوال كه برخورد مستشرقان با شرق و اسلام چگونه بوده است؟ منصفانه بوده يا مغرضانه؟ با سخنان آقاي شريفي تا حدي جواب ارائه شد، يعني ايشان به خدمات و خيانت هايي اشاره كردند و در سخنان من به عنوان مقدمه تا حدي گفته شد، منتهي من جواب را دسته بندي علمي مي كنم تا در ذهن ها قابل ضبط باشد.
به نظر بنده، اصولاً كل جريان شرق شناسي در تاريخ شامل سه گروه شرق شناس است:
گروه اول، مستشرقان منصف و حقيقت جو
گروه دوم، مستشرقان تبشيري كه از ناحيه كليسا كار مي كردند و نام ديگر اين جريان را مي توان جريان "استشراق ديني" گذارد و گروه سوم، مستشرقان استعماري اند، كه استشراقشان صرفاًسياسي است.
مستشرقان منصف را، هم در گذشته و هم در عصر حاضر داشته ايم. براي نمونه اين گونه مستشرقان مي توان از ادوارد سعيد استاد زبان هاي شرقي دانشگاه كلمبيا در نيويورك نام برد كه كتابي به نام »شرق شناسي« دارد و مقام ممتاز او در شرق شناسي در دانشگاه هاي آمريكا مورد قبول همگان است. كتاب شرق شناسي او به نه زبان زنده دنيا از جمله زبان فارسي ترجمه شده است. او به رغم اين كه مسيحي بود و شهروندي آمريكايي، در طول حدود چهل سالي كه در آمريكا به تدريس در دانشگاه ها اشتغال داشت، يكي از مدافعان شرق در برابر غرب، بلكه يكي از مدافعان اسلام در برابر مسيحيت به شمار مي رفت. او هم اعلام كرد كه مسيحي است و هم با صراحت گفت كه مستشرقان در طول تاريخ، اسلام را درست معرفي نكرده و مفاهيم آن را وارونه جلوه داده اند. او در كتاب »شرق شناسي« مواردي را در تاييد گفته خود ذكر مي كند و ازحقانيت دين اسلام دفاع مي كند. بنابراين او يك مستشرق منصف است و او را مي توان از مدافعان اسلام در قرن حاضر معرفي كرد.
از ديگر مستشرقان مصنف، يوهان رايسكه از آلمان است كه يك مستشرق مسيحي است. وي در مراكز شرق شناسي و دانشگاه هاي كشور خودش فعاليت مي كرد و به نقد بسياري از شعارهايي كه در غرب عليه اسلام درست كرده و شرق شناسان آنها را مطرح مي كردند، پرداخت. مثلاً يكي از شعارها درباره نزول وحي بر پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) بود كه مستشرقان آن را انكار مي كردند، او به شدت در برابر اين سخن قيام كرده و گفت: آنچه را كه بر پيامبر اسلام نسبت مي دهيد چنين نيست، ايشان واقعاً انساني والا و الهي بوده و از ماوراء جهان ماده الهام مي گرفته است. او بسياري از ايرادهايي را كه در مورد قرآن مطرح شده بود پاسخ داد.
يك مستشرق مسيحي به نام يوهان فوك كه كتابي به نام »تاريخ حركة الاستشراق« دارد، مي گويد: به اعتقاد من يوهان رايسكه شهيد ادبيات عرب شد. او سپس به بيان و شرح زندگي نامه اوپرداخته و مي گويد: به رغم اين كه يوهان راسكه جايگاه والاي علمي پيدا كرد، اما به دليل اين كه از اسلام دفاع كرد از طرف دانشگاه هاي آلمان ممنوع التدريس شد، او را از دانشگاه ها بيرون راندند و خانه نشينش كردند؛ در نتيجه وي در اوج فقر به بيماري هاي گوناگوني مبتلا شده و چون استطاعت مالي نداشت، در راه دفاع از اسلام و قرآن از دنيا رفت.
يوهان فوك مي گويد: يوهان رايسكه شهيد ادبيات عرب شد. ولي من كه مطالعه كردم ديدم چنين نبوده، او واقعاً شهيد در راه اسلام شد، مخصوصاً وقتي كه اظهار نظرهاي او را در مورد اختلافات صدر اسلام و مجادلات علي(عليه السلام) با خلفا را مطالعه كردم، دريافتم كه او چون در مقام يك داوري منصفانه، حق را به علي(عليه السلام) مي دهد و به بيان برتريهاي حضرت علي (عليه السلام) مي پردازد، او را شهيد راه تشيع نيز مي توانيم قلمداد كنيم.
ما اين گونه چهره هاي مستشرق منصف را داريم كه به اعتقاد من كارهاي آنان، قابل تقدير است.
گروه دوم، مستشرقان تبشيري اند. شايد بتوانيم بگوييم، دوره استشراق تبشيري از يوحناي دمشقي شروع مي شود و آقاي پتروس عاليقدر يا به قول عرب ها المبجل يا المكرم ـ به عنوان اولين مترجم قرآن به زبان لاتين ـ آغازگر اسلام شناسي و شرق شناسي تبشيري به حساب مي آيد. البته ترجمه قرآن او را تا چهارقرن بعد چاپ و تكثير نكردند و از آن صرفاً در كليساها و آن هم براي نقد استفاده مي شد، تا اين كه در قرن پانزدهم و شانزدهم به چاپ اين ترجمه اقدام كردند. من بيشتر مستشرقان را در طول تاريخ تا قبل از قرن شانزدهم، مستشرقان تبشيري مي دانم؛ به تعبير صريح تر، كشيش ها، اكثريت شرق شناسان و اسلام شناسان را تشكيل داده اند و شرق شناسي و اسلام شناسي در كليساها انجام گرفت. استشراق كار كليسا بود و حجم بيشتر شرق شناسي را كليساها به عهده داشتند. راي موندولوس هم كه بعد از پتروس به عنوان برجسته ترين شرق شناس است، يك كشيش بود.
گروه سوم، مستشرقان استعماري اند. استشراق استعماري بيشتر از قرن شانزده و هفده ميلادي شروع شد، يعني از زماني كه دولتهاي اروپايي مانند انگليس، فرانسه، پرتغال و سوئد و ديگران و در نهايت آمريكا وارد ميدان مستعمر كردن كشورهاي شرقي شدند. آنان براي اين كار، به شرق شناساني نياز داشتند تا با اعزام آنها به اين كشورها به شناسايي بلاد شرق بپردازند.

مجري: زمينه مطالعات مستشرقان در حوزه علوم قرآني چه بوده است؟
دكتر مجيد معارف: من قبل از هر چيز لازم مي دانم كه بگويم مستشرقان جدا از يك اقليت محدودشان كه مسلمانند و در مطالعات اسلام پژوهي و قرآن پژوهي خود، ممكن است ديدگاههايي مثل ما داشته باشند، عموم مستشرقان را مي شود به دو نوع تقسيم كرد: يكي مستشرقاني كه از يك موضع اسلام ستيزانه به مطالعه منابع اسلامي مي پردازند و قاعدتاً تحليل هايي درباره اسلام، قرآن و شخصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) دارند كه نمونه اش گلدتسيهر يهودي است.
اين ها از اول كه وارد مطالعات اسلامي مي شوند، هدف آخرشان مشخص است، يعني از اول به گونه اي با اسلام روبرو مي شوند كه بتوانند اسلام را آييني پر از تناقض و قرآن را كتابي تحريف شده و غيرقابل اعتماد و پر از تشتت و تناقض توصيف كنند و حتي پيامبر اسلام را در نظر خوانندگان شخصيتي توصيف مي كنند كه هر حرفي را كه به نظرش مي آمده، در قالب وحي به مردم تحميل مي كرده است. اينان بهترين چيزي كه درباره قرآن بخواهند بگويند، اين است كه قرآن كتابي است كه در طرح مسائل اعتقادي و اخلاقي خود متأثر از تورات و انجيل است. اين گروه از مستشرقان تنها به دنبال ضعف هاي اسلام مي گردند، حال اگر ضعفي نباشد، پيدا مي كنند و اگر باشد آن را بزرگ جلوه مي دهند و در قالب بدترين عبارات به خوانندگان خود عرضه مي كنند.
اما گروه دوم از مستشرقان، قاعدتاً چنين طبيعتي را ندارند، ممكن است انگيزه شان علمي باشد و دنبال تحقيق در مسائل اسلامي باشند و احياناً نتايج تحقيقات خود را عرضه بدارند، ولي همين مستشرقين هم به دلايلي، به نتايجي خلاف نتايج محققان اسلامي مي رسند و قاعدتاً آراي آنان براي ما قابل قبول نيست؛ يعني نيازمند نقد و بررسي است. آنان گرچه انگيزه شان به ظاهر علمي است و گرچه از موضع اسلام ستيزي به شخصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و يا ماهيت اسلام و قرآن نگاه نمي كنند، ولي به خاطر پيش فرضهاي اعتقادي، چه از نظر منابع و مدارك علمي كه طبعاً آن ضوابط مطالعاتي ما را ندارند و چه از حيث مباني نقد حديث و شواهد تاريخي، مقيد به مباني نقد ما نيستند، به اين دلايل و دلايل ديگر، به نتايجي مي رسند كه براي دانشمندان اسلامي قابل قبول نيست و آراي آنان به شدت محتاج نقد است. يك نمونه از كارهاي مستشرقين در اين دسته كه خوشبختانه به زبان فارسي ترجمه شده است و قابل مطالعه و بررسي است، كتاب »در آستانه قرآن« رژي بلاشر است كه مرحوم دكتر محمود راميار آن را به فارسي برگردانند. حسن بزرگ اين كتاب پاورقي هاي محققانه مرحوم دكتر راميار است. مرحوم دكتر راميار هم در اين كتاب و هم در كتاب »تاريخ قرآن«، بسياري از آراي بلاشر و مستشرقاني از اين دست را بيان و نقد كرده و اشكالات آنها را مشخص نموده است.
از اين مقدمه كه بگذريم، بايد عرض كنم كه مستشرقان در مهم ترين مسائل مربوط به قرآن، علاقمند به تحقيق بودند. اينان در زمينه تاريخ قرآن با علاقمندي كار كرده اند و در اين باره به تحليل هاي علمي دست زده اند. اينان همچنين درباره مصاحف صحابه و اختلاف آنها با يكديگر، خط قرآن و قرائت هاي مختلف در قرآن، موضوعات مختلف قرآني و ترتيب سوره ها تحقيق كرده اند. اينان در مورد ترتيب سور، با ارائه ليست هايي، سعي كرده اند ادعا كنند كه سوره هاي قرآن به همان ترتيب نازل شده است.
اينان همچنين درباره شخصيت هاي صدر اسلام، حساسيت ها و ويژگيهاي شخصيتي هر يك از آنان تحقيق كرده اند؛ مثلاً اينان مي دانند كه عبدالله بن مسعود، علي بن ابيطالب، ابي بن كعب و زيد بن ثابت چه گرايشي دارند. سعي كرده اند درباره تك تك شخصيت هاي موثر قرآني تحقيق داشته باشند، تا با تحليل آن شخصيت، قضاوتي درباره مصحف او بكنند. اينان درباره مسأله اختلاف مفاهيم قرآن، از گذرگاه مفهوم نسخ تحقيق كرده اند. همچنين درباره اصناف آيات قرآني از محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ و عام و خاص و... تحقيق كرده اند و مقاله ها و كتاب هاي متعددي دارند كه ما از بخشي از آنها اطلاع داريم و از برخي ديگر بي خبريم. البته در مجموع، نويسندگان عرب زبان و دانشمندان علوم قرآني اهل سنت، بيش از ما ايرانيان با افكار و عقايد مستشرقان آشنايي دارند و در مقام مطالعه اين آثار برآمده و به نقد جدي آنها پرداخته اند.
گلدتسيهر يك مستشرق يهودي است و صاحب كتاب هاي بسياري است كه اكثراً به زبان عربي ترجمه شده است. يكي از آنها به نام »مذاهب التفسير الاسلامي« درباره روش هاي تفسيري مسلمانان نوشته شده و كتاب ديگر او »العقيدة والشريعة« است و هر دوي اين كتاب ها به زبان عربي ترجمه شده است. امروزه مادر برابر اين كتاب ها رسالت بزرگي داريم. بايد جواب گلدتسيهر را در تحليل هاي نادرستي كه از اسلام و قرآن كرده، به مترجمان و ناقدان عرب بدهيم؛ زيرا آنها افكار مستشرقان را با مباني اي نقد كرده اند كه بعضاً از نظر شيعه قابل قبول نيست كه نمونه اش كتاب »القران الكريم من المنظور الاستشراقي« تأليف محمد ابوليلة است. اين كتاب در اصل نقد و بررسي مدخل Quran در دائره المعارف اسلام، چاپ ليدن است كه يك مستشرق آن را نوشته است. وقتي ما اين كتاب را مي خوانيم، احساس مي كنيم كه آراي خود اين دانشمند اهل سنت هم قابل نقد است؛ زيرا اينها با مباني فكري خودشان با آراي مستشرقان روبرو شده اند. براي مثال يكي از مباني فكري اهل سنت، نزول قرآن براساس هفت حرف است كه اين مبنا را شيعه قبول ندارد. بنابراين، دانشمندان اهل سنت، با چنين ديدگاهي به نقد آراي مستشرقان پرداخته اند؛ اين كه چقدر موفق بوده اند، سزاوار بررسي است. به نظر مي رسد، خود اين نقدها محتاج نقد است. يا فرض كنيد دانشمندان اهل سنت جمع كامل قرآن را به دوران ابوبكر نسبت مي دهند، اين چيزي است كه بعضي از بزرگان شيعه خلاف آن را معتقدند، منظور من اين است كه اكنون زمان آن رسيده كه ما هم بي واسطه با آرا و افكار مستشرقان برخورد كنيم و اگر لازم باشد به نقد علمي آن اقدام نماييم.

مجري:از جناب دكتر زماني خواهش مي كنم كه به طور مختصر درباره ترجمه قرآن توسط مستشرقان و همچنين جديدترين آراء مستشرقان كه اخيراً در دايره المعارف قرآن ليدن(EQ) مطرح شده است، اظهار نظر بفرمايند.
دكتر زماني: من در اين مجال، دو مطلب را درباره ترجمه قرآن توسط مستشرقان ارائه مي دهم: مطلب اول يك آمار كوتاه است و مطلب دوم ارائة يك تحليل و واگويي راز اقدام غربيان به ترجمه قرآن از زبان خودشان.
اما مطلب اول: اولين ترجمه اي كه به زبان لاتين براي قرآن انجام گرفته است، توسط پتروس، در قرن دوازدهم ميلادي است كه تا سه، چهار قرن بعد چاپ نشد. اولين ترجمه اي كه به زبان فرانسوي انجام گرفت، توسط سفير فرانسه در مصر، در سال 1647ميلادي بود. قرآن كريم اولين بار به زبان انگليسي سال 1649 ميلادي ترجمه شد و اولين بار به زبان هلندي در سال 1658 ميلادي ترجمه شده است. اولين ترجمه قرآن به زبان آلماني در سال 1688 ميلادي و همزمان با ترجمه هلندي بوده است، در قرن هفدهم ميلادي، ترجمه قرآن بسيار رواج پيدا كرد. از ميان كل ترجمه هاي قرآن به زبان هاي اروپايي، شمار زير از سوي مستشرقان انجام شده است: چهارده بار به زبان آلماني؛ ده بار به زبانهاي انگليسي، ايتاليايي و روسي؛ نه بار به زبانهاي فرانسوي و اسپانيايي؛ هفت بار به لاتين و شش بار به زبان هلندي. اين آمار متعلق به چند سال اخير است، و اگر دهه اخير نيز محاسبه شود، تعدادي افزايش پيدا خواهد كرد.
سوال حضار:آيا منظور شما از مستشرقان، غيرمسلمانان مي باشند؟
دكتر زماني: در تعريف استشراق و مستشرق اختلاف نظر وجود دارد، سوال شما، سوال به جايي است زيرا فعلاً دو اصطلاح مورد نظر قرار مي گيرد. يكي مستشرق به عنوان غربي، اعم از مسلمان و غيرمسلمان و ديگر مستشرق به معني غيرمسلمان، چه غربي و چه شرقي، يعني يك مسيحي يا يك بودايي از ژاپن مانند ايزوتسو، كه به مطالعات اسلام شناسي پرداخته، بنا بر اصطلاح اول مستشرق نيست و مستشرق در معناي دوم نيز كه به معني اسلام شناس غيرمسلمان است، مرز عقيدتي پيدا مي كند نه مرز جغرافيايي در اين مورد نيز، منظور بنده مستشرق به معناي غيرمسلمان بوده است. اما چرا غربيان و يا به تعبير دقيقتر غيرمسلمانان اقدام به ترجمه قرآن كردند، شايد در سخنان دكتر معارف اشاره اي به اين نكته بود كه انگيزه ها متفاوت بوده است، ممكن است مستشرقان مسيحي اي پيدا شوند كه به علت علاقه به قرآن و يا علاقه به ادبيات عرب و نه معارف قرآن به ترجمه قرآن پرداخته باشند، اما صبغه غالب بر انگيزه هاي يك مسيحي يا يك يهودي براي ترجمه قرآن، طبيعتاً بايد انگيزه ديني و به تعبير دقيق تر، انگيزه ضداسلامي و ضدقرآني باشد؛ چنانكه اولين ترجمه اي كه در تاريخ زبان لاتين انجام گرفت، توسط يك كشيش بود. درباره يك كشيش نمي توان گفت كه به خاطر علاقه به معارف قرآن اين كار را كرده، مخصوصاً اين كه چهار قرن آن را مخفي نگه داشتند. من لازم مي دانم كه در اينجا به برخي از اعترافات خود آنها بپردازم. اولين اعتراف را از مترجم لاتيني آقاي پتروس كه در قرن دوازده ميلادي به ترجمه قرآن اقدام كرده نقل مي كنيم. وي در مورد هدف خود از ترجمه قرآن چنين توضيح مي دهد: "حداقل علماي مسيحيت مي توانند با كشف و تبيين نقاط ضعف قرآن، ايمان پيروان مسيحيت را در برابر تبليغ و دعوت اسلام واكسينه كنند، تا جاذبه هاي ناچيز قرآن، عقيده آنان را تغيير ندهد" (نقد الخطاب الاستشراقي، ص 44). اعتراف دوم از آبراهام هنكلمان راهب هامبورگي است، كه بعد از مدتها كه ترجمه قرآن توسط پاپ الكساندر ممنوع شده بود، در سال 1667، اقدام به ترجمه قرآن كرد. كشيشان با ترجمه او از قرآن مخالفت كردند ولي خود او هدفش را چنين بيان مي كند: "نشر اين كتاب يك حركت ديني نيست (مقصود ديني اسلامي) بلكه در راستاي بررسي زبان عربي است و در هر حال ضعفهاي قرآن را مي توان بدين وسيله نيز عرضه كرد". اين سخن در كتاب »تاريخ حركة الاستشراق«، تأليف يوهان فوك، مستشرق مسيحي قرن بيستم آمده است. يوهان فوك از مستشرقان منصفي است كه شجاعانه وارد بحث و نقادي شده است.
اعتراف سوم از ماراتچي در قرن 17 است كه به زبان لاتين مقدمه اي مفصل بر ترجمه قرآن خود نوشته و پاورقي هايي را در دفاع از آموزه هاي مسيحيت چاپ كرد و چون با اعتراض كشيشان مواجه شد در مورد علت كار خود گفت: "جوهر انتشار اين قرآن، يك حركت دفاعي از ناحيه كاتوليك بر ضد اسلام است"
اين تصريحاتي است كه مسيحيان در كتابهاي خود مطرح كرده اند و عملاً هم به نتيجه هايي رسيده اند. مسيحيان با نشر ترجمه هاي قرآني و در اختيار گذاشتن آنها نزد محققانشان، محققان خود را وادار به مطالعه اسلام و نوشتن نقد و رديه عليه اسلام كردند. در حقيقت مقدمه اين نقدها، مطالعه همين ترجمه هايي بوده كه در كشورهاي غربي انجام گرفته است. بنابراين انگيزه اكثر مستشرقاني كه به ترجمه قرآن پرداخته اند، نوشتن نقد ورديه عليه اسلام بود، البته تعدادي هم (حدود 30 نفر) بودند كه واقعاً منصفانه به بررسي اسلام مي پرداختند.
اين داوري ما نسبت به ترجمه هايي است كه براي قرآن انجام گرفته است، غالباً با انگيزه مغرضانه و منفي و تعداد اندكي هم با انگيزه علمي و بدون غرض.

مجري: اينك پس از بيان نقاط ضعف مستشرقان، انصاف علمي ايجاب مي كند كه به ويژگيهاي مثبت شرق شناسان هم اشاره كنيم و ببينيم چه الگوهايي را مي توانيم از اين دانشمندان بگيريم. برجسته ترين ويژگي مثبت مستشرقان، روشمند بودن كارهاي علمي آنان است. روش علمي بر اساس نوعي احاطه، به گزيني و موازنه استوار است و شرق شناساني براساس ترتيب بندي و شيوه استنباطي است كه براي رسيدن به حقيقت انجام مي شود، علمي خود، اين روش علمي را رعايت كرده اند. شرق شناسان ويژگي هاي منحصر به فردي دارند كه خيلي قابل توجه است از جمله بهره گيري از زبانهاي اصلي و مادر سامي و آريايي است. اكثر مستشرقان به خيلي از زبانها مسلط بودند؛ مثلاً اشپولر پانزده زبان مي دانسته است، بيتنر به 51 زبان و لهجه مسلط بوده است و رينهارد دوزي به زبانهاي سامي، لاتين، فرانسه، عربي و اسپانيايي آشنايي داشته است. يكي ديگر از ويژگيهاي مثبت مستشرقان، تخصصي كاركردن آنان است. آنان مثل بعضي از علماي مسلمان، محدوده بحث علمي خود را وسيع نمي گيرند. پشتكارشان زبانزد عام و خاص است؛ براي مثال، ادموند كاستر، كه فرهنگ مختصر زبانهاي سامي را در طي دوازده سال نوشته، روزي شانزده تا هجده ساعت كار مي كرده است كه واقعاً قابل تقدير است. فلوگل، جمع آوري نسخ خطي كتاب الفهرست ابن نديم را در طي بيست وپنج سال انجام داده است. اين نكات مثبت خيلي براي ما مي تواند سازنده باشد. البته رويكرد شرق شناسان با مسلمانان متفاوت است؛ نگاه مستشرق به اسلام و قرآن، نگاهي عينيت گرا است، يك نگاه علمي و برون ديني است؛ در حالي كه اكثر مسلمانان، به هنگام تحقيق درباره اسلام، پيش فرضهاي خود را دخالت مي دهند و نگاهشان درون ديني است. ژاك واردنبرگ از شرق شناسان معروف جمله مشهوري دارد: "اسلام براي مسلمانان، يك هنجار و آرمان است، ولي براي محققان موضوع مطالعه و نمادي است كه تحقيق خود را پيرامون آن متمركز مي كنند. اسلام شناسي مطالعه غيرهنجاري دين اسلام است." اين نقطة مميزة مسلمانان با مستشرقان مي باشد.
چون بحث ما درباره نظرات جديد مستشرقان پيرامون قرآن بوده من اين نظرات جديد را فهرست وار عرض مي كنم:
يكي از بحثهاي مهم، بحث جمع قرآن بوده، ونزبرو از مستشرقيني است كه اعتقاد داشته جمع قرآن تا دو يا سه قرن بعد از پيامبر انجام شده است. به تدريج كه جلو مي آئيم، برخي از مستشرقين اين اعتقادات را نفي مي كنند. جان برتون در كتابي كه راجع به نسخ نوشته است گفته است كه متن نهايي قرآن بسيار زودتر از اين موعد (كه ونزبرو گفته بوده)، جمع شده است. ويليام گراهام، استاد دانشگاه هاروارد نظريات ونزبرو را رد مي كند، اندروريپين نيز نظريات ونزبرو را رد مي كند. استل ولان مقاله اي به نام "شاهدان از ياد رفته" دارد، مداركي دال بر تدوين زودهنگام قرآن مي آورد، و سه دليل تاريخي مي آورد كه تدوين قرآن در اوايل قرن اول هجري بوده است؛ يكي از اين دلائل كتيبه هاي قرآني بوده است كه در بيت المقدس، مربوط به دوره خلافت عبدالملك بن مروان بوده است. نوشته هاي قرآني مربوط به دوره خلافت وليدبن عبدالملك كه بر ديوارهاي مسجدجامع مدينه بوده است و اشاراتي كه در منابع تاريخي آمده است، از اينها نتيجه منصفانه گرفته كه قرآن در اوائل قرن اول هجري تدوين شده است.

مجري: سوال بعدي من از دكتر معارف است كه رسالت ما در برابر تحقيقات مستشرقان چيست؟
دكتر معارف: مستشرقان در مطالعات اسلامي خود ويژگي هايي دارند كه خيلي هاي آن را شما گفتيد، اضافه مي كنم به اين كه مستشرقان جزئي نگرند و با رجوع به منابع اقدم (قديمي تر) سعي مي كنند مستنداتي پيدا كنند و براساس آن تحليل هاي خودشان را ارائه دهند. اهل جمع آوري قرائن هستند و اهل تجزيه و تحليل و استنباط. اين كار در پژوهش هاي مستشرقين ديدني است. در مقابل، مسائلي هم هست كه شايد جزء معايب كار باشد، حداقل در ديدگاه هاي مسلمانان. اينان پيش فرض هاي اعتقادي ما مسلمانان را ندارند و به تعبيري نگاهشان، نگاه درون ديني نيست. از اين جهت حساسيت هاي ما مسلمانان را ندارند، چيزهايي كه براي ما مسلمانان مقدس است براي آنان مقدس نيست. معناي سخن من اين نيست كه اينان بي طرفانه به آثار اسلامي نگاه مي كنند. آنچه كه درباره مستشرقان قابل نقد است، داشتن پيش فرض هاي خلاف پيش فرض هاي ما مسلمين است؛ مثلاً پيش فرض آنان اين است كه پيامبر اسلام يك رسول برگزيده الهي نيست و قرآن ماهيتي الهي ندارد، به نظر آنان، قرآن يك كتاب بشري است و چون كتاب بشري است، لاجرم وحياني نيست و دستخوش تغيير و تحول است و داراي اختلاف سبك و اسلوب. گلدتسيهر مي گويد: به تفاوت سوره هاي مكي و مدني بنگريد. تفاوت سوره هاي مكي و مدني ، نمونه اي از وقوع اضطراب و تناقض در قرآن است. ما هم كه مسلمانيم مي دانيم كه تعدادي از سوره هاي قرآن مكي و تعدادي مدني است. قهراً سوره هاي مكي از نظر حجم و طول، سبك، پيام و محتوا با هم خيلي تفاوت دارند و تفاوتشان امري طبيعي است. پيامبر سيزده سال در مكه در شرايط ضعف بوده است. در اين سيزده سال آيات صبر و گذشت و عفو و مقاومت صادر مي شد و بعد كه به مدينه رفتند، مسلمانان قدرت و شوكت پيدا كردند. در آنجا بود كه آيات مربوط به حدود، شرايع، قوانين و جهاد نازل شد. ما مسلمانان به چنين تفاوتي نسبت وقوع تناقض در قرآن نمي دهيم بلكه مي گوييم قرآن كتابي است كه حداقل بخشي از آن به تناسب شرايط زمان و مكان نازل شده است و اصلاً سبب نزول در اين زمينه عينيت دارد.
آنها با پيش فرضهاي خودشان كه قرآن را كتابي بشري مي دانند و پيامبر را حداكثر يك مصلح اجتماعي، به تحليل كتابي مي پردازند كه حاصل وحي الهي و معجزه پيامبر اسلام است. اينان چيزي را كه در نظر نمي گيرند، ويژگي اعجاز براي اين كتاب آسماني است. درست است كه اينها به منابع متقدمان مراجعه مي كنند و اين يك حسن در كارهاي قرآن پژوهي آنان است ولي اهل تمايز و طبقه بندي منابع نيستند؛ براي آنها صحيح بخاري كه براي اهل سنت صحيح ترين كتاب است، همان اندازه قابل رجوع است كه تاريخ طبري، يا تفسير طبري، در حالي كه مسلمانان اينها را طبقه بندي مي كنند؛ مثلاً مي گويند؛ تاريخ طبري پر از اسرائيليات است ولي يك مستشرق چنين حساسيتي ندارد. حالا كه به روايات اين مصادر مراجعه مي كنند، خود اين روايات را مضطرب و متشت مي بينند. مثلاً در زمينه جمع قرآن، روايات تاريخي بسيار زيادي وجود دارد كه پر از اختلاف، تعارض و تناقض است. مسلمانان در اين موارد به جمع منطقي روايات مي پردازند، به طوري كه منجر به تناقض نشود. مثلاً فرض كنيد يك نفر مسلمان كه در تاريخ قرآن مطالعه مي كند، اخباري مي بيند كه حكايت ازجمع قرآن در زمان پيامبر مي كند، در مقابل اخباري مي بيند كه حكايت از جمع قرآن در زمان ابوبكر، عثمان و علي بن ابي طالب(عليه السلام) دارد. آيا مي شود اين چهار نوع گزارش را باهم جمع كرد و تحليل واحدي ارائه كرد، بدون اين كه در دام تناقض گرفتار شد؟ محققان مسلمان چنين رسالتي را براي خود قائل هستند و معتقدند كه اين اخبار منطقاً با يكديگر قابل جمع است. آنان اعتقاد دارند جمع قرآن در هر دوره اي ناظر به يك واقعيت است، اما اگر نتوانند در مقام جمع منطقي روايات متفاوت برآيند، ناچار حديثي را بر حديثي ترجيح مي دهند، يعني اهل تعادل و تراجيح هستند.
بنابراين مستشرقان نه حساسيت جمع بين روايات مختلف را دارند (در حد يك مسلمان) و نه حساسيت نقد يك قرينه و لاجرم، نه ترجيح قرينه اي بر قرينه ديگر. آنها قاعدتاً چنين حساسيتهايي ندارند. وقتي افكار و عقايد آنها را مي خوانيم، در ابتدا مي گوييم واقعاً اين قرآن چقدر تناقض در تاريخ خود دارد؟ ما نفهميديم، ابوبكر قرآن را جمع كرد يا زيدبن ثابت، يا علي(عليه السلام) يا پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و يا عثمان. مطالعات مستشرقان ما را گيج مي كند. چون تمام احتمالات را به شكل واحد مطرح مي كنند و در مقابل خواننده مي گذارنند، گاهي اوقات نظر مي دهند و گاهي اوقات نظر هم نمي دهند.
اما اين كه وظيفه ما در مقابل مستشرقان چيست؟ ما نبايد تمام افكار و انرژي خود را صرف نقادي آراي مستشرقان كنيم، زيرا بيش از حد مشغول چيزي مي شويم كه شايد صلاح هم نباشد. ما يك رسالتي در درجه اول داريم كه قرآن را آن طور كه هست عرضه بداريم، امام رضا(عليه السلام) در يك حديث مي فرمايد: "رحم الله من يحيي أمرنا يعني: خدا رحمت كند، كسي را كه امر ما را احيا كند" سوال مي كنند كه احيا امر شما چگونه است؟ مي فرمايد: "كسي كه علوم ما را خوب فرا گيرد و قرآن را درست منتقل كند، اگر مردم در جريان زيبايي هاي سخن و منطق ما قرار بگيرند، قطعاً از ما پيروي خواهند كرد."
من مي خواهم بگويم كه ما بايد نيمي از وقتمان درگير اشكالات و تحليلهاي مستشرقان باشد و نيمي ديگر را به بيان و عرضه منطقي قرآن و زيبائي هاي آن اختصاص دهيم.
بنابراين ما داراي دو رسالت هستيم: يكي اين كه قرآن را آن طور كه هست و معتقديم كه بايد باشد معرفي كنيم و زمينه دعوت به قرآن را به جهانيان فراهم كنيم (قرآن را بايد مسلمانان ترجمه كنند و عرضه بدارند، زيرا مسلمانان حساسيت و غيرت اسلامي دارند و مواظب هستند كه مطلبي انحرافي تحليل نشود). نيمي از انرژي ما بايد صرف شناخت عقايد مستشرقان و توجه به مباني آن عقايد باشد. قرآن كريم به عنوان معجزه پيامبر، دعوت به تحدي و نظيرآوري مي كند. اين تحدي، امروز هم به قوت خود باقي است. خيلي فرق مي كند كه نگاه ما به قرآن اين باشد كه يك معجزه است و يا يك كتابي حاصل افكار يك نابغه، اين دو نوع برخورد با قرآن است. بنابراين ما بايد افكار مستشرقان و مباني آن افكار را بشناسيم و به روش هاي تحقيق و استدلال و استنتاجات آنان توجه كرده و مورد به مورد نقادي كنيم. البته امروز اين كار، كار بسيار موثري است، زيرا دوران تكفير و طرد و سانسور گذشته است و بايد با نظريه به شكل عريان روبرو شد و مباني آن را ديد و تحليل كرد و نقد منطقي نمود.

مجري: چنانكه در مقدمه گفتيم در دوران اخير شرق شناسي يا دوره چهارم شرق شناسي كه بعد از جنگ جهاني دوم شروع مي شود، نگاه مستشرقين به اسلام يك مقدار تلطيف مي شود و آن بينش مغرضانه جاي خود را به تعابير ملايم و لطيف درباره اسلام مي دهد. آن مستشرقان قبلي كه حتي از به كار بردن واژه اسلام خودداري كرده و تعبير »مكتب محمد« را به كار مي بردند، الان به طور صريح از واژه اسلام استفاده مي كنند. امروزه قرآن به مثابه متني ديني، مورد بررسي و پژوهش قرار مي گيرد. رويكرد جديد مستشرقان كه در دايرة المعارف قرآن بازتاب يافته، نسبتاً همين رويكرد را نشان مي دهد. در باب حديث هم عرض شد كه مستشرقاني كه اكثراً بطور كلي احاديث را زير سوال مي بردند، در نظريات جديد خود به نقد تاريخي حديث روي مي آورند تا بتوانند راوي مشترك و اصل سلسله حديث را پيدا كنند.
لذا از استاد دكتر زماني تقاضا مي كنم كه در ادامة اين بحث، فهرست مختصري درباره جديدترين آراي مستشرقان ارائه فرمايند.
دكتر زماني: جديدترين كتابي را كه مستشرقين راجع به قرآن نوشته اند؛ The Encyclopedia of Quran يا دايرة المعارف قرآن است. پيش بيني شده كه تا 5 جلد چاپ شود و اين كار در ليدن انجام مي گيرد و خانم جين دمن مك اوليف، سرپرستي اين كار قرآن شناسي را به عهده دارد و صدها نفر از مستشرقان با آن همكاري مي كنند. البته فعلاً به دو زبان چاپ شده است و قاعدتاً مانند دايرة المعارف اسلام به زبان هاي ديگري هم ترجمه خواهد شد. من تأئيد مي كنم سخن شما را كه يكي از ويژگيهاي مثبت مستشرقان، پشتكار آنهاست و اين براي ما دردي است كه اكثر ما مسلمانان (چه دانشگاهي و چه حوزوي) كمتر به كار پژوهشي دقيق مي پردازيم. كساني كه خوب كار مي كنند، اندك هستند و كساني مانند علامه مجلسي صاحب مجموعه عظيم بحارالانوار و يا علامه طباطبايي استثنا هستند. اكثر كارهايي كه در دانشگاه ها و حوزه ها انجام مي گيرد، كارهاي موردي و كوتاه مدت است و كارهاي سنگين و دقيق كمتر انجام مي گيرد. دايرة المعارف اسلام چاپ ليدن از كارهاي گروهي و سنگين بود، آن هم نه الان كه در جمهوري اسلامي ايران دايرةالمعارف نويسي رواج دارد، بلكه حدود يك قرن قبل در چندين جلد دايرة المعارف نوشتند و در دنيا اول به سه زبان، انگليسي، فرانسوي و آلماني منتشر شد. مستشرقان، معلمان اسلام در دنيا شدند يعني آنها اسلام ما را طوري كه خود فهميده بودند و مي خواستند، به دنيا معرفي كردند. هنوز هم دايرة المعارف اسلام ليدن نقش اول را در ميان دايرة المعارف هايي كه درباره اسلام نوشته شده است، ايفا مي كند و اين خيلي ضعف براي ماست. چرا بايد اين قدر كم كار كنيم كه كارهاي ديگران به عنوان تبليغ اسلام و معرف اسلام باشد. من برخي از مقالات دايرة المعارف قرآن ليدن را مطالعه كردم، و نويسنده ها را متفاوت ديدم. برخي نويسنده ها منصفانه كار كرده بودند، مانند يكي، دو مقاله خانم مَكْ اوليف كه درباره حضرت فاطمه(سلام الله عليها) بود و مقاله خوبي بود. يكي، دو موضوع ديگر هم خوب بود. البته از نظر علمي خيلي قوي نبود كه من همين جا اشاره كنم و نقدي به صحبت هاي دوستانم بزنم كه فرمودند كارشان علمي و روشمند است. من علمي بودن كار استشراق را به صورت مطلق قبول ندارم. زيرا در همين چند مقاله كه از دايرة المعارف قرآن ديدم، شايد نود درصد آنها داراي سطح علمي پائين بود و دايرة المعارفي كه الان در قم نوشته مي شود خيلي قوي تر از آن است. به عنوان مثال سي صفحه از دايرة المعارف قرآن اختصاص به تفسير در دوران باستان دارد كه مطالب آن ضعيف است و نويسنده حرف هاي خود را مستند به نويسندگان غربي ديگر مثل نولدكه مي كند و اينها براي آنها سند شده است. من مجموعه اين نقدها را اگر خداوند توفيقي دهد، در آينده در قالب كتاب يا مقاله به عنوان نقدي بر مقالات دايرة المعارف قرآن ليدن چاپ خواهم كرد.
محور سوم كه در مقالات ديدم، اين بود كه برخي از نويسنده ها را مغرض يافتم يعني مقاله را با اين فرض نوشته كه يك ضربه اي به اسلام يا قرآن و يا رسول اسلام وارد كند (يهوديان نقش بيشتري در اين زمينه دارند.) يك مقاله اي تحت عنوان "حديث و قرآن" در دايرة المعارف قرآن ليدن هست كه در آن چندين صفحه به اين نكته اختصاص داده شده كه مسلمانان براي تفسير قرآن از حديث استفاده مي كنند، اين سخن خوبي است. به شأن نزول ها هم مراجعه مي كنند كه اين هم سخن خوبي است. بعد توضيح درباره شأن نزول ها مي دهد و براي مهمترين شأن نزول هايي كه در امت اسلام معروف و قابل توجه است. دو مثال را نام مي برد؛ (دو مثال در بين اين همه شأن نزول)
1 - آيه قذف عايشه و اتهام وي به كار خلاف
2 - آيات اول سوره نجم، يا آيات شيطاني
انسان نمي تواند بگويد كه اين نويسنده ناآگاه بوده است. نويسنده حتي سخن خود را مستند به ده ها كتاب شأن نزول مي كند. او در ادامه، نه تنها عليه اسلام بلكه عليه شيعه هم كار مي كند و مي گويد: "البته اهل سنت، عايشه را تبرئه كرده اند و مورد اختلاف بين مذاهب اسلامي است" يعني شيعه معتقد به اتهام عايشه است. اين يك دروغ محض است. كتابخانه ليدن منبع كم ندارد، حدود 10000 نسخه خطي از كتابهاي ما در آنجا وجود دارد كه اخيراً در 10 مجلد چاپ شد و نمي توان گفت آنجا شمار منبع كم است، از اين موارد متعدد داريم.
يكي از مهمترين سوژه هايي كه مستشرقان بر آن انگشت مي گذارند اين است كه قرآن از كجا آمده است (مصدر وحي و قرآن چيست؟) همين مستشرقان كه براساس مبناي پوزيتيويستي و تجربه گرايي گفته اند كه ما حرف ها را به راحتي قبول نمي كنيم و شواهد و قرائن مي خواهيم، در بحث احاديث سيره پيامبر گفته اند كه هيچ كدام از اين احاديث مورد قبول ما نيست، چرا؟ چون احاديثي كه در تاريخ ذكر شده، نمي تواند اثبات كننده سيره عملي پيامبر باشد و احتمال دروغ بودن كل احاديث را مطرح مي كنند. همين آقاياني كه اينجا سخت مي گيرند و ژست علمي و روشمند كاركردن را به خود مي گيرند، نسبت به موضوع مصدر وحي به سادگي نظر مي دهند كه پيامبر اين آيات را از ورقة بن نوفل گرفته است. حالا تنها يك بار پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) ورقة بن نوفل را ديده است، كه مورخين حتي در اين ديدار هم با ديده شك و ترديد نگريسته اند كه ممكن است رخ نداده باشد. اساساً ورقة بن نوفل اين مقدار مطلب نمي دانسته است تا پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) از او بياموزد و حتي بسياري از مطالب قرآن ضد انديشه هاي ورقة بن نوفل است. آنان در پاسخ مي گويند پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) با نبوغ بالايي كه داشته آن مطالب را تغيير داده است. مي پرسيم از كجا مي دانيد نابغه بوده است؟ مي گويند حدس مي زنيم زيرا خيلي فهيم بوده است. آيا حدس دليل داوري مي شود!؟ بعد كه ما ثابت مي كنيم اين ها نبوغ نيست و از نبوغ برتر و بالاتر است، (پيش بيني هايي كه پيامبر از آينده در قرآن كرده است، نبوغ قادر نيست آن پيش بيني ها را بياورد، علاوه بر اين كه سابقه خود فرد بايد نابغه باشد نه اين كه از چهل سالگي، يك دفعه نابغه شود) مي گويند جنون بوده است! بيهوشي بوده است! بنده صريحاً عرض مي كنم كه من قبول ندارم كه اين ادعاي آنها در روشمند كار كردن درست باشد.
نكته ديگر كه توضيح دادند اين است كه مستشرقان پيش داوري ندارند، به اعتقاد من برعكس است، آنها تنها ژست پيش داوري نداشتن را مي گيرند. شما مسلمانان اول فرض مي كنيد پيامبر، پيامبر است، قرآن وحي است، آنها هم پيش داوري دارند، آنها اول فرض مي كنند قرآن آسماني نيست، پيامبر اسلام، پيامبر نبود. بعد مي خواهند بگويند، آيات از كجا آمده، و ده نظريه در اين باره مي دهند. مي گويند نمي شود كه او پيامبر باشد و قرآن وحي باشد، ما مي گوييم؛ اگر شما ادعا داريد كه وحي ممكن نيست، پس بايد بگوييد به عيسي(عليه السلام) و به موسي(عليه السلام) هم وحي نشده است، اگر وحي ممكن است، چگونه وحي به عيسي(عليه السلام) قبول است ولي وحي به پيامبر اسلام قبول نيست! از اين نمونه ها در مورد تضادي كه در انديشه ها و روش هاي مستشرقان وجود دارد فراوان است.

مجري: همانطور كه رياست محترم جمهور در سخنان خود بيان داشتند، بايد از روش هاي مثبت مستشرقان استفاده كنيم و به گونه اي روشمند، به نقد مواضع خطاي آنان بپردازيم. از نهادهاي مرتبط همچون وزارت ارشاد و ساير نهادها نيز درخواست داريم كه با تأسيس مراكزي جهت شناخت و نقد آثار مستشرقان زمينه را فراهم نمايند.
سوال حضار: آيا جلسات و ميزگردهايي براي بررسي و نقدآراي مستشرقان وجود دارد؟ با توجه به نفوذ آراي مستشرقان در بين جوانان، مخصوصاً دانشجويان، آيا پرداختن جدي و نقد دقيق آراء مستشرقان براي دانشگاهيان و حوزويان ما ضرورت پيدا نكرده است؟
دكتر معارف: چرا! به نظر بنده هم اين ضرورت، ضرورتي است بسيار اساسي. من از مؤلف كتاب "المستشرقون والاسلام" يعني آقاي دكتر محمدقطب، برادر سيدقطب معروف، نويسنده تفسير في ظلال القرآن، سه سال قبل كه در مكه به منزلشان رفته بودم پرسيدم آخرين كتابي كه نوشتيد چيست. ايشان گفتند: "المستشرقون والاسلام". گفتم: چه ضرورتي دارد؟ چرا شما بعد از هشتاد سال وارد اين موضوع شده ايد؟ او گفت: من نگراني زيادي از خود مستشرقان ندارم، زيرا وقتي غيرمسلماني براي اسلام كتابي مي نويسد، عموم مردم مسلمان وقتي اين را مي خوانند، چون مي دانند نويسنده مستشرق است، گارد ذهني مي گيرند و آماده اند كه تأثير نپذيرند و كتاب را نقادانه مي خوانند؛ اما نگراني من از سربازان استشراق در بين امت اسلامي است. يعني نويسندگان و گويندگان روشنفكرمآبي كه سخنان مستشرقان را فرا گرفته اند و لذت برده اند و فكر كرده اند خيلي ناب است و بعد در كلاسهاي دانشگاهي و در كتابهاي خود همان تحليل هاي مستشرقان را از قرآن و اسلام مي نويسند. جوانان مسلمان و توده مردم چون مي دانند او مسلمان است، از او نگراني ندارند و فكر مي كنند اين يك تحليل نويني است و با راحتي و آرامش مي پذيرند.
به اميد روزي كه حقيقت حقة اسلام براي همة جهانيان روشن شده و پيام رهايي بخش و توحيدي اسلام در سراسر جهان استقرار يابد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاتة.
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:18 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بازشناسى پژوهش‏ها و انديشه‏هاى قرآنى بديع‏الزمان سعيد نورسى

بازشناسى پژوهش‏ها و انديشه‏هاى قرآنى بديع‏الزمان سعيد نورسى

على راد
اشاره

آنچه در اين پژوهه مى‏آيد معرفى ديدگاه‏هاى قرآنى بديع‏الزمان سعيد نورسى، به عنوان يك محقق قرآنى است. هرچند ممكن است برخى از آراى وى قابل نقد و ابرام باشد.

نشو و نما

سعيد نورسى، از اعلام متفكّران تأثيرگذار در انديشه اسلامى در زمره مصلحانى است كه پرتو فروزان افكارشان ديگران را مجذوب خويش ساخت و سخنانشان در قلب و روح رهروانشان همچو نورى در ظلمت تجلّى يافت. وى با شرح دانش كتاب الهى و سنّت نبوى، به ستيز با جهل و فساد آفرينى آتاتورك قيام نمود، شيفته زيب و زيور نگشت و تبعيد را به مقامات دنيوى برترى داد. نورسى بمانند اقبال، سيدجمال‏الدين اسدآبادى و غزالى توانست صداى ايمان را در قلب كفر و الحاد به طنين اندازد و جامعه شيطان‏زده عصر خود را در تركيه، نوايى جانفزا از توحيد و ديانت بخشد. او در دفاع از حريم قرآن و رسالت، هيچ تسامح و تساهلى به خود راه نداد.(1)

«رسائل النور»؛ اثر علمى ـ قرآنى نورسى

آثار علمى برجاى مانده از سعيد بسان گنجينه‏اى انباشته از گوهرهاى دانش و معرفت، رهاوردى بديع و كارامد در عرصه هدايت امت اسلامى و ارائه طرحى نوين در تقابل با چالش‏هاى جديد اسلام با فرهنگ و تمدّن غرب، براى تمامى مسلمانان به ارمغان گذاشتند و بار ديگر فروزانى شعله جاويد وحى را در كلمات و مكتوبات او به اثبات رسانيدند. اين نگاشته‏ها بمانند آذرخش آسمانى، ريشه ظلمت زمانه را در هم كوبيدند و به دنبال خود، باران معرفت و ديانت آگاهانه را بر جان لب تشنگان هدايت فرو باريدند. او جامعه خفته و در جهل فرو رفته آن روز تركيه را چنان به خود آورد كه هنوز هم آهنگ بيدارى و اسلام‏جويى او در گوشِ جان‏هاى بيدار آن‏جا طنين‏انداز است.
نورسى را در اثناى تأليف و تدوين اين نگاشته‏ها، قرآن كريم تنها منبعى است كه در ميدان پژوهش او به عنوان مصدر نخستين و مرجع اصيل واقع شده. پس از قرآن، نصوص رسيده از سنّت نبوى دومين مرجعى است كه در توجه كامل پژوهش و دقّت نظر علمى او قرار دارد و در سراسر رسائل النور، آن دو (قرآن و حديث) را نمود خاصى است. سرآغاز هر بخش از نوشته‏هاى نورسى آيه‏اى است از قرآن يا پرتوى از يك گفتار نبوى كه مورد كاوش و تحليل قرار گرفته‏اند.
بديع‏الزمان نورسى تا به هنگامه رحلت خويش، افزون بر 150(2) (و به قولى 130(3)) رساله قرآنى در حوزه علم و معرفت اسلامى در كارنامه دانش خود به ثبت رساند كه همگى آن‏ها بنيان تفكر و ساختار نگرش عالمانه او به مجموعه هستى را به خوبى نمايانگرند. او بيش‏تر آن‏ها را در دوران تبعيدش به منطقه «بارلا»، از سال 1926م به بعد به تحرير درآورد. و جملگى را در مجموعه با مسمّايى به نام رسائل النور سامان داد. اين يادداشت‏ها در چهار بخش اصلىِ به هم پيوسته و متحد با هم، عمده آثار قرآنى نورسى را تشكيل مى‏دهند.
نورسى در اين‏كه چرا تراوش‏هاى قلم خويش را رسائل‏النور ناميده و واژه «النور» را همچو تاجى مرصّع بر سر آنان نهاده، سخنى لطيف دارد؛ او در اين‏باره مى‏گويد: «واژه "نور" در طول زندگى‏ام همواره در هر جا كه گام نهادم فراروى من بود، اسم روستايى كه در آن به دنيا چشم گشودم "نورس"، اسم مادرم "نوريه"، نام استادم در طريقه نقشبنديه "سيد نورمحمد"، استاد ديگرم در مسلك قادريه "نورالدين"، از معلمان قرآنى‏ام "نورى" و در اسم اكثر شاگردانى كه ملازم من در تحصيل معارف بودند، واژه "نور" موجود بود. به نوعى "نور" در سراسر زندگى من تجلّى و تبلورى خاص داشت.»(4)

نگاهى اجمالى بر كليّات رسائل‏النور

آن‏چنان‏كه پيش‏تر سخن رفت، رسائل‏النور از چهار بخش اصلى تشكيل شده است و هر كدام با عناوينى خاص شامل بخشى از نگاشته‏هاى نورسى در حوزه فرهنگ قرآنى و اسلامى مى‏باشند. اين چهار بخش به ترتيب عبارتند از:

الف. سوزلر (الكلمات)؛ ب. مكتوبات (المكتوبات)؛ ج. لمعات (اللمعات)؛ د. شعاعلر (الشعاعات).

هريك از بخش‏هاى اين كتاب، خود حاوى رساله‏هاى مستقل و متنّوعى درباره علوم اسلامى، به ويژه تفسير و علوم قرآنى، مى‏باشند. تعداد اين رساله‏ها در سه بخش اول 33 رساله و در بخش «شعاعلر» 15 رساله مى‏باشد.(5)

جايگاه قرآن در انديشه نورسى

از آن‏رو، كه نورسى جملگى آثار خويش را به نوعى تفسير آيات الهى و برگرفته از آبشخور قرآن مى‏داند، رويكردى خاص در نگرش او به اين مائده آسمانى ديده مى‏شود، آن‏گونه كه قرآن را بسان عقل هدايتگر و آيات آن را همانند شعله‏اى فروزان در حيات آدميان شمرده و رسائل‏النور خود را دليلى روشن بر حقانيّت قرآن كريم و رشحه‏اى از آن اقيانوس و شعاعى از آن خورشيد و حقيقتى مسلّم از گنج دانش راستين مى‏داند:

1. تعريفى ژرف از قرآن

نورسى آن‏گاه كه مى‏خواهد تعريفى از معجزه جاويد محمدى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ارائه كند، به خود اجازه نمى‏دهد كه در قالب الفاظ كوتاه و حدود تعاريف محدود منطقى، بدان بپردازد. او به نقش روشنگرانه قرآن در زمين چنين نظر دارد: «اِنَّ القرآنَ الحكيمَ بمثابه عقل الارضِ و فكرِها الثاقب، فلو خرجَ القرآنُ ـ و العياذُ باللّه ـ من هذهِ الارضِ لجنتِ الارضُ.»(6) سپس اين تمثيلِ از قرآن را در توصيفى دراز دامن، با نگرش معنوى عرفانىِ بديع ممزوج و با عباراتى بس ظريف از دريچه معنا به سرايش لفظ در مى‏آورد و حيرت خواننده را در نگرش خود به مكانت و عظمت قرآن صد چندان مى‏كند. تعابير نورسى از بس زيبا و دلنشين‏اند هركس كه بخواهد آن‏ها را در قالبى ديگر بنگارد، انصاف را در آن خواهد ديد كه به غايت جمال و كمال گفتار نورسى نمى‏رسد و همچون بيان نورسى نخواهند شد. تعريف وى از قرآن تأمّل خواننده را برمى‏انگيزد:
«فاِن قلتَ: القرآنُ ما هو؟
قيل لك: هو الترجمةُ الأزليّة لهذه الكائناتِ، و الترجمان الابدىِ لألسنتها التالياتِ للآيات التكوينية، و مفسِّرُ كتابِ العالَم، و كذا هو كشّافٌ لمخفياتِ كنوز الأسماء المستترةِ فى صحائف السموات و الارض، و كذا هو مفتاحٌ لحقائق الشؤون المسخَّرةِ فى سطور الحادثات، و كذا هو لسانُ الغيبِ فى عالِم الشهادةِ، و كذا هو خزينةُ المخاطبات الأزلية السبحانية و الالتفات الابدية الرحمانية، وكذا هو أساس و هندسةٌ و شمسٌ لهذا العالِمَ المعنوى الاسلامى، و كذا و هو خريطة للعالِم الاخروى، و كذا هو قولٌ شارحٌ و تفسيرٌ واضحٌ و برهانٌ قاطعٌ و ترجمانٌ ساطعٌ لذاتِ اللّهِ و صِفاتِه و أسمائِه و شؤونِه، و كذا هو مربٍّ للعالِم الانسانى.
و كالماء و كالضياءِ للانسانيةِ الكبرى التى هى الاسلاميةُ، و كذا هو الحكمةُ الحقيقيةُ لنوعِ البشرِ، و هو المرشدُ المهدىُّ ما خُلق البشرُ له، و كذا هو للانسانِ كما أنّه كتابُ شريعةٍ كذلكَ كتابُ رحمةٍ، و كما أنّه كتابُ دعاءٍ و عبوديّةٍ كذلك هو كتابُ أمرٍ و دعوةٍ و كما أنّه كتابُ ذكرٍ كذلكَ هو كتابُ فكرٍ، و كما أنّه كتابُ واحدٍ لكن فيه كتبٌ كثيرةٌ فى مقابلةِ جميعِ حاجاتِ الانسانِ المعنويةِ، كذلكَ هو كمُنزلٍ مقدّسٍ مشحونٍ بالكتب والرسائِل، حتى أنّه أبرزٌ لمشربِ كلِّ واحدٍ من أهلِ المشارب المختلفة، و لمسلكِ كلِّ واحدٍ من أهل المسالك المتبانيةِ من الاولياء و الصديقينَ، و من العرفاءِ و المحققينَ، رسالةٌ لائقة لمذاق ذلك المشربِ و تنويره، و للمساقِ ذلك المسلكِ و تصويرهِ كأنّه مجموعة الرسائِل.»(7)

2. عدم امكان ترجمه حقيقى قرآن

نهايت اعجاز بلاغى ممكن در الفاظ و معانى قرآن، ويژگى منحصر به فرد اسلوب بيانى وحى، و مكانت والاى زبان ادبى قرآن (عربى) در فصاحت و سلاست، نورسى را بر آن داشت تا در جاى جاى نگاشته‏هاى خويش، بر عدم امكان ارائه ترجمه حقيقى از قرآن پاى بفشرد و غايت ترجمه قرآن را بيانى مجمل و نارسا، آميخته با توضيح و تفسيرى از معنا (غير از لفظ) بداند و حال آن‏كه امتزاج لفظ و معنا در قرآن انكارناپذيرند. او براى نمونه، چند آيه را آورده، با خطابى درنگ‏آميز به خواننده مى‏گويد: «فهل يمكن ـ اوترى ـ ترجمةَ أمثالِ هذهِ الاياتِ الكريمةِ ترجمةً حقيقتةً؟ لا شكَ أنّها غيرُ ممكنةٍ، فان كان ولابد، فإمّا تعطى معاني اجماليةٍ مختصرةٍ للآيةِ الكريمةِ، أو يَلزم تَفسير كلِّ جملةٍ منها فى حوالى ستَه أسطرٍ.»(8)
امكان ترجمه تحت اللفظى قرآن به زبان غير عربى، جواز تلاوت ترجمه قرآن به بدل از آن و روشن شدن تكرارهاى غير ضرورى قرآن در ترجمه ايراداتى هستند كه در عصر نورسى از طرف شخصى روشنفكر (به زعم خود) در جامعه تركيه مطرح و اقداماتى براى كاستن ارزش قرآن در ديد عوام از اين رهگذر شيطانى صورت مى‏پذيرفت. در اين هياهو بود كه بديع‏الزمان از ابعاد گوناگون به پاسداشت حريم قدسى قرآن از طريق نگاشته‏هاى خويش پرداخت و در نوشتارى متقن، به تبيين زواياى پنهان اين تفكر غير قرآنى همّت گماشت و ديدگاه خود را در اين‏باره چنين بيان نمود؛ «... و صَرَّح قائلاً: ليتُرجم القرآنُ لتظهَر قيمته، أى ليَرى الناسُ تكرارته غير الضرورية! و لتتلى ترجمته بدلاً منه الى آخره من الافكار السامّةِ...
إلاّ أنّ رسائل النور بفضلِ‏الله قد شلت تلكَ الفكرةِ، و عقمت تلكَ الخطةِ بحُجَجِها الدّامِعة و بانتشارها الواسع فى كلِّ مكانٍ، فأثبتت إثباتا قاطعا أنّه لا يُمكن قطعا ترجمةُ القرآنِ الكريمِ ترجمةً حقيقتةً، و أنّ أيةَ لُغةٍ غير اللغة العربيةِ الفصحى عاجُزةٌ عن الحفاظ على مزايا القرآنِ الكريم و نكتهِ البلاغية اللطيفةِ، و أنّ الترجماتِ العاديةِ الجزئيةِ التى يقومُ بِها البشر لن تُحل ـ بأىِّ حالٍ ـ محلّ التعابير الجامعةِ المعجزةِ للكلمات القرآنية التى في كلِّ حرفٍ من حروفِها حسناتٌ تتصاعدُ مَنِ العشرةِ الى الألف. لذا لا يُمكن مطلقا تلاوةُ الترجمةِ بدلاً منه.»(9)

پديدارشناسى وحى از نگاه نورسى

شناخت پديده وحى از زمره دل‏مشغولى‏هاى هر پژوهشگرى است كه به نوعى با قرآن سر و كار دارد. وصول به حقيقت اين پديده و يقين علمى به اصالت خاستگاه آن، گام نخستين براى پژوهش دراين متن وحيانى است و استوارى ساير يافته‏هاى علمى به استحكام اين گام اول بستگى دارد. سخن ازامكان وقوع وحى برانسان زمينى و چگونگى فرايند وحى از ديگر مباحث پديدارشناسى مقوله وحى‏اند كه هر قرآن‏پژوهى به ناچار درباره آن‏ها به تأمّل مى‏نشيند و نورسى نيز در خور وسع انديشه و گستره كاوش علمى خويش، در اين‏باره ازابعاد گوناگون سخن رانده و از آن به سادگى عبور نكرده است ـ كه البته پرداختن به تمامى آن‏ها مجال ديگرى را مى‏طلبد. ـ آنچه در پى مى‏آيد، بيانى است كوتاه از نگرش نورسى به پديده وحى از بعد شناخت معنايى آن كه كم‏تر در انديشه‏هاى وحى‏شناسى بدان عنايت شده است.

1. اقسام وحى از نگاه نورسى

دانش‏پژوهان قرآنى در تفكيك اقسام وحى سخن‏ها گفته‏اند، اما جملگى بر تعدّد نوعى وحى از حيث معنا و مخاطب آن (انسان باشد يا غير انسان) اتفاق‏نظر دارند. ولى وحى برانبيا و صاحبان رسالت‏هاى الهى را از نوعى واحد (وحى رسالى) با اختلاف در فرايند دريافت آن مى‏دانند. كتاب‏هاى علوم قرآنى انباشته از چنين ديدگاه‏هايى هستند. آنچه نورسى در اين باره بر آن تأكيد دارد وضوح و خفاى دلالت وحى رسالى است كه درنگ در آن گشايشگر دريچه تازه‏اى از افق علوم قرآن را براى او در پى داشته است. لازم به ذكر است كه نورسى بمانند بيش‏تر انديشمندان اسلامى علاوه بر متن قرآن، گفتارهاى نبوى (سنّت قولى) را نيز از مقوله گزاره‏هاى وحيانى مى‏داند و دلايلى مستدل بر آن اقامه مى‏كند، رويكرد نورسى در تقسيم اصل پديده وحى، از منظر گويايى و شفافيّت دلالت الفاظ بر معنا است كه سبب شده او قايل به دو نوع وحى رسالى باشد: وحى قرآنى ـ رسالى صريح؛ وحى قرآنى ـ رسالى ضمنى.

2. وحى صريح

در فرايند وحى صريح از دريافت تا ابلاغ و اعلان، متن وحيانى از نظر لفظ و معنا آن‏چنان روشن است كه شخص پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فقط نقش پيام‏رسانى محض را به عهده دارد، بدون آن‏كه اندك تغييرى در متن آن صورت دهد. نص قرآن كريم و برخى از احاديث نبوى از اين قسم هستند. (شايد منظور نورسى از احاديث نبوى، تنها احاديث قدسى باشد.)

3. وحى ضمنى

لفظ و معنا با اندك اجمال و ايجاز در عبارت، بمانند نوع پيشين از همان فرايند وحيانى سرچشمه مى‏گيرند، با اين تفاوت كه تفصيل و تبيين بيش‏تر لفظ براى روشن شدن معنا براى ديگران (غير از شخص پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ) بر عهده وجود ختمى مرتبت نهاده شده است. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تفصيل اين اجمال را به استناد وحى صريح، الهام و احيانا به مدد اجتهاد و فراست فردى خويش، بيان مى‏نمايد و از رهاوردهاى مقام رسالت (و اصطفا) و انديشه‏هاى بشرى (عرف، عادات و افكار مردمى) در تبيان مجمل به فهم عوام كمك مى‏رساند.
«... فتفصيلُ الحادثةِ الآتيةِ مجملاً و تصويرها إمّا أن يُبينّه الرسولُ احيانا بالاستناد الى الالهام اَو الى الوحى، أو يُبيّنه بفراسته الشخصية، و هذه التفاصيلُ التى يبيّنها الرسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، باجتهادهِ الذاتى، إمّا أنّه يبينّها بما يتمتعُّ به مِن قوّةٍ قدسيةٍ عليا، بمقتضى الرسالةِ و الاصطفاءِ، و امّآ يُبَيّنها بخصائصهِ البشريّةِ و بمستوى عرفِ الناس و عاداتِهم و أفكارِهم.»(10)
نورسى جملگى افعال و گفتار نبوى را در تبيين وحى ضمنى، برخاسته از هدايت ربّانى و به مدد وحى والهام خدايى مى‏داند و آنچه را در تفسير و تعبير از اين وحى مى‏گويد، ريشه در خود وحى دارد و مصون از خطا و اشتباه مى‏باشد. احاديث متشابه نبوى و پاره‏اى از آيات (قرآن كريم) كه به حسب ظاهر در فهم عرف مردم پيچيدگى داشته و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حقيقت معناى آن‏ها را روشن نموده، مثال‏هاى وحى ضمنى هستند.
نورسى در واقع، شخص پيامبر و گفتار او را در فرايند وحى قرآن، به هيچ وجه دخيل نمى‏داند و فقط تصوير و تفصيل معنا را، كه خود به نوعى مرتبط با مركز وحى ولى جداى از فرايند وحيانى متن قرآن است، بر عهده پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و مقام رسالت او مى‏داند. از اين‏رو از نگاه او، اين دو نوع وحى از حيث چگونگى فرايند نزول و دريافت و اعلان، با يكديگر هيچ تفاوتى ندارند. اختلاف آن دو در ايضاح و ايجاز لفظ و معناست كه در وحى ضمنى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را به مدد وحى و فراست فردى برطرف مى‏نمايد، تأويل آميخته به تشبيه پيامبر اكرم از صداى دهشتناكى كه در مجلسى به گوش اصحاب رسيد مثالى است ديگر براى وحى ضمنى كه نورسى در مكتوبات آورده است.(11)

تفسير و بايدهاى آن از منظر نورسى

سخن از تفسير در آثار نورسى و شيوه او در اين دانش، بحثى دراز دامن و پيچيده‏اى را خواستار است و علت آن هم بازگشت به ديرينه دانش تفسير در تعدد وتنوع روش‏هاى مفسّران و فقدان يك روش واحد و ثابت تفسيرى در آثار نورسى است، هرچند برخى از پژوهشگران قرآنى سعى دارند شيوه تفسيرى نورسى را محدود به يك روش از اين دانش مقدّس كنند، اما انصاف آن است كه نورسى را مفسرى تك بعدى و محدود به يك شيوه تفسيرى خاص ندانيم؛ از آن‏رو كه نورسى با نگرشى كه به قرآن، خاستگاه و نقش آن در عرصه هدايت بشريّت دارد، متن آن را منحصر در يك معناى واحد نمى‏داند و از هر دريچه‏اى كه توانسته، در سمت و سوى مقاصد قرآن سخن گفته و تفسير نگاشته است، خواه ادبى و خواه عرفانى، سياسى، تربيتى، اجتماعى و تاريخى. بدين‏روى، نمى‏توان شيوه تفسيرى او را به يك شيوه محدود كرد. به عبارت ديگر، نورسى يك دوره تفسير كامل و منظم از آغاز تا پايان قرآن، آن هم به يك مسلك تفسيرى ننگاشته است تا بتوان بمانند ديگر نگاشته‏هاى تفسيرى خاص در يك حوزه، به بحث و گفت‏وگو درباره شيوه تفسيرى او پرداخت، هرچند آن‏چنان كه نورسى و ديگران گفته‏اند تمام آثار نورسى (به ويژه رسائل‏النور) خاستگاهى قرآنى دارند و اثر تفسيرى به حساب مى‏آيند. نورسى خود در اين‏باره مى‏گويد: «انّ رسائل النور برهانٌ باهرٌ للقرآنِ الكريمِ و تفسيرٌ قيّمٌ له.»(12)
تفسيرپژوه معاصر، استاد عبدالحميد نيز در اين‏باره چنين مى‏گويد: «و لعلَّ هذا هو سرُّ تسمية "رسائل‏النور" بأنّها تفسيرٌ حقيقىٌ للقرآنِ الكريمِ، و الحقُ اَنّ تَفسير القرآنِ و مخاطبةَ المسلمين بآياته لم يبارح قطّ فكر النورسىِ اِلى آخِر لحظة من لحظات حياتِه الحافلةِ بالمحن والاحزان والعلم و الدعوة الى التمسّكِ بكتاب اللّه و سنّةِ نبيّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله .»(13)
سخن ديگر آن‏كه مى‏توان گفت: خود بديع‏الزمان نورسى به اين امر به خوبى واقف بوده و از روى عمد بدان نپرداخته است (نگارش تفسيرى جامع به يك شيوه خاص). او تقيّد به يك شيوه خاص از دانش تفسير و نگارش تفسيرى جامع از سوى مفسّر را با توجه به مطالبات علمى عصر حاضر، غير ممكن و به دور از تعهّد عالمانه مى‏داند. از اين‏رو، آگاهانه خود را از اين ورطه مى‏رهاند. افزون بر آن تعصّب مفسّر و پاى‏بندى فاهمه او به يك منهج به نوعى محدودسازى تفكر قرآنى است.
جداى از آنچه بيان شد، با تأمّل در آثار گونه‏گون قرآنى نورسى، مى‏توان شيوه تفسيرى او را به روشى ممزوج از شيوه تفسير علمى، معنايى (اشارى) و مأثور و گاهى ادبى تعريف كرد كه در آن، از حديث، لغت، فنون ادبى و علوم جديد در رسيدن به اشارات ايمانيه و حقايق قرآنيه كه به اشاره و رمز در قرآن متجلّى‏اند، مدد مى‏گيرد و آن را «تفسير معنايى» مى‏خواند: «انّ رسائَل النورِ اتخذت هذا القسم اساسا لها مباشرةً فهى تفسيرٌ معنوىٌ للقرآنِ الكريمِ بحيثُ تلزم أعتى الفلاسفة و تسكتهم.»(14)
نورسى در مجموع، دو نوع تفسير از قرآن را مطرح مى‏داند: تفسيرى كه به تبيين معانى و عبارات قرآن بسنده مى‏كند وتفسيرى كه قدم را از معناى لفظ فراتر نهاده، به گلزار معارف اصيل قرآن ره مى‏يابد. او رسائل النور خود را از نوع دوم مى‏شمرد.
نورسى در أثر انس زياد با قرآن و تدّبر عالمانه و غامضانه در حقايق آن، به اشاراتى غيبى و الهامات ربّانى برخاسته از روح قرآن دست يازيد و جملگى را وامدار عنايت الهى و از پرتو هدايت او مى‏داند.
شايد تا بدين‏جا نورسى را پيرو مكتب تفسير اشارى پنداشته باشيم، اما چنين نيست، تاريخچه تفسير اشارى و تأويلات عرفانى ـ معنوى بزرگان اين مكتب تفسيرى آغشته از مطالب انتزاعى صرف و با زبان رمز و گفتار اشارى مملوّ از اصطلاحات غير مأنوس در شريعت است كه صرفا در محدوده ذهن مفسّر داراى اعتبار است و بس و در بيش‏تر موارد، براى هدايت انديشه بشرى فايده‏اى جز نزاع و جدلِ غير احسن به ارمغان نمى‏آورد. اما تفسير اشارى / معنايى نورسى دو ويژگى مهم در ساختار خود دارد:

الف. عقلانى بودن و موافقت با مأثورات تفسيرى

برخلاف ديگر تفاسير اشارى، كه عمدتا بازتاب جولان‏هاى نفس ناطقه و خالى از تقيّد به منطق عقلانى در تعامل با قرآن مى‏باشند، نورسى افسار اخذ اشاره و برداشت از قرآن را به يد عقل سليم داده و از نقل مأثور در اين زمينه مدد جسته است. او ميان عقلانيت و معناپندارى از قرآن، پيوندى ازلى ـ ابدى برقرار ساخته و داده‏هاى وحيانى قرآن و سنّت را رهنمون عقل بشر مى‏داند و به مدد آن دو، قرائتى عقلانى ـ معنايى (ذوقى، اشارى) از نص قرآن و سنّت ارائه مى‏دهد و آن را در ساختارى مستند به براهين عقلى ارائه مى‏كند و در برخى موارد، اين معنا اشاره پنهان را با وجود ضعف و خفا از اهميت بالايى برخوردار مى‏داند: «الاشارةُ الغيبةُ مهما كانت خفية و ضعيفةً فهى فى نظرى على جانبٍ عظيمٍ من الاهميةٍ و القوّةِ و ذلك لدلالتها على صواب المسائل و قبول الخدمة.»(15)
البته او يافته‏هاى تأمّل خويش از معانى قرآن را جزئى از معانى كلى دانسته است و ازبيان اين كه آيه فقط به همين معناى دريافت شده باشد، احتراز مى‏كند و گرايش‏هاى مختلف تفسيرى و نظرگاه‏هاى مفسّران را يك معناى جزيى از مفهوم كلى مى‏داند كه قرآن در متن خود آن را داراست و براى فهم و عمل هر طبقه از اقشار انسانى با خطابى خاص و شايسته تعامل فرو فرستاده شده است.
دكتر عشراتى سليمان اين بيان را به زبان ديگرى چنين مى‏نگارد: «لقد صدر النورسى فى تفسيرهِ للقرآنِ عَن اعتقادٍ يثبت للنص القرآنى تعددية معنويةٍ مؤكّدة، تستكنهها بصيرةُ المفسّر حسب ما يحيط به من أجواءٍ و يستغرقُه من اهتمامات. فالدّلالةُ السماوية لها تنزيلٌ واحدٌ، هو الذى نطق به سيّدنا محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و لها أيضا تنزّل، و هو نتاج القراءات المتنوعّةِ التى تستنبطها العقولُ المؤمنةُ عبرالزمانِ والمكانِ.»(16)
در تفسير نورسى، قرآن را تنزيلى واحد و تنزّلى متعدد است، آنچه را حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بدان به نام «القرآن» با شيوه وحيانى سخن گفته «تنزيل واحد» و آنچه رهاورد قراءات متعدد از اين متن در مسير زمانى ـ مكانى تعقّل سالم بشرى بوده «تنزّل متعدّد» مى‏باشد. آرى، نورسى فهم جزئى عالمان و انديشمندان از قرآن را محدود در يك مشرب تفسيرى ندانسته است و هر صنف از قشر انسانى را توانمند در تعامل با قرآن مى‏داند:
«انّ جُمَل القرآنِ لاتنحصرُ فى معنى واحدٍ، بل هى فى حكمِ كلّىٍ يتضمَّنُ معاني لكلِّ طبقةٍ من طبقاتِ البشريّة، و ذلك لكون القرآن الكريم خطابا موجّها لعمومِ طبقاتِ البشر. لذا فالمعانى المبينّة هى فى حكم جزئياتٍ لتلك القاعدةِ الكلية، فيذكر كلُّ مفسّرٍ و كلَّ عارفٍ باللّهِ من ذالك المعنى الكلىّ شيئا و يستَندُ فى تفسيرهِ هذا امّا الى كشفياتِهِ أو الى دليلهِ أو الى مشربه، فيرحجُ معنى من المعانىِ.»(17)

ب. كارايى در حل مشكلات انسانى و توان موازنه با انديشه‏هاى فلسفى مكاتب مادى غرب

آن‏چنان‏كه پيش‏تر گفته شد، عمده تفاسير اشارى رهاوردى اجتماعى، اقتصادى و سياسى براى عموم مردم و جامعه اسلامى نداشته‏اند و ندارند و حال آن‏كه متن قرآن را هدفى جز هدايت همه بعدى بشريت و ايصال آن به كمال نيست. از اين‏رو، نورسى به كارامدى تفاسير اهميّت فراوان قايل بود و دو عنصر زمان و مكان را دخيل در نگارش تفسير مى‏دانست؛ چندان‏كه به هيچ روى، غفلت از آن دو را همسو با هدف قرآن و سنّت نمى‏شمرده. از اين‏رو، تنها روش كامل در نگارش تفسير كارامد و هماهنگ با مطالبات و چالش‏هاى معاصر را ـ كه خود قرآن نيز در سير نزول و بيان معارف بدان توجه داشته ـ تشكيل گروهى از دانشمندان اسلامى متخصص در مسائل قرآن مى‏داند كه با انجام پژوهش‏هاى مستوفى و متناسب با نيازهاى عصر حاضر، بتوانند گامى در هدايت حيات بشرى بردارند، او مى‏گويد: «... كذلك لابدّ لكشفِ معانىِ القرآنِ و جمعِ المحاسن المتفرقةِ فى التفاسير، و تثبيت حقائقةِ المتجليّة بكشف الفن (العلم الحديث) و تمخيض الزمان، من انتهاض هيئةٍ عاليةٍ من العلماء المتخصصين، المختلفين فى وجوه الاختصاص، و لهم مع دقّة نظرٍ وسعةِ فكرٍ لتفسيره.»(18)
شرايط زمانى عصر نورسى و اشتغالات سياسى او در آن دوران، مانع او در نگارش تفسير نشدند و در همان مقدار اندك، او توانمندى خويش را در نگارش تفسيرى اصيل و هماهنگ با مطالبات عصر حاضر، ابراز داشت. رسائل‏النور او مشحون از مباحث عقيدتى، تربيتى، سياسى، اجتماعى، اخلاقى، عرفانى و فلسفى معاصر روزگار اوست كه همگى را در پرتو قرآن يا روايات به تحرير درآورده: «فقد كتبت جميعَ رسائل النور امّا لِشَرحِ آيةٍ أو لتوضيحِ معنى حديثٍ شريفٍ و بيانه.»(19) او اين گفتارها را از براى تفنّن و يا ابراز تبحّر در دانش ننگاشته است، از پس درد بود كه به درمان انديشيد. او تنها ملجأ رهايى بشر از استعمار جان و روح آن‏ها توسط غارتگران انديشه و دنياى غرب را در قرآن يافته بود. او با آشنايى عميقى كه از مصايب انسان عصر خويش داشت و تمدن غرب كه مى‏رفت جهان اسلام را چو گرگى در پوستين گوسفند به كام شيطان بكشاند، به خوبى توانست آگاهانه (دست كم در تركيه) از اسلام و قرآن دفاع كند و به فرياد بى‏چارگان برسد، اين راز كارامدى مباحث معرفتى نورسى در حوزه تعليم و تربيت قرآنى است كه تا به امروز هم افكار و نوشته‏هايش در مجامع علمى مورد احترام و اهتمام بزرگان انديشه است. از اين‏رو، چنين رويكردى به قرآن از منظر تفسير اشارى در جاى خود، نگرشى خاص و متفاوت از اصالت مكتب تفسير اشارى محسوب مى‏شود و بحث درباره آن مجال بيش‏ترى مى‏طلبد. با اين دو ويژگى، مى‏توان گفت: نورسى قرائتى نو از معناى نص وحيانى در ساختار تفسير ارائه كرد و بر كارامدى اسلام در تحقق سعادت دنيا و آخرت در تمامى ابعاد براى بشر امروز پاى فشرد.
عبدالرحمن بكير نيز به همين نتيجه رسيده است؛ او مى‏گويد: «يبدو أنّ بديعَ الزمانِ أرادَ أن يسلك طريقا جديدا فى التفسيرِ، يتمثَّلُ فى إثبات أنّ الاسلامَ هو الدين الحقُّ الّذى تتحققُ به السعادةُ فى الدنيا والآخرةِ.»(20)
و انصافا خود نورسى نيز اين گفته خود را درباره قرآن با چنين پژوهش‏هايى به عرصه عمل رسانيد: «لأبرهنّن للعالِم أَنّ القرآنَ شمسٌ معنويةٌ، لا يخبوسناها و لا يُمكن اطفاء نورها.»(21)
شرايط تفسير عصرى از نگاه نورسى
الف. تشكيل هيأتى از دانشمندان متخصص در حوزه‏هاى گوناگون علوم اسلامى و جديد؛
ب. توجه به دو عنصر زمان و مكان در نگارش تفسير، (كارامدى و عصرى بودن تفاسير)؛
ج. آزادى انديشه و عدم تعصّب مفسّر.
نورسى از ضرورت آزادانديشى مفسّر و دورى از تعصّب در تعامل با قرآن و نگارش تفسير، به عنوان پيش شرطى بسيار مهم در سامان‏دهى پژوهش‏هاى قرآنى ياد مى‏كند و بر آن تأكيد مى‏ورزد؛ چرا كه بدون آن نتوان به پژوهشى كارامد و همسوى با مقاصد قرآن دست يافت. او در اين‏باره مى‏گويد: «لا يتحصَّلُ له [المفسِّر] تفسير لائق لف من فهم الفرد الّذى قلّما يخلُص من التعصُّب لمسلكه و مشربه؛ اذ فهمه يخصُّه ليس له دعوةُ الغير اليه... فكما لابدُّ لتنظيم الاحكام و اطرادها و رفع الفوضى الناشئةِ من حريّةِ الفكر مع إهمال الاجماع مِن وجودِ هيئةٍ عاليةٍ من العلماءِ المحققين.»(22)

اعجاز قرآن در نگاه نورسى

نورسى در رسائل‏النور و ديگر آثار خويش، با روشى بديع و استوار، عظمت قرآن و آموزه‏هاى بى‏بديل آن را آشكار ساخت. او دنياى غرب و غرب‏زدگان مسلمان را به تعاليم آن دعوت كرد. در عصرى كه همه چيز رنگ و بوى مادى و لذّت به خود گرفته بود و آسمانى شدن در كره خاكى هيچ معنايى در قاموس انديشه متفكران غرب نداشت، نورسى با نگرشى نو نقاب از چهره فروزان كلام الهى برانداخت و همگان را به تماشاى اين گلزار وحيانى محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرا خواند. او چون معتقد به طراوت دايمى وحى و گزارهاى آن بود، راه و انديشه پيشينيان قرآن‏پژوه را خلعتى امروزين پوشاند و در ساختارى تازه و ابتكارى، طرح ديرين «اعجاز قرآن» را در جاى جاى آثار خويش به تناسب موضوع و در دگر جاى‏ها به طور مستقل و مجزا سامان داد، اما نخست توان خود را در زبان فهم قرآن مضاعف ساخت و از سال 1882 م تا 1888 م به طور جدّى به مطالعه و پژوهش در زبان عربى پرداخت و بيش‏تر همّت و وقت خود را مصروف مطالعه كتب صرف و نحو نمود. پاسخ‏هاى او به پرسش‏هاى فتح‏الله افندى، دانشمند معروف ترك، به خوبى حكايتگر اطلاع و گستره دانش او پيرامون علوم و فنون ادبيات عرب مى‏باشند.
جداى از ممارست علمى، علاقه وافر نورسى به زبان عربى براى چشيدن حلاوت قرآن و درك زيبايى‏هاى شيوه بيانى آن، به همراه‏پسند الهى از زبان عرب به عنوان «لغت عبادات»، اين پژوهش را سرعت و دقّت مضاعفى مى‏بخشيد، آن‏گونه كه در اندك زمانى جملگى آثار موجود در بلاغت و ادبيات عرب را با نبوغ سرشار خويش، مطالعه كرد و آن‏ها را به خاطر سپرد و اين اندوخته‏هاى زبان‏شناسى عرب را در ابعاد گوناگون مباحث اعجاز قرآن به منصه ظهور رسانيد. نورسى بر اين عقيده اصرار داشت كه علوم ادبى اساس فهم نصوص و استنباط احكام شرعى مى‏باشند و از اين‏رو، مدت‏هاى مديد جز مطالعه و تدريس صرف و نحو و بلاغت به دانش ديگرى نپرداخت، تا جايى كه نظراتى را در اين حوزه ارائه كرد .او المثنوى العربى النورى و إشارات الاعجاز فى مظان الايجاز دو اثر از نگاشته‏هاى مهم خود را به عربى شيوا نوشت و توانمندى خود را در كتابت به عربى آشكار ساخت. اعتماد او بر منابع مهم ادب عربى همانند تفسير كشّاف (زمخشرى)، البهجة المرضية فى شرح الألفيه (سيبويه)، مفتاح العلوم (سكّاكى) و دلائل‏الاعجاز (عبدالقاهر جرجانى) در اشارات الاعجاز به خوبى هويداست.(23)

1. اعجاز قرآن در پژوهش‏ها

ديدگاه‏هاى نورسى درباره اعجاز قرآن در دو رساله المعجزات القرآنيه و اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز از ديگر نوشته‏هاى او جامع‏تر و روشن‏ترند. انديشه‏هاى او را در بحث اعجاز قرآن، از حيث نوگرايى و تكميل نظرگاه پيشنيان، مى‏توان به دو بخش تقسيم كرد:
اول. گونه اعجازهاى قرآنى كه پيش از نورسى در ميان قرآن‏پژوهان قدمت داشت و نورسى مواردى را بدان‏ها افزود. آنچه از مباحث ديرين مطرح در دانش قرآن‏پژوهى بوده و امروزه نيز محل بحث است، عمدتا چهار بُعد از اعجاز نص قرآن مى‏باشد: بلاغى، علمى، غيبى و تشريعى كه تا به امروز نگاشته‏هاى فراوانى درباره آن‏ها به تحرير در آمده است. نورسى در جنبه «اعجاز بلاغى قرآن» به سراغ «نظم قرآن» رفت و آن را به خوبى روشن ساخت. او در اين حوزه، از نظريه «نظم» عبدالقاهر جرجانى به شدت تأثير پذيرفت و نظرگاه او را با كاوشى دقيق و مستوفى در كتاب اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز به لسانى تازه و بديع به تصوير كشيد و گاهى هم از نظم در حروف مقطعه و اعجاز آن‏ها به صورت ابتكارى سخن گفت.
در بُعد «اعجاز علمى قرآن»، به صرف گزارش جنبه‏هاى علمى آن بسنده نكرد و گامى در فراسوى پرده اعجاز علمى اين متن وحيانى نهاد و با دلايل مبرهن، نظريه «عدم تناقض دانش و دين» را از لابه‏لاى معجزات قرآن استوار ساخت. نورسى آبشخور كمال دانش را «اسماء حسناى الهى» مى‏داند و از معجزات علمى قرآن، برداشت‏هايى عالمانه در جهت پيشرفت مادى و اجتماعى حيات بشرى ارائه مى‏دهد و آن را رمزى نهفته در اعجاز علمى قرآن مى‏داند كه بشر با فهم آن مى‏تواند افق‏هايى از حقايق را فراروى خود بگشايد. او معتقد است: پيام تسخير باد براى حضرت سليمان عليه‏السلام كه بدان وسيله راه‏هاى طولانى را در اندك زمانى مى‏پيمود، آن است كه بشر بداند مى‏توان با اكتشاف قوانين طبيعت به آسمان‏ها راه برد و مساحت‏هاى دور و دراز را در اندك زمانى پيمود.(24)
وى در «اعجاز تشريعى» نظر بر آن دارد كه شريعت اسلام، آيينى جاودانه الهى براى تمامى بشريت و قابل اجرا در هر شرايط زمانى و مكانى است و بر قوانين جعلى بشرى، به ويژه قوانين برخاسته از فلسفه‏هاى مادى اروپا برترى خاص و شگرفى دارد.
او «اعجاز غيبى قرآن» را محدود به تعداد آياتش ندانست و سخن از هزاران اعجاز غيبى مندرج در قرآن به صورت رمز و اشاره دارد.(25)
دوم. در زمينه نگرش‏هاى نو و ابتكارى در اعجاز قرآن، جداى از گفتارهايى كه تا پيش از نورسى در عرصه اعجاز قرآن مطرح بودند. نورسى را گفتارهايى بديع و ابتكارى در اين حوزه است كه تا پيش از او ديرينه‏اى نداشته‏اند؛ از جمله آن‏ها «اعجاز خطابى» قرآن است كه نورسى آن را طرح كرده(26) و با استدلال‏هاى استوار و مثال‏هاى متنوّع به روشنى بيان نموده كه قرآن با خطاب بيانى خود، قريب چهل گروه و طبقه از اقشار گوناگون مردم جهان را مخاطب خود ساخته است، اما با يك عبارت مشترك كه هر طبقه، مطالب مناسب حال خويش را از همان خطاب واحد در حد شايسته و بايسته مى‏فهمد، از دانشمند فقه تا جامعه‏شناس و از عامه مردم تا اهل دقّت از متكلمان.
سخن از اعجاز «تناسب عددى» قرآن به شيوه‏اى جالب و عميق از ديگر نوگروى‏هايى است كه نورسى بدان پرداخت و پس از او، به تدريج جاى خود را در پژوهش‏هاى قرآنى باز كرد. البته سراسر كتاب اشارات الاعجاز سخن از فصاحت الفاظ و شيوايى بيان و اعجاز قرآن است كه با عباراتى همچون اشارةٌ، رمزٌ، ايماءٌ و تلويحٌ بدان‏ها پرداخته شده، اما به شيوه ايجاز و انصاف بر آن است كه اين كتاب در ميان كتب علوم قرآنى اثرى كم‏نظير در بحث اعجاز قرآن مى‏باشد و رسيدن به اين نظر، مطالعه‏اى ژرف از اين اثر را برمى‏طلبد. رساله المعجزات القرآنيه نيز حاوى مباحثى همانند اشارات الاعجاز است كه پردازش به تمامى آن خود مقال مستقلى مى‏طلبد.

2. ابعاد معجزه جاويد

معجزه در مفهوم كلّى، از نگاه نورسى تصديقى است بر ادعاى فرستاده شده از ناحيه اللّه ـ جلّ جلاله ـ كه در واقع امر جانشين قول خدا و قائم مقام بيان الهى «صدقَ عبدى فاطعيوه»(27) مى‏باشد. درباره ابعاد و وجوه متعدد و متنوّع اين معجزه جاويد، كاوش‏هاى قرآنى فراوانى از پيشينيان و دانشيان معاصر سامان يافته و برخى همانند سيوطى(28) تعداد آن‏ها را به 35 وجه و عبدالله خلف(29) از معاصران به 40 وجه رسانيده‏اند. اما نورسى در موارد گوناگون از وجوه و ابعاد متعدد اعجاز قرآن سخن گفته؛ گاهى آن را 7 وجه، گاهى 40 وجه و گاهى 200 دانسته، ولى آن را محدود در عدد معيّن و حصر خاص نكرده است. آنچه از پژوهش‏هاى سامان يافته درباره موضوع اعجاز قرآن در آثار نورسى به دست مى‏آيد، آن است كه نورسى از نوع اعجازى كه با اعداد آن‏ها را مشخص ساخته و گاهى هم حد خاصى بر آن معيّن نكرده، نوع خاصى از اعجاز اين متن وحيانى را مدنظر داشته است. براى نمونه، منظور نورسى از اعجاز بى‏نهايت قرآن، اخبار غيبى آن است كه همچنان ادامه داشته و به مروز زمان و پيشرفت دانش‏هاى قرآنى، به تدريج لايه‏هاى ناگفته و پنهان آن براى بشر نمايان خواهند شد؛ و در مواردى كه عدد خاصى گفته، مقصودش اقسام فرعى يك نوع كلى اعجاز است كه وى به تفصيل، دقايق جزئى آن را بررسى كرده و گويى خود آن را قسم مستقلى به حساب آورده است. به عبارت ديگر، همگى اين اقسام فرعى و جزئى داخل در يك نوع عام و كلّى از انواع اصلى اعجاز قرآن مى‏باشند. او در مكتوبات خويش چنين مى‏نگارد: «تحقّق عندى أنّه ليسَ القرآن كلّه معجزةٌ، بل كلُّ سورةٍ من سورهِ معجزةٌ و كلُّ آيةٍ من آياته معجزةٌ، بل حتى كل كلمةٍ فيه بحكم معجزةٌ.»(30) و در جاى ديگر مى‏نويسد: «ليست آياتُ القرآنِ ولا كلماتها معجزةٌ وحدها، و انّما كذلكَ حروف القرآن.»(31)
بر ژرف‏نگران قرآنى روشن است كه منظور نورسى از اعجاز در حروف و كلمات قرآن، مجرّد آن دو نيست، بلكه مقصودش تناسب ميان حروف و كلمات آيات و ارتباط آن‏ها از حيث معنا در تناسب با هدف آيه است كه امكان جانشينى كلمه يا حرف ديگرى به جاى آن‏ها وجود ندارد و سرّ آن هم در اعجاز لغوى (چينش بى‏نظير حروف و تركيب كلمات قرآن) است كه نورسى از هرجهت، اهتمام شايانى در پردازش به اين بُعد از اعجاز لفظى قران داشته است. تأمّل نورسى در حرف (ن) متكلم مع‏الغير در آيه شريفه «ايّاك نعبدُ و ايّاكَ نستعين» و چرايى انتقال از صيغه متكلم وحده به جمع (نعبدُ ـ نستعين) و تبيين اشارات موجود در آن به اجتماعات سه‏گانه، مثال خوبى از نگرش او بر وجود اعجاز در حروف قرآن است.(32)
در ارتباط با اعجاز در كلمات قرآن، گفتار او درباره تك تك كلمه‏هاى آيه «و لئِن مستّهم نفخةٌ من عذابِ ربِّك» (انبياء: 46) جالب است، كه در هر كلمه آن به نوعى معناى «قلّت» (اندكى و كمى) نهفته و با ساختار معنايى واحد در افاده مفهوم «قلّت»، جملگى بر اظهار هول از عذاب الهى و شدت تأثير آن دلالت دارند و اين چيزى جز اعجاز در كلمات نمى‏تواند باشد.(33)
جداى از چنين نگرش‏هاى ظريفى در اعجاز حروف و كلمات، عمده بحث وجوه اعجازى كه وى بدان پرداخته هشت نوع عمده است كه به اختصار به آن‏ها اشاره مى‏شود:
أ. اعجاز نظمى / بلاغى قرآن: از نگاه نورسى، نظم قرآن اولين و بارزترين وجه اعجاز آن به شمار مى‏آيد: «أدقُّ وجوهِ اعجازِ القرانِ الكريم ما فى بلاغةِ نظمه.»(34) كوشش او در كتاب تفسيرى اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز در جهت تبيين اين جنبه از اعجاز قرآن است؛ آن‏چنان كه در مقدّمه آن مى‏گويد: «انّ هذا التفسير القيّم بين دفتيه نكتٌ بلاغيةٌ دقيقة.»(35)
نورسى از اعجاز بلاغى قرآن به مدد منطق عقل عملى، به سراغ حل چالش‏هاى زمانه خويش رفت؛ از آن رو كه مشكل عصر او در تعامل با قرآن، فهم يا عدم فهم اعجاز آن نبود و پيشينيان نورسى اين امر را به انجام رسانيده بودند. از اين‏رو، نورسى در خلعتى نوين، ضمن پردازشى ديگر به اعجاز بلاغى قرآن، با گذر از پرده اعجاز، قدم در وادى تبيين معارف كارامد وحى به زبان اعجازش نهاد.(36) به همين دليل، كتاب اشارات الاعجاز او را آكنده از مباحث عقلى و اجتماعى، و مناقشات سياسى، اقتصادى همراه با قضاياى علمى معاصر مى‏بينيم. به ديگر سخن، نورسى اعجاز بلاغى را در خدمت حل معضلات عقيدتى و گشايش مسائل اساسى جامعه اسلامى و مقابله با تحدّى مكتب غرب عليه اسلام قرار دارد.
ب. شمول مطلق ابعاد گوناگون قرآن: نورسى دومين جنبه از اعجاز قرآن كريم را فراگيرى تام و جهان شمولى اين متن وحيانى از حيث كاركردهاى معارف و علوم، الفاظ، شيوه و ايجاز آن مى‏داند و اين شمول را ضرورت جاويدانى قرآن و شريعت اسلام مى‏شمرد. اين ابعاد عبارتند از:
1. شمول الفاظ قرآن: الفاظ قرآن، چه در قالب و ساختار جملات و يا كلمات و حتى حروف (به ويژه حروف مقطعه) متضمّن معانى فراوانى هستند و اين گستره حوزه معنايى الفاظ در هيچ متنى يافتنى نيست. البته نورسى فهم و وصول به اين شمول و فراگيرى معنا را مقيّد به حسن بلاغت، موافقت با قواعد فصيح لغت عرب و همسان با فلسفه تشريع و مقاصد قرآن مى‏داند. او با اين رويكرد، نگرش‏ها و تأويلات بى‏پايه برخى از مكاتب را از الفاظ و ايات قرآن مسدود و بى‏اعتبار مى‏شمرد.
2. شمول علوم و معارف قرآن: به طور خلاصه، نورسى بر اين باور است كه در قرآن كليّات مباحث لازم براى هستى‏شناسى در مفهوم عام، كه شامل خداشناسى، انسان‏شناسى و كيهان‏شناسى مى‏باشد، به شكل روشن موجود است.
3. شمول شيوه بيانى قرآن: شيوه بيانى قرآن در عين ايجاز، آن‏چنان جامع و گسترده است كه گويى هر سوره كوچك آن «قرآن صغير» است و در اشارات و دلالات آيات بر انواع متنوّع معارف و نيازهاى بشر، به خوبى اين گستردگى هويداست. ايجازش در حد نهايت امكان بيانى است؛ چنان‏كه مى‏بينى در يك مثال يا داستان كوتاه، به كليات قوانين حاكم در هستى اشاره كرده است، همانند قصه تعليم اسماء به حضرت آدم عليه‏السلام كه حكايتگر آموزش جملگى دانش‏ها و معارف لازم بر انسان است.
ج. پيوستگى ساختار قرآن: ديگر موضوعى كه نورسى در اعجاز قرآن بدان توجه نموده، پيوستگى و انسجام كامل ميان مجموعه كل متن قرآن از حيث آيات و سوره‏هاست كه گويى تمام آن با نزول تدريجى‏اش (در 23 سال) و اسباب متعدد نزولى‏اش، از وحدتى در حد كمال برخوردار بوده و براى يك سبب نزول و در نزولى واحد فرو فرستاد شده است. پردازش به اين بعد از نگرش نورسى نيازمند مبحث گسترده ديگرى است.
د. اعجاز تشريعى قرآن: نورسى به اين جنبه از اعجاز قرآن (كه در نگاه او اهميت فراوانى در تاريخ تمدن بشرى و رشد آن دارد) از موازنه‏اى كه ميان ساختار تمدن قرآن با اصول نوين تمدن جديد (اروپا و غرب) برقرار كرده است، مى‏پردازد و ناتوانى بنيادين قوانين مدرنيته را آشكار مى‏سازد. با ارائه الگويى از تمدن قرآنى و انسان كامل، تنها راه وصول به سعادت دنيا و آخرت را پى‏روى از دستورات قرآن و اسلام معرفى مى‏كند و تمدن غرب و قوانين آن را، كه برخاسته از انديشه كام‏جويى و زياده‏طلبى بشر مادى است، فقط براى درصدى از خوشبختى خيالى انسان در دنيا مى‏داند.
ه. پيش‏گويى‏هاى غيبى قرآن: نورسى در نوشته‏هايش، سخن از چهار نوع اخبار از غيب در قرآن مى‏گويد و هر قسم آن را داراى انواعى مى‏داند نامحدود. اين چهار نوع عبارتند از: اخبار از گذشته، اخبار از آينده، اخبار از حقايق اخروى، اخبار از مكنونات جهان هستى. اين نگرش نورسى از علاقه شديد او به كشف اسرار جديد قرآن و اعتقاد او به قدسى بودن و جامعيت آن ناشى مى‏شود.
و. اعجاز علمى قرآن: نورسى از زمره قرآن‏پژوهانى است كه در نگرش علمى قرآن، راه ميانه برگزيده‏اند؛ نه يكسر قرآن را حاوى مسائل علمى مى‏داند كه به ظهور يك نظريه علمى جديد از آن مدد جسته و ديدگاه قرآن را بدان تثبيت نمايد و نه از شمار كسانى است كه تفسير علمى از قرآن را قبول ندارند. او قرآن را داراى اشاراتى كوتاه در گشايش حقايق علمى موردنياز بشر معرفى نموده و كشف تفصيلى آن را بر عهده عقل انسانى، كه خود آيتى از آيات باهره الهى است، مى‏گذارد و نقش قرآن را در اين حوزه همچو رهنمايى مشوّق مى‏داند كه انسان را بر كاوش وسعى در اكتشاف اسرار نهفته در هستى تهييج مى‏كند: «و كاَنَّ القرآن يمسحُ ظهرَ الانسان بيدالتشويق و التشجيعِ، قائلاً له: اسْعَ واجتهد فى الوسائل الّتى توصلكَ الى بعض الخوارق.»(37)
درنگ در راز و رمز پنهان معجزات انبيا از جمله تأكيدات نورسى در فتح اعجاز علمى قرآن است. در برخى موارد هم خود به تفسيرى علمى از حوادث طبيعى طرح شده در قرآن مى‏پردازد. تفسير او از دو پديده رعد و برق به دو پديده ظاهر شده از عالم غيب براى تنظيم قوانين طبيعت، از جذّابيت تفاسير علمى معاصر حكايت دارد.(38)
ز. حاكميت و سيطره قرآن: نورسى بُعد ديگر اعجاز قرآن را حاكم بودن معارف آن بر تمامى كتب آسمانى پيشين و برترى و گستردگى داده‏هاى وحيانى آن مى‏داند. در قرآن، اصول همگى شرايع الهى سابق مستجمع و افزون بر آن‏هاست؛ چنان‏كه گويى قرآن بر گذشته همانند آينده نظر داشته و حاكم بر آن است و در سايه‏سار حضورش، تمامى انبيا و اديان الهى جملگى حاضرند. چيرگى قرآن در ناپايانى دانش آن است كه همواره تا ابد از حيات علمى برخوردار و با گذشت زمان ناگفته‏هاى آن روشن‏تر خواهد شد.
ح. برترى شيوه معرفت‏انديشى قرآن بر ساير مسلك‏هاى معرفت‏شناسى: نورسى ره‏يابى به «معرفت اللّه» و «معرفت هستى» از رهگذر قرآن را بسى فراتر، محكم‏تر و استوارتر از ديگر روش‏هاى معرفتى همانند فلسفه، عرفان و كلام معرفى مى‏كند و دلايلى مبرهن بر آن قايل است.

3. ديدگاه صرفه در اعجاز قرآن از نگاه نورسى

«انّ اعجازَ القرآنِ حفظ القرانِ عن التحريف.»(39) ديدگاه «صرفه» نزد برخى از انديشمندان اسلامى به عنوان وجهى از وجوه اعجاز قرآن كريم و يا تنها وجه اصلى اعجاز آن به شمار مى‏آيد كه از ميان علماى شيعه نيز قايل داشته است. نورسى در رساله المعجزات الاحمديه، به تناسب موضوع، بحثى از نظريه «صرفه» مطرح و آن را ديدگاهى مرجوح معرفى كرده است. او نخست با ترديد خاصى به آن مى‏نگرد و گويى به جواز و صحّت اين نظريه در اعجاز قرآن قايل است؛ از اين نظر كه سيره او در رد و نقد ديگر ديدگاه‏هاى غيرموافق با نگرش او، اين‏گونه است كه به صراحت، ضعف آن‏ها را بيان و رد مى‏كند و ترديدى در ابطال آن به خود راه نمى‏دهد، اما در نقد و رد نظريه «صرفه» از عبارت او چنين چيزى برنمى‏آيد، بلكه آن را «مذهب مرجوح» در برابر «مذهب غالب و راجح» در اعجاز قرآن مطرح مى‏كند: «امّا المذهبُ الثانى و هو المرجوح، فهو انّ معارضةَ سورةِ واحدةٍ من القرآن ضمن طاقةِ البشر الاّ انّ اللّه سبحانه قد منعها عن الخلق ليكونَ معجزةَ الرسول... يطلق على‏هذا المذهب المرجوح: مذهب الصرفةُ.»(40)
و با سخنى كه درادامه مطلب مى‏آورد، همسويى او با اين ديدگاه بيش‏تر روشن مى‏شود و گويى آن را مى‏پذيرد: «و هكذا فالعلماءُ الّذين يقولون وفقَ هذا المبحث لا يمكن معارضةَ القرآنِ حتى بكلمةٍ واحدةٍ. هو كلام حقٍ لامراء فيه، لانَّ الله سبحانه قد منعهم عن ذلك اظهارا للاعجاز.»(41)

تأويل و تشابه در انديشه نورسى
1. تأويل؛ تفسيرى همسو با مقاصد قرآن

نورسى از زمره ژرف‏انديشانى است كه در حوزه تأويل متون دينى، صاحب‏نظر و انديشه بوده و ديدگاه‏هاى شايسته‏اى در اين زمينه ارائه داده است. او به عقل‏گرايى و توجه به نقل صحيح به همراه شناختى كامل از روح و كليت قرآن، در تأويل آيات و روايات اهميت بسزايى قايل است. در نگاه نورسى، مقاصد اساسى مطرح در قرآن (كه خداوند به دنبال هدايت و سوق بشر زمينى به سوى آن‏ها از مسير وحى بوده) در مجموع عبارتند از: توحيد، معاد، نبوّت و عدالت. «اَنّ الغايةَ الأساسية للقرآنِ هى اثبات وجودِ اللّه و الاخبار عن النبوّةِ و الآخرة و العدالةِ و العبادة. لذا، فليس الاخبار عن ماهيةِ الكون من مهامٍ و من مقاصد القرآن.»(42) ديگر گفتارهاى بيان شده در آن مباحثى استطرادى به اسبابى مختلف مى‏باشند. اين مقاصد بنيادين قرآن در نظرگاه نورسى همان آيات امّهات و محكماتى هستند كه بايد آيات ديگر را در مسير و جهت نهايى اهداف قرآن به تحليل و تفسير نشانيد.
نورسى در اين تحليل معنايى، كه به نوعى بازگشت معنا به اصل در آن مشهود مى‏باشد، بر «عقل و خردگروى» نقش اساسى قايل است و در تعارض با نقل، تقدّم را از آنِ عقل، و تأويل صحيح عقلى را حاكم بر نقل مى‏داند. به ديگر سخن، در هنگامه عدم توافق تحليل عقلى با گزاره‏هاى وحيانى، بايد آيه يا روايت را در جهت اهداف چهارگانه قرآن به شكلى كه همسو با آيين خرد و همسان با بلاغت وحى و قواعد ادب عرب باشد تفسير نمود. نورسى چنين تفسيرى از متن دينىِ به ظاهر متعارض با داده‏هاى عقلانى را «تأويل» مى‏شمرد. او در اين‏باره، كتابى تحت عنوان المحاكمات تأليف كرده و از عدم دقت مسلمانان در مقاصد اصيل قرآن و چگونگى تأويل آيات مشابه با تأسفى عميق سخن گفته است: «فلا بُدَّ لاهلِ التفسير ان يقدروا القرآنَ حقَّ قدره، و الاّ يبخسوا قيمته، و ان لا يُأوّلوه بأمرٍ لم تصدقه البلاغةُ و لم يكن من ميزته. و ذلك [القرآن] قد تحقّقَ بوضوح أجلى من كل حقيقةٍ، انّ معانى القرآن الكريم حقٌّ، كما انّ طريقة افادته و تصويره للمعانى بليغةٌ و رفيعةٌ، فمن لا يعزى الجزئيات الى ذلكَ المعدن و لا يلحقها بذلك النبع يكن من المبخسين حقّه.»(43)
نورسى تأويل را ارجاع آيات متشابه به معانى و مقاصد اوليه و اصيل قرآن مى‏داند كه با چنين ارجاعى، حقيقت تشابه روشن و پرده ابهام از چهره معناى آن كنار زده مى‏شود. او نيازمندى برخى آيات و روايات به تأويل را ناشى از كاربردهاى صنايع ادبى مجاز، تشبيه، استعاره، كنايه و ديگر فنون ادبى مى‏داند كه در درايت امر، سبب حدوث خيال ابهام در معنا براى ناآگاهان مى‏شود. البته او كاربرد چنين شگردهاى بيانى قرآن را نه تنها بى‏ثمر نمى‏داند، بلكه داراى مزايايى خاص و از باب رعايت شيوه بيان زبان عربى و همسويى با فهم بشرى مى‏داند و وجود چنين آياتِ نيازمند به تأويل را ضرورى و غيرقابل اجتناب مى‏پندارد.
او خود در برخى از موارد، تأويلات قابل توجهى از آيات دارد كه شايد از منظر برخى جالب باشد. تأويل او از آيات «و يُنزّلُ من السماءِ من جبالٍ فيها من بردٍ» (نور: 43) و «الجبال اوتادا» (نبأ: 7) و درنگ در تحليل معنايى جبال(44) در آن دو به همراه تأويلش از روايت منسوب به ابن عباس به مضمون «قيامُ الارضِ على الثور و الحوت»(45) ـ در فرض صحّت سند ـ نمونه‏هايى عالى از توانمندى نورسى در تأويل متون دينى مى‏باشند، تا جايى كه برخى از پژوهشگران آثارش به دانش هرمنوتيك و اطلاعات نورسى از آن سخن آورده‏اند.(46)

2. تشابه و چرايى وجود آن در قرآن

نگاه و تعريف نورسى از متشابهات قرآنى (و روايى) با ديگر تعاريف دانشمندان اين عرصه اندكى تفاوت و يا مساهمه در بيان دارد؛ از آن‏رو كه نورسى «متشابه» را نوعى از استعاره ظريفى مى‏داند كه حقيقتى شگرف در بطن خود نهفته دارد و آن برخاسته از بلاغتى بس لطيف مى‏باشد كه از براى اظهار حقايقى براى عموم مخاطبان از پس پرده‏اى شفاف در متون دينى، به ويژه قرآن، واقع شده است. با اين رويكرد، نورسى اولاً، «متشابه» را نوعى تنزّل معنا در قالب لفظ از نوع استعاره تعريف و ثانيا، به خلاف ديگر قرآن‏پژوهان، تصوّر اندك معنايى از متشابه را (كه خود جزئى از معناى كلى آيه يا روايت متشابه است) براى عموم مخاطبان ممكن مى‏داند، ولى وصول به اصل معناى «تشابه» را فقط از توانايى خواص علما و راسخان در دانش مى‏شمرد. براى وضوح بيش‏تر اين تعريف و زدايش غرابت آن، لازم است مثالى آورده شود تا اصل سخن نورسى واضح‏تر شود.
نورسى معانى آيات الهى را همانند دايره‏هاى متداخل به هم مى‏داند كه از مركز ثقل واحدى برخوردارند و در عين تداخل، هيچ تقاطعى با هم ندارند؛ مانند دايره‏هاى متعددى كه بر روى آب در بركه‏اى راكد به هنگام پرتاب سنگى به دنبال هم و بدون هيچ تزاحمى نمايان مى‏شوند و يا حلقه‏هاى تنه بريده يك درخت. اين حلقه‏ها و دايره‏ها تصويرها و پرتوهايى از آن معناى مركزى و اصلى‏اند كه در نگاه اول، در پرده تشابه فرو رفته است، ولى مى‏توان با مدد ذرّه‏بين، آن را ديد، و هرچه قدرت ديد و نگرش مفسّر بيش‏تر و قوى‏تر باشد، لايه‏هاى بيش‏ترى از معنا را تواند ديد: «والحقيقةُ هى انّ القرآنَ الكريم يستعمل اسلوبَ المتشابهات كتلسكوباتٍ أو كنظاراتٍ طبيّه مختلفه الارقام لبيان الدقائق العميقة للنّاس و لنقلهم من الظاهر الى الحقيقة.»(47) راسخان در علم كسانى هستند كه ضمن تسلّط بر معانى جزئى از معناى اصيل متشابه، كه خاستگاه ساير معانى جزئى مى‏باشد، آگاهى كامل دارند و حق تأويل تنها شايسته آن‏هاست؛ چرا كه تأويل در صورتى امكان دارد كه مآل و جايگاه اصلى و ابشخور آغازين متشابه بر تأويلگر روشن و مسجّل باشد و راسخان در دانش اين‏گونه‏اند و ديگران چون توان درك مرجع نخستين معناى تشابه را ندارند، فقط بهره‏اى از فهم معناى جزئى را مى‏برند و توان چنين ارجاع و تأويلى از آن‏ها ساخته نيست. نورسى در اين‏باره چنين مى‏گويد: «كما انَّ فى القرانِ الكريم آياتٌ متشابهاتٌ، ففى الحديث الشريف أيضا متشابهاتٌ، لايدرك معانيها الدقيقةُ الاّ خواص العلماء.»(48)
و در جاى ديگر مى‏نويسد: «انّ قسما من الاحاديث النبوية التى تخبرُ عن حوادث ستقعُ فى آخر الزمان تحمل معانى عميقةٍ جدّا ك (المتشابهات) القرآنية، فلا تفسّر ك (المحكمات) ولا يتمكّن كلَّ واحدٍ من معرفتها، بل رُبَّما يؤوّلها العلماء بدلاً من تفسيرها و انّ تأويلاتهاتفهم بعد وقوعِ الحادثةِ و يُعرف عندئذٍ المراد منها، بمضون الآية الكريمة "و ما يعلم تأويله الاّ اللّه و الرّاسخون فى العلم" و يبين تلك الحقائق الراسخون فى العلم و يقولون: "امنّا به كلٌّ من عند ربّنا".»(49)
با اين رويكرد نورسى به آيات متشابه، كه معانى جزئى آن قابل فهم براى عموم هم باشد، دايره خطاب قرآن در اين بخش از آموزه‏هايش بسيار گسترده‏تر از رويكردى است كه مخاطبان متشابهات را فقط عده‏اى خاص مى‏دانند؛ از آن‏رو كه نورسى آيات متشابه را از مجموعه هدفمند و روشن نص قرآن مى‏داند كه براى ارشاد تمامى گروه‏هاى انسانى تا قيامت نازل شده و همگان به اندازه توان و نياز خويش، قابليت بهره‏مندى از آن را دارند، اما با ابزارى صحيح و مستند به محكمات قرآنى و نصوص روايى كه از پيشينيان به ما رسيده است؛ و حتى يك شخص عامى نيز روزانه از استعاره و ديگر فنون تشابه آفرين در عبارات و گفتار خويش استفاده مى‏كند. بنابراين، متشابهات هم جز بيان حقيقت از پس پرده همانند استعاره چيز ديگرى نمى‏باشند:
«فالاساليبُ القرآنيةِ فى أمثال هذه المنازل المدّعى فيها الجمهور تسمّى ب التنزّلات الالهية الى عقول البشر فهذا التنزّلُ لتأنيس أذهانهم. فلهذا وضع صور المتشابهات منظارا على نظر الجمهورِ. فما هذه المتشابهات الاّ من أقسام الاستعارات الغامضة، اذ انّها صورٌ للحقائق الغامضة.»(50)
ناگفته نماند كه نورسى «تشابه» را به دو نوع تقسيم مى‏كند:
الف. متشابهى كه قابل تأويل نيست و وظيفه ما تسليم مطلق در برابر آن است؛ مانند: حروف مقطعه؛
ب. متشابهاتى كه قابل تأويل هستند و حق تأويل آن‏ها متعلق به راسخان در علم مى‏باشد: «كما انّ فى القرآن الكريم آياتٌ متشابهاتٌ تحتاج الى تأويلٍ او تطلب التسليم المطلق، كذلك فى الحديثِ الشريف مشكلاتٌ تحتاج احيانا الى تفسيرٍ و تعبيرٍ دقيقين.»(51)
در باب چرايى وجود تشابهات در قرآن، نورسى بر اين باور حق تأكيد دارد كه اين متن آسمانى براى ارشاد و هدايت عموم بشر نازل شده است و در خطابات وحيانى خود، نگرشى جهانى و فراسوى انديشه‏ها و مرزهاى جغرافياى بشرى دارد و در اين گزاره‏ها، رعايت فهم عموم مردم را اصل در نظرگاه خود قرار داده و خواص از آن‏ها را تابع گروه اكثر نموده است، و از آن رو كه فهم عرفى عوام از كاوشگرى ژرف و شگرف خواص برخوردار نيست و عمده اذهانشان آميخته با برخى تصورات انتزاعى از حقايق است، قرآن حسب رعايت سطح تعقّل و تفكر عموم و سوق دادن آن‏ها به حق، شيوه‏هاى بيانى خود را تنزّل داده تا همسو با سطح نگرش و زبان محاوره‏اى آن‏ها باشد. در اين ميان، چاره‏اى جز رعايت زبان عرفى آن‏ها، كه ممزوج با متشابهات مى‏باشد، راه ديگرى نبوده است و اين امر اگر ضعف و نقص فرض شود (كه نيست) نقص در افهام و بيان بشرى را مى‏رساند، نه ضعف در زبان وحى و قرآن را؛ همان بيان مولانا از حديث نبوى كه مى‏گويد:
چون سرو كارتو با كودك فتاد ××× پس زبان كودكى بايد گشاد
سخن نورسى اين‏چنين است: «... هى حكمةُ المتشابهات و هى التنزلّات الالهية الى عقول البشر لتأنيس الاذهان و تفهيمها، كمن تكلّم مع صبّىٍ بمايألفهُ و يأنس به.»(52)
حال اگر شيوه قرآن در اين‏باره عكس مى‏شد و قضاياى عقلى و حقايق آن بى‏پرده و بى مقدّمه، به زبان و حال گروه خواص بيان مى‏شدند، اين امر نقض غرض قرآن از هدايت عموم بشر و محروميت اكثريت از درك قرآن را به دنبال داشت. از اين‏رو، قرآن روشى را در پيش گرفته كه هم اقناع عامّه كرده و هم اخضاع خاصه را داراست، بدون آن‏كه از متشابهات آن شائبه تجسيم خدا يا محال بودن معارف و داده‏هاى آن پيش آيد:
«فاعلمَ انَّ ارشادَ القرآن الكريم لكافة الناس و الجمهور الاكثر منهم عوام، و الاقل تابعٌ للاكثر فى نظر الارشاد. و الخطابُ المتوجه نحو العوام يستفيد منه الخواص و يأخذون حصّتهم منه... و لو عكس لبقى العوام محرومين، مع انّ جمهور العوام لا يجردّون اذهانهم عن المألوفات والمتخيّلات فلا يقتدرون على درك الحقائق المجردّةِ و المعقولات الصرفة الاّ بمنظار متخيّلاتهم و تصويرها بصورة مألوفاتهم لكن بشرط ان لا يقف نظرهم عل نفس الصورة حتى يلزم المحال و الجسميةُ أوْ الجهةٍ بل يمدّهم الى الحقائق.»(53)
خلاصه آن‏كه نورسى در گام اول، قرآن را از آن‏رو كه كتاب الهى براى رهنمايى تمامى طبقات انسانى تا روز واپسين مى‏داند، لاجرم محتواى آن را در غايت وضوح و تبيان مى‏بيند كه هيچ شبهه‏اى در آن نيست و بر يك شيوه بيانى واحد نازل گشته است؛ يعنى عدم وجود متشابهات در قرآن به معنايى كه منتهى به سدّ باب فهم عرفى مخاطبان از متن آن نگردد. در گام دوم، وجود چنين متشابهاتى را به دليل محدوديت توان فهم بشرى و اطلاق تام صفت كلام ازلى الهى، ضرورى و اجتناب‏ناپذير مى‏داند و بر آن حكمت‏هايى قايل مى‏شود؛ همانند:
الف. ارشاد و هدايت عموم و خواص به حقايق به مدد تشابه؛(54)
ب. شرح و تبيين معانى فراوان در الفاظ كوتاه؛(55)
ج. مخاطب قرار دادن تمامى اصناف فكرى بشر با اختلاف سطح دانش آن‏ها؛(56)
د.دلالت شگرف متشابهات بر بلاغت و اعجاز لفظى و معنايى قرآن؛(57)
و. توجه و رعايت ادراكات حسى و مأنوس مخاطب؛(58)
ه. محال‏بودن ترجمه متشابهات و ناتوانى بشر از هماوردى آن؛(59)
ى. تداوم طراوت و حفظ پويايى معارف قرآن از مسير متشابهات.(60)

پى‏نوشت‏ها

1ـ براى آگاهى بيش‏تر از زندگى علمى ـ سياسى نورسى نك: اورخان محمدعلى، سعيدالنورسى رجل القدر فى حياة امّة، قاهره، دارالفضيله / محسن عبدالحميد، النورسى متكلم العصر الحديث و كتاب / همو، النورسى رائد الحركة الاسلامية / احسان قاسم الصالحى، بديع‏الزمان سعيد النورسى نظرة عامة عن حياته و آثاره / محمد سعيد رمضان البوطى، سعيد النورسى حياته و آثاره / اديب ابراهيم دباغ، سعيد النورسى رجل الايمان فى محنة الكفرو الطغيان.
2ـ احسان قاسم الصالحى، «بديع‏الزمان النورسى فكره و دعوته»، المعهد العالمى للفكر الاسلامى (مكتب اردن)، 1998، ص 24.
3ـ حسن عبدالرحمن بكير، بديع‏الزمان سعيد النورسى و أثره فى الفكر و الدعوة، دمشق، دارالحق، 2000 م، ص 97.
4ـ نورسى؛ الملاحق فى فقه دعوة النور؛ ترجمه احسان قاسم الصالحى، استانبول، دارسوزلر، 1995 م، ص 70ـ71.
5ـ براى آشنايى بيش‏تر با كتابشناختى اين چهار بخش از رسائل النور نك: بديع‏الزمان النورسى فكره و دعوته، ص 251ـ 254، از: مقاله احسان الصالحى با عنوان: «تعريف بمؤلفات بديع‏الزمان سعيدالنورسى التى أطلق عليها اسم رسائل النور»
6ـ الشعاعات ،ص 444.
7ـ اشارات الاعجاز، ص 22 / المثنوى العربى النورى، ص 69 و 70 / المكتوبات، ص 267 / الكلمات، ص 274.
8ـ المكتوبات، ص 505.
9ـ الشعاعات، ص 315.
10ـ المكتوبات، ص 119.
11ـ همان. در اين روايت، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن صداى دهشتناك را به مرگ منافقى معروف پس از هفتاد سال عمر در نفاق و افتادن در قعر جهنم تأويل فرموده است.
12ـ الملاحق فى فقه دعوة النور، ص 220.
13ـ اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز، ترجمه احسان قاسم الصالحى، بغداد، دارالانبار، 1989، م، ص 8، مقدّمه.
14ـ الشعاعات، ص 562.
15ـ المكتوبات، ص 492.
16ـ عشراتى سليمان، النورسى فى رحاب القرآن و جهاده المعنوى فى ثنايارحلة العمر، سوزلرنشر(قاهره)،1999، ص 160.
17ـ المكتوبات، ص 422.
18ـ اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز، ص 25.
19ـ الشعاعات، ص 207.
20ـ بديع‏الزمان‏سعيدالنورسى و أثره فى‏الفكر و الدعوة، ص 149.
21ـ المثنوى العربى النورى، ص 190.
22ـ اشارات الاعجاز، ص 25.
23ـ ر.ك: المؤتمر العالمى لبديع الزمان سعيدالنورسى (3)،1996، عبدالرزاق عبدالرحمن السعدى، «اعجاز القرآن اللغوى فى فكر النورسى»، ص 313ـ 346.
24ـ جلال‏جلالى‏زاده«نورسى»(دانشنامه‏قرآن‏پژوهى)،ج2،ص 2281.
25ـبديع‏الزمان‏سعيدالنورسى و أثره فى الفكر و الدعوة، ص 225.
26ـ براى آگاهى بيش‏تر نك: عبدالله خطيب، وجوه الاعجاز عندالنورسى، ص 67 / همو، بديع‏الزمان النورسى فكره و دعوته، اردن، 1998 م.
27ـ ر.ك: المكتوبات، ص 114.
28ـ جلال‏الدين سيوطى، معترك الأقران فى اعجاز القرآن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1988 م.
29ـ أحمد عزالدين عبدالله خلف الله، القرآن يتحدّى، ص 241.
30و31ـ المكتوبات، ص 508 / ص 509.
32ـ نك: المكتوبات، ص 506 ـ 507.
33ـ المكتوبات، ص 426 ـ 427.
34و35ـ اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز، ص 226 / ص 18.
36ـ بديع‏الزمان‏سعيدالنورسى‏و أثره فى الفكر و الدعوة، ص 152.
37ـ اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز، ص 238.
38ـ نورسى خاستگاه حدوث رعد و برق را ملائكه (قوّه غيبى) مى‏داند؛ آن‏چنان‏كه در روايات نيز وارد شده است. نك: النورسى و أثره فى الفكر و الدعوة، ص 161.
39ـ المثنوى العربى النورى، ص 190.
40و41ـ المكتوبات، ص 245 و 246 / ص 246.
42ـ اشارات الاعجاز، ص 177.
43ـ المحاكمات«صيقل‏الاسلام»،ترجمه‏احسان‏قاسم‏الصالحى،ص 85.
44ـ المحاكمات، ص 84.
45ـ همان، ص 73 ـ 75. براى تفصيل بيش‏تر نك: المؤتمر العالمى لبديع الزمان سعيد النورسى (4)، استانبول، 1998 م، ص 337.
46ـ نك: يامينه مرمر، «مكانة التأويل فى العلم Hermeneticsتحليل مبنى على رسائل‏النور»، المؤتمر العالمى لبديع الزمان (4)، استانبول، 1998 م، ص 514ـ 520.
47ـ به نقل از: المؤتمر العالمى لبديع الزمان سعيدالنورسى (4)، ص 396، مقاله استاد يلدرم.
48ـ المكتوبات، ص 451.
49ـ الشعاعات، ص 103.
50ـ اشارات الاعجاز، ص 17.
51ـ الكلمات، ص 400.
52ـ اشارات الاعجاز، ص 33.
53ـ اشارات الاعجاز، ص 175.
54ـ الاشارات الاعجاز، ص 171 / الكلمات، ص 400.
55ـ الكلمات، ص 451 ـ 467.
56ـ المكتوبات، ص 422.
57ـ اشارات الاعجاز، ص 176.
58ـ الكلمات، ص 176.
59ـ المكتوبات، ص 503.
60ـ اشارات الاعجاز، ص 171.
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:19 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

علامه شعراني و تفسير قرآن

علامه شعراني و تفسير قرآن

ناد علي عاشوري تلوكي

شخصيت علمي علاّمه بزرگوار مرحوم ميرزا ابوالحسن شعراني آن گونه برجسته و ممتاز است كه شايد به معرفي اين حقير نيازي نداشته باشد. بعيد است انديشمندي در حوزه دين پژوهشي فعاليت كند، ولي نام بلند آوازه علامه شعراني را نشنيده باشد و يا با آثار فراوان و پرمايه اش آشنا و مأنوس نباشد. گستردگي دامنه فعاليت هاي علمي آن مرحوم به اندازه اي است كه هر پژوهشگر علوم ديني، خواه و ناخوا، به سوي آثار بر جاي مانده از ايشان توجه و اهتمام نشان خواهد داد. با اين همه، جاي تأسف بسيار است كه عالمي تا اين حد برجسته، و چهره اي تا اين اندازه درخشان ،آن چنان كه شايسته وسزاوار است براي عموم مردم شناخته شده و معروف نيست.
به منظور آشنايي اجمالي با شخصيت علمي اين دانشمند فرزانه، در اين مقال بر آنيم تا معرفي مختصري از ايشان ارايه نماييم: چنان چه از مقدمه كتاب «المدخل الي عذب المنهل»1 بر مي آيد،مرحوم علامه شعراني از احفاد و نوادگان ملافتح اللّه كاشاني، (م988هـ) و صاحب تفسير ارزشمند «منهج الصادقين» است.2 آن مرحوم كه به حق ضرب المثل پايداري در كسب علم، جامعيت در علوم مختلف، و تعليم آن به ديگران نام گرفت، در سال 1320 هجري قمري در تهران ديده به جهان گشود، و در بيت علم و فضيلت و تقوا نشو و نما كرد. در كودكي و نوجواني قرآن، تجويد و ادبيات عرب را از پدر خود فرا گرفت و كتب متداول درسي، در رشته هاي مختلف را نزد برخي افاضل و علماي قم و تهران، به خصوص مدّرسان مدرسه فخريه (مروي) فرا گرفت، اساتيد ايشان در اين دوره عبارت اند از:
حكيم محقق ميرزا محمود قمي (مشهور به رضوان)، در علوم عقلي؛
فاضل متبحر شيخ آقا بزرگ ساوجي ،در فقه؛
پدر و استاد پدرشان ميرزا حبيب اللّه ذي الفنون در علوم رياضي، از جمله هيات و نجوم، و كار با اسطرلاب و استخراج زيجات؛
ايشان هم چنين از محضر محدّث فاضل سيّد ابوتراب خوانساري در نجف اشرف استفاده فراوان برد. 4 آن مرحوم خود در مقدمه وافي درباره اساتيد خويش چنين آورده است:
اخذت القرآن و التجويد و العربيه عن والدي، و حفظت الالفيه و الشاطبيه في القرائة، و قرأت الكتب المتداوله عند الطلاب علي علماء بلدنا، خصوصاً في المدرسة الفخرية المعروفة بخان مَرو و بلدةقم حرسها اللّه، و كان اكثر ما قرأت في العلوم العقليه علي الحكيم المحقق الميرزا محمود القمي المتخلص بالرضوان، والفقه علي جماعة، منهم الفاضل المتبحر الشيخ آقا بزرگ الساوجي رحمهما اللّه.
وقرأت العلوم الرياضية من الهيئه والنجوم و العمل بالاسطرلاب والاستخراج من الزيج وغيرها علي والدي وعلي استاذي و استاذه الميرزا حبيب اللّه المشهور بذي الفنون و حضرت مجلس المحدّث الفاضل التقي السيّد ابي تراب الخُونساري في النجف الاشرف.5
ايشان پس از يك عمر تلاش علمي و تربيت صدها عالم و دانشمند و نگارش ده ها كتاب و آثار علمي، سرانجام درهفتم شوال المكرم سال 1393هـ. ق، مطابق باشب يكشنبه دوازدهم آبان ماه 1352 خورشيدي در سن هفتاد و سه سالگي ،به جوار رحمت حق شتافت و دركنار آرامگاه حضرت عبدالعظيم حسني در شهر ري، در مقبره خانوادگي به خاك سپرده شد.6
نگارنده به منظور ارج نهادن به مقام والاي اين عالم وارسته،و معرفي هر چه بيشتر انديشه هاي قرآني ـ حديثي اين دانشمند فرزانه، اقدام به گرد آوري و تدوين ديدگاه هاي ايشان در برخي از زمينه‌ها نموده است كه در قالب پاره اي مقالات به محضر قرآن پژوهان و حديث پژوهان تقديم خواهد شد، تا شايد ضمن آشنايي با چهره قرآني اين شخصيت برجسته معاصر، در جهت پيشبرد پژوهش‌هاي قرآني ـ حديثي عصر حاضر نيز سهمي هر چند ناچيز بر عهده داشته باشد.
علاقه وافر آن مرحوم به قرآن و حديث، و توجه و اهتمامي كه در طول حيات پر بارش به ثقلين داشته است، در تمامي آثار و كتاب هاي بر جاي مانده از ايشان به خوبي هويدا است.
از برخي نوشته هاي تفسيري كه از ايشان بر جاي مانده است، اين نكته به روشني قابل دريافت است كه ظاهراً ـ و شايد در اواخر عمر ـ قصد نگارش تفسير قرآن را داشته است و علاوه بر نگارش مقدمات تفسير، از آغاز سوره حمد تا پايان آيه بيست و پنجم سوره بقره را نيز تفسير كرده است كه مجموع اين مطالب به وسيله شاگرد برجسته ايشان، استاد علامه جناب حسن زاده آملي در اختيار مجله «وقف ميراث جاويدان» قرار گرفت، و از شماره پنجم تا دوازدهم اين مجله ارزشمند به چاپ رسيده است.
يكي از زمينه هايي كه ايشان در اين تفسير ناتمام، وبه ويژه در مقدمه تفسير «منهج الصادقين»مورد بحث و بررسي قرار داده است، مسأله «تفسير قرآن» و مباحث ديگر مربوط به آن است. از آن جا كه گرد آوري و دسته بندي مطالبي كه در اين زمينه مطرح كرده اند، خود در حدّ يك مقاله مفصّل است، سعي ما در اين مقال بر آن خواهد بود كه بدون پرداختن به همه مباحث مربوط به اين بحث، و بدون مقايسه و تطبيق كامل نظريات ايشان با ديگر قرآن پژوهان بزرگ، صرفاً به تدوين و تحليل ديدگاه هاي آن مرحوم در اين زمينه بپردازيم. اما پيش از آغاز بحث توضيح اين مطلب ضروري است كه نكته قابل تأمل و جالب توجهي كه تقريباً درتمامي كتابها و آثار متعدد علامه شعراني، اعم از قرآني،حديثي، كلامي، اصولي و غيره به چشم مي خورد. اين است كه مشابهت هاي فراواني در ديدگاه هاي ايشان با نظريات فيلسوف عظيم الشأن و مفسّر عالي مقام علامه بزرگوارمرحوم «طباطبايي» وجود دارد.گرچه براي نگارنده روشن نيست كه اين تقارب آرا،اتفاقي است ويا بين اين دو بزرگوار مباحث وگفت وگوهاي علمي نيزبرقراربوده است،كه اين مهم را شاگردان بزرگوار ايشان بهتر مي دانند ولكن در هيچ يك از آثار اين دو بزرگوار مطلبي داّل بر وجود چنين تضارب آرا و تبادل انديشه مشاهده نمي شود.
به نظر مي رسد كه مي توان سير تفكر قرآني ـ حديثي علامه شعراني و علامه طباطبايي را با آرا و انديشه هاي حضرت امام (ره) ومرحوم آيت اللّه العظمي خويي (ره) نيز مقايسه كرد و مشابهت‌هاي بسياري را در آن مشاهده نمود، و به اين نتيجه و باور رسيد كه اين بزرگان همان گونه كه از نظر ولادت و وفات تقريباً به هم نزديك هستند و درواقع با هم معاصرند از نظر ديدگاه هاي علمي و جهت گيرهاي فكري، به ويژه در بُعد قرآني و حديثي نيز قرابت هاي فراواني به هم دارند و انديشه‌هاي آنان در موارد متعددي قابل مقايسه و تطبيق با يكديگر است.7 البته ترديدي نيست كه بودند و هستند بزرگواراني كه مشابهت هاي فكري نزديكي با اين عزيزان دارند، اما به نظر مي رسد كه آنها خود تحت تأثير انديشه هاي اين بزرگان قرار دارند و خواسته و ناخواسته، يا مستقيم و غير مستقيم مروّج ديدگاه هاي اين فقيهان و دين پژوهان مي باشند. با اين مقدمه كوتاه، اكنون به اصل بحث باز مي گرديم.

قرآن بيان همه چيز

اگر چه اين تعبير كه قرآن بيانگر همه چيز است، قبل از همه، بارها در خود قرآن به كار رفته است و پيشوايان دين نيز بر همين اساس به كرّات آن را ياد آور شده اند؛ اما به نظر مي رسد آن كس كه در عصر حاضر منادي بزرگ اين پيام و مفسّر شايسته اين ديدگاه بوده،مرحوم علامه طباطبايي بوده است و بس. اين كه قرآن در رأس همه منابع و متون ديني است،و رتبه اوّّّّل را حايز است و براي فهم همه امور، اوّل بايد به قرآن مراجعه كرد، يكي از مهم ترين دستاوردهاي تفسيري قرن حاضر است كه در زمره مناديان بزرگ آن، بايداز مفسّران برجسته مذكور نام برد. و اساساً علامه طباطبايي ـ و حتي آيت اللّه خويي ـ با تكيه بر چنين ديدگاهي است كه به شيوه تفسيري قرآن به قرآن گرايش پيدا كردند و بر اين باور بودند كه نمي شود قرآن بيان هر چيز باشد، اما بيان‌گر خود و مفسّّر آيات نوراني خويش نباشد.8 (بگذريم از اينكه علامه طباطبايي به دليل دوري جستن از مقام مرجعيت ـ و شايد دلايل و انگيزه هاي ديگرـ توفيق نگارش يك دوره كامل تفسير قرآني را بر اين شيوه پيدا كرد، و مرحوم«خويي» به خاطر اشتغالات فراوان مرجعيت ـو احياناً موانع ديگرـ صرفا به نگارش مقدمات تفسير و تفسير سوره حمد توفيق يافت.)
علامه بزرگوار شعراني هم، اگر چه يك دوره كامل تفسير ننوشت؛ اما از مطالبي كه در مقدمات و حواشي برخي تفاسير مهم نوشته است، اين نكته به خوبي به دست مي آيد كه ايشان نيز همانند مفسّران بزرگ معاصرش به جد طرفدار اين عقيده است كه قرآن در مرتبه اوّل قرار دارد و سنّت در مرتبه دوم است، و مفسّر پيش از هر چيز بايد به قرآن مراجعه كند. ايشان در مقدمه تفسير منهج الصادقين ،بحث مستقلي را تحت عنوان «قرآن بيان همه چيز است» ترتيب داده و با صراحت، اين گونه به اظهار نظر پرداخته است:
قال تعالي: ما كان حديثاً يفتري ولكن تصديق الذي بين يديه و تفصيل كل شيء (يوسف،12/111) وفرمود: ما فرّطنا في الكتاب من شيء (انعام،6/38)، و نيز ونزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيء (نحل،16/89)، پس در قرآن همه چيز از حاجات ديني و اجتماعي و اعتقادي هست، الاّ آن كه راسخان در علم بدان پي‌برند. و راغب گويد: «قرآن بر همه مسايل حكمت علمي و عملي مشتمل است.» 9
هم چنين در حواشي شرح اصول كافي اين گونه مرقوم داشته اند:
لاريب ان مفاتيح العلوم الالهيه في القرآن.10
با اين تذكّر خواننده را به يك نكته بس مهم توجّه مي دهند كه اگر چه قرآن اساس و سرچشمه همه علوم است و از هيچ چيز در قرآن فروگذار نشده است؛ اما بايد توجّه داشت كه:
غرض از نزول قرآن تعليم علوم جزئيه مانند طبّ و نجوم و ديگر صنايع و حِرَف نيست. چنان كه اگر گويند در كتاب «قانون» همه چيز هست، مقصود همه ابواب طب است از كليات و تشريع و امراض و علامات و معالجات و ادويه مفرده و مركّبه، نه مسايل نجوم و هندسه. و هم چنين درفقه چون گويند: شرايع جامع همه مسايل است، يعني آن چه مقصود از فقه است در بر دارد. قرآن جامع همه حكمت هاي علمي و عملي است. پس آن را با قصايد عرب و سخنان كاهنان و خُطب فصحا قياس نتوان كرد. قرآن براي غرض بزرگي است. حكما و فلاسفه هم اغراضي نزديك اغراض قرآن داشتند. حضرت اميرالمومنين(ع)، در بيان آن فرمايد: «رحم الله امرء عرف نفسه واستعد لرمسه وعلم من أين و الي أين.» يعني خداوند ببخشايد بر مردي كه خود را بشناسد و آماده مرگ گردد و بداند از كجا آمده و به كجا خواهد رفت؟ حكمت همين است و دين همين. انسان چون آفريده شد، بدين انديشه افتاد كه من كيستم؟ و چون خود را از همه چيز عزيزتر دارد، مقدم بر همه چيز، سعادت خويش را خواهد و در جست و جوي آن رود، و انديشه آن كه از كجا آمده ام او را به مبدأ راه نمايد تا علّت خود را بشناسد و مسائل توحيد را فرا گيرد و فكر سعادت، او را به معاد كشاند و اين ها بزرگ ترين مقاصد انسان است و قرآن جامع همه است.11
بنابراين، اگر گفته مي شود قرآن بيان همه چيز است و در آن هر چيزي آمده است، منظور اين نيست كه همه علوم و دانش هاي بشري را با تمام فروع و جزئياتش مي توان در قرآن يافت. اين امري است كه نه ممكن است و نه كسي مدّعي آ ن است؛ بلكه مراد اين است كه آن چه را كه آدمي براي نيل به سعادت دنيا و آخرت خود نياز دارد و راه ها و طرقي كه او را به اين مقصد مي‌رساند، در اين كتاب آسماني آمده است و البتّه جز اين هم نبايد از آن انتظاري داشت.

تفسير پذيري قرآن

در مقابل اخباري ها كه قرآن را تفسير ناپذير دانسته، فهم آن را خارج از توان غير معصوم مي‌دانند، علامه ضمن بر خورد شديد با اين گونه انديشه هاي انحرافي و ناصواب، با جدّيت تمام بر اين موضع اصرار مي ورزد كه اگر چه تفسيرمعصوم عالي ترين تفسيراست واساساً تفسير حقيقي را فقط معصومان مي دانند؛ اما اين حقيقت هرگز به معناي نفي تفسير ديگران نيست، بلكه چون قرآن همه مردم را مخاطب ساخته،آن ها را به تدّبر و تفّّكر در اين كتاب آسماني فرمان داده، پس به طور قطع، اين كتاب قابل فهم و تفسير است، و الاّ چنين فرمان هايي لغو و بي حاصل خواهد بود. عبارت ايشان در اين زمينه چنين است:
بايد دانست كه در روايات، بسيار وارد شده كه غير معصوم نبايد قرآن را تفسير كند، و فقط معصوم حقيقت معناي قرآن را مي داند. البته مقصود، تفسير آيات متشابه است، و الاّ آيه اي كه متشابه نباشد، براي همه خلق حجّت است. و قرآن ـ چنان كه در تمام سوره ها ديده مي‌شود‌‌‌‌ـ به مردم خطاب كرده يا ايّها الناس، يا اهل الكتاب، يا ايّها الكافرون و امر به تدّبر فرموده است؛ چنان كه مي فرمايد: أفلا يتدّبرون القرآن ام علي قلوب أقفالها، (محمد، 47/24). و در احاديث وارد است كه چون روايتي شنيديد، عرضه بر كتاب اللّه كنيد، اگر مخالف آن بود نپذيريد. و از اين جا معلوم مي شود كه قرآن براي همه حجّت است و همه آن را مي‌فهمند.12
به عقيده ايشان ،اعتقاد به تفسير پذيري كلام خداوند موجب شده است كه علماي اسلام در تفسير قرآن، غايت جهد خويش را به كاربرند و آن چه در قوه دارند به فعل در آورند، و هيچ جانب را فرو نگذارند، و:
اهل ادب و عربيّت آن چه مربوط به فن آنها بود گفتند. و اهل كلام و فقه و معارف و اخلاق و قصص انبيا و تواريخ و سير از هر نوع، به عربي و فارسي و غير آن تأليف كردند، و همه اين تفاسير نيكو، و در حد خود كامل [است] و ما به همهُ آن ها نياز داريم؛ چون محال است يك تن در يك كتاب، همه مطالب راجع به قرآن را بتواند فراهم آورد.13
اين سيره پسنديده عملي كه درعرف مسلمانان پديد آمد، خود بهترين دليل و نيكوترين مصداق تفسير پذيري قرآن است، كه جاي هيچ گونه شك و ترديدي را در اين زمينه باقي نمي گذارد. آن مرحوم، تفسير پذيري قرآن را تا آن جا پيش مي برد كه حتي اقوال مختلف مفسّران و احتمال هايي را كه در تفسير برخي آيات ذكر كرده اند به آساني مي پذيرد، صرفاً به اين جهت كه هيچ دليل عقلي يا نقلي بر نفي آن ها موجود نيست، و در اين باره چنين اظهار عقيده مي كند:
غالب اقوالي كه از مفسّران نقل مي شود، اگر موافق ظاهر قرآن و مجاري لغت عرب، و ادّله كلامي و فقهي و غير آن، باشد مي پذيريم، و گرنه ردّ مي كنيم. و گاهي چند احتمال در آيه كريمه ذكر مي كنند، و دليل بر بطلان آنها نيست و همه را مي توان پذيرفت. مثلاً در تفسير قول يهود قلوبنا غلف، بعضي گفتند: يعني دل هاي ما بسته است و منفذي ندارد تا سخن تازه در آن راه يابد، و بعضي ديگر گفتند: يعني دل هاي ما غلاف علم است و مانند پيمانه لبريز، كه قابل افزايش نيست. و هر دو معنا در عبارت قرآن ممكن است؛ هر چند دوم مناسب تر است.14
كه اين عبارت اخير ايشان در ترجيح يكي از دو احتمال، در واقع خود نوعي تفسير تلقي مي‌شود.

قاعده تفسير و احكام آن

در بحثي كه علامه شعراني ذيل عنوان مذكور ترتيب داده اند، ضمن اشاره به مقصد تفسير و هدف از آن، به احكام ضروري و قواعد لازم براي تفسير هم اشاره كردند كه دانستن و مراعات آن براي هر مفسّري بايسته و ضروري است. در رساله اي كه تحت عنوان «گفتاري در باب قرآن» از ايشان منتشر شده و در حكم مقدّمات تفسيري است، در اين باره چنين آورده اند:
تفسير براي مردم زمان ما، بايد داراي اين مقاصد باشد: اوّل، اين كه لغات عربي آن موافق آن چه در زمان حضرت پيامبر (ص) معمول بوده و مردم لفظ را براي آن معنا استعمال مي كردند، بيان شود؛ زيرا ممكن است لغتي در زمان آن حضرت معانيي داشته و در زمان ما معناي ديگر؛ در اين صورت، تحقيق مطلب لازم است.
دوم، تركيب نحوي آن اگر مشكل باشد، و همه كس متوجه آن نشود بايد به وجه صحيح ذكر كرد. مثلاً در آيه انما يخشي الله من عباده العلماء (فاطر، 35/28) بايد گفت: اللهَ مفعول يخشي و علماء فاعل آن است نه به عكس.
سوم، بسياري از آيات كه اشاره به غزوات و وقايع زندگي حضرت پيامبر(ص) دارد، بدون دانستن آن وقايع درست معلوم نمي شود.
اين سه امر را علما از روي قواعد نحو و لغت و مراجعه به تواريخ صحيح مي توانند بيان كنند، و صحابه و تابعان و مسلمانان صدر اسلام به اينها محتاج نبودند، چون لغت و نحو، فطري آن ها بود و وقايع زمان پيامبر (ص) را به چشم ديده يابه تواتر شنيده بودند و در فهم آيات معطّل نمي ماندند.
چهارم،بسياري از مسايل اصول و فروع دين بعد از زمان صحابه كم كم در بين مسلمانان محّلِ نظر و اختلاف عقا يد و آرا شده است، و هر كس به آيه اي تمسّك جسته و آن را دليل بر صحت عقيده خويش گرفته است كه بايد ازآنها رفع شبه كرد. مثلاً آيه الرحمن علي العرش استوي (طه،20/5) را بعضي دليل جسميت خداوند فرض كرده اند، كه بايد بيان كرد كه دلالت بر آن ندارد. و از اين قبيل است آيات جبر و تفويض و مسايل صفات و حدوث اسما. در اين باب، علماي علم كلام از روي قواعد صحيح عقلي يا نقلي متواتر، مي توانند قرآن را تفسير كنند.
پنجم، شبهاتي كه ملاحده و زنادقه يا يهود و نصارا بين مسلمانان منتشر كرده، و بر آيات قرآن كريم ايراد گرفته اند، و دفع آن امروز واجب است.
ششم، بيان آيات متشابه، به شرط اين كه از روي نقل صحيح از معصوم باشد؛ مثلاً حروف مقطّع اشاره به چيست؟ يا در آيه فبدّل الذّين ظلموا قولاً غير الذي قيل لهم، (بقره، 2/59) آن قول چه بوده است. مسلمانان صدر اوّل به اين قسمت از تفسير متوجه بودند، بلكه لغت تفسير در زبان آن ها همين تفسير الفاظ متشابه بوده است و در آن، به رأي و حدس و تخمين يا به استعانت اخبار يهود سخن ها مي گفتند؛ اما پنج مورد اوّل در آن زمان نبوده و تفسير بر آن اطلاق نمي شده است.15
افزون بر اين، ايشان در ادامه همين بحث به ذكر نكاتي پيرامون قواعد تفسير پرداختند و از جمله چنين فرمودند:
غير از مسايل مزبور، مفسّران مطالب ديگري نيز در تفسير ذكر كرده اند كه بعضي بسيار مفيد است و بعضي مضرّ. و آن ها كه مضراست بيشتر از ناحيه دشمنان اسلام ـ از يهود و نصارا يا اصحاب بِدَع و ملاحده ـ براي تضييع و توهين دين حنيف وارد شده است، وبعضي به جهت اظهار كثرت معلومات داخل كرده اند.
امّا مطالب مفيد، مانند نكات بلاغي است كه علامه زمخشري در تفسير كشّاف به آن متوجّه است، و مانند علومي كه قرآن به آن اشاره كرده و مدقّقان در ذيل آيات درج كرده اند [كه] بسيار است وبه واسطه آن ها اعجاز قرآن ثابت مي شود.
و از مطالب مفيد، ذكرمواعظ و نصايح انبيا و حكما و مسايل اخلاقي است كه آيات به آن ها اشاره كرده و آن كلمات به منزله شرح است.
اما مطالب مضر، مانند افسانه هاي يهود است كه كعب الاحبار و وهب بن منّبه براي مسلمانان از كتاب هاي مجعول خودشان نقل كرده اند، و غالب چيزهايي كه قدماي اهل سنّت در ذيل آيات بيان نموده و هيچ اصلي ندارد، يا معركه گيران و قصّه گويان براي گرم كردن مجالس، شب مي ساختند و روز تقرير مي كردند. مثل اين كه سگ اصحاب كهف اسمش چه بوده، و كشتي نوح چه قدر طول داشته و از چه چوبي ساخته شده، و يأجوج و مأجوج قامتشان چند وجب مي شده و امثال اينها كه فايده دنيويي يا ديني در تحقيق آن نيست و نقل ها اساسي ندارد. ديگر، مجادله در مطالب بي فايده اي است كه غالب كتاب هاي متداول ما را فاسد كرده، و علوم را از بين برده، مانند تحقيق در مسأله مشتق، و فرق بين حرف و اسم، و اختلاف در تعريف وجوب و امكان ؛ و بسياري از تفسيرها نيز از اين مطالب خالي نيست. و ازمطالب مضر، تأويلات متصوّفه يا باطنيه است كه بدون استفاده از معصوم، در آيات الهي ذكر كرده اند. و از مطالب مضر، مبالغه در هر علمي است، به طوري كه از بيان مقصود آيه خارج شود، مثل اين كه تمام احكام زكات رادر ذيل آيه زكات بيان كند؛ چرا كه تضييع وقت است و برا ي آن منظور، كتاب هاي فقهي را تصنيف كرده اند.16
با تأمل و دقت در محتواي مطالبي كه مرحوم شعراني ،به عنوان قواعد و پايه هاي اساسي تفسير ذكر كرده اند، چارچوبه اصلي تفسير، و حدود و ثغور آن نيز به خوبي روشن مي شود. بي‌ترديد، اگر مفسّري بخواهد به تفسير واقعي كلام خداوند بپردازد و از تفسير به رأي دور باشد، ناچار است كه در محدوده منابع تفسير مقيّد باشدو همان گونه كه از يك سو، از تأويل و توجيه ناروا اجتناب مي كند، از سوي ديگر، از وارد ساختن امور نامعلوم يا علومي كه هيچ ارتباطي به تفسير ندارد نيز بپرهيزد.

تفسيربه رأي

اگر چه در ممنوعيت تفسير به رأي از نظر مفهومي يك اتفاق نظر عمومي وجود دارد وهمگان بر طبق روايات نقل شده از پيامبر (ص) و احاديث وارد شده از ائمه(ع)، آن را ممنوع مي‌دانند؛ اما از نظر تعيين مصداق نه تنها هيچ اتفاق نظري وجود ندارد، بلكه تشتّت آرا در اين زمينه و تعريف هاي مختلف پيرامون تفسير به رأي به اندازه اي زياد است كه تعريف جامع آن را غير ممكن يا لااقل مشكل ساخته است. و براين اساس هر مفسّري، تفسير ديگران ـ يا لااقل بخشي از تفسير آنان ـ را مصداق بارز تفسير به رأي دانسته و تفسير خود را از آن به دور مي داند.
علامه طباطبايي ضمن بحث مفصّلي كه ذيل آيه هفتم سوره آل عمران پيرامون محكم ومتشابه مطرح فرموده اند؛ به تفصيل به بحث تفسير به رأي و اختلاف آرا در اين زمينه پرداخته اند و از ميان اقوال مختلف در اين باره، ده قول را برگزيده،به نقد و بررسي آن اقدام نموده‌اند.‌17 علامه شعراني هم در موارد متعددي از آثار خويش بدان توجه نشان داده و از جمله در پاورقي هاي شرح اصول كافي درباره واضح بودن اصل ممنوعيت تفسير به رأي مي نويسد:
تفسير القران بالرأي غير جائز نُهي عنه متواتراً والكلام فيه يطول ليس هنا موضعه.18
و در مقدمه تفسير «منهج الصادقين» ضمن بحث پيرامون جواز تفسير قرآن و اختصاص آن به راسخان در علم در اين باره مي فرمايد:
بالجمله در هر فن، ورزيدگان همان فن حق تفسير دارند، آن هم به دستور خداوند تعالي كه در قرآن داده است، و اين ها تفسير به رأي نيست، بلكه تفسير به حقيقت و واقع است. تفسير به رأي آن است كه عقل ما بدان نرسد، و علوم بشري از ادراك آن فرو مانده باشد، به قياس و تخمين و گمان چيزي گوييم.19
پس تفسير به رأي از ديدگاه آن مرحوم به يكي از دو معناي زير به كار رفته است:
الف‌ـ تفسيري كه براساس ظن و گمان مفسّر صورت پذيرفته باشد؛
ب ـ تفسيرآياتي كه عقل بشر هيچ راهي به فهم آن ها ندارد، مانند دقايق فقه و بعضي مسايل مربوط به توحيد و قيامت.20
اما در علوم و معارفي كه عقل بشر بدان راه دارد، تفسير قرآن براساس اين علوم، در زمره تفسير به رأي محسوب نمي شود و مذموم و ناپسند نخواهد بود. ايشان در اين زمينه مي فرمايند:
چون از عبارت قرآن معاني به ذهن آمد يقين به صحت آن حاصل شود، و بر اين اعتماد توان كرد و اگر محتاج به نحو و لغت شديم در فهم قرآن، بدان متوسل مي شويم. چون در آيه كريمه افلم يتفكروا في خلق السموات والارض، (روم، 30/18) اجازه داد در خلقت آسمان و زمين و نبات و حيوان و انسان تفكر كنيم، جايز است در تفسير آن ها به علم هيات و نجوم و طب و علم گياه و حيوان و كائناتِ جو متمسك شويم. و چون ما را مأمور به تدّبر در اعجاز قران فرمود، جايز است در علم معاني و بيان، ودقايق آن غور نموده و با عبارات قرآن تطبيق كنيم. و چون فرمان عبرت و پند گرفتن از امّت هاي گذشته داد كه افلم يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبه الذين خلوا من قبل (غافر، 40/82) بر ما لازم گشت به تاريخ و سِيَر پيشينيان رجوع، و امر الهي را امتثال كنيم. و هكذا ساير علوم و معارف، آن چه عقل بشر بدان راه دارد، تفسير به رأي و منهي نيست. 21
هم چنين در پاورقي هاي شرح اصول كافي پس از بيان ممنوعيت تفسير به رأي، در توضيح اين حقيقت كه هر تفسيري را نبايد مصداق تفسير به رأي و مَنهيَُ عنه دانست مي نويسد:
«المراد من التفسير كشف المبهم ورفع القناع. و امّا الآيات الظاهرة بنفسها، أو بقرائن عقليه، أوعاديه، أو عرفيه، فلا يقال لتفسيرها انّه تفسير بالرأي.22

تفسير معصوم

علامه شعراني به جدّ طرفدار اين حقيقت است كه تفسير واقعي، تفسير معصوم است، و مفسران حقيقي قرآن، معصومان‌(ع)، هستند. به اعتقاد ايشان:
كسي از اراده پروردگار آگاه است [و حق تفسير دارد] كه با او رابطه دارد. و قول كسي كه را دراين باب [= تفسير] توان پذيرفت كه بدانيم سهو و خطا نكرده، و از كذب و گناه مصون باشد.»23 و چنين كسي جز معصوم نيست. و همان گونه كه «در هر فن ورزيدگان همان فن حق تفسير دارند… هم چنان كه كتب ارسطو و افلاطون را كسي شرح مي كند كه خود فيلسوف باشد، و قانون ابوعلي را كسي كه خود طبيب بَود، و اقليدس و مجسطي را مانند خواجه نصير الدين طوسي، هم چنين كتاب خدا را كسي بايد تفسير كند كه به خدا راه دارد، و آن امام معصوم است.24
ايشان در پذيرش اين امر تا آن جا پيش مي روند كه به صراحت مي فرمايند:
ما لا يُفهم من القرآن بغير النقل وجب الرجوع فيها الي النقل… وما لا يفهم من ظاهراللفظ شي يجب التوقف فيه،او الرجوع الي الخبر المتواتر عن اهل العصمة.25
ولي با اين همه، هر گونه تفكر اخباري‌گري را در اين زمينه به شدت مردود مي دانند، و منحصر دانستن تفسير را در همين يك شيوه، ملازم با از كار انداختن كتاب خداوند و مخالف با خودِ قرآن معرفي مي كنند. مثلاً در بحث «شبه اخباريان» در مقدمه منهج الصادقين، با صراحت مي فرمايند:
ظاهر قرآن حجّت است، و چنان كه اخباريان گويند براي فهم معني قرآن حاجت به روايت نيست، بلكه بايد روايت را بر قرآن عرضه داشت اگر موافق قرآن است پذيرفت واگر مخالف است، بدانيم روايت از معصوم صادر نشده است. پس ما قرآن را مي فهميم و در همه آيات حاجت،به تفسير مأثور نداريم… باري، قرآن براي فهم و عمل نازل گرديده است و ائمه(ع) مردم را به مراجعه آيات قرآن امر مي فرمودند. و اين گونه روايات از حد تواتر افزون است. و اگر استنباط معنا از قرآن محتاج به روايت بود، خطاب ياايّها الذّين آمنوا و يا ايّها الذّين كفروا و يا ايّها الناس و امثال آن، همه بيهوده بود، و انتشار قرآن ميان مردم فايده نداشت. و اگر براي فهم هر آيه محتاج روايت باشيم، اكثر [قرآن] غير مفهوم مي ماند؛ چون براي اكثر آيات قرآن تفسيري از امام وارد نيست، با آن كه بسياري از روايات منقوله در تفاسير، ضعيف الاسناد است، و معلوم نيست امام در مقام تفسير بوده است يا اقتباس و تمثل، و نمي‌دانيم روايات مفسّرهم كه درتفسير آوردند حقيقتاً از امام است يا نيست و ديگرآنكه بسياري از روايات تفسيري با ظاهر قرآن منافي است ومعاني آن بر خلاف فصاحت قرآن است كه نمي توان نسبت آن را به معصوم باور كرد.26
هم چنين در جايي ديگر آورده اند:
در روايات، بسيار وارد شده كه غير معصوم نبايد قرآن را تفسيركند، و فقط معصوم حقيقت معناي قرآن را مي داند. البتّه مقصود، تفسير آيات متشابه است. والاّ آيه اي كه متشابه نباشد، براي همه خلق حجّت است، و قرآن ـ چنان كه در تمام سوره ها ديده مي شود ـ به مردم خطاب «يا ايّها الناس» ، «يا اهل الكتاب» و «يا ايّها الكافرون» و امر به تدّبر فرموده است؛ چنان كه مي فرمائيد:افلا يتدبّرون القرآن ام علي قلوب اقفالها (محمد،47/24) در احاديث وارد است كه چون روايتي شنيديد، عرضه بر كتاب اللّه كنيد، اگر مخالف آن بود نپذيريد. و از اين جا معلوم مي شود كه قرآن براي همه حجّت است و همه آن را مي فهمند. شيخ مرتضي انصاري در كتاب رسائل اين مسأله را به تفصيل ثابت كرده، و قول اخباريان را كه مي گويند ما نبايد رجوع به قرآن كنيم، چون آن را نمي فهميم، رد كرده است.27
بي‌مناسبت نخواهد بود اگر در پايان اين قسمت بدين نكته هم اشاره شود كه مرحوم شعراني با روشن بيني خاصي كه داشتند، اخباري‌گري را يكي از مهم ترين جريانات انحرافي در شيعه مي‌دانستند كه در موارد فراواني از كتاب ها و نوشته هاي خويش ـ كه به طور قطع صدها مورد بالغ مي شود ـ به نفي و طرد ديدگاه هاي قشري آن ها، و مبارزه با اين طرز تفكر انحرافي پرداختند. شايد نتوان هيچ اثر علمي را از آن مرحوم نشان داد كه در آن مبارزه با ديدگاه اخباري ها به چشم نخورد.اين موارد آن قدر زياد است كه خود مي تواند موضوع يك مقاله مستقل و مفصل ديگري قرار گيرد. به اعتقاد ايشان، دو جريان انحرافي كاملاً مشابه از نظر جمود فكري و ظاهر بيني، در اسلام پديد آمد كه زيان هاي جبران ناپذيري بر پيكره قرآن و سنّت وارد ساخت. يكي اخباري ها در جهان تشيع و ديگري حشويه در عالم تسنن.28 به عقيده آن مرحوم، طرفداران اين دو جريان، ساده لوحاني هستند كه چون ازتعقل و تفكر دوري گزيدند و به قشر و ظاهر تمسك جستند، هر خبري ـ هر چند مخالف عقل را ـ به راحتي مي پذيرند و به آن ترتيب اثر مي دهند. اين تحجّرو جمود تا آن اندازه ريشه دار و عميق است كه حتي گاهي براي پذيرش و توجيه يك خبر، به آساني ازآيات قرآن صرف نظر كرده، يا آيه را به گونه اي توجيه مي كنند تا مضمون آن با روايت موافق درآيد.29مرحوم شعراني در موردي از حواشي شرح اصول كافي ملاصالح،درباره جمود اخباري‌ها مي فرمايد:
يعتقدون انّ الرواة معصومون من السهو والنسيان.وبعضهم يُجّوزون السهو علي الأنبياء، بل علي نبينا (ص)؛ ولايجّوزونه علي الرواة. بل يقولون جميع ما روي عنهم ونقلوه في الكتب صادر من الامام بجميع خصوصيات الفاظه.30
و در جايي ديگر درباره تفسيرمنسوب به امام حسن عسگري(ع)، كه اخباري ها اعتماد فراواني به آن دارند مي فرمايند:
از جمله تفاسيري كه اخباريان بدان اعتماد بسيار دارند، تفسير منسوب به امام حسن عسگري(ع)، است كه با توجه به مقام عصمت آن حضرت، شايسته نيست اين تفسير را بدو نسبت دهيم. و علامه حلي (ره) در «خلاصه» در ذيل محمد بن قاسم استر آبادي كه راوي اين تفسير است، گويد: اين تفسير موضوع است و احاديث آن منكرات، و سهل بن احمد ديباجي واضع كتاب است. از مطالعه اين تفسير روشن مي شود كه سهل ديباجي كه واضع اين تفسيراست از تاريخ بي خبر بود، و در وضع خبر ملاحظه تاريخ را نكرد، و آن ها هم كه اين تفسير را مي پسندند از تاريخ بي خبرند، و سهل در وضع اين تفسير با عقل مردم بازي كرده است. انسان چگونه ممكن است اين كتاب مفتضح را نسبت به امام معصوم بدهد؟ غير از اين، مطالب بر خلاف اصول مذهب و وقايع مسلمه تاريخ در آن هست. 31

تفسير صحابه

همان گونه كه پيامبر (ص) نخستين مفسّر در جهان اسلام است؛ صحابه آن حضرت نيز در زمره نخستين مسلماناني هستند كه تفسير را از ايشان فرا گرفتند و حلقه واسط ميان پيامبر (ص) و تابعان، و بلكه نسل هاي بعدي بوده اند. اما در اين كه اقوال و نظرات صحابه ـ اعم از تفسيري و غير تفسيري ـ تا چه اندازه براي ديگران حجت است، ميان شيعه و سنّي اختلاف نظر است. بسياري از علماي اهل سنّت بر اين باوراند كه قول و فعل صحابه همانند قول و فعل پيامبر‌(ص) حجّت است و در اين زمينه جاي هيچ گونه بحث و مناظره اي موجود نيست. اما در بين دانشمندان شيعه، اگر چه برخي علما، بر مبناي يك ديدگاه افراطي، اقوال صحابه را به طور كلي مردود مي‌دانند؛ ولي گروه بسياري براساس يك نگرش صحيح و اعتدالي بر اين عقيده اند كه حجّت دانستن همه اقوال و افعال اصحاب پيامبر(ص) نه تنها هيچ توجيه عقلي و نقلي ندارد، بلكه حتي مي تواند ظلم به شخص پيامبر‌(ص) تلقي شود و از اين رو هرگز مورد تأييد نيست؛ زيرا كه صحابه همانند ديگر افراد، داراي آرا و نظراتي هستند كه ممكن است درست و صحيح باشد، و در اين صورت مي توان آن را پذيرفت، و ممكن است غلط و ناصحيح باشد، كه دراين صورت نبايد در مردود شمردنش كم‌ترين ترديد به خود راه داد.
علامه شعراني ضمن نادرست شمردن نفي كلي اقوال صحابه، بر اين موضع اصولي و منطقي پاي مي فشرد كه سخن هيچ كس را جبراً و تعبداً نبايد قبول كرد، و اگر از كلام معصومان(ع)، صرف نظر شود، گفته هاي ديگران ـ اعم از صحابه يا ديگران‌ـ را بايد با معيارهاي عقلي و نقلي مورد سنجش و ارزيابي قرار داد، و در صورتي كه درست و مطابق حق بود مي توان پذيرفت ، و در غير اين صورت در نفي و طرد آن نبايد ترديد داشت، ايشان در مقدمه تفسير «منهج الصادقين» در اين باره مي فرمايند:
اگر گويي روايات ائمه(ع)، هر چه باشد باز از تفاسير عامّه بهتر است؛ چون حديث ضعيف احتمال دارد از معصوم باشد، اما روايات عامه حتماً از معصوم نيست. در جواب گوييم: ما هيچ يك را حجّت نمي دانيم، و كسي را به قبول آن ملزم نمي كنيم. و مقصود از نقل قول آنان تنبيه است كه قول امثال قتاده و سدّي و ابن عباس و غيرهم را نيك بنگريم و به عقل بسنجيم و به قواعد لغت عرب تطبيق كنيم و اصول علمي را به كار بنديم. اگر آن را درست و موافق حق ديديم بپذيريم و گرنه ردّ كنيم. بالجمله نبايد سخن هيچ كس را تعبداً قبول كرد.32
هم چنين در جاي ديگر فرموده اند:
گروهي از مردم گويند چون قول عامه در تفسير قرآن حجّت نيست، و غير معصوم [هم] حق تفسير كتاب خدا را ندارد، چرا در كتب تفاسير ما قول غير معصوم را نقل كرده اند مانند قتاده و سدي و كلبي و ابومسلم اصفهاني و غير آنان؟
جواب اين سخن از آن چه گفتيم معلوم گرديد، و براي مزيد توضيح گوييم : نقل قول آنان براي تقليد و تعّبد نيست، مانند آن كه در فقه و اصول و كلام و علم دراية الحديث و ساير علوم ديني، اقوال هر طايفه رانقل مي كنند تا اگر موافق ادّله صحيح باشد بپذيرند و گرنه ردّ كنند، و غالب اقوال كه از مفسّران نقل مي شود اگر موافق ظاهر قرآن و مجاري لغت عرب و ادّله كلامي و فقهي و غير آن، صحيح بود مي پذيريم و گرنه ردّ مي كنيم.33
به اعتقاد ايشان، تفسير در عهد صحابه نه تنها ميدان چندان گسترده اي نداشت، بلكه در قالب بسياري محدود و در حدّ تفسير واژه ها يا بيان شأن نزول ها يا تفسير آيات متشابه بود و اصولاً واژه تفسير نزد مسلمانان صدر اوّل، شامل همين موارد محدود مي شده است.34 اما نكته حايز اهميت ديگري كه در بيانات آن مرحوم به چشم مي خورد اين است كه حتي احاديث صحيح پيامبر(ص) نيز در زمينه معارف و از جمله تفسير، تنها جنبه ارشاد و تعليم دارد و هرگز بدان معنا نيست كه پيامبر (ص) سخني گفته است كه از خو د قرآن قابل فهم نبوده، و يا چون ايشان آيه را تفسير كرده اند، ديگران حق تفسير آيه را ندارند. آن مرحوم به مناسبت بحثي كه پيرامون جايگاه اخبار آحاد ترتيب داده اند، در اين باره به اجمال فرموده اند:
خبر واحد در فروع، براي عمل حجّت است نه براي اعتقاد. تفسير قرآن مانند اصول دين است. اخباري كه در اصول دين وارد است براي قبول و تعبد نيست، بلكه براي تعليم است.35
بر آگاهان پوشيده نيست كه اين چنين اظهار نظر هايي تا چه اندازه شبيه ديدگاه هاي علامه طباطبايي است كه در برخي آثارش، از جمله تفسير الميزان بيان شده است. علامه درباره عدم حجيّت ذاتي تفسير صحابه در يك مورد در الميزان چنين فرموده اند:
آن چه در اين سه روايت آمده، نقل كلام صحابه است كه هيچ گونه حجيّتي ندارد زيرا عقيده وگفتار ايشان بر ديگران حجّت نيست به فرض هم كه بگويي اين سه روايت موقوفه است، يعني در حقيقت، كلام ،كلام رسول خدا‌‌(ص) است، تازه مي گوييم به خاطر اين كه مخالف قرآن است مطرود است.36
ودرباره تفسير پيامبر (ص) اين گونه به اظهار نظر پرداخته اند:
در احكام فرعي چاره اي جز استفاده از بيانات نبوي نيست، چنان چه خود قرآن هم بدان تأكيد و تصريح فرموده است: ما آتاكم الرّسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا (حشر،59/7) ولي در امور مربوط به معارف قرآن، بيانات نبوي صرفاً به شرح و توضيح بخشي از قرآن، يا اشاره به بطني از بطون آن، و يا تعيين مصداق مي پردازد . به عبارت ديگر شأن پيامبر(ص) در اين مقام، شأن تعليم و آموزش است، و معلوم است كه تعليم و آموزش تنها يك نحو راهنمايي است كه استاد آگاه به وسيله آن ذهن شاگرد را براي درك چيزي كه بر او سنگين است ارشاد و راهبري مي كند؛ زير آموزش، آسان كردن راه تربيت و نزديك ساختن آن است، خداوند نيز براي پيامبرش در آيات مختلف چنين منصبي را اثبات فرموده است. بنابراين، پيامبر (ص) آن چه را كه قرآن بر آن دلالت دارد براي مردم بيان مي كند، نه اين كه مطالب و معاني اي گفته باشد كه از خود قرآن و كلام الهي قابل فهم نباشد. حال اگر شأن پيامبر (ص) اين گونه است، پس تكليف احاديث صحابه و تابعان نيز خود به خود مشخص خواهد شد.37

اخبار آحاد در تفسير

بي ترديد يكي از مهم ترين جهات ارجمندي برخي تفاسير معاصر، هم چون تفسير شريف الميزان را بايد در اين نكته جست وجو كرد كه در معارف دين و اصول عقايد، و از جمله بحث تفسير هرگز به خبر واحد، آن هم خبر واحدي كه با قرينه اي همرا ه نباشد، اعتماد نكردند و هيچ گونه ارزش و بهايي به آن ندادند حتي اگر به ظاهر از صحّت سند هم برخوردار بوده باشد.علامه طباطبايي به صراحت در الميزان مي فرمايد:
ما در غير از مسائل فقهي به طور كلي در هيچ مسأله اي، چه اعتقادي و چه تاريخي و چه فضايل و چه غير آن به خبر واحد عمل نمي كنيم، مگر اين كه همراه خبر واحد قرينه هايي باشد كه يا مفيد علم و يا حداقل مفيد اطمينان و وثوق شخصي باشد. تنها در مسائل فقه است كه در حجّيت رواياتش به وثوق نوعي اكتفا مي كنيم؛ آن هم بعد از آن كه به دست بياوريم روايت مخالفتي با قرآن كريم ندارد.‌38
به اعتقاد ايشان، بعد از آن همه دسيسه و جعلي كه در اخبار تفسير و قصص سراغ داريم... ديگر عُقلا كجا و چگونه به آن اخبار وصحت متن آن ها اعتماد مي كنند؟ 39 بنابرين روايات تفسير، اگر [خبر] واحد باشند، حجّيت ندارند؛ مگر اين كه با مضمون آيات موافق باشند، كه در اين صورت به قدر موافقت شان با مضامين آيات حجّت دارند.40
علامه شعراني هم در اين زمينه دقيقاً همان عقيده اي را دارد كه علامه طباطبايي بر آن پاي مي‌فشرد. ايشان علاوه بر اين كه در موارد متعددي از پاورقي هاي تفسيري ابوالفتوح رازي و حواشي شرح اصول كافي ملاصالح مازندراني به بحث و بررسي در اين زمينه پرداخته است،41 در مقدمه تفسير منهج الصادقين نيز، بخش قابل ملاحظه اي را به بحث پيرامون آن اختصاص داده و در بحث مستقل و مستوفايي تحت عنوان «اخبار آحاد در تفسير» به بررسي آن پرداخته، و از جمله چنين فرموده است:
چنان كه درالفاظ قرآن اخبار آحادحجّت نيست،وقرائت به آن ثابت نمي شود،در معناي قرآن هم اخبار آحاد حجّت نيست. پس اگر ما روايتي در تفسير ديديم از يكي از ائمه معصومين(ع) و يقين نداشته باشيم آن قول امام (ع) است، واجب نيست قبول كنيم. و [اگر] در تفاسير‌‌نقل‌مي كنيم بر سبيل احتمال، مانند اقوال عامه [است]. و خبـر واحـد در فـروع براي عمل حجّت است نه براي اعتقاد. تفسير قرآن مانند اصول دين است. اخباري كه در اصول دين وارد است براي قبول و تعّبد نيست، بلكه براي تعليم است.42
آن گاه پس از نقل چندين روايت ضعيف كه به طريق واحد نقل شده و بررسي انتقادي آن ها چنين مي نويسد:
اهل حديث43 معتقدند سخنان معقول و مدلل را در توحيد و معارف و حقايق كه دليل بزرگ حقانيت اميرالمومنين و ائمه (ع) است، ترك بايد كرد؛ و اين اخبار ضعيف و مخالف با تواريخ مقطوع و متواتر را كه موجب سخريه ملاحده و استهزاي دشمنان اسلام است، سخت بايد چسبيد!... اگر گويي علي بن ابراهيم [راوي يكي از احاديث مورد بحث] را علماي رجال موثق شمارند، و بر او اعتماد كنند، و او استاد شيخ كليني است، گوييم او را موثق شمارند والبته موثق است، اما معصومش نشمارند. شايد بسياري از ابدال و اوتاد و بزرگان علم تفسير از تاريخ بي خبر باشند و مجعولات را سهواً صحيح پندارند.44
بنابراين به هيچ وجه نبايد درامر مهمي هم چون تفسير كلام الهي به اخبار آحاد و روايات ضعيف ـ هر چند كه از راوياني موثق نقل شده باشد ـ اعتماد كرد. اين چنين طرز تفكر، دقيقاً در نقطه مقابل ديدگاه اخباري ها است كه نه تنها در تفسير، بلكه در غير آن نيز به تمامي روايات كتب اربعه و ديگر جوامع حديثي شيعه، صرفاً به اين جهت كه آن كتاب ها از نويسندگاني امامي مذهب است، به ديده اعتماد و پذيرش صد در صد مي نگرند.

تمثّل به قرآن

با نگاهي اجمالي به تفاسير مأثوري هم چون تفسير عياشي، البرهان، نورالثقّلين و ... اين باور تقويت مي شود كه مولفان اين قبيل تفاسير، همه رواياتي را كه به نوعي به قرآن مربوط مي شود، در زمره تفسير قرآن قرار داده‌اند، اعم از اين كه اقتباس از قرآن باشد، يا از نوع تمثل به قرآن باشد، و يا در آن تعيين مصداق شده باشد، يا مواردي از اين قبيل. شايد بتوان در دوران معاصر،علامه طباطبايي را در رديف اوّلين مفسّراني قرار داد كه محدوده اين قبيل روايات را به روشني مشخص ساخت و آن ها را تحت عنوان «جَري و تطبيق»ـ كه آن را ازخود روايات اخذ نموده‌ـ45 مورد بحث و بررسي قرار داد. مثلاً در تفسير سوره حمد چنين فرموده:
اين روايات از باب جَري، يعني تطبيق كلي بر مصداق بارز و روشن آن است…. و اين خود سليقه ائمه اهل بيت‌عليهم‌السلام است كه همواره يك آيه از قرآن را بر هر موردي كه قابل انطباق با آن باشد، تطبيق مي كنند، هر چند كه اصلاً ربطي به مورد نزول آيه نداشته باشد. عقل هم همين سليقه و روش را صحيح مي داند، براي اين كه قرآن به منظور هدايت همه انسان ها، در همه ادوار نازل شده… و روايات در تطبيق آيات قرآني بر ائمه اهل بيت(ع)، و يا تطبيق بعضي از آن ها بر دشمنان ائمه(ع) و خلاصه روايات جري بسيار زياد است [و نبايد با تفسير آميخته يا اشتباه شود.]46
علامه بزرگوار شعراني نيز در اين زمينه دقيقاً همان عقيده علامه طباطبايي را دارد و در ذيل عناويني هم چون «تمثّل به قرآن» و «تفسير مفهومي و مصداقي» به بحث پيرامون اين موضوع پرداخته است. به اعتقاد ايشان، خلط ميان روايات تفسيري و روايات تمثل به قرآن اگر چه سابقه دارد؛ اما اوج اين التباس از سوي اخباريان انجام گرفته است و آن ها در زمره نخستين گروه‌هايي هستند كه اين قبيل روايات را در تفسير وارد كرده اند.47 و اگر مفسّران پيشين همانند عياشي و ديگران به دليل گرايش تفسير نقلي و يا هر انگيزه ديگر اين روايات را در تفاسير خود آورده اند، اخباري ها به جهت جمود فكري و خام انديشي، آن ها را آخرين ديدگاه در تفسير قرآن بر شمردند و در كتاب هاي تفسيري خود جاي دادند. و به تعبير رساي علاّمه طباطبايي:
آن عدّه كه به اصطلاح محدّث، يعني حديث شناس بودند، درفهم معناي آيات اكتفا كردند به آن چه كه از صحابه و تابعان روايت شده، حالا صحابه در تفسير آيه چه گفته‌‌اند؟ و تابعان چه معنايي براي فلان آيه كرده اند؟ هر چه مي خواهد باشد. همين كه دليل، نامش روايت است، كافي است؛ اما مضمون روايت چيست؟ و فلان صحابه در آن روايت چه گفته؟ مطرح نيست. هر جا هم كه در تفسير آيه روايتي نرسيده بود توقف مي كردند، و مي گفتند درباره اين آيه چيزي نمي توان گفت. 48
مرحوم شعراني، در موارد متعددي ازپاورقي ها و حواشي خود بر كتب تفسير و حديث به اين نكته بس مهم و ظريف توجه نشان داده، و از جمله در مقدمه تفسيرمنهج الصادقين با ذكر نمونه هايي از اين قبيل روايات، به روشن ساختن محدوده بحث كمك شاياني نموده است. ايشان در بحث «انواع تفاسير» در ذيل عنوان «شبهه اخباريين» دراين باره چنين فرموده است:
رواياتي كه تمثّل به قرآن است نه تفسير، اخباريان آن را در تفسير آيات ذكر مي كنند، مثل وعلامات وبالنّجم هم يهتدون(نحل، 16/16) در روايات وارد است كه «النجم» رسول خدا (ص) است، و «علامات» ائمه عليهم السلام. آيه سابق بر اين چنين است: والقي في الارض رواسي ان تميد بكم وانهاراً وسبلاً لعلّكم تهتدون (نحل، 16/15) امام جعفر صادق (ع)، تشبيه و تمثل فرموده است، يعني پيغمبر(ص) مانند نجم است و ائمه عليهم السلام، علامات. و باز در آيه فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون (نحل، 16/43) از حضرت رضا‌(ع)، نقل است كه ماييم اهل ذكر و ماييم سوال شدگان. خطاب قرآن به كفارمكه است كه مي گفتند پيغمبر نبايد از بشر باشد. خداوند مي فرمايد: اي بت پرستان مكه! از اهل كتاب آسماني بپرسيد (علماي يهود و نصاري) كه آيا پيغمبران پيشين از بشر بودند يا از ملائكه؟ پس حضرت رضا(ع)، سؤال از ائمه‌عليهم‌السلام، را تشبيه فرمود به سؤال از علماي آنان به جامع آن كه هر دو سؤال از خبرگان فني است در فن خود. اين هم تفسير نيست؛ چون خداوند كفّار مكه را كه در زمان پيغمبر(ص) بودند ارجاع به ائمه اهل البيت نمي‌فرمايد، با آن كه آن ها خود پيغمبر(ص) را قبول نمي كردند تا به امام بعد از وي چه رسد! و از اين قبيل در قرآن و حديث بسيار است و هيچ يك را تفسير قرآن نتوان شمرد. و در آن عهد، مردم پيوسته در هر مقام به آيه قرآن تمثّل مي‌كردند. در بعض كتب آمده است كه اميرنوح ساماني با يكي از امراي ياغي خراسان جنگ داشت، و براي او نامه در تهديد نوشت. آن امير در جواب نوح اين آيت فرستاد: يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين (هود، 11/32) و نظير اين تمثيل و اقتباس بسيار است و در بسياري روايات به اين تصريح گرديده است. چنان كه در تفسير سوره مومنون در آيه وشجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدهن وصبغ للآكلين (مؤمنون، 23/20) از علي بن ابراهيم [نقل] است كه «شجره زيتون» مَثل است براي رسول خدا (ص) و اميرالمومنين (ع).49
هم چنين در بحثي ذيل عنوان «تفسير مفهومي و مصداقي » در اين باره فرمودند:
در احاديث اهل بيت‌عليهم السّلام، در قضاياي بسياري تمثّل به آيات كريمه كرده اند به تناسب؛ مانند: انّ عدة الشهور عنداللّه اثناعشر شهراً (توبه، 9/36) كه چون عدّه ماهها دوازده است و عدد ائمه‌‌عليهم السّلام، نيز دوازده، اين را به آن تمثيل كرده اند.
وان من شيعته لابراهيم (صافات، 37/83) يعني ابراهيم از شيعه اميرالمومنين علي(ع)، است. و گفتن اين معنا هنگام شنيدن اين آيت مناسب است. [اما] اين ها را تفسير نتوان شمرد كه نه تفسير مفهومي است و نه تفسيرمصداقي؛ بلك تمثل است چنان كه اشاره كرديم.50
و در حواشي شرح اصول كافي ملاصالح مازندراني آورده اند:
التمثل بالقرآن جائز في كل مورد يناسب معني الآيه، و وقع في احاديث الائمه‌‌عليهم السّلام، منها كثير. والتمثل بالقرآن أحسن و اولي من التمثل باشعار العرب واقوال الفصحاء… وقد جرت سيرة الادباء بالتمثل بالآيات والاحاديث كثيراً، وكذلك الائمه‌عليهم السّلام، تمثلّوا. وربمّا يتوهم الجاهل انه من التفسير وان غرض الائمه‌‌عليهم السّلام، بيان مورد الآيه و معناها… بل المراد التشبيه والتمثيل.51
و سرانجام اين كه در حواشي خود بر كتاب وافي مرحوم فيض كاشاني دراين باره فرموده اند:
قد كثر في الروايات التمثل بآيات القرآن في ما يشبه مفهومه الظاهري بالمناسبة، وهو نوع من الاقتباس والاستنباط. وربّما يجعلها قوم من المحدثين تفسيراً وألّفوا باسم التفسير كتباً كثيرة ضمّنوها هذه التمثيلات والاقتباسات الوارده في كلام الائمه‌‌عليهم السّلام، وربّما يظن المبتدي انّها تفسير تعبّدي ينحصر مقصود الآيه فيها وان خالف صدر الآيه وذيلها وظاهرها. وربّما يتبلّدون ان رأوا خبرين مختلفين نظيرما ورد في تفسير الايمان بالغيت. و مثله قوله تعالي فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون فان اصل الآيه وارد في سوال علماء اهل الكتاب ويناسبه سؤال كل صاحب خبرة في كل فن ويستنبط منها بوجه تجويز السؤال مطلقا. وقد ورد في بعض الروايات ان المقصود الائمه‌(ع)، فيظن المبتدي الانحصار فيهم. ومثله ما ورد في انّ عدة الشهور اثناعشر‌انهم الائمه (ع)، مع ان هذا تمثيل و تشبيه و اقتباس وليس تفسيراً بمعني كونه المراد من الآيه.52
ايشان، هم چنين عقيده دارند كه ممكن است روايتي از باب تمثيل و تشبيه نبوده، بلكه از باب تعيين اغلب مصاديق باشد، چنان چه مثلاً در روايات آمده است كه هر جا در قرآن خطاب يا ايها الذين آمنوا آمده مراد ائمه‌(ع)، است. و يا هر جا كه سخني از «متقين» به ميان آمده منظور ائمه‌(ع)، است. اين موارد و نظاير آن را نه از باب تشبيه و تمثيل، بلكه بايد از باب تعيين اتمّ مصاديق دانست.
مرحوم شعراني در اين باره مي فرمايند:
گاهي نيز تفسير بر حسب اغلب مصاديق است، مانند آيه كريمه لايبدين زينتهن الاّ ما ظهر منها (نور 24/31) يعني زنان، زيور خود را آشكار نسازند مگر آن كه خود زيور آشكار گردد. ما ظهر منها، مفهومش حاجت به تفسير ندارد، چون معنا چنين است كه اگر چيزي از زينت، بي اختيار آن ها ظاهر شود باكي نيست و اين استثنا منقطع است... اِلاّ اَن كه در بعضي تفاسير آمده است كه مراد از «ما ظهر» رخساره و دو دست است. اين تفسير مصداقي است بر حسب اغلب افراد، يعني آن كه غالباً بي‌اختيار ظاهر مي شود، و هر چه زن خود را بپوشد باز اتفاق افتد كه بيرون افتد، دست يا رُخساره او است… پس صحيح است «ما ظهر» را مصداقاً به وجه و كفيّن تفسير كنند. يعني آن كه درغالب‌عادات به جهت ضرورت بي اختيار ظاهر مي شود، روي و دو دست است، و تفسير مفهومي نيست چنان كه بتوان به جاي «ما ظهر منها» لفظ وجه و كفّين را گذاشت.52
و در پاورقي هاي شرح اصول كافي در پاسخ اين شبهه كه برخي از محّدثان و مفسّران اماميه، بسياري از آيات را بر ائمه‌(ع)، يا ولايت آنان تفسير مي كنند، مي فرمايد:
والجواب عن جميع هذه الشبهات ان مرجع جميع هذه الآيات و الروايات في تأويلها بالولايه اما تطبيق الكلي علي اظهر الأفراد، كتأويل الصراط المستقيم بعلي بن ابي‌طالب(ع)، و امامِن التمثيل كتأويل النباء العظيم بولايته(ع)، مع انّ لفظ القرآن منطبق علي القيامه. وقد اتفق في تضاعيف الروايات مارُوي عن الكذابين المشهورين الوضّاعين والمجاهيل، ولاحاجة الي التكلف في توجيهها وتصحيحها وبذلك يندفع الشبهة عن غرائب التفاسير.54
خوب است در پايان اين بحث، توضيحي را كه ايشان درباره تفسير مفهومي و مصداقي بيان داشتند متذكر شويم كه مي فرمايند:
گاهي لفظ مجمل است و مفهوم آن را بايد تفسير كرد مثل آن كه «صعيد» در «تيمّموا صعيداً طيّباً» (مائده، 5/6) سطح زمين است و «ضلال» در «انّك لفي ضلالك القديم» (يوسف، 12/95) هَيَمان عشق است و «ايمان» در «ما كنت تدري ما الكتاب ولا الايمان»(شوري، 42/52) جزئيات و تفاصيل شريعت است. گاهي مفهوم كلام روشن است، اما افراد و مصاديق آن مشتبه؛ مانند «غيب» در «الذين يومنون بالغيب» (بقره، 2/3) چون غيب به معني چيز ناپيدا، و پنهان از حواس ظاهره است. اما اين كه خداوند ايمان به كدام يك از پنهاني ها را مقدم بر همه چيز شمرده است؟ ميان مفسّران خلاف است و هر كس در تفسير چيزي گويد. و غالباً در تفاسير مصداقي مي‌توان مراد را اعم از همه محتملات دانست.55

تفسير عرفاني

شايد بتوان مرحوم شعراني را يكي از معدود عالمان روشن ضمير معاصر به شمار آورد كه داراي بينش اجتماعي خاص و درك جامعه شناختي ويژه بود، كه توانست با بهره گيري از موهبت عقل، و نعمت انديشه و خرد به تفسير روشني از دين و معارف عميق آن دست يابد. با نگاهي گذرا به آراي فقهي ايشان، به ويژه در مسائل مهم و سرنوشت سازي هم چون ارتداد، تكفير و تفسيق، مدارا و نرمي، نفي خشونت، فراگيري و آموزش سحر و موسيقي و ده ها موارد مشابه آن56،به خوبي به شخصيت جامع و متعادل آن مرحوم كه در پرتو عقل و وحي به كمال رسيد، پي خواهيم برد. شايد نتوان در آثار فراوان ايشان به مواردي برخورد كه از صراط مستقيم حق منحرف شده باشد و يا به ورطه هاي خطرناك افراط و تفريط گرفتار آمده باشد. يعني همان آفت ويرانگري كه نه تنها جامعه امروز ما را با خطرات جدّي مواجه ساخته، بلكه پيوسته به عنوان يك تهديد جدّي در برابر موضع‌گيري هاي عالمان ديني در گذشته نيزمطرح بوده است.
اعتدال، سعه صدر، ژرف انديشي، پرهيز از جمود، جامع نگري، حضور در عينيت جامعه و در يك كلام، عبد صالح خدا و عالم رباني بودن خصوصيتي است كه علاّمه شعراني را از ديگر اقران و همگنان ممتاز مي سازد و يك قداست ويژه، همراه با تحسين و شگفتي به شخصيت ايشان مي دهد. يكي ديگر از موارد قابل ذكري كه در پي اين مقدمه كوتاه بايد بدان اشاره شود اين است كه آن مرحوم هرگز سعي نكرد به يك نوع خاص از معرفت بشري توجه ويژه نشان دهد و ديگر معارف را مردود يا لااقل كم ارزش و بي اعتبار معرفي كند.
بر اهل فن پوشيده نيست كه بسياري از بزرگان، به ويژه متخصصان در علومي نظير فقه و اصول، تا چه اندازه نسبت به تفاسير عرفاني قرآن بدبين و بي‌اعتبار بودند و آن گونه كه از قراين پيدا است، حتي تفسيري كه حضرت امام خميني (ره) در آغاز پيروزي انقلاب اسلامي ايران شروع كرده بودند، به دليل همين كوته بيني ها به تعطيلي كشيده شد. مرحوم علاّمه شعراني، در خصوص اين نوع از تفسير، ديدگاه اعتدالي برخاسته از متن دين و معارف آن داشتند و براين باور بودند كه عرفان حقيقي در جوهره ديانت است و تفاسير عرفاني كه برخلاف شرع انور نباشد، و ظواهر شريعت را مقدس شمارد و تأويلات متصوفه و باطنيه را در پي نداشته باشد، نه تنها مقبول و پذيرفتني، بلكه قابل توصيه و سفارش نيز هست.57 به اعتقاد ايشان:
هم چنان كه مردم عادي از مناظر جلال و شكوه و جمال و نزهت جسماني اين عالم متأثر و واله مي‌گردند؛ مثلاً كسي كه دريا را نديده، وقتي كنار آن بايستد استعجاب آميخته به لذت و خوف او را دست مي دهد، و دلش بي قرار مي گردد، و يا از مشاهده چمنزارها و كوهستان ها و گل هاي رنگارنگ وغير آن شيفته و فريفته مي شود، هم چنين به واسطه تأمل در عظمت خداوند تعالي كه آفريننده همه عجايب و مبدأ هر شكوه و جلالي است با وسعت لطف و رحمت و عظمت قدرت، حالتي از وله هزاران برابر سخت تر از شهود مناظر جسماني دست مي‌دهد كه همه چيز را در راه آن فراموش مي‌كند، و از سر وجود خويش مي گذرد. عبادت براي او لذت مي شود، و مناجات، بزرگ‌ترين بهجت. از تنهايي ملول نمي گردد و خلوت را براي ياد او بر همه چيز مي‌گزيند، و عالم و ما فيها، به اين بزرگي در نظر او هيچ مي شود، و در مقابل آن، روح خود را بزرگ تر مي بيند از آن چه بود، و فاني در محبّت حق. صائب در اين باب گويد:
فروغ گوهر من از نژاد خورشيد است بـه تيرگـي نتوان كــرد پـايمـال مـراد
كسي كه خود را از عالم امر ديد و با خدا آشنا، شهوات و مراد و هوس را بر خويش چيره نسازد و پيوسته مي كوشد علائق او را از لذت مناجات حق باز ندارد، و اين كوشش او سير و سلوك است تا به سر حد مقصود برسد. اگر عرفان اين است، چيز نامعقول و برخلاف شرع انور نمي باشد و از آيات قرآن مي توان بر آن حجّت آورد. و اگر غرض، ترك ظواهر شريعت و هرزه گردي و بطالت است مانند صوفيه عهد اخير ما را با آن كاري نيست. اگر كسي تفكر در عظمت پروردگار نكرده، و شوري در دل ندارد، از اسرار قلوب جز الفاظي به هم بافته در نمي يابد، و از بيداري شب هاي اوليا، و بي‌هوش شدن آنان از ترس خدا، و زاري و ملول نگشتن از عبادت، سخت به عجب مي آيد. [ما را با او كاري نيست] وحدت وجود بحث ديگري است كه اكنون فرصت بحث در آن نيست؛ و همه عرفا بدان معتقد نبودند مگر به معناي صحيح. و ترك شريعت كار بطّالان است نه عارفان. آن كه عاشق خدا است چگونه از عبادت او روي برتابد و به اختيار خود از معشوق دوري گزيند؟ ترك كسب و معشيت هم كه عرفا را بدان ملامت مي كنند و عيب مي گيرند هم خلاف طريقت اهل حق است. اگر محبوبشان حق است، امر محبوب را اطاعت بايد كرد. وبه هر حال تفسير عرفاني را، اگر خارج از ظاهر هر شرع و اصول آن نباشد، نبايد مذموم دانست. منتها آن كه هر فني براي گروهي است، خصوصاً آن فن كه ذوق خاص مي خواهد، مانند فصاحت وبلاغت... عرفان نيز ذوق است، و چون در تفسيري از اين گونه امور بسيار باشد، براي آن گروه خاص است. عامه مردم بايد تفسيري انتخاب كنند كه از فنون خاص خالي باشد.58
آن گاه به منظور ارائه نمونه هايي از تفسير هاي ناصحيح و ناصوابي كه از سوي برخي متصوفه و باطنيه صورت گرفته است، پس از نقل مواردي چنين مي فرمايد:
اين بنده گويد: تأويلات باطنيه و متجددين و جهّال صوفيه ازاينان عجيب تر و زشت تر، و گاهي برخلاف مسلماني است و منافي شرع انور، و نقل آن جايز نيست مگر براي ردّ و نقض؛ و مثل اين ها است تفسير قصاص به حكايات گذشتگان در قوله تعالي «ولكم في القصاص حيوة» (بقره، 2/179) و تفسير جن به ميكروب، و تفسير عذاب به عَذب به معناي گوارا.59
البته اگر كار تأويل در تفسير عرفاني به اين جا بكشد كه معاني ظاهري الفاظ به كلي فراموش شود و تنها به معاني باطني ـ آن هم به صورتي كه مفسر خود مي پسندد ـ توجه شود، در اين صورت نه تنها درممنوعيت چنين تفسيري ذره اي ترديد وجود ندارد، بلكه بايد به شدت آن را مذموم و ناپسند شمرد، و بر دانشمندان و علما فرض است كه با مجاهدت هاي علمي و عملي راه را براين گونه اباطيل و خرافات ببندند؛ چرا كه به تعبير مرحوم شعراني، همان گونه كه جمود بر ظواهر،موجب ويراني اساس شريعت مي شود، فتح باب تأويل و بي حد و مرز گذاشتن آن نيزباعث ويراني وسست بنيادي پايه هاي ديانت مي گردد.60
اميد آن كه خداوند به همه توفيق مجاهدات خالصانه‌ در راه خويش را عطا فرمايد، و ما را از لغزش هاي زباني و بياني، و هفوات قلمي و بناني حفظ نمايد، و ارواح پاك علماي دين، به ويژه روح پر فتوح علاّمه بزرگوار، مرحوم شعراني را قرين رحمت بي‌كرانه‌خويش قرار دهد.بمنّه و كرمه.

پاورقيها:

1. اين كتاب از تأليفات علاّمه شعراني، پيرامون علم اصول است كه با اشراف استاد حسن زاده آملي و مقدمه آقاي رضا استادي به چاپ رسيده است. از آن جا كه مرحوم شعراني در مقدمه تفسير منهج الصادقين از اين كتاب نام برده و مطالبي از آن نقل مي كند، چنين به دست مي آيد كه زمان نگارش «المدخل» به طور قطع پيش از تصحيح و تحقيق تفسير منهج بوده است.
2. علاّمه شعراني در پايان مقدمه خود بر تفسير «منهج الصادقين»‌به نقل از صاحب «روضات» نوشته است كه وفات ملافتح اللّه كاشاني در سال 988 هجري بوده است.
3. كيهان انديشه،ش 45/81.
4. همان.
5. وافي، چاپ سنگي، با حواشي شعراني،1/4.
6. كيهان انديشه،ش 45/85.
60. شرح اصول كافي ، 4/121.
7. نگارنده در صدد است تا در يك طرح پژوهشي مستقل، تحت عنوان «پژوهش‌هاي قرآني‌ـ حديثي چهار فقيه معاصر»، به تدوين و تحليل ديدگاه هاي اين بزرگواران در زمينه قرآن و حديث بپردازد.
8. علاّمه طباطبائي، الميزان، 1/10؛ بيان در علوم و مسايل كلي قرآن، 1/30.
9. منهج الصادقين، 1/42.
10. ملا صالح مازندراني، شرح اصول كافي، 7/159.
11. منهج الصادقين، 1/42.
12. وقف ميراث جاويدان،ش 5/13.
13. منهج الصاديقن، 1/19.
14.همان/ 23.
15. وقف ميراث جاويدان،ش5/12ـ13.
16. همان/13.
17. الميزان، 3/116ـ 125.
18. شرح اصول كافي، 4/146.
19. منهج الصادقين، 1/19.
20. همان/ 18.
21. همان.
22. شرح اصول كافي ، 2/146.
23. منهج الصادقين، 1/18.
24. همان،/ 19.
25. شرح اصول كافي،، 2/146.
26. منهج الصادقين، 1/20.
27. وقف ميراث جاويدان،ش 5/13.
28. تفسير ابوالفتوح رازي، حواشي شعراني، 1/372 و2/490، تعبيرايشان در مورد حشويه اين است«حشويه ،اي جهّال اهل الحديث...»شرح اصول كافي، 1/341 .و در جايي ديگري مي فرمايد: «حشويه اخباريان ساده لوحند كه نوعاً هيچ حديثي را رد نمي كنند و به ادله عقلي اعتماد ندارند.منهج الصادقين،حواشي شعراني،1/186.
29. همان، 4/164 و 476؛ 5/331 و 4/364؛ با شرح اصول كافي، 2/224و 2/305؛ 3/336 و 4/280.
30. شرح اصول كافي، 7/70.
31. منهج الصادقين، 1/22.
32. همان.
33. همان/23.
34. وقف ميراث جاويدان،ش 5/13.
35. منهج الصادقين، 1/13.
36. الميزان، 11/65.
37. همان، 2/161.
38. همان، 8/194.
39. همان، 9/321.
40. همان/321 و 10/535.
41. براي نمونه بنگريد: روح الجنان و روض الجنان ،1/99، 221 و 225؛ 3/248 و 482 ، 5/63 و306؛ شرح اصول كافي ، 174/4 ؛ 7/365 و 296/12.
42. منهج الصادقين، 1/31.
43. مراد اخباري ها است.
44. منهج الصادقين، 1/34.
45. ايشان خود در اين باره فرمودند: «اين را هم بايد بايد دانست كه كلمه جري «تطبيق كلي بر مصداق» كه ما دراين كتاب از آن بسيار نام مي بريم، اصطلاحي است كه از كلمات ائمه اهل بيت‌‌‌عليهم السلام، گرفته ايم»‌الميزان، چاپ جامعه مدرسين،1/66.
46. همان/66 ـ 67.
47. منهج الصادقين، 1/20.
48. الميزان، 1/9.
49. منهج الصادقين، 1/20ـ 21، نيز بنگريد: نثر طوبي/ 55 ـ 56، وافي3/118، جزء‌14.
50. همان/ 28؛ روح الجنان، 8/66؛ نثر طوبي، 1/56.
51. شرح اصول كافي، 3/381 ؛4/57 ـ 58؛ 7/55 ،67، 69 و120.
52. وافي، چاپ سنگي، حواشي شعراني،/3 118، جزء‌14.
53. منهج الصادقين،1/28ـ 29.
54. شرح اصول كافي ، 65 و 121.
55. منهج الصادقين، 28/1 نيز بنگريد: شرح اصول كافي/3 381و 57 ـ 58 و 287.
56. براي نمونه بنگريد: روح الجنان، 361/9؛ ترجمه و شرح تبصره المتعلمين،1/240 و330/2و807/2و747/2 و743/2.
57. وقف ميراث جاويدان، ش 5/13.
58. منهج الصادقين، 27/1.
59. همان/41.

 
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:19 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفتگو با فرزند کربلائي کاظم ساروقي حافظ قرآن

گفتگو با فرزند کربلائي کاظم ساروقي حافظ قرآن

اسماعیل کریمی

اين مصاحبه در تاريخ 27/9/75 توسّط جناب حجّةالاسلام والمسلمين سعيد بهمني (از مسؤولان مركز فرهنگ و معارف قرآن) انجام شده است.
حاج اسماعيل: «بسم الله الرّحمن الرّحيم، فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنْتَ وَليِّي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحينَ».(1)
از اينجانب حاج اسماعيل كريمي فرزند ارشد مرحوم كربلايي كاظم كريمي ، خواسته شده تا در باره خصوصيات مرحوم ابوي سخن بگويم تا در دسترس ديگر هموطنان عزيز قرار گيرد.
داستان مرحوم ابوي شامل چند بخش است: اوّل - در باره معجزه اي كه در اين قرن واقع شده و به سادگي به دست فراموشي سپرده شده است. البته اكنون پس از برقراري دولت جمهوري اسلامي تا اندازه اي از فراموشي خارج گرديده است. كتابهاي متعدّدي در باره معجزه ايشان به چاپ رسيده و آرامگاه مجلّلي در قبرستان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري قدس سره براي ايشان ساخته شده است.
من چگونگي اين معجزه شگفت انگيز را براي شما شرح خواهم داد تا آشكارا آيات خداي متعال را ببينيد، و در باره آن بينديشيده، و پندها بگيريد. خداي متعال براي آگاهي بندگان در هر زمان آيات و نشانه هايي را آشكار مي سازد؛ تا شايد مردم در آن تأمّل كنند و به هوش آيند.
مرحوم ابوي، روستازاده و كشاورز بود. يك روز كه پاي منبر واعظِ روستاي خود «ساروق» نشسته بود و به سخنان او دل سپرده بود؛ از زبان واعظ مي شنود كه:
«هر كس زكات مال خود را ندهد، نمازش درست نيست؛ و مالش غصبي است. اگر ملكي و خانه اي از درآمد مالش بخرد، غصبي خواهد بود و در قيامت، خدا او را مؤاخذه خواهد كرد». كربلايي كاظم پس شنيدن اين مطلب در چند سخنراني، به گونه اي جدّي به مسئله پاكسازي اموال از طريق زكات اهتمام مي كند. با اندكي توجّه درمي يابد صاحب مِلكي كه او برايش كشاورزي مي كند، زكات مال خود را نمي دهد و طبعاً زمينهاي او غصبي است. با درك اين مطلب، كشاورزي را رها مي كند و براي امرار معاش از ساروق خارج شده و در مابين اراك و قم، كه جاده ماشيني ساخته مي شد، به كارگري مي پردازد. پس از نزديك به يك سال كه براي سركشي به ارحام و بستگان خود به روستا، مي آيد متوجّه مي شود كه صاحب ملكي كه برايش كار مي كرد، توبه كرده و اكنون زكات مال خود را مي دهد. از طرفي از بستگان كربلايي كاظم تقاضا كرده تا كربلايي را به سر ملك و كشاورزي او در آن برگردانند. ايشان پس از اطمينان كامل از توبه صاحب ملك، به شغل رعيتي بازمي گردد؛ و صاحب ملك قطعه زمين كوچكي را نيز به كربلايي كاظم مي دهد تا افزون بر كار براي ارباب، بر روي زمين خودش نيز كار كند.
مرحوم ابوي در موقعي كه خرمن را مي كوبيد و گندم را از كاه جدا مي كرد، سهم مالك را مي پرداخت و همان جا زكات سهم خود را جدا مي كرد و به مستحقّي كه به طور كامل از وضع زندگي و معاش او مطلّع بود، مي داد. افزون بر اين، پس از جدا كردن خرج سالانه خود و بذري كه براي كاشت سال بعد كنار مي گذاشت، مابقي را بين فقرا تقسيم مي كرد.
چند سالي به همين منوال مي گذرد، سالي در موقع خرمن و هنگامي كه هنوز گندم را از كاه جدا نكرده بود، همان شخصي كه هر ساله زكات مال خود را به او مي داد، به سراغش مي آيد و مي گويد: بچه هايم نان ندارند. ايشان مي گويد: مي بيني كه باد نمي آيد؛ ولي سعي مي كنم مقداري گندم برايت تهيه كنم. شخص مستمند مي رود. پس از رفتن او، كربلايي به وسيله غربال مقداري گندم از كاه جدا كرده، وزن مي كند و به منزل او مي برد؛ و از آنجا به باغ خود كه پايين ده بود، مي رود تا اندكي علوفه براي گوسفندانش تهيه كند. پس از اين، عازم منزل مي شود. سر راه، نزديك «امامزادگان هفتاد و دو تن»، دو نفر سيّد خوش سيما را مي بيند كه جلو درِ آستانه امامزاده ايستاده و او را به نام صدا مي زنند؛ و از او مي خواهند علوفه را روي سكّوي جلوي در گذاشته و به اتفاق آنها به داخل برود.
ياد آوري اين نكته لازم است كه امامزاده ها در سه قسمت يك باغ مدفونند؛ به اين ترتيب كه شانزده تن از آنان كه در قسمت غربي مدفون اند، مَرد هستند و چهل تن كه در قسمت مياني دفن شده اند، چهل زن و دختر هستند و در قسمت شرقي باغ نيز پانزده مرد و يك زن مدفون هستند. بزرگِ امامزادگان قسمت غربي، امامزاده جعفر است و بزرگ امامزادگان شرقي، علي الصّالح عبدالله اصغر بن امام زين العابدين عليه السلام است كه در آنجا يك نفر خانم - به نام نصرت خاتون - نيز دفن است.
آن دو سيّد بزرگوار داخل امامزاده اوّلي شده، فاتحه مي خوانند و به سمت چهل دختران مي روند و داخل مي شوند؛ و به مرحوم پدرم مي گويند: شما هم بياييد. مرحوم پدرم مي گويد: متولّيان امامزادگان مي گويند: فقط زنها مي توانند داخل اين قسمت شوند و ممنوع است آقايان به اين قسمت وارد شوند! آن دو بزرگوار مي گويند: ما مَحرَم هستيم؛ بياييد داخل؛ اشكال ندارد.
ايشان هم داخل مي شود و پس از قرائت فاتحه براي آنان به سمت امامزادگان قسمت شرقي عازم مي شوند كه مدفن امامزاده عبيدالله بن علي الصّالح و ساير امامزاده ها را زيارت كنند.
پس از زيارت و خواندن فاتحه، نماز و دعا، يكي از آن آقايان كه كربلايي هيچ يك را قبلاً نديده و نمي شناخت؛ به بالاي حرم، دورتادور سقف اشاره مي كند و به پدرم مي گويد: اين كتيبه ها را ببين و بخوان. پدرم به محلّ مورد اشاره نگاه مي كند و در آنجا خطهايي نوراني مي بيند؛ كه گويي با آب طلا نوشته شده است؛ خطهايي كه آنها را هيچ گاه در گذشته كه بارها و بارها به امامزاده آمده بود، نديده بود. به آنها مي گويد: من درس نخوانده ام و هيچ سواد ندارم و نمي توانم بخوانم؛ تشخيص مي دهم كه خطهايي نوراني در آنجا نوشته شده است كه تا كنون نديده ام؛ ولي قادر به خواندن آنها نيستم.
يكي از آقايان سادات مي فرمايد: محمدكاظم! بخوان؛ مي تواني بخواني. باز عرض مي كند: نمي توانم بخوانم؛ سواد ندارم. باز هم همان آقا مي فرمايد:
بخوان مي تواني؛ بگو:
«اِنَّ رَبَّكُمْ اللهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَي عَلَي الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ * ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً اِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ * وَلَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ اِصْلَاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا اِنَّ رَحْمَةَ اللهِ قَرِيبٌ مِنْ الْمُحْسِنِينَ * وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّي اِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ كَذَلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتَي لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ اِلَّا نَكِدًا كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ * لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا اِلَي قَوْمِهِ فَقَالَ يَاقَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَا لَكُمْ مِنْ اِلَهٍ غَيْرُهُ اِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ»(2)
در حين خواندن آيه به وسيله يكي از آقايان و تكرار آن به وسيله كربلايي كاظم؛ بر سينه كربلايي دست مي كشند. كربلايي به گونه اي غرق در خواندن كلام الله با لهجه خوش آن بزرگوار مي شود كه حضور آنان را از ياد مي برد؛ وقتي به خود مي آيد، مي بيند آن دو بزرگوار از نظر غايب شده اند! و فرصتي براي گفت وگو و پرسش از آنان براي او نمانده است! با يك دنيا افسوس كه چرا آن گونه كه بايد از آنان تجليل نكرده است! و اي كاش مي توانست بيش از اين با آن دو بزرگوار مصاحبت مي كرد! با خطور اين انديشه ها و مهابت آنچه برايش پيش آمده، بيهوش مي شود.
شب فرا رسيده، و پاسي از شب گذشته بود، تعدادي شمع كه در امامزاده روشن كرده بودند، تمام شده و رو به خاموشي گذاشته بود. مرحوم والد نقل مي كرد كه:
اين بيهوشي تا صبح روز بعد ادامه داشت. با نسيم صبحگاهي به خود آمده، از جا برخاستم و به زحمت درِ امامزاده را در تاريكي پيدا كردم. نماز صبح را در امامزاده خواندم. به اين اميد كه آن بزرگواران را دوباره ببينم، چند بار به محلّ واقعه آمدم؛ ولي از آنان خبري نبود. از كتيبه ها و آياتي كه بر روي قسمت فوقاني ديوار نوشته شده بود نيز اثري باقي نمانده بود. از امامزاده بيرون آمدم و علوفه را از همانجا كه گذاشته بودم، برداشتم و به طرف خانه حركت كردم. در راه، با خود زمزمه مي كردم! گويا چيزهايي مي دانستم؛ مطالبي را مي خواندم؛ سينه ام مملو از كلماتي بود كه معاني آن را نمي دانستم؛ ولي هر گاه آنها را مي خواندم، قلبم آرامش پيدا مي كرد، احساس سرحالي و سبكي مي كردم.
بين راه كه مردم با من برخورد مي كردند، سلام و عليكي مي گفتند و مي پرسيدند: از ديروز تاكنون كجا بودي؟ سراغت را مي گرفتند و مي گفتند: فرزند كربلايي عبدالواحد گم شده است. به منزل آمدم؛ خانواده و پدر و مادرم دورم جمع شدند و پرسيدند: از ديشب تاكنون كجا بودي؟ همه جا سراغت را گرفتيم؛ ولي تو را پيدا نكرديم. منزل همه دوستان، بستگان و آشنايان را جويا شديم؛ ولي اثري از تو نيافتيم. حتّي سر خرمن و باغ هم رفتيم؛ هيج جا از تو نشاني نبود. گفتم: من شب را در امامزاده به صبح رساندم؛ و آنها گفتند: مگر ديوانه شده اي! تا صبح، در امامزاده چه مي كردي؟
در آن زمان، مرحوم حاج آقا صابري عراقي كه واعظي متّقي، متديّن، ملاّ و مشهور بود، همه ساله به ساروق مي آمد و مدّتي در آنجا مي ماند و مردم را موعظه و ارشاد مي كرد. وقتي اين واقعه رخ داد، آقاي صابري عراقي در ساروق بود. مرحوم ابوي نقل مي كرد كه پس از اين كه از امامزاده برگشته بود، نزد آقاي صابري مي رود. معمولاً مردم از روستاهاي اطراف نزد او مي آمدند و مسائل شرعي خود را از او مي پرسيدند و او به مسائل يك يك آنان رسيدگي مي كرد. پس از اين كه مردم مسائل خود را مطرح مي كنند و آقاي صابري به آنها رسيدگي مي كند، كربلايي كاظم جلو مي رود و پس از احوالپرسي به واعظ مي گويد:
مثل اينكه من قرآن را به طور تمام و كمال حافظ شده ام!
آقاي صابري مرتبه اوّل متوجّه مطالب كربلايي كاظم نمي شود. كربلايي دوباره تكرار مي كند. آقا مي گويد:
شايد خواب ديده اي يا قبلاً سواد داشته اي و بخشي از قرآن را حفظ كرده اي!
ايشان مي گويد: من هيچ گاه درس نخوانده ام. و براي اين كه از مردم تأييد بگيرد، رو به آنان كرده و مي گويد: اي اهالي ساروق! شما مي دانيد كه من تاكنون هيچ گاه به مكتب نرفته ام و پدرم كربلايي عبدالواحد مرد بي بضاعتي است و نمي توانسته مرا به مكتب بفرستد و يا معلّم سر خانه برايم بگيرد تا مرا با سواد كند. اگر كسي مي داند كه من درس خوانده ام به آقا عرض كند.
همه اهالي بالاتّفاق مي گويند: آقا محمدكاظم درس نرفته و مكتب نديده است، ما شاهديم كه ايشان هيچ گاه تاكنون سواد نداشته است.
اهالي دهات ديگر هم مي گويند: ما نيز تاكنون نشنيده ايم كه محمدكاظم كريمي سواد داشته باشد. ما از گذشته، او را فردي بي سواد مي دانستيم.
پدرم مي گويد: پس از اين، به ملاّ گفتم: قسمتي از اينها را ديروز عصر در بيداري در امامزاده به من ياد داده اند؛ و من آن را فراگرفته ام؛ بلكه الآن مي بينم، بسيار بيشتر از آنچه به من گفته اند، در سينه و حافظه دارم. وقتي همه ماجرا را گفتم، آقا بلند شد و به اتّفاق ايشان و اهالي به امامزاده آمديم. پس از زيارت، به اين سو و آن سو نگاه كردند و اثري از آن آيات نيافتند. در اين هنگام كه متوجّه رخداد فوق العاده و كرامّت و تفضّل الهي شده بودند، به سوي من هجوم آوردند و به قصد تبرّك، لباس مرا پاره پاره كردند؛ سپس مرا به عزّت و احترام تمام به دِهْ آوردند.
آقاي صابري مي پرسيد: «معجزه بود، امام زمان بود، چه شد و آنها كه اين كرامّت را به تو عطا كردند، نشناختي؟ به هر حال تا مدّتي صحبت من سر زبانها بود؛ تا اندك اندك از خاطر مردم رفت و من هم از ترس اينكه با گفتن ماجرا به مردم يا با خواندن آشكار قرآن از ثواب عملم كم شود يا گفته شود كه براي شهرت چنين مي كند، سعي مي كردم آن را پنهان كنم. كار رعيتي خود را كماكان ادامه دادم و همه ساله زكات مال خود را مي پرداختم و از همان وقت، نافله و نماز شب را به طور مرتّب و بهتر از قبل مي خواندم.
پدرم گفت: پس از اين، كم كم مردم مرا فراموش كردند و كسي سراغ مرا نمي گرفت. پيوسته در خفا به خواندن قرآن مشغول بودم و البته خودم نيز آن طور كه بايد قدر خود را ندانسته و به درستي درك نكردم كه خداي متعال چه موهبت بزرگي به من عطا كرده است!
من كه فرزند ارشد كربلايي محمدكاظم هستم، نزديك به 23 سال پس از اين واقعه زماني كه پدرم در سنين بالاي پنجاه سالگي بود، و من كودكي هفت يا هشت ساله بودم، ماجرا را از پدرم شنيدم. ما در ساروق منزلي داشتيم كه از سه اتاق تودرتو تشكيل مي شد. پدرم در اتاق آخري كه صندوق خانه هم بود، مقداري كاه و يونجه خشك براي گوسفندها ذخيره كرده بود. موقعي كه پدرم براي تهيه خوراك گوسفندان و گاوهاي خود به آن اتاق مي رفت تا با مخلوط كردن يونجه ها با كاه خوراك دام را فراهم كند، من شاهد زمزمه و آوازهايي از وي بودم؛ نزديك مي رفتم تا ببينم پدرم چه چيزي را زمزمه مي كند؛ و او زمزمه را قطع مي كرد. گاهي كه متوجّه نبود، به طور پنهان گوش مي دادم؛ ولي از آنچه مي خواند سر در نمي آوردم. گاهي نيز از او مي پرسيدم: پدر! چه مي خواني و چرا فقط هر وقت به صندوق خانه مي روي، مي خواني؟ مي گفت:
تو چه مي داني چه مي خوانم! بزرگ كه شدي مي فهمي كه من چه مي خواندم، برو سراغ كارت و به من كاري نداشته باش.
پدرم از بس كه ساده بود، گمان مي كرد اگر به من كه فرزندش هستم، بگويد كه قرآن مي خواند، ثواب قرآنش كم خواهد شد يا ممكن است من آن را به مردم بگويم.
پس از مدّتي به دليل عائله مند شدن، خشكسالي و نبود بضاعت، گوسفندها، گاوها و ملك اندك را از دست مي دهد و روزگار را با كارگري مي گذراند.
به ياد دارم زماني كه مرحوم پدرم تصميم گرفت به كربلا برود، به مرحوم مادرم سفارش ما را كرد و گفت: مي خواهم به مسافرت بروم و به كربلا مشرّف شوم.
پيش از سفر، مخارج يك سال را با محصولات مختصري كه از باغ عايدش شده بود، براي ما گذاشت و در سال 1317 ش. عازم مسافرت و هجرت از وطن به سوي كربلا شد. آن موقع ساروق خود بر سر راه كربلا و كاروان رو بود؛ مردم با كجاوه، اسب و قاطر به سوي عتبات عاليات روانه مي شدند؛ در حالي كه پدرم همان راه را پياده در پيش گرفت و رفت.
در راه به «جوكار» و به «حسين آباد» ملاير و سپس عصر آن روز به «دهِ سيّد شهاب» وارد مي شوند. در آنجا سراغ منزلي را مي گيرد كه شب را استراحت كند. مردم او را به منزل فردي به نام «مشهدي رحمان بيات» راهنمايي مي كنند؛ و پدرم به منزل او وارد مي شود و ميزبان از او به گرمي استقبال مي كند. پس از صرف شام، از او جريان مسافرت و شغلش را جويا مي شود. مرحوم پدرم قصد سفرش را بازگو مي كند و مشهدي رحمان مي گويد: من سخت به كارگر و دروگر نيازمندم. و از او تقاضا مي كند كه يكي دو روز به او كمك كند و اگر خواست همان جا بماند تا پس از پايان درو، راهي كربلا شود. فرداي آن روز پدرم به همراه فرزندان مشهدي به سوي زمينهاي وي روانه مي شود و كار درو را آغاز مي كنند. فرزندان مشهدي مي بينند دروگر خوبي است؛ به او مي گويند: همين جا نزد ما بمان و هر چه بخواهي به تو مي دهيم. پدرم به آنها مي گويد: ان شاءالله اگر سال آينده توفيق شد، نزد شما خواهم آمد.
شب كه به منزل بر مي گردند، مي بينند صاحب خانه به دل درد شديدي مبتلا شده است. بستگان و فرزندان تصميم مي گيرند براي مداواي پدر خود، فردا او را به تويسركان ببرند. بر سر اينكه چه كسي او را ببرد، بحث مي كنند و درنهايت قرعه به نام پدر من كه مهمان بوده مي افتد و قرار بر اين مي شود كه روز بعد پدرم به همراه مشهدي به تويسركان بروند و پس از معاينه و مداواي طبيب به ده «سيّد شهاب» برگردند.
صبح روز بعد پدرم خيلي زود از خواب بلند مي شود و براي رفتن آماده مي شود و به سوي مقصد حركت مي كنند. فاصله بين دِه «سيّد شهاب» تا تويسركان، دو فرسخ بيشتر نيست. هوا خوب و مساعد بوده است.
در همان زمان جناب آقاي آشيخ محمد سبزواري، عالم، واعظ و مدرّس شهر تويسركان به اتّفاق آقاي خالصي زاده كه از طرف دولت عراق كه دست نشانده انگليس بوده و در تويسركان در تبعيد به سر مي برده است، براي خواندن فاتحه اهل قبور از شهر بيرون رفته بودند؛ و پس از خواندن فاتحه در حال قدم زدن به سوي شهر در حركت بودند كه با كربلايي محمدكاظم و مشهدي رحمان همراه مي شوند. مرحوم پدرم با مشهدي پشت سر آنها بودند.
پدرم مي شنود كه آنها در حال مباحثه هستند و يكي از آنان آيه اي از قرآن را مي خواند و ترجمه مي كند. - نظير آيه مورد نظر كه آقاي خالصي زاده آن را مي خوانده، در قرآن متعدّد است؛ با اين تفاوت كه قبل و بعد آنها با هم فرق دارد - مرحوم پدرم مي بيند آيه اي كه خوانده شده با توجّه به آيات ماقبل و مابعد خود، اشتباه خوانده شد؛ از پشت سرِ آنان صدا مي زند: نشد، غلط خواندي. حاج آقاي خالصي زاده نگاهي به پشت سر مي كند و جز يك مرد دهاتي، همراه با يك نفر ديگر كه سوار بر الاغ است كسي را نمي بيند. از اين رو مي گويد: مرد دهاتي! تو چه مي داني كه من غلط خواندم يا درست؟! ايشان مي گويد: قرآن خواندن كه دهاتي و شهري ندارد، آقا! اشتباه خوانديد، قبول كنيد كه اشتباه خوانديد؛ من همه قرآن را از حفظ مي خوانم بي آنكه درس خوانده باشم و به مكتب رفته باشم. اگر باور نداري، بسم الله امتحان كن.
با كمال شگفتي كسي كه تا آن روز كرامتي را كه به او عطا شده بود، كتمان مي كرد تا ثوابش كم نشود؛ حال چه شده بود كه يك مرتبه اين گونه به سخن آمده است! اين برخورد، آغاز آشنايي پدر من با مرحوم خالصي زاده مي شود كه تا آخر ادامه داشت.
در باقيمانده راه به طور مختصر ماجراي خود را براي آقاي خالصي زاده نقل مي كند. ايشان مي پرسند: اين همراه شما كيست؟ مي گويد: مريض است و او را نزد حكيم مي برم. مرحوم آقاي سبزواري مي فرمايند: خود آقا، حكيم هم هستند؛ او را به منزل بياوريد تا معاينه اش كنند.
به اتّفاق منزل آقاي خالصي زاده مي روند. پس از معاينه و تهيه دارو، مشهدي را روانه «سيّدشهاب» مي كنند و مرحوم پدرم را در آنجا نزد خود نگاه مي دارند؛ تا آقاي خالصي زاده به كمك او همه قرآن را حفظ كند.
پس از مدّتي كه نزديك به يك سال از رفتن پدر ما گذشت؛ و ما از ايشان اطلاعي نداشتيم؛ ناگهان نامه اي از او در شب عيد نوروز سال 1318 ش. به ساروق رسيد. پدرم در نامه سفارش كرده بود كه عمويم ما را به تويسركان ببرد. باغي داشتيم، فروختيم و قدري اثاث خانه را به الاغ بار كرده و به سمت تويسركان حركت كرديم. در آن زمان در روستاها ماشين نبود و حمل و نقل با چهارپايان انجام مي شد.
فروردين سال 1318 ش. مصادف بود با اين كه از طرف حكومت وقت؛ يعني رضاشاه ملعون، چادرها را از سر زنها برمي داشتند. مادرم را از كوچه باغها مخفيانه به منزل آقاي خالصي زاده رسانديم. در حوالي منزل ايشان، آزاد بودند و ديگر در آنجا كسي جرأت نمي كرد به خانم مرحوم خالصي زاده در موقع بيرون آمدن از منزل يا رفتن به مسجد يا حمّام حرفي بزند يا متعرّض شود. مرحوم مادرم همراه ايشان با چادر رفت و آمد مي كرد.
پدرم يكي، دو سال نزد آقاي خالصي زاده ماندند تا ايشان قرآن را به طور كامل حفظ كند. قرار شد در آخركار، آقاي خالصي زاده امتحان شود. موقع امتحان، وقتي سه، چهار جزء از قرآن را خواند، اشتباهات بسياري داشت. از جمله اينكه اواخر آيه ها را كه شبيه و نظير ديگر آيات بود، جا به جا مي خواند. مثلاً عليمٌ حكيم را عليمٌ عظيم مي خواند. به هر حال، اقرار كردند كه هرگز قادر نيستند مانند مرحوم ابوي قرآن را حفظ كنند؛ زيرا حفظ ابوي به معجزه الهي بوده است.
مرحوم خالصي زاده نامه اي به مرحوم سيّد هبةالدّين شهرستاني نوشتند. مرحوم شهرستاني در آن زمان از عالمان طراز اوّل شيعه و مقيم نجف اشرف بودند. مرحوم خالصي زاده در نامه خود پيشنهاد كرده بود كه به همّت مرحوم شهرستاني، پدرم به «كنگره حفّاظ قرآن» در دانشگاه الأزهر معرّفي شوند.
پس از يكي، دو سال كه پدرم در تويسركان ماند؛ مردم دِه «سيّدشهاب» از آقاي خالصي زاده تقاضا كردند كه اجازه دهد محمدكاظم به اتّفاق خانواده اش در «سيّد شهاب» ساكن شود تا محافظت انبار قلعه هاي آنها را به عهده گيرد و از اين طريق، مخارج خانواده خود را تأمين كند. با موافقت آقاي خالصي زاده پدرم در «سيّدشهاب» به كارگري و خاركني مشغول شد.
تا اينكه پدرم يكي از روزها در ملاير با آقاي سيّد اسماعيل علوي(ره) برخورد مي كند؛ كه از بني اعمام مرحوم آيت الله العظمي بروجردي - رضوان الله تعالي عليه - بوده و رياست ثبت اسناد ملاير را به عهده داشته است. از طريق مرحوم سيد اسماعيل علوي با شخص ديگري به نام ابوالقاسم مجتهدي كه رئيس دادگستري ملاير بوده است، آشنا مي شود؛ و آنها از كيفيت حال مرحوم پدرم اطلاع پيدا مي كنند.
از اين زمان به بعد، باز فصل ديگري در زندگي پدرم و دوران شهرت ايشان آغاز مي شود؛ زيرا آنان شرح حال او را همراه با عكسهايي از پدرم در روزنامه آن روز ملاير به چاپ مي رسانند. از همين جا، آوازه مرحوم ابوي فراگير مي شود. ابتدا علماي آن روز همدان، به ويژه آقاملاّعلي همداني، علماي كرمانشاه، بروجرد و سپس ديگر شهرهاي ايران متوجّه ماجرا مي شوند.
در همين زمان آقاي علوي و آقاي مجتهدي، هر دو در ملاير بودند و تصميم مي گيرند از وجود اين مرد، به گونه اي شايسته استفاده كنند و اين «كرامّت و لطف بزرگ الهي» را به عموم مردم معرّفي و عرضه كنند؛ تا از اين راه، ايمان و يقين مردم افزايش يابد و سبب عبرت و تنبّه آنان گردد. براي اين كار مقدّماتي فراهم مي كنند و به گونه اي برنامه ريزي مي كنند كه مرحوم پدرم به شهرهاي ايران مسافرت كند تا در همه جا مورد آزمايش قرارگيرد و مردم خود اين «كرامّت» را مشاهده كنند؛ ولي موفّق به اجراي اين برنامه نمي شوند.
آقاي علوي اكنون ساكن تهران است و اطلاعات نسبتاً كامل و دقيقي در باره مرحوم پدرم دارد؛ زيرا پس از كار در اداره ثبت، بيشتر وقت خود را صرف رسيدگي به امور پدرم مي كرد و مرحوم پدرم نيز اطلاعات خود را به طور كامل در اختيار ايشان مي گذاشت؛ از اين رو، ايشان خصوصيات معنوي بسياري را از وي به خاطر دارد.
يكي از خصوصيات كربلايي محمدكاظم اين بود كه از ابتداي جواني «نماز شب» و نمازهاي مستحبّي اش را به طور مرتّب مي خواند و هيچگاه اين اعمال را ترك نمي كرد. به ويژه به «نماز جعفر طيّار» اهتمام داشت و از آنجا كه به شدّت سردمزاج بود، در گرماي تابستان پالتو مي پوشيد و در زير آفتاب مشغول نماز جعفر طيّار مي شد. نماز جعفرطيّار چهار ركعت است كه دو تشهّد و دو سلام دارد. در ركعت اوّل بعد از حمد، سوره «اذازلزلت الارض» خوانده مي شود و در ركعت دوم بعد از حمد، سوره «والعاديات» را مي خوانند. در ركعت سوم بعد از حمد سوره «اذا جاء نصرالله»؛ و در ركعت چهارم حمد، «قل هو الله احد» خوانده مي شود. پس از فراغت از هر سوره، در هر ركوع و سجده 15 مرتبه «سبحان الله والحمدلله و لااله الاالله والله اكبر» گفته مي شود؛ كه در مجموع چهار ركعت، سيصد مرتبه «تسبيحات اربعه» تكرار مي شود. پس از نماز نيز همه دعاهاي طولاني آن را مي خواند و همچنين نمازهاي ائمّه عليهم السلام را مي خواند.
من خود گاهي شبها بيدار مي شدم و ايشان را مشغول «نماز شب» مي ديدم. مي گفتم: پدرجان! خسته شده ايد، لااقل قدري استراحت كنيد و بخوابيد. ايشان مي فرمود: اگر حالش را داريد شما هم بلند شويد و نماز شب بخوانيد؛ و اگر حالش را نداريد، بخوابيد و كاري به من نداشته باشيد. من هر چه دارم از نماز شب است. افسوس از آنها كه از نماز شب غافلند!
ايشان يك لحظه هم از خواندن قرآن غافل نبود. دائم مشغول خواندن قرآن بود، بارها مي ديدم حتي خواب هم كه بود لبهايش تكان مي خورد و چيزي مي خواند. از ايشان مي پرسيدم: مگر در خواب هم قرآن مي خوانيد؟ مي گفت: من خواب و بيداري ندارم؛ من بايد در هر شب و روز يك بار قرآن را ختم كنم.
مرد بسيار ساده اي بود. خيلي ساده وضو مي گرفت. معمولي نماز مي خواند. بي آزار و بسيار مهربان. اگر مردم به او نيازمند مي شدند، هر چه در توان داشت، صرف آنان مي كرد.
به ياد دارم كه يازده ساله بودم. هنوز به مكتب نرفته بودم. يك روز در حالي كه قرآن را در دست گرفته بود، نزد من آمد و گفت: بيا قرآن يادت بدهم تا قرآن خوان شوي. گفتم: چگونه قرآن بخوانم در حالي كه اصلاً الفبا را نمي شناسم؟! گفت: پس من چطور مي خوانم؟ گفتم: قرآن خواندن شما معجزه است؛ معجزه كه شامل حال همه نمي شود. من لياقت آن را ندارم! گفت: من نمي دانم بايد بخواني. و سوره «انّا فتحنا لك فتحاً مبينا» را آورد، من در شگفت بودم كه چگونه هر سوره را كه مي خواست مي آورد؛ بي آنكه سواد داشته باشد و كلمات را بشناسد. البته من نمي دانستم چه سوره اي است؛ قرآن را به من داد و گفت: نگاه كن، من مي خوانم، شما هم بخوان. و شروع كرد به خواندن؛ من نگاه مي كردم؛ ولي چيزي سرم نمي شد. چند آيه كه خواند، گفت: حالا بخوان. من هرچه سعي كردم به جز كلمه «انّا فتحنا لك فتحاً مبينا» را نخواندم؛ زيرا چيزي جز اين به خاطرم نمانده بود. با صداي بلند فرمودند: شما تا درس نخواني، چيزي ياد نمي گيري. بايد درس بخواني.
مدتّي گذشت و من به مكتب رفتم و با قرآن آشنا شدم و با كمك پدرم قرآن را به طور كامل ياد گرفتم و به خواندن قرآن مسلط شدم. مقداري از قرآن را نيز حفظ كردم و در موارد بسياري هركس قسمتي از قرآن را مي خواند مي توانستم بقيه آن را بخوانم؛ ولي حالا دچار نسيان و فراموشي شده ام.
بزرگتر كه شدم؛ گاهي سربه سر پدر مي گذاشتم و در صدد امتحان پدر بر مي آمدم. پدرم در موقع خواندن قرآن چشمهايش را مي بست و من از اين فرصت استفاده كرده و يك آيه از وسط سوره بقره را مي خواندم و قرآن را ورق مي زدم و يك آيه از سوره انعام را مي خواندم و باز يواشكي و به گونه اي كه متوجّه نشود، قرآن را ورق زده و مثلاً يك آيه را از سوره يونس مي خواندم؛ و سپس به پدر مي گفتم: حال شما بقيه آن را بخوان. چشمهايش را باز مي كرد و به شوخي مي گفت: اي فضول مي خواهي مرا امتحان كني؟ همه فضلا و علما و قرآن خوانان نتوانستند از من غلط بگيرند و مرا به اشتباه اندازند، حال تو مي خواهي مرا به اشتباه بيندازي؟ آن آيه اوّل را كه خواندي، آيه چندم سوره بقره و ماقبل و مابعدش اين آيات است. آيه دوم را كه خواندي، آيه چندم سوره انعام و ماقبل و مابعدش چه و آيه سوم در سوره يونس و ماقبل ومابعدش فلان آيه و فلان كلمه.
بارها كسره يا ضمّه مي خواندم و به قول خودش زبر را زير يا پيش مي خواندم. ايشان مرا عتاب مي كرد كه: مگر چشمت را باز نمي كني كه اين گونه مي خواني؟ خوب دقّت كن ببين حركتي كه مي خواني، زير است يا زبر يا پيش؟! هر حركتي، معني خاصّ خود را دارد.
همه جا نمي رفت. غذاي همه كس را نمي خورد. از خوردن غذا و لقمه مشكوك و شبهه ناك سخت بر حذر بود. زيرا مي ترسيد با خوردن لقمه شبهه ناك، معجزه قرآني اش از بين برود و آن را فراموش كند. بسيار به سختي منزل افراد متفرّقه مي رفت. هرگاه غذاي شبهه ناك مي خورد، مي فهميد و بلافاصله به گلوي خود انگشت مي زد تا آن را بالا مي آورد و وجودش را از غذاي شبهه ناك پاك مي كرد. مي گفت:
همين كه غذاي شبهه ناك مي خورم، حالم دگرگون مي شود.
مرحوم جناب آقاي علوي، مواردي از اين حالات پدرم را برايم نقل كرده كه يادآوري آن، خالي از لطف نيست. ايشان مي گفت: موقعي كربلايي محمدكاظم با من مأنوس بود و معمولاً منزل ما مي آمد. يكي از روزها كه منزل ما آمده بود، برايم نقل كرد كه: وقتي در تويسركان مقيم بوديم، يكي از معتمدين تويسركان من و آقاي خالصي زاده را براي شام به منزل خود دعوت كرد. چند تن از رفقا هم بودند. منزل وي رفتيم و شام خورديم. پس از چند لحظه، حالم به هم خورد و دل درد شديدي گرفتم. به آقا گفتم: من دلم درد گرفته، به منزل مي روم و منتظر هستم تا شما تشريف بياوريد. طولي نكشيد كه آقاي خالصي زاده به منزل بازگشت. كماكان دلم به شدت درد مي كرد. ايشان قدري نبات و آب جوش به من دادند؛ و تا اندازه اي دلم آرام گرفت. خوابم برد؛ در خواب ديدم در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه عليها السلام در قم هستم؛ و چند نفر از علما گرد هم نشسته اند و در رأس آنها مرحوم آيةالله حائري يزدي نشسته بودند. سفره اي پهن كرده، انواع غذاهاي لذيذ و مرغوب بر روي سفره بود. من اشتهاي زيادي به خوردن غذا داشتم؛ قدري برنج زعفران زده براي خود كشيدم. ديگران و آقا هنوز مشغول نشده بودند؛ من به اصرار گفتم: آقا! ميل كنيد تا ديگران هم مشغول شوند. آقا جواب ندادند و قدري از برنج را برداشت و در مشت خود فشار داد؛ ديدم خون از آن مي چكد؛ و فرمودند: چه بخورم! آيا به چشم خودت نديديّ! مال چه كسي را بخورم! از خواب بيدار شدم؛ دانستم غذاي ديشب شبهه ناك بوده است.
نمونه هاي زيادي از اين ماجراها برايش رخ داده است. از جمله برادر عزيزم آقاي قلعه زاري - كه خداوند ايشان را تأييد فرمايد، در حال حاضر در قسمت رسيدگي به شكايات آموزش و پرورش هستند؛ و پدرم اغلب اوقات در تهران در منزل ايشان به سر مي برد؛ داستان جالبي در باره مهماني رفتن كربلايي كاظم به منزل يكي از پرفسورهاي بهايي دانشگاه تهران، كه ايشان را به وسيله آقاي قلعه زاري دعوت كرده بودند، رفتن و مريض شدن او را برايم نقل كردند؛ كه نقل آن باعث طولاني شدن است، از آن صرف نظر مي كنم.
به هر حال، ايشان از مال حلال بر حذر بود. اغلب مي ديدم، در مسافرت ها يا جايي كه به غذاهاي آنها مشكوك بود، قدري نان خشك كه داشت يا با غذاي مختصري كه همراه داشت، سدّ جوع مي كرد. به قولش هميشه در پرهيز بود.
طلاّب علوم دينيّه قم در مدرسه فيضيّه از ايشان زياد دعوت مي كردند. به ندرت به منزل بعضي ها مي رفت. تا اطمينان حاصل نمي كرد، از غذاي كسي نمي خورد.
يكي ديگر از خصوصيات ايشان اين بود كه از همه كس چيزي قبول نمي كرد، مگر از مجتهدين؛ آن هم براي خرج سفرش. اگر چيزي هم علما به او مي بخشيدند بين مستحقّين تقسيم مي كرد؛ از قبيل عبا، انگشتر و چيزهاي ديگر. من بارها به او مي گفتم: پدر! چرا پول نمي گيري از آقايان تا ما در رفاه باشيم؛ خانه اي، باغي؟ مي گفت: برويد كار كنيد؛ چيز تهيه كنيد. مي گفتم: مثلاً چه كاري بكنيم؟ مي گفت: كارگري، خاركني، از اين قبيل. مي گفتم: چرا ما را به مدرسه دولتي نمي گذاريد تا درس بخوانيم، مدركي بگيريم و در جايي مشغول باشيم؟ ما بنيه كارگري را كه نداريم! مي گفت: درس مدرسه دولتي، درس مدرسه شيطاني است. آدم را بي دين مي كند. رئيس مملكتش كه شاه باشد، نوكر خارجي است، آدم بي ديني است، تو چطور مي خواهي درس دولتي بخواني! برو كاركن، خدا كمكت مي كند. من شناسنامه نداشتم؛ مي گفتم: شناسنامه چرا براي من نمي گيري؟ (نه من، سه برادر بوديم، هيچ كدام نداشتيم.) مي گفت: شناسنامه اگر بگيرم،شما را مي برند سربازي، سربازي براي اين شاه حرام است. شناسنامه براي ما سه برادر نگرفته بود، و هيچ كدام هم به سربازي نرفتيم. من مي گفتم: اگر انسان سربازي برود، خدمت به وطن مي كند، چه عيبي دارد؟ مي گفت: عيبي ندارد؛ اما اگر دولتش و شاهش مسلمان باشد، نه مثل رضاشاه خان، مي خواهي داستانش را بگويم؟ گفتم: عيبي ندارد. ايشان گفتند:
من سرباز بودم در زمان احمدشاه كه مي آمدند، داوطلب سرباز مي گرفتند تا بروند و برگردند؛ مثل حالا سرباز اجباري نبود. ما رفتيم سربازي در مرز ايران و عراق بوديم. انگليسي ها هم نزديك ما بودند كه تسلّط كامل به عراق داشتند. اسطبلي بود كه اسب و قاطر زيادي در آنجا نگه مي داشتند و چند بشكه حلبي هم انگليسي ها آورده بودند، حمّام صحرايي درست كرده بودند؛ و هيزم و پِهِن قاطرها و اسب ها را به آفتاب مي ريختند تا خشك شود، زير بشكه ها آتش مي زدند، آنها را گرم كند. حمّام نبود، يك نفر سرباز كچلي بود كه با پاهايش پِهِن هاي اسب ها و قاطرها را به هم مي زد تا خشك شود، كه زير آن بشكه ها بسوزانند؛ به فارسي هم حرف مي زد. از يكي پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: گماشته انگليسي ها است و نامش رضا است. بعد از مدّتي قزاق شد. پس از كودتاي 1299 ش. به تهران آمد؛ در رأس مملكت قرار گرفت. احمدشاه را بيرون كرد. من كه براي كارگري پس از سربازي به تهران رفتم، عكس او را ديدم شناختم، ديدم همان رضا كچلي است كه آنجا گماشته انگليسي ها بود. او بعد از مدّتي بناي نانجيبي را گذاشت. علماي اسلام را يكي پس از ديگري خفه كرد، چادر زن ها را برداشت، اسلام را لگدمال كرد. خدا لعنتش كند. چطور مي خواهي بروي سربازي براي چنين گرگ خونخوار!
من گفتم: پدر! اين حرف ها را نزن، مي ترسم از او زخم و ضرري به تو برسد. مي گفت: كسي جرأت ندارد به من حرف بزند. من به جز خدا از كسي نمي ترسم، رضا چه سگي است!
يكي از خصوصيات ديگر پدرم اين بود كه با بي سوادي كه عموم اهالي ساروق و قوم و خويشان خودش و من هم خودم شاهد بودم و چندين مرتبه او را امتحان كردم كه چيزي نمي توانست بخواند يا بنويسد؛ ولي هر جاي قرآن را مي خواندند و از او مي خواستند؛ جاي آن كلمه و آيه را پيدا كند؛ فوري قرآن را مي گرفت؛ يكي، دو برگ از قرآن را بر مي گردانيد و آيه مورد نظر را نشان مي داد.
اگر دويست نفر سؤال پيچش مي كردند؛ هر كدام از يك سوره يا يك آيه را مي خواندند؛ همه را جواب مي داد. ما بعد و ما قبلش را مي خواند، مي گفت در چه سوره و آيه چندم است. بعضي وقت ها قرآن را بر عكس مي خواند؛ يعني از جلو به عقب.
فضلا در مدرسه فيضيه كتابهاي خود را جلو او مي گذاشتند: و مي گفتند اين قرآن را بخوان. و او مي گفت: اين كتاب، قرآن نيست. و فقط چند آيه اي كه در ميان عبارات عربي بود، نشان مي داد و مي گفت: فقط اينها قرآن است. مي پرسيدند: چطور شما مي دانيد اين كلمه، عربي است؟! مي گفت: «آيات قرآن نوراني است. آيات قرآني ما بين اين ها معلوم است؛ و كلمات عربي تاريكند.»
خصوصيت عجيب ديگر ايشان، اين بود كه دعاهاي زاد المعاد از قبيل: دعاي افتتاح، جوشن كبير، دعاي سحر ماه رمضان، سمات، كميل و دعاهاي روزهاي ماه رمضان را از حفظ مي خواند. من مي گفتم: پدر! اينها را چطور ياد گرفته اي؟ مي گفت: كسي كه قرآن را به طور خارق العاده در آنِ واحد به من ياد بدهد، كه همانا به دست پر قدرت خداي متعال است، قادر است اين دعاها را هم به من ياد دهد و برايش كاري ندارد.
چنانكه گفتم، خيلي ساده و بي آلايش بود، چندان به لباس خود و به خودش نمي رسيد. مي گفت: لباس، پاكيزه باشد ولو وصله دار هم باشد.
در راه رفتن خيلي سريع بود؛ با وجودي كه پيرمردي 70 - 80 ساله بود؛ ولي ما كه جوان بوديم، هرچه تلاش مي كرديم به او نمي رسيديم.
به مال دنيا ابداً علاقه اي نداشت. ذكر و فكر و هدفش فقط قرآن بود و نماز. البته به كارگري اش هم مي رسيد. اين اواخر ديگر توانايي كارگري نداشت.
از موقعي كه ديكتاتور، دوست عزيز و برادر گرامي اش جناب سيد مجتبي نوّاب صفوي را به شهادت رسانيد؛ و همچنين دوستان ديگرش خليل طهماسبي و واحدي ها را؛ دست از زندگي شسته بود؛ چون علاقه زيادي به نوّاب صفوي(ره) داشت. مسافرت هاي گوناگوني كه ايشان پدرم را برده بود، براي معرّفي به مردم داخل و خارج كشور. مدّتي هم در منزل ايشان در سرآسياب دولاب تهران بود. زندگي ساده ايشان و خلوص نيّت ايشان را پسنديده بود و عاشق او بود.
يك مفاتيح الجنان را شهيد طهماسبي كه با خطّ خودش در پشت آن يادداشت كرده بود، به وسيله پدرم براي حقير فرستاد كه هنوز هم هست. پدرم هر موقع آن خط را مي ديد، ناراحت مي شد و از خداوند تقاص خون آن مظلومان را درخواست مي كرد. به من مي گفت: خداوند تقاص خون اين مظلومان را خواهد گرفت و قاتل ايشان را كه همان پسر رضاخان قلدر است، به خاك مذلّت خواهد رسانيد.
همان طور كه گفتم، پس از دريافت اين كرامّت از خداوند و حافظ شدن، خواندن قرآن خود را از مردم ساروق پنهان مي كرد و آقاي صابري هم كه اوّلين بار در جريان آن قرار گرفته بود، مرحوم شده بود و مردم هم او را فراموش كرده بودند؛ تا زماني كه ايشان در تويسركان به آقاي خالصي زاده برخورد كردند؛ و ايشان نامه اي به سيّد هبةالدّين شهرستاني نوشتند كه از آن اطلاعي ندارم، عملي شد يا خير؟ آنچه كه من اطلاع دارم و خود ايشان هم مي گفتند، اين بود كه شهرت ايشان از زماني شروع شد كه در ملاير با آقاي سيّد اسماعيل علوي و آقاي ابوالقاسم مجتهدي ديدار كرد و آنها سرگذشت وي را در روزنامه آن وقت ملاير درج نمودند و او را معرّفي كردند. از جمله در كرمانشاه در حضور آقاي شيخ عباسعلي اسلامي، سرپرست تعليمات اسلامي رفت، ايشان هم كربلايي كاظم را با نامه به حضور آيةالله بروجردي در قم و آيةالله حجت كوه كمره اي و آيةالله صدرقدس سرهم و ديگر علماي قم و شهرستان ها از قبيل: شيراز و مشهد بخصوص آيةالله ميلاني قدس سره برد.
لازم به ذكر است كه از دِهِ «سيّد شهاب» به وطن خودمان، كه همان ساروق فراهان است، برگشتيم. بعدِ شهرت پدرم، او را در مهر ماه 1332 ش. به تهران بردند و با كوشش رفقايش يك جلسه مطبوعاتي تشكيل دادند. جرايد پرتيراژ در مركز از قبيل: اطلاعات، كيهان، آسياي جوان و چند روزنامه و مجلاّت ديگر شرح حال او را درج كردند و عكس ايشان را در اختيار مردم مي گذاشتند.
يادم هست كه روزنامه نداي حقّ از خصوصيات ايشان چهارده شماره در تهران به چاپ رسانيد؛ كه اوّل مورد اعتراض عده زيادي از مردم واقع گرديد و پس از دعوت مدير روزنامه نداي حق، مردم براي ديدن ايشان در جلسه حاضر مي شدند و ايشان را از نزديك ديده و امتحان مي كردند و مؤمن و معتقد مي شدند.
جناب آقاي عباس قلعه زاري هم كه قبلاً عرض شد، شرح حال ايشان را به نام «نمونه اي از اشراقات روحاني» در سالنامه نور دانش سال 1335 ش. به چاپ رسانيد. همچنين آقاي صدرالدين محلاّتي در مجله خواندني ها (سال 16، شماره 117) مقاله اي به نام «معجزه اي كه به تازگي به وقوع پيوسته است» را منتشر كرد؛ ولي به علّت در دست نبودن وسائل در آن وقت براي بردن اين حافظ به شهرستان هايي كه او را نديده اند، تصميم گرفتند نظريات علماي وقت و مراجع مشهور كه با كربلايي كاظم معاشرت داشته اند و او را خوب شناخته و امتحان كرده اند را كتباً استفسار كنند؛ به همين مناسبت نامه اي به محضر آن آيات عظام فرستادند تا جواب نامه آن بزرگواران به اطلاع مردمي كه حافظ قرآن را نديده اند برسانند.
دستخطّ مبارك آيةالله العظمي ميلاني در سالنامه نور دانش اين چنين است:
بسم الله تعالي، باسمه جلّت اسمائه،
با ايشان مجالس عديده در نجف اشرف، در كربلا ملاقاتمان شد، جمعي از اهل علم حضور داشتند و همچنين ساير طبقات هم بودند به انحاء كثيره و به طرق مختلفه از ايشان اختبار شد، حقيقتاً مهارتشان در اطلاع به كلمات و آيات قرآن مجيد، امري است بر خلاف عادت. موهبتي است الهيّه و هر شخصي كه با ايشان قدري معاشرت نمايد، به اوضاع و احوال ايشان در مراحل عاديّه مطّلع شود و قوّه حافظه ايشان را در ساير امور امتحان نمايد، كاملاً ملتفت مي شود و بالوجدان مي يابد كه اين گونه تسلّط در معرفت جميع خصوصيات قرآن مجيد، «كرامات فوق العاده» [است ]. بلكه توان گفت: فرضاً قوّه حافظه، هر اندازه قوّت داشته باشد، نتواند عهده دار شود، اين گونه امتحانات و اختبارات را كه به انحاء دقيقه بسيار به عمل آمده و هو سبحانه و تعالي يهب ما يشاء و لمن يشاء و له الحمد.
الأحقر محمد الهادي الحسيني الميلاني .
سيّد عبدالله شيرازي، سيّد عبدالهادي شيرازي، سيّد مهدي شيرازي، سيّد احمد زنجاني، سيد شهاب الدّين مرعشي نجفي و همچنين دستخطّهاي ديگري در تأييد موهبتي بودن حفظ قرآن كربلايي محمدكاظم كريمي ساروقي از حضرات عظامي چون: حجج اسلام آقايان: صدرالعلما (برادرزاده حاج آقا يحيي، امام جماعت مسجد سيّد عزيزالله تهران) و سيّد محمد جزايري و آقاي ترابي و صدرالدّين محلاتي موجود است و نيز نامه هايي از نجف، مشهد و دامغان رسيد كه حاوي مضامين فوق بود. در اين باره به همين مقدار اكتفا مي كنم.
ايشان در حكم يك «كشف الآيات» و يك فهرست زنده آيات به مطالب و لغات و كلمات قرآن بود كه مي توانست حتّي يك كلمه را كه در پنجاه مورد استعمال شده بود، به ترتيب بخواند و مي دانست در قرآن چند تا عليم حكيم، سميع عليم، غفور رحيم، ياايهاالذين آمنوا و يا ايهاالناس يا آيه اي كه شامل تمام حروف الفبا است، وجود دارد. به من مي گفت: در دو جاي قرآن آيه اي هست كه شامل تمام حروف الفبا مي باشد؛ يكي در سوره فتح كه آيه: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ ... »(3) و يكي در سوره آل عمران، آيه 148: «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ...»(4) همچنين مي گفت: سوره حمد كه يك سوره رحماني است، هفت حرف از حروف الفبا را ندارد كه آن حرفها برده اند و در آيات ظلماني گذاشته اند؛ كه طبقات و صفات اهل جهنّم است، حرفهاي س، خ، ج، ز، ش، ف، ض. كه آيه آنها را هم به من فرمودند و من ياد داشت كرده ام.
برخي علما، وجوه و طبقات مختلف امتحانات زيادي از وي به عمل آوردند؛ در نقاط مختلف علي الخصوص در تويسركان، كرمانشاه، همدان، قم، مشهد، كاشان، تهران، كويت، نجف، كربلا و كاظمين، فكر مي كنم سال هاي 1327 و 1328 ش. بود كه مرحوم آيةالله سيد محسن حكيم قدس سره براي استراحت و معالجه چشم خود به تهران تشريف آوردند. وقتي شرح حال كربلايي را به سمع ايشان رساندند، ايشان مي فرمايند: «اگر كربلايي را ببينم، خيلي خوب است.» او را پيدا كرده، به حضور ايشان مي برند. پس از امتحان كربلايي را نزد خود نگه مي دارند تا معالجه به پايان مي رسد، كربلايي را با خود به نجف اشرف مي برند. در نجف، كربلا و كاظمين علماي وقت از او امتحان به عمل مي آورند. در آنجا قضيه اي رخ مي دهد كه در موقع درس كتاب مغني اللبيب كلمه اي از قرآن در آنجا مطرح مي شود كه آن كلمه در مغني اشتباه بوده است. كربلايي مي گويد: اين كلمه در اينجا اشتباه است. و ثابت هم مي كند كه اشتباه است. اين مطلب به گوش اهل تسنّن آنجا و كويت مي رسد، ايشان را مي خواهند، هواپيما از كويت مي فرستند. آيةالله حكيم و چند تن از علماي وقت نجف، از جمله آيةالله سيد عبدالهادي شيرازي و جمعي ديگر به اتفاق حافظ قرآن به كويت مي روند و به جلسه اي كه علماي اهل تسنّن آنجا تشكيل مي دهند، وارد مي شوند. پس از امتحان ايشان و آيه مورد نظر ثابت مي كند كه اشتباه است كه بعداً تصحيح مي شود. كلمه مورد بحث در آيه را براي من فرمودند؛ ولي چون خيلي سال از آن گذشته است، آن را فراموش كرده ام. دو نفر حافظ هم آنجا بوده اند كه آنها مي گويند: ما اين حافظ قرآن ايراني را محكوم مي كنيم. كربلايي با آنها مواجهه مي شود و آنها را مجاب مي كند. پدرم مي گفت: يكي از آن حافظان، پاكستاني بود و من ابتداي يك آيه از سوره انبيا را خواندم كه نظيرش در سوره يس هست؛ ولي ما بعد و ماقبلش با هم متفاوت است. گفتم: چه سوره اي است؟ حافظ پاكستاني گفت: در سوره يس است. گفتم: نشد، در سوره ياسين ماقبلش و كلمه بعدش چه است؟ او چند آيه را خواند. من جواب دادم. حافظ پاكستاني شرمنده شد. خودش اقرار كرد كه: «من حريف شما نمي شوم. حفظ شما معجزه است. ما خود به زحمت حفظ كرده ايم.» حافظ ديگر را هم به حول و قوّه الهي شكست دادم. بزرگ آنها و علماي آنها كه آشيخ علي نام داشت، به من گفت: بمانيد اينجا مخارج سالانه شما را مي دهم. زن و بچه ات را هم بياور. من قبول نكردم. دلايلي داشت كه قبول نكردم. من براي مال دنيا نمي توانستم قرآن را بفروشم. دوباره به نجف برگشتم و پس از چهار ماه به ايران مراجعت كردم.
كربلايي كاظم در محرّم سال 1378 ق. در 78 سالگي به قم آمدند به زيارت حضرت معصومه عليها السلام و به ديدن آيةالله بروجردي قدس سره و دوست گرامي اش جناب آقاي علوي كه آن سال ها در قم مشرّف بودند؛ در حالي كه از نجف اشرف كفن خود را گرفته بود و هميشه در كمرش با مختصر پولي به همراه داشت، كه هر وقت، هر كجا در ايران دار بقاء را لبيّك گفتند، آنها را به همراه داشته باشند. پول و وصيت نامه خود را در جوف همان كفن گذاشته بود و وصيت كرده بود كه هركجا مرگش فرا رسيد، او را به قم ببرند و به خاك بسپارند. همان طور كه عرض كردم، شب در منزل آقاي علوي براي خواندن نماز شب بلند مي شود كه وضو بگيرد، از پله [هاي ] اتاق كه يكي دو متر بيشتر ارتفاع نداشت، مي افتد. مختصر خون ريزي مي كند، او را به بيمارستان سراجه قم منتقل مي كنند و چند روزي در آنجا مانده و سپس مرحوم مي شود و او را در قبرستان نو قم، مقابل درب ورودي در جانب غربي دفن مي كنند.
داستانش به فراموشي سپرده شده است. هر چند لازم بود او را در قبرستان شيخان يا جمكران يا در صحن مطهّر حضرت معصومه عليها السلام دفن مي كردند و داستان او را در لوحي مي نوشتند و برخي علما معجزه او را گواهي مي كردند و آن را در منظر و ديد زائران و مسافران قرار مي دادند تا تذكّر و تذكاري باشد و مردم پيوسته در طول روزگار به اين «معجزه الهي» آشنايي پيدا كنند. در حقيقت كربلايي كاظم يك «معجزه الهي» براي اثبات «حقّانيت قرآن» است؛ و نشان مي دهد اين كتاب آسماني يك پيام غيبي و يك سرّ الهي و يك مجموعه به هم پيوسته است؛ كه اين چنين تجلّي كرده و يك نفر بي سواد ناگهان حافظ همه قرآن شده است.
همچنين داستان كربلايي كاظم «معجزه شيعه» است؛ و اين خيلي مهم است كه اين چنين اعجازي در ميان شيعيان واقع شده است.
و همچنين نشان مي دهد كه خداي متعال به مردم ايران عنايت دارد كه آيات خود را در ميان آنان ظاهر ساخته است؛ ولي بسياري از اين آيات در اثر بي توجّهي مردم، به مرور زمان دستخوش فراموشي شده است. با گذشت روزگاران دراز، صفاي خود را از دست داده و رنگ خرافه و افسانه به خود گرفته است.
اميدواريم ما و مؤمنان متعهّد و هوشيار اين «معجزه» را براي نسلهاي آينده نگهداري كنيم.
اين بود شرح حال و داستان «كربلايي محمدكاظم، حافظ قرآن». اميدوارم اگر اشتباهي در كلمات و گفتار من رخ داده، برادران و خواهران مؤمن مرا ببخشند.
والسّلام عليكم و رحمةالله و بركاته.

پاورقيها:

1. يوسف / 101. ترجمه: «به نام پديد آورنده آسمان ها و زمين، تويي دوست من در دنيا و آخرت، +درياب مرا مسلمان و پيوسته دار مرا با شايستگان.»
2. اعراف / 54 - 59.
3. فتح / 29. «مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ و أَشِدَّآءُ عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ تَرَلهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللهِ وَرِضْوَ نًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَ لِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَيةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطَْهُ و فََازَرَهُ و فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَي عَلَي سُوقِهِ ي يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيمَاً».
4. آل عمران / 154. «ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّن م بَعْدِ الْغَمِ ّ أَمَنَةً نُّعَاسًا يَغْشَي طَآلِفَةً مِّنكُمْ وَطَآلِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقِ ّ ظَنَّ الْجَهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الْأَمْرِ مِن شَيْ ءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ و لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَيْ ءٌ مَّا قُتِلْنَا هَهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَي مَضَاجِعِهِمْ وَلِيَبْتَلِيَ اللهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَاللهُ عَلِيمُ م بِذَاتِ الصُّدُورِ».
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:19 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفتگو با شهريار پرهيزگار حافظ و قاري قرآن كريم

گفتگو با شهريار پرهيزگار حافظ و قاري قرآن كريم

پرهيزگار، شهريار

در ادامه گفتگوهايي كه با اساتيد وقرآن‌پژوهان داشتيم، در اين شماره در خدمت استاد «شهريار پرهيزكار» يكي از قاريان و حافظان بزرگوار كشورمان هستيم.ايشان به‌گرمي ما را پذيرا‌شدند و با‌حوصله به سئوالات ما جواب‌دادند و از خودشان، چگونگي حفظ‌و يادگيري قرآن‌كريم، چگونگي پيوند نسل‌جوان با قرآن و از مشكلات آنها و… سخن‌گفتند. نفسشان گرم، كلامشان دلنشين و رهنمودهايشان شيرين بود.
ضمن تقدير و تشكر از ايشان و با‌آرزوي توفيق و بهروزي براي شما، قسمت‌اول اين‌گفت‌و‌گو را در اين شماره مي آوريم.

بشارت:درابتداخودتان رامعرفي نماييد وخلاصه اي ازتحصيلات وزندگي خود بيان بفرماييد.
ـ ابتدابايدتشكركنم ازجنابعالي ودوستاني كه چنين نشريه خوب وپاكيزه‌اي را تهيه‌مي‌فرماييد. نشريه اي كه انصافاًبوي معارف قرآني ازآن استشمام مي شود ومشخص است كه پشت اين تلاشها يك اخلاص و صداقتي هست و از تشريف فرمايي شما من تشكر مي‌كنم.
بنده شهريار پرهيزكار در سال1343 درتهران متولد شدم و باپيشنهادپدر ومادرم فعاليتهاي قرآني راشروع كردم. ازسال1352 كه نه ساله بودم، شروع به يادگيري قرآن كردم و چون مادرم قرآن ودعا را با صوت حزين درمنزل قرائت ميفرمودند و من پيش ايشان مي‌نشستم،از همين جا علاقمند شدم. پدرم آدم خوش سليقه‌اي است،ايشان رفت وبهترين جلسات قرآني رادرسطح شهر شناسايي كرد و اساتيدي كه بنده درخدمتشان بودم، الآن از اساتيد مبرز ومطرح مي‌باشندوما درخدمت آقايان قرائت راشروع كرديم وخداوند هم خيلي كمك كرد، هفته اي4 ـ 5 شب جلسه ميرفتم وخسته هم نمي‌شدم وپدرم هم من را همراهي ميكرد، مخصوصا ًماه‌هاي رمضان كه خاطر ه خوشي از آن ماه‌ها دارم،در اين سي شب بعد ازافطار مي رفتيم و وقتي كه بر‌مي‌گشتيم، نزديك اذان صبح بود وهيچ احساس خستگي نمي‌كرديم واين دراثر لطف خداوند وشوق وعلاقه اي بود كه داشتم.

بشارت:براي ما بگوييدچطورباقرآن مانوس و به‌آن علاقمند شديد؟
ـ علت عمده اي كه باعث‌شد من به طرف قرآن بروم اين بود كه تلاوت‌هاي زيبا مي‌شنيدم. اگر صوت زيبا و دل‌نشين نبود، انگيزه نداشتم كه بروم به طرف قرآن ـ‌حداقل درآن سن كودكي انگيزه اي نداشتم‌ـ ومن الآن دههاقاري قرآن را مي شناسم كه فقط با شنيدن يك نوار قرآن به‌سراغ قرائت قرآن رفته‌اند و براي اينها كسي سخنراني نكرده است و منبري هم نشنيده اند كه درباره فضيلت قرآن برايشان صحبت كرده باشند .فقط يك نوار‌ـ‌ مثلاًعبدالباسط‌ـ‌ شنيده است ورفته سراغ قرآن وبعد وقتي وارد قرآن مي‌شود،ممكن است اهداف ديگري پيدا كند وبعد وقتي وارد اين خط مي‌شود بايد مواظب باشد نيتّها و اهد افش از قرآن تغيير نكند و ما هم اينطور بوديم.
بشارت: از تحصيلات غير قرآني خودتان بگوييد، چه خوانده‌ايد و الان چه مي‌كنيد؟
ـ بعد از اينكه ديپلم گرفتم، وارد سپاه شدم و تا سال 1366 در سپاه بودم و همان سال وارد دانشگاه شدم ، در رشته مهندسي كامپيوتر درس خواندم و فارغ التحصيل شدم ، در طول اين دوره نيز من شايد 6 ـ 7 سفر خارجي داشتم ، بعضي وقتها حتي از امتحانات عقب مي‌ماندم و مي‌رفتم و آن درس را حذف‌مي‌كردم ولي هر كدام را كه بودم خودم را مي‌رساندم و قبول مي‌شدم. الآن هم با بعضي دوستان كارهاي جسته و گريخته كامپيوتري انجام مي‌دهيم، ولي عمده كارهاي ما قرآني است، در شوراهاي قرآني و جلسات طرح و برنامه‌هاي قرآني كه در سطح كشور فعاليت مي‌كنند، همكاري‌هايي داريم و بعضي وقتها مشورتهايي مي‌شود كه ما هم نظر مي‌دهيم.
بشارت:‌آقاي پرهيزگار! همه شما را به‌عنوان يكي از موفق‌ترين حفّاظ كشورمان مي‌شناسند ما سؤالات زيادي پيرامون حفظ و نكات مهم آن داريم كه اكثراً از خوانندگان به‌دست ما رسيده است، ابتدا بفرماييد كه چطور حفظ قرآن را شروع كرديد؟
ـ بعد از 2 ـ 3 سالي كه قرائت را كار كرديم‌ـ‌ باز به پيشنهاد پدر و مادرم حفظ قرآن را شروع كردم ـ جلسه حفظي كنار جلسات قرآن داشتم و من با حفّاظ ديگركار مي‌كردم و اين حافظان را كه مي‌ديدم،الهام مي‌گرفتم و تشويق‌مي‌شدم و 7 ـ 8 جزء نيز حفظ كردم. اول جزء سي‌ام را با آنها شروع و حفظ آن را تمام كردم و امتحان گرفتند. بعد اسم نويسي حفظ از اول‌قرآن شروع شد و حدود چهل‌نفر ثبت نام كردند، و لي كم‌كم تحليل رفتند. به آيه پجاه كه رسيديم چهار نفر رفتند به آيه صد كه رسيديم باز چهار نفر و سوره بقره كه تمام شد، ما پنج نفر مانده بوديم و مسابقه داديم و استاد جلسه عادت داشتند كه جايزه‌هاي بزرگي را هديه مي‌كردند و خلاصه تا انتها ما چهار نفر بوديم وادامه داديم.
بشارت: استادان شما چه كساني بودند؟
ـ البته من به آن معني در حفظ استاد نداشتم، البته استاد اوليه ما آقاي «مرّوت» بودند كه الآن ايران نيستند. ايشان ابتدا در قرائت با ما كار كردند كه استاد بسيار مسلّط و خوبي بودند، ايشان اول قرائت كار مي‌كردند ولي تشويق مي‌كردند كه در كنار قرائت حفظ كنيم.
بشارت: پس شما حفظ قرآن را تحت نظر استاد نبوديد و با روش منظم و خاصّي عمل نمي‌كرديد؟
ـ بلي، در حقيقت ما روش خاصي در حفظ نداشتيم، بلكه بيشتر بر اساس تجربه‌هاي شخصي كار مي‌كرديم و گاهي روشي را پيش مي‌گرفتيم بعد مي‌ديديم مناسب نيست روش ديگري را دنبال‌مي‌كرديم ، كتاب و نوار آموزش و خلاصه هيچ چيزي در اين زمينه نبود و فقط هفته‌اي يك‌بار محفوظات خود را نزد استاد تحويل مي‌داديم، امّا همين كه دو سه نفر بوديم و جلسه‌اي داشتيم خودش مؤثر بود و آدم يك الزامي پيدا مي‌كرد كه ادامه دهد و مخصوصاً تشويقاتي كه ايشان مي‌كردند و ما چون سن‌مان كم بود، تشويق را خيلي دوست داشتيم‌ـ البته يك وقفه‌اي در حفظ ما افتاد‌ـ‌ من در سال 54 يا 55 حفظ را شروع كردم، حدود ده جزء كه حفظ كردم انقلاب‌شد و جلسات ما متوقف‌شد، ولي بعد دوباره شروع كرديم و اگر بخواهيم اين فاصله‌ها را حذف كنيم حدود سه سال حفظ ما طول كشيد.
بشارت:‌شما چه تجربه‌خاصّي براي حفظ داريد كه بدرد ديگران بخورد؟
ـ الآن كه از ما روش مي‌خواهند و مي‌پرسند، من روي نظم خيلي تكيه مي‌كنم، ولي خودم چون تجربه نداشتم بر اساس روش منظمي كار نكردم و الآن متوجه مي‌شوم كه نظم و اينكه آدم بداند در هر روز چه مقدار حفظ كند، خيلي مهم است و من خودم اين تجربه را نداشتم. گاهي روزي 5 ـ 6 ساعت كار مي‌كردم، امّا خسته نمي‌شدم و بعضي اوقات اصلاً حفظ نمي‌كردم، ولي اگر به طور متوسط حساب‌كنيم روزي دو ساعت بيشتر نمي‌شد.
بشارت: يعني مي‌فرمائيد كه اگر كسي به صورت منظم روزي دو ساعت در طول سهسال كار‌كند مي‌تواند حافظ قرآن بشود؟
ـ بله دقيقا ً. با يك حافظه معمولي و لازم نيست كه شخص داراي هوش و حافظه خيلي قوي داشته‌باشد. البته من درسهايم خيلي خوب بود، ولي خودم را در حدّ متوسط ارزيابي مي‌كنم.
بشارت:‌به نظر شما چه ساعاتي به لحاظ فني براي حفظ خوب است و ـ غير از جهت فني‌ـ شما چه مواقعي از شبانه روز كه قرآن مي‌خوانيد بيشتر از قرآن بهره‌مند مي‌شويد؟
ـ معمولاً براي حفظ قرآن ساعاتي را پيشنهاد مي‌كنند كه انسان يك استراحتي كافي داشته باشد و بعد از استراحت وقت خوبي است براي حفظ قرآن كه طبيعتاً صبحها يا بعد از ظهرها كه يك كمي استراحت كرده است، مواقع خوبي براي حفظ است، ولي باز نمي‌شود حفظ را به ساعات مخصوصي مقيد كرد. براي قرائت قرآن افرادي كه اهل تلاوت و اهل حال هستند، تجربه كرده‌اند و ديده‌اند كه صبح‌ها و بين الطلوعين وقت خوبي است هم براي تلاوت و هم بهره معنوي بردن از قرآن.
بشارت: نوع مكان هم نقشي در بهتر حفظ كردن قرآن دارد؟
ـ بلي، مكان هم مهم است، علاوه بر اينكه زمان‌حفظ بايد وقتي باشد كه شخص نشاط دارد و خسته و عصباني وخيلي گرسنه و سير و غير ه نباشد، بايد در مكاني خلوت يا كم رفت و آمد و كم زرق و برق باشد يعني، اطاقي باشد حداقل ساده و الاّ اگر انسان در اطاقي بنشيند كه رفت و آمد هست‌ـ‌ مثلاً تلويزيون هم روشن است‌ـ اينها مانع تمركز‌هواس مي‌شوند و انسان،از آن بهره كافي را نمي‌برد.
در حديثي از امام صادق (ع) هست كه:«فقاري القرآن يحتاج الي ثلاثه بدن فارغ و قلب خاشع و موضع خال؛ قاري قرآن به سه چيز احتياج دارد:« اول ناراحتي بدني نداشته باشددوم اينكه قلب او در مقابل قرآن خاشع باشد و سوم‌اينكه بايد مكان او خلوت باشد».
قلب خاشع هم مطلب مهمي است و اين هم راههايي دارد، مثل اينكه گفته‌اند: انسان بي‌مقدمه شروع به قرا ئت قرآن نكند ـ مثلاً دعايي را قبل از قرائت بخواند‌ـ اين دعايي كه براي تلاوت وارد‌شده فقط براي ثواب آن نيست، بلكه براي اين است كه ذهن انسان متمركز شود و بداند چه انتظاري از تلاوت قرآن دارد و آن دعاها را بايد بخواند و خودش را آماده كند و بعد شروع كند آنهم در يك جاي آرام به و با شرايط مهيا، تا بتواند بهره لازم را ببرد.

بشارت: تا بحال شده است كه نسبت به حفظ يا قرائت قرآن بي‌ حوصله شده باشيد و احساس كنيد كه حال حفظ يا قرائت را نداريد؟
ـ بلي؛ خيلي وقتها پيش آمده كه حال و حوصله قرائت را نداشته‌ام ، در روايات هم هست كه انسان گاهي لحظات اقبال دارد و گاهي ادبار و فرموده‌اند: لحظاتي كه ادبار داري به خودت فشار وارد نكن كه اقبال پيدا كني، صبر‌كن زماني كه نشاط حاصل‌شد، عبادت يا كاري كه در نظر داري انجام بده. براي من هم گاهي پيش مي‌آمده كه بي حوصله بوده‌ام و فشار نمي آوردم بلكه با كتابهاي ديگر كه شايد قرآني هم نباشد خودم را مشغول مي‌كنم و اگر حال مطالعه كتاب هم نداشته باشم، خودم را به چيز ديگري مثل تلويزيون مشغول مي‌كنم.
بشارت:‌بعضي معتقدند كه: براي حفظ قرآن بايد بعضي ملاحظات غذايي را هم رعايت كرد به نظر شما حرف درستي است؟
ـ بلي، ملاحظت غذايي مؤثر است، در بعضي روايات خوانده‌بودم كه خوردن مويز، عسل وكندر را سفارش‌كرده بودند،من اينها را رعايت مي‌كردم و در‌واقع مطمئن هستم كه مؤثر بوده است، امّا نه به عنوان عامل اول، حداقل اگر آدم پايبند به مسايل غذايي نباشد و هر چيزي را كه پيش بيايد بخورد، اين مي‌تواند يك كمي كارايي او را كم كند.
بشارت: آيا حفظ قرآن مانع تحصيلات شما نمي‌شد و وقت درسهاي ديگر را نمي‌گرفت؟
ـ خير: بدون شعارو تعريف و تمجيد، عرض‌مي‌كنم كه انصافاً و قطعاً هيچ مانعي حتي كوچك در راه يادگيري درسهاي ديگر ايجاد نكرد و حتي من فكر مي‌كنم يك مقدار حافظه من از بركت حفظ قرآن تقويت شد و در طول زمان دانشگاه هم از آن استفاده كردم.من در روايات خوانده‌بودم كه:چند چيز حافظه را زياد مي‌كند كه يكي از آنها قرائت قرآن است.
بشارت: يك سؤالي كه در نامه‌هايي كه به دفتر بشارت مي‌آيد ، اين است كه خيلي‌از افراد مقداري از قرآن را كه حفظ مي‌كنند زده‌مي‌شوند. پيشنهاد شما براي اين جوانها چيست؟
ـ بلي من ديد ه‌ام كه كلاسهاي حفظ قرآن ريزش دارد. من دو پيشنهاد مي‌كنم و گمان مي‌كنم اگر عمل كنند نتيجه بهتري بگيرند اول اينكه عجله‌اي براي حفظ قرآن نداشته باشند. لازم نيست آدم يك ساله يا دو يا سه ساله قرآن را حفظ كند، بعضي‌ها يك‌مرتبه علاقمند به حفظ قرآن مي‌شوند، مي‌خواهند يك‌شب كه حافظ كل قرآن شوند ومي‌خواهند در عرض مدت كمي قرآن را حفظ كنند. اينطور نبايد باشد و همين اُنس با قرآن براي حفظ آن، ارزش است ولو زياد طول بكشد، بنابراين من توصيه مي‌كنم براي حفظ برنامه‌هاي سنگين نگذاريم. من هميشه توصيه مي‌كنم كه دو سه ماه اول را ولو اينكه حافظه‌شخص قوي و وقت زياد داشته باشد،ولي روزانه بيش از يك ساعت يا نيم ساعت كارنكند. روزي يك آيه حفظ كند. چه كسي گفته كه بايد روزي يك صفحه از قرآن را حفظ كند. كساني مي‌مانند كه از اول برنامه سنگين اجرا نكنند والاّ خيلي‌هاحفظ را شروع‌مي‌كنند اما يك كمي كه پيش‌مي‌رود مي بيند حالا حالاها به آخر قرآن نمي‌رسد و تازه مي‌بيند كه قبلي‌ها نيز از يادش رفته‌است و بعد مي بيند كه اين كاراو نيست و مي‌گذارد كنار.ولي اگر آدم يك برنامه ملايم داشته باشد مثلاً روزي يك آيه حفظ كند، ولي همين يك آيه را خيلي خوب و اصولي حفظ كند به شكلي كه زود يادش نرود و هر روز علاوه بر حفظ يك آيه جديد يك وقتي هم براي مرور آيات قبل بگذارد. تا دو سه ماه همين كار را بكند و بعد از دو سه ماه من فكر مي‌كنم كه علاقه اين شخص به قرآن دو چندان مي‌شود. در برنامه‌هاي دشوار اول علاقه شديد است، ولي بعد از مدتي زده مي‌شود. دوم اينكه نبايد احساس كند اين حفظ قرآن يك چيز تحميلي است وچيزي كه شوق را از بين مي‌برد سخت كار كردن است . اگرانسان كم كار كند و با اينكه هنوز شوق زيادي دارد بگويد: امروز كافي است. آن‌وقت هر روز مشتاق است كه روز بعد فرا برسد و مشغول حفظ شود و ما اين اشتياق را مي خواهيم. و يك برنامه‌ريزي منظم هم داشته باشد كه من در هر روز بايد اين مقدار را حفظ كنم. البته اگر يك مقداري از مفاهيم قرآن اطلاع پيدا كنند لذت بيشتري از حفظ قرآن مي‌برند، ولي نبايد اين كارها سنگين شود و بخواهد همه اين كارها را با هم انجام دهد.
حفظ با نوار هم خوبي‌هايي دارد و كار را آسان مي‌كند. چون اگر انسان بخواهد مستقيم به قرآن مراجعه كند، زحمت مي‌بردو حوصله مي‌خواهد، ولي شنيدن زياد حوصله نمي‌خواهد، مي‌تواند بشنود و حفظ كند، گر چه حفظ از راه نوار آن عمق را ندارد، ولي به هر حال حوصله كمتري مي‌خواهد و چون نوار نغمه دارد و آهنگين است، بيشتر علاقمند مي‌شود و زود اين كار را رها نمي كند.
ادامه‌دارد
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:19 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن تنها معيار در تفسير در گفت و گو با آيت الله دكتر محمد صادقي تهراني

قرآن تنها معيار در تفسير در گفت و گو با آيت الله دكتر محمد صادقي تهراني

صادقي تهراني، محمد

نشستن در محضر عالمان و هم سخني با آنان و استفاده از تجربيات گرانبهاي آنان، بسيار مغتنم و بيادماندني و گاه شور آفرين است، به ويژه عالماني كه همراهي و همدلي با قرآن گرامي را از دوران نوجواني و جواني فراروي خود داشته‌‌اند و لحظه‌اي از اين انس غفلت نكرده‌‌اند و همواره كوشيده‌‌اند نماد علمي و عملي آيات قرآن باشند.
آيت اللّه دكتر محمّد صادقي تهراني ـ از عالمان و دين باوران معاصر، كه سالياني است در كنج تنهايي و عُزلت به پژوهش ‌ها و نوآوري‌هاي خود در زمينه قرآن و معارف آن پرداخته‌‌اند ـ از جمله كساني است كه هم صحبتي با آن بزرگوار، سختي را از تن انسان بيرون مي‌كند و روح تلاش و پركاري به آدمي مي‌بخشد.
سخنان اين عالم استاد ديده و انس و الفت آن بزرگوار با قرآن كريم، انسان را به ياد سخن گهربار امام سجاد(ع) مي‌اندازد كه فرمود: اگر همه مردم كه ما بين مشرق و مغرب هستند، بميرند، من از تنهايي هراس نكنم، مادامي كه قرآن با من باشد. (كافي، 2/602)
آري اين عالم بزرگوار و مفسر سخت كوش قرآن كه در زمان معاصر به تفسيري بديع از جهت محتوا و سبك دست زده است و « الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن و السنّة» را ابداع كرده است، از هر دري كه با او سخن مي‌‌گويي، به قرآن ختم مي‌شود.
در اين نشست طولاني كه چندين جلسه مصاحبت و همدلي ياران بيّنات را به همراه داشت تقريباً به تمام زواياي زندگي علمي و انديشه‌هاي قرآني ايشان پرداخته شده، كه در چندين بخش از نظر شما خوانندگان گرامي مي‌گذرد.
اميد آنكه تجربيات عالمان و مفسّران، گامي در راه شناخت قرآن كريم و عمل به اين كتاب بزرگ الهي باشد. ان شاء الله.

بيّنات: حضرت آيت‌اللّه صادقي، ضمن تشكر از فرصتي كه در اختيار ما نهاديد، در ابتدا از زندگي علمي و اساتيد حضرت عالي آغاز مي‌كنيم.
آيت‌اللّه صادقي: بسم الله الرحمن الرحيم «وما اوتيتم من العلم الاّ قليلا» (اسراء،17/85) و از كل علم جز اندكي داده نشديد. لكن اين «قليلاً» في قليل، در جنب علم مطلق الهي مي‌تواند علمي قرين به عصمت يا علم معصومانه باشد. منِ من هيچم، ولي با پيوندي هرچه بيشتر با قرآن، قطره‌اي پيوست با اقيانوس بي‌كرانم.
به هر حال آغاز تحصيلات حوزوي اين بنده در حدود سنه‌ي 1318 بوده و سنه‌ي 1320 وارد قم شدم، در دو، سه سال قبل از ورود به قم با مرحوم آيت‌اللّه العظمي آقاي آشيخ محمد علي شاه‌آبادي ـ‌استاد امام‌‌رحمهما‌اللّه ـ مأنوس شدم و أنس با جلسات معارف و تفسير ايشان موجب شد كه وارد حوزه شوم. يادم هست كه هفته‌اي سه شب يا چهار شب بعد از نماز مغرب و عشا ايشان بر مبناي آياتي، بحث قرآني، فلسفي، عرفاني و بحث‌هاي ديگر داشتند. از جمله در آيه‌ي فطرت: «فاقم وجهك للدّين حنيفا» (روم،30/30)، حدود يكسال بحث كردند، كه بيشتر نظرات ايشان را هنوز هم قبول دارم، گرچه بعضي از نظراتشان را خدشه دارم، همچنين در آيه‌ي امانت: «انّا عرضنا الامانة‌علي السموات و الارض والجبال» (احزاب،33/72) حدود يكسال بحث كردند.
در آيه‌ي «ذر»: «وإذ أخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم» (اعراف، 7/172) نيز حدود يكسال بحث كردند. تمام اين بحثها به قدري عميق، دقيق، روحاني، معنوي و متحول كننده بود كه در همان سنين، تحوّلي عظيم يافتم، گرچه من شاعر نبودم و شاعر هم نيستم، ولي نظرم هست كه چند بيت شعر معرفتي در همان حدود سن چهارده، پانزده سالگي در ضمن نوشته‌هايي معرفتي گفتم:
گرچشم خداي بين همي داشتمي ديگر به جهان غصّه نمي‌‌داشتمي
گـر بـود مـرا معـرفتـي بر‌جـانـان لـذّت به جـز او هيچ نپنـداشتمي
لـذّات جهـان يكسـره‌‌زلّت ديـدم در آنچـه در او وقـع نبگـذاشتمي
خــواهي كه ترا ديـده، نديده بيند بايـد كــه نبيني‌دگـري هيچ دمي
در مجموع، دو، سه سال جلسات منزل و مسجد ايشان را مرتب پيگيري مي‌كردم و مباحث ايشان را مي‌نوشتم و گاهي به خودشان ارائه مي‌دادم، كه موجب تعجب ايشان مي‌گرديد. در اين بين در درس مرحوم آقاي ميرزا مهدي آشتياني ـ‌كه استاد بزرگ فلسفه? شرق بود‌ـ در مدرسه? سپهسالار قديم (مطهري جديد) و نيز در جلسات معارف مرحوم حاج شيخ احمد آشتياني ـ‌عموي ايشان‌ـ شركت مي‌كردم، و از جمله در جلسات درس عرفان مرحوم محمد فيض همداني در تهران، و در سفرهايي به مشهد مقدس در دروس معارف مرحوم ميرزا مهدي خراساني، نيز شركت مي‌كردم.
آري مجموع اين جلسات موجب شد كه من وارد حوزه شوم. ولي با دو چشم، چشم اصلي راست، چشم قرآني، و چشم چپ حوزوي وارد حوزه‌ي قم شدم؛ و چون آغازگر اتصال ما به معارف اسلامي، جلسات اين بزرگواران مخصوصاً مرحوم آقاي شاه‌آبادي بود، كه ما را وادار كرد كه از ادامه‌ي تحصيلات رسمي صرفنظر كنم و وارد حوزه شوم. وقتي وارد قم شدم حدود سال 1320 بود. از يك طرف خوشوقت بودم كه وارد حوزه‌ي قم شدم. و از طرف ديگر ناراحت بودم كه از مرحوم آقاي شاه آبادي فاصله گرفتم. چون راه دور بود، رفت‌و‌آمد هم خيلي مشكل بود. همچنان نگران بودم و فكرم مشغول بود، كه برخي از دوستان گفتند: در فيضيه شخصي است كه از شاگردان مخصوص آقاي شاه‌آبادي بوده، به نام حاج‌آقا روح‌الله خميني، ايشان درس منظومه مي‌دادند، ما رفتيم بدون مقدمه و اطلاع و اجازه‌ي قبلي وارد درس شديم، بحثشان عميق‌ترين و مهم‌ترين مباحث فلسفه‌ي توحيدي بود كه درست يادم هست: توحيد ذات با صفات ذات، و توحيد صفات ذات با يكديگر بود.
ما نشستيم و گوش داديم. البته اين مبحث و مباحث ديگر را در درس فلسفه‌ي عرفاني آقاي شاه‌آبادي و ديگران شركت داشتم و ياد‌داشت كرده بودم.
آقاي خميني خيلي ناراحت شدند، من فهميدم كه درس، درس خصوصي است و بايد با اجازه وارد مي‌شدم، ايشان آخر درس فرمودند كه چون بحث ، بسيار بحث مهمي است، از مهم‌ترين بحث‌هاي فلسفي و عرفاني است، آقايان اين درس را بنويسند.
آقايان چه كساني بودند؟ مرحوم آقاي مطهري‌(ره) و آقاي منتظري بودند و شخص ديگري هم بود كه يادم نيست. مرحوم امام فكر كردند كه اين يك بچه‌‌ي چهارده، پانزده ساله است و براي اين درس مناسب نيست. آن هم در آن موقعي كه اصلاً فلسفه در قم ممنوع بود. فرمودند اين مبحث را بنويسيد. ما نوشتيم و فردا داديم ببينند. پس فردا كه طبق معمول به درس رفتم آقاي خميني فرمودند:
مطالب را عميقاً همان‌طور كه من گفتيم و يا بهتر شما نوشتيد. گفتم من با درس شخصي مأنوس هستم كه شما تعبيرتان درباره‌اش اين است كه «أعلم في الارض» است. از آن موقع با هم مأنوس شديم. البته با چشم فرعي چپ به دروس فلسفه و ديگر دروس نگاه مي‌كردم. يعني كل دروس حوزه،از فقه، اصول، حتي ادبيات، منطق، عرفان، فلسفه. عقائد و… را مي‌خواندم. با دقت هم درس مي‌خواندم، هم دريافت مي‌كردم و هم مي‌نوشتم، ولي همه‌ي اينها ـ‌‌بجز قرآن‌‌ـ در حاشيه بود. يعني محور اصلي من قرآن بود. آنچه را كه با قرآن موافقت داشت قبول مي‌كردم و آنچه كه نداشت، هرگز. من نظرات بزرگان فلاسفه‌ي نيم قرن اخير را ديدم و شنديم، و ليكن فلسفه را قبول ندارم، مگر آنچه كه موافق با قرآن است. همچنين فقه، اصول، حتي ادبيات، منطق، فلسفه، عرفان و همه چيز را. با اين دو چشم به حوزه نگاه مي‌كردم. يك چشم راست كه حوزه با آن موافق نبود كه چشم قرآني باشد، چشم چپ كه حوزه صد‌در‌صد مربوط به آن بود. من حتّي در كتابخانه‌ي فيضيه مطالعه كه مي‌كردم، تفسير مي‌خواندم. نوعاً مرا مسخره مي‌كردند و مي‌گفتند كه سواد نداري. كسي كه وارد قرآن مي‌شود اصلا سواد ندارد. ولي هر قدر مرا اذيت مي‌كردند، من قوي‌تر و عميق‌تر مي‌شدم. عمقم داراي دو بعد بود، يك بُعد روايات و نظرات مفسّران و بعد ديگر محور قرآن بود. فقط آنچه با قرآن موافق بود مورد قبول بود. من 10 سال در قم بودم. بعد مرحوم آيت‌اللّه كاشاني‌(ره) كه نهضت نفت و… را شروع كردند به تهران رفتيم. آنجا هم مدرس بودم و هم در سياست ضد شاهنشاهي با ايشان بودم. خودم تفسير قرآن، تدريس مي‌كردم. در امتحانات دانشگاه هم به دستور آقاي كاشاني شركت ‌كردم، كه ليسانس و دكترا گرفتم. بعداً سنه‌ي 40 يا 41 بود كه شاه آمده بود قم و شروع كرده بود حرف‌هاي بيخود زدن و مسخره كردن و توهين كردن به علما. من آن وقت استاد دو حوزه‌ي روحاني و دانشگاهي بودم.

بيّنات: دكتراي حضرت عالي در چه رشته‌اي است؟
آيت‌اللّه صادقي: دكتراي بنده در رشته‌ي فلسفه و حقوق است. بله استاد دانشگاه بودم، كه آمدم قم و رفتم منزل امام. گفتم شاه اين حرفها را زده و كسي هم جواب او را نداده، من تصميم دارم جواب او را بدهم. بعد دوستاني دعوت كردند كه در سال آيت‌اللّه بروجردي‌(ره) منبر بروم. رفتم منبر و آنچه كه حالا مي‌شود گفت، آن‌وقت عليه شاه گفتم و بعد متواري شدم و به مكّه‌ي مكرمه رفتم و در آنجا هم مرا به دستور شاه زندان كردند. بعد رفتم به نجف اشرف و در آنجا حدود 9 سال يا 10 سال بودم، كه در نجف اشرف هم آخر سر شروع كردند به بيرون كردن طلاب ايراني، من رفتم لبنان و 5 سال آنجا ماندم و آنجا مدرس فقه و تفسير و معارف بودم. از لبنان هم كه جنگ شديد شد، مجدداً به مكه مراجعت كردم. در مسجد الحرام بين الصلاتين و بعد از نماز عشا تدريس مي‌كردم، آن هم بر مبناي قرآن و صحيح بخاري. آنجا باز هم به دستور شاه زندانم كردند. تا آمديم ايران و انقلاب شد.
در حقيقت دروسي كه ما خوانديم نزد بزرگ‌ترين اساتيد نيم قرن اخير بوده ـ‌‌و در حاشيه‌ي محوريت قرآن‌‌ـ آيات عظام مرحوم آقاي حجت، حاج سيد احمد خوانساري، سيد محمد تقي خوانساري، مهم‌تر از هم مرحوم آيت اللّه العظمي بروجردي و… بودند، البته درس‌هاي فلسفه‌ي آقاي خميني هم مي‌رفتم، ولي درس فقهشان را نمي‌رفتم، چون افقه از ايشان آقاي بروجردي بودند و ايشان خودشان هم در درس آقا شركت مي‌كردند ولي درس فلسفه‌ي ايشان مي‌رفتم و عمده‌ي استفاده‌ي قرآني من در قم از محضر آيت اللّه العظمي علامه طباطبايي بود. حدود هشت نه سال در درس ايشان شركت مي‌كردم. اين بود اجمالي از آنچه كه بايد به تفصيل گفت.

بيّنات: بنابراين آن انگيزه‌اي كه به عنوان آن وارد مسايل قرآني شديد، همان مقدماتي بود كه از آقاي شاه آبادي و بقيه گرفته بوديد.
آيت اللّه صادقي: عرض مي‌شود كه آغاز‌گر التفاتات و تعلقات من كه معارف بسيار روشن و درخشان و بي‌شائبه‌ي قرآني بود از شخص آقاي شاه آبادي است. وارد حوزه كه شدم با نظر اصلي قرآني بود. و الان هم كه سنم خيلي بالاست روزي 10ساعت در شبانه‌روز كار مي‌كنم و اين كار فعلاً، عمده‌اش روي ترجمه و تفسير فارسي قرآن است كه مشغول هستم. و هر قدر كه سن بالاتر مي‌رود باز افكار جديد‌تر، نوتر، و متعالي‌تري به دست مي‌آورم. از جيب نمي‌خورم. هر قدر هم اذيت مي‌شوم ـ در تهران، در قم، در نجف، در مكّه، در سوريه، در كجا و كجا… ـ فكرم قوي‌تر مي‌شود و تصميم من استوارتر، و حساب مي‌كنم كه مثلاً از نظر معرفتي امام حسين(ع) را وقتي كه مي‌كشتند جسم بريده مي‌شد و هر قدر صدمه مي‌خورد لكن روح آن قدر قوي بود كه در راه رضاي خدا آن حضرت قهقه مي‌زد. تصميمش براي استشهاد في سبيل‌الله قوي‌تر مي‌شد. ما ذره‌اي از خاك پاي آن حضرتيم. اين راه را پيموديم، كه در راه اظهار حقايقي قرآني كه امامِ امام حسين‌(ع) است جهاد كنم. حتي بعضي از دوستان مي‌گفتند شما چرا تقيه نمي‌كنيد؟ در فتاوا تقيّه كنيد تا مانند ديگران كه جمعيت زيادي به درسشان مي‌آيند، درس شما هم بيايند. گفتم معركه نمي‌خواهم بگيرم. من حرفهايم را مي‌زنم. وانگهي جان و مال و همه چيز ما فداي يك آيه‌ي قرآن، يك كلمه‌ي قرآن.
بيّنات: سوال ديگر ما، كه مقدمه‌اي براي سوال بعدي است، اينست كه حضرت‌تعالي فكر مي‌كنيد چه دست‌هايي در كار است كه باعث شده حوزه‌ها به قرآن كم‌تر رو بياورند و قرآن مهجور واقع شود يا عالمان ديني كه به هر حال خودشان را متوليان احكام خدا و قرآن مي‌دانند اين‌گونه قرآن در ميانشان غريب باشد.
آيت‌اللّه صادقي: عرض مي‌شود كه كفار و مخصوصاً معاندين نسبت به قرآن دو وجهه دارند و مسلمانها هم چند وجهه دارند. وجهه‌ي اوّلِ كفار كه آنها خودشان هم بدون استثنا مي‌دانند، اين است كه قرآن از نظر فصاحت، بلاغت، لغت، بيان، بي‌نظير است. و مي‌دانند اگر قرآن صد‌در‌صد در اجتماع مسلمانها جا‌بيفتد، مخصوصاً در حوزه‌هاي اسلامي، آنها را كنار مي‌زنند. چون به قدري حقايق قرآن درخشان و بيانش روشن است و حقايق بر مبناي فطرت و عقل و علم مطلق است كه اگر در جوّ اسلامي نمودِ واقعي پيدا كند، از نظر علم معرفتي، اسلام و قرآن جهان شمول خواهد شد و كفّار و معاندين حاضر نيستند تحت سيطره‌ي قرآن درآيند، سپس اين فكر را به عنوان تقديس در ميان مسلمانها جا انداختند ـ مثلاً مشركان يكي از ادلّه‌شان كه غير خدا را مي‌پرستند، تقديس خداست ـ مي‌گويند كه خدا به قدري بزرگ و با عظمت است و ما به قدري كوچك و ناچيز هستيم كه عبادت كردن ما نسبت به خدا، اهانت است. بنابراين ما خدا را عبادت نمي‌كنيم. خدائيان را، بتان را، طاغوتان را و اصنام را عبادت مي‌كنيم. كفار هم اين فكر را در ميان مسلمانها جا‌‌انداختند كه خدا بالاتر است از اينكه بياناتش را ما مردمان بررسي كنيم و بفهميم. بيانات خدا، مجهول است. چون همان‌طور كه خدا وجودش معلوم است ولي ذاتش براي ما مجهول است بيانات خدا هم، بيانات خدايي است. بيانات خدايي را تنها خدائيان، رسولان، و ديگر معصومان مي‌فهمند و ما نمي‌توانيم بفهميم. لذا قرآن را كنار گذاشتند به عنوان قداست و گروهي از عالمان بنابر رويه‌ي ديرينه‌ي حوزه‌هاي علميه، اصالة الحديث شده، مراجعاتي به قرآن ـ مگر در حاشيه‌ي حديث ـ ندارند. بُعد سوم اينست كه گروهي از شرع مداران حساب كردند كه اگر به قرآن توجه كنند، وحدت نظر، وحدت فكر، وحدت فتوي ايجاد مي‌شود و اين وحدت، مزاحم با مرجعيتها، مقام‌هاي متعدد علمي، عنوانها، دست بوسيها، سهمِ امامها، آيت‌اللّه العظمي گفتنها است و لذا اين كثرت را بر وحدت ترجيح دادند تا جايي كه شخصي مثل صاحب معالم مي‌گويد: قرآن ظني الدّلاله است. و اين اهانت بزرگي به قرآن است و معنايش عاجز، جاهل و خائن بودن خدا است. در حالي كه سرّ جمع قرآن در زمان خود رسول خدا چنان بود كه قرآن آن‌گونه كه هست و نازل شده استفاده شود: «وقال الرسول يا رب انّ قومي اتّخذوا هذا القرآن مهجورا» (فرقان، 25/30) و رسول گفت: پروردگارا قوم من محققاً قرآن را مهجور و دور داشتند. آيا هجران از قرآن، هجران از رسول هست يا نه؟ چون رسول متن رسالت و نبوتش، قرآن است. آيا قوم، قوم اسلامي زمان حضرت است يا قوم، كل اقوام اسلامي در طول زمان است؟
بالاخره به اين قرآن ظلم شده است در كل ابعاد، مشركان، ملحدان، اهل كتاب، مسلمانها، شيعه‌ها، سني‌ها، قدما، متأخران، متأخر متأخران به اين قرآن ظلم كردند و آن را مهجور نمودند. بنابر آيه‌ي ديگر كه: «انّ الذّين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدّنيا والاخرة» (احزاب، 33/57) پس كل كساني كه قرآن را مهجور داشته‌اند، مورد لعنت خدا در دنيا و آخرتند. چرا؟ براي اينكه محور دعوت ابديِ رباني را كه قرآن است كنار گذاشتند كه مي‌فرمايد: «واعتصموا بحبل اللّه جميعا» (آل عمران، 3/103).
و آيا اين نگهباني خود و ديگران به وسيله‌ي قرآن امر محالي است و يا ممكن؟ و اين امر ممكن ميسور است يا معسور؟ «يريد اللّه بكم اليسر ولا يريد بكم العسر» (بقره ،2/185) اعتصام به حبل اللّه كه قرآن است.حبال اللّه نيست، حبل اللّه و يگانه است، و نه چند گانه و يا چند گونه، و چنانكه خدا واحد است «حبل اللّه»، نيز واحد است و اگر حالت اتصال بين مكلّفان و خدا، متعدد است، اينجا زائد ذكر شده، و اين واحد، همان وحدت قرآني را بيان مي‌كند. بنابراين اعتصام به قرآن، هم ممكن است و هم ميسور. اعتصام داراي سه بُعد است كه بُعد اوّل آن، دست كم اينست كه طلب عصمت علمي و معرفتي و دلالتي به قرآن است؛ بدين معنا كه آموزه‌ي احكامي تكليفي براي كل مكلفان مورد امر است.

بيّنات:با توجه به اينكه حضرت‌عالي سالها در تفسير قرآن كار كرديد چه مقدمات و تمهيداتي را در تفسير قرآن لازم مي‌دانيد.
آيت‌اللّه صادقي: مقدمات دوگونه است. يك: مقدماتي است كه مفسّر بتواند پاسخگوي نظرات مخالف قرآن باشد. و دو: مقدمات عادي و عمومي است.در روايتي از اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه است كه مي‌فرمايد: انّ القرآن علي اربعة اشياء علي العبارة والاشارة واللطائف والحقايق. فالعبارة للعوام، والاشارة للخواص، واللطائف للاولياء، والحقايق للانبياء، مقصود از عبارت، لفظ نيست. چون اگر لفظ بود همين لفظ را بكار مي‌برد. بعد از لفظ معنا است. بعد از معنا هم اشاره و لطايف است. اينجا بعد از عبارت اشاره فرموده، پس عبارت يعني معنا، كه به معاني تحت اللفظي، نصّي و ظاهري قرآن نظر دارد، و به كل عوام مسلمانان مربوط است و در اختصاص كساني هم نيست. مراحل بعدي شرايطي دارد، و شرايط كساني‌كه اهل اشاره و اهل لطائفند و اهل عمقند شرايط ديگري است، شرايط آن را عرض كردم كه با دو چشم وارد حوزه شدم. يك چشم فرعي يا حاشيه‌اي كه نظر به علوم است. علوم حوزه را آن‌گونه كه مراجع ديدند. بنده خودم بهتر ديدم، يا دست كم همان‌طور ديدم، ولي ديدن آنها برايشان اصالت داشته است.
ببيند حرف‌هاي ديگران را، حرف‌هاي به‌نام اسلام را، حرف‌هاي به نام قرآن را، حرف‌هاي به‌نام تشيع و تسنن را، و بعد بر محور قرآن تصحيح و تفسيرشان كنيد، آنچه با قرآن موافق است بپذيريد و آنچه مخالف است، رد كنيد. اين بُعد تخصصي است. در بُعد عاميانه، عوام كه بخواهند قرآن را بفهمند. با اينكه دروس حوزوي نديده‌اند، نقض و ابرام نكرده‌اند،ان قلت قلت نكرده‌اند، اينها فهمشان نسبت به عبارات ظاهري قرآن، نصاً و ظاهراً منوط است كه لغت عربي را عميقاً بدانند. يعني دانستن لغات عربي با لغات خودشان يكسان باشد. اگر يكسان باشد با تعمّق در آيات كه: «افلا تذكّرون» (يونس،10/3)، «افلا تتفكرون» (انعام،6/50)، «ولقد يسرنا القرآن للذكّر فهل من مدّكر» (قمر،54/17) يعني طبق لغت، آن هم لغت قرآن، چون لغتها أحياناً تضاد و تناقض دارند. ولي قرآن هم از نظر لغت، هم جمله، هم دلالت فصاحتي و بلاغتي، حتّي صرف و وزن، خودش مستغني از ديگران است. يعني همان‌گونه كه خدا ذاتاً و صفاتاً و افعالا، مستغني از ديگران است، و ديگران احتياج به او دارند و كلّ احتياجند: «يا ايّها النّاس انتم الفقراء الي اللّه واللّه هو الغني حميد» (فاطر، 35/15) همان‌طور هم قرآنِ خدا، كتاب خدا، احتياج به هيچ چيزي ندارد،نه لغتش به لغتي، نه ادبش به ادبي، نه صرفش به صرفي. نه نحوش به نحوي، نه معاني‌اش به معاني ديگر. هيچ چيز، بنابراين قرآن مفسّر مطالب ديگران است نه ديگران مفسّر قرآن. مفسّر، در حقيقت مستفسر است. يعني قرآن را با قرآن فهميدن، نه قرآن را با ديگر چيزهاي غير مطلق كه به عنوان تحميل باطل باشد يا محتمل الباطل باشد.
بنابراين اگر ترجمه‌ي صحيحي براي فارسي زبانان، يا براي ديگران، ترجمه‌اي كه ترجمان باشد، بر‌گردان مطالب آيات قرآن از نظر نصّي و از نظر ظاهري صد‌در صد باشد، بايد منظور نظر عاميان و ديگران باشد، «والعبارة للعوام» اين براي عوام كافي است. امّا ديگران كه داراي تخصص هستند ، تخصص در علوم اسلامي، فقه، اصول، فلسفه، عرفان و… درست است فقه و اصول و دروس حوزه مدخليت اصلي در فهم قرآن ندارند. ولي در اثبات و ردّ مدخليّت دارند. اگر كسي اصلاً حوزه را نديده باشد احياناً آزادتر است در فهم قرآن. چون كساني‌كه حوزه را ديدند نوعاً غرق مي‌شوند در مطالب حوزه، وقتي غرق مي‌شوند در ان قلت وقلتها و دليلها و منطق‌هاي غير مطلق. اين است كه تحميل مي‌كنند بر قرآن، يا اصلاً سراغ قرآن نمي‌روند.
حوزويها تقريباً در صد خيلي بالايي، كساني‌كه با دو چشم به حوزه نظر مي‌كنند كاري به قرآن ندارند، كسي‌كه وارد حوزه مي‌شود، اهل هر صنفي كه باشد، بدون سابقه‌‌ي قرآني مي‌آيد، ولو به خيال قرآني وارد مي‌شود، و بعداً اين علوم حوزوي را اصالت مي‌دهد، به‌طوري اصالت مي‌دهد كه اصلاً به قرآن توجه ندارد، و اگر هم به قرآن مراجعه كند، تحميل مي‌كند بر قرآن. بر خلاف نصوص قرآن و ظواهر مسلّم، نظر مي‌دهد، ولي بر خلاف كتب متداول دلش نمي‌آيد نظر بدهد.
اين مختصري است از شرايط كه با عدم توجه به حرف‌هاي ديگران، روايات، اقوال و نظرات مطرح شد. و با توجه به آنها براي كسي كه مي‌خواهد تخصص داشته باشد، كه بتواند ردّ و قبول كند. بايد به هيچ رأيي، به هيچ قولي، به هيچ نظري، به هيچ روايتي ولو متواتر، اصلاً اصالت ندهد. ما روايت متواتر داريم، كه غلط است، بر خلاف عقل است. بر خلاف علم مطلق است. بر خلاف قرآن است. بنابراين روايات اصالت ندارند. بله، سنّت اصالت دارد. سنّتِ قطعي رسول خدا صلوات الله عليه كه طبعاً موافق قرآن است و شارح قرآن نيست. بلكه منشرح قرآن است. مستفسر از قرآن است، آن قابل قبول است.

بيّنات: بنابراين اينكه مي‌گويند تفسير و مفسّر، مقدمات و شرايطي دارد حضرت عالي مي‌فرماييد حتي علوم معاني، بيان و… مقدمه‌ي براي تفسير نيست.
آيت‌اللّه صادقي: عرض كردم، لغت، معاني، بيان، به صورت مطلق بر محور قرآن ارزش دارد. اگر ادبيات عربي بر محور ادبيات ديگران است، به درد نمي‌خورد و براي ديگران خوب است. و لكن اگر قرآن مثلاً «جاءَ» را متعدّي استعمال كرده و لغت مي‌گويد جاءَ لازم است. بنابراين، تخصصي كه قرآن دارد، در همه‌ي جهات است، از جمله لغت. لغت قرآني، لغتي است خالد و ابدي. لغتي است بيِّن. لغتي است ثابت كه اصلاً قابل تعويض نيست. هر لغتي قرآني در هر جا كه هست، جايش ثابت، معنايش ثابت و مرادش ثابت است. بنابراين لغات قرآن را از خود قرآن ، ادب قرآن را از خود قرآن مي‌گيريم. همه چيز قرآن را از خود قرآن بايد گرفت، كه كلاً تفسير قرآن به قرآن است.
بيّنات: همين نكاتي كه مي‌فرماييد، اينها را از علوم غير قرآني استفاده مي‌كنيد؟ يا از خود قرآن؟
آيت‌اللّه صادقي: از خود قرآن، يعني لغت قرآن را از خود قرآن استفاده مي‌كنيم. قرآن، هم كتاب لغت است، هم كتاب صرف هست، هم نحو است،هم كتاب عرفان است.هم كتاب فلسفه است و همه چيز است. همان‌طوري‌كه خدا در ذات و صفات و افعالش نياز به ديگران ندارد، بلكه ديگران نياز به او دارند، قرآن هم همين‌گونه است. آيا آنجا كه اختلاف باشد، حرف سيبويه مقدم است يا حرف قرآن؟ چون سيبويه‌ها و اخفش‌ها معصوم نيستند، ولي قرآن در كل ابعاد دلالي و مدلولي و ظاهري و باطني و در كلّ جهات، حتي وزني، در مرتبه‌ي فوق‌العاده اعجاز و معصوم است. مثلاً قرآن مي‌گويد: «عصي آدم ربه فغوي» (طه،20/121)، آقايان معني كردند كه ترك اولي است. اصلاً عصي، غير از ترك اولي است. عصي، عصيان است، گناه است، مامون الرشيد از امام رضا(ع) سوال كرد شما كه مي‌فرماييد انبيا معصومند. پس «عصي آدم ربه فغوي» چيست؟
حضرت فرمود دنباله‌ي آيه را بخوان: «ثم اجتباه ربه فتاب عليه وهدي» (طه/122) سپس ـ پس از عصيانش‌ـ او را برگزيد كه بدو برگشت و هدايتش كرد. عصيان قبل از رسالت بود. ممكن است رسولي قبل رسالت عصيان كند، ولي بعد از رسالت عصيان نمي‌كند. البته درجات انبيا هم مختلف است. انبياي اولو‌العزم هيچ‌گاه گناه نمي‌كنند. نه قبل از رسالت و نه بعد از رسالت، و ليكن آدم كه در پايين‌ترين و فرو‌ترين مراتب رسالت است، در قبل از رسالت گناه كرد. عصي، عصي است. كُتِبَ، كتب است.

بيّنات: جنبه‌ي ديگر سؤال ما اينست كه آيا علوم قرآن اصطلاحي مثل ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه و مانند آنها در فهم و تفسير قرآن نقشي دارند؟ اگر دارند چه مقدار است؟
آيت‌اللّه صادقي: اگر مراد از علوم قرآن، علومي است وراي قرآن كه تحميل برقرآن مي‌شود، آن علوم قرآني نيست. هر علمي كه وراي قرآن است، مطلق نيست. اين علوم قرآني نيست بلكه تحميل بر قرآن است. بله، علومي در خود قرآن است يعني تمام علوم تجربي، علوم معرفتي، علوم لغتي، تمام از خود قرآن بدست مي‌آيد. مثلاً آيه‌ي «ولا يأتونك بمثل الا جئناك بالحق واحسن تفسيرا» (فرقان، 25/33) و مَثَلي برايت نمي‌آورند مگر اينكه براي تو كل حق و بهترين تفسير (حق را) مي‌آوريم. در اين آيه مَثَل اثبات حقيقت نمي‌كند. مَثَل حقيقت را توضيح مي‌دهد. حالا، «الا جئناك» در قرآن حق است و اصالت دارد. اما حق قرآن دو بعدي است. يك حقي است كه روشن است كاملاً، اين مَثَل نيست. يك حقي است كه كاملاً روشن نيست. بنابراين «القرآن يفسِّر بعضه بعضا وينطق بعضه علي بعض»ٍ كه طبق آن آيه‌هاي ديگر، خود قرآن، خود را تفسير مي‌كند. وانگهي اگر ما هيچ دليل نداشتيم كه قرآن خودش را تفسير مي‌كند آيا كلام خدا تضاد دارد، تناقض دارد؟ نه، بنابراين كلمات خدا طبيعي است، كه كلمات ديگر خدا را تبيين و تفسير مي‌كند. مثلاً «خلق السّموات والارض في ستة ايام» (اعراف، 7/54) سموات جمع و نظرش به هفت تا است، جمعش معلوم است. ستة ايام معلوم است.هفت تا آسمان را چه كسي معلوم مي‌كند. هفت تا را سبع سموات معلوم مي‌كند. پس قرآن، خودش را تفسير مي‌كند. چه محكمات و چه متشابهات.
بيّنات: پس شأن نزول چه نقشي دارد؟
آيت‌اللّه صادقي: شأن نزول‌ها اصالت ندارند. در روايتي از امام باقر(ع) نقل شده است كه اگر قرآن منحصر به شان نزول باشد: «لمات القران كلّّه» تمام قرآن مي‌‌ميرد. چون شأن نزول، مخصوص همان زمان است. بله، شأن نزولِ ثابتِ مسلمِ قطعي كه با لحن آيه، با نصّ آيه يا با ظاهر آيه موافقت داشته باشد اين قبول است. ولي شأن نزول، به زمان نزول تخصيص نمي‌دهد. چون قرآن كتابي است محوري، خالد و ابدي، از نظر كل مكلفان در طول زمان و عرض زمين، مثلاً «يسئلونك عن الروح» (اسراء، 17/85) اين سؤال «يسئلونك» استمرار دارد و اختصاص به زمان خاصي ندارد. هر سؤالي، از هر كسي، از هر روحي، روح نباتي، روح حيواني، روح فرشته، روح انساني، روح جن، روح نبوت، هر سوالي از روح بشود، خود روح مراد است، گرچه اينجا مورد مسلّمش روح قرآن است . بنابراين شأن نزول، شأن ثابت و شأن لازمي در فهم آيه ندارد. و اصولاً مهم‌ترين كتاب وحياني است براي تمامي زمان‌ها و زمينه‌هاي تكليفي. هرگز حكمي را چه خصوصي و چه كلي فروگذار نكرده است.
فرضاً اگر شأن نزول كلاً از بين برود آيه دلالت بر مطلبي دارد يا نه؟ چون قرآن نظر به مطلبي دارد. اگر شأن نزول نباشد. پس قرآن ناقص است. خود قرآن شأن نزول و غير شأن نزول را تفسير مي‌كند، نه شأن نزول، قرآن را تفسير كند. بله، براي كساني‌كه قدرت فهمشان زياد نيست شأن نزول‌هايي بسيار ثابت و قوي، مؤيد بر تفهم قرآن است ولي براي كساني‌كه عريق و عميق هستند در قرآن پژوهي، شأن نزول، شأني ندارد.

بيّنات: سؤال بعدي ما؛ نكته‌اي است كه در قسمت اوّل اشاره فرموديد و آن جمله‌ي معروف«ظني الدلاله» بودن قرآن از صاحب معالم است كه برخي فقيهان و ديگران همين‌گونه اين حرف را ادامه دادند و بحث‌هاي مفصلي در اين زمينه شده است. حضرتعالي بسيار تلاش كرده‌ايد كه اين مسأله را از ريشه بزنيد و فرموديد كه غلط است، حال ريشه‌ي اين سخن از كجاست و انگيزه‌ي ايشان چه بوده كه چنين حرفي را بيان كرده است.
آيت‌اللّه صادقي:‌ قبلاً عرض كردم، اين كلام ريشه‌اش در كفار و مسلمانان ساده‌انديش است. در عين حال، كلام صاحب معالم را دو گونه مي‌توانيم توجيه و تبيين كنيم. توجيه اين است كه گفته شود مراد صاحب معالم، آيات متشابهات است. ولي سؤال مي‌شود، اگر آيات متشابهات ظني الدلاله هست ـ كه ظني الدلاله هم نيست ـ متشابهات اصلاً در احكام نيست بلكه در ذات خدا و صفات و افعال خداست. احكام كلاً محكمات است. اين اشكال اوّل است.
اشكال دوم اين است كه اصولاً متشابهات دال نيستند، مثل حروف مقطّعه، حروف مقطّعه‌ي قرآن، دلالت بر چيزي ندارند: الف، لام، راء، چي است؟ معلوم نيست. رمزي است. متشابهات هم در بُعد تشابه دال نيستند. موقعي دال مي‌شوند و دلالت قطعي صد‌در‌صد پيدا مي‌كنند كه يا پيرو محكمات بشوند و يا در خود متشابه دقت شود. مثلاً «يد اللّه» را كسي كه توجه نمي‌كند مي‌گويد كه يَد، يد است. خوب خدا هم دست دارد ما هم دست داريم. مي‌گوييم نخير، اين يد هم، يد خالقي است. همان‌طور كه خالق با مخلوق فرق دارد در كل جهات، يد خالق هم با يد مخلوق فرق دارد، كه در بحث متشابهات عرض مي‌كنم.
مطلب ديگر اين است كه اصولاً قرآن چه ظنّي دارد؟ آيا قرآن ظني الدلاله است و قطعي السند، حديث قطعي الدلاله، و ظني السند؟ اين دروغ است. اولاً حديث هميشه ظني السند، و قطعي الدلاله نيست. با وجود ابتلائات، تقيه، تناسخ، نقل اشتباه و… چطور احاديث قطعي الدلاله است.
قرآن قطعي السند است، معلوم است. اين قرآن قطعي السند، چرا ظني الدلاله است؟ ظني الدلاله از چند جهت است: يا جهل است يا ظلم است، يا خيانت است، يا عجز است. يا هر چهار تاست. اين همه منقصت نسبت به خدا داده شده است. وقتي شخص مجنوني مثلاً دست روي سرش بگذارد و بگويد آي سرم، اين ظني الدلاله است؟ تا چه رسد به عقلا، تا چه رسد به خالقِ كل عقلا، تا چه رسد به خالق كل، كل معصومان، كل جهان، كل فطرتها، در كتابي كه مي‌فرمايد: بيان للناس، نور، تبيان، هدي، آيا ظن و گماني است، با آنكه قرآن در دلالتش همچون مدلولش در بالاترين درجات اعجاز است آيا ظني است؟ در يكي از آيات مي‌فرمايد كه: «ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيّناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله ويلعنهم اللاعنون» (بقره، 2/159) كتمان كتاب دو گونه است يك كتمان، اينكه تورات وقتي چاپي نبود و خطي بود، كتمان مي‌كردند. اين ملعون است. يك كتمانِ بدتر كه كتاب در دسترس همه هست. در همه‌ي خانه‌ها هست بعضي‌ها كتمان مي‌كنند دلالت آن را. كتمان دلالي، خيانت بيشتري است يا كتمان خود كتاب؟
اين قرآن كه در همه‌ي خانه‌هاست، خودش مي‌گويد بيّنات است، نور است. تبيين است، هدايت است، برهان است و…. اگر اين قرآن را كتمان كني و بگويي ظني الدلاله است، آيا ظني الدلاله بودن قرآن، كتمان قرآن هست يا نه؟‌ اين كتمان بدتر از پنهان كردن قرآن است.
اين تهمت به خداست. تهمت مي‌زنيم كه اين كتاب نه بيِّن است، نه روشن است، نه نور است، نه برهان است، نه واضح است، اولاً اين تهمت با نصوص قرآن ردّ مي‌شود، ثانياً با وضع دلالي قرآن، ثالثاً اين چنين حرفي دليل ندارد.
يكي از دوستان مي‌گفت كه با يكي از مراجع موجود صحبت مي‌كردم. گفتم كه آيا قرآن ظني الدلاله است يا قطعي الدلاله ؟ گفت: ظني الدلاله است.
گفتم اين فرمايش شما كه گفتيد قرآن ظني الدلاله است. خودش قطعي است؟ گفت: قطعي است. گفتم: پس شما از خدا، بيانت روشن‌تر است؟ حرف شما قطعي است ولي حرف خدا ظنّي است؟
عرض كردم كفار مي‌خواستند اين قرآن در ميان مسلمانان، لفظش باشد، جسمش باشد، قرائتش باشد، خوشخواني‌اش باشد. ولي معارفش نباشد. چون معارف قرآن، خطرناك‌ترين چيز است براي از بين بردن افكار كفار و سلطه‌ي دولت اسلامي.

بيّنات: ظاهراً به يكي از علماي نجف مي‌گويند، كه خوب است در حوزه روي قرآن بيشتر كار بشود. طلبه‌ها با قرآن بيشتر سر و كار داشته باشند. آن آقا گفته بود چرا ما طلبه‌ها را با اين حرفها معطل كنيم. قرآن عبارت از سه چيز است. مسائل توحيديه، مسائل اخلاقيه و مسائل عمليه، اما در مسائل توحيديه مثل «هو اللّه الواحد» يا «اللّه لا اله الا هو»، معلوم است كه خدا واحد است. اما در مسائل اخلاقيه، اينها امور خيلي مهمي نيستند. امّا درمسائل فرعيه، مثل نماز و زكات، قرآن فقط مجملاتي از آنها را بيان كرده: اقيموا الصلوة، آتوا الزكوة، و امثال اينها و آنچه مهم است تفسير آنها در فقه آمده و ما طلبه‌ها را نبايد در آن مسائل كه موجب معطل ماندن ما است تشويق و ترغيب كنيم. نظر حضرت‌عالي در اين باره چيست؟
آيت‌الله صادقي: اين معنيش تقدم متناقضات و متضادات و مشكوكات است بر يقينيات. مثلاً اگر كسي تشنه است، هم آب صاف چشمه جلو چشمش است و هم آب گنديده كثيف، آيا مي‌آيد وقت مصرف مي‌كند و كار مي‌كند مدتي كه اين آب گنديده? كثيف را صاف كند و بخورد، يا آب صاف چشمه را مي‌خورد. كدام عاقل‌ترند؟ يا اگر شما تشنه‌ايد، يك بچه‌اي آب از چشمه برايتان مي‌آورد و يك پيرمرد هشتاد ساله? بزرگ همچنين، از گنداب آب بياورد. كداميك را مي‌خوريد. قرآن كه تمامش صاف است و تمامش ماءِ زلال است، تمامش روشن است، تمامش بيِّن است، در عين بيِّن بودن، آنقدر عمق داردكه هر قدر فكر كنيد، باز جا دارد. همان‌طور كه خدا نهايت ندارد. قرآن هم نهايت ندارد. از جمله حضرت رضا(ع) كه خدمتشان عرض شد كه شما قرآن را چند روزه مي‌خوانيد (يك دوره) فرمود: سه روزه، عرض كردند، يك روزه هم مي‌شود؟ فرمود؛ در آيه‌ها تا?مل مي‌كنم. اين معصوم دوم در معصوم اول كه قرآن است كاوش مي‌كند. دقت مي‌كند در ظاهر، باطن، اشارات، لطائف، حقايق، حتي در ظاهر آيات تأمل مي‌كند.
بنابراين روي قرآن كاركردن، چند خصوصيت و چند برتري‌دارد:
1. كتاب خداست، ظني نيست، شكي نيست، جعلي نيست.
2. خدا بخشي از علم خودش را كه امكان تفهّم و دريافت براي كلّ مكلفان در طول زمان و عرض زمين است القا كرده، نه براي عرب، نه براي عجم، نه براي بي‌سواد. نه براي فيلسوف، بلكه براي كل. يعني كل علما در هر درجه‌اي از علم، در هر علمي از علوم برسند، باز نيازمند به تفكرات قرآني هستند. آيا ما كتاب خدا را رها كنيم، بعد برويم سراغ قال…. قال…، بعد پنجاه ـ‌‌شصت سال احوط، اقوي،أولي، تازه خلاف نص، خلاف علم، خلاف عقل، خلاف حس. كه واقعاً اين جمله‌ي تلخي است كه من عرض مي‌كنم، و لكن، اگر اين فقه سنتي‌مان را، تفسير سنتي‌مان را، كه مبتلا به تناقضات دروني و بيروني است، مسلماني با چشم باز نگاه كند، كافر مي‌شود و اگر كافر نگاه كند، كافر‌تر مي‌شود. ما چقدر در كتابي كه آيات بينات است و براي فكر كردن، خدا راه را نشان داده، تأمل كرديم.
تأمل‌ها و تفكرها در قرآن براي اين است كه راه باز‌تر شود، براي بدست آوردن معاني باطني، معاني اشاري، معاني لطائف قرآن و اشارات قرآن است. اين حرف خيلي عجيب است. من يادم هست كه به مرحوم آقاي خوئي رضوان الله تعالي عليه ـ با هم خيلي رفاقت داشتيم‌ـ عرض كردم كه شما تفسير قرآن را، چرا ترك فرموديد ـ‌شب‌هاي جمعه تفسير مي‌گفتند‌ـ گفت مطلبي است كه نمي‌توانم به همه بگويم، به شما مي‌گويم: يك آقايي كه اسمش را نمي‌برم رساله نوشته و رساله‌اش الان در اتاق است؛ با من برخورد كرد و گفت: آسيد ابوالقاسم كجا مي‌روي ـ او مرجع بود‌ـ گفتم: مي‌روم درس تفسير. گفت، آخه تو پس فردا مرجعي، چنيني، چناني، به كتاب عوام چكار داري. قال عيسي، قال موسي چه فايده‌اي دارد؟.
يعني اين‌قدر اين انسان بي‌معرفت به كتاب خداست، كه كتاب اللّه را، قال موسي، قال عيسي و توضيح واضحات تعبير كند. آيا قرآن توضيح واضحات است، با آنكه در كل ابعاد بر مبناي فطرت و عقل و علم مطلق بحث مي‌كند و نشانگر مراحل بعدي و تبلورات بعدي است. به جاي اين برود هفتاد ـ‌‌هشتاد سال در مطالبي كه آيا اين سند درست است يا نه؟ فرض كنيد سند درست است، اما مطلب غلط است. مثلاً در باب مشارب كتاب وسائل الشيعه بابي هست كه حدود پنجاه حديث دارد و اكثر قريب به اتفاق احاديث، الاّ يك حديث مي‌گويد كه: سائلي از امام سوال مي‌كند كه اگر ما انگور را بفروشيم به كسي كه مطمئناً شراب مي‌كند، اشكال دارد؟ حضرت گفته است: نه!. پدرم هم چنين مي‌كرد. اين احاديث ظاهراً صحيحه‌ و موثقه‌اند ولي يك حديث ضعيف و مرسل است كه مي‌فرمايد: لا لقوله تعالي:« ولا تعاونوا علي الاثم والعدوان.» (مائده،5/2) نه، زيرا برگناه و عدوان دشمني مكنيد. و اين كار كمك به گناه و دشمني است. كساني‌كه مطلب باطلي مي‌خواهند به خورد مردم بدهند سند هم درست مي‌كنند يا فرض كنيد سند درست نمي‌كنند. اگر صدها هزار مسلمان، مطلبي را بگويند كه بر خلاف قرآن باشد، بر خلاف عقل مطلق، علم مطلق باشد. اين قابل قبول نيست. بنابراين محور اصلي ما در بُعد معبود، اللّه است و در بُعد پيروي از حرف‌هاي صحيح، قرآن است.

بيّنات: در ضمن فرمايشاتتان اشاره فرموديد كه ـ‌در مقدمه تفسيرتان هم فرموديد‌‌ـ همه‌ي شيوه‌هاي تفسير نادرستند جز شيوه‌ي تفسير قرآن با قرآن و اين همان شيوه‌ي تفسير پيامبر و امامان‌عليهم‌السلام است. بر مفسّران لازم است، اين روش تفسيري را از معلمان معصوم ياد بگيرند و در تفسير آيات بكار ببرند. حالا سوال اين است كه حضرت‌عالي چطور شد كه به اين سمت رو آورديد و اين روش تفسيري را بكار بستيد و نمونه‌هايي از آن را اگر در خاطرتان هست، بفرماييد.
آيت‌اللّه صادقي: همان‌طور كه قبلاً عرض كردم، قرآن كلام خداست و همان‌گونه كه خداوند نيازي به ديگران ندارد، كتابش هم نيازي به ديگران ندارد. بنابراين اگر نيازي در استفسار آياتي از قرآن هست، همين نياز را خود قرآن برطرف مي‌كند. اين دليل عقلي‌اش است. دليل نقلي‌اش هم زياد است. مثلاً در آيه‌ي «ولا يأتونك بمثل الاّ جئناك بالحق واحسن تفسيرا» (فرقان،22/33) جئناك كيست؟ خداست. خدا چي آورده است. خدا حق آورده، مخاطبش هم پيامبر است. براي پيامبر در مقابل مثل‌هاي ديگران كه با مثلها مي‌خواهند حقايق را وارونه كنند و باطل را درست كنند، مي‌گويد كه «الاّ جئناك». پس قرآن دو بعدي است. يكي حق است و يكي احسن تفسيراً است. يعني كل حقايقي را كه امكان فهم آنها وجود دارد، براي كل مكلّفان در طول و عرض جهان، تا قيام قيامت بيان كرده؛ و احسن تفسيرا، يعني تفسير، يا اصح است يا صحيح يا حسن يا احسن، تفسير احسن، همان‌طوري‌كه قرآن حقش احسن الحقايق است، تفسيرش هم احسن تفاسيراست. بنابراين به كمك اين آيه و آيه‌هاي ديگر، قرآن خود خويشتن را تفسير مي‌كند. بله، تفكر، تفهم، فكر مطلقِ بي‌شائبه، تعقل مطلقِ بي‌شائبه، اينها مقدماتي است كه خود قرآن دارد: أفلا تعقلون، أفلا يشعرون، أفلا يتدبرون.
بنابراين تفسير به رأي، رأي غير مطلق است، رأي غير مطلق يا رأي باطل، چون انسان در مثلثي است. يا رأي مطلق است يا رأي غير مطلق است يا رأي باطل، تحميل رأي باطل بر قرآن خيانت است. تحميل رأي غير مطلق بر قرآن خيانت است. يعني يا خدا قرآن را تفسير مي‌كند يا خداييها، كه فطرت و عقل و علم مطلق است. يا غير خدا. اگر غير خداييها كه نه قرآن است، نه سنّت قطعيه است، نه فكر مطلق است، نه عقل مطلق است، نه علم مطلق است تفسير كند، اين تفسير به رأي است.
انتظارات غير مطلق، تحميل بر نص قرآن كردن، تحميل بر آيات قرآن كردن، مسلماً مردود است.

بيّنات: لطفاً مثالي از اين‌گونه تفسير قرآن از زبان معصومان بيان بفرماييد.
آيت‌اللّه صادقي: اين‌جا دو مطلب است. يك وقت است كه يا مثالي از معصومان در دسترس نيست كه قرآن را با قرآن تفسير كردند و يا هست. مي‌گوييم چه باشد و چه نباشد، قرآن خود خويشتن را تفسير مي‌كند. ولي نمونه‌هايي در دو بعد وجود دارد. در روايات تفسيري، نوعاً رسول الله(ص) و حضرت علي و ديگران امامان‌عليهم‌السلام قرآن را با قرآن تفسير مي‌كنند. مثلاً فرض كنيد در دعاي ندبه كه ولي امرـ صلوات الله عليه ـ فرمودند:« و قلت: قل لا اسئلكم عليه اجراً الاّ المودة في القربي وقلت ما سئلتكم من اجر فهو لكم وقلت ما اسئلكم عليه من اجر ٍالا من شاء ان يتّخذ الي ربّه سبيلا» سوال پيش مي‌آيد. مگر مودت به قربي اجر مهمي نيست. مثل اينكه تاجري به پسرش پول مي‌دهد. مي‌گويد پسر، اين پول مال تو وتجارت كن به شرط اينكه از من راهنمايي بخواهي. يعني اجر پول من اين است كه از من راهنمايي بخواهي. اين در حقيقت اجر نيست بلكه يك چيز فوق‌العاده اضافه بر پولي است كه داده. در اينجا هم، رسول رسالتش را ادا كرده، اجر رسالت هم پول نيست. چيز ديگري هم نيست. فقط اجر رسالت، آن كاري است كه شما را به رسالت نزديك كند، كه مي‌گويد « فهو لكم»، اين اجر به نفع شماست و اينكه «من اتّخذ الي ربّه سبيلا». كسي‌كه اتخاذ سبيل الي رب مي‌كند. در حقيقت نور علي نور است. و از اين قبيل است مثلاً در «وممّا رزقناهم ينفقون» (بقره،2/3 )، امام مي‌فرمايد: «ممّا علّمناهم يقصّون» چرا؟ چون «هم» مجموعه? روح و جسم است، حالا روح اهم است يا جسم؟ اينجا امام تفسير به مطلب خفي كرده است، چون مردم نوعاً خود را جسم مي‌دانند و رزق را روزي رساندن جسماني مي‌‌دانند؛ و لذا غافلند از رزق معنوي، «ممّا علّمناهم يقصّون»، عقائد و علوم را هم شامل است. از اين قبيل ما زياد داريم. روايات درستي كه مطابقت با منطق وحي دارد، اينها نوعاً تفسير آيات به آيات است.
بيّنات: سؤال بعدي ما راجع به تفسير به رأي است كه اشاره فرموديد: هر رأي و نظري را كه مطابق با معيارهاي قرآني باشد تفسير به رأي نمي‌دانيد. سوال ما اينست كه آن معيارها چيست؟
آيت‌اللّه صادقي: چون با تقابل تفسير به رأي، با تفسير قرآن به قرآن مي‌فهميم كه تفسير قرآن داراي ابعادي است. بُعد اصلي، تفسير قرآن به قرآن است. بُعد فرعي تفسير قرآن به عقل مطلق، علم مطلق، ادبيات مطلق است. تفسير قرآن به قرآن در دو بُعد مورد نظرمان است. يعني تفسير قرآن به حقّ تفسير. حق تفسير بعد اولي، محوري‌اش قرآن است، بعد دومي و حاشيه‌اي، عقل مطلق را بكار بردن. علم مطلق را به كار بردن، مقابلش تفسير به رأي است. تفسير به رأي، يعني حق نيست. نه حق اصلي قرآني است، نه حق فرعي فطري و فكري است. بنابراين تفسير به رأي، همان‌طور كه عرض كردم، تفسير تحميلي است يا تحميل بر نص است يا تحميل بر ظاهر است، نص و ظاهر قرآني هم اگر نه نفي دارد و نه اثبات، تحميل كردن به آن نيز تفسير به رأي است و تفسير به رأي داراي ابعادي است. تحميل به نص، تحميل به ظاهر، تحميل به آنچه كه نه نص است، نه ظاهر است.
بنابراين رواياتي كه ثابت الصدور نيست و با منطق قرآن جور نيست، پذيرفته نيست، رواياتي هم كه ثابت الصدور نيست و بر خلاف نص قرآن است، تفسير به رأي است. اقوال و روايات و نظرات و متواترات و حتي ضروريات هم كه برخلاف قرآن است قابل قبول نيست و ما زياد داريم. در فقهمان هم زياد داريم. در غير فقهمان هم زياد داريم مثلاً در باب حرمت رضاعي، قرآن مي‌گويد موردش دو‌تاست. آقايان مي‌گويند هفت تا، يا چهارده‌تا است. «وامهاتكم التي ارضعنكم واخواتكم من الرضاعة» (نساء،4/23) با يكي از بزرگان بحث كرديم ـ‌نمي‌خواهم اسمش را ببرم‌ـ از جمله فرمود: «يحرم من الرضاعة، ما يحرم من النسب» نص است براين كه: آنچه از نظر نسبي حرام است از نظر رضاعي: شير خوارگي ـ‌‌هم‌‌ـ حرام است، گفتم: اولاً اين نص نيست بلكه مطلق است كه نص آيه آن را به دو دسته تقييد مي‌كند، گفتند: اين دو مورد را آيه تصريح دارد، و موارد ديگر را روايت. گفتم: آيه نص است در همين دو مورد زيرا اگر مانند اين حديث مطلق بود عبارت درستش اين بود كه: «وهنّ من الرضاعة» و تمامي اين هفت از شير‌خوارگي هم حرام است.ولي با اينكه اين جمله هم مختصرتر است و هم بيانگر كلي، جمله خصوص اين دو مورد را بيان فرموده، در آخر سر قبول كرد و گفت: بنابراين كتاب فقهي «تبصرة الفقهاء» كه شما نوشتيد بر خلاف فقه است. گفتم: اين فقه را بايد خارج كرد و بعد فقه قرآن را جايگزين آن كرد. كما اينكه ادب و لغت و فلسفه و عرفان و اخلاق و همه را بر محور قرآن كه كتاب معصوم است بايد جايگزين كرد.

بيّنات:بنابراين مثلاً در انديشه‌هاي فلسفي، انديشه‌هاي عرفاني، اينها كه حالا اصطلاحاً در تفاسير هم مي‌گويند تفسير عرفاني و تفسير فلسفي شما تا چه حدّ اينها را درست مي‌دانيد؟ آيا اينها مصداق تفسير به رأي نيست؟
آيت اللّه صادقي: انديشه‌هاي فلسفي، عرفاني، عقيدتي، ادبي، لغوي و… ،اگر اتخاذ از قرآن نشده است، مطلق نيست. و اين مطلق نبودن بين دو مرحله است. يا غلط است و يا مشكوك. چون مطلق نيست. چيزيكه مطلق نيست، معصوم نيست، يا غلط است يا محتمل الصحة و محتمل البطلان است.با اينها نمي‌شود آنچه حقيقت صد‌در‌صد است تفسير كرد. وانگهي، مثلاً ما تفسير ادبي قرآن را با ادب عربي بكنيم يا تفسير منطقي را با منطق بشري بكنيم، منطق بشري شصت و شش تا اشكال دارد. آيات فلسفه‌ي قرآن را با فلسفه‌ي بشري كه غلط زياد دارد تفسير كنيم، اين تحميل است، غلطهايش تحميل واضح است. و مشكوك‌هايش تحميل نا‌معلوم بر معلوم ،يعني معلوم را در حاشيه‌ي نا‌معلوم قرار دادن. معلوم را باطل كردن با چيزي كه باطل است يا معلوم را با نا‌معلوم تفسيركردن. بنابراين ما تفسير قرآن را با قرآن، عقل مطلق، علم مطلق، فطرت مطلق، حس مطلق انجام مي‌دهيم. منتها تفسير نيست، استفسار است. چون تفسير از فسر است فسر يعني كشف القناع: بازگشايي. اگر در آياتي بحثي است كه روشن است و جنبه? ديگرش روشن نيست اين را ما استفسار مي‌كنيم. يعني از آيات ديگر كه بيانگر اين مطلب است استفاده مي‌كنيم. بنابراين ما مفسري غير از قرآن نداريم. غير از قرآن و قرآنيها. اگر ما بدون عقل، بدون فكر، بدون فطرت قرآن را تفسير كنيم، اين خيلي غلط است.
بيّنات: بنا‌بر اينكه هيچ انديشه‌اي مطلق نيست و بگوييم نمي‌توانيم با انديشه‌ها قرآن را تفسير كنيم، پس بايد انديشه‌ها را تعطيل كرد؟ مثلاً در بحث قضا و قدر، الآن آمده‌اند آن را با علوم روز بررسي كرده‌اند و ثابت كردند كه عين تبيين قرآني است و با قرآن كاملاً مطابقت دارد. اين چه اشكالي دارد؟
آيت‌اللّه صادقي: انديشه دو بُعد دارد. يك انديشه‌ي خودي است و يك انديشه بر محور قرآن است. اگر انديشه‌اي كه برمحور قرآن باشد، اين درست است. براي اينكه آياتي كه امر به تفكر و تأمل مي‌كند زياد است. ما بدون انديشه نمي‌توانيم كتاب وحياني را بفهميم. بدون علم، كتاب علم را، بدون انديشه، كتاب انديشه را، بدون فكر، كتاب فكر را. منتها فكر بايد بي‌شائبه باشد، مطلق به اين معنا است فكري كه ساخته و پرداخته‌ي نظرات خود نباشد. ممكن است فكري ساخته و پرداخته‌ي نظرات علم، نظرات حس باشد، كه اين نظرات غلط و صحيح دارد. موضوعي كه مطلق نيست و غلط و صحيح دارد نمي‌تواند قرآن را تفسير كند. بنابراين ما استفسار از قرآن مي‌كنيم، تفسير نمي‌كنيم.
استفسار از قرآن در بُعد اوّ‌ل با خود قرآن و در بعد دوم با انديشه‌هاي بي‌شائبه است. انديشه‌اي كه رنگ نگرفته، با عينك بي‌رنگ برويم طرف خورشيد، خورشيد را مي‌بينم. ولي با عينك با رنگ، خورشيد را رنگي مي‌بينيم. با عينك انديشه‌‌ي بي‌رنگ، فقط با دقت، با باريك‌بيني، با تفكر بر مبناي لغت و دلالات ادبي و معنوي قرآن، اگر هم اشكالات و اشتباهي در كار باشد با «امرهم شوري بينهم» (شوري،42/38) حل مي‌شود. يعني كل معارف قرآن بجز تأويلاتي كه اختصاص به معصومان دارد، عبارات و اشارات و لطائف، كلاً قابل فهم است، البته درجات دارد. يكي بيشتر مي‌فهمد و يكي كم‌تر. و لكن در عبارات كلاً يكسان است.

بيّنات:لطفاً مطلق بودن را با مثالي بيان كنيد تا روشن‌تر شود.
آيت‌اللّه صادقي: مطلق بودن دو بعد دارد. يك مطلق بودن معصوم است. يك مطلق بودن يعني كاوش و كوشش در تفهّم بدون تأثير‌گيري از آراء، از روايات، از افكار، بلكه صاف وارد شدن در مجال تفهّم آيات قرآني. اگر ما فكر آزاد بدون تحميل را بكار نبنديم، فكر و عقل و شعور و دقت، بيكاره خواهند بود. بنابراين فكر و عقل و شعور و علم است، منتها علم مطلق.اگر با عقل مطلق و فطرت مطلق و علم مطلق، كاوش و كوشش بدون نظر به اين طرف و آن طرف بكنيم، بر مبناي دلالات بيّنات قرآني، قرآن را كاملاً فهميد.
بيّنات: سوال بعدي ما راجع به شيوه? نگارش تفسير خود حضرت‌عالي است. حضرت‌عالي در تفسيرتان بسيار از صناعت ترجمه‌ي مرسل استفاده كرده‌ايد و از مصدر صناعي استفاده‌اي گسترده برده‌ايد. اولاً اين شيوه را كه شيوه‌ي غير معمول است به چه انگيزه انتخاب كرده‌‌ايد و ثانياً اين شيوه، به عقيده‌ي خودتان چه كمكي در فهم معاني قرآن مي‌كند.
آيت‌اللّه صادقي: همان‌طور كه بارها عرض كردم، قرآن در كلّ ابعاد در بالاترين مراحل اعجاز است. پس ما كه مي‌خواهيم ترجمه‌اي يا تفسيري، استفساري از قرآن بكنيم، بايد تالي‌تلو قرآن باشد. تالي تلو قرآن بودن يعني دنبال قرآن رفتن. حتي‌المقدور از الفاظ قرآن، سجع قرآن، قافيه? قرآن، وزن قرآن، ادب قرآن و الفاظ آن استفاده كردن و اگر اين كار را نكنيم ما قرآن را درست ترجمه و يا تفسير نكرده‌ايم. چون محور اوّل خود قرآن است، ما كه مانند قرآن نمي‌توانيم الفاظي بياوريم و تفسير كنيم. بنابراين تالي تلو قرآن، همان‌طور كه معصومان از رسول و ائمه‌عليهم‌السلام تالي تلو قرآنند و سنّت تالي تلو قرآن است، ما هم تالي تلو قرآنيم. در تفهّمش، در استدلالش، در دلالتش، در الفاظش.ـ كسي آورده يا نياورده كاري نداريم ـ. لكن قرآن در زيبايي تعبير بي‌نظير هست يا نه؟ ما هم بايد در زيبايي تعبير تفسيرمان و ترجمه‌مان بي‌نظير باشيم. البته آن مقدار كه امكان دارد. الآن بعضي از تفاسير، عربي است. ولي عربي شبيه به فارسي است. ما همان‌گونه كه اقتباس معنوي از قرآن مي‌كنيم، در حدّ امكان، اقتباس لفظي هم براي اداي معني مي‌كنيم.
در اين دو سه ساله‌ي اخير ـ چون ترجمه‌ها و تفسيرهاي قرآن را مطلق نديديم‌ـ ترجمان قرآن را به زبان فارسي، يك جلد ترجمه و پنج جلد تفسير آياتي از قرآن را ـ كه خلاصه‌ي حدود شصت سال تفكر قرآني است تأليف كردم، اميد است به زودي د ر دسترش قرآن پژوهان قرار گيرد.
ما از وزن، لفظ، لغت، ادب، ترتيب، تنظيم، از كل جهات قرآن تا مقداري كه در توان و امكان مان هست بايستي استفاده كنيم. اشخاصي از حوزه بودند كه مي‌گفتند تفسيرشما عربي‌اش مشكل است. من در جواب عرض مي‌كردم كه عربيش مشكل نيست. شما عرب نيستيد. و الاّ عرب‌هاي ساده‌ي بي‌سواد هم مي‌فهمند و استفاده مي‌كنند. من يادم هست، كه اين جلد سي‌ام كه چاپ شد، پس بزرگ من ـ‌احمد، دار الكتاب داشت‌ـ برد قاهره. گفت: تلويزيون قاهره در معرض كتاب، بيست دقيقه راجع به الفرقان بحث مي‌كرد. نه تنها بلكه راجع به معنايش راجع به لفظش نيز. گفت: از نظر لفظ و بلاغت و فصاحت فوق كلّ تفاسير است. آقاي شيخ موسي آل‌ياسين در مجمع علماي لبنان كه خيلي با ما خوب نبودند، مي‌گفت، شيخنا تفسيرك يحلّق علي كافة التفاسير شيعيه و سنيّة، لفظيّة و معنويّة. گفتم: چطور يحلّق، گفت من هم تفسير نوشتم. ولي خوب اين عبارات شما كجا و عبارات ما كجا، آشيخ محمد جواد مغنيه لبناني ـ‌‌نويسنده‌ي معروف ‌ـ نظرم هست كه در مكتبه‌اي‌لبناني، گفت كه: انا كاتب كتاب الشيعه والحاكمون: من كتاب شيعه وحاكمان را نوشتم. گفتم: وانا كاتب كتاب علي والحاكمون: من هم كتاب علي و حاكمان را نگاشته‌ام، وعلي ‌(ع) امام شيعه است.گفت: كتاب شما هم امام كتاب من است.
اين لطف خاص نه از من است، بلكه از قرآن است. يعني من كوشش و كاوش صد‌در‌صد در دو جهت كردم. يك جهت در تبيين معاني قرآن و يك جهت در الفاظ. در هر دو جهت به‌طور برابر همان‌طور كه قرآن در لفظش فوق‌العاده است در معنايش هم فوق‌العاده است. ما حساب كرديم كه در لفظ و معنا استفسار قرآني كه تفسير گفته مي‌شود، تالي‌تلو قرآن باشد.
از كل قرآن پژوهان جهان انتظار دارم كه با دقت‌هاي فراوانشان در معارف قرآن، اسلام را از اختلافات عقيدتي واحكامي نجات بخشند، و در صورت لزوم اين بنده براي پاسخگويي درباره‌ي معارف قرآني با تلفن شماره‌ي/2934425 قم، همواره آماده‌ام، كه «امرهم شوري بينهم» در امر قرآني، تا اندازه‌ي توانمان تحقق يابد. «واللّه العالم».
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:19 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن پژوهي پيشرو مروري بر زندگي و آثار شادروان مجيد صالحي

قرآن پژوهي پيشرو مروري بر زندگي و آثار شادروان مجيد صالحي

بهاء الدين خرمشاهي

استاد مجيد صالحي، يكي از بزرگ‏ترين قاريان و مقريان و قرآن شناسان امروز ايران، صاحب نظر و نظريه‏هاي علمي پيشرفته در زمينه مباني ترجمه قرآن، در 32 سالگي به ديار باقي شتافت. درد و دريغ و داغي كه از فقدان او بر دل‏هاي دوستداران معارف قرآني و قرآن پژوهي علمي باقي مانده، شايد با بازخواني آثار او، و طرح نكات برجسته انديشه قرآني او، تخفيف و تسلي پذيرد.
او در سال 1345 در قم به دنيا آمد و در همان شهر دروس مقدماتي حوزه را به پايان برد. در سال‏هاي اوليه جنگ تحميلي به عضويت سپاه پاسداران درآمد و به جبهه اعزام شد. برادرش حميد صالحي در نبرد شلمچه به درجه رفيع شهادت نايل آمد. در دوران دفاع مقدس دروس دبيرستاني را به پايان رساند و ديپلم متوسطه گرفت. در سال 1364 در رشته زبان و ادبيات انگليسي دانشگاه تبريز در دوره كارشناسي پذيرفته شد. او در آموزش زبان انگليسي پيشرفت فوق العاده‏اي داشت. به طوري كه چند سال بعد توانست پايان نامه كارشناسي ارشدش را(كه معرفي و خلاصه‏اي از آن در همين مقاله خواهد آمد) به نثر انگليسي امروزين و شيوايي بنگارد. در سال 1366 به عنوان نفر اول مسابقات قرائت قرآن دانشجويان كل كشور معرفي گرديد. همچنين در سال 1376 به عنوان نفر اول مسابقات قرائت قرآن استادان دانشگاه‏هاي كشور شناخته شد. در سال 1369 در مسابقه ورودي كارشناسي ارشد دانشگاه تربيت مدرس، در رشته زبان‏شناسي حائز رتبه دوم شد. سپس به سفر علمي ـ تبليغي يك ماهه‏اي به بوسني و هرزه‏گوين رفت. در سال 1375 در دانشگاه امام حسين(ع) در دوره دكتري در رشته پژوهش در مباني فلسفه علوم انساني پذيرفته شد. دريغا كه در عنفوان جواني و اوج باروري علمي، در فروردين ماه 77 بر اثر سانحه اتومبيل درگذشت.
آثار شادروان صالحي غالبا در زمينه قرآن پژوهي است. از او مقالات قرآني متعددي در نشرياتي چون سيمرغ، فصلنامه هنر، كيهان فرهنگي و ترجمان وحي به طبع رسيده است. او از همكاران و مشاوران مركز ترجمه قرآن مجيد بود. مهم‏ترين اثر قرآني او كتابي است به انگليسي به نام The Quran: Literary Patterns-(Un)translatabilities ترجمه(نا)پذيري الگوهاي ادبي قرآن، كه در ابتدا پايان نامه او در دوره كارشناسي ارشد در دانشگاه تربيت مدرس (1374) بود، و سپس دانشگاه امام حسين(ع) آن را به صورت كتاب چاپ كرد (1995/1374).
به عنوان مقدمه بايد گفت كه شادروان صالحي نه قائل به ترجمه پذيري راحت و روان متون مقدس، به ويژه قرآن كريم بود، و نه قائل به ترجمه ناپذيري در هر شرايط. بلكه معتقد بود كه متن ادبي هنري و مقدسي مانند قرآن كه صورت و محتواي آن هر دو اهميت دارد، داراي درجاتي از ترجمه پذيري و ترجمه ناپذيري است كه با رعايت اصول زباني ـ ادبي ـ زبان شناختي مي‏توان از ترجمه ناپذيري‏هاي آن كاست و به ترجمه پذيري‏هايش افزود. اين معني در دنباله اين مقاله كه به معرفي آن كتاب اختصاص دارد، روشن‏تر خواهد شد. كتاب ترجمه(نا)پذيري داراي شش فصل است (304ص). فصل اول كه عنوان مقدمه و نقش مدخل بحث را دارد به بيان اين نكته مي‏پردازد كه ترجمه‏هاي موجود قرآن كريم، ترجمه‏هاي واقعي و آرماني و كمال مطلوب قرآن نيستند، بلكه به نوعي آفرينش جديد و بازنويسي برداشت‏هاي خود مترجمان است. و براي اثبات اين نكته به پنج مسأله اساسي ـ كه پاسخش در سراسر كتاب آمده است ـ مي‏پردازد:
1. ويژگي‏هاي يك متن ادبي ـ هنري چيست؟
2. آيا قرآن يك متن ادبي ـ هنري است؟
3. آيا متن ادبي ـ هنري ترجمه پذير است؟
4. قرآن تا چه حد ترجمه پذير است؟
5. آيا شيوه‏ها و شگردهايي براي نقل و بازتاب دقيق پيام وحياني قرآن وجود دارد؟ سپس چند پيش‏فرض را مطرح مي‏نمايد:
1. قرآن به زبان‏هاي ديگر ترجمه ناپذير است، زيرا سرشار از الگوها و ظرايف ادبي ـ هنري است. و در نهايت با توجه به عواملي كه باعث مي‏شود يك اثر، متن ادبي ـ هنري باشد، به زبان‏هاي ديگر ترجمه ناپذير است.
2. رنگ ادبي ـ هنري سوره‏هاي مكي از سوره‏هاي مدني بيشتر است و ترجمه سوره‏هاي مكي، از سوره‏هاي مدني ـ كه غالبا به احكام و حدود مي‏پردازد ـ مسأله انگيزتر است.
سپس مؤلّف شيوه كار خود را شرح مي‏دهد كه از جمله براي بررسي تجربي نظريه‏هاي زبان شناختي خود، ده ترجمه قرآن (5 ترجمه انگليسي و 5 ترجمه فارسي) را زير ذره‏بين نقادي برده و به اشكالات و نارسايي‏هاي بسيار برخورده است. در يك كلام هدف اين تحقيق اين است كه براي پنج سؤال و مسأله‏اي كه پيش‏تر مطرح شد، پاسخ بيابد. روش او هم بر مبناي ترجمه پژوهي و نقادي ترجمه‏هاست.
در پايان فصل اول چندين اصطلاح پر بسامد ادبي ـ بلاغي يا زبان شناختي توصيف شده است، كه عبارتند از: همگوني آوايي / نغمه حروف [به قول قدما «توزيع»، و به قول بعضي معاصران: واج آرايي]، ابهام، ايهام، تضاد / طباق، معناي ضمني [= فحوا]، معناي بافتي، تحليل مقابله‏اي، بافت زدايي، معناي صريح، گفتمان، سخن كاوي، فصاحت، تعقيد لفظي، اغراق، سجع، حوزه لغوي (حوزه معنايي)، آيات مكي، آيات مدني، كاربردشناسي، قافيه، مؤلّفه‏هاي معنايي، زبان مبدأ، زبان مقصد، اظهار.
فصل دوم به بررسي فشرده‏اي از متون و منابع ذي‏ربط و انواع تعريف‏هاي ترجمه، خصايص ترجمه مناسب، انواع ترجمه‏ها و شرايط همسنگي و همساني ترجمه (با متن) مي‏پردازد.
فصل سوم نگاهي به تاريخ ترجمه قرآن از آغاز تا امروز، بحث‏هاي دراز آهنگ در باب جواز ترجمه قرآن به زبان‏هاي ديگر و سرانجام صدور حكم جواز ترجمه قرآن از سوي علماي ذي‏صلاح مسلمان.
فصل چهارم كه اصلي‏ترين فصل كتاب است، به رابطه بين ترجمه و ادبيات پرداخته و با مقايسه قرآن كريم و بعضي متون ادبي ـ هنري انگليسي و فارسي به اين نتيجه رسيده است كه قرآن يك متن ادبي ـ هنري است. سپس اين مسأله مطرح شده است كه آيا متن ادبي ـ هنري ترجمه پذير است؟ و بر مبناي ترجمه‏هاي انگليسي و فارسي بعضي از آيات قرآني، انواع ترجمه ناپذيري‏هاي قرآن كريم را نشان مي‏دهد.
در فصل پنجم به كمبودها و كاستي‏ها و مسائل و مشكلات ترجمه متون ديني پرداخته شده است.
فصل ششم فصل پاياني كتاب است. در اين فصل، هم خلاصه‏اي از كل كتاب آمده است و هم پيشنهادهايي براي رفع كمبودها و كاستي‏ها و نارسايي‏هايي كه در ترجمه ناپذيري‏ها وجود دارد. اينك، هم خلاصه و هم پيشنهادهايي را كه در فصل ششم آمده است، با اندكي تلخيص ياد مي‏كنيم.

پاورقيها:

1. ترجمه قرآن به ساير زبان‏ها يك وظيفه[ي ديني ـ فرهنگي] است.
2. متون ادبي ـ هنري بعضي الگوهاي ويژه آوايي، ساختاري و معنايي دارند كه خارج از هنجارهاي عادي است.
3. قرآن كريم يك متن ادبي ـ هنري برجسته است و در بردارنده انواع الگوها و ظرايف زباني و ادبي.
4. در متون ادبي ـ هنري صورت (شكل) مهم است و گاه اهميت آن به اندازه (و گاه بيشتر از) محتواست.
5. متون ادبي ـ هنري ترجمه ناپذيرند، زيرا صورت و گاه محتوا در طي ترجمه آسيب مي‏بيند. و بدين سان بسياري از محسنات ادبي زبان مبدأ در زبان مقصد از دست مي‏رود و اين روند همچنين بار زيبايي شناختي و معرفتي يا شناختاري زبان مبدأ را در زبان مقصد تغيير مي‏دهد.
6. ترجمه ناپذيري يك متن، مسأله آري و نه يا سياه و سفيد نيست، بلكه يك طيف اشتدادي رنگي است؛ يعني درجاتي از ترجمه پذيري با ترجمه ناپذيري در هم تنيده‏اند.
7. ترجمه ناپذيري يا عدم امكان ترجمه پذيري عناصر زباني در قرآن، جدا از جنبه الهي و وحياني آن، ناشي از ترجمه ناپذيري‏هاي زبان شناختي، بومي، فرهنگي و سبكي قرآن است.
8. هر چه جنبه ادبي متن (آيه و سوره) بالاتر باشد، ترجمه پذيري آن كمتر است.
9. رنگ و بوي ادبي آيات و سوره‏هاي مكي بسيار بيشتر از آيات و سوره‏هاي مدني است. لذا آيات مكي، ترجمه ناپذيرتر از آيات مدني‏اند.
10. مسائل و مشكلات و محدوديت‏هاي ترجمه قرآن، بسي بيش از هر متن ديگر است.
11. ترجمه كمال مطلوب قرآن كريم، به اين معني كه همسنگي و همساني ترجمه (با متن) ملحوظ باشد و هيچ كاهش و افزايشي در ترجمه نسبت به متن رخ ندهد، غير ممكن است.
12. اما با احراز شرايط و زمينه‏هاي علمي، يافته‏هاي زبان‏شناختي مي‏تواند به ترجمه قرآن مدد برساند.
13. ترجمه‏هاي مختلف قرآن داراي كمبودها و كاستي‏ها و اشتباهات فراوان‏اند. چنان كه از ده ترجمه مورد بررسي در اين تحقيق (پنج ترجمه فارسي و پنج ترجمه انگليسي) هيچ كدام نيست كه همواره هم معناي واقعي آيات را برساند و هم رنگ و لحن زيبا شناختي آن را.
14. اغلب اشتباهات و كمبودها و كاستي‏هاي ترجمه قرآن، مربوط به اين است كه مترجم فقط يك دو شرط / مهارت را كه در فصل دوم اين كتاب به آنها اشاره شده، احراز كرده است.
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:20 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن ‏پژوهان جهان

قرآن‏ پژوهان جهان

فريد ايساك (Farid Esack)
حسين فروزانفر

دكتر فريد ايساك مبارز برجسته ضد نژادپرستي در آفريقاي جنوبي است كه به گفته خود، تحولات مسلمانان اين كشور طي سالهاي دهه 80، او را برانگيخت كه در عرصه قرآن‏پژوهي به تحقيقات دامنه‏داري بپردازد. ايساك تحصيلات آكادميك خود را از يك مركز علمي پاكستان كه به نام جمعيت علميه اسلاميه در كراچي فعاليت داشت شروع كرد و پس از فراغت از تحصيل در رشته فقه و الهيات اسلامي به علوم قرآن علاقه‏مند شده و موفق شد با درجه فوق ليسانس از جمعيت ابوبكر همان شهر، راهي دانشگاه بيرمنگام در انگلستان شود و دكتري خود را در زمينه هرمنوتيك قرآني از اين دانشگاه اخذ نمايد.
در سال 1994 او به عنوان پژوهشگر هرمنوتيك كتاب مقدس، در يكي از موءسسات تحقيقاتي فرانكفورت رحل اقامت گزيد. انتشارات وان وردآكسفورد از فاصله سال‏هاي 1997 تا 2002 اقدام به طبع كتب اين محقق كرده است كه عبارت‏اند از: قرآن، آزادي وپلوراليسم؛ يك چشم‏انداز اسلامي همبستگي بين مذهبي عليه بيداد؛ « در مسير مسلمان شدن: يافتن يك معبر مذهبي به جهان امروز»؛ «مقدمه كوتاهي به قرآن؛ «اما موسي به سوي فرعون رفت» و «مبارزه».
فريد ايساك علاوه بر آثار مذكور، مقالات چندي را نيز به رشته تحرير درآورده كه عناويني آنها چنين است:
- بمباران سياره هاليوود.
- آيا يك مرد تأسف نمي‏خورد؟
- جنس و كنترل سلاح گرم.
- گلاسنوست و جنبش دمكراتيك توده.
- آيا فمينيسم اغراق كرده است؟
- الهيات رهائي مسيحي در آفريقاي جنوبي.
- آيا مسلمان بودن در امور جزئي، بسيار دردناك نيست؟
- مساجد: نبردي براي كنترل.
- مسلمانان در ارتباط با ديگران و انسان‏ها.
- مارها و پله‏ها: تأملات شخصي در استعمارگري نو.
- چرا روز زن را جشن مي‏گيرند؟
قرآن، آزادي وپلوراليسم
نوشته: فريد ايساك Fared Esak
چاپ انتشارات وان ورد آكسفورد (One world oxford)
تاريخ چاپ: 1997
سيري در فصول كتاب قرآن، آزادي وپلوراليسم: اين كتاب شامل هفت فصل است كه به ترتيب عبارت‏اند از: سياق متن (Content) بين متن و سياق آن - كليدهاي هرمنوتيكي - تعريف جديدي از «خود» و «غير» - قرآن و غير - تعريف تازه‏اي از همراه و مخالف و از برهوت تا سرزمين موعود.
در نخستين فصل (سياق متن) به معرفي جامعه‏اي مي‏پردازد كه مي‏تواند مفاهيم جديد قرآني را شكل دهد و نگرش تاريخي خود را در اين زمينه معطوف به جامعه مسلمانان آفريقاي جنوبي تا سال 1989 مي‏نمايد. در اين فصل پيوستگي شرايط اجتماعي و تاريخي با دين اسلام محل توجه نويسنده قرار گرفته و نشان داده مي‏شود كه چگونه قرآن همراه با تحولات اجتماعي سياسي نازل شده و با آنها پيش مي‏رود.
از ديگر موضوعات اين فصل ويژگي‏هاي دهه هفتاد آفريقاي جنوبي است كه در خلال آن گروه‏هاي ضد نژادپرستي به تدريج از حمايت كل جامعه برخوردار شدند.
فصل دوم: به بررسي موشكافانه روابط بين وحي و شرايط زميني اختصاص دارد. نويسنده از دو مقوله نسخ و اسباب نزول كه در علوم قرآني از جايگاه خاصي برخوردارند، به عنوان شاهد صدق گفتار خود ياد كرده و نگاشته‏هاي محمود آركون و فضل‏الرحمن را مويد خود مي‏داند. فصل سوم كه كوششي است در راستاي نفي انحصار فهم دين به طبقه خاصي از جامعه، بررسي واژگاني چون تقوا، توحيد، ناس و مستضعفون في‏الارض، عدل و قسط و جهاد را در دستور كار خود دارد كه به باور مولف، كليدهاي هرمنوتيكي مفيدي به شمار مي‏روند.
فصل چهارم در ادامه تلاش مذكور، به بررسي موارد استعمال واژگان ايمان و كفر در قرآن كريم اختصاص دارد كه به منظور تمييز خودي از بيگانه در منطق قرآن صورت گرفته است.
فصل پنجم به مطالعه نگاه قرآن به اهل كتاب و مشركين پرداخته و غلو يك فرقه به حقانيت خود و در نتيجه حصول رستگاري مطلق براي آنان را خلاف آموزه‏هاي قرآن مي‏داند. او اردوي كفر در درون جامعه مومنين را امر ممكني دانسته و در فصل بعدي از اين امر به عنوان پايه اين استدلال بهره مي‏برد كه مخالفت با مبارزات رهائي بخش، مخالف را در جرگه ظالمان قرار مي‏دهد و سرانجام دفتر خود را با اين بيان به پايان مي‏برد كه مبارزه پس از تصويب قانون اساسي جديد در سال 1996 نيز ادامه دارد. اما اين بار در اشكال جديد ستم و تبعيضي كه مستلزم طرد افكار غير خوديان (به تعريف جديد) و برگرفتن گوهر اصلي و واحد ادياني است كه با همبستگي پيروان آنها در خلال مبارزات ضد آپارتايد به منصه ظهور رسيد.

 

چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:20 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن در وصيت نامه امام خميني

قرآن در وصيت نامه امام خميني

ابوالفضل خوش‏منش

وصيت نامه حضرت امام خمينى مشحون از معارف قرآنى است و در آن به طور صريح يا به طريق اشاره به آياتى از قرآن استناد شده است; نظير نقطه جمع بودن قرآن براى همه مسلمانان بلكه همه انسانها، مبارزه با طاغوت، و در موارد بسيارى نيز به كلمات و تعابيرى از قرآن تمثل جسته شده است; مثل: شجره خبيثه، بقية الله، خاتم النبيين و مفسد فى الارض . همچنين از جايگاه قرآن در جوامع اسلامى و تحذير از برداشتهاى انحرافى و التقاطى از قرآن سخن گفته شده است .

كليد واژه‏ها:

وصيت نامه، امام خمينى، وحدت، طاغوت، التقاط، تمثلات قرآنى .

1 . مقدمه

حضرت امام خمينى (ره) مجدد و احياگر معارف اسلام در قرن اخير، يكى از تربيت‏شدگان مكتب قرآن كريم است . بزرگترين افتخار او صرف عمرى پر بركت در پيروى از مذهبى است كه مى‏خواهد حقايق قرآنى را كه سراسر از وحدت بين مسلمين بلكه بشريت دم مى‏زند، از مقبره‏ها و گورستان‏ها نجات داده و به عنوان بزرگترين نسخه نجات دهنده بشر از جميع قيودى كه بر پاى و دست و عقل و قلب او پيچيده است و او را به سوى فنا و نيستى و بردگى و بندگى طاغوتيان مى‏كشاند نجات دهد .
امام (ره) خود از چشمه آب حيات قرآنى نوشيده و شمه‏اى از آنچه چشيده براى نسل‏ها و عصرها باز گفته است . همچنان كه پس از حيات خاكى خويش، وصيت نامه‏اى سراسر نور و حكمت قرآنى را فرا راه پويندگان راه خويش قرار داده است .
اين مقال مى‏كوشد بخشى از ابعاد تاثير عينى قرآن را در اين سند مستحكم بررسى كند .

2 . قرآن كريم «نقطه جمع همه مسلمانان بلكه عائله بشرى‏» [1]

در اين زمينه توجه به آن چه در دو سوره مؤمنون و شورى آمده، مناسب است . خداى تعالى در سوره مؤمنون فرموده است:
«يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون عليم و ان هذه امتكم امة واحدة و اناربكم فاتقون‏» [مؤمنون، 51 و 52 .] (1)
از آيه اخير و آيه‏اى ديگر كه نظير آن است و خواهد آمد، معمولا در مواردى نظير وحدت بين شيعه و سنى استفاده مى‏شود; لكن قرآن كريم اين نداى وحدت را پس از ذكر سرگذشت نوح [مؤمنون، 23] و پيامبرى ديگر پس از وى بدون تصريح به نام او [مؤمنون، 32] و پيامبرانى ديگر مانند [مؤمنون، 44] موسى و هارون [مؤمنون، 45] و فرزند مريم [مؤمنون، 50] و خطاب به همه رسل مى‏آورد . همچنان كه در سوره انبياء پس از ذكر سرگذشت‏هايى از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم [آنبياء، 3 به بعد] و عموم قريه‏هاى ديگر [انبياء، 11] و موسى و هارون [انبياء، 48]، ابراهيم [انبياء، 51]، لوط [انبياء، 71]، اسحاق و يعقوب [انبياء، 72]، نوح [انبياء، 76]، داوود و سليمان [انبياء، 78]، ايوب [83]، اسماعيل و ادريس و ذالكفل [انبياء، 85]، ذاالنون [انبياء، 87]، ذكريا [انبياء، 89]، يحيى [انبياء، 90] و مريم [انبياء، 91] مى‏فرمايد: «ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون‏» [انبياء، 92] و در نهايت مهر ختم اين سلسله طولانى، ذكر خاتم رسولان و خطابى به اوست كه: «و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين‏» [انبياء، 107] اين رحمت فراگير، در بر گيرنده تمامى عالميان است; چنان كه در همين سوره درباره كتاب وى به تمامى اهل عالم مى‏فرمايد: «و هذا ذكر مبارك انزلناه افانتم له منكرون‏» [انبياء، 50 .] (2)
قرآن كريم در اين سوره‏ها و سوره‏هايى ديگر [نظير، شورى 12] نقطه جمع بودن خود را نه تنها براى مسلمانان بلكه به فرموده حضرت امام (ره) براى عائله بشرى نشان مى‏دهد .

3 . ارزيابى امام (ره) از جايگاه قرآن در جوامع اسلامى

حضرت امام در اين زمينه به نكات ذيل توجه داده است:
1- كشيده شدن قرآن به گورستان‏ها: حضرت امام (ره) ضمن اشاره‏اى گذرا به آن‏چه پس از شهادت حضرت على عليه السلام، بر قرآن رفته مهجوريت قرآن را در زمان معاصر ياد آور مى‏شود كه به گورستان‏ها و مقبره‏ها كشانيده شده است و افتخار او و امت او - چنان كه اشاره شد - به صحنه حيات آوردن اوست .
2- چاپ و توزيع قرآن توسط طواغيت: حضرت امام (ره) موضوع مهم ديگرى را نيز در نظر قرار داده كه عبارت از چاپ توزيع مصحف توسط حاكمان جور و با صرف هزينه‏هاى گزاف از محل بيت المال مسلمين جهت نمايش‏هاى تبليغاتى است و از اين بين به محمد رضا پهلوى و بعضى شيوخ عرب اشاره مى‏فرمايد .
بايد گفت اين گونه اعمال به دو شخصى كه امام (ره) در وصيت نامه ذكر مى‏كند، اختصاص ندارد و مقصد امام نيز تعيين جايگاه قرآن مهجور در جوامع اسلامى فعلى است; نه احصاى اشخاص .
امروزه مصاحف گوناگون توسط احكام و سلاطين جور در بيشتر كشورهاى عربى و اسلامى و صد البته با نام و نشان آنان بر روى جلد يا صفحه آغازين آن چاپ و توزيع مى‏شود .
برگزارى مسابقات پرطمطراق و بى محتوانى قرآنى و تخصيص جايزه‏هاى چشم پركن چند ده هزار دلارى براى شركت كنندگانى محدود و اغلب تكرارى در برخى از اين كشورها، تلاشى ديگر از همين باب جهت كسب مشروعيت مذهبى و مقبوليت مردمى است .

4 . مبارزه با طاغوت و افشاى آن

در وصيت نامه حضرت امام (ره) بارها لفظ طاغوت، طواغيت، طاغوتيان و . . . به كار رفته است . ناميدن حكومت‏هاى غير الهى به طاغوت از مبادى فقه سياسى امام (ره) و آن نيز منبعث از قرآن كريم است . چنان كه مى‏بينيم حضرت ايشان در دروس «حكومت اسلامى‏» خود به اين موضوع اشاره و مقبوله عمر بن حنظله را نقل مى‏كند و آن را مورد توجه قرار مى‏دهد .
عمر بن حنظله مى‏گويد: "از امام صادق عليه السلام درباره دو نفر از دوستان (يعنى شيعه) كه نزاعى در مورد قرض يا ميراث بينشان بود و به قضات (تحت نظر دستگاه خلافت) براى رسيدگى مراجعه كردند، سؤال كردم كه آيا چنين مراجعه‏اى رواست . امام فرمود: هر كه در مورد دعاوى حق يا دعاوى نا حق به ايشان مراجعه كند و هر آنچه را در مورد وى حكم كرده شده بگيرد، اگر حق ثابت وى نيز باشد، سحت و حرام خواهد بود . زيرا آن را به حكم طاغوتى گرفته كه خداى تعالى امر فرموده است كه به آن كفر ورزيده شود: «يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به‏» (3) [نساء، 60] تا پايان حديث [2].
نكته دقيق‏تر اين كه حضرت امام (ره) در وصيت نامه غير از طواغيت، «از آخوندهاى خبيث‏تر از طاغوتيان‏» ياد مى‏كند [3]. همان گونه كه قرآن كريم بر نقش دلالان مظلمه‏هاى طواغيت تصريح و تاكيد مى‏كند و از آنان با تعابيرى همچون «جبت‏» و «ملا» ياد مى‏كند . نقش ملا در سوره اعراف در فتنه گرى و حتى تحريك طاغوت بزرگ، بسيار بارز است:
قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحر عليم (4) [اعراف، 109] و قال الملا من قوم فرعون اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و آلهتك قال سنقتل انباءهم و نستحيى نساءهم و انا فوقهم قاهرون (5) [اعراف، 127].
به گفته راغب «ملا» عبارت از جماعتى چشم پركن است كه اتفاق نظر پيدا مى‏كنند و اين جماعت مى‏تواند متشكل اصناف گوناگون باشد و اگر در ملا طاغوت، «آخوند» يافت‏شود، به دليل نقش و اثر خود مى‏توانند برتر از طواغيت‏باشند . از قضا در آيه 127 نيز اين ملا غصه‏دار امر دين و فساد در زمين و عبادت آلهه هستند و بر اثر تحريك آنان است كه فرعون وعده خونريزى مى‏دهد .
امام (ره) در عين حال از روحانيونى كه بازى سياست‏بازان را خورده [4] و نيز از «آخوندهاى بى اطلاع از مصالح مسلمين‏» [5] و نيز روحانى نمايانى كه گمان ندارد موفق به توبه شوند ياد مى‏كند [6]. البته در مواضع متعدد ديگر خدمات روحانيون اصيل و متعهد را مى‏ستايده و از «مرحوم مدرس آن روحانى متعهد، پاك سيرت و پاك انديشه‏» تجليل مى‏كند [7] و نيز بر جدايى روحانيون از دانشگاهيان بيم مى‏دهد .

5 . دغدغه حضرت امام از برداشت‏هاى ناشيانه و التقاطى از قرآن

امام خمينى در قسمتى از وصيت نامه مى‏نويسد: «بعضى كج فهمان بى اطلاع از رژيم حكومت اسلامى و از مسائل سياسى حاكم در اسلام در گفتار و نوشتار خود طورى وانمود كرده‏اند - و باز هم دست‏برنداشته‏اند - كه اسلام طرفدار بى مرز و حد سرمايه دارى و مالكيت است و با اين شيوه كه با فهم كج‏خويش از اسلام برداشت نموده‏اند چهره نورانى اسلام را پوشانيده و راه را براى مغرضان و دشمنان اسلام باز نموده كه‏به اسلام بتازند]. . . . [يك دسته با كج فهمى‏ها و بى اطلاعى از اسلام و اقتصاد سالم آن در طرف مقابل دسته اول قرار گرفته و گاهى با تمسك، به بعضى آيات يا جملات نهج البلاغه، اسلام را موافق با مكتب‏هاى انحرافى ماركس و امثال او معرفى نموده‏اند و توجه به ساير آيات و فقرات نهج‏البلاغه ننموده‏اند" [8].
از ديدگاه حضرت امام (ره)، عمل اين گونه افراد، از باب «نؤمن ببعض و نكفر ببعض‏» (6) [نساء، 150] و يا دست كم نداشتن روش تدبرى و فهم قرآن به قرآن است كه تنها راه فهم صحيح قرآن كريم مى‏باشد [9].

6 . بهره‏گيرى امام از تعابير قرآنى

خداى تعالى معانى ملكوتى و ازلى و ابدى را لباس بيان پوشانيده و كاخى عظيم و گزند نايافتنى را با مصالحى معين پى افكنده است . اين مصالح صرفا عبارت از حروف عربى و كلمات زبان عربى مصطلح نيست، بلكه آنچه اين توانايى را به اين زبان بخشيده نحوه تركيب و ارتباط متقابل هزاران لفظ و عبارت و آيه با يكديگر است; همان گونه كه در يك بناى عظيم و برجسته، آن چه تمايز بخش از بناهاى ديگر است نحوه تركيب و كاربرد سنگ و گل و آجر و نه خود آن هاست .
به كارگيرى تعابير قرآنى در حوزه گفتار و نوشتار راه را براى انديشيدن به اين كتاب و بارورى و پويايى قلوب در پرتو آن را فراهم مى‏سازد . به علاوه، تعابير و مصطلحات قرآنى، توانايى حل مفاهيم وسيع و بلند مورد نياز بشر را به صورت همه جانبه و فراگير دارند، در حالى كه اين توانايى در ترجمه‏ها و معادل‏هاى ديگر سراغ نمى‏رود .
ترويج و به كارگيرى تعابير قرآنى از يكسو بيانگر ميزان تربيت پذيرى از مكتب وحى و از سوى ديگر موجب ترويج معارف قرآنى و بارور سازى انديشه انسان‏ها با بذر الفاظ و تعابير قرآنى است . چنين چيزى در حال حاضر يكى از واجبات موكد فرهنگى در عرصه كتب، مطبوعات و گفتار است; چنان كه كمبود آن در معناى مطبوعاتى، نوشتارى و فرهنگى كشور احساس مى‏شود . از اين رو با اين نگرش، برخى تعابير و اصطلاحات قرآنى مورد استعمال حضرت امام (ره) را در وصيت نامه مرور مى‏كنيم:

6 . 1 . شجره خبيثه

امام در خطبه آغازين وصيت نامه، پس از ذكر حديث ثقلين و تسبيح و حمد الهى و نيز ورود بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و آل او بر ظالمان در حق آنان لعنت مى‏فرستد و آنان را اصل شجره خبيثه مى‏خواند .
تعبير «شجره خبيثه‏» در سوره ابراهيم چنين آمده است:
«و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة‏» (7) [ابراهيم، 26]. در اين سوره پس از آيات مذكور، به نحو استيناف، سخن از كسانى مى‏رود كه نعمت‏خدا را از روى كفر دگرگون كردند و قوم خود را به هلاكت كشاندند:
الم‏تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم‏دار البوار [ابراهيم] نتيجه بارز، دگرگون ساخت نعمت‏خدا و ورود به خانه هلاكت، همان مصائبى است كه شمه‏اى از آن در آغاز وصيت نامه آمده است .
ايشان مى‏نويسد: «از جمله مسائل اسف‏انگيزى كه بايد براى آن خون گريه كرد» [1] عقب زدن «مفسران حقيقى قرآن و آشنايان به حقايق است كه سراسر قرآن كريم را از پيامبر صلى الله عليه و آله دريافت كرده بودند» [11].
روايات متعدد معصومين عليهم السلام نيز بر تطبيق آيه‏هاى فوق يعنى شجره خبيثه و نيز تبديل نعمت الهى بر دشمنان اهل بيت‏به ويژه بنى اميه تاكيد مى‏كند [12].

6 . 2 . توبيخ خداوند در سوره توبه نسبت‏به برخى اصحاب پيامبر

امام (ره) كه همواره توجه به مردم را سر لوحه انديشه و عمل مبارك خويش داشتند، در بخشى از وصيت نامه، امت‏خود را برتر از ملت‏حجاز در عهد رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم به دليل بهانه‏جويى‏هاى آنان در برابر امر حق مى‏شمارد و در اين باره به توبيخ الهى در مورد آنان در سوره توبه اشاره‏اى تلميح‏وار مى‏كند و مى‏گذرد .
برخى از آيات سوره توبه كه متضمن اين عقاب و توبيخ شديد است و در آخر به برخى از آنان وعيد جهنم مى‏دهد بدين قرار است:
و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ولكن كره الله انبعاثهم فثبطهم و قيل اقعدوا مع القاعدين لو خرجوا فيكم مازادوكم الا خبالا و لاوضعوا خلالكم يبغونكم الفتنة و فيكم سماعون لهم والله عليم بالظالمين لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلبوا لك الامور حتى جاء الحق و ظهر امر الله و هم كارهون و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنة سقطعوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين [توبه، 46- 49]: (و اگر [به راستى] اراده بيرون رفتن داشتند، قطعا براى آن ساز و برگى تدارك مى‏ديدند، ولى خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت; پس ايشان را منصرف گردانيد و [به آنان] گفته شد: «با ماندگان بمانيد» . اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمى‏افزودند و به سرعت‏خود را ميان شما مى‏انداختند و در حق شما فتنه‏جويى مى‏كردند و در ميان شما جاسوسانى دارند [كه] به نفع آنان [اقدام مى‏كنند] و خدا به [حال] ظالمان داناست . در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه‏جويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حق آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند و از آنان كسى است كه مى‏گويد: «مرا [درماندن] اجازه داد به فتنه‏ام مينداز» هش‏دار، كه آنان خود به فتنه افتاده‏اند، و بى ترديد جهنم بر كافران احاطه دارد).

6 . 3 . تعابير قرآنى ديگر

1- امام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم با اين تعابير قرآنى ياد مى‏كند: حضرت بقية الله [13]: بقية الله خيرلكم ان كنتم مؤمنين (8) [هود، 86]، خاتم‏النبيين [14]: ولكن رسول الله و خاتم النبيين [احزاب، 30]، رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم در موارد فراوان: ولكن رسول الله و خاتم النبيين [احزاب، 40].
گفتنى است تركيب «بقية الله‏» در قرآن در شان امام عصر عليه السلام نازل نشده است، لكن تعبير و اصطلاحى است قرآنى كه حضرت بدان ملقب گشته‏اند و امام (ره) نيز از ميان القاب و صفات حضرت، اين تعبير قرآنى را برگزيده است .
2- رها كردن بشر از تمام اغلال و بردگى‏ها [15]: و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم (9) [اعراف، 157].
3- و بيده ملكوت كل شى‏ء (10) ، [يس، 83]، [16].
4- وسواس خناسان [17]: من شرالواسواس الخناس (11) [ناس، 4].
5- صراط مستقيم [18]: و انك لتهدى الى صراط مستقيم (12) [شورى، 52].
6- ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم (13) [محمد صلى الله عليه و آله وسلم، 7]، [19].
7- لقاء الله [20]: من كان يرجو لقاء الله فان اجل الله لآت (14) [عنكوبت، 4].
8- ارحم الراحمين [21]: و هو ارحم الراحمين (15) [يوسف، 92].
9- مفسد فى الارض [22]: مفسدون فى الارض (16) [كهف، 94].
10- انا لله و انا اليه راجعون (17) [بقره، 156]، [23].
11- يا ليتنا كنا معكم فنفوز فوزا عظيما [24]: يا ليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما (18) [نساء، 73].
12- ان شاء الله در موارد فروان: و لا تقولن لشى‏ء انى فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله (19) [كهف، 23 و 24].
13- اولياء الله الا ان اولياء الله لاخوف عليهم و لا هم يحزنون (20) [يونس، 62].
14- وليده علم الاسماء [26]: و علم آدم الاسماء كلها (21) [بقره، 31].
برخوردارى انسان از توانايى نيل به درجاتى نظير علم الاسماء و قاب قوسين اوادنى [نجم، 9]، موضوعى است كه نظر حضرت امام (ره) را بسيار به خود جلب كرده است . همچنان كه مطلع يكى از اشعار ايشان نيز بيت زير است:
گر تو آدم‏زاده هستى علم الاسماء چه شد
قاب قوسين ات كجا رفته است اوادنى چه شد [27]
تنها وجود چنين آرمان‏هايى است كه مى‏تواند از يك انسان، اين همه مجاهدت و كوشش بيافريند . حضرت امام (ره) اين آرمان را براى فرد و جامعه مى‏خواست; همچنان كه حكومت الهى را [تنها] يكى از آرمان‏هاى قرآن كريم مى‏دانست [28] و براى نيل به چنين آرمانى او را از هرگونه انانيت و سستى و كاستى باز داشت و به مرتبه‏اى رساند كه كلامى جاويد و گهربار را در پايان وصيت نامه بر قلم جارى سازد و ما همان را نيز مسك الختام اين مقال قرار مى‏دهيم .
15- «با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل و رحمت‏خدا از خدمت‏خواهران و برادران مرخص و به سوى جايگاه ابدى سفر مى‏كنم‏» كه اشاره به چنين آياتى است: «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية‏» [فجر ، 27 و 28] و نيز «الا بذكر الله تطمئن القلوب‏» [رعد، 27]. اين سخنى است كه تاكنون هيچ يك از رهبران سياسى غير از معصومين نتوانسته است‏ختام عملكرد خويش قرار دهد (22) .

پاورقيها:

1) اى فرستادگان، از پاكيزه‏ها بخوريد و عمل صالح انجام دهيد . من به آن چه مى‏كنيد دانايم و در حقيقت اين امت‏شماست كه امتى يگانه است و من پروردگار شمايم، پس در برابر من تقوا داشته باشيد .
2) و اين ذكرى است مبارك كه فرو فرستاده‏ايم، آيا آن را منكريد؟ !
3) مى‏خواهند طاغوت را حاكم ميان خويش قرار دهند حال آن كه امر شده بودند بدان كفر بورزند .
4) ملا» قوم فرعون گفتند: بى شك اين ساحرى كاردان است .
5) و «ملا» قوم فرعون گفتند: آيا موسى و قومش را وا مى‏گذارى تا در زمين فساد كنند و [آنان نيز] تو و خدايانت را واگذارند؟ گفت: به زودى پسرانشان را مى‏كشيم و زنانشان را زنده مى‏گذاريم و ما بر آنان [غالب] و قاهريم .
6) به برخى ايمان مى‏آوريم و به برخى ديگر كفر مى‏ورزيم .
7) و مثل‏كلمه خبيث، همانند شجره خبيث است .
8) باقيمانده خدا براى شما بهتر است اگر مؤمن هستيد .
9) و ميثاق‏هاى سنگين و اغلالى را كه بر آنان بوده، از آنان فرو مى‏گذارد .
10) و ملكوت هر چيز به دست اوست .
11) از شر وسوسه‏گر همواره پنهان شونده .
12) و بدون شك تو به سوى صراطى مستقيم هدايت مى‏كنى .
13) اگر خدا را يارى كنيد، شما را يارى مى‏كند و گام‏هاى شما را استوار مى‏گرداند .
14) هر كس به لقاى خدا اميد دارد، پس [بداند] كه قطعا اجل خدا آينده است .
15) و او ارحم الراحمين است .
16) فساد كنندگان در زمين .
17) ما براى خداييم و به سوى او بازگشت كننده‏ايم .
18) كاش با آنان بودم و به فوزى عظيم نائل مى‏گشتم .
19) و در مورد هيچ چيز مگو كه من فردا انجام دهنده آنم .
20) زينهار كه اولياء خدا را هيچ بيم و حزنى نيست .
21) و به آدم، تمامى اسماء را تعليم داد .
22) تا خداوند، صادقان را از صدقشان پرسد . او براى كافران عذابى دردناك آماده ساخته است .
منابع:

1 . خمينى (امام): وصيت نامه حضرت امام خمينى، چ‏1، قم، انتشارات صحفى، 1368ش، مقدمه، ص‏15 .
2 . همو; حكومت اسلامى، بى چا، بى جا، بى تا، ص‏116 و 117 و حر عاملى، محمد بن حسن; وسايل الشيعه، ط‏5، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى تا، ج‏18، ص‏98 .
3 . همو; وصيت نامه، مقدمه، ص‏5 .
4 . همان، ص‏26 .
5 . همان، مقدمه، ص‏9 .
6 . همان، ص‏43 .
7 . همان، ص‏40 .
8 . همان، ص‏42 .
9 . طباطبايى، سيد محمد حسين; الميزان، بى چا، قم، انتشارات جامعة المدرسين، بى تا ج‏1، مقدمه، ص‏12 .
10 . خمينى (امام)، پيشين، مقدمه، ص‏3 .
11 . همان، ص‏5 .
12 . بحرانى، سيد هاشم، البرهان فى تفسير القرآن، بى چا، قم بى تا، ج‏2، ص 310- 312
13 . خمينى (امام)، پيشين، مقدمه، ص‏11 .
14 . همان، ص‏14 .
15 . همان، ص‏7 .
16 . همان، ص‏11 .
17 . همان .
18 . همان، متن، ص‏20 .
19 . همان .
20 . همان، ص‏34 .
21 . همان، ص‏37 .
22 . همان، ص‏41 .
23 . همان، ص‏44 .
24 . همان، ص‏46 .
25 . همان، ص‏14 .
26 . همان .
27 . همو; ديوان امام خمينى، چ‏3، قم، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1373ش، ص‏94 .
28 . همو; وصيت نامه، پيشين، مقدمه، ص‏4 .

چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:20 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفت‏وگو با آيت‏الله موسوي همداني مترجم «الميزان»

گفت‏وگو با آيت‏ الله موسوي همداني مترجم «الميزان»

محمد حسن نجفي ـ مهدي عارفي‏فرد
كوثر: لطفا شمه‏اي از زندگي علمي و فرهنگي خود را بيان نماييد.
ـ بنده تا كلاس ششم ابتدايي را در همدان خواندم. بعد از آن به پيشنهاد پدرم كه از مدرسان حوزه همدان و از ائمه جماعات آن شهرستان بود براي تحصيل علوم ديني به مدرسه مرحوم آخوند ملاعلي همداني رفتم و در همان حجره‏اي كه محل تدريس بود سكني كردم. در سن 12 سالگي مادرم برحمت خدا رفت كه اين امر، موجب بي‏رغبتي من به رفتن به منزل شده بود و انتخاب حجره مدرسه براي سكونت. مدتي هم درس مي‏خواندم و هم در بازار كار مي‏كردم تا اينكه تصميم گرفتم فقط به تحصيل بپردازم. تا مغني و معالم را در همدان خواندم و در سال 1321 شمسي به همراه يكي از دوستان به زيارت امام رضا عليه‏السلام مشرّف شدم در بازگشت به قم آمدم و براي ادامه تحصيل ماندگار شدم. كتاب‏هاي مطوّل و لمعتين را خدمت مرحوم شهيد مطهري و مكاسب را در خدمت مرحوم حاج‏آقا روح اللّه كمالوند خرم‏آبادي خواندم اخويي داشتم، ايشان نيز از همدان براي تحصيل به قم آمده بودند ولي متأسفانه دچار مرض «مننژيت» گرديد به طوري كه يك طرف بدن او فلج شد و زبان نيز از كار افتاد براي معالجه ايشان ناچار شدم به تهران بروم و مدتي در تهران باشم در تهران هم به مدرسه مروي رفتم در آن جا در خدمت ميرعبدالرّزاق قائني كه از فضلاي حوزه و از شاگردان حاج شيخ عبدالكريم بود كتاب رياض را خواندم و در خدمت مرحوم آقا شيخ محمد تقي آملي به آموختن كفايه و فلسفه مشغول شدم.
سه سال به طول انجاميد روزي استادم را ديدم كارتني نان خشك و كارتني خرما تهيه كرده و آماده سفر است پرسيدم كجا مي‏خواهيد برويد؟ گفت شنيده‏ام آية‏اللّه بروجردي به قم آمده است بايد بروم و از محضر ايشان استفاده كنم. با اين كه بيش از 80 سال از سنش مي‏گذشت و خود از موجّهين تهران بود ولي عشق به آموختن او را واداشت تا به قم برود. پس از ايشان من نيز تصميم گرفتم به قم برگردم و از آن زمان تا كنون در اين شهر مقدس در جوار كريمه اهل بيت عليه‏السلام هستم.

كوثر: از ايام تحصيل و نوجواني چنانچه خاطره‏اي داريد كه براي خوانندگان مجله مفيد باشد بفرماييد.
ـ از همان اوائل تحصيل در ضمن درس و بحث گاهي مطالبي كه به نظرم مي‏رسيد مفيد است مي‏نوشتم يادم هست همان زماني كه خدمت مرحوم
كمالوند مكاسب مي‏خواندم اصول عقائد را در قالب يك داستان بلند نوشته بودم. افراد داستان چند نفر هندي بودند كه در ضمن مسافرت از هند به پاكستان و ايران گفتگوها و پرسشهايي كه انجام مي‏گيرد مباحث اعتقادي تبيين مي‏شود. نوشته را به استادم مرحوم كمالوند دادم تا اظهار نظر نمايند و نواقص آن را تذكر دهند ايشان به دقت مطالعه كرد و آن را پسنديد. يك روز بعد از درس به من گفت فلاني امشب به منزل آقاي بروجردي بيا. ايشان از اعضاء هيأت استفتاء مرحوم آية‏اللّه بروجردي بود ديگر اعضاي آن هيأت مرحوم امام خميني(ره) و مرحوم فاضل قفقازي و مرحوم آية‏اللّه گلپايگاني و مرحوم كرماني بودند. آن شب به منزل آية‏اللّه بروجردي رفتم بعد از جلسه استفتاء آية‏اللّه بروجردي داخل حياط آمدند و نشستند مرحوم كمالوند نوشته مرا به ايشان داد. فكر مي‏كردم ايشان با يك تورق آن را كناري خواهد نهاد ولي با كمال تعجب ديدم ايشان ورق به ورق را مطالعه مي‏كند بسيار خوشحال شدم و از اين بذل توجه بي‏اندازه ذوق‏زده شدم و از اين كه نوشته يك طلبه كوچك مورد عنايت اين شخصيت بزرگ واقع شده است، برايم شگفت‏انگيز بود پس از مطالعه پرسيدند اين نوشته مال كيست؟ مرحوم كمالوند اشاره به من كرد و گفت ايشان.
آية‏اللّه بروجردي فرمودند قصه‏اي را برايتان بگويم:
وقتي نجف درس مي‏خواندم استادي داشتم به نام حاج آقا اسماعيل محلاتي پدر اين آقا شيخ محمد صاحب كتاب «گفتار خوش يارقلي» روزي بهمراه استاد و عده‏اي از شاگردان براي زيارت از نجف به كربلا مي‏رفتيم در قايق نشسته بوديم. در جمع ما يكي از روضه‏خوانان نجف هم حضور داشت پيشنهاد شد ايشان روضه‏اي بخواند، آن آقا روضه‏اي خواند و استاد به شوخي به او گفت أحسن عجب روضه خوبي خواندي حيف آنكه همه‏اش دروغ بود. گمان كردم مرحوم آقاي بروجردي از نقل اين داستان مي‏خواهد به من هم بگويد كار خوبي انجام داده‏اي ولي حيف كه همه‏اش دروغ است و شايد ايشان بيان اين مطالب را در قالب داستان و رُمان جايز نمي‏داند. ولي خود ايشان فرمود مقصودم از نقل اين داستان اين بود كه بخنديد نه اين كه كار شما درست نباشد البته داستان‏نويسي جعل است ولي اشكال ندارد و آنگاه برايم دعا كردند و آن وقت مرحوم امام خميني مسؤول و مدير حوزه بودند آية‏اللّه بروجردي به ايشان رو كرده و فرمودند به طلبه‏ها دستور دهيد طلبه‏ها قلم به دست بگيرند و بنويسند، اسلام نويسنده لازم دارد و به درسهاي مرسومه حوزه اكتفا نكنند. وقتي خواستم از خدمت ايشان مرخص شوم آقا اظهار محبت كردند و به عنوان جايزه مبلغ هشتاد تومان به من دادند كه آن پول مايه بركت شد لباس دامادي و وسيله ازدواج من فراهم شد.
مقصود از نقل اين داستان اين بود كه اشاره‏اي به اهتمام آية اللّه بروجردي به پرورش استعدادها و توجه به امر نويسندگي كرده باشم.

كوثر: از حضرت امام خميني(ره) به خصوص از آن ايام اگر خاطره‏اي داريد بفرماييد.
ـ در همان شبي كه به منزل آية‏اللّه بروجردي رفتم از قضا در جلسه هيأت استفتاء سؤالي شده بود كه توجه مرا به خود جلب كرد سؤال شده بود از نگهداري راديو در منزل، نظر هيأت استفتاء اين بود كه بنويسند نگهداري حرام است مرحوم امام خميني فرمودند اين درست نيست كه ما صرفا بنويسيم جايز نيست و يا حرام است. راديو وسيله‏اي است كه امروز مورد توجه جوامع است براي پيشرفت فرهنگ آموزش از آن استفاده مي‏كنند اين مايه خرده‏گيري بر شيعه مي‏شود اگر ما اين گونه فتوا بدهيم بهتر است بنويسيم اكنون در كشور ما چون از اين وسيله جز در طريق فساد و گمراهي جوانان استفاده نمي‏شود آوردن آن به خانه جايز نيست. آن شب بود كه من امام خميني را از نظر طرز تفكر نيز شناختم و آن هوش و تيزبيني امام را فهميدم. البته روزهاي پنجشنبه درس اخلاق ايشان مي‏رفتم.
كوثر: از استادتان مرحوم كمالوند در رابطه ايشان با امام خميني(ره) اگر مطلبي داريد بفرماييد.
ـ مرحوم كمالوند از نظر اخلاقي خيلي پرجاذبه بود و بسيار متواضع، مهربان و دلسوز بخصوص نسبت به شاگردانش. كوشش مي‏كرد تا درس را خوب به شاگردانش بفهماند. غالبا در حال ذكر گفتن بود از دوستان امام خميني بود و هر دو از اعضاء جلسه استفتاء آية‏اللّه بروجردي بودند. مرحوم امام هم خيلي متواضع بود من بعد از پيروزي انقلاب در جماران خدمت ايشان رفتم چنان با من صميمي و خودماني برخورد كرد كه گويا من هم مباحثه و يا هم شاگردي او بوده‏ام اين قدر متواضعانه و بي‏آلايش با اينكه رهبر انقلاب است و صاحب نفوذ و قدرت آن‏چناني.
كوثر: يكي از كارهاي بسيار خوب جناب‏عالي ترجمه تفسير گران‏سنگ الميزان است لطفا از آشنايي‏تان با مرحوم علامه طباطبايي و اين كه چه شد كه دست به ترجمه اين اثر مهم زديد بفرماييد.
ـ علاوه بر آشنايي كه با علامه داشتم و ايشان گاه به منزل ما مي‏آمدند درس تفسير ايشان هم مي‏رفتم يك روز ايشان به من امر فرمودند تفسير ايشان را ترجمه كنم البته 12 جلد آن ترجمه شده بود من هم باقي آن را ترجمه كردم وقتي مرحوم علامه اين ترجمه را ملاحظه نمودند، فرمودند آن 12 جلد ديگر را هم تو ترجمه كن تا آن يك دست و يك قلم باشد من هم پذيرفتم.

كوثر: در ضمن اين كار قرآني وسيع چنانچه به نكته سودمندي برخورده‏ايد كه براي خوانندگان مجله مفيد باشد بفرماييد.
ـ آن نكته‏اي كه من به آن رسيده‏ام همان است كه مرحوم علامه بارها مي‏فرمود نسبت به قرآن كار شايسته‏اي انجام نشده است مگر نسلهاي آينده بيايند و در باره اين كتاب الهي كار كنند.
به تعبير روايات، قرآن درياي بي‏كراني است كه كسي به قعر آن نمي‏رسد. اگر كسي عمري هم در قرآن كار كند باز مي‏بيند هنوز نكته‏هاي نگفته بسيار است. يادم مي‏آيد يك وقتي در محضر مرحوم علامه آيه‏اي مطرح شد و معنايي به ذهنم رسيد وقتي به ايشان عرض كردم خيلي خوشش آمد و آن را پسنديد و فرمود بسيار نكته جالبي است. شخصيتي مانند علامه با آن همه كار در آيات قرآن مي‏گويد اين برداشت به ذهن من نيامده بود.

كوثر: به نظر شما در ميان تفاسير كداميك بهتر است.
ـ البته من آشنايي با همه تفاسير ندارم آن اندازه كه من اطلاع دارم بهتر از تفسير الميزان سراغ ندارم.
كوثر: آيا حضرت عالي براي ترجمه آيات قرآني تفسير الميزان از ترجمه خاصي استفاده كرده‏ايد.
ـ خير ولي عنايت داشته‏ام تا نظر مرحوم علامه را در تفسير در ترجمه هم اعمال كنم، لذا براي ترجمه آيات به خود تفسير مراجعه كردم و براي آيه معنايي را كه با نظر علامه نزديك‏تر است انتخاب مي‏كردم و معتقد بودم كه ترجمه بايد روان و براي عموم قابل استفاده باشد.
كوثر: از ترجمه‏هاي موجود كداميك را مي‏پسنديد.
ـ ترجمه‏هاي موجود هر كدام مزايايي دارند و نواقصي و هر كدام از جهتي خوبند و از جهتي نقص دارند. در هر صورت ترجمه است و ترجمه هيچ‏گاه نمي‏تواند گوياي اصل باشد و شيريني و حلاوت خود آيات را داشته باشد.
كوثر: تفسير الميزان گوياي انس و علاقه مرحوم علامه به قرآن كريم است. از عشق و دلبستگي ايشان به اهل بيت و سخنان آن بزرگواران چنانچه مطلبي هست بفرماييد.
ـ توجه علامه به احاديث و سخنان اهل بيت عليه‏السلام در همان تفسير ايشان به خوبي پيدا است افزون بر اينكه در همان زماني كه در مسجد درس تفسير مي‏گفتند مشغول پاورقي زدن به كتاب
بحارالانوار بودند و يك دوره بحارالانوار را مطالعه كردند و در اظهار محبت و ارادت به اهل بيت عليهم‏السلام عجيب بود. هيچ وفاتي نبود كه ايشان به مجلس روضه و عزاداري نروند. مقيد بودند حتما در مجلس روضه‏اي شركت كنند و بعقيده من همين ارادت و توسل ايشان به اهل‏بيت عليهم‏السلام بود كه اين همه توفيقات را بهره ايشان نمود.

كوثر: در آستانه ماه مبارك رمضان ماه نزول قرآن قرار داريم جناب‏عالي براي بهره‏گيري بيشتر در اين ماه مبارك و آشنايي هر چه بيشتر با قرآن كريم چه توصيه‏اي داريد به خصوص براي نسل جوان.
ـ براي آشنا شدن جوانان با قرآن گام نخست تشكيل جلسات قرائت قرآن است خود اين قرائت قرآن در دل نوري
ايجاد مي‏كند، و جاذبه‏اي دارد كه كم‏كم آنان را براي گام بعدي كه آشنايي با محتواي قرآن است آماده مي‏سازد. از اين رو به تشكيل جلسات قرآن خيلي بايد اهميت داد بخصوص در ماه مبارك رمضان كه ماه قرآن است و توجه به قرآن در اين ماه بيشتر است.

كوثر: جناب‏عالي سالها است كه از نعمت هم‏جواري كريمه اهل بيت عليه‏السلام بهره‏منديد دوست داريم در پايان چنانچه كرامتي از اين بزرگ بانو ديده يا شنيده‏ايد برايمان بفرماييد.
ـ كرامتها فراوان بوده كه برخي از آنها مكتوب هم شده است ولي نمونه زنده آن همين خانه‏اي است كه من در آن ساكن هستم اين خانه به واسطه توسل به حضرت معصومه عليها‏السلام بدست آمده است و مهمتر از آن بركاتي است كه براي ما داشته است مؤسسه ايتام قم در همين خانه پايه‏گذاري شد كه از سال 51 حدود بيست و پنج سال است ايتام قم را تحت پوشش خود دارد. كتابهايي كه نوشته شد و ... همه از بركات اين خانه است كه با توسل به حضرت معصومه عليها‏السلام بدست آمده است.
كوثر: از اين كه قبول زحمت فرموديد سپاسگزاريم.

 

چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:22 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن از منظر اقبال لاهوري

قرآن از منظر اقبال لاهوري

ناصر كشاورزي

با نگاهي دقيق به زندگي و آثار علامه محمد اقبال لاهوري، مأنوس بودن با كتاب خدا (قرآن) در همه‏ي حالات او مشاهده مي‏گردد، به طوري كه مي‏توان رمز ترقي، تعالي و رشد فكري اقبال را در ميان ارتباط روشنفكران مسلمان مستمر او با قرآن عنوان كرد.
اقبال كه در دامن پدري متدين پرورش يافته بود، هميشه تحت تأثير اين سخن پدر واقع مي‏شد كه به وي گفته بود: «وقتي قرآن تلاوت مي‏كني، فكر كن قرآن بر تو نازل شده است؛ يعني هم‏كلام خدا شده‏اي.»1 بنابراين اقبال توجه‏ي عميق به قرآن نشان داد و به درستي با آن آشنا گرديد و در روح عرفاني، اجتماعي و ... او، كلام الهي حاكم گرديد.
الفاظ قرآن كريم بر دل و روح اقبال به صورت وحي نازل مي‏گرديد و او را براي بيان مفاهيم الهي آماده مي‏كرد، «يك بار رييس دانشكده‏ي دولتي لاهور از اقبال سؤال مي‏كند آيا به نظر شما مفاهيم قرآن بر پيامبر (ص) شما نازل مي‏شد و آن حضرت آن را در قالب الفاظ خود بيان مي‏كرد، يا اين كه الفاظ هم‏چون مفاهيم آن به صورت وحي بر دل آن حضرت نازل مي‏گرديد؟ اقبال جواب داد: عبارات قرآن به زبان عربي و عينا به همان شكل موجود بر آن حضرت نازل مي‏شد. رييس دانشكده‏ي لاهور بسيار تعجب مي‏نمايد و مي‏گويد: من نمي‏توانم بفهمم كه چگونه فيلسوف بلند پايه‏اي چون شما به الهام الفاظ ايمان شديدي دارد؟ علامه اقبال در جواب وي مي‏گويد: آقاي دكتر من پيغمبر نيستم و تنها يك شاعر هستم، اما هنگامي كه حالت شعرسرايي بر من عارض مي‏گردد، اشعار، خود به خود مرتب شده بر من نازل مي‏شوند و من بدون هيچ كم و كاست و دخل و تصرفي عينا آنها را نقل مي‏كنم، چه بسا هنگامي كه من خواسته‏ام در اين اشعار اصلاحي بنمايم، ولي اين ترميم من در برابر شعر اصلي و نازل شده بسيار ابتدايي و پوچ مي‏نموده و من مجبور شده‏ام كه شعر را به همان حالت اوليه بگذارم. بنابراين اين امكان زماني وجود دارد كه شعر به صورت كامل بر يك شاعر نازل شود، چه جاي شگفتي است كه بر پيامبر بزرگ ما، قرآن به شكل كامل لغوي نازل شود».2

بازگشت به قرآن

بازگشت به قرآن يكي از مهم‏ترين راه حل‏هاي اصلاحي در انديشه‏ي متفكران مسلمان در دوران معاصر بوده است. از نظر متفكران يكي از علل عقب‏ماندگي، انحطاط و زوال پيش آمده در سطح جهانِ اسلام، عدم توجه و عدم تأمل و تعمق در قرآن مي‏باشد. اقبال يكي از اين متفكران و روشنفكراني است كه معتقد است بايد اين كتاب حفظ و حقايق آن نيز آشكار گردد:
حفظ قرآن عظيم آيين تست حرف حق را فاش گفتن دين تست3
اقبال در منظومه‏ي شعر جاويدنامه، غربت دين پيامبر گرامي اسلام (ص) را عدم تأمل در آيات قرآن و كلام الهي مي‏داند و متذكر مي‏گردد كه مسلمانان براي شناخت عصر حاضر بايد به تفكر در آيات الهي بپردازند؛ زيرا حيات امت اسلام در گرو قرآن مي‏باشد.
از يك آيين مسلمان زنده است پيكر امت (يا ملت) ز قرآن زنده است.4
به نظر اقبال، قرآن چشم ما را براي ديدن واقعيت بزرگ تغيير باز مي‏كند5 و ما بايد به دنبال آن حقيقت خواسته شده‏ي قرآن باشيم:
منزل و مقصود قرآن ديگر است رسم و آيين مسلمان ديگر است
در دل او آتش سوزنده نيست مصطفي در سينه‏ي او زنده نيست
بنده‏ي مؤمن ز قرآن بر نخورد در اياغ او نه مي ديدم نه درد6
بازگشت به قرآن؛ يعني بازگشت به تفسيرها، تأويل‏هاي درست و اصيل از معارف الهي و بشري. بر همين اساس است كه اقبال در جاي جاي اثر گران سنگ خود؛ يعني «احياي فكر ديني در اسلام» با بهره‏گيري از آيات قرآن به تبيين نظريات خود مي‏پردازد و تفكر و انديشه در كلمات الهي و غرق شدن در معاني و مفاهيم آنها را يكي از وظايف هر مسلمان مي‏داند. او كتاب خدا (قرآن) را اگر چه داراي اصول كلي و قواعدي قانوني، و در يك كلام اساس قانوني دين مبين اسلام به شمار مي‏آورد، اما هدف نهايي آن را تكامل و رشد و تعالي بشر به سوي كمال مطلوب مي‏داند.
آن كتاب زنده قرآن حكيم حكمت او لايزال است و قديم
رهزنان از حفظ او رهبر شدند از كتابي صاحب دفتر شدند
گر تو مي‏خواهي مسلمان زيستن نيست ممكن جز به قرآن زيستن7

قرآن كتاب بيداري

قرآن بالاترين و برترين معجزه‏ي پيامبر گرامي (ص) اسلام است. اين كتاب مقدس كه مشعل فروزان هدايت به سوي رستگاري انسان‏ها در طول تاريخ (پس از ظهور اسلام) است، خود در بردارنده‏ي توصيه‏ها و راهنمايي‏هايي است كه انسان را نسبت به واقعيات جهان بيدار مي‏سازد. بدين خاطر است كه اقبال معتقد است اصول حاكم در قرآن، خود انگيزه‏اي براي بيدار شدن انديشه‏ي بشري مي‏باشد،8 زيرا:
نقش قرآن تا درين عالم نشست نقش‏هاي كاهن و پاپا شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابي نيست چيزي ديگر است
چون بجان دريافت، جان ديگر شود جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
پس اقبال در ادامه‏ي اشعارش به خبرهاي غيبي و پيش‏گويي‏هاي قرآن براي روشني و بيداري افكار مسلمانان اشاره نموده و چنين مي‏آورد:
مثل حق پنهان و هم پيداست اين زنده و پاينده و گوياست اين
اندرو تقديرهاي غرب و شرق سرعت انديشه پيدا كن چو برق
با مسلمان گفت جان بر كف بنه هر چه از حاجت فزون داري بده
آفريدي شرع و آئيني دگر اندكي با نور قرآنش نگر
اقبال در ادامه، فهم زندگاني در اين جهان و اسرار آن را، جزو در كنار قرآن بودن مي‏داند:
از بم و زير حيات آگه شوي هم ز تقدير حيات آگه شوي
محفل ما بي مي و بي ساقي است ساز قرآن را نواها باقي است.9 به نظر اقبال (و براساس تعاليم قرآن در سوره‏ي قاف آيه 22) خلق مجدد آدمي، براي عطاء كردن ديده‏ي تيزبين به او است كه با آن ببيند؛ زيرا سرنوشتش در رسيدن به بهشت، يا هلاكت در دوزخ به دست او و عملش مي‏باشد.10 همين ديده‏ي تيزبين است كه با تأمل و تعمق در قرآن به دست مي‏آيد و حتي اسرار و چيستي دين هم مشخص مي‏گردد:
چيست دين؟ دريافتن اسرار خويش زندگي مرگ است بي‏ديدار خويش
اندكي گم شو به قرآن و خبر بازاي نادان به خويش اندر نگر11 قرآن كتاب عمل (روح عمل‏گرايي قرآن)
در بسياري از آيات قرآن، اهميت و تأكيد فراواني بر اصالت عمل شده است. در تمامي دستورات اعتقادي، اخلاقي، اجتماعي، سياسي و ... قرآن، روح عمل‏گرايي و توجه به آن به خوبي آشكار مي‏باشد. اقبال معتقد است: قرآن كتابي است كه به «عمل» بيش از «انديشه» تأكيد كرده است. براساس اين نگرش انسان امانتدار يك شخصيت آزادي، است كه به فرموده‏ي خداي تبارك و تعالي در قرآن «انّا عَرَضْنا الأَمانَةَ عَلَي السَّماواتِ و الأَرْضِ و الجِبالِ فَأَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَها و أَشْفَقْنَ مِنْها و حَمَلَها الأِنْسانُ؛12 ما بار امانت را بر آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه داشتيم، ولي از بردن آن سرباز زدند و از آن ترسيدند و انسان آن بار را كشيد. بار عظيم امانت الهي؛ يعني برگزيده بودن از طرف خداي متعال و خلافت و جانشيني آن حضرت بر روي زمين به نظر اقبال، خود آگاهي بشري كه مركز شخصيت انسان و محرّك او براي عمل و تجربه‏ي جهان و طبيعت است هرگز مورد توجه قرار نگرفته است13 و مسلمانان با آن كه در بردارنده‏ي كتابي مقدس و ارزشمند هستند و اين كتاب آنان را به سمت و سوي حيات دنيوي و اخروي رهنمون مي‏سازد، ولي باز آن را فراموش نموده‏اند:
فكر انسان بت‏پرستي بت‏گري هر زمان در جست‏وجوي پيكري
باز طرح آزري انداخته است تازه‏تر پروردگاري ساخته است
آدميت كشته شد چون گوسفند پيش پاي اين بت نا ارجمند
اقبال تنها راه رسيدن به حيات را از راه دينداري و تمسك به كتاب الهي (قرآن) مي‏داند.
مي‏نداني آيه‏ي ام الكتاب امت عادل ترا آمد خطاب
در جهان وابسته‏ي دينش حيات نيست ممكن جز بآئينش حيات
اي كه مي‏داري كتابش در بغل تيزتر نه پا به ميدان عمل14
از نظر اقبال، اسلام به روانشناسي بشري؛ يعني صعود و نزول قدرت آدمي براي آنكه آزادانه به عمل برخيزد، توجه دارد و مي‏خواهد قدرت آزادي عمل را به عنوان عاملي ثابت و كاهش‏ناپذير در زندگي انسان حفظ كند. تعيين زمان خاص براي نمازهاي پنج‏گانه يوميه كه به مدلول قرآن «تملك نفس» آدمي را از طريق اتصال وي با سرچشمه‏ي نهايي زندگي و آزادي به وي باز مي‏گرداند، براي آن است كه من را از اثرات مشاغل روزانه نجات بخشد و در واقع اين نماز در اسلام به منزله‏ي رهايي و گريز از زندگي ماشينيسم به آزادي و رهايي به سوي خداوند متعال است.15

انسان كامل

اقبال بحثي درباره‏ي انسان كامل به عنوان دارنده‏ي رفيع‏ترين جايگاه خلقت پس از خدا دارد. او معتقد است: وقتي انسان كامل گرديد از هر مقامي بي‏نياز مي‏گردد و در منظومه‏ي شعر اسرار خود مي‏گويد:
بنده حق بي‏نياز از هر مقام ني غلام او را، نه او كس را غلام
اقبال معتقد است كه مرد كامل براي دست‏يابي به هدف خود همانند امام علي (ع)، آماده‏ي رزم مي‏گردد تا وقتي كه روزگار مطابق ميل او نگردد آرام نمي‏گيرد:
گرنه سازد با مزاج او جهان مي‏شود جنگ آزما با آسمان16
اقبال در حقيقت در جست و جوي يك انسان واقعي بود كه از هر حيث كامل باشد؛ زيرا او از انسان جديد غرب كه سرتا پا غرق در فساد و تباهي گرديده بود و از انسان بي‏تحرّك و مرده‏ي شرق متنفر بود. به همين جهت اقبال در پي يافتن انسان ايده‏آل از نظر خودش بود، اما با نگاه به آثار اقبال ـ به خصوص اشعارش ـ به خوبي مشخص مي‏گردد كه اقبال، يكي از مصاديق بارز اين انسان كامل را امام علي (ع) مي‏داند كه مطابق با ملاك‏هاي ارزشي قرآن مي‏باشد.
در حضور آن مسلمان كريم هديه آوردم ز قرآن عظيم
گفت اين سرمايه‏ي اهل حق است در ضمير او حيات مطلق است
اندرو هر ابتدا را انتهاست حيدر از نيروي او خيبرگشاست17
از نگاه اقبال، خصوصيات امام علي (ع) ـ بعنوان الگوي يك انسان كامل ـ بسيار زياد است كه از آن جمله مي‏توان به موارد ذيل اشاره كرد: اولين كسي كه به پيامبر گرامي اسلام (ص) ايمان آورد و مسلمان شد.
مسلم اول شه مردان علي عشق را سرمايه‏ي ايمان علي
حضرت علي (ع) در مقاطع زماني حساسِ تاريخ اسلام به حمايت از دين الهي و پيامبر اكرم برخاست و موجب شادي خدا و رسولش را فراهم نمود:
از رخ او فال پيغمبر گرفت ملت حق از شكوهش فرگرفت
استحكام و پايداري دين اسلام بواسطه‏ي فرزندان و اهل بيت آن حضرت بود كه تا به امروز ادامه دارد:
قوت دين مبين فرموده‏اش كائنات آئين‏پذير از دوده‏اش
اما آن چيزي كه شخصيت علي(ع) را در منظر اقبال با عظمت‏تر مي‏سازد اين است كه امام علي(ع) در اوج جهاد با نفس و تهذيب، و داشتن روح لطيف عرفاني، در اوج تعهدات اجتماعي، صحنه‏هاي نبرد و مبارزات و جهاد اصغر نيز حضور دارد، ولي با اين حال هم چون يكي از انسان‏هاي تحت حاكميت حكومتش زندگي مي‏نمايد:
مرسل حق كرد نامش بوتراب حق يداله خواند در امّ الكتاب
خاك تاريكي كه نام او تن است عقل از بيداد او در شيون است
شير حق امام (علي(ع)) اين خاك را تسخير كرد اين گل تاريك را اكسير كرد
مرتضي كز تيغ او حق روشن است بوتراب از فتح اقليم تن است
مرد كشورگير از كراري است گوهرش را آبرو خودداري است
هر كه در آفاق گردد بوتراب بازگرداند ز مغرب آفتاب
هر كه زين بر مركب تن تنگ بست چون نگين بر خاتم دولت نشست
و با همين نگاه اقبال معتقد است كه از گل وجود آن حضرت (امام علي(ع)) انسان و بلكه عالم بايد درست گردد:
از گِل خود آدمي تعمير كن آدمي را عالمي تعمير كن18

رمز بي‏خودي

خودي در نگاه اقبال همان هويت و اصالت اسلامي و شرقي مي‏باشد. فلسفه‏ي خودي اقبال، علاوه بر داشتن مضامين و احساسات عرفاني، داراي روح استعمار ستيزي و دخالت در سرنوشت خويشتن انسان مي‏باشد. اقبال بريدن از اين خويشتن و از خودبيگانگي در برابر ديگر فرهنگ‏ها و تمدن‏ها ـ بخصوص تمدن غرب را ـ يك نوع بي‏خودي مي‏داند. لذا او در منظومه‏ي شعر «رموز بي خودي» سعي در آن دارد كه با معارف برگرفته از آيات قرآن ـ بخصوص سوره اخلاص (توحيد) ـ انسان مسلمان را به خوديت اسلامي خودآگاه سازد. اقبال در تفسير آيه‏ي «اللّه الصمد» لزوم بازگشت به خويشتن مسلمانان را متذكر مي‏گردد:
مسلم استي بي‏نياز ازغير شو اهل عالم را سراپا خير شو
چون علي در سازبانان شعير گردن مرحب شكن خيبر بگير
رزق خود را از كف دونان مگير يوسف استي خويش را ارزان مگير
گرچه باشي مور هم بي بال و پر حاجتي پيش سليماني مبر
راه دشوار است سامان كم بگير در جهان آزاد زي آزاد مير
پشت پا زن تخت كيكاوس را سر بده از كف مده ناموس را19
اقبال پس از آن در تفسير آيه‏ي «و لم يكن له كفوا احد» برتري مسلمانان، انديشه‏ها و اعتقادات آنان را بر ديگر ملل دنيا يادآور مي‏شود تا شايد با اين كار وي، مسلمين دچار از خود بيگانگي نگردند:
رشته‏اي با «لم يكن» بايد قوي تا تو در اقوام بي همتا شوي
آنكه ذاتش واحد است و لاشريك بنده‏اش هم در نسازد با شريك
اقبال پس از آن اشاره مي‏نمايد كه تو قرآن را كنار گذاشته‏اي در حالي كه اين كتاب مايه‏ي حيات و بازگشت تو، به اصالت و هويتت مي‏باشد.
خوار از مهجوري قرآن شدي شكوه سنج گردش دوران شدي
اي چو شبنم بر زمين افتنده‏اي در بغل داري كتاب زنده‏اي20

عرفان در قرآن

اقبال بر مهمترين و كارآمدترين رياضت در عرفان اسلامي ـ كه همان احتياط و كنترل در خوردن و آشاميدن است ـ تاكيد بسيار دارد و اساسا كاركرد اين احتياط، باعث آرامش بخشيدن به غوغاي دروني انسان مي‏گردد و فرصت‏هاي عالي انديشيدن را براي انسان فراهم مي‏آورد:
سر دين صدق مقال اكل حلال خلوت و جلوت تماشاي جمال
در ره دين سخت چون الماس زي دل بحق بربند و بي وسواس زي21
در نظر اقبال، بزرگترين نشانه‏ي كيفيت عرفاني (روحاني)، همان احتياط در خوردن و آشاميدن است، تمام زندگي رسول خدا(ص) اين مسأله را به اثبات مي‏رساند و اقبال خود در زندگي پيرو اين شيوه مي‏باشد.
در منظر و انديشه‏ي عرفاني اقبال،عدم اعتنا به ثروت و امكانات دنيا به خوبي به چشم مي‏خورد. اقبال علي رغم اين كه تلاش زيادي براي كسب رزق و روزي حلال مي‏نمايد، اما به مال اندوزي و ثروت اندوزي اعتنايي ندارد. و جالب اين كه تا سال‏هاي پاياني عمرش هرگز بر بستر نرم و راحت نمي‏خوابد و حتي در دعوت‏هايي هم كه از وي به عمل مي‏آيد، هنگام خواب به رختخواب خودش كه همراه آورده بود، اكتفا مي‏نمايد و همواره اين مسأله را بياد داشت كه پيغمبر(ص) روي يك بورياي كهنه مي‏خوابيد.22 به همين دليل است كه اقبال، ثروت‏اندوزي را مايه‏ي دور شدن از خدا مي‏داند:
اي بسا مرد حق انديش و بصير مي‏شود از كثرت نعمت ضرير(يعني نابينا)
كثرت نعمت گه از دل برد ناز مي‏آرد نياز از دل برد
سالها اندر جهان گرديده‏ام نم بچشم منعمان كم ديده‏ام
من فداي آنكه درويشانه زيست واي آن كو از خدابيگانه زيست
اقبال تمام اين روح عرفاني حاكم بر فرهنگ اسلامي را از كتاب الهي اين مكتب؛ يعني قرآن مي‏داند و خود از همان عنفوان جواني ضمن پاي‏بندي به احكام شريعت مقدس و نوراني اسلام، به امور مستحبي هم چون نماز شب و تلاوت زياد قرآن ـ خصوصا در سحرگاهان ـ علاقه بسياري داشته است:
برخور از قرآن اگر خواهي ثبات در ضميرش ديده‏ام آب حيات
مي‏دهد ما را پيام لا تَخَفْ مي‏رساند بر مقام لا تخف
قوت سلطان و مير از لا اله هيبت مرد فقير از لااله
اقبال راز رنگ الهي پيدا كردن را چنين بيان مي‏دارد:
گوهر درياي قرآن سفته‏ام شرح رمز صبغة اله گفته‏ام
تا دو تيغ لا و الا داشتيم ما سواللّه را نشان نگذاشتيم23

قرآن كتاب شناخت

در نگاه اقبال روش قرآن، هنگام بيان داستان هبوط (سقوط) آدم و حوا، تغيير در صورت كلي، جزيي داستان‏ها مي‏باشد تا آن كه آنها را با انديشه‏هاي جديد متناسب سازد و از اين راه آنها را با روح زمان منطبق سازد؛ زيرا هدف قرآن از آوردن اين داستان‏ها تنها جنبه‏ي تاريخي آن‏ها نمي‏باشد، بلكه به دنبال يك هدف كلي اخلاقي و فلسفي مي‏باشد كه همانا ترقي مقام بشريت از حالت اوليه شهوات غريزي به يك حالت شناخت است.24
اقبال معتقد است: در داستان هبوط آدم در قرآن، اول تمايل انسان به دست يافتن معرفت را نشان مي‏دهد؛ زيرا اين آيات پس از آياتي آمده است كه در آنها برتري آدمي بر فرشتگان بازگو شده است.25 از منظر اقبال هر جست‏وجوي معرفتي اساسا نوعي از نيايش26 و عبادت و در واقع خود دين مي‏باشد:
چيست دين؟ در يافتن اسرار خويش زندگي مرگ است بي ديدار خويش
آن مسلماني كه بيند خويش را از جهاني برگزيند خويش را
اندكي گم شو بقرآن و خبر بازاي نادان بخويش اندرنگر
تا دلش سري ز اسرار خداست حيف اگر از خويشتن نا آشناست27
در جاي ديگر اقبال تقسيم نوع بشر به نژادها، ملت‏ها و قبيله‏ها را بنا به گفته‏ي قرآن، تنها براي شناختن و شناخته شدن مي‏داند؛28 زيرا تمام انسان‏ها ـ بنا به گفته‏ي قرآن از يك تن (فرد) آفريده شده‏اند29 و هيچ كدام برتري خاصي از حيث‏نژادها و... بر ديگري ندارند:
از حجاز و چين و ايرانيم ما شبنم يك صبح خندانيم ما30

تاريخ منبع شناخت از نظر قرآن

اقبال معتقد است كه تاريخ، يا به زبان قرآن ايام اللّه (روزهاي خدا) يكي ديگر از منابع علم و معرفت به حساب مي‏آيد. او جوهراصلي كتاب مقدمه ابن خلدون را ـ به عنوان پدر فلسفه تاريخ ـ برگرفته و الهام گيرنده از قرآن مي‏داند؛ زيرا امثال‏هاي تاريخي كه در آيات قرآن آمده است خود بيانگر يكسري قوانين و تعميم‏هاي خاص حاكم بر تاريخ مي‏باشد كه به اقوام و ملت‏ها به صورت دسته جمعي داوري مي‏كند. از نگاه اقبال، قرآن به اجتماعات بشري هم چون سازواره و موجودات زنده نظر مي‏افكند؛ پس در قرآن نطفه و سرچشمه‏ي نظريات تاريخي وجود دارد. از طرف ديگر قرآن درباره‏ي مورخان و راويان تاريخ با دادن يك قانون كلي، امر به دقت و جست‏وجو و تحقيق درباره‏ي آنچه گفته‏اند را مي‏كند. همين رجال‏شناسي و تأكيد بر آن در قرآن است كه بنابر اعتقاد اقبال منبع الهام همه‏ي آيندگان مي‏گردد و مرداني؛ چون ابن اسحاق ،طبري و مسعودي را در جهان اسلام پديد مي‏آورد.31

نتيجه‏گيري

قرآن به عنوان يكي از دو امانت پيامبر گرامي اسلام است كه در ميان امت اسلامي به وديعه گذارده شده است. اين معجزه‏ي بزرگ پيامبر خاتم، در بعضي اعصار و زمان‏ها، مورد بي مهري مسلمانان قرار گرفته است. گاهي اين كتاب عظيم در سر حد پرداختن به ظواهر و الفاظ آن مورد بهره برداري بوده و زماني ديگر به كلي كنار گذاشته شده است. علاقه محمد اقبال لاهوري از جمله انديشمندان و روشنفكران مسلمان در دوره‏ي معاصر است كه به دنبال احياي مفاهيم و معارف اصيل اسلامي است.
يكي از كارهاي اقبال بازگشت دوباره به قرآن است. از نگاه اقبال قرآن كتاب بيداري،آگاهي و ادامه دهنده‏ي راه كارهاي عملي مي‏باشد. قرآن انسان را متوجه سرمنزل كمال مي‏نمايد تا جانشين و خليفه خدا بر روي زمين، به مقام كمال انساني برسد. اقبال قرآن را كتابي مي‏داند كه در اوج تأملات عرفاني و سير در ماوراء الطبيعه، امر به شناخت دنياي مادي و طبيعي مي‏نمايد و دور شدن انسان مسلمان از خوديت اسلامي را به او متذكرمي گردد. و در آخر اين كه قرآن به عنوان كتاب علم، معرفت و شناخت تاريخي، طبيعت و... از نظر اقبال مي‏باشد.

پاورقيها:

1. جاويد، اقبال «زندگي و افكار علامه اقبال لاهوري»، ج 1، ترجمه‏ي شهيندخت كامران مقدم، چاپ سوم، تهران: شركت به‏نشر (آستان قدس رضوي)، 1372 ص 103.
2. همان، ص 244 و 245.
3. محمد اقبال لاهوري، «كليات اشعار فارسي»، چاپ سوم، تهران: سازمان انتشارات جاويدان، 1366، ص 365.
4. همان، ص 169.
5. محمد اقبال لاهوري، «احياي فكر ديني در اسلام»، ترجمه‏ي احمد آرام، تهران: كانون نشر و پژوهش‏هاي اسلامي (بي‏تا)، ص 19
6. محمد اقبال لاهوري، كليات اشعار فارسي، پيشين، ص 366.
7. همان، ص 165 و 166.
8. محمد اقبال لاهوري، «احياي فكر ديني در اسلام»، پيشين، ص 191.
9. محمد اقبال لاهوري، «كليات اشعار فارسي»، پيشين، ص 368 و 369.
10. محمد اقبال لاهوري، «احياي فكر ديني در اسلام»، پيشين، ص 142.
11. محمد اقبال لاهوري، «كليات اشعار فارسي»، پيشين، ص 489.
12. محمد اقبال لاهوري، «احياي فكر ديني در اسلام»، پيشين، ص 1.
13. همان، ص 111.
14. محمد اقبال لاهوري، «كليات اشعار فارسي»، ص 178 و 179.
15. محمد اقبال لاهوري، «احياي فكر ديني در اسلام»، ص 126.
16. محمد اقبال لاهوري، «كليات اشعار فارسي»، ص 116.
17. همان، ص 491.
18. همان، صص 116ـ115ـ114.
19. ه‏م‏آن، ص 190و191.
20. ه‏م‏آن، ص 195و196.
21. ه‏م‏آن، ص 448.
22. جاويد اقبال، «زندگي و افكار علامه اقبال لاهوري»، ج 1، پيشين، ص 220و231.
23. محمد اقبال لاهوري «كليات اشعار فارسي» پيشين، ص 504.
24. محمد اقبال لاهوري «احياي فكر ديني در اسلام»، پيشين، ص 96ـ99.
25. همان، ص 101.
26. همان، ص 107.
27. محمد اقبال لاهوري «كليات اشعار فارسي»، پيشين، ص 489.
28. محمد اقبال لاهوري «احياي فكر ديني در اسلام» پيشين، ص 109
29. همان، ص 161؛ سوره‏ي نساء، آيه‏ي 1.
30. محمد اقبال لاهوري «كليات اشعار فارسي» پيشين، ص 98.
31. محمد اقبال لاهوري «احياي فكر ديني در اسلام» پيشين، ص 159 الي 161.
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:23 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن‏شناسي حديدي

قرآن‏شناسي حديدي

رزم‏آرا و عباسي

به‏طور كلي مي‏توان گفت كه قرآن‏شناسي دكتر حديدي، قرآن‏شناسي ادبي است. اين امر در باب نظريه‏پردازي او راجع به ترجمه قرآن نيز صدق مي‏كند. دليل گرايش ادبي او به قرآن و قرآن‏شناسي را بايد در سير زندگي وي جست كه داستان زندگي او هم غم‏انگيز است هم دل‏انگيز. دكتر حديدي هفتادسال پيش (1311) در قم به دنيا آمد. فضاي فكري و اجتماعي آن دوران اين شهر از يك‏سو و تربيت خانوادگي او از سوي ديگر در شكل‏گيري شخصيت وي و كشانده‏شدن او به اين گرايش، سخت تأثيرگذار بوده است. بنابراين در بررسي سير زندگي او هم به فضاي فرهنگي محيط خانوادگي او خواهيم پرداخت هم به محيط اجتماعي دوراني كه او در آن تربيت شد.
دهه آغازين حيات دكتر حديدي دوره‏اي است پركشاكش. زادشهر حديدي از يك‏سو چندسالي است كه مركزيت ديني يافته و در نتيجه صبغه مذهبي آن پررنگ‏تر شده و از ديگر سو، همزمان، حكومت وقت به نام تجدد، راهي را درپيش گرفته كه با فرهنگ مذهبي مردمان دين‏دار در تضاد بود. در نتيجه اين اقدامات، جوّ بدبينانه نسبت به حكومت در ميان اقشار مذهبي روزبه‏روز فزوني مي‏گرفت.
از نظر اقشار مذهبي روند رويدادها يكسره بر بي‏دين‏كردن مردم استوار بود. پس تا آنجا كه مي‏توانستند در مقابل آن مي‏ايستادند و از پذيرش و همراهي سرباز مي‏زدند.
درنظر اين مردمان نظام نوين آموزش و پرورش نيز در همين راستا ترفندي براي بي‏دين بارآوردن بچه‏ها بود.
پيامد اين تعارضات در خانواده‏هاي مذهبي سخت‏گرا براي حديدي و ديگر كودكان چون او اين بود كه اجازه نداشتند تا چون ساير كودكان به مدارس جديد بروند و درنتيجه ناگريز بچه‏هاي اين خانواده‏ها يا بي‏سواد بار مي‏آمدند و يا روانه مكتب‏خانه مي‏شدند و تحصيلات مكتبي را مي‏گذراندند و اين درحالي بود كه حديدي در عالم كودكي خود و فارغ از همه اين كشمكش‏ها عاشق مدرسه بود. او هر روز ظهر كنار جوي آب روبه‏روي مدرسه مي‏نشست و با حسرت بسيار بچه‏ها را كه از مدرسه بيرون مي‏پريدند، تماشا مي‏كرد و مي‏ديد كه چگونه از سروكول هم بالا مي‏روند. او اين همه را مي‏ديد و اشك مي‏برد. خود نوشت نامه‏نويساني چون دكتر عبدالهادي حائري - كه از يك‏سو آن محيط و آن دوره را تجربه كرده و از سوي ديگر، سير زندگي تقريباً مشابه با زندگي دكتر حديدي را داشته است - فضاي فرهنگي آن محيط و آن دوره را در «آنچه گذشت.... نقشي از نيم‏قرن تكاپو» استادانه طرح و شرح مي‏كند.
دكتر حديدي در چنين محيطي زندگي مي‏كرد، تحصيل مي‏كرد و خانواده او - كه يك خانواده مذهبي و با پدر و مادري بي‏سواد بود - در بستر اين محيط قرار داشت. دهه اول عمرش با تحصيل در مكتب‏خانه آغاز شد و آن‏گاه با وساطت يك روحاني روشن‏ضمير و نيك‏محضر در جلب رضايت خانواده، تحصيلاتش را در مدرسه ادامه داد. وساطت آن روحاني روشن‏ضمير در آن زمان به دنبال خواهش‏هاي مصرانه جواد حديدي بود. درواقع عشق به تحصيل در مدرسه - كه از سوي خانواده "تحريم" شده بود - به جاي هر محيط آموزشي ديگر همواره در او موج مي‏زد.
شايد عنوان فصل اول كتابي كه در دهه آخر عمرش نوشت و نخستين جمله كتاب كه جمله آغازين اين فصل است گوياي اين آرزوي تحقق‏يافته او باشد. نام كتاب، "نگاهي در آينه"، عنوان فصل، "مكتب" و جمله موردنظر چنين است: «حميد [به‏عنوان نام مستعار] عاشق مدرسه بود». افزون بر اين مي‏توان آن را به‏عنوان نخستين چالش جدي وي با خانواده‏اش تلقي كرد كه به‏صورت مخالفت موءدبانه با طرز تفكر خانواده خودنمايي مي‏كند. هم‏چنين مي‏توان تحليل كرد كه تعريف ديگري از مذهبي‏بودن در مقايسه با آنچه كه خانواده‏اش مي‏پنداشتند در ذهن او در حال شكل‏گيري بود. به هر حال، تحصيلات ابتدايي در مدرسه - كه برخلاف امروز تا كلاس ششم بود - با شاگرد اولي حديدي پايان يافت. پايان اين دوره در واقع ورود به دهه دوم زندگي نيز به حساب مي‏آمد.
دهه دوم عمرش را بايد مثل هر نوجوان ديگري سخت‏ترين و پراضطراب‏ترين دهه عمرش دانست زيرا راهي كه خود در دهه اول عمرش انتخاب كرده بود مي‏بايست با شهامت تمام ادامه دهد و از سوي ديگر به‏طور ضمني به خانواده نيز ثابت كند كه تصميم او درست بوده و مشخصاً اين‏كه تحصيل در مدرسه‏هاي جديد با مذهبي‏بودن منافاتي ندارد. از اين‏رو، سخت مراقب گفتار و كردار خويش بود. افزون بر اين، گاه قوانين غلط آموزشي در نظام آموزشي كشور نيز عرصه را بر او تنگ مي‏كرد. يكي از مهم‏ترين آثار اين مراقبت از خود را مي‏توان در تحولي كه در روحيات او پديد آمده بود جست: گرايش‏هاي مذهبي در او بيدار مي‏شود، به خواندن قرآن و نماز آگاهانه - نه از روي ترس بزرگ‏ترها - علاقه‏مند مي‏شود، پس از بازگشت از مدرسه قبل از هرچيز به تكاليف خود مي‏پردازد، مشق‏هايش را مي‏نويسد و درس‏هايش را مي‏خواند و به هنگام نماز با خداي خود خلوت مي‏كند (ص37 - 38).
تا مبادا ديگران بگويند كه جواد تصميم نادرستي گرفته يا منصرف شده است.
رويداد بسيار مهم و سرنوشت‏ساز ديگري كه در اين دهه رخ داد و بسيار مبارك بود آشنايي با زبان‏هاي ديگر بود، چيزي كه هر نوجواني بايد خود را آماده آن كند و به اصطلاح، خود را با آشنايي با زبان‏هاي بيگانه آراسته سازد و در فضاي محدود زبان مادري توقف نكند. زبان مادري او فارسي بود زيرا از يك‏سو در محيط فارسي‏زبانان ايران بزرگ شده بود و از سوي ديگر، پدر و مادرش ايرانيان فارسي‏زبان بودند. نخستين زبان بيگانه كه با آن آشنا شد زبان عربي بود. دليل آن را بايد در فضاي فرهنگي محيط خانوادگي او جست. برادر بزرگش با زبان عربي آشنا بود و كتاب‏هاي عربي در منزل داشت. جامع‏المقدمات، امثله و شرح امثله از جمله آنها بود. او با خواندن امثله و شرح امثله با زبان عربي - در اوايل دهه دوم عمرش يعني برابر با دوره راهنمايي در نظام آموزشي امروز كشور - آشنا شد و بعدها نيز عربي خود را تقويت كرد. زبان ديگري كه در اين ايام با آن آشنا شد زبان فرانسه بود. آشنايي او در حد الفباي فرانسه بود كه متأسفانه گاه برخي از نوجوانان آشنايي با يك زبان ديگر ولو در حد الفباي آن را بي‏فايده مي‏دانند. چندوچون اين آشنايي را بايد در محيط مدرسه جست: روزي يكي زا هم‏كلاسي‏هايش يك برگ كاغذ با خود آورد كه الفباي فرانسه روي آن نوشته شده بود. حديدي آن را از هم‏كلاسي‏اش گرفت و مدت‏ها با آن تمرين مي‏كرد تا آشنا شود. نكته آموزنده ديگر در اين دوران اين است كه او تحصيلات دبيرستاني را به موازات تحصيلات حوزوي در قم به پايان برد و پس از آن خود را براي امتحانات ششم ادبي آماده كرد. از آنجا كه قم آن روز، مقطع تحصيلي ششم ادبي را نداشت به دبيرستاني در اراك رفت و بالاخره موفق به اخذ ديپلم شد. پس از اخذ ديپلم، براي تحصيل دو راه را پيش روي خود ديد: تحصيلات حوزوي يا تحصيلات دانشگاهي كه در انتخاب هريك عملاً ورود به دهه سوم عمرش نيز بود. حساسيت دهه سوم عمر آدمي كمتر از دهه دوم نيست زيرا مهم‏ترين تصميم‏ها و اقدامات از قبيل رشته تحصيلي، شغل و ازدواج غالباً در همين دهه صورت مي‏گيرد و در واقع سير زندگي آدم در دهه‏هاي بعدي كم‏وبيش تحت‏تأثير تصميم‏هاي دهه سوم و غالباً در راستاي آن دنبال مي‏شوند.
شايد بتوان گفت كه مهم‏ترين رويداد در دهه سوم عمرش تحصيل در دانشگاه بود زيرا بعدها از رهگذر همين تحصيل در دانشگاه - با توجه به شايستگي‏هايي كه در طول تحصيلات دانشگاهي در ايران از خود نشان داده بود - تحصيل در دانشگاه‏هاي اروپا را نيز تجربه كرد. هنگام انتخاب رشته، پزشكي، فلسفه و زبان فرانسه به ترتيب دل‏مشغولي‏هاي او بودند. نمي‏توانست پزشكي بخواند زيرا وضع مالي‏شان خوب نبود؛ فلسفه نمي‏توانست بخواند زيرا در آن سال انتخاب رشته، پذيرش دانشجو در رشته فلسفه استثنائاً منتفي شده بود؛ به اين ترتيب بالاخره در زبان فرانسه تحصيل كرد. وي به‏عنوان شاگرد اول در زبان فرانسه در مقطع ليسانس كه امروزه كارشناسي نيز گويند فارغ‏التحصيل شد. دو سال در آموزش و پرورش مشهد - شهري كه مانند زادگاه او مذهبي است - تدريس كرد و آن‏گاه عازم اروپا شد تا تحصيلات تكميلي را بگذراند. كشورهاي محل تحصيل او سوئيس و فرانسه بودند.
زمينه‏هاي گرايش به ادبيات در او از يك‏سو و سنت نيرومند تحقيق در ادبيات به‏ويژه ادبيات تطبيقي در دانشگاه‏هاي اروپا خصوصاً فرانسه موجب شد تا دكتر حديدي در ادبيات تطبيقي بدرخشد و كاري ماندگار از خود به يادگار گذارد و حتي وقتي كه به علوم قرآني و فعاليت‏هاي قرآني و مشخصاً نظريه‏پردازي در ترجمه قرآن كشانده مي‏شود سخت متأثر از رويكرد ادبي و يافته‏هاي خود در ادبيات است. به علت تأثيرگذاري او بر تاريخ ادبيات فارسي و نيز تاريخ ترجمه قرآن نزد صاحب‏نظران هر دو حوزه علوم انساني سخت مورد اعتناست.
تا آنجا كه به ادبيات مربوط مي‏شود با نوشتن كتاب از سعدي تا آراگون كاري بي‏سابقه و بي‏نظير - نه در سطح ايران بلكه در سطح جهان - انجام داده است. زيرا او تنها به بررسي تأثير يك شاعر يا نويسنده ايراني در آثار فلان شاعر يا نويسنده فرانسوي - چنان‏كه پيش از او محققان ايراني و غيرايراني انجام داده بودند - اكتفا نكرد بلكه تأثير ادبيات فارسي در طول چهار قرن ادبيات فرانسه (از آغاز قرن هفدهم تا تقريباً پايان قرن بيستم يعني مهم‏ترين دوران ادبيات فرانسه) در آثار مجموعاً 94 شاعر و نويسنده در طول اين چهار قرن مورد بررسي دقيق قرار داده است. بي‏شك قبل از او كارهايي بسيار ارزشمند در زمينه ادبيات تطبيقي در ايران صورت گرفته بود، گو اين‏كه متأسفانه هيچ‏گاه كتابي همچون "الأدب المقارن" در ايران نوشته نشده است. به‏هرحال، هرچند اين كتاب در دهه آخر عمرش چاپ شده است اما حاصل تلاش او در سه دهه يعني دهه چهارم، پنجم و ششم مي‏باشد كه با سي‏سال تدريس تاريخ ادبيات فرانسه همراه است. در واقع دهه چهارم عمرش با پشتوانه‏اي از تحصيل در خارج از ايران مي‏تواند دهه نوشتن او تلقي شود كه اين ويژگي تا پايان عمر به‏طور چشمگير و زايدالوصفي ادامه يافت.
اما تا آنجا كه به علوم قرآني و فعاليت‏هاي قرآني او مربوط مي‏شود، كشيده‏شدن او به سوي قرآن - به صورت علمي و تحقيقي نه سنتي - در همان دهه سوم كه تحصيلات تكميلي را مي‏گذراند، شكل گرفت و تا پايان عمر ادامه يافت. عنوان پايان‏نامه دكتراي او "اسلام از نظر ولتر" كه به زبان فرانسه نوشته شد موءيد سخن ماست. حديدي اين پايان‏نامه را در سن 32 سالگي (1343) در ايران به زبان فارسي منتشر كرد. استواري مطالب كتاب، جايگاه اسلام‏شناسي او را به خوبي نشان مي‏دهد. در فعاليت‏هاي بعدي از جمله در مجله لقمان - كه به زبان فرانسه در ايران (مركز نشر دانشگاهي، بزرگ‏ترين ناشر كتاب‏هاي فرانسه در طول تاريخ ايران) منتشر مي‏شود - سهم اسلام‏شناسي او در مقام يك اديب كاملاً مشخص است.
از آنجا كه آشنايي با ادبيات خصوصاً ادبيات عرب در رشته علوم قرآني از ميان مجموعه الهيات و معارف اسلامي، ضرورت بيشتري پيدا مي‏كند، كشيده‏شدن اين اديب به علوم قرآني كاملاً معنا مي‏يابد. اما اين كه چرا از ميان مباحث قرآني به ترجمه قرآن كشيده شد شايد به‏دليل تجربه او در ساليان دراز ترجمه متون فارسي و فرانسوي بوده باشد. حتي مي‏توان گفت كه اظهارنظر او راجع به ترجمه از رهگذر همين تجربه و كاملاً ذوقي - نه بر مبناي اصول علم ترجمه‏شناسي - بوده است. مع‏الوصف، دغدغه وي در ترجمه قرآن به راستي ارزنده و آموزنده است: روش‏شناسي ترجمه قرآن. آرزوي او اين بود كه اين دغدغه در ترجمه قرآن به زبان فرانسه واقعاً عملي شود. براي اين منظور، ترجمه قرآن را وجهه همت خود ساخت اما اجل، مهلتش نداد و مرغ جانش به سراي باقي شتافت. در نتيجه، ترجمه موردنظر او از قرآن ناتمام ماند. در كنار ترجمه قرآن، آرزوي ديگري نيز داشت و آن به سرشوق‏آمدن دانشجويان رشته ادبيات فارسي بود كه در واپسين لحظات عمرش نيز آرزو مي‏كرد. تلاش در جهت تحقق آرزوهاي آن‏كه از دست‏رفته است غم از دست‏دادن او را خواهد كاست. بي‏شك آرزوي او خالصانه و از سر شاگردنوازي و دانشجوپروري بود. و در واقع از حديدي‏شدن ديگران هرگز نمي‏هراسيد. به راستي درخور تحسين است براي كسي كه همكاري با مراكز تحقيقاتي بزرگي چون فرهنگستان زبان و ادب‏فارسي، مركز دايرة‏المعارف بزرگ اسلامي، مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان‏هاي خارجي را در كارنامه خود داشته باشد و از سوي ديگر، از چنين شخصيت والاي انساني نيز برخوردار باشد. از اين پس بايد او را در "سينه‏دانايان" بجوييم.
از شمار دو چشم يك تن كم
وز شمار خرد هزاران بيش
* * *
اما
محو كي گردد ز دل‏ها ذكر من
من همان ذوقم كه مي‏يابند از گفتار من

پاورقيها:

1 - عبدالهادي حائري، آنچه گذشت... نقشي از نيم قرن تكاپو، تهران: انتشارات معين چاپ اول، 1372.
2 - جواد حديدي، نگاهي در آينه، تهران: انتشار نيلوفر، چاپ اول بهار 1374.
3 - جواد حديدي، از سعدي تا آراگون، تهران: نشر دانشگاهي چاپ اول 1373.
4 - ترجمه اين كتاب با مشخصات زير به چاپ رسيده است: محمد غنيمي هلال، ادبيات تطبيقي: تاريخ و تحول اثرپذيري و اثرگذاري فرهنگ و ادب اسلامي، ترجمه و تحشيه و تعليق، سيدمرتضي آيت‏الله‏زاده شيرازي، تهران: انتشارات اميركبير، چاپ اول، 1373.
5. جواد حديدي، اسلام از نظر ولتر، مشهد: انتشارات دانشگاه، چاپ اول، 1343.

 

چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:23 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن پژوهان جهان

قرآن پژوهان جهان

رضي اصفهاني

 

1ـ مستنصر مير (Mustansir Mir)

دكتر مستنصر مير در اصل متولد 1949 پاكستان است. وي به ترتيب در سال‏هاي 1967 و 1969 ليسانس و فوق ليسانس خود را از كالج دولتي دانشگاه پنجاب، واقع در شهر لاهور پاكستان دريافت كرد و سال بعد موفق به دريافت فوق ليسانس ديگري در رشته مطالعات اسلامي از دانشگاه ميشيگان، امريكا شد. وي در سال 1983 از همين دانشگاه دكترا گرفت. از آن پس مستنصر مير در دانشگاههاي ميشيگان، ويرجينيا (آمريكا) و دانشگاه بين المللي اسلامي (مالزي) به تدريس مشغول بوده است.
طي سال‏هاي 1995 و 1996، وي استاد مدعو مركز مطالعات اسلامي در دانشگاه آكسفورد (انگلستان) بود و در سال‏هاي اخير استاد مطالعات اسلامي در دانشگاه دولتي يانگستاون (اوهايو، آمريكا) بوده است. وي همچنين به طور مشترك با دكتر ممتاز احمد، سردبيري فصلنامه مطالعات اسلام معاصر (Studies in Contemporary Islam) را برعهده دارد كه از سوي همين دانشگاه منتشر مي‏شود.
حوزه اصلي تحقيقات و تاليفات مستنصر مير، مطالعات قرآني است. وي علاوه بر اين، يك كتاب و چند مقاله درباره محمد اقبال، مصلح معروف هندي منتشر كرده است. سه كتاب قرآني او عبارتند از: نظم و انسجام در قرآن: بررسي ديدگاههاي تفسيري مرحوم امين احسن اصلاحي در كتاب تدبر قرآن (1986)؛ فرهنگ اصطلاحات و مفاهيم قرآني (1987)؛ تعابير و اصطلاحات زباني قرآن (1989). وي همچنين بيش از بيست مقاله قرآني در مجلات معروف كشورهاي اسلامي و غربي نگاشته است كه ترجمه عناوين پاره‏اي از آنها چنين است:
1ـ گفتگو در قرآن؛ 2ـ ديدگاه‏هاي امام فراهي و امين احسن اصلاحي در تفسير آيه چهارم سوره تحريم؛ 3ـ آيا قرآن كتابي در هم ريخته و بي‏شكل است؟ 4ـ ديدگاه امين احسن اصلاحي درباره دسته بندي سوره‏ها؛ 5ـ نكاتي مقدماتي درباره صيغه‏هاي مجهول در قرآن؛ 6ـ حضرت آدم به روايت قرآن؛ 7ـ تفسير و ديدگاه فراهي درباره قسم‏هاي قرآن؛ 8ـ مغالطاتي منطقي درباره قرآن؛ 9ـ وحدت مضموني سورها: تحولي قرن بيستمي در تفسير قرآن؛ 10ـ وجوهي چند از تفهيم القرآن ابوالاعلي مودودي. از آنجا كه پاره‏اي از مقالات مستنصر مير در واقع در پاسخگويي به برخي شبهات مستشرقان غربي نوشته شده است، اين مقالات توسط برخي از سايت‏هاي اسلامي در اينترنت به طور آزاد ارائه شده است.(1)
شايد بتوان مهمترين كتاب قرآني مستنصر مير را همان اثر نخست وي، يعني نظم و انسجام در قرآن دانست. اين كتاب در اصل رساله دكتري مولف در دانشگاه ميشيگان (آمريكا) در سال 1983 بوده است كه وي در آن مي‏كوشد يكي از تفاسير معاصر را كه به زبان اردو نگاشته شده است، به محققان غربي معرفي كند. نام اين تفسير تدبر قرآن (8 جلد، 1967ـ1980) است كه به قلم مفسري هندي به نام مولانا امين احسن اصلاحي (متولد 1906/1324 ق؛ ايالت اوتار پرادش، هند) تاليف شده است.(2) اصلاحي معروف‏ترين شاگرد امام فراهي (1863-1930) از مفسران و مصلحان هندوستان بود، اما خود بخش اعظم عمر خويش را در پاكستان به سر برد. وي 5 سال پيش، در 1997 در گذشت.
نقطه نظر اصلي اصلاحي در تفسير قرآن، توجه به نظم و چينش آيات آن است. اگر از معدود عالمان گذشته چون امام مالك بن انس و باقلاني بگذريم كه معتقد بودند تدوين و چينش قرآن توقيفي و از سوي خداوند نيست، مي‏توان گفت كه دانشمندان اسلامي عمدتاً به چينش الهي آيات قرآن و نظم قرآن معتقد بوده‏اند. مستنصر مير در اين كتاب مي‏كوشد تا نشان دهد مفهوم نظم و انسجام قرآن در نظر اصلاحي و استادش، امام حميد الدين عبدالحميد فراهي، متفاوت از گذشتگان و حتي معاصراني چون علامه طباطبايي (ره) در تفسير الميزان و سيد قطب در في ظلال القرآن است. به نظر وي، اصلاحي نخستين كسي است كه در تفسير تدبر قرآن خود، نظم و انسجام ساختاري قرآن را علاوه بر انسجام مضموني آيات آن مورد توجه قرار داده است و همين امر تفسير او را به كلي از اسلافش متمايز كرده است. مشخصات كتاب شناختي اين اثر مستنصر مير چنين است:
Mustansir Mir, Coherence in the Qur'an: A Study of Islahi's Concept of Nazm in Tadabbur-i Qur'an. Indianapolis (IN): American Trust ublications, 1986. 125pp.

پاورقيها:

1ـ في المثل نگاه كنيد به: www.islamic-awareness.org
2ـ اصلاحي كتاب ديگري هم به نام مباني تدبر قرآن در سال 1971، در يك جلد در لاهور به زبان اردو منتشر كرده است.
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:23 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سید قطب نویسنده معاصر مصر

سید قطب نویسنده معاصر مصر

علی منظمی

 

چکیده:‏

سید قطب به سال 1906 در یکی از روستاهای کشور مصر،در یک خانوادهء مذهبی بدنیا آمد.پس از گذراندن تحصیلات ابتدائی و متوسطه وارد دانشگاه شد و در رشت زبان عربی به اخذ درجه لیسانس‏ نائل آمد و به کار معلمی مشغول گشت و در ضمن به نویسندگی و کارهای علمی روی آورد.او در سفری که به آمریکا رفت در نوشته‏هایش از دنیای غرب و سیاست خصمانه آنها انتقاد کرد.تا اینکه‏ مجبور شد از کارهای آموزشی کناره بگیرد و به جماعت اخوان المسلمین‏ پیوست او بخاطر تحقق آرمان اسلامی و الهی خود در 1954 بازداشت و به زندان محکوم شد.پس از آزادی از زندان مجددا به جرم فعالیتهای‏ اسلامی دستگیر و از سوی دادگاههای مصر به اعدام محکوم گردید.و برکامهء همه اعتراضات در 1966 حکم دادگاه در مورد او اجرا شد.
آثار و نوشته‏های سید قطب به دو دسته ادبی شامل:نقد و تحلیل، قصّه،تعلیم و تربیت بالغ بر 12 کتاب و آثار دینی و اجتماعی:بالغ بر 24 کتاب است.
از مهمترین آثار او:تفسیر فی ضلال القرآن در 7 جلد،اسلام و صلح جهانی،ویژگیهای اندیشه اسلامی،آینده در قلمرو اسلام،عدالت‏ اجتماعی در اسلام،نقد ادبی را می‏توان نام برد که هرکدام‏ چندین بار چاپ و منتشر شده است.
سید قطب نویسنده معاصر در 1906 در یکی از روستاهاس اسیوط مصر به دنیا آمد.پدرش مردی متدیّن و پرهیزگار و مادرش از خانواده‏ای محترم و سر شناس‏ بود.او دو خواهر به نامهای حمیده و أمینه و یک برادر کوچک به نام محمد داشت.پدرش را در کودکی از دست داد و رسیدگی به مادر،برادر و خواهرانش وظیفه او شد. با پیش آمئن چنین شرایطی سیّد مجبور شد رحل اقامت در قاهره افکنده و با خانواده‏ اش در آنجا زندگی کند،مرگ ناگهانی مادر در 1940 و او را دچار غم و اندوه سختی‏ کرد.او در سلسله مقالاتی تحت عنوان‏"أمّاه‏"که آنها را در کتاب‏"الأطیاف الاربعه‏" منتشر ساخت،احساسات شدید خویش را در فقدان مادر و غم جانسوزی که بخاطر این مصیبت بر قلبش نشسته بود به تصویر کشید و از غربت و تنهائی سخن به میان‏ آورد.سیّد در سنین نوجوانی به تحصیل در دروس ابتدائی و مقدّماتی و آموزش و حفظ قرآن مجید پرداخت.سالهای 1920 تا 1939 دورانی است که به قاهره رفت و پس‏ از گذراندن دوره دبیرستان وارد دانشکده‏"دار العلوم‏"شد و به اخذ درجه لیسانس‏ در ادبیّات زبان عربی موّفق شد،پس از فراغت مدّتی را به تدریس تاریخ‏ و جغرافیا و ادبیات زبان عربی و انگلیسی گذراند و مدّتی به‏عنوان بازرس فنی‏ در آموزش و پرورش به کار مشغول شد1،امّا به ظاهر محیطهای کاریش طبع‏ او اراضی نساخته،به زودی از ادامه کازر منصرف می‏شود و به کار نویسندگی روی‏ می‏آورد و چیزی نمی‏گذرد که مقالات و نوشته‏های او در کنار آثار بزرگانی چون طه‏ حسین،عبّاس محمود عقّاد،مصطفی صادق رافعی و............در روزنامه‏های: الاهرام،الرّساله و الثقافه چاپ و منتشر می‏شوند،مرحله سوم زندگی او یعنی سالهای‏ 1939 آغاز شکل‏گیری شخصیت اسلامی و درخشیدن باورهای دینی او به شمار می‏رود.در سال 1939 مقاله‏ای با عنوان‏"التصویر الفنی فی القرآن‏"و"مشاهده القیامه‏ فی القرآن‏"در مجله‏"االمقتطف‏"نوشته و به زیبائیهای فنّی و ویژگیهای اعجاب‏ انگیر برخی از آیات قرآن اشاره می‏کند.نتیجه،پی گیری این تحقیق به چاپ دو کتاب‏ از او به نامهای:"التصویر الفنّیّ فی القرآن‏"و"مشاهده القیامه فی القرآن‏"در 1946می‏شود،در 1946 که عبد الله علی القصیمی کتاب‏"هذه هی الاغلال‏"را می‏نگارد، ایمان و اعتقاد به خدا و ادیان را زیر سؤال می‏آورد،عده‏ای در مقام تأیید او برآمده‏ و زبان به ستایش او می‏گشایند،سیّد با شدّت به نوشته‏های مؤلّف حمله کرده‏ و از آرمانهای دینی و مذهبی دفاع و حمایت می‏کند.او در 1946 با انتشار مقاله‏ای به‏ نام‏"مدارس للسخط"اوضاع جامعه مصر را مورد انتقاد قرار داده و از مسلمانان دعوت‏ می‏نماید تا برای اصلاحات عمومی در جامعه خویش به تلاش و فعالیت بپردازند.2
سیّد قطب در سال 1948 برای مطالعه پیرامون برنامه‏های آموزشس و علمی به‏ همراه یک هیات علمی از طرف دولت مصر به امریکا زرفته و مدّت دو سال و نیم‏ را در ایالت واشنگتن و کالیفرنیا می‏گذراند.او در نامه‏ای که برای‏"توفقق الحکیم‏"قصّه‏ نویس و ادیب مشهور مصری می‏نویسد از حاکمیت ضد ارزشها در آنجا نکوهش کرده‏ و کتاب جدید او را به نام‏"الملک اودیب‏"مورد حمله و انتقاد قرار داده و پیشنهاد می‏کند نویسنده مسائل طرح شده در کتاب را با آرمانهای اسلامی نه دیدگاههای‏ یونانی مورد بحث قرار دهد و در آینده نیز محورهای مطالب را از اسلام که‏ از فلسفه خاصّ و مستقلّی برخوردار است انتخاب و گلچین نماید.او پس از بازگشت‏ ازسفر برنامه‏های تحصیلی کشورش را که توسط انگلیسی‏ها تهیه شده بود مورد انتقاد قرار داده،خواستار تنظیم برنامه‏های آموزشی مبتنی بر قوانین اسلامی‏ می‏گردد.سیّد همچنین از امریکا بخاطر سیاست خصمانه دنیای غرب پرده برداشته‏ و برنامه‏های آموزشی آنجا را که موجب فساد فطرت و ویرانی خصائص پسندیده‏ انسانی می‏شود مورد اعتراض شدید قرار می‏دهد.و در کتاب‏"الاسلام و مشکلات‏ الحضاره‏"با دلایل و مستند و شواهد زنده خطر شیوع فساد و بی‏دینی را در جوامع‏ غربی بخصوص آمریکا گوشزد نموده و به جای آن راه حلّهای مناسبی از اسلام، در برابر این طرحهای شیطانی ارائه می‏نماید.در این مرحله از سالهای زندگی یعنی‏ از 1951 تا 1965 و به دنبال همین اعتراضات و انتقادات از کارهای آموزشی کناره گرفته،بیشتر به تحقیقات اسلامی و مسائل سیاسی می‏پردازد تا رسما به جماعت‏ "إخوان المسلمین‏"پیوسته و بنا به قول‏"عبد الحکیم عابدین‏"علیرغم آنکه سمت‏ و عنوان چشمگیری در جماعت مزبور نداشت امّا به‏عنوان یک متفکّر و اندیشمند بزگ و توانا مشهور می‏گردد و با برعهده گرفتن سردبیری روزنامه‏"الدّعوة"ارگان‏ جماعت‏"اخوان المسلمین‏"به نشر عقاید اسلامی و آرمانهای والای دینی و الهی‏ پرداخته و در کنار تلاشهای مطبوعاتی به نشر کتابهای:اسلام و صلح جهانی،این دین، آینده در قلمرو اسلام،ویژگیهای تصور اسلامی...........می‏پردازد.او به شدّت به‏ نغمه‏های جدائی دین از سیاست تاخته و مسائل دین ستیزی را که در آن زمان در ترکیه‏ شایع گردیده بود مورد نکوهش قرار داده افسانه جدایی دین از سیاست را ساخته‏ دست بیگانگان و دشمنان اسلام و قرآن می‏شمارد.به اعتقاد او اندیشه‏های مادّی‏ شرق و سرمایه‏داری دو عاملی بودند که دنیا را به پرتگاه سقوط ونیستی کشانده‏ و برای بشریت را نجاتی جز رو آوردن به اسلام و عمل به فرامین الهی آن وجود ندارد.سیّد به تفصیل این مطالب را در کتاب دستنویس خود به نام‏"امریکا التی‏ شاهدت‏"مورد بحث و بررسی قرار می‏دهد،او در جای دیگر سیاستهای آموزشی‏ و سنّتی‏"الأزهر"رامورد اعتراض قرار داده پیشنهاد می‏کند باتوجه به رسالت‏ آموزشی این مراکز علمی اقتضا دارد،فرهنگ متعالی اسلام را رشد داده با برداشت‏ صحیح از اسلام برای تمام جوانب زندگی همچون:احساس،رفتار،عبادات،کار، دستمزد،مالکیت،ثروت،اقتصاد،جامعه،سیاست،دولت،بازرگانی،پاداش، مجازات،ارائه طریق کند و با تطبیق مسائل اسلامی در زندگی روزمرّه موجبات‏ سعادت دین و دنیای مسلمانان را فراهم آورد.سید قطب برای تحقق آرمان اسلامی‏ و الهی خود بی‏وقفه و سرسختانه می‏کوشید تا آنکه سرانجام در 1954 به جرم شرکت‏ در ترور"جمال عبد الناصر"بازداشت و به پانزده سال زندان با اعمال شاقّه محکوم‏ می‏گردد.او دخ سال از این مدت را در زندان‏"لیمان تره‏"گذراند و با وساطت رئیس جمهور وقت عراق‏"عبد السلام عارف‏"از زندان آزاد می‏شود ولی پس از یکسال‏ یعنی در 1965 کتاب جدیدی به نام‏"معالم فی الطریق‏"به چاپ می‏رساند که‏ مجددا به همراه عده‏ای از اعضاء"اخوان المسلمین‏"دستگیر و در 1966 م از سوی‏ دادگاه امنیتی دیوان عالی کشور به اعدام محکوم می‏گردد.با انتشار این خبر تظاهرات‏ اعتراض آمیزی در نقاط مختلف جهان از سوی انجمن‏ها و مراکز اسلامی‏ بر پا و مراکز اسلامی و شخصیتهائی چون:رهبران چهار حزب در پاکستان،اتحادیه‏ اسلامی انگلستان‏"فتحی یکن‏"دبیر کل جماعت اسلامی لبنان،چهل شخصیت‏ دینی و علمی لبنان،مجلس شورای ملّی تونس،مفتی کشور تونس،ولی عهد اردن، جمعیت مؤسّسان سودان،علاّل الفاسی رهبر حزب استقلال مراکش احمد الخطیب یکی از رهبران نهضت مردم مغرب،رئیس رابطة العلماء عراق،شیخ‏ أمجد الزّهاوی..........
یا ارسال پیامهائی برای عبد النّاصر خواستار تجدیدنظر در حکم اعدام او شدند ولی علی رغم موج گسترده اعتراضات درداخل و خارج،حکومت مصر در سحرگاه‏ روز 9/8/1966 حکم اعدام را به مرحله اجرا درآورد.3

تالیفات سیّد قطب

سید معتقد به وجود روحیه‏ای اصیل و اسلامی در کشور مصر بود،مقصدی که‏ جوانان با شور و اشتیاق تمام به آن روی آورده و در راه آن با مبارزه و جهاد تا سر حد شهادت فداکاری و ایثار می‏کنند،همین باور او را بر آن داشت تا همه مطالعات‏ ،مشاهدات،تجارب شخصی و تلاش خود را در راه اعتلای اسلام به کار بسته و چون‏ سربازی از جان گذشته به میدان اندیشه و کار و تحقیق و تالیف وارد شود و در زمینه‏ های مرتبط با این هدف تالیفات با ارزشی به میراث فرنگی غنی اسلامی تقدیم‏ دارد،این نوشته‏ها غالبا"با موضوعات مختلف ادبی،تربیتی،سیاسی،اقتصادی،اجتماعی،فلسفی و دینی نگارش یافته و در سطح کشورهای اسلامی و عربی‏ انتشار یافته است.آثار او در مجموع به بیست و پنج کتاب بالغ می‏شود،این آثار به‏ جز کتابهائی است که به او نسبت داده شده و اکنون در دسترس نمی‏باشد،و چه بسا به‏ صورت مقالاتی در روزنامه یا مجله‏ای منشر گردیده و از دست رفته باشد." امریکا التّی شاهدت‏"،شخصیات‏"،"القصه بین التوراة و القرآن،" المنطق‏ الوجدانی فی القرآن و.......از جمله این‏گونه آثار بشمار می‏روند.مجموعه آثار سیذ قطب را می‏توان به دو دسته ادبی و دینی و به شرح زیر تقسیم کرد.4
آثار ادبی: الف)نق و تحلیل: 1-مهمّة الشاعر فی الحیاه.
2-التصویر الفنی فی القرآن.
3-مشاهد القیامة فی القرآن.
4-النقد الادبی اصوله و مناهجه.
5-نقد کتاب مستقبل الثقافة مصر.
ب)قصّه: 6-طفل من القریهـ
7-الاطیاف الاربعه.
8-الاشواک.
9-المدینه المسحورة.
ج)تعلیم و تربیت:
10-القصص الدینی.
11-الجدید فی اللغه العربیه.
12-الجدید فی المحفوظات.
13-روضه الطّفل.
آثار دین یو اجتماعی: 14-العداله الاجتماعیه فی الاسلام.
15-السّلام العالمی و الاسلام.
16-نحو مجتمع اسلامی.
17-فی ظلال القرآن.
18-خصائص التصّور الاسلامی.
19-معرکة الاسلام و الرّأسمالیة.
20-الاسلام و مشکلات الحضاره.
21-دراسات اسلامیه.
22-هذا الّدین.
23-المستقبل لهذا الّدین.
24-معالم فی الطریق.
25-فی التاریخ فکرة و منهاج.
کتابهای یاد شده به جز قصائد و داستانها و مقالاتی است که در روزنامه‏ ها و مجّلاتی مانند:الّرساله،اللّواء،الجدید،الدّعوه،الصّرخه،مصر الفتاه، المسلمون،الاشتراکیه و..........منتشر شده است.برخی از این‏گونه آثار عبارتنداز:
قصائد: الف-الشّاط؟المجهول.
ب-حلم الفجر.
ج-قافلة الّرقیق.
د-نهایة المطاف.
ه-حلم قدیم.
و-انتهینا.
ز-فی الصّحراء.
ح-من بواکیر الکفاح.
داستان: الف-من الاعماق.
ب-الی الاسکندریه.
ج-سوق الرّقیق.
د-تلمیذه.
هـ-عذراء.
و-خطیئه.
ح-أب.
مقالات: الف-نحن الشعب.
ب-التکلة الاسلامیه.
ج-الی الاحزاب الاسلامیه.
د-مدارس للسخط.
هـ-دفاعا عن الفضیله.
مقالات د رنقد آثار بزرگان در زمینه‏های شعر،ادب،داستان‏ الف-خان الخلیلی از نجیب محفوظ.
ب-الملک و ادیب از توفیق الحکیم.
ج-همزات الشیاطین از عبد الحمید جوده السحّار.
د-وحی الاربعین و سارة از عباس محمود العقّاد.
هـ-شعر محمود ابو الوفا.
و-ادب الّرافعی.
ز-دعوة الکاشانی الی مؤتمر الاسلامی.
ح-ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین.
ط-بین الفلسفه و العلم از علی ادهم.
ی-دفاعا عن البلاغه از محمّد حسن الزّیات.
س-من مفازقات التفکیر از اسماعیل مظهر.
ع-التّناسق الفنی فی القرآن.
ف-هذه هی الاغلال از عبد الله القصیمی.
کوشش برای جمع‏آوری و ارائه یک تفسیر نوین از قرآن‏که فهم آن آسان باشد از مدّتها قبل موردنظر برخی از علماء و دانشمندان قرار داشت.تفسیر رشید رضا که‏ درسهای محمّد عبده را جمع‏آوری کرده و به نام تفسیر المنار منتشر شد و نمونه‏ای از این‏ تلاش است.البته رشید رضا فقط دوازده جزء از این تفسیر را جمع‏آوری و به چاپ‏ رساند،پس از او شیخ مراغی و محمد فرید و جدی دنبال این کار را گرفته و تفسیرهای‏ مختصر و ساده‏ای بر قرآن نوشتند.

سید قطب و تفسیر فی ظلال القرآن:

در همین زمینه سید قطب تفسیر"فی ظلال القرآن‏"را به سبک جدید و ساده‏ درسی جزء جزء نگاشت،چند جزء از این تفسیر را آقای‏"احمد آرام‏"ترجمه نموده و به‏ نام‏"در سایه قرآن‏"منتشر کرد.سوره‏های حمد و بقره از این تفسیر را نیز آقای‏ دکتر مصطفی خرّم‏دل در یک جلد بزرگ به فارسی برگرداند.دکتر محمد یوسف‏ موسی استاد دانشگاه قاهره در شمارهء اوّل از مجلّد 25 مجلّه الازهر سال 1373 هجری مقاله مبسوطی درباره تفسیر فی ظلال القرآن نوشت و به روش بحث‏ و امتیازات این تفسیر اشاره کرد.این تفسیر با اسلوب و روش بدیع سهل‏ترین راه فهم‏ قرآن در اختیار شیفتگان و علاقه مندان به کلام الهی می‏گذارد..برای کسانی که مایل‏ باشند به‏طور مستقیم به معانی و مقصود کلام الهی برسند صرفنظر از اضافات‏ و تفصیلات بهترین تفسیر و مرجع می‏باشد5.آری به حقیقت قرآن چراغی است‏ که شعلهءآن فرو نمی‏نشیند،چشمه زاینده‏ای است که واردان بدان از آن نمی‏کاهند. نشانه‏هائی است که روندگان بی آنهاره نمی‏یابند دلیل کسی است که به آن سخن‏ می‏گوید،نگهئارنده کسی است که به آن عمل کند،سپر کسی است که به برگیرد، دانائی کسی است که در گوش دارد..........
سیّد قطب در مقدّمه این تفسیر تحت عنوان:در سایهء قرآن می‏گوید:در قرآن‏ نعمتی است که أرج و ارزشش را نمی‏شناسد جز کسی که خود از آن چشیده باشد، نعمتی است که بر عمر می‏افزاید و پاکیزه و مبارکش می‏گرداند".......سپس‏ می‏افزاید"روزگاری در سایه قرآن آرمیده و از آن اوج به جهالتی بی ارزش و ناچیز عشق‏ می‏ورزند و در راه آن می‏کوشند........در سایه قرآن می‏دیدم که میان انسان همانگونه‏ که خدایش خواسته و میان این جهانی که پروزدگارش آفریده همنوائی و هماهنگی‏ استوار و زیبایی برقرار است..........در سایه قرآن انسان را آن اندازه بزرگ می‏دیدم که با مقیاسهای گذشته و آینده بشر قابل محاسبه و بیان نیست،او با نفخه‏ای ربّانی‏ انسان است
"فاذاسوّیته و نفخت فیه من روحی فقعو اله ساجدین‏".
(آنگاه که‏ او را آراسته و پیراسته نمودم و از روح متعلّق بخود در او دیدم پس برایش سجده‏ و تعظیم کنید)حجر 29/او با این نفخه جانشین خدا در زمین است:
"و اذ قال ربّک‏ للملائکه انّی جاعل فی الارض خلیفه‏".
(آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: در زمین جانشینی قرار می‏دهم)بقره 30/و هر آنچه در زمین است همه‏ از بهر او سرگشته و فرمانبردار:
"و سخّر لکم ما فی السّموات و ما فی الارض‏ جمیعا"
(آنچه از نعمتهای الهی در آسمانها و زمین است همه را مسخّر شما کردیم) جاثیه/13.
در سایه قرآن آموختیم که درین جهان بیکران تصادف کوروکرو جهش ناگهانی‏ فاقد اعتبار است
"انّا کّل شی‏ء خلقناه بقدر"
(ما هرچیزی را به اندازه و بمقتضای‏ حکمت آفریدیم)(قمر/49).در سایه قرآن با خاطر آسوده و اندرون آرام و دل روشن‏ به زندگی ادامه و دست خدا را در هر کار و هر امری می‏دیدم......در سایه قرآن‏ مطمئن شدم که هیچگونه اصلاحی برای ساکنان زمین و هیچ آسایشی نصیب‏ بشریت نمی‏گردد و ترقّی و تعالی و برکت و طهارت و همگامی و هماهنگی با قوانین‏ جهان و فطرت حاصل نمی‏شودمگر با برگشت به سوی خدا.آری برگشت دادن همه‏ امور زندگی به آئین خدائی و منهج الهی که مقررات آن را خداوند در کتاب خود،قرآن‏ مجید برای بشریت روشن کرده است‏"6.
در کتاب التصویر الفنی فی القرآن بیشتر روی تصاویر قرآنی و جنبه‏های خیال‏ انگیزی و صحنه پردازیهای هنری آن تکیه شده است.سیّد قطب در مقدمه این کتاب‏ در فصل چگونه قرآن را یافتم،می‏گوید:
"مرا با این کتاب سر و سرّی است،خردسال بودم که قرآن را می‏خواندم ولی نه‏ توانئی درکآن را داشتم و نه همای اندیشه‏ام می‏توانست برستیغ بلند معانی و اغراض عالی آن نشیند و افق‏های گسترده آن را نظاره کند،امّا با این همه میلی بدان‏ را در دل خویش احساس می‏کردم.....مصادیق ساده‏ای که در آن روزگار راهزن خیالم‏ بود تصویری بود بود که پس از خواندن آیاتی چون:"و من الناس من بعید اللّه علی‏ حرف-حج/11"،"واتل علیهم نبأ الذین آتیناه آیاتنا فانسلخ منها-اعراف/176" در بربرم مجّسم می‏شد......در گنجینه خیال من از اینگونه تصاویر فراوان بود که هم‏ تامل درآنها برای من لذّت انگیز می‏نمود و به سبب آنها شوقم در خواندن قرآن‏ فزونی می‏گرفت و هربار که قرآن می‏خواندم همان تصاویر کودکانه را دنبال می‏کردم، دریغا که آن روزگاران خوش با همه خاطره‏های ساده و شیرین آن سپری شد و دوره‏ دیگر آمد وارد مراکز علمی شدم و به مطالعه تفاسیر قرآن پرداختم و از زبان استادان‏ خود تفسیر آیات را شنیدن گرفتم.........تا آنکه مستقیم به قرآن باز گشتم،مصحف‏ عزیز را در کنار گرفتم و کتب تفسیر به سوئی نهادم و باز همان تصاویر دل کش‏ و لذیذ گذشته را در آن باز یافتم جز آنکه دیگر به سادگی آن روزگاران نبود.زیرا برداشت‏ من از آنها دگرگون شده بود و آگاه شده بودم که در کجا ایراد است و در کجا نیست، به‏هرحال افسون همان افسون و جاذبه همان جاذبه بود،سپاس خدای را که قرآن‏ را از نو باز یافته بودم بر آن شدم که نمونه‏هایی جدید از این تصا.یر دل پسند راکه در قرآن‏ باز می‏یابم به مردم بنمایانم و از جمال هنری قرآن پرده‏هایی چند بردارم و از آن‏ قدرت شگرفی که توانسته است با معدودی واژه‏های مجرد کاری کند که کلک هیچ‏ نگارگر و دوربین هیچ عکاسی نمودن،آن را نمی‏تواند سخنی گویم.دست به کار این‏ پژوهش شدم امّا چه دیدم؟گویی حقیقتی تازه بر من آشکار شده بود،مدار قرآن‏ بر تصویر استوار بود و در تمام اغراض روش تعبیر مطالب غیراز مسائل تشریعی‏ بر همان پای تصویر بنا شده بود،هنگامی که به پایان این پژوهش رسیدم گویی زایشی‏ نو از قرآن در خویش احساس کردم چنان‏که گویی هرگز ندیده بودم‏ ............."7.
نویسنده تصویر الفنی پس از این مقّدمه ضمن ارائه فصولی متنوع از افسران قرآن‏ و راز جاذبه آن،از تصویر هنری،نقش خیال و تجسّم،هماهنگی هنری،ویژگیهای‏ هنری داستان،شخصیت نگاری و روش قرآنی.........به تفصیل سخن می‏گوید و رمز جاودانگی این آهنگ دلنشین و کلام الهی را برمی‏شمارد.
سید قطب در متاب النفد الأدبی أصوله و مناهجه به وظیفه نقد ادبی از نظر فنّی‏ و بیان ارزش موضوعی و ارزشهای تغبیری و احساس آن و تعیین جایگاه آن در خطّ سیر ادب و مشخص کردن آنچه که به میراث ادبی زبان و جهان ادب افزوده است‏ و اندازه‏گیری میزان تاثیرپذیری از محیط و تاثیرش در آن بحث و گفتگو می‏کند.به‏ عقیده او نقص چشمگیر این است که اصولی که در حدّ کفایت روشن باشد برای‏ نقد ادبی وجود ندارد.و همینطور روشهایی نیز وجود ندارد که این اصول آن را به دنبال‏ کند و بیشتر آنچه که پیرامون این موضوع نوشته شده اجتهاد شخصی است و مادامی‏ که اصول وضع نشده و روشهای این مسأله به حدّ کافی مشخص نگردیده باشد کافی‏ به نظر نمی‏آید،طبیعی است بررسیهای نقدی تطبیقی زیاد و متنوعی در مورد ادب‏ و ادبار وجود دارد،امّا این چیزی غیراز یررسیهایی است ک موضوع نقد یعنی اصول‏ و روشهای آن به عهده دارد و قوانین آن را وضع کرده و روشهای آن راتعیین نموده‏ و نشان می‏دهد.بنابراین کتاب باتوجّه به طبیعت مباحثش به دو بخش تقسیم‏ می‏شود در بخش اوّل مؤلّف کوشیده است اصول و قواعدی برای نقد در قدیم‏ و جدید می‏پردازد.بخش اول نمونه محسوس برای نظرّیات مجرد و اجرائی عملی‏ برای روشهای مقرّر می‏باشد و در بخش دوم از روشها که عبارتند از روش نقد فنیّ، روش تاریخی،روش روان‏شناسی و روش متکامل که شاید جامع‏ترین تقسیم‏ از روشهای نقد باشد سخن می‏گوید8.
در کتاب:فی التاریخ فکره و منهاج،ضمن بررسی بازنویسی تاریخ اسلامی د رتعریف تاریخ می‏گوید:"تاریخ تنها حوادث نیست بلکه تفسیر این حوادث‏ و راهیابی به پیوندهای آشکار و پنهان است که از جمع‏آوری آنها یک مجموعه زنجیره‏ ای بهم پیوسته در امتداد زمان و محیط بمابه موجودی زنده بوجود می‏آید. و در ادامه تاکید می‏کند تاریخ اسلامی بخاطر علل و جهات خاص انسانی لازم است با شیوه روش خاصّی‏ بازنویسی و تدوین گردد".او با اشاره به نقص اظهار نظرهای موّرخین اروپایی از روی‏ داده‏های اسلامی و بحث‏های مستشرقین و تاریخ ما در شکل عربی قدیم پیشنهاد می‏کند بازنویسی مجدد تاریخ اسلامی در چند مرحله:اسلام در عهد پیامبر(ص) یا مرحله نفوذ و گسترش اسلام دوره انحطاط و توقف نفوذ و گسترش اسلام-و دنیای‏ امروز اسلام به شیوه خاص و با نزاهت کامل انجام گیرد،او ارزش اینگونه بحث‏ و برسیهای را در تجزیه و تحلیل،اتخاذ روش و ارائه خط و جهت و ترسیم راه‏ و مسیر می‏داند که هرگاه مورخ و پژوهشگر در این کار موفق گردد بالاترین توفیقات‏ را بدست آورده است‏9.
آثار اسلامی به جای مانده از سید قطب نشان می‏دهد که او اسلام را یک ائدولوژی‏ جهانی و همه‏جانبه می‏داند که در هر عصر و زمانی برای بشریت لازم و ضروری بوده‏ و دستوراتش قابل اجرا می‏باشد.او در کتاب:معرکه الاسلام و الرسمالیه‏10: می‏نویسد:"اگر می‏خواهی اسلام عامل نجات باشد باید حکومت کند و باید فهمید که این دین نیامده است تا در معابد گوشه‏نشین شود،نیامده است تا در درون دلها لانه‏ بگیرد بلکه آمده است حکومت کرده و زندگی را به وضع شایسته‏ای اداره کند،آمده‏ است تا اجتماعی مترقّی،کامل و مطابق با اسلوبی که خود در باب زندگی دارد بسازد، اگر بخواهیم اسلام در برابر مشکلات اجتماعی و قومی و دیگر مشکلات مقامت‏ کند،دردهای ما را درمان کند برای ادای علاج آنها راه چاره نشان دهد باید با حکومت‏ و تشکیلات حکومتیش افکار و مقررات خود را به مرحله اجرا درآورد،اسلام نمی‏تواند بدون حکومت،ثروت را طبق احتیاجات اجتماعی توزیع کند و میان‏ کار و پاداش تعادل برقرار سازد یا تساوی امکانات در زندگی برای عموم فراهم نماید و نیرهای عاطل را به کار و تولید بسیج کند یا اعضاء دولتش را وادار کند که در مجامع‏ بین‏المللی موقعیت خاص برای خود تحصیل کند و یا لشکر آماده و نیروی مجهّز داشته باشد.........من با ایمان کامل معتقدم که تنها راه نجات ما مسلمانها از گرفتاریها بازگشت بسوی یک عقیده محکم و بزرگ است تا این پستی‏ و بی ارزشی را از دامان ملل اسلامی فرو ریزد و زندگی این امت را از حرکت و فعالیت‏ و روح پیشرفت پر سازد و این عقیده محکم و پر مایه برای کشورهای ما و ممالک مشابه آن‏ فقط اسلام است.
آری اسلام باید حکومت کند،زیرا اسلام از اول هم به ماهیت حکومت آگاه بوده‏ و هم به طبیعت زندگی آشناتر است،لذا اسلام بدون حکومت و ملت مسلمان بدون‏ اسلام معنی ندارد.خداوند در قرآن می‏فرماید:"و من لم یحکم بما انزل الله ولئک‏ هم الکافرون‏":(کسانیکه حکومت نمی‏کنند به آنچه خدا نازل فرموده است‏ بر صفحه حقایق پرده می‏کشند،آنها گروه کافرانند)این آیه تصریح می‏کند که‏ حکومت باید حکومت اسلامی‏باشد و کسی که مخالف با حکومت اسلامی است‏ نمی‏تواند مدعی مسلمانی باشد.)11
سید قطب عقیده دارد دین اسلام نظامی است که کسانی که تن به ضعف و ذلّت‏ میدهند مستوجب عذاب الیم می‏باشند.او عقیده دارد اسلام پیروان خود را در راه‏ احقاق حق به مبارزه و جنگ تحریض و تشویق میکند،و می‏فرماید هرکس در راه‏ طلب حقش کشته شود شهید است.او عقیده دارد اسلام مردمی را که در مقابل‏ حکومت ظالم سکوت کرده و کوچکترین عکس العملی از خود نشان نمی‏دهند بیم‏ داده و می‏ترساند او در کتاب‏"در اسات اسلامیه‏12تحت عنوان:الاسلام یکافح‏ (اسلام مبارزه می‏کند)می‏نویسد:
آنهائی که خیال می‏کنند مکتبهای اجتماعی دیگر دنیا می‏توانند آنچنان‏که اسلام‏ می‏تواند با ستمگران و یاغیان مبارزه کرده و از ستم دیده و زجر کشیده‏های محروم‏ اجتماعات بشری دفاع کند یا اشتباه کرده یا مغرضند یا از اسلام و حقیقت آن چیزی‏ درک نکرده‏اند.و آنهائیکه خیال می‏کنند مسلمانن ولی‏ با ستمگریها و بیدادگریها نمی‏جنگند و از حقوق همه رنجدیده‏ها و ستم کشیده‏های‏ جهان دفاع نمی‏کنند یا اشتباه می‏کنند و یا منافقند و یا از اسلام چیزی نفهمیده‏اند. زیرا اسلا م واقعی نهضت آزادی بخشی است که نخست دل افراد و سپس اجتماعات‏ بشری را از ترس قیدوبند زورمندان آزاد می‏سازد و اگر به بیند ظلم و ستم در جائی‏ برقرار است و کسی به فریاد مظلومین نمی‏رسد باید در وجود داشتن ملت مسلمان‏ در آن محیط شک کرد زیرا از دو حال خارج نیست یا اسلا هست و یا نیست،اگر هست‏ که اسلام مبارزه و جهاد پی گیرو دامنه‏دار و سپس شهادت در راه خدا در راه حق‏ و عدالت و مساوات است و اگر نیست نشانه آن است که همه به ورد و ذکر مشغولند، می‏خواهند که از آسمان خیر و برکت و آزادی و عدالت ببارد ولی هرگز دعای‏ آنها مستجاب نخواهد شدو هرگز خداوند در وضع قویم دگرگونی ایجاد نمی‏کند مادامی که خود وضع را تغییر ندهند پس اسلام چیست؟اسلام یک عقیده‏ و طرز فکر انقلابی است انقلاب در تمام شئون زندگی.....انقلاب در فکر در ادراک‏ و احساس در راه‏های زندگی،در روابط فرد و اجتماع.........انقلابی که‏ خواستار برقراری مساوات کامل بین همه مردم دنیاست که هیچکس را بردیگری‏ جز با پرهیزکاری برتری نباشد"13
درباره کتاب دراسات اسلامیه سید قطب،استاد محب الدین خطیب سر دبیر سابق مجله الازهر در مقدمه‏ای که بر این کتاب نوشته ضمن تحسین مطالب کتاب‏ و بحث‏های متنوع آن‏که با زبان قدرت درباره حقائق گفتگو می‏کند از آن به‏ ادب القّوة تعبیر می‏نماید14
محمد علی قطب در کتاب سید قطب اوثورة الافکر اسلامی با نگرش مبسوطی‏ به نوشته‏های سید قطب ابعاد و جوانب شخصیت فکری او را ترسیم کرده و نقاط بارز آن را در دقت و دور اندیشی،پایداری،ایمان به جامعیت اسلام و روحیّه انقلابی‏ او نشان می‏دهد و نمونه‏های آن را به ترتیب از کتابهای:تفسیر فی ضلال القرآن بخش‏ تفسیر سوره اسراء و کتاب السّلام العالمی و السلام بحث طبیعت صلح در اسلام‏ و کتاب التصویر الفنی فی القرآن قسمت‏"قرآن را یافتم‏"و کتاب دراسات اسلامیّه‏ مقالات:خذوالاسلام جملة و محطم الطواغیت شاهد مثال می‏آورد.کتاب معالم‏ فی الطریق که سید قطب در آن سیاست‏های شیطانی دنیای غرب و شرق را برملا نموده موجب می‏شود که دولت مصر به دستور اربابان خارجی خود او را به پای‏ میز محاکمه بکشاند و کتاب او را از کتابهای ممنوع و مضرّ اعلام نماید.
اغلب تالیفات سید قطب به زبانهای مختلف دنیا از جمله انگلیسی،افغانی‏ ترجمه و منتشر شده‏اند و بخش عمده‏ای از آنهانیز به زبان فارسی ترجمه شده‏ است،کتابهایی مانند:مشاهد القیامه فی القرآن-التصویر الفنی فی القرآن- الاسلام و مشکلات الحضاره-خصائص التصور الاسلامی و مقّوماته-السّلام‏ العالمی و الاسلام-معرکه الاسلام و الراسمالیه،هذا الدین،المستقبل لهذا الدین‏" متفکر اسلامی عّلال الفاسی رهبر حزب استقلال مراکش در مجله العالم المغربیه‏ شماره 16-1386 می‏نویسد:"سرانجام نویسنده بزرگ اسلامی سیّد قطب‏ و دو نفر از همزمانش را به اتّهام فعالیت علیه دولت به اعدام محکوم کرده و آنها را به‏ شهادت رساندند،آری این سرنوشت همه دعوت کنندگان به خیر و پاکی است‏ و آنان نیز مشتاقانه از شهادت استقبال نمودند.
از نوشته‏های سید قطب روشن می‏شود علّت اصلی اعدام او موضوع‏ تفکر و اندیشه،حکومت اسلامی بوده است موضوعی که او را به جوخه دار سپرد. آیا واقعا"تفکر و اندیشه درباره پیدایش حکومت اسلامی مجازاتش بازداشت و شکنجه و سالها زندان و اعدام است؟"
مجلّه الدّعوه ارگان حزب إخوان المسلمین در شماره چهارم،سال بیست و پنجم‏ 1396 می‏نویسد:"هنگامی که ماموران دولتی به خانه سسید قطب ریخته‏ و او را دستگیر ساختند در منزلش جز کتابهای:فی ظلال القرآن،معالم فی الطریق، مشاهد القیامه فی القرآن،مستقبل لهذا الدین،العدالة الاجتماعیة فی الاسلام، و دهها کتاب دیگر که عمرش را در نگارش آنها صرف کرده بود چیز دیگری نیافتند ......."در ادامه می‏افزاید:"سید قطب نویسنده بزرگ اسلامی را به خاطر داشتن‏ کتابهای:فی ظلال القرآن-العدالة الاجتماعیه و معالم فی الطریق به چوبه‏ دار آویختند و تالیفات او را در مصر ممنوع نمودند در حالیکه به سرعت در سرتاسر کشورهای اسلامی منتشر می‏گشت‏".
اغلب افراد خانواده قطب مانند او اهل علم و فضیلی و مبارزات اجتماعی علیه‏ ظلم و ستمگران بودند از جمله آنها برادر دانشمندش محمد قطب است که صاحب‏ آثار زیر نیز می‏باشد:
1-لالنسان بین المادیة و لالسلام.
2-جاهلیة القرن العشرین.
3-شبهات حول الاسلام.
4-منهج الفن الاسلامی.
5-منهج التربیة الاسلامیة.
6-معرکة التقالید.
7-فی النفس و المجتمع.
8-التّطور و الثّبات فی حیاة البشر.
9-دراسات فی النفس الانسانیة.
10-هل نحن مسلمون؟
11-قبسات من الرسول.
12-دراسات القرآنیة.
محمد قطب مانند برادرش سید قطب سالها بخاطر این تالیفات تحت نظر و دربازداشت بسربرده و برخی از کتابهای او نیز به فارسی ترجمه شده‏اند.
همچنین خواهران سید قطب،حمیده و امینه قطب و پسر خواهرش رفعت‏ بکر الشامی از علاقه مندان به اسلام و منادیات عزت و سربلندی مسلمانان بودند.
نمونه‏ای از کتاب:فی التاریخ فکره و منهاج‏15.

اسلام هرگز نمی‏میرد

اگر مقدر بود جهان اسلامی متلاشی گشته و از میان برود باید در خلال قرون‏ گذشته که در فشار و ضعف بسر می‏برد به نابودی کشیده می‏شد،زمانی که عالم‏ اسلام در بند غل و زنجیر گرفتار و نیروی هرگونه حرکتی به ضعف مبدل گشته بود آنهم پس از سالیان بسیاری که رایت تمدّن بشری را به دوش می‏کشیده که در پی آن به‏ حالت رخوت و سستی درآمده و استعمار غربی هر نوع فرصتی را در چهار چوب‏ جهان اسلام غنیمت شمرده و بخش عمده کره ارض را تحت سیطره خود درآورده‏ بود،که در این رهگذر سینه جهان اسلام محل ثقل استعمار غربی تلقّی می‏شد.
اگر تقدیر این بود که عالم اسلامی مضمحل گشته از بین برود،بدون تردید در دوره‏ ضعف و سستی خود و ایام جوانی و قدرت استعمار مرده بود......ولی دیدیم این‏ امّت نمرد،بلکه چون یک اندام تنومند و قوی هیکل،قید و زنجیرها را پاره کرده‏ و در برابر استعمار سالخورده قد برافراشت.
زمانی که انسان به اوضاع جهان امروز نظر می‏کند،این حرکت،بالندگی و آمادگی‏ مبارزه را در ملت‏های اسلامی آشکارا مشاهده می‏کند،حتی یک چنین جهش‏ و بیداری در دیگر ملت‏های استعمار شده جهان کنونی به چشم می‏خورد،و این امید پیدا شده و خون تازه‏ای در رگهای آنان به جریان افتاده است و نهایه از بین‏ خاکسترها نور کمرنگی سوسو میزند که بی شک در آینده مشتعل خواهد شد.
اکنون این سئوال مطرح است،چه باعث شد که ملّت‏های(ستمدیده)پس‏ از قرن‏ها ضعف و انحطاط و غفلت زدگی دو مرتبه زنده گشته و از حالت خواب به‏ هشیاری رسیده‏اند؟
رمز بالندگی این امّت عقیده قوی و عمیقی است که استعمار بعد از فشارهای‏ فکری و روحی و اجتماعی و سیاسی نتوانسته آن را نابود ساخته و از میان بردارد.....
آری این اعتقاد،پیروانش را به بزرگی و آقائی فرا می‏خواند
و لله العزة و لرسوله‏ و للموءمنینن-
منافقون/8(عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است).
همچنانکه عقیده راسخ گروندگانش را برای نیل به این بزرگی و عظمت به‏ مقاومت و مبارزه با قدرتهای جائر و عدم سازش با ابر قدرتها فرا می‏خواند،هرچند که‏ نیروی مادی آنها خیره کننده باشد،زیرا نیروی مادی تنها،موجب خوف و ترس‏ ایمان آورندگان بخدای قاره و آفریننده آسمانها و زمین نخواهد شد.
این عقیده مستحکم رمز بقاء و بالندگی این ملت‏ها گردیده و موجب نهضت‏ و خیزش آنها شده است.بلی این همان عقیده‏ای است که تمامی جنبش و خیزش‏ هایی که در مقابل استعمار به فعالیت برخاسته‏اند به اصلی از اصول آن باز می‏گردد.
این مساله یک حقیقت شایان توجه که باید به آن توجه کنیم تا به اهمیت‏ این عقیده در مبارزات خود واقف گردیم و بدانیم استعمار هرگز راحت ننشسته و به‏ هر وسیله‏ای می‏کوشد این عقیده را درهم کوبد و بنیانگذاران و مبلغین را در سرتاسر کشورهای اسلامی از میان بردارد و به‏طور کلّی وجود این عقیده را زنگ خطری برای‏ خود احساس می‏کند.استعمارگرچه ارزیابی درستی از این کار نداشته ولی بخوبی‏ فهمیده است که فریادها از همه سو بلند گشته و پیروان خداوند قاهر در صف‏های‏ منظم علیه او بسیج شده‏اند.
استعمار تلاش‏های زیادی بکار برد و فعالیت‏های زیادی نمود تا جائی که برخی‏ پنداشتند در کارش موفق شده و آتش مشتعل این عقیده به سردی و خاموشی‏ گراییده است.که ناگهان با جوش و فریاد سراسری ملت‏ها علیه استعمار مواجه‏ شدند.
اکنون کلیه ملت‏های اسلامی از همه سوی جهان با یک خروش علیه‏ استعمار جهانی بسیج شده‏اند و به حوادث و قضایای نهضت‏های آزادی بخش‏ در نقاط مختلف جهان چشم دوخته‏اند،طبیعی است عقائد اسلامی به مسائل‏ و نهضت‏های آزادی بخش توجه داشته و از آنها در هرجا حمایت می‏کند.
آری روز رهائی نزدیک گشته و در افق پیروزی،آثار آن طالع و فجر امید نور باران‏ شده است.جهان اسلامی،پس از این فریادها غّرشها دیگر به خواب غفلت نمی‏رود و پس از این جهشها و انگیزشها هرگز نمی‏میرد.
آری اگر مقّدر بود دنیای اسلامی بمیرد،تاکنون مرده بود،ولی عقیده زنده‏ای که‏ او را به مبارزه با دشمنان واداشته هرگز نمی‏میرد،زیرا سر چشمه این عقیده از (روح ا...)و خدا نیز(حّی لا یموت).16

پا نوشتها

(1)الرز کلی،خیر الدین-الاعلام-المجلد الثالث،ص 148-بیروت-1979
(2)فتحی یکن-الموسوعه الحرکّیه-ص 110 المجلد الاول-عمان-1983
(3)ماخذ سابق،ص 122
(4)العشماوی احمد سلیمان-العالم الّربانی سید قطب-ص 9
(5)محمد علی قطب،سید قطب اوثورة الفکر الاسلامی،ص 100،بیروت- 1386هـ
(6)دکتر مصطفی خرم دل-ترجمه فی ظلال القرآن-ص 3-10-سنندج-ق1362
(7)محمد مهدی فولادوند-آفرینش هنری در قرآن-ص 15-11-تهران- 1360
(8)سید قطب-النقد الادبی اصوله و مناهجه-بیروتـ
(9)سید قطب-فی التاریخ فکرة و منهاج-ص 37-بیروت-1979
(10)سید قطب-معرکة الاسلام و الّراسمالیه-ص 15-بیروت 1979
(11)سید قطب-مقابله اسلام با سرمایه داری-ترجمه‏ دکتر سید محمد ددراد منـ-ص 53 تهران 1360
(12)سید قطب-دراسات اسلامیه-ص 31 بیروت-1973
(13)سید قطب-عدالت اجتماعی در اسلام-ترجمه سید هادی خسروشاهی.
(14)محمد علی قطب-سید قطب-الشهید الاعزل-ص 112-القاهرهـ
(15)سید قطب-فی اتاریخ فکرة و منهاج-ص 7
(16)برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به:زینب الغزالی-ایام من حیاتی- القاهره 1977-رتیشارد میتشل-ایدیولو جیتّه جماعة الاخوان المسلمین-ترجمه‏ منی أنیس-طبع قاهره.

 
چهارشنبه 29 شهریور 1391  10:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها