این روزا توی خیابونای پر زرق و برق یه چیزی گم کردم که هر چی میگردم
پیداش نمیکنم
توی کوچه های تب دار این شهر دنبال نوش داروی قبل از مرگ سهرابم!!!!
اما انگار هیچ پایی نیست که همراه من باشه!
هیچ دلی نیست که هم سفر این راه باشه.
چه قدر باید تنها بمونم خدایا؟؟؟؟؟؟؟
رفاقتها آبکی شدن،و دوستیها پولکی.منتهای سعی همه چیزی جز
خودشون نیست.
هیچ کس پا روی منش نمیذاره تا از خودش رد بشه و به ما برسه.
توی این کوچه ها،توی این خیابونا،توی این شهرشلوغ تنها کسی که پایه ی
مروت و دوستیه ،
تویی خدایا!!!!!
هر قدر که به تو بدی کردم تو به من لطف و محبت کردی!!!!!!
حالا هم توی این حراجی تنهایی آدمها دستم رو گرفتی توی دستت.وبا من
هم قدم شدی!!!
خدایا
از بدی های خودم به سمت تو فرار میکنم،
خدایا
وقتی زبان و دلم همصدا نیستند،زبانم چیزی رو میگه که دلم نمیگه،
نگاه و دلم بویی از همراهی نبردن،نگاهم به راهی میره که دلم نمیره،گوش و دلم به
هم وفادار نیستند،
دلم نباید یه چیزایی رو بشنوه و ولی گوشم هم قدمش نیست.
خدایا من رو از این دو رویی نجات بده،ظاهر و باطن من رو یکی کن
یا ظاهر و یا باطن
یا ظاهر و یا باطن
یا ظاهر و یا باطن
یا ظاهر و یا باطن
یا ظاهر و یا باطن
یا ظاهر و یا باطن
یا ظاهر و یا باطن