با عرض سلام خدمت دوستان گل راسخونی.
اوقات عالی خوش.
به نظرم یکی از مهمترین راه های پیشگیری از گناه، شناخت خویشتن است و اینکه علت خلق شدن چه بوده است.
و مولای متقیان فرمود:
علی علیهالسلام میفرماید:
«اَلا حُرُّ یَدَع هذهِ اللّماظَةَ لِاهلِها؟ اِنّهُ لَیسَ لِاَنفُسِکُم ثَمَنٌ اِلا الجَنَّةُ فَلا تَبیعُوها اِلا بِها.» (1)
آیا هیچ آزادهای نیست که این نیم خورده (= دنیا) را برای اهلش واگذارد؟
یقینا بهای وجود شما چیزی جز بهشت نیست. پس خود را جز به بهشت نفروشید!
آزادگی در آن است که انسان کرامت و شرافت خویش را بشناسد و
تن به پستی و ذلت و حقارت نفس و اسارت دنیا و زیر پا نهادن ارزشهای انسانی ندهد.
در پیچ و خمها و فراز و نشیبهای زندگی، گاهی صحنههایی پیش میآید که انسانها به خاطر رسیدن به دنیا یا حفظ آنچه دارند
یا تامین تمنیّات و خواستهها یا چند روز زنده ماندن، هر گونه حقارت و اسارت را میپذیرید.
اما احرار و آزادگان، گاهی با ایثار جان هم، بهای «آزادگی» را میپردازند و تن به ذلت نمیدهند.
و در آخر این شعر را از مولانا نقل می کنم که خالی از لطف نیست و بیانگر بسیاری از احوالات:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم*** که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علوی (۱) است یقین می دانم رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم(۲) نیم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پروبالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگيرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم تاکه هوشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی والله این قالب مردار به هم درشکنم
بهترین ها و زیباترین ها و شادترین ها را برای شما خواهان و خواستارم.