0

داستانک

 
shhossein
shhossein
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 447

داستانک

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من .

پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو …

پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟

پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم . .

 

reza-shojai[1].gif

چهارشنبه 6 شهریور 1392  12:28 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon mina_k_h mohsenchapi alirezajahazi AliFanoodi samsam ehsanmohebi77 salma57 moazzami HOSNA1390 onehamed mtd1995 a_sadri meysam001 rezasad NIMANASIRI rasekhoonzm rezajafarizadeh alirezanabi2006 mshhms mta_2hezaro7 hamedmoghaddam emamzadesharif arman0098 daneshpoor rasekhoon_m
ahdahd
ahdahd
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1390 
تعداد پست ها : 27

پاسخ به:داستانک

حقیقتی غیر قابل انکار چهباور داشته باشیم و چه نداشته باشیم

چهارشنبه 6 شهریور 1392  11:29 AM
تشکرات از این پست
AliFanoodi ehsanmohebi77 salma57 a_sadri ravabet_rasekhoon
moazzami
moazzami
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1390 
تعداد پست ها : 11
محل سکونت : قم

پاسخ به:داستانک

خیلی جالب بود آفرین

 

چهارشنبه 6 شهریور 1392  5:31 PM
تشکرات از این پست
a_sadri mshhms ravabet_rasekhoon
HOSNA1390
HOSNA1390
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 169

پاسخ به:داستانک

مثل کشورمان که چون دست امام زمان (عج) پشت آن است میگوییم که از همه کشورها قوی تریم

امیرالمومنین حضرت علی (ع)

دنیا آنان را طلب کرد اما آنان نطلبیدند و اسیرشان کرد اما جانشان را فدا و خود را رها کردند

نهج البلاغه خطبه 184

چهارشنبه 6 شهریور 1392  6:04 PM
تشکرات از این پست
a_sadri mshhms mehdi98rs ravabet_rasekhoon
hodaataee
hodaataee
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1392 
تعداد پست ها : 96
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانک

اشکم در اومد

خیلی تاثیرگذلر بود

احسنت

خدا سایه پدرها رو رو سربچه هاشون حفظ کنه

رب اغفرلی و لوالدی...

چهارشنبه 6 شهریور 1392  9:12 PM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
bashardoost
bashardoost
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 164
محل سکونت : البرز

پاسخ به:داستانک

خیلی زیباست.

هیچ کس همراه نیست، تنهای اول

پنج شنبه 7 شهریور 1392  12:11 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
NIMANASIRI
NIMANASIRI
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1392 
تعداد پست ها : 285
محل سکونت : هرمزگان

پاسخ به:داستانک

سلام

بی تو چیزی نیستم

با هم مهربون باشيم
پنج شنبه 7 شهریور 1392  6:41 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
alirezanabi2006
alirezanabi2006
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : فروردین 1391 
تعداد پست ها : 258
محل سکونت : مرکزی

پاسخ به:داستانک

خدا ب همه بدر ومادرا عمر طولانی همراه با سلامتی عطا کند انشاالله

alireza yadollahnabi

 

پنج شنبه 7 شهریور 1392  2:38 PM
تشکرات از این پست
mshhms ravabet_rasekhoon
mgmoheby1
mgmoheby1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390 
تعداد پست ها : 5196
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستانک

واقعا باید قدر والدین رو در زمان حیاتشون بدونیم--سپاس

پنج شنبه 7 شهریور 1392  9:12 PM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mta_2hezaro7
mta_2hezaro7
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 83
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:داستانک

بزن دست قشنگه رو به افتخار تموم باباهای دنیا

خدایا چنان کن سرانجام کار           که تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 7 شهریور 1392  11:55 PM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
aligoharsamimi
aligoharsamimi
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 353
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستانک

واقعیتی  بود که امروزه در حال فراموش شدن است.

   نکته ای بس باارزش باشدتاروزی قدر این دوگوهـــــــــــــــــــــر را بدانیم پدرومادر

جمعه 8 شهریور 1392  9:47 PM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
arsenal007
arsenal007
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 19
محل سکونت : البرز

شهید

زمستان بود . خودشو گرم پوشونده بود تا راهی سفر عشق بشه . دلشو از همه جا و همه چی کنده بود . دل بسته بود به خضابی که بچه ها شبای عملیات می کردند.آخه تا چند ماه پیش، هر سری خودش هم خضاب میکرد .

اما الان ...

بند پوتین هاش رو محکم کرد . نگاه عاشقش با نگاه عشقش تلاقی کرد .با نگاه ، همه ی حرف هاش رو به همسرش منتقل کرد . قبل از خداحافظی همسرش یه آیه ای رو در گوشش خوند . آخه مطمئن بود وقتی این آیه رو در گوش مسافر بخونی ، حتما بر می گرده !

خداحافظی کرد و رفت ...

بعد از چند دقیقه برگشت . ساکشو جا گذاشته بود . برداشت و رفت . همسر مات رفتنش بود . وقتی به داخل خونه برگشت ، یادش افتاد که اون آیه رو خونده بود و همسرش برگشته بود . اما برای بار دوم دیگه نخونده بود . با سرعت دوید دم در اما... همسرش    ...     رفته بود ... رفت و دیگه برنگشت .

جمعه 5 مهر 1392  11:48 AM
تشکرات از این پست
arsenal007
arsenal007
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 19
محل سکونت : البرز

شهید

منطقه پر از عقرب بود . هر از چندی صدای ناله یکی از بچه ها بلند می شد . یک شب همه خوابیده بودیم . . با صدای ناله ی یکی از بچه ها از خواب پریدیم .

 

با خودمون گفتیم حتما طرف، حسابی ناکار شده . دنبال صدا را گرفتیم . مصطفی بیگی بود ، داشت نماز شب می خواند.

"بزم کهکشان"

جمعه 5 مهر 1392  11:52 AM
تشکرات از این پست
arsenal007
arsenal007
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 19
محل سکونت : البرز

پاسخ به:داستانک

دنبال جسدش همه ی جزیره های اطراف را گشتیم  تا نزدیکی امارت هم رفتیم ، پیدا نشد . خودش هم میگفت:"خوبی دریا به اینه که نشونی از آدم نمی مونه."

جمعه 5 مهر 1392  12:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها