0

داستانک

 
arsenal007
arsenal007
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 19
محل سکونت : البرز

شهید
جمعه 5 مهر 1392  11:48 AM

زمستان بود . خودشو گرم پوشونده بود تا راهی سفر عشق بشه . دلشو از همه جا و همه چی کنده بود . دل بسته بود به خضابی که بچه ها شبای عملیات می کردند.آخه تا چند ماه پیش، هر سری خودش هم خضاب میکرد .

اما الان ...

بند پوتین هاش رو محکم کرد . نگاه عاشقش با نگاه عشقش تلاقی کرد .با نگاه ، همه ی حرف هاش رو به همسرش منتقل کرد . قبل از خداحافظی همسرش یه آیه ای رو در گوشش خوند . آخه مطمئن بود وقتی این آیه رو در گوش مسافر بخونی ، حتما بر می گرده !

خداحافظی کرد و رفت ...

بعد از چند دقیقه برگشت . ساکشو جا گذاشته بود . برداشت و رفت . همسر مات رفتنش بود . وقتی به داخل خونه برگشت ، یادش افتاد که اون آیه رو خونده بود و همسرش برگشته بود . اما برای بار دوم دیگه نخونده بود . با سرعت دوید دم در اما... همسرش    ...     رفته بود ... رفت و دیگه برنگشت .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها