شهید
جمعه 5 مهر 1392 11:48 AM
زمستان بود . خودشو گرم پوشونده بود تا راهی سفر عشق بشه . دلشو از همه جا و همه چی کنده بود . دل بسته بود به خضابی که بچه ها شبای عملیات می کردند.آخه تا چند ماه پیش، هر سری خودش هم خضاب میکرد .
اما الان ...
خداحافظی کرد و رفت ...
بعد از چند دقیقه برگشت . ساکشو جا گذاشته بود . برداشت و رفت . همسر مات رفتنش بود . وقتی به داخل خونه برگشت ، یادش افتاد که اون آیه رو خونده بود و همسرش برگشته بود . اما برای بار دوم دیگه نخونده بود . با سرعت دوید دم در اما... همسرش ... رفته بود ... رفت و دیگه برنگشت .