0

فقر

 
AliFanoodi
AliFanoodi
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 17248
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:فقر

با دیدن این عکسا که حتی بعضیاشون رو قبلاً هم دیده بودم ، خیلی ناراحت شدم.

هی گنه کرديم و گفتيم خدا مي بخشد...
عذر آورديم و گفتيم خدا مي بخشد...
آخر اين بخشش و اين عفو و کرامت تا کي...!!!
او رحيم است ولي ننگ و خيانت تا کی...!!!
بخششي هست ولي قهر و عذابي هم هست...
آي مردم به خدا روز حسابي هم هست...
زندگي در گذر است...
آدمي رهگذر است....
زندگي يک سفر است....
آدمي همسفر است...
آنچه مي ماند از او راه و رسم سفر است...
 
"رهگذر ميگذرد"
پنج شنبه 15 فروردین 1392  3:05 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 tahmores salma57
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

پاسخ به:فقر

نقل قول tahmores
 

سلام و خداقوت

شما صحیح می فرمائید. حتی اگر متکدی واقعا محتاج نباشد، نیت فرد کمک کننده چیزی از عمل خیرش نمی کاهد. هر چند در دین ما توصیه شده به فقیر آبرومند رسیدگی شود و بدون اینکه کسی متوجه شود، کمک کنیم. اما همین افرادی که در سطح شهر صحنه های دلخراشی را برای عابران ایجاد می کنند تا از این طریق به هدفشون برسند (چه فقیر واقعی چه ثوتمند و بی نیازش)، اگر دست نیاز به طرف فردی دراز کنند حداقل کار ما روی خوش نشون دادن است که چیزی از مال و منال ما کم نمی کند و ادب و شخصیت ما را نشان می دهد. 

موارد فقیر نما را زیاد دیده ام، حتی کمک هم کرده ام اما نه در حدی که به من فشار بیاید. هر چند وقتی متوجه فریبشون شدم، خیلی ناراحت شدم اما نیت ما خیلی با ارزش تر از این حرفهاست. دست انداختن و تحقیرشون را به هیچ وجه درست نمی دونم و دور از انسانیت است. 

نکته ایی که ما فراموش می کنیم، کمک کردن به اندازه توان ما است و نیازی نیست حتما مادی باشد، در موارد که آگاهی داریم از علممون می تونیم استفاده کنیم اگر هنری یا فنی بلدیم، بدون چشم داشت برای نیازمند کمک کنیم و زکات علم و هنرمون را هم پرداختیم. 

دقت کرده باشید، مواردی که رسانه ملی وارد می شود، با سیل خیرین و کمک های بزرگ و کوچک همراه می شود. بنظرم، مهمترین قدم شناخت محتاجان واقعیست و بعد ایجاد اعتماد که کمکهای مردمی به نیازمند واقعی خواهد رسید (فرهنگ سازی و اعتماد سازی). 

 

موفق و سربلند باشید.

 

 


جمعه 16 فروردین 1392  11:36 AM
تشکرات از این پست
AliFanoodi tahmores
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی                              

                           سفره پراست امشب از شامی خیالی.

معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم                         

                           خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.

دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود                         

                            سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود

با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد                               

                          شاید که معجزه شد از اسمان ببارد

دیوارها شعار، مرگ بر فقر دادن                                   

                           صندوقهای خیریه در حد یک نمادن

محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض               

                         دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز

از فقر مینویسم، با این که نیست حالی                    

                             این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی

پنج شنبه 22 فروردین 1392  2:37 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                    فریاد شوق برسرهر كوی وبام خواست

پرسید زان میانه یكی كودك یتیم                 كاین تابناك چیست كه برتاج پادشاست

آن یك جواب داد چه دانیم ما كه چیست          پیداست آنقدر كه متاعی گرانبهاست

نزدیك رفت پیرزنی كوژ پشت و گفت            این اشك دیده من وخون دل شماست

مارا به رخت وچوب شبانی فریفته است         این گرگ سالهاست كه با گله آشناست

آن پارسا كه ده خرد و ملك رهزن است          آن پادشا كه مال رعیت خورد گداست

بر قطره سرشك یتیمان نظاره كن                 تا بنگری كه روشنی گوهر از كجاست

پروین به كجروان سخن از راستی چه سود    كو آنچنان كسی كه نرنجد زحرف راست

منبع:دیوان پروین اعتصامی

پنج شنبه 22 فروردین 1392  2:46 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ...

من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم.

 

 

تا حالا فکر کردی به کسانی که تو برف کفش های پاره دارند ؟؟؟

یا  نه اصلا کفشی بر پا ندارند

تا به حال پا هایتان یخ زده است ؟؟؟؟؟

 

پنج شنبه 22 فروردین 1392  2:49 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

فقر و خیابان

 

زیر پل ها زندگی ما گذشت

روزهای ساده دنیا گذشت

غنچه های زودرس بودیم ما

کودکی در کودکی ما گذشت

***

بچه ایم و در هوای مردها

آلت همبازی ولگردها

شاد و آزاد از کتاب و مدرسه

در غم نان و اسیر دردها

***

کولی آواره ایم و در سفر

زیر این پل ها شب ما شد سحر

جاده شب از سر ما در عبور

روزها ماییم و راهی در گذر

***

دایی ما مطرب آوازه خوان

حافظ آوازهای عاشقان

مطرب رقص عبور عقربه

از خیابان های کشدار زمان

***

مادرم از ما جدایی می کند

می رود شهر گدایی می کند

ما چگونه زنده ایم ای مادرم؟

پس خدا دارد خدایی می کند

***

چیست بابا؟ از چه جنسی؟ کو کجاست؟

مثل ما آواره خاک خداست؟

بچه های شهر بابا داشتند

هیچ بابایی چرا ما را نخواست؟

***

بر سر ما چشم بی پروا گذشت

لحظه های زندگی رسوا گذشت

بود انگشت اشاره سوی ما

زیر پل ها زندگی ما گذشت...

 

مسعود نوروزی ( راهی )

پنج شنبه 22 فروردین 1392  2:52 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 salma57
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

داستانک/قیمت معجزه

 


داستانک/قیمت معجزه

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
 مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچک ترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آن ها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: «فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.» سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آن ها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. 
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي‌زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. 
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: «چه مي خواهي؟» دخترک جواب داد: «برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.»داروساز با تعجب پرسيد: «ببخشيد؟!!» دخترک توضيح داد: «برادر کوچک من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟» داروساز گفت: «متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي‌فروشيم.» چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: «شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟» مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: «چقدر پول داري؟» 
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: «آه چه جالب، فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!» بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت:من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم به کمک خدا معجزه برادرت پيش من باشد.» آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. 
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتر رفت و گفت: «از شما متشکرم، نجات پسرم يک معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟» دکتر لبخندي زد و گفت: «پنج دلار بود که به لطف خدا به موقع پرداخت شد.»
شنبه 24 فروردین 1392  4:23 PM
تشکرات از این پست
salma57 tahmores
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی                              

                           سفره پراست امشب از شامی خیالی.

معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم                         

                           خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.

دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود                         

                            سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود

با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد                               

                          شاید که معجزه شد از اسمان ببارد

دیوارها شعار، مرگ بر فقر دادن                                   

                           صندوقهای خیریه در حد یک نمادن

محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض               

                         دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز

از فقر مینویسم، با این که نیست حالی                    

                             این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی

 

 

یک شنبه 25 فروردین 1392  9:27 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

کودک

 

کودکی بود خسته، با دلی رنجور و نا امید

چه در سر داری کودک؟

به چه می اندیشی؟

بازیت چیست؟

کودکا نست؟

نه بازی داند چیست و نه آرامش!

بازی او زندگیست، اندیشه اش گرسنگی!

با دلی پر ز درد یک شبه مرد شده است!

چه بگویم از تو ، چه توانم گویم؟

یک شنبه 25 فروردین 1392  9:32 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

رختهای چرک نداری ام را با اشک شستم و روی خط فقر آویختم تا

شاید آفتاب انسانیتی بخشکاندشان ،

دو چیز آزارم می دهد :

طوفان امروز

 و

 برهنگی فردا ... !

 

 

 

 

کاش  بارانی ببارد تشنگی را کم کنم .

یک شنبه 25 فروردین 1392  9:37 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

جدول

***

 

در گذار قصه‌هامان رد‌پایی از یلی نیست

این لغت هم، مثل زخم شانه‌ها، در جدولی نیست؟!

*

در سکوتی سخت بغرنج و نفس فرسا، اسیریم

گر چه در دست نحیف لحظه‌هامان، تاولی نیست

آنکه روزی گفت: آینده ... خیالی بود و اینک –

ذوق آبادانی ما، جز درنگ مهملی نیست!

ارتفاع سروها، ربطی به آزادی ندارد؟!

قامت آزادگی زیرا شبیه هیکلی نیست

دست ما تنگ است، اما، خوب می داند که عمری –

جز همین بیداد بر ما رفته، رنجی، معضلی نیست

*  *

دشت و تنهایی و غربت، آبله، بغض و ندامت

یک نفر همراه می جویم در این‌ هامون، ولی، نیست !   

*** 

سه شنبه 27 فروردین 1392  8:34 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

 

 

 

به شیوه‌ی بابا

***

وقتی کنار اشک و تماشا، گریستم

تنها‌تر از تمامی شب‌ها، گریستم

در پشت پرده‌های خیالم، کسی نبود –

بیهوده بر توهم بی‌جا، گریستم!

تا سایه‌های زندگی از نو رفو شود

هر روز من به حسرت فردا، گریستم

باور کنید، در گذر از کوچه‌های شهر

من بارها، نگاه خودم را، گریستم!

نامردمی، نگاه غریبم ندیده بود

تا دید، کودکانه، همان جا، گریستم

شلاق بود و دست من و رنج بردگی

من سال‌ها، به شیوه‌ی بابا، گریستم

*  *

امروز هم گذشت ، ولی یک نفر، نگفت :

بر حال و روز مردم دنیا، گریستم؟!

***
سیدعلی اصغرموسوی

سه شنبه 27 فروردین 1392  8:37 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

بنگرید بر حال من،من آدمی پر دردم/

در میان عالمی من گوشه ای کز کردم

چون که از ظاهر شدن در جمعشان شرمم بود/

چون لباسم پاره و قَدرم زِشان کمتر بود

زندگی مملو ز مشکل جیب من هم خالی/

مشکلاتی بسیار،از همه بدتر مالی

درد پا دارم که قادر نیستم کار کنم/

توی فامیل زنم راحت بسی خوار شدم

ای خدا از روی فرزندان خود شرمنده ام/

آخر بازی چرا من حال هم بازنده ام

سفره ی شام و نهار یک دانه نان است و پنیر

/خود روم بازهم تماشای درِ مهمان پذیر

تا که فرزندان خورند بی من غذای بیشتر/

من همی بیرون زِ خانه در عذای خویشتن

آن قَدَر اندیشه کردم که دگر گشتم پیر/

من چرا نُه را بخواهم چون که هست هشتم گیر

خانه ای را که در آنم ز چوب است و ز گل /

من ز روی صاحبِ خانه دگر گشتم خِجل

بچه هایم مثل من دارند لباس پاره/

کفشها فرسوده و موهایشان آواره

چند وقتیست که آنها میدهند منرا عذاب/

چون بهانه کردند آنها که میخواهند کباب

همه ی دار و ندارو مال من یک پونصدی/

دختر کوچک من در حسرت یک روسری

چون شود تاریک هوا از هر طرف بوی غذا/

منِ بدبخت همچنان در گوشه ای غرق عذا

تانکِ نفت خالیِ خالی و هوا هم گشته سرد /

زیرِ چشمان زنم قندیل بسته اشکِ درد

همسرم همدرد من شاکی ازین اوضاع نیست/

ای خداوند بزرگ دلیل این اوضاع چیست

همسرم چون من ز روی کودکان شرمنده است/

سفره ی درد دلِ خود را ز رویم بسته است

بچه ها کم کم ز عید و خوشی اش میخوانند/

سفره ی هفت سین،لباس و کفش هم میخواهند

پس چه چاره که ندارم پولی و دستم تنگ/

من ندارم طاقت کار و تلاش،هستم لنگ

صد هدف داریم اما پول کم،یک پونصدی/

که شود تأمین با آن یک هدف،آن روسری

ای خدا در خانه من بی آبرو گشتم بسی/

من امیدوارم بگیرد عاقبت دستم کسی...

 

سراینده:علی جعفری

شنبه 31 فروردین 1392  8:42 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
shokraneh
shokraneh
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 2414
محل سکونت : خیلی دور خیلی نزدیک

پاسخ به:فقر

خیلی ناراحت شدم

یاد کزت افتادم

تو یه کتاب خوندم  . . .این دنیا دار پاداش و ثواب نیست . . .

تا قبلش هزار بار شنیده بودم ها ولی نمی دونم چرا  روم خیلی اثر گذاشت

ان شاالله جایگاهشان در بهشت بالای شهر باشه !

مراقبت دستمان که کلیک می کند و چشمانمان که  نظاره می کند باشیم

"کل اولئک کان عنه مسئولا"

و بدانیم و آگاه باشیم که خدا هم یک کاربر همیشه آنـــلایـــن است

 

*.*.*.*.*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*.*.*.*.*

shokraneh.rasekhoonblog.com

 

شنبه 31 فروردین 1392  11:29 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 tahmores
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد            سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم         یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد         حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست              هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید          این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس     بابا مثل هرشب نان ندارد

 

 

سه شنبه 3 اردیبهشت 1392  11:39 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
دسترسی سریع به انجمن ها