0

فقر

 
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر


 


 


 
 

 

جمعه 9 فروردین 1392  1:04 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار
جمعه 9 فروردین 1392  1:07 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88 s4d3gh salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر


 


 

 

 

 
 
 
 

 

جمعه 9 فروردین 1392  1:13 AM
تشکرات از این پست
nikbakht88 AliFanoodi s4d3gh salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک شنبه 11 فروردین 1392  2:44 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 s4d3gh salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

 
 

 

 
یک شنبه 11 فروردین 1392  2:51 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 s4d3gh salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

فقر
ميخواهم  بگويم ……
فقر  همه جا سر ميكشد …….
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ……
فقر ، چيزي را  ” نداشتن ” است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ….. طلا و غذا نيست  …….
فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ……
فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ……
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند …..
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود …..
فقر ،  همه جا سر ميكشد ……..

 

فقر ، شب را ” بي غذا  ” سر كردن نيست ..
فقر ، روز را  ” بي انديشه”   سر كردن است

( دکتر شریعتی)

 

یک شنبه 11 فروردین 1392  2:55 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 s4d3gh salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند

 

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
یک شنبه 11 فروردین 1392  3:01 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 s4d3gh salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت.

چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند.

او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود.

خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد.

وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد …. به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.

پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد.

بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است.

بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد.

فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت.

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.

کسادي عمومي شروع شده است.

آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.

یک شنبه 11 فروردین 1392  3:02 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

شب بود حدودا ساعت 8 کناره ساحل نشسته بودمو با هندزفوری داشتم آهنگ گوش میدادم غرق در آهنگ بودم که ناگهان گرمی دستی کوچک رو روی شونه هام احساس کردم،سرمو برگردوندمو به پشته سرم نگاه کردم دختر بچه ای پشت سرم وایساده بود هندزفوری رو از گوشم دراوردم از لباساش معلوم بود که فقیره یه جاکت صورتی تنش بود و چندجاشم پاره پوره بود.

گفتم سلام کوچولو خوبی؟سلام کرد گفت آقا لواشک دارم ازم می خری ؟گفتم نه نمی خوام لواشک دوس ندارم آدامس نداری گفت نه فقط از این لواشکا دارم

یه دختر دیگه هم از راه رسید ازش پرسیم چیکارته ؟گفت خواهر کوچیکمه اسمش سارا ه منم زهرا هستم

بزرگه 9 سالش بود کوچیکه 7 سالش

2 تومان دادم بزرگه گفتم بهم لواشک بده لواشکای پنجاه تومنی بود اما دونه ای دویست و پنجاه می فروخت چهار تاشو بهم داد و یه مشت پول خورد از جیبش دراورد که بهم بده بهش گفتم نمی خواد باقیش باشه واسه خودت

تشکر کردو رفت آبجی گوچیکش به من گفت آقا از منم می خری ؟هزار تومان دادم بهش گفتم آره 4 تا بهم بده

خیلی خوشحال شد چهار تا لواشک بهم داد تشکر کرد خواست بره گفتم وایسا ببینم سارا خانوم لواشک دوست داری ؟گفت آره گفتم خودتم میخوری از لواشکات ؟گفت نه آخه اینارو بابام میخره که بفروشیم آخره شبم پولشو می خواد.

دو تاشو بهش دادم گفتم این دوتارو تو بخور دوتا دیگشم خودم می خورم یه لبخند خوشگل زد گفت دستت درد نکنه عمو گرفت و رفت!

چند دقیقه بعدش یه لواشک فروش دیگه اومد بهش گفتم خریدم از اونا و نمی خوام دیگه اون بزرگتر بود کلی سه پیچم شد و گیر داد که بخرم منم یکم به حرفش گرفتم و شروع کردیم با هم حرف زدن

اونم نشست پیشم

دختر عموی اون دو تا بود،گفت باباشون دیسک کمر داره مامانشونم مرده اما نگفت چطوری باباشون خیلی بدهکار بوده واسه همین این دوتارو میفرستاده تا براش پول در بیارن

دختر عموشونم فقیر بوده وقتی میبینه این دوتا کار می کنن اینم میادو کار می کنه!

خلاصه آخرش یه پنج هزاری دراوردم دادم گفتم هزار تومنشو لواشک بده یهو پولمو برداشت و دوید رفت!یکم اونطرف تر ایستاد گفت پولت واسه خودمه لواشکم نمی دم!

منم خندم گرفت آخه دختره خیلی شیرین زبون بود گفتم باشه واسه خودت راهمو گرفتم برم دوید اومد پیشم گفت واقعا واسه خودم ؟گفتم آره واقعا واسه خوده خودت!

یه بوس کرد منو و دوید و رفت!

دیشب بعد از 1 ماه دوباره رفتم کناره ساحل می دونستم که هرشب این دورو بر لواشک میفروشن!منتظر بودم بیان و ازشون لواشک بخرم اما خبری نشد ازشون!

چند دقیقه گذشت دختر عموی زهرا و سارا اومد گرفتمش هنوز منو یادش بود سلام کرد یکم باهاش حرف زدم

گفتم از دختر عمو هات چه خبر ؟

صداش به لرزه افتاد اشاره کرد سمت خیابون حدودا چند صد متر اون طرف تر !

گفت سارا 2 هفته پیش تصادف کرد تو خیابون با یه ماشینی و مرد!

وقتی اینو شنیدم بغضم ترکید سرمو لای دستام گرفتمو شروع کردم به گریه کردن

سرمو که بلند کردم دیگه خبری نبود از دختر عمو!اونم رفته بود

همش چهره معصوم سارای 7 ساله جلوی چشمم بود نشسته بودم لب ساحلو واسش گریه می کردم!

این داستان واقعی بود و برای خودم اتفاق افتاده بود!

هم ناراحتم بخاطر سارا و هم خوشحالم،خوشحال از اینکه پاک از دنیا رفت و توی این دنیا نموند و قبل از اینکه کارنامه اعمالش پر بشه از خط های سیاه از این دنیا باره سفر رو بست!

دوشنبه 12 فروردین 1392  8:59 PM
تشکرات از این پست
s4d3gh nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

گریه مرد

شب گذشته ، مهمان داشتیم . بنابر این زود تر از شب های دیگر به سمت خانه به راه افتادم و در میدان ولی عصر (عج) دربست ، سوار یک تاکسی پیکان قدیمی شدم .

با راننده اش آشنا بودم . قبلاً سوار ماشین اش شده بودم.

به سنت مردم کاوی روزنامه نگاری ام ، عادت ندارم فرصت ها را برای گفت و گو  با مردم از دست بدهم و سر سخن را با راننده جوان تاکسی که جوانی رنگ پریده بود و سی و اندی ساله نشان می داد ، باز کردم.

ابتدا از کارت سوختش گفت : که از ابتدای سهمیه بندی بنزین به دستش نرسیده و او در تمام این مدت ، بنزین را از بازار آزاد تهیه کرده است و البته از پیگیری های یک ساله اش گفت و از این که چقدر او را سردوانده اند بین تاکسیرانی و پلیس و پست و شرکت نفت !.

سپس به تلخی گفت : ما از کجا شانس آورده ایم که از کارت سوخت شانس بیاروریم؟!

و بعد از آن ، از تصادفی گفت که چهار سال پیش برایش اتفاق افتاد :

پیاده بودم ، نفهمیدم موتوری از کجا رسید ، چطوری زد و چطوری در رفت. فقط می دونم لگن ام شکست و استخون های پام خرد شد ، هزینه بستری و دارو و درمانم ، شش میلیون تومان شد . خانه ای را رهن و اجاره کرده بودم 500 هزار تومان رهن و الباقی اجاره.

برای تامین هزینه های درمانم ، خانه را پس دادم ، 500 هزار تومان را گرفتم و اسباب و اثاثیه بزرگ خانه مثل یخچال ، تلویزیون ، فرش و... را فروختم و مابقی پول رو قرض کردم تا با بیمارستان تسویه حساب کردم و بعد از این کار که دیدم آس و پاس هستم به ناچار با همسرم به خانه ی پدری ام رفتم.

 

همسرم ، تازه  باردار بود و خودش هم نمی دانست . برای همین هم بارها و بارها هنگام عکس برداری از پایم ، وارد اتاق رادیولوژی شد. مسوولان رادیولوژی به او گفته بودند : بیا پای همسرت را بگیر تا تکان نخورد و الا مجدداً عکس برداری کنیم ، هزینه تان بالا می رود.

با این کار د ر اتاق رادیولوژی و اشعه های خطر ناک آن ، آتشی بر جان زندگی ام شد. بچه ام بانقص عضو به دنیا آمد و قلبش هم دچار مشکل بود ... و اکنون سه ساله که با این رنج دائمی زندگی می کنیم ؛ با کودکی که فقط یه قلم از دارو هایش در هفته 60 هزار تومان می شود و معالجه قلبش و آنژیوگرافی ، جراحی دستان و هزار مشکل دیگر. هر شب که به خانه می روم ، می گوید بابا برایم لپ لپ بخر و من با خود می گویم از کجا هر شب 1000 تومان پول لپ لپ بدهم برای این بچه ؟!

چندی پیش هم به بهزیستی رفتیم تا بلکه بچه ام را حمایت کنند ، قبول نکردند و پس از مدتها دوندگی 600 هزار تومان وام دادند که به درد و علاج بچه ام برسم و البته همان اول کار 40 هزار تومان از 600 هزار تومان را به عنوان عوارض و مالیات و کار مزد و... کسر کردند.

اینک ، منم و این تاکسی قدیمی و اجاره خانه و هزینه های سر سام آور زندگی و خرج درمان کودکم و شبهایی که از شرم چشمان معصومش دیر به منزل می روم و پشت این فرمان گوشه ای خلوت از خیابان های تهران گریه می کنم... .

راننده این ها رو می گفت و در تمام مسیر ، آرام و بی صدا اشک می ریخت و من هنگامی که از ماجرای وام 600 هزار تومانی و کسر 40 هزارتومان از این وام ناقابل را گوش می کردم ، ماجرای اخیر وکیلان همین راننده در مجلس و آن وام 100 میلیونی که دعوا سر معوض ویا بلا عوض بودنش هست فکر می کردم.

هنوز اشک مرد جوان را که در حوالی میدان ولی عصر (عج) تهران با آن تاکسی رنگ رو رفته اش زیاد می بینمش ، جلوی چشمانم هست و عکسی از پسر کوچک و بیمارش که از کیفش در آورد و پشت چراغ قرمز خیابان معلم ، نشانم داد.

 

دوشنبه 12 فروردین 1392  9:01 PM
تشکرات از این پست
AliFanoodi s4d3gh nikbakht88
nikbakht88
nikbakht88
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 5887
محل سکونت : تمام ایران سرای من است

پاسخ به:فقر

سلام و تشکر

این تاپیک غم عالم را جلوی چشم تداعی می کند. کاش هر کس به اندازه توانش یاری می کرد. در ممالکت اسلامی این وقایع نگران کننده است و همه ما مقصریم.

چهارشنبه 14 فروردین 1392  12:02 PM
تشکرات از این پست
tahmores
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر


نقل قول nikbakht88

سلام و تشکر

این تاپیک غم عالم را جلوی چشم تداعی می کند. کاش هر کس به اندازه توانش یاری می کرد. در ممالکت اسلامی این وقایع نگران کننده است و همه ما مقصریم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با سلام خدمت مدیر نیکبخت 

واقعا همه ما مقصریم این که با چشممون میبینیم   اما هیچ تلاشی نمیکنیم   و فقط دیگران رو مقصر میدونیم 

چند وقت پیش در میدان تجریش پسر بچه 2 ساله ای داشت  تکدی گری میکرد  یه اقا و خانم خارجی  از کنار این بجه گذاشتند اون رو نوازش کردند و  خوراکی که خریده بودند به اون بچه دادند   چند ثانیه بعد یک اقای ایرانی  نزدیک این بچه اومد  بهش  گفت خوب کاسبی  مامانت فهمیده که تو رو گذاشته اینجا  

نمیتونستم حرکت کنم  پدر و مادرم گفتن  زندگی  همین  همه ما به هم بی اعتمادیم   نمیدونیم این بچه 2  ساله بی گناه  آیا طعمه دیگران  یا واقعا  محتاج  

تو راه کلی فکر کردم این بچه حتی اگه طعمه دیگران هم باشه  باز هم  این طعمه بودن دلیلی  جز فقر نداره 

ای کاش هیچ وقت  هیچ کس نه طعمه فقر  بشه و نه محتاج 
 

پنج شنبه 15 فروردین 1392  2:46 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار
پنج شنبه 15 فروردین 1392  2:52 PM
تشکرات از این پست
nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:فقر

 

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه 15 فروردین 1392  2:58 PM
تشکرات از این پست
AliFanoodi nikbakht88 salma57
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار
پنج شنبه 15 فروردین 1392  3:01 PM
تشکرات از این پست
AliFanoodi nikbakht88 salma57
دسترسی سریع به انجمن ها