0

بررسی موضوع عاشورا

 
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

عظمت حرکت حضرت زینب(س) در بیانات مقام معظم رهبری

 
           
 

ارزش و عظمت زينب كبرى‌، به خاطر موضع و حركت عظيم انسانى و اسلامى او بر اساس تكليف الهى است. كار او، تصميم او، نوع حركت او، به او اين‌طور عظمت بخشيد. هر كس چنين كارى بكند، ولو دختر اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) هم نباشد، عظمت پيدا مى‌كند.
   
بخش عمده‌ى اين عظمت از اين‌جاست كه اولا موقعيت را شناخت؛ هم موقعيت قبل از رفتن امام حسين(عليه‌السلام) به كربلا، هم موقعيت لحظات بحرانى روز عاشورا، هم موقعيت حوادث كشنده‌ى بعد از شهادت امام حسين را؛ و ثانيا طبق هر موقعيت، يك انتخاب كرد. اين انتخابها زينب را ساخت.


    
منبع: سخنرانى مقام معظم رهبری در ديدار با جمع كثيرى از پرستاران، به مناسبت ميلاد حضرت زينب كبرى‌(س) و روز پرستار 22/08/1370.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:44 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

حضرت زينب از مدينه تا كربلا

 
           
 

1- همراهى با امام حسين (ع) در مسير كربلا
   
در نيمه رجب سال 60 هجرى هنگامى كه معاويه از دنيا رفت پسرش يزيد برخلاف وصيّت پدرش براى فرماندار مدينه نامه نوشت كه بدون درنگ از حسين‏بن على (ع) بيعت بگيرد و به هيچ وجه به او مهلت ندهد. وليد افرادى را به خدمت امام حسين (ع) فرستاد و او را طلبيد. امام (ع) پس از آگاهى از موضوع به همراه شمارى از بستگان خود با وليد ديدار و گفتگو كرد كه در اين ملاقات مسأله بيعت يزيد مطرح شد. ميان امام حسين و وليد سخنانى گفته شد آن شب گذشت صبح آن روز ديدارى بين مروان و امام حسين صورت گرفت و مروان مسأله بيعت امام با يزيد را مطرح مى‏كند امام (ع) مى‏فرمايد:
 «وَعَلَى الْاسْلامِ السَّلام اذْقَدْ بُليت الامّة براعٍ مثل يزيد» «1»
  
 «بايد با اسلام خداحافظى كرد زيرا شخصى مانند يزيد خلافت اسلام را برعهده گرفت.»
  
به هر حال امام (ع) از بيعت امتناع مى‏كند و تصميم مى‏گيرد از مدينه بسوى مكه هجرت كند و از آنجا به كوفه برود؛ چون نامه‏هايى از مردم كوفه براى آن حضرت فرستاده شده بود.
   
زينب (س) با آگاهى از تصميم برادر، از شوهرش عبداللَّه جعفر اجازه خواست كه برادرش را همراهى كند عبداللَّه هم اجازه داد، زينب خودش را به منزل برادرش رساند و به كاروان امام حسين (ع) پيوست. «2»
  
امام حسين در شب يكشنبه 28 رجب سال 60 به همراه فرزندان و برادران و برادرزادگان و بيشتر خاندان خود از مدينه به سوى مكه حركت كرد. در زمان حركت كاروان از جمله كسانى كه به آن حضرت سفارش كرد كه اين سفر را ترك نمايد ابن عبّاس بود، وى گفت: «اگر شما ناچار هستى به كوفه بروى، پس اهل و عيال و زنها را با خود مَبَر!» در آن هنگام صداى گريه‏اى به گوش او رسيد كه به او مى‏گويد: اى ابن عباس! پيشنهاد مى‏كنى كه بزرگ و سرور ما خودش به سفر برود و ما را در اينجا بگذارد؟ آيا روزگار براى ما غير از او كسى را گذاشته است؟ نه هرگز! با او زنده هستيم و با او مى‏ميريم. در اين لحظه ابن عباس شديداً گريست. «1» در برخى از منابع چنين آمده كه اين سخن از حضرت زينب (س) بوده است. «2»
گفتنى است كه علاقه زينب و امام حسين (ع) نسبت به يكديگر حتّى در زمان كودكى هم زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه زينب (س) آرام نمى‏گرفت مگر در كنار امام حسين (ع) و اين مطلب را حضرت زهرا (س) به پيامبر (ص) خبر داد. رسول خدا (ص) سخت گريستند و به حضرت زهرا (س) مصيبت اين دو را خبر دادند و يادآور شدند كه اينها در غم و اندوه هم شريك هستند. و نقل مى‏كنند كه امير المؤمنين (ع) در هنگام ازدواج زينب (س) با عبداللَّه جعفر شرط كرد كه اگر زينب خواست همراه برادرش حسين (ع) به مسافرت برود عبداللَّه مانع نشود «3» و به او اجازه بدهد.
   
امام حسين (ع) در راه مكّه به كربلا به منزلى رسيدند به نام خزيميّه و در آنجا يك شبانه روز توقّف كردند. صبح آن شب زينب (س) به نزد برادر آمد و گفت: ديشب صداى هاتفى را شنيدم كه مى‏گويد:
          أَلا يا عَيْنُ فَاحْتَفِلى بِجَهْدٍ             وَ مَنْ يَبْكى‏ عَلَى الشُّهَداءِ بَعْدى‏
             عَلى‏ قَوْمٍ تَسُوقُهُمُ الْمَنايا             بِمِقْدارٍ الى انْجازِ وَعْدٍ «4»
   
اى چشم بكوش و از اشك پر شو. كيست پس از من بر اين شهيدان بگريد.
جماعتى كه مرگ آنها را مى‏كشاند؛ چنان كه خدا مقدّر كرده است تا وعده او راست گردد.
امام (ع) فرمود: يا اخْتاه الْمَقْضِىُّ هُوَ كائِنٌ. «1»
 آن چه خدا خواهد همان خواهد شد.
زينب (س) چون اين سخن از برادر شنيد يقين كرد كه بلا نازل شد، اشك از چشمانش سرازير شد منتهى خودش را كنترل كرد تا مبادا اهل بيت (ع) متوجّه شوند. «2»
  
2- در كربلا
   
درخشان‏ترين دوران زندگى حضرت زينب (س) حضور مؤثرش در كربلا همراه برادرش در تمامى صحنه‏ها مى‏باشد.
  
1- 2- مشاهده هجوم دشمن و خبر دادن به امام حسين (ع)
  
غروب روز نهم محرّم سال 61 هجرى بعد از نماز عصر بود، لشكريان يزيد به فرمان ابن سعد به طرف خيام امام حسين (ع) يورش آوردند، امام (ع) در آن هنگام در جلوى خيمه با تكيه بر شمشير سرش را روى زانو گذاشته لحظه‏اى به خواب رفته بود. زينب (س) با شنيدن صداى لشكر خود را به برادر رسانيد و خطاب به او گفت: اى برادر آيا صداى لشكريان را مى‏شنوى كه نزديك شده‏اند؟ امام (ع) سرش را بلند كرد و فرمود: خواهرم اكنون پيامبر (ص) را در خواب ديدم و به من فرمود: تو به همين زودى به سوى ما خواهى آمد، زينب به صورتش زد و گفت: اى واى بر من، امام (ع) فرمود: واى بر تو نيست اى خواهر، خداوند رحمتش را نصيب تو گرداند!
  
2- 2- گفت و گو با امام حسين (ع) در شب عاشورا
  
امام سجّاد (ع) مى‏فرمايد: شبى كه در پگاه آن پدرم كشته شد، نشسته بودم.
  
عمّه‏ام زينب پرستاريم مى‏كرد، پدرم در خيمه خود از يارانش جدا و گوشه‏اى را اختيار كرده بود؛ حُوىّ (غلام ابى‏ذر) در كنار او و مشغول درست كردن شمشير بوده شنيدم كه اشعار زير را پدرم زمزمه مى‏كرد:
          يا دَهْرُافٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ             كَمْ لَكَ بِالاشْراقِ وَ الْأَصيلِ‏
             مِنْ صاحِبٍ أَوْطالِبٍ قَتيلِ             وَالدّهر لا يَقْنَعُ بِالبَديل‏
             وَ إنّما الامَرُ إلى الجَليل             وَ كلَّ حىٍّ سالِكِ سَبيلى «1»
  
اى روزگار! اف بر اين دوستى تو، چه بامدادان و شامگاهانى بر تو گذشته است كه ياران و طالبان حق و حقيقت به خون خويش غلطيده‏اند، و به جايگزين هم قناعت نكرده‏اى، و مسلّماً همه امور مخلوقات در دست با كفايت خداوند مى‏باشد و هر صاحب حياتى به ناچار راه مرا بايد برگزيند.
دو يا سه بار امام (ع) آن را تكرار كرد من مقصود آن حضرت را فهميدم، بغض گلويم را گرفته بود امّا خوددارى كردم و خاموش شدم، فهميدم كه بلا و اندوه به ما روى آورده است. عمّه‏ام زينب آنچه را من شنيدم شنيد ولى او چون زن بود طاقت نياورد و عنان از كف داد، در حالى كه لباسش به زمين كشيده مى‏شد، خدمت امام (ع) رسيد و فرياد برآورد و گفت: واى بر من، اى كاش مرگ زندگى ام را نابود مى‏كرد، امروز مادرم فاطمه، پدرم على و برادرم حسن (ع) از دنيا رفتند. اى جانشين گذشتگان و فريادرس باقى ماندگان!
حسين (ع) نگاهى به خواهرش كرد و فرمود: اى خواهر مبادا شيطان عنان از كف بگيرد. در حالى كه چشمان امام (ع) پر از اشك شده بود خطاب به زينب كرد و فرمود: لَوْ تَرِكَ الْقَطا «2» لَنامَ. اگر آن پرنده را وا مى‏گذاشتند در لانه خويش مى‏خوابيد.
 (كنايه از اين كه چاره‏اى جز مرگ نيست) زينب گفت: واى بر من، آيا تو به ناچارى خود را به مرگ سپردى (و تن به مرگ دادى) اين بيشتر دل مرا آزرده مى‏كند و بر من‏ سخت است، سپس مشت به صورت خود كوبيد و دست به گريبان برد پيراهن خويش را پاره كرد و بيهوش بر زمين افتاد، حسين (ع) برخاست آب به روى خواهر پاشيد و به او فرمود: آرام باش خواهر، پرهيزگارى پيشه كن و به آن شكيبايى كه خدا نصيب تو كرد بردبارى كن و بدان كه اهل زمين مى‏ميرند و اهل آسمان بجاى نمانند و همانا هر چيزى هلاك گردد جز خداوندى كه آفريدگان را به قدرت خويش آفريد و مردمان را بر مى‏انگيزد، دوباره باز مى‏گرداند و اوست خداى يگانه و يكتاى بى‏همتا.
سپس امام (ع) چنين فرمود: جدّ، پدر، مادر و برادرم همگى از من بهتر بودند و از دنيا رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا (ص) پيروى كنيم. خواهرش را به اين سخنان دلدارى داد و به او فرمود: خواهرجان تو را سوگند مى دهم و بايد به اين سوگند پايبند باشى: اين كه چون من كشته شدم گريبان پاره مكنى، روى خود مخراشى، «واى و هلاكت» براى خود مخواهى (يعنى چنانچه رسم زنان عرب است واويل و واثبو را مگو.) امام سجّاد (ع) مى‏فرمايد: سپس پدرم زينب (س) را آورد در كنارم نشانيد. «1»
  
3- 2- زينب وصىّ امام حسين (ع)
  
امام حسين (ع) به خاطر حفظ جان امام زين العابدين (ع) حضرت زينب را به عنوان وصىّ خويش انتخاب كرد. «2»
  
4- 2- كنار امام حسين (ع) هنگام شهادت على اكبر (ع)
  
حضرت زينب در روز عاشورا لحظه‏اى از امام (ع) غافل نبود با آن كه مسئوليت زنان و كودكان و پرستارى امام سجاد (ع) را هم به عهده داشت. هنگامى كه حضرت على اكبر به شهادت رسيد امام حسين (ع) خود را به بالينش رسانيد، پس از آن‏ زينب هم از خيمه بيرون آمد و فرياد و ناله سر داد: «اى حبيبم! اى فرزند برادرم» تا اينكه خود را روى كشته على اكبر انداخت امام حسين (ع) زير بغل خواهرش را گرفت و به سوى خيمه زنان برگردانيد. «1»
  
5- 2- جلوگيرى از ميدان رفتن عبداللَّه‏بن حسن (ع)
  
زمانى كه عبداللَّه‏بن حسن (ع) از جمع زنان خارج شده و روانه ميدان گرديد تا آن كه به كنار امام حسين (ع) آمد، زينب (س) خودش را به عبداللَّه رسانيد تا او را نگهدارد. حسين (ع) هم به زينب فرمود: خواهرم او را نگهدار ولى آن كودك شديداً امتناع كرد و گفت: به خدا سوگند از عمويم جدا نمى‏شوم. «2»
  
6- 2- گريه زينب و زنان در روز عاشورا
  
روز عاشورا امام حسين (ع) خطبه خواند، خودش را معرّفى كرد و فرمود: چرا خون مرا حلال مى‏شماريد؟ گفتند: همه اين چيزها را مى‏دانيم ولى دست از تو بر نمى‏داريم تا اين كه تو را بكشيم؛ هنگامى كه دختران آن حضرت و هم چنين زينب اين سخنان را شنيدند گريه و زارى كردند و بر صورت خويش مى‏زدند تا اين كه صداى‏شان بلند شد. «3»
   
7- 2- تحويل دادن كودك شيرخوار به امام حسين (ع)
 
هنگامى كه صداى استغاثه امام (ع) بلند شد كه: هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ‏اللَّه؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخافُ اللَّهَ فينا؟ هَلْ مِنْ مُغيثٍ يَرْجُو اللَّه بِأغاثَتِنا؟ هَلْ مِنْ مُعينٍ يَرْجُواما عِنْدَاللَّهِ فى‏ أِغاثَتِنا؟
آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا (ص) دفاع كند؟ آيا خداپرستى بين شما وجود دارد تا درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ آيا دادرسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ آيا ياورى هست كه در يارى نمودن ما به خدا اميدوار باشد؟
فرياد و ناله زنان حرم بلند شد، حضرت خودش را جلوى خيمه رساند، به زينب فرمود: كودك خردسالم را بياوريد تا با او وداع كنم، پس آن كودك را به روى دست گرفت، خواست او را ببوسد حرملةبن كاهل تيرى پرتاب كرد كه به گلوى آن كودك اصابت كرد و او را به شهادت رسانيد؛ حضرت به زينب فرمود: او را بگير. «1»
  
8- 2- شهادت فرزندان حضرت زينب‏
     
قهرمان كربلا زينب كبرى (س) علاوه بر فداكارى‏ها و ايثارگرى‏ها دو تن از فرزندانش را نيز فداى راه برادرش امام حسين (ع) كرد و در روز عاشورا فرزندان آن بانوى بزرگوار به نام‏هاى محمد و عون به شهادت رسيدند. «2»
   
9- 2- سخن زينب با عمر سعد و لشكريانش در روز عاشورا
  
مرحوم شيخ مفيد رحمة اللَّه عليه چنين نقل مى‏كند كه: چون روز عاشورا حضرت زينب (س) نگاهش به امام حسين (ع) افتاد كه در محاصره و هجوم دشمنان قرار گرفته، تمام بدنش را تير باران كرده‏اند. كنار خيمه آمد و فرياد برآورد:
  
واى بر تو اى عمر سعد، آيا حسين كشته مى‏شود و تو تماشا مى‏كنى؟ او جواب زينب را نداد. دوباره زينب (س) فرياد زد: آيا در ميان شما مسلمان پيدا نمى‏شود باز هم كسى جواب زينب را نداد. «1» در برخى از منابع چنين آمد: در حالى كه اشكهاى عمر سعد بر دو گونه و محاسنش روان بود روى خود را از زينب برگردانيد. «2»
حضرت زينب (س) در هنگام محاصره شدن امام توسّط لشكريان يزيد اشعار زير را سرود:
          مِلْ‏ءُ الْقِفارِ عَلْى‏ابْنِ فاطِمَةِ             جُنْدٌ وَ مِلْ‏ءُ قُلُوبِهِمْ ذُحُلَ‏
             بِجَحافِلٍ بِالَّطفِّ اوُّلُها             وَاخيرُها بِالشَّامِ مُتَّصِلُ «3»
  
بيابان بر ضدّ فرزند فاطمه از لشكر پر و دلهايشان مملو از انتقام است!
لشكر انبوهى كه يك سرش در كربلا و سر ديگرش در شام مى‏باشد.
10- 2- وداع امام (ع) و درخواست پيراهن كهنه از زينب و سفارش به زينب درباره زنان و كودكان‏
  
در ساعت‏هاى آخر روز عاشورا هنگامى كه امام (ع) تنها شد به طرف خيمه آمد و فرياد زد: يا زينب، امّ‏كلثوم، يا فاطمه، يا سكينه، يا فلانه (كه همه را به اسم صدا زد) عليكنّ منى السّلام سپس به خواهرش زينب سفارش زنها و كودكان را نمود. آنگاه فرمود: براى من پيراهن بياور كه آن را زير لباسم قرار دهم تا كسى رغبت نكند آن را از تنم بيرون بياورد؛ سپس زينب براى او لباس تنگ آورده حضرت آن را دور انداخت و فرمود: اين لباس كسى است كه ذليل و خوار شده باشد. آنگاه پيراهن كهنه آورده، آن را پاره كرد و در زير لباسهايش قرار داد سپس تقاضاى زير جامه كرد و آن را هم پاره پاره كرد، پوشيد و آماده جنگ شد. «4»
  
11- 2- فرياد زينب در روز عاشورا هنگام مشاهده صحنه دلخراش‏ روز عاشورا امام حسين (ع) بر اثر جراحات وارده از پاى در آمده بود، ديگر هيچ رمقى نداشت، بدنش (از زيادى تير) مانند خارپشت شده بود. «صالح‏بن وهب مزنى» ملعون چنان نيزه بر پهلوى آن حضرت زد كه امام (ع) از روى اسب به زمين افتاد و طرف راست صورت او روى خاك افتاد. سپس آن بزرگوار از زمين برخاست. حضرت زينب از خيمه بيرون دويد، فرياد زد: «واى برادرم! واى آقايم! واى خانواده‏ام اى كاش آسمان بر زمين فرود مى‏آمد، و اى كاش كوه‏ها بر بيابانها مى‏پاشيد. «1»
  
مرحوم نقدى از ابى مخنف چنين نقل مى‏كند كه: چون حسين (ع) از روى زين به زمين افتاد اسب او به طرف خيمه آمد، زينب (س) همين كه صداى اسب را شنيد به سكينه رو كرد، و گفت: پدرت آب آورده، سكينه بيرون رفت امّا اسب را ديد كه بى‏صاحب آمده، فرياد برآورد كه: وا قتيلاه، وا أبتاه، وا حسناه، وا حسيناه، وا غربتاه، وا بعد سفراه، وا كربتاه»، «واى كشته‏ام، واى پدرم، واى حسنم، واى حسينم، واى غريبم، واى از دورى سفر، واى از غم و اندوه.» زنهاى ديگر حرم وقتى اين سخنان را شنيدند از خيمه بيرون آمدند همين كه نگاهشان به اسب افتاد دست‏ها را به صورت خودشان زدند و مى‏گفتند:
 «وا محمّداه، وا علياه، وا حسناه، وا حسيناه، اليوم مات محمد المصطفى و علىّ المرتضى و فاطمة الزّهرا (ع)» «2»
 
 «اى محمد! اى على! واى حسنم، واى حسينم، امروز مانند روزى است كه محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا (س) از دنيا رفتند.»
حضرت زينب (س) هنگامى كه اسب بى‏صاحب امام حسين (ع) از ميدان برگشت به طرف خيمه اشعار زير را انشاء فرموده‏اند:
          فَوَيْلَكَ يا مَيْمُونُ فَارْجِعْ بِسُرْعَةٍ             وَخَبِّرْ عَنِ السِّبْطِ الشَّريفِ هُدَى العُلا
 
         وَ ايْنَ تَرَكْتَ السِّبْطَ مَيْمُونُ قُلْ لَنا             وَ ايْنَ الَّذى‏ قَدْكانَ لِلْخَطْبِ حاملا
             امَيْمُونُ تَغْدُوا بِالْحُسَيْنِ وَ مالَنا             كفيلٌ وَلِلْحِمْلِ الثَّقيلِ تَحَمَّلا
         امَيْمُونُ ضَيَّعْتَ الْحُسَيْنَ وَ جِئْتَنا             تُحَمْحِمُ فى‏ خَيماتِنا ثُمَّ تَصْهَلا
             امَيْمُونُ اسْقَيْتَ الْحُسَيْنَ حِمامَهُ             وَ بَيْنَ الْأَعادى‏ فى‏ دِماءِ تَجَنْدَلا
             امَيْمُونُ هَلَّا قَدْ فَدَيْتَ جَنابَهُ             وَلكِنْ قَضاءُ اللَّهِ اصْبَحَ مُنْزَلًا
             امَيْمُونُ أَشْفَيْتَ الْعِدى‏ مِنْ وَلِيِّنا             وَالْقَيْتَهُ بَيْنَ الْاعادى‏ مُجَنْدَلا
             امَيْمُونُ فَارْجِعْ لاتُطيلُ خِطابَنا             فَما عُدْتَ ترجُوا وُدَّنا وَتُؤَمِلّا
             يَتَّمْتُ ياذُلّى‏ لِفَقْدِكَ يا اخى‏             وَقَدْ عُدْتَ بِعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّاً
             اخى‏ مَنْ نَوى‏ مِنْ بَعْدِ فَقِدْكَ يا اخى‏             يُدافِعُ عَنَّا مَنْ يَصُولُ مِنَ الْمَلا
             اخى‏ من نراه حامياً و مناصراً             لقد هدّ هذا اليوم عزمى و عطلّا «1»
  
پس واى بر تو اى ميمون «2» با شتاب برگرد، و خبر بياور از سبط شريف كه مظهر هدايت و برترى است.
بگو براى ما كه كجا رهايش كردى، كجا است آن كسى كه كارهاى بزرگ برعهده او بود.
اى ميمون آيا حسين را بردى، در حالى كه ما سرپرستى نداريم و چه كسى اين بار سنگين را حمل كند.
اى ميمون حسين (ع) را از بين بردى، و آمدى بانگ برآوردى و شيهه مى‏كشى.
اى ميمون مرگ را به حسين نوشاندى، و او را در ميان دشمنان به خاك و خون افكندى.
اى ميمون چرا خود را فداى آن جناب نكردى؟، امّا خواست همين بود كه شد.
اى ميمون دشمن ما را از سرپرست ما دلشاد كردى، و او را بين دشمنان انداختى.
اى ميمون برگرد، سخن كوتاه كن. ديگر اميد و آرزوى دوستى ما را ندارى.
در فراقت ذليل و خوار شدم اى برادرم، و بعد از عزّت و سربلندى دوباره ذليل گشتم.
برادرم چه كسى پس از تو از ما نگه‏دارى كند و هنگام هجوم دشمن چه كسى از ما حمايت كند.
برادرم، چه كسى حامى و ياور ما باشد، بدرستى كه امروز عزم و اراده‏ام سست شد و از كار افتاد.
  
12- 2- سفارش امام (ع) به زينب در هنگام آتش زدن خيمه‏ها
  
صاحب الأيقاد از مقتل ابن العربى چنين نقل مى‏كند كه: امام حسين (ع) هنگام وداع به خواهرش زينب (س) سفارش كرد و فرمود: پس از اينكه خيمه‏ها را آتش زدند زنها را جمع كن. زينب (س) هم پس از آتش زدن خيمه‏ها و پراكنده شدن كودكان به سراغ آنها رفت براى جمع آورى، در همين حال متوجّه شد دو تا از بچّه‏ها نيستند؛ براى پيدا كردن آنها به راه افتاد، ديد در جايى دست به گردن هم كرده، روى زمين خوابيده‏اند، همين كه خواست آن دو كودك را حركت دهد متوجّه شد كه بر اثر تشنگى جان سپرده‏اند. چون لشكر اين داستان را شنيدند از ابن سعد اجازه خواستند به اهل و عيال امام حسين (ع) آب بدهند، زمانى كه آب را آوردند بچّه‏ها از نوشيدن آب خوددارى كردند و گفتند: چگونه آب بنوشيم در حالى كه فرزندان پيامبر خدا با لب تشنه كشته شدند. «1»
   
13- 2- اجابت دعاى زينب‏
    
برخى از مورخين از زينب (س) چنين نقل كردند: هنگامى كه دستور دادند خيمه‏ها را غارت كنند من جلوى خيمه ايستاده بودم، مردى داخل خيمه شد كه چشمانى زاغ داشت آن چه كه در خيمه مربوط به ما بود گرفت. نگاهش به امام سجّاد (ع) افتاد، ديد او روى فرشى از چرم و پوست افتاد در حالى كه بيمار است پس آن فرش را از زيرش برگرفت، سپس به طرف من، چادر و دو گوشواره‏ام را گرفت در عين حال گريه هم مى‏كرد. به او گفتم: «خدا لعنت كند، حرمت ما را هتك كردى گريه هم مى‏كنى؟ گفت: به خاطر اين گرفتارهايى كه براى شما پيش آمده گريه مى‏كنم، بى‏بى گفت: مرا به خشم آوردى. خداوند دست و پاى تو را قطع كند و تو را به آتش دنيا بسوزاند پيش از آتش آخرت.» سوگند به خدا طولى نكشيد كه مختار قيام كرد، دست و پاى او را قطع كرد، آنگاه او را به آتش بسوزانيد. «1»
   
14- 2- حضور زينب در كنار جسد امام (ع) در روز عاشورا
  
مؤلف الدمعة از شخصى به نام ابن رياح چنين نقل مى‏كند كه: من در كربلا حاضر بودم. وقتى سرورم حسين (ع) به شهادت رسيد، بانويى دامن كشان بر زمين افتاد و برخاست و آنگاه به سويش حركت كرد؛ چهره آن زن مانند پاره خورشيد مى‏درخشيد و فرياد مى‏زد: «وا حسيناه وا اماماه، وا قتيلاه، وا أخاه»، آنگاه آمد كنار جسد بى‏سر برادر و آن را در آغوش گرفت، به طورى ناله‏هاى پى در پى سر مى‏داد تا همه كسانى كه در آن جا حضور داشتند گريستند؛ پرسيدم اين زن چه نام دارد و چه كسى است؟ در جوابم گفتند: وى زينب دختر اميرالمؤمنين (ع) است. «2»
   
15- 2- ابتكار حضرت زينب (س) قبل از يورش دشمن به خيمه‏ها
  
از مقتل محدّث كبير شيخ حر عاملى قدس سره چنين نقل شده كه فرمود: چون لشكر به قصد غارت رو به خيام آوردند حضرت زينب براى ابن سعد پيام فرستاد كه اگر مقصود شما اسباب، اثاث و زيور و لباس ما است به لشكريانت بگو شتاب نكنند ما خودمان اين چيزها را تحويل آنها مى‏دهيم پيش از آن كه دست نامحرم به جانب حرم برادرم دراز شود. پس آن بانوى بزرگوار دستور داد تمام اسباب و وسايل حتّى چادر و لباس و همچنين زيور، خلخال، گوشواره همه را از خود جدا كردند؛ خود عليا مخدره زينب (س) يك لباس كهنه پاره پاره كه در واقع ارذل الثّياب بود در بر كرد، هم چنين ساير بانوان، حتّى فاطمه نو عروس گوشواره‏اى در گوش داشته كه يادگار پدرش بود. عرض كرد عمّه اين يادگار پدر است بيرون نياورم؛ فرمود: بيرون بياور، زنان همگى لباسهاى خود را روى هم ريختند و خود رفتند در كنارى و به دور هم حلقه زدند، پس عليا مخدره زينب فرمود: حالا هر كه خواهد آن اثاث و اسباب دختران على و فاطمه است. لشكر بى‏رحم و گرسنه ريختند، يكى چادر، ديگرى گوشواره، يكى خلخال و ديگرى معجر برد، آن بانوان از براى پدر و برادر مى‏گريستند. «1»
   
16- 2- عبادت زينب‏
  
يكى از ويژگى‏هاى اين بانوى بزرگوار اسلام حالت معنوى و ارتباط قوى او با آفريدگار جهان بود. به طورى كه نقل كرده‏اند حتّى در شب يازدهم محرم كه شب شام غريبان بود نماز شبش ترك نشد؛ منتهى به خاطر ضعفى كه بر وى مستولى شده بود نماز شب خويش را در آن شب نشسته خواند. «2»
مرحوم نقدى در كتابش آورده كه: حضرت زينب (س) در عبادت ثانى حضرت زهرا (س) بود، تمام شبها را به عبادت، تهجّد و تلاوت قرآن سپرى مى‏كرد. وى هم چنين از برخى از بزرگان نقل مى‏كند كه در طول عمر تهجّد و شب زنده دارى‏اش ترك نشده است حتّى در شب يازدهم محرّم امام زين العابدين مى‏فرمايد: در شب يازدهم محرم ديدم نشسته نماز مى‏خواند. نيز آن بزرگوار مى‏فرمايد: با اين همه مصيبت و اندوهى كه به ما روى آورده اما در مسيرى كه به شام مى‏رفتيم نافله‏هاى شب عمه‏ام اصلًا ترك نشد، امام حسين (ع) در آخرين وداع با خواهرش زينب به او فرمود: يا اختاه لاتنسينى فى نافلة اللّيل، خواهرم مرا در نماز شب فراموش نكن. هم چنين از فاطمه دختر امام حسين (ع) چنين نقل شده كه: عمّه‏ام زينب در شب دهم محرم در محراب عبادت مشغول مناجات بود و با خدا راز و نياز مى‏كرد در حالى كه چشمى از ما به خواب نرفته و ضجّه‏هاى‏مان آرام نشده بود. نيز از امام سجاد نقل شده: هنگامى كه ما را از كوفه به سوى شام حركت مى‏دادند عمه‏ام زينب مرتب نمازهاى واجب و مستحب خويش را انجام مى‏داد و در بعضى از منازل نمازش را نشسته مى‏خواند، وقتى سبب را پرسيدم؟ گفت: به خاطر گرسنگى و ضعف؛ زيرا سه شبانه روز غذا نخورده بود و سهم غذايش را در ميان كودكان تقسيم كرده بود. «1»
  
17- 2- درخواست از دشمن جهت عبور كاروان از قتلگاه‏
  
بعد از شهادت امام و يارانش در روز يازدهم، قرار شد اهل بيت آن حضرت را به طرف كوفه ببرند. زينب (س) به عمر سعد خطاب كرد كه ما را از قتلگاه عبور بدهيد تا قبل از اسارت و مسافرت با حسين (ع) وداع كنيم؟ ابن سعد هم پذيرفت زمانى كه وارد قتلگاه شدند، حسين (ع) را بى‏سر ديدند، صداى ضجّه و گريه‏شان بلند شد. «2»
راوى مى‏گويد: به خدا سوگند، هرگز فراموش نمى‏كنم كه زينب دختر على (ع) با دلى سوزان و جگرى آتشين و صدايى اندوهگين بر حسين عليه السّلام- مى‏گريست صدا مى‏زد: اى محمّد اى كسى كه آفريننده و اختيار دار آسمان بر تو درود مى‏فرستد، اين حسين است كه پيكر برهنه‏اش به خون آغشته و اعضايش از هم جدا شده است. اينها دختران اسير تو هستند كه شكايت خود را به درگاه الهى مى‏نمايند و استغاثه آنها به محمّد مصطفى (ص) و على مرتضى و فاطمه زهرا (س) و حمزه سيد الشهدا بلند است، اى محمد اين است حسين كه بايد برهنه به روى ريگهاى گرم كربلا افتاده و كشته زنازادگان بى‏پروا است. اى آه و افسوس و اندوه بر تو اى ابا عبداللَّه، امروز جدّم رسول‏خدا (ص) از دنيا رفت، اى اصحاب محمّد اينان فرزندان مصطفى هستند كه اسيرشان نموده و مى‏برند در روايت ديگر است كه فرمود: «اى محمد! اينها دختران تواند كه اسير دست دشمنان شده‏اند و اينان فرزندان تواند كه كشته شده‏اند و باد صبا بر بدن‏هاى نازنين برهنه‏شان مى‏وزد. اين حسين تو است كه سرش را از قفا بريدند، عمّامه و رداى او را از بدن شريفش بيرون كشيده و به غارت بردند؛ پدرم فداى آن كس كه سپاه او را در
روز دوشنبه با خيمه‏گاه و سرا پرده‏اش به غارت بردند؛ پدرم فداى آن شهيدى كه طناب‏هاى خيمه‏اش را بريده و خرگاهش را سرنگون نمودند؛ پدرم فداى آن مسافرى كه اميد بازگشت نيست؛ پدرم فداى آن مجروحى كه زخمهاى بدنش قابل مداوا نيست؛ پدرم به فداى آن كه كاش جان من بلا گردان او مى‏شد؛ پدرم به قربان آن عزيزى كه با دلى پر اندوه به شهادت رسيد، پدرم به فداى آن كه با لب تشنه سر از بدنش جدا شد. پدرم به فداى آن كه فرزند رسول هدايت و نور بود. پدرم به فداى آن كه فرزند محمد مصطفى (ص) بود. پدرم به قربان آنكه فرزند خديجه كبرى بود.
پدرم به فداى فرزند على مرتضى. پدرم به فداى فرزند فاطمه زهرا، بزرگِ زنان جهان. پدرم به فداى فرزند آن كسى كه خورشيد به احترامش بازگشت تا نماز گزارد! راوى مى‏گويد: به خدا سوگند نوحه سرايى زينب كبرى بر برادرش حسين، دوست و دشمن را به گريه انداخت. «1»
سپس حضرت زينب (س) دستها را زير بدن پاك و مقدس گذاشت و بدن را به سوى آسمان بلند كرد و عرض كرد: الهى تَقَبَّلْ منّا هذا القربان. «2»
 پروردگار را اين قربانى را از ما [آل‏محمد] قبول فرما!
  
18- 2- نقل اخبار غيبى براى امام سجّاد (ع) در قتلگاه‏
   
هنگام ورود اهل بيت (ع) به قتلگاه وقتى چشم امام سجّاد (ع) به اجساد پاره پاره شهيدان افتاد كه در بين‏شان جگر گوشه حضرت زهرا (س) به حالتى افتاده بود كه جا داشت از آن مصيبت آسمانها پاره، زمين دگرگون و كوهها متلاشى شوند، حضرت منقلب شد. به طورى كه نزديك بود روح از بدن مباركش پرواز كند، عمّه‏اش زينب متوجّه شد. فهميد فرزند برادر در چه حالت خطرناكى به سر مى‏برد نزديك است كه از غم پدرش جان بسپارد، بى‏درنگ او را دلدارى داد، از او كه‏ صبرش سنگين‏تر از كوهها و بزرگ‏تر از همه چيز بود درخواست صبر نمود، از آن جمله چنين گفت: اى يادگار جدّ، پدر و برادرانم! چرا ناراحت هستى و جان خود را در معرض نابودى قرار داده‏اى؟ سوگند به خدا اين مصيبت‏ها را جدّ و پدرت به ما خبر داده‏اند و ما در انتظار چنين روزى بوديم؛ خداوند از افرادى عهد و پيمان گرفته است كه فرعون‏هاى زمان آنان را نمى‏شناسند، لكن اهل آسمانها آنها را به خوبى مى‏شناسند، افرادى خواهند آمد و اين بدنهاى پاره پاره شده را جمع خواهند كرد و به خاك خواهند سپرد. در اين سرزمين براى پدرت نشانه‏اى نصب خواهد شد كه گذشت قرنها آنها را محو نخواهد كرد، آن نشانه همچنان پايدار خواهد بود. جبّاران روزگار و ستمگران خواهند كوشيد كه اين نشانه را از بين ببرند لكن روز به روز در ترقّى و تعالى خواهد بود و از گزند بدخواهان و حوادث مصون و محفوظ خواهد ماند. «1»
اشعار زير را حضرت زينب (س) ايراد فرمودند، زمان سرودن، آنها را دوگونه گفته‏اند: موقع وداع و يا بعد از غارت خيمه‏ها:
          قِفُوا وَدَّعُونا قَبْلَ بُعْدِكُمْ عَنَّا             وَداعاً فَانَّ الْجِسْمَ مِنْ اجْلِكُمْ مُضْنى‏
             فَقَدْ نُقِّضَتْ مِنِّى الْحَياة وَاصْبَحَتْ             عَلَىَّ فُجاجُ الْارْضِ مِنْ بَعْدِكُمْ سِجْناً
             سَلامٌ عَلَيْكُمْ ما امَرَّ فِراقَكُمْ             فَيا وَيْلَتا مِنْ قَبْلِ ذاالْيَوْمِ قَدْ مِتْنا
             وَ انّى‏ لَأَرْثى‏ لِلْغَريبِ وَإِنَّنى             غَريبٌ بَعيدُ الذّارِ وَالْاهْلِ وَ الْمَغْنى‏
             إذا طَلَعَتْ شَمْسُ النَّهارِ ذَكَرْتُكُمْ             وَ انْ غَرَبَتْ جَدَّدْتُ مِنْ اجْلِكُمْ حُزْناً
             لَقَدْ كانَ عَيْشى بالْاحِبَّةِ صافِياً             وَما كُنْتُ ادْرى‏ انَّ صُحْبَتَنا تُضْنى‏
             زَمانٌ نَعِمْنا فيهِ حَتَّى إذا انْقَضى             بَكَيْنا عَلى أيَّامِنا بِدَمٍ أقْنى‏
             فَوَ اللَّهِ قَدْ زادَ اشْتِيا قى‏ إلَيْكُمْ             وَلَمْ يَدَعِ التَّغْميضُ لى‏ بَعْدَكُمْ جَفْنا
             وَ قَدْ بارَحَتْنى لَوْعَةُ الْبَيْنِ وَ الْأَسى‏             وَقَدْ صِرْتُ دوُنَ الْخَلْقِ لى‏ مَفْزَعاً سَنا
         وَقَدْ رَحَلُوا عَنى أحِبَّةُ خاطِرى‏             فَما احَدٌ مِنْهُمْ عَلى غُرْبَتى حَنَّا
         عَسى وَ لَعَلَّ الدَّهْرَ يَجْمَعُ بَيْنَنا             وَ تَرْجِعُ أَيَّامُ الْهَنا مِثْلَ ما كُنَّا «1»
   
پيش از اين كه از ما دور شويد بايستيد تا با ما وداع كنيد. زيرا جسم ما به خاطر شما ناتوان گرديد؛
بدرستى كه زندگيم به باد فنا رفت و الان پهنه زمين براى من مثل زندان است؛
سلام و درود بر شما! چقدر ناگواراست دورى شما! پس اى كاش من پيش از اين مرده بودم؛
همانا سوگوارى مى‏كنم براى غريب دور از وطن، در حالى كه خودم غريبم و دور از سرزمين و خاندان و خانه‏ام؛
زمانى كه خورشيد طلوع مى‏كند ياد شما مى‏كنم، و هنگامى كه غروب مى‏كند به خاطر شما اندوهم تازه مى‏گردد؛
بدرستى خوشى و سرورم با دوستان چقدر گوارا بود، ولى نمى‏دانستم كه اين همراهى ما پايان مى‏پذيرد؛
زمانى بود كه ما حال خوشى داشتيم تا اينكه آن مدت سپرى شد و ما براى اين مصائب خون گريستيم؛
سوگند به خدا كه علاقه‏ام به شما فراوان است، آنقدر چشم انتظارى كشيدم كه ديگر پلكى برايم نمانده؛
سوز و گداز من به دليل جدايى شما بلند شد؛
بدرستى آنانى كه مايه آرامش خاطرم بودند رفتند، پس هيچ يك ازآنان نيست تا بر غربتم ناله سر دهد؛
شايد روزگار دوباره ما را به هم برساند و ما به آن دوران خوشگوار برگرديم؛
19- 2- آخرين سخنان زينب با حسين (ع) در قتلگاه‏
هنگامى كه دشمنان تصميم گرفتند اهل بيت (ع) را حركت بدهند، زينب (س) با دلى شكسته، برادرش حسين (ع) را صدا زد و گفت: برادرم تو را به خداى شنواى دانا مى‏سپارم. سوگند به خدا اگر مرا مخيّر كنند بين ماندن در كنار تو و رفتن از بر تو من ماندن را انتخاب خواهم نمود، اگر چه طعمه گرگان بيابان شوم. لكن اكنون از كنار تو مى‏روم نه با ميل و رضا بلكه با زور و اجبار. «1»
   
منبع: اسیران و جانبازان کربلا، ص 93-111، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:45 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

معرّفى اجمالى‏ حضرت زینب(س)

 
           
 

حضرت زينب (س) روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم يا ششم هجرى ديده به جهان گشود. پدرش حضرت امير المؤمنين (ع) و مادرش حضرت فاطمه زهرا (س) مى‏باشد. «1» پس از تولّد، حضرت فاطمه دخترش را نزد حضرت على (ع) بردند و از ايشان خواستند كه نامى براى وى انتخاب نمايد، امير المؤمنين (ع) فرمود: از پيامبر (ص) پيشى نمى‏گيرم در آن هنگام پيامبر (ص) در مسافرت بودند.
پس از بازگشت، على (ع) به محضرشان شرفياب شد و از ايشان در خواست كرد كه براى دخترش نامى انتخاب بكند. رسول خدا (ص) فرمودند: من هم از پروردگارم پيشى نمى‏گيرم. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و درود پروردگار را ابلاغ فرمود و گفت: نام اين دختر را «زينب» انتخاب كن. زيرا خداوند چنين فرموده است. سپس از مصائبى كه بر اين كودك وارد مى‏شود خبر داد؛ پيامبر (ص) در حالى كه سخت مى‏گريستند فرمود: هر كس بر او بگريد مانند كسى است كه بر حسين (ع) گريسته.
كنيه او را نيز ام كلثوم گذاشتند. «2» وى دختر بزرگ اين خانواده مى‏باشد. «3»
    
حضرت زينب لقب‏هاى فراوانى دارد كه عبارت‏اند از: صدّيقه صغرى‏، عقيله بنى‏هاشم، عقيلة الطّالبيّين، موثّقه، عارفه، عالمه غير معلّمه، فاضله، كامله، عابده آل ابى‏طالب. «4»
   
كنيه‏اش، امّ المصائب، امّ الرّزايا، امّ النّوائب، امّ كلثوم كبرى، امّ عبداللَّه و امّ الحسن بوده است. «1»
  
با نزديك شدن وفات پيامبر اكرم (ص) حضرت امير المؤمنين (ع) و حضرت فاطمه (س) هر كدام خوابى حاكى از وفات پيغمبر (ص) مى‏ديدند و به همين جهت گريه زارى مى‏كردند. حضرت زينب (س) خدمت رسول خدا (ص) آمد و گفت: يا جدّاه در خواب ديدم كه باد تندى وزيد دنيا و آنچه در آن است تيره و تار شد و مرا از جايى به جاى ديگر حركت مى‏داد، من از شدّت آن باد به درخت تنومندى تكيه دادم، در اين هنگام آن درخت از جا كنده شد و بر روى زمين افتاد. به يكى از شاخه‏هاى نيرومند آن چسبيدم اما آن شاخه شكسته شد، به سراغ شاخه ديگرى رفتم آن هم شكست به دو شاخه ديگر پناه بردم آن دو نيز شكستند و من از خواب بيدار شدم. رسول خدا (ص) از شنيدن سخنان زينب اندوهگين شد و اشك غم از ديدگانش جارى شد؛ آنگاه فرمود: آن درخت كه از ريشه كنده شد منم جدّ تو؛ و آن شاخه اوّل مادرت فاطمه (س)، شاخه دوم پدرت على (ع) و آن دو شاخه ديگر برادرانت حسن و حسين (ع) هستند! دخترم! اين خواب حكايت از آن دارد كه دنيا از فقدان آنان تيره و تار مى‏شود، و شما دچار مصائب و دشواريهاى فراوانى خواهيد شد. «2»
طولى نكشيد كه براى زينب (س) آنچه را كه در خواب ديده بود در بيدارى تعبير شد و او به غم فراق جدّ بزرگوار و مادر مهربان خود دچار گرديد.
   
وى در زمان رحلت پيامبر (ص) پنج ساله بود «3» و در عين اينكه خردسال بود امّا از مادرش فاطمه سلام اله عليها «4» و اسماء بنت عميس و طهمان يا ذكوان (غلام‏ پيامبر ص) حديث نقل مى‏كند. «1»
  
برخى از مورّخين نوشته‏اند كه: حضرت زهرا (س) به زينب سفارش كرد كه در كنار حسين (ع) باشد و بعد از او براى آنها مادر باشد، زينب هم هيچ‏گاه اين سفارش مادر را فراموش نكرد. «2»
  
زمانى كه زينب (س) پا به سنّ ازدواج گذاشت خواستگاران زيادى داشت امّا با تنها مردى كه شايستگى و لياقت همسرى زينب (س) را داشت يعنى عبداللَّه جعفر (پسر عموى خود) ازدواج كرد. «3» برخى از مورخين تاريخ اين ازدواج را سال هفدهم هجرى مى‏دانند. «4» ثمره اين ازدواج چهار و يا پنج فرزند مى‏باشد كه دوتاى آنها به نامهاى عون و محمد كه در كربلا به شهادت رسيدند كه در بخشهاى ديگر به آن اشاره خواهد شد. «5»
  
- موقعيت زينب (س) نزد امام حسين (ع):
  
برخى از مورخين چنين آورده‏اند: حسين (ع) نسبت به زينب (س) احترام ويژه‏اى قائل بود به طورى كه هرگاه زينب بر او وارد مى‏شد امام مى‏ايستاد و زينب را در جاى خود مى‏نشاند و اين نشانه منزلت و عظمت زينب است «6» و همچنين وارد شده كه آن حضرت مشغول تلاوت قرآن بوده وقتى زينب (س) وارد شد امام (ع) قرآن را زمين گذاشت و به احترام زينب ايستاد. «7»
  
يحيى مازنى گويد: من در مدينه مدّت زيادى همسايه امير المؤمنين (ع) بودم و به آن خانه‏اى كه زينب (س) سكونت داشتن نزديك بودم امّا سوگند به خدا نه اندام‏ زينب را ديدم و نه صداى او را شنيدم؛ هنگامى كه اراده زيارت مرقد مطهر رسول خدا (ص) را داشت شبانه حركت مى‏كرد در حالى كه امام حسين (ع) سمت راست او، امام حسن سمت چپش و امير المؤمنين (ع) پيشاپيش دخترش حركت مى‏كرد؛ زمانى كه نزديك قبر مطهر مى‏رسيدند على (ع) چراغ قنديل را خاموش مى‏كردند وقتى امام حسن (ع) علّتش را پرسيد على (ع) فرمودند: مى‏ترسم اشخاصى در اين اطراف باشند كه قيافه و اندام خواهرت را ببينند. «1»
  
منبع: اسیران و جانبازان کربلا، ص 89-93، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:45 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

حضرت زینب کبری(س)؛ مایه افتخار جهان

 
           
 
ما در تاريخ مذهبى و دينى خود مثال زياد داريم . يكى از زنان اسلام كه مايه افتخار جهان است زينب كبرى عليها السلام است . تاريخ نشان مى دهد كه حوادث خونين و مصائب بى نظير كربلا زينب را به صورت پولاد آبديده در آورد . زينبى كه از مدينه خارج شد با زينبى كه از شام به مدينه برگشت يكى نبود . زينبى كه از شام برگشت رشد يافته تر و خالص تر بود . حتى آنچه در خلال حوادث اسارت ظهور كرده با آنچه در خلال ايام كربلا در زمانى كه هنوز برادر بزرگوارش زنده بود و مسؤوليت به عهده زينب گذاشته نشده بود , از زينب ظهور كرد , فرق دارد .
  
يكى از زنان فاضله مسلمان عرب در زمان ما به نام دكتر عايشه بنت الشاطى كتابى درباره زينب نوشته به نام بطلة كربلا يعنى بانوى قهرمان كربلا . اين كتاب چند بار به فارسى ترجمه و چاپ شده . اين بطولتو قهرمانى قسمت زيادش معلول همان حوادثو شدايد كربلاست . حوادثكربلا بود كه زبان زينب كبرى را به آنچنان خطابه غرا و آتشينى در مجلس يزيد جارى كرد كه همه شنيده ايد .
  
ابوتمام مى گويد : * لولا اشتعال النار فى ما جاورت { ما كان يعرف طيبعرف العود *
  
اگر آتش در كنار چوبعود مشتعل نشود و داغى و سوزندگى آن عود را نگيرد , بوى خوش عود ظاهر نمى گردد . تا آتش نباشد , تا درد و سوزش نباشد , هنر چوب عود ظاهر نمى گردد .
  
سعدى در همين مضمون مى گويد : * قول مطبوع از درون سوزناك آيد كه عود { چون همى سوزد جهان از وى معطر مى شود *
  
رودكى مى گويد : * اندر بلاى سخت پديد آيد { فضل و بزرگوارى و سالارى *
  
اباعبدالله اهل بيت خودش را حركت مى دهد براى اينكه در اين تاريخ عظيم , رسالتى را انجام دهند , براى اينكه نقش مستقيمى در ساختن اين تاريخ عظيم داشته باشند با قافله سالارى زينب , بدون آنكه از مدار خودشان خارج بشوند .
  
ما مى بينيم در شبعاشورا , زينب يكى دو نوبتحتى نمى تواند جلوى گريه اش را بگيرد , يكبار آنقدر گريه مى كند كه بر روى دامن حسين بيهوش مى شود , و حسين عليه السلام با صحبتهاى خود زينبرا آرام مى كند . | لا يذهبن حلمك الشيطان | (23) . خواهر عزيزم ! مبادا هوس شيطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو بربايد , صبر و تحمل را از تو بربايد . وقتى حسين ( ع ) به زينب ( س ) مى فرمايد كه چرا اين طور مى كنى , مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى ؟ جد من از من بهتر بود , پدر ما از ما بهتر بود , برادر همين طور , مادر همين طور , زينب با حسين ( ع ) اين چنين صحبت مى كند : برادر جان ! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهى غير از تو داشتم , ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمى ماند . اما همينكه ايام عاشورا سپرى مى شود و زينب , حسين عليه السلام را با آن روحيه قوى و نيرومند و با آن دستورالعملها مى بيند , زينب ( س ) ديگرى مى شود كه ديگر احدى در مقابل او كوچكترين شخصيتى ندارد . امام زين العابدين ( ع ) فرمود : ما دوازده نفر بوديم و تمام ما دوازده نفر را بيك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ام زينب بسته بود . مى گويند تاريخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است . بنابراين بيست و دو روز از اسارت زينب ( س ) گذشته است , بيست و دو روز رنج متوالى كشيده است كه با اين حال او را وارد مجلس يزيد بن معاويه مى كنند , يزيدى كه كاخ اخضر او يعنى كاخ سبزى كه معاويه در شام ساخته بود , آنچنان بارگاه مجللى بود كه هر كس با ديدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه , خودش را مى باخت . بعضى نوشته اند كه افراد مى بايستاز هفت تالار مى گذشتند تا به آن تالار آخرى مى رسيدند كه يزيد روى تخت مزين و مرصعى نشسته بود و تمام اعيان و اشراف و اعاظم سفراى كشورهاى خارجى نيز روى كرسيهاى طلا يا نقره نشسته بودند . در چنين شرايطى اين اسراء را وارد مى كنند و همين زينب ( س ) اسير رنج ديده و رنج كشيده , در همان محضر چنان موجى در روحش پيدا شد و چنان موجى در جمعيت ايجاد كرد كه يزيد معروف به فصاحت و بلاغت را لال كرد . يزيد شعرهاى ابن زبعرى را با خودش مى خواند , و به چنين موقعيتى كه نصيبش شده است افتخار مى كند . زينب فريادش بلند مى شود : | اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بك عليه كرامه | ؟ ( 24 )
   
اى يزيد ! خيلى باد به دماغت انداخته اى | شمخت بانفك | ( 25) ! تو خيال مى كنى اينكه امروز ما را اسير كرده اى و تمام اقطار زمين را بر ما گرفته اى , و ما در مشت نوكرهاى تو هستيم , يك نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر تو است ؟ ! به خدا قسم تو الان در نظر من بسيار كوچك و حقير و بسيار پست هستى , و من براى تو يك ذره شخصيت قائل نيستم . ببينيد اينها مردمى هستند كه بجز ايمان و شخصيت روحى و معنوى همه چيزشان را از دست داده اند . آن وقت شما توقع نداريد كه يكهمچون شخصيتى مانند شخصيت زينب ( س ) چنين حماسه اى بيافريند , و در شام انقلاب به وجود بياورد ؟ همان طور كه انقلاب هم به وجود آورد . يزيد مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بكند و محترمانه اسراء را به مدينه بفرستد , بعد تبرى بكند و بگويد خدا لعنت كند ابن زياد را , من چنان دستورى نداده بودم , او از پيش خود اين كار را كرد . چه كسى اين كار را كرد ؟ زينب ( س ) چنين كارى را كرد . در آخر جمله هايش اينطور فرمود : | يا يزيد كد كيدك واسع سعيك ناصب جهدك فوالله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا | ( 26 ) . زينب عليهاسلام به كسى كه مردم با هزار ترس و لرز به او يا اميرالمؤمنين مى گفتند , خطاب مى كند كه يا يزيد به تو مى گويم , هر حقه اى كه مى خواهى بزن و هركارى كه مى توانى انجام بده , اما يقين داشته باش كه اگر مى خواهى نام ما را در دنيا محو بكنى , نام ما محو شدنى نيست, آنكه محو و نابود مى شود تو هستى .
          
--------------------------------------------------------------------------------
پي نوشت :
  
23 - بحارالانوار , ج 45 , صفحه 2 و ارشادشيخ مفيد , صفحه 232 و اعلام الورى , صفحه 236 .
24و25 - بحار الانوار , جلد 45 , صفحه 133 و مقتل الحسين , مقرم , صفحه 462 و اللهوف , صفحه 76 . اى يزيد آيا تو گمان كردى كه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما گرفته اى و اين يك موهبتى است از طرف خدا براى تو و ذلت و خوارى است براى ما .
  
26 - بحار الانوار , جلد 45 , صفحه 135 و اللهوف , صفحه 77 .
 
نویسنده: استاد مرتضی مطهری

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:45 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

زندگینامه حضرت زینب(س)

 
           
 
تولّد حضرت زینب «علیهاالسّلام»: ایشان در پنجم جمادی‌الاوّل سال ششم هجرت سال صلح حدیبیّه متولّد شدند. هنگامی که حضرت زینب «علیهاالسّلام» تولّد یافت، مادرش زهرا «علیهاالسّلام» او را نزد پدرش امیرالمؤمنین «علیه‌السّلام» آورده و عرض کرد: نام این مولود را بگذار. حضرت علی «علیه‌السّلام» فرمودند: من بر پیغمبر «صلّی‌‌الله‌علیه‌وآله» سبقت نمی‌گیرم ….. حضرت زهرا «علیهاالسّلام» طفل تازه به دنیا آمده را نزد پدر بردند که نام او را بگذارد. جبرئیل نازل شده، سلام به رسول‌خدا «صلّی‌‌الله‌علیه‌وآله» رساند و گفت: نام این مولود را «زینب» بگذار و این نامی است که خدای تبارک و تعالی اختیار فرموده. آن‌گاه پیغمبر «صلّی‌‌الله‌علیه‌وآله» را از مصائبی که بر حضرت زینب «علیهاالسّلام» وارد می‌شود آگاه نمود. رسول خدا «صلّی‌‌الله‌علیه‌وآله» گریان شده و فرمودند: «هر کس بر زینب «علیهاالسّلام» گریه کند اجر و ثوابش مانند کسی است که بر برادرانش حسن و حسین گریه نموده باشد.»
     
القاب ایشان: مهمترین‌القاب‌حضرت‌زینب «علیهاالسّلام» عقیلة بنی‌هاشم، عقیلة الطّالبین، عقیلة العرب، امّ المصائب و … می‌باشد. (عقیله زن کریمه‌ای را گویند که در بین فامیل بسیار عزیز و در خاندان خود ارجمند باشد.)(1)
  
قدر و منزلت ایشان: در تاریخ آمده امام حسین «علیه‌السّلام» نسبت به خواهرش حضرت زینب «علیهاالسّلام» بسیار احترام می‌گذاشت و هرگاه حضرت‌زینب‌«علیهاالسّلام» به دیدن برادر می‌رفت، امام‌حسین «علیه‌السّلام» پیش پای او قیام می‌کرد و می‌ایستاد و او را در جای خود می‌نشاند و این عمل نشانة قدر و منزلت حضرت زینب «علیهاالسّلام» نزد برادر است.(2)
  
عفّت ایشان: یکی از علمای بزرگ اسلام از شخصی به نام یحیی نقل می‌کند که گفت: «در همسایگی منزل امیرالمؤمنین «علیه‌السّلام» بودم و منزل من کنار منزلی بود که حضرت زینب «علیهاالسّلام» در آنجا می‌نشست و حتّی یک دفعه کسی او را ندید و صدای او را هم نشنید و هرگاه می‌خواست به زیارت جدّ بزرگوارش برود، در دل شب می‌رفت …(3)
  
مقام ایشان: در تاریخ آمده امام حسین «علیه‌السّلام» اسرار امامت را با او در میان می‌گذاشت.
     
زهد و تدبیر ایشان: خاتون‌آبادی می‌نویسد: حضرت‌زینب «علیهاالسّلام» در بلاغت و زهد و تدبیر و شجاعت مانند مادرش بود …. همچنین نیشابوری‌ در رسالة علویه می‌نویسد: زینب «علیهاالسّلام» دختر علی «علیه‌السّلام» در فصاحت‌و بلاغت‌و زهد و عبادت‌مانند پدر و مادرش بود.(4)
  
علم و کمال ایشان: حضرت زینب «علیهاالسّلام» در مهد مدینة علم نبوی تربیت شده و در تمامی عمر در پیشگاه دو پیشوای بزرگ که بزرگان اهل بهشتند پرورش یافت و از چنان علم و دانشی برخوردار بود که حتّی دشمنان مانند یزید «لعنت‌الله‌علیه» نیز به فضیلت و علم و کمال او معترف بودند. امام سجّاد «علیه‌السّلام» دربارة ایشان فرمودند: «انتِ بحمدالله عالـمة غیر معلّمة و فهمة غیر مفهّمة».
  
فصاحت و بلاغت و شجاعت ایشان: فصاحت علوی و بلاغت مرتضوی پس از او به دختر دلبندش حضرت زینب «علیهاالسّلام» رسید و تمامی فصحاء عرب و بلغای مشهور معترفند که بعد از علی «علیه‌السّلام» فصیح‌ترین و بلیغ‌ترین افراد حضرت زینب «علیهاالسّلام» بوده است.(5)
  
حضرت زینب «علیهاالسّلام» چنان خطبه‌ای در بازار کوفه و شام خواندند که همة مردم گفتند: گوئی زبان امیرالمؤمنین «علیه‌السّلام» در دهان اوست و همگی ساکت شدند و نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد و زنگهای شتران دیگر صدا نکرد …..
  
حضرت زینب «علیهاالسّلام» در خطبة خود فرمودند: «ای مردم کوفه! ای اهل غدر و مکر! بر ما گریه می‌کنید. آب چشم شما نایستد و ساکت نگردد …. آیا بر ما گریه و زاری می‌کنید؟!!! ای والله ـ بسیار بگریید و کم بخندید ـ عیب و عار ابدی را برای خود گذاردید و این ننگ را هرگز نمی‌توانید از خود دور کنید و به هیچ آبی نمی‌توانید بشوئید و چگونه توانید شست و با چه تلافی خواهید کرد کشتن جگر گوشة خاتم پیغمبران و سیّد جوانان اهل بهشت را ؟!!!!!……..(6)
  
راوی می‌گوید: سوگند به خدا در حین خطبه، بغض گلوهای مردم را گرفته و پس از خطبه چنان اهل کوفه بلندبلند گریه می‌کردند که محاسن آنها از اشک چشمشان تر بود و انگشت حیرت به دندان گزیده بودند. پیرمردی در کنار من بود و محاسنش از اشکش تر شده بود و می‌گفت: «پدر و مادرم فدای شما که پیر شما بهترین پیرها و جوانتان بهترین جوانها و زنان شما بهترین زنان و نسل شما بهترین نسل‌هاست که نه مغلوب می‌شوید و نه مقهور.»(7)
  
حتّی دشمنان نیز او را می‌ستودند. بلاغت و شجاعت حضرت زینب «علیهاالسّلام» چنان آشکار و ظاهر بود که مانند آفتاب مورد تصدیق تمامی ارباب کتب و مقاتل است.(8)
 
ایشان با اینکه در حالت اسیری بودند بارها و بارها یزید «لعنت‌الله‌علیه» را مخاطب ساخته و علناً و در حضور مردم ظلم‌های او را یادآوری نمودند و این شجاعت در احدی جز فرزندان امیرالمؤمنین حضرت علی «علیه‌السّلام» یافت نمی‌شود.
 
زهد و عبادت ایشان: چنانچه در تاریخ آمده با اینکه حضرت زینب «علیهاالسّلام» صدمات زیادی دیده و مصیبات بسیاری کشیده بودند، ولی حتّی نمازهای نافلة ایشان ترک نمی‌شد. امام سجّاد نیز در ضمن روایتی ذکر کردند که حضرت زینب «علیهاالسّلام» در بعضی از منازل نمازشان را نشسته می‌خواندند از شدّت گرسنگی و ضعف، زیرا ایشان سهم غذای خود را بین اطفال و کودکان تقسیم می‌کردند …..(9)
  
ثواب گریه بر ایشان: امام صادق «علیه‌السّلام» فرمودند:‌ «اگر کسی بر مصیبت عمّه‌ام زینب «علیهاالسّلام» که با برادر شریک بودند گریه کند و تشکیل مجالس ذکر ما بدهد یا بشنود و گریان شود اگر به قدر بال مگس چشمش در این مصیبت تر شود خداوند او را بیامرزد، این است ثواب و اجر گریه‌کنندگان بر مصیبت حضرت زینب «علیهاالسّلام».(10)
    
صبــر ایشان: مواقعی که در کربلا بر حضرت زینب «علیهاالسّلام» سخت گذشت:
  
1-یکی از مواقعی که به حضرت زینب «علیهاالسّلام» بسیار سخت گذشت، ‌زمان کشته شدن حضرت علی اکبر «علیه‌السّلام» بود و آن حضرت با صدای بلند گفت: «یا حبیباه و ابن اخاه» و چنان تند به سوی او می‌‹فت که به زمین افتاد. امام حسین «علیه‌السّلام» او را گرفت و بلند کرد و به خیمه برگرداند و فرمود: ای جوانان بنی‌هاشم! نعش برادرتان علی را به خیمه ببرید. حضرت زینب «علیه‌السّلام» در این هنگام از خیمه بیرون آمد و چشمش بر قد و قامت علی اکبر «علیه‌السّلام» افتاد، بسیار گریان و پریشان شد و فریاد می‌کرد: نوردیدة برادرم، علی اکبرم … کاش من نابینا بودم و تو را بدین حال نمی‌دیدم که به خاک و خون آغشته باشی و صیحه‌ای زد و بیهوش شد ….(11)
 
2-یکی دیگر از موارد بیتابی حضرت زینب «علیهاالسّلام» موقعی بود که مام حسین «علیه‌السّلام» به قتلگاه جوانان نگریست و نگاهی به خیام نمود و فرمود:‌«هل من ذابٍ یذبُّ عن حرم رسول‌الله «ص» ؟!! …… وقتی صدای استغاثة امام حسین «علیه‌السّلام» بلند شد،‌صدای واویلای زنان حرم نیز برخاست و حضرت عقب خیام آمدند و فرمودند: خواهرم زینب! طفل شیرخوار را بیاوریدتا با او وداع کنم و … آنچه که می‌دانید به وقوع پیوست و حرمله «لعنت‌الله‌علیه» با تیر سه شعبه به گلوی نازنین او زد گوش تا گوش آن طفل را برید.
 
3-یکی دیگر از مواردی که به حضرت زینب «علیهاالسّلام» سخت گذشت آن ساعتی بود که امام حسین «علیه‌السّلام» نگاهی به خیام حرم کرد و دید که جز حضرت سجّاد «علیه‌السّلام» که بیمار بودند دیگر مردی باقی نمانده و آنگاه با صدای بلند فرمود: یا زینب یا امّ کلثوم ….. و از پردة جگر صدا زد: «علیکنّ منّی السّلام» کنایه از اینکه ای زن و بچّة من خداحافظ من هم رفتم… و در این میان گریه و زاری بانوان و اطفال شدّت گرفت.
    
4-مهمترین جایی که بر حضرت زینب «علیهاالسّلام» بسیار سخت گذشت زمانی بود که امام حسین «علیه‌السّلام» از اسب به زمین افتاد و صورت مبارک روی خاک نهاد. حضرت زینب «علیهاالسّلام» درب خیمه ایستاده بود و این منظرة هولناک را می‌نگریست …. ناگاه با صدای بلند فرمود: مگر در میان شما یک نفر مسلمان نیست. هیچ کس جوابی نداد. حضرت زینب «علیهاالسّلام» به بالای تلّ زینبیّه رفت و مشاهده کرد که امام حسین «علیه‌السّلام» تنها و بی یاور در گودال قتله‌گاه به زمین افتاده و آن نفرین‌شدگان با نیزه و شمشیر و خنجر او را هدف قرار داده‌اند و کسانی که حربه‌ای ندارند با سنگ بر بدن عزیز زهرا «علیهاالسّلام» می‌زنند و همچنین آن‌حضرت مشاهده کرد که شمر ملعون بر روی سینة‌ امام حسین «علیه‌السّلام» نشسته و سر از بدن او جدا می‌کند ……………. و این صحنه‌ای است که هیچ چشم را تاب دیدن آن نیست ………(12)
  
«اللهمّ العن اوّل ظالمٍ ظلم حقّ محمّدٍ و آل محمّد و آخر تابعٍ له علی ذلک الّلهمّ العن العصابة‌ الّتی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله، الّلهمّ العنهم جمیعاً»
  
و السّلام علی من اتّبع الهدی
  
1- زینب کبری (س)، ص48.
 
2- زینب کبری (س)، ص52.
 
3- زینب کبری (س)، ص52.
 
4- زینب کبری (س)، ص58.
 
5- زینب کبری (س)، ص78.
 
6- زینب کبری (س)، ص79.
 
7- زینب کبری (س)، ص80.
 
8- زینب کبری (س)، ص88.
 
9- زینب کبری (س)، ص90.
 
10- زینب کبری (س)، ص104.
 
11- کشف الغمّه، ص186 {و} نور الابصار شبلنجی ص135.
 
12- زینب کبری (س) ، ص132
       
منبع: سایت آیت الله العظمی میرزا جواد تبریزی(ره)
http://tabrizi.org/fa/2009/07/07/hazrat-zeynab/

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:46 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

عباس بن على«ع»

 
           
 
فرزند امير المؤمنين، برادر سيد الشهدا، فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين«ع»در روز عاشورا. عباس در لغت، به معناى شير بيشه، شيرى كه شيران از او بگريزند است.(1)
   
مادرش«فاطمه كلابيه» بود كه بعدها با كنيه «ام البنين» شهرت يافت. على«ع» پس از شهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج كرد. عباس، ثمره اين ازدواج بود. ولادتش را در(2)شعبان سال 26 هجرى در مدينه نوشته‏اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهار فرزند رشيد، همه در كربلا در ركاب امام حسين«ع»به شهادت رسيدند. وقتى امير المؤمنين شهيد شد، عباس چهارده ساله بود و در كربلا 34 سال داشت. كنيه‏اش «ابو الفضل» و «ابو فاضل» بود و از معروفترين لقبهايش، قمر بنى هاشم، سقاء، صاحب لواء الحسين، علمدار، ابو القربه، عبد صالح، باب الحوايج و... است.
  
عباس با لبابه، دختر عبيد الله بن عباس(پسر عموى پدرش) ازدواج كرد و از اين ازدواج، دو پسر به نامهاى عبيد الله و فضل يافت. بعضى دو پسر ديگر براى او به نامهاى محمد و قاسم ذكر كرده‏اند.
   
آن حضرت، قامتى رشيد، چهره‏اى زيبا و شجاعتى كم نظير داشت و به خاطر سيماى جذابش او را «قمر بنى هاشم» مى‏گفتند. در حادثه كربلا، سمت پرچمدارى سپاه حسين«ع» و سقايى خيمه‏هاى اطفال و اهل بيت امام را داشت و در ركاب برادر، غير از تهيه آب، نگهبانى خيمه‏ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين«ع» نيز بر عهده او بود و تا زنده بود، دودمان امامت، آسايش و امنيت داشتند(3).
   
روز عاشورا، سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند. وقتى علمدار كربلا از امام حسين«ع» اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست كه براى كودكان تشنه و خيمه‏هاى بى‏آب، آب تهيه كند. ابو الفضل«ع» به فرات رفت و مشك آب را پر كرد و در بازگشت به خيمه‏ها با سپاه دشمن كه فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از آن نيز چندين نوبت، همركاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود. عباس، مظهر ايثار و وفادارى و گذشت بود. وقتى وارد فرات شد، با آنكه تشنه بود، اما بخاطر تشنگى برادرش حسين«ع» آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
   
يا نفس من بعد الحسين هونى‏
  
و بعده لا كنت ان تكونى‏
    
هذا الحسين وارد المنون‏
    
و تشربين بارد المعين‏
    
تالله ما هذا فعال دينى‏
  
و سوگند ياد كرد كه آب ننوشد.(4) وقتى دست راستش قطع شد، اين رجز را مى‏خواند:
    
و الله ان قطعتموا يمينى‏
   
انى احامى ابدا عن دينى‏
  
و عن امام صادق اليقين‏
  
نجل النبى الطاهر الأمين‏
  
و چون دست چپش قطع شد، چنين گفت:
 
يا نفس لا تخشى من الكفار
 
و ابشرى برحمة الجبار
  
مع النبى السيد المختار
  
قد قطعوا ببغيهم يسارى‏
  
فاصلهم يا رب حر النار
  
شهادت عباس، براى امام حسين بسيار ناگوار و شكننده بود. جمله پر سوز امام، وقتى كه به بالين عباس رسيد، اين بود:«الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى».(5) و پيكرش، كنار«نهر علقمه»ماند و سيد الشهدا به سوى خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد. هنگام دفن شهداى كربلا نيز، در همان محل دفن شد. از اين رو امروز حرم ابا الفضل«ع»با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
   
مقام والاى عباس بن على«ع»بسيار است. تعابير بلندى كه در زيارتنامه اوست، گوياى آن است. اين زيارت كه از قول حضرت صادق«ع»روايت شده، از جمله چنين دارد:
   
«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و الحسن و الحسين ...
  
اشهد الله انك مضيت على ما مضى به البدريون و المجاهدون فى سبيل الله المناصحون فى جهاد اعدائه المبالغون فى نصرة اوليائه الذابون عن أحبائه...»(6) كه تأييد و تأكيدى بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست. امام سجاد«ع» نيز سيماى درخشان عباس بن على را اينگونه ترسيم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل جعفر بن ابى طالب. و ان للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»(7). كه در آن نيز مقام ايثار، گذشت، فداكارى، جانبازى، قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت، همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينكه: عمويم عباس، نزد خداى متعال، مقامى دارد كه روز قيامت، همه شهيدان به آن غبطه مى‏خورند و رشك مى‏برند.
   
عباس يعنى تا شهادت يكه تازى‏
 
عباس يعنى عشق، يعنى پاكبازى‏
  
عباس يعنى با شهيدان همنوازى‏
   
عباس يعنى يك نيستان تكنوازى‏
 
عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق‏
  
يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق‏
  
جوشيدن بحر وفا، معناى عباس‏
  
لب تشنه رفتن تا خدا، معناى عباس(8)
    
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدى«ع» به او اينگونه سلام داده شده است:«السلام على ابى الفضل العباس بن امير المؤمنين، المواسى اخاه بنفسه، الآخذ لغده من امسه، الفادى له، الواقى الساعى اليه بمائه، المقطوعة يداه...»(9).
  
كربلا كعبه عشق است و من اندر احرام‏
  
شد در اين قبله عشاق، دو تا تقصيرم‏
  
دست من خورد به آبى كه نصيب تو نشد
  
چشم من داد از آن آب روان تصويرم‏
  
بايد اين ديده و اين دست دهم قربانى‏
  
تا كه تكميل شود حج من و تقديرم(10)
  
پى‏نوشتها:
  
1ـلغت نامه دهخدا.
  
2ـاليوم نامت اعين بك لم تنم‏
  
و تسهدت اخرى فعز منامها
  
3ـبحار الانوار،ج 45، ص .41
  
4ـمعالى السبطين،ج 1، ص 446.مقتل خوارزمى،ج 2، ص .30
  
5ـمفاتيح الجنان،ص .435
  
6ـسفينة البحار،ج 2، ص .155
  
7ـخليل شفيعى.
   
8ـبحار الأنوار، ج 45، ص .66
     
9ـاى اشكها بريزيد، حسان،ص 210. درباره زندگى عباس بن على عليه السلام ر.ك: «العباس بن على»، باقر شريف القرشى،214 صفحه، دار الكتاب الاسلامى.
   
10ـانصار الحسين،ص 105، تنقيح المقال،مامقانى، ج 2، ص .133
  
فرهنگ عاشورا صفحه 293
   
نویسنده: حجت الاسلام جواد محدثی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:47 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

عظمت حضرت عباس(ع) و عزای مادر

 
           
 
چه کم و کسری در زندگی عباس بن علی، همان طوری که مقاتل معتبر نوشته اند، وجود دارد؟ قبلا اگر نبود برای ابو الفضل جز همین یک افتخار، با ابو الفضل کسی کاری نداشت. با هیچ کس غیر از امام حسین کاری نداشتند. خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند به هیچ کس دیگر کاری ندارند. وقتی که شمر بن ذی الجوشن از کوفه می خواهد حرکت کند بیاید به کربلا، یکی از حضاری که در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندی داشت، به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند، خواهش می کنم امان نامه ای برای آنها بنویس.ابن زیاد هم نوشت. شمر خودش هم در یک فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنی از قبیله ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند. در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد. حالا عظمت را ببینید، ادب را ببینید! این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام فریادش را بلند کرد:«این بنوا اختنا، این بنو اختنا» خواهرزادگان ما کجا هستند؟ خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند. اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا» جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است. آقا که اجازه داد، جواب دادند. آمدند گفتند:«ما تقول؟» چه می گویی؟ شمر گفت: مژده و بشارتی برای شما آورده ام، از امیر عبید الله برای شما امان آورده ام، شما آزادید، الآن که بروید جان به سلامت می برید. گفتند:خفه شو! خدا تو را لعنت کند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه ای که آورده ای. ما امام خودمان، برادر خودمان را اینجا رها کنیم به موجب اینکه ما تامین داریم؟!
     
در شب عاشورا اول کسی که نسبت به ابا عبد الله اعلام یاری کرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود. بگذریم از آن مبالغات احمقانه ای که می کنند، ولی آنچه که در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید، بسیار شجاع، بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود(و کان یدعی قمر بنی هاشم) که او را«ماه بنی هاشم »لقب داده بودند. اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از علی علیه السلام به ارث برده است. داستان مادرش حقیقت است که علی به برادرش عقیل فرمود: عقیل! زنی برای من انتخاب کن که «ولدتها الفحولة » از شجاعان به دنیا آمده باشد. «لتلد لی فارسا شجاعا»دلم می خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید. عقیل، ام البنین را انتخاب می کند و می گوید این همان زنی است که تو می خواهی. تا این مقدار حقیقت است. آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا می شود، بنابر یکی از دو روایت، ابوالفضل می آید جلو، عرض می کند برادرجان، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمی آورم، می خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما کنم. من نمی دانم روی چه مصلحتی-خود ابا عبد الله بهتر می دانست- فرمود: برادرم! حالا که می خواهی بروی، پس برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری.(این را هم عرض کنم:لقب «سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل توانسته بود برود، صف دشمن را بشکافد و برای اطفال ابا عبد الله آب بیاورد. این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند، خیر، سه شبانه روز بود که[از آب]ممنوع بودند، ولی در این خلال توانستند یکی دو بار آب تهیه کنند. از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتی غسل کردند، بدنهای خودشان را شستشو دادند). فرمود:چشم.
     
حالا ببینید چه منظره با شکوهی است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاوری است، چقدر انسانیت است، چقدر شرف است، چقدر معرفت است، چقدر فداکاری است! یک تنه خودش را به این جمعیت می زند. مجموع کسانی را که دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته اند. خودش را وارد شریعه فرات می کند. اسب خودش را داخل آب می برد. این را همه نوشته اند: اول،مشکی را که همراه دارد پر از آب می کند و به دوش می گیرد. تشنه است، هوا گرم است، جنگیده است، همین طوری که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست می برد زیر آب،مقداری آب با دو مشت خودش تا نزدیک لبهای مقدس می آورد. آنهایی که از دور ناظر بوده اند گفته اند اندکی تامل کرد، بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روی آب ریخت. آنجا کسی ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید، اما وقتی بیرون آمد یک رجزی خواند که در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران. از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید. دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب می کند، می گوید:
   
یا نفس من بعد الحسین هونی
   
و بعده لا کنت ان تکونی
  
هذا الحسین شارب المنون
  
و تشربین بارد المعین
  
هیهات ما هذا فعال دینی
  
و لا فعال صادق الیقین (1)
  
ای نفس ابو الفضل! می خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانی. حسین دارد شربت مرگ می نوشد، حسین با لب تشنه در کنار خیمه ها ایستاده است و تو می خواهی آب بیاشامی؟! پس مردانگی کجا رفت؟ شرف کجا رفت؟ مواسات کجا رفت؟ همدلی کجا رفت؟ مگر حسین امام تو نیست؟ مگر تو ماموم او نیستی؟ مگر تو تابع او نیستی؟ هرگز دین من به من اجازه نمی دهد، هرگز وفای من به من اجازه نمی دهد. ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد، خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود) چون می دانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد. تمام همتش این است که این آب را به سلامت برساند، برای اینکه مبادا تیری بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود. در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد. معلوم شد حادثه تازه ای پیش آمده است. فریاد کرد:
   
و الله ان قطعتموا یمینی
  
انی احامی ابدا عن دینی
  
و عن امام صادق الیقین
  
نجل النبی الطاهر الامین
   
به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید، من دست از دامن حسین بر نمی دارم.
   
طولی نکشید که رجز عوض شد:
   
یا نفس لا تخش من الکفار
  
و ابشری برحمة الجبار
  
مع النبی السید المختار
  
قد قطعوا ببغیهم یساری (2)
  
در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است. این گونه نوشته اند: با آن هنری که[در او]وجود داشته است، به هر زحمت بود این مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت. دیگر من نمی گویم چه حادثه ای پیش آمد، چون خیلی جانسوز است. ولی اشعاری است از مادرش ام البنین، چون شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ می شود، آن را هم عرض می کنم.
     
ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود، در مدینه بود. در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند. این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می آمد و در آنجا برای فرزندان خودش نوحه سرایی می کرد. نوشته اند اینقدر نوحه سرایی این زن دردناک بود که هر که می آمد گریه می کرد، حتی مروان حکم که از دشمن ترین دشمنان بود.
    
این زن گاهی در نوحه سرایی خودش همه بچه هایش را یاد می کند و گاهی بالخصوص ارشد فرزندانش را. ابوالفضل، هم از نظر سنی ارشد فرزندان او بود، هم از نظر کمالات جسمی و روحی.
      
من یکی از دو مرثیه ای را که از این زن به خاطر دارم برای شما می خوانم. به طور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز می خوانند. این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهی این گونه می خواند، می گوید:
        
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
   
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
   
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
   
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
   
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد (3)
   
می گوید ای چشم ناظر، ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را می دیدی، ای کسی که در کربلا بودی و می دیدی، ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو، شیر بچگان دیگر من پشت سرش بر این جماعت پست حمله برده بودند، ای چنین شخصی، ای حاضر وقعه کربلا، برای من یک قضیه ای نقل کرده اند، من نمی دانم راست است یا دروغ، آیا راست است؟ به من این جور گفته اند، در وقتی که دستهای بچه من بریده بود، عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد، آیا راست است؟ بعد می گوید ابوالفضل، فرزند عزیزم! من خودم می دانم اگر تو دست می داشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو بشود. اینکه آمدند چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.
     
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
   
پی نوشت ها:
   
1) بحار الانوار،ج 45/ص 41.
   
2) همان،ص 40.
   
3) منتهی الآمال،ج 1/ص 386.
   
منبع: مجموعه آثار، ج 17، مطهری، مرتضی.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:47 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

کرامت کربلایی(حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام)

 
           
 
کرامت، یعنی: نزاهت از پستی و فرومایگی که در عزت نفس، مناعت طبع، برخورداری از روحی بزرگ، برازندگی، بلندنظری، جوانمردی، آزاداندیشی و آزادمنشی و آزادگی ابوالفضل جلوه گر می شود و احیانا از آن به «بزرگواری » تعبیر می شود. 
      
خودساختگی کربلاییان آنان را در فضایی بسیار عالی و فراتر از تیررس ترس و طمع به پرواز درآورد و سلاح تهدید و تطمیع اهریمنان دون، کوتاهتر از آن بود که به ساحت قدسیشان برسد. 
    
سالها پس از واقعه ی کربلا به یکی از سپاهیان پسر سعد گفتند: «این چه ننگی بود که بر خود، خریدید، چرا فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و یارانش را آن چنان نامردانه به خاک و خون کشیدید؟ 
    
جواب داد: خفه شو! گروهی روی در روی ما ایستادند، دستها بر قبضه ی شمشیر، گامها استوار، نه امان می پذیرفتند، نه فریفته ی مال می شدند، جز دو راه پیش روی آنان نبود، کشتن و به دست گرفتن حکومت یا کشته شدن . مادرت به عزایت بنشیند ما جز آنچه کردیم، چاره ای نداشتیم (1) . 
     
از همین گفتگوهای کوتاه که تاکید دارد عاشوراییان «نه امان می پذیرفتند و نه فریفته ی مال می گشتند; بلکه با گامهای استوار و دستهای شمشیردار پایداری می کردند» می توان فهمید که آنان جهاد اکبر و اصغر را در هم آمیخته و به اوج مقام مخلصین رسیده بودند و شیطان هم گفته بود که: «ولاضلنهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین » (2)؛ پروردگارا من . . . و همگیشان را گمراه خواهم ساخت؛ مگر بندگان مخلصت را» . 
     
پرچمدار رادمردی
       
حضرت صادق علیه السلام درباره ی ابوالفضل علیه السلام می فرماید: عمویم عباس، با بصیرت، ثابت قدم و دارای ایمان راسخ بود. همراه ابوعبدالله علیه السلام مجاهدت کرد، «وابلی بلاءا حسنا» (3) عجب نیکو امتحان داد! 
        
امام صادق علیه السلام فرمود: «خدا رحمت کند عموی ما عباس را، عجب نیکو امتحان داد، ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد. برای عمویم عباس مقامی نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطه ی آن مقام را می برند (4). 
    
جوانمردی، خلوص نیت، فداکاری تا به این حد! ما تنها از ناحیه ی عمل نگاه می کنیم، به روح عمل نمی نگریم تا اهمیت آن را بفهمیم. 
     
شب عاشوراست، عباس در خدمت اباعبدالله نشسته است، در همان وقت یکی از سران دشمن می آید، فریاد می زند: عباس بن علی و برادرانش را بگویید بیایند. عباس می شنود، ولی اعتنا نمی کند، مثل این که ابدا نشنیده است. 
    
آنچنان در حضور امام حسین علیه السلام مؤدب است که آقا به او فرمود: جوابش را بده، هر چند فاسق است! اباالفضل العباس می آید، می بیند شمربن ذی الجوشن است، روی یک رابطه ی خویشاوندی دور که از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از یک قبیله اند، وقتی از کوفه آمده است به خیال خودش، خوش خدمتی کرده است، تا حرف خودش را گفت، عباس پرخاش مردانه ای به او کرد و فرمود: خدا تو را و آن کسی که این نامه را به دست تو داده است، لعنت کند. تو مرا چه شناخته ای و درباره ی من چه فکر کرده ای؟ تو خیال کرده ای من آدمی هستم که برای حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسین بن علی علیهما السلام را این جا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنی که ما، در آن تربیت شده ایم و آن پستانی که از آن شیر خورده ایم، اینطور ما را تربیت نکرده است (5). 
     
رزمگاهی بی نظیر 
    
همواره در جنگها هنگامی که سپاهی شکست بخورد، بخشی از رزمندگانش اسیر می شوند، اما رزمندگانی همانند سپاه ابوالفضل - که به ظاهر لشکرشان شکست خورد، همه ی فرماندهانش شهید شدند، حتی یک رزمنده ی اسیر هم نداشته و این از عجایب تاریخ است سربازان پرچمدار کربلا به سپهسالارشان اقتدا کردند، آن قدر جنگیدند که همگی به شهادت رسیدند، ولی اسیر دشمن نشدند، جوانمردی و رشادت سربازان کربلاست که حتی یک سرباز ساده یا غلام سیاه سر فرود نیاورد و دست تسلیم بالا نبرد.
    
استاد شهید مطهری در این باره می فرماید: اساسا حسین علیه السلام حاضر نبود فردی که کوچکترین نقطه ضعفی دارد، همراهشان باشد و از این رو، از اول اعلام داشت «هر که جانباز نیست، نیاید». 
     
اگر روز عاشورا، یکی از یاران امام; حتی یک بچه، ضعف نشان می داد و به لشگر دشمن - که قویتر و نیرومندتر بود - ملحق می شد و به اصطلاح، خودش را از خطر نجات می داد و در پناه آنها می رفت، برای امام علیه السلام و مکتب حسینی نقص بود; اما برعکس شد افرادی را از لشکر دشمن به سوی خود آوردند، همان دشمنی که در امنیت بود جذب امام شد و خود را در کانون خطر قرار داد (6). 
     
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما 
  
سر گیرد و برون رود از کربلای ما 
   
نا داده تن به سختی و ناکرده ترک سر 
   
نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما 
   
این عرصه نیست جلوه گه روبه و گر از 
   
شیرافکن است بادیه ابتلای ما (7) 
   
عزت نفس 
   
سردار کربلا معنا بخش واژه های عزت و اسرافرازی است، اسلام گذشته از مفاهیم و درس های عالی، اسوه ها را در میدان عمل نشان می دهد و این یکی از رموز برتری این مکتب است . 
     
قرآن، عزت و مناعت را ویژه خدا و رسول و مؤمنان می داند: 
       
ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنین: عزت مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان است، یعنی مؤمن، حق ندارد خودش را خوار و ذلیل سازد . 
     
حضرت امیر علیه السلام در وصیت به امام حسن علیه السلام فرمود: «اکرم نفسک عن کل دنیة (8) » از هر پستی، جانت را برتر و گرامی تر بدار، و باز سفارش فرمود: المنیة ولا الدنیة . (9) 
      
حضرت صادق علیه السلام نیز می فرماید: و ناامیدی از آنچه در دست مردم است، مایه عزت مؤمن در دینش است: «والیاس مما فی ایدی الناس، عز للمؤمن فی دینه » (10). 
     
بسیاری از خواهش ها، ذلت آور و حقیرکننده است، عاشورائیان در سخت ترین حالات، دست نیاز به سوی دیگران دراز نکردند . صاحبنظران گویند: با آن همه محدودیت که برای کاروان امام علیه السلام ایجاد شد، طبیعی بود که از نظر مواد غذایی نیز در مضیقه و مشکل باشند و دست کم بعد از غارت خیمه ها و آتش زدنها، چیزی نداشتند؛ ولی کسی ندید که حتی یکبار سربازان کربلا یا یکی از بازماندگان عاشورا، از دشمن غذا بخواهد. 
    
بدیهی است فریاد العطش، اگر باشد ناظر به تبلیغات مظلومانه است، تا دشمن نگوید اگر می دانستیم آب می دادیم از طرفی، آب خواستن در عرف هیچ ملتی عیب نیست و با عزت نفس منافات ندارد. 
    
گذشته از اینها در گذر از کوچه های کوفه، برخی قدری نان و خرما و گردو به کودکان می دادند; اما ام کلثوم با مشاهده این منظره، نهیب زد: ای کوفیان، صدقه بر ما حرام است . او نان و خرما را از دست و دهان کودکان درآورد و بر زمین انداخت . این است مکتبی که ابوالفضل در آن پرورش یافته و پرچمدار سربازانش شده است . (11) 
   
اشک علی علیه السلام 
   
زینب کبری می پرسد: پدر، نام و کنیه برادرم چیست؟ حضرت امیر علیه السلام می فرماید: نامش عباس، کنیه اش ابوالفضل، و القابش بسیار است: ماه بنی هاشم و سقا و . . . 
     
زینب: پدر در نام «عباس » نشانی از شجاعت و جوانمردی و در کنیه ابوالفضل، نشانی از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنی هاشم » نشانی از جمال و زیبایی است، ولی لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است! 
     
پدر: نه دخترم، کار او آب دهی نیست، بلکه او عشیره و بستگان خود را آب می دهد (تشنگان اهل بیت در کربلا) اشک از دیدگان زینب جاری شد، ولی پدر فرمود: گریه نکن تو را با او رابطه و کاری هست . . . . 
     
عبد مناف را ماه بطحا، عبدالله (پدر پیامبر اکرم) را ماه حرم، و عباس را ماه بنی هاشم و ماه عشیره می نامیدند (12) . 
     
از کتب تاریخی بدست می آید که در جنگ صفین حضرت ابوالفضل حضوری شجاعانه داشته او همچون بازویی برای برادرانش بود وهنگامی که آب فرات به اشغال معاویه درآمد و سپاه علی علیه السلام از آن محروم و ممنوع شد، یکبار سواران برای آزادی آب عملیاتی انجام دادند، ولی موفق نشدند، برای بار دوم امام حسین علیه السلام حمله کرد و توانست آب را آزاد کند . 
      
برخی مورخان عقیده دارند، عباس هم در این پیروزی سهم مهمی داشت . در این موقعیت برخی به امام پیشنهاد کردند مقابله به مثل شود و به سپاه معاویه اجازه استفاده از فرات ندهند; اما بزرگواری حضرت امیر علیه السلام مانع پذیرش این پیشنهاد شد و به معاویه خبر داد بیایید از آب استفاده کنید . . . . (13) 
      
در یکی از روزهای صفین این حادثه عجیب روی داد: جوانی که بر صورت خود نقاب زده بود، در برابر معاویه قرار گرفت و مبارز طلبید، چنان آثار شجاعت و هیبت از وجود او آشکار بود که احدی از شامیان جرات این که با او نبرد کند را در خود نمی یافت . معاویه که در تنگنای مخوفی گرفتار شده بود، به مردی به نام «ابن شعثا» دستور داد شتاب گیرد و با جوان ناشناس به نبرد پردازد، او در پاسخ معاویه گفت: مردم مرا با ده هزار سوار برابر می شمارند، چگونه مرا به این جوان مامور می کنی؟ 
    
معاویه گفت: چه کار خواهی کرد؟ گفت: مرا هفت پسر است، یکی از آنها را به جنگ وی می فرستم، تا کارش را تمام کند . 
    
سپس یکی از فرزندانش را به جنگ فرستاد، طولی نکشید که فرزند ابن شعثا از پای درآمد . ابن شعثا فرزند دیگرش را فرستاد . او نیز کشته شد; سایر فرزندانش نیز یکی پس از دیگری به میدان آمدند و کشته شدند . ابن شعثا ناچار شد که خود به جنگ جوان ناشناس بیاید، هنگامی که با وی روبرو شد، گفت: فرزندانم را کشتی؟ ! به خدا سوگند، پدر و مادرت را به عزایت می نشانم، در جنگ تن به تن، لحظاتی زد و خوردها و کشمکش ها به طول انجامید، ولی سرانجام، جوان ناشناس، او را دو نیم کرد . همه از شجاعت و دلاوری جوان ناشناس در شگفت بودند . در این وقت، امیرالمؤمنین علیه السلام به جوان ناشناس دستور داد که بازگردد، او بازگشت و نقاب از چهره اش برداشت، امیرالمؤمنین پیشانیش را بوسید و همه فهمیدند که او ماه بنی هاشم عباس است . (14) 
      
این که حضرت ابوعبدالله علیه السلام ابوالفضل را پرچمدار کربلا کرد، به تنهایی، شجاعت، رشادت و کفایت وی را اثبات می کند . آری مسلما ابوالفضل اولویتهایی را داشت که حضرت او را بر دیگران مقدم کرد . 
   
«شجاعت » در اخلاق ارسطو، حد اعتدال و توازن بین صفت جبن و تهور است . شخص شجاع، از هرگونه افراط و تفریطی بر کنار و کاملا متین و استوار است و در برابر حوادث ترسناک مقاومت می کند و هیچ جا از خود ضعف و زبونی نشان نمی دهد . 
   
پدر و مادر او هر دو شجاع و از تبار پهلوانان بوده اند گرچه نمی شود مولی علی علیه السلام را جز با انبیا و اولیا مقایسه کرد; ولی طایفه و قبیله پدری و مادری عباس در میان عرب، از نظر رشادت ممتاز و درخشان است . 
      
او راه و رسم دلاوری و نبرد را در مکتب پدر آموخت و در صفین و جمل و نهروان پرورش یافت . کربلا نمایشگاه دلیری و دلاوری اوست و عباس در آن جا، انگشت نما و اسطوره و اسطوانه مقاومت شد . با حضور او، رشادت شجاعان لشکر کفر در هم فرو ریخت و پا در گل شد وحشت و ترس بر دل آنان خیمه زد و باد لرزه اندامشان را به هر سو کشاند . و عفریت مرگ برسرشان سایه افکند. 
      
عصمت عباس علیه السلام 
  
عصمت مراتبی دارد که بالاترینش برای چهارده معصوم و سایر مراتبش برای سایر انبیا، اولیا و اوصیا علیهم السلام است . هیچ کسی دلیلی نیاورده است تا بتواند در عصمت حضرت عباس خدشه وارد سازد; ولی تاییدات فراوانی بر پاکی و طهارت آن حضرت وجود دارد . از قبیل: 
    
شهید مطهری قدس سره: امام حسین علیه السلام به برادرش عباس می گفت: عباس جانم، جان من به قربانت، بنفسی انت و این تعبیر خیلی مهم است، زیرا عباس حدود 23 سال از امام کوچکتر بود، و از نظر سنی و تربیتی حضرت به منزله پدر ابوالفضل به شمار می رفت . . . . (15) 
    
حضرت صادق علیه السلام تعبیرات بسیار والایی در باره آن حضرت و در زیارتش دارد از جمله: 
    
خدا لعنت کند مردمی را که حرمت تو را حفظ نکردند و با کشتن تو به اسلام بی حرمتی شد. 
    
«لعن الله امة استحملت منک المحارم، و انتهکت فی قتلک حرمة الاسلام » 
   
آیا کسی که با کشتنش، حرمت اسلام از بین می رود، فردی عادی است؟ و سومین نشانه، سخن امام سجاد علیه السلام است که می فرماید: 
    
«وان لعمی العباس منزلة یغبطه علیها جمیع الشهداء یوم القیامة » 
    
آیا می شود شهیدان و الامقام، مقام کسی را آرزو کنند که عصمت نداشته باشد؟ (16) 
   
ایمان سردار 
   
اوصاف متعالی، گاهی اکتسابی است و گاهی ذاتی و ارثی، قمر بنی هاشم با هر دو بال، بر فراز فضای فضیلت ها پرواز می کرد; زیرا هم عصاره و ثمره و سر شخصیتی (17) است که می فرماید: 
      
لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا: اگر پرده ها پس رود، یقینم را افزایش نمی دهم، یعنی به درجه ی عالی رسیده ام . (18) علی علیه السلام هنگامی که بشارت شهادتش را از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم (در خطبه ی شعبانیه) شنید، خوشحال شد و پرسید: افی سلامة من دینی؟ آیا با ایمان سالم و کامل خواهم رفت؟ و پنجاه سال بعد عطر همان گل در فضای کربلا با فریاد شعارهای ابوالفضل فضا را معطر کرد که می فرمود: «انی احامی ابدا عن دینی، وعن امام صادق یقین . . . .» 
      
مقام عبودیت عباس علیه السلام 
    
یکی از بهترین القابی که امام صادق علیه السلام به او داد، «عبد صالح » است که هم مقام بندگی و عبودیت را می رساند و هم او را در ردیف صالحان قرار می دهد . قرآن کریم هم چنین شخصیتی را در خط صراط مستقیم و صراط کسانی که مورد انعام الهی هستند و در آیه ای دیگر آنان را در ردیف انبیا معرفی می فرماید: «من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء والصالحین و حسن اولئک رفیقا» (19) 
     
عبودیت، یعنی خرد کردن بت خودپرستی و انانیت، یعنی کمال معرفت و خودسازی، مقامی که سکوی پرش همه ی انبیا و اولیاست، اول باید شخصی به مقام بندگی برسد تا لایق دریافت منصب نبوت و رسالت و عصمت و امامت شود . در اصول کافی و تفسیر نورالثقلین ذیل «ما آتاکم الرسول فخذوه و مانهاکم عنه فانتهوا» روایات فراوانی وارد شده (20) که مضمون برخی چنین است: اول باید بندگی و خودسازی باشد و آن گاه که این درجه حاصل شد، منصب هایی چون نبوت و . . . داده می شود . پشتوانه ی اصلی این مناصب، مقام بندگی است که انسان را تحت تدبیر و تربیت الهی قرار می دهد و به اصطلاح انسان تحت ولایت الهی قرار می گیرد . «الله ولی الذین آمنوا» پس پیامبران ابتدا به لقب «عبد» مشرف می شوند و بالاترین لقبی که در نماز به پیامبر اکرم می گوییم بندگی است: واشهد ان محمدا عبده و رسوله » قرآن هم بارها حضرت را به صفت بندگی مفتخر فرموده است مثل: «سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا» (21) 
       
اگر مقام عبودیت از ارجمندترین امتیازاتی نبود که بنده، به آن متصف می شد، خداوند به انبیایش این مدال افتخار را نمی داد . 
    
اعطا مقام عبودیت به سایر پیامبران: 
   
«و اذکر عبدنا داود ذاالاید انه اواب » (22) . 
   
و به یاد آر بنده ی ما داوود را، که صاحب اقتدار بود و بسیار انابه و توبه داشت . 
   
«واذکر عبادنا ابراهیم و اسحق و یعقوب اولی الایدی و الابصار» (23) . 
   
و به یاد آور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را که صاحب اقتدار و بصیرت بودند . با توجه به جایگاه عبدالله بودن در قرآن به این مطلب می رسیم که خطاب امام صادق علیه السلام به حضرت اباالفضل علیه السلام با عنوان عبد صالح تا چه حد دارای اهمیت است . 
   
شجره طیبه 
    
در دین اسلام از نظر حقوقی همه ی افراد جامعه یکسان هستند و روابط فامیلی مایه ی بهره مندی از مزایای بیشتر یا موجب تضییع حقوق نمی شود; ولی مسئله توارث و تربیت، در سازندگی ویژگی های روحی هر فرد تاثیر بسزا دارد، خصوصا اگر به جهتی خاندانی مورد توجه الهی باشند . 
    
برای تبیین این نکته کافی است به صدر زیارت جامعه (السلام علیکم یا اهل بیت النبوة) توجه شود . 
    
همچنین است آیه شریفه ی مباهله که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم علی علیه السلام را جان خود می خواند (وانفسنا و انفسکم)، همچنین حدیث مشهوری که در دعای ندبه منعکس شده است: (انا و علی من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتی) و آخرین فراز خطبه ی شعبانیه ی حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم که می فرماید: «من و تو از یک نور آفریده شده ایم با این تفاوت که من نبی هستم و تو وصی هستی .» 
     
از نظر تربیت در دامن پاکان تنها به اشارتی اکتفا می کنیم . تکفل زکریا برای حضرت مریم از فضایل آن حضرت است که «قرآن کریم » یادآور می شود، «و کفلها زکریا کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا» (24) . 
    
قرآن کریم در میان برگزیدگان به چند «خاندان » تصریح می کند و فرماید: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم وآل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض » (25) . 
     
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام شاگرد چهار امام است: پدرش، علی، برادرانش امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و برادرزاده اش حضرت سجادعلیه السلام . 
    
چگونه می توان شاگرد چهار امام بود و از تاثیر طهارت محیط در پرورش خود بهره ای نبرد؟ 
    
به بیانی دیگر، قرابت جسمی مهم نیست ولی خویشاوندی روحی و پیوند جانها مهم است; که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: (السلمان منا اهل البیت). 
     
این که برخی به صرف صحابه بودن آن همه اهمیت می دهند، بدین لحاظ است که برهه ای یا چند روزی محضر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را درک کرده است . حال آن که این کجا و پرورش در بوستان طهارت وعصمت کجا . 
      
حضرت امیرعلیه السلام که در اوج آسمان معرفت و فضیلت قرار دارد، به خاندان و فرزندانش می بالد و در روز شوری می فرماید: «انشدکم بالله هل فیکم احد مثل الحسن والحسین ابنی رسول الله و سیدی شباب اهل الجنة غیری؟» (26) 
     
باز وقتی با فخر فروشی های شجره ی خبیثه ی اموی و معاویه روبه رو می شود خاندانش را معرفی می کند و دستور می دهد با سرودن اشعاری پاسخ او و آنها را بدهند: 
     
× × × 
   
و سبطا احمد ولدای منها 
  
فایکم له سهم کسهمی؟ 
  
فویل ثم ویل ثم ویل 
  
لمن یلقی ادرکه له بظلمی (27) 
  
در میان خواهرانش، حضرت زینب وجود دارد که فخر زنان جهان است . کسی که حضرت سجادعلیه السلام در وصفش می فرماید: «عالمة غیر معلمه و فهمة غیر مفهمه، او دانایی است خود جوش که به تعلیم دیگران دانا نشد و خوش فهمی است که دیگران به او نمی فهمانند. او یادگار امام مؤمنان نایب امام حسین علیه السلام، قافله سالار کربلا بود . 
      
مادرش نیز زنی با معرفت و بزرگوار بود . و نسب شناس عرب (عقیل) درباره اش می گفت: «لیس فی العرب اشجع من آبائها ولاافرس » ; در میان عرب، شجاعتر و دلیرتر از نیاکان او کسی نیست (28) . نامش فاطمه، دختر حزام بن خالد است . 
   
معرفت مادر 
    
وقتی به سرای علی قدم نهاد، ام البنین نبود، با نام فاطمه او را صدا می زدند، ناگاه متوجه شد، هر بار نام فاطمه مطرح می شود، خاطره حضرت زهراعلیها السلام برای حضرت علی علیه السلام و فرزندان او تداعی می شود، از این رو سفارش کرد او را مادر فرزندان (یعنی حسنین و زینبین علیهم السلام) بخوانند . او همواره برای فرزندان زهرا همچون مادری مهربان بود . فرزندان فاطمه نیز او را گرامی می داشتند، هنگامی که زینب (س) از سفر اسارت برگشت، به زیارتش شتافت و او را به خاطر شهادت چهار پسرش تسلیت گفت . در آغاز این دیدار ام البنین ابتدا سراغ حسین را گرفت که این خود نشانی است از معرفت این مادر . 
    
شادی در آغوش غم 
    
روزی ام البنین مشاهده کرد که حضرت علی علیه السلام عباس را بر زانوی خود نشانده و دستهای کوچکش را می بوسد و می گرید او نگران شد; خدایا مگر این پدر مهربان در دست و بازوی فرزندم نقص و عیبی دیده که به گریه در آمده است؟ لحظه ی حساسی بود، مادری دلسوز با دنیایی از امید و آرزو و با چنین صحنه ای مواجه شده بود، اما امیرالمؤمنین علیه السلام به مادر اطمینان داد که دستان کودک عیبی ندارد . و آنگاه از حوادث آینده از جمله واقعه ای که در کنار نهر علقمه به وقوع می پیوست، پرده برداشت . 
    
آن روز در خانه ی امامت شیونی به پا شد و همه گریه سر دادند; اما هنگامی که حضرت، ام البنین را مطمئن ساخت که جدا شدن دستان حضرت عباس در راه یاری دین است و او در پیشگاه خدا مقامی والا دارد . و در مقابل دو دستی که در راه خدا بریده می شود، خداوند به او، مانند جعفر طیار دو بال می دهد تا همراه فرشتگان به پرواز درآید، قلبش آرام گرفت و شادمان شد . 
     
ایثار ابوالفضل علیه السلام 
   
او در کنار امامش، گویی در سایه ی آفتاب بود و امام را مظهر صفات و اراده ی الهی می دانست و خویش را فانی در راه امامت می دید . 
    
چنانکه امام صادق علیه السلام در زیارتش خطاب به او می فرماید: «اشهد تک بالتسلیم و التصدیق، و الوفاء و النصیحة لخلف النبی المرسل; شهادت می دهم که نسبت به جانشین رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم تسلیم بودی، حضرتش را تصدیق نمودی، و در شان وی وفا ورزیدی و خیرخواهی کردی (29) » . 
    
تعبیر قرآن کریم از امام علیه السلام چنین است: «وجعلناهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا . . .» . 
    
و خود می فرماید: «رضی الله رضانا اهل البیت نصبر علی بلائه و یوفینا اجور الصابرین . . .» (30) . 
     
اراده و خواست معصومان پایداری بر محور خواست الهی است و بدین جهت است که «ان الله یرضی لرضا فاطمه و یغضب لغضبها» هر که فاطمه زهراعلیها السلام را بیازارد و خشمناک کند، خدا را خشمگین کرده است، زیرا فاطمه خود را در خواست خدا فانی کرده است و تصمیم و اراده اش، جز مظهری از اراده ی الهی نیست . 
      
حضرت عباس هم اراده ی خویش را در اختیار تام امامت می بیند و همه ی هستی اش را تقدیم امام می کند و همین است معنی ایثار و نثار; ایثار یعنی دیگری را بر خود مقدم داشتن . و جز امام حسین علیه السلام که مظهر اراده ی الهی است چه کسی سزاوارتر؟ و ابو الفضل همه خواسته های خویش را محو اراده امام کرد; لذا با وجود جنایات اموی ها در برابر حسین علیه السلام تسلیم محض بود و دندان بر جگر می نهاد . 
      
از این رو حضرت امام صادق علیه السلام خطاب به او می فرماید: 
      
«اشهد لقد نصحت لله و لرسوله ولاخیک فنعم الاخ المواسی » (31). 
    
شهادت می دهم که خیرخواهی کردی هم برای دین خدا هم برای فرستاده ی او و هم برای برادرت، پس تو چه نیکو برادری هستی که مواسات کردی. 
   
اگر نعمت ولایت، باعث اکمال دین است (32) عباس گام بر قله ی کمال دین و تمام نعمت نهاد، آن هم در زمانی که اکثر مردم گرد گوساله های سامری سرگردان اند. 
    
در همین زمینه قرآن کریم حدود 30 بار داستان ابلیس را مطرح می کند تا بگوید; خودپرستی و انانیت مانع پذیرش ولایت وامامت الهی است. 
    
حضرت باقرعلیه السلام نیز در حدیثی چنین می فرماید: 
    
«لو ان عبدا صام و صلی و زکی و لم یات بالولایة ما قبل الله له عملا ابدا (33) ; هر گاه بنده ای روزه بدارد و نماز بگذارد و زکات بپردازد; ولی حق ولایت را به جا نیاورد، هرگز خداوند کاری از او نمی پذیرد. 
    
او غیرت، شجاعت و توان دشمن کشی بی برنامه، و هجوم گاه و بیگاه را داشت; ولی بی اجازه ی امام، شمشیر نمی زد پست فطرتی های بنی امیه دلش را به درد آورد ولی چون امام سفارش می کرد: «تو بمان، انت صاحب لوایی » صبر پیشه می کرد و واست خویش را فراموش می نمود تا این که در نهایت نزد حسین آمد و عرض کرد: «قد ضاق صدری و سئمت من الحیاة (34) ; رخدادهای بی ادبانه ی دشمن، دل غیرتمند او را به درد آورده بود . 
      
ولی با این همه، تسلیم فرمان امامش بود و بالاتر، آن که او نتوانست سیراب شود و امامش عطشان بماند; لذا هنگامی که خود را به شریعه فرات رسانید و کفی از آب برگرفت تا بنوشد، با یاد جگر تشنه ی حسین، آب را ریخت و گفت: «ما هذا فعال دینی » این شیوه ی من نیست! 
    
در شب عاشورا هم او اولین کسی بود که به ندای یاری طلبی امام علیه السلام لبیک گفت . 
    
می گویند: همه ی شهیدان کربلا در آخرین لحظه، از دست رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم سیراب شدند; جز ابوالفضل که نخواست سیراب برود و حسین علیه السلام تشنه بماند و این است رمز مقامی که سایرین به آن غبطه می خورند . همچنین در سه روزی که در کربلا آب کمیاب بود، قدری آب را سهمیه بندی کردند; ولی سه تن: امام، زینب و عباس علیهم السلام حتی از سهمیه ی خویش استفاده نکردند (35) . 
    
هرگز تاریخ، چنین صمیمیت و صفایی ندیده است و هرگز در قاموس انسانیت وفایی زیباتر از وفای عباس ثبت نشده است . آری اوست اسوه ی ایثار و وفا و صفا و نثار و ایثار . 
   
مسلم بود که روز عاشورا، همه ی یاران ابوعبدالله علیه السلام به شهادت می رسند، ولی ایثار ابوالفضل اجازه نداد که برادران تنی و کوچکترش (عبدالله، جعفر و عثمان) شهید شدنش را ببینند و جگر سوخته و داغدار گردند از این رو ترجیح داد آن گلها مقابل چشمانش پرپر شوند و اجر صبر بر شهادت و مقام معنوی خانواده ی شهیدان را کسب کند و آنان را پیش از خویش، در خون غلطان ببیند (36). 
  
پیکر پاک 
   
«لایمسه الا المطهرون » (37). 
   
پیکر پاک پرچمدار کربلا را امام سجادعلیه السلام به خاک سپرد . حضرت هنگامی که برای تدفین شهدا به کربلا آمده بود، با این که به بنی اسد اجازه داد در دفن شهیدان او را یاری کنند، ولی برای دفن امام حسین و حضرت عباس علیهما السلام به آنها اجازه ی مشارکت نداد، وقتی پرسیدند; تو تنها چگونه می توانی؟ فرمود: «ان معی من یعیننی » با من کسی هست که کمکم کند .(فرشتگان عالم غیب به یاریم می آیند). 
    
به روایت صفار، در کتاب «بصائر الدرجات » امیرمؤمنان علیه السلام، جبرئیل و فرشتگان را می دید که او را در غسل، کفن و دفن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم یاری می کردند، حسنین علیهما السلام نیز پیامبر و فرشتگان را می دیدند که آنها را در دفن پیکر پدرشان کمک می کردند، امام حسین علیه السلام پیامبر و علی و فرشتگان را می دید که او را در دفن جسد امام حسن علیه السلام کمک می کردند، امام باقرعلیه السلام نیز پیامبر و علی و حسنین علیه السلام و فرشتگان را برای همیاری تدفین حضرت سجادعلیه السلام مشاهده کرد (38). 
  
پی نوشتها: 
   
1) دکتر شهیدی، قیام حسین علیه السلام، ص 161، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 307 . 
   
2) حجر/39 و 40 . 
  
3) عمدة الطالب، ص 323 و نفس المهموم، ص 332 . 
   
4) ابصار العین، ص 26 . 
  
5) حماسه حسینی، ج 2، ص 87 و 88 و سردار کربلا، ص 210 و 211 . 
  
6) حماسه حسینی، ج 2، ص 111 و 112 . 
  
7) دیوان نیر تبریزی . 
  
8) بحار، ج 103، ص 39، ح 88 . 
  
9) بحار، ج 78، ص 84، ح 89 . 
  
10) اصول کافی ج 2، ص 148 . 
  
11) ارشاد مفید، ج 2، ص 55، تاریخ طبری، ج 4، ص 278 و بحار، ج 45، ص 114 . 
  
12) محمد علی الناصری مولد العباس بن علی، ص 50 و 51 . 
  
13) قهرمان کربلا، ص 221 تا 228، نقل از کبریت احمر، ج 4، ص 24 و معالی السبطین و مناقب خوارزمی . 
  
14) قهرمان کربلا، ص 222، نقل از کبریت احمر، ج 2، ص 24; ولی طبق مشهور سن حضرت ابوالفضل کمتر از آن بود که در جنگ صفین وارد میدان شود . 
  
15) حماسه حسینی، ج 2، ص 116 . 
  
16) العباس، ص 132 . 
  
17) اشاره به حدیث: الولد سر ابیه، فرزند نمایانگر اسرار پدر است . 
  
18) بحار الانوار، ج 40، ص 153، ح 54 . 
  
19) نساء/69 . 
  
20) اصول کافی، ج اول، باب تفویض، تفسیر نورالثقلین، ج 5، سوره حشر، آیه 7 . 
  
21) اسراء/1 . 
  
22) ص/17 . 
  
23) ص/45 . 
  
24) آل عمران/37 . 
  
25) آل عمران/33 و 34 . 
  
26) خصال الصدوق، ج 2، ص 551، العباس، ص 95 . 
  
27) الاحتجاج، طبری، ص 180 و 181 . 
  
28) العباس، ص 127 . 
  
29) سردار کربلا، ص 229 - 230 . 
  
30) بحارالانوار، ج 44، ص 366، ح 2 . 
  
31) زیارت حضرت عباس علیه السلام . 
  
32) اشاره به آیه ی شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی » ، سوره ی مائده، آیه ی 3 . 
  
33) اصول کافی، ج 2، کتاب الحجة . 
  
34) بحارالانوار، ج 45، ص 41 . 
  
35) پیشوای شهیدان، سید رضا صدر، ص 322 . 
  
36) ارشاد مفید، اعلام الوری . 
  
37) واقعه/79 . 
  
38) قهرمان کربلا، ص 120 . 
       
منبع: مبلغان، فروردین 1379، شماره 3، پدیدآورنده: علی مختاری.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:48 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

نقش آفرینی حضرت عباس(علیه السلام) در حماسه عاشورا

 
           
 
1. آب رسانی
     
روز هفتم محرم، سه روز پیش از شهادت امام، عبیداللّه به عمر سعد نگاشت: «...به هوش باش! وقتی نامه ام به دستت رسید، به حسین(علیه السلام) سخت بگیر و اجازه نده از آب فرات حتی قطره ای بنوشد و با آنان همان کاری را بکن که آنان با بنده پرهیزگار خدا عثمان بن عفان کردند. والسلام.»1
     
امام، حضرت عباس(علیه السلام) را فرا خواند و سی سوار را به اضافه بیست پیاده با او همراه کرد تا بیست مشکی را که همراه داشتند، پر از آب نمایند و به اردوگاه امام بیاورند. پانصد سواره نظام دشمن در کرانه فرات استقرار یافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس(علیه السلام) به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پیاده، مشک ها را پر کردند. وقتی همه مشک ها پر شد، حضرت عباس(علیه السلام) دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شکسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.2
          
از آن پس حضرت عباس(علیه السلام) به «سقّا» مشهور شد.3 یکی از شعارهای بنی امیه در مقابله اهل بیت(علیهم السلام)خونخواهی عثمان بوده است. اما ادعای عبیداللّه در این نامه افترایی بیش نیست؛ زیرا امام علی(علیه السلام) و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و این قاتلین عثمان بودند که برای بیرون کشیدن او از خانه اش آب را به خانه او بستند و در واقع این امیرمؤمنان(علیه السلام)بود که در اعتراض به این حرکت، به امام حسین(علیه السلام) دستور داد تا به او و خانواده اش آب برساند.4
       
2. نمایندگی و سخنگویی از جانب امام
   
شب عاشورا یا تاسوعا عمر سعد در برابر لشکر خود ایستاد و فریاد کشید: «ای لشکریان خدا! سوار مرکب هایتان شوید و مژده بهشت گیرید». امام حسین(علیه السلام)جلوی خیمه ها بر شمشیر خود تکیه کرده بود. حضرت عباس(علیه السلام) با شنیدن سر و صدای لشکر دشمن، نزد امام آمد و عرض کرد: «لشکر حمله کرده است». امام حسین(علیه السلام)برخاست و به او فرمود:
        
«عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستی، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبی را برای پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم که او می داند من به نماز عشق می ورزم و خواندن قرآن و دعای بسیار و طلب بخشایش را دوست می دارم». حضرت عباس(علیه السلام) به سوی لشکرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.5
      
3. ردّ امان نامه دشمن
      
آوازه دلاورمردی های حضرت عباس(علیه السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ البنین(علیهاالسلام) عمه او می شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.6
     
شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می دانست این تلاش ها بی نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می انگاشت او از جنگ طفره می رود، گفت:
       
«اکنون بگو چه می کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می دهی و با دشمن می جنگی و یا به کناری می روی و لشکر را به من وامی گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛ خواهرزادگان ما کجایند؟
            
حضرت عباس(علیه السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است».7 حضرت عباس(علیه السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.8
        
رفع یک شبهه
      
از گفتگویی که بین شمر و فرزندان امّ البنین(علیهاالسلام) صورت گرفت، شبهه ای در اذهان به وجود می آید که مراد شمر از جمله «أین بنو أختنا» چه بوده است؟ برخی گفته اند: بین عرب رسم بوده، دختران قبیله خود را خواهر صدا می زده اند. با توجه به زندگی عشیره ای اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنی پیوندهای خونی در چنین جوامعی، بعید به نظر نمی رسد، چنین رسمی بین آنان حاکم بوده باشد. اما تا چه اندازه این انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نیست. در هر حال، روشن کردن نسبت خانوادگی امّ البنین(علیهاالسلام) با شمر تا اندازه ای می تواند مطلب را شفاف تر سازد.
        
گفتنی است: امّ البنین(علیهاالسلام) و شمر هر دو از قبیله «بنی کلاب» می باشند. نسب خانوادگی آنان این گونه است:
   
بنابراین امّ البنین(علیهاالسلام)از عموزادگان شمر می باشد. دلیل واضح تر این خطاب از سوی شمر، جنبه روانی و کارکرد روان شناختی آن است. بدین معنا که شمر با توجه به این که روحیات حضرت عباس(علیه السلام) را می شناخته، احتمال می داده که او امان نامه را نپذیرد. شمر با اتخاذ این لحن، می خواست که حضرت را متوجه پیوند خانوادگی اش با خود نماید و شرایط روحی عباس(علیه السلام) را برای پذیرش امان نامه بیشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر این سخن را در حضور دیگران و با صدای بلند اظهار می کند تا عرصه را بر حضرت بیشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نماید.
     
7. پاسداری از خیمه ها
   
شب عاشورا حضرت عباس(علیه السلام)پاسداری از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ایشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولی از پستی و دون مایگی آنان بعید نبود که پیمان شکنی کنند. آن شب، هنگامی که حضرت عباس(علیه السلام) از گفتگو با شمر در مورد پذیرش یا ردّ امان نامه بازگشت، زهیر نزد او رفت. زهیر دیر زمانی بود که با خاندان امام علی(علیه السلام) آشنایی داشت. او پرچمی را که در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقیل» بود، گرفت. عبداللّه پرسید: «ای برادر! آیا در من ضعف و سستی ای دیده ای که پرچم را از من می گیری؟» زهیر پاسخ داد: «خیر، با آن کاری دارم». سپس نزد عباس(علیه السلام) آمد. حضرت بر مرکب خویش سوار و با نیزه ای در دست و شمشیری به کمر مشغول نگاهبانی بود.10 زهیر نزد او آمد و گفت: «آمده ام تا با تو سخنی بگویم». حضرت که بیم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نیست، ولی نمی توانم از شنیدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره می شنوم». زهیر جریان خواستگاری علی(علیه السلام) از امّ البنین(علیهاالسلام) را بیان کرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «ای عباس(علیه السلام)! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته، مبادا در یاری برادرت کوتاهی کنی!» حضرت عباس(علیه السلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در رکاب اسب فشرد که تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو می خواهی با این سخنانت به من جرأت دهی؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یاری برادرم دست بر نمی دارم و در پشتیبانی از او کوتاهی نخواهم کرد. فردا این را به گونه ای نشانت می دهم که در عمرت نظیرش را ندیده باشی».11
      
8. پرچمداری سپاه
     
صبح عاشورا، وقتی امام از نماز و نیایش فارغ شد، لشکر دشمن آرایش نظامی به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع کرد. لشکر امام از سی و دو سواره و چهل پیاده تشکیل شده بود. امام در چینش نظامی لشکر خود، زهیر را در «مَیمنة» و حبیب را در «مَیسره» گماشت و پرچم لشکر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(علیه السلام) داد.12
       
9. شکستن حلقه محاصره دشمن
  
در نخستین ساعت های جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسین(علیه السلام) به نام های «عمرو بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی»، «مجمع بن عبداللّه عائذی» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حمله ای دسته جمعی به قلب لشکر کوفیان نمودند.
  
دشمن تصمیم گرفت آنان را محاصره نماید. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونه ای که کاملاً ارتباط آن ها با سپاه امام قطع گردید. در این هنگام حضرت عباس(علیه السلام)با دیدن به خطر افتادن آن ها، یک تنه به سوی حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شکسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طوری که وقتی آن ها از چنگ دشمن بیرون آمدند، تمام پیکرشان زخمی و خون آلود بود.13
    
10. کندن چاه برای تهیه آب
  
در میانه روز، آن گاه که تشنگی بر کودکان، زنان و حتی سپاهیان امام فشار شدیدی آورده بود، امام به حضرت عباس(علیه السلام)دستور داد اقدام به حفر چاه نماید؛ چرا که سرزمین کربلا بر کرانه رودی پر آب قرار داشت و احتمال آن می رفت که با کندن چاه به آب دست یابند. حضرت عباس(علیه السلام) مشغول کندن چاه شد. پس از مدتی کندن زمین، از رسیدن به آب از آن چاه ناامید گردید، از چاه بیرون آمد و در قسمت دیگری از زمین دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولی از چاه دوم نیز آبی نجوشید.14
   
12. پیش فرستادن برادران برای نبرد
      
وقتی حضرت عباس(علیه السلام) بدن های شهیدان بنی هاشم و دیگر شهدا را بر گستره کربلا دید، برادران مادری خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فرا خواند و به آن ها فرمود: «ای فرزندان مادرم! پیش بتازید تا جانفشانی شما را در راه خدا و رسول خدا(صلی الله علیه وآله) شاهد باشم». آنان که خون علی(علیه السلام) در رگ هایشان جاری بود، پیش تاخته و پس از مدتی نبرد با دشمن، پیش چشم حضرت عباس(علیه السلام) به شهادت رسیدند.15
   
13. شهادت فرزندان حضرت عباس(علیه السلام)
   
هنگامی که حضرت عباس(علیه السلام)به شهادت رسید، امام حسین(علیه السلام)خود را به او رسانید و وقتی که حالت او را مشاهده نمود، فریاد بی یاوری برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس(علیه السلام)صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «در خدمت توایم ای سرور ما!»
   
امام فرمود: «بِشَهَادَةِ اَبِیکُمَا الکِفَایَة»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزیده و از امام اجازه گرفته، به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید.16 علامه «سید محسن امین»، نیز «عبداللّه بن عباس(علیه السلام)» را در شمار شهیدان کربلا ذکر می نماید،17 اما بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ نگاران، تنها «محمد» در کربلا به شهادت رسیده است.18
  
14. پیکار شجاعانه
  
حضرت با سه تن از جنگجویان دشمن روبه رو می شود، نخستین آنان، «مارد بن صُدَیف» بود. او دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه ای بلند در دست گرفته بود. وقتی به میدان آمد، نیزه اش را به حمایل سینه حضرت فرو کرد. عباس(علیه السلام) سر نیزه او را گرفت و پیچاند و نیزه اش را از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد.19
   
نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود که در پرتاب سنگ و نیزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رویارویی، مجروح شد، ولی بخشش حضرت، زندگی دوباره به او بخشید.
  
سومین رزم آور «عبداللّه بن عقبة غَنَوی» بود. حضرت، پدر او را می شناخت و برای این که کشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمی دانستی که در این جنگ با من روبه رو می شوی. به سبب احسانی که پدرم به پدرت کرده است، از جنگ با من دست بردار و برگرد». خیرخواهی حضرت در او اثر نکرد و به جنگ پرداخت. ساعتی نگذشته بود که شکست خورد و مفتضحانه از میدان نبرد گریخت.20
  
پی نوشت ها:
  
1ـ نهایة الارب، ج20، ص427؛ بغیة الطلب، ج6، ص262.
   
2ـ تاریخ الطبری، ج5، ص412؛ نفس المهموم، ص214؛ الکامل فی التاریخ، ج3، ص283؛ تذکرة الخواص، ص248؛ اعیان الشیعه، ج7، ص43؛ مقاتل الطالبیین، ص78.
  
3ـ تسلیة المجالس، ج2، ص264؛ الثقات، ج1، ص559؛ السیرة النبویة، ج1، ص559؛ بحارالانوار، ج44، ص378 ؛ مُثیر الاحزان، ص51.
  
4ـ مروج الذهب، ج2، ص701.
   
5ـ الإرشاد، ج2، ص92؛ مناقب آل ابی طالب، ج4، ص98؛ بحارالأنوار، ج44، ص391؛ تاریخ الطبری، ج5، ص416؛ اعیان الشیعة، ج7، ص430؛ تجارب الامم، ج2، ص68.
  
6ـ تاریخ الطبری، ج5، ص415؛ الفتوح، ج5، ص166؛ الکامل فی التاریخ، ج3، ص284.
  
7ـ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج1، ص246؛ عمدة الطالب، ص394؛ اللهوف، ص88.
   
8ـ الإرشاد، ج2، ص91؛ بحارالأنوار، ج44، ص390، اعلام الوری، ص233؛ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج1، ص246؛ الکامل فی التاریخ، ج3، ص284؛ المنتظم، ج5،پص337.
  
9ـ جمهرة النسب، ج2، ص321.
  
10ـ وسیلة الدارین، ص270 ؛ مقتل الحسین(ع) بحرالعلوم، ص314؛ معالی السبطین، ج1، ص443.
 
11ـ مقتل الحسین(ع) بحرالعلوم، ص314؛ کبریت الأحمر، ص386؛ بطل العلقمی، ج1، ص97.
  
12ـ شرح الاخبار، ج3، ص182؛ بحارالأنوار، ج45، ص4؛ تذکرة الخواص، ص251 ؛ الأخبارالطوّال، ص256.
  
13ـ تاریخ الطبری، ج5، ص446؛ الکامل فی التاریخ، ج3، ص293؛ اعیان الشیعة، ج7، ص430؛ معالی السبطین، ج1، ص443؛ العیون العبری، ص126.
 
14ـ ینابیع المودة، ج2، ص340؛ المنتخب، ج2، ص441؛ مقتل ابی مخنف، ص57؛ بطل العلقمی، ج2، ص357.
  
15ـ الامالی الخمیسیة، ج1، ص175؛ بحارالأنوار، ج45، ص38؛ مقاتل الطالبیین، ص54؛ اعلام الوری، ص243؛ الإرشاد، ج2، ص113.
  
16ـ بطل العلقمی، ج3، ص433.
   
17ـ اعیان الشیعة، ج1، ص610.
  
18ـ بحارالانوار، ج45، ص62؛ مناقب آل ابی طالب، ج4، ص12؛ العوالم، ج17، ص343.
  
19ـ کبریت الأحمر، ص387.
 
20ـ همان.
 
منبع: شمیم یاس، شهریور 1384، شماره 30، پدیدآورنده: ابوالفضل هادی منش.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:49 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

به میدان رفتن حضرت عباس(ع)

 
           
 
مطابق معتبرترین نقلها اولین کسی که از خاندان پیغمبر شهید شد، جناب علی اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود، یعنی ایشان وقتی شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسی نمانده بود، فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء آمد عرض کرد: برادر جان! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلی از این زندگی ناراحت هستم. جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد، گفت: بروید برادران! من می خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم. می خواست مطمئن شود که برادران مادری اش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود.
       
بنا بر این ام البنین است و چهار پسر، ولی ام البنین در کربلا نیست، در مدینه است. آنان که در مدینه بودند از سرنوشت کربلا بی خبر بودند. به این زن، مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستی اش همین چهار پسر بود، خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند. البته این زن زن کامله ای بود، زن بیوه ای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود. گاهی می آمد در سر راه کوفه به مدینه می نشست و شروع به نوحه سرایی برای فرزندانش می کرد. تاریخ نوشته است که این زن خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود. هر کس که می آمد از آنجا عبور کند متوقف می شد و اشک می ریخت. مروان حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند بی اختیار می نشست و با گریه این زن می گریست. این زن اشعاری دارد و در یکی از آنها می گوید:
      
لا تدعونی ویک ام البنین
   
تذکرینی بلیوث العرین
   
کانت بنون لی ادعی بهم
   
و الیوم اصبحت و لا من بنین (1)
   
مخاطب را یک زن قرار داده، می گوید:ای زن، ای خواهر! تا به حال اگر مرا ام البنین می نامیدی، بعد از این دیگر ام البنین نگو، چون این کلمه خاطرات مرا تجدید می کند، مرا به یاد فرزندانم می اندازد، دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید، بله، در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند.
     
رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل مرثیه بسیار جانگدازی دارد، می گوید:
   
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
   
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
   
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
   
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
   
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد (2)
   
پرسیده بود که پسر من، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟ دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است. او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او می گفتند قمر بنی هاشم، ماه بنی هاشم. در میان بنی هاشم می درخشیده است. اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشته اند هنگامی که سوار بر اسب می شد، وقتی پاهایش را از رکاب بیرون می آورد، سر انگشتانش زمین را خط می کشید. بازوها بسیار قوی و بلند، سینه بسیار پهن. می گفت که پسرش به این آسانی کشته نمی شد. از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند. آن وقت در این مورد مرثیه ای گفت. می گفت: ای چشمی که در کربلا بودی، ای انسانی که در صحنه کربلا بودی آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار می کردند. پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند. وای بر من! به من گفته اند که بر شیر بچه تو عمود آهنین فرود آوردند. عباس جانم، پسر جانم! من خودم می دانم که اگر تو دست در بدن می داشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.
    
و لا حول و لا قوة الا بالله
   
پی نوشت ها:
 
1) منتهی الآمال،ج 1/ص 386.
   
2) همان.

 
منبع: مجموعه آثار، ج 17، مطهری، مرتضی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:49 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

ای ماه بنی هاشم

 
           
 
طلیعه
    
چهارمین روز از شعبان سال 26 ه .ق. عیدی دیگر بر اعیاد شیعه اضافه شد. شادی و سرور صحن دلهای بسیاری را روشنایی عشق بخشید. مردم مدینه به خانه علی علیه السلام رهسپار بودند تا بهترین تبریکات خود را به پدر و مادر طفل نو رسیده بیان کنند.
    
امّ البنین، مادر مهربان کودک، قنداقه «ماه» را در آغوش «خورشید ولایت» علی علیه السلام گذارد و آن حضرت نخست الماس لبان را با بلور پیکر فرزند عزیزش آشنا نمود. سپس با چسبانیدن او به سینه خود، نخستین سخنان خویش را که نغمه توحید و نبوّت و سرود ولایت بود، در گوش راست و چپ او بیان کرد. پس از اذان و اقامه، نام وی را «عبّاس» نهاد.1 عبّاس؛ یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد، خشمگین در برابر دشمنان و شادمان در مقابل دوستان.2
      
امام دستان عباس را بوسید و بر چشمان خود گذارد. گویی دو دست کوچک این طفل، انقلاب بزرگی در درون حضرت به پا کرد که اشک از دیدگان او جاری شد و با غمی جانکاه و آهی سوزان، در برابر چشمان لبریز از تعجّب اطرافیان فرمود:
        
«گویا می بینم که این دست ها یوم الطّف3 در کنار شریعه فرات در یاری برادرش حسین از بدن جدا خواهد شد.»4
    
نامگذاری به عبّاس، چرا؟
    
واژه عبّاس به اصطلاح ادبی، صیغه مبالغه است و علاوه بر معانی بیان شده آن در این مقاله، «با صلابت» هم، معنی می دهد. از آنجا که حضرت علی علیه السلام با بصیرت ملکوتی خود، عبّاس را نسبت به دشمنان و معاندان، قاطع و خشن می دانست و از مصداق های روشن «اشدّاءُ علی الکفّار»5 می شمرد، نام او را به مناسبت ساختار وجودی اش، «عبّاس» نامید. این نام از همان عصر، نشانگر شهامت و شجاعت عبّاس بود.6
     
مرحوم علاّمه حایری می گوید: «وسمّاه امیرالمؤمنین علیه السلام بالعبّاس، لعلمه بشجاعته و سطوته و صولته و عُبوسته فی قتال الأعداء؛ امیر مؤمنان علی علیه السلام او را از این روی عبّاس نامید که به شجاعت، شکوه، صولت و خشم او در پیکار با دشمنان، آگاهی داشت.»7
   
سنّتی زیبا
    
روز هفتم میلاد عبّاس، حضرت علی علیه السلام فرزند دلبندش را طلبید. او را در آغوش پرمهر خود گرفت و پس از ترنّم یاد خدا، بنا به سنّت پسندیده اسلام، موهای سر کودک را تراشید و هم وزن آنها، طلا یا نقره به مستمندان صدقه داد. سپس گوسفندی به عنوان «عقیقه» ذبح کرد تا آن صدقه و این قربانی، پیکر پاک عبّاس کوچک را از سلامتی بهره مند ساخته و برای فردای زندگانی او برکاتی بیافرینند.8
      
قامت بلند و جمال رعنا
      
سیره نویسان در مورد چهره زیبا، قامت بلند و چالاک و بازوهای ستبر عباس علیه السلام چنین نوشته اند: «کان عبّاس ابن امیرالمؤمنین رجلاً جمیلاً وسیماً یرکب الفرس المُطَهّم و رِجْلاهُ یَخُطّان فی الأرض؛ عبّاس پسر امیر مؤمنان علی علیه السلام مردی زیبا، خوش سیما و بلند قامت بود به طوری که وقتی بر اسب قوی و بلند سوار می شد، پاهایش در زمین کشیده می شد.»9
   
و در تعبیر دیگر آمده:
    
«وقتی سوار بر اسبهای قوی و چالاک می شد و پاهایش را بر رکاب می نهاد، زانوهایش به کنار گوش های اسب می رسید.»10 لذا امّ البنین علیهاالسلام از چشم زخم حسودان در مورد عباس علیه السلام هراس داشت و برای حفظ وی از گزند، به خدا پناه می برد.11 او در این راستا، اشعار زیر را سرود:
   
اُعیذُهُ بالواحِدِ  مِن عینِ کلِّ حاسِدِ
   
قائمهم و القاعِدِ  مُسْلِمهِم و الجاحِدِ  
   
صادِرِهم و الوارِدِ  مَولِدِهم و الوالِدِ  
   
فرزندم عبّاس را در پناه خداوند یکتا و بی همتا قرار می دهم؛ از گزند چشم حسودان از ایستاده و نشسته، مسلمان و غیر مسلمان، حاضر و مسافر، پدر و فرزند.12
   
شخصیت حضرت عباس علیه السلام
     
به گفته روان شناسان، سه موضوع وراثت، تربیت و محیط در پیدایش شخصیت انسان نقش به سزایی دارند. حضرت عباس علیه السلام به عنوان انسان کامل از این سه عامل برخوردار بود.
   
در مورد عامل اوّل (وراثت) عباس علیه السلام عالی ترین ارزش ها را از پدر ارجمند و مادر بافضیلتش به ارث برد. در مورد عامل دوم (تربیت) آن حضرت در محضر پدری مانند علی علیه السلام ، و مادری همچون امّ البنین علیهاالسلام تربیت گردید و در خانه علی علیه السلام در کنار فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام ، (حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم علیهم السلام ) از عالی ترین درجه های تربیتی برخوردار بود. به ویژه در شجاعت و دلاوری در میدان های نبرد، حضرت عباس علیه السلام در مکتب تربیتی پدر آنچنان رشد کرد که فارغ التّحصیل کامل شد.
      
در عامل سوم (محیط) نیز می توان گفت:
   
او در محیطی که فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به وجود آورده بودند و بنی هاشم و تربیت یافتگان پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام وجود داشتند، رشد و نمو نمود؛ محیطی که سراسر نور، صفا و اسلام ناب بود و در آن محیط جز اخلاق نیک اسلامی، شیوه های ارجمند و ارزش های والای انسانی، چیز دیگری مطرح نبود.
     
به این ترتیب، شخصیت ابوالفضل العبّاس علیه السلام از همان آغاز زندگی بر اساس این سه پایه مهم و صحیح، تکوین یافت و با زمینه های بسیار عالی در حدّ نزدیک «عصمت» که در وجود مبارکش ریشه یافته بود، بزرگ شد و با چنین شکل گیری بسیار عالی به بالندگی رسید.13
   
علم و معرفت در کودکی
   
عبّاس کوچک هر روز گوهری گرانقدر از معارف بی کران پدر و برادران به دست می آورد و همراه با سخنان تشویق آمیز مادر، سعی بیشتری در فراگیری آموزه های آسمانی می نمود، به گونه ای که امیرمؤمنان علی علیه السلام جلوه های پرورش فرزند خود را در علم و معرفت، این گونه توصیف می نمود:
    
«اِنَّ ولدی العبّاس زُقَّ العلم زُقّاً؛ همانا فرزندم عبّاس در کودکی علم آموخت و به سان کبوتری که بچّه خود را آب و غذا می دهد، این گونه از من معارف را فرامی گرفت.»14
   
این بیان، حاکی است که حضرت عباس علیه السلام در دوران خردسالی، از سینه مادر علم، معرفت و حکمت را نوشیده و در دامان علم و حکمت رشد کرده و دارای علم لدنّی بوده است.15
           
اسوه ادب
    
حضرت عباس علیه السلام از همین مکتب درخشان، درس «ادب» را نیز آموخته بود و این ویژگی در تمام مراحل زندگی اش ادامه داشت. در اینجا به چند نمونه از سیره ملکوتی آن حضرت بسنده می شود.
    
1. عبّاس بدون اجازه در کنار امام حسین علیه السلام نمی نشست و پس از اجازه نیز مانند عبد خاضع دو زانو در برابر مولایش می نشست.16
    
2. روایت شده در طول 34 سال عمر حضرت عباس علیه السلام آن بزرگوار هرگز به برادرش امام حسین علیه السلام «برادر» خطاب نکرد، بلکه با تعبیراتی مانند: سیّدی، مولای، یابن رسول اللّه آن حضرت را صدا می زد، جز در لحظه شهادت که صدا زد: «برادر! برادرت را دریاب.» این گفتار پایانی او نیز یک نوع ادب بود، زیرا بیانگر آن بود که برادرت رسم برادری را با بهترین وجه ادا کرد و تو ای برادر، اکنون با مهر برادری به من بنگر.17
    
3. روزی امام حسین علیه السلام در مسجد آب خواست. عباس علیه السلام که در آن هنگام کودک بود، بی آنکه به کسی بگوید، با شتاب از مسجد بیرون آمد. پس از چند لحظه دیدند ظرفی را پر از آب کرده و با احترام خاصّی آن را به برادرش امام حسین علیه السلام تقدیم کرد. روز دیگری، خوشه انگوری را به او دادند. او با اینکه کودک بود، با شتاب از خانه بیرون آمد، پرسیدند: کجا می روی؟ فرمود: می خواهم این انگور را برای مولایم حسین علیه السلام ببرم.18
   
نوجوانی و جوانی
      
حضرت ابوالفضل العبّاس حدود 15 سال از زندگانی بابرکت خویش را در کنار پدر بزرگوارش حضرت علی علیه السلام گذرانید و بعد از آن هم در سایه لطف و مرحمت امام حسن و امام حسین علیهماالسلام زندگی کرد و همچون عبدی فرمان بردار، در خدمت این دو بزرگوار بود. آری، پدر و مادر گرانقدرش او را این چنین تربیت کرده اند که باید در برابر امام خود، متواضع و مطیع باشد. و چه خوب عباس علیه السلام این معنا را درک نمود! همدلی و همراهی عباس علیه السلام با برادران و شیفتگی او نسبت به سخنان و دستورات پدر و مادرش، نشانه ای صریح از شعور و درک والای او بود، که هر روز بیشتر از گذشته، شهد دانش و دانایی را در کام اندیشه اش شیرین تر می کرد و با آداب و اخلاق اسلامی آشناتر می گشت.
    
بی شک همراهی حضرت ابوالفضل علیه السلام با پدر، فرصتی زرّین در بهره گیری از صفات و فضائل علی علیه السلام در سفر و وطن، حرب و محراب برای او پدید آورد تا در حوادث آینده یکایک این اندوخته های ارزشمند را به کار گیرد و در لحظه های خطر استفاده نماید.
    
مهم ترین رشادت ابوالفضل علیه السلام در این دوران، به خاک افکندن هفت پسر ابوشعثا و پدر خیره سر آنان در نبرد صفّین بود، که نمونه ای از انبوه فضایل وی به حساب می آید؛ لحظه هایی که برق عشق و شوق از سیمای سپاه علی علیه السلام می درخشید و سنگینی و شرمندگی معاویه و همراهانش را در صفّین سر بزیر ساخت.19
      
ازدواج و فرزندان
   
پیوند مقدّس حضرت عباس علیه السلام با لُبابه دختر عبیداللّه بن عبّاس بن عبدالمطلّب، نقش به سزایی در شخصیت او داشت؛ ایمان نهفته در اعماق قلب وی را استحکام بیشتری بخشید، برکاتی ارزشمند به جای گذارد و فرزندانی کوشا و شکیبا که هر یک صحیفه ای از فضیلت ابوالفضل علیه السلام بود، پدید آورد.20
     
«عبیداللّه» نخستین پسر او، قاضی مکه و مدینه شد و فرزندان او همگی از عالمان برجسته شیعی گردیدند. رهبری مسلمانان را در مناطقی چون: قم، شیراز، مصر، یمن و حرّان عهده دار شد. عظمت عبیداللّه چنان چشمگیر بود که امام سجّاد علیه السلام او را تربیت نمود، سپس دخترش خدیجه را به ازدواج او درآورد.21
    
«فضل» دیگر فرزند قمر بنی هاشم علیه السلام است که گستره دانش و ولایتش، وی را زبانزد ساخته بود، به گونه ای که برخی از خردورزانِ نکته سنج، کنیه «ابوالفضل» را برای حضرت عباس، برخاسته از وجود این فرزند بافضیلت دانسته اند.
     
دیگر پسر عباس علیه السلام ، «محمّد» بود که در کربلا و در پانزده سالگی جام شهادت را عاشقانه نوشید.22
    
پی نوشت ها:
   
1. روزنامه رسالت (5 / 2 / 1378)، مقاله «سپهسالار عشق» جرعه ای از فرات فضائل حضرت ابوالفضل(ع)، دکتر احمد لقمانی.
   
2. ر. ک: منتهی الارب، کلمه عبّاس؛ تنقیح المقال، ج 2، ص 28.
   
3. منظور، «روز عاشورا» است.
   
4. خصائص العبّاسیه، آیت اللّه شیخ ابراهیم کلباسی نجفی، ص 119.
    
5. فتح / 48.
     
6. خصائص العبّاسیه، ص 118
   
7. معالی السّبطین، آیت اللّه حائری مازندرانی، ج 1، ص 437.
   
8. ر. ک: العبّاس بن علی علیه السلام ، باقر شریف قرشی، ص 25؛ مقاله «سپهسالار عشق»، ص 1.
   
9. بحارالأنوار، ج 45، ص 39.
   
10. فرسان الهیجاء، ج 1، ص 190.
    
11. پرچمدار نینوا، محمّدی اشتهاردی، ص 32.
   
12. سردار کربلا، ترجمه کتاب العبّاس، سیّد عبدالرّزاق مقرّم، ص 164.
   
13. ر. ک: پرچمدار نینوا، ص 35 و 36.
   
14. ثمرات الأعواد، ج 10، ص 105؛ مولد العبّاس بن علی علیه السلام ، محمّدعلی النّاصری البحرینی، ص 62.
   
15. اقتباس از «فرسان الهیجاء»، ج 1، ص 192.
   
16. معالی السّبطین، ج 1، ص 443.
   
17. پرچمدار نینوا، ص 43.
   
18. شخصیت ابوالفضل علیه السلام ، عطایی خراسانی، ص 116 و 117.
   
19. جهت مطالعه تفصیلی این واقعه، ر. ک: وسیلة الدّارین، موسوی، ص 269؛ مولدالبّاس بن علی علیه السلام ص 64؛ الکبریت الاحمر، علاّمه بیرجندی.
       
منبع: کوثر، پاییز 1382، شماره 59، پدیدآورنده: مهدی سلطانی رنانی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:50 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

جستاری درباره کنیه ها و لقب های حضرت عباس(ع)

 
           
 
کنیه های حضرت عباس (ع)
       
در فرهنگ عربی به آن دسته از نام هایی که با پیشوند اَبْ (در مردان) و اُمّ (در زنان) همراه باشد، کنیه می گویند. سنت گذاشتن نامی در قالب کنیه برای افراد در میان قبایل عرب، گونه ای بزرگداشت و تجلیل نسبت به فرد به شمار می آید.(1)
    
در اسلام نیز توجه زیادی به آن شده است. غزالی می نویسد: «رسول خدا(ص) اصحاب خود را از روی احترام برای به دست آوردن دل هایشان به کنیه صدا می زند و آنهایی که کنیه نداشتند، کنیه ای برایشان انتخاب می فرمود و سپس آنها را بدان می خواند. مردم نیز از آن پس، فرد مذکور را به همان کنیه می خواندند. حتی آنان که فرزندی نداشتند تا کنیه ای داشته باشند کنیه ای می نهاد. پیامبر اکرم(ص) رسم داشت حتی برای کودکان نیز کنیه انتخاب می نمود و آنان را مثلاً ابا فلان صدا می زد تا دل کودکان را نیز به دست آورد».(2) در اینجا کنیه های حضرت عباس(ع) بر شمرده می شود:
         
1. ابوالفضل
   
در منابع بسیاری، کنیه حضرت عباس(ع) را ابوالفضل بر شمرده اند (3) که در بین کنیه های ایشان، ابوالفضل (= ابوفاضل، ابوالفضائل) مشهورترین است اما دیگر کنیه های او یا غیر مشهور هستند و یا این که پس از واقعه کربلا حضرت را بدان خوانده اند. در مورد این کنیه بحث وجود دارد که آیا این کنیه واقعی بوده و ایشان پدر فرزندی به نام فضل بوده اند یا اینکه این کنیه اعتباری و در واقع لقبی بوده است که به شکل کنیه به او نسبت داده اند.
   
گفته ها و احتمالاتی در این زمینه وجود دارد که بدان پرداخته می شود:
     
آن چه از بررسی اسامی افراد در تاریخ به دست می آید این است که انتخاب کنیه همواره بر اساس نام فرزند بزرگ تر فرد نبوده و در موارد بسیاری این قاعده وجود ندارد.
    
نوشته اند در خاندان بنی هاشم هر که عباس نام داشته او را ابوالفضل کنیه می نهادند؛ همان گونه که عباس بن عبدالمطّلب و عباس بن ربیعة بن الحارث بن عبدالمطّلب و ... نیز مکنّی به همین کنیه بوده اند(4) که گفته ای مقبول و موجّه به نظر می رسد.
    
برخی دیگر گفته اند این کنیه برگرفته از برتری و فضلی بوده که از کودکی در حضرت نمود فراوان داشته و او را بدان صفت می شناخته اند آن گونه که در سوگ او نیز سروده اند:
  
اَبَاالفَضْلِ یَا مَنْ أَسَّسَ الفَضْلَ وَ الإبا أَبِی الفَضْلُ اِلاّ اَنْ تَکُونَ لَهُ أَبا
    
«ای ابوالفضل! ای کسی که هر برتری و پاکدامنی را بنا نهادی! آیا برای من برتری و فضلی وجود دارد که تو پدر آن نباشی؟ (آیا کسی می تواند فضلی داشته باشد که در تو نباشد)».(5) هم چنین در بین اعراب و مسلمانان نیز چنین سنتی بسیار دیده می شده که کنیه افراد را بر اساس ویژگی های آنان می گذاشته اند. آورده اند روزی رسول خدا(ص) شنید که فردی را ابوالحَکَم می خوانند. پیامبر اکرم(ص) او را نزد خود خواند و فرمود: «همانا حَکم [داور [خداست و حُکم از آن اوست تو چرا ابوالحکم خوانده می شوی؟» او پاسخ داد:
     
«قبیله ام هر گاه بر سر مسأله ای اختلاف پیدا می کنند نزد من می آیند و من بین آنان داوری می کنم و با صادر کردن حکم خویش اختلاف را برطرف می نمایم» پیامبر اکرم(ص) به او فرمود: «چه کار خوبی می کنی»(6) و این گونه گذاشتن چنین کنیه هایی را بر افراد بدون اشکال دانست.
    
گذشته از این همه این مطالب، در ردیف فرزندان عباس(ع) نام پسری را به اسم فضل آورده اند(7) اما چون که فضل فرزندی نداشته، احتمال این که نام او از حافظه تاریخ ستُرده شده باشد، وجود دارد. این مسأله سبب شده که برخی برای توجیه کنیه حضرت عباس(ع) بر مطالبی مانند آنچه گذشت تمسک جویند گر چه هیچ یک از آنها با هم منافاتی ندارد و قابل جمع می باشد. یعنی وقتی در کودکی کسی را ابوالفضل بخوانند در او زمینه هایی هم ایجاد می شود که نام یکی از فرزندان خویش را فضل بگذارد.
   
2. ابو القِربَة
    
در لغت عرب قِربة به معنای «مشک آب» است. حضرت عباس(ع) را به جهت آب رسانی اش در کربلا به این کنیه نامیده اند. در بسیاری از منابع تاریخی و رجالی چنین کنیه ای را برای حضرت برشمرده اند.(8)
  
3. ابو القاسم
  
کنیه ای غیر مشهور برای حضرت می باشد(9) اگر چه برخی نوشته اند حضرت عباس(ع) فرزندی به نام قاسم داشته که در کربلا به شهادت رسیده است.(10)
  
4. ابن البَدَویّة
  
این کنیه نیز از جمله کنیه های غیر مشهور حضرت است و به معنای «فرزند زن بادیه نشین» می باشد. دلیل آن نیز این بوده که قبیله مادری حضرت، از جمله قبایل بیابان نشین عرب بوده اند.(11)
  
5 . ابو الفَرجَة
  
در لغت عرب فرجه، «گشایش در سختی و بر طرف شدن اندوه» معنا شده است. برخی چنین کنیه ای نیز برای حضرت برشمرده اند که بیشتر به لقبی در قالب کنیه می ماند. دلیل آن هم بر طرف کردن اندوه و گشایش در سختی ها در نتیجه توسل به او می باشد.(12)
   
لقب های حضرت عباس(ع)
  
به عناوینی که بر اثر بروز و ظهور ویژگی هایی در انسان ها، به آنان نسبت داده شود و بیانگر ویژگی شان باشد، لقب می گویند. حضرت عباس(ع) القاب بسیاری دارد. برای ایشان بیش از بیست لقب مشهور برشمرده اند که معروف ترین آنها عبارت اند از:
   
1. قمر بنی هاشم
  
حضرت عباس(ع) از جمال و زیبایی ویژه ای برخوردار بوده؛ به گونه ای که سیمای دل ربای او جلب توجه می کرد و چهره اش مانند ماه تمام، تابناک می نمود. چون از دودمان هاشم، جد پیامبر(ص) بوده، او را «ماه فرزندان هاشم» می خواندند. این لقب، لقبی مشهور برای حضرت به شمار می رود و بسیاری از منابع آن را برشمرده اند.(13)
  
2. باب الحوائج
  
حضرت عباس(ع) در دوران زندگانی امام مجتبی(ع) پیوسته در کنار آن حضرت به مددکاری مردم و برآوردن نیازهایشان می پرداخت. این رویه در زمان امامت امام حسین(ع) و پیش از جریان عاشورا نیز ادامه داشت تا آن جا که هر گاه نیازمندی برای کمک خواستن نزد این دو امام همام می آمد، حضرت عباس(ع) مأمور اجرای دستور امام خویش می شد. حضرت عباس(ع) جایگاه بلندی نزد برادرش امام حسین(ع) داشت.
  

نوشته اند:
    
«همان گونه که پدرش امیر المؤمنین(ع) جایگاه بلندی نزد پیامبر اکرم(ص) داشت و باب او بود و هر گاه مشکلی روی می داد پیامبر اکرم(ص) ابتدا آن را با علی(ع) در میان می گذاشت، عباس(ع) نیز چنین حالتی نسبت به امام حسین(ع) داشت. امام با پیشامد هر مشکلی آن را با برادرش در میان گذاشته و از او می خواست که آن مشکل را برطرف نماید».(14) این مسأله سبب شد تا ایشان را باب الحوائج؛ «برآورنده نیازها» بخوانند.(15) البته به نظر می رسد این لقب بعدها در نتیجه توسل ها و کرامت های آن حضرت به ایشان داده شده است.
   
3. باب الحسین(ع)
     
شدت دلبستگی حضرت عباس(ع) به برادر بزرگ تر خود، امام حسین(ع) تا آن جا بود که همواره خود را خدمتگزار وی می دانست و برای اجرای فرمان های ایشان همیشه پیش قدم بود. این بدان دلیل بود که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «اَنَا مَدِینَةُ العِلمِ وَ عَلِیٌّ(ع) بَابُهَا فَمَن اَرَادَ مَدِینَةَ فَلْیَأْتِ البَابَ؛ من شهر دانش هستم و علی(ع) دروازه ورود به آن است. پس هر کس خواهان ورود به شهر دانش است، باید نخست سراغ درِ آن را بگیرد».(16) حضرت عباس(ع) نیز درب ورود به شهر حسینی(ع) بود.
    
از علامه فقید طباطبایی؛، نویسنده تفسیر بزرگ المیزان در این باره نقل شده است که فرمود: «مرحوم سید السّالکین و برهان العارفین، آقا سید علی قاضی فرمود در هنگام کشف بر من روشن و آشکار شد که وجود مقدس ابا عبداللّه الحسین(ع) مظهر رحمت کلیّه الهیه است و باب و پیش کار آن حضرت، سقای کربلا، سرحلقه ارباب وفا، آقا باب الحوائج الی اللّه، ابوالفضل العباس صلوات اللّه و سلامه علیه است».(17)
   
4. سقّا
   
سقّا از مشهورترین لقب های حضرت عباس(ع) است و پس از واقعه کربلا به این لقب متصف گردید.(18) یکی از بی رحمانه ترین حربه های جنگی دشمن در واقعه کربلا، بستن آب به روی لشکر امام حسین(ع) بود که از روز هفتم ماه محرّم آغاز شد اما حضرت عباس(ع) به همراه برخی دیگر از بنی هاشم، به فرات حمله می برد و آب می آورد.(19) او این لقب را از پدران خویش به ارث برده بود؛ زیرا حضرت عبدالمطّلب، هاشم، عبد مناف و قُصَیّ نیز چنین لقبی داشتند. حضرت ابوطالب(ع) و عباس عموی پیامبر نیز به چنین ویژگی پسندیده ای مشهور بودند.(20)
   
5 . کَبْش الکتیبة
    
اصطلاحی نظامی است که در جنگ ها به کار می رفته و به فردی شجاع اطلاق می شده که فردی که تمام صفات شجاعت و نام آوری در او جمع بوده و در پیشانی لشکر به جنگ با دشمن می پرداخته است. این لقب پیش از حضرت عباس(ع) تنها به دو نفر داده شده؛ ابتدا به فردی قریشی از قبیله بنی عبدالدار که از دشمنان سرسخت مسلمانان بود و طلحة بن ابی طلحة نام داشت. او در جنگ احد توسط امیر المؤمنین(ع) کشته شد زیرا شخص دیگری را جرأت رویارویی با او نبود و شجاعت و جنگاوری او باعث تضعیف روحیه مسلمانان شده بود.
    
با کشته شدن او توسط امیر المؤمنین(ع) روحیه به مسلمانان بازگشت و سبب خوشحالی پیامبر اکرم(ص) شد زیرا کشته شدن او باعث شد اتحاد مشرکین به شدت از هم گسیخته شود و بسیاری از آنان پا به فرار گذارند.(21)
  
دومین فردی که پیش از حضرت عباس(ع) به این لقب خوانده شد مالک اشتر نخعی بود. او را در دوران خلافت امیر المؤمنین(ع) کبش العراق می خواندند.(22) پس از وی این لقب به حضرت عباس(ع) رسید آن گونه که از زبان امام حسین(ع) سروده اند:
     
عَبَّاسُ(ع) کَبْشُ کَتِیبَتی وَ کَنَانَتی وَ سرُّ قَوْمی بَلْ اَعَزُّ حُصُونی
  
«عباس(ع) پهلوان لشگر و اهل بیت من بلکه شکست ناپذیرترین دژ من است».(23)
  
6. حامی الظُعَینة
   
در لغت عرب ظعینة از ریشه ظَعَنَ (= کوچ کرد) گرفته شده و به معنای زن هودج نشین(24) می باشد. این لقب نیز از جمله القابی است که پس از واقعه عاشورا به حضرت داده شده و به معنای پشتیبان زنان هودج نشین است. چرا که دلگرمی زنان اهل حرم به بازوی توانای عباس(ع) بود. چه بسا پشتیبانی و حمایت از زنان بی دفاع، خود بخش بزرگی از دفاع است و وجود او در بین لشکر قوت قلبی برای همه به شمار می آمد. این لقب در عرب پیش از حضرت عباس(ع) تنها به یک نفر داده شده و او ربیعة بن مکدم کنانی از قبیله بنی فراس می باشد و چه در زمان زندگی و چه پس از مرگش او را این گونه می خوانده اند. آن سان که درباره اش سروده اند:
    
حامی الظعینة این منه ربیعة أم أین من علیا ابیه کلام(25)
  
7. شهید؛(26)
    
8 . عبد صالح؛
  
9. مستجار (پشت و پناه)؛
  
10. فادی (فداکار)؛
  
11. ضَیغَم (شیر)؛
  
12. مُؤثر (ایثارگر)؛
  
13. ظَهر الولایة (پشتیبان ولایت)؛
  
14. طیار؛(27)
  
15. اکبر؛(28)
  
16. مواسی (ایثار کننده)؛
  
17. واقی (پاسدار)؛
  
18. ساعی(29) (تلاشگر)؛
 
19. صدّیق (راست گفتار و درست کردار)؛
  
20. بَطَل (گُرد)؛
  
21. اطلس (چابک و شجاع، در لغت به معنای رنگارنگ یا دو رنگ بوده(30) و کنایه از فرد زیرک و چابک است)؛
 
22. حامل اللّواء (پرچمدار).(31)
  
23. صابر؛
  
24. مجاهد؛
 
25. حامی؛
  
26. ناصر؛(32)
   
پی نوشت ها:
     
1. نک، لغت نامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1373 ه . ش ، ج 11، ص 16452.
  
2. معارف و معاریف، السید مصطفی الحسینی الدشتی، تهران، انتشارات مفید، چاپ دوم، 1376 ه . ش، ج 8، ص 595 .
  
3. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، قم، منشورات مکتبه بصیرتی، بی تا، ص 332؛ تنقیح المقال فی احوال الرجال، عبد اللّه المامقانی، نجف، مطبعة الحیدریة، 1352 ه . ق، ج 1، ص 128.
  
4. بطل العلقمی، عبد الواحد بن احمد المظفر، نجف، مطبعة الحیدریة، بی تا، ج 2، ص 9.
  
5. همان.
  
6. همان، ص 10.
  
7. العباس(ع)، عبدالرزاق المقرم، نجف، مطبعة الحیدریة، بی تاص 195 ؛ المجدی فی أنساب الطالبیین، نجم الدین ابوالحسن علی بن محمد بن العلوی العمری، قم، مطبعة سید الشهداء، مکتبة آیة اللّه العظمی النجفی، چاپ اول، 1409 ه . ق ، ص 231.
  
8. أنساب الأشراف، احمد بن یحیی بن جابر البلاذری، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، 1394 ه . ق، ج 2، ص 192 ؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، فضل بن الحسن الطبرسی، نجف، مکتبة الحیدریة، چاپ دوم، 1390 ه . ق، ص 203 .
  
9. بطل العلقمی، ج 2، ص 8.
  
10. مقتل الحسین(ع)، محمد تقی بحر العلوم، بیروت، دار الزهراء، چاپ دوم، 1405 ه . ق بحار الأنوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه . ق، ص 315 ؛ العباس(ع)، ص 195.
  
11. بطل العلقمی، ج 2، ص 91.
  
12. همان، ص 10.
  
13. مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، ابو جعفر محمد بن علی، قم، مطبعة العلمیة، بی تا، ج 4، ص 108 ؛ بحار الأنوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه . ق، ج 45، ص 40 .
  
14. بطل العلقمی، ج 3، ص 35.
  
15. مقاتل الطالبیین، ص 55 ؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40 ؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 108 ؛ بطل العلقمی، ج 3، ص 208 ؛ کبریت الأحمر، ص 384.
  
16. مستدرک الحاکم النیسابوری، حافظ ابو عبد الله محمد بن عبد الله الحاکم النیسابوری، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول 1411 ه . ق ، ج 3، ص 126.
  
17. چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس(ع)، علی ربانی خلخالی، قم، مکتب الحسین، چاپ پنجم، 1378 ه . ش، ج 1، صص 147 و 148.
  
18. الثقات، محمد بن حبّان، دائرة المعارف العثمانیة، چاپ اول، بی جا، 1395 ه . ق، ج 2، ص 310 ؛ السیرة النبویة، محمد بن حبّان، بیروت، مؤسسة الثقافیة، چاپ اول، 1407 ه . ق، ج 1، ص 559 .
  
19. الإختصاص، محمد بن محمد بن نعمان الشیخ المفید، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1402 ه . ق، ص 78 ؛ رجال الطوسی، ابو جعفر محمد بن الحسن، نجف، مطبعة الحیدریة، چاپ اول، 1381 ه . ق ، ص 72 .
 
20. تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، بیروت، دار صادر، بی تا، ج 2، ص 76 ؛ سیرة النبویة، ابن هشام، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1355 ه . ق، ج 1، ص 96.
  
21. بطل العلقمی، ج 2، صص 53 ـ 54 .
 
22. بطل العلقمی، ج 2، صص 53 ـ 54 .
  
23. همان، ص 60.
  
24. فرهنگ معاصر، آذرتاش آذرنوش، تهران، نشر نی، چاپ اول، 1379 ه . ش، ص 213.
  
25. بطل العلقمی، ج 2، صص 63 و 64.
  
26. مصباح الزائر، سید بن طاووس، قم، مؤسسة آل البیت، چاپ اول، 1417 ه . ق، صص 245 ـ 249 ؛ بحار الأنوار، ج 98، صص 222 ـ 227.
  
27. بطل العلقمی، ج 2، ص 108.
 
28. الطبقات، محمد ابن سعد، لیدن، مطبعة بریل، 1321 ه . ق، ج 3، ص 1 ؛ سیر إعلام النبلاء، شمس الدین محمد بن احمد الذهبی، مصر، دار المعارف، بی تا، ج 3، ص 216 .
 
29. سه لقب اخیر در زیارت ناحیه مقدسه آمده است.
  
30. لسان العرب، ج 6، ص 135.
 
31. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 108 ؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40 ؛ بطل العلقمی، ج 2، ص 12.
  
32. چهار لقب اخیر در: الإقبال، علی بن موسی بن جعفر السید بن طاووس، تهران، دار الکتب الاسلامیة، چاپ دوم، 1390 ه . ق، ص 334 ؛ بحار الأنوار، ج 98، ص 364 ؛ مصباح الزائر، ص 351.
    
منبع: پاسدار اسلام، شهریور 1384 - شماره 285، حجة الاسلام ابوالفضل هادی منش.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:50 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

کودکی و نوجوانی ابوالفضل(ع)

 
           
 
مادری ستوده خصال
          
از مطالبی که روان شناسان در خصوص دوران رشد کودکِ شیر خوار مورد تأکید قرار داده اند، این است که طفل تنها از شیر مادر استفاده نمی کند و خصوصیات شخصیتی وی همراه با محبت ها، عواطف و نوازش های او به فرزندش انتقال می یابد و به رشد روانی او کمک می کند. امام علی علیه السلام قرن ها قبل، این ویژگی را مورد توجه قرارداده و فرموده اند:
 
این مادر است که به تو از عصاره قلبش غذا داد؛ قوتی که دیگری از دادن آن امتناع می کند. این مادر است که که با تمامی اعضاء و جوارحش با نهایت شادمانی و خوشرویی تو را از جمیع حوادث و رخدادها محافظت نمود.1
    
حضرت علی علیه السلام در سیره عملی و زندگانی فردی خویش، این موضوع را مورد توجه قرار داد و چون به سوگ شهادت پاره تن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام نشست، برادرش عقیل را که از آگاهان به انساب عرب بود و طوایف و قبایل شبه جزیره عربستان و نقاط مجاور را به خوبی می شناخت، فرا خواند و از او خواست برای وی همسری بیابد که زاده دلاوران باشد تا فرزندی شجاع به دنیا آورد؛ چرا که به طور مسلّم سرشت و خصائص اجداد در فرزند تأثیر یافته و به او منتقل می شود. عقیل پس از تحقیق، فاطمه دختر حزام بن خالد بن ربیعه ـ از نوادگان عامر و منسوب به طایفه هوازن ـ را به برادرش معرفی نمود و خاطر نشان کرد: پدران و دایی های این زن از دلاوران عرب در قبل و بعد از اسلام بوده و مورّخان از آنان در هنگام نبرد، شجاعت و دلیری و رادمردی ها نقل کرده اند؛ آن چنان که حاکمان زمان آنان در برابرشان سرتسلیم فرود می آورده اند. در میان عرب شجاع تر و قهرمان تر از پدرانش یافت نشود. و مقصود امیرمؤمنان علیه السلام نیز چنین همسری بود؛ چرا که در میان تیره فاطمه که به «امّ البنین» هم موسوم است، شخصی وجود دارد به نام عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب ـ جدّ ثمامه، مادر این زن ـ که به سبب قهرمان سالاری و شجاعتش، او را بازی گیرنده سرنیزه ها (نیزه باز) لقب داده اند.
   
حزام پدر امّ البنین از استوانه های شرافت در میان عرب به شمار می رفت و در بخشش، دلاوری و حماسه آفرینی شهرت داشت. خاندانش از طوایف و قبایل ریشه داری بودند که علاوه بر رشادت و شجاعت در میادین نبرد، به دستگیری از مستمندان، میهمان نوازی و یاری رسانیدن به درماندگان نیز اشتهار داشتند. برخی از برجستگان این خاندان متّصف به صفات والا و گرایش های عالی انسانی بودند که به حکم قانون وراثت، ویژگی های اخلاقی خود را از طریق امّ البنین به فرزندان بزرگوارش انتقال دادند.2
   
علی علیه السلام وقتی از گزارش برادرش درباره خاندان همسر آینده اش مطلع گردید، به وی فرمود تا برای خواستگاری از امّ البنین به نزد بستگانش مراجعه کند. عقیل پذیرفت و به دیدن حزام بن خالد رفت و موضوع را با او مطرح کرد. وقتی حزام از مقصودش باخبر گردید، بدون لحظه ای درنگ، موافقت خود را با این وصلت اعلام داشت و برای این که دخترش را در شادمانی خود شریک نماید، این خبر مهم را به اطلاع او رساند. چون دختر حزام به هویت خواستگار با فضیلت خویش پی برد، در حالی که عرق شرم و حیا بر پیشانی اش نشسته بود، نتوانست از ابراز سرور و شعف خودداری کند؛ زیرا این وصلت مبارک برای او و خانواده اش افتخاری بزرگ و سعادتی فوق العاده محسوب می گردید. عقیل به وکالت از سوی برادرش مولا علی علیه السلام خطبه عقد را جاری کرد و بدین ترتیب، فاطمه دختر حزام رهسپار خانه امیرمؤمنان علیه السلام شد.3
   
بانویی پارسا و مهربان
      
امّ البنین پیش از آن که پای در خانه نخستین فروغ امامت نهد، «فاطمه» نام داشت. او که از خصال نیکو و ایمانی استوار برخوردار بود، در همان نخستین روزهای زندگی مشترکش با حضرت علی علیه السلام ، از ایشان خواست تا نام او را تغییر دهد. امیرمؤمنان علیه السلام با شگفتی علت آن را جویا شدند. امّ البنین با نهایت بصیرت و تیزهوشی، گفت: هرگاه مرا فاطمه صدا می زنی، حسن و حسین علیهماالسلام به یاد مادرشان حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام می افتند و خاطره غم بار جدایی از او و رنج بی مادری، در ذهنشان تداعی می گردد و من راضی نیستم که آنان از این بابت آزرده شوند. پس نام آن بانوی گرامی به «امّ البنین» تغییر یافت.4 چون حضرت علی علیه السلام در همسرش خردمندی و صفات نیکو مشاهده کرد، در تکریم و احترامش از صمیم قلب کوشید.
   
گروهی از مورّخان در پی اثبات این نکته بوده اند که امیرمؤمنان علیه السلام پس از شهادت فاطمه علیهاالسلام با دختر حزام عامریه ازدواج کرد.5 و دسته ای دیگر می گویند: این وصلت بعد از ازدواج آن حضرت با بانویی به نام «امامه» بوده است.6 اما به طور مسلّم، این پیمان مبارک بعد از رحلت حضرت صدیقه کبرا علیهاالسلام می باشد؛ زیرا تا فاطمه علیهاالسلام در قید حیات بود، اختیار همسر دیگری برای امام علی علیه السلام روا نبود.7
   
امّ البنین از بانوان ارجمند و با معرفت نسبت به جایگاه اهل بیت علیهم السلام و دارای اخلاص و صفا در ولایت و محبت به این خاندان، بود. همان طور که نزد اهل بیت علیهم السلام از شأن و مقامی بس والا بهره داشت و زینب کبری علیهاالسلام همان گونه که در ایام عید به دیدارش می آمد، پس از واقعه کربلا و ورود به مدینه؛ به دیدارش رفت و شهادت فرزندانش را به وی تسلیت گفت.8
    
از عظمت مقام و موقعیت اهل بیت علیهم السلام نزد او چنین نقل کرده اند که وقتی به عقد ازدواج حضرت علی علیه السلام در آمد، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بیمار بودند و او همچون مادری دلسوز و پرستاری مهربان به مراقبت و دل نوازی از آنان مبادرت نمود، و چنین امری از همسر سرور اهل ایمان که از انوار معارفش بهره ها گرفته، در بوستان علوی پرورش یافته و به اخلاق و آداب مولای متقیان مؤدّب و متخلّق شده، امری شگفت نمی باشد.9
     
امّ البنین بر آن بود تا در حدّ توان جای مادر را برای نوادگان پیامبر و سروران جوانان بهشت پر کند؛ مادری که در اوج جوانی پژمرده شد. فرزندان رسول خدا در وجود این بانوی پارسا، مادر خود را می دیدند و از فقدان مادر کم تر رنج می بردند. امّ البنین فرزندان دختر پیامبر را بر کودکان خود مقدم می داشت و عمده محبت و عاطفه خود را نثار آن نمونه های والای کمال می نمود. تاریخ، مانند چنین بانوی بزرگواری که فرزندان زن دیگری را بر کودکان خویش برتری دهد، کمتر به خود دیده است. او این توجه و رجحان را نه تنها وظیفه ای عاطفی، بلکه فریضه ای دینی می شمرد و این حقیقت قرآنی را در نظر داشت که خداوند متعال اجر رسالت پیامبر خویش را محبت به خاندان او قرارداده و آنان عزیزترین اهل بیت آخرین فرستاده الهی بودند. و وی با درک چنین عظمتی، کمر به خدمتشان بست و حقشان را در حدّ توان ادا کرد.
     
امّ البنین نزد مسلمانان به دلیل این گونه محبت ها و پرورش انسان هایی شجاع و فداکار، جایگاهی ویژه دارد و بسیاری معتقدند او به دلیل پارسایی، در پیشگاه خداوند منزلتی والا دارد و اگر دردمندی، او را واسطه خود نزد حضرت باری تعالی قرار دهد، لطف خداوند شامل حالش گردیده و حزن و اندوهش برطرف می شود. از این جهت به هنگام سختی ها و درماندگی ها، این مادر فداکار را شفیع خود قرار می دهند.10
    
امّ البنین همان زنی بود که حضرت علی علیه السلام می خواست؛ بانویی که قادر گردید فرزندانی حماسه آفرین به جامعه اسلامی تحویل دهد که از همان سنین طفولیت از خصم نهراسند و در مقابل شمشیرها و نیزه ها مقاومت کنند و بیمی به دل راه ندهند. او برای شوهر گران قدرش، چه در زمان حیات و چه بعد از شهادت آن امام همام، زنی باوفا، فداکار و پاکدامن بود.
    
فاطمه امّ البنین چهار پسر به دنیا آورد که در واقعه کربلا و در رکاب برادر بزرگوارشان، امام سوم، پس از پیکاری عزّت آفرین با دشمنان، جام شهادت نوشیدند.
    
گفته اند: چون اهل بیتِ امام حسین علیه السلام به مدینه آمدند، امّ البنین در کنار مرقد مطهّر رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با زینب کبری علیهاالسلام ملاقات نمود و به وی عرض کرد: ای دختر امیرمؤمنان! از پسرانم چه خبر دارید؟ آن بانوی بزرگ فرمود: همه کشته شدند. امّ البنین با استواری و بدون آن که تغییری در روحیه اش پدید آید، عرض کرد: جان همه به فدای حسین علیه السلام ! از او چه خبر دارید؟ خواهرش با ناگواری گفت: او را با لب تشنه کشتند. تا این سخن را شنید، دست های خویش را به سر و سینه کوبید و با صدای بلند و به حالت گریان گفت: واحسیناه! زینب کبری علیهاالسلام فرمود: از فرزندت عباس یک یادگار آورده ام و آن، سپری خونین است. با مشاهده آن سپر، امّ البنین طاقت نیاورد و بیهوش شد. چون به هوش آمد به دلیل شهادت آن جانبازان راه حقیقت و مجاهدان طریق انسانیّت به گریستن و نوحه سرایی ادامه داد و در چنین حالتی به اطرافیان گفت: به من امّ البنین نگویید؛ زیرا دیگر پسری ندارم که مادرشان باشم. و از آن پس، گوشه عزلت گزید و یار و همدمش غصه و اشک بود تا آن که در مدینه دعوت حق را لبیک گفت و در گورستان بقیع دفن گردید که آرامگاهش هم اکنون زیارتگاه شیعیان و اهل ایمان می باشد.11
   
چهار روز از ماه شعبان سال 26 هجری می گذشت؛ ماهی که برای اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و پیروان آنان با برکت، رحمت و وارستگی توأم است. در این روز در شهر مدینه ستاره ای پرفروغ در آسمان فضیلت هویدا گردید که درخشش آن، خاندان عترت و اصحاب ائمه را در موجی از شادی و شعف فرو برد. این مولود شکوهمند در خانه ای دیده به جهان گشود که ایمان و تقوا در آن حضور داشت و اهلش به نور معنویت آراسته بودند.12
    
با تولد این کودک که «عبّاس» نامیده شد، مدینه به گُل نشست و موجی از سرور، خاندان علوی را فراگرفت. وقتی مژده ولادت این طفل به امیرمؤمنان علیه السلام داده شد، به خانه شتافت و او را در برگرفت. گونه اش را بوسه باران کرد و مراسم شرعی را درباره اش اجرا نمود؛ یعنی در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. نخستین کلمات، بانگ روح بخش توحید بود که توسط پیشاهنگ پارسایی و پرهیزگاری بر صفحه ذهن و دلش نشست و سرود جاویدان یکتا پرستی، جانش را نوازش داد و در اعماق وجودش جوانه زد و به درختی بارور از باورها و ایمان و تقوا مبدّل گردید تا آن جا که در راه حفظ آن، جان باخت و خونش را به پای آن ریخت.
    
در هفتمین روز تولد، بنا به سنّتی اسلامی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آن را بنیان نهاده بود، حضرت علی صلی الله علیه و آله وسلم سرفرزندش را تراشید و هم سنگ موهایش طلا یا نقره به فقیران و مستمندان داد و همان گونه که نسبت به حسنین علیهماالسلام عمل کرده بود، گوسفندی به عنوان عقیقه برای این نوزاد ذبح کرد. پدر تمامی آرمان های خدا پسندانه را در سیمای نورانی این کودک خواند و در پس پرده های غیب؛ جنگاوری، دلیری و فداکاری این فرزند را در عرصه پیکار با پلیدی ها دریافت و به همین جهت، او را عباس (شیر بیشه) نامید؛ چرا که این طفل به همه ثابت کرد که هرگز به اهل باطل روی خوش نشان نمی دهد و در برابر جویندگان حقیقت و پویندگان این مسیر، خندان و شاداب است.13
   
روزی امّ البنین امیرمؤمنان صلی الله علیه و آله وسلم را مشاهده کرد که عباس را در آغوش گرفته و بر دستانش بوسه می زند و می گرید. چون آن بانوی با فضیلت این گونه دید، دچار نگرانی و ناگواری شد؛ زیرا سابقه نداشت که فرزندی چنین نیک منظر و صاحب شمائل علوی، برای پدرش اضطراب و پریشانی به همراه آورد و برحسب ظاهر، عاملی که موجب آشفتگی شود در وی دیده نمی شد. پس امّ البنین سبب را از حضرت پرسید. حضرت علی علیه السلام او را نسبت به حقیقتی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، آگاه کرد و فرمود دستان فرزندش در راه مدد رسانی به امام حسین علیه السلام قطع می شود. با شنیدن این خبر غیبی، صدای فریاد و شیون آن مادر دلسوخته از خانه علی علیه السلام بلند شد و اهل منزل نیز به نوحه گری پرداختند. حضرت افزود: ای امّ البنین! نور دیده ات نزد خداوند منزلتی بزرگ دارد و پروردگار در عوضِ دو دست بریده اش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با ملائکه در بهشت به پرواز در می آید، همان گونه که از قبل، این لطف را به جعفر بن ابی طالب عنایت نموده است. امّ البنین با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه، مسرور گردید.14
    
از جمله آداب و سنت های مربوط به کودکان در صدر اسلام و در میان خاندان عترت، این بود که برای فرزندان خود، کُنیه تعیین می کردند. مزیت این ویژگی آن بود که از همان دوران کودکی شخصیت فرزند مورد توجه قرار می گرفت و در اجتماع از اعتماد به نفس بیشتری برخوردار بود. همچنین وقتی طفلی را با کنیه صدا می کنند، مورد محبت واقع شده و آرامش می یابد و یاد می گیرد که بزرگان را چگونه مورد خطاب قرار دهد.

امام باقر علیه السلام فرموده اند: ما برای فرزندانمان در دوران خردسالی کنیه مشخص می کنیم تا در سنین بالاتر به لقب های ناگوار مبتلا نشوند.15
       
حضرت عباس علیه السلام نیز به کنیه ها و لقب هایی اشتهار یافت؛ کنیه مشهور آن حضرت «ابوالفضل» می باشد؛ زیرا که از جهتی، فرزندی به نام «فضل» داشته و از طرف دیگر، به دلیل مکارم اخلاقی و فضیلت های انسانی، شایسته چنین کنیه ای می باشد و اگر فضل و سیادت را بنیانی رفیع تصوّر کنیم، عباس علیه السلام از پایه های مهم آن است.
    
القاب آن حضرت نیز معرف شخصیت و ارزش معنوی وی می باشد. از آن جا که سیمایی نیکو و با صلابت داشت و چون بدر می درخشید و از آیات کمال و جمال به شمار می رفت، او را «قمر بنی هاشم» لقب دادند.
     
در آن هنگامه ای که جنایت پیشگان آب را بر امام حسین علیه السلام و یارانش بستند، حضرت عباس علیه السلام بارها صفوف دشمن را شکافت و خود را به فرات رسانید و تشنگان اهل بیت و اصحاب امام را سیراب ساخت و به همین دلیل، از بزرگ ترین و بهترین القابش «سقّا» می باشد.
  
آن حضرت در کنار رودخانه ای که «علقمه» نام داشت، به شهادت رسید؛ لذا وی را قهرمان «علقمه» لقب دادند.
   
«باب الحوائج»، «سپه سالار»، «کبش الکتیبه» و «پرچمدار» یا «علمدار» کربلا از دیگر القاب آن حضرت است.16
   
حضرت علی علیه السلام ضمن رعایت اصول تربیت دینی، نظارت دقیق و مداومی در مورد فرزند خود داشت و سعی وافرش براین بود تا وی را به عنوان شخصی اهل دیانت، دارای تعهد و مسئولیت و برخوردار از کرامت های انسانی پرورش دهد. امام با عباس همچون دیگر فرزندانش دوست و رفیق بود و با نهایت عطوفت و محبت با او رفتار می نمود. یار و یاورش بود و در مشکلات و دشواری ها دستش را می گرفت. هرگز اجازه نمی داد کودکش در مسیر تربیت تحقیر گردد و می کوشید زمینه هایی فراهم کند تا او احساس شخصیت کند و دوران کودکی و نوجوانی را با اصلاح و تعدیل غرائز و احساسات پشت سر بگذارد؛ چرا که وقتی فردی گرامی داشته شود و از او به عنوان انسانی صاحب هویت مستقل و کرامت نفسانی سخن گفته شود و با چنین نگرشی به سوی رشد و شکوفایی گام بردارد، برای تکمیل حالات ملکوتی در وجود خویش به فضایل و خصال نیکو روی می آورد و در میدان معرفت و در عرصه مبارزه با نفس امّاره پیروز و سر بلند می گردد و از ورطه های گناه اجتناب می نماید و تمایلش به بوستان معارف و گلستان معنویت افزون تر می شود.
     
امام علی علیه السلام عباس علیه السلام را بخصوص در سنین کودکی و دوران رشد، نصیحت و امر به معروف می نمود و بر این امر، اصرار داشت. در هر فرصتی ذهن پاک فرزندش را با حکمت ها و مطالب سازنده و عمیق بارور می کرد. و همچون لقمان حکیم، جان کودک خود را با مواعظ و حکمت های ژرف می نواخت، و این توصیه های اخلاقی، یا نوازش های عاطفی با لحنی صمیمانه توأم بود. بر همین اساس این جوان هاشمی، انسانی برازنده، پرهیزگار، دانشور، مبارز، شجاع و اهل سخاوت بارآمد و آیینه تمام نمای جمال و کمال پدر پاک خود گردید.
     
در محیط پرورشی عباس علیه السلام چشمه توحید جاری بود و او با دلی لبریز از عشق الهی و مهر ملکوتی تربیت می گردید. دوران کودکی او مملوّ از عنایت و لطف و ابراز محبت پدر و برادرانی بود که لحظه ای از پرورش وی به عنوان انسانی والا و صاحب کرامت های اخلاقی، غافل نبودند.
         
ابوالفضل علیه السلام از بالندگی شایسته ای برخوردار بود؛ چرا که در پرتو پدری پارسا، که حجّت خدا بر روی زمین بود، رشد کرد و از گرایش های والا جرعه های جان بخش و جاودانی نوشید تا در آینده نمونه کاملی از فضایل و مکارم باشد. مادرش نیز در تربیت فرزندش اهتمامی شایسته داشت و بذر همه صفات پسندیده را در مزرعه وجود عباس علیه السلام افشانید. حضرت ابوالفضل علیه السلام ملازم دو نوه گرامی رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم یعنی امام حسن و امام حسین علیهماالسلام سروران جوانان بهشت بود و در کلاس درس آن دو امام بزرگوار اصول فضیلت و آداب والا را آموخت. بخصوص هماره با سید شهیدان همراه بود و در سفر و حضر، از وی جدا نمی شد و از اخلاق و رفتارش تأثیر می پذیرفت و الگوهای رفتاری او را در جان خویش استوار می ساخت تا آن جا که پرتوی از برادر در خصوصیات و دیدگاه هایش گردید. امام حسین علیه السلام نیز که ارادت بی شائبه و جانبازی برادرش عباس علیه السلام را نیک دریافته بود، او را بر تمامی اهل بیت خود مقدم می داشت و خالصانه، نسبت به او محبت می ورزید. اسوه های تربیتی ابوالفضل علیه السلام او را به سطح مصلحان بزرگ بشریت ارتقاء داد؛ آن بزرگانی که با فداکاری های والا و تلاش های مستمر برای نجات جامعه انسانی از ذلّت و احیای آرمان های بلند انسانی مسیر تاریخ را دگرگون ساختند. این کودک از همان روزهای آغازین رشد و شکوفایی، آموخت که در راه اعتلای کلمه حق و اهتزاز پرچم توحید، جانبازی کند و چنین باوری در اعماق جانش ریشه دوانید و با هستی او عجین کشت. و عجیب نبود او چنین مسیر سازنده و پویایی را طی کند؛ زیرا پدرش امیرمؤمنان و برادرانش حسن و حسین علیهماالسلام و نیز مادر نیکو خصالش، نهال ارزش ها را در کشتزار روح و روانش غرس کرده بودند.
    
سیمای با صلابت عباس علیه السلام
   
از عنایات الهی در خصوص حضرت عباس علیه السلام این بود که علاوه بر بزرگواری، کرم، نیک خویی و عطوفت، دارای سیمایی جذّاب و چهره ای شکفته و با حُسن و جمال بود و در واقع، نور ایمان از پیشانی وی می درخشید و لوای مَجد و شکوه پدرش را بردوش می کشید و رخساری زیبا و اندامی متناسب و نیرومند داشت که آثار دلیری و شجاعت در آن نمایان بود. راویان و مورّخان، او را خوب رو و پرجاذبه وصف کرده اند.

رشادت اندام و قامت ایشان در حدی بود که بر اسب نیرومند و بزرگی می نشست؛ لکن در همان حال پاهایش بر زمین کشیده می شد.17
    
از همان ابتدای تولّدش، از شدّت زیبایی و سیمای نورانی، به «ماه بنی هاشم» موسوم گشت. قبل از او، «عبد مناف»، جدّ رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به قمر سرزمین حجاز معروف بود و عبداللّه پدر حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به قمر خانه کعبه شهرت داشت. این لقب که شایسته آن کودک خوش چهره و مه جبین بود، همچنان برایش باقی ماند.18
    
ملاّعلی خیابانی تبریزی در جلد محرم وقایع الایّام از کتاب «مظاهر الانوار» میرزا رضا قلی خان هدایت نقل می کند که: ابوالفضل علیه السلام قامتی بلند و بازوان کشیده داشت و چون بر اسب های قوی قرار می

گرفت، زانوهای او حوالی گردن اسب بود. صورتش مظهر جلال و جبروت کردگار جهان و در شجاعت و مناعت طبع، بعد از امام حسین علیه السلام ، سرآمد اولاد امیرالمؤمنین علیه السلام و سپهسالار و علمدار امام سوم بود.19
    
مادرش امّ البنین که قلبش آکنده از محبت نسبت به عباس بود، از چشم رشک ورزان بر سیمای فرزندش عباس، هراس داشت و می ترسید که مبادا آن تَنگ نظران تُنُک مایه، بر وی آسیبی برسانند و رنجورش کنند؛ لذا مدام در دعاها و اذکاری که بر زبان جاری می ساخت، عباس را در پناه خداوند متعال قرار می داد و در باره اش دعا می کرد:
    
فرزندم را از شرّ چشم حسودانِ نشسته و ایستاده، آینده و رونده، مسلمان و منکِر، بزرگ و کوچک، زاده و پدر در پناه خداوند یکتا قرار می دهم.20
    
حضرت عباس علیه السلام در بیت امامت و ولایت تربیت نیکویی یافت و حضرت علی علیه السلام نظری ویژه در پرورش او داشت، همانند مقاصد پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم در رشد و شکوفایی امام حسین علیه السلام ، یعنی همان گونه که خاتم رسولان، امام سوم را برای تربیت دادن حماسه ای پرشکوه پرورش می داد و او را بر سر زانوی خویش با نوازش های خاص به مراحل رشد و کمال رسانید و سفارش وی را به تمام مسلمانان نمود و حسین را جزئی از خود و خود را جزئی از او معرفی نمود: «حسین منّی و انا من حسین». حضرت علی علیه السلام می دید که فرزندش در صحرای کربلا به یک فداکار و جانباز نیازی خواهد داشت؛ از این جهت، از خداوند خواست که او را صاحب پسری نماید که در زندگانی یاور و مطیع امام حسین علیه السلام باشد. عباس با چنین مقصد مقدّسی از مادری ستوده خصال، زاده شد و با تربیت علوی، به شکوفایی رسید و در عرصه های گوناگون در مقابل برادرانش هیچ گاه از ادب خارج نگردید و در فرمان بُرداری از امام حسن و امام حسین علیهماالسلام از جان و دل می کوشید و لباس فخر و مباهات را از این بابت بر تن کرده بود و در همه حال ابراز لیاقت و فعالیت خستگی ناپذیری کرده و در نهایت خضوع و فروتنی، زمین ادب امامت را بوسیده است. امام حسین علیه السلام نیز این حماسه آفرینی ها و وفاداری های برادرش عباس را ارج نهاد و برای وی مناصبی معیّن کرد که از چنین مراتب و مقاماتی معلوم می شود. حضرت حسین بن علی علیهماالسلام نظر خاصّی به ابوالفضل داشته که فرد دیگری از بنی هاشم این لیاقت را نداشته اند.21
     
امام سجاد علیه السلام که خود الگوی تقوا و زهد و عبادت است، درباره این جوان هاشمی فرموده است:
    
خداوند عمویم عباس را رحمت کند که از خود گذشتگی کرد و نیک از عهده آزمایش بر آمد. خود را فدای برادر کرد تا دستانش بریده شد... عباس علیه السلام را نزد خداوند متعال منزلتی است که همه شهیدان در روز قیامت بر او غِبطه می خورند.22
      
حضرت امام صادق علیه السلام از عباس علیه السلام تجلیل می کرد و مواضع افتخارآفرین او را در روز عاشورا، تکریم می نمود. امام علیه السلام در بیانی عالی، آن استوانه استقامت را این گونه وصف کرده است:
      
عموی ما عباس بن علی، بصیرتی نافذ، بینشی ژرف و ایمانی محکم داشت. همراه با امام حسین علیه السلام و در رکاب او به جهاد پرداخت و به خوبی از بوته آزمایش و ابتلا بیرون آمد. (ایثاری تمام نمود) و با شهادت از دنیا رفت.23
    
امام صادق علیه السلام در زیارتی که به شیعیان آموخته ـ که دارای سند صحیح و مورد اتفاق و تأیید عالمان امامیه است.ـ مقام حضرت عباس علیه السلام را چنین می ستاید:
    
«سَلامُ اللّه و سَلامُ ملائکته المُقرّبین و انبیاء المرسلین و عباده الصالحین و جمیع الشهداء و الصدیقین، الزاکیات الطیبات فیما تغتدی و تَرُوحُ علیک یابن امیرالمؤمنین؛ درود خدا و درود فرشتگان مقرّبش و سلام پیامبران مرسل و بندگان صالحش و سلام تمامی شهدا و اهل صداقت، سلام هایی پاک و طیّب در صبحگاهان و شام گاهان برتو باد ای فرزند امیرالمؤمنین...
    
باتوجه به این که متن زیارت فوق با زیارت سرور مظلومان، امام حسین علیه السلام ـ که از امام ششم علیه السلام روایت شده، شباهت زیادی دارد؛ برای ما این حقیقت روشن می شود که منزلت قمر بنی هاشم، صرف نظر ازمقام ویژه امامت و عصمت که برای امام حسین علیه السلام متصوّر و محقّق است، به مقام امام حسین علیه السلام شبیه است.24
    
مصلح غیبی، حجّت خدا و بقیة اللّه الاعظم(عجّ) قائم آل محمد در بخشی از زیارت ناحیه مقدسه، حضرت عباس علیه السلام را چنین وصف کرده است:
    
«السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمؤمنین، المُواسی اَخاهُ بِنفسِهِ الآخِذُ لِغَدِهِ من اَمْسِه، الفادی لَه، الواقی السّاعی الیه...»25
  
سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرمؤمنان؛ آن که با فدای جان خود نسبت به برادرش، مواسات (هم دردی) کرد و از گذشته اش برای آینده توشه برگرفت. آن که در رکاب برادر فداکاری نمود و با جان خویش از وی حفاظت کرد و به سوی او سعی و اهتمام وافی داشت.
     
در واقع، حضرت ابوالفضل علیه السلام چشمه فضل و بزرگواری بود و گویی از خورشید خونین امامت، یعنی حسین بن علی علیهماالسلام شجاعت، علم، صلاح و تقوا را اخذ کرد و به نحو احسن به ظهور رسانید و از این جهت، قول خداوند در قرآن کریم صادق است که «والشّمس وضُحیها والقمر اذا تلیها»26؛ سوگند به آفتاب و روشنی اش به هنگام چاشت و سوگند به ماه چون از پی آن برآید.
      
علامه مجلسی قدس سره به نقل از مزار شیخ مفید قدس سره و مزار ابن مشهدی از امام صادق علیه السلام روایت می کند که در زیارت خود خطاب به حضرت ابوالفضل علیه السلام فرموده اند:
    
«لَعَنَ اللّهُ اُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْکَ الَمحارِمَ وَانْتَهکت فیک حُرمة الاسلام27؛ خداوند لعنت کند گروهی را که محارم الهی را در شأن تو حلال شمردند و با کشتن تو حُرمت اسلام را زیر پا نهادند.
       
علامه عبدالرزّاق مقرّم در این باره نوشته است:
  
«این کلام شریف، ما را به منزلتی عظیم از قمر بنی هاشم واقف می سازد. زیرا همانند این خطاب در باره هیچ یک از شهیدان کربلا نیامده است؛ با وجود آن که آنان به برترین مرتبه فضل و ایثار رسیده اند که دیگر شهدا به آن دست نیافته اند.»28
      
پی نوشتها:
      
1 ـ راه و روش تربیت از دیدگاه امام علی(ع)، علی محمد حسین ادیب، ترجمه دکتر سید محمد رادمنش، ص 287.
   
2 ـ تاریخ الخمیس، حسین بن محمد بن الحسن دیاربکری، متوفای 966 ه .ق.، ج 2، ص 317؛ المعارف، ابن قتیبه دینوری، ص 92؛ عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، ابن عتبه، ص 327 ـ 328.
     
3 ـ زندگانی حضرت ابوالفضل العباس، علامه باقر شریف قرشی، ترجمه سید حسن اسلامی، ص 28؛ زندگانی قمر بنی هاشم، عبدالحسین مؤمنی، ص 135.
    
4 ـ مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب سروی مازندرانی، ج 3، ص 76.
   
5 ـ تاریخ ابن اثیر، ج 3، ص 158؛ تاریخ ابوالفداء، ج 1، ص 181؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 89.
    
6 ـ الفصول المهمّه، سیدعبدالحسین شرف الدین، ص 145؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 117.
  
7 ـ مناقب، ج 2، ص 93؛ العباس، علامه مقرّم، متن ترجمه، ص 157.
  
8 ـ مجموعه شهید اوّل، محمد بن مکّی.
  
9 ـ العباس، علامه مقرم، ص 158؛ حضرت ابوالفضل، حسن مظفری، معارف، ص 39.
   
10 ـ زندگانی حضرت ابوالفضل عباس، علامه باقر شریف قرشی، ص 29.
   
11 ـ تذکرة الشهداء، ملاحبیب اللّه شریف کاشانی، ص 443؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 76 و 92؛ خصایص العباسیه، شیخ محمد ابراهیم کرباسی، ص 118 و 119؛ کشف الغمّة فی معرفة الائمه، ج 1، ص 590.
    
12 ـ تاریخ تولد حضرت ابوالفضل را اکثر منابع، چهارم شعبان سال 26 هجری و برخی سال 27 هجری نوشته اند. ر.ک: العباس، ص 159؛ مجالس السنیه، سید محسن امین، مجلس 61؛ فرسان الهیجاء، ذبیح اللّه محلاتی، ج 1، ص 187.
   
13 ـ زندگانی حضرت ابوالفضل، علامه باقرشریف قرشی، ص 31.
   
14 ـ سفینة البحار، محدّث قمی، ج 2، ص 155؛ العباس بن علی رائد الکرامة و فداء فی الاسلام، ص 25؛ خصائص العباسیه، ص 119.
      
15 ـ روضة المتقین، محمدتقی مجلسی، ج 8، ص 626؛ حیاة الامام حسن(ع)، ج 1، ص 65.
  
16 ـ تاریخ الخمیس، ج 2، ص 317؛ العباس، بخش 6.
   
17 ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 22.
  
18 ـ زندگانی قمربنی هاشم، عبدالحسین مؤمنی، ص 138.
  
19 ـ فرسان الهیجاء، ج 1، ص 190؛ قمقام زخّار، فرهاد میرزا.
  
20 ـ المنمق فی اخبار القریش، ص 437.
  
21 ـ زندگانی قمربنی هاشم و حضرت علی اکبر و علی اصغر شهید، حسین عمادزاده، ص 63ـ 64.
  
22 ـ ذخیرة الدارین، سیدعبدالمجید شیرازی حائری، ص 123، به نقل از عمدة الطالب؛ امالی شیخ صدوق، مجلس 70، ص 374.
  
23 ـ سرالسلسلة العلویة، ابی نصر بخاری (زنده در سال 341 ه .ق) با مقدمه و تعلیقات علامه سید محمدصادق بحرالعلوم، ص 89؛ عمدة الطالب، ص 327؛ ذخیرة الدارین، ص 123.
  
24 ـ ر.ک: مجلد مزار بحارالانوار، ص 148؛ کامل الزیارات، ابن قولویه؛ مفاتیح الجنان، زیارت حضرت عباس(ع).
  
25 ـ مفاتیح الجنان، فرازی از زیارت ناحیه مقدسه؛ المزار، محمد بن مشهدی.
  
26 ـ شمس/ 1 و 2.
  
27 ـ بحارالانوار، مجلد مزار، ص 165.
  
28 ـ العباس، علامه مقرّم، ص 238 ـ 239.
       
منبع: کوثر، پاییز 1380، شماره 51، پدیدآورنده: غلامرضا گلی زواره.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:50 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

مرثیه ای در باب حضرت عباس علیه السلام

 
           
 
زینب کبری از پدر می ‏پرسد: پدر، نام و کنیه برادرم چیست؟ حضرت امیر علیه السلام می ‏فرماید: نامش عباس، کنیه ‏اش ابوالفضل، و القابش بسیار است: ماه بنی ‏هاشم و سقا و . . . .
    
زینب: پدر در نام «عباس‏» نشانی از شجاعت و جوانمردی و در کنیه ابوالفضل، نشانی از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنی ‏هاشم‏» نشانی از جمال ‏و زیبایی است; ولی لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است!
     
پدر: نه دخترم، کار او آب دهی نیست، بلکه او عشیره و بستگان خود را آب می‏دهد (تشنگان اهل بیت در کربلا) اشک از دیدگان زینب جاری شد، ولی پدر فرمود: گریه نکن تو را با او رابطه ‏و کاری هست.
    
عباس نامدار چو از پشتِ زین فتاد  گفتی قیامت است که مه بر زمین فتاد  
   
آه از دمی که بهر سکینه به دوش مشک  لابد به راه از پیِ ماء مَعین فتاد   
     
اندر فرات راند و پر از آب کرد کف بر یاد حلق تشنه‏ی سلطانِ دین فتاد  
   
از کف بریخت آب و پر از آب کرد مشک زان پس میان دایره‏ی اهل کین فتاد  
   
افتاد بر یسار و یمین لرزه عرش را  چون هر دو دست او ز یَسار و یمین فتاد  
    
فریاد از آن عمود که دشمن زدَش به سَر وانگاه مَغْفَرش ز سرِ نازنین فتاد  
        
منبع: پایگاه حوزه.
 
 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:51 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:بررسی موضوع عاشورا

شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

 
           
 
شناسنامه حضرت ابوالفضل علیه السلام
       
عباس بن علی ( علیه السلام) پدرش امیرالمؤمنین ( علیه السلام)، مادرش فاطمه‏ ام‏ البنین و کنیه‏ اش ابوالفضل و ملقب به قمر بنی هاشم و سقای کربلا است. حضرت ابوالفضل در چهارم شعبان سال 26 هجری متولد شد. «عباس‏» جوانی دلاور، زیبا و بلند بالا بود. او علاوه بر مزایای جسمی، از نظر ملکات روحی و کمالات نفسانی نیز بعد از برادرش امام حسین ( علیه السلام) در میان همه جوانان و رجال اهل‏بیت ( علیه السلام) نظیر نداشت. در جنگ‏های صفین و نهروان در رکاب پدر بزرگوارش مشارکت داشت.
          
به خاطر سیمای جذاب و نورانیش، او را «قمر بنی هاشم‏» می‏ خواندند و به خاطر آوردن آب به خیمه‏ ها، «سقا» لقب یافت.
   
امام سجاد ( علیه السلام) می‏فرماید: «خدا رحمت کند عمویم را که جان خویش را در راه برادرش فدا کرد تا آنکه دست هایش قطع شد. خداوند دو بال به او داده است که به وسیله آن با فرشتگان در بهشت پرواز می‏کند. چنانکه خداوند برای جعفر بن ابیطالب قرار داده است .» حضرت ابوالفضل در کربلا سی و چهار ساله بود.
    
همسر و فرزندان حضرت عباس علیه السلام
   
پیوند مقدس حضرت عباس علیه ‏السلام با لبابه دختر عبیداللّه‏ بن عباس، نقش مهمی در شخصیت او داشت؛ ایمان نهفته در اعماق قلب وی را استحکام بیشتری بخشید، برکاتی ارزشمند به جای گذاشت و فرزندانی کوشا و شکیبا که هر یک صحیفه‏ ای از فضیلت «ابوالفضل» بود، پدید آورد.
    
عبیداللّه‏، نخستین پسر او، قاضی مکه و مدینه شد و فرزندان او همگی از عالمان برجسته شیعی گردیدند. عظمت عبیداللّه‏ چنان بود که امام سجاد علیه ‏السلام او را تربیت نمود و سپس دخترش خدیجه را به ازدواج او در آورد.
    
 فضل، دیگر فرزند قمر بنی هاشم است که گستره دانش او زبانزد همگان بود؛ به گونه‏ای که برخی از خردورزان، کنیه ابوالفضل را برای حضرت عباس علیه ‏السلام، برخاسته از وجود این فرزند با فضیلت دانسته ‏اند.
   
دیگر فرزند او، محمد بود که در واقعه کربلا، در سن پانزده سالگی جام شهادت را نوشید.
    
برادران حضرت عباس
    
حضرت عباس دارای سه برادر بود بنام‏های: جعفر، عبدالله و عثمان، که تمامی آنان در روز عاشورای سال 61 ه در رکاب برادر و سرور خود سیدالشهدا حضرت امام حسین علیه‏ السلام  شربت شیرین شهادت نوشیدند.
     
ویژگیهای حضرت عباس علیه السلام
   
1- ایمان راسخ: حضرت عباس علیه السلام به دلیل پرورش در دامان خانواده ای مؤمن و پرهیزکار، به کامل‏ترین مراحل ایمان رسیده و در راه حاکمیت احکام الهی آماده شهادت بود.
   
2- بصیرت: امام صادق علیه السلام در توصیف صفات حضرت عباس ( علیه السلام) می ‏فرمایند: «خدا رحمت کند عموی ما عباس را، او از بصیرت و ژرف بینی بسیار نافذ و ایمان بسیار استوار برخوردار بود . به همراه اباعبدالله به جهاد پرداخت و در نهایت هم به فیض شهادت نایل آمد.
     
3- وفاداری: امام صادق علیه السلام با اشاره به نهایت وفاداری علمدار کربلا فرمود: «شهادت می‏ دهم که در برابر جانشین رسول خدا ( صلی الله علیه و آله) همواره تسلیم بودی ... همیشه به جهت‏ خدا وفادار ماندی و لحظه ‏ای از خیرخواهی برای او کوتاهی نکردی ...» .
     
در زیارت نامه ‏ای که امام صادق علیه ‏السلام آن را به اصحاب خود تعلیم می‏دادند می‏فرمایند: «شهادت می‏دهم که تو، ای عباس، نسبت به جانشینی رسول خدا (امام حسین علیه ‏السلام ) در مقام تسلیم و تصدیق نهایت تلاش را به انجام رساندی و تا وقتی زنده بودی وفادار ماندی و خیرخواهی را در حق او به تمامی به جای آوردی». تقریباَ در تمام زیارت‏نامه‏ هایی که از ائمه اطهار علیه‏ السلام در حق حضرت قمر بنی هاشم وارد شده است، شهادت به وفاداری بی ‏نظیر آن حضرت تصریح شده است: «اَشْهدُ لَکَ... بِالوَفاء و النَّصیحة لَخَلَفِ النّبی صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله‏ وسلم ».
      
4- ادب: قمربنی هاشم دارای منزلتی خاص است . حضرت عباس ( علیه السلام) بدون اجازه در کنار امام حسین ( علیه السلام) نمی ‏نشست؛ هنگامی که در حضور برادر می ‏نشست، همانند یک بنده در مقابل مولای خود بر روی دو زانو در کمال تواضع می‏ نشست.
      
5- جوانمردی: هنگامی که عباس، تنهایی امام را دید، اجازه خواست تا عازم میدان شود. امام از او درخواست کرد تا برای کودکان حرم کمی آب تهیه کند. مشک و نیزه‏ اش را برگرفت و پس از شکستن محاصره فرات، وارد آن شد . برای لحظه‏ ای قصد آشامیدن آب جاری فرات کرد، اما عطش امام و اهل او را از نوشیدن آب بازداشت.
     
6- رشادت: شجاعت‏ حضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بی نظیر بود، چگونگی شهادت او، و رجزهای او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوی آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شکست و خود را به آب فرات رسانید.
    
7-  صبر و استقامت و ...
     
خبر از حوادث آینده
      
روزی امّ‏ البنین، امیرمؤمنان علیه السلام را مشاهده کرد که عباس را در آغوش گرفته و بر دستانش بوسه می‏زند و می ‏گرید. چون آن بانوی با فضیلت این گونه دید، دچار نگرانی و ناگواری شد؛ زیرا سابقه نداشت که فرزندی چنین نیک منظر و صاحب شمائل علوی، برای پدرش اضطراب و پریشانی به همراه آورد و بر حسب ظاهر، عاملی که موجب آشفتگی شود در وی دیده نمی ‏شد. پس امّ ‏البنین سبب را از حضرت پرسید. حضرت علی علیه‏ السلام او را نسبت به حقیقتی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، آگاه کرد و فرمود دستان فرزندش در راه مددرسانی به امام حسین علیه‏ السلام قطع می‏ شود.
    
با شنیدن این خبر غیبی، صدای فریاد و شیون آن مادر دلسوخته از خانه علی علیه‏ السلام بلند شد و اهل منزل نیز به نوحه ‏گری پرداختند. حضرت افزود: ای امّ ‏البنین! نور دیده ‏ات نزد خداوند منزلتی بزرگ دارد و پروردگار در عوضِ دو دست بریده‏اش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با ملائکه در بهشت به پرواز در می ‏آید، همان گونه که از قبل، این لطف را به جعفر بن ابی‏طالب عنایت نموده است. امّ‏ البنین با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه، مسرور گردید.
   
رد امان نامه دشمن
 
آوازه دلاورمردی ‏های حضرت عباس(علیه‏السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن

شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ ‏البنین(علیهاالسلام) عمه او می‏شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه‏السلام)و برادران او امانی دریافت دارد.
    

سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرد.
   
شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می‏ دانست این تلاش‏ها بی ‏نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می‏ انگاشت او از جنگ طفره می‏رود، گفت:
    
«اکنون بگو چه می‏کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می‏دهی و با دشمن می‏جنگی و یا به کناری می‏روی و لشکر را به من وامی‏گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ‏ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛ خواهرزادگان ما کجایند؟
   
حضرت عباس(علیه‏السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن‏ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است». حضرت عباس(علیه‏ السلام) به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می‏دهی، در حالی که پسر رسول‏ خدا(صلی الله علیه و آله) امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه‏ السلام) و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.
    
چگونگی شهادت
   
در روز عاشورا چون تشنگی بر حسین و یارانِ او سخت گشت، کودکان به امام علیه‏ السلام شِکوِه آوردند و از فَرط عطش می نالیدند. امام، عباس علیه‏ السلام را صدا کرد و فرمود تا با چندنفر  به فرات برود و برای تشنگان آب بیاورد.
   
عباس با ده سوار همراه شد و مَشک‏ها را برداشت و چون به مدخل آبِ فرات رسید، یارانِ ابن ‏زیاد بر کنار فرات نشسته بودند و شریعه را بر حرمِ رسولِ خدا بسته بودند. چون عباس را دیدند، بر

او حمله کردند. عباس پس از آن رجزی خواند و بر آنها حمله کرد. ... آنگاه که از شریعه فرات بیرون آمد و مشک بر دوش داشت دشمنان از هر طرف او را تیرباران کردند و در همین حال کسی بر او حمله کرد و دست راست او را برید و حضرت مشک را با دست چپ گرفتند؛ در حالی که تمام فکر حضرت به حرم ابا عبدالله بود تا بر تشنگان آب برساند. در این حال شخص دیگری حمله کرد و دست چپ حضرت را برید و حضرت بر زمین افتاد و مشک را بر دهان گرفت. در این حال عمر سعد ندا داد که مشک را تیرباران کنند. در این زمان بود که عمودی آهنین بر فرق سر حضرت فرود آوردند... وقتی که امام حسین ( علیه السلام) بر بالین خون آلود حضرت عباس ( علیه السلام) حاضر شد، فرمود: اکنون کمر من شکست؛ الان انکسر ظهری و قلت‏ حیلتی.
        
تدفین حضرت عباس توسط امام سجاد
  
حضرت سجاد علیه السلام هنگامی که برای تدفین شهدا به کربلا آمده بود، با این که به بنی ‏اسد اجازه داد در دفن شهیدان او را یاری کنند، ولی برای دفن امام حسین و حضرت عباس ‏علیهما السلام به آنها اجازه مشارکت نداد، وقتی پرسیدند: تو تنها چگونه می‏توانی؟ فرمود: «ان معی من یعیننی‏» با من کسی هست که کمکم کند .(فرشتگان عالم غیب به یاریم می‏آیند).
     
مرقد مطهر حضرت عباس علیه السلام
   
مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس در نزدیکی قبر برادرش امام حسین علیه السلام در کربلاست.
     
منبع: پایگاه حوزه.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  8:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها