0

بخوانید و لذت ببرید

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

بخوانید و لذت ببرید

 

از خداوند بخواهيم قبل از آنکه نعمتي را بر ما ارزاني دارد ظرفيت پذيرش نعمت را بما عطا نمايد
 
 
يكى از بهترين دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تيم ملى اسپانيا كه در رئال مادريد صاحب ركوردهاى عجيب و غريبى شده،
 
هفته قبل كارى كرد كه قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند

ظاهراً «ايكر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به يك رستوران رفته بود كه در آنجا با يك نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود،
 
پسرك بيمار به محض ديدن دروازه بان افسانه اى اسپانيا به سراغ او مى رود و مى گويد:

«
آقاى كاسياس ... در روز بازى با پرتغال،
 
تو به اين خاطر موفق شدى پنالتى ها را دريافت كنى كه من و بقيه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنايى، برايت دعا كرديم!» 

ايكر كاسياس كه به سختى جلوى اشكش را مى گيرد از پسرك تشكر مى كند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گيرد و ...
 
فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان «كاسياس بزرگ» وارد مدرسه مذكور مى شود
 
و در ميان بهت وحيرت مسئولان مدرسه - و شادى زايد الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گويد:

« 
من آمدم اينجا تا براى دعاهايى كه در حقم كردين كه پنالتى را بگيرم، شخصاً از شما تشكر كنم

بچه هاى مدرسه كه از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ايكر» حلقه مى زنند و با او عكس مى اندازند و امضا مى گيرند و ...
 
كه ناگهان يكى از بچه ها به او مى گويد:

« 
آقاى كاسياس توميتونى پنالتى مرا هم بگيرى؟»

ايكر نيز بلافاصله از داخل ماشينش لباس هاى تمرين را درآورده و برتن مى كند و همراه بچه ها به زمين چمن مدرسه مى روند و
 
با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها اين فرصت را مى دهد كه هركدام به او يك پنالتى بزنند و...

ايكر كاسياس ۲ ساعت و نيم در آن مدرسه مى ماند تا تك تك بچه هاى بيمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند و ...؟
 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 20 شهریور 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
farshon nezarat_ravabet fatemeh_fnp_1997
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

داستانک؛ مار چه شکلی است؟

 

 روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده می کرد و بر آنان به نوعی حکومت می راند. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل کاری های شیاد شد و او را نصیحت کردکه از اغفال مردم دست بردارد وگرنه او را رسوا می کند اما مرد شیاد نپذیرفت. 

بعد از اتمام حجت، معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت ونسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شدکه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک با سواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گردآمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»

معلم نوشت: مار

نوبت به شیاد که رسید به جای نوشتن «مار» شکل مار را روی خاک کشید و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید، کدامیک از اینها مار است؟ مردم که همگی بی سواد بودند متوجه نوشته «مار» نشدند اما همه شکل مار را شناختند و حق را به شیاد دادند، به جان معلم افتادند و تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

نتیجه گیری

اگر می خواهیم بر دیگران تاثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها با آنها سخن بگوییم و رفتار کنیم. معمولا – و نه لزوما همیشه – نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 21 شهریور 1391  2:30 PM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

 

 

روزی از یک استاد مدیتیشن پرسیدند: شما چطور می توانید به انجام این همه کار برسید؟
 
 او با وجود مشغله ای که داشت، پاسخ داد:
 
وقتی از جایم بلند می شوم، از جایم بلند می شوم!
 
وقتی که راه می روم، راه می روم و وقتی می نشینم، نشسته ام.
 
 وقتی که غذا می خورم، غذا می خورم.
 
 وقتی صحبت می کنم ، صحبت می کنم.
 
 مردم کلام او را قطع کردند و
 
گفتند: خوب ما هم همین کارها را می کنیم، شما چه کار اضافه ای انجام می دهید که موفق می شوید؟
 
استاد دوباره جواب داد؛ وقتی از جایم بلند می شوم، از جایم بلند می شوم!
 
وقتی راه می روم، راه می روم، وقتی که می نشینم، نشسته ام، وقتی که غذا می خورم، غذا می خورم
 
و وقتی صحبت می کنم، صحبت می کنم.
 
مردم مجدداً به او گفتند:این کارها را ما نیز انجام می دهیم.
 
استاد ادامه داد: نه این طور نیست!
 
شما  وقتی که نشسته اید، ذهنتان از قبل ایستاده است، وقتی که بلند می شوید،
 
 ذهنتان از قبل دویده است، وقتی که می دوید، از قبل به مقصد رسیده اید...
 
 ذهن شما چطور؟آیا ذهن شما هم پیشاپیش شما حرکت می کند!
 
 اگر در هر لحظه روی کار خود تمرکز کنید،
 
ضمن داشتن آرامش حین انجام کار، آن را به نحو احسن و در کوتاهترین زمان ممکن انجام می دهید
 
و به این ترتیب به همه ی کارهای دیگر نیزمی رسید!
 
 امتحان کنید...
 
 افسار ذهنتان را به دست بگیرید، آن را با خود همگام کنید و اجازه ی فرار به آن  ندهید...
 
 
 
نکته:
 کنترل ذهن و پیشرفت ذهن و جسم با هم است.
 
 

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 24 شهریور 1391  10:38 AM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

واقعا"لذت بردم بازهم ازاین مطالب قراردهیدcheeky

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

شنبه 22 مهر 1391  12:42 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

 

 

عشـق و ثـروت

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز و گل راسخونی.

 

این داستان تکراری است ولی به خواندنش می ارزد.

 

امیدوارم خوشتان بیاید.

 

 

 

 

 

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. 
به آنها گفت: 
« من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» 
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» 
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» 
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.» 

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. 
شوهرش به او گفت:« برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» 
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:« ما با هم داخل خانه نمی شویم.» 
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و

به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» 
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» 
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» 
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» 
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» 

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

 

 

مارک البیون در کتاب خود تحت عنوان«ساختن زندگی و امرار معاش» ، درباره یک مطالعه آشکارکننده از سوداگرانی می نویسد که دو مسیر کاملا متفاوت را پس از فراغت از تحصیل دانشگاهی طی کرده اند.

وی چنین می گوید:یک بررسی از فارغ التحصیلان دانشکده بازرگانی، سابقه ۱۵۰۰ نفر را از سال ۱۹۶۰ تا سال ۱۹۸۰ مورد مطالعه قرار داده است. در آغاز، فارغ التحصیلان به دو گروه تقسیم شدند.

گروه الف: کسانی بودند که گفته بودند می خواستند اول پول درآورند تا بعداً هر کار خواستند بکنند. یعنی اول مشکلات مالی خود را حل و فصل کنند، بعداً به امور دیگر زندگی بپردازند.

گروه ب: شامل کسانی بود که ابتدا به دنبال علاقه واقعی خود بودند و اطمینان داشتند که پول عاقبت خود به دنبال آن می آید.

چه درصدی در هر گروه وجود داشت؟ از ۱۵۰۰ فارغ التحصیل در مطالعه مورد نظر، کسانی که در گروه الف « اول پول» بودند ۸۳ درصدکل یا ۱۲۴۵ نفر را تشکیل می دادند. گروه ب « اول علاقه واقعی» یعنی خطرپذیرها جمعاً ۱۷ درصد یا ۲۵۵ نفر بودند.

پس از بیست سال ۱۰۱ نفر میلیونر در کل این دو گروه به وجود امده بود که یک نفر از گروه «الف» و ۱۰۰ نفر از گروه «ب» بودند¦

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 8 آبان 1391  3:44 PM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

هر صبحی ، صبحی تازه است.

 

هر روز ، سر شار از بشارت ها و موهبت های تازه است.

 

اگر مدام دل مشغول گذشته ها باشی ،

 

از تازه های زندگی محروم  می مانی.

 

پیرو دل خود باش.

 

کاری را انجام بده که درست ، خوب و حقیقی است.

 

حتی اگر دیگران قدردان کار درست ، خوب و حقیقی تو نباشند.

 

زیباتر ساختن جهان ، منوط به تایید و قدردانی دیگرا نیست.

 

در بند نتیجه ی کار خود نباش ؛

 

دل خود را در کار خود بگذار.

 

اگر مایوس شوی و از راه بمانی ،

 

بسیاری از کارهایی که باید توسط تو به انجام برسد ،

 

بر زمین خواهد ماند.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:29 PM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

   در انتهای زندگی ما با تعداد دیپلم هایی که گرفته ایم،

 

پولی که بدست آورده ایم،یا تعداد کارهای خوبی که کرده ایم 

 

 قضاوت نخواهیم شد.

 

ما با من گرسنه بودم و توبه من غذا دادی،

 

من عریان بودم و تومرا پوشاندی    

 

من بی خانمان بودم وتو مرا به خانه ات راه دادی

 

قضاوت خواهیم شد.

 

        گرسنه،نه فقط برای نان بلکه گرسنه عشق.

 

عریان ،نه فقط برای لباس بلکه عریان برای وقار و حرمت انسانی.

 

بی خانمان،نه فقط برای خواستن خانه ای آجری

 

 بلکه بی خانمان به خاطر مطرود شدن.

 

 

مادر ترزا

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:32 PM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

خشم قطره ای جوهر است در لیوانی پر از شیر.

 

وقتی مقهور خشم شدی،دیگر راه برگشتی وجود نخواهد داشت.

 

وقتی جوهر به شیر وارد شود ، فاتحه ی شیر را باید خواند.

 

خشم با تسلیم تو عرصه را ترک نمی کند،

 

خوراک خشم، خشم بیشتر است.

 

 

و در آخر

 

 

لحظه ای از خشم می تواند دهه ای از کار خوب را نیست و نابود کند.

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:33 PM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

 

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدتها وارد زادگاه خویش طوس شد .

سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند

او حکیم شهر ماست

اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و

نا امیدی در وجودش رخنه نموده است.


 خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و

دید آری او تمام پنجره های امید به آینده را در وجود خویش بسته است .

به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی

اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی ،

دوستش گفت

دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد ،

خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت

می خواهم قاضی نیشابور باشی و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت.

 


ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید :

اندیشه و انگاره ای که نتواند آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است .

 


می  گویند یک سال پس از آن عده ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و

 

با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است .

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:36 PM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

با چه کسي دوست باشيم و مشورت کنيم؟

 

 

روزي عارف پيري با مريدانش از کنار قصر پادشاه گذر مي کرد. شاه که در ايوان کاخش مشغول به تماشا بود،

 

او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند.

 

عارف به حضور شاه شرفياب شد.

 

شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود.

 

استاد دستش را به داخل کيسه فرو برد و سه عروسک از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و

 

گفت: “بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري کن.”

 

شاهزاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نيستم با عروسک بازي کنم! ”

 

عارف اولين عروسک را برداشته وتکه نخي را از يکي از گوشهاي آن عبور داد که بلافاصله از گوش ديگر خارج شد.

 

سپس دومين عروسک را برداشته و اينبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.

 

او سومين عروسک را امتحان نمود.تکه نخ در حالي که در گوش عروسک پيش ميرفت، از هيچيک از دو عضو يادشده خارج نشد.

 

استاد بلافاصله گفت : ” جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند،

 

اولي که اصلا به حرفهايت توجهي نداشته،

دومي هرسخني را که از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد کرد و

سومي دوستي است که همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته ”

 

شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت:

 

” پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات کشورداري خواهم نمود. “   

                  

عارف پاسخ داد : ” نه ” و

بلافاصله عروسک چهارم را از کيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: ” اين دوستي است که بايد بدنبالش بگردي ”

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد که نخ همانند عروسک اول از گوش ديگر اين عروسک نيز خارج شد،

گفت : ” استاد اينکه نشد ! “


عارف پير پاسخ داد:

 ” حال مجددا امتحان کن ” براي بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.    

    شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقيماند.

 استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:

 

 

” شخصي شايسته دوستي و مشورت توست

 

که بداند کي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نکند و کي ساکت بماند.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:41 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

زیارت دل ها کن

 

خداوند کعبه ای بنا کرده که از سنگ و گل است و در باطن،

 

 کعبه ای ساخته که از جان و دل است.

 

آن کعبه ساخت ی ابراهیم خلیل الله است و این کعبه،

 

 بنا کرده رب جلیل است.

 

آن کعبه نظر مومنان است و این کعبه نظرگاه خداوند رحمان است.

 

آن کعبه ی حجاز است و این کعبه ی راز است.

 

آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم است.

 

در راه خداوند دو کعبه آمد حاصل

 

یکی کعبه ی صورتست و یک کعبه ی دل

 

تا توانی زیارت دل ها کن.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:42 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

بهلول و هارون الرشید

 

 

روزي بهلول بر هارون‌الرشيد وارد شد.

خليفه گفت: مرا پندي بده!

بهلول پرسيد: اگر در بياباني بي‌آب، تشنگي بر تو غلبه نمايد چندان که مشرف به موت گردي،

در مقابل جرعه‌اي آب که عطش تو را فرو نشاند چه مي‌دهي؟

گفت:صد دينار طلا.

پرسيد: اگر صاحب آب به پول رضايت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهي‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردي و رفع آن نتواني، چه مي‌دهي که آن را علاج کنند؟

گفت: نيم ديگر سلطنتم را.

بهلول گفت:

پس اي خليفه، اين سلطنت که به آبي و بولي وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خداي به بدي رفتار کني.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  6:46 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

نامه ای از یک ریاضیدان به دوستش

 

 


به نام او که عالم را بر اساس « حساب » و « هندسه » آفرید .

آری به نام او که همه چیز دنیا را بر اساس حساب استوار کرد و بر پایه هندسه نظم بخشید .

 

دوست خوبم  سلام !

امیداورم روزهای زندگی ات سرشار از تلاشهای مثبت و منطق بر خط راست در جهت رسیدن به خدای یگانه باشد .

 

دوست خوبم !

جریان اندیشه های زلال سرزمین فکر ما را آبیاری و سر سبز می کند ،

پس چه نیک است سر گذرگاه جریان اندیشه های خویش بنشینیم و از زاویه بالا آن را تماشا کنیم

اگر دو ضلع زندگی« امید » و« عمل » باشد زاویه زندگی به لطف خدا همواره « منفرجه » است .

بدان که« امید » را باید به منزله مرکزی دانست که کلیه امور بشری مانند دایره پیرامون آن می چرخد و

« عمل » همان تلاش های مثبت اوست که او را به مقصد می رساند .

 

دوست خوبم !

اگر« حساب عمرمان » را داشته باشیم « آدم حسابی » می شویم .

بنابراین از حساب امور زند گی خود غافل نشویم چرا که ذات حق دائم به کار حساب مشغول است .

 

دوست خوبم !

اگر چه منطق ضامن سلامت کار یک ریاضیدان است ولی منبع تغذیه او نیست نان روزانه او را مسائل مهمتر ،

که موجب پیشرفت او می شوند تامین می کند .

 

دوست خوبم !

چه زیباست دررفتار با دیگران خوبی ها را جمع کنیم ، بدی ها را تفریق نماییم ، شادی ها را ضرب نماییم ،

غم ها را تقسیم نموده ، از نفرت ها جذر بگیریم و محبت ها را به توان برسانیم .

 

هندسه شخصیت خود را با خطوطی منظم و راست ترسیم کنیم و

فراموش نکنیم که یک انسان مسئول باید زندگی فردی اش را بر دو اصل منفی استوار کند

تا زندگی اجتماعی و اقتصادی اش همواره براساس اصل مثبتی پایدار بماند :

اول آنکه بیش از نیاز نخواسته باشد تا برای کسب آن خود را به خفت بیندازد

دوم آنکه بیش از نیاز نداشته باشد تا برای حفظ آن در هراس بیافتد .

 

دوست خوبم !

در زندگی خودآزادگی پیشه کن و فراموش نکن ؛

آنانکه دل به « عرض » یک صندلی بسته اند در« طول » زندگی اسیر بوده اند .

 

دوست خوبم !

در انتخاب دوستان و همنشینانت دقت کن و

همیشه آنان را از میان دانایان و خردمندان برگزین زیرا خردمند با خردمند سازگار است

اما نادان نه با دانا سازگار است نه با نادان دیگر

چونانکه خط راست بر خط راست دیگر منطبق می شود اما خط ناراست نه بر ناراست دیگر منطبق می شود نه بر راست .

 

دوست خوبم !

 

با معادله زیبای زندگی سعی بر آن داشته باش که جدولی مصفا و

رسمی دل آرا در حل مختصاتx وy ها شیبی به سوی کمال بی نهایت کشیده گردد تا به مراد خود برسی .

چون هرم بلند همت و چون مخروط عالی همت باشید .

نور حق و شعاع پرتو جمال محمد «ص» در کانون قلبتان همرس باد .

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  7:01 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

 

 

گاهي ليوان را زمين بگذار !!!

iran-stars.com

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:    
  
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ 
  
شاگردان جواب دادند: 
  
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم 
  
استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ 
  
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. 
  
استاد پرسید: 
  
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ 
  
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..  
  
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ 
  
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. 
  
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ 
  
شاگردان جواب دادند: نه 
  
 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ 
  
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. 
  
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. 
  
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. 
  
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد. 
  
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. 
  
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. 
  
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

  
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری    

زندگی همین است

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 آبان 1391  7:08 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

اگر هیچی نمی‌خونی این یکی رو بخون

 

سرويس اقتصادي تعامل- سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی۵۰۰دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.

در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن.

دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟

پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم. پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی. درست بود.

پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.

او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به۶۲۳رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند.

امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در۱۲۴کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید200هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.

 

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 25 آبان 1391  8:56 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها