0

بخوانید و لذت ببرید

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

 
 
 
 
 شب آرامی بود
 
 
 
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
 
 
 
 
 
زندگی یعنی چه؟


گروه اینترنتی پرشین استار |   www.Persian-Star.org
مادرم سینی چایی در دست
 
 
 
 
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
 
 
 
لب پاشویه نشست



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
 
 
 
 
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 
با خودم می گفتم
 
 
 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
 
 
 
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
 
 
 
رود دنیا جاریست

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
 
 
 
 
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
 
 
 
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
 
 
 
 
هیچ!!!


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
 
 
 
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
 
 
 
 
 
 
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net
 
 
زندگی در همین اکنون است


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی شوق رسیدن به همان
 
 
 
 
فردایی است، که نخواهد آمد
 
 
 
 
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
 
 
 
 
ظرف امروز، پر از بودن توست

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
 
 
 
 
آخرین فرصت همراهی با، امید است
 
 
 
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
 
 
 
به جا می ماند

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
 
 
 
 
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
 
 
 
 
 
 
 
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
 
 
 
 
 
 
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
 
 
 
 
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
 
 
 
زندگی فهم نفهمیدن هاست
 
 
 
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
 
 
 
 
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
 
 
 
 
 
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
 
 
 
فرصت بازی این پنجره را دریابیم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
 
 
 
پرده از ساحت دل برگیریم
 
 
 
 
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
 
 
 
 
 
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
 
 
 
 
 
 
 
چای مادر، که مرا گرم نمود
 
 
 
 
 
 
 
نان خواهر، که به ماهی ها داد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
 
 
 
 
 
 
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
 
 
 
 
 
 
 
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
 
 
 
 
من دلم می خواهد
 
 
 
 
 
 
قدر این خاطره را دریابیم
 
 
 
 
 
 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 
 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین
 استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی    پرشین  استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین
 استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار |   www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 
 

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 28 آبان 1391  8:45 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

آدم هایی که آینه نیستند

 

 

 

گاهی دلت می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانی …

گاهی دلت می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانی …

آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند …

و با ژست صمیمیت …

داشته هایت را می شمارند …

احساساتت را خط کشی می کنند …

اشتباهاتت را سرزنش می کنند …

به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند …

دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت

و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنند …

و هر کاری که لازم باشد می کنند …

تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند

فریب ظاهرشان را نخور

این آدمها ” آینه ” نیستند، ” شیشه خورده ” اند …

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 23 آذر 1391  9:40 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 


تو فقط پا بزن! / حکایت بسیار زیبایی از همه ما

 

 

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و
 
بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!
 
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ،
 
به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...
 
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ،
 
زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ،
 
وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و
 
تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...
 
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
 
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
 
« تو فقط پا بزن »
 
 
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
 
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
 
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...
 
او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
 
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ،
 
بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
 
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
 
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...
 
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ،
 
اما او
 
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
 
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...
 
 
و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
 
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و
 
من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
 
 
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...
 
 
گردآوری: خبرخونه

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 5 دی 1391  11:17 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

خدا رو شاکرم:

 

 

برای مالیاتی که پرداخت میکنم

چون به این معناست که شغلی دارم.

 

 

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن

چون یعنی غذا برای خوردن دارم.

 

برای سایه ای که شاهد کار منه

چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.
 

برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه

چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.

 

 

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم

چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

 

برای هزینه بالا برای گرمایش

چون یعنی خانه گرمی دارم.

 

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند

چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

 

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز

چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

 

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند

چون یعنی هنوز زنده هستم.




 

 

خوب زندگی کنید! زیاد بخندید!
با تمام قلبتان دوست بدارید!

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 7 دی 1391  9:15 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 18 بهمن 1391  8:54 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

ایـن دیـوانگیـست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم




که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم




این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم




که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است




این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم




که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است




این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم




به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه




شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند




تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 1 اسفند 1391  4:00 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

 

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

 

سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

 

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

 

پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

 

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است

 

.
.
.
ای کاش فکر می کردیم
.
.
 
n00054313-b.jpg

 
قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند.
و بالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد.
دکتر شریعتی

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 3 اسفند 1391  12:14 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

 

افسانه آرش کمانگیر

 

 

 

با یادآوری اینکه هر افسانه‌ای ریشه‌ای هرچند کوچک در

 

راستی دارد افسانه آرش را برای شما بازگو می‌کنم،‌باید

 

دانست تمام افراد اساطیری تاریخ ما ایرانیان،بنا به 

 

گفته‌ی کاووشگران بزرگ تاریخمان،وجودی راستین داشتند

 

ولی در برخی از جاها زندگی آنها با افسانه آمیخته شده

 

است،نتیجه گیری در مورد اینکه کار آرش کمانگیر چه

 

بوده است که او را یک اسطوره کرد وافسانه‌اش به وسیله

 

نیاکانمان ساخته شد را به خود شما وامیگزارم:

 
 

آرش کمانگیر که با پرتاب تیری از یکی از بلندیهای البرز 

 

به سوی کوهی در کرانه آمودریا مرزایران وتوران را نشانه

 

نهاد در زمان منوچهرشاه می‌زیست.در جایی شتاب تیرش به

 

 

 شتاب ایزدباران تشبیه شده است.در اوستا  نام‌او به گونه 

 

 اَرِخشَ ودرپهلوی شِپاک‌ تیرودرپارسی شیواتیروآرش کمانگیر 

 

است و مشهور به سخت کمان و تیر تیزرو است. 

 

بهرام‌چوبین سردار نامی ایران خود را از تبار آرش میدانست.

 
 

ابوریحان بیرونی در مورد آرش کمانگیر چنین می گوید:

 
 

پس از آنکه افراسیاب بر منوچهر چیره شد و در تپورستان

 

 

)طبرستان)گرداگرد او را گرفت،بر این پیمان شدند که مرز 

 

ایران و توران با پرتاب تیری نشانه شود.در این هنگام 

 

فرشته اسفندارمذ نمایان شد و فرمان داد تا تیروکمانی 

 

چنان که در اوستا بیان شده است،برگزینند.(در اوستای 

 

کنونی درمورداین تیر چیزی گفته نشده‌است،پیداست اوستای 

 

زمان ابوریحان از اوستای کنونی کامل‌تر بوده‌است)آنگاه 

 

آرش را که مرد پاک و حکیم و دینداری بود،برای انداختن 

 

تیر بیاورند.آرش برهنه شدوبدن خویش رابه کسان نمایاند 

 

وگفت:ای پادشاه‌وای مردم!به تنم بنگرید.مرا زخم‌وبیماری 

 

نیست؛ولی میدانم که پس ازانداختن تیر،پاره‌پاره شوم و 

 

فدای شما گردم. 

 

پس از آن،دست به چله کمان بردوبه نیروی خداداد تیراز 

 

شست رها کردوخود جان داد.اهورمزدا به باد دستورداد تا 

 

تیر را نگاهداری کند.آن تیر از کوه رویان به دورترین 

 

مکان خاور،به فرغانه رسیدوبه ریشه درخت گردکانی(که در 

 

جهان بزرگتر از آن درختی نبود)نشست.آنجا را مرز ایران 

 

و توران شناختند.گویند ازآن جا که تیرپرتاب شدتا بدان 

 

جایی که فرونشست شست‌هزارفرسنگ درازا است.از آن پس جشن 

 

تیرگان به مناسبت این پیمان آشتی میان ایران و توران 

 

برپا شد.

 
 

واین داستان یکی دیگر از هزاران انسان بزرگ سرزمینمان بودکه خواندید.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 6 اسفند 1391  1:08 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

مهمترین پشتوانه فرمانروایان

 

 

ارد بزرگ اندیشمند سرشناس کشورمان می گوید : تنها کسانی از آرزوهای نیک جوانان واهمه دارند که بر جایگاه خویش بیمناکند . سخن ارد بزرگ در دل تاریخ ایران در رفتار بسیاری دیده می شود و از جمله امیرفاتح خان حاکم خیوه ! (خیوه شهری در نزدیکی خوارزم و در کشور فعلی ازبکستان)
پس از پاک سازی خیوه از اشرار فاتح خان بدست با کفایت پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار حاکمرانی آنجا به طاهرخان سپرده شد .
چون طاهرخان فرمانروای خیوه ، بدنبال آدم با کفایت برای دستگاه دیوانی گشت دید هیچ کس در خیوه مناسب کار نیست . چون از پیران بپرسید گفتند امیرفاتح خان ، کسی را اجازه درس و بحث نداده و همه را به کشاورزی ، باغداری و دامداری تشویق می نمود ! در حالی که بسیاری از جوانان در آرزوی کسب دانش و معرفت بودند . طاهر خان به آنها گفت اگر امیرفاتح جوانان باهوش دیار خویش را به کسب دانش و خرد بیشتر تشویق می نمود شاید همچنان بر کرسی ریاست شهر تکیه داشت ...

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 6 اسفند 1391  2:15 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

داستان کوتاه مجلس عروسی یکی از بزرگان !

 

dastan[WwW.Kamyab.IR]

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.

این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 26 فروردین 1392  12:35 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

داستان کوتاه و آموزنده فرعون و شیطان !

 

Feron[WwW.Kamyab.IR]

پادشاه مصر “فرعون” ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 28 فروردین 1392  3:03 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

معنای واقعی کلمات :

عشق

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

سوگ

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

خوشی

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

جدایی

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

شفقت

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

دوستی

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

شکیبایی

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

غربت

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

نجات

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

بهترین دوستها

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

حمایت

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

معصومیت

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

آرامش

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

تنهایی

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

غم

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

زیبایی

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی

زندگی

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 28 فروردین 1392  3:07 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟

 تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟

 تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟

 درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟

 دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!
 باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی، تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.

 باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.

 قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه.

 تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.
 خوبیها باید در چرخش باشن ....

 کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.


 هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...

 میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.


 این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....


 به جای نگهداشتن ...

 وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم ، احتمال تنگدستی رو ....



 فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...



 با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی :


 که به فردا اعتماد نداری ...


 و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی 


 به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری


 برقص


 چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند


 عشق بورز


 چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای


 بخوان


 چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود


 زندگی کن


 چنانکه گویی بهشت روی زمین است


 خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان


 بذار نو به زندگیت وارد بشود
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 28 فروردین 1392  3:32 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

شاید فردا دیر باشد

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد . او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" !

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است."

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "


سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . .  . من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

*****
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد . بنابراین به دیگران بگویید که برایتان مهم و با ارزشند و هميشه خوبيهای همدیگر را به ياد داشته باشيد و بديها را ببخشيد و از ياد ببريد.  بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 14 اردیبهشت 1392  9:35 AM
تشکرات از این پست
a_sadri
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:بخوانید و لذت ببرید

 

خوبی ها باید روی سنگ حک شوند 

 

dosti[WwW.Kamyab.IR]

 

دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند. در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد.آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد، اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار رودخانه نوشت: «امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.»

سپس راه خود را ادامه دادند و به قسمت عمیق رودخانه رسیدند. آن دوستی که سیلی خورده بود پایش لغزید و نزدیک بود با جریان آب به سمت پرتگاهی خطرناک برود که دوستش او را نجات داد.وقتی نفسش بالا آمد سنگ تیزی برداشت و به زحمت روی صخره ای نوشت: «امروز بهترین دوستم،جانم را نجات داد.»

دوستش با تعجب پرسید: «چرا آن دفعه روی شن ها نوشتی و این بار روی صخره؟» دیگری لبخند زد و گفت: «وقتی بدی می بینیم باید روی شن ها بنویسیم تا به راحتی با جریان آب شسته شود و وقتی محبتی در حق ما می شود باید روی سنگ سختی حک کنیم تا برای همیشه بماند.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 22 اردیبهشت 1392  11:55 AM
تشکرات از این پست
a_sadri
دسترسی سریع به انجمن ها