0

بزرگان تاریخ

 
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

بزرگان تاریخ

یعقوب لیث صفاری

سیرت یعقوب
اول، توکّل وی؛ هرگز اندر هیچ کار بزرگ بر هیچ کس تدبیر نکرد، الاّ آخر گفت: «توکّل بر باری است (تَعالی) تا چه خواهد راند!»

و از بابِ تعبُّد، اندر شَباروز صدو هفتاد رکعت نماز زیادت کردی، از فرض و سنّت.

و از باب صدقه، هر روز هزار دینار همی داد.

و از باب جوانمردی و آزادگی، هرگز عطا کم از هزار دینار و صد دینار نداد.

و از باب حفاظ، هرگز تا او بود، به وجه ناحفاظی به هیچ کس نَنْگرید.

اما اندر عدل، چنان بود که بر خضراء کوشک، یعقوب نشستی، تنها، تا هر که را شغلی بودی، به پای خضراء رفتی [و] سخن خویش [بی] حجاب با او بگفتی و اندر وقتْ تمام کردی، چنانک از شریعت واجب کردی.

دیگر که خود رفتی بیشتر به جاسوسی و به حَرس داشتن اندر سفرها.

و دیگر، هرگز بر هیچ کس از اهل تهلیل که قصدِ او نکرد، شمشیر نکشید و پیش تا حرب آغاز کردی، حجّت ها بسیار برگرفتی و خدای را تعالی گواه گرفتی و به دارالکفر حرب نکردی تا اسلام بر ایشان عرضه کردی و چون کس اسلام آوردی، مال و فرزند او نگرفتی و اگر پس از آن مسلمان گشتی، خلعت دادی و مال و فرزند او باز دادی.

و دیگر آن که اندر ولایت خویش، هر که را کم از پانصد درم وسعت بودی، از او خراج نستُدی و او را صدقه دادی.

امّا اندر عنایت؛ روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید که سر کوی نشسته و از دور سر به زانو نهاده، اندیشه کرد که آن مرد را غمی است. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که «آن مرد را پیش من آر!»

بیاورد؛ گفت: «حال خویش برگوی!»

گفت: «ار مَلِک فرماید که تا خالی کنند.»

فرمود تا مردمان برفتند.

گفت: «ای مَلِک! حال من صعب تر از آن است که برتوانم گفت. سرهنگی از آن مَلِک هر شب یا هر دو شب... فرود آید از بام، بی خواست من و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست.

گفت: «لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ الاّ بِاللّه ، چرا مرا نگفتی؟ برو به خانه شو! چو او بیاید، اینجا آی! به پای خضرا مردی با سپر و شمشیر بینی، با تو بیاید و انصافِ تو بستانَد، چنان که خدای فرموده است ناحفاظان را.»

مرد برفت. آن شب نیامد. دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود.

یکی شمشیر، تارکَش بر زد و به دو نیم کرد و گفت: «چراغی بفروز!»

چون بفروخت گفت: «آبم ده!»

آب بخورد، گفت: «نان آور!»

نان آورد و بخورد. پدر نگاه کرد، یعقوب بود، خود به نفسِ خود.

پس این مرد را گفت: «باللّه ِ العظیم! که تا با من این سخن بگفتی، نان و آب نخوردم و با خدای تعالی نذر کرده بودم که هیچ نخورم، تا دل تو از این شغل فارغ کنم.»

مرد گفت: «و اکنون این را چه کنم؟»

گفت: «برگیر او را!»

مرد برگرفت، بیرون آورد.

گفت: «ببَر، تا به لب پارگین [و گودال] بینداز!»

بیافکند؛ گفت: «و کنون بازگرد!»

بامدادان فرمود که منادی کنید که هر که خواهد سزای ناحفاظان ببیند، به لبِ [گودال[ شود، و آن مرد را نگاه کند!

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:27 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

هويگنس، افتخار علمي هلند

كريستيان هويگنس فيزيكدان سرشناس هلندي در قرن هفدهم ميلادي به شمار مي‌آيد كه به لطف خدمات ارزشمندي كه به توسعه علوم كرده است نام وي روي يكي از مهم‌ترين مأموريت‌هاي فضايي ناسا به سوي قمر تيتان گذاشته شده است.

او تنها 13 سال پيش از به دنيا آمدن نيوتن چشم به جهان گشود. در مراحل مختلفي از زندگي گفتگوهاي جالب توجه و تاريخي با نيوتن داشته است. هويگنس از همان دوران نوجواني به رياضيات علاقه‌مند بود و از آنجا كه پدرش نيز شخصيتي شناخته‌شده و بانفوذ محسوب مي‌شد خيلي سريع توانست پله‌هاي ترقي را طي كند. هويگنس در دوراني زندگي مي‌كرد كه به نجوم و علم رياضيات توجه خاصي مي‌شد و البته همين نكته نيز در كشيده‌شدن وي به‌سوي نجوم و فيزيك اختري بي‌تأثير نبود. اين دانشمند بزرگ از آن دسته چهره‌هاي شناخته شده علمي جهان به‌شمار مي‌آيد كه در محيطي مملو از امكانات و رفاه تربيت يافته و از اين‌رو بسرعت توانست خود را به عنوان يك چهره جوان علمي نشان دهد. در حالي كه چند ماه از 22 ساله شدنش مي‌گذشت با ارائه مقالاتي مهم در زمينه نجوم و بخصوص ستارگان تحسين چهره‌هاي بزرگ علمي زمان خود را موجب شد كه از آن جمله مي‌توان به دكارت اشاره كرد. دكارت وي را مورد تمجيد قرار داد و درباره او گفت: بايد منتظر يك چهره خاص بود. درحالي كه تنها 34 سال بيشتر نداشت به عضويت انجمن سلطنتي انگليس برگزيده شد. در آن زمان وي يكي از جوان‌ترين چهره‌هاي اين انجمن به‌شمار مي‌آمد. وي در زمينه آونگ مقالات متعددي ارائه كرد و در نهايت موفق شد نخستين ساعت آونگي را ارائه كند. گفته مي‌شود او علاقه زيادي به طراحي و ساخت ابزارآلات بررسي اجرام آسماني داشت. او با تكيه بر اين نگرش در سال 1656 تلسكوپي ساخت كه توانست با استفاده از آن تيتان را كه بزرگ‌ترين قمر زحل شناخته مي‌شود مشاهده كند. او و نيوتن درباره ماهيت نور دو نظريه متفاوت از هم را ارائه كردند اما به نظر مي‌رسيد آنچه كه نيوتن در اين خصوص مطرح كرده بود بر نظرات هويگنس چربش داشت. اين دانشمند برجسته در 75 سال زندگي سفرهاي زيادي به سراسر اروپا داشت. او در انگليس و فرانسه با دانشمندان مختلفي به بحث و تبادل نظر مي‌پرداخت. گفته مي‌شود در سال‌هاي پاياني زندگي‌اش تحت فشارهاي شديدي قرار گرفته بود كه به پروتستان‌ها وارد مي‌شد.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:32 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

داستان زندگي بابي رابسون و 18 سال مبارزه مردانه‌اش با سرطان

«تخم‌مرغ‌هايت را تا وقتي مرغي همچنان روي آنها خوابيده است، نشمار.» (سر بابي رابسون) در دنياي فوتبال، ستاره‌هاي زيادي درخشيدند و افول کردند اما شهرت معدودي از اين ستاره‌ها، صرفا ريشه در مهارت‌شان در مستطيل سبز نداشته؛ بلکه نوع زندگي‌شان بسياري از آنها را محبوب کرده است...


سر بابي رابسون يکي از همين ستاره‌هاست که در زندگي‌اش سرطان را طاقت آورد و بنيادي هم براي حمايت از بيماران سرطاني بنيان گذاشت.
سر روبرت ويليام بابي رابسون متولد 1933، فوتباليست و سرمربي انگليسي، در طول فعاليت حرفه‌اي خود، 7 تيم اروپايي را مربيگري کرد و يک بار هم مربي تيم ملي انگستان شد. او نزديک به 50 سال در دنياي فوتبال حضور موثر داشت. او 13 سال در تيم ايپسويچ حضور داشت، 8 سال در تيم ملي انگلستان، 3 سال در تيم آيندهوون هلند، 3 سال در فوتبال پرتغال (با تيم‌هاي اسپورتينگ و پورتو)، 3 سال در فوتبال اسپانيا و پس از آن به انگلستان بازگشت و 6 سال (تا سال 2005) سرمربي تيم نيوکاسل شد. رابسون با شکست و نااميدي بيگانه بود. او از کودکي به همراه پدرش کيلومترها را طي مي‌کرد تا بازي فوتبال تيم‌هاي مورد علاقه‌اش را تماشا کند. در دوران تحصيل هم همواره فوتبال بازي مي‌کرد و بعدها هم که يک برق‌کار شده بود باز هم علاقه داشت همچنان فوتبال را ادامه دهد و در نهايت تصميم گرفت کارش را رها کرده و به صورت تمام وقت در فوتبال کار کند. اما بابي رابسون از سال 1991 به سرطان مبتلا شد و تومور مغزي او تشخيص داده شد. بارها تحت درمان و جراحي قرار گرفت و 18 سال با سرطان جنگيد و در تمام اين مدت تا جايي که توان داشت، سعي کرد حرفه‌اش را همچنان حفظ کند. وقتي در سال 2006 باز هم تحت عمل جراحي قرار گرفت، حرفه‌اش در تيم پورتو هم تحت تاثير قرار گرفت. او به ملانوماي بدخيم مبتلا بود و بعد از اين جراحي، عوارضي برايش پيش آمد که نتيجه تورم مغز بود، طوري که حس يک طرف بدن‌اش از بين رفت. رابسون و مرگ در 76 سالگي


در اکتبر 2006 ميلادي، او توانست با تمام مشکلات جسمي‌اش به عنوان مشاور تيم ايرلند، تا پايان تاريخ قراردادش کار کند. در سال 2007 براي پنجمين بار باز هم سرطان در او عود کرد. در سال 2008 به عنوان مهمان افتخاري در فينال جام اف‌اي شرکت کرد و در سال 2009 بعد از صرف صبحانه در کنار همسر و خانواده‌اش در سن 76 سالگي درگذشت. او 4 بار با موفقيت و استقامت تمام بر سرطان غلبه کرد اما آخرين بار سرطان به هر دو ريه‌هايش ريشه دواند و انواع شيمي‌درماني و درمان‌هاي مختلف نتوانست بيماري‌اش را کنترل کند.
رابسون و کمک به سرطاني‌ها


او در تمام مدت زندگي حرفه‌اي‌اش، از نظر اخلاقي بسيار مطرح بود و همواره فوتباليست‌ها از اين بابت شيفته اخلاق او بودند. اميد و مبارزه در حرفه و زندگي‌اش حرف اول را مي‌زد، طوري که حتي وقتي حرفه فوتبال را به پايان رساند و به او گفتند که در حال مرگ است، به طور خستگي‌ناپذير و با سختي تمام سعي کرد براي بيماران سرطاني پول جمع‌آوري کند. او در مورد پل گاسکوئين، فوق ستاره فوتبال انگلستان در جام جهاني 1990 (زماني که بابي رابسون سرمربي تيم ملي انگلستان بود) که متاسفانه بعدها اعتياد شديد او به مشروبات الکلي باعث شد راهي بيمارستان شده و تا آستانه مرگ پيش برود با لحن فيلسوفانه‌اي گفت: «من قلباً و با تمام تفکرات‌ام تو را يک بازيکن هوشمند و توانا مي‌دانستم و از اينکه اين روزها برخي به دليل مشکلات‌ات، تو را بي‌خرد مي‌نامند، متاثر مي‌شوم.»


شايد نگاهي به اين طرز فکر نشان دهد که يک فوتبال‌دوست و فوتباليست و کسي که در فوتبال حضور دارد تا چه حد بايد مقاوم باشد و اجازه ندهد که هر عاملي او را نابود سازد؛ چنانکه بابي رابسون چنين بود و سال‌ها با سرطان خودش مبارزه کرد و تا سال 2006 بارها به ميادين فوتبال تحت عنوان مربي و حتي مشاور بازگشت تا نگذارد سرطان او را از پاي درآورد. اين موارد همگي نشان از عزم و اراده مردي دارند که با واژه شکست و نااميدي بيگانه بود. همگان به خوبي به خاطر دارند که او چگونه در مراسمي که به مناسبت يک عمر خدمت در فوتبال براي او گرفته شد اعلام کرد: «من به زودي از دنيا خواهم رفت اما مي‌خواهم تا آخرين دم حيات‌ام با تمامي وجود زندگي کنم.» او نشان داد فوتبال يک ورزش عاشقانه است و کساني که صرفا براي پول و شهرت و خودخواهي وارد دنياي فوتبال شده‌اند هيچ‌گاه ماندگار نمي‌شوند.
موسسه خيريه بابي رابسون چگونه شکل گرفت؟


موسسه بابي رابسون يک موسسه خيريه تحقيقات سرطان در انگليس است که در حوزه تشخيص زودهنگام و درمان سرطان و آزمايش‌هاي باليني داروهاي ضدسرطان سرمايه‌گذاري مي‌کند. اين موسسه در سال 2008 با نام سِر بابي رابسون تاسيس شد. در ابتداي کار، بابي رابسون از اينکه نام او در اين موسسه برده شود، اکراه داشت اما بعدها که حس کرد اين کار کمک بيشتري به موسسه خواهد کرد، رضايت داد. ايده تاسيس موسسه وقتي به وجود آمد که پزشک معالج به بابي رابسون گفت که موسسه تحقيق سرطان ان‌اچ‌اس انگلستان براي تهيه وسايل با مشکلات مالي روبه‌روست. رابسون 2 روز بعد از تولد 76 سالگي‌اش اين مرکز را افتتاح کرد. همگان انتظار داشتند که او نتواند در اين مراسم به دليل بيماري و ضعف شديد سخنراني کند اما او 15 دقيقه سخنراني کرد و قول داد که در جمع‌آوري پول براي موسسه همکاري فعال خود را حفظ کند و براي اين کار بازي‌هاي متعددي را بين تيم‌هاي فوتبال ترتيب داد؛ طوري که در زمان افتتاح مرکز، يک ميليون و دويست هزار پوند پول جمع‌آوري شده بود. بابي رابسون مي‌خواست بيماران سرطاني از بهترين درمان‌ها و شانس ادامه حيات برخوردار باشند، اگرچه که شايد براي زنده ماندن خود او کمي دير شده بود. او مي‌خواست بعد از مرگ‌اش همچنان در خاطرات آدم‌ها باقي بماند اما نه فقط به‌عنوان يک فوتباليست و مدير و مربي فوتبال، بلکه به‌عنوان نيکوکاري که به حيات بيماران سرطاني مي‌انديشيد.
حرف‌هاي تکان‌دهنده رابسون


رابسون در آخرين مراحل بيماري‌اش واقع‌بينانه گفت: «من به جز جنگيدن با سرطان، کار بيشتري نمي‌توانم انجام دهم. آدم‌ها بايد مثبت باشند. من مي‌توانم زمان را باشکوه و شکايت بگذرانم اما هيچ وقت اين کار را نکرده‌ام. هر وقت در زندگي براي جنگيدن آماده شويد، من کسي هستم که تمام و کمال بر پيروزي شما باور خواهم داشت. مي‌دانم به زودي خواهم مرد اما همه انسان‌ها روزي مي‌ميرند. اگر من در تمام نبردهاي زندگي‌ام هم برنده نباشم، روحيه جنگجويي با مشکلات باعث مي‌شود شکست را به تعويق بيندازم. يک بار بر سرطان روده غلبه کردم اما چند سال بعد سرطان در مغزم ديده شد ولي من خسته نشدم و وقتي نيمه چپ بدن‌ام فلج شد باز هم روي پا ايستادم و با خنده گفتم آدم‌ها در اين مرحله خودشان را مي‌بازند و هرکس روحيه‌اش را باخت، مرده محسوب مي‌شود. من خوشحال‌ام که به جز فوتبال، يادگار با ارزش ديگري براي مردم باقي گذاشته‌ام و از اين بابت احساس غرور مي‌کنم.»


مرگ سِر بابي رابسون ضايعه بزرگي براي فوتبال جهان بود ولي حرف‌ها و رفتارهاي او به‌طور حتم چون ياد او جاودانه است.
آخرين حرف‌هاي رابسونرابسون در 76 سالگي، يعني در همان سالي که از دنيا رفت، در يک گفتگوي تلويزيوني گفت: «در 76 سال حيات‌ام، زندگي ورزشي جالب و دوست‌داشتني‌اي‌ داشتم و اگرچه 5 بار با سرطان دست و پنجه نرم کردم، خودم را فردي خوشبخت مي‌دانم. در اين مدت از بهترين درمان‌ها و اقدامات درماني بهره برده‌ام و حالا بايد آن را تلافي کنم و بهترين راه براي جبران زحمات تيم‌هاي پزشکي را تاسيس موسسه بابي رابسون مي‌دانم و مي‌خواهم اين مرکز در شمال شرق انگلستان، بهترين مرکز در انگلستان و اروپا باشد. اميدوارم متخصصان اين مرکز با صرف زمان و پول به درمان بيماران سرطاني کمک کنند و زندگي آنها را در سراسر دنيا نجات دهند. من براي آنچه در فوتبال انجام داده‌ام در خاطره‌ها باقي مانده‌‌ام اما اين موسسه را براي مردم شمال شرق انگلستان برجاي مي‌گذارم تا آن را به حقيقت تبديل کنند. اگر در اين کار موفق شوم زندگي‌ام به بهترين وجه مورد استفاده قرار گرفته است.»

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:33 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

استالین

درباره ی استالین، دیکتاتوری که برای مدت یک چهارم قرن بر شوروی به طور ظالمانه و با استبداد تمام حکومت کرد و باعث گردید که بیشتر نقاط جهان در حالتی از نگرانی بسر برد کتاب های بسیاری نوشته شده است. اما از آنجا که زندگانی شخصی او از دید دیگران به شدت محفوظ نگاه داشته می شد بخش اعظم چنین کتاب هایی بر سیاست های داخلی و بین المللی او متمرکز بوده و به شخصیت خود او نمی پرداختند. در نتیجه تصویری که از او ارائه می گردید مبهم بود: در حالی که او به عنوان یک چهره ی تاریخی ی بسیار مقتدر مطرح می شد، اما همچنان به عنوان انسانی معمولی غیر قابل درک باقی می ماند. شبحی محو و اسرار آمیز یا یک نیم خدا.

کتاب «استالین: دربار تزار سرخ» اثر نویسنده و روزنامه نگار بریتانیایی سایمون سباگ مونتفایر این شیوه ی برخورد به استالین را وارونه کرده است: این کتاب توجه ناچیزی به سیاست های استالین مبذول می دارد و توجه خود را بر انسانی که در پشت نقاب استالین مخفی شده و بر معاشرانش متمرکز می کند. این شیوه ی بررسی متمایز برای مونتفایر به این دلیل میسر گردید که وی به مدارک خصوصی استالین که پیشتر از دید دیگران پنهان نگاه داشته شده بود دسترسی یافت. نتیجه ی زحمات مونتفایر توصیفی است نزدیک و خصوصی از مردی که در مقایسه با سیاستمدار هم عصرش هیتلر زندگی انسان های بیشتری بر وجدانش سنگینی می کند و با این وجود بر اساس یک نظر سنجی هنوز هم توسط مردم روسیه به عنوان یک انسان بزرگ و چهارمین شخصیت مطرح در تاریخ جهان به شمار می آید.

تصویری که در این کتاب از استالین ترسیم می گردد هم نگران کننده است و هم گیج کننده. در اولین فصل های روایت مونتفایر استالین اکنون دیگر همان حاکم بلامنازع شوروی است که توسط چاپلوس هایی احاطه شده است که برای اجرای تمامی هوس های او کاملاً آماده و گوش به فرمان اند. برای شرح جوانی و صعود او به قدرت تنها ١٢ صفحه اختصاص می یابد. برنامه ی صنعتی کردن شوروی به زحمت یادآوری می شود، برنامه ای که استانداردهای سطح زندگی این کشور را به شکلی بی سابقه به پائین کشانید. مالکیت اشتراکی نیز که کشاورزان روسیه را دوباره به رعیت (سرف) تبدیل کرده و باعث مرگ میلیون ها انسان از گرسنگی شد در این کتاب چندان مورد برسی قرار نمی گیرد.

آنچه از این کتاب می توان آموخت این است که چهره ی استالین دارای یک جنبه ی غیر قابل پیش بینی در شخصیت خود بود. او می توانست هزارها انسان را فقط با یک گردش قلم به مرگ محکوم کند و بلافاصله بعد از آن به سینمای خصوصی اش برای لذت بردن از یک فیلم کابویی آمریکایی برود. اما در عین حال او همچنین توان ابراز عشق و محبت را نیز در شخصیت خود داشت. کتاب با پیش درآمدی آغاز می شود که به توصیف خودکشی همسر استالین در ١٩٢٣ می پردازد، تراژدی که مطابق با آنچه مونتفایر تعریف می کند در اثر آن واقعه زندگی تزار سرخ برای همیشه متلاشی گردید. نمونه های بسیاری وجود دارد از علاقه و محبت استالین نسبت به کودکان و دوستان دوره ی جوانی اش. او از معاشرین و نزدیکانش مراقبت می کرد و در این باره که آیا آنها به خوبی مواظب خودشان هستند یقین حاصل می نمود. یک بار آرتیوم میکویان طراح شرکت هواپیمایی ام ای جی به آنژین سختی دچار شده و بستری بود. « ناگهان او متوجه شد که کسی به داخل اتاقش آمده و با مهربانی و ملایمت پتویی رویش می کشد. او بسیار متحیر شد وقتی متوجه گردید که آن شخص کسی جز استالین نبود ».

این تجلی های انسانیت با این گواه تکمیل می شود که استالین دارای آرمان های روشنفکری هم بود. او علاقه ی آتشینی به تاریخ ابراز می کرد. در اوج جنگ دوم جهانی او وقت اضافی خود را با مطالعه ی تاریخ یونان باستان می گذرانید. پس از جنگ و هنگامی که می خواست به تعطیلات برود کتابخانه ای سفارش داد که در میان کتاب هایش آثاری از شکسپیر، هرتسن و نامه های گوته یافت می شد و همچنین « اشعار انقلاب فرانسه » و تاریخ « جنگ هفت ساله ». چگونه می توان چنین تجلی های روشنفکری را با دگرآزاری مزمن، شکاکیت شدید به دیگران و هرزگی آشتی داد که بسیاری از صفحات این کتاب را پر می کند؟ زندگی در دربار استالین شبیه به صحنه های ناراحت کننده ی فیلم های وحشتناک بود که در آن رفتار غیر قابل پیش بینی و نامعقول رهبر حرف اول و آخر را می زد. با آن چهره ی سبزه و آبله روی، موهای خاکستری، دندان های شکسته و لکه دار و جشمان زرد شرقی. کسی که ملازمان خود را در هراس دائمی از احتمال فوران خشم خود نگاه می داشت. بسیاری از مردم بدون هیچ گونه دلیل روشنی به دستور او از کار بی کار می شدند، گاهی فقط مقام و درجه ی آنها تنزل داده می شد و بعضی وقت ها هم دستگیر و شکنجه می شدند. در ١٩٣٧ او دستور رسمی به دفتر سیاسی حزب کمونیست صادر کرد که مطابق با آن شکنجه بدنی « دشمنان مردم » جنبه ی قانونی یافت و شاید بدش نمی آمد که در کنار نام یک قربانی واژه های « او را خورد و خمیر کنید » را اضافه کند.

دوستان قدیمی او می آموختند که چگونه از بدخلقی های او به طرق متفاوت پیشگیری کنند، حتی از ژست هایی که او با پیپش در می آورد: « استالین همیشه در حال قدم زدن به بالا و پائین اتاق بود. نشانه های هشدار دهنده ی زیادی از عصبانیت شدید او وجود داشت: اگر پیپ او خالی بود این علامتی بود از یک حادثه ی شوم. چنانچه وی پیپ را پائین می گذاشت یعنی دیگر به یک انفجار چیزی نمانده بود. با این حال اگر سبیل هایش را با نوک پیپش شانه می کرد معنایش این بود که او خوشحال است ».

شاید توضیح تناقض های شخصیت او این است که یک فرد مستبد وحشی هم نیازمند آن است که وجدان خود را گاهی آرام کند و به خودش اطمینان دهد که او نیز واقعاً انسان خوب و پاکی است. استالین پیش خودش تصور می کرد که بدرفتاری ها و قساوت هایش برای حفاظت از اهداف کمونیسم که او البته تجسم خارجی آن اهداف بود ضرورت داشت.

مسحور کننده ترین فصل های این زندگی نامه ی جذاب به اعمال استالین طی جنگ با آلمان می پردازد. انگیزه هایی که در پس ایجاد رابطه و معامله با هیتلر در ١٩٣٩ قرار داشت در این کتاب مورد تحقیق بیشتر قرار نمی گیرد، اما در آنجا شواهد آشکاری می توان یافت از بی علاقگی او به جریان دائمی اطلاعات شوروی و غرب مبنی بر این که طرف نازی قرار داد آماده ی حمله به اوست. پس از آن بود که وی به طور خصوصی پذیرفت که در این مورد اشتباه کرده است: « هنگامی که شما سعی دارید تصمیمی بگیرید « هرگز » خود را در جلد شخص دیگری قرار ندهید زیرا اگر چنین کنید احتمال بسیار وجود دارد که دچار یک خطای هولناک شوید. ظاهراً او استدلالش این بود که اگر خودش به جای هیتلر می بود هرگز به شوروی حمله نمی کرد، کشوری که او را از یک جبهه ی شرقی قابل اعتماد مطمئن ساخته و او را با مواد خامی تامین می کرد که برای حمله به بریتانیا نیازمندشان بود. اما همین که که استالین براین ضربه ی روحی فائق آمد مسئولیت مسائل جنگ را به عهده گرفت. همیشه ابتدا همه کس را با تهدید، ترساندن و یا چرب زبانی زیر فشار می گذاشت ـ حتی ژنرال هایش ـ و دست آخر و بر خلاف روش هیتلر، همیشه نیز توصیه های آنها را می پذیرفت. زندگی نامه مونتفایر در این واقعیت تردیدی باقی نمی گذارد که رهبری استالین برای پیروزی شوروی در جنگ هم از نظر سازماندهی دفاع و ایستادگی شوروی و هم برای تداوم بخشیدن روحیه ی عمومی مردم ضروری بود. اما این پیروزی بود که در مقیاسی مثبت، توسط صرف هزینه ی سخاوتمندانه ی جان های سربازان ارتش سرخ بدست آمد.

اما جنگ باعث تحلیل بردن نیروی استالین شد و او را بیش از همیشه از خطاناپذیری خودش قانع ساخت. در سال های آخر زندگی اش او به شدت دمدمی مزاج و نسبت به همه مشکوک بود و آماده برای کنار گذاشتن حتی وفادارترین مریدانش آن هم بر اساس اتهام های ساختگی. او بیشتر وقت خود را در این هنگام در قصرهای متعددی که داشت به عنوان تعطیلات و البته تا آنجا که می توانست در باده گساری افراطی می گذراند و گاهی وزیر های خود را نیز مجبور می کرد که برای تفریح و سرگرمی اش برقصند: « او خروشچف را که عرق از سر و رویش می ریخت وادار به انجام حرکاتی می کرد که باعث می شد شبیه به یک گاو که روی یخ در حال رقصیدن است به نظر آید ». رئیس سازمان امنیت لهستان یاکوب برمن را مجبور نمود که با مولوتف والس برقصد. او از این که کسی با پیشنهادهایش مخالفتی کند بسیار ناراحت می شد ولی با این وجود شجاعت کسانی را که چنین جسارتی داشتند ستایش می کرد. مونتفایر می نویسد: « در حالی که او محیطی از ستایش چاپلوسانه در پیرامون خود ایجاد کرده بود اما از چنین فضایی به شدن ناراحت هم بود».

بیماری بدگمانی و شکاکیک شدید او نزدیک انتهای عمرش متوجه یهودی های شوروی گردید، کسانی که در نظر او مضنون بودند به این که به جای ابراز وفاداری به اتحاد شوروی، به اسرائیل و ایالات متحده دل بسته اند. در این حال او فرمان قتل افراد شاخص و مهم یهودی را صادر کرد و برای صدور فرمان دیگری جهت اخراج آنها از خاک شوروی آماده می شد که اجل مهلتش نداد.

سایمون سباگ مونتفایر تحقیقات دقیق خود در باره ی استالین را این گونه به پایان می رساند: « بعد از این دیگر کفایت نمی کند او را به عنوان یک « معما » توصیف کنیم . . . انسان درون او یک سیاستمدار بسیار باهوش و با استعداد بود که در نظر خودش نقشی که تاریخ به عهده ی او گذاشته بود بسیار مهم و با ارزش بود، او یک روشنفکر عصبی مزاج بود که دیوانه وار تاریخ و ادبیات می خواند، کسی که از یک التهاب لوزه ی مزمن یا دردهای روماتیسمی شدیداً بی قرار و دچار بیماری هراسی می شد . . . این انسان تنها و پیوسته ناخشنود هرگونه رابطه ی عاشقانه و دوستانه در زندگی اش را با فدا کردن سعادت و خوشبختی به پای ضرورت سیاسی و بیماری بدگمانی نابود کرد ... کسی که فکر می کرد راه حل نهایی هر مسئله انسانی مرگ است».

من کاملاً قانع نشده ام که استالین یک سیاستمدار «بسیار باهوش» یا یک «روشنفکر» بوده باشد. اما هر طور هم که شواهدی که مونتفایر با جدیت و کوشش بسیار گردآوری نموده و به طرزی درخشان عرضه داشته را تفسیر کنیم، هیچ زندگی نامه ای از استالین در آینده قادر نخواهد بود که این چهره پردازی آخرین او را نادیده بگیرد.
  
 
 
 منبع: سایت ایران امروز

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:40 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

آدولف هیتلر

آدولف هیتلر، نابغهٔ اهریمنی   
 ”هیتلر“ در ابتداء کار برای مهم جلوه دادن حزب خود، شمارش را از ۵۰۱ شروع می کرد و علامت حزب یک صلیب شکسته در برابر زمینهٔ سیاه، سفید و سرخ بود.  
  تاریخ دنیا را مردی می سازد که عزم و ارادهٔ تعصب آمیز داشته باشد و اعتقادهای خود را با دلیری پی گیری نماید. (آدولف هیتلر)

”آدولف هیتلر“ در ۲۰ آوریل سال ۱۸۸۹ در شهر مرزی ”برانوم“ بین اتریش و آلمان متولد شد. اتریشی ها در اصل، آلمانی تبار بودند و به زبان آلمانی سخن می گفتند. از این رو خود را آلمانی می دانستند. ”هیتلر“ اگر چه در اتریش به دنیا آمد، ولی به اندازهٔ تمام کسانی که در آلمان زندگی می کردند، خود را آلمانی می دانست و همیشه به این فکر می کرد که همهٔ آلمانی ها باید دارای یک کشور واحد باشند. هدفی که سرانجام در زمانی کوتاه به آن دست یافت.

”آدولف هیتلر“ در زبان ”تیوتونیک“ به معنای ”گرگ خوشبخت“ است. وی نسبت به کمونیست و یهودیان خصومت می ورزید، کمونیزم را زادهٔ فکر یهودیان می دانست و مردم آلمان را نژاد برتر می دانست.

در ابتداء کار، حزبی به نام ”ناسیونال سوسیالیسم“ به وجود آورد که به پیروانش ”نازی“ می گفتند. نازی ها در سال ۱۹۳۳ توانستند بیشتر کرسی های پارلمان را احراز کنند و به دستور ”هیدنبورگ“ (رئیس جمهور آلمان)، ”هیتلر“، صدر اعظم شد. ”هیتلر“ بعد از مرگ ”هیدنبورگ“ به خود لقب ”پیشوا“ داد.

”هیتلر“ می خواست عظمت گذشتهٔ آلمان را بازگرداند و رایش سوم را به وجود بیاورد. در سال ۱۹۳۹ با حمله به لهستان، آتش جنگ جهانی دوم شعله ور شد. این جنگ در سال ۱۹۴۵ با شکست در جبههٔ شرق پایان یافت و سرانجام ”هیتلر“ در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ خودکشی کرد.

هیتلر از قدرت سخنوری بالائی برخوردار بود که همه را تحت تأثیر قرار می داد. وی همیشه شنوندگان خود را به زن ها تشبیه می کرد و می گفت: ”به نظر من توده ها، یعنی مردم، زن هستند و کسانی که از ویژگی طبیعی و ذاتی توده ها آگاه نیستند، هیچ وقت نمی توانند یک سخنران تأثیرگذار باشند. شما از خودتان بپرسید یک زن از مرد چه چشم داشتی دارد؟ صداقت، اراده، قدرت، عمل و... اگر با زن به درستی صحبت سرافرازانه فداکاری خواهد کرد.“

یا می گفت: ”به عقیدهٔ من، احساس های یک ملت، کم و بیش، شبیه به احساس های یک زن است.“

”هیتلر“ حتی می گفت: ”سیاست، یک زن است اگر او را صادقانه دوست نداشته باشید، سرتان را از تن جدا خواهد کرد.“

”هیتلر“ در ابتداء کار برای مهم جلوه دادن حزب خود، شمارش را از ۵۰۱ شروع می کرد و علامت حزب یک صلیب شکسته در برابر زمینهٔ سیاه، سفید و سرخ بود. این صلیب شکسته یا ”سواستیکا“ یک کلمهٔ سانسکریتی است به معنای پربرکت که قرن ها، نه تنها نشان اروپائی ها بود، بلکه بعضی از قبیله های سرخ پوست آمریکای شمالی هم آن را چرخ آفتاب و گردش زندگی می دانستند که بعد از ”هیتلر“ این صلیب شکسته، نشان مفهومی زشت و شومی شد. سلام با دست کشیده (هایل هیتلر ـ درود بر هیتلر) نیز یک سلام آلمانی است و ”هیتلر“ اولین بار در سال ۱۹۲۱ در شهر ”برلن“ این نوع سلام را دیده بود. وی دربارهٔ ”مجلس ورمز“ (مجلسی که در سال ۱۵۲۱ در ”ورمز“ شهری در ناحیهٔ ”راین“ برای محکامهٔ ”مارتین لوترکینگ“ تشکیل شده بود) خوانده بود که در آن، با سلام آلمانی از ”لوتر“ استقبال کردند تا به این وسیله به او نشان بدهند که وی نه با سلام بلکه با مقصدها و هدف های صلح جویانه روبه رو است.“

”هیتلر“ اعتماد به نفس بالائی داشت. هر بار که سوءقصدی به جان او می شد (که هیچ کدام به موفقیت نرسید) و جان سالم به در می برد، اعتماد به نفس او بیشتر می شد و می پنداشت که خداوند خواسته است او آلمان را نجات دهد.

”هیتلر“ به آلمان عشق می ورزید، ولی آلمانی را که می پرستید، ویران کرد. ”هیتلر“ از یهودیان متنفر بود. وی به خواهرش ”پاولا“ گفته بود: ”ناکام ماندن من در نقاشی از این واقعیت سرچشمه می گرفت که داد و ستد آثار هنری همه در دست یهودیان بوده است.“

آلمان در زمان هیتلر در دست یک حزب اداره می شد. آن حزب در دست یک نفر بود و آن یک نفر هم در دست رویاها و آرزوهایش اسیر بود. ”هیتلر“ شیفتهٔ افکارش بود. ”هیتلر“ اصلاح های زیادی ایجاد کرد. تورم را مهار کرد و راه حل سریع بیکاری را در کنترل واقعی دستمزدها و قیمت ها می دانست.

”هیتلر“ برای امنیت خاطر و تأثیر روانی و همین طور سهولت تردد مناسب حال مردم آلمان، ماشینی کوچک و صرفه جویانه به بازار آورد که هر آلمانی طبقهٔ متوسط بتواند آن را داشته باشد.

یکی از متخصص های علوم تربیتی حزب نازی نوشته است: ”هدف آموزش ما این است که شخصیت و ویژگی اخلاقی شکل بیابد. ما به هیچ وجه قصد نداریم بچه های مان را جوری تربیت کنیم که به دانش پژوهان مینیاتوری کوچک بدل شوند... بنابراین، من می گویم اجازه بدهید ما حدود ۴ و ۵ کیلو دانش، کمتر داشته باشیم، ولی ۱۰ کالری بیشتر اخلاق و شخصیت داشته باشیم.“

”هیتلر“ در ۴ سال زمامداری خود، معیار بهداشت را آن قدر بهبود بخشیده بود که بسیاری از افراد بیگانه تحت تأثیر قرار گرفته بودند. ”سر آرنولد ویلسون“، عضو مجلس آلمان در نوشته های خود گفته بود: ”مرگ و میر کودکان فوق العاده کاهش یافته است و از بریتانیای کبیر فوق العاده کمتر شده است. تا حالا سابقه نداشته است که شمار مراجعه کننده ها به دادگاهی جنائی تا این اندازه کم شده باشد. دیدن قدرت جوان های آلمانی شادی برمی انگیزد، حتی بیچاره ترین افراد خیلی بهتر از گذشته ها لباس می پوشند و چهرهٔ شادشان نشان از این دارد که از نظر روانی بهبود یافته اند.“

یکی از شعارهائی که بر دیوارها می نوشتند، این بود که ”آلمان به شما نیاز دارد، همان طور که شما به آلمان نیاز دارید“. ”هیتلر“ خودش را همیشه با ”ناپلئون“ مقایسه می کرد و ”استالین“ تنها رهبری بود که ”هیتلر“ علاقه داشت تا او را بسیار بیشتر بشناسد، وی بیشتر وقت ها با جذبهٔ خاصی می گفت: ”این ”استالین“ آدم بی رحم و درنده خوئی است، ولی باید اعتراف کرد که آدم خارق العاده ای هم هست.“ انگار دربارهٔ خودش حرف می زد.

حتی زندگی خصوصی او هم مرموز بود. ”هیتلر“ عاشق خواهرزادهٔ ناتنی اش به نام ”جلی“ بود. دلبستگی ”هیتلر“ با آن خصوصیت های تندش به دختری نوجوان جزء اسرار زندگی او باقی مانده است. ”جلی“ بعد از مشاجرهٔ تندی که با ”هیتلر“ داشت، خودکشی می کند و شاید ”هیتلر“ اگر حاضر به ازدواج می شد، ”جلی“ تنها شخص مورد نظرش بود، به همین خاطر تا روز پیش از مرگش ازدواج نکرد. در روز قبل از مرگش با ”اوا براون“ که سال ها معشوقه اش بود، ازدواج کرد. وقتی از ”هیتلر“ می پرسیدند ”چرا دوست نداری پدر شوی؟“ می گفت: ”من فکر می کنم که بچه های یک نابغه در این دنیا زندگی سختی خواهند داشت. مردم خیال می کنند که چنین بچه ای باید درست مثل پدرش باشد و اگر این طور نباشد، او را هرگز نمی بخشند.“

در سال ۱۹۳۶ ”ادوارد هشتم“ پادشاه انگلستان به خاطر ازدواج با ”والیس وارفیلد سیمپسون“ از سلطنت استعفا داد، ”هیتلر“ نمی توانست درک کند که چطور ممکن است مردی فرمانروائی را به خاطر هوس های عاشقانه رها کند.“

”هیتلر“ یکی از شخصیت های خارق العاده قرن بیستم بود. در دوران زمامداری او، مردم عاشق او بودند، ولی در هنگام مرگش جزء تنی چند، کسی برای او نگریست. ”هیتلر“ تا آخرین روزهای زندگی خود تسلیم نشد و به قول خودش ”تا سوت آخر زده نشود، باخت هیچ بازی آشکار نمی شود.“

در آخر باید خاطر نشان کرد که افکار و احساس های ”هیتلر“ و همین طور اقدام های او جزء کشته شدن میلیون ها تن، زجر دادن هزارها انسان بی گناه و ویرانی چیز دیگری به ارمغان نیاورد. وی می خواست که نابودی ۶ میلیون یهودی هدیهٔ بزرگ وی به دنیا باشد.
  
 
 
  منابع:
آدولف هیتلر (جان تولند)
ظهور سقوط آدولف هیتلر (ویلیام شایرر)  
   مجله شادکامی و موفقیت

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

ناگفته های زندگی چه گوارا


ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا ( به اسپانیایی: Ernesto Rafael Guevara de la serna ( ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ ، روساریو ، استان سانتا فه - ۹ اکتبر ۱۹۶۷) که بیش‌تر به‌نام چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، پزشک، چریک، سیاست‌مدار و انقلابی مارکسیست، در آرژانتین زاده شد.
گوارا یکی از اعضای جنبش ۲۶ ژوئیه ِ فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا به‌دست آورد.چه‌گوارا چندین پست مهم در دولت جدید کوبا از جمله سفیر، رییس بانک مرکزی و وزیر صنایع را بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چه‌گوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرح‌ریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح می‌داد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما در هر صورت او به‌وسیلهٔ ارتش بولیوی در نزدیکی وایه‌گرانده در مدرسه روستای لا ایگه را در سانتا کروز دلاسیه‌را به دستور بارریه نتوس دیکتاتور نظامی کشته شد.
پس از مرگ چه‌گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگ‌آور تبدیل به قهرمان جنبش‌های انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.

زندگی نامه
 

چه‌گوارا در روساریو دومین شهر بزرگ آرژانتین زاده شد و در آغاز ارنستو گوارا نام داشت. پدر او «ارنستو گوارا لینچ» ایرلندی و مادرش «سلیا ده لاسرنا» اسپانیایی بود. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش‌های چپ و سوسیالیستی بودند. خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتی» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ‌های داخلی اسپانیا بودند. ارنستو گوارا ده لاسرنا - نام کامل چه - در ۱۴ مه ۱۹۲۸ در آرژانتین زاده شد.


کودکی ارنستو

 

او فرزند ارشد یک خانوادهٔ چپ گرای جمهوری خواه بود به همین دلیل از زمان کودکی مجبور بود تا با سیاست بزرگ شود وبسیار خوب با آن آشنایی پیدا کند .
چه در دوران نوجوانی کتاب های بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتینی خواند و عقاید او به همین کتب بر می‌گردد . مانند کتاب های Bertrand Russell در رابطهٔ با "عشق و میهن پرستی" Jack London در زمینهٔ "اجتماعی" و Nietzsche دربارهٔ "مرگ" .
در سال 1948 چه به دانشگاه بوئنوس(Buenos) وارد شد تا پزشکی بخواند . در دوران تحصیل یک سال را مرخصی گرفت تا به همراه دوست خود به سفری با موتور !!! به دور آمریکای لاتین برود! وقتی دور آمریکا را می پیمود شاهد بد بختی و فلاکت مردم این دیار بود. او دلیل این بدبختی را نظام ظالم و دیکتاتوری آن زمان دانست و برطبق مطالعاتی که از مذهب مارکسیست داشت تنها راه رهـایی از این فلاکت را "انقلابی مسلحانه" دانست.


در آغوش پدر
 

در پایان سفر چه نه تنها آمریکای لاتین را یک آمریکای آزاد تصور کرد، بلکه آن را یک قارهٔ متحد و بدون مرز دید. چه بعد ها تمام فعالیت های انقلابی خود را بر پایهٔ تحقق بخشیدن به همین تصورات انجام داد.
او کتابی بسیارشناخته شده- که فیلم آن نیز ساخته شده‌است -به نام «خاطرات موتور سیکلت» در بیان خاطرات این سفر نگاشته‌است.
 

گواتمالا
 

7 جولای 1953 گوارا دوباره به سفر رفت. بولیویا، پرو، اکوادور، پاناما، کاستاریکا، نیکاراگوئه، هاندوراس و ال ساوادور. او در دسامبر 1953 به گواتمالا می‌رسد جایی که رئیس جمهور جاکوب آربنز(Jacob Arbenz) از طریق اصلاحات ارضی قصد بر اندازی نظام لاتیفوندیا(latifundia system) را داشت. گوارا در گواتمالا ماند تا آنچه لازم بود تا به یک" انقلابی واقعی" تبدیل شود را به نحو احسن انجام دهد. در شهر گواتمالا گوارا با هیلدا گادآ آکوستا(Hilda Gadea Acosta) که یک اقتصاد دان پرویی بود آشنا شد. هیلدا از لحاظ سیاسی به خوبی با جناح چپ گرای APRA (متحدین انقلابی خلق آمریکا) در ارتباط بود. او گوارا را به چند مقام رسمی بلند مرتبه در دولت آربنز معرفی کرد. همچنین گوارا با چند تن از تبعیدی های متصل به جنبش 26 جولای "فیدل کاسترو" (حمله به یک سرباز خانه در سانتیاگو، کوبا) ارتباط بر قرار کرد. در طی این ارتباطات بود که گوارا لقب معروف "چه" (che) را که در آرژانتینی مانند "رفیق" به کار می‌رود کسب کرد.
سعی و تلاش چه برای اینکه یک انترن پزشکی شود موفقیت آمیز نبود در نتیجه وضعیت مالی او اغلب دچار تزلزل بود. در 15 می 1954 یک گروهان پیاده نظام اسکودا و تجهیزات نظامی سبک از طرف کمونیستهای چکوسلوواکی برای آربنز ارسال شد که باعث تسریع یک کودتا توسط CIA (سیا) شد.
چه بسیار مشتاق بود تا به پشتوانهٔ آربنز بجنگد و برای همین منظور به یک گروهک نظامی که توسط جوانان کمونیست تشکیل شده بود پیوست. اما خیلی زود از کارهای گروه خسته شد و به کار پزشکی خود برگشت. در پی توطئه، چه دوباره برای جنگ داوطلب شد اما چیزی نگذشت که آربنز در سفارت مکزیک پناهنده شد و از حامی های خارجی خود نیز خواست تا کشور را ترک کنند. وقتی هیلدا گادآ دستگیر شد چه نیز به کنسولگری آرژانتین پناه برد. چه تا چند هفته آنجا ماند وسپس به مکزیک رفت.
براندازی رژیم آربنز توسط CIA این دیدگاه را در چه بوحود آورد که ایالات متحده یک قدرت امپریالیستی است که در صدد براندازی هر کشوری است که بخواهد پیشرفت کند و آزاد باشد. و همین باعث شد تا این که چه بیشتر از همیشه به این ایمان آورد که یک شورش مسلحانه که توسط یک جمهوری ومردم مسلح حمایت می‌شود تنها راهی است که می‌شود شرایط را به نفع چنین کشور هایی برگرداند.

کوبا
 

گوارا در اوایل سپتامبر 1954 به مکزیک رسید و ارتباط خود را با نیکو لوپز(Niko Lopez) و بقیهٔ تبعیدی های 26 جولای(که در گواتمالا آشنا شده بود) بر قرار کرد. لوپز در سال 1955 او را به "رائول کاسترو" معرفی کرد و رائول هم او را به برادر بزرگترش "فیدل کاسترو" رهبر جنبش 26 جولای که اکنون سعی بر براندازی نظام دیکتاتوری فولگنسیو باتیستا (Fulgencio Batista) داشت معرفی کرد. بعد از یک گفتگوی طولانی مدت با کاسترو چه به جنبش پیوست.

 

گام در راه بزرگان
 

چه به عنوان پزشک جنبش انتخاب شد. او در تمرین های نظامی شرکت کرد و در آخر به عنوان بهترین پارتیزان شناخته شد. اولین عملیات انقلابی کاسترو حمله به کوبا توسط یک رزمناو بسیار قدیمی به نام "مادر بزرگ" (Granma) بود. در روز 25 نوامبر 1956 از مکزیک به وسیلهٔ مادر بزرگ به سمت کوبا راه افتادند. اما کمی بعد از پهلو گرفتن توسط ارتش باتیستا مورد حمله قرار گرفتند. از 82 نفر بسیاری کشته شدند وبسیاری هم بعد از دستگیری تبعید شدند. فقط 22 نفر توانستند فرار کنند. خود چه نوشته است :"در همین مقابلهٔ خونین بود که من تجهیزات پزشکیم را کنار گذاشتم و برای جنگ از جسد یکی از مبارزان سلاح برداشتم." و این گونه از یک پزشک به یک پارتیزان مبارز تبدیل شد.



 
چند نفری که زنده ماندند به عنوان يک گروه انقلابی فرو پاشیده در اعماق کوه‌های سییرا مایسترا(Sierra Maestra) پناه گرفتند،حایی که از طرف گروه چریکی فرانک پایس(Frank Pais)جنبش 26 جولای و نهاد های مردمی حمایت شدند. با عقب نشینی گروه به طرف کوهها این سؤال پیش آمد : کاسترو زنده است یا مرده؟تا این که در اوایل 1957 یک مصاحبه به همراه یک عکس از کاسترو و گروه چریکی اش در نیویورک تایمز چاپ شد. چه برای مصاحبه حاضر نبود اما در ماههای بعد به اهمیت رسانه‌ها در انقلابشان پی برد. سختی کوه نشینی و کمبود مهمات باعث شد تا چه از این روز ها به عنوان سخت ترین روزگار یاد کند .
کاسترو چه را به عنوان رهبر هنگ دوم لشکر انتخاب کرد. اولین اقدام چه برای حمله به یک پادگان در بیکیتو(Bueuycito) درست مانند نقشه پیش نرفت. افراد چه سر وقت حاضر نشدند و او هم به تنهایی حمله را شروع کرد. چه خواست یکی از نگهبان های دشمن را دستگیر کند اما نگهبان فرار کرد و او هم به طرف نگهبان شروع به تیراندازی کرد اما تفنگش از کار افتاد.او در زیر بارانی از گلوله به طرف نیروهای خودی فرار کرد، اما آن ها هم با شنیدن صدای تیراندازی، پادگان را به رگبار تیر گرفتند. در هر صورت پادگان تا قبل از این که چه بتواند تفنگش را درست کند تسلیم افراد او شد.
وقتی چه در تاکتیک های نظامی خود تجدید نظر کرد رویهٔ بسیار خشن تری را برای تربیت در پیش گرفت. فراری های گروه به عنوان خائن تلقی می‌شدند و چه گروه‌هایی را برای ترورشان می فرستاد. در نتیجه از او به علت بی رحمی و خشونتش می ترسيدند.


همراه چریکهای کوبایی
 

گوارا برای گروه یک مرکز رادیویی مخفی به نام Radio Rebelde(رادیوی شورشی) در فوریهٔ 1958 درست کرد. آن ها به وسیلهٔ این مرکز برای مردم کوبا اعلامیه منتشر می‌کردند و با افرادی که خواستار عضویت در گروه بودند ارتباط بر قرار می‌کردند. ایدهٔ مرکز رادیویی را، چه از فعالیت های رادیویی CIA برای بر اندازی دولت آربنز در گواتمالا الهام گرفته بود.
در اواخر جولای 1958 گوئوارا نقشی بسیار اساسی را در نبرد Las Mercedes ایفا کرد. او 1500 نفر از افراد باتیستا را که قصد کشتن کاسترو و از بین بردن جنبش را داشتند، با استفاده از هنگ خود دستگیر کرد. بعد ها سرگرد آمریکایی لری باکمن(Larry Bockman ) این عملیات چه را تحلیل کرد و آن را عالی و بی همتا(brilliant) خواند. با ادامه یافتن جنگ، گوارا رهبری یک هنگ دیگر را بر عهده گرفت و آن را به غرب اعزام کرد تا در لحظهٔ موعود حملهٔ آخر را به سوی هاوانا (Havana) انجام دهند. در روزهای پایانی دسامبر 1958 گوارا به هنگ انتحاری خود دستور داد تا به سانتا کلارا (Santa Clara) حمله کنند. این حمله آخرین پیروزی قاطعانهٔ انقلابیون بود. Radio Rebelde اعلام کرد هنگ گوارا در شب سال نو سانتا کلارا را پیروزمندانه تصرف کردند که با خبری که خبرگزاری بین المللی بنا بر مرگ چه در حین نبرد داده بود تناقض داشت. در هر حال، باتیستا وقتی فهمید که ژنرال هایش با شورشی ها مذاکره داشته ودر جبههٔ آن ها هستند در اولین روز سال 1959 از کوبا فرار کرد.
و در اولین روز سال 1959 کاسترو و افرادش در نبرد خود پیروز شدند و نظام کنونی کوبا را تشکیل دادند.


 



منابع تحقیق :
کتاب خاطرات موتور سیکلت، نوشته چه گوارا، ترجمه تبسم آتشین جان، نشر نقره
روزنامه سیروان
کتاب خاطره‌های جنگ انقلابی اثر چه گوارا،ترجمه قاسم صنعوی، نشر آذین
Fa.wikipedia.org
Vr1.mihanblog.com
delche.blogfa.com
njavan.ir

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:44 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

استالین

درباره ی استالین، دیکتاتوری که برای مدت یک چهارم قرن بر شوروی به طور ظالمانه و با استبداد تمام حکومت کرد و باعث گردید که بیشتر نقاط جهان در حالتی از نگرانی بسر برد کتاب های بسیاری نوشته شده است. اما از آنجا که زندگانی شخصی او از دید دیگران به شدت محفوظ نگاه داشته می شد بخش اعظم چنین کتاب هایی بر سیاست های داخلی و بین المللی او متمرکز بوده و به شخصیت خود او نمی پرداختند. در نتیجه تصویری که از او ارائه می گردید مبهم بود: در حالی که او به عنوان یک چهره ی تاریخی ی بسیار مقتدر مطرح می شد، اما همچنان به عنوان انسانی معمولی غیر قابل درک باقی می ماند. شبحی محو و اسرار آمیز یا یک نیم خدا.

کتاب «استالین: دربار تزار سرخ» اثر نویسنده و روزنامه نگار بریتانیایی سایمون سباگ مونتفایر این شیوه ی برخورد به استالین را وارونه کرده است: این کتاب توجه ناچیزی به سیاست های استالین مبذول می دارد و توجه خود را بر انسانی که در پشت نقاب استالین مخفی شده و بر معاشرانش متمرکز می کند. این شیوه ی بررسی متمایز برای مونتفایر به این دلیل میسر گردید که وی به مدارک خصوصی استالین که پیشتر از دید دیگران پنهان نگاه داشته شده بود دسترسی یافت. نتیجه ی زحمات مونتفایر توصیفی است نزدیک و خصوصی از مردی که در مقایسه با سیاستمدار هم عصرش هیتلر زندگی انسان های بیشتری بر وجدانش سنگینی می کند و با این وجود بر اساس یک نظر سنجی هنوز هم توسط مردم روسیه به عنوان یک انسان بزرگ و چهارمین شخصیت مطرح در تاریخ جهان به شمار می آید.

تصویری که در این کتاب از استالین ترسیم می گردد هم نگران کننده است و هم گیج کننده. در اولین فصل های روایت مونتفایر استالین اکنون دیگر همان حاکم بلامنازع شوروی است که توسط چاپلوس هایی احاطه شده است که برای اجرای تمامی هوس های او کاملاً آماده و گوش به فرمان اند. برای شرح جوانی و صعود او به قدرت تنها ١٢ صفحه اختصاص می یابد. برنامه ی صنعتی کردن شوروی به زحمت یادآوری می شود، برنامه ای که استانداردهای سطح زندگی این کشور را به شکلی بی سابقه به پائین کشانید. مالکیت اشتراکی نیز که کشاورزان روسیه را دوباره به رعیت (سرف) تبدیل کرده و باعث مرگ میلیون ها انسان از گرسنگی شد در این کتاب چندان مورد برسی قرار نمی گیرد.

آنچه از این کتاب می توان آموخت این است که چهره ی استالین دارای یک جنبه ی غیر قابل پیش بینی در شخصیت خود بود. او می توانست هزارها انسان را فقط با یک گردش قلم به مرگ محکوم کند و بلافاصله بعد از آن به سینمای خصوصی اش برای لذت بردن از یک فیلم کابویی آمریکایی برود. اما در عین حال او همچنین توان ابراز عشق و محبت را نیز در شخصیت خود داشت. کتاب با پیش درآمدی آغاز می شود که به توصیف خودکشی همسر استالین در ١٩٢٣ می پردازد، تراژدی که مطابق با آنچه مونتفایر تعریف می کند در اثر آن واقعه زندگی تزار سرخ برای همیشه متلاشی گردید. نمونه های بسیاری وجود دارد از علاقه و محبت استالین نسبت به کودکان و دوستان دوره ی جوانی اش. او از معاشرین و نزدیکانش مراقبت می کرد و در این باره که آیا آنها به خوبی مواظب خودشان هستند یقین حاصل می نمود. یک بار آرتیوم میکویان طراح شرکت هواپیمایی ام ای جی به آنژین سختی دچار شده و بستری بود. « ناگهان او متوجه شد که کسی به داخل اتاقش آمده و با مهربانی و ملایمت پتویی رویش می کشد. او بسیار متحیر شد وقتی متوجه گردید که آن شخص کسی جز استالین نبود ».

این تجلی های انسانیت با این گواه تکمیل می شود که استالین دارای آرمان های روشنفکری هم بود. او علاقه ی آتشینی به تاریخ ابراز می کرد. در اوج جنگ دوم جهانی او وقت اضافی خود را با مطالعه ی تاریخ یونان باستان می گذرانید. پس از جنگ و هنگامی که می خواست به تعطیلات برود کتابخانه ای سفارش داد که در میان کتاب هایش آثاری از شکسپیر، هرتسن و نامه های گوته یافت می شد و همچنین « اشعار انقلاب فرانسه » و تاریخ « جنگ هفت ساله ». چگونه می توان چنین تجلی های روشنفکری را با دگرآزاری مزمن، شکاکیت شدید به دیگران و هرزگی آشتی داد که بسیاری از صفحات این کتاب را پر می کند؟ زندگی در دربار استالین شبیه به صحنه های ناراحت کننده ی فیلم های وحشتناک بود که در آن رفتار غیر قابل پیش بینی و نامعقول رهبر حرف اول و آخر را می زد. با آن چهره ی سبزه و آبله روی، موهای خاکستری، دندان های شکسته و لکه دار و جشمان زرد شرقی. کسی که ملازمان خود را در هراس دائمی از احتمال فوران خشم خود نگاه می داشت. بسیاری از مردم بدون هیچ گونه دلیل روشنی به دستور او از کار بی کار می شدند، گاهی فقط مقام و درجه ی آنها تنزل داده می شد و بعضی وقت ها هم دستگیر و شکنجه می شدند. در ١٩٣٧ او دستور رسمی به دفتر سیاسی حزب کمونیست صادر کرد که مطابق با آن شکنجه بدنی « دشمنان مردم » جنبه ی قانونی یافت و شاید بدش نمی آمد که در کنار نام یک قربانی واژه های « او را خورد و خمیر کنید » را اضافه کند.

دوستان قدیمی او می آموختند که چگونه از بدخلقی های او به طرق متفاوت پیشگیری کنند، حتی از ژست هایی که او با پیپش در می آورد: « استالین همیشه در حال قدم زدن به بالا و پائین اتاق بود. نشانه های هشدار دهنده ی زیادی از عصبانیت شدید او وجود داشت: اگر پیپ او خالی بود این علامتی بود از یک حادثه ی شوم. چنانچه وی پیپ را پائین می گذاشت یعنی دیگر به یک انفجار چیزی نمانده بود. با این حال اگر سبیل هایش را با نوک پیپش شانه می کرد معنایش این بود که او خوشحال است ».

شاید توضیح تناقض های شخصیت او این است که یک فرد مستبد وحشی هم نیازمند آن است که وجدان خود را گاهی آرام کند و به خودش اطمینان دهد که او نیز واقعاً انسان خوب و پاکی است. استالین پیش خودش تصور می کرد که بدرفتاری ها و قساوت هایش برای حفاظت از اهداف کمونیسم که او البته تجسم خارجی آن اهداف بود ضرورت داشت.

مسحور کننده ترین فصل های این زندگی نامه ی جذاب به اعمال استالین طی جنگ با آلمان می پردازد. انگیزه هایی که در پس ایجاد رابطه و معامله با هیتلر در ١٩٣٩ قرار داشت در این کتاب مورد تحقیق بیشتر قرار نمی گیرد، اما در آنجا شواهد آشکاری می توان یافت از بی علاقگی او به جریان دائمی اطلاعات شوروی و غرب مبنی بر این که طرف نازی قرار داد آماده ی حمله به اوست. پس از آن بود که وی به طور خصوصی پذیرفت که در این مورد اشتباه کرده است: « هنگامی که شما سعی دارید تصمیمی بگیرید « هرگز » خود را در جلد شخص دیگری قرار ندهید زیرا اگر چنین کنید احتمال بسیار وجود دارد که دچار یک خطای هولناک شوید. ظاهراً او استدلالش این بود که اگر خودش به جای هیتلر می بود هرگز به شوروی حمله نمی کرد، کشوری که او را از یک جبهه ی شرقی قابل اعتماد مطمئن ساخته و او را با مواد خامی تامین می کرد که برای حمله به بریتانیا نیازمندشان بود. اما همین که که استالین براین ضربه ی روحی فائق آمد مسئولیت مسائل جنگ را به عهده گرفت. همیشه ابتدا همه کس را با تهدید، ترساندن و یا چرب زبانی زیر فشار می گذاشت ـ حتی ژنرال هایش ـ و دست آخر و بر خلاف روش هیتلر، همیشه نیز توصیه های آنها را می پذیرفت. زندگی نامه مونتفایر در این واقعیت تردیدی باقی نمی گذارد که رهبری استالین برای پیروزی شوروی در جنگ هم از نظر سازماندهی دفاع و ایستادگی شوروی و هم برای تداوم بخشیدن روحیه ی عمومی مردم ضروری بود. اما این پیروزی بود که در مقیاسی مثبت، توسط صرف هزینه ی سخاوتمندانه ی جان های سربازان ارتش سرخ بدست آمد.

اما جنگ باعث تحلیل بردن نیروی استالین شد و او را بیش از همیشه از خطاناپذیری خودش قانع ساخت. در سال های آخر زندگی اش او به شدت دمدمی مزاج و نسبت به همه مشکوک بود و آماده برای کنار گذاشتن حتی وفادارترین مریدانش آن هم بر اساس اتهام های ساختگی. او بیشتر وقت خود را در این هنگام در قصرهای متعددی که داشت به عنوان تعطیلات و البته تا آنجا که می توانست در باده گساری افراطی می گذراند و گاهی وزیر های خود را نیز مجبور می کرد که برای تفریح و سرگرمی اش برقصند: « او خروشچف را که عرق از سر و رویش می ریخت وادار به انجام حرکاتی می کرد که باعث می شد شبیه به یک گاو که روی یخ در حال رقصیدن است به نظر آید ». رئیس سازمان امنیت لهستان یاکوب برمن را مجبور نمود که با مولوتف والس برقصد. او از این که کسی با پیشنهادهایش مخالفتی کند بسیار ناراحت می شد ولی با این وجود شجاعت کسانی را که چنین جسارتی داشتند ستایش می کرد. مونتفایر می نویسد: « در حالی که او محیطی از ستایش چاپلوسانه در پیرامون خود ایجاد کرده بود اما از چنین فضایی به شدن ناراحت هم بود».

بیماری بدگمانی و شکاکیک شدید او نزدیک انتهای عمرش متوجه یهودی های شوروی گردید، کسانی که در نظر او مضنون بودند به این که به جای ابراز وفاداری به اتحاد شوروی، به اسرائیل و ایالات متحده دل بسته اند. در این حال او فرمان قتل افراد شاخص و مهم یهودی را صادر کرد و برای صدور فرمان دیگری جهت اخراج آنها از خاک شوروی آماده می شد که اجل مهلتش نداد.

سایمون سباگ مونتفایر تحقیقات دقیق خود در باره ی استالین را این گونه به پایان می رساند: « بعد از این دیگر کفایت نمی کند او را به عنوان یک « معما » توصیف کنیم . . . انسان درون او یک سیاستمدار بسیار باهوش و با استعداد بود که در نظر خودش نقشی که تاریخ به عهده ی او گذاشته بود بسیار مهم و با ارزش بود، او یک روشنفکر عصبی مزاج بود که دیوانه وار تاریخ و ادبیات می خواند، کسی که از یک التهاب لوزه ی مزمن یا دردهای روماتیسمی شدیداً بی قرار و دچار بیماری هراسی می شد . . . این انسان تنها و پیوسته ناخشنود هرگونه رابطه ی عاشقانه و دوستانه در زندگی اش را با فدا کردن سعادت و خوشبختی به پای ضرورت سیاسی و بیماری بدگمانی نابود کرد ... کسی که فکر می کرد راه حل نهایی هر مسئله انسانی مرگ است».

من کاملاً قانع نشده ام که استالین یک سیاستمدار «بسیار باهوش» یا یک «روشنفکر» بوده باشد. اما هر طور هم که شواهدی که مونتفایر با جدیت و کوشش بسیار گردآوری نموده و به طرزی درخشان عرضه داشته را تفسیر کنیم، هیچ زندگی نامه ای از استالین در آینده قادر نخواهد بود که این چهره پردازی آخرین او را نادیده بگیرد.
  
 
 
 منبع: سایت ایران امروز

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

یک شنبه 11 تیر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

سر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل(مرد نیمهٔ اول قرن بیستم)

سر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل

 (به انگلیسی: Sir Winston Leonard Spencer-Churchill) (تولد: ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ - درگذشت: ۲۴ ژانویه ۱۹۶۵)

سیاست‌مدار و نویسندهٔ بریتانیایی است که بین سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ یعنی در طول جنگ جهانی دوم و بار دیگر بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخست وزیر بریتانیا بود. او افسر ارتش بریتانیا نیز بود. چرچیل جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۳ را به خاطر نوشته‌هایش بدست آورد.

مجلهٔ تایم در سال ۱۹۴۹، وینستون چرچیل را به عنوان «مرد نیمهٔ اول قرن بیستم» انتخاب کرد. چرچیل سال ۱۹۴۰ نیز به عنوان مرد سال تایم انتخاب شده بود.

 سال‌های اولیه و خدمت در ارتش

چرچیل در ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ در «بلنهایم پالاس» در آکسفوردشایر انگلستان در خانواده معروف اسپنسر به دنیا آمد. پدر وی «لرد راندولف چرچیل» یک سیاست‌مدار و مادر او «لیدی راندولف چرچیل» دختر یک میلیونر آمریکایی بود. او همچنین برادری به نام «جان استرنج اسپنسر چرچیل» داشت.

چرچیل ابتدا به مدرسه «هارو» و پس از آن به «آکادمی نظامی سلطنتی سندهرست»  ملحق شد.

در سال ۱۸۹۳ به ارتش بریتانیا پیوست و در ۱۸۹۸ به عنوان افسر ارتش در جنگی در سودان شرکت کرد. در سال ۱۸۹۹ ارتش را به قصد انجام فعالیت‌های سیاسی ترک کرد ولی قبل از آن به عنوان روزنامه نگار به آفریقای جنوبی که در آن «جنگ دوم بوئر» در جریان بود رفت ولی در آنجا توسط بوئرها به دعنوان اسیر جنگی دستگیر و زندانی شد ولی چرچیل توانست از آنجا فرار کند.

 پارلمان و نخست وزیری

وینستون چرچیل در سال ۱۹۰۰ به عنوان عضو حزب محافظه کار وارد پارلمان اولدهام شد ولی بعد از مدتی از حزب جدا شد و در سال ۱۹۰۴ به حزب لیبرال پیوست.

در ماه می ۱۹۴۰ نویل چمبرلن از سمت نخست وزیری کناره گرفت و وینستون چرچیل در سن ۶۵ سالگی در جای او به عنوان نخست وزیر و وزیر دفاع قرار گرفت. در زمان جنگ جهانی دوم همزمان با پادشاهی جرج پنجم، رهبری بریتانیادر دست وینستون چرچیل بود. چرچیل در طول جنگ به برقراری روابط قوی با رئیس جمهور آمریکا، فرانکلین روزولت پرداخت.

چرچیل قدرت را در انتخابات بعد از جنگ در سال ۱۹۵۰ از دست داد با این حال رهبر اپوزیسیون باقی ماند. چرچیل اروپا و آمریکا را به اتحاد در مقابل کمونیسم تشویق می‌کرد. (اصطلاح «پرده آهنین» نیز اولین بار توسط او به کار برده شد.)

چرچیل دوباره در سال ۱۹۵۱ به عنوان نخست وزیر انتخاب شد و در سال ۱۹۵۵ برکنار شد. با این حال تا اواخر عمر به عنوان عضو پارلمان بریتانیا باقی ماند.

چرچیل در دنیای سیاست بریتانیا نقش بزرگی به عهده داشت چرا که نقش و دخالت سلطنت را در سیاست بریتانیا به تدریج تقلیل داد و تأثیرات این عملکرد از دوران ملکه ویکتوریا تا ملکه الیزابت دوم به چشم می‌خورد.

  مرگ

وینستون چرچیل در صبح یکشنبه، ۲۴ ژانویهٔ ۱۹۶۵ بعد از ۱۰ روز نگرانی عمومی از وضعیت سلامتی‌اش، در اثر سکته مغزی در سن ۹۰ سالگی در منطقه هایدپارک گیت در شهر لندن درگذشت.به دستور ملکه الیزابت دوم برای وی مراسم تشییع رسمی در کلیسای سنت پال با حضور ملکه برگزار شد. این اولین مراسم رسمی از سال ۱۹۱۴ در بریتانیا بود که برای فردی خارج از خاندان سلطنتی انجام می‌شد. این مراسم همچنین بزرگ‌ترین مراسم از این دست در بریتانیا بود به طوری که افرادی از بیشتر از صد کشور جهان شامل افرادی چون رئیس جمهور فرانسه، شارل دوگل، و رئیس جمهور آمریکا، دوایت آیزنهاور، حضور یافته بودند.

 افتخارات

وینستون چرچیل در طول مدت خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده افتخارات زیادی کسب کرده است.

چرچیل در ۹ آوریل ۱۹۶۳ با درخواست ریاست جمهور آمریکا، جان اف. کندی، و با تصویب کنگره آمریکا به عنوان «اولین شهروند افتخاری ایالات متحده آمریکا» انتخاب شد. ولی به دلیل ناتوانی جسمی در مراسم کاخ سفید حاضر نشد و پسر و نوهٔ او این افتخار را برای او دریافت کردند.

مردم بریتانیا در رای گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، سر وینستون چرچیل را به عنوان «بزرگ‌ترین بریتانیایی تمام تاریخ» انتخاب کردند.

 منبع :ویکیپدیا

گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:08 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

فیلسوفی که هرگز به آرایشگاه نمی رفت

نگاهی به زندگی و آرای شوپنهاور

فیلسوفان معمولا افراد خوش بینی بوده اند. ولی در میان آنان نادر کسانی هم یافت می شوند که جهان را با نگاهی بدبینانه می نگریسته اند. آرتور شوپنهاور یکی از آنان است. ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰ برابر است با صدوپنجاهمین سالگرد مرگ او. مادر آرتور شوپنهاور که خود نویسنده بود یک بار گفته بود: «نمی دانم دنیا و مردم اش با پسر من چه کرده اند که او چنین آنها را تقبیح می کند؟». شوپنهاور به دلیل نگاه به غایت بدبینانه ای که به عالم و آدم داشت، در تاریخ اندیشه در زمره نادر متفکرانی است که به آنان «فیلسوفان سیاه» می گویند

● فیلسوفی که سلاح داشت

شوپنهاور به ندرت به کسی اعتماد می کرد. روایت می کنند که همواره در اتاق خواب اش سلاحی پنهان کرده بود. هرگز به آرایشگاه نمی رفت، زیرا بیم آن داشت که آرایشگر گلوی او را با تیغ ریش تراشی ببرد. هرگز اجازه نمی داد کسی بیش از اندازه به او نزدیک شود. یک بار زن خیاطی را که در راهرو خانه اش با سروصدای زیاد آرامش او را برهم زده بود چنان هل داده بود که زن نگونبخت با سقوط از پله ها دچار آسیب دیدگی مادام العمر شده بود. با شکایت زن به دادگاه، شوپنهاور ناچار شده بود تا پایان عمر آن زن، ماهانه مبلغی بابت غرامت به او بپردازد.

شوپنهاور همواره با ناشران آثار خود دعوا داشت. آنان را متهم می کرد که به اندازه کافی در نشر آثار او نمی کوشند. دوستان کمی داشت و در سال های پایانی عمر، زندگی تنها با سگ اش را به معاشرت با اطرافیان ترجیح می داد. شوپنهاور از بیشتر فیلسوفان هم عصر خود متنفر بود. هگل را شیادی می دانست که کارش «لفاظی جنون آمیز» و «مهمل بافی» و «یاوه گویی» است. درباره فیشته نیز گفته بود که کار او «صوفیگری» و «جمبل و جادوست» و به فلسفه ارتباطی ندارد. او معتقد بود که اینان فلسفه را به وسیله معاش و به خدمتکار دولت تبدیل کرده اند و سخنان آنان را تنها می توان در تیمارستان ها از دیوانگان شنید.

گفتنی است که شوپنهاور با وکیلی مشورت کرده بود تا ببیند در توهین به دیگران تا کجا می تواند پیش رود و چه توهین هایی از مرزهایی که قانون تعیین کرده فراتر و قابل مجازات است. ولی از سوی دیگر، شوپنهاور برای کانت احترام ویژه ای قائل بود و خود را وارث حقیقی او می شمرد.

● نگاهی به زندگینامه شوپنهاور

پدرش بازرگانی آزاده و فرهیخته و تحت تاثیر اندیشه های ولتر بود که از حکومت نظامی گر پروس نفرت داشت. مادرش نویسنده ای شناخته شده بود. پس از اشغال نظامی آزادشهر دانتسیگ و انضمام آن به خاک پروس، خانواده شوپنهاور به شهر هامبورگ کوچ کرد. از همان آغاز برای آرتور جوان شغل بازرگانی درنظر گرفته شده بود و او مدتی منشی پدرش در هامبورگ بود. ولی از چنین شغلی بیزار بود و از خود عطش زیادی برای کسب دانش نشان می داد.

پس از مرگ پدر که بر اثر خودکشی روی داد، شوپنهاور به نزد مادرش در شهر وایمار رفت. این زمان مصادف بود با مصاف تاریخی «ینا» که در جریان آن یک سردار جوان فرانسوی به نام ناپلئون بناپارت، ارتش های متفق پروس ـ زاکسن را با شکستی سنگین روبه رو ساخت و در تاریخ اروپا فصلی تازه گشود.

مناسبات میان شوپنهاور و مادرش پرتنش بود. مادر شوپنهاور که زنی بافرهنگ بود، همواره او را از گرایش های تند ملی گرایانه و خطابه نویسی های پرشور و احساساتی منع می کرد. شوپنهاور از زمان اقامت در هامبورگ تحت تاثیر رومانتیست هایی چون نوالیس، شلگل و هوفمان قرار گرفته بود. از طریق شلگل با «فلسفه هندی» آشنا شد و بسیار تحت تاثیر آن قرار گرفت. او با مسیحیت میانه ای نداشت و به ویژه رگه های خشونت بار یهودی آن را طرد می کرد. در محفل روشنفکری دوستان مادرش در شهر وایمار، از جمله با گوته شاعر نامدار آلمانی آشنا شد. بعدها در دفاع از آموزه رنگ های گوته رساله ای منتشر ساخت. شوپنهاور در سال ۱۸۰۹ برای تحصیلات عالی رهسپار گوتینگن شد، جایی که برای نخستین بار با اندیشه های کانت آشنا شد و به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفت. دو سال بعد برای تحصیل فلسفه و علوم طبیعی به دانشگاه برلین رفت و در کلاس های درس فیشته نیز شرکت کرد، ولی به سرعت از آن روی گرداند.

در سال ۱۸۱۳ شروع به نوشتن رساله دکترای خود کرد. موضوع این رساله «ریشه های چهارگانه اصل سبب کافی» بود. در فاصله میان سال های ۱۸۱۴ تا ۱۸۱۸ مهم ترین اثر خود «جهان چونان اراده و تصور» را به رشته تحریر درآورد، ولی این اثر در آن زمان میان محافل فکری آلمان بازتاب چندانی نیافت. در سال ۱۸۱۹ به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه برلین استخدام شد.

شوپنهاور که از هگل بیزار بود، ساعات تدریس خود را درست با ساعات کلاس درس هگل همزمان ساخت. ولی دانشجویان از کلاس های درس او استقبال چندانی نکردند. همین امر باعث شد که تنها پس از دو ترم کار تدریس در دانشگاه را رها کند. شوپنهاور در سال ۱۸۳۱ از ترس بیماری وبا از برلین به فرانکفورت گریخت. در فرانکفورت تلاشی دوباره برای از سرگیری فعالیت آکادمیک انجام نداد. با پولی که به او به ارث رسیده بود، زندگی نسبتا راحتی را می گذراند. سال ها به نظر می رسید که شوپنهاور به عنوان فیلسوف ناکام مانده است. انتشار کتاب فلسفه طبیعی او تحت عنوان «درباره اراده در طبیعت» در سال ۱۸۳۶ نیز تغییری در این وضع ایجاد نکرد.

هنگامی که پنجاه ساله بود، رساله ای منتشر ساخت تحت عنوان «درباره آزادی اراده ی آدمی». این رساله، جایزه «کانون شاهنشاهی دانش های نروژ» را به خود اختصاص داد. با رساله دیگری تحت عنوان «دو مسئله بنیادین فلسفه اخلاق» جایزه آکادمی کپنهاگ را ربود. این رویدادها به وجهه او در آلمان نیز افزود و نام او را بر سر زبان ها انداخت. در سال ۱۸۴۴ کار نگارش جلد دوم «جهان چونان اراده و تصور» را به پایان رساند. شوپنهاور دیگر در محافل فکری و در میان دانشوران آلمان شخصیتی شناخته شده بود. وی خود را سزاوار این آوازه می دانست و معتقد بود که بی نام ماندن او در آلمان، صرفا ناشی از دشمنی محافل فلسفی آکادمیک کشور با او بوده است.

اگر چه آوازه شوپنهاور دیر به دست آمد، ولی پایدار بود. تاثیر او از آن جهت گسترده بود که افزون بر حوزه های معرفت شناسی و اخلاق، آموزه هایی نیز در قلمرو رهایی و فلسفه زندگی داشت، بدون اینکه در این عرصه ها، به سنت های دینی و جزمیات متوسل گردد. آرتور شوپنهاور در تاریخ ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ در فرانکفورت چشم از جهان فروبست. در اتاق کارش دو مجسمه برنزی وجود داشت، یکی از کانت و دیگری از بودا.

● نگاهی گذرا به اندیشه های شوپنهاور

سیستم فلسفی شوپنهاور در تداوم سیستم کانتی است، ولی گرانیگاه نقد آن در جای دیگری قرار دارد. کانت در سنجش نیروی شناخت آدمی، به این نتیجه رسیده بود که ذهن شناسنده، هرگز اشیا را آن گونه که واقعا در خود یا به طور فی نفسه و مستقل از شرایط شناخت ما وجود دارند درک نمی کند. در همین راستاست که کانت از ناممکنی شناخت از کنه و سرشت «چیز در خود» (شی فی نفسه) سخن گفته بود.

شوپنهاور در تلاش است تا درونمایه این «شی فی نفسه» را معین کند. برای شوپنهاور نیز مانند کانت جهان حسی چیزی جز پدیدار نیست؛ به سخن دیگر: «جهان تصور من است». شوپنهاور مهم ترین اثر فلسفی خود را با همین جمله آغاز می کند.

آنچه در این تصور پدیدار می شود، چیزی است که من نخست به عنوان هسته ای متافیزیکی در ذات خویشتن کشف می کنم و آن همانا اراده است؛ اراده ای کور و فاقد خرد. هر شی دیگری در طبیعت نیز چیزی نیست جز بخشی از عینیت یافتگی اراده ا ی جهانی، کور، بی نظم و فاقد خرد. طبیعت در کل خود عینیت یافتگی اراده جهانی واحدی است و به باور شوپنهاور این همان چیزی است که کانت آن را «شی فی نفسه» می نامد. بر این پایه شاید بتوان گفت آنچه در فلسفه افلاطون «ایده»، در فلسفه لایبنیتس «موناد» و در فلسفه کانت «شی فی نفسه» نام دارد، برای شوپنهاور در قالب مفهومی «اراده» جای می گیرد.

از دیدگاه شوپنهاور، اراده جهانی به گونه سلسله مراتب در «ایده هایی» مافوق حسی عینیت می یابد. این اراده در اشیای طبیعی غیرارگانیک کاملا کور باقی می ماند، ولی در طبیعت ارگانیک به سطح آگاهی اعتلا می یابد. این اراده سرانجام در شعور انسانی فانوسی برمی افروزد تا در پرتو آن بتواند جهان را روشنی بخشد و امور خود را در این جهان بهتر پیش برد.

به باور شوپنهاور، در جهان پدیدارها، تغییرات بر پایه «اصل علیت» صورت می پذیرند. «اصل علیت» تنها اصلی است که شوپنهاور آن را از مفاهیم بنیادین (کاته گوری ها) دوازده گانه کانت درباره قوه فاهمه برمی گیرد. رفتارها و کنش های انسان نیز که از اراده تجربی او سرچشمه می گیرند، به گونه ای سرسخت تابع اصل علیت هستند. بر این پایه می توان گفت که شوپنهاور در این زمینه کاملا جبرگرایانه می اندیشد.

● ریشه های بدبینی شوپنهاور

به باور شوپنهاور از آنجا که اراده ای بی نظم و فاقد خرد در کانون برجاهستی آدمی قرار دارد، زندگی یکسره رنج است. زیرا این اراده همواره ناخشنود باقی می ماند. برای شوپنهاور لذت های زندگی فی نفسه مثبت نیستند، زیرا اموری گذرا و در واقع لحظاتی هستند که ناخرسندی در آنها حاکم نیست. ولی این لحظات به زودی سپری می شوند و جای خود را به درد و رنجی می دهند که بر زندگی انسان مسلط است، درد و رنجی که ما را تا دم مرگ همراهی می کنند.

شوپنهاور زندگینامه هر انسانی را یک «رنجنامه» می دانست و معتقد بود که این امر برای هر انسانی در پایان زندگی آشکار می شود که آرزوهایش در زندگی او را فریفته اند تا سرانجام به آغوش مرگ رهنمون شوند. «هر انسانی سرانجام چونان کشتی شکسته ای به بندر مرگ می رسد.» از این منظر است که شوپنهاور زندگی آدمی را «نمایشی خنده دار و سوگ نمایشی توامان» می دید.

افزون بر آن، خود آدمیان نیز متقابلا زندگی خود را به رنجی بیشتر تبدیل می کنند، رنجی که از گذرگاه بی عدالتی، سنگدلی و ستم متقابل بر آنان تحمیل می شود. «وحشیان یکدیگر را می درند و متمدنان یکدیگر را می فریبند؛ این است چرخه جهان .» شوپنهاور جهان انسانی را به جهنمی تشبیه می کند که «هم ارواح شکنجه دیده و هم شیاطین شکنجه گر آن خود انسان ها هستند.» بدین سان زندگی برای او سراسر رنج است، نه چیزی خواستنی. او خوش بینی را پوچ می داند و رویکردی ابلهانه که رنج بشریت را با تلخی به تمسخر می گیرد.

برای شوپنهاور باور به آزادی اراده، مبتنی بر توهم است. آزاد بودن به معنای آن است که آدمی آنچه را که می خواهد انجام دهد، نه آنچه را که می خواهد، بتواند بخواهد. اگر آدمی تلاش کند به معنای درک رایج، اراده ای آزاد تصور کند، فهم اش بازمی ایستد، زیرا تلاش می کند چیزی نیندیشیدنی را به اندیشه درآورد. هر چه را که ما می فهمیم، به یاری اصل سبب کافی به اندیشه در می آوریم، ولی خواستنی بی سبب و مستقل از انگیزه، قابل درک نیست. بر این پایه، آزادی ای که در حوزه خواستن یافتنی نیست، باید در هستی یعنی در شخصیت جست وجو شود. راهی را که به آنجا منتهی می گردد، احساس مسئولیت نشان می دهد. برای شوپنهاور، کسی به شناخت واقعی رسیده که فهمیده باشد زندگی سراسر رنج است. برای رهایی از این رنج تنها یک راه وجود دارد و آن خاموش کردن اراده از درون است. ولی این امر برای شوپنهاور به معنای خودکشی نیست. به باور او، اراده را می توان از گذرگاه هنر، زیبایی شناسی و نگرش ایده ها موقتا خاموش ساخت. فراتر از آن، اراده را می توان از گذر خاموش ساختن نیازها و رانش های زندگی از کار انداخت، تا به آرامش و صلح درونی رسید.

اگر لایبنیتس فیلسوف آلمانی سده ی هفدهم بر این باور بود که جهانی که ما در آن زندگی می کنیم، بهترین جهان ممکن است؛ شوپنهاور آن را بدترین جهان ممکن می دانست. وی می گفت اگر این جهان حتا کمی بد بود، اصلا نمی توانست وجود داشته باشد.

● تاثیر و آثار شوپنهاور

آرتور شوپنهاور بر اندیشه های شماری از متفکران پس از خود تاثیر داشته است. در میان آنان می توان به هارتمن، بورکهارت، نیچه، فروید، هایدگر و نیز هورکهایمر اشاره کرد. همچنین تاثیر اندیشه های شوپنهاور بر هنر و ادبیات انکارناپذیر است. فریدریش هبل، ریچار واگنر و ویلهلم بوش تحت تاثیر او بودند. از مهم ترین آثار شوپنهاور می توان به «درباره ریشه های چهارگانه اصل سبب کافی» (۱۸۱۳)، «درباره دیدن و رنگ ها» (۱۸۱۶)، «جهان چونان اراده و تصور» (جلد نخست ۱۸۱۹) و (جلد دوم ۱۸۴۷)، «درباره اراده در طبیعت» (۱۸۳۶) و «دو مسئله اساسی فلسفه اخلاق» (۱۸۴۱) اشاره کرد.
  
راضیه صادقی تبار  

گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:08 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

نگاهی کوتاه بر زندگانی اسکندر مقدونی

اسکندر سوم مقدونی (۳۵۶-۳۲۳ پیش از میلاد) معروف به اسکندر کبیر (یونانی: Μέγας Ἀλέξανδρος، مگاس الکساندروس) پادشاه مقدونیه (باسیلیس) بود. او یکی از مشهورترین اعضای سلسله آرگیاد و یکی از بزرگترین امپراتوری‌های تاریخ باستان میباشد. اسکندر در ۳۵۶ قبل از میلاد مسیح در "پلا" زاده شد و توسط فیلسوف مشهور یونان، ارسطو تعیلم داده شد و جانشین پدرش فیلیپ دوم مقدونی در ۳۳۶ پیش از میلاد بعد از اینکه پدرش به قتل رسید، شد و ۱۳ سال بعد در ۳۲ سالگی جان سپرد. اگرچه سلطنت و امپراتوری اسکندر زندگی کمی داشتند، اعتبار فرهنگی آن تا قرن‌ها برجا ماند. اسکندر در جنگ‌هایش به عنوان شکست‌ناپذیر شناخته شد و به عنوان موفق‌ترین فرمانده تمام زمان‌ها نامیده میشود.[۲] او یکی از مشهورترین سمبل‌های باستان میباشد و با توانایی‌های جنگی‌اش، پیروزی‌هایش و پخش کردن فرهنگ یونان در غرب و شروع تمدن هلنستیک شناخته میشود.

فیلیپ با استفاده از روش‌های دیپلماسی و نظامی بیشتر شهرها و سرزمین‌های یونان را زیر تسلط مقدونیه آورده بود. بعد از مرگ فیلیپ، سلطنتی با قدرت و ارتشی باتجربه به اسکندر به ارث رسید. او با گرفتن سرلشکری یونان به موفقیت رسید و با اختیارات نظامی‌اش، نقشه‌های نظامی را برای توسعه‌هایی که توسط پدرش ناتمام مانده بود ادامه داد. او به آسیای صغیر هجوم برد و جنگ‌هایی را آغاز کرد که ده سال به طول انجامید. او به سوی سوریه، مصر، میان‌رودان، ایران و باختر لشکرکشی کرد و در جنگ‌ها پیروز شد و در همین حال او پادشاه ایران، داریوش سوم را شکست داد و بر قلمروی پادشاهی ایران غلبه کرد. او به هند تاخت و تاز کرد اما سرانجام با شورش‌گری سربازانش مجبور به عقب نشینی شد.

اسکندر در ۳۲۳ پیش از میلاد قبل از اینکه بتواند نقشه‌هایش برای حمله به شبه جزیره عربستان را عملی کند، در بابل درگذشت. در سالهای بعد از مرگ اسکندر، جنگ‌های داخلی امپراتوری‌اش را از بین برد که نتیجه آن تشکیل چندین حکومت بود که توسط طبقه اشراف پیش برده میشد.

نام

اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته‌اند؛ و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم می‌گفتند).ملا هادی سبزواری (قرن ۱۳ق) اسکندر را با نام ذو القرنین قدیس یاد می‌کند.

از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ می‌خواندند.

نَسَب

پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نه‌اوپ‌تولم پادشاه مُلُس‌ها. (البته در برخی منابع اسکندررا از فرزند پدری ترک دانسته شده است)

ملس‌ها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئوم‌بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار می‌رفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانه‌ای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم‌ربّ‌النوع یونانی می‌رسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند. در داستان‌های ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده‌اند.

برخی از پژوهشگران در ایران نظیر استاد بهروز، اصلان غفاری، دکتر محمد مقدم، احمد حاجی و پوران فرخزاد معتقدند در زندگینامه‌هایی که درباره اسکندر مقدونی برجای مانده است تعارض‌ها و اشتباه‌هایی وجود دارد. از جمله پوران فرخزاد در کتاب «کارنامهٔ به دروغ» آورده است اسکندر مغانی یا اسکندر ارومی شخصی ایرانی بوده‌است که بسیاری از اسکندرنامه‌ها که امروزه به اسکندر مقدونی نسبت داده می‌شود در واقع شرح حال او است (مثلا ساختن سد سکندر، پارسایی و بزرگواری، پی آب زندگانی گشتن).

تولد و کودکی

اسکندر در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد. استاد او ، ارسطو ، فیلسوف معروف یونانی بود. اسکندر در زمان کودکی ، اسبی بسیار پر قدرت و نترس به نام( بوسفال) را تربیت کرد که هیچ کس جرئت نداشت از آن سواری بگیرد. این اسب مشهور ، اسکندر را تا هندوستان برد و در آنجا مرد.

پیش از فتح یونان

پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُس‌ها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعهٔ صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه می‌شد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمه‌ای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت نشست.

جوانی اسکندر

فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب پزشک و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانواده‌های ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون می‌رفت، نامه‌ای نوشت. ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت.

حمله به امپراتوری پارس

تبیان زنجان

مسیر حمله اسکندر به ایران

اسکندر در لشکر کشی‌های خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین امپراتوری پارس حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد.

نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (۳۳۴ پ.م) در حوالی آسیای صغیر نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده می‌شود. اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد. این نبرد در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مرمره می ریزد.

درگیری میان پارس و یونان سالیان سال ادامه داشت. نقطهٔ اوج این کشمکش‌ها را سیل رخدادهائی تشکیل می داد که حملهٔ اسکندر عامل و باعث آن‌ها بود. عصری که بدین ترتیب پایان می گرفت چیزی حدود سیصد سالی به درازا کشیده بود.

دومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد ایسوس، (333 پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم. داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.

میان جهان باختر و جهان خاور در درازای تاریخ، نه نبردهای قدرت، نه درگیری‌های اعتقادی، نه رقابت هنرها و نه بگو مگوهای اندیشمندان هیچگاه گسسته نشده است. اوج این درگیری، که کهن‌ترین موضوع تاریخ را تشکیل می دهد، برخورد خصمانهٔ غرب با شرق در سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح در نبرد «ایسوس» بود. پیروزی بنام غرب رقم خورد. پیامدهای آن فوق العاده بودند.

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (331 پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی. بيشترين مقاومت‌ها را طوايف آریایی برزینی در نبرد گوگمل انجام دادند.

پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همهٔ گنجینه‌ها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعهٔ پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد. پس از آن که داریوش در نتیجهٔ دوبار گریختنش هم در نبرد «ایسوس» و هم «گوگمل» شکست خورد، ساتراپ ها، تا جائی که به چنگ فاتح افتاده بودند، دیگر نیازی نمی دیدند، برای این هخامنش ِ فراری سرشکی فرو ریزند. یا شاید هم تنها یک قطرهٔ دیگر نثارش کرده باشند! اما در این وقت فرماندهان بزرگ شروع به سیاست ورزی کردند، سیاستی بزرگ. در موقعیت آنان، سخن رایج ، کنار آمدن با فاتح بود. تدبیر دورنگرانهٔ اسکندر در رفتار دوستانه اش با «میتر ِ نس» ِ ساتراپ که در زمان خود، شهر «سارد» را به او تسلیم کرده بود و پذیرفتنش به حلقهٔ نزدیکان دربار پادشاهی، به بار نشست. ملایمت اسکندر نسبت به همهٔ کسانی که در برابرش مقاومتی نشان نداده بودند، تسلیم ساتراپ‌ها را تسهیل کرد. «شوش» تحویل شد. در ماه نوامبر سال ٣٣۱، تقریباً چهار سالی پس از عبور از «هلسپونتوس» ، اسکندر وارد پایتخت امپراتوری پارس شد.

اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتخت‌های هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشا می‌دانند.

مرگ

اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاق‌های بابل بر او مستولی شده بود در سن ۳۲ سالگی درگذشت.

منبع:ویکی پدیا
گردآوري:گروه بزرگان و مشاهير سايت تبيان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:09 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

آیا کورش کبیر همان ذوالقرنین است؟

 ما همه بندگان اهورا مزدا، خدای یگانه هستیم... ما نه پیروزیم و نه شکست خورده! ما امروز در سراسر این سرزمین پهناور، همگی با هم برابریم... همگی آزادیم...و همگی پاکیم. ما همگی دوستیم. ما تنها یک دشمن داریم و دشمن همه ما اهریمن است و جز او دیگر سایه ای نیست. ما همگی نوریم... سربازان اهورا مزداییم.

همزمان با ورود منشور كوروش کبیر به ایران زمین ـ به عنوان نخستین اعلامیه حقوق بشر در دنیا ـ و اعلام قریب الوقوع نمایش همگانی آن ـ هر چند به مدت کوتاه (چهار ماه) ـ در میهن دوستان ايرانی، شور و شوقی وصف ناپذیری را موجب شده است.

منشور کوروش، نه تنها به عنوان یک میراث ارزشمند ملی برای همه ایرانیان و یک میراث جهانی برای جهانیان، که به عنوان یک میراث گرانبار اسلامی، می تواند موجب مباهات باشد، چرا که با تحقیقات روان شاد علامه آیت الله استاد طباطبایی، استاد شهید مرتضی مطهری اثبات شده که ذوالقرنین، همان کوروش هخامنشی است.

در قرآن مجید، آيه هاي 83 تا 99 سوره كهف، از کوروش کبیر با نام ذوالقرنین به عنوان فردی یکتاپرست، صالح، دادگر و انسان دوست و به عنوان یکی از بندگان شایسته و برگزیده خداوند به نیکی یاد می کند.

این در حالی است که نام بنیانگذار نخستین و بزرگترین امپراتوری دنیا، نه تنها در قرآن مجید بلکه حتی در کتاب های عهد عتیق (از جمله تورات) نیز به عنوان یک انسان برگزیده و بلند مرتبه ثبت و ضبط شده است.

اما متأسفانه، دشمنان فرهنگ و تمدن ایرانی به هر راهی متوسل می شوند تا یا پیشینه تمدنی ایرانیان را نفی کنند، یا دستاوردهای فرهنگی تاریخی، فرهنگ کهن ایرانی و میراث کهن همه ایرانیان از آذری و کرد گرفته تا بلوچ و تاجیک را به یک دسته قومی خاص نسبت دهند!

این گونه است که به رغم این که ظهور زرتشت پیامبر ایرانی بنا بر نوشته های ارسطو و بطلمیوس (بیش از دو هزار سال پیش ) به شش هزار سال پیش از آنها، یعنی هشت هزار سال پیش بازمی گردد، پیشینه ظهور او را تعمدا به سه هزار سال پیش کاهش می دهند!

این ضد ایرانیان بیگانه پرست، چشمان خود را بر همه شواهد و استنادات انکارناشدنی تاریخی می بندند و بیهوده می کوشند ذوالقرنین را با آتیلا و چنگیز، بزرگترین فرمانروایان ظالم و خونریز مغول تبار و زرد پوست آسیای میانه یا اسکندر گجستک جوان متجاوز، بی اخلاق، چند خدا، ظالم و خون ریز یونانی تطبیق دهند.

این در حالی است که انسان های فرهیخته و دانشمندان بزرگی چون علامه آیت الله طباطبایی و پروفسور عبدالکلام آزاد (دانشمند شهیر هندی) با دلایل متقن به اثبات رسانده اند که ذوالقرنین، همان کوروش کبیر، بنیانگذار امپراتوری بزرگ هخامنشی در ایران بوده است.

نظر قطعی علامه طباطبایی در المیزان بنا بر شواهد تاریخی محکم این است؛ «ذوالقرنین قرآن همان کوروش کبیر هخامنشی است.»

استاد علامه طباطبايی می گويد: اگر ذوالقرنین قرآن، مردی مومن به خدا و به دين توحيد بوده، کوروش نيز اين چنين بوده و اگر ذوالقرنين، پادشاهی عادل و رعيت پرور بوده، کوروش نيز چنين بود؛ اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردی سياستمدار بوده او نيز بود؛ اگر دين، عقل، فضايل اخلاقی و ثروت و شوکت داشت، کوروش هم داشت؛ همان گونه که قرآن فرموده کوروش نيز سفری به سوی مغرب کرد، بر لیدی و پيرامون آن مسلط شد و بار ديگر به سوی مشرق سفر کرد. آنجا مردمی ديد صحرانشين و وحشی که در بيابان زندگی می کردند. برای همین، به آنها کمک کرد، سدی ساخت در مقابل قبيله و قومی که آنها را آزار می دادند؛ در تنگه داريال ميان کوه های قفقاز و نزديک به شهر تفليس (تفسير الميزان، علامه طباطبايی).

 در زیر اصلی ترین مستندات تطبیق ذوالقرنین با کوروش کبیر به اجمال بیان می شود:

1- یکتاپرستی، نیکو کرداری، رأفت و انسان دوستی از صفات گفته شده ذوالقرنین در کتاب آسمانی مسلمانان است.
بنا بر فرموده قرآن مجید، ذوالقرنین، پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجازه نمي داد. از اين روی، هنگامي كه بر قومي در غرب چيره شد، پنداشتند، او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد، ولي او بدين كار دست نبرد، بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند، پاداش آن را خواهد ديد.
با آن كه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند، با ايشان شفقت كرد و به دادگري و نيكوكاري دل آنان را به دست آورد.

بر پایه شواهد انکار ناپذیر تاریخی، همگی این ویژگی ها بر کوروش هخامنشی منطبق است که نمونه بارز خوی انسانی و رأفت و مدارای کوروش را در رفتار او با مردم بابل پس از فتح این سرزمین، در تاریخ می بینیم.

با این حال، برخی تلاش می کنند چنگیز و آتیلا و یا اسکندر مقدونی را ذوالقرنین معرفی نمایند، در حالی که هیچ یک از صفات آمده در قرآن مجید بر این جهانگشایان ظالم خونریز قابل انطباق نیست.

ذکر این نکته لازم است، بنا بر نوشته مورخان یونانی، کوروش کبیر از چنان جایگاه بزرگی برخوردار بوده که حتی اسکندر گجستک با وجود یورش وحشیانه به ایران و تسخیر و آتش زدن تخت جمشید به پاسارگاد مقبره کوروش رفته، در برابر مزار آن بزرگ مرد زانو زده و مراتب احترام خود را به کوروش کبیر بجا آورده است.

بنا بر فرموده قرآن مجید، ذوالقرنین مي گويد: «هذا فتح من ربي»؛ یعنی «همه فتوحات من نتيجه لطف خداست» و ما هیچ گاه در تاریخ، نه از اسكندر و نه از خاقان بت پرست مغول تبار زرد پوست، چنين گفتاري سراغ نداريم و سلاطين حميري يمن نيز در حد فاتحان بزرگ نبوده اند.

با توجه به این که بر خلاف بیهوده گویی های دشمنان کینه ورز، ملیت و هویت ایرانی بهترین معیار قضاوت واقعی درباره شخصیت های تاریخی هر ملت سخنان ثبت شده و مکتوب آنان است، در زیر، بخشی از سخنان تاریخی کوروش بزرگ پس از فتح بابل را برای شناخت ویژگی های شخصیتی و یکتاپرستی این بزرگ مرد تاریخ ایران و جهان مرور می کنیم:

«به نام ایزد جان و خرد؛
ایزد یکتایی که لحظه به لحظه او را بیشتر درک می کنم
ای مردم بابل، ما همه بندگان اهورا مزدا، خدای یگانه هستیم... ما نه پیروزیم و نه شکست خورده! ما امروز در سراسر این سرزمین پهناور، همگی با هم برابریم... همگی آزادیم...و همگی پاکیم. ما همگی دوستیم. ما تنها یک دشمن داریم و دشمن همه ما اهریمن است و جز او دیگر سایه ای نیست. ما همگی نوریم... سربازان اهورا مزداییم. از این لحظه من پادشاهی ام را بر این مبنا در تمام کره خاکی در سراسر این خاک پهناور که به فرمان من است، اعلام می کنم. از این پس، نام شاهنشاهی ما هخامنشی خواهد بود و این را به یاد پدر بزرگ عزیزم ـ که بخشی از اندیشه های نیک او به من به ارث رسید ـ به عاریه برمی دارم. ما از این لحظه، اندیشه و دین هر کس را محترم خواهیم دانست. هر کس به دین خودش خواهد پرداخت، هر کس نتیجه انتخاب خود را خواهد دید. هیچ کس حق تجاوز به حقوق دیگری را ندارد. از این لحظه، تمام بردگان آزادند. من تمامی گناهکاران را از این لحظه بخشیدم. هیچ کس مغضوب من نیست. هیچ بابلی از آنچه بوده، نترسد. این یک بخشایش عمومی است و زنان «بالشاسر» که در حرمسرای بابل بوده اند، از این لحظه آزادند. مال و اموالی در حد بازرگانی ثروتمند به هر یک از شما داده می شود و بعد شما می توانید به هر جای ایران پهناور از هند تا مصر و از توران تا یونان که خواستید بروید. شوهر شما مرده و شما وارثان او هستید. داشته های شخصی خودتان را بردارید و از کاخ خارج شوید. تمامی خزانه بالشاسر در میان مردم همین شهر به مساوات تقسیم خواهد شد. میان مرد و زن پیر و جوان و کودک تمایزی نیست. هر کس در قلمروی من به لطف اهورا مزدا زندگی می کند، از حقی مساوی با همه برخوردار است. تمامی تبعیدیان با هزینه حکومت هخامنشی به شهر و کشورشان بازخواهند گشت و با هزینه هخامنشی شهر ها و معابدشان دوباره راه خواهد افتاد. من تا زمانی که به تمام سخنانم جامه عمل بپوشانم، در این شهر خواهم ماند. آری زمین مقدس است... ما نیز یک به یک مقدسیم... این اهورا مزداست که ما را مقدس آفریده... و ما جهان زیبا را زیباتر خواهیم کرد. برای چنین هدفی همگان کار خواهند کرد... همه به دین و زبان خویش خواهند پرداخت و همه آزاد خواهند بود...»

2- واژه ذوالقرنین در قرآن مجید به معنای فردی است که دو شاخ در بالای سر او قرار دارد. همان گونه که در تصویر حجاری شده کوروش کبیر در پاسارگاد دیده می شود؛ کلاهی با دو شاخ در بالای سر او به خوبی نمایان است.

در ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه 539آمده است:
«در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش نقل كرده، به صورت قوچى كه دو شاخ داشته ديده است».

در آن كتاب چنين آمده: در سالسوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤيا كه بار اولديدم رؤيايى دست داد كه گويا من در شوش هستم؛ يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلام است، مى باشم و در خواب مى بينم كه من در كنار نهر «اولاى» هستم. چشم خود را به طرف بالا گشودم. ناگهان قوچى ديدم كه دو شاخ دارد و در كنار نهر ايستاده و دو شاخش بلند است؛ اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقبقرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب و شمال و جنوب حمله مى كند و هيچ حيوانى در برابرش مقاومت نمى آورد و راه فرارى از دست او نداشت و او هر چه دلش مى خواهد، مى كند و بزرگ مى شود.

در اين بين كه من مشغول فكر بودم، ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايان شد. همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت و پاهايش از زمين بريده است و اين حيوان تنها يك شاخ دارد كه ميان دو چشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دو شاخ داشت و در كنار نهر بود.

سپس با شدت و نيروى هر چه بيشتر دويده، خود را به قوچ رسانيد. با او درآويخت و او را زد و هر دو شاخش را شكست و ديگر تاب و توانى براى قوچ نماند. بى اختيار در برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد و او را لگدمال كرد و آن حيوان نمى توانست از دست او بگريزد، و نر بز بسيار بزرگ شد.

آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدم و او رؤياى مرا تعبير كرده، به طورى كه قوچ داراى دو شاخ با كورش و دو شاخش با دو مملكت فارس و ماد منطبق شد و نر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبق شد.

و اما سير كورش به طرف مغرب و مشرق: اما سيرش به طرف مغرب همان سفرى بود كه براى سركوبى و دفع «ليديا» كرد كه با لشکرش  به طرف كورش می آمد و آمدنش به ظلم و طغيان و بدون هيچ عذر و مجوزى بود. كورش به طرف او لشکر كشيد و او را فرارى داد و تا پايتخت كشورش تعقيبش كرد و پايتختش را فتح نموده او را اسير نمود و در آخر، او و ساير ياورانش را عفو نموده، اكرام و احسانشان كرد؛ با اين كه حق داشت، سياستشان كند و به كلى، نابودشان سازد و انطباق اين داستان با آيه شريفه «حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حمئة».

3- در قرآن مجید آمده که ذوالقرنین در آغاز فرمانروایی خود، به منطقه ای که آفتاب غروب می کند، حمله کرده و پیروزی های بزرگی به دست آورده است. سپس به سوی شرق شتافت و در آن سامان، هم به پیروزی دست یافت و پس از آن، به مكاني رفت كه افتاب از ان طلوع مي كرد؛ يعني شرق و آنان پوششي براي محافظت خود نداشتند.
مقابل آفتاب سوزان اشاره به اين كه منطقه بياباني بوده و سكنه چادرنشين و كوچ رو براي آب و غذا و اشارت به سكنه مغولي و سكايي آسياي ميانه دارد.

همان گونه که می دانیم، نخستین حمله بزرگ کوروش کبیر به غرب ایران و سرزمین لیدی (در باختر آسیای کوچک یا ترکیه امروزی) بوده که به پیروزی کوروش و تابعیت لیدی به امپراتوری ایران انجامید. فرمانروایان لیدی که با بابل و مصر و حکومت های آسیای صغیر متحد شده بودند ،برای تصرف بخشی از ایران، در صدد ضربه زدن به کوروش برآمدند. کوروش پس از آگاهی از این توطئه، سپاهیانش را به طرف سارد، پایتخت لیدی گسیل داشت.

وی در این نبرد نیز پیروز بود. در نتیجه این حمله در 547ق.م سارد و شهرهای آسیای صغیر، یکی پس از دیگری به دستان پر توان کوروش کبیر سقوط کرد.

در تاریخ به این نکته اشاره شده که کوروش کبیر، پس از نبرد موفقیت آمیز در غرب ایران زمین (لیدی) برای سر و سامان دادن به شورش اقوام بیابانگردی که متجاوز، وحشی و خونریز بودند، به شمال شرق ایران بزرگ لشکرکشی کرد و موفق به فرو نشاندن آنان و تأمین امنیت مرزهای شرق و شمال شرق ایران شد.

4- سد یأجوج و مأجوج و مکان آن:
یکی دیگر از مشخصات ذوالقرنین در قرآن، عزیمت او به مناطق شمالی و رویارویی با قوم یأجوج و مأجوج بوده است و علاوه بر این، ایجاد سد یأجوج و مأجوج که در ساخت آن از آهن استفاده شده نیز در قرآن به ذوالقرنین نسبت داده شده است. جالب این که در تورات هم به ساختن سدی از جنس آهن اشاره شده است؛ آنجا که از قول کوروش خطاب به خداوند یکتا می گوید: «من اي كوروش، پيش روي تو خواهم خراميد ... جاي ناهموار را برايت هموار مي كنم، درهاي برنجين را مي شكنم، پشت بندهاي اهنين را خواهم بريد...»

در تعیین محل استقرار این سد، گمانه زنی های متعددی شده و حتی برخی آن را همان دیوار بزرگ چین تصور کرده اند، در حالی که کلید حل این معما در خود قرآن نهفته که کاربرد آهن در ساخت این سد مورد تأکید قرار گرفته که با توجه به این که در ساخت دیوار بزرگ چین هیچ گونه مواد آهنی به کار گرفته نشده، این نظریه مردود است.

در سرزمین میان دریای کاسپین و دریای سیاه، سلسله کوه های قفقاز به صورت دیواری راه های میان شمال و جنوب را بسته است؛ مگر یک راه که باز گذاشته و آن تنگه ای است که در میان رشته کوه هایی واقع شده و شمال و جنوب را به هم متصل می سازد و این تنگه در عصر حاضر، تنگه داریال نامیده می شود و در نقشه های موجود میان شهر ولادی قفقاز ـ پایتخت جمهوری اوستیای شمالی، شمالی ترین منطقه ایرانی نشین و فارسی زبان قفقاز که هم اکنون یکی از جمهوری های روسیه است ـ و تفلیس نشان داده می شود در همان جا که تاکنون دیوار آهنین باستانی موجود است و شک نیست که این دیوار همان سدی است که کوروش بنا کرده، زیرا اوصافی که قرآن بیان کرده، درباره سد ذوالقرنین کاملا بر آن منطبق است و همان گونه که قرآن یادآور شده، الواح آهنین در ساختمان آن به کار رفته و مس گداخته برای بستن مفاصل و رخنه های آن استعمال شده و در میان دو دیوار کوهستانی بنا شده است.

با در نظر گرفتن بازمانده سدی که هم اکنون در گذرگاه داریال قفقاز موجود است و شهادت کتب ارمنی ـ که این ناحیه را (بهاک کورائی) و (کابان کورائی) می گویند و به معنی گذرگاه و یا دره کوروش است ـ شکی نمی ماند که کوروش به سمت شمال غربی ایران رفته و از نواحی ای که امروز به نام دربند و معبر داریال معروف است، گذشته و در آنجا سدی بنا کرده تا مانع هجوم سکاهای متجاوز بشود.

در آنجا به دستور کوروش آهن و فلز فراوان آوردند و سدی از آهن بسان دیواری در معبر میان دو کوه که تنها راه عبور و مرور اقوام وحشی سکایی بود، بنا شد؛ این سد تنگه باریک میان دو کوه را می بست و مانع گذشتن سواران یغماگر سکایی بود و به همین جهت این دره به نام دره کوروش نامیده شده است.

تبیان زنجانتبیان زنجان

تصویر نقاشی یک جهانگرد اروپایی از سنگ نگاره کوروش هخامنشی در پاسارگاد سندی است مبنی بر این که کتیبه بالای سر این سنگ نگاره  که به سه زبان ایران باستان نوشته شده بود و بخشی از بال حجاری شده در پشت سر کوروش کبیر به دلایل و توسط افراد نامعلوم تخریب شده  و هم اکنون وجود ندارد.

بنا بر شواهد تاریخی، کوروش کبیر پس از فرو نشاندن بیابان گردان شرق کشور به شمال ایران و قفقاز می رود و به دادرسی از مردم آن سامان می پردازد و برای جلوگیری از تهاجم متجاوزان بیابانگرد، از شمال کوه های قفقاز به درون خاک ایران، سدی را برای مردم آن سامان در قفقاز بنا می کند که در ساخت آن، از پاره های سنگ و آهن استفاده شد. جالب این که در نزدیکی تفلیس در قفقاز ـ که در همه تاریخ تا کمتر از دویست سال پیش در قلمرو ایران بوده ـ بقایای سدی کشف شده است که بر پایه پژوهش های علمی با کمال شگفتی در ساختمان آن، از ترکیبی از سنگ و آهن استفاده شده و جالب تر این که نام تاریخی رودی که در نزدیکی این سد قرار دارد، نیز «کوروش» است!

چند تن از بزرگانی که بر یکی بودن ذوالقرنین قرآن و مسیح عهد عتیق با کورش هخامنشی گواهی داده‌اند، عبارتند از:

1-مولانا ابوالكلام آزاد، مفسر بزرگ قرآن و وزیر فرهنگ هند در زمان گاندی در تفسیرالبیان،
2- ترجمه تفسیر سوره کهف از باستانی پاریزی
3-علامه طباطبایی در تفسیر المیزان،
4-آیت‌الله العظمی ناصر مكارم شیرازی و ده نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسیر نمونه (مانند قرائتی، امامی، آشتیانی، حسنی، شجاعی، عبدالهی و محمدی)،
5- تابنده گنابادی در کتاب سه داستان عرفانی از قرآن،
6- آیت الله میر محمد کریم علوی در تفسیر کشف الحقایق (با ترجمه عبدالمجید صادق نوبری )،
7- حجت الاسلام سید نورالدین ابطحی در کتاب ایرانیان در قرآن و روایات،
8- دکتر علی شریعتی در کتاب بازشناسی هویت ایرانی اسلامی،
9-صدر بلاغی در قصص قرآن،
10-جلال رفیع در کتاب بهشت شداد،
11-دکتر فاروق صفی زاده در کتاب از کورش هخامنشی تا محمد خاتمی،
12- منوچهر خدایار در کتاب کورش در ادیان آسیای غربی،
13- قاسم آذینی فر در کتاب کورش پیام آور بزرگ،
14- دکتر فریدون بدره ای در کتاب کورش در قرآن و عهد عتیق،
15- محمد کاظم توانگر زمین در کتاب ذوالقرنین و کورش،
16- آیت الله سید محمد فقیه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماینده مجلس خبرگان دوم،
17- استاد محیط طباطبایی،
18- حجه الاسلام شهید هاشمی نژاد،
19- سر احمدخان بنیان‌گذار دانشگاه اسلامی علیگر هند،

تبیان زنجان

منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی که در موزه بزرگ بریتانیا نگهداری می شود

منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی در قرن نوزدهم و حدود 130 سال پیش در میان رودان کشف و سپس به موزه ملی بریتانیا منتقل شد... این منشور كه با نام استوانه‌ كوروش نيز شناخته مي‌شود، از جنس سفال است و در سال 539 پيش از ميلاد ساخته شده است.
دورتادور اين استوانه سفالين كه 23 سانتي‌ متر طول و 11 سانتي‌ متر عرض دارد، در حدود چهل خط به زبان ميخي بابلي، فرمان‌هاي كوروش حك شده است. منشور كوروش به ‌عنوان نخستين منشور حقوق بشر شناخته مي‌شود و در سال 1971 ميلادي، سازمان ملل آن را به شش زبان رسمي منتشر كرد.

بدلي از اين منشور نيز در مقر سازمان ملل متحد در شهر نيويورك نگهداري مي‌شود.

در پایان، امید است که بازگشت منشور کوروش بزرگ به ایران و نمایش عمومی آن بهانه ای باشد، برای آشتی افکار عمومی و رسانه های گروهی کشور با میراث فرهنگی تاریخی ایران زمین و بابی باشد برای نگاهی مثبت و به مفاخر گذشته ما. تأیید قرآن مجید بر شخصیت تاریخی کوروش کبیر نیز می تواند یکی از دلایل اثبات این نکته باشد که برای حفظ و بقای هویت ملی ملت ایران زمین تاریخ پیش از اسلام ایران و تاریخ پس از اسلام ایران، نه نافی یکدیگر؛ بلکه هر دو لازم و ملزوم هم و از یکدیگر جدا ناپذیرند.

منبع:تابناک
گردآوري:گروه بزرگان و مشاهير سايت تبيان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:11 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

مردی به وسعت تاریخ

در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.

تبیان زنجان

در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ، کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند.

کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.

به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است ، کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است.

 درگذشت کوروش

تبیان زنجان

مرگ کوروش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کوروش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کوروش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که او در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است. بسیاری از مورخین ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب « ذوالقرنین یا کوروش کبیر » نوشته است ، آنچه بر پیکر کوروش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد :

سرنوشت جسد کوروش در سرزمین سکاها خود بحثی دیگر دارد. بر اثر حمله ی کمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی کار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و ولایات شمالی و غربی و مصر را آرام کرد. روایتی بس موثر هست که پس از بیست سال که از مرگ کوروش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کوروش را بدینگونه به پارس نقل کردند.

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ، آهنگهای غم انگیزی می نواختند ، پشت سر آنان پیلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند ، در این جمع سرداران پیری که در جنگهای کوروش شرکت داشته بودند نیز حرکت می کردند. پشت سر آنان گردونه ی باشکوه سلطنتی کوروش که دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند.

جسد بر روی این ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حرکت می کردند. سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یک بار می ایستادند و بخور می سوزاندند. تابوت طلائی در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ، خروسی بر بالای گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این علامت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری که مخصوص کوروش بود – یک تاک از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حرکت می دادند.
همین که نزدیک شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناک ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود. به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیکر کوروش می گذشتند و تاجهای گل نثار می کردند و موبدان سرودهای مذهبی می خواندند.

روز سوم که اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای کاخ باعظمت هخامنشی تابید ، با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری که مورد علاقه ی خاص کوروش بود - حرکت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شرکت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می کردند.

در کنار رودخانه ی کوروش ( کر) مرغزاری مصفا و خرم بود. در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی ساخته بودند که دیوارهای آن از سنگ بود.

هنگامی که پیکر کوروش به خاک می سپردند ، پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یکصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و کسی از فرط اندوه به خود نمی آمد که از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ، مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند.

منبع:takdownload
گردآوري:گروه بزرگان و مشاهير سايت تبيان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:11 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

کورش بزرگ مرد تاریخ ایران

از تولد تا آغاز جوانی

دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید. لیکن خوشبختانه در کلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. تقریباً تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش ارائه می دهند ، تصویری که استیاگ ( آژی دهاک ) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است.

استیاگ - سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد - آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از این روی هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند. این اندیشه که روزی ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت او کند ، استیاگ را برآن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه ی پارسی – که از جانب او بر انزان حکم می راند - درآورد.

مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا ، به واسطه ی پارسی بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد. درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید ، استیاگ را وحشت یک کابوس متلاطم می سازد. او در خواب ، ماندانا را می بیند که به جای فرزند بوته ی تاکی زاییده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک آسیا را می پوشاند. معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند کودکی که ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد کرد ، بر سراسر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.

تبیان زنجان

وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ، استیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. کوروش کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید ، چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهدید و ترعیب ، این وظیفه ی شوم را به او محول می کند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها کنی ؛ در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد. چوپان بی نوا ، ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد.

اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا که خداوند اراده ی خود را بالا تر از همه ی اراده های دیگر قرار داده ، زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز می گوید ، زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ کنند. میتراداتس لباسهای کوروش را به تن کودک مرده ی خود می کند و او را ، بدانسان که هارپاگ دستور داده بود ، در بیابان رها می کند.

کوروش کبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد. هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند : « او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ، و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود.

بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی . از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ، و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد. کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد.

از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره ، که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند ، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ، و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، اول می شد.

وقتی هم مغلوب می شد نخستین کسی بود که به خود می خندید. از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد ، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هیژده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »

زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد ؛ : « یک روز که کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد که هیچکس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی کرد. کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود. هر یک به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند.

تبیان زنجان

یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبری از کوروش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند. وقتی پس از این تنبیه ، که جزو مقررات بازی بود ، ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود ، چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با یک پسر روستایی حقیر می کنند.

رفت و شکایت به پدرش برد. آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردک ، که به خود جرئت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده ای؟ » کوروش جواب داد:

« هان ای پادشاه ! من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند ، چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم. باری ، در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد. »

استیاگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره ی او خیره شد ، به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد. بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از کجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد ، من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند ، تمام ماجرا را آنسان که می دانست برایش بازگفت.

استیاگ بیش از آنکه از هارپاگ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود. بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند : « از آنجا این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با آنان روی در رو کرده ای ، با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی که دختر تو فرزندی زاییده که شاه شده. بنابرین دیگر لازم نیست که از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست. »

تعبیر زیرکانه ی مغان در استیاگ اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید. دوره ای که مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.

نخستین نبرد

تبیان زنجان

میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنکه با تهدید استیاگ مواجه شد ، داستان کودکی کوروش و چگونگی زنده ماندن او را آنگونه که می دانست برای استیاگ بازگو کرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباری با تفسیر زیرکانه ی خود توانستند استیاگ را قانع کنند که زنده ماندن کوروش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی ، تنها در اثر حمایت خدایان بوده است ، اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت که چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی که به وی سپرده بود به سخت ترین شکل مجازات نکند. استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بکشند. آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حکم آورده است بسیار سخت و دردناک است:

پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و در دیگ بزرگی پختند ، آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه – که البته هارپاگ نیز یکی از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند ؛ پس صرف غذا و باده خواری مفصل ، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود ؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش ساخت که آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.

صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه ، استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت ؛ به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تلافی کند. هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ، بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش ، خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.

باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند. از جمله ” پولی ین“ که چنین می نویسد :

« کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد. صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – که در جریان تعقیب لشکر پارس پراکنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کوروش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید. »

نیکلای دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان ، پدران ، برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند.

به هر روی فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال - که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود - به انزان انتقال یافت.

کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است – پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ، که به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود. بعدها با ازدواج کوروش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط میان کوروش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها ، نزدیک تر و صمیمی تر از گذشته شد. ( گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان – بویژه در خانواده های سلطنتی – بسیار معمول بوده است). پس از نبردی که امپراتوری ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧ ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد.

نبرد سارد

سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ، پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ، تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت.

فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون ( لاکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید ، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند.

منبع:آفتاب
گردآوري:گروه بزرگان و مشاهير سايت تبيان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:15 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

زندگینامه داریوش بزرگ

داریوش منتسب به یکی از خاندانهای فرعی سلسله هخامنشی است ، جد داریوش ( ارشام ) که در آن زمان زنده بود ، عنوان پادشاهی داشت و پدر داریوش ( ویشتاسب ) در پارت از حکام بود . کمتر پادشاهی در بدو جلوس به تخت شاهی مانند داریوش با مشکلات زیاد و طاقت فرسا روبرو بوده است . زیرا بعلت غیبت طولانی کمبوجیه از ایران که مدت 4 سال بطول انجامید و اخباری که در غیاب او منتشر می شد ، به تخت نشستن بردیای دروغین و کارهای او که در مدت 7 ماه برای جلب توجه مردمان ایالات کرده بود ، در نتیجه از نفوذ حکام مرکزی ، در ممالکی که تازه جزو ایران شده بودند کاست و حس استقلال طلبی آنها را تحریک کرد و هر کدام از ممالک تابعه در صدد بر آمده بودند که از ایران جدا شوند . هنگامی که مسئله گیومت مغ پیش آمد و به پادشاهی رسید موجب شد دیگران نیز به فکر سلطنت بیافتند .

تبیان زنجان

داریوش در مدت قریب به دو سال مجبور بود با اغتشاشاتی که در همه نواحی مملکت او ایجاد شده بود بجنگد . داریوش برای جلب توجه قلوب مردم مصر ، به آنجا سفر کرد و در حدود 512 یا 513 ق. م اقدام به جنگ با سکاها کرد . لشکر عظیم ایرانیان از تنگه بُسفر گذشتند و تراکیه شرقی را مطیع ساختند و از دانوب عبور کردند . هدف این لشکرکشی ظاهرا برقراری امنیت در مرزهای شمالی هخامنشی بود . داریوش پس از چند هفته پیشروی در دشتهای روسیه ناگزیر بازگشت . در زمان داریوش هند غربی نیزتبعه ایران شد . مهم ترین وقایع سلطنت داریوش ، شورش شهرهای یونانی در مقابل حکومت ایران است که منجر به جنگهای مدی گردید .

در لشکرکشی اول کاری از پیش نرفت . در لشکر کشی دوم ، ایرانیان در ماراتن توفیقی بدست نیاوردند . پیش از آنکه داریوش اقدام به جنگ سوم کندشورشی در مصر روی داد و توجه داریوش به آن معطوف شد . قبل از توضیح در مورد شورش مصر باید گفت که قشون ایران در جنگ ماراتن شکست نخورد بلکه عقب نشینی کرد و یکی از نواقص عمده سپاهیان ایران در زمان هخامنشی این بود که بجز آن قسمت زبده ، کع گارد جاویدان بود ، بقیه اسلحه دفاعی نداشتند . مثلا سپرهایشان از ترکه بید بافته شده بود . سربازان جاویدان هم معمولا در قلب سپاه جای می گرفتند و گاهی هم ، چنان که در ماراتن روی داد قلب قشون دشمن را می شکافتند . ولی چون جناحین لشکر ایران نمی توانستند به واسطه نداشتن سلاح همان قدر پیش روند سپاهیان جاویدان مجبور می شدند برای مساوی داشتن صف خود با باقی جنگجویان عقب بنشینند . زیرا اگر جز این می کردند ممکن بود که سپاهیان دشمن آنها را محاصره کنند . در مورد جنگ ماراتن هم احتمالا چنین شده است . اما در مورد شورش مصر باید گفت : بعضی از مورخان علت این شورش را مالیاتهای سنگینی که بر مردم مصر تحمیل می شده دانسته اند ، اما به احتمال قریب به یقین این علت درست نیست و این طغیان به دو علت روی داده است :

اولا مصریها بعلت داشتن تمدنی قدیمی و مهم ، ملتی بودند که علاقمند به آزادی و استقلال خود بودند ، یونانیها با استفاده از این روحیه مصریها آنها را بر ضد دولت مرکزی تحریک می کردند و علت آن این بود که اولا یونانیها از بزرگی و ثروت دولت هخامنشی وحشت داشتند ثانیا تمام ممالک ثروتمند و آباد آن زمان در حدود دولت ایران داخل شده بود ، پس مشخص می شود علت اصلی شورش مصریها در دوره هخامنشی احساسات ملی و مذهبی بوده که بوسیله یونانیها تحریک می شده است .

داریوش قبل از عزیمت به مصر خشایارشا را که از آتوسا دختر کوروش بود به ولیعهدی انتخاب کرد و به تدارک لشکرکشی به مصر مشغول شد که در سال 486 ق . م بعد از 36 سال سلطنت درگذشت و پسرش خشایارشا جانشین او شد . مقبره وی در نقش رستم واقع است .

اقدامات داریوش بزرگ

1 . تعدیل نظام مالیاتی ، که از ابتکارات گیومت بود را داریوش وسعت داد . پس تعدیل نظام مالیاتی یکی از کارهای وی بود

2 . اصلاح قوانین دادگستری ، داریوش قوانین مالکیت را هم تعدیل کرد که اگرچه بسود دولتی ها و منصوبین دربار بود اما همین تعدیل از یکسری هرج و مرج ها کاست

3 . تاسیس سپاه جاویدان ، عده این لشکر 10 هزار نفر بود و هیچگاه از تعداد آنها کم نمی شد چون فورا جاهای خالی را پر می کردند . بواسطه وجود این سپاه امنیت در تمام ممالک تامین می شد و بعلاوه یک سپاه 4 هزار نفری از پیاده و سواره ، از پایتخت و قصر سلطنتی محافظت می کردند .

4 . داریوش سیستمی را بوجود آورد به نام پیک و در واقع به معنای سیستم پستی یعنی خبررسانی سریع بوده است که در آن ، جاسوسان مطالب را سریعا جمع آوری کرده و به سازمان اطلاعات داریوش می رساندند .

5 . تا پیش از داریوش وضعیت معاملات چه در داخل و چه در خارج از کشور مشخص نیست اما آنچه که مشخص است . این سیستم ، سیستم داد و ستدی بوده است نه پولی . داریوش برای اینکه خود را با سیستم معاملات بین المللی وفق دهد اقدام به ضرب سکه طلایی بنام وِریک یا دِریک که مردم به هیچ وجه حق استفاده از ةآن را نداشتند و فقط دولت برای معاملاتش از این سکه استفاده می کرد . حتی ساتراپها هم از آنها استفاده نمی کردند بلکه از نقره و سایر فلزات استفاده می کردند .

6 . تاسیس سازمان چشم و گوش ( جاسوسی ) ، یعنی ماموران آن در هر کجا که بودند مثل این بود که چشم شاه می دید و گوش شاه می شنوید . آنها وضعیت پادگانها ، وضعیت مالی و ... را جمع آوری کرده و به نزدیکترین دفاتر جاسوسی می رساندند .

7 . داریوش عقیده داشت که ابتدا باید اقتصاد را درست کرد و بدین جهت از سارد تا شوش ، جاده شاهی را بوجود آورد که طول آن 2500 کیلومتر بوده است . و در طول مسیر ، بین صد تا صد و ده کاروانسرا وجود داشت ، یعنی فاصله بین هر کاروانسرا 25 کیلومتر بوده است . کار این کاروانسراها در موقع جنگ ، اختصاص به کاروانهای نظامی پیدا می کرد و در زمان صلح کار آنها حمایت از مال التجارهکاروانها ، دادن غذا و آذوقه به آنها و ... بود .

8 . داریوش در فاصله بین دریای سرخ و رود نیل ترعه ای بوجود آورد و در آن کتیبه ای نقش کرد . این ترعه همان کانال سوئز است .

9 . داریوش امپراطوری هخامنشی را به 20 تا 22 ساتراپ تقسیم کرد که در نتیجه آن ، هم از موضوع منطقه ای شدن مناطق جلوگیری می کرد و هم بیشتر و راحت تر ، مالیاتها را جمع آوری می کرد . هر بخش را به یک نفر شهربان سپرد که هم از نظر امنیتی ، دولت تامین باشد و هم از نظر مسایل دیگر . همچنین برای کمک به والیان و نیز برای اینکه کارها در دست یک نفر نباشد دو نفر از مرکز مامور می شدند ، یکی برای فرماندهی قشون محلی یا ساخلو و دیگری به اسم سردبیر و در واقع مفتش مرکز ایالات بود و مقصود از ایجا این شغل این بود که مرکز بداند احکامی که به والی صادر می گردد اجرا می شود یا نه .

10 . داریوش تعدادی از مخالفین خود را سرکوب کرد که برای تعداد آنها ، داریوش هیچگاه عدد درستی ذکر نکرده است ، اما آنچه مسلم است در زمان وی 19 منطقه طغیان کردند که داریوش می گئید من همه آنها را کُشتم .

11 . داریوش کاخهای شوش و تخت جمشید را ساخت.

منبع:زاگرس قلب ایران
گردآوري:گروه بزرگان و مشاهير سايت تبيان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:15 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی مرد عرصه های سیاست

خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی که در روزگار فرمانروایی مغولان می زیست یکی از چهره های درخشان، سرآمد و برجسته در عرصه های سیاست ورزی، اندیشه و علم در درازنای تاریخ کهن ایران است. جایگاه وی در احیای فرهنگ ایران در دوران فرمانروایی غمبار مغولان بس ستودنی است و از این حیث اگر مقامش فراتر از بزرگانی چون خواجه نصیرالدین طوسی و شمس الدین جوینی نباشد فروتر نخواهد بود.

برابر با تاریخ، خواجه رشیدالدین، با نبوغ خاص و مهارت ویژه اش در دانش پزشکی یارای آن یافت تا به دربار ایلخان مغول، اباقاخان، راه یابد. هوشمندی وی سبب شد تا در روزگار ۲ ایلخان دیگر، گیخاتو و ارغون نیز مورد ارج و احترام باشد، بدان گونه که علاوه بر طبابت رسیدگی به برخی امور دیوانی را نیز بر عهده گرفت. مع الوصف، اوج اقتدار او از آن هنگام آغاز گشت که غازان، ایلخان مسلمان و دانش دوست مغول شایستگی های افزون او را دریافت و وی را در وهله نخست به ریاست موقوفات مجموعه علمی ـ فرهنگی شنب غازانی و سپس به وزارت خویش برگزید. او در دوران پس از غازان و در عصر اولجایتو نیز بر مسند وزارت همچنان تکیه داشت، این روند در دوران واپسین ایلخان، یعنی ابوسعید نیز ادامه یافت، اما شوربختانه در این هنگام حسد حاسدان و دسیسه چینی های دشمنان در سلطان جوان و خام موثر واقع شد و فرمان قتل خواجه صادر شد و به این ترتیب ایران زمین دگربار مرگ حزن انگیز یکی دیگر از بهترین فرزندانش را شاهد گشت.

براساس آنچه اسناد و منابع تاریخی گواهی می دهند با به صدارت برگزیده شدن این مرد فرهیخته که نمونه تدبیر و عقلانیت ایرانی و به تعبیر حمدالله مستوفی، نگارنده کتاب تاریخ گزیده، «وزارت آصف و بوذرجمهر با وزارت و تدبیر او خوار و حقیر بود» اقدامات بسیار ارزشمندی در جهت اعتلای فرهنگ و تمدن ایران زمین که در پی یورش دهشتناک چنگیزیان رو به افول نهاده بود، انجام گرفت.

خواجه رشیدالدین مرد سیاست، مدیریت، امور دینی، فلسفه، طب، تاریخ، تالیف و انشاء بود و به زبان های پارسی، عربی، ترکی، مغولی، چینی و عبری آشنایی تام داشت. ازجمله عملکردهای درخشان این وارث مواریث باستانی که آگاه به مکتب های گوناگون فلسفه ایران و اسلام بود تفسیرهای پرشماری است که بر آیات قرآن کریم نگاشت و پاسخ هایی مستدل بر شبهات مخالفان بویژه یهودیان ارائه کرد.۱ او همچنین کوشید میان فلسفه، تصوف و کلام هماهنگی ایجاد نماید. در این راستا او رو بدان سوی نهادکه فلسفه و الهیات را از پوسیدگی و کهنگی برهاند و نفحه تر و تازه ای در آن بدمد. به تعبیر سیدحسین نصر، او در تمام موارد ممکن کوشید نظر متکلمان و فیلسوفان را یکسان جلوه دهد و علوم عقلی و نقلی یا عقل و ایمان را با یکدیگر سازگاری بیشتری بخشد.

بررسی های تطبیقی خواجه رشیدالدین درباره ادیان گوناگون نیز شایان ستایش است. او در بخشی از کتاب، اسئله و اجوبه و به هنگام پاسخ به پرسش های حکیمی فرنگی به مباحث کلام تطبیقی پرداخته است. او در همین کتاب درباره رابطه عقل و ایمان در آیین های بودا، مسیح و یهود نیز به شایسته ترین وجه سخن گفته است.

آنچه هویدا می نماید، این گستردگی دید و جهان بینی ژرف نگرانه خواجه، رقبای سیاسی و کوته نظران را از سویی و وابستگان به مکاتب قدیم را از دگر سوی به وحشت انداخت و موجب شد تهمت های گوناگونی بر او بربندند. شمار زیادی او را یهودی خواندند و این در حالی بود که خواجه در کتاب هایش و ازجمله در رساله لطایف الحقایق، ضمن دفاع از اسلام، بکرات افکار و گفتار یهودیان را مورد نقد و حتی استهزاء قرار داده بود.

نگاهی حتی گذرا و نه چندان دقیق به فهرست طویل آثار به یادگار مانده از خواجه، پژوهشگر را به این نکته رهنمون می سازد که او جامع تمام علوم روزگار خویش بود. در حقیقت، متون علمی نگارش یافته توسط خواجه علاوه بر تفسیر، فلسفه و کلام، مباحثی چون فلاحت و زراعت، علوم طبیعی، طب، علوم اقوام هندی و چینی، تاریخ و... را نیز شامل می شد. بی گمان، در میان این همه رسائل پرشمار، مشهورترین و ارزشمندترین آنها کتاب جامع التواریخ است. آنچه روشن است این کتاب را که بی شباهت به یک دایره المعارف نیست می توان کامل ترین منبع جهت شناخت اقوام ترک و مغول برشمرد، زیرا بخشی از کتاب که در آن از تاریخ قبایل چادرنشین ترک و مغول و سازمان اجتماعی و شیوه زندگی و موازین حقوقی و روایات و افسانه های آنها بحث می شود چنان کامل و دقیق است که همتای آن را در هیچ یک از منابع تاریخی مربوط به آن دوران، حتی منابع چینی و مغولی، نمی توان یافت.

شایسته است یاد شود جامعیت جامع التواریخ بدان اندازه است که امروزه تاریخ پژوهانی چون ساندرز، نویسنده کتاب تاریخ فتوحات مغول، آن را نخستین تاریخ اصیل جهانی پنداشته و محققانی همانند مورگان، مولف کتاب مغول ها، اهمیت تاریخ نگاری عصر مغول را مدیون و مرهون وجود آن برشمرده اند. برخی تاریخ نگاران، چون عبدالحسین زرین کوب پا از این نیز فراتر نهاده و به درستی از جامع التواریخ به عنوان جسورانه ترین و عظیم ترین طرح در تاریخ نویسی مسلمانان و نیای فراموش شده تواریخ امروز دانشگاه کمبریج یاد کرده اند.

با تمام این اوصاف، برجسته ترین کاری که خواجه رشیدالدین در جهت نیل به هدف، یعنی احیا و اعتلای فرهنگ ایران، انجام داد بنیان نهادن نخستین شهر دانشگاهی جهان در نزدیکی تبریز بود. این مجتمع عظیم علمی ـ آموزشی که به ربع رشیدی، اشتهار یافت بزرگ ترین مجموعه علمی بود که دنیا تا به آن زمان به چشم دیده بود. ربع رشیدی نه تنها نمونه های تمدن ایرانی ـ اسلامی را گردآوری، متمرکز و پاسداری کرد، بلکه سبب شد با تجمع بخشیدن به دانشمندان و هنرمندان خودی و بیگانه از هر قوم و ملیتی، افکار جدید شرق و غرب را با تمدن ایرانی ـ اسلامی ترکیب کند و روحی تازه در آن بدمد تا بتواند چهره ای جهانی به خود گیرد. گفتنی است، این بزرگ ترین و عظیم ترین مرکز آموزشی آن عهد جهان از نظر علمی و مدیریتی با دانشگاه ها و مراکز آموزشی کهن چون جندی شاپور و نظامیه بغداد هم پایه و حتی برتر بوده است. در ضمن، واحدهای گوناگون علمی ـ آموزشی ربع رشیدی متنوع بود و تشکیلات اداری، پژوهشی و آموزشی آنچنان ساماندهی شده بود که با آخرین نمونه های مراکز پژوهشی و آموزشی دنیای کنونی قابل قیاس است. در واقع، آنچه بیش از همه شایان توجه است تشکیلات و اداره امور این کانون بزرگ علم و فرهنگ است که به راستی از هر جهت حیرت زا و شگفت آور است تا جایی که حتی دستمزد، بیمه و حقوق بازنشستگی کارکنان و اساتید از سوی خواجه منظور شده بود.

خواجه رشیدالدین بیشترین هم و غم خود را در جهت پیاده کردن اهداف علمی ـ آموزشی این مجتمع به کار برد و برای نیل به این اهداف اماکنی چون مدرسه، بیمارستان، خانقاه، خوابگاه، مسجد، کتابخانه و... در آن بنا نهاد.

خواجه که در امر جهانداری و سیاست ورزی نظری صائب داشت از سویی تلاش می کرد طبق برنامه ای منظم دانشمندان برجسته را در ربع رشیدی فراز آورد و از سوی دیگر از وجود آنها نهایت استفاده را برای تربیت کادرهای علمی به عمل آورد. او به همین برهان شمار افزونی از دارایی های خویش را برای اداره این کانون جهانی علم وقف کرد. خود وی در یکی از مکتوباتش برخی از وقفیات متعلق به این مجموعه را چنین برشمرده است:

«گله های گوسفند که در روم، بغداد، دیاربکر، شیراز، تبریز، اصفهان، مازندران، خراسان، لرستان و دیگر ممالک بـه دست کدخدایان احشام سپرده ام ۵۰۰ گلـه است، هـر گلـه ۵۰۰ راس وقف کـرده ام بـر ربع رشیدی که روغن و پشم و کشک و نتاج آنها سال به سال صرف خیرات و مبرات کنند و... دیگر ۲۰ هزار قطعه مرغ که به دست دهاقین و رعایای قراء مواضع تبریز و سلطانیه و همدان سپرده ام وقف کرده ام بـر دارالشفاء ربع رشیدی...». این فقط بخشی از ثروت اختصاص یافته به ربع رشیدی بود چراکه میزان اوقاف آن بسیار افزون تر از آنچه گفته شد بوده است، اما چون به گفته خود خواجه رشیدالدین «اگر مفصل مجموع اثاثات ربع رشیدی را بنویسیم موجب ملال و کلال باشد» از این کار صرف نظر می شود. تنها یادآوری می گردد در مجموعه ای که ۴۰۰ دانشمند، فقیه، محدث و دست کم ۶ هزار طالب علم روزگار می گذراندند باید چنین هزینه افزونی خرج می گشت تا اینان همچنان که خود خواجه بیان داشته است بتوانند «از سر رفاهیت خاطر به افادت و استقامت مشغول گردند».

در ربع رشیدی که در زمان رفعت و فرازش، دانش از رشد و پیشرفتی قابل توجه برخوردار شد کتابخانه ای ۶۰ هزار جلدی وجود داشت که کتاب هایش به زبان های زنده آن عهد نگارش یافته و از سرزمین هایی گوناگون چون ایران، توران، مصر، مغرب، روم، چین و هند جمع آوری شده بود. خواجه رشیدالدین برای گردآوردن این همه کتاب به تشویق و تحریص علمای زمان برای تحقیق و انتشار آثار می پرداخت. شگفت آنجا است که این تشویق و ترغیب به نوعی مسابقه کتاب نویسی در میان اندیشمندانی از اقصی نقاط دنیا تبدیل شده بود و البته خواجه در ازای دریافت هر کتاب هدایایی که می توان آن را حق التحریر یا حق التالیف نامید برای نگارنده کتاب می فرستاد، حتی اگر نویسنده در ممالکی دوردست چون اندلس، مراکش یا تونس می زیست.

خواجه رشیدالدین که خود پزشکی زبردست و کاربلد بود نسبت به این علم که آن را فن شریف می نامید، توجه بسیار داشت. از نشانه های همت والا و گرایش و علاقه افزون وی به این دانش می توان به حضور ۵۰ پزشک در بیمارستان و مدرسه طب مجتمع ربع رشیدی اشاره کرد که هر یک از آنها دست کم مسوول آموزش ۲ دانشجوی پزشکی بودند. بایسته یاد کرده است، این ۵۰ پزشک ماهر از سرزمین های مختلف چون هند، چین، بیزانس، مصر و شام تنها به سبب شنیدن آوازه حمایت های افزون خواجه رشیدالدین، رو به سوی او نهاده بودند.

به هر ترتیب آنچه از این کوتاه سخن برمی آید آن است که روح تحقیق و دانش پژوهی، فکر نکته سنج، هوش سرشار، جهان بینی وسیع و مدیریت هوشمندانه، از صفات و ویژگی های خواجه رشیدالدین بوده است. به باور نگارنده، یاری جستن از منش و روش خواجه و استفاده از شیوه های مدیریت پیشرفته ربع رشیدی در کنار بهره گیری درست و هوشمندانه از متدهای آموزشی نوین، نه تنها توسعه فرهنگ تحقیق و پژوهش و تولید علم و دانش را سهل الوصول می نماید بلکه کار پرورش نیروی انسانی متخصص و کاردان مورد نیاز جامعه را نیز آسان تر و راحت تر می سازد.

پانوشت:
۱ ـ بایسته است یاد شود، خواجه رشیدالدین در ابتدا بر آیین یهود بود و آن گاه از روی اخلاص اسلام اختیار کرد و به این سبب تمام تلاش خویش را به کار برد تا شبهه ها و ایرادات یهودیان بر اسلام را پاسخ گوید.

امیر نعمتی لیمائی 
روزنامه جام جم 
 
گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

سه شنبه 31 مرداد 1391  5:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها