0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

ماجرای افسر فداکاری که به کمک زن مجروح رفت

 مادر جوانی که کنار خیابانی در یوتا ایستاده بود تا مطمئن شود پسرش به سلامت از خیابان عبور میکند با یک اتوبوس شهری تصادف کرد. این خانم زمین خورد و بین آسفالت و اتوبوس گیر افتاد.
«آریان اسمیت» ۲۴ ساله کاملا زیر اتومبیل رفته بود و تنها به اندازه ی یک توپ تنیس فضا وجود داشت که افسر بتواند به او دسترسی داشته باشد.
با اینحال با وجودیکه گروه نجات نمی توانست او را بیرون بکشد، افسر وست ولی «کوین پک» زیر اتوبوس خزید به این امید که تنفس او را بررسی و از زنده بودنش اطمینان حاصل کند.

ماجرای افسر فداکاری که به کمک زن مجروح رفت
آقای پک به ای بی سی نیوز گفت: «وقتی پایش را کنار زدم متوجه شدم که زانوی راست و کمرش کاملا دریده شده است اما هنوز نفس می کشید، هر چند به دلیل شکستگی شانه اش کاملا بی حرکت مانده بود»
آقای پک دستش را گرفت، با او حرف زد و زیر اتوبوس کنار او دراز کشید. هر کاری که در توانش بود انجام داد تا او را هشیار نگه دارد و فکرش را از تصادف منحرف کند.
وقتی او از میزان صدمه ای که دیده بود سوال کرد آقای پک از او خواست به پائین نگاه نکند. بسیار وحشت کرده بود اما سعی کرد آرام بماند و از آقای پک خواست تنهایش نگذارد. افسر پلیس قول داد تا زمانیکه او را از آنجا خارج نکرده اند کنارش می ماند.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  4:50 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

درسی که در قلبم حک شد

دختر ده ساله ام، سارا درسی به من آموخت که بر قلبم حک شد.او از زمان تولد نقص عضو داشت و ما مجبور شدیم برای پای او که مادر زادی عضله نداشت، حائل تهیه کنیم.

یکی از روزهای زیبای بهاری، او شاد و سرزنده به خانه آمد تا به من بگوید که در مسابقه برنده شده است. چون نقص عضو او آزارم می داد، به دنبال کلماتی گشتم تا بتوانم تشویقش کنم و به او بگویم اجازه ندهد این نقص مادر زادی مانع کارش شود. از همان حرف هایی که مربیان ورزش هنگام شکست بازیکنان شان به آن ها می گویند. ولی پیش از آنکه کلامی به زبان بیاورم، او گفت: «بابا، من دو تا از مسابقه ها را بردم.» باورم نمی شد. او ادامه داد: «یک امتیاز گرفتم.»

حدس می زدم چه اتفاقی افتاده است. حتما از روی ترحم توانسته بود امتیازی بگیرد. ولی باز پیش ار آنکه حرفی بزنم، به من گفت: «بابا به من همین طوری امتیاز ندادند….. من امتیاز«پر تلاش ترین شرکت کننده» را آوردم.»

و این سارای عزیز من بود که این درس را به من آموخت.

 استان فراگر

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  4:55 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

حادثه

«نعمتهای واقعی زندگی ما خود را به شکل درد، کمبود و ناامیدی نشان می دهند. ولی اگر صبور باشیم، به زودی این رنجها و کمبودها و ناامیدیها برکت خود را به ما نشان خواهند داد.»

 جوزف ادیسون

آن سال عید روز یکشنبه بود و جوانها تصمیم گرفتند جشن بزرگی بر پا کنن. مادر دو تا از دخترها از من خواست که در صورت امکان، دخترهایش را با ماشین خودم به کلیسا ببرم. او از رانندگی در شب می ترسید و آن شب هم زمین بسیار لغزنده بود. من قول دادم دخترهایش را به جشن ببرم.

آن شب وقتی به کلیسا می رفتیم، دخترها کنار من، روی صندلی جلو ماشین نشسته بودند. از سربالایی جاده می گذشتیم که در مقابل مان دیدیم در ریل قطار حادثه ای رخ داده است. تا آمدم ماشین را کنترل کنم، ماشین لغزید و به اتومبیل جلویی خورد. برگشتم تا ببینم چه بلایی سر دخترها آمده است. سر دختری که کنار پنجره نشسته بود به شیشه خورده و خون روی گونه هایش راه افتاده بود. منظره ترسناکی بود خوشبختانه یکی از راننده های ماشین های اطراف همراه خود جعبه کمک های اولیه داشت و ما توانستیم جلوی خونریزی را بگیریم. کارشناس تصادف اعلام کرد که این تصادف اجتناب ناپذیر بوده و نباید خسارتی پرداخت شود.

ولی من سخت نگران دختر ۱۷ ساله زیبایی بودم که باید تا آخر عمر با دو خراش عمیق روی صورتش کنار می آمد و این حادثه هم زمانی اتفاق افتاده بود که او را دست من سپرده بودند.

او را به بیمارستان بردم تا زخمهایش را بخیه بزنند. احساس کردم این کار خیلی طول کشیده است. به پرستار گفتم که دکترها چه می کنند. پرستار گفت که پزشکی که زخمهای او را بخیه می کند، جراح پلاستیک است و دارد سعی می کند بخیه ها را ظریف بزند تا ردی روی صورت دختر باقی نماند. ناگهان احساس کردم که خداوند چه به موقع به فریادم رسیده است.

از این که دونا را در بیمارستان ببینم، می ترسیدم و احساس می کردم از من عصبانی است و سرزنشم می کند. چون شب عید بود، دکترها سعی می کردند حتی موقتا بیماران را به خانه بفرستند و جراحی های مهمتر را بعدا انجام دهند. بنابراین در بخشی که دونا بستری بود، بیماران زیادی نبودند.

از پرستاری درباره وضع روحی دونا سؤال کردم. پرستار لبخند زد و گفت که او بیمار دوست داشتنی است و مانند خورشید گرم و صمیمی است. دونا خوشحال بود، از آنها درباره ی معالجه بیماریها سؤال می کرد. چون بخش خلوت بود، پرستارها به اتاق دونا می رفتند و با او حرف می زدند و به سؤالاتش پاسخ می دادند.

به دونا گفتم که از این حادثه بسیار متأسفم و او به من گفت که ناراحت نباشم و می تواند روی زخمها را با پودر بپوشاند. بعد هیجان زده درباره کار پرستارها حرف زد. پرستارها دور تخت او ایستاده بودند و لبخند می زدند و دونا بسیار خوشحال بود. ابن اولین باری بود که به بیمارستان آمده و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود.

بعدها دونا در مدرسه بارها ماجرای تصادف و بستری شدن در بیمارستان را تعریف کرد. مادر و خواهر او هرگز مرا سرزنش نکردند. ولی من هنوز هم از اینکه صورت یک نوجوان زیبا به آن شکل در آمده بود، احساس گناه می کردم.

یک سال بعد از آن شهر رفتم و ارتباطم با دونا و خانواده اش قطع شد.

پانزده سال بعد بار دیگر برای خدمت به کلیسا مرا دعوت کردند. شب آخر متوجه شدم که مادر دونا منتظر است تا با من خداحافظی کند. دوباره خاطره ی تصادف ان شب و زخم صورت دخترش آزارم داد. جلو آمد، مقابلم ایستاد و لبخند زیبایی بر لب آورد.

وقتی به من گفت که آیا می دانم بعد از آن ماجرا چه اتفاقی برای دونا افتاده است، از ته دل می خندید، نه! من نمی دونستم چه اتفاقی افتاده است. فقط یادم می آمد که علاقه بسیاری به پرستارها داشت. مادر دونا گفت: «دونا تصمیم گرفت پرستار شود. به دانشکده پرستاری رفت و شاگرد ممتاز شد. بعد در بیمارستان کار پیدا کرد و با پرشکی آشنا شد و با هم ازدواج کردند و حالا دو تا بچه دوست داشتنی دارند. او بارها به من گفته است که تصادف آن شب، بهترین حادثه زندگیش بوده است.»

رابرت. مک مولن

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:01 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 تاوان حق شناسی

باید آگاه باشیم که در هر تجربه فقط به حکمت نهفته در آن پی ببریم.

 مارک تواین

تقریبا سیزده سالم بود. پدرم شنبه ها مرا به گردش می برد. گاهی به پارک یا به بندر می رفتیم و کشتی ها را تماشا می کردیم. دیدن مغازه هایی که در آنها می توانستیم وسائل الکترونیکی قدیمی را ببینیم برای من جالب تر از همه بود.

ما هم گاهی وسیله ی پنجاه سنتی می خریدیم که تمام محتویات داخلش بیرون ریخته بود.

پس از گردش، در راه بازگشت به خانه، پدرم مقابل بستنی فروشی می ایستاد و دو تا بستنی ده سنتی می خرید. البته نه همیشه. همیشه از پدر چنین انتظاری نداشتم، اما وقتی به طرف خانه می رفتیم تا وقتی که به آن پیچی می رسیدیم که به بستنی فروشی منتهی می شد، یا می پیچیدیم و دست خالی به خانه باز می گشتیم، با امیدواری دعا می کردم. آن پیچ به معنای راه افتادن آب از دهانم بود یا ناامیدی.

چند بار پدرم مرا از راه طولانی تری به خانه برد تا اذیتم کند. وقتی از کنار بستنی فروشی رد می شدیم، به من می گفت: «فقط برای تنوع از اینجا رد شدیم.»

البته این فقط یک بازی بود و او شوخی می کرد.

در بهترین روزها او از من می پرسید: «بستنی قیفی می خوری؟»

من جواب می دادم: «بله، حتما پدر.»

همیشه من شکلاتی می خوردم و او وانیلی. او بیست سنت به من می داد و من به داخل مغازه می دویدم و بستنی های همیشگی را می خریدم. در ماشین بستنی می خوردیم و من عاشق بستنی و عاشق پدرم بودم. روزی به سمت خانه می رفتیم و من دعا می کردم که پدر پیشنهاد همیشگی اش را بدهد و صدایش را شنیدم که گفت: «امروز بستنی قیفی می خوری؟»

_ «بله پدر، عالی است.»

اما او گفت: «به نظر من هم خیلی خوب است، اما چطور است که امروز تو مهمان مان کنی.»

بیست سنت! سرم گیج افتاد. می توانستم این کار را انجام بدهم. من در هفته ۲۵ سنت از پدرم می گرفتم و گاهی هم بیشتر. اما پس انداز کردن پول مهم بود. پدرم همیشه این را می گفت. وقتی صحبت از خرج کردن پول خودم به میان آمد، بستنی خریدن چندان کار جالبی نبود.

چرا به ذهنم نرسید که فرصت خوبی است تا سخاوت پدرم را جبران کنم؟ چرا هرگز فکر نکرده بودم که او پنجاه بستنی برای من خریده و من هرگز یک بستنی هم برای او نخریده ام؟ اما من به تنها چیزی که فکر می کردم «بیست سنت» بود.

در اوج ناسپاسی و خودخواهی، کلمات وحشتناکی از دهانم بیرون آمد که هنوز هم در گوشم زنگ می زند. «خوب در این صورت فکر می کنم بهتر است امروز بستنی نخوریم.»

پدرم گفت: «بسیار خوب پسرم.»

اما وقتی برگشتیم تا به سمت خانه برویم، فهمیدم که اشباه کرده ام. از پدرم خواهش کردم که برگردیم و گفتم که پول بستنی را می دهم.

اما او گفت: «اشکالی ندارد. خیلی مهم نیست.»

و التماس های مرا نادیده گرفت و به طرف خانه رفتیم.

از خود خواهی و قدر شناسی ام ناراحت بودم. او دیگر در انی مورد حرف نزد، حتی ناراحت هم نشد. اما فکر می کنم هر کار دیگری می کرد، آنقدر در من اثر نمی گذاشت.

من آموختم که سخاوت دو طرفه است و گاهی حق شناسی چیزی بیشتر از گفتن «متشکرم» است. آن روز حق شناسی من بیست سنت هزینه داشت و آن بستنی می توانست بهترین بستنی عمر من باشد.

یک چیز دیگر را هم باید بگویم. هفته ی بعد، من و پدرم باز هم به گردش رفتیم و وقتی به آن پیچ رسیدیم، من به پدرم گفتم: «بستنی می خورید؟ امروز مهمان من باش.»

 رندال جونز

برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای تقویت روح دختران و پسران _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:04 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

حتی یک نفر

چاد کوچولو آرام و خجالتی بود. روزی به خانه آمد و به مادرش گفت که می خواهد برای همکلاسی هایش یک کارت تبریک درست کند. قلب مادر فرو ریخت. در دل گفت: «کاش واقعا این کار را بکند.»

او بارها دیده بود که وقتی بچه ها از مدرسه به خانه برمی گشتند، پسرش، چاد پشت سر آنها راه می رفت. بچه ها همیشه با هم حرف می زدند، ولی چاد هیچ گاه در جمع آن ها شرکت نمی کرد. به هر حال او تصمیم گرفت به پسرش کمک کند. بنابراین کاغذ و چسب و مقوا خرید و ظرف سه هفته چاد توانست ۳۵ کارت درست کند.

روز عید فرا رسید. چاد خیلی خوشحال بود. با دقت کارتها را روی هم گذاشت و آن ها را در پاکتی بزرگ قرار داد و از خانه بیرون رفت. مادر تصمیم گرفت برای او شیرینی مورد علاقه اش را درست کند تا وقتی از مدرسه برمی گردد، شیر داغ به او بدهد. مادر می دانست که اگر پسرش کارت زیادی دریافت نکند، ناراحت می شود. شاید اصلا هیچ کارتی دریافت نمی کرد. این فکر خاطرش را آزرد. آن روز بعد از ظهر مادر شیرینی و شیر را روی میز گذاشت. وقتی صدای بچه ها را شنید، از پنجره به بیرون نگاه کرد. آن ها لبخندزنان جلو می آمدند. مثل همیشه چاد پشت سر آنها بود. او کمی تندتر از همیشه راه می رفت. مادرش انتظار داشت چاد به محض ورود به خانه، گریه کند. متوجه شد چیزی در دست پسرش نیست. وقتی در را باز کرد، جلوی گریه اش را گرفت و گفت: «چاد برایت شیرینی و شیر آماده کردم.»

ولی او متوجه حرف مادرش نشد و از کنارش گذشت. صورتش بر افروخته بود. فقط توانست بگوید: «حتی یک نفر، حتی یک نفر!»

قلب مادر فرو ریخت. سپس پسرک گفت: «من حتی یک نفر را فراموش نکرده بودم!»

دیل گالوی

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:05 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 شهامت در عمل

چند سال پیش شاهد شجاعتی بودم که تمام وجودم را لرزاند.

یک بار در انجمن مدرسه در این باره حرف زده بودم که چگونه همه ی ما می توانیم به جای دوری از دیگران، از آنان حمایت کنیم.

بعد هم گفتم هر کس می خواهد پشت بلندگو بیاید و صحبت کند. دانش آموزان می توانستند از کسانی که به آنان کمک کرده بودند تشکر کنند و بعضی ها هم این کار را می کردند.

دختری از دوستانش تشکر کرد، چون آنان هنگامی که او مشکلات خانوادگی شدیدی داشت، کمکش کرده بودند. پسری از دوستانش حرف زد که هنگام مشکلات عاطفی کمکش کرده بودند.

سپس دختری که سال آخر دبیرستان بود، برخاست و به سوی بلندگو آمد. به قسمت سال اولی ها اشاره کرد و تمام مدرسه را به نبرد طلبید: «بیایید دیگر به آن پسر کاری نداشته باشیم. درسا است که او با ما فرق دارد، اما ما نقاط اشتراک بسیاری با او داریم. او باطنا هیچ تفاوتی با ما ندارد و مانند ما به عشق، اعتماد و دلسوزی نیاز دارد. او به دوست نیاز دارد. چرا ما با او دشمنی و از او دوری می کنیم؟ من از تمام بچه های مدرسه می خواهم که به این پسر کمک کنند و به او فرصت دیگری بدهند»

در تمام مدتی که او حرف می زد، من به آن پسر پشت کرده بودم و نمی دانستم او کیست. اما معلوم بود که تمام مدرسه می دانند او کیست. می ترسیدم به او نگاه کنم، مبادا او شرمنده شود و بخواهد زیر صندلی اش برود و از دید همه پنهان شود.

اما وقتی برگشتم، پسری را دیدم که لبخندی بزرگ بر لب داشت. تمام بدنش تکان می خورد و مشتش را در هوا نگه داشته بود.

او با حرکاتش می گفت: «متشکرم! متشکرم! به آنان بگو تو امروز زندگی مرا نجات دادی!»

بیل سندرز

برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای تقویت روح دختران و پسران _ انتشارات: عقیل


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:05 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 دو خانواده

خانواده ای ژاپنی در اواخر قرن نوزدهم از ژاپن به سانفرانسیسکو مهاجرت کردند. آنها گل رز پرورش می دادند و سه روز در هفته آن ها را به بازار می بردند و می فروختند.

خانواده دیگر، اهل سوئیس بودند، اما سالها در آمریکا زندگی کرده و بومی آنجا شده بودند. آن ها هم گل می کاشتند و در بازار می فروختند.

این دو خانواده در کارشان موفق بودند و در بازار سانفرانسیسکو همه آن ها را به خاطر گلهای شان که دیر پژمرده می شدند، می شناختند.

چهار دهه آنها همسایه هم بودند و پسرهای شان مزارع را اداره می کردند. ولی در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ ژاپن به پرل هاربر حمله کرد. گرچه تمام اعضای خانواده آمریکایی بودند، اما پدر ژاپنی هرگز بومی نشده بود.

در روزهای جنگ و اسارت در اردوگاه ها، همسایه این خانواده داوطلب که در صورت لزوم از قلمستان های آنها مراقبت می کند. دو خانواده در کلیسا آموخته بودند که «همسایه ات را دوست داشته باش.» آن ها به همسایه ژاپنی شان گفتند: «اگر این وضع برای ما پیش می آمد، شما هم همین کار را می کردید.»

مدتی بعد خانواده ژاپنی را به زمین بایری در گرانادای کلورادو بردند و آنها در اقامتگاه هایی با سقفهای قیراندود و محصور با سیم خاردار اقامت کردند.

یک سال گذشت، بعد دوسال و بعد سه سال، در فاصله ای که خانواده ژاپنی در اردوگاه اسیران بودند، دوستان شان از قلمستان گل رز آن ها مراقبت کردند و بچه ها قبل از مدرسه و روزهای تعطیل و پدرشان ۱۶ تا ۱۷ ساعت در روز، روی قلمستان خود و همسایه کار می کردند.

روزی که جنگ تمام شد، خانواده ژاپنی چمدان شان را بستند، سوار قطار شدند و به خانه بر گشتند.

فکر می کنید چه دیدند؟ خانواده همسایه در ایستگاه قطار به استقبال شان آمده بودند. وقتی به خانه رفتند، از تعجب خشک شان زد. قلمستان خود را زیبا و پر بار در زیر نور آفتاب یافتند.

بعد دفتر حساب بانکی مرد ژاپنی را تحویلش دادند که پول فروش گلها را در آن واریز کرده بودند. خانه شان هم درست مانند قلمستان پاکیزه بود.

روی میز ناهار خوری دسته ای غنچه گل رز گذاشته بودند تا به محض ورود خانواده ژاپنی، روبانش را باز و به آن ها تقدیم کنند.

 دایان ری نر، به نقل از کارول برادبنت

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:06 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 از زبان یک پسر کوچک

در سال ۱۹۹۲ من و همسرم به آلمان رفتیم و با سه خانواده دوست داشتنی آشنا شدیم. اخیرا یکی از آن خانواده ها برای بازدید از آیوا به خانه ما آمدند.

دوستان ما، ریموند و تونی، در شهر صنعتی رور آلمان زندگی می کردند. این منطقه در جنگ جهانی دوم به شدت بمباران شد. شوهر من معلم تاریخ است و از آنها خواست از خاطرات جنگ برای مان تعریف کنند. ریموند داستانی را تعریف کرد که چشمان ما را از اشک لبریز نمود.

چیزی به پایان جنگ نمانده بود که ریموند _ که پسر بچه کوچکی بود _ دو چتر باز دشمن را دید که از آسمان پایین می آمدند. مثل خیلی ها، ریموند یازده ساله نزد پلیس رفت و آمدن آن ها را خبر داد. پلیس به سراغ آنها رفت تا دستگیرشان کند و بعد هم قرار شد چتر بازان انگلیسی را به زندان حومه شهر ببرند. مردم شهر که از بمباران ناراحت بودند، فریاد زنان گفتند: «آنها را بکشید! آن ها را بکشید!»

چتر بازها که پایین آمدند، مردم رور داشتند به باغها و مزارع ویران خود رسیدگی می کردند. برای همین با بیل و چنگک و هر چه در دست شان بود، به آن ها حمله کردند. ریموند به صورت چتر بازهای انگلیسی نگاه کرد. آن ها ۱۹ یا ۲۰ ساله و هنوز خیلی جوان بودند. ریموند دید آن ها سخت ترسیده اند. آن دو پلیس هم جلوی جمعیت خشمگین را نمی گرفتند.

ریموند می دانست که باید کاری کند و کرد! او خودش را میان چتر بازان انگلیسی و جمعیت خشمگین قرار داد و به مردم نگاه کرد و فریاد زد که صبر کنید. مردم که قصد نداشتند پسرک را زخمی کنند، لحظه ای صبر کردند. ریموند فریاد زد: «به این زندانی ها نگاه کنید. آن ها خیلی جوان هستند و فرقی با پسرهای جوان شما ندارند. آنها همان کاری را می کنند که پسرهای شما می کنند. برای کشورشان می جنگند. اگر پسرهای شما همین الان در کشوری خارجی اسیر جنگی باشند، دوست دارید مردم آن کشور آنها را بکشند؟ به خاطر خدا به این جوانها صدمه نزنید.»

مردم با حیرت به حرفهای ریموند گوش دادند و خجالت کشیدند. زنی از میان جمعیت فریاد زد: «باید آنقدر بی فکر باشیم که یک پسر بچه به ما بگوید چه کار درست و چه کار غلط؟»

اما جمعیت بی اعتنا به او پراکنده شد. ریموند هرگز نگاه سرشار از شکر گزاری و آسودگی آن دو جوان انگلیسی را فراموش نکرد و از خداوند خواست که آنها زندگی توأم با سعادت و خوشبختی و شادی داشته باشند و هرگز پسرک کوچکی که آنها را نجات داده بود، فراموش نکنند.

 الاین مک دونالد

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:06 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

ماجرای غریق نجات

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه.
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:07 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

برای عشق یک بچه

مایک ام نوزده ساله یک فورد موستنگ ۶۷ داشت. پیش از آنکه آن را بخرد، هفت سال در مزرعه ای در کلورادو بدون استفاده رها شده بود. مایک آن را تعمیر کرد و به رنگ زرد روشن رنگش کرد. مایک دانش آموزی با استعداد، جوانی شاد و آینده ای به روشنی اتومبیلش در انتظار او بود.دوستانش او را «مایک موستنگی» می نامیدند.

در نامه اش نوشته بود: «کاش یاد گرفته بودم متنفر باشم. پدر و مادر عزیزم، خودتان را سرزنش نکنید، من شما را دوست درام. یادتان باشد که من همیشه کنارتان خواهم بود.» زیر آن امضا کرده بود: «با عشق مایک، ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه.»

شور و شوق تابستان مایک، با پذیرفته نشدن در دانشگاه خاتمه یافت. در هشتم سپتامبر او تمام آشنایانش را متعجب کرد، او که روی صندلی جلوی اتومبیل موستنگ خود نشسته بود، با شلیک گلوله خود را کشت.

در ساعت ۱۱:۵۲ دقیقه، یعنی هفت دقیقه بعد، والدینش دار و دیل، و برادرش، ویکتور، در محل پارکینگ خانه شان پشت موستنگ زرد ایستادند.

ظهر روز بعد، جوانانی با پیراهنهایی که روی آنها کلمات: «به یاد مایک ام» نوشته بود، به خانه ام آمدند.

در ورزهای بعد داستان هایی بر سر زبانها افتاد. بعضی از داستان ها به مدرسه بر می گشت. وقتی او ناهارش را با بچه های فقیرتر تقسیم می کرد و یا پول ناهارش را به آنها می داد.

ناشناسی تلفن کرد و گفت که شبی، وقتی اتومبیلش در تاریکی خراب شده بود و او و دو بچه کوچکش مستأصل مانده بودند. مایک توقف کرد، گواهینامه رانندگی اش را به او نشان داد تا به او اطمینان دهد قصد آزار و اذیت ندارد. ماشین شان را روشن کرد و آن ها را دنبال کرد تا مطمئن شود سالم به خانه خواهند رسید.

جوانان در خانه ام گرد آمدند تا به خانواده ی او و یکدیگر تسلی دهند. آنها درباره ی فاجعه خودکشی نوجوانان و اینکه اکثر نوجوانانی که خودکشی می کنند، افرای با استعداد و باهوش هستند، حرف زدند. آن ها دریافتند که خودکشی، ششمین علت مرگ در سنین ۱۴ تا ۱۵ سال است و سالانه بیش از هفت هزار نوجوانان خودکشی می کنند و این فاجعه به صورت موجی فراگیر، حتی در مدارس ابتدایی نیز مشاهده می شود. پس از بررسی های گوناگون به این نتیجه رسیدند که یکی از علل خودکشی، وجود اسلحه پر در خانه است.

وقتی به این نتیجه رسیدند که می توانند برای جلوگیری از این وضعیت کاری بکنند، یکی از نوجوانان با الهام از پیراهنش که تصویر موستنگ زرد روی آن بود، به فکر نوار زرد افتاد و ربانی زرد را طراحی کردند. لیندا بولس، یکی از دوستان خانوادگی شان، یک حلقه روبان زرد آورد و روی تکه کاغذی مطالب زیر را نوشت: «این روبان طناب نجات است: کسانی هستند که به شما اهمیت می دهند و می خواهند کمک تان کنند. اگر شما هم نیاز به کمک دارید و نمی دانید چگونه درخواست کمک کنید، این روبان زرد یا این کارت را نزد مشاور، معلم، کشیش، والدین یا دوستی ببرید و بگویید: «من می خواهم از روبان زردم استفاده کنم.»

در حالی که دوستان ام در اتق نشیمن خانواده ام نشسته بودند و داستانها و غم از دست دادن دوست عزیزشان را ابراز می کردند، تکه ای روبان زرد را روی کارتها سنجاق می کردند.

پانصد عدد از این ربانهای زرد را، به یاد مراسم تشییع مایک در سبدی ریختند. در پایان مراسم سبد خالی بود و ۵۰۰ ربان زرد کوچک با کارت های حاوی نوشته بالا، مأموریت شان را برای نجات بچه های دیگر از دام خودکشی آغاز کردند.

طی چند هفته ی اول مانع خودکشی سه نوجوان شدند. این روبانها به سرعت در تمام دبیرستان های کلورادو پخش شد.

 تی الکساندر

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:08 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 هیچ وقت دیر نیست

چند سال پیش که یک دوره ارتباطات را می گذراندم، روش غیر عادی را تجربه کردم. استاد از ما خواست که از هر چیزی که در گذشته از آن احساس شرمندگی، گناه و پشیمانی می کنیم، فهرستی تهیه کنیم. هفته بعد از شرکت کنندگان در کلاس خواست تا فهرست خود را با صدای بلند بخوانند.

کار ویژه ای به نظر می رسید. اما همیشه فرد شجاعی در بین جمعیت وجود دارد که داوطلب این کارها شود. افراد که فهرست شان را می خواندند، فهرست من طولانی تر می شد. پس از سه هفته ۱۰۱ مورد در فهرستم یادداشت کردم. سپس استاد از ما خواست که راههایی برای عذر خواهی از دیگران و اصلاح اشتباهات مان پیدا کنیم.

هفته ی بعد مردی که کنارم نشسته بود، دستش را بلند کرد و داوطلب شد که این داستان را بخواند:

وقتی فهرستم را تهیه می کردم، به یاد اتفاقی در دوران دبیرستان افتادم. من در شهر کوچکی در آیووا بزرگ شدم. هیچ کدام از ما بچه ها کلانتری شهر را دوست نداشتیم. یک شب با دو تا از دوستانم تصمیم گرفتیم کلانتر براون را اذیت کنیم. قوطی رنگ قرمزی را پیدا کردیم و از تانکر آب شهرمان بالا رفتیم و با خط قرمز نوشتیم: «کلانتر براون دزد است.» روز بعد مردم شهر بیدار شدند و نوشته بزرگ ما را دیدند. ظرف دو ساعت کلانتر براون ما را پیدا کرد و به دفتر خود برد. دوستانم اعتراف کردند، اما من دروغ گفتم و حقیقت را انکار کردم.

بیست سال از آن ماجرا می گذرد و اسم کلانتر براون در فهرست من نوشته شده است. نمی دانستم او زنده است یا نه. آخر هفته ی گذشته شماره ی اطلاعات شهر آیووا را گرفتم. خوشبختانه فردی به نام راجر براون هنوز در فهرست اسامی وجود داشت. به او تلفن کردم. پس از آنکه تلفن چند بار زنگ زد، کسی گوشی را برداشت و گفت: «الو؟» من گفتم: «کلانتر براون؟» او گفت: «بله، خودم هستم.» من گفتم: «من جیمی کالینز هستم. می خواهم بدانید من بودم که آن کار را کردم.»

بعد اکمی مکث گفت: «می دانستم!» هر دو خندیدیم و کلی با هم حرف زدیم. آخرین کلماتش این بود: «جیمی همیشه برای تو متأسف بودم، چون دوستانت حرف دلشان را زدند و من می دانستم که تو آن را تمام این سالها با خود حمل می کردی.از اینکه به من زنگ زدی متشکرم…. البته به خاطر خودت.»

جیمی باعث شد که من هم تمام آن ۱۰۱ مورد فهرستم را اصلاح کنم. این کار دوسال طول کشید، اما نقطه ی عطف شغلم شد که حل و رفع مشکلات و بحرانها بود. مهم نیست که در چه شرایط سخت و بحرانی باشیم، هرگز برای اصلاح گذشته دیر نیست.

 مارلین منینگ

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:08 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 کله پوک

تا وقتی زنده ام، اولین ملاقاتم با آلوین سی. هاس در سال ۱۹۹۱ را فراموش نمی کنم.

وقتی هم بند دیگر زندان، ما را به هم معرفی می کرد، او را آلوین هاس ننامید، بلکه او را «کله پوک» معرفی کرد. فورا از لقب آلوین احساس ناراحتی کردم. او که بلند قد و خوش صحبت بود، وقتی با من دست می داد، به صورتم نگاه نکرد، او تاس بود و موهای اطراف سرش تا پایین شانه هایش می رسید. او خالکوبی بزرگ و ترسناکی بر فرق سر تاسش داشت. خالکوبی بالی که تمام سطح روی سرش را پوشانده بود.

به عنوان یک معلم همیشه سعی می کردم آرامش را در کلاس برقرار کنم از روز اول موفق به انجام این کار شدم. پس از پایان کلاس، کله پوک هنگام بیرون رفتن از کلاس کاغذی به من داد. با خود فکر کردم: «حتما می خواهد مرا تهدید کند که اگر نمره خوبی به او ندهم، او با دوست دیگرش مزاحمم خواهند شد.»

چند دقیقه بعد، فرصتی پیدا کردم تا یادداشت او را بخوانم. او نوشته بود: «معلم عزیز، صبحانه وعده ی غذایی مهمی است، اگر به موقع سر صبحانه حاضر نشوید، گرفتار دردسر بزرگی می شوید. کله پوک، هیپی کوهستان.»

کله پوک طی ماههای متمادی شش کلاس را با من گذراند. او شاگرد بسیار خوب و کم حرفی بود. او هر روز یادداشتی شامل سخنان پر معنی، ضرب المثل یا پندی آموزنده به من می داد. من مشتاق دریافت آن ها بودم و اگر به هر دلیلی یادداشتی به من نمی داد، دلگیر می شدم. تا امروز تمام آن یادداشت ها را نگه داشتم. من و کله پوک حرف هم را می فهمیدیم. من می دانستم که هر بار که دهانم را برای تدریس مطلبی باز می کنم، او حرف مرا می فهمد. او با سکوت خود، هر چیزی که می گفتم را درک می کرد. ارتباط ذهنی ویژه ای میان ما برقرار شده بود.

در پایان هر دوره، شاگردان مدرک دریافت می کردند. کله پوک دوره را به خوبی پشت سر گذاشت و من با دادن مدرک به او بسیار هیجان زده شده بودم. وقتی مدرکش را می دادم، ما تنها بودیم. با او دست دادم و گفتم که حضور او در کلاسم لذت بخش بوده و از جدیت و رفتار خوبش قدردانی کردم. واکنش او تا ابد در ذهنم حک شد و اثری عمق در زندگی ام برجای گذاشت. کله پوک به آرامی گفت: «ممنون لاری. تو اولین معلمی هستی که به من گفتی کارهایم را به درستی انجام می دهم.»

وقتی او را ترک می کردم، احساسات در وجودم به غلیان در آمد. از اینکه در تمام سالهای رشد و شکوفایی کله پوک، کسی از او قدردانی نکرده بود، اشک از چشمانم جاری شد.

من به شیوه «مکتب قدیم» تعلق دارم و در شرایطی محافظه کارانه بزرگ شدم و معتقدم جنایتکاران باید تاوان عمل زشت خود را بدهند. اما چندین بار از خودم پرسیدم: «آیا ممکن است چون هیچ کس تا به حال کله پوک را تشویق نکرده، کار او به زندان کشیده است؟»

بدون شک هر شاگردی دست کم یک کار درست انجام می دهد و من این موضوع را باید می پذیرفتم. از کله پوک ممنونم که به من فهماند من هم کاری را درست انجام داده ام.

 لاری ترهرست

برگرفته از ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:09 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

به دنبال رویاهایم

مسابقه ی دور منطقه بود که تمام فصل برایش تمرین کرده بودیم. پایم هنوز مصدوم بود. در واقع نمی دانستم در مسابقه شرکت کنم یا نه. اما اکنون خودم را برای مسابقه ی ۳۲۰۰ متر آماده می کردم.

_ «آماده… حرکت.»

تفنگ شلیک شد و ما مسابقه را شروع کردیم. دخترهای دیگر از من جلو زدند. متوجه شدم که می لنگم و هرچه از بقیه عقب تر می افتادم، بیشتر احساس سر افکندگی می کردم.

برنده وقتی از خط پایان گذشت، دو دور از من جلوتر بود.

جمعیت فریاد زد: «هورا!»

بلندترین فریاد تشویقی بود که تا آن زمان شنیده بودم.

همانطور که لنگ لنگان پیش می رفتم،با خود فکر کردم: شاید بهتر باشد رهایش کنم. آنان برای تمام کردن مسابقه منتظر من نمی مانند. اما تصمیم گرفتم مسابقه را ادامه دهم. در دو دور آخر با درد می دویدم تصمیم گرفتم سال بعد در مسابقات شرکت نکنم. حتی اگر پایم خوب می شد هم شرکت نمی کردم. من هرگز نمی توانستم از دختری که دو دور از مت جلو زده بود، جلو بزنم.

وقتی به خط پایان رسیدم، صدای تشویق تماشاگران را شنیدم، به بلندی زمانی بود که نفر اول را تشویق می کردند. از خودم پرسیدم: این صداها برای چیست؟ برگشتم و دیدم پسرها برای مسابقه بعدی آماده می شوند. حتما آنان پسرها را تشویق می کنند.

مستقیما به طرف حمام می رفتم که دختری راهم را سد کرد و گفت: «تو خیلی شجاع هستی.»

با خودم گفتم: شجاع؟حتما مرا با کس دیگری اشتباه گرفته بود. من در مسابقه باخته بودم.

_ «من اگر جای تو بودم هرگز نمی توانستم سه کیلومتر آخر را بدوم. در همان دور اول از زمین بیرون می آمدم. پایت چطور است؟ ما تو را تشویق می کردیم. صدای مان را می شنیدی؟»

باورم نمی شد. فردی نا آشنا مرا تشویق می کرده است. نه برای آنکه می خواست برنده شوم، بلکه چون می خواست من مسابقه را ادامه دهم. ناگهان بار دیگر امیدم را به دست آوردم. تصمیم گرفتم سال بعد هم در مسابقات شرکت کنم. آن دختر رؤیای مرا نجات داده بود.

آن روز دو چیز آموختم:

اول، مهربانی و اعتماد به مردم که می تواند تغییر بزرگی در آنان ایجاد کند.

دوم، توان و شجاعت را همیشه با پیروزی نمی سنجند. آن ها را به میزان تلاش های مان می سنجند. قدرتمندترین افراد، کسانی نیستند که برنده می شوند، کسانی هستند که وقتی شکست می خورند، نا امید نمی شوند.

من فقط آرزو می کنم که روزی بتوانم در مسابقه برنده شوم و همان تشویق هایی را بشنوم که وقتی شکست خوردم، شنیدم.

اشلی هاجسون

برگرفته از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:09 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 اسپارکی

اسپارکی نمی توانست مدرسه را تحمل کند. او کلاس هشتم بود و در تمام درس هایش تجدید شده بود. در درس فیزیک نیز رد شد و نمره ی صفر گرفت. در درس زبان، ریاضی و انگلیسی رد شد.

نمره ی ورزشش نیز بهتر از اینها نبود. با آنکه سرانجام توانست عضو تیم گلف مدرسه شود، اما در تمام مسابقات مهم آن فصل شکست خورد. برای تشویق او مسابقه ی ارفاقی برگزار شد و در آن نیز شکست خورد.

اسپارکی در تمام دوران نوجوانی اش فردی بی دست و پا بود. در واقع دانش آموزان دیگر از او بیزار نبودند، اما هیچ کس اهمیتی به او نمی داد.

اگر خارج از مدرسه یکی از همکلاسی هایش به او سلام می کرد، او حیرت می کرد. او هرگز دوستی نداشت و می ترسید از دیگران جواب رد بشنود.

اسپارکی بازنده ی همیشگی بود. او و همکلاسی هایش…. و همه این را می دانستند؛ بنابراین او نیز این حقیقت را پذیرفته بود. او فورا در زندگی اش به این نتیجه رسید که اگر قرار باشد اوضاع خوب پیش برود، می رود. در غیر این صورت باید خودش را با شرایط وفق دهد.

یک چیز برای اسپارکی مهم بود. نقاشی. او به کارهای هنری اش افتخار می کرد. البته هیچ کس قدر آن ها را نمی دانست. در سال آخر دبیرستان او کاریکاتوری کشید و به معلمش داد، اما معلم او را تشویق نکرد. با آنکه از کارهایش استقبال نمی شد، اما توانایی هایش را باور داشت و تصمیم گرفت هنرمندی حرفه ای شود.

پس از فارغ التحصیلی از دبیرستان نامه ای به استودیو والت دیزنی ارسال کرد. به او گفتند که نمونه ای از کارهایش را بفرستد و موضوع کارتون را برای او تعیین کردند.

اسپارکی کارتون پیشنهاد شده را کشید. او برای این کار، مانند تمام نقاشی هایش، وقت زیادی گذاشت.

سرانجام پاسخ استودیو والت دیزنی به دستش رسید. او بار دیگر رد شده بود. شکستی دیگر به شکست هایش اضافه شد.

اسپارکی تصمیم گرفت زندگی نامه ی خود را به صورت کارتون در آورد. او کدوکی خود را در کارتون شرح داد: بازنده ای کوچک و ناموفق.

شخصیت کارتونی او فورا در تمام دنیا مشهور شد. زیرا اسپارکی، در دوران تحصیلیش در مدرسه آنقدر ناموفق بود که بارها رد شده بود.

سپس او شخصیت کارتونی کمدی چارلی براون را خلق کرد؛ کسی که بادکنک هایش هیچ وقت به هوا نمی رفت و هرگز نمی توانست توپ فوتبال را پرت کند.

قطعات و نکته ها

برگرفته از ۸۰ داستان برای عشق به زندگی _ انتشارات: عقیل

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:10 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

سخن چین

زنی شایعه ای را در مورد همسایه اش مدام تکرار می کرد.ظرف چند روز همه ی محل موضوع را فهمیدند.شخصی که شایعه در مورد او بود،به شدت رنجید.بعدها زنی که آن شایعه را پخش کرده بود،متوجه شد که اشتباه کرده است.او خیلی ناراحت شد و نزد پیر فرزانه ای رفت و از او پرسید برای جبران اشتباهش چه باید بکند.

پیر فرزانه گفت:«به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش.سر راه که به خانه من می آیی،پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز.»زن با آنکه تعجب کرده بود،اما به گفته ی او عمل کرد.

روز بعد پیر فرزانه گفت:«اکنون برو و تمام پرهایی را که دیروز در راه ریختی جمع کن و نزد من بیاور.»

زن در همان مسیر به راه افتاد،اما به ناامیدی دید که تمام پرها ناپدید شده اند.پس از چند ساعت تلاش،با سه پر نزد پیر فرزانه بازگشت.

پیرمرد گفت:«می بینی؟انداختن آنها ساده است اما جمع کردن شان غیر ممکن است.شایعه پراکنی نیز همین طور است.شایعه پراکندن آسان است،اما به محض آنکه این کار را می کنی،دیگر نمی توانی آن را جبران کنی.»

 گمنام _ به نقل از هلن هازینسکی

 سوپ جوجه برای تقویت روح دختران و پسران _ انتشارات عقیل


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 23 اردیبهشت 1391  5:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها