0

سردار شهید رضا چراغی

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

سردار شهید رضا چراغی

 عبدالرزاق چراغی


نام پدر: ذبیح الله تاریخ تولد: - / - /1336
محل تولد: - تاریخ شهادت: 25/01/1362
محل شهادت: منطقه عمومی فکه طول مدت حیات: -
مزار شهید: بهشت زهرا، قطعه24،ردیف76، شماره 24

 

زندگینامه
(عبدالرزاق) رضا فرزند ذبیح الله در سال 1336 در روستای ستق از توابع شهرستان ساوه چشم به جهان گشود، شش سال بیشتر نداشت که برای آموختن علم راهی مدرسه شد و تحصیلات خود را تا پایان مقطع متوسطه در رشته تجربی ادامه داد. رضا ضمن تحصیل در مدرسه به جرگه سربازان روح الله (ره) پیوست، خدمت نظام وظیفه او با صدور فرمان تاریخی امام (ره) مبنی بر ترک پادگانها نیمه تمام ماند، او به همراه دوستانش سعی خود را مصروف تسخیر مرکز نظامی، دولتی، تاریخی امام (ره) نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی چراغی خدمت سربازی خود را به پایان رساند و به عضویت نهاد مقدس سپاه پاسداران درآمد، جهاد خالصانه در کردستان و همراهی با دلیرمردانی چون متوسلیان، دستواره، همت و … تجربیات ارزشمندی را در اختیار وی نهاد، وی در عملیات های بسیاری در جبهه های غرب و جنوب شرکت نمود، و مسئولیت های بی شماری را بر عهده گرفت، و 11 بار زخم عشق را به جان خرید، او چندی بعد به همراه حاج احمد متوسلیان به لبنان رفت، حضور شجاعانه رضا در عملیات والفجر مقدماتی باعث شد بچه ها در این عملیات لقب شمشیر لشگر را به او بدهند. دلاور لشگر 27 محمدرسول الله (ص) در سال 1361 با دوشیزه ای پارسا ازدواج نمود، سرانجام فرمانده لشگر27 محمدرسول الله (ص) در تاریخ 25/1/1362 در عملیات والفجر1 بعد از 29 ماه مبارزه ندای حق را لبیک گفت و به آسمان پر گشود.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:31 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 همسفر نور

رضا در تیرماه سال 1361 برای خواستگاری من آمد، پایش در گچ بود. در اولین ملاقاتمان گفت:«من یک سپاهی ساده هستم در زندگی هیچ چیزی از خودم ندارم و برای خودم ندارم…» صورتم از شرم سرخ شده بود با توجه به خصوصیاتی که از او شنیده بودم گفتم:«ما را دست کم نگیرید، هرچه باشد، ما هم این راه را پذیرفته ایم، و به دنبال شما خواهیم بود، در این راه هر سختی و مشقتی که باشد، اگر خدا قبول کند به جان می پذیریم» خطبه عقد را آیه الله گیلانی قرائت کرد و مراسم بدون هیچ تجملی برگزار شد، او حتی مسئولیت خود را به من نگفت، بعدها از خانواده اش شنیدم که به آنها گفته بود، از شما نمی گذرم اگر به خانواده همسرم بگویید که من در جبهه چه کاره هستم، چون برای من خیلی مهم است فردی را که برای زندگی انتخاب می کنم برای مسئولیتم با من ازدواج نکند»، راه او یک راه آسمانی بود، از همان روز اول با من اتجام حجت نمود، و گفت:«اگر من شهید شوم مسئولیت ها را شما باید بر عهده بگیرید، باید زینب گونه آنها را به انجام برسانید راستش من نمی خواستم ازدواج کنم، که همیشه کسی را چشم به راه بگذارم، ولی فکر می کنم از نظر شرعی این بار، روی دوش من است، شاید همین بار است که نمی گذارد زودتر به نزد پروردگارم بروم». بالاخره رضا از تمام این متعلقات دل کند و به آسمان پیوست.
 

راوی:
 همسرشهید

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:33 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 

 چشم انتظار
اوایل فروردین ماه بود، خیلی دوست داشتم رضا نیز در آغاز سال کنار ما باشد، وقتی تماس گرفت، گفتم:«آقا رضا به مرخصی نمی آئید، آرام پاسخ داد:«شما تقاضای مرخصی از بنده نکنید». بیشتر نگران شد، پرسیدم:«چرا؟ مرخصی نمی دهند یا خودتان نمی خواهید بیائید». رضا در حالیکه می خندید گفت:«من دیگر برنمی گردم اگر بخواهم می توانم مرخصی بگیرم، اما موضوع این است که آدم یا مسئولیت نمی پذیرد یا وقتی پذیرفت باید تا آخرش بایستد، به همین دلیل است که من نمی توانم بیایم، از این به بعد چشم به راه من نباشید، فکر نمی کنم دیگر مرا ببینید…» دلم برایش تنگ شده بود این صحبتها اضطراب مرا بیشتر می کرد. با ناراحتی گفتم: «اگر مسأله ای نیست شما اگر دلتان تنگ شده و نمی توانید بیایید، من با پدرم آنجا به نزد شما می آیم تا شما را ببینم». در همین لحظه شک کردم:«با خود گفتم، شاید او مجروح شده و نمی خواهد من اطلاع پیدا کنم»، اما بازهم باخنده گفت:«درد که نه، چیزی نیست، این پایم درد می کند، نمی دانم چه شده مثل اینکه در رفته است، خودش خوب می شود». دو هفته بعد رضا برای بار دوازدهم جراحتی برداشت، او گفته بود:«اگر خدا بخواهد در مرتبه دوازدهم مجروحیتم به نیت دوازده امام، شهید می شوم» و شهید شد.
 
 
راوی: همسر شهید
 
 


 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:34 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 امداد آسمانی

رضا فرماندهی یکی از گردان های بسیج را بر عهده داشت، عملیات فتح المبین در اوج خود بود، نیروهای عراقی سنگر بچه ها را محاصره کرده بودند، رضا به آنها دستور داد، سریع به عقب بازگردند، رزمنده ها با اصرار می خواستند بمانند، اما رضا فرمانده بود و دستورش باید اجرا می شد، چراغی داخل سنگر نشست، تیربار را به کار انداخت، تا عراقی ها را به سمت دیگری منحرف کند، بچه ها از آنجا فرار کردند، حاج احمد متوسلیان در عقبه منتظر آنها بود، وقتی متوجه محاصره رضا شد، بغض گلویش را فشرد چند روز بعد خبر دادند چراغی شهید شده است، پایگاه مریوان یکپارچه سیاه پوش شده بود، تا اینکه چند روز گذشت و رضا در میان چشمان ناباور بچه ها وارد پایگاه شد و گفت:«شما که رفتید یکی از تانکها به طرف من آمد، کنار من چاله ای قرار داشت، که مهمات داخل آن در حال انفجار بود، راننده تانک با دیدن شعله های آتش مسیرش را تغییر داد، چند ساعت همانجا بود، لباسهایم را زیر خاک پنهان کردم، زمانیکه منطقه آرام شد، به راه افتادم، در یک لحظه مقابلم یک ماشین جیپ را دیدم به خواست خدا سوئیچ روی ماشین بود، سریع جیپ را را روشن کردم در راه تعدادی از بسیجیان مجروح را سوار نمودم و حدود 60 الی 70 کیلومتر از منطقه عین خوش را که تحت تصرف دشمن بود، طی کردم تا به نیروهای ایرانی برسم.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:35 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 آخرین دیدار

رضا از سه روز پیش نخوابیده بود، عملیات تمام وقتش را تحت اختیار خود گرفته بود، آن شب با اصرار من خوابید، صبح هنگام نماز او را با لباس نو دیدم، با تعجب پرسیدم:«آقا رضا! هیچ وقت این شلوارت را نمی پوشیدی؟» خندید نگاهش را به زمین دوخت و گفت:«حاجی! با اجازه شما می خواهم بروم خط مقدم» گفتم:«احتیاج نیست اینجا بیشتر به شما نیاز داریم». قیافه اش گرفته شد، با ناراحتی گفت:«اما من می خواهم خط را بررسی کنم» در همین لحظه یکی از بچه ها جلو دوید و خبر داد:«عراق پاتک سختی را در خط انجام داده…». رضا بی محابا به خط رفت، ساعتی بعد با بی سیم احوال او را جویا شدم، گفتند:«با خمپاره شصت، دارد عراقی ها را می زند»گفتم:«بگوئید با من صحبت کند» صدای انفجار از گوشی به گوش می رسید، یکی از بچه ها بی سیم را به دست گرفت و گفت:«حاجی جان دیگر رضا را صدا نکنید، او پرواز کرد…».
 
 
راوی: حاج همت
 
 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:40 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 شهادت

دشمن در ارتفاعات 143 فکه آتش به پا کرده بود، چراغی به همراه دوستانش درست در خط مقدم در حال شلیک کردن آرپی جی و خمپاره 60 بودند، عباس کریمی و اکبر زجاجی نیز همراهش بودند، بی سیم را در دست گرفت، محل تانکها و تجهیزات دشمن را به توپخانه اعلام کرد، منطقه تحت تسلط عراقیان یکپارچه آتش شد، رضا به همراه شش نفر روی تپه بود، همه بچه ها یکی یکی مجروح و شهید شده بودند، اصابت ترکش به سینه پیکر خون آلود چراغی را به زمین انداخت، عصر تصمیم گرفتم سری به خط بزنم، فریاد واویلای گردان میثم به آسمان بلند شد. حاج عباس پیکر غرق در خون رضا را روی برانکارد گذاشت، تا به پائین ارتفاع بیاورند، لشگر 27 محمدرسول الله (ص) یکی دیگر از سرداران خویش را برای همیشه از دست داد.
 
 
راوی: حاج حسین الله کرم
 
 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 دست نوشته(نامه شهید به همسرش)

…امیدوارم که آینده خوشی با هم داشته باشیم، و در کنار هم بتوانیم به خودسازی بپردازیم، و به گونه ای باشیم که اسلام از یک زوج انتظار دارد، و در این راه الگویمان امیر المؤمنین (ع) و حضرت فاطمه (س) باشد، از چیزهایی که نوشته بودی، متشکرم، جالب بود و فکر نمی کنم که آن صفات در مورد من صدق کند، و احساس می کنم که به علت عدم شناخت دقیق یا نظر دیگری است من یک پاسدار ساده هستم و از خداوند می خواهم که لیاقت این را داشته باشم که حمال خوبی برای این انقلاب باشم، زیرا حفظ اسلام در این موقعیت حساس به عهده ماست و برای این کار باید خدمتگزار باشیم، و این نهایت آرزوی من است و امیدوارم در این مسیر حرکت کنم. زیرا حفظ اسلام در این موقعیت حساس که کفر با تمام توان خود در مقابل آن صف آرایی کرده و حضور همه ابرجنایتکاران در جبهه کفر به وضوح مشاهده می شود و هرکدام به طریقی دنبال آن هستند که نه تنها جلو اسلام را بگیرند بلکه درختش را از ریشه خشک نمایند به عهده ما سپرده شده است. برای این کار باید خدمتگزار بود و در صورت نیاز از همه چیز گذشت، ننگ و نفرت بر کسانی که در مسیر این صراط مستقیم قرار نگرفته و راه ضلالت و گمراهی را طی کردند و زود باشد که خداوند از آنها که در مقابل اسلام راستین به هر نوعی ایستادند انتقام بکشد، که وعده خداوند حق است.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:44 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 سخن شهید

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند بخشنده مهربان، ای کسانیکه ایمان آورده اید، هرگاه با دشمنان رو به رو شدید، پایداری کنید خدا را پیوسته به یاد داشته باشید باشد که پیروز و سربلند گردید، الابذکرالله تطمئن القلوب، فقط با اطمینان خدا، قلب آرام می شود. و همه با روح وحدت پیرو فرمان خدا و رسول خدا باشید، و هرگز راه اختلاف و تنازع را در پیش نگیرید، که در اثر تفرقه، ضعیف شده و قدرت شما نابود می شود، یکدل و پایدار و صبور باشید که خدا همیشه با صابران است. این جنگ برای ما یک نعمت است همانطور که امام گفت اگر این جنگ نبود شاید مدتها طول می کشید تا ما خودمان را بشناسیم، این جنگ باعث شد تا ما قدر امام و انقلاب و ملتمان را بفهمیم، جنگ ما تنها با عراق نیست، با تمام ابرقدرت هاست، صدام کاره ای نیست، او فقط یک عروسک می باشد، ما کلاً با ظلم و ستم می جنگیم هرچقدر این جنگ گسترش پیدا کند انقلاب ما بیشتر صادر خواهد شد، ما تا آخرین قطره خون خود ایستادگی می کنیم.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:45 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 ردپای نور 


کجایید ای شهیدان خدایی                             بـلا جویان دشت کـــربلایی

نام عملیات تاریخ عملیات مسئولیت شهید
محمد رسول الله 1360/10/12  
فتح المبین 1361/01/02 فرمانده گردان حمزه
بیت المقدس 1361/02/10 فرمانده گردان حمزه
رمضان 1361/04/23 قائم مقام لشگر27 محمدرسول الله (ص)
مسلم بن عقیل 1361/07/09 قائم مقام لشگر27 محمدرسول الله (ص)
والفجر مقدماتی 1361/11/17 فرمانده لشگر27 محمدرسول الله (ص)
والفجر1 1362/01/21 فرمانده لشگر27 محمدرسول الله (ص)

 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 

نامه فرمانده سردار شهید رضا چراغی به همسرش

همسر عزیزم، امیدوارم آینده خوشی با هم داشته باشیم و بتوانیم در کنار هم، با اراده‌ای قوی، به خودسازی بپردازیم و به گونه‌ای باشیم که مکتب اسلام، از یک زوج مسلمان انتظار دارد.

 شهید رضا چراغی به سال ۱۳۳۶ در روستای «ستق» از توابع شهرستان ساوه به دنیا آمد.
شهید چراغی با شروع غائله کردستان توسط ضد انقلاب، خود را به مریوان می رساند و در مبارزه با گروهکهای محارب، از هیچ کوششی دریغ نمی کند. چراغی در مدت حضورش در کردستان ، تجربیات ارزشمندی دربارة مسائل نظامی و نیز فرماندهی کسب می کند . او در عملیات محمد رسول الله (ص) مسیر بسیار مهم و پر خطر معروف به نام «پرخون» را از تصرف نیروهای ضد انقلاب خارج می کند. چراغی در مدت حضورش در کردستان، مدتی مسئوولیت جانشین سپاه دزلی و زمانی نیز به عنوان مسئوول محور مریوان انجام وظیفه می کند.
شهید چراغی ، پس از اعزام تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) به جنوب ، همراه نیروهای تیپ راهی آنجا می شود. او از اوسط سال ۱۳۶۰ تا اواخر تیر ماه ۱۳۶۱ ، فرماندهی گردان حمزه را به عهده می گیرد و با این مسئوولیت، درعملیات فتح المبین و بیت المقدس شرکت می کند.
رضا در عملیات مسلم بن عقیل به عنوان فرماندة تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) با سیزده گردان وارد عمل می شود. درعملیات والفجر مقدماتی تیپ ۲۷ به لشگر تبدیل می شود و فرماندهی آنرا به چراغی واگذار می کنند که رضا در این عملیات، «شمشیر لشگر» لقب می‌گیرد.
شهید رضا چراغی، پس از ماهها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام  و انقلاب، سرانجام در عمیلات والفجر۱ که در منطقة عمومی فکه انجام می گرفت در حالی که فرماندهی لشگر را نیز بر عهده داشت به شهادت رسید. گفته شده که این شهید بزرگوار ۱۱بار زخمی شده و برای بار دوازدهم به درجه رفیع شهادت نائل می‌شوند.

*روایت همت؛ بخش آغازین:

… شب بیستم فروردین سال ۶۲ در منطقه فکه شمالی، عملیات پیچیده والفجر ۱ را شروع کردیم. این بار هم در قالب «سپاه ۱۱ قدر»، تحت مسئولیت «قرارگاه عملیاتی نجف اشرف» به فرماندهی برادرمان «عزیز جعفری» وارد عمل می‌شدیم. سپاه ۱۱ قدر، چنانکه عزیزان لابد می‌دانند، شامل لشکرهای ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)، ۳۱ عاشورا و تیپ ۱۰ سیدالشهدا(ع) بود. لشکر ۲۷ به فرماندهی شهید «چراغی»، لشکر ۳۱ به فرماندهی برادرمان «مهدی باکری» و تیپ سیدالشهدا (ع) هم به فرماندهی برادرمان «کاظم رستگار». ما هم در رده مسئولیتی خودمان (فرماندهی سپاه ۱۱ قدر) در خدمت این عزیزان و برادران پاک و شجاع بسیج بودیم. بنده به جرات می‌گویم، سردار عزیزمان رضا چراغی، در این عملیات از همه چیز خودش مایه گذاشت. از روز ۲۳ فروردین به بعد که کار گره خورد، رضا سه شبانه روز نخوابیده بود و عملیات را در محدوده لشکر ۲۷ هدایت می‌کرد. نیمه شب ۲۶ فروردین آمد و گفت: «حاجی جان، می‌خوام خودم برم خط مقدم، منتها چون رعایت شوون فرماندهی به ما تکلیف شده، خواستم از شما اجازه بگیرم.» هر طور بود، رضا را قانع کردم آن دو؛ سه ساعت باقی مانده تا وقت اذان صبح را، پیش ما بماند و کمی استراحت کند…
برگرفته از نوار سخنرانی در مراسم تشییع شهید چراغی
۳۰ فروردین ۱۳۶۲ – تهران

*فلاش بک؛‌هشتم بهمن ۱۳۶۱، دهکده حضرت رسول (ص)، منطقه عملیاتی چنانه

توضیح: تا آغاز «نبرد والفجر مقدماتی» در منطقه عملیاتی فکه جنوب شرق استان میسان عراق، ده روز فاصله داریم. برای این عملیات، سپاه پاسداران تدابیر ویژه‌ای را به کار گرفته است، از جمله؛ تشکیل سه سپاه رزمی قدرتمند، هر سپاه به استعداد ۲ تا ۴ لشکر که به ترتیب عبارتند از: سپاه سوم امام زمان (عج) به فرماندهی شهید حسین خرازی، سپاه هفتم فجر به فرماندهی شهید مجید بقایی و سپاه یازدهم قدر به فرماندهی شهید همت. در این ایام «رضا چراغی» از جانب «همت» به مسئولیت جانشینی فرماندهی سپاه ۱۱ قدر منصوب شده است. ضمن این که تازه چند هفته‌ای است از مراسم عقد او، سپری شده، عروس خانم، در سال آخر دبیرستان تحصیل می‌کند و به علت مشغله کاری شدید رضا، آن دو، جز دو، سه نوبت یکدیگر را ندیده‌اند. حالا رضا در چادر نشسته و از سر نهایت ادب و حیاء مشغول نگارش دو نامه است: اولی به پدر همسرش و دومی، برای شریک آینده زندگی‌اش. هر چند که نامه دوم را در دسترس نیافتیم، اما خواندن نامه اول هم، مغتنم است.
نامه یکم:
حضور محترم سرور گرامی سلام
امید است سلام مرا، که از راهی دور و برآمده از قلبی سرشار از آرزوی پیروزی اسلامی است، پذیرا باشید. ضمن تقدیم سلام، سلامتی وجود شما پدر بزرگوار را از درگاه خداوند، خواستارم. جویای حال این جانب اگر باشید، بحمدالله خوبم و جز دوری از شما، نگرانی‌ای ندارم. این دوری هم، چون تحمل آن به خاطر مصلحت اسلام است، امری است ضروری.
باری، از این که در نوشتن نامه به محضرتان کوتاهی کردم معذرت می‌خواهم. دلیل این قصور هم این بود که ترجیحا می‌خواستم تلفنی با شما تماس بگیرم، ولی متأسفانه شماره تلفن منزل شما را نداشتم. تا این لحظه هم که مشغول نوشتن هستم، حتی مجال پیدا نکرده‌ام تا لااقل با داداشم تماس بگیریم که شماره منزل‌تان را از او بپرسم.
سرانجام، لازم دانستم لااقل به وسیله فرستادن نامه، خدمت تان سلامی عرض کنم و جویای حال باشم. ان‌شاء‌الله که همگی سلامت هستید. خدمت خانم و خانم بزرگ سلام برسانید… تمام فامیل را از طرف این جانب سلام برسانید.
در ضمن؛‌
با اجازه جناب عالی‌؛‌ نامه‌ای هم برای … خانم نوشته‌ام که به همراه همین نامه آن را پست می‌کنم. دیگر این که چون شروع عملیات عجالتا به تعویق افتاده- گرچه ان شاء‌الله به زودی انجام خواهد شد – آمدن من به تهران هم فعلا منتفی است.
همان طور که قبلا به عرض شما رسانده بودم، آمدن من به تهران برای تعیین زمان قطعی برگزاری مراسم عروسی، به همین مسئله [انجام عملیات] ارتباط دارد. امیدوارم به زودی، پس از پیروزی خدمت برسم.

نامه عروس خانم، هفدهم بهمن ۱۳۶۱، تهران

بسم‌الله الرحمن الرحیم
«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص»
(به درستی که خداوند دوست دارد کسانی را که در صف‌های به هم پیوسته و محکم و استوار در راه او مبارزه می‌کنند.)
«نامه‌ای به یک پاسدار دلیر»
سلام علیکم
به تو ای دلاور با رشادت، به تو که هفت سین سپاسی، ستایشی، سلاح، سلوک علی واری، سرخی، سبزی و سنت‌های اسلام را، نگهبان، به تو، که با تربتی گلگون گشته از خاک وطن ما، نماز می‌گزاری، در این عرصه‌ای که آزمون بلاکشی آدمیان شده نامه‌ام را به تو می‌نویسم ای پاسدار دلیر، به تو … و من نامه‌ام را به امواج کارون می‌سپارم تا هنگامی که تو از آب زلال آن وضوی نماز می‌گیری، به دستت برسد و با خواندن آن،‌ غنچه لبانت بشکفد.
ای لاله‌ای در صحرا، اشکی در دریا، قطره‌ای در رود، ای حسینی در میقات، ای اسطوره خوبی‌ها ….. دیگر چه بگویم که وصف تو، در توان من نیست. ای پرستش کننده‌ای که هر نیمه شب، در زیر نور پریده رنگ مهتاب جبهه، بر تنه نخلی، یا دیواره خاکریزی تکیه می‌دهی و به نماز می‌نشینی. تو آن عابد راستینی هستی که می‌خواهی از عبد بودن، معراج خودت را آغاز کنی و به مقامی برتر از ملائک آسمان برسی. تو می‌خواهی از من بودن، به ما هجرت کنی و از بودن با ما به جوار هم‌نشینی با انبیاء و اولیاء خدا.
آری، تو همان کسی هستی که امام‌ات، خمینی عزیز، آرزوی چون تو بودن را دارد. آنجا که می‌فرماید: «ای کاش من هم یک پاسدار بودم»
خب آقا رضا
با عرض سلام مجدد، امیدوارم که حالت خوب باشه. منظورم از نوشتن این نامه، پاسخی بود به نامه پر از مهر و صداقت جناب عالی، که تاریخ هشتم بهمن رو داشت. امیدوارم از مقدمه‌ای که در اول این نامه برات نوشتم، خوش‌ات بیاد و از من قبول‌اش کنی. هر چند هنوز شاید به صورت کامل، همدیگر رو نشناخته باشیم، ولی نیروی درونی و ایمان قلبی‌ام این نوید رو به من می‌ده که تو، واقعا لیاقت این اوصاف رو داری.
در هر صورت، اگه از حال خانواده ما جویا هستی، به حضورت عرض کنم همگی صحیح و سلامت هستند. در مورد نامه‌ای که به آقام فرستاده بودی، خیلی خیلی ازت تشکر کرد. فقط مامان از تو گله داشت که چرا این قدر دیر نامه دادی. هر چند شاید تو رو یکی، دو بار بیشتر ندیده، ولی این رو احساس می‌کنم که تو رو خیلی دوست داره. خودش هم این رو می‌گفت. در هر حال، مامان و آقا جون، خیلی از تو انتظار دارند که زود به زود نامه بدی.
در مورد این که توی نامه‌ات به آقام نوشته بودی با اجازه از اون به من نامه دادی، ازت خیلی تشکر می کنم. به قول آقام و مامان. این اجازه خواستن واقعا نشون دهنده نهایت ادب و لطف توست. فقط ازت خواهش می‌کنم زود و فوری، برام نامه بنویسی، چون هر چه باشه، دخترها بیشتر از پسرها دچار فکر و خیال می‌شن و نتیجه زود به زود نامه نوشتن تو، این می‌شه که من آسوده خاطر باشم. امیدوارم که متوجه منظورم شده باشی. ازت می‌خوام موقع نامه نوشتن واسه من، رهنمودهای خوبی هم برام بنویسی تا بتونم اونارو در زندگی روزمره خودم اجرا کنم. چون به قول امام؛ شماها در خیل کاروانی هستید که به مقصد نزدیک شده‌اید، ولی ما، هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. تازه، من تو رو بیشتر از اون چه که فکر می‌کنی، شناختم. ایمان دارم برای ادامه زندگی خودم، مردی رو انتخاب کردم که خداوند رو برای من انتخاب کرده. به امید روزی که همه مردان و زنان حزب‌الله تا آخر این خط مقدس پیش رفته باشند. به امید ظهور هر چه زودتر ولی عصر (عج) و تشکیل جامعه اسلامی در سرتاسر کره زمین. به امید روزی که رزمندگان ما، پرچم مقدس (نصر‌من‌الله و فتح قریب) را بر تمامی قله‌های کرامت و پیروزی، به اهتزاز در بیاورند به امید آن روز.
راستی!
از دعاهای شبانه‌تان و از فعالیت‌های الهی روزانه‌تان در جبهه، واقعا التماس دعا دارم.
خواهش می‌کنم در چنین مواقعی من رو به یاد داشته باشید.
ضمنا، پاک داشت فراموش‌ام می‌شد، اگه خواستی زنگ بزنی، همیشه و هر وقت که خواستی، به این شماره تلفن … که مامان داده، زنگ بزن.
و اگه نامه نوشتی، به جای یک صفحه، اون رو توی چند صفحه بنویس، نترس، جوهر خودکارات، تموم نمی‌شه. خداحافظ.
چشم براه تو

۱۷ بهمن ۶۱ – ساعت ۱۰٫۳۰ شب
پاسخ رضا؛‌ تاریخ احتمالی نگارش نامه: اوایل اسفند ۱۳۶۱، دهکده حضرت رسول (ص) در چنانه

توضیح: عملیات والفجر مقدماتی، به رغم حماسه آفرینی عاشورایی رزمندگان اسلام به هدف نهایی نائل نشد و در پی آن فرماندهان ارشد ارتش و سپاه، این بار منطقه عملیاتی فکه شمالی را برای مصاف بعدی، برگزیده‌اند.
مأموریت‌های اکتشافی عناصر اطلاعاتی لشکرهای تحت امر سپاه ۱۱ قدر، در حد فاصل شیار «بجلیه» تا «پیچ انگیزه» به صورت مستمر آغاز شده است این بار، رضا چراغی بنا به مصالحی، از جانشینی فرماندهی سپاه یازدهم کناره می گیرد و به دستور همت، عهده‌دار مسئولیت فرماندهی لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) می‌شود. حال در یک چنین وضعیتی است که رضا مجالی یافته تا به نامه سرشار از مهر و علاقه عروس خانم، جواب بدهد.
بسمه تعالی
اللهم اجعلنی من الصابرین
با درود فراوان به نائب به حق امام زمان (ارواحنا له الفداء) رهبر کبیر انقلاب، که با قیام خود، اسلام محمدی را زنده کرد و ما را از ننگ زیستن در جامعه‌ای طاغوتی، نجات داد. سلام به محضر شهیدانی که در راه تحقق این آرمان، صادقانه جان خود را فدا کردند و خون پاک و مطهرشان، برای بارور شدن نهان انقلاب و تقویت شجره طیبه اسلام، به زمین ریخت. سلام به ملت حزب‌الله، که با حضور مداوم‌شان در همه صحنه‌ها، خط الهی امام را پشتیبانی کردند. به راستی، درود بر آن مادری که در نامه خود به فرزند عزیز و پاره جگرش در جبهه، این طور می‌نویسد: «تا به حال دو برادرت را در راه اسلام هدیه کردم و از این که می‌بینم در جبهه هستی، خوشحال‌ام و منتظر مانده‌ام که خبر شهادت تو را هم، بشنوم»!
براساس همین حقایق با شکوه است که امام عزیزمان می‌فرماید: «این ملت الهی شده است».
و ننگ و نفرت برکسانی که در مسیر این صراط مستقیم قرار نگرفته‌اند و بی‌راهه ضلالت و گمراهی را طی کردند. زود باشد که خداوند، از کسانی که به هر نوعی در مقابل مقاصد متعالی اسلام راستین ایستادند، انتقام سختی بگیرد.
عزیزم
نامه پر محبت تو به دست‌ام رسید و کلی خوشحال شدم. از این که در ابتدای نامه‌ات آن متن توصیفی را نوشته بودی متشکرم. جالب بود؛ ولی صادقانه به تو می‌گویم که خودم را لایق آن تعابیر و صفاتی که نوشته بودی، نمی‌دانم. فکر می‌کنم در این مورد خاص، به دلیل همان عدم شناخت دقیق‌ات درباره بنده بود که آن اوصاف را به من نسبت دادی، این را گفته باشم که من، یک پاسدار ساده هستم و از درگاه خدا می‌خواهم که برای این انقلاب، حمال خوبی باشم. بدان که همین برایم افتخار بزرگی است، زیرا در این موقعیت حساس، که تمام کفر با همه توان‌شان در مقابل اسلام صف‌آرایی کرده‌اند، و حضور همه ابر جنایتکاران در جبهه کفر به وضوح مشاهده می‌شود، در وضعیتی که شیوخ عربستان با سرمایه به غارت رفته از مردم مسلمان آن کشور، و نیز مستکبران آمریکا، فرانسه و دیگر کشورها با کلیه امکانات به حمایت از دشمن برخاسته‌اند، باری در یک چنین موقعیت استثنایی‌ای، حفظ کیان مکتب اسلام و این انقلاب، به عهده ما سپرده شده، برای این کار، باید یک خدمتگزار بود و در صورت نیاز، از همه چیز خود گذشت. همین، نهایت آرزوی من است.
خدمت آقا و مامان سلام برسان و از طرف من، به خاطر لطفی که به این جانب دارند، تشکر کن و بگو رضا می‌گوید: عرض ادب به شما، وظیفه من است و رعایت جانب احترام شما بزرگان هم، برای ما واجب شرعی است.
راستی!
در مورد این که نوشته بودی مامان شما گله داشت از این که چرا دیر نامه دادم، مثل این که ناچارم مطلبی را به یادت بیاورم؛‌ مگر برای تو ننوشته‌ بودم که من تا به حال از این کارها نکرده بودم و عادت به نوشتن نامه ندارم؟! مگر ننوشتم که کم‌کم باید راه بیفتم؟ باور کن در این مدت تقریبا سه سالی که در کردستان و بعد از آن در جبهه خوزستان هستم، حتی یک نامه هم به خانواده‌ام ننوشته‌ام. در ضمن، به جای این که من توقع داشته باشم در عوض هر نامه‌ای که می‌نویسم، تو برایم دو، سه تا جواب بنویسی، آمده‌ای نوشته‌‌ای نامه‌های چند صفحه‌ای بنویس؟! داری دست پیش را می‌گیری خانوم!
خب، از این حرف‌ها گذشته، نمی‌خواهم بگویم به حدی گرفتارم که حتی فرصت نوشتن یک نامه را هم ندارم، ولی هر چه باشد، اوقات فراغت شما، از بنده بیشتر است ضمنا خوب است یک کمی هم از وضعیت خودمان بگوییم، همان طوری که اطلاع داری، عملیات قدری عقب افتاده ولی ان شاء‌الله سر فرصت به تهران می‌آیم و …
راستی؛‌وضع درس‌ات چطور است؟ با اوقات فراغت این آخر سالی چه می‌کنی؟ اواخر نامه‌ات نوشته بودی فلانی، به من رهنمودهایی بده که در زندگی به کار ببندم. رهنمودم کجا بود بدهم به شما؟ فقط می‌توانم همین قدر بگویم: به فکر آینده خودت و جامعه باش. ببین به چه چیزی واقعا نیاز داری، به دنبال کسب آن باش، تا هر چه بیشتر بتوانی خودت را بساز.
خدانگهدار
اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد

آخرین نامه رضا، پانزدهم فروردین ۱۳۶۲، پنج روز مانده به آغاز نبرد والفجر ۱

توضیح: پیش از نگارش این نامه‌، رضا از محبوبه خود نامه‌ای دریافت کرد، که متأسفانه رونوشتی از آن موجود نیست. منتها، با مروری بر همین نامه مشخص می‌شود که طرف مکاتبه رضا، در نامه‌اش از دوری و هجر یار شکوه داشته و حتی کمی غرولند هم چاشنی نوشته‌اش کرده است. در انتهای همین نامه آخرین است که رضا وعده می‌دهد: در پایان فصل امتحانات (خردادماه) منتظر اعلام آمادگی طرف مقابل خواهد بود تا به محض دریافت خبر آمادگی وی، برود دنبال جور کردن بقیه برنامه‌ها، برای برگزاری مراسم رسمی عروسی‌ای.
بسمه تعالی
سلام علیکم
همسر عزیزم، امیدوارم آینده خوشی با هم داشته باشیم و بتوانیم در کنار هم، با اراده‌ای قوی، به خودسازی بپردازیم و به گونه‌ای باشیم که مکتب اسلام، از یک زوج مسلمان انتظار دارد. با این که در این راه، اسوه‌های ما، امیرالمؤمنین (ع) و حضرت فاطمه (س) باشند.
عزیزم
باید این نامه را زودتر می‌نوشتم، ولی به جان خودت، کمتر فرصت می‌کنم در این چند هفته، هر موقع که فراغتی داشتم، سعی کردم با تلفن FX راه دور، تماس بگیرم، بلکه لااقل صدای گرم و دلنشین‌ات را بشنوم. باور کن وقتی آخرین نامه تو را می‌خواندم، با گوش دل صدایت را می‌شنیدم که می‌گفتی….
انگاری رو به رویم نشسته بودی و خودت برایم حرف می‌زدی. الان هم که دارم جواب آن نامه‌ات را می‌نویسم. مثل این است که در کنارم هستی و دارم با خودت حرف می‌زنم.
از موعد شروع عملیات پرسیده بودی آدم حسابی! مگر فتوای امام را ندیده‌ای که ایشان چقدر در رابطه با حفظ اسرار نظامی و مسائل امنیتی سفارش فرموده‌اند؟! حالا دیگر نمی‌دانم آن سؤال را جدی پرسیده بودی، یا شوخی. در هر دو حال، فرمایش امام بزرگوارمان این است: «کوچک‌ترین کوتاهی در مراعات اصول امنیتی، گناهی بزرگ شناخته شده و به منزله شرکت در ریختن خون شهدا و سایر خسارت‌ها و پیامدهای آن است که چه بسا، قابل جبران نباشد.» و در این رابطه است که باید حفظ اسرار کرد. خب، کمی هم از خودمان صحبت کنیم که از هر چه بگذریم. سخن خویش، خوش تر است. راستی، نوشته بودی؛ «کی می‌آیی؟»
یادت باشد؛ قرص باش و محکم؛ تا وقتی که بیایم طوری که هم خودت و هم به من، ثابت بشود وقتی می‌گوییم «قرص و محکم» یعنی چه … البته وقت آمدن من هم معلوم نیست. ان شاء‌الله بعد از عملیات، حالا این که زمان آن کی باشد، خدا می‌داند. ولی ناراحت نباش، این زمان هم می‌گذرد، همان طور که گذشته گذشت.
عزیزم
اگر یادت باشد، یک بار به من گفتی: «من حاضرم اگر امام بفرماید جان‌ات را بده، این کار را با جان و دل انجام بدهم. ولی اگر بفرمایید فلان، من رضایت نمی‌دهم.» آخر فتوای رهبر، مگر «اگر» دارد؟! هر چه که گفت: باید بگویی سمعا و طاعتا هر گونه از پیش خود اجتهاد کردن، خلاف احکام اسلامی است. متوجه شدی؟ حرف امام، واجب الاطاعه است. می‌دانم که از گفتن آن حرف، منظور نداشتی و فقط می‌خواستی حد نهایت کشش و ظرفیت خودت را به من بگویی من هم همان موقع متوجه منظور تو شدم. البته موقعیت تو را درک می‌کنم چه این که یک بار خودت به من گفتی، این که در هر صورت زن هستی، طبعی لطیف داری و زودتر تحت تأثیر احساسات قرار می‌گیری و این تنهایی، روح تو را آزار می‌دهد.
باور کن خودم هم این حس تنهایی و دوری از تو در کنارم را دارم و در خیال، با تو حرف می‌زنم. هر لحظه، به یاد خاطره‌های شیرین گذشته می‌افتم. آن روزی را که می‌خواستیم به قم برویم، یادت هست؟… الان که ساعت یک بعد از نیمه شب است، همه در سنگر خوابیده‌اند و من دارم برایت می‌نویسم. بعد از اتمام این نامه، می‌خواهم بروم جایی، کار دارم. ممکن است تا حوالی ساعت ۳ یا ۴ صبح بیدار باشم. همه‌اش از گذشته گفتم و از آینده، هیچی نگفتم. فکر کنم دو ماهی بیشتر تا خردادماه نمانده باشد. از وضع امتحانات و اتمام آن برایم بنویس و آ‌مادگی خودت را اعلام کن، تا من هم بقیه برنامه‌هارا جور کنم.
خدمت بابا و مامان سلام برسان، خدمت تمام اهل فامیل‌تان، سلام برسان
«اللهم انی اسئلک الیسر بعد العسر»
(خدایا از تو مسئلت دارم آسانی را پس از سختی به ما عطا فرمایی)
به امید زیارت کربلا
ساعت یک بامداد ۱۵ فروردین ۶۲ رضا چراغی

*ادامه روایت همت

… آن شب پیش ما ماند و دو، سه ساعتی خوابید. اذان صبح روز ۲۷ فروردین ۶۲ که بیدار شد، بعد از خواندن نماز، دیدم شلوار نظامی نویی را که در ساک‌اش داشت، از آن در آورد و پوشید. با تعجب پرسیدم: آقا رضا، هیچ وقت شلوار نو نمی‌پوشیدی، چی شده؟ با لب‌هایی خندان به من گفت: «با اجازه شما، می‌خوام برم خط مقدم» گفتم: احتیاجی نیست که بری اون جلو، همین جا بیشتر به شما نیاز داریم. ناراحت شد به من گفت: «حاجی جان، می‌خوام برم جلو، وضعیت فعلی خط رو بررسی کنم. الان اون جا، بچه‌های لشکر خیلی تحت فشار هستند.»
در همین اثنا از طریق بی‌سیم مرکز پیام، خبر رسید که لشکر یک مکانیزه سپاه چهارم بعثی‌ها، پاتک سختی را روی خط دفاعی بچه‌های ما انجام داده. رضا رفت جلو چند ساعت بعد خبر دادند: فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) در خط مقدم دارد با خمپاره شصت، کماندوهای بعثی را می‌زند. همین خبر، نشان می‌داد وضعیت آنجا برای بچه‌های ما تا چه حد وخیم شده گوشی بی‌سیم را برداشتم و شروع کردم به صدا زدن برادر چراغی.
مدام می‌گفتم: رضا، رضا، همت – رضا، همت!
ناگهان یک نفر از آن سر خط گفت: «حاجی جان، دیگر رضا را صدا نزنید، رضا رفته موقعیت کربلا»! و من فهمیدم رضا شهید شده.

به اهتمام: رقیه بابایی


 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

تو پیرو معراجی، تو باغ آیینه‌هایی، تو حریم متبرک یک آسمان مناجاتی، تو بیشتر از هرکس به طراوت عشق شبیهی...

 

 

 
  
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 تصاویر / اولین «فرمانده لشکر» شهید در سپاه
 
رضا ، در سال 1357،مانند بسیاری از هم سن و سالانش ، سربازی بود در خیل میلیون ها سرباز نهضت ِ حضرت روح الله. دست سرنوشت ، به سال 1358 ، رضا چراغی را به محفلِ جهادی یکی از سردارانِ صاحب مکتب انقلاب اسلامی هدایت کرد و او به جمع شاگردان حاج احمد متوسلیان پیوست.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، رزاق چراغی ، به سال 1336 در تهران متولد شد. او بعدها ،در میان خانواده و همرزمانش با نام«رضا» شناخته شد. رضا ، در سال 1357،مانند بسیاری از هم سن و سالانش ، سربازی بود در خیل میلیون ها سرباز نهضت ِ حضرت روح الله.
دست سرنوشت ، به سال 1358 ، رضا چراغی را به محفلِ جهادی یکی از سردارانِ صاحب مکتب انقلاب اسلامی هدایت کرد و او به جمع شاگردان حاج احمد متوسلیان پیوست. از آن زمان ، در تمام جبهه های غرب و جنوب ، رضا چراغی ، یکی از بازوان توانمند احمد متوسلیان بود. پس از اسارت حاج احمد در لبنان ، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه) به حاج محمد ابراهیم همت سپرده شد و رضا چراغی فرماندهی گردان حمزه را بر عهده گرفت. در عملیات بیت المقدس  نیز ، فرماندهی محور لشکر 27 را بر دوش می کشید.
زمانی که حاج محمد ابراهیم همت به فرماندهی سپاه 11 قدر برگزیده شد ، رضا چراغی ، علمدار لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه) گردید و سرانجام در همین مسئولیت ، مزد جهاد اصغر و اکبر خود را گرفت و در عملیات والفجر 1 به تاریخ 27 فروردین 1362، پنجه بر بام عرش گرفت و جسمش را در دریای خون رها کرد.
رضا چراغی ، نخستین فرمانده لشکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود که خرقه شهادت پوشید و راه  دیگر سرلشکران سپاه را به سوی آسمان گشود. جانشین او ، حاج همت ، حدود یک سال بعد شربت شهادت نوشید و فرمانده بعدی این لشکر نیز ، درست یک سال بعد در حجله شهادت خفت.
روحمان با یادش شاد

شهید رزاق(رضا) چراغی در ایام خدمت نظام وظیفه


شهید رزاق(رضا) چراغی فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه)


شهید رضا چراغی(نفر اول ، ایستاده از راست) شهیدان سید محمد رضا دستواره ، سید ولی جناب و حاج احمد متوسلیان در تصویر دیده می شوند - کرمانشاه 1358


شهید رضا چراغی (نفر سوم از راست)- شهیدان سیدمحمدرضا دستواره و حسن زمانی هم در تصویر دیده میشوند


از راست : شهیدان محمد تقی پکوک و رزاق (رضا) چراغی -جبهه غرب


از راست : شهید رزاق(رضا) چراغی - شهید سید محمدرضا دستواره - ابوالحسن قدبیگی


شهید رزاق (رضا) چراغی (نفر سمت چپ)-جبهه غرب


شهید رضا چراغی و جعفر ربیعی-جبهه غرب


شهید رضا چراغی _نفر اول از راست)- شهید علیرضا ناهیدی هم در تصویر دیده می شود- جبهه غرب


شهید رضا چراغی (نفر چهارم از چپ) - حاج احمد متوسلیان و شهید حاج عباس کریمی هم در تصویر دیده می شوند


شهید رزاق(رضا) چراغی -مریوان


شهید رضا چراغی (نفر سوم از راست) شهید علی رضا مهرآیینه (نفر اول از راست)- مریوان


شهید رضا چراغی (نفر چهارم از راست) - شهید حسین قجه ای (نفر سوم از راست) - شهید علی رضا ناهیدی ( نفر اول ، نشسته از چپ)


شهید رضا چراغی در بیمارستان ، پس از مجروح شدن در جبهه غرب


از راست : شهید رضا چراغی - حاج احمد متوسلیان - ناشناخته -  تقی رستگار مقدم


شهید رضا چراغی در کنار حاج احمد متوسلیان ، شهید حاج محمد ابراهیم همت ،شهید علی صیاد شیرازی ، تقی رستگار مقدم وهید تقی شهرامفر- جبهه غرب


شهید رضا چراغی( نفر دوم از راست)  حاج احمد متوسلیان ، شهیدان سید محمد رضا دستواره ، حسن زمانی و علی سلطانی قمی در تصویر دیده می شوند - جبهه مریوان


شهید رضا چراغی در کنار شهید حسین قجه ای ، حاج عباس کریمی ، سعید قاسمی و...


شهید رضا چراغی ( در حال صحبت با تلفن) در کنار  حاج احمد متوسلیان


شهید رضا چراغی و  حاج احمد متوسلیان و شهید حاج عباس کریمی - اولین لحظات حضور در پادگان دوکوهه


شهید رزاق(رضا) چراغی (نفر دوم از راست) _ شهید غنمی(نفر اول از راست) - حاج احمد متوسلیان (نفر دوم از چپ) - تقی رستگار مقدم(نفر اول از چپ)
 

شهید رزاق(رضا) چراغی - فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه)
 

شهید رزاق (رضا) چراغی در کنار مقام معظم رهبری


شهید رضا چراغی (نفر دوم از چپ) - شهید حاج محمد ابراهیم همت و حاج حسین الله کرم نیز در تصویر دیده می شوند


شهید رضا چراغی(نفر اول ایستاده از راست) و رفقایی از سپاه مریوان ، در منزلِ اخوی شهید چراغی


شهید رضا چراغی (نفر سوم از راست) و شهید بهمن نجفی (نفر پنجم از راست) - عملیات الی بیت المقدس


شهید رضا چراغی و شهید تقی رستگار مقدم و ... بر سر مزار شهید علی رضا مهرآیینه در قطعه 24 بهشت زهرا(سلام الله علیها)


شهید (رزاق) رضا چراغی فرمانده لشکر27 محمد رسول الله (صلوات الله علیها) از سپاه 11 قدر 


شهید رضا چراغی (نفر سوم از راست) فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) و شهید علی اکبر حاجی پور(نفر اول از چپ) فرمانده تیپ سوم عمار

از راست: شهید ممقانی(فرمانده بهداری لشکر 27) شهید رضا چراغی(فرمانده لشکر 27) و سردار مجتبی سلطانی

شهید رضا چراغی (نفر دوم ، ایستاده از راست) فرمانده لشکر 27 و شهید حاج محمد عبادیان(نفر دوم ، ایستاده از چپ) فرمانده پشتیبانی لشکر 27 و شهید مجید رمضان (نفر اول نشسته از راست) رییس ستاد لشکر 27 و شهید حاج عباس محمد ورامینی (نفر دوم نشسته از راست) 

شهید رزاق(رضا) چراغی ، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

در حجله شهادت

شهید سید محمدرضا دستواره و آخرین وداع با همرزم و دوست صمیمی اش ، رضا چراغی


تشییع پیکر پاک اولین فرمانده لشکر سپاه


شهید حاج محمد ابراهیم همت ، فرمانده وقت سپاه 11 قدر در حال سخنرانی بر مزار شهید رضا چراغی


شهید حسن زمانی (نفر سوم از راست) ، پدر شهید رضا چراغی و برادر شهید در اربعین شهید بر سر مزار شهید چراغی


وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  4:03 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:سردار شهید رضا چراغی

 

كتابشناسي سردار شهيد رضا چراغي

 

 
 
 
 
مهم‌ترين آثاري كه تاكنون در باره اين شهيد منتشر شده‌اند، عبارتند از: 
 
ـ بي‌كرانه‌ها / عين‌الله‌ كاوندي/ كنگره بزرگداشت سرداران شهيد استان تهران / 1376. 
 
ـ پرواز پروانه‌ها / حميد داوودآبادي / كنگره بزرگداشت سرداران شهيد استان تهران / 1376. 
 
ـ حماسه 27 (جلد 1: همپاي صاعقه) / تحقيق و نگارش حسين ب‍ه‍زاد و گ‍ل‌ع‍ل‍ي‌ ب‍اب‍اي‍ي‌ / دفتر ادبيات و هنر مقاومت و لشكر 27 محمد رسول‌الله(ص) / 1379. 
 
ـ لوح فشرده "مجموعه مستند روايتي افلاكيان (لوح 3) / سازمان حفظ و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران / 1383. 
 
ـ لوح فشرده "ابراهيم در آتش" / سپاه محمد رسول‌الله(ص) / 1387. 
 
ـ كتاب "سردار شهيد رضا چراغي" / ستاد برگزاري يادواره ستارگان دوكوهه / سپاه محمد رسول‌الله(ص) / 1387. 
 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 25 فروردین 1391  9:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها