همسفر نور
رضا در تیرماه سال 1361 برای خواستگاری من آمد، پایش در گچ بود. در اولین ملاقاتمان گفت:«من یک سپاهی ساده هستم در زندگی هیچ چیزی از خودم ندارم و برای خودم ندارم…» صورتم از شرم سرخ شده بود با توجه به خصوصیاتی که از او شنیده بودم گفتم:«ما را دست کم نگیرید، هرچه باشد، ما هم این راه را پذیرفته ایم، و به دنبال شما خواهیم بود، در این راه هر سختی و مشقتی که باشد، اگر خدا قبول کند به جان می پذیریم» خطبه عقد را آیه الله گیلانی قرائت کرد و مراسم بدون هیچ تجملی برگزار شد، او حتی مسئولیت خود را به من نگفت، بعدها از خانواده اش شنیدم که به آنها گفته بود، از شما نمی گذرم اگر به خانواده همسرم بگویید که من در جبهه چه کاره هستم، چون برای من خیلی مهم است فردی را که برای زندگی انتخاب می کنم برای مسئولیتم با من ازدواج نکند»، راه او یک راه آسمانی بود، از همان روز اول با من اتجام حجت نمود، و گفت:«اگر من شهید شوم مسئولیت ها را شما باید بر عهده بگیرید، باید زینب گونه آنها را به انجام برسانید راستش من نمی خواستم ازدواج کنم، که همیشه کسی را چشم به راه بگذارم، ولی فکر می کنم از نظر شرعی این بار، روی دوش من است، شاید همین بار است که نمی گذارد زودتر به نزد پروردگارم بروم». بالاخره رضا از تمام این متعلقات دل کند و به آسمان پیوست.
راوی: همسرشهید