پاسخ به:مشاعره آنلاین
تا آستین به قصد تو بالا زدیم شد
شمشیرهای تشنه به خون از کمر برون
نقش پیری را ز آب و رنگ ها نتوان زدود
در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود
داوود من! دوباره بخوان تا که عالمی
ایمان بیاورد به طنینِ صدایتان
نـه خـدا تـوانـمـش خـوانـد نـه بشر توانمش گفت مــتــحــیــرم چــه نــامـم شـه مـلـک لـافـتـی را
آگه ز دل سوخته ی منتظر هستی
خواهد که شود در دو جهان جزو سپاهت
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
تشنگی شد آشکار و آب شد نایاب، آب
تشنه لب هم کودک و هم مادر و هم باب، آب
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
یک جمعه بیایی همه باشیم کنارت
گر میل کنی یا که اراده بنمایی
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
نمانده پشت سر من پلی که برگردم
خراب کردهام آقا خودت درستش کن
نمی توان به جفا قطع دوستداری ما
که از جفای تو بیشست با تو یاری ما
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
از خود فرار کردم و لا یُمکِنُ الفِرار
امشب دوباره آمدهام بر سر قرار
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر