پاسخ به:مشاعره آنلاین
دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا
در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی ترم تا اینجا
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
داریم دلی صاف تر از سینه صبح
در پاکی و روشنی چو آیینه صبح
پیکار حسود با من امروزی نیست
خفاش بود دشمن دیرینه صبح
درخت هرچه سال خورده تر باشد
سترگ تر است و پُر ارزش تر
روز و شبم مونس تویی مونس تویی
دام مرا خوش آهویی خوش آهویی
«مولوی»
یک دست جام باده و یک دست جعدِ یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...
تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد
آتش عشق تو، بر محرم و نامحرم زد
دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست
یا بهر چه ساز و سوزشان مطلوبست
از دوزخ مرعوب و بهشت مرغوب
آگاه شدن درین جهان مطلوبست
تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر
چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من
نهالی کن سر از باغی برآرد ببارش هر کسی دستی برآرد
دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته
یعنی خبر ندارم کی دیدهام گهر را