پاسخ به:مشاعره آنلاین
تا غرق نشد سفینه در آب
رحمت کن و دستگیر و دریاب
نظامی
به رنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن به دانش سزاست
«فردوسی»
تو و با لاله رویان، گل ز شاخ عیش چیدنها
من و چون غنچه از دست، تو پیراهن دریدنها
«رهی معیری»
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم
سعدی
ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی
«شهریار»
یا همچو همای بر من افکن پر خویش
تا بندگیت کنم به جان و سر خویش
گر لایق خدمتم ندانی بر خویش
تا من سر خویش گیرم و کشور خویش
شبي مجنون به ليلی گفت کاي محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پيدا ولی مجنون نخواهد شد حافظ
در سینه ز دست دل جگر تابیهاست
در دیده ز تاب سینه بیخوابیهاست
ای دیده،بریز خون این دل،که مرا
دیریست که با او سر بی آبیهاست
اوحدی مراغه ای
تعریف من از عشق همان بود که گفتم در بند کسی باش که در بند حسین است
تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی
«حافظ»
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
در دايره قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو انديشی حكم آنچه تو فرمایی
حافظ
یکدم غم جان دار غم نان تا کی
وز پرورش این تن نادان تا کی
اندر ره طبل اشکم و نای و گلو
این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی
«مولوی»