پاسخ به:مشاعره آنلاین
غافل از مور مشو گر چه سلیمان باشی
که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود
صائب تبریزی
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
دست فشانم چو شجر، چرخ زنان همچو قمر
چرخ من از رنگ زمين پاك تر از چرخ سما
مولوى
آن یار که عقلها شکارش میشد
وان یار که کوه بیقرارش میشد
گفتم که سر زلف بریدی گفتا
بسیار سر اندر سر کارش میشد
مولانا
دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید
مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها
شهریار
اغلب كسان كه پرده ی همت دريده اند
در كودكی محبت مادر نديده اند
شهريار
در جهان بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با بال و پر دگران
اقبال لاهوری
دستار مرا گرو نهادى
يك كوزه مثلثم ندادى
یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره ی بیچارگان
قافله شد بی کسی ما ببین
ای کس ما بی کسب ما ببین
نظامی
نیابد مراد آنکه جوینده نیست
که جویندگی عین بالندگی ست
خواجوی کرمانی
تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
حافظ
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
سعدی