پاسخ به:مشاعره آنلاین
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یارب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
حافظ
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
جام از ساقی ربود و انداخت شکست
شوریده برون جست نه هشیار و نه مست
آوازه درافتاد که دیوانه شده است
مولوی
تو یک تابنده ی گوهر بوده ای
رخ چرا باتیره گی آلوده ای
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مولانا
ماهی که قدش به سرو میماند راست
آیینه به دست و روی خود می آراست
دستارچهای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست
تا شنیدم قصه هایی از دیار کوی دوست
بی محابا پرکشیدم در لقای روی دوست
تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست
تا بنده تو شده ست تابنده شده ست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده ست
تا سر زلف پریشان تو محبوب منست
روزگارم به سر زلف پریشان ماند
چه کند کشته عشقت که نگوید غم دل
تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند
سعدی
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی
شهریار
یا رب به کمند عشق پا بستم کن
از دامن غیر خود تهی دستم کن
یکباره ز اندیشه عقلم برهان
وز باده صاف عشق سر مستم کن
نشاط جوانی زپیران مجو
که آب روان باز ناید به جوی
یافتم روشندلی،از گریه های نیمه شب
خاطری چون صبح دارم،از صفای نیمه شب
رهی معیری
بزرگی سراسر به گفتار نیست
دوصد گفته چو نیم کردار نیست
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامان بدارمت