پاسخ به:مشاعره آنلاین
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
دعا کن به شب چون گدایان بسوز
اگر میکنی ادشاهی به روز
ز عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
دلی همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد ک بگردد آسیابی
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من... شوریده و دیوانه زیاد است، ولی من...
نمیدانم چه بخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهد مثل یک عاشق دیوانه تو را می خواهد گاه با یاد تو زانو به بغل می گیرد خاطراتش شده افسانه ، تو را می خواهد
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم ودر شرع نباشد گنهش
حافظ
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
تو باشی بهار باشد و چکاوک ها مگر من از خوشبختی چه می خواهم؟!