پاسخ به:مشاعره آنلاین
ز لب دوختن غنچه را زندگی ست
چو بشکفت زان پس پراکندگی ست
تا درخت دوستی برکی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
من اگر عاشق نباشم از خودم سيرم من اگر عاشق نباشم زود ميميرم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما می پنداشتیم
منم آن که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز
زرد رویی می کشم زان طبع نازک بی گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
میروم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود همزبون این دل شوریده رسوا شود
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
ميازار موري كه دانه كش است كه جان دارد و جان شيرين خوش است
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
(خیام)
احرام چه بندیم چون آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چوناز مروه صفا رفت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت**** جانم از آتش مهر جانانه بسوخت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به نوا می فرستمت