پاسخ به:مشاعره آنلاین
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد..
درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم
مرا باید که جان و تن نماند و گر هر دو بماند من نماند
وقتی می بینم زائرا دارن می رن به کربلا یه آه سردی می کشم فقط می گم: من چی خدا؟
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
غصه هایت را با «ق» بنویس
تا همچون قصه فراموش شوند...
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسي، من به خدا رسيده ام
مرا تاعشق صبر از دل براندست بدین امید جان من بماندست
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
مسافر چون بود رهرو کدام است که را گویم که او مرد تمام است