0

اسكندر مقدونى

 
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

نگاهى به تخت جمشيد اقامتگاه سلاطين

يكى از بناهاى بسيار عظيم و باشكوه كه براى ساختن آن نيروهاى زيادى مصرف شده ، و مصالح ساختمانى بسيار عظيم و فوق العاده در آن بكار رفته و شايد ده ها سال براى ساختن آن ، معماران و كارگران زيادى بطورى پيگير مشغول بوده اند، بناى ((تخت جمشيد)) است .
تخت جمشيد همانگونه كه از آثار آن (در 57 كيلومترى شيراز) پيدا است ، از لحاظ عظمت بنا و زيبائى آنچنان باشكوه است كه هر بيننده را به حيرت مى آورد، و انسان را در اين فكر فرو مى برد كه معناى آن چيست ؟ و چرا آنهمه گنجها و رنجها نثار آن شده است ؟!
ما وقتى به اين واقعيت پى مى بريم ، كه سفرى به تخت جمشيد كنيم و از نزديك تالارهاى عظيم و كاخهاى بزرگ و سردرها و پلكانها و دالانهاى آن را ببينيم .
كورش كبير سر سلسله پادشاهان هخامنشى ، نخستين پايتخت خود را در چمنزارهاى پهناور پاسارگاد(54) بنا نهاد، او در پاسارگاد كاخهاى بزرگ ساخت كه اكنون جز ستونهاى آن چيز ديگرى باقى نمانده است .
گسترش سريع امپراطورى هخامنشى باعث شد كه پايگاه ديگرى درست شود، وقتى كه داريوش كبير(55) سومين پادشاه هخامنشى روى كار آمد، به بناى شهر ديگرى به عنوان پايتخت دست زد كه اكنون آن را ((تخت جمشيد)) مى گويند، و يونانيان آنرا ((پرسپوليس )) خوانده اند، داريوش ‍ و سپس پسرش خشايارشا، در اين شهر كاخهاى باشكوه ساختند كه اينك آثار آنها بخوبى نمايانگر عظمت آن كاخها است .
بناى تخت جمشيد بسال 518 قبل از ميلاد شروع شده است ، اين بناى عظيم باستانى پس از دوره هخامنشى چندان مورد توجه نبود تا آنكه كاوشهاى علمى و گسترده در اواخر قرن 15 ميلادى در مورد اين ((بنا)) شروع شد، و از اين تاريخ به بعد بود، مردم جهان متوجه اين آثار عظيم شدند.
اينك براى پى بردن به عظمت اين بنا كافى است كه به طور فهرست ، به ذكر آثار و مشخصات آن بپردازيم .
قسمتهاى مختلف تخت جمشيد از اين قرارند:
1 - پلكان ورودى .
2 - دروازه خشايارشا معروف به دروازه همه ملتها.
3 - پلكان شمالى آپادانا(56).
4 - آپادانا.
5 - پلكان شرقى آپادانا.
6 - تالار شورا.
7 - كاخ داريوش (تالار پذيرائى ).
8 - كاخ خشايارشا(تالار پذيرائى ).
9 - تالار صد ستون يا تالار تخت .
10 - دروازه ناتمام .
11 - 12 - 13 - منطقه نظامى .
14 - تالار صد ستون .
15 - تالار 99 ستون .
16 - خزائن شاهى .
17 - جبهه جنوبى صفه مشرف به دشت (57).
صفه (58) تخت جمشيد در حدود 450 متر درازا و 300 متر پهنا و تقريبا 18 متر ارتفاع دارد.
صفه را حصارى مستحكم در ميان گرفته ، و در گوشه شمال غربى آن ، پلكان تاريخى 106 پله اى به عرض تقريبا 8 متر واقع است كه به دروازه خشايارشا منتهى مى شود، اين دروازه داراى سه درگاه هر كدام به ارتفاع 11 متر است كه به جانب غرب و شرق و جنوب باز مى شوند، درگاه جنوبى رو به تالارى است كه از آنجا به كاخ آپادانا مى توان رسيد.
آپادانا كاخ بزرگ مربع شكلى است به ضلع 85 متر با 36 ستون ، دو راه پله ، يكى در شمال و ديگرى در مشرق آپادانا قرار دارد، كه با نقوش خراج (ماليات ) آوران تزيين شده است . در گوشه جنوب شرقى آپادانا، ((تالار شورا)) واقع است كه پلكان ورودى آن با نقوش برجسته ، تزئين شده است .
سه درگاه تزئين شده و تالار مربع شكلى با چهار ستون ديده مى شود، و در مغرب ((تالار شورا)) قسمتى است كه به علت خرابى زياد كه به آن راه يافته ، ناشناخته مانده است .
و باز در سوى مغرب كاخ داريوش ، به نام ((كاخ تچر))، تالارى با درگاههاى تزئين شده ، ايوان و تعدادى اطاقهاى كوچك واقع است .
در جنوب اين سه بنا، كاخ خشايارشا كه ساختمانش از لحاظ نقشه شبيه به كاخ تچر است با بالكونى مشرف به دشت قرار دارد، از آنجا پلكانى به حرم منتهى مى شود كه شامل ساختمانهاى هم شكل و درگاههاى تزئين شده و دالانى است ، اين بناها با ((خزانه شاهى )) مركب از چندين تالار هم شكل ، تمام قسمت جنوبى صفه را تشكيل مى دهد.
گوشه شمال شرقى صفه ، بيشتر به تالار تخت خشايارشا و يا كاخ صد ستون ، اختصاص دارد، كه داراى سر در بزرگ ، حياط! دالان و تزئينات بسيار بوده و از آنها فقط پايه هاى ستونها برجاى مانده است .
در مشرق صفه ، تالارى است ، داراى ايوان ، و در جنوب تالار چندين اطاق ديده مى شود، بيرون صفه در ضلع جنوبى ، مقبره ناتمام داريوش سوم (331 - 336 ق .م ) قرار دارد، و در شمال غربى آثار پنجره اى با نقوش ‍ برجسته و نزديك آن ، پايه و ستونهائى كه شايد بقاياى معبدى از عهد سلوكيها باشد ديده مى شود، و در شمال شرقى ، سردرى با تزئينات و در جنوب ، پايه ستونها، استخر و آثار يك كاخ با دالان و كتيبه اى از خشايارشا به سه زبان وجود دارد.
اين ترسيم و دورنمائى فشرده و مختصر از تخت جمشيد بود، مجسمه ها و عكسهاى مختلف و تزيينها و نقش هاى برجسته و ظريف كاريها، هر يك نياز به شرحهاى مفصلى دارد(59) با توجه به اينكه آنچه گفته شد، از بقايا و خرابه هاى آنست و به اصطلاح يكى از هزار مى باشد.
آنچه كه در اينجا لازم به تذكر است اين است كه درباره اين بناى عظيم هر كسى يكنوع مى انديشد و قضاوت مى كند، فعلا آنچه ما در اينجا درصدد آن هستيم ، عبرت از نكات تاريخى است ، عبرت از اين نظر كه آيا ساكنان اين تالارهاى سنگى و عظيم و صاحبان اين همه تزئينات و نقش ها و آنهمه تجملات چه مقدار از زمان در اين تالارها ساكن بودند؟ و با اين همه گنجها و وقتها كه صرف آن شده آيا براى صاحبانش ، اقامتگاه هميشگى بود؟ يا عاريه اى ؟ آرى آنچه كه جاويد و باقى مى ماند، عدالت و معنويت است خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .

جمشيد كو سكندر گيتى ستان كجا است
آن حشمت جلال ملوك كيان كجا است ؟
تاج قباد و تخت فريدون نگين جم
طبل سكندر و علم كاويان كجا است ؟
اين بانك از مزار سكندر رسد بگوش
دارا چه شد سكندر گردون مكان كجا است ؟
واكرده است طاق مدائن دهن بدام
فرياد مى كشد كه انوشيروان كجا است ؟
گردد زگنبد هرمان اين صدا بلند
آنكو بنا نهاده مرا در جهان كجا است ؟
گر بگذرى بخيمه سلجوقيان بگوى
سنجر چگونه گشت و ملك شاهيان كجا است ؟
ايدل رهت بخاك سپاهان اگرفتد
آنجا سؤ ال كن كه الب ارسلان كجا است ؟
فردا است بلبلان همه با صد فغان و شور
خواهند گفت واعظ شيرين زبان كجا است ؟


جمعه 19 اسفند 1390  10:48 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

ايوان مدائن يا آينه عبرت

يكى از بناهاى نمونه و بسيار پر شكوه ايران قديم ، ((ايوان مدائن )) است ، كه امروز خرابه آن نزديك بغداد قرار دارد و از قلمرو حكومت ايرانيان خارج شده است .
اين ايوان و تالار عظيم و بى نظير، نمايانگر عظمت تمدن شهر مدائن پايتخت ايران قديم مى باشد، كه بر اثر استحكام و استوارى ساختمان آن ، تاكنون در وسط خرابه هاى شهر مدائن باقى مانده و قرنها در برابر باد و باران و عوامل ويرانى ، همچنان ايستادگى كرده است .
به عقيده جمعى از مورخين اين بناى عظيم را شاپور دوم (نهمين پادشاه ساسانى ) در حدود قرن چهارم ميلادى ساخته است و مدت بيست و اندى سال ، ساختن آن طول كشيده است .(60)
ولى بنابر معروف ، در زمان شاهان ساسانى ، به عظمت و آبادى شهر تيسفون (مدائن ) افزوده گشت ، به طورى كه يكى از شهرهاى بزرگ جهان گرديد، خسرو اول انوشيروان (61) در اين شهر كاخى بزرگ ساخت ، اين كاخ ((كاخ سفيد)) نام داشت ، ايوان مدائن يا طاق كسرى خرابه همان كاخ بزرگ است ، اما ايوان شاپور ايوان ديگرى بوده كه منصور عباسى آن را خراب كرده است .
سبك ساختمان پر شكوه اين ايوان ، از نظر معمارى و مهندسى به قدرى جالب و چشمگير است كه با آن همه قدمت و عدم توجه در نگاه دارى آن ، هنوز با تالارهاى مهم فعلى جهان از نظر استحكام برابرى مى كند.(62)
نماى خارجى اين كاخ را با آجر ساخته بودند ولى ستونها و كنگره هاى آن پوشيده از ورقهاى مس بود كه به طلا و نقره اندود شده بود.
در داخل كاخ تخت سلطنتى ساسانى قرار داشت ، در بالاى تخت تاج شاهى آويخته شده بود.
فرش اين بارگاه قالى بزرگى بود كه بيش از 350 متر طول داشت و قالى بافان ايرانى ، آن را از ابريشم و گلابتون و تارهاى طلا و نقره بافته بودند، اين قالى را مورخان ، ((بهارستان كسرى )) ناميده اند.
پس از 700 سال كه تيسفون ، پايتخت ايران بود، اين شهر در زمان خلافت عمر به دست عربها افتاد، در اين زمان آن قالى نفيس پاره پاره شد، از آن پس ‍ مقدمات ويرانى شهر تيسفون و ايوان كسرى شروع شد و امروز، جز خرابه طاق كسرى اثرى از آن شهر بزرگ و تاريخى بجاى نمانده است .
مطابق تحقيقات دانشمندان و مورخان ، ديوارهاى ايوان و كتيبه هاى آن با ظريف ترين نقاشى ها مزين بوده و مقدار طلاى خالصى را كه براى طلاكارى اين ايوان در آنزمان به كار برده اند، اگر با پول امروز حساب كنيم از چند ميليون تومان تجاوز مى كند، نقاشى هائى كه در داخل ايوان ترسيم گرديده است ، صورت انوشيروان همراه سپاه ايران است كه به شهر انطاكيه يورش ‍ برده و آنجا را از دست سپاه روم گرفته و پرچم ايران را در آنجا باهتزاز در آورده اند.
جالب اينكه اين ايوان در وسط شهر عظيم مدائن واقع بوده و در جلو ايوان ، ميدان وسيعى بوده است و از آخر ايوان تا لب دجله ، باغها و بوستانهاى شهر مدائن به يكديگر اتصال داشته و اين امر نمايانگر يك منظره رويائى معطرى بوده است .
در دو طرف ايوان دو رشته عمارتهاى چند طبقه ، شبيه يكديگر ساخته شده كه بواسطه غرفه ها به هم متصل مى شده و همه ستونهاى آن از سنگهاى مرمر نفيس و برنز بوده است . (63)
از هنگامى كه اين ايوان پر شكوه ساكنان سرمست خود را از دست داده و جاى آن مغروران جاه و جلال و مال خالى مانده است ، كمتر كسى است كه از كنار آن گذشته و كلمات عبرت انگيزى نگفته باشد منتهى هر قدر هشيارتر به همان نسبت كلماتش هم حكمت آميزتر و عبرت انگيزتر بوده است .
روزى امير مؤ منان (ع ) به قصد سرزمين تاريخ ساز ((صفين )) براى مبارزه با قهرمانان ظلم و جنايت معاويه ، از كنار اين ايوان گذشت .
بقاياى عظيم ساختمانهاى ساسانيان را مشاهده كرد، يكى از همراهان از روى عبرت اين شعر را خواند:

جرت الرياح على رسوم ديارهم
فكانهم كانوا على ميعاد
يعنى : باد بر ويرانه هاى خانه هايشان مى وزد، گويا آنها فقط چند روزى نوبت داشتند كه در اين تالار بنشينند و نشستند و گذاشتند و گذشتند.على (ع ) فرمود چرا اين آيات را نخواندى :
((كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين كذلك و اورثناها قوما آخرين فما بكت عليهم السماء والارض و ما كانوا منظرين .))
((چه بسيار باغها و چشمه سارها و كشتزارها و جايگاهى ارجمند و نعمتى كه در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند، اين چنين است رسم روزگار كه ما آنها را به قومى ديگر ميراث داديم ، آنگاه آسمان و زمين بر آنها نگريست و از مهلت دادگان نبودند))(64)
سپس فرمود:
براستى كه اينها وارث پيشينيان بودند، ولى طولى نكشيد كه ديگران وارث آنها شدند، نعمتهاى الهى را سپاسگزارى نكردند، در حال معصيت ، دنيا از آنان ربوده شد، اى مردم ! كفران نعمت نكنيد تا مبادا بر شما نقمت (و بلا) فرود آيد. (65)
از جمله كسانى كه هنگام عبور از كنار اين ايوان خاطره عبرت آميز خود را در ضمن قصيده اى مجسم ساخته است ، حكيم خاقانى شروانى شاعر معروف قرن ششم است ، وى همراه كاروان حج ، هنگام مراجعت از كعبه به شروان ، وقت عبور از مدائن اين قصيده را در وقت مشاهده اين ايوان سروده است :
هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان
ايوان مدائن را آئينه عبرت دان
يكره زره دجله منزل به مدائن كن
وز ديده دم دجله بر خاك مدائن ران
از آتش حسرت بين بريان جگر دجله
خود آب شنيدستى كآتش كندش بريان
گه گه به زبان اشگ ، آواز ده ايوان را
تا آنكه بگوش دل پاسخ شنوى زايوان
دندانه هر قصرى پندى دهدت نونو
پند سر دندانه ، بشنو زبن دندان
گويد كه تو از خاكى ما خاك توايم اكنون
گامى دو سه بر ما نه اشكى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق مائيم بدردسر
از ديده گلابى كن دردسر ما بنشان
آرى چه عجب دارى كاندر چمن گيتى
جغد است پى بلبل نوحه است پس از الحان
اين است همان درگه كو راز شهان بودى
حاجب ملك بابل هند و شه تركستان
اين است همان ايوان كز نقش رخ مردم
خاك در او بودى ايوان نگارستان
از است پياده شو بر نطع زمين رخ نه
زير پى پيلش بين شه مات شده نعمان
مستست زمين زيرا كه خورده است بجاى مى
در كاءس سر هرمز خون دل نوشروان
كسرى و ترنج زر، پرويز و به زرين
بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان
پرويز به هر بزمى زرين تره گستردى
كردى زبساط خود زرين تره را بستان
پرويز كنون گمشد زان گمشده كمتر گوى
زرين تره كو بر گور رو ((كم تركوا)) برخوان
گوئى كه كجا رفتند اين تاجوران يكيك
زايشان شكم خاكست آبستن جاويدان
خون دل شيرين است آن مى كه دهد رزبان
زآب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان
از خون دل طفلان سرخاب ، رخ آميزد
اين زال سفيد ابرو وين بام سيه پستان

جمعه 19 اسفند 1390  10:49 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

از ورق گردانى ليل و نهار انديشه كن

جمعيت از هر سو سيل آسا به مسجد جامع كوفه سرازير مى شدند صحنه كاملا غير عادى به نظر مى رسيد، و مى بايست چنين باشد، زيرا كه مردم زير چكمه ظلم بنى اميه به ستوه آمده بودند، و هر لحظه در انتظار برگشتن ورق تيره زمامداران اموى به سر مى بردند، و اينك شنيده اند كه مردى به نام ((سفاح )) يعنى خون ريز، ملقب گرديده و نامش عبدالله است و به دو واسطه ، نسبش به عبدالله بن عباس پسر عموى پيامبر اسلام (ص ) مى رسد، پرچم مخالفت بر ضد بنى اميه برافراشته و به نام او در مسجد جامع كوفه از مردم بيعت گرفته مى شود. (66)
سفاح طرفداران بسيار پيدا كرد، آنچنانكه خود را براى مقابله و نبرد با مروان (آخرين خليفه اموى ) آماده ديد، عموى خود عبدالله بن على را فرمانده سپاه بيكرانى كرد و آن سپاه را به جنگ با مروان روانه ساخت . مروان به محض اطلاع از حركت سپاه سفاح ، با تشكيل سپاه از شهر ((حران )) حركت كرده تا با سپاه دشمن مقابله كند.
اين دو سپاه در منزلگاه ((زاب )) در كنار رود آبى در برابر هم قرار گرفتند آتش نبرد درگرفت و شعله ور شد، مروان خود و سپاه خود را در معرض ‍ شكست ديد، از اينرو با مركب خود از ميان سپاه بيرون جهيد و فرار را بر قرار اختيار كرد، بسيارى از سربازان او كه از مردم شام بودند بر اثر تعقيب سپاه سفاح ، به رودخانه كنار ((زاب )) افتادند و در آن غرق بحر فنا گشتند.(67) نكته بسيار جالب ، علت فرار مروان است كه باعث فرار لشكريان او و در نتيجه علت سقوط حكومت هزار ماهه بنى اميه گرديد و آن اينكه مروان در بحبوجه گيرودار جنگ از سپاه خود جدا گشته ، در گوشه اى از بيابان از اسبش پياده شد تا ((ادرار)) كند، در همين لحظه ، ناگهان اسب رم كرد و به طرف سپاه مروان روان گشت ، سپاهيان او چون اسب را بى صاحب ديدند، تصور كردند كه مروان كشته شده است ، ناگزير دست از جنگ كشيده و دست جمعى به طرف بيابان فرار كردند.
بعضى از ظرفا اين حادثه شگفت را با اين جمله بيان مى كند:
ذهبت الدولة ببولة
يعنى دولت و شكوه بنى اميه با يك ادرار كردن از دست رفت .
مروان پس از اين فرار همانند سگ پاسوخته ، در اطراف شهرها و روستاها، سرگردان مى گشت ، مردم كه از او و اسلافش ، جز ستم و خيانت نديده بودند، به او اعتنا نكردند و در خانه ها پناهش ندادند.
عبدالله بن على به طرف شهر ((حران )) آمد و قصر مروان را در آنجا خراب كرد، و خزائن اموال او را در آنجا غارت نمود، سپس به جانب دمشق رفت و آن شهر را محاصره كرد و وليد بن معاوية بن عبدالملك را با عده بسيارى از مردم شام كشت . سپس در تعقيب مروان بطرف نهر اردن سفر كرد و در آنجا عده زيادى از بنى اميه را كه تعدادشان بيش از هشتاد نفر بود كشت .
مورخ معروف ((دميرى )) و غير او نقل كرده اند كه عبدالله فرمان داد كه فرشى بر روى كشتگان بنى اميه گستردند، آنگاه با افسران خود بر روى آن نشستند و طعام طلبيد و در همانجا غذا خوردند در حالى كه بنى اميه در زير آنفرش ناله مى كردند و جان مى دادند، عبدالله گفت : ((اين روز جبران آن روزى كه بنى اميه حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) را كشتند، ولى هرگز جبران آن را نخواهد كرد.))
ارابه زمان بهمين منوال مى چرخيد، تا اينكه طبق فرمان سفاح ، عمويش ‍ عبدالله ، ((صالح بن على )) را با عده اى ماءمور دستگيرى مروان كرد صالح پس از صدور اين فرمان ، با همراهان خود به تعقيب مروان پرداختند، تا آنكه وى را در قريه ((بونصر)) يافتند: بى درنگ او را محاصره كردند، به نقلى اين وقت شب بود، در اثناء درگيرى ، نيزه اى به تهيگاه او زدند كه او را از پاى درآورد، در اين هنگام سرش را از بدنش جدا نمودند و به زندگى كثيف و وجود پليد او خط بطلان كشيدند.
جالب توجه و عبرت انگيز، اينكه : مروان در اين بحران ، شنيده بود كه يكى از غلامانش رازى را نزد دشمن آشكار ساخته است ، زبان او را بريده و دور انداخته بود، و گربه اى آن را ديده و خورده بود، و پس از آنكه مروان كشته شد، سرش را قطع كردن و زبانش را بريدند و دور انداختند، همان گربه به سراغ آن زبان آمد و آن را خورد!(68) اين است سرانجام آنانكه درست نينديشيدند و فرجام كار را نديدند.

جمعه 19 اسفند 1390  10:49 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

بياد برمكيان

جعفر جد برامكه كه ملقب به ((برمك )) بود

جعفر جد برامكه كه ملقب به ((برمك )) بود، نخست مجوس و آتش ‍ پرست بود، و در بلخ (69) سكونت داشت و عهده دار خدمتگزارى آتشكده بلخ بود، تا اينكه قوانين و احكام اسلام او را به اسلام جذب كرد و مسلمان شد، او از خاندان معروفى بود، چون پدرانش هر كدام در زمان خود داراى پستهاى بزرگ بودند و به دانائى و هوشمندى شهرت داشتند.
سليمان بن عبدالملك (هفتمين خليفه اموى ) روزى در انجمن وزراء و امراء خودش گفت : اگر پادشاهى و قلمرو حكومت من از سليمان بن داود (ع ) بزرگتر نباشد، كمتر نيست ، با اين تفاوت كه باد و جن و وحوش و پرندگان نيز در فرمان او بودند، ولى اين فرمان براى من نيست .
يكى از هوشمندان مجلس گفت :
مهمتر از همه اينها موضوع وزارت است و بهترين چيزى كه باعث آبادى كشور مى شود، وزيرى است كه كارگردان و هوشيار باشد، و چنين كسى ((جعفر برمك )) است كه در بلخ مى باشد، پدران او پشت در پشت همه وزير بودند، هيچكسى شايستگى وزارت ترا جز جعفر ندارد.
بلخ در آن زمان يكى از شهرهاى ايران و تحت حكومت سليمان بن عبدالملك بود، سليمان به فرماندار بلخ فرمان صادر كرد كه جعفر را به دمشق بفرست ، و آنچه جعفر خواست ، مضايقه نكن ، فرماندار فرمان خليفه را به جعفر ابلاغ كرد، و جعفر با كمال شكوه به دمشق وارد شد. (70)
به اين ترتيب برمكيان در دربار خلفاء راه يافتند و رفته رفته پسران و نواده هاى جعفر در كشور اسلامى نفوذ فوق العاده يافتند.
پسر جعفر، ((خالد)) وزير عبدالله سفاح (اولين خليفه بنى عباس ) شد و پسر خالد، ((يحيى )) مدتى وزير هارون الرشيد بود.
يحيى بن خالد، چهار فرزند داشت به نامهاى :
1 - فضل 2 - جعفر 3 - محمد 4 - موسى
هر يك از اينها صاحب پستهاى عظيم و حساس كشور پهناور اسلامى شدند، به گونه اى كه رگ و ريشه مملكت در دست اينها قرار گرفت ، فضل و جعفر مدتى وزير هارون بودند. (71)
برمكيان بسيار خوشگذران بودند، و ضمنا سخاوت عجيبى داشتند و گويا علت نفوذ آنها در ميان مردم ، سخاوت و بخشش آنها بود به طورى كه بى حساب به قول معروف از ((كيسه خليفه )) مى بخشيدند.
از جريانهائى كه در تاريخ مذكور است ميزان اقتدار خاندان برمكى را در دربار سلاطين عباسى مى توان بدست آورد.
اينك براى نمونه :


جمعه 19 اسفند 1390  10:49 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

فرزندت را داماد خليفه كردم !

شبى جعفر فرزند يحيى برمكى (وزير هارون ) در بزم نشسته و سرگرم خوشگذرانى بود ناگاه عبدالملك بن صالح پسر عموى هارون بر وى وارد شد،
جعفر از روى مستى به عبدالملك گفت :
اگر حاجتى دارى از ما بخواه تا ترا به انواع نعمتهائى كه در اختيار داريم بهره مند سازيم .
عبدالملك : ظاهرا خليفه (هارون ) از من رنجيده ، ميل دارم كه اين رنجش ‍ برطرف شود.
جعفر بى درنگ پاسخ داد:
خليفه از تو راضى شد ديگر چه نيازى دارى ؟
عبدالملك : ده هزار دينار وام دارم .
جعفر: خودم ده هزار دينار وام ترا دادم ، خليفه هم ده هزار دينار داد، ديگر چه ؟!
عبدالملك : دوست دارم پسرم ابراهيم داماد خليفه گردد، يعنى دختر خليفه ، عروس من شود تا در پرتو آن ، به مقام برترى نائل گردم .
جعفر: از طرف خليفه ، دخترش ((عاليه )) را به عقد پسرت در آوردم ديگر چه ؟
عبدالملك : چه خوب است مقام استاندارى يكى از ايالات هم نصيب فرزندم داماد خليفه گردد.
جعفر: حكومت مصر را از طرف خليفه به پسرت دادم ، ديگر چه ؟
عبدالملك كه سرشار از شادمانى بود پس از تشكر، خداحافظى كرد و از نزد جعفر رفت .
جعفر همچنان تا بامداد، سرمست عيش و خوشگذرانى بود، تا فرداى آن روز به حضور خليفه رفت .
هارون : اى جعفر! ديشب به تو چه گذشت ؟
جعفر تمام جريان شب را به عرض رساند، تا اينكه سخن از عبدالملك به ميان آورد، هارون كه تكيه بر بالش خلافت داده بود، به محض شنيدن نام عبدالملك ، راست نشست و گفت : جعفر! بگو ببينم عبدالملك از تو چه خواست ؟
جعفر: او خشنودى خليفه را خواست .
هارون : تو پاسخ او را چگونه دادى ؟
جعفر: گفتم خليفه راضى شد!
- سپس چه خواست ؟
- ده هزار دينار براى اداى وامش كه آنرا از مال خودم دادم ، و ده هزار دينار ديگر از كيسه خليفه به او بخشيدم !
- سپس چى ؟
- آرزو داشت با انتساب به خليفه بر مقامش بيفزايد، يكى از دختران خليفه را براى پسرش ابراهيم خواستگارى كردم ! يعنى عاليه را با اجازه خليفه نامزد او كردم .
- ديگر چه ؟
- او خواست ، پسرش ابراهيم داراى مقام استاندارى نيز بشود من هم با اجازه خليفه ، منصب حكومت مصر را به او واگذار كردم .
هارون پس از شنيدن اين ماجرا، تمام وعده هاى جعفر را، امضا و اجرا كرد! (تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ) (72)

جمعه 19 اسفند 1390  10:50 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

نمونه اى از سخاوت فضل بن يحيى

پس از اينكه هارون الرشيد، برمكى ها را برانداخت ، قدغن كرد كه كسى نام برمكى ها را ببرد، و از فضيلت آنها سخن بگويد، و اين موضوع در سراسر كشور رعايت مى شد، تا اينكه بوى گفتند:
پيرمردى هر شب در كاخهاى خراب شده برمكيان مى نشيند و به مدح و تمجيد آنها مى پردازد و ورد و ذكرش ، ذكر فضائل براى برمكيان است .
هارون در خشم شد و دستور احضار او را داد، وقتى كه پيرمرد نزد هارون آمد، آثار خشم را از سيماى هارون مشاهده كرد.
گفت : پيش از آنكه بر من آسيب برسانى به من مهلت بده كه علت مديحه سرائيم از برمكيان را معروض دارم .
هارون اجازه داد. پيرمرد گفت :
نام من ((منذر)) پسر مغيره شعبى است ، پدران من از بزرگان شام بوده اند، از حوادث روزگار، مستمند و بيچاره شدم ، از روى اضطرار و ناچارى با اهل و عيالم به بغداد آمدم ، آنها را در مسجد گذاشتم و خودم از مسجد بيرون آمده و در جستجوى كسى بودم تا مرا پناه دهد.
در اين لحظه ديدم ، عده اى از بزرگان با لباسهاى فاخر بجائى مى روند، از پشت سر آنها راه افتادم ، ناگاه آنها نزديك درب بسيار باشكوه رسيدند و از آنجا وارد خانه اى شدند، من به طفيل آن جماعت وارد آن خانه شدم مجلس بسيار اشرافى بود، در گوشه مجلس نشستم و از بغل دستى خود پرسيدم اين منزل كيست ؟
جواب داد اين منزل فضل بن يحيى برمكى است كه به عنوان مجلس عقد برپا شده است .
پس از فراغ از عقد، طبقهاى طلا آوردند و نزد هر نفر يك طبق گذاردند، يك طبق طلا نيز به من دادند.
سپس اسناد و قباله هاى باغها و مزرعه هائى نثار كردند كه هر كسى به هر اندازه از آنها بردارد، به همان اندازه صاحب باغها و مزرعه ها خواهد شد، در اين ميان سه قباله به دست من افتاد.
من طبق طلا را با آن قباله ها برداشتم و خواستم كه از منزل خارج گردم ، غلام فضل دستم را گرفت و به حضور فضل برد.
فضل به من رو كرد و گفت :
من ترا در مجلس ، غريب ديدم خواستم حالت را بپرسم .
من داستان خود را گفتم ، حتى سكونت اهل و عيالم در گوشه مسجد را نيز تذكر دادم .
گفت : ناراحت مباش ، آنچه را بخواهى به تو خواهيم داد، آن شب مرا نگهداشتند و لباس فاخر به تنم كردند، فرداى آن شب ، غلام فضل مرا به خانه باشكوه و دلگشائى برد، اهل و عيال خودم را در آنجا ديدم بسيار مسرور شدم .
از اينرو همواره ملازم برمكيان هستم و مدح آنها را مى گويم .
هارون از شنيدن اين جريان خوشش آمد، و پيرمرد را آزاد ساخت . (73)

جمعه 19 اسفند 1390  10:50 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

برگشت اوضاع برمكيان

در اينكه چرا هارون بر برمكى ها غضب كرد، و تصميم گرفت كه اين خاندان را از ميان بردارد، سخنهاى فراوان گفته اند، ولى از همه قابل قبولتر اين است كه او از قدرت و نفوذ آنها براى حكومت خود، احساس خطر كرد و مقتدرترين و با نفوذترين اين خاندان ((جعفر)) فرزند يحيى بن بود، كه مى توان او را نخست وزير هارون ناميد، ولذا در آغاز، تصميم به كشتن جعفر گرفت .
روزى يكى از ماءمورين جلادش بنام ((مسرور)) را طلبيد و او را امر كرد كه برو سر جعفر را براى من بياور مسرور نزد جعفر رفت و او را از جريان مطلع كرد.
جعفر گفت :
شايد هارون شوخى كرده است .
مسرور گفت :
نه به خدا سوگند، هارون اين فرمان را از روى جديت گفت .
جعفر گفت :
من بر گردن تو حقوقى دارم ، بخاطر آن حقوق ، امشب را بمن مهلت بده ، نزد هارون برو و بگو من جعفر را كشتم ، اگر صبح شد اظهار پشيمانى كرد كه بجا بوده و مرا نكشته اى و گرنه آنوقت فرمان هارون را انجام بده .مسرور گفت :
نمى توانم مهلت دهم .
جعفر گفت :
پس مرا نزد خيمه هارون ببر، بار ديگر درباره قتل من به هارون مراجعه كن ، اگر باز فرمان قتل مرا صادر كرد، در آنوقت بيا و مرا به قتل رسان .مسرور گفت :
عيبى ندارد.
مسرور و جعفر وارد محوطه كاخ هارون شدند، مسرور، جعفر را در آنجا گذارد و نزد هارون رفت و گفت :
جعفر را آوردم .
هارون گفت :
همين الان سر او را بياور و گرنه ترا مى كشم .
مسرور نزد جعفر رفت و گفت :
شنيدى فرمان قتل را.
جعفر گفت : آرى .
در اين هنگام ، جعفر دستمال كوچكى از جيبش بيرون آورد و چشمان خود را بست و گردن خود را كشيد، مسرور سر جعفر را از بدن جدا كرد و نزد هارون برد.
به اين ترتيب جعفر در حالى كه بيش از 37 سال از عمرش نگذشته بود كشته شد.
سپس هارون دستور داد، كليه اموال برمكى ها ضبط شود، و كاخ ‌هاى آنان خراب گردد، و مردان اين خاندان همه زندانى شوند، جمعى از آنان در زندان درگذشتند، و عده اى از آنها پس از مدتى آزاد شدند.
از جمله كسانى كه در زندان درگذشت ، يحيى بن خالد، پدر جعفر و فضل ، برادر جعفر بود، و آنها كه از زندان آزاد گرديده بودند، با وضع عجيبى زندگى مى كردند(74) براى نمونه به اين دو داستان توجه كنيد.

جمعه 19 اسفند 1390  10:51 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

دلاكى پسر فضل برمكى در حمام

به فضل بن يحيى برمكى كه مانند پدر و برادرانش ، در اقتدار و سخاوت ، شهره شهر بود، خداوند پسرى عنايت كرد، و او جشن مفصلى به اين مناسبت بر پا نمود، مردم از شعرا و غير آنها مى آمدند و در آن مجلس ‍ شركت كرده و مديحه سرائى مى نمودند و جايزه مى گرفتند و مى رفتند.
محمود دمشقى (75) مى گويد:
من هم در اين مجلس شركت كردم ، مى ديدم افراد مختلف به مجلس ‍ مى آيند، با شعر و نثر به مناسبت تولد پسر فضل داد سخن مى دهند ولى هيچيك از آنها در نظر فضل جلوه نمى كرد، در اين وقت فضل به من رو كرد و گفت :
چه مى شود كه تو نيز چند شعرى در اين مورد سروده و بخوانى .
گفتم شكوه مجلس مرا از اين كار مانع است .
گفت باكى نيست ، من هم برخاستم و اين اشعار را خواندم :

و يفرح بالمولود من آل برمك
ولا سيما ان كان من ولد الفضل
و يعرف فيه الخير عند ولادة
ببذل الندى والمجد والجود والفضل
((تولد فرزندى از دودمان برمك ، مخصوصا اگر از فرزندان ((فضل )) باشد باعث خوشحالى است ، فرزندى كه در لحظه تولد از چهره او آثار بزرگوارى و بخشش و شكوه و سخاوت و فضيلت آشكار است )).
فضل از اشعار من بسيار مسرور شد، ده هزار دينار به من انعام كرد از آن وجه املاكى خريدم ، رفته رفته داراى ثروت كلانى شدم .
سالها از اين جريان گذشت ، پس از واژگونى دولت برمكيان روزى به حمام رفتم و به حمامى گفتم شخصى را بفرست تا بدنم را كيسه بكشد، حمامى مرد زيبا چهره اى را نزد من فرستاد، اتفاقا در آن حال در گرمخانه حمام بياد انعام برمكيان افتاده و آن اشعار را كه به طفيل آن به مكنت و ثروت رسيده بودم با خاطره ويژه اى زمزمه مى كردم .
ناگهان ديدم آن پسر بيهوش شد و به زمين افتاد، گمان كردم كه آن مرد گرفتار عارضه غشوه است ، بيرون رفتم و به حمامى گفتم .
كسى نبود كه براى خدمت من بفرستى ، اين جوان را با اين حال فرستادى ؟ حمامى سوگند ياد كرد كه مدتى است اين جوان در اين حمام دلاكى مى كند، هرگز در او اين نوع بيمارى ديده نشده است .
وقتى كه آن جوان به هوش آمد، به من گفت : گوينده آن اشعار كه خواندى كيست ؟ گفتم : خودم هستم ، پرسيد آن اشعار را براى چه كسى گفته اى ؟ گفتم : آنرا در تهنيت ولادت پسر فضل بن يحيى گفته ام ، گفت : آن پسر كه در جشن تولدش اين اشعار را خواندى اينك در كجاست ؟ گفتم نميدانم ، گفت :
آن پسر من هستم !
اين سخن دنيا را در نظرم تاريك كرد، پس از آن به بى اعتبارى و بى ثباتى اوضاع دنيا پى بردم . (76)
گرت اى دوست بود ديده روشن بين
بجهان گذران تكيه مكن چندين
نه ثباتيست به اسفند مه و بهمن
نه بقائيست به شهريور و فروردين
دل به سوگند دروغش نتوان بستن
كه بيك لحظه دگرگونه كند آئين
به ربوده است زدارا و زاسكندر
مهر سينه ، كله و مه كمر زرين

جمعه 19 اسفند 1390  10:51 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

چگونگى وضع عباده مادر جعفر برمكى

از عجائب روزگار آنكه فواره زندگى برمكيان آنچنان سرنگون شد كه محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل مى كند روز عيد قربانى بود، نزد مادرم رفتم ، ديدم زنى فرتوت با لباسهاى مندرس نزد مادرم نشسته و صحبت مى كند، مادرم گفت : اين زن را مى شناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : اين ((عباده )) مادر جعفر برمكى است ، من وقتى كه او را شناختم با او قدرى صحبت كردم و لحظه به لحظه از وضع او تعجب مى كردم ، تا آنكه از او پرسيدم اى مادر از شگفتيهاى دنيا چه ديده اى ؟
گفت : اى پسر جان ! روز عيدى مثل چنين روز بر من گذشت در حالى كه چهارصد كنيز در خدمت من ايستاده بودند و من مى گفتم پسرم جعفر، در اداى حق من كوتاهى كرده ، بايد كنيزان و خدمتكاران من بيشتر باشند.
و امروز هم يك عيد است كه بر من مى گذرد، يگانه آرزويم اين است كه دو پوست گوسفند داشته باشم ، يكى را فرش و ديگرى را لحاف خود كنم .
محمد مى گويد: من پانصد درهم به او دادم ، و از اين عطاى ناچيز من فوق العاده خوشحال شد. (77)

جمعه 19 اسفند 1390  10:52 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

دو صفحه از اقبال و ادبار

پس از آنكه سر از بدن جعفر برمكى جدا كردند، بدنش را به فرمان هارون به بغداد برده و بر سر جسر بغداد آويختند، تا وقتى كه هارون عازم خراسان بود، دستور داد آنرا آتش زدند و سوزاندند.
از عجائب اينكه : يكى از كاتبان دولت هارون مى گويد:
روزى دفتر محاسبات هارون را بررسى مى كردم ورقى را ديدم كه نوشته بود:
در اين روز به موجب فرموده امير، چندين زر و لباس و فرش و عطر به ابوالفضل جعفر بن يحيى داده شده است ، و چون آن را محاسبه كردم ، هزار هزار درهم بود، و بعد از آن در ورقى ديگر ديدم كه قيمت نفت و بوريائى كه جعفر را با آن سوزاندند، چهار دينار و نيم دانگ بود.(78)

اى طفل دهر گر تو زپستان حرص و آز
روزى دو، شير دولت و اقبال برمكى
در مهد عمر غره مشو از كمال خويش
ياآور از زمان بزرگان برمكى
جالب اينكه : آنهمه سر و صدا و بگير و ببند برمكيان از اول تا آخر بيش از 17 سال و هفت ماه و پانزده روز نكشيد، بسيارى از شعرا و انديشمندان درباره برگشت اوضاع برمكيان ، سخنها و شعرها سرودند و خواندند، در ميان آنها به اين شعر على ابن ابى معاذ توجه كنيد:
يا ايها المغتر بالدهر
والدهر ذو صرف و ذو غدر
لا تاءمن الدهر وصولاته
وكن من الدهر على حذر
ان كنت ذا جهل بتصريفه
فانظر الى المصلوب بالجسر
هان اى مغرور به روزگار، متوجه باش كه اين روزگار، فانى و نيرنگ باز است ، براى هيچكس ، امين و وفادار نيست ، از آن برحذر باش ، و گول آنرا نخور، اگر مى خواهى كه به فنا و عدم ثبات روزگار يقين پيدا كنى ، به بدار آويخته روى جسر بغداد (بدن جعفر برمكى ) نگاه كن . (79)

جمعه 19 اسفند 1390  10:52 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

فردوسى در بزم شاعران

سخنى از دولتشاه سمرقندى در وصف فردوسى

از ستارگان آسمان ادب و از بزرگترين سخن سرايان تاريخ ، حسن بن اسحاق معروف به ابوالقاسم فردوسى است . (80)
در وصف او شعرا و سخن سرايان ، شعرها و سخنها گفته اند، در اينجا فقط به ذكر سخنى از دولتشاه سمرقندى كه در تذكره اش آمده مى پردازيم ، او مى گويد:
((اكابر و افاضل متفق اند بر آنكه شاعرى در مدت روزگار اسلام مثل فردوسى از كتم عدم پاى به معموره وجود ننهاده ، و الحق داد سخنورى و فصاحت داده و شاهد عدل بر صدق اين دعوى ، كتاب شاهنامه او است كه در اين پانصد سال گذشته از شاعران و فصيحان روزگار، هيچ آفريده را ياراى جواب شاهنامه نبوده و اين حالت از شاعران هيچكس را مسلم نيست و اين عنايت خداى بود در حق فردوسى .))
فردوسى پس از پايان تحصيلات و تكميل در رشته هاى علوم عصر خود، به مطالعه كتب ، بسيار علاقمند بود و اكثر وقتش در مطالعه مى گذشت در كنار منزل او نهرى بود كه آب زلال و روان در آن جارى بود، و او بسيار دوست داشت ، كنار آن نهر بنشيند و از صفاى معطر كنار آب استفاده كند.
ولى گاهى كه سيل مى آمد، سيل بند سست خاك و گلى را مى برد و مدتى آن نهر، بى آب مى ماند و همين باعث ناراحتى فردوسى مى شد، آرزو مى كرد كه بار ديگر سيل بند درست شود و آب در آن نهر جارى گردد، و با خود عهد كرده بود كه هر چه در آينده از مال دنيا نصيبش شد، آنرا صرف در ساختن سد محكمى در برابر سيل كند تا هيچگاه آب آن نهر، قطع نگردد.
او مرد آزاده اى بود، سخت از كردار ظالمانه حاكم طوس رنج مى برد، و در درون مى سوخت كه چرا بايد حاكم طوس به اهل وطنش ستم كند، به همين لحاظ تصميم گرفت از طوس بيرون رود و براى مدتى از ظلم حاكم طوس ‍ بدور باشد.
او در اين هنگام وجودش سرشار از بدايع و ظرائف و ذوقيات و اشعار شده بود، و در اعماق دل و جانش ، نهال سخن سرائى و شعرگوئى بارور شده بود، به قصد ديدار سلطان محمود (كه علاقه شديدى به شاعران داشت ) به غرنين (81) رهسپار شد.
وقتى كه به كنار شهر غزنين رسيد، در باغى فرود آمد، و شخصى به شهر فرستاد، تا ورود او به غرنين را باطلاع بعضى از دوستان وى برساند. از اتفاقات نيك كه باعث شهرت فردوسى شد، و شاعران و اديبان را در برابر او خاضع كرد و شالوده عظمت بيان و شعر او را پى ريزى نمود، اينكه در آن روز شعراى بنام دربار غزنوى ، در آن باغ بزمى داشتند و به صحبت نشسته بودند، فردوسى از مجلس انس آنها اطلاع پيدا كرد، خود را به آنها رساند، آنها چون قيافه و وضع لباس روستائى فردوسى را ديدند، با خود گفتند كه نبايد اين زاهد خشك را به مجمعشان راه دهند، چه آنكه ممكن است مجلس عيش آنان را به هم زند، هر كسى سخنى گفت : تا اينكه عنصرى (82) گفت :
او را با شعر، امتحان كنيم ، اگر تمام عيار به ميدان آمد، همنشينى او را قبول كنيم وگرنه عذر او را بخواهيم .
بنا به نقل نظامى عروضى در چهار مقاله خود، عنصرى به فردوسى رو كرد و گفت : برادر! ما شاعر هستيم و مجلس شاعران ، جز جاى شاعر نيست ، ما هر يك مصرعى مى گوئيم ، تو مصرع چهارمش را بگو و يا ما را به وقت خوش خود ببخش ! به اين ترتيب :
عنصرى گفت :
چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدى (83) گفت :
مانند رخت ، گل نبود در گلشن
فرخى (84) گفت :
مژگانت همى گذر كند از جوشن (85)
فردوسى بى درنگ گفت :
مانند خدنگ گيو در جنگ پشن (86)
همه شاعران از حسن سخن فردوسى ، تعجب كردند، عنصرى گفت :زيبا گفتى ، مگر ترا در تاريخ سلاطين عجم ، اطلاعى هست ، گفت :
آرى ، عنصرى فردوسى را در ادبيات و اشعار مشكل آزمايش كرد و او را در شيوه سخن ورى ، توانا و بى نظير يافت و زبان عذر گشود كه ببخش ما را كه ترا نشناختيم .
در اين ايام سلطان محمود، به عنصرى امر كرده بود كه تاريخ پادشاهان عجم را به نظم درآورد، ولى انجام اين امر براى عنصرى مشكل بود، از اين رو از ملاقات با فردوسى بسيار خوشحال بود و از فردوسى پرسيد آيا تو قدرت بر نظم تاريخ ملوك عجم را دارى ؟ فردوسى گفت :
آرى ، عنصرى ، فردوسى را نزد سلطان محمود معرفى كرد، وقتى كه فردوسى نزد سلطان محمود رفت ، در همان وقت ورود در مدح سلطان گفت :

چو كودك لب از شير مادر بشست
بگهواره محمود گويد نخست
سلطان محمود از شنيدن اين شعر بسيار خوشحال شد و فردوسى را امر كرد كه به نظم تاريخ ملوك عجم همت كند، و بنا بنقل قاضى شوشترى ، فردوسى در همين مجلس بمناسبت اينك سلطان محمود به او گفت : ((مجلس ما را فردوس برين ساختى )) ملقب به فردوسى گرديد.كوتاه سخن آنكه :
فردوسى به نوشتن شاهنامه مشغول شد، هر داستانى را كه به نظم مى آورد، به عرض سلطان محمود مى رساند، سلطان محمود مى گفت بارها اين داستان را شنيده ام اما اشعار فردوسى چيز ديگر است .


جمعه 19 اسفند 1390  10:53 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

مخالفت حاسدان با فردوسى

خواجه حسن ميمندى (87) در دربار سلطان محمود، تقرب خاصى داشت ، سلطان به او گفت هر گاه فردوسى هزار شعر گفت ، هزار مثقال طلا به او بده .
ميمندى هم طبق دستور، براى هر هزار شعر فردوسى ، هزار مثقال طلا به او مى داد، ولى فردوسى قبول نمى كرد و نيت آن را داشت كه همه را يكدفعه بگيرد تا صرف در ساختن سيل بند طوس كند (چنانكه قبلا ذكر شد ذكر شد كه اين عهد را كرده بود.)
فردوسى شاهنامه را به پايان رساند. (88)
جالب اينكه گرچه فردوسى در شاهنامه به تاريخ ايران قديم پرداخته ، ولى در موارد متعدد علاوه بر اشعار حكمت آميز و نصيحت و پند، اشعار دينى بسيار در توحيد و عدل و نبوت و معاد و نماز و روزه و حج و صدقات و اخلاقيات گنجانده است ، و در اين كتاب حماسى ، وظيفه دين خود را ادا نموده است .
مخصوصا در مورد تشيع خود و علاقه سرشارش به حضرت على (ع ) و فرزندان پاك او در لابلاى شاهنامه داد و سخن داده است . (89)
همين مطلب باعث شد كه عده اى از مخالفان و حاسدان ، به سلطان محمود گفتند: فردوسى ، رافضى (شيعه ) است ، و اشعارى از شاهنامه او را به عنوان تاءييد ذكر كردند.
سلطان محمود كه سخت در مذهب خود (تسنن ) متعصب بود با آنها در مورد صله فردوسى به مشورت پرداخت ، آنها گفتند پنجاه هزار درهم به فردوسى ، بدهى كافى است بلكه بسيار است . (90)
فردوسى وقتى كه اين سخن را شنيد از اين پيمان شكنى بسيار ناراحت شد و اشعارى در هجو و انتقاد سلطان محمود گفت و شبانه از غزنين فرار كرد.
از اشعار انتقادى او است :

به عزنى مرا گر چه خونشد جگر
زبيداد آن شاه بى دادگر
كز آن هيچ شد رنج سى ساله ام
شنيد آسمان از زمين ناله ام
و در مورد حسن ميمندى گويد:
زميمندى آثار مردى مجوى
زنام و نشانش مكن جستجوى
قلم بر سر او بزن همچو من
كه گم باد نامش بهر انجمن
او سرانجام به طوس زادگاه خود مراجعت كرد، و با يكدنيا افتخار و آزادى بيان سرانجام بسال 411 قمرى از اين جهان درگذشت و اثر جاويد خود شاهنامه را بيادگار گذاشت . (91)
سلطان محمود مردى مال دوست و دست تنگ بود، به طورى كه مى نويسد: دو روز قبل از مرگش دستور داد انواع جواهرات و درهم و دينارهاى سرخ و سفيد را از خزانه آوردند و در پيش رويش انباشتند، به گونه اى كه زمين وسيعى را پر كرد، او به چشم حسرت به آنها نگاه مى كرد و زارزار مى گريست و سپس دستور داد همه را به خزانه بردند و درهمى را به مستحقى نداد، با اينكه مى دانست دو روز ديگر بيشتر زنده نيست (92) سرانجام با يكدنيا حسرت و آز روز پنجشنبه 23 ربيع الاخر سنه 421 بر اثر بيمارى سل درگذشت . (93)


جمعه 19 اسفند 1390  10:53 PM
تشکرات از این پست
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:اسكندر مقدونى

نمودارى از چهره خلافت عثمان

نمونه هائى از خلافهاى عثمان : 1 - در راءس امور قرار دادن خويشان

يكى از فرازهاى برجسته تاريخ اسلام ، كه در آن امر به معروف و نهى از منكر ياران و اصحاب بزرگ پيامبر اكرم (ص ) بسان عمار و ياسر و ابوذر غفارى و... منعكس شده و تبليغات پى گير و مستدل و مستحكم اين مردان آزاده ، اثر رسانده و بسيار چشمگيرى داشته ، با زندگى فئودالى عثمان ارتباط دارد. در اينجا نخست بطور فشرده نمودارى از چهره خلافت عثمان را به اتكاء اساتيد و مدارك اسلامى ترسيم مى كنيم و سپس به ذكر شيوه امر به معروف و نهى از منكر بعضى از اصحاب چون عمار و ابوذر مى پردازيم تا از اين رهگذر نيز به جهان بينى اسلام و انديشه درست اسلامى پى ببريم .
در سال 24 هجرت ، نتيجه شوراى شش نفرى عمر، اين شد كه حدود 12 سال طول كشيد، ولى از عثمان در اين دوران خلافهاى آشكار و عجيبى سرزد كه ناچار مسلمين اجتماع كرده و او را در خانه اش كشتند.
خلافهاى عثمان بسيار است ، در اينجا بچند نمونه مى پردازيم :
1 - پس از آنكه عثمان بر مسند خلافت نشست ، خويشان خود را در راءس ‍ امور قرار داد و از اصحاب و مسلمين پرهيزكار اعراض كرد و در نخستين فرصت ، امپراطورى اسلام را ميان بنى اميه تقسيم نمود، حكومت شام را بعنوان يك حكومت خودمختار به معاوية بن ابوسفيان گذاشت ، بطورى كه او هر چه دلش مى خواهد در آن ايالت بزرگ انجام دهد، حكومت كوفه را به برادرش (برادر مادريش ) وليد بن عقبه و بعد به سعد بن عاص واگذار كرد، حكومت مصر را به عبدالله بن سعد بن ابى سرح (كه در زمان رسول اكرم (ص ) مرتد شده بود و آن حضرت خون او را هدر كرده بود) بخاطر اينكه برادر رضاعيش بود، هديه كرد.
عبدالله بن عامر اموى را كه پسر عمويش بود، مستبدانه بر كرسى حكومت بصره و كشور پهناور ايران نشاند، يعلى بن اميه را به نام اينكه از خاندان اميه است و پسر عموى او است ، در كشورى همچون يمن ، مطلق العنان ساخت ، و خانواده هاى اميه را بر جان و مال ملت اسلام تسلط داد.

جمعه 19 اسفند 1390  10:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها