پاسخ به:اسكندر مقدونى
جمعه 19 اسفند 1390 10:49 PM
از ورق گردانى ليل و نهار انديشه كن جمعيت از هر سو سيل آسا به مسجد جامع كوفه سرازير مى شدند صحنه كاملا غير عادى به نظر مى رسيد، و مى بايست چنين باشد، زيرا كه مردم زير چكمه ظلم بنى اميه به ستوه آمده بودند، و هر لحظه در انتظار برگشتن ورق تيره زمامداران اموى به سر مى بردند، و اينك شنيده اند كه مردى به نام ((سفاح )) يعنى خون ريز، ملقب گرديده و نامش عبدالله است و به دو واسطه ، نسبش به عبدالله بن عباس پسر عموى پيامبر اسلام (ص ) مى رسد، پرچم مخالفت بر ضد بنى اميه برافراشته و به نام او در مسجد جامع كوفه از مردم بيعت گرفته مى شود. (66)
سفاح طرفداران بسيار پيدا كرد، آنچنانكه خود را براى مقابله و نبرد با مروان (آخرين خليفه اموى ) آماده ديد، عموى خود عبدالله بن على را فرمانده سپاه بيكرانى كرد و آن سپاه را به جنگ با مروان روانه ساخت . مروان به محض اطلاع از حركت سپاه سفاح ، با تشكيل سپاه از شهر ((حران )) حركت كرده تا با سپاه دشمن مقابله كند.
اين دو سپاه در منزلگاه ((زاب )) در كنار رود آبى در برابر هم قرار گرفتند آتش نبرد درگرفت و شعله ور شد، مروان خود و سپاه خود را در معرض شكست ديد، از اينرو با مركب خود از ميان سپاه بيرون جهيد و فرار را بر قرار اختيار كرد، بسيارى از سربازان او كه از مردم شام بودند بر اثر تعقيب سپاه سفاح ، به رودخانه كنار ((زاب )) افتادند و در آن غرق بحر فنا گشتند.(67) نكته بسيار جالب ، علت فرار مروان است كه باعث فرار لشكريان او و در نتيجه علت سقوط حكومت هزار ماهه بنى اميه گرديد و آن اينكه مروان در بحبوجه گيرودار جنگ از سپاه خود جدا گشته ، در گوشه اى از بيابان از اسبش پياده شد تا ((ادرار)) كند، در همين لحظه ، ناگهان اسب رم كرد و به طرف سپاه مروان روان گشت ، سپاهيان او چون اسب را بى صاحب ديدند، تصور كردند كه مروان كشته شده است ، ناگزير دست از جنگ كشيده و دست جمعى به طرف بيابان فرار كردند.
بعضى از ظرفا اين حادثه شگفت را با اين جمله بيان مى كند:
ذهبت الدولة ببولة
يعنى دولت و شكوه بنى اميه با يك ادرار كردن از دست رفت .
مروان پس از اين فرار همانند سگ پاسوخته ، در اطراف شهرها و روستاها، سرگردان مى گشت ، مردم كه از او و اسلافش ، جز ستم و خيانت نديده بودند، به او اعتنا نكردند و در خانه ها پناهش ندادند.
عبدالله بن على به طرف شهر ((حران )) آمد و قصر مروان را در آنجا خراب كرد، و خزائن اموال او را در آنجا غارت نمود، سپس به جانب دمشق رفت و آن شهر را محاصره كرد و وليد بن معاوية بن عبدالملك را با عده بسيارى از مردم شام كشت . سپس در تعقيب مروان بطرف نهر اردن سفر كرد و در آنجا عده زيادى از بنى اميه را كه تعدادشان بيش از هشتاد نفر بود كشت .
مورخ معروف ((دميرى )) و غير او نقل كرده اند كه عبدالله فرمان داد كه فرشى بر روى كشتگان بنى اميه گستردند، آنگاه با افسران خود بر روى آن نشستند و طعام طلبيد و در همانجا غذا خوردند در حالى كه بنى اميه در زير آنفرش ناله مى كردند و جان مى دادند، عبدالله گفت : ((اين روز جبران آن روزى كه بنى اميه حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) را كشتند، ولى هرگز جبران آن را نخواهد كرد.))
ارابه زمان بهمين منوال مى چرخيد، تا اينكه طبق فرمان سفاح ، عمويش عبدالله ، ((صالح بن على )) را با عده اى ماءمور دستگيرى مروان كرد صالح پس از صدور اين فرمان ، با همراهان خود به تعقيب مروان پرداختند، تا آنكه وى را در قريه ((بونصر)) يافتند: بى درنگ او را محاصره كردند، به نقلى اين وقت شب بود، در اثناء درگيرى ، نيزه اى به تهيگاه او زدند كه او را از پاى درآورد، در اين هنگام سرش را از بدنش جدا نمودند و به زندگى كثيف و وجود پليد او خط بطلان كشيدند.
جالب توجه و عبرت انگيز، اينكه : مروان در اين بحران ، شنيده بود كه يكى از غلامانش رازى را نزد دشمن آشكار ساخته است ، زبان او را بريده و دور انداخته بود، و گربه اى آن را ديده و خورده بود، و پس از آنكه مروان كشته شد، سرش را قطع كردن و زبانش را بريدند و دور انداختند، همان گربه به سراغ آن زبان آمد و آن را خورد!(68) اين است سرانجام آنانكه درست نينديشيدند و فرجام كار را نديدند.