تفسير نمونه ج : 22ص :95
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فى قُلُوبِهِمُ الحَْمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجَْهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سكينَتَهُ عَلى رَسولِهِ وَ عَلى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كلِمَةَ التَّقْوَى وَ كانُوا أَحَقَّ بهَا وَ أَهْلَهَاوَ كانَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيماً(26)
ترجمه :
26 -به خاطر بياوريد هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهليت داشتند ، و ( در مقابل ) خداوند آرامش و سكينه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود ، و آنها را به تقوى ملزم ساخت كه از هر كس شايستهتر و اهل و محل آن بودند ، و خداوند به هر چيز عالم است
تفسير : تعصب و حميت جاهليت بزرگترين سد راه كفار!
در اين آيات باز مسائل مربوط به ماجراى حديبيه تعقيب مىشود ، و صحنههاى ديگرى از اين ماجراى عظيم را مجسم مىكند.
نخست به يكى از مهمترين عوامل بازدارنده كفار از ايمان به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و تسليم در مقابل حق و عدالت اشاره كرده ، مىگويد : بخاطر بياوريد هنگامى كه كافران در دلهاى خود نخوت و خشم جاهليت را قرار دادند اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية) )
تفسير نمونه ج : 22ص :96
و بخاطر آن مانع ورود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مؤمنان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى شدند ، و گفتند اگر اينها كه در ميدان جنگ پدران و برادران ما را كشتهاند وارد سرزمين و خانههاى ما شوند و سالم باز گردند ، عرب در باره ما چه خواهد گفت ؟ و چه اعتبار و حيثيتى براى ما باقى مىماند ؟ اين كبر و غرور و تعصب و خشم جاهلى ، حتى مانع از آن شد كه هنگام تنظيم صلح نامه حديبيه نام خدا را به صورت بسم الله الرحمن الرحيم بنويسند ، بياورند ، با اينكه آداب و سنن آنها مىگفت كه زيارت خانه خدا براى همه مجاز ، و سرزمين مكه حرم امن است ، حتى اگر كسى قاتل پدر خويش را در آن سرزمين يا در مراسم حج و عمره مىديد مزاحم او نمىشد .
آنها با اين عمل هم احترام خانه خدا و حرم امن او را شكستند ، و هم سنتهاى خود را زير پا گذاشتند ، و هم پرده ضخيمى ميان خود و حقيقت كشيدند و چنين است اثراتمرگبار حميتهاى جاهليت ! حميت در اصل از ماده حمى ( بر وزن حمد ) به معنى حرارتى است كه از آتش يا خورشيد يا بدن انسان و مانند آن به وجود مىآيد ، و به همين دليل به حالت تب حمى ( بر وزن كبرى ) گفته مىشود ، و به حالت خشم و همچنين نخوت و تعصب خشمآلود نيز حميت مىگويند.
اين حالتى است كه بر اثر جهل و كوتاهى فكر و انحطاط فرهنگى مخصوصا در ميان اقوام جاهلى فراوان است ، و سرچشمه بسيارى از جنگها و خونريزيهاى آنها مىشود.
سپس مىافزايد : در مقابل آن خداوند حالت سكينه و آرامش را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود ( (فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنيناين آرامش كه مولود ايمان و اعتقاد به خداوند ، و اعتماد بر لطف او بود،
تفسير نمونه ج : 22ص :97
آنها را به خونسردى و تسلط بر نفس دعوت كرد ، و آتش خشمشان را فرو نشاند ، تا آنجا كه براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله بسم الله الرحمن الرحيم كه رمز اسلام در شروع كارها بود ، بردارند ، و بجاى آن بسمك اللهم كه از يادگارهاى دوران گذشته عرب بود در آغاز صلحنامه حديبيه بنگارند ، و حتى لقب رسول الله را از كنار نام گرامى محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) حذف كنند .
و حاضر شدند كه بر خلاف عشق و علاقه سوزانى كه به زيارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان حديبيه به سوى مدينه باز گردند ، و شترهاى خود را بر خلاف سنت حج و عمره در همانجا قربانى كنند ، و بدون انجام مناسك از احرام به درآيند.
آرى حاضر شدند دندان بر جگر بگذارند و در برابر همه اين ناملايمات صبر و شكيبائى به خرج دهند ، در صورتى كه اگر حميت جاهليت بر آنها حاكم بود هر يك از اينها كافى بود كه آتش جنگ را در آن سرزمين شعلهور سازد.
آرى فرهنگ جاهليت دعوت به حميت و تعصب و خشم جاهلى مىكند ، ولى فرهنگ اسلام به سكينه و آرامش و تسلط بر نفس .
سپس مىافزايد : خداوند آنها را به كلمه تقوى ملزم ساخت ، و آنها از هر كس سزاوارتر و شايستهتر و اهل و محل آن بودند ( (و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها و اهلها
كلمه در اينجا به معنى روح است ، يعنى خداوند روح تقوا را بر دلهاى آنها افكند ، و ملازم و همراهشان ساخت.
چنانكه در آيه 171 سوره نساء در باره عيسى (عليهالسلام) مىخوانيم : انما المسيح عيسى ابن مريم رسول الله و كلمته القاها الى مريم و روح منه : مسيح فقط فرستاده خدا و كلمه او است ، و روحى است از ناحيه او كه به مريم القا فرمود تفسير نمونه ج : 22ص :98
بعضى نيز احتمال دادهاند كه مراد از كلمه تقوا دستور و فرمانى است كه خداوند در اين زمينه به مؤمنان داده بود.
ولى مناسب همان روحيه تقوا است كه جنبه تكوينى دارد ، و زائيده ايمان و سكينه و التزام قلبى به دستورات خداوند است.
لذا در بعضى از روايات كه از پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) گرامى اسلام نقل شده كلمه تقوا به لا اله الا الله و در روايتى كه از امام صادق (عليهالسلام) نقل شده به ايمان تفسير شده است.
در يكى از خطبههاى پيغمبر گرامى (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىخوانيم : نحن كلمة التقوى و سبيل الهدى : مائيم كلمه تقوا و طريقه هدايت .
شبيه همين معنى از امام على ابن موسى الرضا (عليهماالسلام) نيز نقل شده كه فرمود : و نحن كلمة التقوى و العروة الوثقى : مائيم كلمه تقوا و دستگيره محكم الهى.
روشن است كه ايمان به نبوت و ولايت مكمل ايمان به اصل توحيد و معرفة الله است چرا كه آنها همه داعيان الى الله و مناديان توحيدند.
به هر حال ، مسلمانان در اين لحظات حساس گرفتار خشم و عصبانيت و تعصب و نخوت نشدند ، و سرنوشت درخشانى را كه خداوند در ماجراى حديبيه براى آنها رقم زده بود با آتش خشم و جهل نسوزاندند .
زيرا مىگويد : مسلمانان از همه سزاوارتر به تقوا بودند و اهل و محل آن.
تفسير نمونه ج : 22ص :99
بديهى است از يك مشت جمعيت خرافى و نادان و بتپرست ، جز حميت جاهليت انتظار نمىرفت ، ولى از مسلمانان موحدى كه ساليان دراز در مكتب قرآن پرورش يافته بودند چنين خلق و خوى جاهلى غير منتظره بود.
آنچه از آنها انتظار مىرفت همان سكينه و وقار و تقوا بود كه در حديبيه به نمايش گذاردند ، هر چند نزديك بود بعضى از تندخويان ناشكيبا كه شايد رسوباتى از گذشته را با خود داشتند اين سد نيرومند را بشكنند ، و جنجالى بر پا كنند ، اما سكينه و وقار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) همچون آبى بر اين آتش ريخته شد و خاموش گشت .
در پايان آيه مىفرمايد : و خداوند به هر چيزى عالم و آگاه بوده و هست ( (و كان الله بكل شىء عليما
او هم نيات سوء كفار را مىداند ، و هم پاكدلى مؤمنان راستين را ، در اينجا سكينه و تقوا نازل مىكند ، و در آنجا حميت جاهليت را مسلط مىسازد كه خداوند هر قوم و ملتى را به مقدار شايستگيهايشان مشمول لطف و رحمت خود مىسازد ، و يا خشم و غضبش!
نكته : حميت جاهليت چيست ؟
گفتيم حميت در اصل از ماده حمى به معنى حرارت است ، و سپس در معنى غضب ، و بعدا به معنى نخوت و تعصب آميخته با غضب به كار رفته است.
اين واژه گاه در همين معنى مذموم ( توأم با قيد جاهليت ، يا بدون آن ) و گاه در معنى ممدوح و پسنديده به كار مىرود ، و اشاره به غيرت منطقى و تعصب
تفسير نمونه ج : 22ص :100
در امور مثبت و سازنده است.
امير مؤمنان على (عليهالسلام) به هنگام انتقاد از بعضى از ياران سست عنصر و سركش مىفرمايد : منيت بمن لا يطيع اذا امرت و لا يجيب اذا دعوت ... اما دين يجمعكم و لاحمية تحمشكم : گرفتار مردمى شدهام كه اگر فرمان دهم اطاعت نمىكنند ، و اگر دعوتشان كنم اجابت نمىكنند ... آيا دين نداريد كه شما را جمع كند ؟ يا غيرتى كه شما را بخشم آورد ؟ ( و به انجام وظائف وادارد).
ولى غالبا در همان معنى مذموم به كار رفته است ، چنانكه امير مؤمنان على (عليهالسلام) در خطبه قاصعه بارها روى اين معنى تكيه كرده است ، و در مذمت ابليس كه پيشواى مستكبران بود ، مىفرمايد : صدقه به ابناء الحمية و اخوان العصبية و فرسان الكبر و الجاهلية : او را فرزندان نخوت و حميت ، و برادران عصبيت ، و سواران برمركب كبر و جهالت تصديق كردند.
و در جاى ديگر همين خطبه ، به هنگامى كه مردم را از تعصبات جاهليت بر حذر مىدارد ، مىفرمايد : فاطفئوا ما كمن فى قلوبكم من نيران العصبية و احقاد الجاهلية ، فانما تلك الحمية تكون فى المسلم من خطرات الشيطان و نخواته و نزغاته و نفثاته ! : شرارههاى تعصب و كينههاى جاهلى را كه در قلب داريد خاموش سازيد ، كه اين نخوت و حميت و تعصب ناروا در مسلمانان از القائات و نخوت و وسوسه شيطان است.
به هر حال ، شك نيست كه وجود چنين حالتى در فرد يا جامعه باعث عقب ماندگى و سقوط آن جامعه است ، پردههاى سنگينى بر عقل و فكر انسان مىافكند .
و او را از درك صحيح و تشخيص سالم باز مىدارد ، و گاه تمام مصالح او را به باد
تفسير نمونه ج : 22ص :101
فنا مىدهد.
اصولا انتقال سنتهاى غلط از قومى به قوم ديگر در سايه شوم همين حميت جاهليت صورت مىگيرد ، و پافشارى اقوام منحرف در برابر انبياء و رهبران الهى نيز غالبا از همين رهگذر است.
در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام) مىخوانيم كه وقتى از حضرت در باره عصبيت سؤال كردند ، فرمود : العصبية التى ياثم عليها صاحبها ان يرى الرجل شرار قومه خيرا عن خيار قوم آخرين و ليس من العصبية ان يحب الرجل قومه و لكن من العصبية ان يعين قومه على الظلم : تعصبى كه موجب گناه است اين است كه انسان بدان قوم خود را از نيكان قوم ديگر برتر بشمرد ولى دوست داشتن قوم خود تعصب نيست ، تعصب آن است كه آنها را در ظلم و ستم يارى كند .
بهترين راه مبارزه با اين خوى زشت ، و طريق نجات از اين مهلكه بزرگ ، تلاش و كوشش براى بالا بردن سطح فرهنگ و فكر و ايمان هر قوم و جمعيت است.
در حقيقت داروى اين درد را قرآن مجيد در همين آيه مورد بحث بيان كرده ، آنجا كه در نقطه مقابل آن ، از مؤمنانى بحث مىكند كه داراى سكينه و روح تقوى هستند ، بنابر اين آنجا كه ايمان و سكينه و تقوى است ، حميت جاهليت نيست ، و آنجا كه حميت جاهليت است ايمان و سكينه و تقوى نيست !