0

داستان های قرآنی

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

داستان های قرآنی

حضرت آدم(ع)

خلقت آدم(ع):

خداوند زمین را در دو نوبت خلق نمود و کوه‌ها را در روی زمین بنا نهاد و زمین را برکت داد. هم‌چنین خوراک اهل زمین را در چهار نوبت اندازه گرفت امّا برای پرستش کنندگان فرقی ندارد.

سپس خداوند متوجّه آسمان که دود بود گردید و به آسمان و زمین دستور داد از روی میل یا از روی اکراه بیایید! در حال آسمان وزمین گفتند: بامیل آمدیم.

سپس خداوند به عرش پرداخت و خورشید و ماه را مسخّر خود ساخت تا هر یک تا وقت معیّنی در گردش باشند. سپس فرشتگان را آفرید تا او را ستایش کنند و نامش را مقدّس دارند. فرشتگان موجوداتی هستند که خداوند آنان را برای پرستش خود برگزیده است و نعمت خویش را بر آنان جاری ساخته است. حکمت خود را مخصوص آنان نموده و در راه خشنودی خود آنان را موفق گردانیده است و در طریق اطاعت خویش آنان را رهبری کرده‌است.

بعد از آن خداوند اراده‌ی خلق آدم و نسلش نمود تا در زمین سکنی گزینند و در آبادانی آن بکوشند. خداوند فرشتگان را در جریان این خلق بزرگ گذاشت و به آن‌ها خبر داد که به زودی مخلوق دیگری می‌سازم که در روی زمین کوشش می‌کنند و در گوشه و کنار آن راه می‌روند و نسلشان روی زمین منتشر می‌گردد، از روییدنی‌های زمین می‌خورند و منافع و معادن زمین را از زیر آن بیرون می‌کشند و به‌جای یک‌دیگر قرار می‌گیرند و زمین را حفظ می‌کنند.

فرشتگان از این تصمیم تعجّب کردند و فکر کردند شاید این تصمیم خداوند به خاطر کوتاهی آنان در مأموریت خویش است یا در اثر خلافی است که از آنان سر زده است. لذا به تبرئه‌ی خویش پرداختند و به خداوند گفتند: بار خدایا! آیا با این‌که ما همیشه تسبیح و تقدیس تو را می‌نماییم، می‌خواهی انیان را روی زمین جانشین خود قرار دهی؟! آیا می‌خواهی این نو‌آفریدگان ، در منافع زمین با یک‌دیگر به اختلاف برخیزند و فوائد زمین را به سوی خویش جذب نمایند و آن‌گاه در فساد بیفتند و خون‌های فراوان بریزند و جان‌های پاک ومنزّه را بیرون کشند؟!] ممکن است از این مطلب استفاده شود که قبل از آدم، موجوداتی روی زمین زندگی می‌کردند و پس از اخلال‌گری و نابود نمودن یک‌‌دیگر نسلشان منقرض گردیده و سال‌ها بعد، خداوند بار دیگر تصمیم گرفته است که روی زمین مخلوقی به وجود آورد امّا چون فرشتگان سوابق بشر را می‌دانسته‌اند، به خداوند متعال اعتراض کرده‌اند.[

فرشتگان رمز خلقت انسان را سؤال کردند تا اشتباهشان برطرف شود و وسوسه‌ها از فکرشان ریشه‌کن شود، چرا که آنان آرزو داشتند که خداوند آنان را در زمین، جانشین خود قرار دهد. زیرا فرشتگان زودتر از انسان نعمت خداوند را رعایت کرده و حق او را بهتر انجام داده‌اند و در پرستش خداوند به مخالفت برنخاسته و در حکمتش مردّد نبودند و قصد نداشتند عیبی به نماینده‌ی خداوند ببندند چرا که ملائکه، اولیاء مقرّب خداوند و بندگان شایسته‌ی او هستند.

خداوند پس از سؤال فرشتگان جوابی به آنان داد که قلبشان مطمئن گردید:"من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید. من از حکمت نمایندگی انسان چیزی می‌فهمم که شما آن را درک نمی‌کنید. به زودی آن‌چه را خواستم خلق می‌کنم و آن‌که را خواستم نماینده‌ی خویش قرار می‌دهم. بعداً آن‌چه برای شما ناپیدا و مخفی بوده‌است، آشکار می‌گردد و مشاهده می‌کنید. موقعی که من نماینده‌ی خود را ساختم و از روح خود در آن دمیدم، بلافاصله بر او سجده کنید."

خداوند آدم را از گل سیاه و ریخته شده به وجود آورد و سپس از روح خود در آن دمید و نسیم حیات به آدم وزید و انسانی کامل گردید.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:52 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

ابلیس خودخواه!

ابلیس خودخواه!

پس از این‌که آدم به وجود آمد، خداوند به فرشتگان دستور داد بر آدم سجده کنند! تمام ملائکه با کمال فروتنی دعوت خدا را پذیرفتند و تعظیم رو به‌سوی آدم نمودند و در حالی‌که پیشانی‌های خود را روی زمین گذاشته‌ بودند، برای آدم سجده نمودند.

از فرشتگان تنها ابلیس بود که با دستور خداوند مخالفت نمود و به نافرمانی روی آورد و زیر بار سجده‌ی آدم نرفت. خودخواه شد و جزء کافرین قرار گرفت.

خداوند از ابلیس سؤال کرد که حکمت سجده نکردن تو چیست؟آیا خودخواه شده‌ای یا این‌که تو از انسان برتری؟

ابلیس گفت:" نژاد من برتر از نژاد آدم و جوهر من شایسته‌تر از جوهر آدم است. چرا که مرا از آتش خلق نمودی و آدم را از گِل"

ابلیس مخالفت خویش را علنی ساخت و به نافرمانی خویش تصریح کرد و حاضر نشد برای موجودی که خداوند با دست قدرت خود ساخته بود سجده کند و به همین جهت جزء کافرین قرار گرفت.] نام اوّل ابلیس الحرث بوده است ولی در اثر نافرمانی خداوند نام ابلیس به معنای نافرمان و محروم از لطف خداوند به او عطا شده‌است.[

خداوند ابلیس را به‌خاطر این نافرمانی مجازات نمود و به او چنین خطاب کرد:" از بهشت بیرون رو! زیرا رانده‌ی درگاه ما هستی و تا روز قیامت بر تو لعنت است. "

ابلیس از خداوند پاداش عبادت ٦٠٠٠ ساله‌ی خویش را خواست و از خداوند درخواست کرد که تا روز قیامت به‌او مهلت دهد و تا روز قیامت زنده بماند و خداوند نیز خوایته‌ی او را برآورد و به او گفت:" تا روز وقت مهلت داری."

هنگامی‌که خواسته‌ی ابلیس برآورده شد و آرزوی او جامه‌ی عمل پوشید از نعمت خداوند سپاس‌گزاری نکرد بلکه کفران نعمت خداوند را نمود و منکر لطف خداوند شد و گفت:"به‌جهت این‌که مرا گمراه کردی، در کمین راه راست تو برای گمراهی مردم می‌نشینم سپس از پیش رویشان و پشت سرشان و از طرف راستشان و از طرف چپشان به آنان حمله می‌کنم در حالی‌که بیش‌تر آنان را سپاس‌گزار نخواهی یافت."

خداوند ابلیس زا از رحمت خود دور نمود و به او گفت:"در راهی که انتخاب کرده‌ای رهسپار شو و در راه بسیار بدی که اراده کرده‌ای قدم بردار و با آهنگ خویش هر که را بتوانی به خود جلب کن. با سوارکاران و پیادگانت به آنان حمله‌ور شو و در اموال و اولاد آنان شریک شو! به آنان وعده‌های دروغ بده! آرزوهای طولانی را در مغز آنان به وجود آور! من بین تو و مردمی‌‌که عقیده‌هایشان صحیح است و در میان بندگان خالص من که دارای هدفی استوار هستند، راهی را باز نمی‌گذارم و نمی‌توانی بر آنان مسلّط گردی، زیرا قلب‌های آنان از تو روی‌گردان است و گوششان به حرف تو بدهکار نیست.اما برای این‌که تصمیم گرفته‌ای که مردم را گمراه کنی و انان را منحرف سازی، حسابت سخت است و مجازات تو برای این کار بزرگ است. من حتماً جهنّم را از تو و همه‌ی آنان‌که از تو پیروی کرده‌اند مملو می‌سازم.

فرشتگان مبهوت شدند!

ملائکه برای آدم سجده کردند و به فضل او اعتراف نمودند و اقرار کردند که آدم از فرشتگان مقامش بهتر و درجه‌ی علمی او در پیشگاه خداوند بیش‌تر است. شاید فرشتگان گمان کردند ک هچه بسا از جهت علم برتر از آدم باشند واز جهت فهم و اطّلاعات بر آدم پیشی گرفته باشند لذا خداوند از علم خویش به آدم بخشید و از نور خود بر او افشاند و نام تمام موجودات رابه آدم آموخت، سپس موجودات را به ملائکه نمایش داد و گفت:"اگر شما صحیح می‌گویید، نام این موجود را به من خبر دهید!"

خداوند بدین‌وسیله خواست عجز فرشتگان را ثابت کند و محدودیت علمشان را آشکار سازد و ملائکه بفهمند که حکمت خداوند بر انسان تعلّق گرفته است که آدم به این مطالب علمی شایسته و سزاوارتر از فرشتگان باشد و نمایندگی آدم در روی زمین برتر ازآن است که انکار گردد.

هنگامی‌که فرشتگان با آدم برخورد کردند، مبهوت گردیدند زیرا وقتی به افکار خود مراجعه کردند تا پاسخی برای سؤال خداوند بیابند، تسلیم گردیدند و تصمیم گرفتند که به خاطرات علمی خود باز گردند شاید پاسخی برای سؤال خداوند بیابند ولی جوابی به دست نیاوردند؛لذا به عجز خود اقرار کردند و اعتراف نمودند که علمشان محدودتر از آدم است و به همین جهت به خداوند گفتند:"بارخدایا! تورا منزّه می‌دانیم،علمی غیر ازآن‌چه به ما تعلیم داده‌ای نمی‌دانیم، توداناو حکیمی!"

زمانی‌که آدم از فیض خدای خود بهره برد و از نور علم او روشن گردید، خداوند به او دستور داد: درباره‌ی آن‌چه فرشتگان از آن عاجز بودند برایشان سخن گوید و به آن‌ها بفهماند که نیروی درکشان از آموختن آن ناقص است؛ و روشن گردد که آدم دارای فضیلت است و حکمت نماینده شدن خود را اظهار دارد؛ لذا آدم طبق دستور خداوند آن‌چه را فرشتگان در آن درمانده بودند بیان داشت و خداوند فرشتگان خطابشان کرد:" مگر من به شما نگفته بودم که غیب آسمان‌ها و زمین را می‌دانم و آن‌چه ظاهر می‌کنید و آن‌چه مخفی می‌کنید؛ همه را می‌دانم"

در این موقع بود که برتری آدم آشکار گردید و رمز خلقت او را دریافتند و حکمت نمایندگی آدم برای خداوند در روی زمین روشن شد.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:53 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

بهشت آدم

بهشت آدم

خداوند ابلیس‌را عقاب نمود و نعمت خود را از وی گرفت. سپس خداوند متوجّه آدم گردید و او را با همسرش وارد بهشت ساخت‌و به او وحی کرد که نعمتی را که به تو دادم به خاطر داشته باش؛زیرا من تو را به صورت جالبی خلق کردم و طبق اراده‌ی خود تو را بشری تمام عیار نمودم و از روح خود در تو دمیدم و فرشتگان خود را به سجده‌ی تو وادار نمودم و قسمتی از نور علم خود را برتو افشاندم.

ای آدم! این ابلیس را از رحمت خود محرومش ساختم و آن‌گاه که از اطاعت من سرپیچی کرد، لعنتش کردم. این خانه‌ی ابدی بهشت است و این منزل را جایگاه و مکان تو قرار دادم. اگر فرمان‌برداری کردی پاداش نیکو به تو می‌دهم و در این بهشت تورا تا ابد نگاه می‌دارم در غیر این صورت تورا از خانه‌ی خویش اخراجت می‌کنم و با آتش خویش تورا شکنجه می‌دهم. فراموش نکن! این ابلیس دشمن تو و همسرت می‌باشد، مواظب باش تو و زنت را از بهشت بیرون نسازد و تورا گنهکار نگرداند.

خداوند به آدم وهمسرش اجازه داد که با کمال آسایش از خوراکی‌های بهشت استفاده کنند و آنان را در چیدن آن‌چه از محصول بهشت میل دارند آزاد گذاشت و فقط به آنان دستور داد که در میان این همه درخت زیاد از یک درخت صرف‌نظر کنند. برای این‌که هیچ گونه ابهامی درباره‌ی درخت باقی نماند و در شناسایی آن تردیدی نباشد خداوند به درخت ممنوع اشاره کرد و آن‌را تعیین نمود تا تمامی اشکالاتی که ممکن است به روح آدم وهمسرش راه یابد برطرف گردد. و باز آنان را تهدیدکرد که اگر به این درخت نزدیک شوند و یا چیزی از محصول آن بچینند، در زمره‌ی ستمگران قرار می‌گیرند. خداوند به این زن و شوهر وعده‌داد که اگر از این درخت ممنوع صرف‌نظر کنند، وسایل آسایش آنان را افزایش دهد. در بهشت گرسنگی، عریانی، تشنگی و دردی نبینند؛ لذا برای آخرین بار به آنان گفت:" تو و همسرت در بهشت برین منزل کن و هرگاه که خواستید با کمال آزادی از محصول بهشت بخورید ولی به این درخت نزدیک نگردید که از ستمگران می‌گردید."

آدم وارد بهشت شد و هرچه مطابق میلش بود و چشمش از آن لذّت می‌برد و سیر می‌گردید. از آب‌های شیرین بهشت سیراب می‌شد. همسر آدم نیز از این نعمت‌های بهشتی بهره می‌برد و با یک‌دیگر تا آن موقعی که آب چشمه‌ی سعادت بر آن‌ها جاری بود، زندگی می‌کردند.

 ابلیس فریب‌کار!

دل ابلیس از آسایش آدم و همسر او و رانده‌شدن از رحمت خداوند و بهشت به درد آمد؛ لذا تصمیم گرفت کاخ سعادت آدم را واژگون سازد و او را از نعمت‌های بهشتی محروم گرداند!

راستی مگر آدم نبود که ابلیس را از کاخ عظمت فرود آورد و از نعمت‌های خداوند و خشنودی او دورش ساخت؟ مگر آدم نبود که سبب فراموشی و انکار ابلیس گردید؟ باید این عقب‌ماندگی را تلافی کند و عیبی در آن کسی که مأمور شد اورا سجده کند و به فضل او اعتراف نماید، به وجود آورد.

ابلیس برای بیرون راندن آدم و همسرش مخفیانه وارد بهشت شد و با حیله مشغول صحبت با آدم گردید و به او وانمود کرد که در دوستی خود با آدم راستگو است و در پند و اندرز به آدم اخلاص می‌وزد. ابلیس برای به دیت آوردن اطمینان آدم هر راهی را می‌دانست پیمود و هر دری را که می‌پنداشت در هدف او مؤثّر است، کوبید و مهربانی خویش را برای آدم و همسرش اظهار داشت و از راه دلسوزی ایشان را از زوال نعمتشان ترساند و به آنان گفت:" رمز این‌که خداوند شما را از از این درخت ممنوعتان کرده‌است این می‌باشد که اگر از آن استفاده کنید، فرشته خواهید شد و یا در بهشت جاویدان خواهد بود."

زمانی‌که ابلیس دید آدم وهمسرش از رأی و مشورت او گریزان‌هستند و حرفش در این زن و شوهر اثر نمی‌گذارد و گوششان به حرف‌های ابلیس بدهکار نیست، برایشان سوگند یاد کرد که من پند و اندرز گوی امینی هستم و قصد ضرر ندارم و نمی‌خواهم به شما صدمه‌ای وارد شود. او سوگند یاد کرد تا صحّت قصد و رأی خود را تأکید کند.

جای تردید نیست که ابلیس در کار خود زیاده‌روی کرد و اصرار ورزید و در گمراه ساختن آدم و همسرش ادامه داد. او از یان‌گونه راه‌ها برای فریب دادن آدم وهمسر او وارد شد:"بوی این درخت جالب است، طعم میوه‌های آن بی‌نظیر و رنگ آن بسیار زیباست." این‌گونه کلمات و نقشه‌ها آدم و همسرش را فریب داد و کلمات زیبا و وعده‌های شیرین ابلیس این زن و شوهر را گمراه کرد و آنان از رأی او متابعت کردند.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:53 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

آدم از بهشت بیرون شد!

آدم از بهشت بیرون شد!

هنگامی‌که آدم و همسرش از دستور خداوند سرپیچی کردند، خداوند نعمت خویش از آنان گرفت و بهشت را بر آنان تحریم کرد و فریاد زد:اگر من شما را از این درخت منع نکردم؟مگر من به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست؟

آدم و همسرش توبه کردند و از کرده‌ی خویش پشیمان گردیدند و گفتند:بار خدایا! ما به خویشتن ستم کرده‌ایم. اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی ما از زیان‌کارانیم. خداوند دستور داد که :پایین بروید. بعضی از شما با بعضی دیگر دشمن هستید. شما در زمین جایگزین می‌شوید و تا مدّتی بهره‌مند خواهید بود.

خداوند توبه‌ی این زن و شوهر را قبول نمود و لغزش آنان را بخشید و این بخشش باعث روشنی دل آدم وحوا گردید امّا آنان آرزوی ماندن در بهشت و بهره بردن از نعمت‌های آن‌را در فکر خود داشتند. خداوند از این فکر و میل آگاه گردید و به آنان دستور داد تا از بهشت بیرون روند و به آنان هشدار داد که دشمنی بین شما و ابلیس برای همیشه وجود دارد. خداوند این خبر را به آنان داد تا از مکر ابلیس در امان باشند و به مطالب فریبنده‌ی او گوش فرا ندهند. خداوند برای بار دیگر به آنان گفت:"همگی از این بهشت بیرون روید؛ بعضی از شما دشمن بعضی دیگرید. اگر هدایتی از من سوی شما آمد، هرکس هدایت مرا متابعت کرد نه گمراه می‌شود و نه تیره‌بخت."

خداوند برای آدم احتیاجاتی در نظر گرفت و امیدی در دلش به وجود آورد تا به سوی احتیاجات زندگی قدم بردارد و کوشش کند به او خبر داد که از روزگار نعمت خالص و آسایش کامل سپری گردید و هم‌چنین به او گفت: پس از خروج از بهشت و محرومیت از نعمت‌های آن، انسان در شرایطی قرار می‌گیرد که تنها دو راه برایش مانده است: راه هدایت و راه گمراهی، راه ایمان و راه کفر، راه رستگاری و راه ضرر. هر کس راهی را که خداوند تعیین کرده‌است، بپیماید و در راه مستقیمی که خداوند نشان داده‌ و محدود ساخته‌است، قدم بردارد، نباید از وسوسه‌های شیطان و گمراه نمودن او ترس داشته باشد ولی هرکس از یاد خداوند غافل گردید و از راه راست منحرف شد، گرفتار زندگی سخت می‌گردد و در زمره‌ی کسانی قرار می‌گیرد که کوشش آنان در دنیا بی‌ثمر است و فکر می‌کنند که کار شایسته‌ای انجام می‌دهند.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:56 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی قتل برادر

قتل برادر

عاطفه‌ی برادری نتوانست از آتش شعله‌ور کینه جلوگیری کند و مهر و لطف برادر نتوانست انقلاب  کوه آتش‌فشان ناراحتی او را برطرف سازد. ترس از خداوند و رعایت حقوق والدین در روح قابیل اثر نگذاشت و اوّلین جرم روی زمین انجام گرفت.

در یکی از ساعت‌های همین روزگار به علّت یک حرکت ناچیز روح سرکش، جنایت واقع گردید و هابیل با دست برادر خویش کشته‌ی دیوانگی، نادانی و انتقام شکست عشق شد ودر مقابل قابیل روی خاک افتاد!

آدم که به آسمان چشم دوخته بود و ستاره‌ی چراغ زندگی هابیل را نگاه می‌کرد که ناگهان این ستاره در افق ناپدید شد؛ لذا آدم وحشت زده شد و با جدّیت به دنبال فرزند خود پرداخت. به همین منظور نزد قابیل رفت و از وی در مورد برادرش سؤال کرد ولی قابیل با بی‌اعتنایی و خشونت گفت:من ضامن، نگهبان و حافظ او نبوده‌ام.

آدم از روش قابیل فهمید که فرزندش کشته شده‌است؛ لذا با غم و اندوه، سکوت را پیشه‌ی خود ساخت و آتش شعله‌وری را که از غم دست دادن نور دیده‌ی خود تحریک می‌کرد، در نهاد خود نگه‌داشت و در دل خود گفت:به روح خویش تسلیت می‌دهم. یکی از دو دست من معیوب گردید و باز نمی‌گردد.

درسی که از کلاغ آموخت!

هابیل نخستین کسی بود که در روی زمین به قتل رسید. قابیل نمی‌دانست چگونه کالبد برادر خویش را پنهان سازد؛ لذا برادر را داخل پوستی کرده و بادوش به این‌طرف و آن‌طرف حمل می‌کرد.

به پاس احترام این بدن پاک، باید لطف خداوند ظاهر گردد و قانونی برای بشر به وجود آید که احترام آدم و فرزندانش را حفظ کند. اکنون باید قابیل درسی بیاموزد. اینانیان مغرور و نادان چاره‌ای به دست بیاورد. او لایق وحی خداوند و الهام نیست. قابیل باید شاگرد کلاغی سیاه شود! او باید بیچارگی فهم خود را در مقابل هوش این حیوان ضعیف آزمایش کند. او باید در این درس دردناکی که با کمال ذلّت و حقارت و شکنجه‌ی قلبی می‌آموزد، شخصیّت خود را از دشت بدهد.

خداوند برای انجام اهداف بلند، دو کلاغ سیاه را فرستاد و هر دو به جنگ پرداختند. یکی از این دو کلاغ دیگری را کشت و با منقار خویش قبری برای کلاغ مرده حفر کرد و بدن آن را در زیر خاک پنهان ساخت. اکنون قابیل پشیمانی و حسرت خود را دریافت و فریاد زد:ای وای برمن! آیا من عاجزم که مثل این کلاغ باشم و بدن برادر خویش را بپوشانم؟!

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:57 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی قربانی برادر

قربانی برادر

هنگامی‌که آدم فرمان الهی و قصد خود را به دو فرزند خویش ابلاغ نمود، قابیل عصبانی شد و تسلیم اراده‌ی پدر نگردید؛ زیرا خواهرش از نظر زیبایی بسیار بهتر از خواهر هابیل بود در نتیجه قابیل حسادت ورزید و به این تقسیم راضی نگردید و میل داشت که هم‌جفت خویش سهم وی گردد و به هابیل داده نشود. پس زیبایی سبب اختلاف و جدایی دو برادر شد و یکی از دو برادر از فرمان پدر سرپیچی نمود. با نافرمانی پسر، گویا طوفان سهمگینی بر آدم حمله کرد؛ زیرا وی تا کنون چنین حادثه‌ای را پیش‌بینی نکرده‌ و به آن گرفتار نشده بود. آدم فکر می‌کرد که چگونه به میل دو فرزند خویش رفتار کند و صلح و امنیت را بین آنا حفظ نماید تا این‌که خداوند وی را به سوی راهی که این طوفان را می‌بست، راهنمایی کرد.

آدم از دو فرزندش خواست تا برای خداوند قربانی کنند و قربانی هرکس قبول شد، به آن‌چه میل دارد و اراده نموده‌است، سزاوارتر است. هابیل گوسفند‌چران یکشتر نر از میان حیوانات خود برای قربانی حاضر ساخت و قابیل مقداری از محصول کشاورزی خود را آورد. این دو برادر آرزو داشتند، پیروز گردند و مسابقه را ببرند و از جایزه‌ی مسابقه بهره‌مند گردند.

هابیل که لذّت فراوانی از ایمان برده  و در زندگی خویش موفّق شده بود، قربانیش قبول گردید ولی قربانی برادرش مقبول درگاه خداوند قرار نگرفت؛ زیرا تسلیم قضاوت پدر نشده بود و قربانی خویش را از روی اخلاص انجام نداده بود.

 پند برادرانه

به دنبال شکستی که متوجّه قابیل گردید، نور آرزوی او خاموش شد و روز خودخواهی و کینه‌ی او طلوع کرد، تبهکاری او سر زد و آتش کینه‌ی او زبان کشید؛ لذا برادر را تهدید کرد:تورا می‌کشم تا با بدبختی خویش و نیک‌بختی تو هم‌آغوش نباشم. من نمی‌گذارم با آرزوی برآورده زنده بمانی و من عاطفه‌ی خود را کشته‌باشم و آرزو و عقلم در بد ترین شرایط باشند!

هابیل در مقابل تهدید برادر با حسرتی که نزدیک بود قلب او را متلاشی کند، به برادر گفت:بهتر است این ریشه‌ی درد را بشناسی و آن را قطع کنی و را سلامت را بجویی و به سوی آن بشتابی؛ زیرا خداوند تنها کردار پرهیزکاران را می‌پذیرد.

هابیل از رحمت خداوند، دارای عقل و جسمی نیرومند و از افراد امانت‌دار بود و از افرادی بود که از حکمت خداوند برخوردار شده و از آن استفاده کرده بود.

هابیل همواره خشنودی خداوند را بر خشنودی خویش مقدّم می‌داشت و عشق فرمان‌برداری والدین را در نهاد خود می‌پروراند و به خواست خداوند راضی بود.

هابیل معتقد بود که زندگی‌ جهان متاعی است که نابود ‌و سایه‌ای است که تمام می‌گردد. هابیل فوق‌العاده برادر خود را دوست می‌داشت، او همواره پندواندرز می‌داد و پیمان برادری‌را رعایت می‌کرد.

هابیل در عین این‌که برادر را پند می‌داد، خود را از طرف قدرت خداوند نیرومند می‌دید و به همین دلیل تهدید قابیلی که مغرور، خودخاه و سرکش بود در روح هابیل اثر نگذاشت. حوادث روزگار را به حال خود واگذاشت و هیچ‌گاه به فکر ناراحتی برادر نیفتاد و در ذهن او آزار برادر خطور نکرد؛ زیرا خداوند روزی که می‌خواست هابیل را به وجود آورد، نهاد پاکی را برای او درنظر گرفت. لذا از خداوند جهانیان می‌ترسید و به فکر آزار برادر خویش نمی‌افتاد.

بار دیگر هابیل به پند برادر پرداخت؛ شاید کلمات او شفابخش برادر باشد و درد حسد او را از قلب برادر ریشه کن سازد؛ لذا به برادر گفت: ای برادر! تو ستم می‌کنی و از راه راست منحرف شده‌ای، در هدف خود گناه‌کاری و در عقیده‌ای که پیدا کرده‌ای از جاده‌ی حق دور شده‌ای. بهتر این است که از خداوند طلب آمرزش کنی و از گمراهی خود بازگردی. راستی اگر تصمیم گرفته‌ای و می‌خواهی نقشه‌ی خود را عملی سازی، من کار را به خداوند واگذار می‌کنم؛ زیرا اگر بخواهم کاری انجام دهم، می‌ترسم گناهی مرتکب شوم و یا در اثر نافرمانی اثری در روح من ایجاد شود. خودت به تنهایی هر عملی را که می‌خواهی، انجام بده و جرم را به عهده بگیر تا از اصحاب آتش گردی. این کیفر ستم‌کاران است.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:57 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی حضرت هود(ع)

حضرت هود(ع):

لطف خداوند و اخلالگران

قبیله‌ی عاد در سرزمین احقاف که بین یمن و عمان واقع شده‌بود روزگاری متمادی با زندگی سرشار از خوشی به سر می‌بردند. خداوند نعمت‌های فراوان و برکات زیادی به آنان اختصاص داده بود؛ قنات‌ها حفر کردند، زمین را زراعت نمودند، باغ‌هایی ایجاد کردند، کاخ‌های محکم بنا نمودند و بالاترین نعمت برخورداری از پیکره‌های نیرومند و کالبدهای قوی بود.

خداوند به این ملّت نعمت‌های فراوانی داده که به هیچ یک از ملّت‌های دیگر نداده‌بود ولی این مردم در پیدایش موجودات و آفریننده‌ی آن فکر نکردند و به سرچشمه‌ی این نعمت‌ها نیندیشیدند تا او را بشناسند. تنها کاری‌که عقل‌هایشان به آن رسیده بود و افکارشان به آن کار  خوشحال شده‌بوداین بود که بت‌هایی را انتخاب کردهبودن و آن‌ها را خدای خویش قرار داده‌بودند. برای این خدایان تواضع نمده و صورت‌های خود را به خاک آن‌ها می‌ساییدند.

چندی نگذشت که این بت‌پرستان به اخلالگری پرداختند؛ فرد نیرومند، ضعیف را ذلیل خود ساخت و بزرگ بر کوچک غضب کرد. خداوند برای راهنمایی نیرومندان و حمایت از ضعیفان و زدودن جهالت روح مردم و برطرف ساختن پرده‌هایی که روی چشم آنان را گرفته بود و حقایق جهان و گذشته را نمی‌نگریستند، اراده کرد که پیامبری میان آنان برانگیزد که با زبان آنان سخن بگوید و با روش آنان برایشان حرف بزند و آنان را به سوی خداوند خود راهنماییشان نماید و به آنان بفهماند که عبادتشان بی‌ارزش است و همه‌ی این مقاصد به خاطر رحم ولطف به بندگان خویش بود.

چرا بت می‌پرستید؟!

هود که دارای شرافت خانوادگی و اخلاق خوب بودو حلمش بر آنان ترجیح داشت و حوصله‌اش زیادتر از آنان بود، برای پیامبری از میان این ملّت بت‌پرست برانگیخته شد تا امین رسالت و صاحب دعوت خداوند گردد به امید آن‌که افکار گمراه را به راه راست هدایت کند وانحراف اخلاقی را برطرف سازد.

هود به وظیفه‌ی خود قیام کرد و متوجّه رسالت خویش گردید. هود از سلاح‌هایی که صاحبان دعوت و رسالت برخوردار استفاده می‌کنند، برای خویش به وجود آورد. او از تصمیمی که کوه‌ها را مضطرب می‌ساخت و حلمی که نادان‌ها را شکست می‌داد، برخوردار بود. هود قیام کرد و به مخالفت با بت‌هایشان پرداخت و عبادتشان را بی فایده و از روی نادانی معرفی کرد.

هود به ملّت خویش گفت: مردم! این سنگ‌هایی را که تراشیده‌اید و سپس آن را عبادت می‌کنید و به آن پناه می‌برید، چیست؟ ضرر و نفع این کار چیست؟ این بت‌ها برای شما نفعی نمی‌آورند و فسادی را از شما برطرف نمی‌سازند. این کار شما علامت کوتاه‌فکری و ضعف شخصیت شما است. اگر می‌خواهید خدایی را پرستش کنید، خداوند دیگری را که شایسته‌ی پرستش است و خداوندی یکتاست و خداوندی است که سزاوار است بر او توجّه کنید و او شما را به وجود آورده و شما را روزی داده‌است، پرستش کنید. اوست که شما را زنده کرده و شما را از این جهان می‌برد. این خداوند در روی زمین به شما قدرت داده‌است و زراعت را می‌رویاند و به شما جسمی نیرومند داده‌است. از گوسفند و حیوانات به شما ارزانی داشت. به خداوند ایمان آورید و مواظب باشید که چشم از حق نپوشید و یا درباره‌ی خداوند با یک‌دیگر نزاع نکنید. ممکن است همان عذاب نوح متوجّه شما گردد. حتماً عذاب نوح را به خاطر می‌آورید. چون از آن زمان چیزی نگذشته‌است.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:58 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی استقامت نوح

حضرت نوح(ع):

استقامت نوح:

روزگاری دراز بود که قوم نوح بت‌پرستی می‌کردند. بت‌ها را خدایان خویش قرار داده بودند و از آن‌ها امید خیر داشتند و می‌خواستند که این بت‌ها ناراحتی‌های آنان را برطرف سازد و آن‌چه در امور زندگی پدید می‌آمد، به بت‌ها نسبت می‌دادند!] وَد، سُواع، یَعوق و نَسَّر نام چهار بت معروف آن زمان است.[

این بت‌ها را طبق دستور نادانی خویش و جلوه دادن هوا و هوس برای اجتماع خود در نظر گرفته بودن تا آن‌ها را پرستش کنند.

خداوند نوح را که مردی خوش‌بیان و شیرین‌زبان بود و عقلی شایسته و صبری فراوان داشت، برای ارشاد آنان فرستاد. نوح از نعمت صبر در مقابل لجاجت‌ها و قدرت پاسخ‌دادن به استدلال‌ها بهره‌مند بود. نوح این ملّت را به سوی خداوند دعوت کرد ولی اعتنایی نکردند؛ به آنان اعلام خطر نمود امّا خود را به کری و کوری زدند. ثواب خداوند را برای آنان تشریح کرد تا میل به کارهای خوب پیدا کنند ولی انگشتان خود را در گوش‌های خود گذاشتند و کوچک‌ترین توجّهی به نوح ننمودند امّا نوح به مباحثه و ممجادله با آن‌ها پرداخت و با آنان از راه صبر و خوش‌رفتاری و حلم وارد شد. کلمات شیرین خود را برایشان بیان کرد امّا ضعف ایمان آنان امید نوح را ضعیف نشاخت و نگذاشت ناامیدی به قلبش راه یابد بلکه به دعوت خویش علاقه‌اش بیش‌تر شد و در ابلاغ رسالت خود کوشش  خویشتن را افزایش می‌داد.

نوح شب و روز آنان را به سوی خداوند دعوت کرد و فکر آنان را به رمز وجود و ایجاد کائناتی مانند شب تاریک، آسمان ستاره‌دار، ماه شناور و خورشید درخشان متوجّه ساخت.نوح فکر آنان را به زمینی که از میان آن نهرها جاری است و در میان آن کشاورزی و محصول زمبن رشد پیدا می‌کند، با بیانی فصیح و برهانی صحیح سوق داد. درباره‌ی خداوند یکتا و قدرت پراکنده‌ی عجیب او برایشان سخن گفت.

نوح بدین طریق مباحثه و استدلال کرد، دلیل‌های متفاوت آورد تا افراد معدودی به او ایمان آوردند و دعوت وی را لبیک گقتند و رسالت او را تصدیق نمودند. امّا آنان که راه دعوت نوح را بر قلوب خویش بسته بودند و قبل از دعوت نوح، بدبختی آنان را فراگرفته بود، به نوح ایمان نیاوردند و هدایت نگردیدند.

در میان آنان به نوح ایمان نیاوردند، افراد سرشناس و صاحب‌منصبان عالی دیده می‌شد. این‌ها دست اتّحاد به یک‌دیگر دادند و به مسخره نمودن نوح و بی‌ارزش نشاندن عقاید وی پرداختند.

افکار مختلف نوح

جبهه‌ی مخالف نوح، به وی گفتند:تو فقط مانند یکی از ما مردم، بشری و اگر خداوند اراده کرده بود، پیغمبری بفرستد فرشته‌ای می‌فرستاد تا به حرف او گوش کنیم و دعوت او را قبول نماییم. راستی ای نوح! این افراد پست وبی‌سروپا که دارای شغل‌های بی‌ارزش هستند و اطراف تو را گرفته‌اند، کیستند؟ این‌ها بون فکر و تدبّر و رشد‌ِ فکری اطراف تو را گرفته‌اند. اگر دعوت تو صحیح بود این مردم زودتر از ما اطراف تو را نمی‌گرفتند و اگر حرف تو حق بود ما که صاحب عقل و دارای ذهنی صاف و افکار برگزیده هستیم، زودتر به تو ایمان ‌آورده و از راهنمایی تو بهره‌مند گردیده بودیم.

مخالفین نوح غرق دریای دشمنی گردیدند و عمیقانه به نبرد با او پرداختند و به وی گفتند:تو و پیروانت بر ما برتری ندارید؛ نه در عقل و نه در پیش‌بینی و نه در رعایت مصالح و نه در شناسایی عواقب امور و نه در فهم عاقبت حوادث. نه تنها در این امور برتری ندارید بلکه ما گمان می‌کنیم که شما دروغگو باشید"

این گفتار بی‌ربط این عدّه، صفای کوه حلم نوح را در هم نشکست و روش همیشگی عقل و عقیده‌ی او عوض نگردید و به آنان گفت:به من بگویید که اگر دلیلی از طرف پروردگار خود داشتم و شاهدی برای صحّت ادّعای خود آورده‌بودم، رحمت خداوند و فضل او شامل حالم شده‌بود ولی شما راه را ندیده‌بودید. آیا من می‌توانستم مجبورتان سازم که شما را به طرف ایمان بکشانم؟!

مخالفین نوح خطاب به وی گفتند:اگر می‌خواهی ما را به راه راست هدایت کنی و از ما کمک و احترام می‌خواهی، باید این بی‌سروپاها راکه به تو اعتقاد پیدا کرده‌اند، از اطراف خود و از زیر سایه‌ی خویش برانی؛ زیرا ما نمی‌توانیم با آنان هم‌دوش گردیم و یا مانند آنان زندگی کنیم و یا در عقاید خویش با آنان یک‌نواخت باشیم. راستی چگونه ممکن است که ما دعوت دینی را که وضیع‌وشریف و پادشاه‌و‌گدا را با یک چوب می‌راند، بپذیریم؟!
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:59 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی اصول اجتماعی نوح

اصول اجتماعی نوح

نوح به مخالفین خود گفت:دعوت من همگانی است و شامل همه‌ی شما می‌گردد. در این دعوت عاقل‌و‌سفیه یکسان است و مشهوروخاک‌نشین مساوی است. ثروت‌مندان‌و‌فقیران مانند یک‌دیگرند و مرئوس و رئیس بی‌تفاوتند!

راستی اگر به من فرصت دادید، خواسته‌ی شما را  انجام دادم و پیروان خود را به خاطر شما کنار زدم. در پخش و انتشار دعوت خود و تؤیید رسالت خویش به چه کسی اعتماد کنم؟! چگونه ممکن است مردمی که مرا یاری کردند، کنار بگذارم و شما را که به من آزار رساندید، اختیار کنم؟! گفتار من به جان آنان نفوذ کرده‌است ولی از شما غیر از مخالفت و نافرمانی چیز دیگری ندیدم!

راستی آیا این مردمی را که همیشه حافظ دین بودند و هستند و خواهند‌بود و به سوی خدا دعوت کرده‌اند و می‌کنند و خواهندبود، کنار بگذارم؟ اگر کنار گذاشتم وضع من با این عدّه‌ی در پیشگاه خداوند زمانی که با من کبارزه و مباحثه کنند، چگونه خواهدبود؟ پیروان من در پیشگاه خداوند می‌گویند که من احسان آنان را با کفران نعمت و نیکی آنان را با مخافت تلافی کردم. آگاه باشید که همه‌ی شما مردمی کم‌عقل هستید!

زمانی‌که بین مخالفین نوح و پیامبر خداوند، جدال به اوج رسید و شکافت اختلاف عمیق‌تر گردید، مخالفین از نوح ناراحت شدند و حوصله‌ی آنان تمام گردید وبه او گفتند:ای نوح با ما مجادله نمودی و در جدال خود زیاده‌روی کردی. اگر راست می‌گویی آن‌چه به ما وعده داده‌ای بیاور!

نوح مخالفین خود را به باد مسخره گرفت و گفت:شما هم در نادانی زیاده‌روی کرده‌اید و در حماقت فرورفته‌اید. مگر من کیستم که عذابی را که وعده داده‌ام، بیاورم و یا آن‌که آن را از شما بازگردانم؟ مگر من بیش از یک بشری هستم که به من وحی می‌گردد که به شما بگویم خدای شما، خدای یکتا است. من این پیام را طبق مأموریت خود به شما ابلاغ می‌کنم و یک مرتبه شما را به ثواب خداوند بشارت می‌دهم و مرتبه‌ی دیگر از عذاب خداوند شما را می‌ترسانم.

آگاه باشید که بازگشت هر موجودی به سوی خداوند است. اگر بخواهد، شما را هدایت می‌کند و اگر بخواهد عجله می‌نماید و شما را شکنجه می‌دهد و اگر بخواهد به شما مهلت می‌دهد تا کیفر شما افزایش یابد و به سختی مکافات و انتقام شما بیافزاید.

نفرین نوح

برای آن‌که پامبران الهی رسالت خود را به صورت کامل ادا کنند، خداوند به آنان صبر بر آزار و قدرت بر مبارزه را عنایت فرموده‌است و هم‌چنین دامنه‌ی خوش‌بینی آنان را توسعه و امید آنان را بسط داده‌است تا بدون پروا و با امید فراوان به تمام مردم رسالت خود را ابلاغ کنند و دیگر عذری برای مردم نباشد و بعد از آمدن پیامبران خداوند برای آنان که نافرمانی کرده‌اند، بهانه‌ای نمانده‌باشد.

نوح که از پیامبران اولوالعزم بود، نهصد و پنجاه سال در میان ملّت خویش به دعوت پرداخت و بر شکنجه‌های مخالفانش صبر کرد و استهزاء آنان را به روی خود نیاورد و برق آرزوی خود را در نهاد آنان روشن می‌ساخت و به انتظار برق زدن ایمان آنان می‌نشت که شاید به راه راست هدایت گردند ولی گذشت روزگار و صبر و انتظار نوح بر تکبّر و خودخواهی آنان افزود و تبلیغات نوح به آنان سودی غیر از فاصله گرفتن و دوری از نوح نبخشید. کاخ امید نوح رو به ویرانی گرایید و نقش زیبای آرزوی او هرچه بیش‌تر به سوی سیاهی کشانده‌شد و نزدیک بود آرزوی ایمان آوردن آنان متلاشی شود؛ لذا خداوند به نوح وحی کرد که :غیر از آنان‌که به تو ایمان آوردند کسی دیگر به تو نمی‌پیوندد. پس از اعمال آنان غمگین نباش.

زمانی که نوح دریافت که فرموده‌ی خداوند صحیح است و دیگر کسی به او ایمان نمی‌آوردو قلب‌های آنان قابل پذیرش ایمان نیست و را ورود معلومات بر این دل‌ها قفل شده‌است و دیگر تسلیم دلیل نمی‌شوند و تصدیق ایمان نمی‌کنند، صبر نوح به پایان رسید و گفت:"بار الها! هیچ‌کس از کفّار را روی زمین باقی نگذار؛ زیرا آنان را باقی گذاشتی که بندگان تو را گمراه سازند و غیر از مردم تبهکار و افرادی که در کفران نعمت فرورفته‌باشند، اولادی از آنان به وجود نیاور.

خداوند خواسته‌ی نوح را برای نابودی مخافانش برآورد و به او وحی کرد:به دستور ما و در حضور ما به ساختن کشتی بپرداز و درباره‌ی آنان که ستم کرده‌اند با من سخن نگو؛ زیرا اینان باید غرق شوند.

نوح مکانی دور از شهر انتخاب کرد و تخته‌ها ومیخ‌ها را آمامده ساخت و به کار کشتی‌سازی پرداخت ولی از سرزنش کردن و استهزاء ملّت خویش آسایش نداشت. یکی از مخالفین نوح به او گفت:تو قبلاً گمان می‌کردی که پیامبر و رسول خداوندی؛ چه شد که امروز نجّار شده‌ای و کشتی می‌سازی. آیا از پیامبری بیزاری و یا عشق به نجّاری پیدا کرده‌ای؟ ای نوح! چه شده‌است که کشتی خود را دور از دریا و جوی آب می‌سازی؟ آیا گاوهای نر آماده کرده‌ای تا کشتی تو را به دریا ببرند و یا هوا را مجبور می‌کنی که آن را به دریا منتقل کند؟!

نوح به سرزنش آنان اعتنایی نکرد و از حرف‌های چرند آنان با کمال بزرگواری گذست و به آنان گفت که اگر ما را سرزنش می‌کنید ما هم بزودی به همین صورت شما را سرزنش می‌کنیم! سپس نوح به ساختن کشتی پرداخت و تخته‌های آن را به جای خود استوار ساخت و اجزاء آن را به یک‌دیگر  متّصل کرد تا کشتی محکمی که دارای تخته‌‌ها و میخ‌ها بود، آماده گردید و منتظر دستور خداوند نشست.

خداوند به نوح وحی کرد که :زمانی که فرمان ما صادر گردید و علامت‌های قدرت ما آشکار شد باید به سوی کشتی خود رهسپار شوی و هرکس که به تو ایمان آورد از میان ملّت و خاندان خویش انتخاب کنی و از هر موجودی که روی زمین است و دارای جفت می‌باشد، دو عدد بردار و با خود آماده ساز تا دستور خداوند ابلاغ گردد.

پس از گذشت زمانی اندک، در های آسمان باز شد و آب جاری گردید و چشمه‌ها شکافته‌شد و سیل‌ها تپّه‌ها و بلندی‌ها را فرا گرفت و از خانه‌ها و زمین‌های صاف و تپّه‌ها تجاوز کرد، نوح با سرعت هرچه بیش‌تر به سوی کشتی خود شتافت و طبق دستور خداوند از انسان و حیوان و درخت در داخل آن قرار داد و به نام خداوند سوار کشتی شد و حرکت کرد.

گاهی کشتی در میان نسیم دریا حرکت می‌کرد و بار دیگر در هوای طوفانی امواج دریا به هنگام خروشیدن برای مخالفین نوح قبر می‌ساخت و کف‌های دریا برایشات کفن می‌دوخت. آنان با مرگ مبارزه می‌کردند و مرگ بر آنان پیروز می‌گردید؛ با امواج دریا به کُشتی گرفتن می‌پرداختند ولی موج پشت آنان را به زمین می‌کوبید تا بالاخره مخالفین نوح مانند اسراری که در قلب انسان مخفی است، در قلب آب مخفی شدند.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  7:00 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی فرزند نااهل

فرزند نااهل

پسر نوح که بدبختی بر او غلبه نموده بود، از پدر کنارگیری کرد و از دین پدر منحرف شد و در زمان عذاب نیز در میان امواج خروشان دریا با آن مبارزه می‌کرد و به دنبال وسیله‌ای می‌گشت که خود را نجات دهد و یا یک بلندی به دست آورد که سبب نجات او گردد. نوح فرزند خود را که کنعان نام داشت، در این ناراحتی‌ها از عرشه‌ی کشتی دید. نوح مشاهده کرد که مرگ به فرزندش نزدیک می‌گردد و غرق شدن او چند دقیقه‌ی دیگر فرا می‌رسد. نوح از این منظره دلش سوخت و رحم در دلش ظاهر گردید و مرکز مهربانی و محبت او جوشید و فرزندش را فریاد زد تا این نداء به گوش او برسد وایمان قلب او را به جنبش درآورد و به نوح ایمان آورد. او فریاد زد:ای نور دیده‌ی من به کجا؟ از قضا و قدر خداوند فرار می‌کنی و به قضا قدر خداوند پناه می‌بری؟ با ایمان به سوی کشتی شتاب کن   و پراکندگی خود را با پیوستن به بستگان خویش برطرف ساز! خویشتن را از آب نجات ده! ای نور دیده‌ی من سوار کشتی شو و با معصیت‌کاران همراه نباش.

کنعان تحت تأثیر کلمات پدر قرار نگرفت. کنعان تصوّر می‌کرد که می‌تواند از این پیشامد، خود را نجات دهد و از دست قدرت خداوند فرار کند؛ لذا به نوح گفت:مرا رها کن چرا که به زودی بالای کوه می‌روم؛ زیرا کوه مرا از آب نجات می‌دهد!  

نوح که از غم و غصّه بغض کرده بود، خطاب به پسرش کرد و گفت:ای نور دیده‌ی من! امروز از فرمان خداوند سرپیچی‌ای وجود ندارد مگر کسی که خداوند در حق او رحم کند.

بلافاصله موج بین نوح و فرزن عزیزش فاصله انداخت و سیل مانع از دیدن فرزند شد و دیگر او را ندید. نوح دیگر پاره‌ی جگر و باقی‌مانده‌ی قلب خود را ندید و قلبش از غم متلاطم شد.

نوح در این بحران خطرناک به پناهگاه جهانیان و دادرس غم‌زدگان یعنی خداوند یکتا پناه برد و عرضه داشت:بار الها! فرزند من از خاندان من است! شما وعده‌دادی و وعده‌ی شما هم صحیح است که مرا با آن کس که به من گرویده و از خاندان من است نجات بخشی. تو خود در قضاوت از همه‌ی داوران حکیم‌تری.

خداوند به نوح خبرداد که:فرزند تو از خاندان و قبیله‌ی تو نیست؛ زیرا بدبختی بر او سبقت گرفته و کفر او تثبیت گردیده‌است. تو کسانی را که ایمان آوردند و تصدیق پیامبری تو را کردند و دعوت تو را لبیک گفته‌اند، جزء اهل خود شمار و من درباره‌ی این دسته از پیروانت وعده دادم که نجاتشان دهم و جان آنان را حفظ کنم؛ زیرا بر ما لازم است کؤمنین را یاری کنیم.

ای نوح! آنان که پیامبری تو را منکر شدند و گفتار تو را دروغ پنداشتند از اهل تو نیستند و از شفاعت تو محرومند، اگرچه بین تو و منکر گفتارت رابطه‌ی خویشاوندی باشد ولی باید به گرداب مرگ درآید و مرگ گریبانش را بگیرد. اگر او به وسیله‌ی نجاتی پناه ببرد و با در پناهگاهی جای گزیند، سودی ندارد و وساطت تو فایده‌ای نخواهد داشت.

ای نوح! درباره‌ی مطالبی که اطلاعی از آن نداری، از من سؤال نکنو در نکاتی که درک نکرده‌ای با من مجادله نکن. من به تو دستور می‌دهم در این مطالب نادان باشی.

طرز بیان خداوند با نوح، او را به هوش آورد که مهربانی وی سبب شده‌است از حق صرف‌نظر کند و علاقه‌ی فرزند راه صحیح را بر او پوشانده‌است. پس زمانی که نوح به هوش آمد، از گناه خویش استغفار کرد و به سوی خداوند پناه برد تا از غضب خداوند محفوظ بماند و گفت:بار الها! به تو پناه می‌برم از سؤالی که کردم و درباره‌ی آن اطّلاعی نداشتم. اگر مرا نیامرزی و رحم نکنی از زیان‌کاران خواهم بود.

زمانی که عذاب به اوج خود رسید و طومار مخالفین ستمگر در هم پیچیده شد، آب آسمان ایستاد  و زمین آب‌ها را بلعید و کشتی نوح روی کوه جودی قرار گرفت. در همین لحظه به نوح خطاب شد که:" با سلامتی بر زمین فرود آی! تو و آن‌کس را که به تو ایمان آورده‌است، پایین بیاور که برکت، شما را احاطه کرده و عنایت خداوند شامل حالتان گردیده‌است تا شما را سبز و خرّم گرداند." 
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  7:00 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی حضرت ابراهیم(ع)

حضرت ابراهیم(ع) خلیل‌الله:

محیط تربیتی ابراهیم

مردم بابل در ناز و نعمت به سرمی‌بردند و از سایه‌ی درخت‌ِنعمت برای خود سایبان می‌ساختند ولی با این‌که غرق در نعمت بودند، در شب تاریک افتان و خیزان در حرکت و در پرتگاه ضلالت در رفت‌و‌آمد بودند.

این مردم گمراه با دست خود بت‌ها تراشیددند و در مقابل چشم خود این عمل را انجام دادند، سپس آن بت‌های تراشیده را پروردگار و آفریننده‌‌ی خود قراردادند و آن را خدای خویش خواندند. خداوندی که آنان را خلق نموده، کنار گذاشتند و به عبادت بت شتافتند و خداوندی را که نعمت‌های ظاهری و باطنی را برای ملّت جاری ساخته، فراموش کردند.

زمام امور بابل به دست نمرود، فرزند کنعان‌بن‌کوش بود. نمرود زمامداری بود که بیدادگری را پیشه‌ی خود ساخته‌بود و آن‌گاه که خود را غرق در نعمت دید و نیروی قدرتی را که در اختیار داشت و او را فراگرفته‌بود، مشاهده کرد و آن‌گاه که نادانی ملّت خویش را دریافت و آن‌گاه که کوردلی مردم‌ِمملکت خود را درک کرد و زمینه را برای خدایی خود مساعد دید، خود را خدا قرار داد و مردم را به پرستش خویش دعوت کرد!

چرا نمرود آنان را به پرستش و عبادت خود دعوت نکند؟ نمرود دیده‌است که در بین مردم نادانی رواج پیدا کرده‌است و ملت در گمراهی آشکار به سرمی‌برد و همین عوامل زمینه‌ی ادعای خدایی او را فراهم کرده‌است.

در میان این محیط فاسد و در شهر فدام‌آرام که از مملکت بابل بود، ابراهیم در دامن پدر خود تارخ به وجود آمد. خداوند به او نیرویی داد و او را به راه راست هدایتش کرد. ابراهیم با فکر صحیح و روشن خود، خداوند را شناخت. خداوند به ابراهیم وحی کرد که خداوند یکتا است و او حاکم بر موجودات است و جهان زیر نظر او است.

ابراهیم درک کرد، این بت‌هایی را که می‌پرستند و این مجسمه‌هایی که می‌تراشند، برای آنان در پیشگاه خداوند ارزشی ندارد. به همین جهت تصمیم گرفت به تدریج دعوت به سوی خداوند یکتا را آغاز کند و ملّت خود را از پرتگاه شرک و لجن‌زار مفاسد نجات بخشد. ابراهیم تصمیم گرفت وسایلی فراهم کند که ملّت را از گمراهی بیرون کشد.

ابراهیم و علامت قیامت

قلب ابراهیم از ایمان به پروردگار خود لبریز بود و از اعتقاد و اعتماد به قدرت خالق خود مالامال بود. به آن‌چه که درباره‌ی قیامت و رستاخیز مردگان به او وحی شده‌بود اعتقاد داشت و ایمان داشت که در جهان دیگر به حساب کردار بندگان خداوند رسیدگی می‌شود؛ ولی ابراهیم تصمیم گرفت به ایمان و بصیرت خویش بیافزاید و اعتماد و یقینش بیش‌تر گردد و شخصاً از علامت رستاخیز آگاه شود، برهان روشن قیامت را با چشم خود ببیند؛ لذا از پروردگار خود درخواست کرد که به او نشان دهد که چگونه مردگان را پس از مرگشان زنده می‌کند؟ و چگونه بعد از نابودی، اجسامشان بار دیگر به وجود می‌آید؟

به همین منظور خداوند به ابراهیم وحی کرد: مگر اعتقاد به قیامت نداری؟ ابراهیم پاسخ داد: البته. به من وحی کرده‌ای و من هم ایمان آورده و تصدیق نموده‌ام؛ ولی روح من مشتاق دیدن با چشم است. چشمم به مشاهده دوخته‌شده تا قلبم مطمئن گردد و یقین من افزایش یابد.

آن‌گاه که ابراهیم تصمیم گرفت ایمان خود را محکم و قلب خود را استقرار دهد، خداوند خواسته‌ی او را برآورد و دستورش داد: چهار پرنده بگیرد و پیش خود آورده و آن‌ها را در مقابل چشم خود به یک‌دیگر ضمیمه نماید تا اجزاء آن را ببیند و بتواند در خلقت جدید آن‌ها دقّت کند. سپس آن حیوانات را به چند جزء تقسیم کند و به صورت پراکنده‌ای روی هر کوهی یک جزء بگذارد و پس از آن، پرندگان را پیش خود بخواند تا چند لحظه‌ی بعد به دستور خداوند پیش او آیند.

ابراهیم این دستور را عمل کرد و پرندگان را به سوی خود خواند و هر جزئی ضمیمه‌ی جزء خود شد و اجزاء پراکنده به جای خود بازگشت و فوراً زندگی‌ به ایشان رخنه کرد و روح  به آن‌ها بازگشت نمود و به قدرت خدا پیش ابراهیم شتافتند و به اراده‌ی پروردگار خود نزد ابراهیم آمدند. ابراهیم آثار آشکار خداوند و قدرت درخشانی را که در زمین و آسمان‌ها وجوددارد و کسی نمی‌تواند آن نیرو را عاجز سازد، مشاهده می‌نماید.

روح پرندگان به دست ابراهیم گرفته‌شد و اجسادشان نرم گردید و متلاشی شد و در مقابل چشم ابراهیم اعضاء پرندگان متفرّق گردید و آن‌گاه که پرندگان را خواند، به سوی او شتافتند و پیش او آمدند و اجزایشان یک‌دیگر را گرفتند و اجزاء متفرق، به یک‌دیگر متصل گردید و روح به ‌آن‌ها بازگشت کرد.

غیر ممکن است کسی این وضع را ببیند و دیگر شک کند و در قدرت خداوند درباره‌ی برانگیختن مردگان از قبرهایشان و بیرون آمدن از خانه‌های ابدیشان تردید کند.

خداوند منزّه است؛ هرگاه درباره‌‌ی‌ کاری اراده ‌کرد، بازگشتی در آن نیست؛ زیراخداوند گرانمایه‌ و حکیم است.

ابراهیم و عموی بت‌فروش

آزر عموی ابراهیم، علاوه بر این‌که بت‌پرست بود از کسانی بود که بت می‌تراشید و آن‌ها را می‌فروخت. آزر نزدیک‌ترین و چسبنده‌ترین مردم به ابراهیم بود و برای هدایت نیز از همه شایسته‌تر و برای پند و اندرز سزاوارترین بود؛ زیرا آزر از صورتگران و تراشندگان بت و از مبلّغین و مروّجین آن بود و بدین‌ترتیب مردم را به سوی معصیّت دعوت می‌کرد و فتنه‌ای به وجود می‌آورد؛ لذا راهنمایی آزر به سوی خداوند وسیله‌ی نزدیکی به خداوند یکتا است و می‌توان تخم مفاسد و ریشه‌های گمراهی را با هدایت وی نابود کرد.

ابراهیم در طریق دعوت عموی خود از راه بدگویی و تحقیر خدایان وارد نشد؛ زیرا آزر از وی نفرت پیدا می‌کرد و گوش خود را متوجّه او نمی‌ساخت یا این‌که ابراهیم را از خود می‌راند و منکر او می‌شد. پس ابراهیم صحبت با آزر را بهترین روش ترتیب داد و با زبان شیرین و ادب‌ِشایسته با او سخن گفت. ابراهیم صحبت خود را با آزر از عنوان پیغمبری خود شروع کرد تا مهر آزر را برانگیزد و پرده‌های دل او را تسخیر کند. سپس از آزر بپرسد که چرا توجّه به بت‌ها پیدا کرده‌ و دل به پرستش آن‌ها بسته‌است. با این‌که می‌داند این بت‌ها دعا و ستایش آزر را نمی‌شنوند و تواضع و فروتنی او را نمی‌بینند و نمی‌توانند به هنگام درخواست دفع بلا، بلایی را برطرف سازند یا به هنگام درخواست حاجت، حاجتی را برآورند، چرا آنان را عبادت می‌کند.

ابراهیم ترسید، آزر موقعیت وی را کوچک بشمارد و اعتنایی به رأی او نکند و از او منصرف گردد؛ لذا گفت: ای عموی من. من دارای علمی شده‌ام که تو تز آن بهره نداری و معرفتی نصیبم گردیده که از آن در تو وجود ندارد. از من سرپیچی و از قدم برداشتن با من کناره‌گیری نکن. گرچه من از جهت مال، هم‌ردیف تو نیستم و از جهت سال بر تو برتری ندارم ولی از نظر علم و معرفت برترم. سپس ابراهیم از آزر خواست تا روش او را تعقیب کند و در راهی که ابراهیم راه‌پیمایی می‌کند، آزر نیز قدم بردارد تا به راه راست و طریق ثابت راه یابد.

ابراهیم تصمیم گرفت که بت‌ها را در نظر آزر بی‌ارزش جلوه دهد و بدین‌وسیله او را از عبادت بت‌های خود جدا سازد؛ لذا به آزر گفت: با پرستش بت و تسلیم شدن در مقابل آن‌ها، شیطان را پرستش می‌کنی و به آستانه‌ی او پناه‌ می‌بری. شیطان نافرمانی خداوندرا کرد ومردم را به گمراهی تهدید کرد. شیطان دشمنی است که به کار خیر راهنمایی نمی‌کند و غیر از هلاکت و فساد و بدی کار دیگری را خواستار نیست.

ابراهیم به ترساندن آزر پرداخت و او را از سوء کیفر و عاقبت بیم داد ولی تصریح نکرد که عذاب خدادامنش را می‌گیرد و کیفر او را احاطه کرده‌است؛ زیرا خواست درباره‌ی او نیکی کند و ادب را رعایت نماید و به او لطف کند.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  7:02 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:داستان های قرآنی حضرت ابراهیم(ع)

حضرت ابراهیم(ع)

ابراهیم تهدید شد!

آن‌گاه که ابراهیم را راست را به آزر نشان داد و او را پند داد، آزر زیر بار نرفت و به کفر و مخالفت خویش اصرار ورزید و با بدزبانی، کفر، پرخاشگری و دشمنی سخن‌ ابراهیم را زیر پا گذاشت. پیامبری او را منکر شد و مهربانی و لطف ابراهیم را نادیده گرفت و روی خود را در هم‌کشید و برای بی‌اعتنیی به مقام ابراهیم و تعجّب از جرأت او و انکار پند و اندرز وی به ابراهیم گفت: آیا از خدایان من سرپیچی کرده‌ای؟ اگر دست از انحرافات برنداری و از گمراهی بازنگردی و به راه عقلانی و روشن‌فکری خود توجّه نکنی، تو را با سنگ، سنگ‌باران و با تیر فحش تو را تیرباران می‌کنم.

ابراهیم تهدید آزر را با آغوش باز و روح مطمئنی پذیرفت؛ سپس پاسخی به آزر داد که علامت نیکی به آزر و اخلاص در پند و اندرز به او دربرداشت. ابراهیم خطاب به آزر گفت: درود بر تو! به زودی برای تو از پروردگارم طلب آمرزش می‌کنم؛ زیرا او نسبت به من مهربان است. از شما و آن‌چه غیر از خداوند یکتا است، کناره‌گیری می‌کنم و پروردگار خود را می‌خوانم؛ شاید درباره‌ی دعای پروردگار خویش بدبخت نباشم.

ابراهیم با آزر وداع و از او کناره‌گیری کرد و در همین موقع بود که با وضع ناراحت‌کننده و قلبی اندوهگین به سر می‌برد؛ زیرا دعوت ابراهیم گوش‌های شنوایی پیش آزر نیافته‌بود و ابراهیم آزر را ترک کرد تا در کفر وی کمک‌کار نباشد و در شرک با او همراهی ننماید.

ابتکار تبلیغی ابراهیم

آ‌گاه که ابراهیم دریافت آزر دعوت وی را نپذیرفته‌است، ناراحت نشد ولی برایش سخت شد که آزر را به سوی خیر دعوت کند و او دعوتش را نپذیرد. امّا این پرخاشگری‌ای که از آزر دید و این ستمی که از او مشاهده کرد، باعث نشد که ابراهیم از دعوت به سوی حق، بایستد؛ بلکه تصمیم گرفت ریشه‌ی این عقیده‌ی پست را با تمام آزار و شکنجه‌ها‌های طولانی که متوجّه او می‌گردد، از زمین نابود سازد.

ابراهیم که مردی بیداردل، روشن‌فکر و دارای فکری صحیح بود، درک کرد که دلیل لفظی و برهان منطقی هر قدر مانند روز روشن باشد، در سرزمین شوره‌زار دل قوم او، گیاه خوبی نمی‌رویاند؛ لذا تصمیم گرفت، تبلیغات شنوایی را به تبلیغات بینایی تبدیل کند و چشمان ملت را با بینایی درونی آمیخته‌کند و حواس ظاهری آنان را برای فهماندن عقیده‌ی خود، با قلبشان نزدیک گرداند و بدین‌طریق حقیقت دعوت خود را برای آنان آشکار سازد؛ شاید از گمراهی بیرون آیند و رشد خود را دریابند.

در کار ابراهیم دقت کنید که ابراهیم به تدریج آنان را به بحث خویش می‌کشاند و از آنان می‌پرسید: چه چیزی عبادت می‌کنید؟ قوم ابراهیم درباره‌ی بت‌های خود سخن‌های فراوان گفتند و در بیان جواب زیاده‌روی کردند و در عبادت بت‌ عزت خود را می‌جستند و با تواضع برای بت‌ها، پشتیبانی فکرشان را از آنان می‌خواستند و در جواب به ابراهیم گفتند: بت‌ها را می‌پرستیم و مواظب عبادت آنان می‌باشیم.

ابراهیم در سؤالات خود پیروز شده‌بود. ابراهیم مانند پزشکی بود که به فکر درد است تا دوا را بیان کند و یا مانند قاضی بود که می‌خواهد مجرمین، به ارتکاب جرم اقرار کنند و اعتراف نمایند که جرم را مرتکب شده‌اند؛ لذا ابراهیم در بحث خود دایره‌ی جدال را تنگ تر می‌کرد و در یک مطلب، موارد اختلاف را جمع می‌کرد و آن‌گاه که اساس مطلب آنان سست می‌شد و ارکان آن درهم فرومی‌ریخت و پوچ بودن آن روشن می‌گردید، تسلیم دلیل او می‌شدند و در این موقع ناگزیر بودند که از ابراهیم پیروی کند و راه فراری از فرمانبرداری ابراهیم نداشتند. ابراهیم مرتباً عقاید و آراء فاسد آنان را عنوان می‌کرد و از آنان انتقاد می‌نمود و فساد آن را آشکار می‌ساخت و به آنان می‌گفت: آیا آن‌گاه که به پرستش بت‌ها روی می‌آورید، حرف شما را می‌شنوند؟ آیا آن‌گاه که به اطاعت اینان همت می‌گماری و اقدام می‌نمایی، شما را می‌بینند؟ آیا برای شما نفع دارند یا ضرر؟

راستی که چه‌قدر تقلید بد است و چه‌قدر نقشه‌های شیطان دقیق است که به تدریج ملت را به کفر پدرانشان کشانده و در شرک، آنان را به جریان انداخته‌است. عبادت مجسمه را برایشان زینت داده و آنان پیشانی خود را برای بت به زمین می‌گذارند.

راستی این مردم چه‌قدر نادانند که اعتقاد دارند بر طریق حق هستند و در پیروی مذهب خویش می‌کوشند و با پیروان حق برای باطل بحث و مجادله می‌کنند ولی مطالبی که می‌گویند چه‌قدر بی‌اساس و پاسخ‌های آنان چه‌قدر ضعیف است. آنان در مقابل استدلال ابراهیم و سؤالات او گفتند: ما پدران خود را در عبادت بت‌ها یافتیم!

خداوند ابراهیم

مخالفین ابراهیم اقرار کردند که بت‌ها حاجت‌هایشان را نمی‌شنوند و مالک ضرر و نفعی نیستند و اعتراف کردند که فقط به جهت پیروی از نیاکان خود به عبادت پرداخته‌اند. با این بیان، تکامل دینی قوم خود و طریق هدایتشان را دلیل پیروی از بت و برحق بودن خویش، قرار دادند. آنان معتقد بودند که باستانی بودن بت، دلیل این است که بت شایسته‌ی احترام و مسنحق تعظیم است. بدین‌طریق ثابت کردند که از نظر صحیح به دور و از فکر خوب بر کنار می‌باشند.

ابراهیم به آنان گفت: بدون تردید شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بوده‌اید.

به ابراهیم گفتند: آیا نقص‌تراشی تو برای خدایان ما و بدگویی از بت‌های ما را از روی اراده انجام می‌دهی و یا این‌که شوخی می‌کنی؟

ابراهیم در پاسخ به آنان گفت: من حرف بی‌فغایده نمی‌زنم. حرف من جدی است؛ زیرا من با دینی استوار آمدم. من با هدایت و حق آشکاری به سوی شما فرستاده شدم. آن ‌خداوندی که سزاوار عبادت است، خالق آسمان‌ها و زمین و اراده کنند‌ی امور جهان و حافظ وضع زمین و آسمان است؛ ولی این بت‌هایی که شما می‌پرستید، مالک نفع و زیانی نیستند. این‌ها سنگ‌های زمخت و چوب‌های تکیه یر دیوارند. برای شما لازم است از عبادت این اجسام پرهیز کنید. خود را از تواضع برای این‌ها کنار کشید و از فتنه‌ی شیطانو گمراه کردن او بترسید. با عقل خود فکر کنید و با چشم خود ببینید؛ به امید آن‌که هدایت گردید.

فراموش نکنید؛ من در دوری از عبادت بت بر شما سبقت گرفتم و قبل از شما به کناره‌گیری از آن‌ها مبادرت ورزیدم؛ اگر این کار ضرری داشت، به من زیانی می‌رسید و اگر بت‌ها مالک چیزی بودن، مرا هدف قرار داده‌بودند. باید نگاهی به خدایان خود و پدران گذشته‌ی خویش کنید و بدانید که این خدایان غیر از خداوند یکتا، دشمن من هستند. خداوند جهانیان مرا خلق کرده و هدایتم می‌کند. خداوندی که مرا غذا می‌دهد و مریضم می‌نماید و آن‌گاه که بیمار گردیدم، شفایم می‌دهد. آن‌خداوندی که مرگم می‌دهد و سپس زنده‌ام می‌گرداند. آن خداوندی که من طمع دارم روز قیامت گناهم را ببخشد.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  7:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها