0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

فداكاري

یکی از مجروحان عملیات فتح المبین ، گلویش پر از خون و کف شده بود و تا مرحله خفه شدن فاصله چندانی نداشت. در آن منطقه خوف و خطر دستگاه مکنده همراهمان نبود و اگر هم بود ، بدون برق یا باطری کاری از آن ساخته نبود .
مجروح در حال دست و پا زدن بود که حسین با ایثاری وصف ناشدنی، دهانش را به دهان او گذاشت و شروع به مکیدن خون و کف دهان مجروح کرد .
با بیرون ریختن خون و کف ، مجروح چشمانش را باز کرد .
او را پانسمان کردیم و به عقب فرستادیم .
این فداکاری حسین او را از مرگ حتمی نجات داد .

سوسن کشفی آزاد
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:07 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زيرگوني

همه امداد گران ، پزشکیاران و نیروهای موتوری که قرار بود وارد عملیات شوندذ ، به سنگری نزدیک خط آمدند تا ساعاتی را استراحت کنند . و به منطقه اعزام شوند . هوای بیرون سنگر سرد بود ، در سنگر را ای بستیم تا هوای سرد وارد سنگر نشود ، اکثر نیروها در سنگر مشغول استراحت بودند .
سراغ عباس پیکری را گرفتم و او را در سنگر نیافتم ، بیرون از سنگر این طرف و آن طرف را گشتم ، چشمم به کسی افتاد که زیر یک تکه گونی خوابیده بود . جلو تر رفتم ، دیدم او عباس پیکری قائم مقام بهداری لشکر امام حسین است که در آن هوای سرد زیر تکه ای گونی خوابیده !

سلیمان سلیمانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:07 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

تنهایی

کانال تدافعی جاده فلم – ام القصر برای ما محل امنی بود تا به حراست از خط بپردازیم . در بیم ما امداد گر دلاوری بود به نام بهرام توکلی . که در آن وضع خطرناک و حساس به اندازه چند پزشک مار آیی داشت و هر گاه یکی از بچه ها ی کانال مجروح می شد ، آقا بهرام او را سریع پانسمان می کرد و به پست امداد می فرستاد .
روزهای سخت حفاظت از خط پدافندی تمام شد و قرار شد جابی ما با افرادی دیگر عوض شود تا مات به استراحت بپردازیم .
روزی که مشغول تحویل خط بودیم ، ترکش بزرگی به امداد گر ما اصابت کرد . تا دست به کار پانسمان و فرستادن او به عقب شدیم ، اقا بهرام پرواز کرده بود !
حدود سه ماه بعددر منطقه کربلای 5 ، به یکی از امدادگران بهداری گفتم :
شما شهید توکلی را می شناختی ؟
گفت بله هر که او را بشناسد سعادتمند است !
و بعد ادامه داد بهرام دانشجوی دانشگاه اصفهان  از بهترین امداد گرهای بهداری بود از موقعی که با او آشنا شدم ، احساس سعادت می کردم ولی او تنهایم گذاشت !
اما این تنهایی طولی نکشید و در همین عملیات او ( باقری) نیز به دئستش (توکلی ) ملحق شد

سلیمان سلیمانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:07 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

بی نیاز

از آخرین پیچ پنهان کوهستان که گذشتیم ، غرش تیربار عراقی شروع شد. تا یک منور پرتاب کنیم و گرای تیربار به دست آرپی جی زن بیاید و شلیک کند  سه چهار دقیقه طول کشید. با اولین شلیک آرپی جی، تیربار و تیربارچی تکه تکه شد ولی تا این لحظه چندین نفر از بچه ها زخمی روی زمین افتادند .
من و مجید بالای سر اولین مجروح نشستیم . مجید رو به من کذد و سریع کوله پشتی را باز کرد تا ... ناگهان صدای سنگین و  ضعیفی از ته سینه اش بیرون آمد : آخ قلبم ! و در آغوش من افتاد !
گفتم : مجید چی شده ؟
چیزی نگفت . دوباره گفتم مجید چی شده ؟
چیزی نگفت . از روی پاهایم بلندش کردم و روی زمین نشاندمش و قیچی را از داخل کوله پسشتی ام برداشتم و جلئی پیراهنش ذات پاره کردم جای هیچ زخمی نبود . سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است !  دست و پایم را گم کردم . دور و برم را نگاه کردم مجروح زیادی روی زمین بود . به خود آمدم .
مجید گفت : تنفسم بده ، تنفسم بده .
روی سینه اش افتادم و نفس مصنوعی را شروع کردم و به کمک یک پزشکیار ، کمر و سینه مجید را بستم که زخم مکنده ؛ مجید را خفه نکند .
مجید جان چیز مهمی نیست من پیشت هستم .
به چهره اش که نگاه کردم صورتش سفید و نورانی شده بود ، چشماتش از از حدقه در آمده بود و قدش کشیده شده بود .
گفت : سردمه ، سردمه .
م هم سریع لبلس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم ، تا اینکه آرام شد . سراغ مجروح های دیگر رفتم ، چند دقیقه ای گذشت ، به طرف مجید آمدم و گفتم : نجید جان حالت چطوره ؟
مجید جان تنفس نمی خوعهی ؟
چیزی نشنیدم .
گفتم آقا مجید سردت نیست ؟
چیزی نگفت !
چراغ قوه را برداشتم ، چشمان آرام و بسته اش را باز کردم و در چشمانش نور انداختم ، هیچ عکس العملی نشان نداد !
چند لحظه بعد مطمئن شدم که او از همه چیز بی نیاز شده است .
با خود کار روی پیراهنش نوشتم :
شهید مجید رضایی از بهداری لشکر امام حسیسن (ع)

منطقه والفجر 10 - مرتضی مساح
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

تولد دوم

برای بررسی نهایی علائم حیاتی ، اجساد شهدا را به اورژانس می آورند . ناگاه چشمم به جسدی می افتد که دو پایش از بالای ران قطع شده و به نظر مشکوک می آید .  سریع او را به اورژانس منتقل می کنیم ، سرم ، آمپول ، پانسمان ، تزریق خون و ... صورت می گیرد . چهار ، پنج دقیقه ای نمی گذرد که مجروح چشمهای خود را باز می کند و یکی دو دقیقه ای بعد به صحبت در می آید ! عملیات طلائیه ! تاریخ تولد دوم ایم مجروح است .

منصور سلیمانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

جمعه 27 اسفند 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

مسابقه دو

پیش از عملیات والفجر مقدماتی ، طی ابلاغی از طرف مسئول بهداری قرار شد که از امداد گر ها ، دو دسته ویژه عملیاتی انتخاب گردد . این انتخاب کار بسیار مشکل و پر درد سری است .همه امداد گرها آماده عملیات بودند . ولی فقط دو دسته نه نفری نیاز بود . بالاخره قرار شد که قویترین امداد گرها از لحاظ جسمی انتخاب شوند ، ولی هر صد نفر امدادگر ادعا می کردند که قویترین اند ! تنها راه باقیمانده مسابقه بود .
مسابقه دو استقامت
روز مسابقه هر یکصد نفر امداد گر ، با صدای شروع دو استقامت  را آغاز کردند و با تمام توان خود دویدند ، اما از آنجا که هر مسابقه تعدادی برنده دارد ، 18 نفر مورد نیاز بدین طریق انتخاب شدند و بقیه که انتخاب نشده بودند ، راهی جز گریه نداشتند !

کامران سلحشور
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

امداد گر

وقتی به هوش آمد ، همه جراحان بیمارستان صحرایی عملیات بدر ، بالای سرش ایستاده و خیره خیره نگاهش می کردند .
سوال کرد : چه اتفاقی افتاده "
گفتند : دیگر می خواستی چه بشود !
گفت مگر چی شده ؟
یکی از جراحان گفت : این همه زحمت کشیدیم ، دست تکه تکه شما را جراحی کردیم و دوختیم !
گفت : دست شما درد نکند ! خیلی ممنون ! ولی دیگر چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟
یکی دیگر از جراحان گفت : شما در حین عمل جراحی و در حال بیهوشی  می گفتید :
کار شما جراحان مهم نیست ، کار امدادگری مهم است که در شب عملیات با خواندن یک وجعلنا در تاریکی و زیر آتش دشمن ، سوزن سرم را درست به رگ دست مجروح فرو می کند ! امداد گر مهمه !

منصور سلیمانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خارش گلو

در مرحله اول عملیات کربلای 5 ، پس از چند روز تلاش پیگیر و طاقت فرسا در زیر آتش شدید دشمن بعثی ، تصمیم گرفتم به اورژانس بر گردم و در بین راه صدای خفیف و گذرایی را از فاصله بسیار نزدیک شنیدم و در گلویم احساس خارش کردم . در اورژانس به سراغ آینه رفتم تا بتوانم به گلویم نگاه کنم .
آینه در دستم بود که سرم گیج رفت و سنگین شد و عرق سردی بر تنم نشست ، چنانکه نزدیک بود آینه از دستم بیفتد .
در آینه به گلویم خیره شدم ، دیدم گلویم خراشی بزرگ برداشته است و یقه پیراهنم نیز به اندازه یک دکمه سوراخ شده است !
تازه فهمیدم صدای خفیفی که شنیدم صدای تیری بوده است که از کنار رگ گردنم گذشته است !
سید حسین نصر
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
 

افزودن نظر

جمعه 27 اسفند 1389  12:09 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

محروم اما محرم

نفر اول که شروع به استفراغ کرد ، پانزده نفر دیگر گفتند : تو شیمیایی شده ای نمی توانی در عملیات شرکت کنی ! بیچاره نفر اول از غصه در حال دق کردن بود ، چند ماه آموزش و انتظار برای امشب که عملیات است ، ولی حالا باید به عقب بر گردد ...

چند دقیقه بعد نفر دوم گفت : چشمهایم می سوزد ، معده ام ... چهار نفر باقیمانده گفتند برگرد عقب ...
همین طور گذشت تا این که هر شانزده امداد گر در عملیات کربلای 5 شرکت کردند و جز سه نفر بقیه به دوست رسیدند ! شهید محمد ادهمیان ، شهید محمد خلقی ، شهید جواد مازیار فتحی ، شهید احمد رضا نبی نژاد ، شهید ابراهیم اخوان و ...

سلیمان سلیمانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:09 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

مهر مادر

در عملیات والفجر 10 که هواپیماهای عراقی شهر حلبچه را بمباران شیمیایی کردند ، مردم شهر در کوه و دشت آواره شده بودند و پناه و پناهگاهی می جستند .نیروهای امداد سخت مشغول انتقال مجروحین شیمیایی بودند که چشمم به مادری افتاد که دست دو فرزند خود را در دست داشت و مضطربانه راه فرار را در پیش گرفته بود .
دست دو فرزندش را دست گرفتم و آنها را به طرف باندهای هلی کوپتر راهنمایی کردم .
مادر روی زمین نشست و نگاهی معنادار به سویم کرد . از اینکه فرزندان دلبندش را نجات دادم ، بسیار خوشحال بود .
آنگاه اول به فرزند بزرگتر و بعد به فرزند کوچکتر ، نگاهی عمیق انداخت و روی زمین دراز کشید و جان سپرد .
کودکانش دست هایم را رها کردند و روی جسد مادر افتادند و گریه سر دادند .
اما در این گریستن تنها نبودند ، تمامی نیروهای اطراف باند هلی کوپتر آ ن دو مادر مرده را همراهی می کردند !

سید سعید میر حسینی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:09 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

بهانه گریستن

روز دوم بمباران شیمیایی شهر حلبچه ، امداد گران برای کمک به مجروحان بومی به تک  تک خانه ها سر می زدند و مجروحان شیمیایی را اعم از پیر و جوان و زن و مرد و .. به اورژانس می آوردند و پس از مداوای سطحی ، آنها را با هلی کوپتر به بیمارستانهای کشور منتقل می کردند .
در این میان ، امدادگری کودک شیر خواره ای را به اورژانس آورد ! صورت ، لبها ، دست ها و پاهای کودک کبود شده بود و به نحو رقبت آوری نفس می کشید و برای ادامه حیات دست و پا می زد .
همه افراد اورژانس متوجه این کودک شدند ، هر کس برای نجات جان او کاری می کرد و اشک می ریخت .
در این بین فرمانده صبور و مقاوم لشکر 8 نجف اشرف برادر ، احمد کاظمی ، وارد اورژانس شد . او که هیچ کس در هیچ  صحنه ای گریه اش را ندیده بود ، با دیدن صحنه بی اختیار به گریه افتاد و به شدت گریست .
گویا وضعیت این کودک بی گناه بهانه ای شد ، تا عقده های چند ساله جنگ را با گریه خالی کند !

حسین عباسی کاشانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:09 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

دعای کمیل سوزناک

استادیوم آزادی تهران ، با ظرفیت دوازده هزار نفر از مجروحان شیمیایی منطقه عملیات کربلای 5 پر شده بود . من، مسئول بهداری، امداد گر ها، راننده های آمبولانس و .. جز آنان هستیم .
در بین مجروحان ، کسانی که دارای وضعیت وخیمی هستند ، برای اعزام به آلمان آماده می شود . سراغ من هم آمدند : شما نیر باید به آلمان بروید .
گفتم : من به آلمان نخواهم رفت ، مرا همین جا مداوا کنید و به جای من آقای صالحی را که وضع بسیار وخیمی دارد ، به آلمان بفرستید .
وقتی آقای صالحی می خواست به آلمان اعزام شود ، به او گفتم اینقدر در عملیات ، مجروح به عقب انتقال دادی که حالا خودت را به آلمان انتقال دهند !
از بلند گوی استادیوم آزادی ، گلبانگ اذان مغرب در فضا طنین انداز شد و مرا برای امام جماعت فرا خواندند :
جناب حجت الاسلام باقری ، حهت اقامه نماز جماعت به جایگاه .
گوش هایم صدا را شنید ولی چشم هایم چیزی نمی دید . به اطرافیانم گفتم : با چشمان کور و بدن سوخته و ... چگونه نماز جماعت بخوانم ؟
هر طوری که بود نماز جماعت را خواندم . دوباره صدایی از بلند گو پخش شد :
رزمندگان عزیز ، مجروحین محترم ،؛ توجه بفرمایید ! بعد از تعقیبات نماز عشا ، دعای کمیل توسط حجت الاسلام باقری قرائت خواهد شد .
از سوزش و درد به خود می پیچیدم ! تاولهای دست و پایم به خارش افتاده و چشمانم لبریز از قی بود ! حالا با این وضع چگونه دعای کمیل بخوانم ! با چنین وضعی معلوم است که چه دعای کمیلی خواندم !
تا حدی بهبودی خود را باز یافته بودم که خبر شهادت آقای صالحی را در آلمان شنیدم ! خبر بسیار دردناکی بود .

رضا باقری
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:10 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شاید اولین شیمیایی

ارتفاعات حاج عمران مورد حمله شیمیایی عراق قرار گرفت. نیروهای از همه جا بی خبر تا شنیدند عراق شیمیایی زده است به جای فرار از سنگر به داخل سنگر پناه می بردند و به جای رفتن روی ارتفاعات، از روی کوه پایین می آمدند، به جای استفاده نکردن از آب آلوده دست و صورتشان را با آب آلوده می شستند تا سوزش را کم کنند ...

بعد از این حمله عراق که شاید اولین حمله شیمیایی بود ، فرماندهان لشکر امام حسین برای آموزش نیروها و تامین ماسک و دیگر وسایل امنیتی اقدام کردند.



یوسف کشفی آزاد
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:10 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخ به:توجیه منطقه بو

یکی می گوید : این بوی مرداب است .
دیگری می گوید بوی سیر است .
سومی می گوید : بوی فاضلاب و ... تا بالاخره سر و کله بچه های پدافند شیمیایی برای بررسی منطقه پیدا می شود و از آن لحظه به بعد تک تک مراجعات به اورژانس شروع میشود .

- آقای دکتر چشمهایم می سوزد .. آقای دکتر حالت تهوع دارم ... شکمم درد می کند ...


آن روز در عملبیات کربلای پنج ، تمام منطقه شیمیایی و آلوده شد و همه نیروها از پیاده و امدادگر تا ترابری و ضد هوایی ، شیمیایی شدند ، به اورژانس آمدند و از آنجا به عقب منتقل شدند . چه روز پر کاری بود برای بچه های اورژانس که خود آنها نیز آخرین نفرات آلوده شدگان بودند و به عقب فرستاده شدند !



رضا باقری
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:10 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

دو چشم بی سو

بعد از چهار روز شرکت در عملیات طاقت فرسای کربلای 5 سوار بر قایق، به قصد استراحت به عقب بر گشتیم .
در راه بوی بسیار بدی آزارمان می داد به ساحل که رسیدیم، نیروهای ماسک زده فریاد بر آوردند، ماسک هایتان را بزنید، شیميایی زده اند.
خیال استراحت از سرمان پرید و ماسکها را زدیم و به راه افتادیم به استراحتگاه که رسیدیم ، با امدادگرانی رو به رو شدیم که از سرگیجه و سوزش چشم آرام نداشتند .

شام را که خوردیم ما نیز به سوزش چشم و استفراغ دچار شدیم. چاره ای نیست ، باید بپذیریم که شیمایی شده ایم ! به بیمارستان منتقل شدیم و پس از در آوردن لباسها و دوش گرفتن چشمهایمان پر از قی شد و پلک هایمان به همدیگر چسبید!


با چشم های بسته به نقاهتگاه اهوار منتقل شدیم و منتظر هواپیما بودیم تا به تهران اعزام شویم .


در سالن انتظار فرودگاه ، فیلم سینمایی بی سو را نمایش می دادند ! اما کو سو چشمی که بتوان فیلم را تماشا کرد !؟



مرتضی حسین زاده
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:10 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها