0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

چکیده ای از زندگی نامه سردار شهید سید محمد انصار الحسینی

محمد در سال 1342 در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود و از همان اوایل کودکی با تشویق والدین در جلسات قرآن ، مراسم مذهبی و صفوف نماز جماعت شرکت می نمود .
با شروع انقلاب شکوهمند اسلامی و نهضت خونین سال 57 ایشان نجدانه در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می نمود . روح بلند و ایمان قوی او باعث گردیده بود که در تمامی صحنه های انقلاب حضور فعال داشته باشد . سید محمد علاقه زیادی به تلاوت قرآن و عبادت خالصانه داشت .
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران چه در پشت جبهه و چه در خطوط مقدم جنگ حضور فعال و چشمگیری داشت و در این راستا لیاقت و شایستگی فراوان از خود نشان داد به طوری که مسئولیتهای خطیر و سنگینی بر دوش وی گذاشته شد .
ایشان در بسیاری از عملیات ها ی سپاه اسلام شرکت داشت و در مقاطع مختلف مسئولیت بهداری تیپ قمر بنی هاشم ، تیپ بقیه الله و مسئول محور بهداری لشکر 14 امام حسین (ع) را عهده دار بود  . صداقت  شجاعت و اخلاص این سردار بزرگ زبانزد بچه های رزمنده بود ، آنهایی که او را می شناختند مجذوب اخلاق خوب و بر خورد شایسته و اخلاق ایشان بودند . حضور مستمر ایشان در خط مقدم و در بین نیروهای تحت امرش اثر قابل توجهی بر روحیه نیروها داشت .

مسعود دارودی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:56 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

انتخاب

در عملیات خیبر من مسئول دارویی و تجهیزات پزشکی بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء بودم و دکتر رهنمون نیز به عنوان رئیس بیمارستان خدمت می کرد .
یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب که به اتفاق تعداد زیادی از مسئولین بهداری سپاه ، در سنگر فرماندهی جهت اقامه نماز آماده می شدیم گلوله توپ دشمن دقیقا به سنگر فرماندهی اصابت نمود ، گویی این گلوله به دنبال شاخص ترین و یکی از با تقوا ترین افراد می گشت .
آری از میان همه افراد داخل سنگر دکتر رهنمون با آن روحیه متعالی مورد اصابت قرار گرفت ، بلافاصله عملیات احیاء ایشان را آغاز کردیم موثر واقع نگردید و در حال انتقال به اورژانس به شهادت رسیدند .

حسن مامن پوش
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:56 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

درک مشترک

عملیات والفجر 8 شروع شده بود . شور و شوق وصف ناپذیری بر فضای عملیات آنجا حکومت می کرد . هر کسی در پی کاری بود . تیمهای غواصی خود را برای عبور از اروند آماده می کردند .
از زمین وآسمان آتش می بارید . لحظه به لحظه کسی در خون خود می غلطید . انبوه مجروحان در پشت اورژانس نشان از تراکم آتش دشمن داشت . حسین خرازی ضمن رهبری عملیات ، دلش برای مجروحان می تپید ، دستور داد تا مجروحین را پراکنده کنند تا دوباره آسیب نبینند و به تیمهای پزشکی توصیه می کرد تا با سرعت و بدون استراحت به کار درمان مجروحان بپردازند . ناگهان تعدادی پزشک وارد منطقه عملیاتی شدند و به دستور حین به درون اورژانس رفتند ، حالا دیگر به تعداد مجروحینی که تحت عمل قرار می گرفتند افزوده می شد . من وارد اورژانس شدم . صحنه عجیبی بود . بچه های جنگ با بدنهای پاره پاره دردی داشتند فراتر از توصیف و پزشکان و پرستاران خدمتگذار نیز همدرد اینان بودند .
درد ، درد زخم نبود ، درد ، درد عشق بود دردی که به جان اطباء نیز نشسته بود . آنجا همه درمانی می خواستند آسمانی . برای کاری از سنگر اورژانس خارج شدم که ناگهان سنگر مورد اصابت گلوله های آتشین دشمن قرار گرفت . صحنه ای به ظاهر اصف بار به وجو د آمد آنچنان که نمی شد تشخیص داد که پاره های بدن مال کدام شهید است . اما من همیشه به این می اندیشم که درد مجروحان و پزشکان آن سنگر ، درد مشترک بود .دردی که سودای پیوند با خداوند را جست و جو می کرد . آن هنگامه خونین چیزی جز شباهتی انکار ناپذیر با هنگامه عاشورا . آن روز دردمندان سنگر اورژانس درمانی یافتند آسمانی و جشنی بر پا کردند جاودانی .

علیرضا صادقی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:56 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

راز توسل

در سال 1366 برادر مجروحی به نام نور احمد سلطانی اهل مشهد بر اثر اصابت ترکش خمپاره قسمت وسیعی از پوست و عضله و عصب زند اعلی و زند اسفل بازوی راستش از بین رفته بود و نیز دست راست او فلج و ناتوان شده بود .
ایشان به چند متخصص اعصاب مراجعه کرده بود و به قول معروف تو را جواب کرده بودند و همگی نظر داشتند که قابل جراحی نمی باشد .
مجروح ناراحت و با دلی شکسته به بنده مراجعه کرد . من نیز به او گفتم این کار یک متخصص جراحی اعصاب است با وجود این ، بنده تلاشم را خواهم کرد اما شفا را از خدا بخواه .
مجروح با تمامی صحبتها ، تصمیم گرفت که عمل شود .و با توجه به اینکه در حدود 15 سانتی متر از طول اعصاب زند اسفل و زند اعلی از بین رفته بود ، از اعصاب سووال پا برای پیوند استفاده کرده  به اعصاب ضایعه دیده بازوی راست پیوند زده شد . به مجروح گفتم 5/1 سال طول می کشد تا این عمل نتیجه بدهد . در این مدت فیزیو تراپی نیز برای او تجویز شد .
در موقع خداحافظی به او گفتم : ما سعی خود را کرده ایم اما توصیه می کنم تو که اهل مشهد و زاده آن آب و خاک هستی بروی و با توسل به امام هشتم شفایت را از او بخواهی .
پس از گذشت چندین سال او که برای کاری به اصفهان آمده بود به من مراجعه کرد ؛ مشاهده کردم که دست راست او که فلج بود به کار افتاده و عصب ترمیم شده است .
برای اطمینان نوار عصبی نیز گرفته شد که بهبود عصب ها را نشان می داد .
این مجروح از اینکه این عمل در کشورش انجام گرفته خیلی خوشحال و مسرور بود و آن را مدیون خون شهدا و الطاف رحمانی امام رضا می دانست .

دکتر ایرج امیری
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:57 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

در نا امیدی بسی امید است

در سال 1364 مجروحی به نام علی صبوری ، 17 ساله ، پس از اینکه در اثر اصابت ترکش از جبهه به بیمارستان مشهد و تهران اعزام گردیده بود به بیمارستان شهید صدوقی اصفهان انتقال یافت و بستری گردید .
مجروح با قطع عضو از ناحیه مچ دست و زانو راست مواجه گردیده و ساق پای چپش نیز به اندازه 17 سانتی متر از استخوان درشت نی را نداشت .
محل زخم و جراحت کاملا باز بود و استخوان نازک نی نیز به طور واضح دیده می شد .
مجروح توسط چندین پزشک ویزیت شده بود و همگی بر قطع زانوی پای چپ او نظر داده بودند ولی خودش نپذیرفته بود و هنوز امید وار بود .
پس از مراجعه با دیدن وضعیت و روحیه اش پذیرفتم و با توکل به خدا طی سه مرحله عمل جراحی استخوان نازک نی او را به جای استخوان درشت نی انتقال دادیم .
پس از گذشت مدتی قطر استخوان نازک نی به اندازه ی کلفت شده که می تواند فشار بدن را تحمل کند و نشکند .
جالبتر اینکه این مجروح با اراده قوی و روحیه فوق العاده در حال حاضر با پروتز مصنوعی دست و پای  راست و پای چپ ترمیم شده می تواند راه برود و حتی رانندگی نیز بکند .

دکتر ایرج امیری
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:57 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

انفجار در اتاق عمل

ساعت 12 ظهر در بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء مشغول گفتن اذان ظهر بودم و بچه های اورژانس و بهداری هم آماده انجام فریضه نماز می شدند . در بیرون اورژانس یک نماز خانه صحرایی بر پا شده بود ، صفوف برای اقامه نماز شکل گرفت .
در همین هنگام مجروحی را به بیمارستان آوردند . من سریع به نزدیک او رفتم ، رزمنده مجروح مرتب ذکر می گفت ، اما صحنه خیلی عجیب آن بود که یک خمپاره 60 میلیمتر به بازوی او اصابت نموده ولی عمل نکرده بود .و او را به روی تخت خوابانده و سریع یک سرم به او وصل کرده و با کمک بچه ها او را به اتاق عمل بردیم . طبق دستور پزشک به علت خونریزی زیاد چند واحد خون به او تزریق کردیم . بعد از آن تصمیم گرفته شد که در همانجا خمپاره بیرون اورده شود . پزشک بیهوشی گفت " این کار خطرناکی است و احتمال انفجار گلوله وجود دارد ، ولی پزشک جراح با توجه به وضعیت بیمار پافشاری می کرد تا این عمل هر چه سریعتر انجام شود . بالاخره تصمیم گرفته شد تا با توکل به خداوند او را عمل کنند . در حین عمل حالت عجیب در اتاق عمل حکمفرما بود ، هر لحظه احتمال داشت خمپاره منفجر شود ، با ذکر و صلوات و با احتیاط کامل بعد از دو ساعت تلاش با اتکا به خداوند متعال خمپاره بیرون آورده شد و عروق که خونریزی فراوان داشت بررسی و جلوی خونریزی گرفته شد ، بعد از آن یک آتل گچی به دست او گرفته و به اتاق ریکاوری منتقل شد . مجروح موقع به هوش آمدن ذکر امام حسین بر لب داشت و شور و حال عجیبی به وجود آمده بود .
این یکی از عجیب ترین جراحی ها بود که در طول جنگ اتفاق افتاده بود چرا که به جای ترکش و .... خمپاره به رزمنده اصابت نموده بود . تعدادی عکس از زمانی که مجروح را به اتاق عمل منتقل می کردیم توسط بچه های اورژانس گرفته شد که در سطح کشور و به خصوص جبهه پخش شد و نمایشگاه های دفاع مقدس در معرض دید همگان قرار گرفت .

مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

آخرین آرزو

ساعت 12 شب بود ، آتش دشمن بسیار سنگین بود .
برادر انصار الحسینی راننده های آمبولانسی را برای تخلیه مجروحین آماده کرده بودند .
اما او کسی نبود که خود آرام و قرار داشته باشد . سوار یکی از آمبولانس ها شد و در بین مجروحین حضور پیدا کرد و مانند یک امداد گر ، فعالانه شروع به رسیدگی به آنها کرد و در حین انجام کار از سازماندهی نیروها نیز غافل نبود .
در یک لحظه همراه گرد و خاک حاصل از انفجار موشک کاتیوشا به هوا رفت . لبهایش تکان می خورد ، گرچه خاک آلود شده بود اما ایشان را شناختم . ترکش به سفید ران او اصابت کرده و آن را متلاشی کره بود .
سرش را روی زانو گذاشته و صورتش را پاک کردم ؛ صدایش به گوشم رسید ، خیلی آهسته برای خودش زمزمه می کرد .خواستم به او دلداری بدهم ، گفتم : آقای انصار الحسین مساله ای نشده ان شاء الله حالتان خوب می شود اما در کمال تعجب ایشان با آن حالت روحانی که داشت گفت : من آرزوی شهادت را دارم و از خدا می خواهم که مرا قبول کند .
در آن لحظات ، به مادرش زهرا (س) خدا را قسم می داد که شهادت را نصیب او نماید .
در آن لحظات سخت او این آیه را بر زبان جاری می کرد :
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی . پس از آن نام فاطمه الزهرا (س) را بر لبان جاری ساخت .
در زیر آتش سنگین دشمن با کمک بچه ها او را به بیمارستان بردیم . سر انجام این پاک زهرا به آرزویش رسید .

علیرضا یزدانخواه
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

انتقال مجروح

در آغاز عملیات والفجر 4 از طرف واحد بهداری به عنوان امداد گر برای پشتیبانی گردانهای عملیاتی و خدمت رسانی فوری به مجرحین ، سریعا به محل درگیری اعزام شدیم ، بر روی تپه های موسوم به تخم مرغی که تازه به تصرف رزمندگان در آمده بود استقرار پیدا کردیم .
آتش دشمن سنگین بود و عملیات سخت و گسترده شده بود ، منطقه عملیاتی پستی و بلندی زیادی داشت و تردد را مشکل می نمود . در اولین اقدام تمامی مجرحین را با بستن گارو و باند پیچی آماده انتقال به پایین نمودیم .
چون هنوز جاده مواصلاتی نداشتیم و مجروحین را باید با برانکارد به پایین می آوردیم ، این کار بسیار سخت و مشکل بود . در حین رسیدگی به مجروحین دو نفر عراقی را اسیر کردیم که یکی از آنها مجروح بود و ما سریعا به او رسیدگی کردیم ؛ اما نفر دومی که اسیر کردیم می توانست کم و بیش فارسی صحبت کند ؛ او آمادگی خود را برای کمک به مجروحین اعلام کرد و در صحبت هایش به شیعه بودن خود و اینکه صدامیان او را به زور به جبهه آورده اند اشاره کرد .
با توجه به اینکه در آن حوالی ، دو نفر امداد گر بیشتر نداشتیم . و هر دو نیز جراحت سطحی داشتیم کمک او بسیار موثر بود ، در عین حال یکی از بچه های مجروح با اسلحه مراقب او بود .
این اسیر چندین مجروح را به تنهایی بر دوش می گرفت و به پایین انتقال می داد . وقتی که ما یک نفر را برای مواظبت از او گماردیم گفت : تو را به خدا نگران من نباشید ، من شیعه و پیرو حضرت علی و بچه هایش هستم و خود را وقف شما خواهم کرد .
با هر زحمتی بود موفق شدیم تمامی مجروحین را به پایین بیاوریم ، تعدادی از آنها که سر حال تر بودند را با قاطر به عقب بردند و بقیه نیز توسط آمبولانس به اورژانس انتقال یافتند .
با اصرار زیادی که این اسیر عراقی داشت او را به سنگر فرماندهی بردیم  او نیز تمامی اطلاعاتی را که راجع به نیروهای عراقی داشت در اختیار مسئولین قرار داد . پس از آن ، از او جدا شده و خداحافظی کردیم .

علیرضا جعفری
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

برادران دوقلو

شهید ناصر خود سیانی رزمنده ای که دنیا از خوبیها بود ، شهادمت ، ایمان و صداقت در اعمال او موج می زد . ناصر برادر دوقلویی به نام مسعود داشت که او نیز در جبهه حضور داشت ، به جرات می توان گفت : تمام حرکات و سکنات آنها به هم شباهت داشت ، آنها از نظر قیافه ظاهری نیز شبیه هم بودند .
به همین خاطر بچه ها اغلب اوقات ناصر و مسعود را با هم اشتباه می گرفتند .
یکی از بچه ها تعریف می کرد . یک روز کنار رود خانه کارون آقا مسعود را دیدم و گمان کردم ناصر است ، ظرفی را پر از آب کرده و آهسته و مخفیانه نزدیک او بردم و آبها را به او پاشیدم و گفتم : آقا ناصر کجایی؟ صبح تا حالا دنبالت می گشتم . او خیلی خونسرد سرش را بر گرداند و گفت : من مسعود برادر ناصر هستم . من خیلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم : گفت اشکالی ندارد من ناراحت نمی شوم ، من و ناصر فرقی نداریم .

مسعود داروری
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

فقط تماشا

مجروحی که در عقب تویوتا قرار داشت را به پست امداد لشکر امام حسین (ع) آوردند .

یکی از پاهایش قطع شده و به پوستی بند بود ، در عین حال روده هایش نیز از شکم بیرون ریخته بود و خودش با دو دست روده هایش را گرفته و نظاره می کرد ، شگفت تر اینکه هیچ وقت اعتراض و ابراز ناراحتی از سوی این رزمنده دیده و شنیده نشد ، این نشان از اوج ایثار گری و از خود گذشتگی او و شناخت راه و هدف مقدسی بود که در آن قدم گذاشته بود . خدمت به این عزیزان خستگی را بی معنا می کرد .

حسن مامن پوش
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

تبسم

در منطقه عملیاتی والفجر 8 به عنوان بهیار در اورژانس بهداری لشکر امام حسین (ع) انجام وظیفه می کردم . دو سه روزی از عملیات سنگین و نبرد شدید تصرف فاو سپری شده بود . آن شهید بزرگوار دکتر کرباسی به عنوان پزشک اورژانس مشغول به خدمت بودند .
 آتش دشمن به قدری سنگین بود که زمین  منطقه عملیاتی یک لحظه از اصابت گلوله های توپ و خمپاره در امان  نبود و در این مدت بچه ها اصلا استراحتی نداشتند و مرتبا مشغول سرویس دهی به مجروحین بودند .
من به یکی از تخت های اورژانس تکیه داده بودم و از فرط خستگی و بیخوابی رمقی نداشتم و چهره ام گرفته شده بود ، ناگهان متوجه شدم کسی با دست آرام روی شانه ام می زند ، ایشان دکتر کرباسی بودند  به صورت من خیره شدند و گفتند : چرا گرفته ای و نمی خندی ؟ به خود آمدم و گفتم : دکتر ، خنده ام نمی آید . گفتند : چرا خنده ات نمی آید ؟ گفتم : دلیلی  برای خندیدن نمی بینم ، دکتر تبسمی کرد . و گفت : اشتباه می کنی برادر ، البته جاهایی هست که انسان برای خنده دلیل منطقی ندارد و خنده غفلت می کند و ظاهری شاد دارد ، اما زمانی که بینش و شناخت پیدا کردی و فهمیدی که از کجا و برای چه آمده ای و هدف را روشن دیدی آن موقع تبسم به لبانت می آید و شاد می گردی و آنوقت است که می توانی به مجروحین خدمت بیشتری بکنی ؛ سپس دوباره با دست روی دوش من زد و گفت : یا الله بخند و کارت را شروع کن و رفت . این کلام به قدری برای بنده مفید بود که حس کردم نسبت به وظیفه ام غافل بودم و الان به واقعت نزدیک شده ام ، سخن ایشان با آن لحن گرم مرا به خود آورد و انگار غبار خستگی و گرفتگی را از تنم زدود .
دکتر کرباسی چند روز بعد در همین عملیات به شهادت رسید .

 اسد الله ربانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

گمشده

واخر عملیات والفجر 4 ، در بیمارستان شهید رادمنش توفیق خدمت به مجروحین را داشتم . با توجه به کوهستانی بودن منطقه عملیاتی انتقال مجروحین از صحنه درگیری بسیار مشکل بود و امداد گران مجبور بودند مسافت زیادی مجروحین را توسط برانکارد حمل نمایند . در یکی از روزها ، یک رزمنده بسیجی را که ظاهرا اهل شمال بود به بیمارستان آوردند . ایشان حدود 20 روز بر اثر جراحت نتوانسته بود حرکت نماید و چون در مسیر عبور و مرور رزمندگان قرار نداشته در تنهایی و شرایط دشواری قرار گرفته بود .
وقتی از ایشان در مورد طریقه مجروح شدنش سوال کردم گفت : در زیر اتش شدید دشمن دچار شکستگی و پارگی عضله پا گردیدم وقتی همرزمانم خواستند به من کمک کنند آنها را به جلو فرا خواندم و بعد به زحمت خود را به کنار رودخانه رساندم و همانجا نقش بر زمین شدم و در این مدت 20 روز خوراکم علف و آب رود خانه بود . در پا رزمنده حفره ای ایجاد شده بود که پر از عفونت بود . بلافاصله شیشه اتر درون سوراخ ریختیم تا عفونتها از بین بروند . با وجود مداوا و رسیدگی با لاخره پای این عزیز را از زانو قطع شد .

حسن مامن پوش
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد

جمعه 27 اسفند 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خارجی

بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء در منطق عملیاتی خیبر آماده مداوای مجروحین بود . با شروع عملیات خیبر همه در تکاپو و فعالیت بودند ، در این میان پزشک جراحی توجه مرا جلب کرد ، او بدون احساس خستگی به مداوای مجروحین مشغول بود . در فرصتی مناسب با او صحبت کردم .
او اهل تایلند بود و هدف از حضور در جبهه نبرد را عشق به امام به خمینی و اعتقاد به فکر و هدف تمام بر شمرد .
روحیه قوی و غیر قابل وصف او باعث شده بود اوقات فراغت خود را نیز در کنار امدادگران و رزمندگان سپری نماید .

حسن مومن پوش
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:00 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

نفوذ کلام

عملیات با نبرد سنگین دو طرف همچنان ادامه داشت ، پست امداد ما در کنار آبهای هور بر پا گردیده بود ، در آن لحظه مشغول مداوای مجروحین بودم . تعدادی مجروح را به داخل پست امدادی آوردند ، سریعا آماده رسیدگی به آنها شدیم .
در بین آنها مجروحی توجه همه را به خود جلب کرد . در اثر اصابت گلوله خمپاره به داخل سنگر دو دست و دو پایش قطع شده بود . با توجه به این که زخم او تازه بود و سریعا او را به اینجا رسانده بودند ؛ مجروح هوشیاری خوبی داشت و مرتب فریاد می زد : امام خمینی قربانت بروم ، جان من فدای جان امام خمینی ، امام حسین شهادت را نصیب من بگردان و بعد هم پی در پی کلمه شهادتین را بر زبان جاری می نمود . لباس های او کاملا خون آلود بود و به نظر می رسید ، بسیجی باشد ، خوب دقت کردم ، متوجه شدم یکی از برادران ارتش می باشد ؛، روحیه شهادت طلبی ایشان ، من و اطرافیان را متحیر کرده بود ؛ آنقدر این صحنه در من تاثیر گذاشت که پس از گذشت سالها هنوز ذکرهایی که بر زبان جاری می کرد ، در ذهنم نقش بسته است .

حسن مومن پوش
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

کمترین شهید

عملیات آغاز می شود و دو ساعت بعد ، از بالا تا پایین کوه صفی از مجروحان در حال انتقال اند !
در دل به مداد گرهای شیر دل ، دست مریزاد می گوییم و وارد اورژانس می شوم . هر مجروحی که وارد اورژانس می شود ، علاوه بر پانسمان .و مداوای سطحی ، یک سرم تقویتی نیز در دست دارد . در این عملیات کمتر مجروحی را دیدیم که پس از جراحت به شهادت رسیده باشد .

کامران سلحشور
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
جمعه 27 اسفند 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها