0

خاطرات شهدا

 
paandraa
paandraa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1256
محل سکونت : خوزستان

عنوان : الا بذكر الله تطمئنّ القلوب


حتي يك لحظه هم تسبيح از او جدا نبود. يك روز به او گفتم: «رشيد جان! دانه هاي ريز اين تسبيح رو چطور مي گردوني؟» آن را درون مشتش پنهان كرد و گفت: «اين طوري بهتره، كسي نمي فهمه توي دستت چيه.»
گفتم: «از ذكر گفتنِ زياد خسته نمي شي؟»
گفت: «الا بذكر الله تطمئنّ القلوب؛ ياد خدا آرامش دهنده ي دل هاست.»
جواد نجم الدين (همرزم شهيد)

دوشنبه 23 اسفند 1389  10:45 AM
تشکرات از این پست
paandraa
paandraa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1256
محل سکونت : خوزستان

عنوان : خاكريز


روي تپه اي نزديك خاكريز نشسته بودم و نگاهش مي كردم. آن قدر تودل برو و دوست داشتني بود كه حد و حساب نداشت. من را كه ديد، به طرفم آمد و در كنارم نشست.
گفت: «دلم مي خواد صورتت رو ماچ كنم.»
صورتم را به طرفش گرفتم و او بوسم كرد.
بعد از آن گفت: «امروز خيلي خنديديم، خدا آخر و عاقبتمان رو به خير كنه.»
گفتم: «عيبي نداره، تا فردا خدا مي دونه هركدوم از ما كجا باشيم.»
با سنگ كوچكي كه جلوي پايش بود، كمي بازي كرد و گفت: «يك جايي خوانده ام كه پيامبر فرموده اند: «خنــده ي زياد قلــــب را مي ميراند.»»
جواد نجم الدين (همرزم شهيد)

دوشنبه 23 اسفند 1389  10:46 AM
تشکرات از این پست
paandraa
paandraa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1256
محل سکونت : خوزستان

عنوان : حساب پس انداز


حساب پس انداز برايش بازكردم. دو سال گذشت. يك روز به بانك رفت. موقع برگشتن از بانك در حالي كه دفترچه ي پس انداز در دستش بود، وارد خانه شد و گفت: «يادته دو سال پيش در بانك برام پول گذاشتي؟»
- آره، چه طور مگه؟
- حسابم رو بستم.
- چرا؟
- چهارده تومان به اين مبلغ اضافه شده بود. از كارمند بانك پرسيدم اين مقدار اضـافه چـيه؟ گفت سود پولته! به او گفتم دوست ندارم پولي كه به خاطرش زحمت نكشيدم و عرق نريختم، وارد زندگيم بشه.
پدر شهيد

دوشنبه 23 اسفند 1389  10:46 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها