عنوان : خاكريز
دوشنبه 23 اسفند 1389 10:46 AM
روي تپه اي نزديك خاكريز نشسته بودم و نگاهش مي كردم. آن قدر تودل برو و دوست داشتني بود كه حد و حساب نداشت. من را كه ديد، به طرفم آمد و در كنارم نشست.
گفت: «دلم مي خواد صورتت رو ماچ كنم.»
صورتم را به طرفش گرفتم و او بوسم كرد.
بعد از آن گفت: «امروز خيلي خنديديم، خدا آخر و عاقبتمان رو به خير كنه.»
گفتم: «عيبي نداره، تا فردا خدا مي دونه هركدوم از ما كجا باشيم.»
با سنگ كوچكي كه جلوي پايش بود، كمي بازي كرد و گفت: «يك جايي خوانده ام كه پيامبر فرموده اند: «خنــده ي زياد قلــــب را مي ميراند.»»
جواد نجم الدين (همرزم شهيد)