پاسخ به: ليست شهداي دفاع مقدس (ش)
شهيد محمدرضا شفيعي
|

|
|
تاريخ تولد :1346
|
نام پدر :
|
|
تاریخ شهادت :
|
محل تولد :قم /قم /-
|
|
طول مدت حیات :-
|
محل شهادت :اردوگاه موصل عراق
|
| مزار شهید : |
وقتي محمدرضا در سال 1346 به دنيا آمد، وضع زندگي ما متحول شد. به برکت قدم او توانستيم خانه بهتري در همان شهر قم تهيه کنيم. مهربان و باهوش بود هميشه دوست داشت به همه کمک کند. 11 ساله بود که پدرش از دنيا رفت. تنهايي را باور نداشتيم هر از گاهي بغضم ميترکيد و محمدرضاي کوچک با حرفهايش شور زندگي را دوباره به من هديه مي داد. با آن نگاه معصومش مقابلم ميايستاد و مي گفت:«گريه نکن، من هم گريهام ميگيرد.
براي مرد هم خوب نيست گريه کند. بابا رفت من که هستم 14 ساله بود که براي ثبتنام به بسيج رفت. دلش پر ميکشيد براي جبهه و جنگ. اما قبول نکردند. گفتم:«صبرکن انشاالله سال بعد تاريخ تولد شناسنامهاش را عوض کرد. 1000 صلوات نيز نذر حضرت بقيه الله (عج) نمود و بالاخره راهي شد. نتوانستم بدرقهاش کنم. پاهايش در گچ بود، وقتي برگشت مهربانتر شد. مرا برد حرم حضرت معصومه (ع) ميگفت:«نکند غصه بخوريد من دارم به اسلام خدمت ميکنم خدا عوضش را به شما بدهد. خدا يار بيکسان است».
از سال 1360 تا سال 1365 مدام در جبهه بود. به شهر هم که ميآمد فکر و ذکرش آنجا بود حتي روي تشک نميخوابيد وقتي ميپرسيدم چرا؟ ميگفت:«مادر مگر نميبيني رزمندگان شبها کجا ميخوابند! من چطور روي تشک بخوابم. شبها تا صبح در قم نگهباني ميداد. خيلي کم حرف ميزد. بعد از دو سال فهميدم او پاسدار اسلام شده، لباسش را که آورد برايش کوچک کنم فهميدم دوست نداشت کسي از اين موضوع باخبر شود. خيالم راحت شد. گفتم:«من تنها شدم نميگويم قيد جبهه را بزن ولي بيا برويم خواستگاري يک دختر خوب و مؤمنه پيدا کنيم هم مونس من باشد و هم شريک زندگي تو. باز هم پاسخ داد خدا يار بيکسان است. زنم يک تفنگ است خانهام هم يک متر بيشتر نيست. ساخته و آماده نه آهن ميخواهد و نه بنا». يک بار هم پايش به سختي مجروح شد. آخرين بار او را اول ماه ربيع ديدم عطر و تسبيح، مهر و جانماز و شيريني خريده بود. گفتم که تو پول نداري از اين خرجها ميکني. فردا زن ميخواهي، خانه ميخواهي، پولهايت را جمع کن.
با خنده جواب داد :«شما با خانمان خود بمانيد که ما بيخانمان بوديم و رفتيم». اينها را براي جشن ميلاد پيامبر (ع) در جبهه خريدم». در آخرين دقايق به چشمهايم نگاه کردم. حال عجيبي داشت. گفت:«مادر به خدا ميسپارمت و رفت. چند روز بعد به خوابم آمد و گفت:«چشم به راهم نباش». 8 ماه بعد گفتند در اسارت به شهاد ت رسيده، مجروح بود. زير شکنجه وحشيانه بعثيان در اردوگاه موصل بعد از 10 روز اسارت با لب تشنه به ديدار مولايش حسين بن علي (ع) نايل شد. او را در قبرستان الکخ مابين شهر سامراء و کاظمين به خاک سپردند. سال 1380 در سفري که به عتبات عاليات رفتم مزارش را پيدا کردم. تا اينکه يک روز شنيدم 570 شهيد را به کشور بازمي گردانند.
محمدرضا جزو آنان بود بعد از 16 سال برگشت با پيکري سالم نوراني و معطر موهاي سرد و محاسنش هنوز تکان نخورده بود چشمهايش هنوز با من حرف ميزد. خودم پيکرش را داخل قبر گذاشتم و با دستان خودم او را به خاک سپردم.

منبع:روزنامه كيهان 20/2/83
|
|
|
|
 |
امداد الهي |
 |
نذر امام زمان (عج) |
 |
يک تيغ کوچک |
 |
چشم به راه |
 |
شهادت |
 |
زيارت |
 |
مسافر کربلا |
 |
مادرم منتظر است؟ |
 |
کلام مادر |
|
|
جمعه 15 بهمن 1389 4:24 PM
تشکرات از این پست