0

داستان های عاطفی

 
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستانی سراسر حادثه

 برادر بزرگتر صبح وقتی میخواست سر كارش برود گفت كه باید امشب مستأجران را دعوت بكنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینكه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه ای است برای اینكه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت كرد و نه مخالفت و این عمل كه دلیل موافقت ضمنی بود برادر كوچكتر را برآشفت: عینك ذره بینیاش را با دست نگاه داشت كه نیفتد و پرخاشكنان گفت:

- پس تكلیف درس های من چه می شود؟ هرشب كه همین بساط است! فقط دنبال بهانهای میگردید كه این وضع را جور كنید. اول شب بحث سیاسی می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه میخواهند فریاد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا می كشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر كه دلشان از خدا میخواهد پایین می آیند و صلحتان می دهند. خیلی خوب! تازه اول معركه است: آقای بهروز خان با آن صدای نكرهشان مثنوی می خوانند و جناب عالی هم... با دهانتان تار میزنید؛ مادر بیچارهمان خوابش میبرد و بنده... بنده هم سر یك مسأله، یك مسأله ی دو مجهولی ساده، سر یك موضوع جزئی مثل خر در گل میمانم.

آقای بهروز خان كه در حقیقت همان برادر وسطی بود و صورت باریك و اندام لاغر و سبیلهای سیاه صوفی واری داشت و به نظر مظهر خونسردی و سكوت می آمد، در جواب این همه فقط لبخند معنیدار و پدرانه ای زد، و «جنابعالی» كه با توجه به قیافهی عبوس و وقار و هیبت ظاهریش، بعید به نظر می رسید به كار بچهگانه ای نظیر تار زدن با دهان مبادرت كند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسیار عصبانی بود، اما عصبانیتش مشخصاتی داشت: آرام آرام شروع می شد، خیلی زود اوج میگرفت و ناگهان به طور غیرمنتظرهای فروكش میكرد و جایش را به آرامشی معصومانه و حتا... ابلهانه میداد. اكنون هم مقدمات این طوفان رعبانگیز به تدریج فراهم می شد.

ـ هوم! این را باش! «پس تكلیف درسهای من چه می شود؟» درس های من! ای كاش درس میخواندی. وقتی سوادت میلنگد و نمیتوانی مسأله حل كنی تقصیر ما چیست؟ صد بار نگفتم میتوانی انبار را برای خودت درست كنی؟

مادر بیچاره كه مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدایی آگاه، جزر و مد حوادث را میشناخت، نسیم ناملایمات را بر پیشانی خود حس كرد و كوشید كه از ادامه ی جدل جلوگیری كند و طبیعتاً تخته پاره ای بی دردسرتر از فرزند كوچكش نیافت:

ـ مسعود ... مسعود ... آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا باید همیشه صبح و ظهر و شب سر یك چیز جزئی دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضی! كسی با برادر بزرگترش كه برایش مثل پدر است اینطور یك به دو می كند؟

البته مسعود كه پیشانی تنگ و موهای مجعد و بینی بزرگی داشت خاصیتش این بود كه نمیتوانست مقصودش را، ولو خیلی بی اهمیت و جزئی، در یكی دو كلمه بیان كند. زیاد حرف می زد و چون فكر میكرد كه باز هم كسی منظورش را درنیافته است دستهایش را با شدت و به نحوی عجیب در هوا تكان میداد و همچنین به علت اینكه تاكنون قریب هشت بار عینكش را یا گم كرده بود یا خود عینك به واسطهی هیجانات صاحبش افتاده و شكسته بود ناچار آن را مثل كودكی در هوا مواظبت می كرد و در این میان سرش را هم به علامت اینكه از این اوضاع سر در نمیآورد و نمی داند چرا با وجود بزرگی بینی، عینك میل به افتادن دارد، به چپ و راست می گرداند. در این حال كه سیل عبارات را به طرف خود متوجه میدید كوشید كه منطقی باشد و با لحنی آرام، مثل اینكه میخواهد برای ناظری بی طرف كه مأمور حل اختلاف آنها شده است درد دل كند، با همان حركات دست ها و نوسان سر جواب داد:

ـ انصاف، عدل، انسانیت، دموكراسی، سوسیالیسم، هر چیز دیگر كه فكركنید... یك دقیقه هم به فكر من باشید، شما هیچكدامتان درس ندارید، مسأله ندارید... بهروز سوزنزن است، برایش فرق نمی كند اتاق ساكت باشد یا نباشد، جنابعالی هم كه صبح تشریف می برید شركت، آنجا پشت دستگاه دواسازی، ظهر بر میگردید، باز بعدازظهر تشریف میبرید عصر بر میگردید. نه حاضر و غایب دارید نه دبیر صدایتان میزند و نه موقع امتحانتان رسیده است. اما خانم والده، شما كه دستورالعمل صادر می فرمایید، بگویید ببینم مگر ششم ریاضی هم شوخی دارد؟ نه، خودمانیم، جواب بدهید! بفرمایید این مسأله ی فیزیك: مطلوبست تعیین چگالی... خیال میكنید تعیین چگالی آسان است؟ این شیمی: فرمول گستردهی جسمی را كه به دست میآید بنویسد. من چطور بنویسم؟ یا بحث است یا رادیو مسكو است یا صدای امریكا است یا مهمان میآید یا شب چله است یا كوفت است یا زهرمار است...

برادر بزرگتر كه جوانههای خشم در درونش ناگهان شكفته بود، درست در همان لحظهای كه امید بهبود اوضاع میرفت ، دستش را به كرسی كوفت و داد كشید:

ـ خفه شو! بقمه بگیر! یه وجبی كرهخر، صد بار گفتم برو توی انبار، آنجا را خالی میكنیم، برق میكشیم. تو كه میگفتی «من آزمایشگاه میخواهم»، آنجا را آزمایشگاه كن، تاریكخانه كن، مركز مطالعات علمی كن. آقای مخترع! آقای انیشتین! آنجا بیست و چهار ساعت اختراع كن... «من ماشین نفتی ساختهام... من دوربین آفتابی ساختهام...» تو غلط كردهای، تو به اندازهی یك گاو هم نمیفهمی...

مادر، مظلومانه، در حالیكه خودش را بین آن دو حائل میكرد، زمزمه كرد:
ـ یواشتر، تو را به خدا یواشتر. اول صبح، روز شنبه... مردم چه میگویند؟ همسایهها میگویند باز چه خبر است، آن هم سر هیچ... آخر مگر كار ندارید؟ اداره ندارید؟ خدایا... این چه زندگی است! كاش میمردم راحت میشدم... یعنی همیشه؟ همیشه؟

كار برادر بزرگتر از اخطارهای لفظی به تهدیدهای عملی كشیده بود:

ـ این ساعت را میبینی؟ به سر كسی خرد می شود كه از این ادا و اصولها بیاید! همه ی دنیا درس میخوانند، اختراع میكنند، فقط مانده است این یكی. مثل اینكه تنها ایشان این چیزها را میفهمند. نه، من باید به همه یاد بدهم بزرگتر و كوچكتر یعنی چه!

مسعود به گریه افتاد و اشك از زیر عینك روی صورتش دوید:

ـ همه اش میگویند انبار، آخر مگر من مرغم؟ مگر من صندلیم؟ چطور میشود اگر یكی از اتاقها را اجاره ندهید؟ چرا باید همه مان توی یك اتاق زندگی كنیم؟ من اگر وسیله داشتم، اگر لوله آزمایش داشتم، اگر بورت و پیپت داشتم تا امروز صد چیز اختراع كرده بودم... بله شما مسخره كنید، همان انیشتین را هم مسخره كردند، اما خودتان بیكاره اید، بیعارید... این یكی راببین! با این ریختش بیست و چهار ساعت مثنوی میخواند. آن هم برادر بزرگتر، جای پدر! مرده شورتان ببرد...

مادر به بهانه ی نوازش او را به طرف در هل میداد و آهسته میگفت:

ـ حالا مدرسه ات دیر می شود... تو نباید اصلاً كاری به كار آنها داشته باشی. آخر چطور میتوانیم یك اتاق به تو بدهیم؟ این همه قرض داریم، با این مخارج، با این زندگی. اتاق نداده سنگمان جای پارسنگ است. چطور میتوانیم ؟... چطور میتوانیم؟...

مسعود، اندیشناك و مصمم كتابهایش را در دست فشرد و از پلهها پایین رفت. بهروز كتاب مثنوی را بست و چون به دنبال روز جمعه، امروز را هم به استراحت و تجدید قوا اختصاص داه بود خودش را درست زیر كرسی كشاند. برادر بزرگتر كه باز وقار و هیبتش را به دست آورده بود چوب كبریتی را بین دندانهایش فشار میداد، اما با اینكه قیافه اش همچنان عبوس بود به ظاهر نظیر بچه ای جلوه میكرد كه تازه از قضای حاجت فراغت یافته است و با شگفتی و ترس و اندكی هم مظلومانه به نتیجه كارش مینگرد.

پس از آنكه هوای مسموم اتاق به تدریج تصفیه شد، برادر بزرگتر برخاست و گفت:

ـ به همه بگویید از همان سرشب بیایند.

مادر فكر می كرد: «از سرشب... به همه باید گفت» و یك ساعت بعد شروع به دعوت مستأجران كرد.
مستأجران تركیب نامتجانسی داشتند، به حدی كه شاید اگر كسی به قكر مطالعه میافتاد آنان را نظیر مسائل فیزیك و شیمی مسعود می یافت، با این تفاوت كه تعیین چگالی و فرمول گستردهشان دشوارتر و طاقتفرساتر بود. در طبقهی اول كه طبیعتاً از یك طرف به خیابان و از طرف دیگر به طبقهی دوم راه داشت دو برادر میزیستند، درست همه چیزشان برعكس هم. اتاق دست چپ كه پنجره ای به بیرون داشت مال یكی از آنها بود و اتاق دست راست كه پنجرهای به بیرون نداشت و كاملاً تاریك بود مال دیگری. آنچه این دو اتاق و در حقیقت دو برادر را از هم جدا می كرد فاصلهی عنیفی بود كه از مستراح و دستشویی و حمام غیر قابل استفادهی خانه تشكیل مییافت. آن برادری كه در اتاق دست چپ می نشست و از هوای آزاد و فضای حیاتی مناسب و آفتاب پهناور بهره می برد اسمش «بلبل» بود، یا شاید چیز دیگری بود كه نتوانسته بود رسمیت و حقانیت خود را به كرسی بنشاند. البته «بلبل» برای یك جوان معاصر ایرانی نام نامأموس و مضحك و احمقانه ای است، اما تقصیر ما چیست؟ اسمش بلبل بود، شاید به آن جهت كه صدای رسایی داشت و مدام تصنیف و آواز میخواند و در امتحانات هنری رادیو شركت میكرد و همیشه وعده میداد كه جمعه ی آینده، ساعت فلان، وقتی كه نمایش تاریخی تمام شد، نوار آوازم را پخش خواهند كرد و جمعه ی آینده، ساعت فلان، وقتی كه نمایش تاریخی تمام شد، بلافاصله نمایش مذهبی شروع میشد و در نتیجه بلبل و دیگران به این عهدشكنی و هنرناشناسی نفرین میگفتند. بلبل جوان تن پرور و نازك نارنجی و زیبایی بود. لباسهای شیك میپوشید، سرش را بریانتین میزد و چون به شكمش علاقه مند بود در خانه غذا میپخت و در فاصله ی پخت و پز كانوا میبافت و آواز میخواند. البته روی تختخواب می خوابید.

در اتاق دست راست كه در آن طرف رطوبت و تاریكی حكمفرما بود و حشرات مرئی بیآزار و میكربهای نامرئی موذی به راحتی در آن نشو و نما میكردند برادر دیگر زندگی می كرد. او هم اسمی داشت كه به همان اندازه نامتناسب، اما قابل قبولتر بود: «درویش». درویش آواز بدی داشت و وقتی مثنوی می خواند غیر از مریدش، بهروز، كس دیگر بدان گوش نمیكرد. در لباس پوشیدن و حرف زدن و تعارف كردن بیقید بود و چون شكمش را دوست نمیداشت هر كجا كه دست میداد غذا میخورد و چون درویش بود روی زمین میخوابید. درویش به خلاف بلبل پس از آنكه خانواده ی ثروتمند و قدیمیشان متلاشی شده بود میراثش را صرف خرید یكی دو ماشین كرده بود و از عواید آنها زندگی میكرد و بلبل در عنفوان جوانی سهمش را به باد داده بود و در یكی از وزارتخانه ها استخدام شده بود و شغلش را كه یكی از كارهای عادی غیرعمرانی بود با لذت و اخلاص ادامه میداد تا اینكه یك روز صبح، پس از اینكه وزارتخانه تصمیم گرفت به كارهای عمرانی غیرعادی بپردازد او را به امید خدا منتظر خدمت كردند و بلبل در این انتظار طولانی ، قسمتی از عواید ماشینها را به خود اختصاص داد.

عقیده ی بلبل دربارهی موجرانش، به طور خلاصه چنین بود:

«برادر بزرگتر بی احساسات است، مثل اینكه برای او چیزی غیر از همین كارهای معمولی وجود ندارد، بهروز دیوانه است، مثل برادرم، و از روزی كه مرید او شده است هر دو دیوانهتر به نظر میآیند. اما مادر، قرمه سبزی را بهتر از نیمرو عمل می آورد، هر چند... هر چند كه بلوز مسعود را خیلی شل و وارفته بافته است. و مسعود؟ آخ، خشك است، خشك مثل هیزم.»

و درویش مطابق معمول عقیده ی دیگری داشت:

«درست است كه برادر بزرگتر كمی عصبانی است ولی تا حدودی اهل دل است، دست و دل باز و عشقی است. ولی عیب بزرگش این است كه سطحی است و نمیشود همه چیز را برایش حلاجی كرد. معهذا باید در نظر داشت كه مسئولیت خانواده به دوش او است... شاید همین مسأله تبرئه اش میكند. اما بهروز، معلوم نیست، اینطور به نظر میرسد كه با وجود این ظاهر خونسرد و عمیق نما احتیاج به بزرگتر دارد والا چرا آنچه را من میگویم باور كرده و جدی گرفته است؟ مثل اینكه نمی تواند، نمی تواند بیقیم زندگی كند. شاید به همین علت از كارهای من تقلید میكند، در حالیكه خود من هم نمیدانم چرا، چرا بنگ میكشم، چرا مثنوی را با وجود آنكه نمیفهمم میخوانم، چرا اینطور همه چیز را سرسری می گیرم، چرا هر شب به قول خودم به خانقاه میروم. ولی مادر، گاهی فكر میكنم كه او سوزن و نخی است كه در مواقع ضروری به سرعت پارگیها را به هم میدوزد، از دعواها و قهرها و به هم ریختن خانواده جلوگیری میكند. میماند مسعود، چه باید گفت؟ او بچه است، هنوز بچه است.»

مادر به طبقه ی دوم رفت. در این طبقه اتاقها همه روشن و آفتابگیر بود و به همین جهت كرایه اش هم اندكی، تنها اندكی، زیادتر بود و در این طبقه كه سه اتاق بزرگ داشت یك زن و شوهر زندگی میكردند. مرد پنجاه سال داشت و زن سی و پنج سال. سر مرد تاس بود و زن موهایش را بدون احتیاج واقعی حنا میبست. مرد قد كوتاه و چاق بود با شكم جلو آمده و زن دراز و لاغر بود با لبهای نازك و چشمهای كنجكاو. گویی در درون مرد نیرویی بود كه می خواست به خارج سر باز كند و چون راه خروج نمییافت روز به روز بر دیوارهای قابل ارتجاع زندانش بیشتر فشار میآورد و لذا به حجم آن می افزود و نیز... چیزی نظیر همان نیرو كه می خواست به درون زن راه یابد و در پشت خندقهای سرمازده و دروازههای استخوانی سرگردان مانده بود، دشمن خود را از هر طرف در پنجههای وحشی خویش میفشرد و میپیچاند و لذا به انجماد روزافزون او كمك میكرد. مرد با شكمش میپرسید: چرا؟ و زن هم با چشمهایش: برای چه؟ مرد كه كارمند عالیرتبهی دادگستری بود و حقوق خوبی داشت هر سال زنش را به مشهد میبرد، هر جمعه به شاه عبدالعظیم میرفت و هر شب پرتقالهای درشت میخرید. و زن كه خیاطی و گلدوزی میكرد چون در حقیقت خیاطی و گلدوزی نمیكرد به فكر حیله گری افتاده بود و هروقت فرصتی مییافت آشوبی به پا میكرد. اما مسافرتها و پرتغالهای درشت و حیله گریها تنها فایده ای كه در بر داشتند این بود كه شكم «آقای مهاجر» را جلوتر می آوردند و نگاه «خانم مهاجر» را پرسنده تر میكردند: چرا؟ چرا؟ همیشه چرا و همیشه در خوابهای رویایی ایشان كه محل وقوعش صحن مرقد امام رضا یا اطاق های مجللشان، یا درون پاكتهای پرتغال، یا روی رادیوی گران قیمتشان، یا در سردابهای تاریك، یا در میانه ی ازدحام و قتل و غارت بود، بچهه ای كوچكی لبخند میزدند و این بچهها كه سرهای تاس و ابروهای وز كرده داشتند گاه مثل فنر كوتاه و بلند میشدند و گاه مثل بادكنك باد میكردند، باد میكردند ، اما هیچ وقت نمیتركیدند.

خانم مهاجر با لحنی كه بلافاصله معلوم میشد گویندهاش آدم آب زیركاهی است گفت:

ـ البته میآییم، هر چند كه زحمت است.

مادر گفت:

ـ آقا زود تشریف میآورند؟

ـ مثل هر شب... مگر كجا می رود؟ او كه غیر از خانه... هیچ جا ندارد. مادر وقتی میخواست به طبقهی اول برود شنید كه خانم مهاجر با صدای آهسته ای گفت:

ـ از «مازیار» چه خبر؟ مواظبش بودید؟

توجه مادر یكباره جلب شد و آن وقت هر دو سر در لاك هم فرو بردند و با رضایت و خوشحالی كسانی كه دربارهی امری مهم و مخفیانه صحبت میكنند شروع به پچپچ كردند. خانم مهاجر، ده روز پیش، وقتی كه از عدم موفقیت یكی از نقشههای شیطانیش كه طبق آن ثابت میشد درویش و بلبل مسئول خرابی و گرفتگی مستراح سرتاسری خانهاند آگاه شد به فكر حیلهی جدیدی افتاد و ناگهان كشف كرد كه مازیار، دانشجوی زبان، كه در طبقهی سوم، یعنی در قلب خانه، مجاور مركز فعالیت موجران، مینشیند (و تصادفاً اتاقش هم جایی قرار گرفته كه مادر و پسرانش نمی توانند بر آن نظارت كنند) و خودش را آدم نجیب و سر به راه و بیآزاری جا زده است، شبانه، از فرصت استفاده میكند و زن زیبایی را كه بیشك بدكاره است به اطاقش میبرد.

خانم مهاجر، شاید به واسطه ی مسافرتهای پی در پی به اماكن متبركه، یا رنج مقدس بی فرزندی، یا نیروی پنهانی عجیب و مسحوركننده ای كه لازمه ی حیله گریها و كارهای مخفیانه و ارواح پر پیچ و خم است، قیافه و رفتار جاذبی داشت كه تركیب متجانسی بود از قیافه و رفتار جادوگران پیر و زنان مقدس و مالكان مؤنث دوزخ و جاسوسه های جنگ اخیر و این همه در زن ساده و سرگردان و بی غل و غشی مثل مادر (كه حتا از كودكی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود، هرچند كه اكنون از لحاظ سن بر دوستش برتری داشت) تأثیر غیر قابل تصوری میكرد.

اما مازیار بیچاره... هر چند جسمش مریض بود ولی روح پاكی داشت. چون پدرش تعهد كرده بود كه مخارج تحصیلش را تأمین كند با خونسردی تمام هر كلاس را دو سال میگذراند و در نامههایی كه برای پدرش مینوشت پس از سلام و احوالپرسی «و اینكه شهرستان محبوب ومردم فعالش چگونه است؟» شرح میداد كه برای اصلاح امر تعلیم و تربیت و برآوردن جوانان مجرب كه بتوانند آیندهی بزرگ و درخشان كشور را به درستی در دست گیرند تحول عجیبی در شئون فرهنگی و دانشگاهی روی داده است، از جمله اینكه منبعد سالهای تحصیل به میل محصلان تعیین خواهد شد و چون وی مایل است در آتیه در رأس این آیندهی نویدبخش قرار گیرد صلاح در آن دیده است كه سالهای سال به آموختن زبان مشغول باشد... اما از آنجا كه مازیار در اوایل، جوان كریمی بود كه به وعدهاش وفا میكرد، ساعت ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر میایستاد و پا به پا میكرد و از آنجا كه دوستانش دیر میآمدند، به بیماری واریس دچار شد و دوستان را هم رها كرد. اكنون بنا به توصیهی دكـتر تا آنجا كه میتوانست در خانه میماند و میخوابید وپاهایش را بالا میبرد و روی رختخوابش كه به دیوار تكیه داده بود میگذاشت تا از جمع شدن خون در رگهایش جلوگیری كند، و گاهی هم زیر لب آه می كشید. ظهر، وقتی مادر با قیافه ای كنجكاو و اندكی وحشت زده دعوتش كرد، زیر لب آه كشید و گفت:

ـ مرسی، خانم، سعی میكنم بیایم.

شب با سرمایی شدید و برفی شدیدتر آغاز شد. از پشت شیشه های اتاق كاملآ معلوم بود كه برف روی هم جمع میشود و بامها و سیمها ولبهی خانهها را میپوشاند. در تمام طبقات عمارت چراغها روشن بود، گویی مدعوین در رفتن تردید داشتند. در اتاق موجر وضع استثنائی و فوق العاده كاملا" به چشم میخورد: كرسی از گوشهی اطاق به میان خزیده بود و رویش آب در سماور میجوشید و دور تا دورش پشتیهای بزرگ روی هم سوار بود. مادر در آشپزخانه غذا میپخت. برادر بزرگتر اخمآلود و عصبانی روزنامهای را مرور می كرد و پایش را به پایهی كرسی كه سخت داغ بود میمالید؛ در این حال قیافهاش مظهر قدرتی بود كه به ثبات خود ایمان ندارد. دستش را به پیچ رادیو گذاشته بود و با تفنن صدای رادیو را كم و زیاد میكرد. بهروز همچنان ساكت و خونسرد به مطالعه ی مثنوی مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اینكه به كشفی نائل شده یا نكته ی عرفانی تازه ای دریافته است تكان میداد. مسعود كتابها و جزوه هایش را روی زانویش گذاشته بود و ظاهراً میكوشید كه مسألهی بسیار مشكلی را حل كند: مدادش را میجوید، سرش را می خاراند، عینكش را بالا و پایین میبرد، در جایش تكان می خورد و دمبدم با كینه و التماس به برادر بزرگتر و رادیو كه اینك صدایش زیادتر شده بود نگاه میكرد. ناگهان كتابها را به گوشهای پرتاب كرد و فریاد زد:

ـ نه ، نمیشود! مسخره بازی است، بی عدالتی است! فاصله ی شیئی تا تصویر غلط در میآید. معلوم است... معلوم... باید غلط دربیاید. من نمیتوانم كار بكنم... اما؟ فردا جواب دبیرم را چه بدهم؟ مرده شوی این شب تاریخی را ببرد! فاصله كانونی را درآوردهام، این همه زحمت كشیدم، این رادیو لعنتی نمیگذارد، آخر چیست؟ این برنامههای مزخرف چه شنیدنی دارد؟ همیشه... همیشه همان افتضاح بازیها...

بهروز سرش را از روی مثنوی برداشت و آرام گفت:

ـ داداش، مسعود خان، آهستهتر، یواشتر، ما آبرو و حیثیت داریم، اگر تو نمیخواهی بشنوی تقصیر دیگران چیست؟ من هم بدم میآید، اما حق دیگران را رعایت میكنم. همیشه باید آزادی را رعایت كرد.

ـ «آزادی را باید رعایت كرد»! بله، اما فقط من باید رعایت كنم. این چه آزادی است كه شما از خودتان درآوردهاید؟

بهروز سبیل های زا جوید و به دور دست نگاه كرد:

ـ گاهی باید انقلاب مثبت كرد و گاهی انقلاب منفی. مولوی انقلاب منفی كرد و پیروز شد، اما اشتباه ما در این بود كه اصلاً انقلاب نكردیم، نه منفی، نه مثبت.

مسعود با همان حركاتی كه هنگام حرف زدن داشت ناگهان از این جواب نامربوط خشك شد. برادر بزرگتر كاملاً به خلاف انتظار رادیو را خاموش كرد و آه بلندی كشید. مسعود به خوشی كتابهایش را برداشت و در سكوت عمیقی كه پدید آمده بود باز به صورت مسأله خیره شد. دو سه دقیقه گذشت و در این مدت مسعود همچنان مستغرق در فاصلهی كانونی و اندازه شیئی و تصویر بود. یك مرتبه صدای شدیدی كه از رادیو برخاسته بود اتاق را لرزاند و فریاد برادر بزرگتر به دنبال آن به گوش رسید:

ـ روشن میكنم! پیچش را تا ته باز می كنم! همه برنامه ها را می گیرم! دلم می خواهد این مزخرفات را بشنوم. شما همه روشن فكر، شما همه مشكل پسند. من مبتذل، احمق، مرتجع. ولی اینجا هركس حقی دارد. اگر دلت نمی خواهد گورت را گم گن ! انبار هست، انبار همیشه مال توست.

مادر سراسیمه به اتاق دوید، سوزن را بالا برد و به سرعت به دوختن مشغول شد. با التماس گفت:

ـ چه خبر شده ، باز چه خبر شده؟ صدای رادیو را كم كن.

و در همین حال با انگشت به در زدند و آقا و خانم مهاجر به درون آمدند. جنگ سرد هنوز ادامه داشت. برادر بزرگتر كه برخاسته بود از هیجان میلرزید و حرفهای نامربوطی میزد. بهروز نیمخیز شد و انگشتش را لای مثنوی گذاشت. مسعود كه غافلگیر شده بود حس كرد كه مثل خر پایش در گل گیر كرده است. آقای مهاجر سرش را خاراند و در امر اصلاح تسریع كرد:

ـ باز جنگتان شده است؟ عصبانی نشوید، صلح كنید. آن هم شب به این خوبی!

چون اصل قضیه ریشهدار نبود خیلی زود صلح كردند: برادر بزرگتر صدای رادیو را آرامتر كرد و پهلوی خودش برای آقای مهاجر جا باز كرد و آقای مهاجر وقتی میخواست بنشیند سرش به دیوار خورد كه اگرچه همه دیدند اما به روی خودشان نیاوردند. خانم مهاجر -كه مثل مادر خود را در چادر پوشانده بود- به علت اینكه كرسی حالش را بهم میزد گوشهای روی قالی نشست و باز با مادر حرفهای تمام ناشدنی مخفیانه و اسرارآمیز خود را شروع كرد. اما مادر، هرچند كه برای او احترام فوق العاده قائل بود و در صحت نظریات و سخنانش تردید نداشت ولی از آنجا كه از كودكی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود و نمی توانست یك دقیقه هم بالاستقلال فكر كند یا مطلبی را از خود بسازد یا با خود سرگرم باشد، با كمال احتیاط گوش به طرف اطراف داشت كه مبادا كلمهای از صحبتهای دیگران را نشنود. بهروز هم به خاطر حفظ و رعایت آزادی گفتار آماده شد كه به سخنان آقای مهاجر گوش بدهد. و مسعود كه تسلیم شده بود در دل گفت:

«چقدر دلم میخواهد این سماور را بردارم و روی كله ی تاسش خالی كنم. پدر سوخته، الان باز شروع میكند: یا قصه ی شاه عباس را میگوید یا پرونده های دادگستری را تعریف می كند.»

آقای مهاجر شكمش را نوازش داد و گفت:

ـ بله خیلی سرد است.

مادر با علاقه خودش را جلوتر كشید.

ـ خیلی سرد است. یك سال همین وقتها ما به كردستان می رفتیم، وسط راه ماشین خراب شد...

مادر به بهروز رو كرد و گفت:

ـ چای بریزید، تعارف كنید.

برادر بزرگتر، آهسته دستش را به پشت كمد كوچك و نیمه شكستهای كه گوشهی اتاق بود برد و چون از وجود دو بطر عرقی كه ظهر خریده بود مطمئن شد لبخندی بر قیافهی عبوسش نشست. آقای مهاجر پرسید:

ـ پس آقای بلبل و آقای درویش؟

مسعود، مثل خروس بیمحل كه در عین حال میداند چه روی خواهد داد جواب داد:

ـ آنها هم تشریف می آورند!

خانم مهاجر با لحن معنی داری كه سابقه نداشت گفت:

ـ آقای مازیار هم میآیند؟

همه به هم نگاه كردند و یك موج تردید از سرها گذشت. آقای مهاجر مثل هر وقت كه صحبتش بریده میشد، با توجه به سابقه ی حواس پرتی فردی و خانوادگیش، از یاد برد كه در چه باره صحبت میكرده است. این است كه خیال كرد باید دنباله ی قصه ای را بگوید:

ـ ... بعد امراء قزلباش جمع شدند، همه شان ، با لبادهه ای دراز و ریش های پهن...

مادر كه همه وقایع زندگی را - ولو نامربوط - جدی و مربوط میدانست و علیالخصوص هر داستان و سرگذشتی را در زمانها و مكانهای مختلف، قابل وقوع میشمرد پرسید:

ـ در راه كردستان؟

چند صدای پا شنیده شد و پس از آن بلبل و درویش، در میان شادی عمومی، به درون آمدند. آقای مهاجر همانطور كه با آن دو تعارف میكرد جوب داد:

ـ آه بله. نه، نه، ماشینمان خراب شد. ما با چند تن از رؤسای دادگستری رفته بودیم، هم برای گردش و هم برای كار...

مسعود در دل گفت:

ـ «حتماً آن سال پرونده ی مهمی در جریان بوده، حالا همه شان مثل گاو گوش میكنند...»

همه ی ساكنان خانه، به علت اینكه جوان و بی تجربه بودند، لزوم همصحبتی مرد جهاندیده و پخته ای را كه كس دیگری جز آقای مهاجر نمیتوانست باشد حس میكردند و هر كدام، علاوه بر این، حساب خاص دیگری هم داشت. مادر و پسرانش پیش خود به این نتیجه میرسیدند كه مستأجری از آقا و خانم مهاجر بی دردسرتر و محترمتر در این روزگار گیر نمیآید؛ از آن گذشته آقای مهاجر با حس احترامی كه در دوستانش به وجود میآورد و با سر تاس و شكم بزرگ، بهترین كسی است كه می تواند جنگها و اوقات تلخی های مداوم را با میانجیگری حكیمانه ی خود به آشتی مبدل كند. بلبل به مناسبت اینكه جوان موقع سنجی بود و بعید نمیدانست كه روزگاری سر و كارش با دادگستری بیفتد میكوشید كه دل آقای مهاجر را به دست بیاورد. و درویش اگر چه در باطن بی اعتنایی میكرد، اما ظاهراً از وارستگی و خوش مشربی و مجلسداری آقای مهاجر خوشش میآمد. در این میان مازیار (او هنوز نیامده بود و به همین سبب موج تردیدهای پنهانی هر دم بلندتر می شد) كه چند بار خود را مجبور به شنیدن قصه های شاه عباس و محتوی پرونده های راكد و شرح مسافرتهای مذهبی كرده بود تا حدی از خانم و آقای مهاجر بیزار بود.

در بیرون برف همچنان میبارید و سرما بیداد میكرد، اما در اتاق صحبت تازه كرك میانداخت و پسر میرزا موسی خان به جنگ برادر الهروردی خان میرفت و از استكانهای چای بخار برمیخاست. درویش با چشمهای بادكرده و صورت پف آلود پهلوی دوست و مریدش بهروز نشسته بود. بلبل، عطر زده و مرتب، از راه اجبار نزدیك هیزم خشك به پشتی تكیه داده بود و برای اینكه شلوارش از اتو نیفتد وضع نامتعادلی به خود گرفته بود. آقای مهاجر و برادر بزرگتر با صلح و صفا میكوشیدند كه جای بیشتری به خود اختصاص بدهند و چون دوره ی مقدماتی صحبتها سپری شده بود مادر و خانم مهاجر كاملاً در لاك هم فرورفته بودند و پچ پچ مخفیانه و اسرار آمیز در این باره بود كه: مازیار دست زن بدكاره را كه خیلی جوان و خوشگل بود گرفت و به اتاق برد و حتا شنیده شد كه به او گفت: «جونم» و زن هم در جواب با عشوه گری ناز كرد و گفت: «عزیزم» و این ها را خانم مهاجر به گوش خود شنیده و به چشم خود دیده بود. پس از آمدن درویش و بلبل كه قضیه از طرف مادر و خانم مهاجر طرح شده بود صحبتهای پراكنده در پیرامون آن ادامه داشت و هر چند كه دستههای مختلف برای ارزیابی موضوع در حال گروهبندی بودند اما به علت ناگهانی بودن و سرعتی كه در بیان مطلب به كار رفته بود فرصت تفكر صحیح و سالم برای كسی دست نمی داد. صحبتها اغلب از این قبیل بود:

ـ آخر مازیار؟ این جوانی كه هیچ كس ماه تا ماه رویش را نمیبیند چه طور ممكن است چنین كار ناشایسته ای بكند؟

ـ جوان نجیببی به نظر میآید، اما با این حال باطنش را خدا میداند.

ـ با این حال چرا تاكنون هیچكس را به اتاقش راه نداده است؟

ـ آدم مرموزی به نظر میآید، شاید هم خجالتی باشد، شاید می ترسد با ما حشر و نشر كند.

ـ این درست است، حتا ما كه همسایه دیوار به دیوارش هستیم نتوانسته ایم اتاقش را ببینیم. نفهمیدهایم در آن چه كار می كند. معلوم نیست كی بیرون میرود، كی بر میگردد...

و سرانجام ورود مازیار به این گفتگوها و قضاوتهای ناتمام پایان داد. همه جلوپایش برخاستند و او كه بیحوصله مینمود پس از احوالپرسی، چون در این روزها بیماریش شدت یافته بود، با عرض معذرت كنار كرسی خوابید و پایش را بالا برد و با حجب و شرمی كه زاییده ی این بی تربیتی بود به رختخوابی كنار دیوار تكیه داد و زیر لب آه كشید. این سومین باری بود كه آقایان وخانمها، با این وضع روبه رو میشدند.

در عرض چند دقیقه ای كه همه ساكت بودند اتاق به صورت اتوبوسی درآمده بود كه در بیابان خراب شود و مسافرانش با بیم وامید سر ها را به این سو و آن سو تكان بدهند و در دل دعا بخوانند. اما ناگهان اتوبوس به حركت درآمد. مازیار گویا این حركت را احساس كرد: همانطور كه خوابیده بود نیم خیز شد و باز خوابید، مثل اینكه تكان شدیدی از جا كندش، ولی فقط عطسهای كرد. آقای مهاجر حس كرد كه باید یكایك را مثل دانههای تسبیح به هم بپیوندد:

ـ خیلی خوب، خیلی خوب، بچهها، امیدوارم این اجازه را به من بدهید كه به شما بگویم: «بچه ها». من عجب آدم فراموشكاری هستم: همیشه از شما اجازه میگیرم. اما چه كنم؟ به من اجازه بدهید كه جای پدر شما باشم، شما را فرزندان خودم حساب كنم... چقدر خوب بود اگر... بله اگر بچه داشتم الان اندازهی مسعود خان بود. لابد با هم دوست میشدند، چون او هم به ریاضیات علاقه داشت.

بلبل مشتاقانه پرسید:

ـ عجب ؟ كه شما خودتان به ریاضیات علاقه دارید؟ آخ! حیوونی، این اخلاقتان به بچه تان هم سرایت میكرد.

ـ بله، همه چیزش به خودم میرفت. من زمانی ورزشكار بودم، خانم میداند، میلهایی داشتم كه در كردستان ساخته بودند. بعد از مدتی كه ورزش كردم یك روز سرما خوردم و دیر به اداره رسیدم. اتفاقاً همان روزی بود كه دزد جنایتكاری را محاكمه میكردند و وزیر برای تماشا میآمد. از فردایش ورزش را ترك كردم.

بلبل گفت:

- اما چطور شد كه عرقخوری را ترك كردید؟ قبل از ورزش بود یا بعد از آن؟

ـ نه، قبل از آن... درست وقتی كه با خانم عروسی كردیم. فردایش، مرحوم ابویشان فرمودند از این كار دست بكش، مرحوم ابویشان حجهالاسلام بودند، ما دست نكشیدیم كه بعد معلوم شد خدا كفارهاش را برایمان معلوم كرده است: بچه دار نشدیم كه نشدیم. آن وقت یك سال من در حضرت رضا توبه كردم. سرم را به ضریح گذاشتم و گریه كردم. از ته دل گفتم: خداوندا دیگر عرق نمیخورم، در عوض بچه ای به من بده. خانم هم پشت سرم بود، صدای گریهاش را میشنیدم، او هم میگفت: خدایا، به خاطر پدرم كه یك عمر حجهالاسلام بود مرا بچه دار كن. اما خواست خداست ، بی خواست او...

مادر كه عبرت گرفته بود با چشمهای درشت و هراسان به جای مبهمی نگاه كرد:

ـ ... یك برگ از درخت نمی افتد.

بلبل میدانست كه در این لحظه باید چه پرسید:

ـ وقتی خدا نخواهد بزرگترین دكترها هم عاجز میشوند. خیلی خرج كردید؟

خانم مهاجر چادرش را محكمتر به خود پیچید و گفت:

ـ دكتر های دنیا را دیدیم، چه قدیمیها چه جدیدیها، چقدر پول دادیم، چقدر مخارج كردیم.

آقای مهاجر گفت:

ـ در سفر پارسال خراسان، به پیرمرد مقدسی كه دعانویس بود مراجعه كردیم، هیچ... در طوس پیرزن لحیمكاری را به ما معرفی كردند، آن هم نتیجه اش هیچ بود. نتیجه اش این است كه من بچه ندارم. نمیدانم برای كه زندگی میكنم، چرا می روم اداره، این حقوق را می خواهم چه كنم. این قالیها به چه درد میخورد؟ وقتی بچه نباشد هیچ چیز نیست، هرچه پیدا كنی مثل اینكه هیچ چیز به دست نیاوردهای.

مسعود كه مقدار اسید سولفوریك را هنوز به دست نیاورده بود عددها را در هم ضرب می كرد: «شش پنج تا... خدایا شش پنج تا چند تا؟» آقای مهاجر دستش را روی شكمش لغزاند و گفت:

ـ ببینید ، من باز فراموش كردم، می خواستم بگویم برنامهی امشب چیست، پرت رفتم. اما تقصیر خودتان است، نیست؟

بلبل كه خود به خود سخنگوی جمعیت شده بود و اكنون در جستجوی فرصتی بود كه از این دردسر رهایی پیدا كند به سرعت جواب داد:

ـ بله، بله، همینطور است.

ـ خوب، من معتقدم آقای بلبل یك دهن از همان آوازهایی كه پشت رادیو می خوانند برایمان بخوانند. از آقای مازیار هم خواهش میكنیم تارشان را بیاورند استفاده كنیم. ما كه تاكنون آن را ندیده ایم، فقط گاهی از پشت در صدایش را می شنویم... هر چند لایق نیستیم... بلكه كمی تار بزنند استفاده كنیم، شاید بیشتر با هم دوست شدیم. اگرچه من و خانم در دین خیلی تعصب داریم، كما اینكه همه دارند، حالا فقط جوانها به این چیزها میخندند، ما هم به دوره ی خودمان همینطور بودیم، چه عرقخوریها كردیم، چه الواط بازیها... اما موسیقی؟ من كه آن را حرام نمی دانم... خانم، شما تعریف كنید، شما تعریف كنید.

خانم با صدای زیر و زنگدارش كه گویی از سردابه ی تاریكی بیرون میآمد تعریف كرد:

ـ بله ، ما شش خواهر بودیم سه برادر. مرحوم پدرم خیلی امروزی بود، فتوا داد كه برای خودش موسیقی حلال است. آن وقت هركدام ما را تشویق كرد به موسیقی. هر كدام سازی یاد گرفتیم. من ضرب و آواز یاد گرفتم. غروب به غروب... وقتی نمازش را می خواند، جمع میشدیم و میزدیم و میخواندیم. او، خدابیامرزدش، یك گوشه مینشست و زیر لب میگفت: روح آدم تازه می شود...

درویش و بهروز پس از مدتها سكوت زمزمه كردند:

ـ خیلی روشنفكر بوده است. خیلی كم این جورگیر میآید.

آقای مهاجر رو به مازیار كه چرت میزد كرد و گفت:

ـ خوب، چطور شد؟ تار چه شد؟

مازیار خصمانه زیر لب قرقر كرد:

ـ تار نم كشیده است.

پیش از آنكه كسی به رطوبت این جواب پی ببرد برادر بزرگتر كه ظاهراً از سیر اوضاع ناراضی بود قیافه ی خشكی به خود گرفت و همه را به پیش خواند و با احتیاط فراوان، در حالی كه مواظب كوچكترین حركات خانم مهاجر بود، مسأله ی خوردن عرقها را پیش كشید و عاجزانه خواهش كرد كه آقای مهاجر هم به خاطر وظیفه ای كه در رهبری فرزندانشان دارند توبه ی خود را بشكنند و به هر حال در غیاب خانم چه مانعی خواهد داشت؟ به یاد گذشته ها... و البته برای اینكه خانم مانع نشود زمینه چینی خواهند كرد (مادر همه چیز را میداند و رضایت او سالها پیش جلب شده است). ولی وقتی خانم و مادر را به بهانه ای از اتاق بیرون كردند، بدون اینكه وقت گرانبها را از دست بدهند فی المجلس عرقها را تقسیم میكنند و با پرتغالهای خوشمزهای... درست است كه ناراحت كننده خواهد بود اما... خیلی زود سر میكشند.

همه مثل كودكی ذوق زده شدند و آقای مهاجر در این ذوق زدگی فراموش كرد كه روزگاری سرش را به میله های مقدسی مالیده است، اگر چه دامنه ی این فراموشی آنقدر وسیع بود كه به یاد نمی آورد چند بار از تماس میله های سرد با سر تاسش لرزش خفیفی در خود احساس كرده است.

مسعود كه حس می كرد ساعات بحرانی در حال فرا رسیدن است و چین های عمیقی پیشانی كوتاهش را پوشانده بود ناگهان پرسید: «شش پنج تا چند تا؟» و بعد مثل اینكه مسئول تمام این بدبختیها آقای مهاجر است به او رو كرد و چون دشمن خود را مرد محترم و منصفی میدانست به استدلال پرداخت:

ـ آقای مهاجر ! شما جای پدر من... من توی این خانه بدبخت شدم، از همه كار باز شدم. ملاحظه بفرمایید: این نقشه ی اختراع ماشین نفتی است (جزوه اش را جلو برد، ورق زد ونشان داد) من بدون هیچ وسیله و هیچ تشویقی دائم فكر می كنم... این جای شوفر است، این جلو موتور است، زیرش بشكهای است كه آب در آن میجوشد. هر وقت خواستیم ماشین تندتر برود فتیلهاش را بالا میكشیم، هر وقت خواستیم نگاهش داریم فوت میكنیم... با ده لیتر نفت میشود رفت خراسان، نمیخواهید؟ با نیم لیتر بروید شاه عبدالعظیم، یا هر كجا كه دلتان خواست... ولی چه فایده؟ به من احمق بگویید چه فایده... باهمین وسایل كم یك دوربین آستینی ساختم، اما عكس بر نمیدارد. چرا؟ برای اینكه تاریكخانه ندارم، برای اینكه سه پایهام لق است...

آقای مهاجر اگر چه به نقشهی ماشین خیره شده بود، اما میشنید كه یك فوج سرباز كه از بچههای عجیب و غریبی تشكیل شده بود با صدای زیر خود در گوشش فریاد میزنند: عرق! عرق! مسعود كه ظاهراً دریافته بود دشمن او آقای مهاجر نیست بلكه موجودی نامرئی است كه در هوا پخش شده است به اطراف نگاه میكرد و زوزه میكشید:

ـ بله، برای اینكه سه پایه ندارم. میگویم یك اطاق به من بدهید آنجا درسم را بخوانم، مسألههایم را حل كنم، انبار را هم آزمایشگاهم كنید، نتیجهاش این است، نتیجهاش این است كه بنده، شاگرد ششم ریاضی، الان نمی دانم دو دو تا چند تا است... مرده شورش راببرد، مرده شوی این زندگی راببرد!...

برادر بزرگتر لبخند زد و گفت:

ـ حالا مواظب عینكت باش كه نیفتد.

مسعود كتابهایش را برداشت و داد كشید:

ـ من اصلاً این شب چله را نمی خواهم! از همه ی شما بدم میآید! الان میروم توی آشپزخانه، همانجا درس میخوانم... من عادت دارم، من به محرومیت عادت دارم...

وقتی بیرون رفت برادر بزرگتر مثل اینكه هیچ واقعه ای اتفاق نیفتاده است به آرامی گفت:

ـ البته میبخشید، آقای مهاجر، یك كمی خل است. اینكه عرض كردم «مواظب باش» بی جهت نیست؛ تا حالا ده دوازده عینك عوض كرده است. آخر چشمش هم خیلی ضعیف است. یك روز... بی ادبی است، میرود مستراح، میلش میكشد پائین را نگاه كند، به نظرش خبری هست یا اینكه مثلاً به فكر اختراع افتاده است. عینكش می افتد، میرود پائین... یك روز با همكلاسش دعوا می كند، یك روز هم آن را گوشه ای جا میگذارد. این طور...

آقای مهاجر گفت:

ـ بچه است.

خانم مهاجر كه باطناً خوشحال شده بود و واقعاً از این متأسف بود كه چرا كار به زد و خورد نكشیده است ظاهراً خود را آزرده نشان داد:

ـ شما زیاد سر به سرش می گذارید.

بلبل، راحت در جائی كه اكنون وسیع شده بود پهن شد و زمزمه كرد:

ـ خشك است ، خشك.

درویش به بهروز نگاه كرد و سرش را فیلسوفانه و به مسخره تكان داد:

ـ هنوز به عوالم ما نرسیده است.

بهروز تصدیق كرد و مادر برخاست و به آشپزخانه رفت.

باز اتوبوس ایستاد. خانم مهاجر، چادرش را بیشتر به خود پیچید و مثل تك درخت غبارزدهای در پهنای كویر، سرش را اندكی خم كرد، گویی تنفس برایش مشكل شده بود. مازیار نالید و پای دردمندش را با دست فشرد. در سكوتی كه بر همه سنگینی می كرد، نگاههای آرزومند به آهستگی و تنبلی نسیم گرم بر شاخههای درخت صحرایی مینشست و كاملاً احساس میشد كه میخواهد با نیروی خود درخت خشك را آهسته آهسته از جا تكان بدهد و به آشپزخانه بفرستد. این بار سكوت را رادیو شكست:

«ریودوژانیرو ـ یونایتدپرس. امروز خبر رسید كه در مسابقهی بزرگ فوتبال كه قرار بود بین تیمهای برجستهی امریكا و شوروی به عمل آید وقفه ای روی داده است. اگر چه هنوز از حقیقت قضایا اطلاع صحیحی در دست نیست اما طبق اظهار مقامات محلی این وقفه به علت آن است كه یكی از تیمها از شناختن داور بین المللی خوداری كرده است...»

اتوبوس آرام آرام مثل زورقی كه روی امواج نرم دریا به پیش برود، به راه افتاد. از مدتها پیش جبههها مشخص بود، دیگر جمعآوری قوا لزوم نداشت. بهروز و درویش خود را از سنگر گرم و تنبلیآورشان بالا كشیدند. درویش لبخند زد و گفت:

ـ وقتی دیدند شكست میخورند فوراً از شناختن داور خودداری كردند. كاملاً معلوم است كه این كار را تیم امریكا كرده است . برای اینكه...

بهروز مثنوی را كنار گذاشت و چون مدتها سكوت كرده بود اول سرفهای كرد و بعد سخنان درویش را تاًیید كرد:

ـ ... برای اینكه همیشه همینطور بوده است. امپر یالیسم یعنی همین. نفتها را كه می بلعند، بازارها را كه در دست میگیرند، میدان فوتبال را هم می خواهند قبضه كنند.

برادر بزرگتر و آقای مهاجر به هم نگاه كردند و لبخند زدند: علاوه بر آنكه به دیوانگی آن دو میخندیدند میخواستند از پشتیبانی و نیروی معنوی یكدیگر اطمینان حاصل كنند. مازیار چشمهایش را بسته بود و حتی اندكی هم وضع خود را تغییر نداده بود، همچنان دراز كشیده و پاها را به رختخواب تكیه داده، اما «آه» آهسته از دهانش بیرون میآمد. بلبل به خلاف میل باطنیاش گفت:

ـ آقای مهاجر لطفاً صدای رادیو را بلند كنید تفسیرش را گوش كنیم.

خانم مهاجركه هوای توفانی را در رگبرگ های خوداحساس كرده بود برخاست وگفت: «من به آشپزخانه می روم،كمك مادر» ودر این حال نگاه مشكوكش از روی همه گذشت. گویندهی رادیو با حرارت غیرعادی و هیجان محسوس تقریباً فریاد میكشید:

ـ «تاثیر این واقعه در روابط بین المللی آشكار و واضح است. توپی كه قرار بود با آن بازی شود در حقیقت به مثابه وزنهای بودكه میتوانست در كفهی ترازوی سیاست جهانی سنگینی خود را به نحو بارزی به اثبات برساند، و اگر چه هنوز معلوم نیست كه كدام كشور با خودداری از شناختن داور به بحران اوضاع كمك كرده است اما می توان گفت كه روس ها بار دیگر نشان دادند...»

برادر بزرگتر رادیو را خاموش كرد و به بلبل كه در مقابل عمل انجام شدهای قرار گرفته بود گفت:

ـ بفرمائید! از این بهتر؟ روسها به محض اینكه دیدند شكست میخورند توپ را به هوا پرتاب كردند، بعد هم گفتند داور را قبول نداریم. پس همزیستی مسالمتآمیز همین است؟

بلبل، سرگشته جواب داد:

ـ شما كه میدانید، شما میدانید كه من در سیاست وارد نیستم، آدم بیطرفی هستم، چرا از من میپرسید؟

ـ نه، از شما نپرسیدم، از این آقایان پرسیدم، از آقای بهروز خان و جناب درویش پرسیدم. جوابتان چیست؟

آقای مهاجر گفت:

ـ ملاحظه بفرمایید، این موضوع حتا در دادگستری هم سابقه دارد. یعنی كسانی كه در حقوق وارد باشند میفهمند كه امریكا طرفدار عدالت است، چرا؟ برای اینكه میتوانست به تنهایی بازی را ادامه بدهد اما نداد... چون دموكراسی این طور حكم میكند، برای اینكه... برای اینكه در فوتبال اگر طرف حاضر نشد، ادامهی بازی خیانت به عدالت است.

بهروز مجهز شد:

ـ خیلی خوب، من جواب شما را بدهم یا برادرم را؟ این طور كه بحث نمی كنند... من تمركز افكارم را از دست می دهم.

«شما» شكمش را لمس كرد و برادر بزرگتر كه شرارتش كم كم بیدار می شد با صدای بلند گفت:

ـ جواب بنده را، جواب بنده را، آقای اخوی! این همه اردوگاه كار اجباری در شوروی چه میكند؟ تا كسی جیك بزند میبرندش سیبری، یا تبعیدش میكنند به كوههای اورال. شكمشان كه سیر نیست، كفش حسابی هم كه ندارند، میماند آزادی. آن هم كه ملاحظه میفرمایید به چه وضعی در آمده است.

بهروز خونسردی خود را باز یافت و با لحن آخوندی كه از طلبهی تازهكاری امتحان میكند پرسید:

ـ منبع اطلاعات شما چیست؟

مازیار آه بلندی كشید و برادر بزرگتر كه صورتش سرخ شده بود و انگشتهایش را از خشم به صدا در میآورد فریادكشید:

ـ منبع اطلاعم؟ همهی رادیوهای آزاد، همهی روزنامههای ملی، عكسهای حقیقی، فیلمهای مستند...

ـ اینها حساب نیست، قلم دست دشمن است، این طور نیست؟

درویش معصومانه زمزمه كرد:

ـ چرا، همینطور است، قلم دست دشمن است.

بلبل، كاملاً به خلاف میلش، در سیاست وارد شد:

ـ از من نشنیده بگیرید اما به عقیدهی من شما اشتباه میكنید. ممكن است در این قضیه دست انگلیسها در كار باشد.

آقای مهاجر با علاقه سؤال كرد:

ـ چطور؟ یعنی آنها بازی را عقب انداختهاند؟

ـ من نمیخواهم اظهار عقیده كنم، چون بیطرف هستم، فقط دنبال كار خودم میروم، به كسی كاری ندارم، اما بعضی وقتها... یك جملهی معروفی بود، تفرقه بینداز و...

آقای مهاجر حرف او را تكمیل كرد:

ـ آه، بله... بینداز و حكومت كن. خیلی به دلم چسبید. حتماً آنها انگولك كردهاند.

بهروز، بی آنكه توجه كند، با همان خونسردی به حرفش ادامه داد:

ـ شما بهتر است به حقایق عینی توجه داشته باشید: ملاحظه بفرمایید كه اقتصاد ما سالم نیست، ارزمان خارج میشود، جوانهای ما را هولیود فاسد میكند، مغازههامان پر از اسباببازیهای امریكایی است. امپریالیستها دیگر از این بهتر چه می خواهند؟ دخترها آدامس میجوند و پسرها با كاپوت دنبالشان میافتند...

برادر بزرگتر دست راستش را تهدیدكنان به جلو برد و با دست چپ آستین بهروز را گرفت و بلندتر داد كشید:

ـ به جهنم! به جهنم! به كوری چشم امثال شما كه برای خارجیها كار میكنید و ازشان پول میگیرید! همین خوب است، لااقل امنیت داریم، چند جور آزادی داریم، حرفمان را میتوانیم بزنیم، آقا بالاسر نداریم، مأمور مخفی گوشه و كنار مواظبمان نیست. اما در شوروی؟ سلمانی كارآگاه است، شوفر كارآگاه است، مقاطعهكار و روزنامهچی كارآگاه است، دلاك كارآگاه است، فاحشه كارآگاه است، حتا رئیس پلیس هم كارآگاه است.

بهروز كه از سنگینی و حتمیالوقوع بودن ضربههای برادر بزرگتر باخبر بود و در عین حال میدانست كه نشان دادن ضعف، آتش جنگ گرم را تیزتر خواهد كرد كوشید كه خود را از دست او نجات بدهد، به نوبهی خود صدایش را بلند كرد:

ـ اینطور نیست! این طور نیست! اینها افتراست، دروغ است. تو حق داری از منا 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:24 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

چنار

 نزدیكیهای  غروب  بود  كه مردی  از یكی  از چنارهای  خیابان  بالا  می رفت

دو  دستش  را به آرامی  به گره های  درخت بند  می كرد  و  پاهایش  را دور چنار چنبره میزد  و  از تنه  خشك  و پوسیده  چنار بالا  می خزید . پشت  خشتك او دو وصله  ناهمرنگ  دهن كجی می كردند  و ته  یك  لنگه كفشش  هم  پاره بود

مردم  كه به مغازه ها نگاه  می كردند  برگشتند  و بالا رفتن  مرد را تماشا كردند . زن  جوانی  كه  بازوهای  بلوریش  را  بیرون  انداخته  بود  دست پسر كوچك و  تپل مپلش  را گرفت  و به تماشای  مرد  كه  داشت از چنار بالا و  بالاتر  می رفت  پرداخت .  جوان  قدبلندی  با دو  انگشت دست راستش  گره كراوتش  را   شل و سفت  كرد  و بعد  به مرد  خیره شد  آنگاه برگشت  و  نگاهش  را روی  بازو و  سینه زن جوان  لغزاند

سوراخهای  آسمان  با چند تكه  ابر سفید  و  چرك وصله پینه شده بود  و  نور  زردرنگ  خورشید  نصف  تنه چنار را روشن می كرد .   مرد كه كلاه شاپو  بر سرش بود با تعجب پرسید  :  برای چی بالا می ره ؟

مرد  خپله  و شكم گنده ای كه پهلوی  دستش  ایستاده بود  زیر  لب  غر زد  :  نمی دونم شاید دیوونس

جوانك  گفت  :  نه دیوونه   نیس  شاید  می خواد  خودكشی بكنه

مرد  قد  بلند  و چاقی  كه موهای  جلو  سرش  ریخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟  كسی  كه  خودكشی  می كنه  دیوونه نیس ؟  پس  می فرماین  عاقله؟

پاسبانی  از میان  مردم  سر درآورد  و  با  صدای  تو دماغیش  پرسید : چه خبره ؟

اما مردم  هیچ نگفتند  فقط  بالا  را  نگاه  می كردند  . مرد تازه  از سایه رد شده بود  آفتاب داشت روی كت و شلوار خاكستریش می لغزید  .  پاسبان كه از بالای  درخت رفتن مرد  آن هم  در روز روشن  عصبانی شده بود  با تومش  را محكم توی  مشتش  فشرد  و داد زد :  آهای  یابو  بیا پایین  !  اون  بالا  چكار داری ؟

مردی  كه تازه خودش  را میان  جمعیت  جا به جا میكرد  ریز خندید .  پاسبان  برگشت و  زل زل  به او  نگاه كرد  و دستش  را روی  باتومش  لغزاند  و دوباره  چشمهای  ریزش  برگشت و روی  مردم سر خورد  بعد  غر زد :  چه خبره ؟  مگه نونو حلوا قسمت می كنن ؟

آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد  و  برگشت مرد را كه بالای  چنار رسیده بود نگاه  كرد .  با دو  انگشت  دست راستش  نوك  سبیلش  را كه  وی  لب  بالاییش  سنگینی  می كرد تاب داد  و ساكت ایستاد

زن  ژنده پوشی  كه بچه ای  زردنبو  به كولش  بود توی  جمعیت  ولو شد   دستش  را  جلو یكی  دراز كرد و گفت : آقا  ده شاهی !‌ اما وقتی  دید همه  بالا  را نگاه می كنند  او هم نگاه  تو خالیش  را  روی درخت  لغزاند .  مف بچه اش  مثل دو تا كرم  سفید  تا روی  لب  پایینش  لغزیده بود

زن چادر  به سری  كه دو تا بچه  قد و نیم قد  دنبالش  می دویدند از آن  طرف  خیابان  به این طرف دوید  و وقتی  مرد  را بالای  چنار دید  گفت :  وای  خدا  مرگم بده !   اون بالا  چكار داره ؟  جوون  مردم حالا می افته

  هیچ كس  جوابی نداد  فقط  زن گدا  دستش  را جلو مردی  عینكی  كه با سماجت داشت مرد را بالای  چنار  می پایید   دراز  كرد  و گفت  آقا ده شاهی !   بچهاش   با چشمهای  ریز  و  سیاه  مردم را می پایید  و با نوك   زبان  مفش  را می لیسید .  دستهای   كثیف  و  زردش  را كه استخوانی  و لاغر  بود   تكان می داد   .  چند  تار  موی  سیخ  سیخی  از  زیر لچك  سفید  و  كثیفش  بیرون زده و روی  صورتش  ولو بود  .  زن  گدا  چادر نمازش  را روی  سرش  جابه جا كرد  .  چارقد  چرك تابی   كه موهایش  را پنهان  می كرد با سنجاق  زیر گلویش  محكم  شده بود

مرد عینكی  به آرامی  گففت :  خوبه  یكی  بره  بالا  بگیردش  تا خودشو  پایین  نندازه

جوانك گفت  :‌ نمی شه ...تا وقتی  یكی به اونجا برسه  اون خودشو  تو  خیابون انداخته   . بعد به  زن گدا كه  جلوش  سیخ  شده بود  گفت : پول خرد ندارم

ماشینها  یكی یكی  توی  خیابان  ردیف  می شدند  .  از  سواری  جلویی  دختر جوانی  سرش  را  بیرون  آورده بود  و  مرد  را كه داشت  بالای  چنار  تكان  می خورد  می پایید . مرد شكم گنده ای  كه  كراوات  پهنی  زیر  یقه سفیدش  آویزان بود   از سواری  پایین  آمد  و  به جمعیت نزدیك شد .  چند پاسبان  از راه  رسیدند  و  در میان  مردم  ولو شدند  پاسبانها  مردم  را متفرق   كردند  اما  مردم  عقب  و  جلو  رفتند  و  دوباره  جمع  شدند  .  مرد چاق كراواتی  از پاسبان  سیبیلو  پرسید  :  چه خبره ؟ اون مرتیكه  بالای  چنار چكار داره ؟

پاسیان  با  ترس دو  پاشنه  پایش  را محكم  به  پایش را محكم  به  هم كوبید  و  سلام  داد .  بعد  زیر  لب گفت  :  جناب سرهنگ ! می خواد خودكشی ...كنه

مردم نگاهشان  را اول   به پاسبان  سبیلو و بعد  به  مرد چاق خوش پوش دوختند  و  آن  وقت دوباره  سرگرم  تماشای مرد  شدند  كه  از بالای درخت  خم  شده بود . از پشت جمعیت  صدای روزنامه قروشی  در فضا پخش شد

فوق العاده  امروز!  قتل دو  زن فاحشه  به دست یك  جوان . فوق العاده  یه  قران !  بعد از اندك  زمانی صدای روزنامه فروش برید . فكری توی كله ام  زنگ  زد  سرم  را بالا كردم  و داد زدم : آهای  عمو  اینجا ما  یه  پولی برات  جمع میكنیم از خر شیطون  بیا پایین

صدایم  از روی سر جمعیت  پرید .  بعد  دست كردم  توی جیبم  دو تا  یك  تومانی نقره  به  انگشتهایم خورد  آنها  را  درآوردم  و انداختم جلو پایم . یكی از سكه ها  غلتید  و  زیر  پای مردم  گم  شد .  مردم  همدیگر را هل دادند  تا وقتی   پول  پیدا شد  آن وقت  هركس دست كرد توی  جیبش و سكه ای روی پولها انداخت . پولها  پیدا نكرد  . بعد  آهسته  اما طوری كه  من  بشنوم  گفت  :  بخشكی شانس ! پول  خردم ندارم

زن چادر به  سر كیسه چرك  گرفته اش  را  از زیر  جورابش بیرون  كشید  و  دو تا  دهشاهی سیاه شده   از  آن  درآورد  و انداخت  روی  پولها  .  یكدفعه  صدای  مرد  از بالای درخت مثل  صدایی كه  از ته  چاه  به  گوش برسد  توی گوش مردم  زنگ  زد  :  من كه پول نمی خوام ... پولاتونو ببرین  سرگور پدرتون خرج كنین

صدایش زنگ دار بود  اما مثل اینكه می لرزید  دیگر كسی  پول  نینداخت . زن گدا  به  پولها  خیره  شد  بعد  از میان  مردم  غیبش  زد  مرد  شیك پوش  چیزی  به  پاسبان   سیبل گفت .  پاسبان  برگشت و رو به بالا  داد  زد  :  آهای  عمو  بیا  پایین  جناب  سرهنگ حاضرن  كمكت كنن

 افسر قد كوتاهی  كه  سبیل  نازكی  پشت  لبش  سبز  شده بود  از پشت   به مردم  فشار  می آورد  و آنها  را  پس و پیش  می كرد .   وقتی  جلو  رسید  سر  پاسبانها  داد زد :‌ زود  باشین  اینا رو متفرق  كنین

  افسر تازه  رسیده   بالا  را نگاه  كرد  و بعد  از  پاسبانها  كه  خبردار  ایستاده  بودند  پرسید :  اون  بالا  چكار داره ؟

یكی  از آنها زیر لبی  گفت :  می خواد  خودكشی كنه

 افسر  گفت :   خوب  خودكشی  جمع شدن نداره   یالاه  اینا را متفرق  كنین .  بعد  رو به مردم كرد و داد  زد  :  آقایون  چه خبره؟ متفرق  بشین

در این  وقت  یكدفعه  چشمش  به  سرهنگ افتاد  .  خود  را جمع و جور  كرد و  محكم خبردار  ایستاد  و سلام  داد

 پاسبانها  توی  مردم  ولو  شدند  .  صدای  سوت  پسابانهای  راهنمایی  كه ماشینها  را  به  زور وادار  به حركت می كردند  توی  گوش  آدم  صفیر  می كشید. پولها زیر  دست و پای  مردم  می رفت  و  بعضیها  خم  شده بودند و پولها  را  جمع می كردند  .  زن جوان كه  جا برایش  تنگ شده بود  بچه اش  را برداشت و  از میان جمعیت  بیرون رفت  . پسركك  جوان هم پشت  سر  زن  غیبش  زد.

 یكی  از پشت  سرش  تو دماغی  غرید :  چه طور  می شه  گرفتش ؟ مگه توپ كاشیه ؟  بعد دستمالش  را جلو بینیش  گرفت  و  چند  فین  محكم  توی  دستمال  كرد   مردم  اخمم  كردند  اما او  بی اعتنا دستمالش  را مچاله  كرد و  چپاند  توی  جیبش  و باز به  بالای  درخت خیره  شد

در  طرف  دیگر جمعیت  جوان  چهار شانه ای  كه سیگار  دود می كرد گفت : اگرم  بیفته  دو سه تا را  نفله می كنه !  اما مث  اینكه  عین خیالش  نیست داره مردمو  نگاه  می كنه ! .  بعد به مردی  كه از پشت سرش  فشار  می آورد  گفت :  عمو  چرا هل می دی ؟  مگه  نمی تونی  صاف  وایسی ؟

مردی  كه  بچه ای  به كول داشت  سعی  می كرد  بچه  مو بور  را متوجه بالا  كند :  باباجون  اون  بالا   را ببین  ! اوناهاش  روی چنار  نشسته

این  طرف تر  آقای  لاغر اندامی   خودش  را با یك  مجله ای  كه عكس  یك  خانم  سینه بلوری  و خندان روی جلدش  بود باد میزد   پشت چنار  مردم  از روی  شناه همدیگر  سرك می كشیدند .  ماشینها پی در پی رد می شدند  و  از پشت شیشه های  اتوبوس  مسافرها بالای  چنار را  نگاه می كردند  . پاسبان  راهنمایی  مرتب سوت میكشید  چند  پاسبان  هم میان  مردم می لولیدند

از پشت  جمعیت صدای  شوخ  جوانكی  بلند شد  :  یارو  به خیالش  چنار  امامزاده س  رفته مراد  بطلبه

 دوباره داد  زد  :  آهای  باباجون  بپا  نیفتی  ...  شست  پات  تو چشت  می ره

  چند نفر  اخم كردند  صدای  جوانك برید .  بعضیها  تك تك  غرغری  كردند  و  از میان  جمعیت بیرون  رفتند   تازه  رسیده ها  می پرسیدند :  آقا  چه خبره ؟  .  بعد به  بالای  چنار نگاه  می كردند

 روشنایی  كمرنگی  روی تیرهای  چراغ برق دوید  چند دوچرخه سوار در  خیابان  آن طرف پیاده شده بودند  و به این طرف  می آمدند  . پاسبان  راهنمایی  آنها را رد می كرد  . گاهی  صدای  خالی  شدن   باد  دوچرخه ای توی  هوای  خفه فسی  می كرد  و خاموش می شد  بعد هم غرغر  دوچرخه سوار تیو  گوشها پرپر می كرد

مرد بالای  چنار  تكانی خورد  و خم شد   .  بعد دستهایش را به گره  چنار  محكم كرد  و دوباره  سرجایش  نشست  .  صدا از جمعیت  بلند نمی شد . همه بالا  را نگاه میكردند  . یكدفعه  مرد خپله  زیر  گوشم  ونگ ونگ  كرد :  حالا خودشو پایین  نمی اندازه  می ذاره خلوت بشه

از روی  سر جمعیت  سرك كشیدم  دیدم اتومبیل  سواری  رفته  و خیابان  تقریبا  خلوت  شده است  ولی  پیاده  رو وسط از جمعیت  پیاده و  دوچرخه سوار  سیاه شده بود   و  صدای  پچ پچشان به این طرف  می رسید

خسته شدم چند دفعه  پا به پا كردم  و آخر به زحمت  از میان  جمعیت بیرون رفتم .  چند دختر پشت جمعیت ایستاده بودند یكی  از آنها خیلی  قشنگ بود  خال سیاهی  بالای  لبش  داشت  . برگشتم و بالا  را نگاه كردم دیدم مرد پشتش  را به خیابان كرده  بود و این طرف  پشت  مغازهها   را نگاه می كرد  . خسته  و گیج  تمام خیابان  را  پیمودم  . وقتی  برگشتم  دیدم جمعیت كمتر شده   اما مرد هنوز نوك درخت نشسته بود

همان نزدیكیها  یك  بلیط  سینما خریدم  و  میان مردم  گم  شدم  اما  دائم  عكس  مردی  كه  روی  صفحه  سیاه خیابان  پهن  شده  بود  و از دو سوراخ  بینیش  دو رشته  باریك  خون  بیرون می زد  پیش  رویم   توی هوا  نقش   می بست و  بعد محو می شد .  باز دوباره همان  هیكل  ژنده پوش  با سر شكسته  ومغز پخش شده  میان  خیابان  رنگ  می گرفت  و زنده می شد

از فیلم  چیزی نفهمیدم  وقتی  بیرون آمدم  در خیابان  پرنده  پر نمی زد  اما  دكانها  هنوز باز بودند  . جمعیت  توی  خیابان  پخش  شده بود  شاگرد شوفرها  با صدای  نكره شانن  داد می زدند  : مسجد جمعه ‚ پهلوی ‚  آقا می آی ؟ ... بدو بدو

 به چنار  كه  رسیدم  دیدم  دور و برش  خلوت  بود  و  مرد هم  بالای آن  دیده نمی شد .  روبروی  چنار دو مرد  ایستاده بودند  و  با هم  حرف  می زدند  . از یكیشان  كه وسط   سرش  مو نداشت  و دستهای  پشمالوش  را تا آرنج  بیرون  انداخته  بود  پرسیدم :  آقا  ببخشین  اون مردك  خودشو  پایین  انداخت ؟

مرد   سر طاس  نگاه  بی حالش  را روی  صورتم  دواند و گفت :  آقا  حوصله داری ؟  وقتی  دید  خیابان خلوت شده  پایین اومد  بعد  خواست بره  اما...

مرد  پهلو دستیش  كه انگار  هفت ماهه  به دنیا آمده  بود  پرسید : راسی  اون برا  چی  بالای  چنار رفته بود ؟

  رفیقش  جواب داد :  نمی دونم  شاید  می خواس  خودكشی كنه  بعد  پشیمون  شد

 شاگرد دكان  كه پسرك  جوانی  بود در حالی  كه می ندید  سرش  را از مغازه  بیرون كرد  و گفت  حتما  فیلمو  تماشا  می كرده

 مردك بی حوصله گفت :  لعنت بر شیطون حرومزاده ... حالا  حالا  باید كنج  زندون  سماق  بمكه  تا دیگه  هوس  نكنه  فیلم  مفتی  تماشا كنه

***

فردا صبح  چند  سپور  شهرداری  چنار  كهنسال  خیابان  چهارباغ را  می بریدند .

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:29 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

گرگ

 ظهر پنجشنبه خبر شدیم  كه دكتر برگشته است  و حالا  هم  مریض است   چیزیش  نبود  دربان بهداری  گفته بود كه از دیشب  تا حالا  یك كله خوابیده   هر وقت هم  كه بیدار  می شود  فقط   هق هق   گریه می كند  معمولا  بعد از ظهر های چهار شنبه  یا پنج شنبه  راه  می افتاد  و می رفت  شهر با زنش   این دفعه   هم  با زنش  رفته بود  اما  راننده باری  كه دكتر   را آورده بود  گفته بود  فقط  دكتر توی ماشین بود   گویا  از سرما  بی حس  بوده   دكتر را دم  قهوه خانه  گذاشته و رفته بود  ماشین دكتر  را وسطهای  تنگ  پیدا  كرده بودند   اول  فكر كرده بودند  باید  به ماشینی چیزی  ببندند  و  بیاورندش  ده    برای همین  با جیپ  بهداری  رفته بودند   اما  تا راننده  نشسته پشتش  و  چند تا  هم  هلش  داده اند  راه افتاده  راننده گفته :  از سرمای  دیشب  است  وگرنه  ماشین  كه چیزیش  نیست  حتی  برف پاك كن هاش  هم  عیبی  نداشته   تا وقتی  هم  كه دكتر نگفته بود  :  اختر  پس اختر كو ؟  هیچ كس  به صرافت  زن نیفتاده بود

زن دكتر قد كوتاه  بود  و لاغر  آن  قدر لاغر  و  رنگ پریده  كه انگار همین  حالا  می افتد  دو تا اتاق داشتند  توی همان بهداری  بهداری  آن  طرف  قبرستان  است  یعنی  درست  یك میدان  دور از آبادی   زن نوزده سالش  بیشتر نبود   گاه گداری  دم  در بهداری  پیداش  می شد  و یا پشت  شیشه ها  فقط   وقتی هوا آفتابی  بود از كنار   قبرستان  می آمد  ده گشتی  می زد   بیشتر  كتابی  دستش  بود  و گاهی  یك پاكت  آب نبات  یا شكلات  هم  توی  جیب  بلوز سفید  یا كیف دستیش  بچه را  خیلی  دوست داشت   برای  همین  هم بیشتر  می آمد  سراغ مدرسه  یك روز  كه به اش  پیشنهاد  كردم  اگر بخواهد می توانیم  درسی  به عهده اش  بگذاریم گفت   حوصله سر و كله زدن   با بچه ها  را ندارد  راستش  دكتر پیشنهاد  كرده بود  برای  اینكه سر زنش  گرم بشود . گاهی هم  می رفت  لب قنات  پهلوی  زنهای دیگر

  برف اول كه  افتاد دیگر  پیداش  نشد  زنها دیده  بودندش  كه كنار  بخاری  می نشسته  و چیزی  می خوانده  و یا برای  خودش  چای  می ریخته  وقتی  هم  دكتر  می رفت برای  سركشی  به دهات  دیگر  زن   راننده  یا دربان  پیش  خانم  می ماند  انگار   اول صدیقه  زن راننده  فهمیده بود   به زنها گفته بود :  اول  فكر كردم دلشوره   شوهرش  را دارد   كه هی  می رود   و كنار پنجره  می ایستاده  و به  صحرای  سفید و  روشن نگاه می كرده  صدیقه  گفته  بود :  صدای  زوزه  گرگ  كه بلند می شود می رود كنار پنجره

خوب زمستان   اگر برف  بیفتد   گرگ ها می آیند  طرف  آبادی  هر سال  همین طورهاست گاهی هم سگی  گوسفندی   یا حتی  بچه ای  گم می شود كه بعد باید  ده واری رفت  تا بلكه قلاده ای   كفشی  چیزی  را  پیدا كرد اما صدیقه  دو چشم   براق گرگ  را دیده بود و دیده  بود كه زن دكتر چه طور   به چشمهای  گرگ  نگاه می كند وقتی هم  صدیقه صداش  زده  نشنیده است

برف دوم  و سوم  كه افتاد دكتر  دیگر نتوانست برای  سركشی  به اطراف برود   وقتی  هم  دید  باید هر  چهار  یا  پنج  شب   هفته را توی  خانه اش  بماند  حاضر شد  در دوره هامان  شركت كند   دوره هامان   زنانه نبود  اما خوب  اگر  زن دكتر می آمد  می توانست  پهلوی  زن ها برود  اما زنش گفته بود  :  من توی خانه می مانم   شبهایی  هم كه  دوره به خانه دكتر می افتاد  زنش  كنار بخاری می نشست  و كتاب می خواند  و یا  می رفت كنار پنجره   و به بیابان  نگاه می كرد  یا از پنجره  این طرف  به قبرستان  و  گمنام  چراغ های  روشن ده

خانه ما بود  انگار كه دكتر گفت :  امشب باید  زودتر بروم     مثل اینكه توی  جاده یك گرگ  بزرگ  دیده بود

مرتضوی  گفت :  شاید سگ بوده

  اما  خودم به دكتر  گفتم این دور و برها   گرگ  زیاد  پیدا می شود  باید احتیاط كند  هیچ  وقت هم از ماشین  پیاده نشود

  زنم انگار گفت :   دكتر  خانمتان  چی ؟  توی  آن خانه كنار   قبرستان ؟

  دكتر گفت :  برای  همین  باید  زودتر بروم

  بعد هم گفت  كه زنش  سر  نترسی  دارد و تعریف كرد  كه یك شب  نصفه شب  كه از خواب پریده دیده كنار پنجره  نشسته  روی  یك صندلی  دكتر كه صداش  زده زن گفته : نمی دانم   چرا این گرگ همه اش می آید روبروی این پنجره

  دكتر دیده بود  كه گرگ  درست ‌آن طرف  نرده ها نشسته توی  تاریك روشن  ماه  و گاه گداری  رو به  ماه زوزه می كشد

خوب  كسی  می تواتنست فكر كند  كه همین   روبروی  پنجرخ نشستن  و خیره شدن به یك گرگ   بگیریم بزرگ  و  تنها كم كم  برای  دكتر مسئلهای  بشود  و حتی  برای  همه ما ؟   یك  شب  هم به دورمان نیامد   اول فكر كردیم   شاید زنش  مریض شده  باشد یا اقلا  دكتر ‚  اما  فردا خود زن با ماشین اداره آمد   مدرسه و گفت   اگر نقاشی  بچه ها را به اش  بدهیم  حاضر است كمكی  كند

  راستش  شاگرد ها آن قدر كم  شده بودند  كه دیگر احتیاجی  به او نبود همه شان را هم كه جمع   می كردیم  توی  یك كلاس  آقای مرتضوی  به تنهایی می توانست  بهشان برسد  اما خوب  نه من نقاشیم خوب بود  نه مرتضوی   قرار چهار شنبه  صبح   را گذاشتیم   بعد هم من حرف گرگ را  پیش كشیدم و گفتم  كه  نباید بترسد  كه اگر  در را باز نگذارد  یا مثلا  بیرون نیایند خطری  پیش نمی آید  حتی  گفتم :  اگر  بخواهند  می توانند بیایند ده خانه ای  بگیرند

  گفت : نه متشكرم   مهم  نیست

بعد هم  تعریف كرده  كه  اول ترسیده  یعنی  یك شب  كه صدای  زوزه اش  را شنیده  حس كرده  كه بایست  از نرده  آمده باشد   این طرف   وحالا  مثلا پشت پنجره  است یا در چراغ را  كه روشن  كرده سیاهیش  را دیده كه از روی  نرده   پریده و بعد   هم دو چشم براق   را دیده گفت :   درست دو زغال افروخته بود    بعد  هم گفت :  خودم هم نمی دانم  چرا وقتی  می بینمش  چشم هاش  را یا آن حالت  سكون ... می دانید  درست مثل  سگهای  گله  به دو دستش  تكیه می دهد و ساعت ها به پنجره  اتاق ما خیره می شود

  پرسیدم  :  شما دیگر چرا ؟

  فهمید ‚  گفت :  گفتم  كه نمی دانم  باور كنید وقتی می بینمش  به خصوص  چشم هاش  رادیگر  نیم توانم  از كنار  پنجره   تكان بخورم

  از  گرگ ها  همانگار  حرف زدیم   و من برایش  تعریف  كردم  كه گاهی  كه گرگ ها خیلی  گرسنه می شوند   حلقه وار می نشینند  و  به هم خیره می شوند یك ساعت  دو ساعت  یعنی  آن  قدر  كه یكی  از  ضعف بغلتد  ‌آن وقا حمله می كنند و  می خورندش  از سگهایی  هم  كه گاهی گم می شوند و فقط  قلاده شان  پیدا می شود هم حرف زدم   خانم دكتر هم گفت .   مثل اینكه كتابهای  جك  لندن  را خوانده بود می گفت :  من حالا دیگر گرگ ها را خوب  می شناسم

هفته  بعتد  كه آمد انگار  گلی  یا  برگی  برای  بچه ها كشیده بود من  كه ندیدم  شنیدم

شنبه روزی بود  كه  از بچه ها شنیدم  توی  قبرستان  تله گذاشتهاند  زنگ سوم   خودم  با یكی  از بچه ها  رفتم و دیدم   تله بزرگی  بود   دكتر از  شهر خریده بود   یك شقه  گوشت  هم توش  گذاشته بود بعد از ظهر هم زنم تعریف كرد  كه رفته  سراغ  زن دكتر   گفت   حالش  خوب نیست   گفت  انگار  زن به اش  گفته   می ترسد  بچه اش  نشود

زنم دلداریش داده بود  یك سال می شد  كه عروسی  كرده بودند   بعد هم زنم  از تله  حرف زد  و گفت  :  اینجا  معمولا  پوستش  را  می كنند  و می برند  شهر  زنم  گفت :  باور كن  یك  دفعه  چشم هاش  گشاد شد  و شروع كرد   به لرزیدن و گفت :  می شنوید  صدای خودش  است        من گفتم :  آخر خانم  حالا   این وقت  روز ؟

  مثل  اینكه  زن دكتر دویده بود  طرف  پنجره    بیرون برف می آمد  زنم  گفت :  پرده را عقب  زد  و ایستاد كنار پنجره   اصلا  یادش  رفت  كه مهمان دارد

 صبح  روز بعد   راننده  و چند تا از  رعیت ها  رفته بودند سراغ تله   دست  نخورده  بود صفر  به  دكتر گفت :  دیشب حتما نیامده

 دكتر گفت :  نه آمده  بود  خودم صداش  را  شنیدم

  به خودم گفتم این  زن  دارد دیوانه می شود  دیشب  هیچ  خوابش  نبرد  همه اش  كنار پنجره  نشسته بود   و به بیابان  نگاه می كرد   نصف  شب  كه از صدای  گرگ  بیدار  شدم  دیدم  زن  دارد  به  چفت  در ور می رود  داد  زدم :  چه كار می كنی  زن ؟

 بعد هم گفت كه چراغ  قوه   آن هم  روشن  دست زنش  بوده  رنگ  دكتر پریده   بود  و دستهاش  می لرزید   با هم رفتیم  سراغ  تله   تله سالم بود  شقه  گوشت  هنوز  سر جاش بود از جا پا ها  فهمیدیم   كه  گرگ  تا پهلوی  تله آمده  حتی  كنار  تله نشسته  بعد هم رد پاهای  گرگ  درست می رسید به كنار  نرده دور بهداری    صورت  زن  را كنار  پنجره دیدم  داشت به ما نگاه  می كرد  دكتر گفت :  من  كه نمی فهمم  تو  اقلا  یك چیزی  به این زن بگو

چشمهای  زن  گشاد شده بود   رنگش  كه پریده بود  پریده تر هم شده بود  موهای  سیاهش  رادسته  كرده بود  و  ریخته بود  جلو سینه اش  مثل  اینكه   فقط  چشمهاش  را  بزك كرده بود   كاش  لب هاش  را  لا اقل  رژ لبی  چیزی  می زد  كه  آن  قدر سفید  نزند  گفتم :  من كه تا حالا  نشنیده ام  گرگ  گرسنه  از سر   آن  همه گوشت  بگذرد

از جا پا ها  برایش  تعریف كردم  گفت :  راننده  گفته  گرسنه نبوده     نمی دانم  شاید هم خیلی  باهوش است

  فردا خبر  آوردند كه تله كنده شده  دنبال  خط  تله  را گرفته  بودند  پیدایش  كرده  بودند   نیمه جان بود  با دو تا پره بیل كشته بودندش  چندان  هم بزرگ  نبود  دكتر كه دید گفت :   الحمدالله   اما  زنش  به صدیقه گفته بود  :  خودم  دم دمهای  صبح  دیدمش  كه آن طرف  نرده ها نشسته  این  یكی  كه  گرفتند  حتما سگی   دله گرگی  چیزی بوده

  شاید  بعید هم نیست  همین  حرف ها  را  هم  به  دكتر گفته بود كه دكتر  ناچار  رفت سراغ ژاندارم ها   بعد هم  یكی  دو شب  ژاندارم ها  توی خانه دكتر  ماندند شب سوم بود كه صدای  تیر شنیدیم  فردا هم  كه ژاندارم ها و چند تا  رعیت  با راننده بهداری  دنبال خط  خون  را گرفته بودند و رسیده بودند به تپه  آن  طرف  آبادی  پشت تپه   توی  تنگ   جای  پای  گرگ ها  را دیده بودند   و ناصافی برف ها را   اما نتوانسته بودند حتی  یك  تكه استخوان سفید پیدا كنند  راننده  گفت :  بدمذهب ها  حتی استخوانهاش  را هم خورده اند

من كه باورم  نشد   به صفر آقا  هم گفتم   صفر  هم گفت :  خانم هم  وقتی شنید فقط  لبخند  زد  راستش  خود دكتر  گفت برو بهش  خبر  بده   خانم نشسته بود كنار  بخاری  و انگار  چیزی  می كشید  صدای  در را شنید  وقتی  هم  مرا دید اول كاغذهاش  را وارو كرد

  نقاشی های  خانم تعریفی  ندارد  فقط  همان گرگ را كشیده بود دو چشم  سرخ  درخشان  توی  یك صفحه  سیاه  یك طرح  سیاه  قلم  از  گرگ نشسته   و یكی  هم وقتی  دارد  گرگ  رو به  ماه  زوزه می كشد   سایه  گرگ  خیلی اغراق آمیز شده بود  طوری  كه تمام  بهداری و  قبرستان  را می پوشاند   یكی  دو تا هم طرح  پوزه  گرگ  است  كه بیشتر شبیه  پوزه سگ هاست  دندانهاش  به خصوص

عصر  چهار شنبه  دكتر رفت شهر  صدیقه گفته  حال زنش  بد بوده   دكتر به اش  گفته . باورم نشد  خودم صبح  چهارشنبه دیده بودمش  سر ساعت آمد به بچه ها  نقاشی  تعلیم داد   یكی از همان  طرح هاش  را روی  تخته سیاه كشیده بود   خودش  گفت .  وقتی  هم  ازش  پرسیدم   آخر چرا گرگ ؟  گفت :  هرچی خواستم  چیز  دیگری  بكشم   یادم نیامد  یعنی  گچ  را كه گذاشتم روی  تخته خود به خود  كشیدمش

حیف كه بچه ها در زنگ تفریح  پاكش  كرده بودند بعد  از ظهر هم  كه  نقاشی  یكی  دو تا شان را ددیم فكر كردم  شاید   بچه ها نتوانسته اند درست بكشند  آخر   طرح  بچه ها  همه درست شبیه   سگ گله شده بود   با گوشهای آویخته  و دمی  كه گرد كفلش   حلقه زده بود

  ظهر پنج شنبه  كه خبر شدم  دكتر برگشته   فكر كردم   حتما زنش  را شبانه گذاشته شهر  و برگشته سر كارش   مریضی  كه نداشت  یعنی  از دهات دیگر كه نمی آمدند اما خوب دكتر آدم وظیفه شناسی بودبعد هم كه سراغ اختر را گرفت   همه رفتند  طرف تنگ   با ماشین دكتر  و جیپ  بهداری  ژاندارم ها   هم رفته بودند   هیچ چیزی  پیدا نكرده بودند

 دكت هم كه حرفی نمی زد  به  هوش  كه می آمد اگر هم گریه نمی كرد  فقط  خیره  نگاه می كرد  به ما یكی  یك ی  و با همان  گشادگی  چشمهای  زنش   ناچار شدیم یكی  دو تا استكان عرق  به اش  بدهیم   تا به حرف  بیقتد  شاید هم نمی خواست  جلو بقیه   حرف بزند   فكر نمی كنم  با هم اختلافی  داشته بودند  اما نمی دانم چرا دكتر  همه اش  می گفت :  باور كن تقصیر مننبود

  از زنم  و حتی  از صدیقه  و  صفر هم  كه پرسیدم  هیچ كدام  به یادنداشتند  كه زن و  شوهر صداشان را برای  هم بلند كرده باشند  اما من كه  به  دكتر گفته  بودم نرود   حتی  گفتم كه برف  حتما توی تنگ  بیشتر است   شاید  هم حق  با دكتربوده  نمی دانم  آخر گفت :  حالش خوبنیست   فكر می كنم  اینجا نمی تواند  تاب بیاورد   تازه  آن نقاشی ها چی ؟

 بعدا دیدم   چند تا طرح  هم از پنجه  گرگ  كشیده بود  یكی دو تا هم  از گوشهای  آویخته اش . گفتم انگار .

دكتر كه نمی توانست  درست حرف بزند  اما انگار  وسطهای  تنگ  برف زیاد  می شود  طوری كه تمام  شیشه را می پوشاند   بعد دكتر  متوجه می شود كه  برف پاك كنش  خراب شده  ناچار شدهبود بایستد  گفت : باور كن  دیدمش  با چشمهای  خودم دیدمش  كه وسط  جاده ایستاده بود

  اختر گفته :  یك كاری  بكن. اینجا  كه از سرما یخ  می زنیم

دكتر گفت :  مگه ندیدیش ؟

دكتر هم  دستش  را برده بیرون  از شیشه  بلكه با دست برف را پاك  كند  اما  دیده چاره برف  رانمی تواند  بكند گفت :  خودت  كه  می دانی  آنجا نمی شود دور زد

 راست می گفت   بعد  هم انگار  موتور خاموش  می شود  اختر هم  كه  چراغ قوه اش  را انداخته  دیده كه گرگ  درست كنار  جادهنشسته  است گفته :  خودش  است   باور  كن  خیلی بی آزار است  شاید  اصلا  گرگ نباشد  سگ گله  باشد   یا  یك  سگ  دیگر  برو بیرون ببین می توانی  درستش  كنی

  دكتر  گفته : بروم بیرون ؟  مگر خودت ندیدیش ؟

  حتی  وقتی  این ها را می گفت   دندانهاش  به هم می خورد   رنگش  سفید شده بود  درست مثل   رنگ مات  صورت اختر  وقتی  كه پشت پنجره  می ایستاد  و به  بیابان  نگاه می كرد   یا به سگ  اختر  گفته :  چه طور است كیفم را بیندازم  براش ؟

  دكتر گفته :  كه چی بشود ؟

  گفته :  خوب   چرمی است  در ثانی  تا سرش  گرم خوردن  كیف است تو می توانی  این را  یك كاریش كنی

  قبل از  اینكه كیف را بیندازد  به  دكتر گفته  :  كاش  پالتو پوستیم  را آورده بودم

  دكتر به من گفت :  مگر  خودت نگفتی  نباید بیرون رفت   یا مثلا  در را باز كرد ؟

  اختر كه كیف را  انداخته  دكتر بیرون نرفته .  گفت : به خدا  سیاهیش  را دیدم كه  آنجا  كنار جاده ایستاده بود نه تكان می خورد  و نه زوزه می كشید

بعد هم  كه اختر با چراغ قوه  دنبال  كیفش  گشته پیدایش  نكرده  اختر گفته : پس  من خودم می روم

  دكتر گفته  :  تو كه چیزی  سرت نمی شه  یا شاید گفته :  تو كه نمی توانی  درستش  كنی   

اما یادش   بود كه تا آمده خبر بشود اختر  بیرون  بوده  دكتر ندیده  یعنی  برف نمی گذاشته  حتی  صدای   جیغ هایش  را نشینده بود بعد انگار  از ترس  در را  بسته یا  اختر بسته  بوده   خودش  كه نگفت

  صبح جمعه باز راه افتادیم   ده واری  دكتر نیامد نمی توانست    برف هنوز   می بارید  هیچ كس  انتظار   نداشت چیزی پیدا كنیم  همه جا سفید بود هر جا  را كه  به   فكرمان رسید   بیل زدیم   فقط كیف چرمی را پیداكردیم  توی  راه از صفر  كه پرسیدم گفت : برف پاك كن ها هم  هیچ باكشان نیست

من  كه نمی فهمم  تازه  وقتی   هم صدیقه  نقاشی ها را برایم  آورد بیشتر گیج  شدم  یكیادداشت  سردستی  به آنها  سنجاق شده بود  كه  مثلا تقدیم  به د بستان ما   وقتی  می خواسته  برود   سپرده به صدیقه  كه اگر  حالش  بهتر  نشده   و یا چهارشنبه   نتوانست بیاید  نقاشی  را بدهد  به من  تا  جای  مدل  ازشان  استفاده  كنیم   به صدقیه كه نمی توانستم بگویم  به دكتر هم حتی    اما آخر  طرح سگ  آن هم  سگ های  معمولی  برای  بچه های  دهاتی  چه لطفی  دارد ؟

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:30 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستان مرض حیوان

 دیر آمدی! تا غروب منتظرت ماندند . نیامدی. آنها هم ماشین را برداشتند و رفتند کمپ جدید . ساختمانش را تازه تمام کردهاند . حالا میرسیم خودت میبینی . خیلی بهتر از جای قبلیمان است . خب یکی باید میماند تا تو را برساند آنجا . سوال کردن ندارد . خودت میآمدی پیدا نمیکردی . فقط کاش راننده را مرخص نمیکردی . حالا باید این همه راه را پیاده برویم . خب بله . حرفت را قبول دارم . شبانه زیاد سخت نیست . اگر روز بود کباب میشدیم . میخندی ؟ باز هم خوب است که میتوانی بخندی . ولی شانس آوردیم از شر آن دوتا کاروان بیریخت و زنگ زده خلاص شدیم . انگار به جای مهندس حیوان استخدام کرده اند . نه حمامی ، نه آشپزخانه ای . حرفت قبول. شرکت آدم پوست کلفت میخواهد . تو هم اگر پوستت کلفت باشد دو سه ساله بارت را میبندی و خلاص.

قصهی اینجا ماندنم دراز است . نپرس . خب ده سالی میشود . خیلیها توی این مدت بارشان را بستند . بدبختیاش مال من بود کیف کردن بعدش مال آنها. شرکت هم میداند اگر من اینجا نباشم کارش پیش نمیرود. آخر کی حاضر میشود مثل من سگ دو بزند توی این برهوت ؟ ولی خب ، دیگر بومی این بیابان شدهام . کار کردن تویش را دوست دارم . آن اویل این آمدن و رفتنها عذابم میداد . یعنی هر کسی میآمد ، زود بارش را میبست و بعد هم میزد به چاک . ولی برای یکی مثل من که سرش به کار خودش بود آب از آب تکان نمیخورد .ولی خب ، یاد گرفتم که چه طور با خودم کنار بیایم. شرکت هم حالا فقط آنهایی را میفرستد اینجا که مشکلی توی مرکز داشته باشند . هر کسی که موی دماغشان بشود میافتد توی این بیابان کنار دست من . عین خودت . تو هم مشکلی چیزی برای آن بالاییها درست کردهای نه ؟ حتما چیزی بوده که تو را انتخاب کردند و فرستادند اینجا . خب اینطوری اگر مثل آن یکیها خواستی بارت را ببندی و بعد خودت را گم و گور کنی شرکت ضرر نمیکند . یعنی هم آنها از شر تو خلاص میشوند هم تو به نان و نوایی میرسی . برای من هم مهم نیست که بیایی اینجا و بارت را ببندی . سرم به کار خودم است . گفتم که ، اینجا کار کردن را دوست دارم . این حرفها را به خودت نگیری ، فقط میخواستم جواب سوالت را داده باشم.

این خط 63 را میبینی . کار ژاپنی هاست . تا همین چهار پنج سال پیش هرچه خط بیست کیلو ولت به بالا داشتیم کار ژاپنی ها بود . خر کار بودند انصافا . آنها مهندس بودند و ما هم مهندسیم . حواست به گودالها باشد . چراغ قوه ات را این ور و آن ور تکان نده . خیلی عمیقند . سه ، چهارمتری عمق دارند. جای نصب دکلهای چهارصد کیلو ولتی که طرحش تا فونداسیون بیشتر جلو نیامد . الان خیلی وقت است که جای این فونداسیونها همین طور خالی مانده . توی شب میشوند تله آدم و حیوان . اگر خوب دقت نکنی ممکن است بیفتی توی یکی از همین گودالها. اگر هم جاییت بشکند و کسی دور و برت نباشد کارت تمام است . نترس . این چیزها را نمیگویم تا بترسی . اینجا بیابان است . تهران که نیست . اگر هوای این جور چیزها را نداشته باشی دوام نداری. این دور و برها گاهی کفتار پیدا میشود . از کجا میآیندش را دقیقا نمیدانم . شاید بوی غدا میکشاندشان اینجا . شاید هم بوی آدم . بعضی سالها قحطی بدی است . آدمش چیزی گیر نمیآورد بخورد چه برسد به حیوان . چرا میخندی ؟ فکر میکنی دری وری میگویم؟ من تمام این بیابان را دکل کاشته ام . از غرب به شرق. همه جای این بیابان را از حفظم . حواست به آن گودال باشد . گفتم باید حواست را جمع کنی .

پس برای تو هم تعریف کرده اند. کجاهایش را گفته اند ؟ نه . این چیزها نیست . یعنی اصلا مادرزادی نیست. هرکسی چیزی از خودش در میآورد و میگوید . باور نکن . قضیه دستکش پوشیدنم هم چیز دیگری است . تا به کمپ برسیم برایت تعریف میکنم . چه گفتی ؟ نفهمیدم ؟ حواست باشد از من عقب نمانی . نه . گفتم که ؛ مادر زادی نیست . باور نمیکنی . از چند سال پیش پنجه دست راستم شروع کرد به بزرگ شدن . این یکی را برایت نگفته بودند نه؟ خب... دلیل دارد . تو سومین نفری هستی که میشنوی. آن دو نفر دیگر از اینجا رفتند . بعد از آنها برای کسی تعریف نکردم . برای همین دستکش میپوشم .این طوری احساس بهتری دارم . چه چیزهایی میگویی . بله که ممکن است . تا به حال دور و برت را خوب نگاه کردهای ؟ این همه چیز غیر ممکن دور و بر آدم اتفاق میافتد و خود آدم خبر ندارد . این همه آدم از مرضهای جور واجور میمیرند. فکر میکنی همه ی مرض ها را کشف کرده اند ؟ من یکی را میشناختم که روی شکمش برآمدگیای بیرون زده بود شکل کف پای بچه . توی سه سال پای این بچه آنقدر بزرگ شد که تمام شکمش را گرفت . همه چیزش هم واضح واضح بود . انگشتها و فرو رفتگی کف پا . بعد انگار که بچه پایش را رو به جلو فشار داده باشد پوست شکمش شروع کرد به کش آمدن . بدبخت از زور درد جیغ میکشید . همچین چیزی تا به حال شنیده بودی ؟ باور نمیکنی ؟ میگویم خودم دیدم . توی صد کیلومتری شرق اینجا روستایی هست به اسم بوستانو . اگر خواستی میتوانی بروی آنجا پرس و جو کنی . از آن ور نرو . شنش روان است . گیر میکنی . خب... بعضی چیزها را آدم نمیتواند بفهمد. آخرش ؟ آخر چی ؟ آها . شکمش پاره شد . پوست شکمش آنقدر کش آمد که ترک برداشت . نه!... دکتر نمیرفت . برای مرضهای عجیب و غریبی مثل این پیش دکتر نمیروند . میگویند آدمی زاد باید مرض آدمیزاد بگیرد . این جور چیزها را دکتر نمیبرند . میگویند مرض آدمیزاد نیست . من چه میدانم آنها میگویند . میگویند این چیزها مرض حیوان است . نپرس . نمیدانم . اینها را گفتم تا بدانی گاهی دور و بر آدم از این جور چیزها هم پیدا میشود . پنجه دست من هم حتما یک چیزی است شبیه همین . خود به خود شروع کرد به بزرگ شدن . ولش کن حالا . از خودت بگو . آن خار را از روی شلوارت بکن . برود توی پوستت تا چند روز ورم میکند . زهر دارد . اصلا مگر مجبوری از آن ور میروی . تحمل این بیابان باید برایت سخت باشد، نه ؟ سختتر از بقیه . کردی دیگر ؟ کردستان؟ میدانم . گفته بودی . از کوهستان آمدی توی این بیابان . باید سختت باشد . مال کجای کردستانی ؟ جای قشنگی است . رفتهام . کوههای سنگی بلندی دارد . زمستانهایش ولی پدر آدم را در میآورد . دانشگاهت کجا بود ؟ نرفتهام . آن طرفها نرفتهام . قوری قلعه رفتهای؟ نرفتهای پس . چه کردی هستی تو ؟ من یک سال آنجا بودم . خیلی وقت پیش . باید یک خط 63 از روی کوه رد میکردیم . مردم جالبی دارد . عقاید جالب تری هم دارند . ازرسم و رسوماتشان چیزی شنیده ای؟ نه ! از این جور چیزها نه . مثلا مراسم زن گرفتنشان . نشنیدی نه . خنده دار است . خیلی خندهدار است . داماد میرود روی پشت بام و برای مردم از آن بالا میوه پرت میکند پایین . معمولا چند نفری زخمی میشوند . عقاید عجیبی هم دارند . مثلا ؟ مثلا فکر میکنند هر کس توی یک روز مشخص از سال روح کسی را میبیند که خیلی به او نزدیک بوده . کسی که حالا مرده . یا اینکه اگر کسی چیزی بخورد که قبلش حیوانی از آن خورده باشد مرض حیوان میگیرد . بسته به اینکه آن حیوان چه خصلتی داشته باشد همان خصلت را میگیرد . از این جور خرافات دیگر . نشنیده بودی ؟ عجب کردی هستی تو! بله . حرفت را قبول دارم . خرافات است دیگر . ولی مردم نازنینی هستند . حواست به آن پشته خار باشد . بعید نیست یکی از همان گودالها آن ورش باشد . حرف گوش نمیدهی . فقط کار خودت را میکنی . کی ؟ تو مهندس اصولی را از کجا میشناسی ؟ آدم عجیبی بود . خارج درس خوانده بود . یک جایی توی انگلیس . همسن من بود شاید . هیکلی هم بود . قد بلند ، شانههای پهن و سبیل كلفتش یك جورهایی ترس میانداخت توی دل آدم . میخواهی چه بدانی ؟ چه شد که یکدفعه یاد اصولی افتادی ؟ میگفت قبل از انقلاب رفته انگلیس و چند سالی همانجا مانده . این چیزها را برایت تعریف کردهاند؟ نه؟ جالب است كسی برایت نگفته . آخر همه میدانستند . این خار را میبینی . ریشههایش پر آب است .ولی خب... کندنش سخت است . چاقو میخواهد . آخرش ؟ آخر چی ؟ تو چه شنیدهای؟ خب... من هم همینها را شنیده ام . اینکه اصولی خودش را گم و گور کرد و از اینجور چیزها . میدانستی این گودالهای اشتباهی تقصیر او بود؟ مسیر خط را سرخود تغییر داده بود . فکر میکرد از این طرف برود طول خط کمتر میشود . هر چقدر هم نقشهبردارها داد و هوار راه انداختند به خرجش نرفت . آخرش هم شرکت فهمید و عذرش را خواست . همه چیز به هم ریخته بود . او هم نمیخواست قبول کند .

واقعا امانم را بریده . پنجه دستم را میگویم . درد دارد . همه جایش درد میکند. ناخنهایم هم که کج درآمده اند و رفته اند توی گوشت انگشتها . مثل چاقو گوشت دستم را پاره میکنند . چرا میخندی ؟ جدی میگویم . خب نمیخواست قبول کند دیگر . شرکت کار را تعطیل کرده بود تا سرمهندس جدید بفرستد . توی تهران خودشان هم با خودشان دعوا داشتند . کسی قبول نمیکرد جای اصولی را بگیرد . مهندسها و کارگرها یکی دو هفته ای رفتند ولایت خودشان . چه میدانم دیگر . هر کس جایی رفت . فقط من مانده بودم و او . این را هم برایت نگفته بودند ، نه؟ یک روز صبح به من گفت بلند شو برویم مسیر خط را بازبینی کنیم . میخواست ثابت کند حرفش درست است . یک دنده بود . خیلی هم . ماشین را روشن کرد و زدیم به بیابان . از کنار گودالها میرفت و چشمش به کیلومتر شمار ماشین بود . فکرش را بکن ، هر دویست متر یک گودال . همینطور به ردیف . مثل مار پیچیدهاند توی این بیابان . مسیر دقیقشان را هم که نمیشد حدس زد . یعنی من نمیتوانستم . فقط خود اصولی میدانست . فرمان را دودستی چسبیده بود و همین طور گاز میداد . تا این که از توی کاپوت ماشین دود بیرون زد . بعد هم ماشین سر جایش ماند و دیگر تکان نخورد . سه چهار ساعتی که با ماشین ور رفت با لگد افتاد به جانش . به زمین و زمان فحش میداد . بعد هم گفت ماشین را همینجا ول میکنیم و خودمان با پای پیاده بر میگردیم . به اصولی گفتم اگر الان برگردیم به شب میخوریم . ممکن است راه را گم کنیم . ولی به خرجش نمیرفت . گفتم که ، یکدنده بود. درد پنجهام بدتر شده . مسکنی چیزی نداری ؟ انگار چاقو فرو رفته باشد توی دستم . چی ؟ خب به شب هم خوردیم . اصولی به نفس نفس افتاده بود. کم آورده بود. اصلا فکر نمیکردم این قدر زود کم بیاورد . گفتم که ، خیلی هیکلی بود . این چیزها را نمیدانستی ، نه؟ خب دلیل دارد . آن دو نفری هم که میدانستند دیگر اینجا نیستند . میخواهی جایی بنشینیم استراحت کنیم ؟ بد جوری نفس نفس میز نی . کمی دیگر هم تحمل کنی ، تمام است . بعدش ؟ بعدش هر دوتایمان افتادیم توی یکی از همین گودالها . پای هردوتایمان شکست . وضع اصولی خیلی بد بود . خیلی بدتر از من . استخوان زانویش از توی گوشت زده بود بیرون . یادم نیست اشتباه کداممان بود . اصولی جلو راه میرفت یا من . اصلا یادم نمانده. فقط یادم مانده که هردوتایمان توی یکی از همین گودالها بودیم . اصولی از درد جیغ میکشید . حواست به روبه رویت باشد . هیچ بعید نیست که باز هم همان بلا سرمان بیاید. میدانی ، گاهی به فکر آن کف پایی میافتم که روی شکم آن مرد دیدم . بعضی شبها میآید توی خوابم . انگار روی شکم خودم باشد ، همین طور بزرگ و بزرگ تر میشود . گاهی هم انگشت شستش را تکانی میدهد . مسخره است . نه ؟ انگشت شستش را توی شکم من تکان میدهد . میدانستی آنهایی که مرض حیوان دارند خودشان هم شکل همان حیوانی میشوند که مریضشان کرده؟ نشنیدم . دوباره بگو . ربط دارد . به اصولی ربط دارد . تو به این چیزها اعتقادی نداری . نمیدانم . شاید خرافات باشد . ولی من به این جور چیزها اعتقاد دارم . بد وضعی داشتیم . خیلی بد . اصولی آنقدر ناله کرد که از حال رفت . تا نیمه شب فقط ناله میکرد . بعد هم از هوش رفت . نزدیکیهای صبح بود که به هوش آمد . دور و برش را نگاه کرد وآب خواست . گفتم تا فردا باید صبر کنیم شاید یکی بیاید کمکمان . با یک دست پای، شکستهاش را بلند کرد و از روی زمین بلند شد . میخواست از توی گودال بیرون بیاید . فکرش را بکن با آن پای شکستهاش میخواست از توی آن گودال سه متری بیرون بیاید . پنجهاش را فرو میکرد توی دیوارهی گودال و خودش را بالا میکشید. کمی که بالا میرفت پهن میشد روی زمین . با این حرفها که خستهات نمی کنم؟ اگر دوست نداری بشنوی...

فکر کنم چهار پنج باری سعی خودش را کرد . هر چقدر بهش گفتم که بی خیال این مسخره بازیها شود به خرجش نرفت . همان بار چهارم یا پنجم بود که سرش شکست . یعنی با پیشانی افتاد روی یکی از سنگهای کف گودال . لباسم را از تنم درآوردم و روی پیشانیش بستم . بیهوش بیهوش بود . میخواهی کمی همینجا استراحت کنیم ؟ گفتم که ، چیزی نمانده ولی اگر بخواهی ...

خب... فردایش وضعمان خیلی خراب شد . روز کویر است دیگر . توی آن گودال آفتاب بالای سرمان بود . برای اصولی که جانی نمانده بود ولی من تا آنجایی که نفس داشتم داد میزدم . فکر میکردم شاید کسی بشنود . تو به جای من بودی چه کار میکردی ؟ نور چراغ قوه را بینداز این طرف . حواست به راه باشد . نگفتی ؟ چه کار میکردی؟ آنقدر داد زدم که من هم افتادم کنار اصولی . پیراهنم را از روی پیشانیش باز کردم . مثل سایهبان روی سر هردوتامان گرفتم. خیلی ترسناک بود . تا تجربه نکنی نمیفهمی . ترس فلجت میکند. .اصولی لرز گرفته بود . توی آن گرما دندانهایش به هم میخورد . نمیدانم چقدر گذشت ولی فکر کنم ده دقیقه هم دوام نیاوردم . شاید به خاطر خونریزی پایم بود . بعد که به هوش آمدم شب بود . از گلوی اصولی صدایی میآمد مثل ناله . زخم پیشانیش ورم کرده بود . تشنه بودم . تشنه که نه . از تشنگی گذشته بود . انگار جنون گرفته بودم . همه جا را آب میدیدم. همه چیز توی آب بود . ولی درد نداشتم . عجیب بود ولی اصلا درد نداشتم . باور میکنی ؟ فقط تشنگی . تو از این جور چیزها سرت میشود یا مثل من فقط بلدی خط طراحی کنی ؟ میتوانی بفهمی چرا درد نداشتم ؟ این نظریهها را برای خودت نگه دار . گفتم که ... هنوز از حال نرفته بودم . میدانستی بعد از اصولی مسیر خط را عوض کردند ؟ آخرش همان حرف نقشهبردارها شد . این گودالها هم ول شدند توی بیابان. کم پیش میآید گذر کسی به این اطراف بیفتد . شرکت هم نمیخواست چیزی هزینه کند برای پر کردن گودالها . همینطوری هم خیلی ضرر کرده بود . فکر کنم تا چند دقیقه دیگر میرسیم . توی شب اینجا آمدن خیلی خطرناک است . جرات خوبی داری که آمدی . نور چراغ قوه را بالا تر بگیر شاید دیدیمشان . نه . هنوز مانده

خب ، تا سه روز آنجا ماندیم . فکر میکردم مردهام .از اصولی صدایی در نمیآمد . فقط هر دو سه ساعت یک بار تشنج میگرفت و بدنش میلرزید . پایش هم سیاه سیاه بود . شب که شد چیز سیاهی آمد و ایستاد روی لبه گودال . صدایی از خودش در میآورد مثل زوزه . آرام و کشدار . همینطور دور لبه گودال میچرخید . سرش را پایین میگرفت و ما را نگاه میکرد . بعد هم خرناسهای میکشید و پوزهاش را میمالید روی خاک. یادم نمیآید که داد زدم یا نه . فقط یادم میآید که آن چیز سیاه جست زد توی گودال . خیلی فرز و تند . انگار وزنی نداشت . وقتی صورتم را بو میکشید پوزهاش را دیدم . مثل کفتار بود . پوزهی کشیده و درازی داشت با پاهایی لاغر. بوی عجیبی هم میداد . یک جور بوی ترشیدگی. مثل بوی ماست فاسدی که چند روز توی هوای آزاد مانده باشد . کمی دور و بر من چرخید و همه جا را بو کشید . بعد رفت طرف اصولی . فکر کنم آن موقع بیهوش بیهوش بود . اصلا تکان نمیخورد . حیوان پوزهاش را چند بار زیر چانهی اصولی کوبید . بعد سرش را برد جلو و خرخرهاش را چسبید . پنجه راستش را گذاشت روی سینه اصولی و گردنش را محکم به چپ و راست تکان داد . پنجه بزرگی داشت . از پنجه یک کفتار بزرگتر. خیلی بزرگتر . بعدش را یادم نیست . شاید از هوش رفته بودم . نمیدانم . یادم میآید وقتی به هوش آمدم حیوان را دیدم که نشسته بود گوشه گودال و دستهای لاغرش را لیس میزد . بعد چشمم افتاد به گلوی اصولی . سرتاپایش خونی بود. بوی عجیبی هم میداد . مثل بوی لباس کثیفی که خیس شده باشد . حیوان گاهی به من نگاه میکرد و گاهی هم به گلوی پاره شده اصولی . بعد هم شروع کرد بین من و اصولی راه رفتن . جلو که میآمد موهای خیس دور پوزهاش را میدیدم که توی هم کلاف شدهاند . آرام خیسی پوزهاش را روی صورتم میمالید . باورت میشود؟ پوزهاش را روی صورت و لبهایم میمالید .آخرش آنقدر رفت و آمد تا منظورش را فهمیدم . فهمیدم چه میخواهد . میخواست من هم گلوی اصولی را بچسبم . قبول کردنش سخت است ولی مطمئنم همین را میخواست . فهمیده بود اگر تشنه بمانم کارم تمام است . نمیدانم ، شاید هم میخواست زنده نگهم دارد برای فردا شبش. این جور چیزها را هیچوقت نمیشود به کسی ثابت کرد. اصلا نمیشود . به هر جان کندنی بود خودم را رساندم کنار اصولی . بعد هم گلویش را چسبیدم . خونش هنوز گرم بود . مثل آب ولرم . صدایی هم از حنجرهاش بیرون میآمد مثل خر خر حیوان . آهسته و ملایم . کارم که تمام شد تکیه دادم به دیوارهی گودال . بعد حیوان جلو آمد و لبهایم را بو کرد . باورت میشود؟ خون روی لبهایم را بو کرد . چند بار توی گودال به چپ و راست رفت و دستهایش را روی موهای پوزهاش کشید. بعد خیز برداشت و از آنجا پرید بیرون . سه متر خیز برداشت و پرید بیرون. سه متر . به همین خاطر هم فکر نمیکنم آن جانور کفتار باشد . به آن دو نفر دیگر هم همین را گفتم . میدانی چه کار کردند؟ فرار کردند . مسخره است . از دست من فرار کردند . فردایش گلوی اصولی خشکیده بود . هر چه مک میزدم چیزی بیرون نمیآمد . کجا میروی ؟ چرا عقب عقب میروی ؟ آخرش میافتی توی یکی از این گودالها. بیا اینجا .

آخرش را میخواهی بدانی ؟ روز بعدش پیدایمان کردند . هردوتایمان را . همه از این تعجب کرده بودند چرا آن حیوان گلوی من را پاره نکرده . هرکسی چیزی از خودش درمیآورد و تحویل بقیه میداد . قرار شد برای اینکه کسی نترسد بگویند اصولی سرخود گذاشته و رفته . خودش را گم و گور کرده .

چقدر سوال میپرسی . گفتم که ... فرار کردند . روز بعدش توی یکی از همین گودالها پیدایشان کردند . شرکت به همه گفت که کار کفتارها بوده . من هم چیزی نگفتم. کاری نمیشد کرد . این طوری به من نگاه نکن . تقصیر من نیست . چرا فاصله گرفتی ؟ بیا اینجا . نزدیکتر . راستی نگفتی چرا شرکت با تو چپ افتاده؟ تعریف کن . چه طور شد که افتادی توی این بیابان؟ حواست به آن پشته های خار باشد . شاید گودالی چیزی آن ورش باشد . آرامتر . آرامتر . همینجا خوب است . همینجا کنار این بته ها . کمی بنشین و برایم تعریف کن . از خودت برایم تعریف کن.
 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:34 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

قوزك پای شكسته

 چراغ اتاق گلنازبرخلاف همیشه خاموش است .این یعنی دیگرلازم نیست پاورچین پاورچین داخل شوم ،یعنی اینكه نمی بینمش كه روی مبل نشسته و پاهای درازش را انداخته روی هم درست روبروی در ورودی تا همینكه دیدمش. خیره خیره نگاهم كند و بگوید: خوش گذشت مامان؟ احتمالا با شوهر علاف و بی خاصیتش كه كاری جز خط انداختن روی ریش های یكی در میانش ندارد رفته باشد خیابان گردی ، شاید هم تولد یكی از آن دختر های عوضی مثل خودش بوده كه خب لازم ندانسته مرا در جریان بگذارد .هزارباردیگر هم اگر بگویم با این ماشین تصادفی و درب و داغان توی خیابانهای شهر نرو به خرجش نمیرود ،ولی .هر چه كه هست باعث راحتی خیالم شده چون دیگر مجبور نیستم داستانسرایی كنم و یك مشت دروغ تحویلش دهم. با خوشحالی دكمه در باز كن را میزنم ودر اتومات پاركینگ آرام و با حوصله بازمیشود ولی هنوز لت دوم كاملا باز نشده است كه دلم میریزد پایین ، سپر كج شده ماشین گلناز از گوشه پاركینگ به ام دهن كجی میكند واین یعنی لمیده است روی مبل روبروی در و ناخن های سوهان زده اش را بررسی میكند تا بیكار نباشد.

وزیرچشمی هم دررا بپاید . ساعت از یازده گذشته است و باید راهی پیدا كنم برای توجیه دیر آمدنم .دفتر چه بیمه درمانی و چند بسته قرص مسكن را كه برای چنین مواقعی انداخته ام عقب داشبورت در می اورم فقط می ماند كمی لنگیدن كه آنرا هم شكر خدا با این قوزك له شده به تازگی خوب یاد گرفته ام ، بی توجه به در پاركینگ كه آرام و بیصدا بسته میشود همانطور داخل ماشین روی پل بی حركت می مانم.
خودم را لعنت میكنم كه چرا خیال كرده ام مثل قالی توی هال كهنه شده ام و همانطور كه عنكبوت كنج دیواررا نمیبیندمرا هم نمیبیند. . چه طور راضی شده ام به امیدی واهی كه از سیاهی یك پرنده در دل آسمان هم كمرنگ تراست دل خوش كنم؟ به گلناز لعنت میكنم كه اگر هنوز به انذازه یخچال و تلویزیون و چراغ گازبرایش ارزش داشتم اینطور بی گدار به آب نیمزدم با اینكه میدانم ماه هیچوقت زیر ابر پنهان نمیماند. .
قوزك پایم شروع میكند به زرق زرق كردن عصبی كه میشوم تیر میكشد تا بالای زانو واز آن جا گاهی درد به پشت و گاهی به طرف سینه ام می خزد. .درب پاركینگ حالا دیگر كاملا بسته شده است و اگر بخواهم بروم تو باید دوباره آن دكمه كذایی رابزنم . 
چانه ام را میگذارم روی فرمان ماشین و فشار میدهم و شقیقه هارا هم توی دستم آنقدر كه دردم می اید .هیچ دلم نمیخواهد جنجال همیشگی راه بیفتد.
در قسمت تاریك كوچه پسر و دختری دست در دست هم ردمیشوند زیر درخت تنومند اقاقیا كه می رسند برای لحظه ای سایه هاشان به هم نزدیك میشود .. زن همسایه روبرویی هم با آن موهای زرد وز كرده اش ایستاده است و كوچه را می پاید كار همیشگی اش هست طوری لای پرده چرك مردپنجره شان قایم میشود كه انگار وظیفه خطیری دارد یكی نیست بپرسد : اگر اینقدر بیكاری برو پرده هایت را بشور! اما یاد نگاههای گلناز كه می افتم ترجیح میدهم همینجا زیر نگاههای زن همسایه آنقدر بمانم تا چشمهایش كور شود.. احتمال اینكه گلناز خوابیده باشد ویا محو تماشای فیلم تلوزیون خیلی كم است .حالادیگر قوزك پایم انگار زیر ماشین تراش مانده باشد دل میزند انقدر شدید كه طپیدن های تند تند قلبم را فراموش كرده ام.

 

. اگر آنروز كه برای هزارمین بار از پله های دادگستری رفتم بالاتا جواب اخطار های ریزودرشت قیم قانونی گلنازرا بدهم ، از پاگرد طبقه سوم نیفتاده بودم پایین و قوزك پایم صدمه ندیده بود شاید هیچوقت نمی دیدمش.چه خوب است اگر آدم میخواهد زن و بچه اش را تنها بگذارد و بمیرد ارث و میراثی نداشته باشد تا در مخمصه ای كه من افتاده ام نیفتد.. سایه های پشت درخت اقاقیا هنوز آنجا یند ومرا نمیبینند سایه ها میروند و می ایند ومن هنوز فرمان ماشین به بغل روی پل ثابت مانده ام.
هراز گاهی برگه ای می اید در خانه و من باید برای توضیح پاره مسائل به دادگاه بروم ، توی یك از همین جنگ و گریز ها بود كه افتادم آنهم نه از یك پله و دو پله ! از شش تا !همه میگفتند معجزه شده كه سرم به جایی نخورده ، ولی من شك داشتم یعنی تقریبا مطمین بودم كله ام به جایی خورده است وگر نه چطور خیال كرده بودم كسی را شیبه پدر گلناز میبینم با همان قد و قواره و همان موهای ،پیچ دار و سیاه و سفید . ، نشست روی زمین و بی مقدمه گفت : زنهایی كه مرد … همانطور كه ناله میكردم دادزدم : چی؟ واو بدون تمام كردن جمله اش قوزك پایم را كه دررفته بود جا انداخت .جیغی كشیدم و بی حال روی پله ها ولو شدم . یكنفررا فرستاد تا باند كشی بخرد و همانجا پایم را اتل بست. شاید اگر توی هیاهوی مهد كو.دك ویا پله های عریض و طویل مدرسه و یا زمانی كه برای پرداخت عوارض های جورواجور شهرداری ازاین اداره به آن اداره میرفتم، افتاده بودم هرگز نمی دیدمش .ویا حتی وقتیكه برای شیرین كاری های گلناز از كلانتری محل سر در می اوردم . حرف قشنگی زده بود ( زنهایی كه مرد خودشون هستن)اینرا بعد ها وقتی كه دردپایم آرام تر شد فهمیدم . یك چیز دیگر هم فهمیدم وآن اینكه مدتهاست دیگر دلم نمیخواسته مرد خودم باشم و ، این بود كه وقتی برای كنترل قوزك پایم رفتم به مطب اش گرمایی را حس كردم كه علاوه بر قوزك پا دلم راهم گرم كرد.
همسایه دیگر پشت پنجره نیست . صدای پارس سگی از دور شنیده میشود، جیر جیركی توی بوته های پای درخت اقاقیا جیر جیر میكند و صدایش تا ته سینه ام میرود و از انجا آه میشود و میزند بیرون. میگذارم صورتم خیس شود . خیس خیس آنقدر كه دیگر برگشتن دختر و پسر جوان را نمیبینم . مگر تا كی میتوانم توی ماشین روی پل بمانم؟ ، شتر سواری كه دولا دولا نمیشود ! تاكی میتوانم از دیدن الگانس سفید وآبی توی خیابان تنم بلرزد؟ شاید هم حق داشته باشد مشكوك شود ، حق داشته باشد مادرش را فقط برای خودش بخواهد حتی اگر بنا برعادت هم باشد! همانطور كه از چیز های دیگر خانه به میل خودش استفاده میكند دلش میخواهد همه ان مهری را كه سالها به اش داده ام هنوز هم باقی باشد با اینكه گستاخانه روبرویم ایستاده وكفت: مامان شما اصلا میدونین عشق چیه ؟ من و جمشید عاشق همیم و نباید مخالف باشین!میخواهیم با هم ازدواج كنیم. صدای ملودی آشغالهاتونو بذارین دم در از دوتا كوچه پایین تر می اید هیچ دلم نمیخواهد رفتگر ها مرا اینوقت شب توی كوچه ببینند نباید اینجا بمانم .


میگفت: دیگه نمیذارم تنها باشی ، روی صفحه پیام كوتاه مینوشت : عزیز دلم نگران نباش تورو بیشتر دوست دارم مطمئن باش ! توی گوشی تلفن زمزمه میكرد میتونی رو عشق من حساب كنی باور كن ومن باور كردم حتی اگر سهم من از این باور هفته ای یكبار دیدار باشد فقط ، حتی اگر قسمت ام شنیدن جملات عاشقانه از توی گوشی تلفن ویا روی صفحه پیام كوتاه باشد ، بودنش ، خیلی بهتراست از نبودنش .شاید اگر گلناز میفهمید روزی كه اولین چین عمیق صورتم را دیدم چطور یكمرتبه خالی شدم ؟.

ویا وقتیكه بله گفت انگار در بشكه ای از آب یخ افتاده باشم تمام تنم لرزید ؟ شاید مجبور نمیشدم این موش و گربه بازی را ازخودم در اورم و به بهانه معالجه قوزك پا اسیرش شوم با اینكه .سهم من از این دلبستن چیزی نبود جز انتظار كشیدن،و ساعتها كنار تلفن منتظربودن تا زنگ بزند ویا روی پیام گیر برایم جملات عاشقانه بفرستد ! ولی در خانه كی منتظرم بود ؟، میگفت تونیمه گم شده وجودم هستی دلم میخواست باور كنم اگر باور نمیكردم مجبور نبودم هفته یكبار كلی دروغ و درم سر هم كنم تا دیر امدنم را توجیه كند.و هر بار هم بیشترشرمنده شوم…
صدای ملودی كه نزدیكتر میشود دكمه در باز كن را می زنم ، ماشین را می برم داخل پاركینگ ، بسته داروها را برمیدارم درب آساسور كه بسته میشود موزیك ملایمی آرام پخش میشود چشمهایم را میبندم آرزو میكنم چه خوب بود این حركت تا ابد ادامه داشت . طبقه چهارم ،كه می ایستد سینه ام را میدهم جلو پشتم را راست میكنم و سرم را می گیرم بالا میخواهم امشب كاررا یكسره كنم!ولی میبینم چراغ هال هم خاموش است .
تكه كاغذی كنار چراغ خواب دبده میشود معلوم است با عجله نوشته شده : مامان من و جمشید رفتیم شیراز عروسی دوستشه ، خواستم یهتون بگم ولی همراهتون خاموش بود ! راستی چرا همراهتونو خاموش كرده بودین؟

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:35 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

نامه یک دختر زشت به پروردگار

 پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی 
بمفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیداد می کند....
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر 
احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی – 
امکان پذیر نیست .....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر 
تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا 
نیست !...
بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث 
برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم 
!...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی 
پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ، 
بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز 
مادرم !...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان 
، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .
تا آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود ، 
که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها 
هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس 
کردم که تا چه پایه محرومم !!!
در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر 
و کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن 
جبران کنم...زهی تلاش بیهوده !
دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و 
"احساسات" متقابلی میخواستند...
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد 
...!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف 
و سکر آور ، وجودم را برقص آورد ...
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی 
شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود .
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود 
، جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست 
داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.
در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست 
...
به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی 
بخاطر تنهایی دلم گریست ...
تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول 
زدم ... همه شب ...هر شب به او – به دلم بیکسم ، قول می دادم که فردا 
....مونسی برایش خواهم یافت ...
و هر روز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه 
ناشناس بود ...
آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود !...
در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز 
بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا 
نیست ...هیچ زیبا نیست .
تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از 
زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است !
و این پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت 
است ! تراژدی زندگیست !
خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟
هجده ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به 
تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم اینکار را بکنم ... مادرم میل داشت 
اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود! آینده 
! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک 
، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود 
و تهی ویک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای میتوانست داشته باشد ؟ 
جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک پنهانی ...
نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد 
... دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما ...مگر با خواستن دلم بود 
؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید 
از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه 
بگویم ؟!
با خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم 
بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و واج 
ماندم و سوختم ..ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ، چه فلسفه های 
وحشتناک که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم ساغری " 
بالزاک اندوختم ...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم ...
در اتاق ماتمزده ام چه ساعتهاکه بخاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم 
...مدتها "دیکنز "دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش 
آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین " کافکا " 
آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم ، خراب کردند ...
خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا 
کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا 
اینکه ....
یکبار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...یکوقت عملا دیدم که 
دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی 
سرسام گرفته ام ، پیدانیست !
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...چون 
یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند 
؛هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر 
است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من 
شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده نه محبت ! 
... ترحم...ترحم...!
آری خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد – برای 
اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من چیستم 
؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟!
مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت 
زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ـ این منبع تیره بختی 
زندگی تیره بخت من نداشتی ؟
پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است .
من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این 
سینه خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم ...یک جفت پستان سپید و 
برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد .... 
جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل ـ در برجستگی پستانها جستجو می 
کنند...!
من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل 
هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد؟... 
من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس 
ببازم ! 
پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به 
خاطر گناهی که نکردم ببخش ......

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:37 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستان شیرین پیرزنی بر جاده

 اكتبر 1944 بود. لایه های نازك برفی زود هنگام،، ایالت مینه سوتای جنوبی را پوشانده بود. برفِ قسمتهای زیادی، به جز قسمتهایی كه در سایه قرار داشت، از بین رفته و زمین گل آلود، از وسط قسمتهای ذوب شده، خود نمایی می‌‌كرد. كشتزارها خلوت و كسالت آور بودند و زیر آسمان سربی، خسته به نظر می‌‌رسیدند. فصل حاصلخیزی و رشد سپری شده بود. مزارع، محصولشان را داده و حالا در انتظار خواب طولانی زمستانی، به سر می‌‌بردند. 
 در آسمان، فریاد خشنی، سكوت را می‌شكند. كلاغی سیاه، به آرامی‌پرواز می‌‌كند. با سر بزرگش، چرخزنان، در حال از نظر گذراندن مناظر زیر است. از پنجرة‌ ك خانه روستایی، دختری ده ساله در حال تماشای پرواز اوست تا پس از مدتی از نظر ناپدید می‌شود. دختر چشمانش را می‌مالد، و خمیازه ای می‌‌كشد. هوای دلگیر، او را خواب آلود و بی حال كرده است. می‌‌خواهد به اتاقش بر گردد وبر تختش بِلَمَد و كتاب (پنج فلفل ریزه) را بخواند. 
- (آنی )!افكار پوچ را رها كن ! میز چیده شدخواهش می‌‌كنم زودتر بیا! 
این مادرش بود كه با صدای بلندی، از آشپزخانه صدایش می‌زد. 
- مارگارت! تو هم برو پسرها را صدا بزن و سپس بیا به من كمك كن تا غذا را سر میز بیاریم. 
 هر دو با هم گفتند :
- چشم !ماما! 
و خواهرش رفت، بچه های كوچكتر را پیدا كند. همین كه آنی، از مرتب كردن ظرف و قاشق و چنگال فارغ شد. سه پسر 
كوچك كه موهایشان به هم ریخته بود ، جست و خیز كنان، وارد اتاق غذا خوری شدند. هر كدام كپی آن یكی، اما در اندازه های متفاوت. همه پشت میز نشستند. 
مارگارت و مادرشان، دیگ بزرگ سوپ جوجه و همچنین دیسی از نانهای برش خورده، كه برای عصرانه، مورد استفاده قرار می‌‌گرفت را، داخل اتاق آوردند. .  
مادر:
- مارگارت! تو زحمت بشقابهای سوپ را بكش! تا من هم یك كاسه برای بابایتان ببرم، ببینم می‌‌توانم او را مجبور كنم، كمی‌‌بخورد. بچه ها! شما هم مطیع خواهرانتان باشید! شنیدید ! 
ناگهان از راهرو، زنگ تلفن، به صدا در آمد. دو زنگ كوتاه، دو بلند. و همه، منتظرانه به آن سمت خیره شدند. مادر، گوشی را بر داشت، و با صدای بلند گفت :
- الو، سلام! آیرس نلسون، بفرمایید! 
صدای مردی از طرف دیگر آمد. 
- من دكتر لارسن هستم. همسرم می‌‌گوید شما چند بار تماس گرفته اید. حال فرِِِد، چطور است ؟
- خب! حالش چندان خوب نیست، دكتر! بیماری اش، ممكن است به سینه پهلو، منجر شود. بد، نفس می‌‌كشد. و نمی‌‌توانم وادارش كنم كه چیزی بخورد. من نگرانم. دوست دارم یك نوك پا بیایید، دوباره او را ببینید. در این لحظه، سكوت كوتاهی، حكمفرما شد. و او شنید كه دكتر، نفس عمیقی كشید. 
دكتر :
- خانم آیرس! اگر بتوانم، سعی می‌‌كنم امشب خودم را برسانم. اما احتمالاً، آمدنم تا صبح، به طول خواهد انجامید. آدمهای زیادی، به این نوع آنفلوآنزا، دچار شده، و تلفنهای زیادی، در این زمینه، به من شده است، كه قبل از اینكه به مسئله شما 
بپردازم، باید در مورد آنها اقدام كنم. البته، زیاد طول نخواهد كشید. 
لحن صدایش آهسته ترشد. 
. . . گوش كنید! اگر برایتان امكان دارد به شهر بیایید، من برایتان، مقداری دارو، در دفترم، كنار خواهم گذاشت، كه ممكن است به شما كمك كند. داروی جدیدی است، و من نتایج نسبتاً خوبی، با آن گرفته ام، چطور است؟
- خوب البته كه خوب است. من هر جور هست، خواهم آمد، یا بزرگترین دخترم را خواهم فرستاد. از لطف شما متشكرم، دكتر!
و گوشی تلفن را گذاشت. 
مارگارت پرسید:
- مرا كجا می‌‌خواهی بفرستی ماما! آیا دكتر نمی‌آید ؟
- و قتی شامتان را خوردید، خواهم گفت. حالا باید بروم طبقه بالا به پدرتان سری بزنم. 
 وقتی پانزده دقیقه بعد مادر برگشت، بیشتر از قبل، نگران به نظر می‌‌رسید. 
مادر :
مارگارت !باید سوار شوی و به شهر بروی و داروها را از مطب دكتر بگیری، پس آماده شو !
مارگارت:
- با ماشین، آنهم تنها خودم ؟
مادر :
- خب ! من كه سر رشته ای در رانندگی ندارم 
و با تندی ادامه داد :
- من به هر حال، باید اینجا پیش پدرتان بمانم. تو راننده خوبی هستی! و من فكر می‌‌كنم كه كارت را خوب انجام خواهی داد. 
مارگارت، چهار ده ساله بود و از یازده سالگی، رانندگی را شروع كرده بود. اما هرگز، تنهایی، در كشتزار ها، رانندگی نكرده بود. آنی، از حالت صورت خواهرش، می‌‌توانست بفهمد كه فكر تنها سفر كردن به شهر، او را هیجانی كرده و ترسانده است. بنابر این با التماس گفت :
- ماما ! بگذار من هم بروم. خواهش می‌‌كنم!
پسرها هم، همگی با هم گفتند:
ما را هم بگذار برویم. 
مارگارت گفت:
من دوست دارم آنی بیاید، كه در این صورت، تنها نخواهم بود. 
مادر گفت:
فكر می‌‌كنم كه بد نباشد آنی هم با تو بیاید. اما مستقیم بروید و برگردید. برای هیچ چیز دیگر، صبر نكنید. خوب گوش كنید! این یك سفر تفریحی نیست. 
آنها با وقار، به علامت تایید، سرشان را تكان دادند و به سمت لباسهایشان دویدند. 
كوچكترین پسر، كه هشت سالش بود، پرسید:
- چرا ما، نمیتوانیم برویم ماما؟
مادر:
- زیرا اینجا، مادرتان به شما، احتیاج دارد. آغوشش را به شكل ترسناكی باز كرد و او را ترساند. 
مادر، یك جفت از كاسه های خالی روی میز، را برداشت و به سرعت، به سمت آشپزخانه به راه افتاد. و از فرزندش كه خیره نگاهش می‌‌كرد، دور شد. وقتی به فرزند كوچكش نگاه می‌‌كرد نمی‌‌توانست به پسر بزرگترش، باد فكر نكند كه در ارتش، در 
حال جنگ بود. وقت و بی وقت، فكر اینكه او مجروح شدة‌ ا در موقعیت خطرناكی است آزارش می‌داد، و اندوهی او را فرا می‌‌گرفت كه تقریبا برایش غیر قابل تحمل بود. (باد) موی زرد كم رنگ و بی كك مكی داشت با چشمهای آبی كم رنگ، درست مثل بچه های كوچك. دقیقا به پدرش رفته بود، كه حالا در طبقه بالا دراز كشیده و شدیداً بیمار بود. آنهم از نوع بدترش و چشمهای ملتهبش، بی صدا، از او التماس كمك داشت. آیرس از بیچارگی اش، كلافه شده بود. 
دخترها، دم در آشپزخانه، لباسهایشان را پوشیده و پوتینهایشان را، دستمال كشیده بودند. مادر، مقداری پول، از كوزه دهان گشاد داخل آبدارخانه برداشت و آنها را به مارگارت داد تا بابت بهای دارو ها بپردازد. همچنان كه داشتند بیرون می‌‌رفتند مادر رو به آنها كرد و گفت :
- باید كاملا دقت كنید. خیلی تند نرانید! اما وقت را هم تلف نكنید! سعی كنید، قبل از اینكه هوا تاریك شود، بر گردید. 
هر دو با هم گفتند:
- هر آنچه شما گفتید، همان را انجام خواهیم داد. 
ذوب برفها، جاده را گل آلود كرده بود. آنی، با غرور ، روی صندلی عریض جلو نشست. خواهر بزرگش، فورد را، از زمین پر از چاله گل آلود، بیرون كشید و آن را به جاده شنی كه به شهر، منتهی می‌شد، هدایت كرد. 
مارگارت، به آرامی‌دنده ها را عوض كرد، به آنی نگاهی انداخت و لبخندی زد. 
یكی دو مایل از راه را، مشتاقانه به گپ و گفتگو با هم پرداختند. اما چندی نگذشت كه ترجیح دادند كمی‌استراحت كنند و از تماشای مناظر بیرون لذت ببرند. شهر كوچك بارلو تنها 
هفت مایل، از مزرعه فاصله داشت، اما گل آلود بودن جاده و بی تجربگی مارگارت، سرعت آنها را كُند كرده بود. 
پس از نیم ساعتِ دلپذیر، جلو مطب دكتر، متوقف شدند، مطبی كه منزل دكتر هم بود. زن دكتر، جلوی در، به استقبالشان آمد، و از آنها دعوت كرد كه در آشپزخانه گرم، منتظر بمانند، تا او بسته كوچك محتوی دارو را بیاورد. پس از اینكه همسر دكتر بر گشت، اصرار كرد كه چند فنجان كاكائوی داغ، بنوشند. آنی به خواهر بزرگش نگاهی انداخت و نمی‌دانست كه باید بپذیرد یا نه. مادرشان گفته بود كه وقت را تلف نكنند. اما مارگارت خیلی مودب بود و خجالت می‌‌كشید روی كسی را زمین بیاندازد. بنابر این، آن مایع داغ شیرین را نوشیده، از همسر دكتر تشكر كرده، و دوباره به راه افتادند. 
وقتی شهر را ترك می‌‌كردند، روشنی كم كم داشت از آسمان محو می‌شد. هوای غبار آلود نیمه روشنی بر همه جا حكومت داشت. جاده خلوت بود. و مارگارت با احساس رضایت بیشتر و با سرعت بهتر، فورد را به پیش می‌‌راند. ناگهان از جایی، اندام سیاة‌ ك پرنده بزرگ، مستقیما و به سرعت جلوی ماشین، فرود آمد. مارگارت فرمان را به سمت كنار چرخاند، و روی ترمز فشار داد. فورد متوقف شده و با سرفه ای خاموش شد. 
آنی در حالی كه گریه می‌‌كرد و جایی از سرش را كه به جلوی ماشین خورده بود می‌مالید. گفت :
- این چی بود؟!خوردیم به اش ؟!
مارگارت كه در جا میخكوب شده و فرمان را محكم با هر دو دستش چسبیده بود گفت:
- خدای من !چقدر ترسیدم !
- حالا چه كنیم؟ 
- بهتره برویم بیرون، ببینیم چه اتفاقی افتاده. 
هر دو خارج شده و به سمت جلوی اتومبیل حركت كردند. آنی دو دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از لای انگشتانش، دزدانه، نگاه می‌‌كرد،هراسناك از آنچه ممكن است با آن مواجه شود. در نور گرفته و سرخ رنگ غروب، پیرزنی بر جاده نشسته بود، و به نظر می‌‌رسید كه دستپاچه شده است. دخترها بهتشان بر داشته بود. 
مارگارت:
- وای خدای من! واقعاً متاسفم. ندیدمتان. بد جوری كه صدمه ندیدید؟
پیرزن سرش را چرخاند و به دخترها نگاه كرد. 
 مثل یك پرنده، چشمهای سیاه روشن، و قیافه هوشمند و چین و چروك داری داشت. در حالی كه دستانش را دراز كرده بود گفت:
- خب! همین طور آنجا نایستید! كمكم كنید!
هر دو، عجولانه، جلو رفتند و پیرزن فوراً روی دو پایش ایستاد، پاهای گل آلودش را تمیز كرد وگرد وخاك بالاپوش سیاه بلندش را تكاند. مارگارت دوباره سوال كرد :
- شما. . . شما كه صدمه ندیدید؟!
قادر نبود باور كند كه از این حادثه هولناك، قسر در رفته است. 
- نه! با خوردن به ماشین شما، من فقط تعادلم را از دست دادم. جای نگرانی نیست. و انگشتهای لاغر چنگال مانندش را تكان داد. 
- عجیبه !چمدانم كجاست ؟مثل اینكه آن را انداخته ام. 
در نور ضعیف، شروع به جستجو كرد. آنی و مارگارت هم، شروع به گشتن كردند. آنی زیر ماشین، چشمش به آن خورد و آن را به سمت خود كشید. چمدان چرمی‌‌كهنه ای كه به نظر می‌‌رسید خیلی وقت است مورد استفاده قرار گرفته است. 
با صدای بلند گفت : 
- خیلی سنگینه! مگه چی توشه؟ و آن را رها كرد. 
پیرزن چشمانش را باز و بسته كرد و گفت :
- چیز زیادی داخلش نیس. فقط داخلش غم دنیاست. یك نگاه به دو دختر و یك نگاه به فورد انداخت و فكورانه، چانه اش را خاراند. به نظر می‌‌رسید، تصمیمی‌‌گرفته است. كتش را دورش جمع كرد و در یك لحظه چمدان را بیرون كشید. سپس با چرب زبانی گفت : 
از آنجا كه مسیر من و شما، یكی است، خوشحال می‌شوم اگر بتوانم با شما دخترها، همسفر شوم. 
پشت سر آنها نشست و چمدانش را هم كنارش گذاشت. آنی، از صندلی جلویی، زیر چشمی‌‌نگاهی به او انداخت. و همگی در امتداد جاده به راه افتادند. 
در فضای نیمه تاریك، چشمهای سیاه پیرزن، برق می‌زد. مجهولاتی در مورد او وجود داشت. آنی نمی‌‌توانست بة‌ اد بیاورد كه او را قبلاً، كجا دیده است. 
آنی :
- مادام ! آیا شما به دید و بازدید كسی این اطراف نرفته اید ؟
پیرزن :
- اوه البته! رفته بودم به دیدن خانم‌ها رولد جانسون. شاید شما او را بشناسید. 
آنی:
- او دوست مادر ماست. و اویلین جانسون هم همكلاس من است. هفته قبل، مدرسه نیامده بود. فكر می‌‌كنم چون مامانش مریض بود، اویلین مجبور شده بود در خانه بماند، تا از بچه های كوچك مواظبت كند. 
پیرزن آهی كشید :
- بله! او خیلی بیمار بود. این بود كه من ترجیح دادم برگردم. 
آنی : 
- پدر ما هم مریض است. 
پیرزن با قیافه ای حاكی از هم دردی :
- او هم ؟ این خیلی ناگوار است. 
آنی :
- من و مارگارت، برای گرفتن بعضی از داروهایش، سوار ماشین شدیم و به شهر رفتیم، زیرا دكتر، تا فردا نمی‌‌توانست از او دیدار كند. 
آنی ادامه داد:
 من و مارگارت، قبل از این، هرگز تا شهر، رانندگی نكرده بودیم. امیدوارم بابای ما، چیزیش نشود، زیرا اگر این اتفاق بیافتد، ما نمی‌دانیم چه باید بكنیم. باد، برادر ما، مشغول خدمت در ارتش است و مامان و من و مارگارت، نمی‌‌توانیم به تنهایی، همه كارها را انجام دهیم. . . . 
مارگارت با عصبانیت گفت:
- ساكت !آنی! پدر چیزیش نخواهد شد. 
صورت آنی سرخ شد، و قطرات اشك بر گونه اش غلتید. او نمی‌‌توانست عصبانیت مارگارت نسبت به خودش را تحمل كند. بقیه راه را، در سكوت سپری كردند. چندی نگذشت كه 
مارگارت، آهسته آهسته، از سرعت ماشین كم كرد. داشتند بة‌ ك چهار راه نزدیك می‌شدند. مارگارت، صورتش را به سمت پیرزن چرخاند و گفت:
 - وقتشه كه تغییر جهت بدهیم. خانه ما، كنار همین جاده است. دوست دارید، سری به خانه ما بزنید ؟مادرم، از دیدن شما خوشحال خواهد شد. 
پیرزن، مدت زمان زیادی سكوت كرد. نگاهش را از این یكی به سمت دیگری چرخاند. آنی، احساس می‌‌كرد كه آن چشمهای سیاه تیز، می‌‌توانست از میان بدن آنها، ببیند. 
سرانجام پیرزن گفت :
- بهتر است مرا همین جا ترك كنید. گمان نمی‌‌كنم بتوانم این زمان، جایی توقف كنم. بسیاری از دوستانم، پس از مدت كوتاهی، سر خواهند رسید. 
مارگارت خارج شد و در ماشین را برایش باز كرد. بانوی پیر پا به بیرون گذاشت و چمدان سنگین را به دنبال خودش بیرون كشیده، و آن را روی زمین گذاشت. دستانش را پشت سرش برد و كلاهك شنلش را كشید. صورتش را كه در تاریكی گم بود،به سمت دو دختر چرخاند. به نظر می‌‌رسید صدایش از فاصله ای دور می‌آید. 
- شب هر دوی شما به خیر! از اینكه مرا سوار كردید متشكرم. طولی نخواهد كشید كه روزی دوباره شما را ببینم، سپس در دل تاریكی حركت كرد. 
همینكه دختران وارد محوطه منزلشان شدند، ناگهان، در خانه روستایی، باز شد و برادرانشان برای دیدارشان بیرون دویدند،و گریه كنان گفتند :
- تا حالا كجا بودید؟ ماما نگران شد، داروها را گرفتید؟
وقتی مادرشان از موضوع ملاقاتشان با پیرزن، مطلع شد، به هیجان آمد:
-نمی‌‌توانم باور كنم كه شما زنی را پس از تاریكی، در جادة‌ افته باشید. و سرزنش كنان ادامه داد :
آیا اشتباه نكردید كه او را در این شب سرد، تنها رها كردید ؟بروید و بیاوریدش! او می‌‌تواند تا صبح اینجا بماند. 
آنها به سمت چهار راه برگشتند و اطراف جاده را جستجو كردند. اما نتوانستند پیرزن را پیدا كنند. ماه بالا آمده بود. و از بین ابرها می‌درخشید. جاده در نور شیری، حمام می‌‌گرفت. مه آرامی‌‌روی زمین در حال حركت بود. صدای خش خشی ناگهانی، مجبورشان كرد، بیشتر جستجو كنند. بالای سرشان، در شاخه های برهنة‌ ك نارون بزرگ، فوجی از كلاغ ها بیتوته كرده بودند. 
فردا صبح، پدرشان قادر بود كه بنشیند و مقداری سوپ بخورد. به نظر می‌‌رسید كه داروها، وظیفه اشان را خوب انجام داده بودند. وقتی دكتر سر رسید، سی دقیقه را با پدر سپری كرد، و سپس به بقیه خانواده هم نگاهی انداخت. بچه ها اجازه دادند كه او، با گوشی معاینه اش، صدای قلبشان را بشنود. دكتر به آنها خاطر نشان كرد كه پدر، بیماری سختی را پشت سر گذاشته و حالا رو به بهبودی است، اما خبرهای بدی هم با خود داشت. به آنها اطلاع داد كه دوستشان اما جانسون، عصر روز قبل جان سپرده است. با شنیدن این خبر مادر به گریه افتاد. وقتی مادر به دكتر اطلاع داد كه دخترانش دیروز با پیرزنی مواجه شده اند كه از دیدار خانم جانسون بر می‌‌گشته است،دكتر گرهی بر ابروانش افكند و اظهار تعجب كرد. 
دكتر:
- من كه كسی را با این مشخصات، آنجا ندیدم. هارولد هم به من گفت كه تمام روز جز او و پسرانش كسی آنجا نبوده است. آدم بیچاره، به كمك این بچه ها و دختر بزرگش، احتیاج داشت. 
اویلین، حتی از كوچك ترها هم مواظبت می‌‌كرد اما فشار از دست دادن مادر برایش بسیار سخت بود و فكرهای عجیب و غریبی به سرش زده بود. تمام بعد از ظهر دیروز، بر درخت جلوی پنجره اتاق مادرش، یك كلاغ سیاه بزرگ نشسته بود. بچه ها، تصور می‌‌كردند كه آن، پرنده مرگ بود كه آمده بود مادرشان را از آنها بگیرد. اویلین، سخت می‌‌گریست، آنگونه كه من، مجبور شدم داروی خواب آور، برایش تجویز كنم و پدرش او را به اتاق خوابش برد. اما شما بدانید كه آن یك واقعه نفرینی بود. لحظه ای كه اِما مرد، درست بعد از غروب آفتاب، یعنی همان لحظه ای بود كه آن پرنده، پریده بود. 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:38 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

پاسخ به:داستان های عاطفی

 

نقل قول lotfi64431

داستان قشنگی بود

 

 

 


ممنون 

اگه برای شما زحمتی نداره از دکمه تشکر هم استفاده کنید !

 

 

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:47 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

چند پر پونه

 آقای دكتر گفت باید از پسرت جدا زندگی كنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا كنی. پیاده روی كنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یك بیماری‌ی روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه‌اش عین آینه‌ی دق است. 
تابستان‌ها بالكن ما خیلی باصفاست گل می‌كارم شمعدانی، اطلسی. پونه می‌كارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می‌روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می‌آید، بعد تلخی‌ و گسی‌ی اطلسی‌ها، نفس عمیق كه بكشی عطر پونه گیج و دلتنگ‌ات كرده. تا حالا چند بار شده روی بالكن به سرم زده كه پرواز كنم. یك بار روی صندلی هم ایستادم ولی ترسیدم. تو گوش‌هام سوت ممتد كشید... عطر پونه‌ها گم شد... آی گل پونه نعنا پونه... پسرم رفته خوابگاه خوابیده، من هم هر روز می‌روم استخر شنا می‌كنم. تن به نرمی‌ی آب می‌دهم. آخیش... آبِ مهربان. آبِ پذیرا. همه‌ی مرا در بر می گیرد. همه‌ی مرا به خود می‌گیرد. بی مرز، بی حصر، رونده. خودم را می‌زنم به مردن، هفی باد می‌كنم می‌آیم روی آب. لحظاتی دنیا می‌ایستد، با همه‌ی تكان‌هاش، دلهره‌هاش، اطلسی‌هاش، آی گل پونه نعنا پونه...
آن‌طرف شلپ شلوپ شده یك خانواده با هم آمده‌اند استخر. ایرانی هستند، تازه وارد. زن و شوهر ویك پسر بچه. زن ایستاده كناری. تو آب نیست، رو ابرهاست. هوایی شنا می‌كند. مرد به پسرشنا یاد می‌دهد. طرز نفس گرفتن یاد می‌دهد. هر حركتی كه پسر می‌كند، پدر لبخند می‌زند. خیال می‌كند پسرش دارد برومند می‌شود. مادر در رویا و خواب‌های طلایی است، پسر را تا دانشگاه هم راهی‌ كرده. دیگر نمی‌داند كه تا دوسال دیگر كم كم استخر نمی‌آیند، بچه‌ ول می‌شود میان كانال‌های تلویزیون و چون این‌جا هوایش پاكیزه‌تر است، زن عیب‌های شوهره را بهتر می‌بیند، و دیگر نیازی به آقابالاسر نیست، لذا طلاق می گیرد و همه‌چی می‌گوزد به الك.
 
این مجتمعی كه من در آن زندگی می‌كنم قدیمی است در ضمن، یك كم شیك است. روزگار گذشته، فقط از نژاد انگلوساكسون‌ها این‌جا ساكن بودند هنوز هم چندتایی از آن عتیقه‌ها زنده‌اند. یكی یكی پیر شدند از این دنیا رفته‌اند به آن دنیا. پیرزن‌های فضول و از خودمتشكر و پیرمردهای غرغرو. به جز آقای دیكنز كه خیلی ناز و تمیز است. آپارتمان روبروی من می‌نشیند. حتی سرساعت سرفه می‌كند. صبح به صبح ساعت هفت و بیست دقیقه، حمله‌هاش شروع می‌شود اوهو اوهوووو گاهی كه طولانی می‌شود، می‌روم در می‌زنم. آقای دیكنز آنقدر پیراست كه پسرش پیر شده رفته آن دنیا، خودش هنوز مانده این دنیا. بارها شنیده‌ام آه و ناله و نفرین می كند. باد فتق دارد، مدام زیپ شلوارش گیر می‌كند می‌روم كمك‌اش گیر زیپ را رد كنم، آب دماغ و دهانش می‌چكد روی دستم، دلم به هم می‌خورد بعد دوتایی، می‌زنیم زیر خنده بعد هم گریه. ولی ناكس دلش نمی‌خواهد بمیرد اصلا و ابدا. كشتیارش شدم شلوار گرمكن بپوشد نمی‌پوشد تازه بعضی وقت‌ها هم كه سر دماغ است وقتی دارم زیپ شلوارش را می‌كشم بالا، حواسش هست كه من زنم و او مرد. 
 
ساكنین جدید، بیشتر ایرانی ـ كانادایی و هندی ـ كانادایی و چینی ـ كانادایی هستند. ساكنین این مجتمع دو دسته‌اند یكی ‌آنها كه صورت خود را با سیلی سرخ نگه می‌دارند، یكی آن دسته كه آنقدر دارند كه بروند در جایی یك كم شیك‌تر زندگی كنند اما یك كم رند هستند و نمی‌خواهند زیاد دونده‌گی كنند. اما اكثریت با صورت سرخ‌هاست. اكثریت با كون‌ پاره‌ها‌ی ناشی از دونده‌گی است. چند تایی هم مثل من یا سونیا، هر چه به حافظه‌مان فشار می‌آوریم كه چی شد كه همچین شد، یادمان نمی‌آید. من یك چیزهایی یادم است اما شتاب حوادث، كه كی عروس شدم، كی مادر شدم، كی مطلقه و كی پسرم یتیم شد، یادم نمی‌آید. هر چی هم كه یادم مانده انگار همه چیز از اول گوزیده بود به الك. از همان اول كه عروس شدم، مطلقه بودم یا انگار آدم مادر می شود كه بعد پسرش برود خوابگاه بخوابد یا این‌كه پسرم از همان اول یتیم بود و بابایی دركار نبود. تكان‌های جاكن شدن‌ها انقدر زیاد بوده كه رد پرتاب شدنم به این‌جا را گم می‌كنم. بهتره بروم شنا كنم. دوش می‌گیرم، تا استخر چند قدمی راه است. جلوی من دو تا دختر سیزده چهارده ساله‌ی هندی ـ كانادایی دوش گرفته، آبچكان می‌روند طرف استخر. توی آب یكی از آن عتیقه‌های فضول، با اخم و تخم و حركت دستش كه سرشار از تمدن است، امر و نهی می‌كند كه قبل از شنا، بروید دوش بگیرید. سر و شانه می‌آید كه ما صاحبان قدیمی باید مواظب شماها باشیم. دختر كوچكه لب ورچید و بغض كرد. عتیقه را در جا جرش دادم. البته جردادن به انگلیسی خیلی سخت است. گفتم تو كوری، دیگر چشم‌هات سو نداره نمی‌بینی این‌ها دوش گرفته‌اند. عتیقه خفقان گرفت. دخترها به من لبخند زدند. در ضمن، ناگفته نماند كه با ساكنین جدید آسیایی - كانادایی این مجتمع یك كم بو گرفته است. بوی زندگی، بوی كاری، بوی زیره، بوی لجن دریاهای چین و ماچین، بوی سیرداغ پیازداغ، بوی شنبلیه‌ی سرخ كرده كه تا دو روز توی آسانسور می‌ماند، وقتی خانواده‌ی آقای مهدوی رفت و آمد می‌‌كنند و بوی قرمه سبزی را با خود به راهروها، به سرسرا تا توی سالن ورزش می‌آورند. سر و ریخت خانم مهدوی كه با روپوش بلند تا مچ پا و زیرش شلوار و سرش مقنعه، مجهز به كفش ورزش و مچ‌بند نایك، وسط دختر و پسرهای كون لخت در حال بدن سازی، پا دوچرخه می‌زند، دیدنی است. اصلا هم ناراحت نمی‌شود كه دختر و پسرها عضله‌های كونشان را گرد و قلمبه بغل گوشش پیچ و تاب خوشگلش می‌دهند. من ولی از مدل موهای آقای مهدوی هیچ خوشم نمی‌آد كه صاف شانه می‌كند روی پیشانی‌اش و همیشه‌ی خدا چرب است.
 
تازه واردها، هم وطن‌های خودشان را تحویل نمی گیرند می‌خواهند با خارجی‌ها آشنا شوند تا زبانشان خوب شود. ارواح عمه‌شان. دیگر نمی دانند كه بر اثرجاكن‌شدن‌های ممتد و پس‌لرزه‌های ناشی از آن مغز و حافظه آسیب می‌بیند و آدم هیچوقت زبانش خوب نمی‌شود و تا آخر عمرش مثل بچه‌ها، دَدَ دودو می‌كند. تازه، كو خارجی كه آدم باهاش حرف بزند. این‌جا، هر كسی كار خودش بار خودش. در ضمن ایرانی‌ها تاقچه بالا می‌گذارند و هندی‌ها را تحویل نمی‌گیرند و هندی‌ها، چینی‌ها را و چینی‌ها هیچكدام را. چینی‌ها تو خودشان‌اند. آدم هیچی ازشان نمی‌داند جز اینكه مثل مورچه‌ها با همكاری و پشتكار، قبیله‌ای زندگی میكنند. آروغ زدن را بد نمی‌دانند و به گوزیدن هم نمی‌خندند راحت از بالا و پایین باد ول می‌دهند و توی آسانسور و راهروها بوی لجن دریا با بوی كاری و شنبلیله در هم می‌رود و آدم خوب به خاطرش می‌ماند كه در یك كشور چند ملیتی زندگی می‌كند.
آقای بهادری یك تویوتا كمری‌ی نو خریده. وقتی دور محوطه‌ی مجتمع، هی الكی دور می‌زند و توی شیشه‌های دودی‌ی ساختمان خودش را با ماشینش دید می‌زند، نمی تواند شادی‌ی كودكانه‌اش را پنهان كند. اما دیگر نمی‌داند كه پسر آقای تامیلا هفته‌ی دیگر بی. ‌ام. و. اش را از كمپانی می‌كشد بیرون و تویوتای آقای بهادری می‌خورد تو سرش و بعد از چشمش می‌افتد و حالش گرفته می‌شود. آقای بهادری بیچاره از آن‌هاست كه صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد. موهاش سفید شده اما نمی‌خواهد قبول كند. رنگ می‌كند. نمی‌دانم چه‌كار می‌كند كه وقتی موهاش درمی‌‌آد، انگار مركوركوروم به موهاش زده. تنها زندگی می كند. می‌گویند سرهنگ بوده، برای خودش كیا بیایی داشته. چشماش مدام له‌له می‌زند. خب این‌جا كه یك كشور آزاد است پس دیگر این چشم‌ها و این سر و ریخت یعنی چی. اما خودش را و نگاهش را كنترل می‌كند تا رفتار درست و شایسته‌ای داشته باشد. فقط ایكاش نگاه آقای بهادری و نگاه آقای مهدوی را كه همیشه انگار یكی اسحله تو گوشش گذاشته كه فقط شست پایش را نگاه كند، قاطی می‌كردند تا آدم از دست جفتشان انقدر به عذاب نباشد. آقای بهادری با اینكه خودش را كنترل می‌كند اما دم رفتن بالاخره تكه‌ای از آدم را با خودش می‌برد مچ ‌پایی، خم بازویی، انحنای باسنی... 
سونیا ارمنی - ایرانی - كانادایی‌ست. از بوق سگ تو فروشگاه كار می‌كند، شب‌ها عینهو جنازه می‌آید خانه. آخر هفته می‌رود بیشتر حقوقش را می‌دهد كرم دورچشم می‌خرد. از وجناتش پیداست كه وقتی آن كرم مخصوص را می‌مالد، خیال می‌كند شكل عكس آن هنرپیشه‌ای می‌شود كه دارد كرم را روی پوستش همچین می‌كند. دیگر نمی‌داند كه همین فردا پس فردا، شكل مادرش خواهد شد. با غبغب آویزان و پاهای ورم كرده.
فخری هم تازه وارد است با دو پسر نازش امید و نوید. فخری تو دلبروست. شوهرش در ایران منتظر است تا فخری كارهای اقامتشان را درست كند . یار دبستانی‌ی شوهرفخری كه چند سالی این‌جاست و تازه از زنش جدا شده به فخری كمك می‌كند تا راه و چاه را یاد بگیرد. بچه‌ها صداش می‌زنند، عمو. بچه‌ها مرتب بهانه‌ی پدرشان را می‌گیرند. عمو برایشان لباس و وسائل سرخپوستی خریده. سرشان گرم است. خودشان را عینهو سرخپوست‌ها رنگ و وارنگ درست می‌كنند، دور مجتمع طبل می‌زنند، كل می‌كشند یا یاهی یا یاهی یاهی یا... فخری از زیر روپوش و روسری درآمده، حسابی به قر و فرش می‌رسد. به بچه‌هاش می‌رسد. تندتند زار زندگی جور می‌كند. دیگر نمی‌داند كه موانع قوانین اداره‌ی اقامت، فشار زندگی، خوشگلی‌اش و فعالیت فزاینده‌ی هورمون‌ها، همه دست به یكی می كنند و فخری می‌رود با دوست شوهرش می‌خوابد و ماه زیر ابر نمی‌ماند و بعد همه چی می‌گوزد به الك.
 
شب‌ها برای اینكه نروم توی بالكن هوای پرواز به سرم نزند می‌روم پیش یانا. حالا شما خیال می‌كنید چون پسرم رفته خوابگاه خوابیده، من هوای پرواز به سرم می‌زند، نه‌خیر، گفتم كه پسرم خیلی‌هم آقاست و همه‌چیز را هم مثل یانا خوب می‌داند و سر و ته همه چیز را هم دیده. من از دست این مردم كه یك جوری رفتار می‌كنند كه انگارنه انگار، از دست این همسایه‌ها كه انگار خیال می‌كنند، هیچی نمی‌گوزد به الك، می‌خواهم خودم را از آن بالا... آی گل پونه نعنا پونه... از دست این آقای دیكنز كه با آن آل اوضاع متورم، راضی نمی‌شود گرمكن بپوشد. از دست این هاف‌هافو‌ها كه پایشان لب گور است، مدام ما را تحقیر می كنند و من مدام باید جر بخورم تا جرشان بدهم. از دل‌غشه‌ی اینكه امید و نوید مدام بابا بابا می‌كنند و نمی‌دانند قرار است چه بلاهایی سرشان بیاید و فخری هم كه سرش با كونش بازی می‌كند. از دست خانم مهدوی كه با مقنعه و مچ‌بند نایك، می‌رود خودش را قاطی‌ی كون لخت‌ها می‌كند و به ایرانی‌های دیگر گفته كه پسر من دیوانه‌ست، گفته كه من و سونیا جنده‌ایم. می‌گذارم می‌روم پیش یانا. یانا همه‌چی می‌داند. یانا مثل دیگران نیست كه هنوز نمی‌دانند چه بلاهایی قرار است سرشان بیاید. یانا تا ته‌اش را دیده. ‎آغوشش مثل آب است، نرم خو، مرا در بر می گیرد، مرا به خود می‌گیرد، بی حد، بی مرز. سرم را می گذارم لای مشك سینه‌هاش بوی تلخی‌ی اطلسی‌ها نازم می‌كند. یانا را كنار كوچه پیدا كردم. روبروی بار یونانی‌ها. روی لحاف چهل‌تكه‌ی خوشگل و خاكی‌اش‏، به هیئت آتِنا می‌نشیند. هر نسیم كه می‌وزد، هر ستاره كه چشمك می‌زند، یانا بغلی‌‌ی شرابش را سر می‌كشد. به من هم می‌دهد. موهاش كرك است. دندان ندارد. چشم‌هاش هنوز جوان و درشت است. آبی‌ی روشن. نگاهش مكث دارد. انگار می‌خواهد چیزی بگوید. یانا كر و لال است. بعضی از كاسب‌های محل می‌گویند خودش را می‌زند به كر و لالی. یانا چشماش حرف می‌زند، بوی پستان‌هاش حرف می‌زند، بوی بغلی‌اش حرف می‌زند. یانا همه‌چی می‌داند. بعدش را، قبلش را، ته اش را، بی چون و چرا دیده است. در امنیت آتِنا، می‌نشینم كنار یانا منتظر جرعه‌ای. نسیمی می‌وزد، ماه سرك می‌كشد، یانا جرعه‌ای نثارم می‌كند. لحظاتی از خودم رها می‌شوم. رها رها رها، به تماشا می‌نشینم، بی دغدغه‌ی دیده شدن. از این گوشه، از این كنار، آدم‌ها را نگاه می‌كنم، نشان می‌كنم، می‌روند می‌آیند. همه خسته‌اند، بی‌خوابی دارند، با خودشان قهرند. رد یكی را می‌گیرم، از آن دور دورها تا می‌آید نزدیك نزدیك‌تر تا می‌رود دور، تا با درخت‌ها وسایه‌ها یكی ‌شود. چه حالی دارد روی چهل‌تكه نشستن به تماشا. گاهی نگاهی گره می‌خورد، بر پوست می‌نشیند، كوتاه مثل یك آه .
یانا با من اخت شده. آوردمش خانه، بردمش حمام. موهاش را بافتم. هر كاریش بكنم، هیچی نمی‌گوید. توی راهرو، توی آسانسور، عتیقه‌ها بدجوری نگاهمان كردند. یانا توی خانه بند نمی‌شود، عصر ها با هم می‌رویم به خطه‌ی سلطنت آتِنا، جرعه نثار هم می‌كنیم، ارغوانی می‌شویم.
ایرانی‌ها پشت سرم حرف می‌زنند. خب بزنند من از وقتی یادم می‌آد كه دیگر یك سیبیل كلفت كنارم نبود، دارند پشت سرم حرف می‌زنند. هندی‌ها با اشاره به هم، من را نشان می‌دهند پچ پج می‌كنند. از یاران پروپا قرص یانا، آقای شارماست و پسرهای فخری، سرخپوست‌های كوچك. یانا باهاشان كل می‌كشد. با دست‌هاش پشت نور شمع، شكلك درست می‌كند، اردك، خرگوش. ناگهان محكم و پشت هم می‌كوبد به طبل. سرخپوست‌ها از شادی خل می‌شوند. صدای همسایه‌ها درمی‌آید. آقای شارما یك كلام نپرسید این كی بود، چی بود، كجا بود. با ما صفا می‌كند. بساط یانا را می‌چیند، من هم ماست و خیار می‌آورم با چند پر پونه. 
آقای شارما اهل كشمیر است. آپارتمانش نزدیك آسانسور است. وقت و بی وقت‌، صدای سیتار می‌آید، دلم می‌رود. چند بار پا سست كردم. انگار علم غیب دارد در را باز كرد گفت بفرمایید. اگر خرید كرده باشم، خود به خود در را باز می‌كند كیسه‌های خرید را از دستم می‌گیرد، تا ته راهرو می‌آورد. جوری كیسه‌ها را می‌گیرد كه انگار هیچ وزن ندارند. رفتار و حركاتش آرام و با طئمانینه‌ست. مثل آدم‌های دیگر كه در حال دونده‌گی‌ هستند، نیست. آرام آرام و راه به راه رفتنش را دوست دارم. بچه‌هاش با مادرشان برگشته‌اند كشمیر. همسن امید و نویداند. تلفنی با هم حرف می‌زنند. شب اول كه پسرم رفت خوابگاه خوابید، رفتم آپارتمان آقای شارما. راوی شانكار بیداد می‌كرد. نرم رفتاری‌ی آقای شارما آرامم می‌كرد. نگا نگاهش می‌كردم. ناغافل، دست و بال گرداند و كشید و كشاند كه ببوسد مرا، بوی تند ادویه زد زیر دلم. هیچی، همه چی گوزید به الك. 
 
امید و نوید همه‌ی وسائل سرخپوستی را منتقل كرده‌اند به آپارتمان من. مادرشان آمد سر زد دید پرسید یانا بی آزار است. گفتم خاطرجمع. امید و نوید من را خاله صدا می‌زنند، یانا را آكوتی، یعنی مادر قبیله. امید ناخن می‌جود می‌پرسد خاله تو می‌دانی كی كار بابام درست می‌شود؟ تو دلم می‌گویم وقت گل نی. برایشان كتاب‌های قصه‌ی سرخپوست‌ها را خریده‌ام. امید قصه‌ها را می‌خواند برای نوید و یانا تعریف می‌كند. دست‌هایش را به دو طرف مثل بال می‌گشاید، از نیروی اسرارآمیز عقاب می‌گوید كه اگر به خوابش ببینیم، قادر است كارها را درست كند. طی‌ی مراسمی، یانا را به هیئت مادر قبیله درست می‌كنند، موها دو طرف بافته، مزین به شاه پرهای سفید، سه خط سیاه و سفید روی گونه و پیشانی، چشم‌هایش را آبی‌تر می‌كند. یانا طبل می زند، گنگ ورد می‌خواند، سرخپوست‌ها دور آتشی خیالی می‌رقصند یا یاهی یا یاهی یا...
آقای شارما كه بساط می چیند، یانا در خانه بند می‌شود. نگاهش روی صورت آقای شارما مكث می‌كند، جرعه جرعه نثارش می‌كند. یانا پذیراست، بوی ادویه آزارش نمی‌دهد. آقای شارما دست‌ها را آرام بهم نزدیك می‌كند زیر چانه، رو به یانا. جرعه جرعه، آقای شارما ارغوانی می‌شود، پنجره‌ی چشم‌هاش گشوده می شود به رویم، شرمنده‌گی‌ی آمیخته به مهرِ نگاهش را تاب نمی‌آورم. امواجش مرا رم می‌دهد روی بالكن تا عطر پونه‌ گیج‌ام كند، آی گل پونه نعنا پونه...
 
نامه‌ای همراه با اخطاریه دریافت كردم كه عتیقه‌‌ها شكایت كرده‌اند كه من یك الكلی‌ی دیوانه را در این مجتمع، اسكان داد‌ه‌ام. پلیس سرزده آمد و گفت این زن برگه‌ی اقامتش هم موقتی است. به آقای پلیس گفتیم بفرما، شاید یانا جرعه‌ای نثارش كند و اهل شود. اما پلیسه از آن آدم‌هایی بود كه نه تنها نمی‌داند كه بعدش چه بلاهایی قرار است سرش بیاید بلكه اصلا به بلا باور ندارد و فكر می‌كند كه زیر آن انیفورم، ضد ضربه است. گفتیم به چشم. یانا رفت سر خانه ‌و زندگی‌اش روی چهل تكه‌ی خوشگل و خاكی‌اش. ما، دربدر و سوت و كور شدیم. آقای شارما مات شده به دیوار رفت توی نقشه. امید و نوید با بغض دور آتش خیالی می‌رقصند، ورد می‌خوانند، مادر قبیله را طلب می‌كنند. من باز هوایی‌ی بالكن شده‌ام، آی گل پونه نعنا پونه...
آقای شارما هیجان‌زده آمد، فكر بكرش را درمیان گذاشت. گفت كه یانا را به عقد همسری‌ی خود در می‌آورد و مسئله‌ی اقامت هم حل می‌شود. بچه‌ها هورا كشیدند. فخری گفت یك عروسی بگیریم بابا، دلمان پوسید.
از من بشنوید، هر جشن و سرور، هر مجلس ختمی توی غربت، از اول گوزیده به الك. 
جشن عقد در آپارتمان آقای شارما برگزار شد. هندی‌ها و سونیا هم آمده بودند. با چندتا ایرانی‌ی دیگر. سونیا عروس را درست كرد از سر كار یك حلقه گل سفید و آبی آورده بود كه زد به سر عروس و یك دست لباس آبی‌آسمانی هم تنش كرد. یانا آشفته بود، نگاهش را می‌دزدید، خود را پشت نگاهش پنهان می‌كرد، سركه كج می‌كرد صورتش زیر حلقه‌ی گل‌ها، شكل مسیح می‌شد. آقای شارما خوشحال بود. همچین سرحال بود كه غم از چشم‌هاش پر كشیده و رفته بود. انگار هنوز بعد از آن همه زخمه‌ی سیتار كه شنیده، نمی‌داند كه همین دم و همین الان است كه باز مثل بوتیمار قیه بكشد. 
پسر و دخترهای هندی از آپارتمان‌های دیگر هم آمدند. هندی‌ها هم مثل ما آهنگ‌های دامبولی‌چیزك زیاد دارند و رقص‌های امروزی‌شان، عینهو ماها یكهو پامی‌شند سر و شانه می‌آیند كه بفرما... بزن و برقص بود. فخری چاك سینه‌‌اش بیرون بلوربارفتن، لنگه به لنگه ابرو می‌انداخت، چرخ و واچرخ می‌زد، دل می‌برد. سرخپوست‌های كوچك گل توی گلدان‌ها می‌گذاشتند، شیرینی تعارف می‌كردند. آقای بهادری از گیلاس دوم به بعد، فی‌المجلس دیگر خودش بود. دور كمر فخری، درجا می‌خواست خودش را قربانی كند. با رقص، فخری را همراهی می‌كرد، سرخم می‌كرد روی ناف فخری می گفت آها آها... آها آها... كه پلیس سر رسید و درخواست مدارك عقد در محضر را بی‌اساس خواند و یانای ما را با خود برد و در بازداشتگاه زندانی كرد.
ما پشت دیوار زندان‌‌ایم. چهل‌تكه‌ی یانا را پهن كرده‌ام‏، بست نشسته‌‌ایم. آقای شارما آرام و قرارش گوزیده به الك، بوتیمار درونش خود را به قفس می‌كوبد، كه یانا را آزاد كند، كه من هوایی‌ی بالكن نشوم، كه امید ونوید بی مادر نشوند.
سرخپوست‌های كوچك خود را آماده می‌كنند برای آزاد سازی‌ی مادر قبیله. تیرها در كمان آماده، به من می‌گویند تو آتشی، دست‌‌هات را بگیر بالا شعله بكش. طبل می‌زنند دور من می‌چرخند یا یاهی یا، یاهی یا یا یاهی یا...

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

رد سرخ رنگ

 خواب دیدم آمده بود. از همین جاده روبهرو. درست همین جاده. از مینیبوس پیاده شد. تكیه داد به درخت نارون پای چشمه. كفشهایش را درآورد. پاهایش را از دور به من نشان داد و گفت: <<مادر ببین!>>

پسركی كه چند قدم دورتر با تكهای چوب، زمین را سوراخ میكرد، پرسید:

<<مادر، برای من توپ فوتبال آورده بود؟>>

زن حرف پسرك را نشنیده گرفت و ادامه داد:

رنگش مثل مهتاب بود. جورابهای سفیدی پوشیده بود. به سفیدی برف. كف پاها را به سویم گرفت و دوباره گفت:

<<خوب نگاه كن مادر!>>

كمی به او نزدیكـتر شدم و خدایا چه دیدم. دو تكه وصله سرخ رنگ به كف جورابهایش زده بود.

مرد كه كنار زن نشسته بود، دستی به صورت خود كشید و آرام كلماتی را زمزمه كرد: <<خیر است اما چرا سرخ رنگ؟>>

زن گفت: <<نمیدانم. او همیشه خودش جورابهایش را وصله میزد؛ اما هیچ وقت ندیدم كه وصله ناجور بزند. بعد دستهایش را به سویم دراز كرد و هی دور شد. در پشت سر، جای پاهای سرخرنگی مانده بود. به رنگ وصلهها و تا پشت كوههای روستای سنگآباد كشیده میشد. ناگهان گرگی موی ریخته و گر، از گوشهای بیرون پرید و به سوی جای پاها دوید و شروع كرد به لیسیدن. من هراسان و عرق كرده بیدار شدم. قلبم نزدیك بود از سینهام بیرون بزند.>>

مرد گفت: <<خیر است. خواب دیدن جوراب سفید بد نیست. اما وصلههای سرخرنگ ...>>

زن گفت: <<رفتم پیش كاكه. در كتاب برایم باز كرد.>>

<<خب. خب چی گفت؟>>

گفت: <<جوراب سفید در خواب دیدن شگون دارد؛ اما این كه وصلههای سرخ داشته، چیز دیگری است. یك نذر و نیازی، یك خونریزی تازهای باید راه بیندازید.>>

پسرك تند گفت: <<حلوا.>>

مرد گفت: <<یك خروس.>>

زن و مرد ساكت شدند و در ذهن خود در زیر آفتاب داغ، كودكی را دیدند كه دستمالی روی سرش انداخته بود و روی خرمنكوب نشسته بود و گاوها را به جلو میراند. زن در یادهای دورش، جیغی شنید: <<آخ پسرم! پاهایش در زیر تیغههای خرمنكوب ...>>

پسرك را روی دست بردند و جای پاهای خونآلودش تا دوردستها كشیده شد.

مرد به خود آمد و گفت: <<ممكن است باز هم برای پاهایش مسالهای پیش آمده باشد. آخر هنوز پس از آن همه سال، پاهایش اشكال دارد.>>

زن گفت: <<نخواستم خبر را به تو بگویم.>>

مرد دلواپس شد، <<كدام خبر؟ بگو چه شده؟>>

<<از زبان زن مام یوسف شنیدم. شوهرش از شهر آمده بود و خبر آورده بود كه در تهران، نیمه شب به خوابگاهشان حمله كردهاند.>>

<<كیها حمله كردهاند؟>>

<<فقط گفت حمله كردهاند و عدهای را هم از پنجرههای بالا، انداختند پایین روی آسفالتها. دیگر نگفت چه كسانی بودهاند. فقط همین را گفت. خودش كه بیاید، برایمان میگوید كه چه خبر شده.>>

مرد با كف دست به زانوهای خود كوبید: <<نگران پاهایش هستم. اگر سالم بود، میتوانست فرار كند؛ اما ...!>>

زن سر تكان داد: <<شش ماه طول كشید تا پاهایش خوب شد. بدتر از همه آن ستمهایی بود كه برای امتحان كنكور كشید. چهار ماه بدنش رنگ حمام ندید. شبها مینشستم رو به رویش و هر وقت چرتش میگرفت، از كاسه، آب میپاشیدم به صورتش، خودش گفته بود.>>

<<چه ستمی، چه ستمی خدایا!>>

<<قالیچهی زیر پایمان را كدخدا، ارزان خر كرد. یادگار مادرم بود. هر چه داشتیم و نداشتیم فروختیم تا راهش انداختیم.>>

دوباره پسر از دور در برابرشان پیدا شد. لنگلنگان میآمد و گله گوسفندان مردم را هی میكرد. از چراگاههای دور روی تپهها آمده بود. سر و رویش از آفتاب گر گرفته بود.

<<فرستادیمش شهر، چهار سال از ما دور بود. چهار سال نان و خرما خورد.>>

مرد چپقش را در كیسه توتون كرد و پرسید: <<آن شب كه الاغ خالو سهراب را برای هیزمكشی امانت گرفته بودم یادت هست؟>>

زن گوشهی چارقدش را كنار زد و گفت: <<تا صبح از دوری كرهاش ناله كرد.>>

<<و تو، صبح زود بلند شدی و گفتی كه الاغ را ببر و بده به صاحبش. من مادرم و میفهمم كه این حیوان زبان بسته تا صبح چه كشید. نالههایش دلم را كباب كرد.>>

<<و راه افتادیم به سوی شهر كه پسرمان را ببینیم.>>

<<توی راه همهاش گریه میكردیم.>>

<<برای كرهالاغ ...>>

<<و برای پسرمان.>>

<<شبهای آبیاری، كتابش را میآورد سر مزرعه و از هر فرصتی برای خواندن استفاده میكرد. مینشست كنار چراغ بادی. هی میخواند و به من میگفت بیشتر از یك میلیون نفر شركت كردهاند. عدهای توی شهر پول دارند و به كلاس خصوصی میروند. معلم سرخانه دارند و من این جا فقط این كتابها را دارم.>> میگفتم:

<<پناهت به خدا، امیدت را از دست نده پسرجان!>>

زن گفت: <<چیزهای قوتدار برایش میخریدیم. شیره، خرما و چند بار هم قرصهایی كه در آب میجوشید از شهر گرفتیم. خیلی خوشش میآمد. لیوان را سر میكشید و میگفت: <<آخ كه زنده شدم! شبانهروزی دو ساعت بیشتر نمیخوابید. مینشستم و آب به صورتش میپاشیدم.>>

پسرك كه از گفتوگوی پدر و مادرش بغضش گرفته بود گفت: <<اگر نوبت من شد، نباید آب به صورتم بپاشی. بدم میآید. به جایش برام خرما بخر. قرص جوشان بخر.>>

زن به شوخی گفت: <<تا تو دیپلم بگیری دم خر به زمین میرسد.>>

پسرك اعتراض كرد: <<آخر شما هی به من كار میدهید.>>

<<داداشت چیز دیگری است.>>

<<من هم چیز دیگری میشوم. از او بهتر. اگر او در شهرستان دوم شد، من اول میشوم.>>

<<پناه بر خدا! چشم حسودت كور!>>

<<حسود من علی حسن است. نمیخواهم كور بشود. چون دیگر نمیتواند با من فوتبال بكند.>>

<<شوخی كردم پسر، خدا نكند كسی كور بشود.>>

<<داداش به من قول داد یك توپ فوتبال واقعی برام بخره.>>

زن گفت: <<حتما میخره. سرتاسر امسال دلم توی دستم بود. از دوریاش. هر وقت آشی میپختم میگفتم خدایا كاش بال در میآوردم و كاسهای از این آش برایش میبردم تهران.>>

مرد دود چپق را از بینی بیرون داد: <<برای یك نفر كه نمیشود آش برد. بقیه هم دلشان میخواهد. همین مانده كه بوی پیاز داغ و نعنا داغ بیندازی توی دانشگاه. دیگران هم شكم دارند.>>

پسرك گفت: <<خب آنها هم مادرشان بال دربیاورند و براشان آش ببرند.>>

در غبار، از دور پسرشان را میدیدند كه در خرمن جا، تقلا میكرد تا بار افتادهی الاغی را بردارد. چهرهاش خسته و خیس بود.

زن از دور شنید: <<پاهایم مادر! پاهایم...>>

و به خود آمد. رو كرد به مرد:<<آخر خدا براشان نسازد، چرا بچههای مردم را از بالا ول دادهاند پایین؟>>

مرد جواب داد: <<من هم چیزهایی شنیده بودم. نخواستم به تو بگویم و دلواپسات بكنم. میگویند تحصن كرده بودند.>>

<<یعنی چه بلایی به سر خودشان آوردهاند؟ تحصن؟ تا به حال این طور چیزی نشنیدهام.>>

<<یعنی نشستهاند روی زمین.>>

<<خب لابد خسته شدهاند. ما هم الان نشستهایم این جا روی این تپه و منتظر آمدن پسرمان هستیم، باید بیایند و ما را از این بالا پرت بكنند پایین؟>>

<<فقط ننشستهاند، یك چیزهایی هم گفتهاند.>>

<<خب چند تا جوان كه دور هم بنشینند، میشود ساكت باشند؟ آن هم جوانهای امروزی. به خودت نگاه نكن كه در جوانی مگس در دهنت خفه میشد.>>

<<یادت نیست كه شبها میآمدم پشت دیوار خانهتان و برایت آواز میخواندم.>>

پسرك گفت: <<من هم با همكلاسیهایم مینشینیم كنار دیوار مدرسه و حرف میزنیم. دیروز هم عباسعلی به كدخدا فحش داد.>>

پدر پرسید: <<برای چه فحش داد؟>>

<<آخر كدخدا دیروز كه فوتبال میكردیم ما را از زمینش بیرون كرد و گوش عباسعلی را هم پیچاند.>>

مادر گفت: <<به لعنت بروی كدخدا. آخر گوش بچه مردم را چرا میپیچانی؟ این زبان بستهها صبح تا تنگ غروب كار میكنند. بگذار یك ساعتی هم دور هم باشند و بازی بكنند. ای بیرحم! گندمهای مردم را سبز خر میكنی، فرشهای ما را به قیمت ارزان میبری. اقلا بگذار بچههامان راحت باشند.>>

پدر گفت: <<از دست آن خانها درآمدیم، افتادیم به چنگ این خانهای پولدار.>>

مادر جای پای سرخ رنگی را در ذهنش دنبال كرد كه تا پشت كوههای سنگ آباد كشیده میشد و گرگ پیری را دید كه جای پاها را میلیسید و...

رو به پسرش كرد و گفت: <<داداش به قولش وفا میكند عزیزم! غصه نخور.>>

پسرك ملخی را كه از دستش در رفته بود و چند متر دورتر نشسته بود با حسرت نگاه كرد و گفت: <<قول یك توپ فوتبال به من داده. یك توپ واقعی فوتبال. نه پلاستیكی كه عمو حاتم بقال كنار دكانش آویزان میكند. نه، یك توپ واقعی، با خالهای درشت سیاه و سفید. تازه و نو. باد كرده و آماده. اصلا سوراخ نمی شه. صد تا لگد هم بزنی، آخ نمیگه. بادش در نمیره ها.>>

پدر پرسید: <<خارجی؟>>

<<از خارجی بهتر. داداش میگفت: <<ایران خودش ساخته.>>

مادر پرسید: <<ایران ساخته؟>>

<<پس چه. تازه ایران هواپیما هم ساخته. توپ كه چیزی نیست. معلممان میگفت تانك، زرهپوش هم ساخته. موشك كه خیلی ساخته. پفكهایی كه عمو حاتم داره، همهاش را ایران ساخته. خیلی هم خوشمزه.>> مفش به اندازه سه سانتیمتر آویزان شد رو به زمین و ناگهان با یك نفس همه سه سانتیمتر را بالا كشید.

مادر رو به او گفت: <<پاك كن و بینداز دور. هی بالا نكش. فكر میكنی خیلی قیمتی است. ساخت خارج كه نیست دیگر پیدا نشود. یك ساعت دیگر دوباره میسازی.>>

پسرك رنجیده گفت: <<به تو چه! مال خودمه!>>

پدر گفت: <<دست و پای خیلیها شكسته. چند نفر را هم كشتهاند.>>

مادر آه كشید: <<خدایا بچهام را به تو سپردم! تو خودت میدانی كه چه قدر بیدست و پا و بیآزار است.>>

صدای بوق مینی بوس در دره بپیچد. ناگهان هر سه با هم بلند شدند. مینیبوس را دیدند كه از پیچ تندی گذشت و ناپدید شد. با دلواپسی از تپه پایین رفتند و به سوی درخت نارونی كه پای چشمه در كنار جاده بود دویدند. مینی بوس دوباره از پس تپه پیدا شد و آمد كنار درخت و در میدان ده در گرد و غبار ایستاد. عدهای پیاده شدند. از دور دیدند كه دو نفر زیر بغل مسافری را گرفتهاند و دارند به سوی خانهها میبرند. پدر جلوتر میدوید و مادر و پسرك او را دنبال میكردند. آن كه زیر بغلش را گرفته بودند، دو تا پاهایش را گچ گرفته بودند. مادر، پسر خود را شناخت و لطمهای به صورت خود زد. پسرك زودتر از همه در كنار داداشاش ایستاده بود و او را میبوسید. داداش ساكش را از یكی از همراهانش گرفت. درش را باز كرد و توپ فوتبال بدون بادی را بیرون آورد و به پسرك داد و گفت: <<با چاقو سوراخش كردند. همان شب.>>

پسرك بغضش را خورد. 

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:56 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

كمربند صاعقه

 بمیعادگاهیشتر آرتیستهای سریال یك كمربند پهنی داشتند كه وسطش علامتی بود. من در تمام آن سالها كه هیچكدام از وسایل آرتیستی را نداشتم، فكر كردم كه شاید آسانترین آنها فراهم كردن این كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرمیِ قالب سر و عینك پهن خلبانی را نداشتم. گیر نمیآمد. در هیچ جا نمیشد سراغ گرفت. كمربند خودمان یك كمربند نازك قهوه ای بود. اما شاید میشد كمربند پهن و سیاه آرتیستی را یك جایی گشت و پیدا كرد و یا درست كرد. جاهایی را كه كمربند میفروختند سر كشیده بودم. هیچكدام كمربند آرتیستی نداشتند، یا كمربندهایی مثل كمربند خودم برای آدمهای حقیر گمنام، بچه مدرسه ایهای محكوم به چوب و فلك، كارمندهای محكوم به دفتر و دستك و دامادهای محكوم به عروسی داشتند كه كمر سیاه میبستند. كمربند بزرگواری و دلاوری، كمربند آرتیستی در هیچ جا نبود. نمیدانم به چه مستمسكی، با چه دروغ و بهانه ای، یكی از خواهرها را كه همراهتر بود راضی كردم كه از پارچهی سیاهی كمربند پهنی برای من درست كند. كمربند براقِ چرمی نمیشد، ولی یك امیدواری بدبخت دوری، یك امید به معجزهای داشتم كه شاید این كمربند برق صندلیهای چوبی قهوه ای سینمای سریال، بوی سینمای سریال و ذوق و التهاب تاریكی تالار سینما را با خودش بیاورد، چیزی از رنگهای خاكستری، سیاه و سفید براق فیلم را در خودش داشته باشد، چیزی از دشتها و درهها و جادههای آسفالت را، برق بالهای هواپیماها را، برق آسمان سریال را در عینك خلبانی قهرمانها، برق لبخند آرتیسته را در لحظهای كه دختره را پشتِ پناه میگرفت، چیزی از موج موج یال سفید اسب یكه سوار را، چیزی از آن همه دلاوری و سرزندگی را كه در میان رخوت و خفت خاكستری زندگی یك دم میدرخشید و باز برچیدهمیشد و باز آسمانِ سیاهِ سنگشده به جا میماند، چیزی از آن جادوی جاری در تالار سینمای فقیر سریال را باز بر سرهای ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهای ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم این همه خوف و حقارت و غم و فقر بیامان یك ذره، یك جرعه درمان شود. این خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتیاق میپروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شاید رویای خلبانهای جذاب بلندپرواز را داشت) راضی كردم كه از چیزی به رنگ سیاه، هرچه میخواهد باشد، كمربند پهنی برایم درست كند. بهش گفته بودم كمربند باید به جای قلاب كمر، چیزی، نقشی مثل یك دایرهی بزرگ داشته باشد، یك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكستهای، و این حلقه و صاعقه، در قبال سیاهی كمربند به رنگ سفید درخشان باید باشد، خیلی سفید، به رنگی كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها.

كمربند پهن درست شد. پنهان از چشمهای دیگران هم درست شد. رازی بین من و خواهر مهربان بود، یك بازی شوخ كه خواهر را به بچگی برمیگرداند. كمربند را با پارچهی كلفت سیاهی، مخمل سیاهی شاید، درست كرد. قلابدوزی و اینها را دوست میداشت و بلد بود. كمربند پهنی، گفته بودم، كه پشت كمرم باید بسته شود، كه گره یا قلابش از جلو معلوم نباشد. این جلو، به جای گل كمر، حلقهی بزرگی از پارچهی پاكیزهی سفید درست كرد. پارچه را روی مقوای كلفتی دوخت و علامت صاعقه را، فلش شكسته را وسط حلقه نشاند كه سر و تهاش به پیرامون حلقه متصل میشد. كار دوخت و دوز را با شوق و انتظار دنبال كرده بودم. روزی كه كمر آماده شد اشاره كرد، پنهان از دیگران (روز تعطیلی بود؟) از او گرفتم. دستم را به سینه فشرده بودم، و دلم گرم بود. به صندوقخانه رفتم. تنها جایی كه در خانه ی شلوغ و پر از آدمگاهی می شد تنها ماند، و در آنجا پیت حلبی بساط زندگی من بود، كتاب و كتابچهها بود و گاهی میگذاشتند كه آدم آنجا به حال خودش بماند و پشت پردهی دختر ترسا و شیخ صنعان با خودش خلوت كند.

صندوقخانه، نزدیك به سقف، زیر سقف، سوراخ گردی مثل یك پنجره به خانه ی همسایه یا به هرجای دیگری كه پشت این خانه بود داشت؛ یك پنجره ی گرد كه شیشهای، چیزی نداشت و زمستانها آن را با چیزی مثل دمكنی میبستند كه سرما نیاید، و تابستانها باز میكردند كه دختر ترسا در برابر شیخ صنعان در پیچ و تاب رقصی دائمی باشد. شیخ، انگشت در دهان، پیش پای دختر نشسته بود و حیران نگاه میكرد. نور شیری رنگ ملایمی، مثل نور زیر سقف حمام، صندوقخانه ی تاریك را كمی روشن میكرد. بساطچادرشب رختخواب، صندوق مخملپوش مادربزرگ و یخدان بنشن و خوراكیهای پنهان كه قفل بود، فضای نیمه تاریك صندوقخانه را محدودتر میكرد. عطر جوزقند و نعنای خشك بودچادرشب یاد بام تابستان را میآورد. صندوقخانه امنترین و زیباترین مكان خانهی قدیمی بود.

در خلوت نیمه تاریك معبد صندوقخانه، كتِ خانه ام را درآوردم. كمربند را كه زیر كت پنهان كرده بودم باز كردم. با تمام طول قامتِ سیاهِ نویِ قشنگش آویخته شد. در میان دو بازو، در طول دو بازوی از هم گشوده نگاهش كردم. پشت و پیشش را نگاه كردم. حلقه ی سفتِ سفید و در وسط آن علامت پاكیزه ی صاعقه، درست همان چیزی بود كه آرزو كرده بودم (و امید نداشتم) كه از كار دربیاید. كمربند را با آهستگی و ملایمتی كه در خور آداب عزیز است به دور كمر پیچیدم. دو انتهایش را با دو سگك سیاه كه به اندازه ی كمرم نشان شده بود، محكم كردم. كمربند بر پیكرم، دور كمرم محكم ماند. من حالا نه فقط صاحب كمربند كه لایق كمربند بودم و تمامی بدنم از نژاد كمربند بود.

در صندوقخانه بودم و مكلف به دیوارهایی كه به خانه میرسید كه خویشانم آن را انباشته بودند. این را تا این سنِ عمرم، ده، یازده سال، با تمام وزنی كه خانهی قدیمی در محله ی قدیمی داشت، در خواب و بیداری سنجیده بودم. پردهی شیخ صنعان را در روزها و شبهای تب، در ساعتهای بیانتها، بسیار نگاه كرده بودم و صورت دختر ترسا را آشناتر از هر رهگذری میشناختم. اما كمربند را كه بستم بازوهایم به اقتضای عمر جدیدشان كمی از بدنم فاصله گرفتند. پاهایم بر زمین محكمتر شد. با شادی و ناباوری به رویش بازوهای ستبرم، به ساق پاهایم كه مثل كرم ابریشمی در پیلهاش، گرداگردش بلوز سیاه چسبان، شلوار و پوتینهای سیاه چسبان، بافته میشد نگاه كردم. سرم را انباشته از موهای تابدار، به سوی پنجرهی كوچك بلند كردم. به حسب دوره های عمرم، آن سوی پنجره بیابان دیوها، دشت، جنگل، مزرعهی گندم، باغ طلسم را آورده بودم. صندوق و چادرشب رختخواب، مثل پشت بخار حمام، رنگهایشان محو بود. قلبم در جریان نسیم و سپیدهدمی كه در تنم میوزید، با سلامت و شوق، تندتر میزد. خون در رگهایم آزادتر و آوازخوان میتپید. گرداگرد، محو، چهره های خردسالانِ خوابگیر تالار نیمه تاریك سینما را میدیدم كه غرق تحسین پیكر من هستند. خودم هم در بین آنها محو بالای بلند این پیكر برومند بودم كه در وسط طول قامتش صاعقه میدرخشید و بارانی نقرهای و جانبخش بر پیكرش میبارید. درنیمه تاریك گرداگردم، نیمه تاریك تالار سینما را میدیدم. بوی بنشن به بوی بدنهای بچه ها و بوی «نا»ی تالار پیوسته بود كه آنقدر و به آن شكل ناگفتنی از جنس آن ماشینهای تازان، طیاره های پشتكزنان، از جنس در و دیوار انبارهای متروكی بود كه در آن هر لحظه میرفت كه نقابپوش دلاور، در میان جمع دزدان ظهور كند و صدای ضربه های مشت زیر سقف تیرهی تالار سینما طنینانداز شود. برق تیره ی دسته ی صندلیهایقهوه ای سینما را زیر این نور شیریِ اندك صندوقخانه میدیدم. نور اندك انتهای صندوقخانه، نور آپارات بود. شیخ صنعان از پیش پای دختر برخاست. دختر حیران بود. باد جامه هایش را برآشفت. گوسفندها از گرداگرد شیخ با صدای زنگوله ها به پشت تپه گریختندشیخ برگشت. صورتش، صورت شاد «علی بابا» بود، كه سربندی مرصع داشت و یك ریش كوتاه چهرهاش را تزیین میكرد. اسب سفیدی آمد. شیخ دست بر پشت زین بالا رفت. دختر گریان شد.

به صاعقه ی سفید وسط كمربند دست كشیدم. بازارچه، از پشت دیوار، طراوات و اعجاز اولین قدمهای لرزان كودكیام را داشت كه هوا همیشه هوای دم عید، و فصل، فصل چاغاله بادام بود. به دو سوی خودم بازوها را باز كردم. دیوارها فرو ریخت. اسبی آمد سیاه. دست بر پشت زین سوار شدم. دختر برای آخرین بار چشمان گریانش را به سوی من برگرداند. وظیفه از عشق مهمتر بود. صدای زنگولهی گوسفندها پشت تپه محو میشد.

پرده آشفته شد و دیوارها از انتهای صندوقخانه پیش آمدند و اطرافم را گرفتند؛ از بیرون صدایم میكردند. صدا كه ابتدا محو بود مشخصتر میشد: «كجا هستی؟ به سنگ بكنن! ناهار یخ كرد ...»
كمربند را به سرعت باز كردم. جایی لای چادرشب رختخواب پنهان كردم. لبخند «علی بابا» را از چهره ام ستردم. نگاهی به اطراف انداختمصحرا و موج علف پشت مه دور میشد. با دست از اسبم خداحافظی كردم. پرده را كنار زدم و به اتاقی قدم گذاشتم كه بوی آبگوشت در فضایش بود و صدای گوشتكوب كه در بادیه با ضربه های یكسان میكوفت.

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  12:58 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

غفلت (کوتاه و خواندنی)

 زندگی شیرین یا تلخ آهسته یا تند می گذرد این گذشتن بستگی به دید ما دارد که چطور او را می نگریم و این نگریستن بستگی به احساسی دارد که در وجودمان ایجاد می شود .خوب یادم نیست این جمله از چه کسی است اما گوینده آن مهم نیست مهم آن سخنی که بیان می شود ‘ من در همین حال و هوا و فکر کردن به معنی زندگی و دنیا و عشق که جوهر ه ی آدمیت است غرق بودم که صدایی مثل انفجار یک بمب صوتی سکوت خانه ما را به هم ریخت من که مثل انسانهای گیج و بی هوش که از هیچ جایی خبر نداره و گویی از خواب هزار ساله بیدار شده اند . پا از اتاق بیرون گذاشتم که درهمان لحضه با چهره ی غضبناک مادرم روبرو شدم که چشمانش از شدت عصبانیت چون دو گل قرمز تازه شکفته باز و پوست صورتش از شدت کبودی مثل رنگ شب لطیف ودندانهایش مثل یخی در شرف خورد شدن به هم ساییده می شد در همین حالتهای صورت مادرم بودم که نا گهان اسلحه ی خود را بیرون امورد و هر چه مهمات داشت به طرفم نشانه گرفت در همین حین من که سپری برای مقابله پیدا نکردم به سرعت از پله ها به طبقه پایین خانه رفتم و مادر همچنان اسلحه ی خود را بدون تعویض فشنگهایش در پشت سرم حرکت می کرد ولی من متوجه حرفهایش نمی شدم شاید هم صدایش ماورائ صوت بود و از حد شنیدن خارج بود .زمانی که داشتم از پلکان خانه پایین می امدم چیزی تو جه ام را بسیار جلب کرد و این بود که رنگ موکتهای خانه چرا از زردی به سیاهی تبدیل شده به هر حال این موضوع فقط چند ثانیه فکر من را به خود مشغول کرد چون حوادث بزرگی در شرف وقوع بود یا شاید هم افتا ده بود و من همچنان بی خبر ومات مثل انسانهای گیج راه می رفتم و با خود حرف می زدم ‘و صدای خنده چندش اوربرادرم توجه مرا به سوی خود کشید که موذیانه پشت مبل پنهان شده بود و مدام انگشت اشاره اش را تکان میداد گوی که می خواست این کینه چندین ساله که از من داش یکدفعه بیرون بریزد پیش خودم گفتم حتما دوباره یک دسته گلی به اب داده و مامان هم از دستم عصبانی که چرا مواظبش نبودم اما بعد از کمی دقت در خانه ناگهان چشمم به حیاط خیره شد که مملو از خانم های چادر رنگی بود که هر رنگ چادرشان نمادی از خصلت های درونش بود که کاری جز فضولی نداشتن در حالی در حیاط خانه ما ایستاده بودن و یک لبه چادرهایشان را بر روی دهان گرفته بودند و با اشاره چشم وابرو مرا به هم نشان می دادند و چیزی را با هم نجوا می کردند ولی من از چروک های که اطراف چشمانشان نقش بسته بود فهمیدم که آهسته می خندیدند اما بعد دوباره با خودم گفتم حتما درباره وقار و زیبایم صحبت می کنند ویا به تربیتم لبخند رضایت می زنند وشاید هم اخرین شعرم را که درگران فروشی حسن اقا قصاب گفتم ودرکوچه نصب کردم صحبت می کنند و به خاطر این استعدادی که دارم تحسین می کنند که بعد از ان حسن اقا به اندازه یک جو انصاف به خرج داده بود و یا شاید هم ... ‘ در همین حین نگاهم به مردان سر تا پا قرمز پوشیده بودند خیره شد و تو جه ام را از زنان رنگی دور شد و امکان هر گونه نظریه ی دیگری درباره انها را از من گرفت .

با مشاهده این شمران ذالجوشن با خود گفتم ای وای خدا به داد ما برسه امام حسین با وجود یک شمر اینچنین مورد ظلم قرار گرفت و ما به این همه شمر چه کنیم در میان این مردان چشمم به پدرم افتاد که شوکه شدم یا اگر بی ادبی نباشه کمی هم خنده ام گرفت ‘بیچاره پدرم با حالت مضطرب و مشوشی که داشت همان چند تار موی برسرش گویی با انواع حالت دهنده های مو اینگونه سیخ شده بود و صورتش از ترس گویی با گچ اعلا ماله کشی شده بود من با دیدن چهره پدرم مطمئن شدم که حتما یک اتفاقی افتاده وبعد دوباره تو جه ام جلب شمرها شد که خانه ما را مورد هجوم قرار داده بودند اما نا گهان دیدم در دستان انها چه شمشیر های عجیبی وجود دارد و شاید هم از نوع پیشرفته ترین شمشیر های سال 3000 بود.

با باز شدن در اشپز خانه توسط برادر شیطان صفتم مملوئ از دود سیاه فضا را اشغال کرد به طوری که زنان رنگی و شمرها و حتی پدرم و همه چیز در هاله ای از مه فرو رفت مثل هوای رویای کنار یک برکه بکر شده بود ولی نمی دانم از شدت هیجان دیدن این منظره یا گرمی هوا اینچنین احساس گرما می کردم و از شدت حرارات گویی کنار کوره سفال پزی هستم وقتی چند قدم به اشپزخانه نزدیک شدم که دیوارها با کاغذ های کادو تزیین شده است درست مثل تولد پارسال برادرم تمام فضا را در بر گرفته بود اما چرا این کاغذها انقدر تکان می خوردن و برفهای شادی که در فضا پخش می شود بر روی این کادو ها فرو می ریزد اما چرا این شمر ها با این اسلحه های مدرن خود این برفها را در اشپز خانه ما می ریختند من که از دیدن این صحنه به وجد امده بودم با صدای بلند گفتم وای چه صحنه رمانتیک و شاعرانه حتما یک شعر خوب برایش می سرایم ،مادرم با شنیدن این حرف من گویی مثل بادکنکی که در شرف انفجار بود با دسته جارو محکم بر سرم کوبیدگفت : خانه را اتش زدی می گویی چه صحنه شاعرانه ای در همان حین چیزی مثل برق از تمام بدنم حرکت کرد و یادم افتاد ان همه توصیه های مادر برای مراقبت از غذای روی اجاق گاز بود و من در عالم خود سیر می کردم .
سرم که از شدت درد ورم کرده بود همان جمله ای که اول گفتم با خود زمزمه کردم و مثل اصحاب کهف که ازخواب بیدار شده بودند فهمیدم چه خبر شده است ام رنگ موکتها ‘هجوم زنان چادر رنگی ‘مردان قرمز پوش و پدر بیچاره ام و.... ولی بهر حال می شه یک شعر خوب براش نوشت.

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  1:01 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

كرم شلیل

 «در نهایت همه یک روز خود کشی خواهند کرد،همه-بدون استثنا:دزد زده ها و دزدها،به دلیل اینکه دزدها همه چیز آنها را زده اند و برده اند:و دزدها به دلیل آنکه دیگر هیچکس باقی نمانده که در موضع دزدزده ها قرار بگیرد.بدیهی ست که گروه اول،اگر با تریاک خود کشی کند،گروه دوم آنقدر تریاک می کشد تا خود کشته شود.

من دیگر باور آن را ندارم که انسان،به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم،قیام کند.راه حل ها،تکیه گاهها و دستاویز ها همه مردابی هستند.آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست،بلکه ذات گنداب است.

تکثیر آمیبی فاحشگان،خیانتکاران ،آدمکشان قمار بازان،منحرفان،محتکران و رشوه گیران،آخرین پایگاه های زلزله زده رااز آخرین مدافعان سلامت و طهارت باز می گیرد،و این آخرین سربازان جبهه ی طهارت،خود،به خاطر بقا از جنس گنداب خواهد شد...من باور کرده ام که هر چه زودتر خود کشی کنم،کمتر مردابی خواهم شد...»

این چند خطی از سومین نامه اش برای من بود.روزنامه نویس جوانی بود که تازه «مدرسه ی ارتباطات »را تمام کرده بود و به گروه ما پیوسته بود و خبرهای کوتاه ورزشی تهیه می کرد.خوب تر از آن می نوشت که یک خبر نویس شتابزده باشد؛اما تازه آمده بود و دلش هم نمی خواست در قسمت ادبی روزنامه کار کند ،نقد کتاب یا فیلم یا تاتر بنویسد،و یا مقاله یی در باب مسائل اجتماعی .میگفت:«در قلمم،به جای جوهر سم ریخته اند....»

مرا ، ظاهرآ چندان مردابی نیافته بود که نتواند به حساب بیاورد؛و یا اگر یافته بود ،به هر حال ،دلش می خواست که حرف هایش را با یکی زده باشد و سند محکمی برای حرکت بعدی خود در اختیار بشریت گندابی شونده ی روزگارش گذاشته باشد.

من با احساس اینکه او لوله ی تپانچه را بر پیشانی خود چسبانده است و انگشت بر ماشه می فشرد،دو بار با او گفت و گو کردم _هر بار از پی یک نامه.دو شام،او را به خانه ام بردم و کوشیدم باور های سیاهش را از ذهنش پاک کنم،و دست کم ،به ظاهر ،توانسته بودم «حرکت بعدی »را تا حدی به تعویق بیندازم.

اما،در نامه ی سومش نهایی ترین نظراتش را بیان کرده بود ،آنچنان عاری از تردید،که دیگر نمی دانستم آیا سخنانم ذره ای از آن کوه یخ را آب خواهد کرد یا نه، و آیا اصولآ آب کردن دره ها ،تاثیری بر کل کوه می گذارد یا نه.همه ی عمر که نمی توانستم بپای او باشم _هموطنی که دل از نجات وطن بریده بود و انسانی که دل از بازگشت انسانیت.

و دیگر فرصتی هم نبود.شاید ماشه را کشیده است و کار را یکسره کرده است.

شاید اینک او در اتاقش، روی تختش افتاده است-همچون لاشه ای در درون گنداب،از گنداب، با گنداب.

صبح روز بعد او را باز در بخش  تحریریه دیدم ،هنوز ماشه را نکشیده بود؛اما سرطان مرداب چنان در او ریشه دوانده بود که اندیشیدن درباره ی قطع پاهای یک هشت پای عظیم دریایی با ناخن،مقبول تر از نجات دادن او به نظر می رسید.صورتش فقر حیات داشت، و از مرده اش بیشتر نمی ارزید.

رفتم پای میزش و گفتم:سه بار خواندمش. تلفن هم که نداشتی که همان شبانه برای حرف زدن خبرت کنم.امروز ناهار با هم باشیم.گفت:دیگر فایده ای ندارد.

کلامش بوی مرگ گرفته بود. تصور کردم که در تابوت نیز، چهره اش ،درست به همین گونه خواهد بود.

گفتم:بگذار تا لحظه ی آخر هم دست و پایی بزنیم.خسته تر مردن، آسانتر مردن است.

گفت:هنوز درباره ی خودکشی تصمیمی نگرفته ام. آسان نیست.

جواب دادم:جنگیدن به خاطر عوض کردن شرایط ، بسیار سخت تر از خودکشی است.خودکشی آسانترین راه برای حل دردهای شخصی است.

نگاهم کرد،بی آنکه معنای حرفم را فهمیده باشد یا اعتباری برای حرفم قایل باشد.عوارض جنون در خطوط چهره اش ملموس بود.

گفت :من هنوز یک چیز را به شما نگفته ام.اگر آن را بگویم ،پیاده می شوم.بیشتر از این دردسرتان نمی دهم.

وقت ناهار عاقبت آن یک چیز را هم گفت.

-من شبها خواب وحشت انگیزی می بینم-همه شب، نمی دانم چند ماه است یا چند سال؛اما این رامیدانم که هیچ چیزدر این خواب  تغییر نمی کند؛هیچ چیز. یک فیلم کوتاه است که مکرر می بینم حتی فکر می کنم سر ساعت معین ؛ سه و ده دقیقه ی بعد از نیمه شب.

حتی یک تصویرش هم عوض نمی شود.هیچ صدایی هم ندارد.همین خواب است که فکر می کنم تمام بیداری مرا لگد کوب کرده است، و دیگر هیچ کاری هم در مقابلش نمی توانم بکنم،ده جور قرص اعصاب،و یا اصلا نخوابیدن.هیچکدام.هیچکدام .

من خواب می بینم ،خواب می بینم که یک شلیل، کرم گذاشته است - که کرم ها نیمی از آن را خور ده اند-  از درختی پر از شلیل کرم گذاشته بر زمین باغ می افتد. کرمها ، الباقی این شلیل را با سرعتی غریب می خورند و می خورند تا دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند.بعد کرمها ، ورم کرده زشت ،روی خاک باغ می لولند. نه به شلیل دیگری می رسند نه  پروانه  می شوند،و نه کسی دستی برای نجاتشان دراز می کند . کرم ها، روی خاک باغ خواب من ولو می شوند، و به ذلت خود را به هر سویی می کشند و می کشند و می کشند

تا یکی یکی می میرند و می گندند-با شکم هایی پر از شلیل ، پر از شیرینی. پر از شهوت،و پر از آنچه که دزدیده اند و غارت کرده اند.در این لحظه ،من، باز درخت شلیل را می بینم ، و شلیل کرم گذاشته ی دیگری را –که کرمها نیمی از آن را خورده اند.شلیل، باز هم از درخت جدا می شود؛ اما درست زمانی که باید با صدایی مرده زمین بخورد،من از خواب می پرم.

وقتی بیدار می شوم :کرمها، به درستی قطار های مسافر بری، اما نرم و کثیف به مغزم هجوم می آورند آنها نفرت انگیز ترین موجودات همه ی عالم اند... می دانید؟ شلیل دوم هرگز در خواب من به زمین نمی رسد.شاید شب بعد، این شلیل دوم است و شلیل هزارم که می افتد ... تا وقتی چیزی از این شلیل کرم گذاشته باقی ست، من دست و پایم بسته است. و وقتی که قدرت تکان خوردن پیدا می کنم دیگر چیزی از شلیل باقی نمانده است که من بتوانم برای نجاتش با کرم ها گلاویز شوم ... دیگر هیچ چیزی باقی نمانده است ....

پرسیدم :کرمها در باغ خواب تو ،هسته ی شلیل را هم می خورند؟

مرا خیره نگاه کرد . انگار به  زبانی ناشناس از او چیزی پرسیده بودم . چشمانش را بست و سکوت کرد.مدتها در سکوت ماند . در اعماق خواب چرکش ،در جستجوی تصویری بود ؛تصویری که در آن هسته ای باشد.آنگاه چشم باز کرد و گفت: من هسته را خواب ندیده ام.

پرسیدم:شلیل بدون هسته؟

تکرار کرد : من هسته را خواب ندیده ام.

گفتم:فقط برای اینکه نخواسته ای ببینی. هسته با پوسته ی ضخیم چوبی اش باقی مانده بود.من دیدم. به جان عزیزانم قسم که اگر زود بجنبی، هسته باز هم باقی خواهد ماند.تو که سم مهلک برای کشتن کرمها در اختیارت نیست، بگذار همه ی کرمها بمیرند. تو، هسته را دریاب.

خواب زده گفت: در خواب من هسته وجود ندارد.

فریاد زدم:  به حقیقت هسته بیندیش نه به آنچه در این کابوس می بینی. اما واقعیت این است که او، باور هسته را از دست داده بود.او هسته را خواب ندیده بود. او به خواب مکرر وحشت انگیزش، پیامبرانه ایمان یافته بود.

وقتی می رفتیم گفت:دست کم یک بار دیگر باید خواب باغم را ببینم، شاید که من بد نگاه کر ده ام.

گفته بودند که من،بیش از دیگران با او آشنا بوده ام. به همین دلیل هم مرا با خبر کردند تا به اتاقش بروم، بعد هم، اگر چیزی درباره ی خود کشی اش می دانم بگویم.هیچکس را نداشت، یا داشت کسی خبر نداشت. هیچ نوشته ای هم از خودش باقی نگذاشته بود- حتی دو سطر.

وقتی وارد اتاقش شدم غم داشتم اما گریه نداشتم.رفتم و به او نگاه کردم که تخت خوابیده بود . چهره اش همان بود که من پیشاپیش تصویر کرده بودم؛ همان بود که روز پیش دیده بودم.

گفتم: مراسم خاک سپردنش را برعهده می گیرم؛ اما چیزی در باره ی او نمی دانم.هیچ چیز . رابطه ی من با او در این حد بود که قصه ای می نوشت و نشانم میداد، قصه ای درباره ی یک باغ شلیل، پر از شلیل کرم گذاشته ...

بی خیال به دور و برم نگاه کردم. حتی کتاب هم نداشت.گویی برهنه زندگی کرده بود-برهنه در یک باغ، پر از درختان شلیل کرم گذاشته، شلیل هایی مطلقا بدون هسته.

بالای تختش یک چارپایه ی کوچک بود با یک لیوان خالی و یک بشقاب کوچک که در ان چند شلیل درسته بود و یک شلیل نیم خورده ی کرمو.

به شلیل نیم خورده نگاه کردم و به هسته ی شلیل.این به راستی وحشتناک بود.هسته ی شلیل، از پهلو باز شده بود و مقدار زیادی تخم کرم از ان شکاف، بیرون ریخته بود،و چند کرم کوچک سفید در آن می لولیدند ...

مغزم تیر کشید و درد به چشم هایم ریخت؛ و تنها در این لحظه بود که بغضم شکست و اشکم بیرون ریخت.در این لحظه بود که دانستم که او برای یافتن هسته سالم،ناامیدانه تلاش کرده بود.او آخرین دست و پایش را زده بود و خسته از پا در آمده بود.

خم شدم،به چهر هی جوانش نگاه کردم و با محبت یک برادر خوب گفتم: عزیز من! فقط بعضی هسته ها به این روز می افتند، فقط بعضی هسته ها.

ای کاش این را هم به تو گفته بودم.آنها هسته های کرم گذاشته را،برای ناامید کردنت، پیش چشمت قرار می دهند؛اما باغ تو هنوز پر از هسته های سالم است.نگاه کن عزیز

 من !

دست بردم،یکی از شلیل ها را که تنی کرم زده داشت برداشتم،باز کردم و نشانش دادم جدار هسته مثل سنگ بود ؛مثل سنگ.آن را زیر پا شکستم و درون هسته را نشانش دادم: سفید و سالم و محکم؛هسته ای که می توانست یک باغ بشود ...

اما برادر من که دیگر نبود تا ببیند.

اشک ریزان گفتم :هر نهالی را که – مثل تو- از ریشه می اندازند یک باغ از باغبان خالی می شود.چرا به هسته ی اول قناعت کردی؟

چرا همه ی هسته ها را نشکستی ؟چرا تمام باغ را به خاطر یک هسته ی سالم زیرو رو نکردی؟

حتی یک هسته ی سالم کافی ست تا صد باغ تازه داشته باشی؛ حتی یک هسته ....

اما برادر من دیگر نبود تا بشنود

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  1:05 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

زخمی

                                                            

خورشید بر پس كله اش می‌‌تابید. همانطور كه ماجرای بازی نهایی دیشب را، مطالعه می‌‌كرد می‌‌توانست، چكه چكه كردن عرق را، بر دو طرف صورتش، احساس كند. شب قبل، نیمه دوم را از دست داده بود. احتیاجش به خواب، بر علاقه اش به بازی چربیده بود. 
یكی از مهمترین بازی ها یی بود كه تا حال برگزار شده بود. بازی ای كه در مورد آن سالها بود كه صحبت می‌شد و او آنرا از دست داده بود. خسته بود، و به خواب احتیاج داشت، چرا كة‌ یك روز سخت كاری را پشت سر گذاشته بود. 
خوابش عمیق و بدون خواب دیدن بود. صبح سر حال از خواب، برخاست، اما احساس سرخوشی اش دیری نپایید.  
سالها بود كه روزی دوازده ساعت، در یك شركت كشتی رانی، به عنوان یك سر مكانیك شناخته شده، كار می‌‌كرد، و وظیفه حفظ و نگهداری ماشینهای باربری، به دوشش بود. 
  بازی به انتهای نیمه اول، نزدیك شده بود. از روی بازی های قبلی می‌‌توانست پیش بینی كند كه اتفاق خاصی در انتهای بازی نمی‌افتد. هر دو تیم بی تعصب بازی می‌‌كردند و از آغاز تا پایان بازی، به ندرت، صد صد تلاششان را می‌‌كردند. به نظر می‌‌رسید كه هیچكدام از تیمها نمی‌‌خواستند به باخت، تن دهند.  
همواره به كارهای مكانیكی علاقه مند بود. و سالهای سال، از كار در تعمیر گاه لذت می‌‌برد. این كار، برایش شغل كاملی به حساب می‌امد، و از اینكه هر روز، سر كار می‌‌رفت، لذت می‌‌برد. 
یك سال و نیم پیش، تغییرات موثری در شركت كشتیرانی ایجاد شده بود. كاهش قیمتها ، به كاهش كارمندان و جانشینی ابزار و لوازم منجر شده بود. روحیه كاركنان پایین آمده بود، و بیشتر مكانیك ها، دنبال كاری در دیگر تعمیر گاه ها می‌‌گشتند. 
روزنامه، دارای گزارشها و تفسیرهای متعدد، در باره بازی بود. شروع به خواندن گزارشی كرده بود كه به وسیلة‌ كی از ورزشی نویسان مورد علاقه اش، نوشته شده بود. 
 سگش را بیرون خانه رها كرده بود و حالا، هیچ خبری از او نداشت. ملك او، حصار كشی شده بود، و سگ میان اندام شكاری اش، آزادانه در چمن پشت منزل، به گشت زنی می‌
پرداخت. با صدای زوزه سگ، توجه اش به آن سمت جلب شد. دید كه سگ دارد چیزهایی را بو، می‌‌كشد. 
پایین را كه نگاه كرد، خرگوش كوچكی را مشاهده كرد، كه بیشتر از شش اینچ بیشتر درازا نداشت. پوزه زیرین سگ می‌لرزید. سگ سرش را بالا آورد، و او را نگاه كرد. سپس سرش را به سمت حیوان كوچك، بر گرداند. همین كه مرد، سگ را به نام صدا كرد، سگ برای گرفتن خرگوش جستی زد و او را قاپید.  
سگ یك قدم عقب رفت و هوشمندانه به مرد زل زد. همچنان كه تصمیم داشت خرگوش را نگه دارد، خرگوش، كوشش ضعیفی برای رهایی كرد. سگ از پاهای عقبی خرگوش گرفته بود. 
مرد می‌‌توانست صدای تپش قلب خرگوش را احساس كند. خرگوش با چشمهای گشاد حیرت زده اش، به او نگاه می‌‌كرد. مرد، پشت گردنش را نوازش كرد، در اندیشه اینكه شاید حیوان كوچك را تسكین دهد. ناگهان، متوجة‌ ك زخم بزرگ، در طرف راست بدن حیوان شد. خون اندكی از زخمش جاری بود و آشكارا، ران خرگوش را سرخ و تیره كرده بود. مرد می‌‌توانست سوراخ عمیق زخم را، بر ماهیچه خرگوش مشاهده كند. قلبش به شدت شروع به زدن كرد، وقتی متوجه شد خرگوش جراحت كشنده ای، یافته است. 
 حصارهای اطراف، خانه اش را از گربه ها محافظت می‌‌كرد. و مرد می‌دانست كه خرگوش، مورد حملة‌ كی از آنها قرار گرفته، اما موفق شده است، فرار كند. خرگوش، از كنار حصار های خانه مرد، می‌‌گذشته كه به وسیله سگ شكاری او 
نجات می‌یابد. سگ، حیوان زخمی‌‌را به حكم غریزة‌ ا شاید به خاطر دلسوزی، با چنگالهایش، گرفته بود.  
مرد لحظه ای فكر كرد كه با خرگوش، چه كند. به احتمال زیاد، ‌نمی‌‌توانست از زخم، جان سالم بدر ببرد. آیا می‌‌توانست او را، به سرعت بكشد، تا از این فلاكت، خلاصش كند، و یا چند روزی، از او پرستاری كند تمیزش كند و زخمش را ببندد ؟
اگر چه ممكن بود كاری انسانی تلقی شود، آیا حق یا جراتش را داشت، كه حیوان را بكشد ؟ می‌دانست كه هرگز، نمی‌‌تواند خودش را مجبور به این كار كند. 
پرستاری از او هم، خودش مسئله ای بود. زخم آشكارا، كشنده به نظر می‌‌رسید. مدتی هم طول می‌‌كشید، تا از پا در آید. خرگوش را گرفت و وارد محوطه اطراف خانه اش شد. به نرمی‌‌خرگوش را، در طرف دیگر حصار رها كرد، جایی كه تا مدتی كوتاه، از دست گربه ها راحت بود. لختی، تماشایش كرد كه به آهستگی و لنگان لنگان، به سمت جنگل، می‌‌رفت. 
مرد برگشت و روی صندلی اش نشست، روزنامه را برداشت، لحظه ای به خرگوش فكر كرد، سپس پاراگراف اول مقاله ای را كه قبلاً داشت می‌‌خواند، پی گرفت. تفسیر بازی حاكی از این بود كه نیمه دومی‌‌به این جالبی تا حال انجام نشده بود. همچنان كه تفسیر را دنبال می‌‌كرد، به خاطر از دست دادن بازی، زیر لب ناسزایی، نثار كرد. آرزو داشت كاش آنقدر زمان در اختیار داشت، كه می‌‌توانست نیمه دوم را ببیند. به دست و پاكردن شغلی دیگر می‌اندیشید. 
سگ آهسته نشست. از روزنه حصار، به خرگوشی كه لنگان لنگان دور می‌شد، چشم دوخت.

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  1:06 PM
تشکرات از این پست
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

شهر کوچک ما

 بامداد یك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.

آفتاب كه زد، از خانه ها بیرون زدیم و در سایه ی چینه های گلی نشستیم و نگاهشان كردیم. هربار كه دار بلند درختی با برگهای سرنیزهای تودرهم و غبار گرفته، از بن جدا میشد و فضا را میشكافت و با خشخش بسیار نقش زمین میشد «هو» میكشیدیم و میدویدیم و تا غبار شاخه ها و برگها بنشیند، خاركهای سبز نرسیده و لندوكهای لرزان گنجشكها را، كه لانه هاشان متلاشی میشد، چپو كرده بودیم و بعد، چند بار كه این كار را كرده بودیم، سركارگر، كلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و این بود كه دیگر كنار بزرگها، در سایه ی چینه ها نشسته بودیم و لندوكهای لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان كرده بودیم كه نخلستان پشت خانه ی ما از سایه تهی میشد و تنه های نخل رو هم انبار میشد و غروب كه شد از پشت دیوار گلی خانه های ما تا حد ماسه های تیره رنگ و مرطوب كنار رودخانه، میدانگاهی شده بود كه جان میداد برای تاخت  و تاز و من دلم میخواست كه بروم و اسب شیخ شعیب را، كه از شب قبل به اخیه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، صدو پنجاه نفر بودند كه صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب كه شده بود، انگار كه پشت خانه های ما هرگز نخلستانی نبوده است.

شب كه شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز كرد و مویش را كه به رنگ شبق بود رو شانه ها رها كرد.

خواج توفیق نشسته بود كنار بساط تریاك. غروب كه شده بود، مثل همیشه؛ كف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن كرده بود و نشسته بود كنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور میرفت و بادشان میزد و «بانو»، دختر زردنبوی آبله رو كه دودی شده بود، كنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود كه آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن «سرگرد» پیغام داده بود كه دو قواره ساتن گلی رنگ میخواهد و آفتاب كه زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریك آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش كنار جاجیم و كوزه را برداشت و یك نفس سركشید. و بعد، نفس یاری نمیكرد كه گفت «خدا ذلیلشون كنه» و نشست و با سرآستین وال چرك مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

- بچه ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه ها بود. وقتی كه آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتحالله، تا مرفق، از شورهی گچ سفیدی میزد و من كنار مادرم نشسته بودم و رنگینك میخوردم كه خواج توفیق صدام كرد و گفت كه بروم و از شعبه براش تریاك بخرم.

از خانه كه زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود كه از نخلهای انبوه سیاهی میزد و نور ماه تو رودخانه شكسته بود و تو میدانگاهی كنار خانه های ما، جابه جا تنه های درخت كوت شده بود كه روز بعد، هژده چرخه ها، همراه عمله ها آمدند و بارشان كردند و بعد، یك هفته طول كشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق میزد و بخار میكرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح كه میشد، آفاق از خانه میزد بیرون و گاهی ظهر میآمد و گاهی هم نمیآمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتحالله بودكه از سر كار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه ها، نفت را مكیده بودند و زمین خشك شده بود و باد كه میآمد، خاك زرد میدانگاهی را بالا میبرد و پخش میكرد و پای دیوارها و چینههای گلی، خاك قهوه ای جمع شده بود و مد كه میشد و آب میافتاد تو شاخه های نخلستان، سطح آب، انگار كه رنگین كمان، بنفش میشد و زرد و قرمز و...

رو كبوترخانه چندك زده بودم كه شیخ شعیب از لای لنگه های بیقواره ی در خانه سرید تو و پیشتر كه آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته ی چهره اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه هاش شكل گرفت. اسب، سم به زمین كوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود كه «پنجتا حقه ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن...» و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز كرده بود رو كتاب «انوار» و صدای شیخ شعیب بود كه الماس تیره ی شب را خط كشید.

- میدونسم كه عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه ی دگل فولادی بلندی كه در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه ی گلی خانه ی ما میشكست و میافتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه كه مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر میخورد و تو میدانگاهی پشت خانه های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس كارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تختهای كه زیر میخكشها و دیلمها از هم متلاشی میشد، تو هم بود و بالا كه نگاه میكردی، رشته های مفتولی سیم بود كه نگاه را میكشید و به چشمت اشك مینشاند. انگار كه میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

***
شب كه میشد پدر «انوار» میخواند و گاهی «اسرار قاسمی» و خواج توفیق حرف میزد. از «خزعل» و «عبدالحمید» و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب كه میشد، ما تو كوچه «ترنا» بازی میكردیم و تو نخلستان میدویدیم و از رو شاخه های كم عرض آب میپریدیم و میراندیم تا لب رودخانه و تو بریدگیهای كنار رودخانه مینشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه ها، كه هو میكشیدند و میآمدند تا پیدامان كنند، گوش میدادیم، و آن شب بود كه تو «پوسته»(1) نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم كه ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچهها نبود و همهمهی بچهها نبود. حرف بود كه آهسته و آرام، تو تاریكی مرطوب سر میخورد و میآمد و من از میان همهی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود، هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود كه افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و كشیدم بالا و رو ماسه های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون كردم و چانه ام راتكیه دادم رو كف دستانم.

نگاهم تاریكی شب را شكافت. در طول شاخه ی پهنی كه از رودخانه جدا میشد جنبش سایه هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و «تشاله»(2) میتوانست كه از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه ها خفه شد.

سینه ام را چسباندم به پوست خشن ساقه ی درخت خرما و ساقه های دیگر كه پیش رویم بود، جابه جا رد نگاهم را میبرید. حالا خوب میشنیدم و حالا آفاق را میدیدم كه پیراهن وال سیاه، تنش را قالب گرفته بود و راه كه میرفت، سرینش میلرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود كه «صد و بیست و دو قواره....» و نفس تو سینه ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی كه قامتش به دار بلند نخل میماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود كه دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر میآید و چرا گاهی نمیآید و فهمیدم كه چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نینیاش و پوزه ی درازش كه به پوزه ی توره میماند، همیشه دور و بر خانه ی ما پلاس است و مثل گربه ی گرسنه بو میكشد و فردا بود كه مفتشها ریختند تو خانه ی ما و همه جا را با سیخ های آهنی نوك تیز سوراخ سوراخ كردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی كرده بود و جنسها را جابه جا كرده بود و این بود كه آفاق را بردند و ظهر كه رهایش كرده بودند آمده بود با لبهای خشك ترك خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه های گلی خانه های ما، تا سر حد ماسه های مرطوب و تیره رنگ كنار رودخانه، شده بود میدانگاهی كه جان میداد برای تاخت و تاز.

شاخه های آب را، كه مثل پنجه های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر كرده بودند و ظهر كه میشد سایه ی دگل فولادی میشكست رو چینهی خانهی ما و میافتاد تو حیاط و میراند تا لب گودال خانه كه آن روز مخمل قصیلی علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودكه «پنجتا حقهی سه خط از بصره...» و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با كونهی دست پیاز را میشكست و آفاق بود كه گفت:

- خدا ذلیلشون كنه... دیگه پناهی نداریم...

كه نخلها را بریده بودند و شاخهها را پر كرده بودند و تاریكی سنگین میشد و پوستهی خاكستری، گلهای مخملی آتش را خفه میكرد.

***
با غرش جرثقیلها و هژده چرخهها از تو رختخواب میپریدیم و تازه آفتاب زده بود كه میرفتیم و سایهی دیوار مینشستیم و نگاه میكردیم كه كارگران آبیپوش، با كاسكتهای سفید آهنی كه نور خورشید را باز میتافت، تو تله بستها وول میخوردند. آفتاب كه پهن میشد، خنكای صبح را میمكید. حالا دیوار آجری شكری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانههای ما، سرباز كرده بود و دویده بود تو كوچهها و دو رشته لولهی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیهی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایههای چوبی مالیده به نفت، مثل چوبههای دار، جابهجا تو خیابان بزرگ شهر كوچك ما نشسته بود و گازركها، رو سیمها میلرزیدند و دولخ كه میشد خاك زرد را لوله میكرد و به هوا میبرد و به سر و رومان میریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند كه پیشین یك روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند كه عصر همانروز تو قهوهخانهی لب شط باشند و شب كه پدرم از قهوهخانه برگشت، لب و لوچهاش آویزان بود و به خواج توفیق كه ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونهها رو خراب كنن... میگن برا اداره بازم زمین میخوان...» ومن خیال كردم كه میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز كرده است كه ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه «انوار» خواند و نه «اسرار قاسمی» و مادرم از تو یخدان نیمتنهی پشمی مرا بیرون كشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن میزد كه پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار میداد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، كه سیلابهای پاییزی گلآلودش كرده بود و دیوارهی شكری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانیهای اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

***
آمده بودند و «نوروز» را برده بودند نظمیه. نوروز، دستهی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان كه چرا آمدهاند و خانههای ما را اندازه میگیرند. نوروز را كه بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، كارد را از پر كمرش بیرون كشید وانداخت تو صندوقخانه.

بارها كه با پدرم رفته بودم قهوهخانهی لب شط، از موسی شنیده بودم كه «هركس به خونههای ما چپ نیگا بكنه، حوالهش با این كارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشتهی كارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تكیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سركشیده بود و حالا كارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوهخانه آفتابی نمیشد.

حالا تمام خیابانهای شهر كوچك ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا كه نگاه میكردی، نقش آج لاستیك ماشین بود كه رو خاك ورآمدهی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح كه میشد با صدای تكاندهندهی «فیدوس»(3) از خواب میپریدیم و فیدوس دوم كه فضا را از هم میدرید، كارگران آبیپوش با كاسكتهای فلزی و قابلمههای غذا از تو خیابان ما میراندند به طرف «اداره» و زیر نخلهای تك افتادهی جلو قهوهخانهی لب شط، شده بود یك بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی زنده و بوی تند ماهی كباب شدهی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوهی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشتههای سیم برق دویده بود و به همهی خانهها برق داده بودند، ولی خواج توفیق هنوز كنار لامپا چندك میزد و مینشست به انتظار یدالله و فتحالله كه از سر كار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تكلیف خانههای ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند «زمستان كه شد، باید خانهها را خالی كنید» و این بود كه پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از كشیدن تریاك بجای گفتن خاطرههای دور و درازش میرفت تو چرت و آفاق كه پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، كه بوی زمستان میداد، كه لتههای در شكست و بست خوردهی خانهی ما ناله كرد و لنگههاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و ...

... بعد كه آفاق چادر را دور كمر سفت كرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور كرد تو لچك و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق كه رفت «یدالله رومزی» آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مركبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه خانه ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود كه نورش سر خورده بود رو پلیتهای موجدار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، همچنان كه پشت سرم میآمد، انگشت درازش را میكشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب مینشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی میشد.

از قهوهخانه كه رد میشدیم، تاریكی بود و پارس سگها بود و نخلهای تك افتاده بود كه نور فانوس مركبی رو تنههاشان لیس میزد و سایهی ماتشان میافتاد رو زمین و ما كه میرفتیم، سایهها، دور تنهها میچرخید و باد ملایمی بود كه سرشاخهها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب كه جست زدیم، خانهی «ناصر دوانی» بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود، با شرارت رمیدهی چشمانش و من نشستم كنار گیوهها و قندرهها و باد كه گهگاه از لای تركهای در تو میزد سرمای زمستان را به همراه داشت. سرمای خشك دشتهای وسیع را كه سنگ میتركاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها كه تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق كنارش بود و شیر چای آوردند كه چربی شیر لبانم را لیز كرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلك داد.

پدرم سیگار لف میكشید. سرمیدانی جیگاره عراقی میكشید و سكوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباكوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود كه حرف زد:

- میدونم كه همه پشت سرم حرف میزنن، اما میخوام بدونم نوروز رو كه بردن نظمیه، كی بالاش دراومد؟

نوروز را كه برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچكس لب نتركانده بود و این بود كه موسی حساب كار خود را كرده بود.

- ... اگه بالاش درمیومدین، اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین كه دلم قرص میشد، بقول شما كاردم رو غلاف نمیكردم و میدیدین كه همهش قمپز نبوده ومیدیدین كه اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش میكردم.

صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد:

- موسی حق داره... موسی...

یدالله رومزی حرف پدرم را برید:

- اونوقت خیال نمیكردیم كه اینطوری جدی باشه.

ناصر دوانی به زبان آمد:

- مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمیگیرن...

و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن میگشت و بعد، نفهمیدم چه شد كه موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد كشید و از جیب جلیقه، قرآن كوچكی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:

- اگه مردین به این سینه ی محمد قسم بخورین... د بخورین...

و با دست كوبید رو قرآن

- اول از همه جلو میفتم... با همین كارد...

و جلو نیمتنه اش را كنار زد و كاردش را از كمر بیرون كشید.

- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش میبرم... من كجا برم زندگی كنم؟ ... عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس كردهم... د یالا... قسم بخورین... د بخورین.

كه صدای زیر عبدی نازككار، انگار آب یخ بود كه تو دیگ آبجوش ریخته باشند:

- قسم كه نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

- كفاره داره.


كه موسی وا رفت و همچنان كه مثل گربهی رو چنگ نشسته، رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، كلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره های سربی بیرون ریخت:

- دیدین كه موسی نامرد نیس... دیدین كه من نامرد نیسم... حالا دیدین؟...

و عقب كشید و به متكا تكیه زد و غرغر كرد.

زردی پریدهای از بناگوشش تا شقیقهاش دویده بود.

لبان كلفتش زیر سبیل انبوهش میلرزید. انگار كه به خودش ناسزا میگفت، انگار كه ورد میخواند و انگار كه چانه اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاك مرده پاشیدند و بیرون زوزهی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و كونه اش را با نوك دندان گرفت و تف كرد و صدای خشدارش را رها كرد:

- سی چلتا آدم ریش و سبیلدار دور هم جمع شدین كه چی؟... فرسادین دنبال ما كه چی؟... كه...

- موسی حق داره

و این خواج توفیق بود كه میگفت.

و یدالله رومزی بود كه گفت:

- میباس حرف همه یكی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود كه گفت:

- میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود كه به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتی قرآن رو درآوردم، همه مثل اینكه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

كه پدرم جابه جا شد:


- من یكی حاضرم، تا پای جونم كه باشه حاضرم.

- قسم بخوریم

- همه میخوریم

كه بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه هامان را خراب میكردند، اگر كبوترخانه ام خراب میشد؟... نه!...

دو روز بود كه «دم سفیدها» تخم گذاشته بودند و جفت «حبشی» پوشال میكشیدند و نر «خانی» سر تخم میزد و حالا تو فكر كبوترها بودم و تو فكر كبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود كه «وقتی قرار شد بیان خونه ها رو خراب كنن، هیچكدوممون نمیریم سركار... همه میمونیم خونه...»

و...

_ با تبر میفتیم بجونشون.

- هر كه چپ نیگا كنه با همین كارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود كه همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در میخزید تو و بعد، ناگهان صدای تركیدن گلوله بود و دومی و سومی كه وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی كه زیر سایبان بسته بود، رم كرد و بعد نعره كشید...

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود كه انگار ره گم كرده بود و شب بود كه از تیغه ی بلند نیمه میگذشت و پوزه میكشید بسوی بامداد.

***

صبح كه شد، آفتاب كه زد، تك سرد صبحگاهی كه شكست، خروس آمد و دانه به دانه، دانه ها را چید.

معلوم نبود كه كدام شیر خوردهای رفته بود و «لو» داده بود. پدرم را كه بردند و خواج توفیق را كه بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق، شب كه رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، همانطور كه خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را... و هنوز پیشین نشده بود كه نورمحمد آمد، با پوزه ی باریكش و نینی چشمانش و مادرم اشكش رو گونه هاش بود كه حرف نورمحمد را شنید.

- خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه هاش بگین كه بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر، دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو كه تو چرت بود جیغ كشید، مادرم جیغ كشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نكرده بود كه دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ كبوترهام. بوی فضله ی كبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو كبوترخانه گرم بود و ماده ی «حبشی» خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب كوتاهی زدم به پرش كه كنار رود، تا اگر تخم كرده است ببینم. كبوتر بالش را تكان داد و گردن كشید و پف كرد و با نوك كوتاهش به چوب حمله كرد. خصمانه حمله كرد.


صدای كفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهای سبزه و گرفتهاش را دیدم. یقین چادرش را به كمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر میشد و خالی میشد و كفش چوبیاش صدا میداد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهای گرفتهاش را دیدم كه مثل قیچی باز و بسته میشدند، كه گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان روبه رو. حالا صدایش هم میآمد:

- خواهر چه خاكی به سر كنم؟... اومدن كلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه میكرد. آرام اشك میریخت. خواج توفیق را برده بودند، پدرم را برده بودند ومعلوم نبود كه جسد آفاق كجا افتاده است و یدالله و فتحالله رفته بودند سر كار كه وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.

باز به ماده ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تكان نمیخورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه های زیر شلواری «بلور»، زن موسی سرمیدانی، بود كه رو خاك كف حیاط كشیده میشد.

زانوهام را به زمین زدم، دستها را ستون كردم و سرم را از كبوترخانه كشیدم بیرون كه ببینم كجا نشسته اند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش كه به یدالله و فتحالله خبر بدهد. انگار مادرم حرف میزد، لبهاش كه تكان میخورد. غرش دستگاه مخلوط كننده، صداش را خفه میكرد. خزیدم تو كبوترخانه و اینبار، با ماده ی «دم سفید» ور رفتم و هنوز سرگرم كبوترها بودم كه ناگهان جیغ مادرم فضا را شكافت و بعد، جیغ زنها بود كه با هم قاطی شد. از كبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فكر كمرم بودم كه دیدم یدالله و فتحالله جسدی را گذاشته اند رو نردبان سبكی و گریه كنان گودال وسط حیاط را دور میزنند. دویدم. یك رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و میلرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود كه برق میزد، كه نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینهاش كوفت. بعد زنها بودند و بچه ها بودند كه از در خانه ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم كه از ترس بچه ها در كبوترخانه را ببندم، خانه ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه میكوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه ی دگل میدانگاهی شكسته بود رو چینه ی خانه ی ما و بعد شكسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط كننده بود كه گاه اوج میگرفت و گاه فرو میافتاد.


حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون میریختند.

ظهر كه شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند كه تا آخر هفته خانه را خالی كند و تا آخر هفته، دو روز دیگر باقی مانده بود.

***

كبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانهای درست كنم.

از وقتی كه آفتاب زده بود تا حالا كه ظهر سر میرسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب كشی كرده بودیم و حالا راه آخر بود كه پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی میكرد كه یكی را خودش به دوش بگیرد و یكی را من.


یكهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم كه چینه ی گلی خانه ی ما به جلو رانده شد، لرزید، از هم پاشید و رو هم ریخت.

پدرم زیر لب غر زد:

- بی ایمونا نمیذارن تا خالی كنیم.

پوزه ی بولدوزر كه بالای تیغه ی پهن و بران بود، به جلو رانده شد و از روی خرابه ی دیوار كشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش كشید و گفت:

- یالا پسرم... یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود، به زحمت بلندش كردم و پشتم را زیرش خم كردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم كه لانه ی كبوترهام مثل حباب كف صابون رو تیغه ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو كوچه بودم كه نگاهم به آسمان رفت. نمیدانم نر سفید چطور پرش را باز كرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر كشیده بود تا بالای خانه ی ما كه زنجیرهای پهن بولدوزر میكوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و كبوتر را نگاه كردم كه بالهاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه های خانه ی ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار كه خانه را نمیشناخت و انگار كه سرگردان بود. سوت كشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن كشید، پرپر كرد و بعد، ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر، تا آنجا كه با آبی آسمان درهم شد.

ته كوچه را نگاه كردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی كه بایستی به دوش میكشیدم.

 

** دارالولایه **

درباره امضاء

جمعه 8 بهمن 1389  1:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها