چنار
جمعه 8 بهمن 1389 12:29 PM
نزدیكیهای غروب بود كه مردی از یكی از چنارهای خیابان بالا می رفت
دو دستش را به آرامی به گره های درخت بند می كرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشك و پوسیده چنار بالا می خزید . پشت خشتك او دو وصله ناهمرنگ دهن كجی می كردند و ته یك لنگه كفشش هم پاره بود
مردم كه به مغازه ها نگاه می كردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا كردند . زن جوانی كه بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر كوچك و تپل مپلش را گرفت و به تماشای مرد كه داشت از چنار بالا و بالاتر می رفت پرداخت . جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره كراوتش را شل و سفت كرد و بعد به مرد خیره شد آنگاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند
سوراخهای آسمان با چند تكه ابر سفید و چرك وصله پینه شده بود و نور زردرنگ خورشید نصف تنه چنار را روشن می كرد . مرد كه كلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید : برای چی بالا می ره ؟
مرد خپله و شكم گنده ای كه پهلوی دستش ایستاده بود زیر لب غر زد : نمی دونم شاید دیوونس
جوانك گفت : نه دیوونه نیس شاید می خواد خودكشی بكنه
مرد قد بلند و چاقی كه موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟ كسی كه خودكشی می كنه دیوونه نیس ؟ پس می فرماین عاقله؟
پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تو دماغیش پرسید : چه خبره ؟
اما مردم هیچ نگفتند فقط بالا را نگاه می كردند . مرد تازه از سایه رد شده بود آفتاب داشت روی كت و شلوار خاكستریش می لغزید . پاسبان كه از بالای درخت رفتن مرد آن هم در روز روشن عصبانی شده بود با تومش را محكم توی مشتش فشرد و داد زد : آهای یابو بیا پایین ! اون بالا چكار داری ؟
مردی كه تازه خودش را میان جمعیت جا به جا میكرد ریز خندید . پاسبان برگشت و زل زل به او نگاه كرد و دستش را روی باتومش لغزاند و دوباره چشمهای ریزش برگشت و روی مردم سر خورد بعد غر زد : چه خبره ؟ مگه نونو حلوا قسمت می كنن ؟
آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد و برگشت مرد را كه بالای چنار رسیده بود نگاه كرد . با دو انگشت دست راستش نوك سبیلش را كه وی لب بالاییش سنگینی می كرد تاب داد و ساكت ایستاد
زن ژنده پوشی كه بچه ای زردنبو به كولش بود توی جمعیت ولو شد دستش را جلو یكی دراز كرد و گفت : آقا ده شاهی ! اما وقتی دید همه بالا را نگاه می كنند او هم نگاه تو خالیش را روی درخت لغزاند . مف بچه اش مثل دو تا كرم سفید تا روی لب پایینش لغزیده بود
زن چادر به سری كه دو تا بچه قد و نیم قد دنبالش می دویدند از آن طرف خیابان به این طرف دوید و وقتی مرد را بالای چنار دید گفت : وای خدا مرگم بده ! اون بالا چكار داره ؟ جوون مردم حالا می افته
هیچ كس جوابی نداد فقط زن گدا دستش را جلو مردی عینكی كه با سماجت داشت مرد را بالای چنار می پایید دراز كرد و گفت آقا ده شاهی ! بچهاش با چشمهای ریز و سیاه مردم را می پایید و با نوك زبان مفش را می لیسید . دستهای كثیف و زردش را كه استخوانی و لاغر بود تكان می داد . چند تار موی سیخ سیخی از زیر لچك سفید و كثیفش بیرون زده و روی صورتش ولو بود . زن گدا چادر نمازش را روی سرش جابه جا كرد . چارقد چرك تابی كه موهایش را پنهان می كرد با سنجاق زیر گلویش محكم شده بود
مرد عینكی به آرامی گففت : خوبه یكی بره بالا بگیردش تا خودشو پایین نندازه
جوانك گفت : نمی شه ...تا وقتی یكی به اونجا برسه اون خودشو تو خیابون انداخته . بعد به زن گدا كه جلوش سیخ شده بود گفت : پول خرد ندارم
ماشینها یكی یكی توی خیابان ردیف می شدند . از سواری جلویی دختر جوانی سرش را بیرون آورده بود و مرد را كه داشت بالای چنار تكان می خورد می پایید . مرد شكم گنده ای كه كراوات پهنی زیر یقه سفیدش آویزان بود از سواری پایین آمد و به جمعیت نزدیك شد . چند پاسبان از راه رسیدند و در میان مردم ولو شدند پاسبانها مردم را متفرق كردند اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند . مرد چاق كراواتی از پاسبان سیبیلو پرسید : چه خبره ؟ اون مرتیكه بالای چنار چكار داره ؟
پاسیان با ترس دو پاشنه پایش را محكم به پایش را محكم به هم كوبید و سلام داد . بعد زیر لب گفت : جناب سرهنگ ! می خواد خودكشی ...كنه
مردم نگاهشان را اول به پاسبان سبیلو و بعد به مرد چاق خوش پوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشای مرد شدند كه از بالای درخت خم شده بود . از پشت جمعیت صدای روزنامه قروشی در فضا پخش شد
فوق العاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست یك جوان . فوق العاده یه قران ! بعد از اندك زمانی صدای روزنامه فروش برید . فكری توی كله ام زنگ زد سرم را بالا كردم و داد زدم : آهای عمو اینجا ما یه پولی برات جمع میكنیم از خر شیطون بیا پایین
صدایم از روی سر جمعیت پرید . بعد دست كردم توی جیبم دو تا یك تومانی نقره به انگشتهایم خورد آنها را درآوردم و انداختم جلو پایم . یكی از سكه ها غلتید و زیر پای مردم گم شد . مردم همدیگر را هل دادند تا وقتی پول پیدا شد آن وقت هركس دست كرد توی جیبش و سكه ای روی پولها انداخت . پولها پیدا نكرد . بعد آهسته اما طوری كه من بشنوم گفت : بخشكی شانس ! پول خردم ندارم
زن چادر به سر كیسه چرك گرفته اش را از زیر جورابش بیرون كشید و دو تا دهشاهی سیاه شده از آن درآورد و انداخت روی پولها . یكدفعه صدای مرد از بالای درخت مثل صدایی كه از ته چاه به گوش برسد توی گوش مردم زنگ زد : من كه پول نمی خوام ... پولاتونو ببرین سرگور پدرتون خرج كنین
صدایش زنگ دار بود اما مثل اینكه می لرزید دیگر كسی پول نینداخت . زن گدا به پولها خیره شد بعد از میان مردم غیبش زد مرد شیك پوش چیزی به پاسبان سیبل گفت . پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد : آهای عمو بیا پایین جناب سرهنگ حاضرن كمكت كنن
افسر قد كوتاهی كه سبیل نازكی پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار می آورد و آنها را پس و پیش می كرد . وقتی جلو رسید سر پاسبانها داد زد : زود باشین اینا رو متفرق كنین
افسر تازه رسیده بالا را نگاه كرد و بعد از پاسبانها كه خبردار ایستاده بودند پرسید : اون بالا چكار داره ؟
یكی از آنها زیر لبی گفت : می خواد خودكشی كنه
افسر گفت : خوب خودكشی جمع شدن نداره یالاه اینا را متفرق كنین . بعد رو به مردم كرد و داد زد : آقایون چه خبره؟ متفرق بشین
در این وقت یكدفعه چشمش به سرهنگ افتاد . خود را جمع و جور كرد و محكم خبردار ایستاد و سلام داد
پاسبانها توی مردم ولو شدند . صدای سوت پسابانهای راهنمایی كه ماشینها را به زور وادار به حركت می كردند توی گوش آدم صفیر می كشید. پولها زیر دست و پای مردم می رفت و بعضیها خم شده بودند و پولها را جمع می كردند . زن جوان كه جا برایش تنگ شده بود بچه اش را برداشت و از میان جمعیت بیرون رفت . پسركك جوان هم پشت سر زن غیبش زد.
یكی از پشت سرش تو دماغی غرید : چه طور می شه گرفتش ؟ مگه توپ كاشیه ؟ بعد دستمالش را جلو بینیش گرفت و چند فین محكم توی دستمال كرد مردم اخمم كردند اما او بی اعتنا دستمالش را مچاله كرد و چپاند توی جیبش و باز به بالای درخت خیره شد
در طرف دیگر جمعیت جوان چهار شانه ای كه سیگار دود می كرد گفت : اگرم بیفته دو سه تا را نفله می كنه ! اما مث اینكه عین خیالش نیست داره مردمو نگاه می كنه ! . بعد به مردی كه از پشت سرش فشار می آورد گفت : عمو چرا هل می دی ؟ مگه نمی تونی صاف وایسی ؟
مردی كه بچه ای به كول داشت سعی می كرد بچه مو بور را متوجه بالا كند : باباجون اون بالا را ببین ! اوناهاش روی چنار نشسته
این طرف تر آقای لاغر اندامی خودش را با یك مجله ای كه عكس یك خانم سینه بلوری و خندان روی جلدش بود باد میزد پشت چنار مردم از روی شناه همدیگر سرك می كشیدند . ماشینها پی در پی رد می شدند و از پشت شیشه های اتوبوس مسافرها بالای چنار را نگاه می كردند . پاسبان راهنمایی مرتب سوت میكشید چند پاسبان هم میان مردم می لولیدند
از پشت جمعیت صدای شوخ جوانكی بلند شد : یارو به خیالش چنار امامزاده س رفته مراد بطلبه
دوباره داد زد : آهای باباجون بپا نیفتی ... شست پات تو چشت می ره
چند نفر اخم كردند صدای جوانك برید . بعضیها تك تك غرغری كردند و از میان جمعیت بیرون رفتند تازه رسیده ها می پرسیدند : آقا چه خبره ؟ . بعد به بالای چنار نگاه می كردند
روشنایی كمرنگی روی تیرهای چراغ برق دوید چند دوچرخه سوار در خیابان آن طرف پیاده شده بودند و به این طرف می آمدند . پاسبان راهنمایی آنها را رد می كرد . گاهی صدای خالی شدن باد دوچرخه ای توی هوای خفه فسی می كرد و خاموش می شد بعد هم غرغر دوچرخه سوار تیو گوشها پرپر می كرد
مرد بالای چنار تكانی خورد و خم شد . بعد دستهایش را به گره چنار محكم كرد و دوباره سرجایش نشست . صدا از جمعیت بلند نمی شد . همه بالا را نگاه میكردند . یكدفعه مرد خپله زیر گوشم ونگ ونگ كرد : حالا خودشو پایین نمی اندازه می ذاره خلوت بشه
از روی سر جمعیت سرك كشیدم دیدم اتومبیل سواری رفته و خیابان تقریبا خلوت شده است ولی پیاده رو وسط از جمعیت پیاده و دوچرخه سوار سیاه شده بود و صدای پچ پچشان به این طرف می رسید
خسته شدم چند دفعه پا به پا كردم و آخر به زحمت از میان جمعیت بیرون رفتم . چند دختر پشت جمعیت ایستاده بودند یكی از آنها خیلی قشنگ بود خال سیاهی بالای لبش داشت . برگشتم و بالا را نگاه كردم دیدم مرد پشتش را به خیابان كرده بود و این طرف پشت مغازهها را نگاه می كرد . خسته و گیج تمام خیابان را پیمودم . وقتی برگشتم دیدم جمعیت كمتر شده اما مرد هنوز نوك درخت نشسته بود
همان نزدیكیها یك بلیط سینما خریدم و میان مردم گم شدم اما دائم عكس مردی كه روی صفحه سیاه خیابان پهن شده بود و از دو سوراخ بینیش دو رشته باریك خون بیرون می زد پیش رویم توی هوا نقش می بست و بعد محو می شد . باز دوباره همان هیكل ژنده پوش با سر شكسته ومغز پخش شده میان خیابان رنگ می گرفت و زنده می شد
از فیلم چیزی نفهمیدم وقتی بیرون آمدم در خیابان پرنده پر نمی زد اما دكانها هنوز باز بودند . جمعیت توی خیابان پخش شده بود شاگرد شوفرها با صدای نكره شانن داد می زدند : مسجد جمعه ‚ پهلوی ‚ آقا می آی ؟ ... بدو بدو
به چنار كه رسیدم دیدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالای آن دیده نمی شد . روبروی چنار دو مرد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند . از یكیشان كه وسط سرش مو نداشت و دستهای پشمالوش را تا آرنج بیرون انداخته بود پرسیدم : آقا ببخشین اون مردك خودشو پایین انداخت ؟
مرد سر طاس نگاه بی حالش را روی صورتم دواند و گفت : آقا حوصله داری ؟ وقتی دید خیابان خلوت شده پایین اومد بعد خواست بره اما...
مرد پهلو دستیش كه انگار هفت ماهه به دنیا آمده بود پرسید : راسی اون برا چی بالای چنار رفته بود ؟
رفیقش جواب داد : نمی دونم شاید می خواس خودكشی كنه بعد پشیمون شد
شاگرد دكان كه پسرك جوانی بود در حالی كه می ندید سرش را از مغازه بیرون كرد و گفت حتما فیلمو تماشا می كرده
مردك بی حوصله گفت : لعنت بر شیطون حرومزاده ... حالا حالا باید كنج زندون سماق بمكه تا دیگه هوس نكنه فیلم مفتی تماشا كنه
***
فردا صبح چند سپور شهرداری چنار كهنسال خیابان چهارباغ را می بریدند .
** دارالولایه **