قوزك پای شكسته
جمعه 8 بهمن 1389 12:35 PM
چراغ اتاق گلنازبرخلاف همیشه خاموش است .این یعنی دیگرلازم نیست پاورچین پاورچین داخل شوم ،یعنی اینكه نمی بینمش كه روی مبل نشسته و پاهای درازش را انداخته روی هم درست روبروی در ورودی تا همینكه دیدمش. خیره خیره نگاهم كند و بگوید: خوش گذشت مامان؟ احتمالا با شوهر علاف و بی خاصیتش كه كاری جز خط انداختن روی ریش های یكی در میانش ندارد رفته باشد خیابان گردی ، شاید هم تولد یكی از آن دختر های عوضی مثل خودش بوده كه خب لازم ندانسته مرا در جریان بگذارد .هزارباردیگر هم اگر بگویم با این ماشین تصادفی و درب و داغان توی خیابانهای شهر نرو به خرجش نمیرود ،ولی .هر چه كه هست باعث راحتی خیالم شده چون دیگر مجبور نیستم داستانسرایی كنم و یك مشت دروغ تحویلش دهم. با خوشحالی دكمه در باز كن را میزنم ودر اتومات پاركینگ آرام و با حوصله بازمیشود ولی هنوز لت دوم كاملا باز نشده است كه دلم میریزد پایین ، سپر كج شده ماشین گلناز از گوشه پاركینگ به ام دهن كجی میكند واین یعنی لمیده است روی مبل روبروی در و ناخن های سوهان زده اش را بررسی میكند تا بیكار نباشد.
وزیرچشمی هم دررا بپاید . ساعت از یازده گذشته است و باید راهی پیدا كنم برای توجیه دیر آمدنم .دفتر چه بیمه درمانی و چند بسته قرص مسكن را كه برای چنین مواقعی انداخته ام عقب داشبورت در می اورم فقط می ماند كمی لنگیدن كه آنرا هم شكر خدا با این قوزك له شده به تازگی خوب یاد گرفته ام ، بی توجه به در پاركینگ كه آرام و بیصدا بسته میشود همانطور داخل ماشین روی پل بی حركت می مانم.
خودم را لعنت میكنم كه چرا خیال كرده ام مثل قالی توی هال كهنه شده ام و همانطور كه عنكبوت كنج دیواررا نمیبیندمرا هم نمیبیند. . چه طور راضی شده ام به امیدی واهی كه از سیاهی یك پرنده در دل آسمان هم كمرنگ تراست دل خوش كنم؟ به گلناز لعنت میكنم كه اگر هنوز به انذازه یخچال و تلویزیون و چراغ گازبرایش ارزش داشتم اینطور بی گدار به آب نیمزدم با اینكه میدانم ماه هیچوقت زیر ابر پنهان نمیماند. .
قوزك پایم شروع میكند به زرق زرق كردن عصبی كه میشوم تیر میكشد تا بالای زانو واز آن جا گاهی درد به پشت و گاهی به طرف سینه ام می خزد. .درب پاركینگ حالا دیگر كاملا بسته شده است و اگر بخواهم بروم تو باید دوباره آن دكمه كذایی رابزنم .
چانه ام را میگذارم روی فرمان ماشین و فشار میدهم و شقیقه هارا هم توی دستم آنقدر كه دردم می اید .هیچ دلم نمیخواهد جنجال همیشگی راه بیفتد.
در قسمت تاریك كوچه پسر و دختری دست در دست هم ردمیشوند زیر درخت تنومند اقاقیا كه می رسند برای لحظه ای سایه هاشان به هم نزدیك میشود .. زن همسایه روبرویی هم با آن موهای زرد وز كرده اش ایستاده است و كوچه را می پاید كار همیشگی اش هست طوری لای پرده چرك مردپنجره شان قایم میشود كه انگار وظیفه خطیری دارد یكی نیست بپرسد : اگر اینقدر بیكاری برو پرده هایت را بشور! اما یاد نگاههای گلناز كه می افتم ترجیح میدهم همینجا زیر نگاههای زن همسایه آنقدر بمانم تا چشمهایش كور شود.. احتمال اینكه گلناز خوابیده باشد ویا محو تماشای فیلم تلوزیون خیلی كم است .حالادیگر قوزك پایم انگار زیر ماشین تراش مانده باشد دل میزند انقدر شدید كه طپیدن های تند تند قلبم را فراموش كرده ام.
. اگر آنروز كه برای هزارمین بار از پله های دادگستری رفتم بالاتا جواب اخطار های ریزودرشت قیم قانونی گلنازرا بدهم ، از پاگرد طبقه سوم نیفتاده بودم پایین و قوزك پایم صدمه ندیده بود شاید هیچوقت نمی دیدمش.چه خوب است اگر آدم میخواهد زن و بچه اش را تنها بگذارد و بمیرد ارث و میراثی نداشته باشد تا در مخمصه ای كه من افتاده ام نیفتد.. سایه های پشت درخت اقاقیا هنوز آنجا یند ومرا نمیبینند سایه ها میروند و می ایند ومن هنوز فرمان ماشین به بغل روی پل ثابت مانده ام.
هراز گاهی برگه ای می اید در خانه و من باید برای توضیح پاره مسائل به دادگاه بروم ، توی یك از همین جنگ و گریز ها بود كه افتادم آنهم نه از یك پله و دو پله ! از شش تا !همه میگفتند معجزه شده كه سرم به جایی نخورده ، ولی من شك داشتم یعنی تقریبا مطمین بودم كله ام به جایی خورده است وگر نه چطور خیال كرده بودم كسی را شیبه پدر گلناز میبینم با همان قد و قواره و همان موهای ،پیچ دار و سیاه و سفید . ، نشست روی زمین و بی مقدمه گفت : زنهایی كه مرد … همانطور كه ناله میكردم دادزدم : چی؟ واو بدون تمام كردن جمله اش قوزك پایم را كه دررفته بود جا انداخت .جیغی كشیدم و بی حال روی پله ها ولو شدم . یكنفررا فرستاد تا باند كشی بخرد و همانجا پایم را اتل بست. شاید اگر توی هیاهوی مهد كو.دك ویا پله های عریض و طویل مدرسه و یا زمانی كه برای پرداخت عوارض های جورواجور شهرداری ازاین اداره به آن اداره میرفتم، افتاده بودم هرگز نمی دیدمش .ویا حتی وقتیكه برای شیرین كاری های گلناز از كلانتری محل سر در می اوردم . حرف قشنگی زده بود ( زنهایی كه مرد خودشون هستن)اینرا بعد ها وقتی كه دردپایم آرام تر شد فهمیدم . یك چیز دیگر هم فهمیدم وآن اینكه مدتهاست دیگر دلم نمیخواسته مرد خودم باشم و ، این بود كه وقتی برای كنترل قوزك پایم رفتم به مطب اش گرمایی را حس كردم كه علاوه بر قوزك پا دلم راهم گرم كرد.
همسایه دیگر پشت پنجره نیست . صدای پارس سگی از دور شنیده میشود، جیر جیركی توی بوته های پای درخت اقاقیا جیر جیر میكند و صدایش تا ته سینه ام میرود و از انجا آه میشود و میزند بیرون. میگذارم صورتم خیس شود . خیس خیس آنقدر كه دیگر برگشتن دختر و پسر جوان را نمیبینم . مگر تا كی میتوانم توی ماشین روی پل بمانم؟ ، شتر سواری كه دولا دولا نمیشود ! تاكی میتوانم از دیدن الگانس سفید وآبی توی خیابان تنم بلرزد؟ شاید هم حق داشته باشد مشكوك شود ، حق داشته باشد مادرش را فقط برای خودش بخواهد حتی اگر بنا برعادت هم باشد! همانطور كه از چیز های دیگر خانه به میل خودش استفاده میكند دلش میخواهد همه ان مهری را كه سالها به اش داده ام هنوز هم باقی باشد با اینكه گستاخانه روبرویم ایستاده وكفت: مامان شما اصلا میدونین عشق چیه ؟ من و جمشید عاشق همیم و نباید مخالف باشین!میخواهیم با هم ازدواج كنیم. صدای ملودی آشغالهاتونو بذارین دم در از دوتا كوچه پایین تر می اید هیچ دلم نمیخواهد رفتگر ها مرا اینوقت شب توی كوچه ببینند نباید اینجا بمانم .
میگفت: دیگه نمیذارم تنها باشی ، روی صفحه پیام كوتاه مینوشت : عزیز دلم نگران نباش تورو بیشتر دوست دارم مطمئن باش ! توی گوشی تلفن زمزمه میكرد میتونی رو عشق من حساب كنی باور كن ومن باور كردم حتی اگر سهم من از این باور هفته ای یكبار دیدار باشد فقط ، حتی اگر قسمت ام شنیدن جملات عاشقانه از توی گوشی تلفن ویا روی صفحه پیام كوتاه باشد ، بودنش ، خیلی بهتراست از نبودنش .شاید اگر گلناز میفهمید روزی كه اولین چین عمیق صورتم را دیدم چطور یكمرتبه خالی شدم ؟.
ویا وقتیكه بله گفت انگار در بشكه ای از آب یخ افتاده باشم تمام تنم لرزید ؟ شاید مجبور نمیشدم این موش و گربه بازی را ازخودم در اورم و به بهانه معالجه قوزك پا اسیرش شوم با اینكه .سهم من از این دلبستن چیزی نبود جز انتظار كشیدن،و ساعتها كنار تلفن منتظربودن تا زنگ بزند ویا روی پیام گیر برایم جملات عاشقانه بفرستد ! ولی در خانه كی منتظرم بود ؟، میگفت تونیمه گم شده وجودم هستی دلم میخواست باور كنم اگر باور نمیكردم مجبور نبودم هفته یكبار كلی دروغ و درم سر هم كنم تا دیر امدنم را توجیه كند.و هر بار هم بیشترشرمنده شوم…
صدای ملودی كه نزدیكتر میشود دكمه در باز كن را می زنم ، ماشین را می برم داخل پاركینگ ، بسته داروها را برمیدارم درب آساسور كه بسته میشود موزیك ملایمی آرام پخش میشود چشمهایم را میبندم آرزو میكنم چه خوب بود این حركت تا ابد ادامه داشت . طبقه چهارم ،كه می ایستد سینه ام را میدهم جلو پشتم را راست میكنم و سرم را می گیرم بالا میخواهم امشب كاررا یكسره كنم!ولی میبینم چراغ هال هم خاموش است .
تكه كاغذی كنار چراغ خواب دبده میشود معلوم است با عجله نوشته شده : مامان من و جمشید رفتیم شیراز عروسی دوستشه ، خواستم یهتون بگم ولی همراهتون خاموش بود ! راستی چرا همراهتونو خاموش كرده بودین؟
** دارالولایه **