0

حکایات خواندنی

 
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

حکایات خواندنی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

پنج شنبه 14 آبان 1388  8:24 AM
تشکرات از این پست
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حکایات خواندنی

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت.
او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمير خالی شده بود!

 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

پنج شنبه 14 آبان 1388  8:25 AM
تشکرات از این پست
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حکایات خواندنی

مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد . در همين سالها تلگرامي با اين مضمون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او واين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد
تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم كرده ايم
فقط به اين خاطر كه ظاهر امرآن طور كه ما انتظار داشته ايم نبوده است
 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

پنج شنبه 14 آبان 1388  8:25 AM
تشکرات از این پست
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حکایات خواندنی

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در   يک مسافرت طولانى هوائى کنار   يکديگر در هواپيما نشسته بودند.   برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و   گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟   مهندس که مي‌خواست استراحت کند   محترمانه عذر خواست و رويش را به   طرف پنجره برگرداند و پتو را روى   خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره   گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من   از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما   جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به   من بدهيد. بعد شما از من يک سوال   مي‌کنيد و اگر من جوابش را   نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما   مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست   و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.   اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد   ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال   مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى   اگر من نتوانستم سوال شما را جواب   دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين   پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و   رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى   کند . برنامه‌نويس نخستين سوال را   مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر   است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى   بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵   دلار به برنامه‌نويس داد. حالا   نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست   که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا   دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟ » برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد   و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش   رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را   مورد جستجو قرار داد. آنگاه از   طريق مودم بيسيم کامپيوترش به   اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در   کتابخانه کنگره آمريکا را هم   جستجو کرد. باز هم چيز بدرد خورى پيدا نکرد.. سپس براى تمام   همکارانش پست الکترونيک فرستاد و   سوال را با آنها در ميان گذاشت و با   يکى دو نفر هم چت کرد ولى آنها   هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را   از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او   داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را   گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره   بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى   مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب،   جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره   بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد   دست در جيبش  کرد و ۵ دلار به   برنامه‌نويس داد و رويش را   برگرداند و خوابيد.
 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

پنج شنبه 14 آبان 1388  8:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها