0

حکایات خواندنی

 
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حکایات خواندنی
پنج شنبه 14 آبان 1388  8:25 AM

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت.
او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمير خالی شده بود!

 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها