|
|
اي كه دستت...
گاهي ميشد كه آه در بساط نداشتيم، حتي قند براي چاي خوردن، شام پنير، ناهار پنير، صبحانه پنير. گاهي هم يك دانه خرما.
صداي همه درآمده بود و ديگر حرف نبود كه به شوخي و جدي نثار شهردار و تداركاتچي نكنند. آنها هم در چنين شرايطي لام تا كام نميگفتند. هوا پس بود. طبع شعرها هم از گرسنگي گل كرده بود. از جمله :اي كه دستت ميرسد كاري بكن. شهردار هم در جواب ميگفت: « ميرسد دستم وليكن نيست كارم. اگر خودم را ميخوريد بگيد الآن بار ميگذارم. »
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 25