0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
 

الغيبه اشد من الكارهاي بدبد

مراسم صبحگاهي بود. روحاني گردان راجع‌به واجبات و محرمات صحبت مي‌كرد. با بچه‌ها خيلي صميمي‌ بود. براي همين هم در كلاس درس و يا مراسم متكلم وحده نبود و بقيه مخاطب. مثل معلم و كلاس‌هاي اول و دوم دبستان غالباً مطلب را ناتمام مي‌گذاشت و بچه‌ها آن را خودشان تمام مي‌كردند. مثلاً وقتي مي‌خواست عبارت «الغيبه اشد من الزنا» را قرائت كند، مي‌گفت: «دوستان مي‌دانند كه الغيبه اشد...؟» بعد بچه‌ها با هم با صداي بلند مي‌گفتند: «من الكارهاي بد‌بد.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 149

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:28 PM
تشکرات از این پست
aliebrahimi
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

الكثافة من الشيطان

روحاني گردانمان بود و بعد از هر نماز، يك حديثي را از معصوم نقل مي‌كرد و پيرامون آن توضيح مي‌داد. پيدا بود، اين اولين باري است كه به صورت تبليغي_ رزمي به جبهه آمده است و الا شايد بي‌گدار به آب نمي‌زد و هوس نمي‌كرد بچه‌ها را امتحان كند، آن‌ هم بچه‌هاي اين گردان را كه تبعيدگاه بود، نمي‌آمد بگويد: بچه‌ها النظافه من الايمان و ال...؟ تا بچه‌ها در عين ناباوري او تكميلش كنند و بگويند: حاج‌آقا! «والكثافه من الشيطان»
فكر مي‌كرد لابد مي‌گويند حاج‌آقا «و ال» ندارد، يا هاج و واج مي‌مانند و او با يك قيافه‌ي حكيمانه‌اي مي‌گويد: اي بي‌سوادها بقيه ندارد، حديث همين است، با اين وصف حاجي كم نياورد و گفت: حالا اگر گفتيد اين حديث مال كيه؟ بچه‌ها سريع گفتند: «نصفش حديث نبوي است، نصف ديگرش از قيس بن اكبرسياه!» همه با صداي بلند زدند زير خنده و حاجي نمي‌دانست بخندد يا خيلي جدي بگويد: اين حرف‌ها چيه؟ قيس ديگر كيه؟

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 163


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:29 PM
تشکرات از این پست
aliebrahimi
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

اللهم الرزقنا توفيق الپارتي

وقتي آشپز مراعات حال برادران سنگين وزن _ هيكل تداركاتي _ را مي‌كرد و غذايشان را يك كم چرب‌تر مي‌كشيد، يا ميوه‌ي درشت‌تري برايشان مي‌گذاشت، هر كس اين صحنه را مي‌ديد، به تنهايي يا دسته جمعي و با صداي بلند و شمرده شمرده شروع مي‌كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفيق الپارتي في الدنيا و الاخره!» يعني داريد پارتي بازي مي‌كنيد، حواستان جمع باشد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 210

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

اللهم العن ابن مرجانه

دوستي داشتيم كه حاضر جواب بود. يكي از دوستان كه با او صميمي‌تر بود، گفت: «ما را كه سر دعاهايت فراموش نمي‌كني؟» جواب داد: «هرگز! شما را به طور خاص ياد مي‌كنم» بچه‌ها كه مي‌دانستند حرف او خالي از مزاح نيست،‌ پرسيدند: «حالا چه مواقعي بيشتر به فكر ما هستي؟» گفت: «در زيارت عاشورا. آن‌جا كه آمده است، اللهم العن ابن مرجانه».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 192

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

الميوالميو

از سرما مثل بيد داشت مي‌لرزيد. شده بود موش آب كشيده. داشتيم مي‌پرسيديم كه: «خوب، حالا كجا رفتي، چه كسي را ديدي؟» و او تندتند مي‌گفت: يك گربه ديدم. يك گربه. و بچه‌ها با تعجب: «گربه؟ خوب كه چي؟»
پوتين‌هايش را به هر سرعتي بود در آورد و آمد به سمت والر: «گربه‌ي عراقي.» تعجب ما بيشتر شد كه: «معلوم چي داري ميگي؟ گربه‌ي عراقي ديگه چيه، ما رو گرفتي؟» خيلي جدي گفت: «نه جون خودم، خودتون بريد سر سه راه ببينيد. گربه‌ي سياهي است كه به زبان عربي مي‌گويد: الميو، الميو!»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 226

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

النظافة من الايمان

بيچاره پيرمرد تازه‌وارد بود. مي‌دانست بچه‌ها براي هر كاري آيه يا حديثي مي‌خوانند. وقتي داشت غذا تقسيم مي‌كرد، گفت: «بچه‌ها من معني عربيش را بلد نيستم، اما خود قرآن مي‌گويد: «النظافة من الايمان» يعني هيچ‌كس بيشتر از سهم خودش ورنداره! بچه‌ها با هم زدند زير خنده، پيردمرد گفت: «مگه غلط خواندم» يكي از بچه‌ها گفت: «نه پدرجان كاملاً درست است، النظافة من الايمان. يعني «هركس سهم خودش را فقط بگيرد» و باز خنده‌ي بچه‌ها بود كه مثل توپ در فضاي چادر مي‌تركيد.

منبع :مجله طراوت
 
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

الهي برويد ديگر

هيچ چيز به اندازه‌ي ماندن در مقر و عدم شركت در عمليات، براي بچه‌ها ناخوشايند و عذاب‌آور نبود. در اين موقع بود كه به زمين و زمان بد مي‌گفتند. خصوصاً به دوستاني كه قرار بود به خط بروند و در عمليات شركت كنند. مثلاً با حرص و اشك و آه مي‌گفتند: «الهي برويد ديگر... برگرديد.» يعني اين‌كه الهي سالم بمانيد و شهيد و مجروح نشويد، تا دل ما خنك شود. اين صحنه‌ها، هم گريه‌دار بود و هم خنده‌آور!

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 204

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

الهي حرامتان باشد

آن شب يكي از آن شب‌ها بود، بنا شد از سمت راست يكي‌يكي دعا كنند، اولي گفت: «الهي حرامتان باشد.» بچه‌ها مانده بودند كه شوخي است، جدي است، بقيه دارد يا ندارد، جواب بدهند يا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه گفتند: «الهي آمين.»
نوبت دومي‌ بود. (همه هم سعي مي‌كردند مطلب بكر و نو باشد.) يك تأملي كرد و دستش را به سوي آسمان بلند كرد و خيلي جدي گفت: «خدايا مار، را بكش.» دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار، را بكش.» بچه‌ها بيشتر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه اين بار بيشتر صبر كرد. بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه‌ها را به اصطلاح «بدون حقوق سركار بگذارد» گفت: «تا ما را نيش نزند.» شرح: منظور مار و پدر و مادر مار است.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 143
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

امتحان اسلحه

بوي عمليات كه مي‌آمد، يكي از ضروري‌ترين كارها تميز كردن سلاح‌ها بود. در گوشه و كنار مقر، بچه‌ها دوتادوتا و سه‌تا‌سه‌تا دور هم جمع مي‌شدند و جزبه‌جز اسحه‌شان را پياده مي‌كردند و با نفت مي‌شستند، فرچه مي‌كشيدند و دست آخر براي اطمينان خاطر يكي دو تا تير شليك مي‌كردند تا احياناً اسلحه‌شان گيري نداشته باشد.
در ميان دوستان، رزمنده‌اي به نام سيدمرتضي بود كه بعدها شهيد شد، اسلحه‌ي وي آرپي‌جي‌ بود، ظاهراً اولين بار بود كه او در عمليات شركت مي‌كرد. بعد از نظافت قبضه‌ي آرپي‌جي‌اش اين مسأله را جدي گرفته بود كه او هم بايد دو سه تا گلوله پرتاب كند. تا شب عمليات دچار مشكل نشود. هرچه همه مي‌گفتند، بابا! پدرت خوب، مادرت خوب، كسي كه با آرپي‌جي آزمايشي نمي‌اندازد، به خرجش نمي‌رفت و مي‌گفت: «بايد مثل بقيه اسلحه‌اش را امتحان كند».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 51

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

امدادگر

بار اولم بود كه مجروح مي‌شدم و زياد بي‌تابي مي‌كردم. يكي از برادران امدادگر بالاخره آمد بالاي سرم و با خونسردي گفت: «چيه، چه خبره؟» تو كه چيزيت نشده بابا! تو الآن بايد به بچه‌هاي ديگر هم روحيه بدهي، آن وقت داري گريه مي‌كني؟!
تو فقط يك پايت قطع شده، ببين بغل‌دستي‌ات سر نداره، هيچي هم نمي‌گه، اين را كه گفت، بي‌اختيار برگشتم و چشمم افتاد به بنده‌ي خدايي كه شهيد شده بود! بعد توي همان حال كه درد مجال نفس‌كشيدن هم نمي‌داد، كلي خنديدم و با خودم گفتم: عجب عتيقه‌هايي هستند اين امدادگرا.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 192
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

ان ‌الصلوه تنها....

نه اين‌كه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلكه گاهي همين‌طوري، به قول خودش براي خنده، ويرش مي‌گرفت و بعضي از بچه‌هاي ناآشنا را دست به سر مي‌كرد. ظاهراً يك‌بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد. وقتي صداي اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمي‌آيي برويم نماز؟ پاسخ مي‌دهد: «نه، همين‌جا مي‌خوانم» آن بنده‌ي خدا هم از فضايل نماز جماعت و نماز در مسجد برايش گفت. او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته: «ان‌الصلوه تنها...» تنها، حتي نگفته دوتايي، سه‌تايي و او كه فكر نمي‌كرد قضيه شوخي باشد، يك مكثي كرد، به جاي اين‌كه ترجمه‌ي صحيح را به او بگويد، گفت: «گفته، «تن‌ها» يعني چند نفري، نه تنها و يك نفري» و بعد هر دو با خنده براي اقامه‌ي نماز به حسينيه رفتند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 164

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

انشاالله مباركش باد

بسيجي تركش خــورده، انشاالله مباركش باد
تركش سرش رو بـــرده، انشاالله مباركش باد
عروسي نكرده مـــــرده، انشاالله مباركش باد
تركش به زلفش خـورده، انشاالله مباركش باد
خمپاره خورده مــــــرده، انشاالله مباركش باد
بسيجي چه‌قدر زيــــاده، انشاالله مباركش باد
كلاش چه‌قدر قشنـــگه، انشاالله مباركش باد
دستش حنايي رنـــــگه، انشاالله مبـاركش باد
داشته كلاش مي‌بــرده، انشاالله مبـاركش باد
تركش تو قلبش خـورده، انشاالله مباركش بـاد
شهيد شده نمـــــــرده، انشاالله مباركش بـاد

منبع :


 
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

اول بگو...

برخي مواقع تا حاج آقا مي‌آمد صحبت كند، بچه‌ها به بنده‌ي خدا فرصت نمي‌دادند حرفي بزند. شايد اصل مطلب مربوط به خودش هم نمي‌شد. او مي‌خواست در مورد عمليات و شرح وظايف و ساير موارد صحبت كند، ولي بچه‌ها مجال نمي‌دادند.
تا مي‌گفت: من... همه دوره‌اش مي‌كردند كه اول بگو ريا چه‌قدر ثواب داره، بعد تعريف كن. خلاصه، نمي‌گذاشتند او حرفش را بزند. او هم مي‌گفت: «بابا از خيرش گذشتيم، ما نبوديم.» گاهي هم طور ديگري مي‌گفتند كه بله... ريا خيلي ثواب داره، شما كه ماشا‌الله سرتان تو كتاب است، و خلاصه به هر نحوي باب شوخي و برقراري ارتباط و نزديكي دل‌ها را باز مي‌كردند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 162

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

اي كه دستت مي ‌رسد كاري بكن

گاهي مي‌شد آه در بساط نداشتيم، حتي قند براي چاي خوردن، شب پنير، صبح پنير، و ظهر هم خرما. صداي همه در آمده بود. ديگر حرفي نبود كه نثار شهردار و تداركاتچي نكنند. آن‌ها هم در چنين شرايطي لام تا كام نمي‌گفتند، كه هوا پس بود.
طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالي داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن» و شهردار كه در حاضر جوابي چيزي از بقيه كم و كثر نداشت مي‌گفت: «دستم مي‌رسد جانم و ليكن نيست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چين بنداز، اگر خودم را مي‌خوريد بار بگذارم.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 134


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

   

اي كه دستت...

گاهي مي‌شد كه آه در بساط نداشتيم، حتي قند براي چاي خوردن، شام پنير، ناهار پنير، صبحانه پنير. گاهي هم يك دانه خرما.

صداي همه درآمده بود و ديگر حرف نبود كه به شوخي و جدي نثار شهردار و تداركاتچي نكنند. آن‌ها هم در چنين شرايطي لام تا كام نمي‌گفتند. هوا پس بود. طبع شعرها هم از گرسنگي گل كرده بود. از جمله :‌اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن. شهردار هم در جواب مي‌گفت: « مي‌رسد دستم وليكن نيست كارم. اگر خودم را مي‌خوريد بگيد الآن بار مي‌گذارم. »

 

منبع :مجله جاودانه ها -  صفحه: 25


 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها