0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نامه ‌رساني

يكي از بچه‌ها اول هر ماه، سنگر به سنگر تمام مقر را مي‌گشت و مي‌گفت: «من عازم ولايتم. هركس نامه‌اي، سوغاتي دارد بياورد.» چند روز بعد او را مي‌ديديم، فلاني تو كه هنوز اين‌جايي، مگر نگفتي مرخصي داري؟ با خونسردي جواب مي‌داد: «چرا، امروز چندم است؟» مثلاً مي‌گفتم: دوم، مي‌گفت: خوب، فردا كه هيچ، مي‌خواهم بروم تداركات براي گروه لوازم بگيرم، پس فردا هم نوبت نگهباني دارم، انشاالله در بيست و نهم مي‌روم.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 78
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نان و پنير

جانمان را به لبمان مي‌رساند، تا اجازه مي‌داد يك لقمه نان بخوريم. كلي بايد قبل و بعد از غذا، دعا و استغاثه و توبه مي‌كرديم. وقتي او شهردار بود، ذره‌اي هم كوتاه نمي‌آمد، بايد دعا را تا آخر كامل مي‌خوانديم، حتي اگر بسيار گرسنه بوديم.
بچه‌ها به شوخي مي‌گفتند: «برادر حالا اگر غذا چلومرغ يا كله‌پاچه يا ماهي و گوشت بود، يك چيزي، اما نان و پنير كه ديگر دعاي سفره ندارد!؟...»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 135

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نبردبادشمن فرضي

تلويزون عراق پس از آنكه تصاويري از كماندوهاي درمانده گارد رياست جمهوري نشان داداطلاعيه «ستادفرماندهي كل انقلاب عراق» را به اين شرح قراعت كرد:
رزمندگان دلير گارد رياست جمهوري عراق با اتكا به رهبر خود جناب رئيس صدام حسين،‌ در يك مانور نظامي شركت كردند و متأسفانه پس از نبردي قهرمانانه ضمن از دست دادن مواضع خود، از دشمن فرضي شكست خوردند در اين عمليات چند تن از افسران غيرتمند به اسارت دشمن فرضي درآمدند.

منبع :مجله فكه -  صفحه: 22
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نجات ازمعركه

برادر صادق آهنگران مداح مورد علاقه‌ي بسيجيان و رزمندگان بود. هر جا مي‌رفت براي اجراي برنامه‌ي دعا و مداحي، پس از پايان مراسم بسيجي‌ها مي‌ريختند دورش و نزديك يكي دو ساعتي او را معطل مي‌كردند.
به فكر افتاديم چگونه پس از برنامه از اين معركه نجاتش دهيم. فكر خوبي كرديم هر كجا مي‌رفتيم، پايان دعا و يا مداحي كه مي‌شد، حاج صادق آهنگران مي‌گفت: حالا همه سرها را روي خاك بگذاريد من صحبتي نمي‌كنم چند دقيقه با خداي خودتان راز و نياز كنيد.
در همين حال ايشان را سوار ماشين مي‌كرديم و از معركه در مي‌رفتيم.
مداح ديگري به نام صادق كرمانشاهي بود. صدايش خيلي به آهنگران شباهت داشت دعا را به اتمام مي‌رساند. وقتي دعا تمام مي‌شد، بسيجي‌ها مي‌آمدند نزديك جايگاه مراسم به حساب آهنگران، متوجه مي‌شدند خبري از او نيست.

 

منبع :مجله طراوت

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نخند مسواك گران مي ‌شود

توجه به نظافت و پاكي و زيبايي در جبهه‌ها و در بين رزمندگان از اهميت ويژه‌اي برخوردار بود. معمولاً بچه‌ها به طور دسته جمعي براي هر نوبت نماز مسواك مي‌زدند و در اين ميان اگر گاهي بعضي از افراد، اندكي در اين امور بي‌توجه بودند، ديگران به شوخي اين نكته را تذكر مي‌دادند. مثلاً به كسي‌كه دندان‌هايش تميز نبود، مي‌گفتند: «نخند، مسواك گران مي‌شود.» كنايه از اين‌كه دندان‌هاي تو آن‌قدر تميز است كه همه با ديدن تو به خريد مسواك و استفاده از آن تحريك مي‌شوند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 41
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نزنيد ما غازيم

در مقر تيپ فرات مشغول امور جاري روزانه بوديم كه بمب‌افكن‌هاي عراقي در آسمان نمايان شدند. طبق معمول، پناهگاهي جز آب نداشتيم، به همين خاطر داخل آب پريديم و از همان‌جا بچه‌ها به خلبان‌هاي دشمن مي‌گفتند: نزنيد، نزنيد ما غازيم، بعد هم صداي غاز در مي‌آوردند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 157

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نشانه ي شهيد

صحبت از شهادت و جدايي بود و اين‌كه بعضي جنازه‌ها زير آتش مي‌مانند و يا به نحوي شهيد مي‌شوند كه قابل شناسايي نيستند. هر كس از خود نشانه‌اي مي‌داد، تا شناسايي جنازه ممكن باشد.
يكي مي‌گفت: «دست راست من اين انگشتري است.» ديگري مي‌گفت: «من تسبيحم را دور گردنم مي‌اندازم و...» اما نشانه‌اي كه يكي از بچه‌ها داد، براي ما بسيار جالب بود. او مي‌گفت: «من در خواب خُر و پُف مي‌كنم، پس اگر شهيدي را ديديد كه خُر و پُف مي‌كند، شك نكنيد كه خودم هستم.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 186
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نفسم مي ‌گويد نخور

با اشتها و ميل تمام مشغول خوردن بود و لابه‌لاي لقمه‌هايي كه مي‌گرفت، هر وقت فرصت نفس كشيدن پيدا مي‌كرد، خيلي جدي و قطعي مي‌گفت: «بزرگان ما مي‌گويند يكي از راه‌هاي مبارزه با نفس اين است كه هرچه او مي‌گويد بكن، مخالف آن كني، حتي اگر بگويد عبادت كن.
الآن مدتي است مرتب نفس من با زبان بي‌زباني به من مي‌گويد: كم بخور، كم بنوش و من براي اين‌كه با او مبارزه كنم عكس آن را انجام مي‌دهم.» بعد اضافه مي‌كرد: «اگرچه ممكن است ريا بشود، چون در حضور شما مبارزه مي‌كنم.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 99

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نقد را بگير نسيه را ول كن

دوستي داشتيم به نام «مصيب سعيدي» عادت داشت اول غذا را بخورد، بعد دعا بخواند. مي‌گفت: نقد را بگيرد، نسيه را ول كن. دعا را بعد هم مي‌شود خواند، اما غذا سرد مي‌شود و از دهان مي‌افتد.
سعيدي بعدها به شهادت رسيد.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 105
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نماز سريع

تند حرف مي‌زد، تند غذا مي‌خورد، سريع راه مي‌رفت، تند نماز مي‌خواند. هرچه مي‌گفتيم چه خبر است؟ بابا لااقل اين دو ركعت نماز را شمرده‌تر و با حوصله‌تر بخوان كه خودت بفهمي چه مي‌گويي، اما او توجيه مي‌كرد و مي‌گفت: «در جبهه آدم بايد نماز را طوري برگزار كند كه نه تنها دشمن نتواند فرصت‌طلبي و سو استفاده كند، بلكه مجالي براي وسوسه‌ي شيطان هم باقي نماند. تا آن‌ها بخواهند به خودشان بيايند و ترتيب ما را بدهند، ما بارمان را بسته و رفته‌ايم.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 116

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نماز شب پر ماجرا

سرش مي‌رفت نماز شبش نمي‌رفت. هر ساعتي براي قضاي حاجت برمي‌خواستيم، در حال راز و نياز و سوز و گداز بود. گريه مي‌كرد مثل ابر بهار، با بچه‌ها صحبت كرديم. بايد يه فكر چاره‌اي مي‌افتاديم، راستش حسوديمان مي‌شد. ما نماز صبح را هم زورمان مي‌آمد بخوانيم، آن وقت او نافله بجا مي‌آورد.
تصميم‌مان را عملي كرديم. در فرصتي كه به خواب عميقي فرو رفته بود، يك پاي او را به جعبه‌ي مهمات كه پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زديم.
بنده ي خدا از همه جا بي‌خبر، نيمه شب از جايش برمي‌خيزد كه برود تجديد وضو كند، تمام آن وسايل كه به هيچ چيز گير نبود، با اشاره‌اي فرو مي‌ريزد روي دست و پايش. تا به خود بجنبد از سر و صداي آن‌ها همه سراسيمه از جا برخاستيم و خودمان را زديم به بي‌خبري: «برادر نصف شبي معلوم است چه كار مي‌كني؟» ديگري: «چرا مردم‌آزاري مي‌كني؟» آن يكي: «آخر اين چه نمازي است كه مي‌خواني؟» و از اين حرف‌ها.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 118
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نماز ميت

محل خدمت من منطقه‌ي جنوب بود، فرماندهي داشتيم كه فوق‌العاده آدم شوخ‌طبعي بود. ساعت 5 عصر اعلام كرد، همگي به خط شويم، جز يكي از سربازان كه خودش را به مريضي زده بود.
مي‌دانستيم كه از سر تنبلي در آسايشگاه مانده است. فرمانده گفت: «برويد او را روي برانكارد بياوريد»
پرسيديم: «با برانكارد» گفت: «بله، براي اين‌كه حالش خوب نيست، به زحمت نيفتد» آقا را با سلام و صلوات آوردند، سپس برانكارد را رو به قبله قرار داد. فرمانده به همراه چند نفر ديگر، براي او نماز ميت خواندند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 248

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نمازشب

سال 65 در شوشتر مستقر بوديم. همه‌ي بچه‌ها اهل نماز شب و دعا بودند. من هنوز خود را لايق اين عبادت‌ها نمي‌ديدم توي چادر ما هم چند نفري اهل دل بودند؛ نمازشان ترك نمي‌شد. يك روز گفتم: «بابا اين‌ها از اما بيشتر فيض مي‌برند بگذار كمي سر به سرشان بگذارم.»
شب خواب نرفتم. مدتي از شب گذشته بود. يكي از بچه‌ها جهت خواندن نماز شب يواشكي از چادر بيرون رفت؛ من هم پشت‌سر او به راه افتادم. او به نماز ايستاده و من هم جايش را پيدا كردم.
فردا شب من جلوتر از او رفتم. يك درخت كناري بود كه ايشان كنارش نماز مي‌خواند. خودم را پشت آن كه شاخه‌هايش روي زمين پهن بود، مخفي كردم. آمد و شروع كرد به نماز خواندن. بعد از پايان نماز در حال ذكر بود كه با شيطنت و مهارت خاصي و صداي روباه را دو، سه بار پشت سر هم تقليد كردم. ديدم ذكر را به سرعت به اتمام رساند و پا به فرار گذاشت.
من هم چند لحظه بعد از ايشان داخل چادر رفتم و گفتم: «شما هم اهل دل هستيد و ما خبر نداشتيم التماس دعا داريم !!! »
گفتم: «عبادت روباه از سقف چادر هم بالاتر نمي‌رود!!!!!!»
خلاصه كلي خنديديم.

منبع :ماهنامه وصال
راوي : بزرگمهرنژاد
 
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

نياز

شب سختي بود، بايد با نوار، معبر محل عبور نيروها از ميدان مين را مشخص مي‌كرديم. طول معبر زيادتر از حد معمول بود، همه به يكديگر نگاه كرديم. ديگر هيچ نواري همراه خود نداشتيم، يك روحاني همراه گروه ما بود، امير خطاب به ايشان گفت: «حاج آقا عمامتان را بدهيد كه شديداً نياز است.»
روحاني با لبخند گفت: «آقا اين عمامه است.» امير پاسخ داد: «حاج آقا جان! براي انجام وظيفه، حتي از عمامه هم بايد كمك گرفت، تا به نتيجه رسيد.» با رضايت روحاني، عمامه را به عنوان نوار معبر استفاده كرديم و بچه‌هاي گردان به سلامت از آن ناحيه گذشتند.

 

منبع :كتاب جرعه ي عطش -  صفحه: 34


راوي : مهدي سعيدي

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

نيروهاي گوش به فرمان

در عمليات والفجر8 مسئوليت توجيه نيروها را بر عهده داشتم. آن‌ها را جمع كردم و بعد از اتمام سخنانم از آن‌ها خواستم مطالبي را كه شنيده‌اند به ديگران نگويند. فقط خودشان بدانند و بس! گفته‌هايم را حتي در جمع دو نفره خودشان دوباره تكرار نكنند.
مدتي از آن صحبت‌ها گذشت. سه تن از نيروهايم را در موقعيتي ديدم، پرسيدم: اين‌جا چه مي‌كنيد؟ آن‌ها در حالي ‌كه سرشان پايين بود، پاسخ دادند: «فرمانده‌مان به ما گفته چيزي نگوييم.» سؤالم را تكرار كردم. آن‌ها همان جواب را دادند.
برايم رفتارشان جالب بود كه مرا نگاه مي‌كردند. گفتم: «خوب بگوييد فرمانده‌تان به شما نگفته كه از محوري كه بايد با گردان در ارتباط باشيد خارج نشويد؟» دوباره پاسخ دادند: «فرمانده‌ي ما گفته اين را هم به كسي نگوييم».
خنده‌ام گرفت، ادامه دادم: «بي‌انصاف‌ها من خودم فرمانده‌ي شما هستم». به سرعت از جا پريدند و عذرخواهي كردند. دستي بر شانه‌شان زدم و گفتم: «برگرديد آقاجان! يادتان باشد كه فرمانده‌تان به شما تأكيد ديگري هم كرده است. اين‌كه هركجا دلتان خواست نبايد برويد». آن روز متوجه شدم چه نيروهاي با لياقتي دارم.

منبع :كتاب وقت قنوت -  صفحه: 116
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  6:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها