0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
khosro1342
khosro1342
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 296
محل سکونت : قزوين

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف


 

آخ كربلاي پنج

پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.
مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس» و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سر مثلثي شكل

مربي كه به ما آموزش تاكتيك مي‌داد، خيلي سخت‌گير بود و بچه‌ها سعي مي‌كردند به نحوي از زير بار آموزش شانه خالي كنند و به چادر بروند. اما مربي براي اين‌كه خيال همه را راحت كند، گفت: «بچه‌ها مي‌دانيد كه سر من مثلثي شكل است؟ براي همين هم كسي نمي‌تواند كلاه سرم بگذارد. پس مثل بچه‌هاي خوب كارتان را انجام بدهيد و كلك نزنيد.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 68

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سرش را قطع كرده بود

از برادري كه از عمليات برگشته بود، پرسيدم: «در اين عمليات شما چه‌كاره بودي، آيا دستت به عراقي‌ها هم رسيد يا بيرون ميدان، پوكه‌ي توپ جمع مي‌كردي؟» گفت: «نه من چهار لول‌كش بودم! يك عراقي را خودم جفت پاهايش را قطع كردم.»
گفتم: «چرا پاهايش را؟» گفت: «به دليل اين‌كه سر در بدن نداشت!» البته همه مي‌دانستيم كه مزاح مي‌كند و حتي اين كار را هم نكرده است.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 147


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سرفه ي عربي

از بچه‌هاي خط نگهدار گردان صاحب الزمان (عج) بود. مي‌گفتند يك شب به كمين رفته بود صداي مشكوكي مي‌شنود، با عجله به سنگر فرماندهي مي‌آيد و مي‌گويد: بجنبيد كه عراقي‌ها در حال پيشروي هستند. از او مي‌پرسند: «تو چه‌طور اين حرف را مي‌زني! از كجا مي‌داني كه عراقي‌اند، شايد با نيروهاي خودي اشتباه گرفته باشي!» مي‌گويد: نه بابا، با گوش‌هاي خودم شنيدم كه عربي سرفه مي‌كردند!

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 148

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سرور همه ي شما...

وقتي بچه‌ها مي‌خواستند صحبتشان را شروع كنند، هميشه مي‌گفتند: «من خدمتگزار كوچكي بيش نيستم.» فرمانده‌ي جديد كه آدم شوخ‌طبعي بود، با ديدن اين وضعيت، هنگامي‌كه براي اولين بار مي‌خواست با بچه‌ها صحبت كند، دكمه‌ي بالاي پيراهنش را بست و گفت: «سرور همه‌ي شما...»
بعضي‌ها از خودپسندي و غرور او ناراحت شدند و ابروهايشان درهم گره خورد... اما او بعد از مكثي كوتاه ادامه داد: «و ما، آقا امام زمان (عج) كه اميدوارم از همه‌ي ما راضي باشد... » اين بار همه خنديدند و آمين گفتند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 75

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سريال يوسف و زليخا

در منطقه، گرداني داشتيم كه بعد از هر جلسه درس احكام، بخشي از زندگاني حضرت يوسف را نقل مي‌كرد،‌ آن هم با آب و تاب تمام. همه‌ي درس‌ها و بخش‌هاي احكام و عقايد يك طرف و داستان‌سرايي بعد از آن هم همان طرف. كلاس كه شروع مي‌شد، بچه‌ها يكديگر را خبر مي‌كردند، كه بجنبيد، سريال يوسف و زليخا تمام شد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 27

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سلام بر حسين (ع)

بعد از نوشيدن آب، يكي يكي، ليوان خالي را به سقا مي‌داديم و اصرار داشتيم عبارتي بگوييم كه تا حالا كسي نگفته باشد و براي همه هم جالب باشد.
يكي مي‌گفت: «سلام بر حسين (ع)، لعنت بر يزيد» ديگري مي‌گفت: «سلام بر حسين (ع)، لعنت بر صدام» اما از همه بامزه‌تر، عبارت: «سلام بر حسين (ع)، لگد بر يزيد» بود كه براي همه بسيار جالب بود.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 104

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سلام عليكم

براي اصلاح موي سرم به آرايشگاه گردان رفتم. بالاخره نوبتم شد. آقا چشمت روز بد نبيند، با هر حركت ماشين بي‌اختيار از جا بلند مي‌شدم. از بس كثيف و كند شده بود.
هر بار كه تكان مي‌خوردم به آينه نگاه مي‌كردم و سلام مي‌دادم و برادر سلماني وقتي متوجه حركت من شد، پرسيد: «چه كار مي‌كني اخوي؟» گفتم: «هيچي، چه كار مي‌خواستي بكنم؟» گفت: «با خودت حرف مي‌زني؟» گفتم: «نه با پدرم حرف مي‌زنم.» با تعجب پرسيد: «با پدرت؟» توضيح دادم: «بله، شما هر بار كه ماشين را داخل موهايم مي‌كني، چنان آن‌ها را مي‌كشي كه پدرم جلوي چشمم مي‌آيد و من به احترام بزرگ‌تر بودن ايشان، سلام مي‌دهم!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 27


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سلامتي فرماندمان

خبر خوش عمليات همه‌جا رسيده بود، و بچه‌ها بايد اين وجد و نشاط و از خود بي‌خودي را يك جوري بروز مي‌دادند، چه كسي بهتر از فرمانده‌ي تيپ كه تا چند دقيقه‌ي ديگر مي‌خواست سخنراني كند.
هنوز پاي كار و پشت ميكروفون كه چه عرض كنم! بلندگوي دستي نيامده بود، كه يكي از برادران بلند شد و شروع به ابراز احساسات كرد، براي سلامتي فرمانده‌مان... اي دل غافل، اسم فرمانده يادش رفته بود، و او كه حالا بلندگو را در دست داشت، حال و حواي جمع را در اختيار گرفت و اضافه كرد، براي سلامتي فرمانده‌مان آقا امام زمان (عج) صلوات.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 215
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سنگ نينداز

وقتي اطراف سنگر را با خمپاره و توپ مي‌زدند و تركش‌هاي آن به در و ديوار سنگر مي‌خورد و گرد و خاك برمي‌خاست، مي‌آمد بيرون سنگر، اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: «بچه پررو سنگ نينداز، روي سگم را بالا نياور، مي‌آيم مادرت را به عزات مي‌نشانم‌ها» بعد با عصبانيت ادامه داد: لا اله‌الا‌الله نمي‌گذارند آدم سرش به گريبان خودش باشد. صاحب ندارند ديگر، بچه اگر سر و صاحب داشته باشد اين وقت روز در اين هواي گرم توي كوچه و خيابان چه مي‌كند؟
بچه‌ها با خنده به او مي‌گفتند: «بنيشن حاجي، اعصاب خودت را خراب نكن، خودت مي‌گويي بچه، از بچه چه توقعي داري؟» و حاجي در حالي‌كه مي‌نشست و مي‌گفت: «آخه بچه‌ي آدم كه اين طور نمي‌شود».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 232

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سنگ و منگ

سال 1365 به همراه تعدادي از اسرا، در اردوگاه به سر مي‌برديم. افسران عراقي وقتي بي‌كار مي‌شدند، به هر نحوي بچه‌ها را اذيت مي‌كردند. بعدازظهر يك روز تابستاني، افسر ارشد اردوگاه، اسرا را جمع كرد و بچه‌ها را مجبور كرد با كف دست، محوطه ي اردوگاه را جارو بزنند، و با صداي بلند گفت: «اگر ريگي يا سنگي پيدا كنم، پدرتان را درمي‌آورم» يكي از مترجمين اين مطلب را به فارسي براي بچه‌ها گفت كه بايستي هرچه سنگ و منگ است را جمع‌آوري كنند.
افسر عراقي به مترجم گفت: «سنگ به عربي مي‌شود حجر، منگ يعني چي؟؟ مترجم ديد اگر پاسخ درستي ندهد، بايد كتك مفصلي بخورد. گفت: «در ايران به سنگ‌هاي بزرگ مي‌گويند سنگ و به كوچك‌ترها منگ».
افسر عراقي خواست طوري وانمود كند كه فارسي بلد است، گفت: «همه‌ي اين سنگ‌ها را جمع كنيد، حتي اين منگ‌ها » بچه‌ها زدند زير خنده.

منبع :مجله جاودانه ها -  صفحه: 7


راوي : آزاده حاج آقا ابزري

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سنگر بگير، سنگك

هميشه خدا، تو راه تداركات بود، يا مي‌رفت چيزي بگيره، يا چيزي گرفته بود، داشت مي‌آورد. بچه‌هاي دسته هم كه او را اين همه راغب اموري از اين قبيل مي‌ديدند، ريش و قيچي را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود كه ببيند تداركات‌، چي و چه‌قدر مي‌دهد، تا مثل باد و برق خود را برساند آن‌جا. بعد هم كه سهميه را مي‌گرفت، تا برساند به چادر، دندان‌گيرهاش جاي سالم در بدن نداشتند، قيمه و قرمه مي‌كرد تو راه.
يك روز عصر بود كه داشتيم از بنه‌ي تداركات مي‌آمديم كه بعثي‌ها شروع كردند به ريختن آتش يوميه‌شان رو سر ما. من سريع خودم را انداختم روي زمين و بعد به هر جان كندني بود رفتم تو چاله خمپاره‌اي كه آن طرف بود. حالا هي داد مي‌زدم: «حاجي سنگر بگير، حاجي سنگر بگير» و حاجي راست ايستاده و دست چپش را پشت گوشش كه قدري هم سنگين بود گرفته بود كه: «چي؟ سنگك» و من دوباره داد زدم: «سنگك چيه حاجي، سنگر، سنگر بگير. الآن اين بي‌پدر و مادر...» سوت خمپاره حرفم را قطع كرد، سرم را دزديدم و بعد ديدم هنوزم مي‌گويد: «سنگك.» مرده بودم از خنده. حاجي هميشه همين‌طور بود. از همه‌ي كلمات و جملات فقط خوردني‌هايش را مي‌فهميد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 128

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سوار لودر

در خط پدافندي ماووت عراق بوديم. قسمت مهندسي رزمي. لودرچي‌ها مشغول خاكريز زدن بودند و من جلوي دستگاهي ايستاده بودم كه راننده‌ي لودر به شوخي و جدي مرا سوار بيل لودرش كرد و با خاك‌ها بالا برد.
ترسيدم بگذاردم زير خاكريز. لبه‌ي بيل را محكم گرفتم، تا او خاك‌ها را ريخت. داشتم براي او دست تكان مي‌دادم كه مرا پايين بياورد، كه خمپاره‌اي زدند. او از لودر پايين پريد و شروع كرد به دويدن. من هم بين زمين و آسمان ماندم.

منبع :سالنامه يادياران

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

سوييچ راكت

شلمچه بوديم، بي‌صبرانه منتظر غذا. لحظه به لحظه بر تعداد مستقبلان افزوده مي‌شد. دل توي دلمان نبود كه غذا بيايد. از وقت كه ‌گذشت، حدس ‌زديم، خبر آورده‌اند، بين راه ماشين تداركات را زده‌اند. همه مثل ماست وا رفتند، به جز بهزاد صادقي كه هيچ‌وقت از رو نمي‌رفت.
يك راكت عمل نكرده جلوي سنگر افتاده بود. خيلي جدي رفت روي راكت نشست و به فرمانده‌ي گردان گفت: «حاجي، سوييچش را بده، بروم غذا بياورم. تا سفره را بياندازيد، آمده‌ام.»حاجي هم كه دست كمي از او نداشت، ‌گفت: «بيا پايين، بيا پايين، مال مردمه، مي‌ترسم يك وقت به در و ديوار بزني، خرج روي دستمان بگذاري. حالا يك روز ناهار نخوريد، نمي‌ميريد. فكر كنيد ماه رمضان است و روزه هستيد!؟!».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 69

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

سياهه ي اجناس

اوضاع تداركات بدجوري به هم ريخته بود. آه در بساط نداشتيم و پاسخ مسئولان بالاتر، هميشه بردباري، اميد به فردا و توكل بود. فرمانده‌ي مقر ما آدم اهل شوخي و مزاحي بود. يك‌ روز گفت: «مي‌خواهم به عنوان گزارش كار، سياهه‌اي از اجناس موجود در تداركات تهيه كنم و براي مقامات لشگر بفرستم. طوماري تهيه شد،‌ همه امضا كرديم. شرح بعضي اقلام چنين بود: «نخود چهار عدد، لوبيا پنج عدد، روغن نباتي جامد يك گرم، برنج دمسياه فرد اعلا دو مثقال، و به همين ترتيب تا آخر.» بعضي از بچه‌ها در محل امضا يا اثر انگشت خود گوشه و كنايه‌هايي نوشته و طرح و تصويرهاي زيبايي كشيده بودند و طومار به يادماندني شد.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 27

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها