پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:29 PM
سلام عليكم
براي اصلاح موي سرم به آرايشگاه گردان رفتم. بالاخره نوبتم شد. آقا چشمت روز بد نبيند، با هر حركت ماشين بياختيار از جا بلند ميشدم. از بس كثيف و كند شده بود.
هر بار كه تكان ميخوردم به آينه نگاه ميكردم و سلام ميدادم و برادر سلماني وقتي متوجه حركت من شد، پرسيد: «چه كار ميكني اخوي؟» گفتم: «هيچي، چه كار ميخواستي بكنم؟» گفت: «با خودت حرف ميزني؟» گفتم: «نه با پدرم حرف ميزنم.» با تعجب پرسيد: «با پدرت؟» توضيح دادم: «بله، شما هر بار كه ماشين را داخل موهايم ميكني، چنان آنها را ميكشي كه پدرم جلوي چشمم ميآيد و من به احترام بزرگتر بودن ايشان، سلام ميدهم!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 27