0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:29 PM

سلام عليكم

براي اصلاح موي سرم به آرايشگاه گردان رفتم. بالاخره نوبتم شد. آقا چشمت روز بد نبيند، با هر حركت ماشين بي‌اختيار از جا بلند مي‌شدم. از بس كثيف و كند شده بود.
هر بار كه تكان مي‌خوردم به آينه نگاه مي‌كردم و سلام مي‌دادم و برادر سلماني وقتي متوجه حركت من شد، پرسيد: «چه كار مي‌كني اخوي؟» گفتم: «هيچي، چه كار مي‌خواستي بكنم؟» گفت: «با خودت حرف مي‌زني؟» گفتم: «نه با پدرم حرف مي‌زنم.» با تعجب پرسيد: «با پدرت؟» توضيح دادم: «بله، شما هر بار كه ماشين را داخل موهايم مي‌كني، چنان آن‌ها را مي‌كشي كه پدرم جلوي چشمم مي‌آيد و من به احترام بزرگ‌تر بودن ايشان، سلام مي‌دهم!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 27


 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها