0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:31 PM

 

سنگر بگير، سنگك

هميشه خدا، تو راه تداركات بود، يا مي‌رفت چيزي بگيره، يا چيزي گرفته بود، داشت مي‌آورد. بچه‌هاي دسته هم كه او را اين همه راغب اموري از اين قبيل مي‌ديدند، ريش و قيچي را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود كه ببيند تداركات‌، چي و چه‌قدر مي‌دهد، تا مثل باد و برق خود را برساند آن‌جا. بعد هم كه سهميه را مي‌گرفت، تا برساند به چادر، دندان‌گيرهاش جاي سالم در بدن نداشتند، قيمه و قرمه مي‌كرد تو راه.
يك روز عصر بود كه داشتيم از بنه‌ي تداركات مي‌آمديم كه بعثي‌ها شروع كردند به ريختن آتش يوميه‌شان رو سر ما. من سريع خودم را انداختم روي زمين و بعد به هر جان كندني بود رفتم تو چاله خمپاره‌اي كه آن طرف بود. حالا هي داد مي‌زدم: «حاجي سنگر بگير، حاجي سنگر بگير» و حاجي راست ايستاده و دست چپش را پشت گوشش كه قدري هم سنگين بود گرفته بود كه: «چي؟ سنگك» و من دوباره داد زدم: «سنگك چيه حاجي، سنگر، سنگر بگير. الآن اين بي‌پدر و مادر...» سوت خمپاره حرفم را قطع كرد، سرم را دزديدم و بعد ديدم هنوزم مي‌گويد: «سنگك.» مرده بودم از خنده. حاجي هميشه همين‌طور بود. از همه‌ي كلمات و جملات فقط خوردني‌هايش را مي‌فهميد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 128

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها