0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روايتي از تفحص شهدا زير آب

 
روايتي از تفحص شهدا زير آب
روايتي از تفحص شهدا زير آب
پرنده غواصی که دوازده شهید را شناسائی کرد 
غلامعلی نسائی: منطقه جفیر به لحاظ موقعیت استراتژیک خاص، در شرایط جنگی، برای دشمن بعثی از حساسیت بالائی برخوردار بود، به همین علت بعثی‌های عراقی، منطقه را آب بسته بودند تا جلوی پیشروی نیروهای پیاده بسیجی را بگیرند.

یک گروه «۱۲ نفره» از بچه‌های اطلاعات عملیات از لشکر خط شکن ۲۵ کربلا برای شناسائی با لباس غواصی و اکسیژن، به زیر آب رفته و تا نزدیکی‌های مقر دشمن جلو می‌روند. اما معلوم نمی‌شود، که دیگر چرا هرگز باز نمی‌گردند و سرنوشت آن‌ها چگونه شده است.

مدتی از این ماجرا می‌گذرد، تا اینکه یک بسیجی به نام «محمد مهدی مجیدی» اول صبح، به طور غیر محسوس برای شنا به آب می‌رود، هنگامی که به آب می‌زند، پرنده‌ای را می‌بیند، به طرفش می‌رود، بعضی از پرندگان به علت وجود پلک‌های‌شان که مانند عینک غواصی عمل می‌کنند، می‌توانند در عمق آب هم بروند، از طرفی چون مجیدی غواص بوده، یک حس غریبی با آن پرنده پیدا می‌کند، پرنده مجیدی را دنبال خود می‌کشد، سپس به عمق آب رفته، مجیدی را با خود می‌برد، پرنده در عمق آب بال بال می‌زند، مجیدی دلش برای پرنده می‌سوزد، فکر می‌کند دارد خفه می‌شود، در صورتی که دیگر خودش هم داشت نفس کم می‌آورد، اما کمی که جلو‌تر می‌رود، ناگهان شوکه می‌شود، دوازده شهید با لباس غواصی و اکسیژن، با طنابی به هم بسته شده می‌بیند، فوری بالا آمده آنقدر محو شهدا شده که دیگر پرنده را فراموش می‌کند، به سمت فرماندهی می‌رود، موضوع را به فرمانده گردان اطلاع می‌دهد. این موضوع شور حالی خاص به بچه‌ها می‌دهد.

محمد مهدی از فرمانده گردان اجازه می‌خواهد که خودش سعادت دیدار با این دوازده شهید را داشته، خودش به تنهايی این دوازده شهید را بیرون بیاورد، از طرفی منطقه زیر آتش دشمن بوده باید تا غروب آفتاب صبر کنند، محمد مهدی ساعت شش غروب لباس غواصی پوشیده و از بچه‌ها می‌خواهد که فقط با صدای بلند زیارت عاشورا بخوانند، جوری که صدای آن‌ها زیر آب هم شنیده بشود، مجیدی به آب می‌زند، هر شهیدی را که بیرون می‌آورد بچه‌ها با یک «یاحسین شهید» با صلوات و تکبیر از شهید پذیرايی می‌کنند. شب هنگام شده و مجیدی از فرصت‌های خاص زیر آب، از نور منور استفاده می‌کند و همه دوازده شهید را تا ساعت یازده شب بیرون می‌آورد.

وقتی مجیدی بیرون آمد، بچه‌ها پرسیدند واقعا تو این همه شهید را چگونه بیرون آوردی؟  گفت: طنین زیارت عاشورا زیر آب پیچیده بود، من به هر شهیدی که دست می‌زدم، شهید منتظر تماس با دست‌های من بود، من اصلا خودم هم نفهمیدم، خود شهدا روی دست‌های من حرکت می‌کردند و من را به سمت شما می‌آوردند.

«محمد مهدی مجیدی» یک ماه پس از آنکه به همراه پرنده غواص دوازده شهید را شناسائی کرده بودند، خود نیز ۲۴ بهمن سال ۶۱ در منطقه عملیاتی فاو به شهادت رسید و به آن دوازده شهید شناسايی ملحق شد.

نگارنده : admin در 1391/12/20 09:09:46.

 

 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حمله به خوابگاه خواهران/خاطره‌ای از پروین شریعتی

حمله به خوابگاه خواهران/خاطره‌ای از پروین شریعتی
حمله به خوابگاه خواهران/خاطره‌ای از پروین شریعتی
ما برای آماده شدن خواهران با هرگونه خطر احتمالی به هر کاری دست می‌زدیم. یک دوره آموزش عقیدتی شش ماهه داشتیم. خوابگاه خواهران در طبقه دوم یک ساختمان در یک مکان خلوت شهر بود. به خواهران گفته بودیم که خیلی مراقب و آماده باشند چون شهر خلوت است و شب‌ها امکان دارد که دشمن به ساختمان حمله کند. 
جملات بالا بخشی از خاطرات پروین شریعتی از بانوان رزمنده و ایثارگر دوران دفاع مقدس است. در ادامه این خاطره می‌خوانیم: برای این که این مساله را جدی بگیرند و باور کنند؛ برنامه‌ریزی کرده بودیم و گهگاه خودمان را به شکل سربازان عراقی درمی‌آوردیم و نیمه شب با اسلحه از پنجره پشت اتاق آن‌ها که مشرف به خیابان بود به آن‌ها حمله می‌کردیم.

یکی از شب‌ها دو نفر از خواهران لباس مخصوص پوشیدند و موهایشان را زیر یقه لباس پنهان کردند و یک کلاه روی سرشان گذاشتند و با اسلحه از پنجره پشت دیوار خوابگاه به خواهران حمله کردند و با کلمات عربی و حالت پرخاش،‌بدون اینکه به آن‌ها اجازه روشن کردن چراغ را بدهند خواهران را از خواب بیدار کردند و تا نزدیک صبح آن‌ها را وادار به سینه‌خیز و کلاغ‌پر کردند.

نزدیک‌های اذان صبح همه خواهران را در یکی از اتاق‌ها زندانی کردند و پس از قفل کردن در اتاق از محوطه دور شدند.

مدتی نگذشته بود که ما صدای تکبیر و شعار خواهران زندانی را از پشت در بسته شنیدیم و به سراغشان رفتیم. با گریه و زاری گفتند: شما کجایید؟ دیشب دو نفر عراقی به خوابگاه ما حمله کردند و با اسلحه ما را تهدید کردند که اگر صدایمان درآید همه را می‌کشند. ما که از همه چیز خبر داشتیم طوری وانمود کردیم که از همه جا بی‌خبریم.

برای اینکه ظاهر قضیه را هم حفظ کنیم. یک سرباز را آوردیم تا قفل در را باز کند. او فقط در را باز کرد و خواهران از زندانی که خودمان برای آن‌ها ساخته بودیم نجات پیدا کردند. شاید هنوز هم بعضی از آن خواهران که آن شب در خوابگاه بودند فکر کنند که حمله آن شب واقعی بوده است. 
 
ایسنا

نگارنده : admin در 1391/12/20 08:37:44.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عملیاتی که کمر ماهر عبدالرشید را شکست

عملیاتی که کمر ماهر عبدالرشید را شکست
عملیاتی که کمر ماهر عبدالرشید را شکست
مطابق پیش بینی امام و فرماندهان، در 16 اسفند عراق با اجرای آتش سنگین، بمباران وسیع هوایی، تانک و نیروهای پیاده پاتک سنگینی را علیه جزایر جنوبی آغاز کرد. از سوی دیگر بیت امام مرتب اوضاع جبهه را پیگیری می کرد. 
 این روزها مصادف با حماسه آفرینی رزمندگان اسلام در عملیات خیبر و بدر می‌باشد. به گفته امام عزیز: ما برای ادای تکلیف می‌جنگیدیم. مامور به وظیفه بودیم و در راه انجام وظیفه، نتیجه هر چه بود شیرین بود.

با این فرض باید وارد بازگویی حماسه عملیات در جزایر مجنون شد. باید اعتراف کرد که جنگیدن در جزیره مجنون دیوانگی بود. ساعت‌ها از میان هور العظیم باید بگذری تا به یک خشکی محدود و آن هم به عرض چند متر برسی و با دشمن رودرو شوی و دشمن را سرکوب کنی و او که قدرت مقابله با تو را ندارد به سلاح شیمیایی متوسل شود.

حماسه مجنون امتحان سختی برای همه بود و سخ‌تر زمانی که امام فرمود جزیره باید حفظ شود و اینجا مجنون ها به مجنون زدند و دشمن ضرب شصت فرزندان خمینی را دید و مهارت فرزندان رشید امام پشت ماهر عبدالرشید را شکست. پیام امام که آمد همه خود را به جزیره رساندند اما نبرد عاشورایی به نام رزمندگانی بود که از سمت طلائیه برای باز کردن مسیری که بتوان به خشکی دست پیدا کرد تلاش می‌کردند و حاج همت جلودار آنها بود و دلاور مردانی که می‌کوشیدند از پد شرقی جزیره مجنون جنوبی این الحاق را بر قرار کنند. اینجا نبرد تن با تانک بود و گلهای زیادی پرپر شدند و همت بر زمین افتاد و خاطراتی که هر وقت به یادها می آید تداعی کننده غربت و مظلومیت جوانان پاکباخته ایران زمین است. خواندن وقایع میدان نبرد ،حکایت این ماجراست.

در کتاب تنبیه متجاوز جلد 3 صفحه 91 آمده: «بعد از ظهر 14 اسفند 1362 مسئولان بیت امام به قرارگاه اطلاع دادند که فرمانده سپاه به تهران باز گردد، همچنین گفته شد امام فرموده اند: «جزایر حتماً باید نگه داشته شوند، هر طور که شده.»

نقشه هوایی منطقه درگیری پد شرقی جزیره مجنون جنوبی به سمت پل طلائیه در عملیات خیبر

 

این دستور، تحولی اساسی در سرنوشت عملیات ایجاد کرده و سپاه این بار هر آنچه را که در اختیار داشت، از فرماندهان گرفته تا باقیمانده سازمان یگان ها را وارد صحنه کرد. از لحاظ روحیه و استقامت نیز توان سپاه دو چندان شد و همه، حفظ هدفی را که امام تعیین کرده بود، به بهای خون و جان خود در دستور کار قرار دادند.

فرمانده سپاه در این باره گفت: «از جزیره بیرون نمی رویم حتی اگر سازمان سپاه از بین برود.»

برادر شمخانی، قائم مقام فرمانده کل سپاه نیز به فرماندهان لشکرهای 27 حضرت رسول (ص) و عاشورا گفت: «بروید جزایر را حفظ کنید، این دستور امام است و من خودم می آیم آرپی جی می زنم. به هر حال احتمال پاتک به جزایر زیاد است.»

علاوه بر این، برادران محمد باقری، غلامعلی رشید و حسن دانایی به جزیره رفتند، مرخصی بسیجی ها لغو شد و به طور کلی، تمام فرماندهان سپاه به جز آقای محسن رضایی و در برخی مواقع آقای شمخانی، به داخل جزیره رفتند تا با هم فکری یکدیگر راه های حفظ جزایر را مشخص کنند.

مطابق پیش بینی امام و فرماندهان، پس از چند روز، در 16 اسفند 1362، عراق با اجرای آتش سنگین، بمباران وسیع هوایی و استفاده از هلیکوپتر، تانک و نیروهای پیاده پاتک سنگینی را علیه جزایر جنوبی آغاز کرد. بیت امام که مرتب اوضاع جبهه را پیگیری می کرد، با آگاهی از شروع پاتک عراق به جزایر، با قرارگاه تماس گرفته و حجت الاسلام حاج احمد آقا خمینی از فرمانده سپاه وضعیت را جویا شد. آقای رضایی در پاسخ گفت: «از لحاظ مهمات خیلی در مضیقه هستیم. الحمدالله وضع خوب است، ولی عراق با تمام قوا حمله می کند.»

حمله عراق در آن روز بدون نتیجه پایان یافت. اما دشمن در صبح روز 17 اسفند 1362 بار دیگر حمله خود را آغاز کرد. این بار، حمله دشمن با استفاده از ابراز و تسلیحات، شدیدتر و وسیع تر بود. در مقابل، وضع جبهه خودی بسیار حاد و مهمترین مسئله، کمبود نیروی و مهمات بود. در حالی که به شدت به مهمات نیاز بود، سرهنگ موسوی قویدل یکی از فرماندهان ارتش اعلام کرد: «در کل، 1300 عدد گلوله 130 میلی متری در اختیار داریم.»

همچنین، آقای غلامعلی رشید از داخل جزیره پیام داد که اگر نیروهای حاج همت (لشکر حضرت رسول (ص)) نرسند، احتمال سقوط خط این لشکر زیاد است. عراقی ها نیز از جنگ روانی استفاده کرده و به نیروهای ایرانی اعلام کردند، اگر جزایر را خالی نکنند، آنجا را به موشک بسته و به شدت بمباران می کنند. در این روز، دفتر امام به طور مستمر در تماس با قرارگاه، تحولات جنگ را پیگیری می کرد.

روز 18 اسفند 1362، عراق بار دیگر حمله خود را با شدت هر چه تمام تر آغاز کرد و سپاه و بسیج با آنچه در دست داشتند، پایداری و استقامت کرده و مانع از پیشروی دشمن شدند. شرایط و مقدورات بسیار سخت و محدود بود. ضمن آن که دشمن از سلاح های شیمیایی نیز استفاده کرد.

برادر غلامعلی رشید از جزیره به قرارگاه آمد و درباره منطقه گفت: «وضع خط خراب است، در محور تیپ سیدالشهدا دشمن رخنه کرده و هر شب دارد پیش می آید. (عراق) دائماً نیرو می آورد و شدت عمل به خرج می دهد. نیروهای (ما) در خط خسته شده اند. آتش (دشمن) به شدت زیاد است.جاده، آب، غذا و نیرو کم است. پلیت و الوار برای ساختن سنگر، نیست و لودر و بلدوزر برای احداث خاکریز وجود ندارد. نیروها در خط ، آرپی جی و کلاشینکف دارند و از ادوات استفاده می کنند. از شدت حمله دشمن، بچه ها دیگر قادر نیستند فکر کنند. این جزیره طلسم شده و ما هر کاری می کنیم با مشکل مواجه می شویم.»

در این حال، آقای انصاری از بیت امام در تماس با قرارگاه وضعیت را جویا شد. شهید حجت الاسلام محلاتی، نماینده امام در سپاه به وی گفت: «به امام بگویید، شب جمعه است، دعا بفرمایند.»

روز 19 اسفند 1362، عراق باز هم حملات خود را از سر گرفت. اما این بار هم رزمندگان اسلام با گوشت و پوست و دادن خون خود، ماشین جنگی ارتش بعثی را متوقف کردند. شهادت فرماندهانی چون حاج همت، یاغچیان، حمیدباکری و اکبر زجاجی، بهایی بود که برای حفظ جزایر پرداخته شد. در این 3 روز، اوج حماسه و استقامت و شهادت طلبی سپاهیان و بسیجیان به نمایش گذاشته شد. جزیره سمبل پایداری و استفامت شده بود.
 

نگارنده : admin در 1391/12/19 10:39:13.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مگر خواهران را به میدان مین می‌برند؟/خاطره‌ای از حمیده مرادیان

مگر خواهران را به میدان مین می‌برند؟/خاطره‌ای از حمیده مرادیان
مگر خواهران را به میدان مین می‌برند؟/خاطره‌ای از حمیده مرادیان
امروز به چند رزمنده فداکار نیاز داریم تا به میدان مین بروند. همه خانم‌ها همدیگر را نگاه کردند و زمزمه‌ها بلند شد. میدان مین؟! مگر خواهران را به میدان مین می‌برند؟!... 
جملات بالا بخشی از خاطرات «حمیده مرادیان» از بانوان ایثارگر دوران دفاع‌مقدس و مربوط به سال 1364 است.
در ادامه این خاطره می‌خوانیم: هر سال چند روز به عید مانده،مادرم همراه مادر بزرگ و پدربزرگ با گروهی از خانم‌ها و آقایان به اهواز و پایگاه علم‌الهدی می‌رفتند. آقایان پتو و پوتین و خانم‌ها،لباس‌ها و ملحفه‌های رزمندگان را می‌شستند. آن سال مادرم مرا که هنوز 10 سالم تمام نشده بود،همراه خودش برد. خانم‌ها در ساعت هشت صبح کنار ظرف‌های رخت می‌نشستند تا اذان ظهر و پس از نماز و ناهار. دوباره تا نزدیک اذان مغرب به رخت شستن می‌پرداختند.

سطل‌هایی را که خانم‌ها، رخت‌های شسته را داخل آن می‌گذاشتند (با این که خیلی سنگین بود) با تمام قدرت بلند می‌کردند و به آن‌ها که سر حوض ایستاده بودند، برای آب‌کشی می‌رساندند. خانم‌ها اسم مرا «سرباز کوچولو» گذاشته بودند و هر کسی صابون، تاید،‌وایتکس و ... لازم داشت به من می‌گفت تا برای او ببرم.

یکی از روزها که همه مشغول شستن لباس‌ها بودند و من هم ماموریت خودم را انجام می‌دادم عراق اعلام کرده بود که شهر را بمباران خواهد کرد و به مردم مهلت داده بود که شهر را ترک کنند. خانم موحد مسئول خواهران پایگاه شهید علم‌الهدی میان خانم‌ها آمد و با جذبه‌ای که داشت، گفت: خواهران! خسته نباشید. اجر همه شما با حضرت زهرا(س). بعد ادامه داد: امروز به چند رزمنده فداکار نیاز داریم تا به میدان مین بروند. همه خانم‌ها همدیگر را نگاه کردند و زمزمه‌ها بلند شد. میدان مین؟! مگر خواهران را به میدان مین می‌برند؟! خانم موحد با قاطعیت باز پرسید: کی حاضر است به میدان مین برود؟ دختران جوان 18 و 19 ساله بدون اینکه سوالی کنند رفتند و کنار خانم موحد ایستادند و با این عمل آمادگی خود را اعلام کردند.

خانم موحد دستی به سر و روی آن‌ها کشید و گفت:‌نه! شما خیلی جوانید. اما دختران گفتند: ما حاضریم! خانم موحد آن‌ها را کنار جویی که در حیاط بود، به صف کرد و به خانمی که مسئول میدان مین بود، گفت: گونی‌ها را بیاورید! بلافاصله چند گونی را کنار جوی گذاشتند و در گونی‌ها را باز کردند. همه منتظر بودند تا ببینند مین چیست؟ اما مین هنوز مشخص نبود. چند نفر از خانم‌ها که گونی‌ها را آورده بودند ته گونی‌ها را گرفته و محتوای داخل آن را کنار جوی ریختند. لباس‌های غرق به خون رزمندگان بود که جای گلوله و خمپاره روی سینه، کمر و ران و ... لباس‌ها مشخص بود. از همه دلخراش‌تر این که قطعه‌هایی از بدن بچه‌های رزمنده در میان این لباس‌ها وجود داشت.

با دیدن این صحنه همه خانم‌ها یک صدا گریه می‌کردند. جوان‌هایی که برای رفتن به میدان مین آماده شده بودند شیلنگ آب را باز کردند، وقتی آب را روی لباس‌ها ریختند جوی خون جاری شد. در این هنگام همه یک حالت روحانی پیدا کردند. خانم‌ها در حالی که لباس رزمندگان را می‌شستند اشک‌هایشان به داخل تشت می‌ریخت. مادر بزرگم که هر روز در حال رخت شستن برای خانم‌ها مساله شرعی می‌گفت، وقتی حالت روحانی خانم‌ها را دید شروع کرد به خواندن دعای توسل. شور و حال عجیبی برپا شد. خانم‌ها نیروی تازه‌ای پیدا کرده بودند! هر چه قدر سطل رخت شسته را خالی می‌کردند. باز پر می‌شد. در همان حال که رخت می‌شستند دعا را زیر لب زمزمه می‌کردند و زمانی که به «یا وجیها عندالله» می‌رسیدند، همه با صدای بلند آن را تکرار می‌کردند.

دعا به نام حضرت زهرا(س) که رسید همه با سوز و گداز و از ته دل گفتند:«یا وجیها عندالله اشفعی لنا عندالله». مادربزرگم خانم زهرا(س) را به پهلوی شکسته‌اش قسم می‌داد که به یاری رزمندگان بیایند. در همین لحظه حالتی پیش آمده بود که کسی نمی‌توانست منکر آن شود. بوی خوش را همه احساس کرده بودند. بوی خوش از یک طرف می‌آمد اما همه محوطه را پر کرده بود آن بوی خوش از جوی خون لباس‌های خونی رزمندگان بود. 

ایسنا

نگارنده : admin در 1391/12/19 09:37:44.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دختران شهید بیکس و کار نیستند !

دختران شهید بیکس و کار نیستند !
دختران شهید بیکس و کار نیستند !
ازکمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند خانمی گوشی را برداشت. مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعدازبیست وچندسال انتظار، پیکر شهید پیدا شده وتا آخرهفته آن را تحویلشان می دهند. 
برخلاف تمام موارد قبلی ،آن طرف خط،خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه.می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید.؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد.قبول کرد.
گذشت .
روز موعود رسید.به سر کوچه که رسیدنددیدندهمه جا چراغانی شده.واردکوچه شدند.دیدندانگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.در زدندکسی منتظر آنها نبودچون گویی هیچ کس نمی دانست قراراست چه اتفاقی بیافتد.
مقدمه چینی کردندصدای ناله همه جارا گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شدمجلس عروسی دختر شهیداست به مجلس عزاتبدیل شدتنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بودکه پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تاخیر انداخت.
عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید.خواست که اتاق را خالی کنند.فقط مادر وداماد بمانند وهمرزم پدرش.
همه رفتند.گفت در تابوت را باز کنید.باز کرد.گفت :استخوان دست پدرم را به من نشان بده.نشان داد.استخوان را درست گرفت وروی سرش گذاشت وروبه داماد با حالت ضجه گفت:
ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است.نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش .
ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست.نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.
من پدر دارم.این مرد پدر من است.نکند بخواهی به خاطر یتیمی ام با من ناسازگارباشی وتندی کنی..این مرد پدرمن است.من بی کس وکار نیستم.
ببین ...

نگارنده : admin در 1391/12/16 12:05:08.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم

 
در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم
در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم
بنده از زمان شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در منزل فعالیت داشتم به طوری که برای رزمنده‌ها شال گردن و کلاه می‌بافتم یا اینکه پشه‌بند برای جبهه می‌دوختم. همسرم نیز کم و بیش در جبهه حضور داشت تا اینکه در فروردین سال 1364 به رحمت خدا رفت و فرزندی هم نداشتیم. 
بنده هم چون تاب ماندن در تهران را نداشتم، در سال 1365 و بعد از سالگرد همسرم، برای کمک به جبهه از طریق دختر عمو و خواهر همسرم به پایگاه شهید علم‌الهدی در اهواز معرفی شدم و تا پایان عملیات مرصاد در آنجا بودم.

خیاط خانه جنگ

در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم
* اهواز دنیای دیگری بود

بعد از ورودم به پایگاه شهید علم‌الهدی که به چایخانه معروف است، به قدری فضای آنجا صمیمی و کار هم زیاد بود که مرتب در آنجا می‌ماندم. به طور مثال وقتی که قرار بود، 10 روز در آنجا باشم یک ماه طول می‌کشید که دوباره به تهران برگردم اگر قرار بود که یک ماه در چایخانه باشم، مدت اقامتم 3 ماه می‌‌شد.

از سویی دیگر چون در تهران زندگی عادی مردم، جاری بود، دوست نداشتم حال و هوای اهواز را رها کرده در تهران زندگی کنم. زندگی در تهران هم روز به روز برایم سخت‌تر می‌شود و اهواز دنیای دیگری بود.

* از تحویل گرفتن لباس‌ خاکی رزمنده‌ها تا تکه‌دوزی روی آنها‌

پایگاه شهید علم‌الهدی جای بسیار بزرگی بود که بخش‌های مختلفی داشت؛ در واقع آنجا مانند یک کارخانه بزرگ بود؛ لباس‌های خاکی، خونی و پاره رزمنده‌ها، لباس‌های اتاق عمل بیمارستان‌های اهواز به آنجا می‌آمد. بعضی از لباس‌ها که پر از خون بود، خانم‌ها مجبور بودند آن با دست و داخل تشت‌ بشویند؛ فقط ملحفه‌ها را در ماشین‌های لباسشویی می‌انداختند. پس از خشک شدن لباس‌ها و جدا کردن لباس‌های پاره و سالم، تعمیری‌ها را به سالن خیاطی می‌آورند. صبح هم هر کسی در قسمت کاری خودش لباس‌ها و ملحفه‌ها را جدا می‌کرد و تحویل می‌داد.

شست‌و‌شوی لباس رزمندگان

در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم

در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم
بنده مسئول سالن خیاطی بودم؛ کارمان تعمیر لباس و کیسه‌های خواب رزمنده‌ها بود؛ حدوداً 40 ـ 45 دستگاه چرخ خیاطی در آن سالن بود و خانم‌ها از اهواز یا تهران به نوبت به سالن خیاط خانه می‌آمدند، کار می‌کردند و می‌رفتند اما ما در آنجا ثابت بودیم.

ساعت کاری خانم‌های اهوازی از صبح تا دو بعد ازظهر بود؛ اما خانم‌های تهرانی با توجه به شرایط و موقعیت کاری، گاهی از دو بعد ازظهر تا ساعت 6 عصر کار می‌کردند و اگر کار زیاد بود تا ساعت 10 شب هم پشت چرخ‌های خیاطی می‌نشستند.

گاهی اوقات در آنجا کار تعمیر انجام می‌دادم وقتی هم دلم می‌گرفت، کارهای ذوقی می‌کردم به عنوان مثال کیسه‌های خواب رزمنده‌ها با تکه‌دوزی و گلدوزی، طور دیگری تعمیر می‌کردم و آن کیسه‌ خواب‌ها خیلی زیباتر از کیسه خواب نو می‌شد و تحویل می‌دادم. برای لباس‌های تعمیری، خیاط‌ها وصله معمولی می‌زدند، اما من طرح می‌دادم. طوری که بعد از تعمیر معلوم نبود این لباس چقدر آسیب دیده است. به عنوان مثال به قسمت‌های پاره شده لباس یا کیسه خواب، پارچه‌ای شبیه به خود لباس، شکل قلب یا گل و طرح‌های متفاوت درمی‌آوردم و تکه‌دوزی می‌کردم.

چون لباس‌ها برای رزمنده‌ها بود، با عشق و علاقه خاصی آنها را مرتب می‌کردیم. روی بعضی لباس‌های رزمنده‌ها اسم و شعارهای زیبایی بود. یادم هست روی یک لباسی که تعمیر کردم، نوشته شده بود «آمده‌ام تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» آن لباس را تا چند سال پیش نگه داشته بودیم اما یک نفر از دوستان در هفته دفاع مقدس برای نمایشگاه به امانت گرفت و دیگر تحویل نداد.

حضور مقام معظم ولایت در چایخانه

در دوران جنگ برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم
* کم مانده بود از اشتیاق دیدن آقای خامنه‌ای از پشت‌بام سقوط کند


قشنگ‌ترین خاطره من از پایگاه شهید علم‌الهدی مربوط به روزی است که قرار بود آقای خامنه‌ای به پایگاه تشریف بیاورند. ما شب قبل از آمدن آقا، از اشتیاق زیاد اصلاً نتوانستیم بخوابیم. ایشان صبح به طرف پایگاه می‌آمدند که یکی از خانم‌ها روی پشت‌بام رفته بود تا لباس رزمنده‌ها را پهن کند؛ وقتی آقای خامنه‌ای را دید از ذوق زیاد که می‌خواست به بچه‌ها خبر بدهد، داشت از بالای پشت بام می‌افتاد پایین که یکی از دوستان، او را نجات دادند.

* تلخ‌ترین شبی که با دیدن دل و جگر یک رزمنده گذشت

سالن خیاط‌خانه کوچک بود که بعد از مدتی سالن بزرگتری در اختیار ما گذاشتند؛ تمام کارهای خیاط‌خانه به جز تعمیر سخت چرخ‌های خیاطی، به عهده خانم‌ها بود. یکی از همین روزها، خیلی کار داشتیم. شب شد و بعد از تعمیر لباس‌ها، سالن را برای فردا آماده کردم، کف آن را با روغن مایع خوراکی واکس زدم. خیلی خسته و گرسنه بودم. مواد غذایی هم در آنجا محدود بود؛ معمولاً غذایی که رزمنده‌ها می‌خوردند ما هم می‌خوردیم که ناهار پلو خورشت یا پلو مرغ بود و شام هم اکثراً غذای سبک مثل سیب‌زمینی و گوجه فرنگی، سوسیس و کالباس بود.

شست‌وشوی لباس رزمندگان در پایگاه هویزه

ساعت 8 ـ 9 شب بود. از خیاط خانه به بیرون رفتم. از سالن که به بیرون آمدم، یکی از دوستان به نام خانم خلیلی، سر راهم قرار گرفت. دیدم یک پارچه سفید روی دستش بوده و یک جگر و دل و قلوه هم روی این پارچه سفید است. من تا آن زمان دل و جگر انسان را ندیده بودم و فکر کردم خانم‌ خلیلی می‌خواهد با آن دل و جگر شام درست کند. یک دفعه گفتم «خانم خلیلی امشب شام جگر داریم؟» او با حالت تحقیرآمیزی گفت «جگر داریم؟ یعنی چی؟!» به دل و جگر روی دستش نگاهی کردم و گفتم «شام را می‌گویم» او گفت «نه؛ این دل و جگر را غسل دادم و دارم می‌برم دفن کنم» آن شب به قدری حالم بد شد که تلخ‌ترین شب حضور در جبهه‌ام بود.

نگارنده : admin در 1391/12/16 12:00:39.

 

 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:11 PM
تشکرات از این پست
rezamzd
rezamzd
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 1848
محل سکونت : تهران

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

لبخند خاکی :)

 

شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .

نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریزهای بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر عکس، خیال می کردیم که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست . یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم ! صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم . هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند !

 

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 

.... ..

                      

جمعه 24 اردیبهشت 1395  6:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره‌ای از پروین شریعتی

 
خاطره‌ای از پروین شریعتی
خاطره‌ای از پروین شریعتی
راننده، جاده و مسیر را نمی‌شناخت و در حوالی شهر آبادان به جای اینکه به طرف شهر برود و بدون اینکه خودش و ما بدانیم به طرف سنگر عراقی‌ها حرکت کرد. 
جملات بالا بخشی از خاطرات پروین شریعتی از بانوان ایثارگر دوران دفاع مقدس و مربوط به سال 1360 است. در ادامه خاطره می‌خوانیم: همراه خواهر فروغی برای راه‌اندازی بسیج خواهران به طرف آبادان حرکت کردیم. یک جاده فرعی از ماهشهر به آبادان کشیده بودند. این جاده به علت قیرپاشی جدید خیلی لغزندگی داشت. ماشین لیز خورد و از جاده منحرف شدیم. هر کدام از ما زخم سطحی برداشتیم اما چون نزدیک آبادان بودیم به راننده گفتیم: برویم ماموریت‌مان را انجام دهیم.

راننده، جاده و مسیر را نمی‌شناخت و در حوالی شهر آبادان به جای اینکه به طرف شهر برود و بدون اینکه خودش و ما بدانیم به طرف سنگر عراقی‌ها حرکت کرد.

عراقی‌ها در چند کیلومتری شهر آبادان بودند. ما هرچه جلوتر می‌رفتیم می‌دیدم از شهر خبری نیست. چند کیلومتر که رفتیم یک دفعه یک نفر از پشت خاکریز بیرون پرید و به سرعت به وسط جاده آمد.

او یکی از دیده‌بان‌های خودی بود که جلوی ماشین را گرفت و پرسید کجا می‌روید؟ گفتیم آبادان. آن برادر بسیجی گفت: 500 متری شما سنگر عراقی‌هاست و دارید به سمت عراقی‌ها می‌روید. سپس گفت: خدا به شما رحم کرد و الا به چنگ عراقی‌ها افتاده بودید. بعد راه را به ما نشان داد تا از بیراهه به آبادان برگردیم.

نگارنده : admin در 1391/12/16 11:50:09.

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جایزه رییس‌جمهور برای حفظ جزایر مجنون

 
جایزه رییس‌جمهور برای حفظ جزایر مجنون
جایزه رییس‌جمهور برای حفظ جزایر مجنون
 طبق دستور رئیس جمهور به اولین پنج افسری که وارد قسمت شمالی مجنون شوند یک دستگاه ماشین و یک کلت و هزار دینار داده می‌شود و به اولین بیست سربازی که وارد قسمت شمالی جزیره وچاه‌های نفت مجنون می‌شوند جایزه داده می‌شود. 
عملیات خیبر در ساعت 21:30 روز 3/12/1362 با رمز یا رسول الله آغاز شد. هدف از این عملیات انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند بود. قرار شد خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.
دلایل متعددی باعث شد تا منطقه عملیات هور باشد که یکی از آن دلایل این بود که دشمن فکر نمی‌کرد نیروهای اسلام توانایی عملیات در این منطقه جغرافیایی را داشته باشند.
عملیات خیبر که به آزاد سازی منطقه ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلاییه انجامید، موجب افزایش عزم بین المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید؛ به گونه ای که از تاریخ 3/12/1362 (زمان آغاز عملیات خیبر) تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارایه شد. شورای امنیت سازمان ملل نیز در تاریخ 11/3/1363 قطع نامه 552 خود را در خصوص پایان دادن به جنگ ایران و عراق تصویب نمود. این در حالی بود که هیچ یک از قطع نامه و طرح های مذکور نظر ایران را تامین نمی کرد.
هم چنین، در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تاثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.

*شاید عملیات خیبر به ظاهر ناموفق به نظر بیاید، اما مقاومت و ایستادگی حاج همت و لشگر محمد‌ رسول‌الله (ص) و سایر یگان‌های قرارگاه کربلا هرگز از یادها و صفحات کتاب‌های عملیات خیبر محو نخواهد شد.

زمانی که عراقی‌ها مشغول مین‌گذاری بودند، هرچند دقیقه دو نفر از نیروهای خودی می‌رفت و بازتاب نارنجک به سوی نیروهای دشمن مانع از ادامه کار آنان می‌شد، اما با این حال عراقی‌ها کار خود را به پایان رساندند. صبح روز بعد هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که نیروهای خودی اقدام به تشکیل یک گردان تلفیقی نمودند. در آن شرایط نیروی کمی در جزیره حضور داشت، به همین جهت گردان موردنظر را یک گروهان از لشگر محمد رسول الله (ص) یک گروهان از لشگر نجف اشرف و یک گروهان از لشگر امام حسین و گروهان چهارم از لشگر عاشورا جمع‌آوری شد و هر کدام از گروهان‌ها از یک سو وارد عمل شدند تا پیش از آن که دشمن پاتک کند به دل نیروهایش بزنند.

بار دیگر نبرد با دشمن آغاز شد. نیروهای خودی خاکریز را ادامه داده و پیش از بالا آمدن کامل خورشید آن بخش از سیل بند را که دشمن روز پیش به تصرف خود در آورده و شب قبل مین‌گذاری کرده بود باز پس گرفتند. دشمن نیز پس از جمع‌آوری نیروهای خود اقدام به هجوم متقابل کرد؛ یک پاتک سنگین درگیری همچنان ادامه داشت. در خبرها شنیده شد یگان‌های ویژه صدام ماموریت باز‌پس‌گیری جزیره را به عهده گرفته‌اند.

این بار فشار هجوم دشمن به نیروهای خودی بالا گرفت و نیروهای دشمن اقدام به پیشروی کردند. به علت کمبود نیرو و فشار شدید دشمن و کمبود سلاح و ادوات جنگی روحیه نیروهای خودی رو به تحلیل می‌رفت و تعدادی از آنان ناامید شده و جزیره را در معرض سقوط حتمی می‌دیدند؛ چرا که نزدیک ظهر منطقه‌ای که صبح باز پس گرفته شده بود به دست عراقی‌ها افتاد و در این بین اکبر زجاجی که فرماندهی نیروهای خودی را به عهده داشت به شهادت رسید. عباس کریمی همچنان پابر جا ایستاده بود و رهبری و هدایت نیروها را به عهده گرفت. حاج همت نیز در جریان امور قرار داشت. هم زمان با خبری که از ضلع مرکزی به ایشان داده شد و وی از چگونگی آتش زیاد دشمن و عدم موفقیت نیروهای خودی باخبر شد، از ضلع شرقی نیز خبر هجوم وسیع دشمن را به نیروهای خودی که در این منطقه مستقر بودند شنید. بلافاصله به سمت ضلع مرکزی جزیره حرکت کرد و خود را به میدان نبرد رساند. اوضاع به شدت در هم ریخته بود. حاج همت نیروها را پشت خاکریز جمع کرد و در زیر آتش شدید گلوله‌های دشمن با آنان به گفت‌وگو ایستاد و آخرین جملات کوبنده خود را که از عمق جانش بر می‌خواست بر زبان آورد:

«... امام عزیزمان گفتند می‌بایست جزایر حفظ شود ما باید دستورات امام را که همان دستورات ولایت است عمل کنیم و برای این کار دو راه بیشتر نداریم: یا این که پرچم سرخ را به دست می‌گیریم و همگی می‌رویم و تا آخرین لحظه و تا آخرین قطره خون خود در مقابل دشمن مقاومت می‌کنیم و می‌ایستیم و یا پرچم سفید به دست می‌گیریم و ذلت و خواری و ننگ را برای اسلام و مسلمین به ارمغان می‌بریم.»

 حرفهای آتشین حاج همت مؤثر واقع شد و بار دیگر روحیه بسیجیان مقاومی که در مظلومیت کامل،‌ جزیره را حفظ می‌کردند، بالا رفت. همگی تصمیم به ماندن و مقابله با دشمن گرفته و بر صفوف دشمن هجوم بردند.

حاج همت نیز سریعاً محل را ترک گفته و به قصد آوردن نیروهای کمکی و سرکشی به ضلع مرکزی که آن‌جا نیز در خطر تهاجم دشمن و سقوط بود بازگشت.

پس از رفتن حاج همت نیروها به عهد خود وفا کرده و به مقابله با دشمن پرداختند،‌ به گونه‌ای که حرکت تهاجی دشمن کند شد.

مرور بر گوشه‌ای از گزارش‌های آن لحظه‌های سرنوشت‌ساز که از طریق بی‌سیم خودی بشنود و ضبط گردیده است، نه تنها حساسیت نبرد آن روز را نشان می‌دهد، بلکه سند محکمی است بر پوچی نیروهای دشمن.

ساعت 11:00 دقیقه، 17/12/1362

مقاومت نیروهای رزمنده اسلام بسیار زیاد است و دشمن نمی‌تواند تحرک وسیعی در منطقه داشته باشد. پیاده‌های دشمن در اثر فشار زیاد رزمندگان اسلام عقب‌نشینی کردند، اما تانک‌های دشمن از جناح راست جزیره جنوبی بر نیروهای ما فشار می‌آورند.

ساعت 11:30 دقیقه، 17/12/1362

دشمن شدیداً احتیاج به زرهی دارد.

ساعت 11:40 دقیقه، 1/12/1362

دشمن با فرستادن نیروی زرهی بزرگ قصد دارد خط امداد و تدارکاتی نیروهای ما را قطع کند و تمامی نیروهای ما را به محاصره درآورد.

ساعت 12:00 دقیقه 17/12/1362

صدام حسین پیامی به این شرح برای فرماندهان و سربازانش صادر نمود:‌

«دستور صادر شده است، به اولین پنج افسری که وارد قسمت شمالی و چاه‌های نفت مجنون شوند یک دستگاه ماشین و یک کلت و هزار دینار داده می‌شود و به اولین بیست سربازی که وارد قسمت شمالی جزیره وچاه‌های نفت مجمون می‌شوند جایزه داده می‌شود.»

ساعت 12:30 دقیقه 17/12/1362

دشمن اقدام به بستن جاده تدارکاتی نیروهای اسلام نمود. نیروهای ما به نیروهای دشمن رسیده و با آن‌ها به شدت درگیر شده و سه تانک دشمن منهدم شده و دشمن تا کنون بسیار وحشت کرده است.

ساعت 13:00 دقیقه، 17/12/1362‌

به نیروهای پیاده دشمن دستور داده شد که به هیچ وجه از روی نفربرها پیاده نشوند تا زمان گرفتن هدف و یا نزدیک شدن به آن.

دشمن اعلام کرده است اگر هدف تصرف نشود زمان به نفع آنان نخواهد بود.

ساعت 14:00 دقیقه، 17/12/1362‌

نیروهای دشمن پس از روبرو شدن با رزمندگان و مقاومت آنان و منهدم شدن دو دستگاه نفربر محل نفرات عقب نشستند و در پشت خاکریزهای خودشان مستقر شدند.

ساعت14:30 دقیقه، 17/12/1362

دشمن دستور می‌دهد تا نیروهایی که جلو هستند به عقب برگرداند تا بازسازی کامل شوند و به همراه یگان‌های تازه نفسی که به تازگی وارد منطقه شده است در انتظار دستورات تازه‌ای جهت از سرگفتن پیش روی در همین محور باشند.

همت در روز آخر نبرد خود با دشمن به اوج غربت و تنهایی می‌رسید. با وجود آن که دستور رسیده است تا غروب روز هفدهم، مواضع لشگر محمد رسول‌ الله(ص) در جزیره مجنون به لشگر امام حسین(ع) واگذار شود، حاج همت به ساعت خود نگاه می‌کند. هنوز عقربه‌های ساعت سه بعد از ظهر را نشان می‌دهد و می‌داند باقی مانده نیروها باید تا غروب آفتاب در برابر دشمن دوام بیاورند. لذا به قرارگاه تاکتیکی لشگرهای دیگر سرکشی می‌کند تا تعدادی نیرو برای پشتیبانی رزمندگانی که در ضلع شرقی ایستادگی می‌کنند فراهم نماید فرمانده لشگر ثارالله(ع) به عنوان آخرین نفری که حاج همت را پیش از شهادتش دیده است می‌گوید:

«حاج همت آمد و درخواست تعدادی نیرو کرد. در انتهای جزیره جنوبی، یک گردان نیرو داشتیم، به شهید میرافضلی گفتم: برو، یک گردهان نیرو به حاجی بده. حاج همت نشست ترک موتور میرافضلی و رفت.»

یکی از نزدیکترین یاران همت ماجرای شهادت حاج همت را این چنین نقل می‌کند:

«در اوج درگیری‌های ما در جزیره مجنون، یک روز بعد از ظهر با بی‌سیم اطلاع داد که از طرف دشمن در قسمت شرقی جزیره جنوبی به بچه‌ها حمله شده است من به عقب می‌روم تا از بقیه لشگرها مقداری نیرو برای کمک آنها بیاورم. به شما چون به منطقه توجیهی، این‌جا باش تا خط را تحویل بچه‌های لشگر امام حسین(ع) بدهی و کمکشان کنی. کارت که تمام شد بیا به سنگر (منظور حاج همت قرارگاه تا کتیکی مادر جبهه بود) من هم غروب می‌آیم آن جا تا با هم صحبت کنیم...»‌

گفتم باشد و صدای حاج همت قطع شد و این آخرین صحبت بود که با حاج همت فرمانده لشگر 27 محمد رسول‌الله(ص) داشتم. و بعد برگشتم پیش بچه‌ها در خط مقدم و نزد آنها ماندم. دشمن که هراس از دست دادن جزایر، خواب از چشمانش ربوده بود، یک لحظه هم دست از گلوله ‌باران جزایر بر نمی‌داشت و ما نیز در سنگرها و کانال‌هایی که به تازگی ایجاد شده بود پناه گرفته از خط دفاع می‌کردیم.

چند ساعتی که پیش بچه‌ها بودم با قرارگاه تماس گرفته و پرسیدم: «حاجی آمده یا نه؟» گفتند: «نه هنوز برنگشته!»

یکی دو ساعت بعد دوباره تماس گرفتم و سراغش را گرفتم. جواب دادند: ‌«نه خبری نیست!» دیگر طاقت نیاوردم وضعیت خط را سپردم به دست بچه‌ها و آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ 106 که عازم عقب بود به طرف سنگری که محل قرار ما با حاج همت بود رفته وارد سنگر شدم و دیدم که هنوز حاجی نیامده از برادر قاسم سلیمانی که فرمانده لشگر 41 ثارالله بود سوال کردم:«حاج همت کجاست؟»

گفت:«رفته قرارگاه و هنوز برنگشته!»‌

قرارگاه تاکتیکی ما که در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم:«ایشان به من گفت من بر می‌گردم این‌جا و کارت دارم.»‌

برادر سلیمانی گفت: «هنوز که نیامده ولی مرا هم نگران کردی.» یک وسیله به شما می‌دهم برو به قرارگاه تاکتیکی. احتمال دارد که نیاید.»‌

با یکی از پیک‌هایش سوار یک موتور شده و به سوی قرارگاه تاکتیکی در ضلع شرقی جزیره رفتیم.

وقتی رسیدیم آنجا شهید کریمی را دیدم. گفتم: «عباس! حاج همت این جا بوده؟ ولی اصلاً برنگشته!»‌

با تعجب گفت:«حاجی اصلاً این جا نیامده»

این را که گفت یک دفعه لرزه‌ای بر همه بدنم افتاد و سست شدم.

فهمیدم که در راه برای او اتفاقی افتاده است.

گفتم: «با من خداحافظی کرد و گفت به اینجا می‌آید و بعد بر می‌گردد.»

گفت: «نه! حاجی به این‌جا نیامده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم گفتند که حاجی آن‌جا نیست و شما (منظورش من بودم) هم دیگر در قسمت ضلع مرکزی جزیره مسئوولیتی ندارید و گفته‌اند که گردانتان آن جا باشد ما خودمان لشگر را می‌فرستیم به آن‌جا و خط را از گردان شما تحویل می‌گیریم.»

با قرارگاه تماس گرفته گفتم: «پس لااقل بگذارید ما برویم گردان را عضو کنیم و برگردانیم این‌جا.»

گفتند: «نه! شما از این طرف نروید. شما از منطقه شرقی تکان نخورید و به آن طرف نروید.»

من در درون خود احساس کردم که حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. همین طور که گوشی در دستم بود نشستم زمین و گفتم: «باشد، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ او را خواسته و او رفته آن طرف آب.» به شهید کریمی گفتم: ‌«عباس!! یا حاجی شهید شده و یا احتمالاً‌ زخمی شده. چون اگر می‌خواست برود آن طرف آب که لشگر را همین جور بی‌مسئوول رها نمی‌کرد برود حتماً با شما یا ما تماس می‌‌گرفت و می‌گفت که دارد می‌رود آن طرف آب.»

بی‌سیم‌چی‌ها نشسته بودند و بیشتر از آن نمی‌شد سؤال کرد؛ زیرا اگر مشخص می‌شد که حاجی شهید شده در روحیه بچه‌های لشگر خیلی تأثیر منفی‌ای بر جای می‌گذاشت؛ چون او به شدت مورد علاقه بچه‌های لشگر بود و باور کردن شهادتش برای نیروها سخت بود. در آن شب یکی لحظه هم ساعاتی را که با حاجی بودیم از یادم نرفت. لحظاتی را که در طلائیه به جزیره آمده بودیم و با شهیدان زین‌الدین و دیگر فرمانده‌ها نشسته بودند و بر سر دفاع از جزایر صحبت می‌کردند و سخنرانی‌ای که برای بچه‌های لشگر می‌کرد و بعد بیرون کشیدن و بعد بردن از میان بچه ‌که که برای بوسیدن او هجوم می‌آوردند.

«با هر مشقتی که بود تا صبح صبر کردم و برایمان یقین حاصل شد که حتماً برای او اتفاقی افتاده است. صبح که شد شهید کریمی گفت: شما اینجا باشید و من به قرارگاه نجف می‌روم تا ببینم موضوع از چه قراره.

او رفت و برگشت و با چشمان به اشک نشسته او روبرو شدم. شهید کریمی گفت: «او و معاون اول لشگر ثارالله(ع) سوار بر موتور مورد اصابت گلوله توپ واقع شده و شهید شده‌اند.»‌در حالی که باور کردن شهادتش برای ما خیلی سخت بود کم‌کم به فکر چگونگی مطرح کردن این مسأله برای رزمنده‌ها افتادیم، به گونه‌ای که روحیه آنها را کسل نکند.»

حاج همت نزدکی غروب روز هفدهم اسفندماه 1362 به شهادت رسید. زمانی که بر ترک موتور شهید میرافضلی معاون لشکر 41 ثارالله(ع) نشسته بود و به سمت جزیره جلو می‌رفتند، ‌از جاده‌ای می‌گذشتند که مدام زیر آتش توپ و خمپاره دشمن بود. زمانی آن دو به چهار راه محل تلاقی دو جزیره شمالی -جنوبی- رسیدند، ناگهان یک گلوله توپ روی جاده و در فاصله چند متری آنها در دل زمین فرود آمد و ترکش‌های تیز و سوزنده آن به سر و صورت حاج همت اصابت کرد و آن قامت همیشه ایستاده را نزدیک سنگرهای لشگر علی‌ابن‌ابی‌طالب(ع) نقش بر زمین کرد. نیروهای آن لشگر خود را به سرعت رساندند و جنازه غرق در خون حاج همت و میرافضلی را از زمین برداشتند و در آمبولانس گذاشتند، بی‌آنکه بدانند پیکر سردار سلحشور خیبر را بر می‌دارند.

دو روز بعد نیروهای لشگر که همه جا به دنبال فرمانده خود گشته بودند به معراج شهدای لشگر امام حسین (ع) رسیدند. نگاه شهید محمد عبادیان و همراهان وی روی جنازه‌هایی که کنار هم چیده بودند چرخید و ناگهان بادگیر سبز رنگ و لباس پلنگی و چفیه سفید با خال‌های سیاه رنگ حاج همت توجه او و همراهانش را به خود جلب کرد.

آرام پیش رفتند و صورت شهید را دیدند. غرق در خون بود. با آن که نیمی از چهره‌اش که نیمی از چهره‌اش را ترکش بوده بود، اما توانستند او را شناسایی کنند؛‌ خود حاج همت بود...

همسر حاج همت می‌گوید: «بیست و چهارم اسفند بود با مهدی و مصطفی برای دیدار با اقوام از اصفهان عازم نجف آباد بودیم. ساعت 2بعد از ظهر بود. صدای رادیوی مینی‌بوس به خوبی شنیده می‌شد. ناگهان صدای گوینده رادیو را شنیدم که گفت:‌ سردار شهید اسلام،‌ فرمانده شجاع لشگر همیشه فاتح محمدرسول‌الله(ص)، حاج ابراهیم همت به شهادت رسید.»‌

زمانی که پیکر پاک شهید همت را برای مراسم دفن آماده می‌کردند، مادر همت بر بالین جنازه فرزند خود آمد. نگاهی به صورت خون‌آلود او انداخت و زیر لب به آرامی زمزمه کرد:

«سلام مرا به بی‌بی، حضرت فاطمه زهرا(س) برسان بگو امانتی که دادی به تو پس فرستادم!»

فارس

نگارنده : admin در 1391/12/16 08:51:42.

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی دوره جنگیدن با یک دست تمام شد

وقتی دوره جنگیدن با یک دست تمام شد
 رضا نادری ، در آخرین روز جنگ تنها 20 سال داشت و در همان روز نیز بال در بال ملائک گشود. یادداشت هایی از او به جا مانده است که به جرات می توان آن ها را بی نظیر دانست. در نوشته های رضا نادری ، تحلیل های ناب و منحصربفردی از علت ناکامی های پایان جنگ و قبول قطعنامه 598 و موانع ادامه دفاع مقدس آمده است که در میان آثار به جا مانده از شهدا ، نمونه ی مشابه ندارد. 
 یادداشت زیر درست 9 روز پیش از شهادت رضا و پس از شنیدن خبر پذیرش قطعنامه 598 نوشته شده است. در این نوشته ، رضا نادری ، سینه ی سوخته ی خود را از خبر پذیرش قطعنامه به روی کاغذ می آورد و یکی از مهم ترین اسناد بی واسطه ی جنگی را که خالق آن ، خود در زمره ی شهدای همان جنگ است پدید می آورد. خواندن این یادداشت را اکیدا توصیه می کنیم. از تمام کسانی که نام و نشان و اطلاعات بیشتری از این شهید دارند خواهشمندیم که مشرق را بی خبر نگذارند:

یاران و بسیجیان تجدید وضو کنید
بسمه تعالی
باید نگذاریم که تلاش فرزندان انقلابمان در جبهه ها از بین برود. اینجانب جان ناقابل خود را به رزمندگان صحنه های نبرد تقدیم می کنم.
امام خمینی

دوره ی سرد شوخی با جنگ به سرآمد.دوره ی ساده اندیشی ها، سست عنصری ها و تردیدها.دوره جنگیدن تنها با یک دست و با دست دیگر نوازش عوامل فرساینده جنگ به سر آمد.
هیزم بیاورید که تنور جنگ تمام عیار برافروخته گشته.
از این پس بی تعارف و بی مسامحه می جنگیم.نیروهای پاکباز و بی توقع امام تا این جا را در غربتی بی صدا و محروم از حق انقلابی خود بسر کردند.دیگر نمی توانیم هم بجنگیم و هم نجنگیم.
اگر جنگ است پس این واقعیت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ضد جنگ چیست؟
ما می گوئیم جنگ است و این جنگ سرنوشت انقلاب و ایدئولوژی ما را رقم خواهد زد.
ای بچه های عشقباز انقلاب، پاک بمانید که داغ [سقوط ]فاو و شلمچه جز سرانگشت تنبیه آسمانی چیز دیگری نبود.تاوان برخورد کودکانه ما با جنگ و وقت گذرانی های ساده لوحانه ما بود که علیرغم خونی که می ریخت از ما سر می زد.
یاران و بسیجیان تجدید وضو کنید، زخم هایتان را مردانه ببندید.مسلسل ها را بر دوش گیرید که وقت برای استراحت نیست.امروز تکلیف فرزندان ابراهیم است که گام در کام آتش نهند.
پس یک انقلاب بی عزت تحقیر شده و بی خاصیت،انقلابی گنگ و بی تفاوت که ایدئولوژی خود را از یاد برده نمی خواهیم، ما بدنبال عافیت نیستیم.
به خون مصطفی(ص) قسم که یک تن از این بچه های بسیجی در این شب عاشورایی از خیمه بیعت با امام خود بیرون نخواهند رفت. به هر تنوری که ای مرد خدا، تو نشانمان دهی بی چون و چرا، بی توقع، با سر و پای برهنه داخل می شویم.
در این شامگاه سرخ تاریخ به ما راه بازگشت به مدینه را نشان مده. از ما رفع بیعت مکن.
تو بگو گودال قتلگاه کدام سو است ما با تو بحث نخواهیم کرد.سوگند به آیه های جهاد که هزاران برادر به خون غلتیده مان از چمران و کاوه و باقری و زین الدین و باکری و خرازی و حاج همت که در وقت دست و پازدن در خون خویش تلاوت می کردند، این بچه های نماز شب خوان بی نام و نشان که محورهای عملیاتی جنوب و غرب را از کوچه پس کوچه های شهر خود بهتر می شناسند بار این رسالت بزرگ را بر زمین نگذارده و تا به آخر بردوش خواهند کشید.
جبهه وطن اول ماست و ما جز در صفای فضای عطرآگین عملیات، براحتی نفس نمی کشیم.
آقای ما امشب چراغ این خیمه را تو خاموش مکن و بدان در آن دم که بخواست خدا شرف شهادت برای ما رقم زده شد، در وقت پرپر زدن، از تو ای امام مجاهد، جز یک چیز نخواهیم پرسید، از ما راضی هستی؟ همین و بس.
ای کسانی که به نفع جنگ شعار می دهید و عملا در جنگ بی طرفید، دیگر تمام شد، تکلیف خود را با ما روشن کنید.اگر با مائید پس بیائید در میان توده های آتش به امام لبیک گوئید، اگر با ما نیستید پس چرا شعار جنگ جنگ تا پیروزی  را سر می دهید؟و اگر با ما هستید چرا در پشت جبهه خط شکنان را آزار می دهید و جهاد و تقوا را ملاک نمی دانید و اگر با ما نیستید پس چرا شانه زیر تابوت شهیدانمان می گذارید و خود را با بسیجیان یار می دانید؟دوره بازی بس است.آری قصه جدی است، ترکشهای بدنت را، دفعات جبهه رفتنت را خواهند شمرد که بهشت را به بها می دهند و نه به بهانه.
در راه مکتب اهل بیت تا هرجا که خمینی بگوید باید به پیش تاخت. ما برای فاو و شلمچه نجنگیدیم. ما برای نگاه پرتوقع پیغمبری(ص)،برای آرمان های علی(ع) و برای دردهای بی صدای زهرا جنگیدیم.
ای شکست تو کوچکتر از آن هستی که ما را توبه دهی و ای پیروزی تو فقیر تر از آنی که به ما انگیزه دهی.ای زندگی تو بی چیز تر از آن هستی که ما را محافظه کار بارآوری
وای مرگ ای آشنای دیرینه کجایی؟
سرخ روی باش تا چنان در آغوشت کشم که صدای شکستن استخوان هایت را خود بشنوی.
27/4/1367

رضا نادری ، در پنجم مرداد ماه سال 1367 ، در عملیات مرصاد ، استخوان های مرگ را شکست.

روحمان با یادش شاد


مشرق

نگارنده : admin در 1391/12/15 09:10:31.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم» را رقم زد

 
شهیدی که دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم» را رقم زد
شهیدی که دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم» را رقم زد
«چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود»  
«...جایگزین یکی از فرمانده واحدها شده بودم. نیروها بی نظمی می کردند و خواستم قاطعیتم را به آنها نشان دهم.
دستور دادم در نقطه بادگیری برایم چادر بزنند با امکانات کامل.
داشتم حکومت می کردم که یک روز احمد سلیمانی جانشین ستاد لشکر وارد چادر من شد.
گفت: آقا بد که نمی گذره!
گفتم: ای برادر مسئولیت سنگینه!
با ناراحتی گفت: خجالت نمی کشی برای خودت کاخ سبز معاویه درست کردی؟ تا عصر که بر می گردم خبری از این اوضاع نباشد.
با خودم گفتم به راستی که فرماندهی بسیجیان برازنده این چنین آدم هایی است...»


آنچه خواندید روایتی بود از یکی از فرمانده واحدهای لشکر 41 ثارالله استان کرمان در ایام دفاع مقدس درباره سردار شهید احمد سلیمانی؛ شهیدی که اگرچه در کشور مهجور و ناشناخته است اما مردم کرمان او را بخوبی می‌شناسند.
 
 شهیدی که دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم» را رقم زد
سردار شهید حاج احمد سلیمانی

او در سال 1336در شهر بافت (روستای قنات ملک) متولد شد و در دروان خدمتی خود سمتهای مختلفی ازجمله معاون اطلاعات وعملیات و جانشین ستاد لشکر 41 ثارالله درعملیاتهای مختلف را برعهده داشت.
حاج احمد سرانجام در مهر ماه 1363 در ارتفاعات میمک ساعت 10 صبح به همراه جمع دیگری از یارانش ابدی شد و این شهادت، دیدنی ترین صحنه عمر فرمانده‌اش حاج قاسم سلیمانی را در طول دفاع مقدس رقم زد.
 
 
در بخشی از وصیتنامه حاج احمد آمده است:
«...این دنیا سرابی است که ما درآن چند روزی بیش نیستیم. این دنیا پراز رنگ ها و نیرنگها و دلبستگی های پوچ می باشد که مانند ماری خوش خط و خال انسان را به خود مشغول میکند و ما دو راه بیشتر نداریم یا ماندن و غوطه ور بودن دراین منجلاب دو روزه و یا دل کندن و جهش کردن و روح را پروازدادن به ملکوت اعلی  و کمک خواستن از معبود که ما را از این غربت و تنهایی نجات دهد...»

***
آنچه در زیر می خوانید، حاج احمد سلیمانی است به روایت سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده این روزهای نیروی قدس سپاه و فرمانده لشکر دشمن شکن 41 ثارالله در سالهای دفاع مقدس:
 
 شهیدی که دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم» را رقم زد
سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله در ایام دفاع مقدس
 
«...دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه‌ای را اختصاصاً و حقیقتاً‌ به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.
در واقع کسانی می‌توانند این مفهوم را داشته‌ باشند که بعد از معصوم، به درجه‌ای از صالح بودن برسند.
احمد علاقه ویژه ای به جلسات مرحوم آیت الله حقیقی داشت و در همان جلساتی که در مسجد کرمان برگزار می‌شد، به انقلاب اتصال پیدا کرد و حقیقتاً از همان دوران روح حاکم بر احمد روح شهادت بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این حس شدیدتر شد و او را یک انقلابی درجه یک کرد.
شهید سلیمانی از موثرترین فرماندهان لشکر ثارالله بود. در عملیات طریق القدس در کانالی که کنده بودیم، شهید سلیمانی هم حضور داشت؛ وقتی من در نیمه شب به آن کانال رفتم او را دیدم و وقتی او مرا دید، بلافاصله پشت بوته‌ها پنهان شد و بعداً من متوجه شدم که او بخاطر اینکه مبادا من او را از آنجا برگردانم، پشت بوته رفته بود.
 
 
حاج قاسم از حاج احمد می گوید


او در طول جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هیچ گاه خود را در جایگاه فرمانده نشان نداد و هیچ کس احساس نکرد که او مسئولیتی در جبهه دارد. با همه فرمانده ها ارتباط داشت و حتی برای اینکه بتواند در عملیات‌ها به جبهه و صحنه جنگ نزدیک باشد، یک موتور سیکلت داشت که پیوسته خود را به آتش‌ها می‌رساند.
وقتی که در شب شهادتش مشغول خواندن دعای کمیل بود، حال عجیبی داشت از اول تا آخر دعا سر به سجده بود و انگار الهام شده بود که قرار است فردا 10 صبح به شهادت برسد.
چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود که باعث شد دیدن این صحنه جزو دیدنی‌ترین صحنه عمرم در دوران دفاع مقدس باشد...»

مشرق

نگارنده : admin در 1391/12/15 09:03:49.

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یک نوجوان 13 ساله در دهه 60 از چه چیزهایی توبه می‌کرد؟

یک نوجوان 13 ساله در دهه 60 از چه چیزهایی توبه می‌کرد؟
یک نوجوان 13 ساله در دهه 60 از چه چیزهایی توبه می‌کرد؟
چند فرازی از توبه نامه شهید علیرضا محمودی پارسا رو اینجا ذکر می کنیم؛ فقط قبل از خوندن یادمون باشه که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که ... 


یک نوجوان 13 ساله در دهه 60 از چه چیزهایی توبه می‌کرد؟
 

 

این عکس نوجوان 13 ساله کرجی شهید علیرضا محمودی پارساست که چند روز قبل از شهادتش گرفته شده که معصومیتی خاص رو تداعی می کنه چند فرازی از توبه نامه ی ایشون رو اینجا ذکر می کنیم؛ فقط قبل از خوندن یادمون باشه که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که ازش سر زده …


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :


از این که حسد کردم…
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم…
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم…
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم…
از این که مرگ را فراموش کردم…
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم…
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم…
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم…
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند…
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم…
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم…
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم…
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم …

از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید....

از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند…
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود…
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری…
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم…
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند…
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم…
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم…
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم…
از این که ” خدا می بیند ” را در همه کارهایم دخالت ندادم…
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا … به نشنیدن زدم…

 

 

و این هم فرازهایی از دلنوشته ی شهید که در مراسم همرزمش رضا جهازی خواند:


ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة


السلام علیک یا اباعبدالله،السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین 


با سلام بر هم وطنم، هم دینم، دوستم، هم سفرم، همسنگرم، هم رزمم، آموزگارم، خواننده قرآنم، گوینده حدیثم، رهرو راه حسین، عاشق دین حسین، عاشق رزم حسین، عاشق مرگ حسین، رضای خدایم و رضای دینم، رضا، رضا جهازی.


رضا جان! چگونه نامت را بر زبان آورم؟ رضا جان! چگونه یادت را بر دلم اندازم، آخر من لایق نیستم. من حتی لایق نبودم با تو دوست باشم. رضا جان! اگر می دانستم چنین لیاقتی داری حتی زبانم را به سخن گفتن با تو باز نمی کردم.


رضا جان! اگر می دانستم چنین لیاقتی داری بیشتر به سخنانت توجه می کردم و بیشتر از منبع سرشار الهی که در وجودت شراره گرفته بود، استفاده می کردم. ولی افسوس، صد افسوس، هزار افسوس که ندانستم و قدر نداشتم. من باید بیشتر در کارهایت دقت می کردم تا می فهمیدم که تو کیستی و سرانجامت چیست؟


خاطراتت در ذهن من هر لحظه می گردد و می چرخد و در هر چرخش جگرم را می سوزاند. رضا جان! می خواهم از کارهایت برای میهمانانت بگویم ولی نمی دانم کدامین را بگویم. از آشناییت در اولین بار بگویم که از روز اول شجاعتت را دیدم یا از علمت در مدرسه. رضا جان! می خواهم بگویم که برای رفتن به جبهه چه گریه ها که نزد خانواده و در سپاه و در پادگان های مختلف نکردی ولی یادم به گریه های دعای کمیل و توسلت افتاد. چه گریه ها که نکردی و چه اشک ها که نریختی. رضا جان! می خواهم بگویم که چقدر به بی حجاب ها تذکر می دادی ولی یادم به تذکرات تو در جلسه های قرآنی که تو در جبهه تشکیل می دادی می افتد و مرا گیج و مبهوت می کند.


و تو چه اِرجعی زیبایی داشتی. واقعاً زیبا و حسرت آور بود.


ای مردم بدانید رضا به قرآن خیلی اهمیت می داد. او از همین قرآن بود که به این زودی و به این زیبایی به سوی خدا پر کشید. او همیشه سر پست یک یا چند آیه یا یک سوره از قرآن را حفظ می کرد و مرتب می خواند و صبح برای ما می گفت.


رضا جان! در این خط می خواهم یکی از آن چند باری که خیلی گریه کردی را برای مهمانانت بگویم. ولی این بار مثل هر دفعه نبود. فکر کنم خودت که در این مجلسی حدس زده باشی. و فکر کنم مهمانانت هم حدس زده باشند. آری همان بار، همان شب.


همان شبی که شب دیگر را به دنبال نداشت و دیگر شب از تو خجالت می کشید که پرده سیاهش را به روی عالم بیندازد. من در آن لحظات خیلی درس گرفتم. چقدر خوب لحظه ای بود. چه عاشقانه و چه عارفانه ! از یک نوجوان 14 ساله چه توقع است؟ او عرفان را از که آموخته بود؟ آخر او در کدام مکتب این عشق را آموخته و به این زیبایی سروده؟ او در شب حمله آنقدر اشک ریخت و امام زمانش را صدا زد تا بالاخره شهادت نامه اش را به امضا رسانید.


رضا جان! من می روم که راهت را ادامه دهم. می روم تا کربلا را بگیرم. بدان ای حسین(ع)! رضا برای رسیدن به تو جلو دوید. رضا برای بوسیدن بارگاه تو بعد از فرمان حمله اولین آتش کننده اسلحه اش بود.


رضا جان! من می روم که راهت را ادامه دهم و تو نیز در این راه یاریم ده. رضا جان! دلم می خواهد یک بار دیگر چهره ات را ببینم ولی افسوس که تو کجا و من کجا؟ تو شهیدی شهید. ولی من دارای نفسی کثیف و آلوده. ان شاء الله که با عمل کردن به قرآن و گفتار امام و وصیت نامه شهدا به خصوص شهید رضا جهازی خود را در خط دین انداخته و از مکتب و اسلاممان محافظت و آن را صادر نماییم....

 

و این هم فرازهایی از وصیت نامه شهید:


اینک که انقلاب پرشکوه اسلامی به اوج خود رسیده است، خوب است که همگی دست در دست یکدیگر نهاده و در پیشبرد انقلاب کوشش کنیم.


آمریکای جهانخوار و هم پیمانانش برای شکست این انقلاب حداکثر تلاش خود را می کنند، اما ما می دانیم ید الله فوق ایدیهم، دست خدا بالاترین دستهاست و این دست خداست که توطئه های دشمنان جهانخوار را در هم می کوبد.


سعی کنید امام را یاری دهید و بیشتر به سوی جبهه ها روانه شوید و بدانید کمک به رزمندگان اسلام، کمک به لشکر امام زمان است.


ای ملت مسلمان سراسر جهان به پا خیزید و توطئه های ابرنکبتان خونخوار را در هم کوبید. به پا خیزید و آسوده ننشینید که دشمنان اسلام در کمین هستند. اگر آسوده بنشینیم آن ها به پا می خیزند و قیام می کنند. قیام کنید آخر مگر امام خمینی شما را رهنمود ندادند که چرا قیام نمی کنید چرا ساکتید؟ مسئولیت شما در مقابل اسلام و مستضعفان بالاتر از این حرف هاست.


پدر و مادر عزیزم می دانم که برای من سختی های زیادی دیده اید و بی خوابی ها کشیده اید. من شما را خیلی دوست داشته و دارم ولی بدانید که من خدا و اسلامم را از شما بیشتر دوست دارم. خواهش می کنم که در مصیبت من گریه نکنید و اجر خودتان را ضایع نکنید و فقط طول عمر امام عزیز را از خدا بخواهید و در عزای من جشن وصال خدا را برپا کنید. و جشن شادی برپا کنید.
 

نگارنده : admin در 1391/12/15 08:51:01.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از انداختن پیکر شهدا داخل بشکه

روایتی از انداختن پیکر شهدا داخل بشکه
روایتی از انداختن پیکر شهدا داخل بشکه
مادر شهید «جلال شعبانی» می‌گوید: پسرم در آخرین رفتنش به فعالیت در تفحص شهدا اعتراف کرد و با بیان خاطره‌ای گفت: «مادر! وقتی مشغول تفحص بودیم دو پیکر مطهر را یافتیم که دست و پا بسته آن‌ها را داخل بشکه انداخته بودند». 
 شهید تفحص «جلال شعبانی» متولد 1351 در روستای «آق تپه نشر» از توابع شهرستان همدان است؛ پانزده سال بیشتر نداشت که برای گذراندن آموزش‌های نظامی به پادگان قهرمان شهر همدان رفت اما پس از اتمام دوره مسئولان به علت کم بودن سنش، نگذاشتند به جبهه اعزام شود.

جلال پس از اخذ مدرک دیپلم و گذراندن خدمت سربازی در امتحانات ورودی دانشگاه شرکت کرد؛ سپس از سوی نمایندگی جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح به قرارگاه غرب مستقر در ایلام و از آن‌جا منطقه سومار اعزام شد.

شعبانی بار دیگر برای شرکت در مرحله دوم امتحانات ورودی دانشگاه به همدان بازگشت؛ وی مدتی بعد مجدداً در منطقه  حاضر شد؛ او مدت‌ها در نیمه شب مهمان مزار شهدا در باغ بهشت گلزار شهدای همدان بود؛ با آنان صحبت می‌کرد و می‌خواست واسطه اجابت دعایش شوند و سرانجام موعد وصال فرا رسید و سرباز بسیجی ولایت «جلال شعبانی» در ظهر روز پنج‌شنبه 30 شهریور 1374بر اثر انفجار مین در منطقه «قلاویزان» به شهادت رسید.

پیکر خونین و پاره پاره جلال در حالی که فقط دست راستش سالم بود، بدون سر، با سینه‌ای سوراخ و دست و پایی قطع شده در گلزار شهدای همدان (باغ بهشت) به خاک سپرده شد تا همه بدانند درهای آسمان هنوز باز است.

* برای رفتن به منطقه خودش را 3 روز در اتاق حبس کرد

مادر شهید «جلال شعبانی» می‌گوید: همین‌طور نگران و منتظر نشسته بودم، با خود فکر می‌کردم که مبادا پدرش دیر برسد و جلال رفته باشد؛ ناگهان صدایی خیالاتم را درهم ریخت؛ در را باز کردم؛ جلال همراه پدرش بود اما خیلی پریشان و عصبانی به نظر می‌رسید؛ سرش را پایین انداخت و با چهره‌ای گرفته یک‌راست به اتاقش رفت و سه روز تمام خودش را در آن‌جا حبس کرد؛ این چندمین بار بود که او را از رفتن به منطقه باز می‌داشتیم.

روز سوم از اتاقش بیرون آمد و با من به صحبت نشست. در سخنانش آن‌چنان علاقه و شور وافری به جبهه از خود نشان داد که یقین کردم دیگر نمی‌توانم دفعه بعد مانع رفتنش شوم.

* کار برای شهدا را نباید همه بدانند

در دانشگاه امام محمدباقر(ع) قبول شده بود اما چیزی به ما نمی‌گفت، جز این که می‌روم به تهران تا به عنوان سرباز معلم عازم شوم؛ 4 ماه گذشت؛ تازه متوجه شدم قرار است بعد از اتمام تحصیلاتش، 4 ماه در کردستان خدمت کند و این همان چیزی بود که او سال‌ها دنبالش می‌گشت. اما من نمی‌توانستم این مدت، دوری او را تحمل کنم و اگر قطرات اشکم با من همراه نمی‌شدند امکان نداشت که بتوانم حریفش باشم.

از آن روز دو سالی می‌گذشت و جلال خدمت سربازی‌اش را تمام کرده بود.

ـ مادر! می‌‌خواهم برای کار در کارخانه پلاستیک‌سازی پدر دوستم، به تهران بروم.

ـ لازم نیست اگر به پول نیاز داری من چند تکه طلا دارم که آن‌ها را می‌فروشم.

ـ نه! مشکل فقط پول نیست، من نمی‌توانم بیکار بمانم و باید بروم.

جلال یک آدرس ساختگی هم داد تا من مطمئن باشم که او برای کار می‌رود؛ 29 روز گذشت؛ اما روزی که او به خانه آمد پوست سیاه و رنگ‌ و رو رفته‌اش جای هیچ توجیهی باقی نگذاشت که او در کارخانه کار نمی‌کرد؛ خیلی ناراحت شده و گفتم: «جلال! تو چرا با من رو راست نیستی؟» چون حالت عصبانی‌ام را دید گفت: «آره مادر! من در منطقه بودم، وظیفه من تنها کار کردن روی بیل مکانیکی است و در این مدت گواهینامه رانندگی هم گرفته‌ام. اصلاً می‌‌دانی مادر! کاری که برای خدا و شهداست نبایستی که همه بدانند».

با چنان شور و شوقی به توصیف منطقه پرداخت که تصوراتم را نسبت به منطقه جنگی عوض کرد؛ اما هر طوری بود او را یک ‌ماهی از رفتن به منطقه منصرف کردم تا اینکه مرحله اول کنکور سراسری قبول شد؛ این بهانه‌ای بود تا او را به درس‌خواندن تشویق کنیم؛ او هم با جدیت تمام شروع کرد به آماده شدن برای مرحله دوم کنکور؛ مرحله دوم هم تمام شد ولی احساس می‌کردم که جلال در فضای دیگری سیر می‌کند.

* ما را برای شهادتش آماده می‌کرد

یک آن‌ شب به یک مجلس عروسی دعوت داشتیم . همه آماده می‌شدند تا سر وقت به مجلس برسند.

ـ جلال آماده‌ای؟

ـ بله.

وقتی از منزل خارج می‌شدیم، از لباس پوشیدن جلال یکّه خوردم. لباس‌های بسیجی‌اش را پوشیده و ساکش را هم برداشته بود.

ـ جلال!‌ کجا؟

ـ مادر! حال عروسی رفتن ندارم و باید زودتر به منطقه بروم.

حرف‌های او خیلی غیرمنتظره بود اما گریزی نبود و اصرار من سودی نبخشید.

هر روز از منطقه، تلفنی تماس می‌گرفت و برای اینکه دلگیر نشوم خیلی شوخی می‌کرد؛ در لابلای شوخی‌هایش آن قدر از شهید و شهادت می‌گفت که دیگر برایم عادی شده بود، اما اصلاً متوجه نبودم که او با این رفتارش، زمینه پرواز خود را فراهم می‌کند.

به یاد د‌ارم وقتی صحبت از عروسی او شد، گفت: «مادر!‌ هر وقت هوس کردی دامادی پسرت را ببینی بیا به باغ بهشت».

* روزهای آخر حال و هوای دیگری داشت

یکی از روزها از منطقه زنگ زد.

ـ مادر ما را به دیدار آیت‌الله خامنه‌ای می‌برند.

ـ خدا را شکر، در تهران که کارت تمام شد حتماً بیا منزل.

ـ ‌مادر!‌ معلوم نیست.

بعد از دیدار از تهران زنگ زد.

ـ مادر! اسمم در روزنامه نیست و نتوانسته‌ام در مرحله دوم قبول شوم.

ـ مسئله‌ای نیست جانت سلامت باشد.

ـ شوخی می‌کنم رشته حسابداری دانشگاه همدان قبول شده‌ام.

از این حرف او بسیار خوشحال شدم و اشتیاقم برای دیدنش بیشتر شد و آن شب به انتظار دیدن جلال سر به بالین گذاشتم. جلال همان شب به همدان رسیده بود ولی برای اینکه ما را بیدار نکند شب را در پشت بام خوابیده بود، البته این بار اولش نبود قبلاً هم وقتی از مجلس عزاداری یا سخنرانی دیر به منزل می‌آمد همین کار را می‌کرد.

صبح که برای نماز بیدار شدم به نظرم آمد که سایه‌ای از دیوار رد شد؛ همین که بلند شدم جلال را دیدم که وارد خانه شد، وضو گرفت و نمازش را خواند و طبق برنامه به زمزمه دعای ندبه و زیارت عاشورا پرداخت. تشکی را که برایش آورده بودم جمع کرد و زیر سرش گذاشت و نوار نوحه‌ای که مربوط به حضرت علی (ع) و یتیمان کوفه بود در کاست ضبط قرار داد،‌ لحاف را رویش کشید و خوابید. همان کاری که بیشتر اوقات می‌کرد. خصوصاً در روزهای آخر عمرش هر چه عکس دوستان شهیدش بود در دیوار اتاق نصب می‌کرد. اصلاً در اعمالش تغییر خاصی مشهود بود حتی روزی به من گفت: «چرا لباس‌های رنگارنگ می‌پوشید. آیا فکر بچه‌های فلانی را کرده‌اید که قادر نیستند لباس ساده‌ای بپوشند؟».

* کسی نمی‌دانست در کمیته مفقودین کار می‌کند

جلال اجازه نمی‌داد به کسی بگوییم در کمیته جستجوی مفقودین کار می‌کند، به خود ما هم چیز زیادی نمی‌گفت و فقط از دوستانش مطلع می‌شدیم. تنها در آخرین رفتنش بود که خودش به فعالیت در تفحص شهدا اعتراف کرد، توأم با خاطره‌ای که هر دو خیلی ناراحت شدیم؛ او ‌گفت: «مادر! وقتی مشغول تفحص بودیم دو پیکر مطهر را یافتیم که دست و پا بسته آن‌ها را داخل بشکه کرده و زنده به گور کرده بودند».

قیافه آن روز جلال، هرگز از صفحه ذهنم پاک نخواهدشد، وقتی خاطره را تعریف می‌کرد، چهره‌اش کاملاً‌ سرخ شده بود...

* طاقت ماندن نداشت

سه روز به همین منوال گذشت، باز ساک و وسایلش را برداشت و عزم رفتن کرد.

ـ جلال! مگر تو چند روز دیگر به دانشگاه نمی‌روی؟

ـ مادر! طاقت ماندن ندارم و باید بروم.

هرچه التماس می‌کردم به خیالش نمی‌رفت، من حرف می‌زدم و او قدم برمی‌داشت؛ عصبانی شدم، گفتم: جلال!‌ مگر با تو نیستم، چرا فکرت به حرف‌های من نیست و هی حرف‌های خودت را تکرار می‌کنی؟

چون حالت من را دید، نشست و کمی با من حرف زد، اصلاً طوری حرف زد که عصبانیتم را فراموش کرده و راضی به رفتنش شدم؛ حالا او روبرویم ایستاده بود و می‌خواست آخرین خداحافظی را بکند. نگاه او در نگاه نگرانم گره خورده بود؛ خداحافظی سختی بود.

* روزی که پسرم شهید شد

صبح پنج‌شنبه 30 شهریور که در خانه مشغول کار بودم،‌ یک دفعه طوفانی وحشتناک پنجره‌‌ها را به هم کوبید و گرد و خاک در اتاق پیچید؛ یک‌باره دلم ریخت؛ شب هم که به مجلسی دعوت داشتیم، بیش از چند دقیقه نتوانستم تحمل کنم، به خانه برگشته و به خواهرش گفتم: «اعظم!‌ حالم خیلی خراب است، اما دیدم اعظم بد‌حال‌تر از من است».

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، یک‌دفعه به یادم آمد که جلال امروز زنگ نزده است؛ بلافاصله گوشی را برداشته و به شماره‌ای که داده بود زنگ زدم. اما گفتند جلال به مهران رفته است. سفارش کردم که به محض آمدن با منزل تماس بگیرد. خیلی منتظر شدم تا صدای جلال را بشنوم، اما انتظارم بی‌خود بود. صبح روز بعد برای دیدار به منزل یکی از اقوام رفتم، اما در راه هر که مرا می‌دید صورتش را از من می‌پوشاند و می‌گریست. وقتی به خانه برگشتم، دیدن همه اقوام در خانه، به نگرانیم افزود. با بغضی گرفته پرسیدم: «چه خبر است؟».

هر کسی چیزی می‌گفت، اما هیچ‌کدام واقعیت نداشت؛ مگر این‌که به نگرانیم می‌افزود؛ هیچ‌کس نمی‌توانست خبر شهادت جلال را بدهد؛ بعد از اصرار زیاد من گفتند که پای جلال قطع شده است؛ اما دیگر واقعیت کاملاً برایم روشن شده بود، گفتم: «جلال پسر من است و می‌دانم که او کسی نیست که دیگر پا به این شهر بگذارد. جلال شهید شده و به آرزوی خود رسیده است». آن لحظه خداوند صبر عجیبی را بر من عطا فرمود؛ بر خلا‌ف انتظار اقوام، آن‌ها را من دلداری می‌دادم که شهید گریه ندارد، صلوات بفرستید.‌

* تسویه‌اش برگ ورود به بهشت بود

پدر شهید تفحص «جلال شعبانی» می‌گوید: جلال در مورد انجام فرایض دینی، با منطق و عطوفت برخورد می‌کرد؛ هر گاه من اصرار داشتم بچه‌ها در جلسات قرآن شرکت کنند، او می‌گفت: «اصرار باعث می‌شود تا بچه‌ها از قرآن جدا شوند، آن‌ها باید خودشان با تمایل خویش به این جلسات بیایند».

هر شب به گلزار شهدا می‌رفت و در آن‌جا با خدا راز و نیاز می‌کرد؛ وقتی در دانشگاه پذیرفته شد، از او خواستیم دیگر به منطقه نرود، اما جلال مثل همیشه اصرار کرد و در نهایت گفت: «می‌خواهم بروم تسویه کنم».

این تسویه، برگ ورود به بهشت بود و بخشش خداوند که ما از آن بی‌خبر بودیم، هر گاه یکی از دوستانش از فرماندهان و گروه تفحص به شهادت می‌رسید، از خدا می‌خواست تا او هم به جمع آنان بپیوندد.

* جوابی که جلال به یک روزه‌خوار دارد

پدر شهید شعبانی ادامه می‌دهد: ماه رمضان بود، آن روز جلال را با خود به محل کارم بردم تا از نزدیک با سختی‌های زندگی آشنا شود؛ نزدیک ظهر مهندس ناظر پروژه ساختمان آمد و گفت: «ببینم! تو هم روزه هستی؟» کلامش با طعنه همراه بود. به همین دلیل برای این که پاسخ قاطعی به او داده باشم، گفتم: «نه تنها من! بلکه پسرم نیز روزه است».

مهندس نگاهی به قامت کوچک جلال که کیسه گچ را در دست داشت، انداخت و گفت: «پسرجان! این قدر خودت را اذیت نکن. برو روزه‌ات را بخور، گناهش گردن من».

جلال که بیش از 13 سال از عمرش نمی‌گذشت، تعصب خاصی به فرامین شرع اسلام داشت، کیسه گچ را به زمین گذاشت و گفت: «آقای مهندس! فکر می‌کنم شما در تحمل گناهان خویش به زحمت بیافتید، حالا می‌خواهید گناهان مرا هم به گردن بگیرید». مهندس که از پاسخ او تعجب کرده بود، آرام از آنجا دور شد.

* فقط یک دستش سالم بود

مهدی نوری از همسنگران شهید شعبانی می‌گوید: جلال مثل همیشه کتاب شهید بی‌سری را در دست داشت؛ او می‌گفت: «خوشا به سعادتش، خداوند چقدر باید بنده‌اش را دوست داشته باشد تا بخواهد او را بی‌سر به درگاهش بپذیرد. اما روزی فرا می‌رسد که چنین سعادتی نصیب من هم بشود؟!».

پنج‌شنبه 30 شهریور 1374 بود، هر کدام در گوشه‌ای در افکار خود غرق بودیم، برای اینکه حال بچه‌ها عوض شود، گفتم: «از هر مقری در منطقه‌های غرب و جنوب، خبر شهادت یا مجروح شدن یکی از اعضای تفحص به گوش می‌رسد، اما امروز نوبت ماست». ساعت 11 صبح پیکر شهیدی از تبار عاشوراییان پیدا شد، صدای صلوات و شکرگزاری گروه، فضا را عطرآگین ساخته بود. این شهید بزرگوار که متعلق به لشکر 14 ثارالله کرمان بود، آن روز را برای ما متبرک کرد.

در حال جمع آوری بقایای پیکر شهید، متوجه جلال شدم که شانه‌‌هایش تکان می‌خورد و همراه با اشک‌هایش،‌ شکر خدا را بر زبان جاری می‌کرد؛ کار همچنان ادامه داشت؛ نیم ساعتی نگذشته بود که ناگهان صدای انفجاری در فضای منطقه پیچید؛ خود را سریعاً‌ به محل انفجار رساندم؛ پیکری غرق به خون روی زمین افتاده بود؛ جلال را دیدم در حالی‌که اشک از چشمانم جاری بود،‌ دیدم دست راست جلال، که تنها عضو سالم از جسم پاره‌پاره‌اش بود،‌ به حالت احترام و با آرامش خاصی بر روی سینه‌اش افتاد و به شهادت رسید. او همانند مولایش حسین(ع) بدون سر، با سینه‌ای سوراخ و دست و پایی قطع شده به سوی معشوق پر کشید.

 خبرگزاری فارس

نگارنده : admin در 1391/12/14 10:12:47.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من فرمانده لشگرم

 
من فرمانده لشگرم
من فرمانده لشگرم
 آخرین مرتبه شهید رضا دستواره جلوی همت را گرفت، تا مانع رفتن او شود. حاج همت وقتی اصرار زیاد دستواره را دید، بر سرش فریاد زد: من فرمانده لشگرم! 
 شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین 1334 در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد 1359 برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت.

شهید همت به همراه حاج احمد متوسلیان به دستور فرمانده کل سپاه مأمور تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص) شدند. حاج احمد به عنوان فرمانده تیپ و شهید حاج همت به عنوان مسئول ستاد تیپ فعالیت می کردند.

پاییز سال 1360 حاج همت به همراه تنی چند از سلحشوران جنگ و از جمله حاج احمد متوسلیان به سفر روحانی حج مشرف شدند. محمد ابراهیم در عملیات مسلم بن عقیل و محرّم با مسئولیت فرمانده قرارگاه فعالیت می‌کرد. او در مدّت فرماندهی تیپ محمد رسول ا...(ص) که بعد به لشکر 27 تبدیل شد در چندین عملیات به صورت خط شکن وارد شد. شهید همت سر انجام در عملیات خیبر که در اسفند 1362 آغاز شد به فیض شهادت نائل شد. 


*عملیات خیبر در ساعت 21:30 در تاریخ 3/12/62 با رمز یا رسول‌الله آغاز شد. نقش گردان‌های محمد رسول‌الله(ص) در این عملیات بسیار حساس و ظریف بود همان گونه که بعدها معلوم شد و مسئولان رده بالای جنگ- همین عملیات- اعلام کردند تصرف محوری که به لشگر واگذار شده بود تاثیری مستقیم در سرنوشت عملیات خیبر داشت و پیش روی سایر یگان‌‌هایی که از ضلع‌های مختلف به سوی جزیره هجوم آوردند در گرو محوری بود که گردان‌‌های لشگر حضرت رسول (ص) عهده‌دار تصرف بود.

در نخستین حرکت لشگر به سوی دشمن، قرار بر آن بود تا گردان‌ کمیل از سمت چپ و گردان مالک از سمت راست جزیره وارد عمل شوند. خود را به یک جاده خاکی که به پاسگاه طلائیه قدیم متصل می‌شد برسانند. اما پیش از حرکت به آنها گفته شد تمامی نیروها را به وسیله قایق از روی اسکله شهید حسن باقری به جزیره مجنون -محلی که دو پد هلی‌کوپتر وجود داشت و در واقع پایان جاده خاکی بود که از وسط هور می‌گذشت و به پاسگاه طلائیه قدمی می‌رسید- منتقل خواهند کرد. از سوی دیگر مقرر شد گردان مقداد از روی جاده آسفالته‌ای که از طلائیه جدید به سوی طلائیه قدیم می‌رفت، حرکت کرده و یک گروهان آن از روی جاده و گروهان دیگر آن از پشت یک سیل‌بند(دژ) خود را به پاسگاه طلائیه قدیم رساند تا گردان‌های کمیل و مالک الحاق یابند. 


فرض حاج همت و فرماندهان دیگر بر این بود تا پس از بازشدن جاده آسفالته گردان مسلم و گردان حمزه نیز به سوی پاسگاه طلائیه قدیم پیش‌روی کرده و در مجموع وقتی پنج گردان به پاسگاه قدیم که کانال سرتاسری منطقه بود رسیدند دارای یک پل بشوند. دیگر گردان‌ها، از جمله گردان حبیب‌بن مظاهر، گردان میثم و گردان ابوذر هم برای احتیاط در نظر گرفته شد.

حرکت دوم لشگر پس از شکستن خط و تثبیت پاسگاه طلائیه قدیم (به عنوان سرپل) توسط سایر گردان‌های باقی‌مانده آغاز می‌شد. در این رابطه گردان عمار موظف شد تا قسمت پاسگاه طلائیه جدید به طرف کانال سرتاسری و کانال پنجاه متری -که پیش‌تر بنابر آن بود توسط تیپ الغدیر خط آن شکسته شود برود و با عبور از کنار نیروهای تیپ الغدیر خود را به میدان‌های مین و سیم خاردار دشمن بزند و پس از رسیدن به کانال سرتاسری و کانال پنجاه‌ متری در محل مستقر شود. رضا دستواره می‌گوید: «از اول گفته می‌شد این حرکت موفق نیست، اما می‌تواند دشمن را به خود مشغول کند.»

پیش از شروع عملیات همه چیز به نظر آسان می‌آمد؛ زیرا با عبور گردان‌های کمیل و مالک با قایق و دور زدن دشمن در سمت پاسگاه طلائیه قدیم و همچنین گذشتن سایر یگان‌های عمل‌کننده از نقطه دیگر جزیره و رسیدن آنها به «پل نشوه»، دشمن به محاصره نیروهای خودی در می‌آمد و برای پیش‌روی بعد آن‌چنان مشکلی وجود نداشت.

بازشدن جاده‌ای که به گردان‌های لشگر واگذار شده بود از آن رو اهمیت داشت که وقتی لشگرها و تیپ‌های دیگر از جمله لشگرهای نجف اشرف، عاشورا، علی‌بن ابیطالب و تیپ‌های امام رضا و قمر بنی‌هاشم از هور الهویزه و هورالعظیم، با قایق ترابری می‌شدند و خود را به جاده بغداد-بصره می‌رساندند و پل استراتژیک نشوه را تصرف می کردند، راه را برای پشتیبانی مهمات، سلاح سنگین و آذوقه نیروهایشان باز شده بود و مجبور نبودند ساعتها روی آب رفت ‌و آمد کنند؛ زیرا با پیش‌روی گردان‌‌های حضرت رسول(ص) و بازشدن جاده طلائیه به کوشک از یک عقبه مطمئن برخوردار بودند، اما دشمن با اطلاعاتی که پیش از شروع عملیات به دست آورد، استحکامات و موانع فراوانی را در روی یک جاده طلائیه-کوشک و جاده خاکی پاسگاه طلائیه قدیم ایجاد کرده بود و از آن جا که عقبه دشمن خشکی بود توانسته بود از توپخانه‌اش به خوبی استفاده کند. متاسفانه با نزدیک شدن شب عملیات تردد نیروها و خودروهای نظامی و جابه‌جایی ادوات جنگی و کم توجهی بعضی از یگان‌های عمل‌کننده و از سوی دیگر به اسارت درآمدن سه تن از نیروهای شناسایی یکی از لشگرها به دست دشمن، در عمق منطقه عملیاتی، عراقی‌ها توانستند اطلاعات ناقصی را که کمابیش از قبل داشتند کامل نمایند و از این رو توانستند به استحکامات و نیروهای خود بیفزایند. 


نبرد لشگر حضرت رسول(ص) در منطقه عملیاتی خیبر و ایستادگی، مقاومت، تلاش و جان‌فشانی همت از برجسته‌ترین مراحل نبرد آن لشگر و این سردار غیور در جنگ است. گردان‌ها و فرماندهان لشگر، بویژه حاج همت، در بخش نخست نبرد خود با دشمن هفت‌شبانه روز جنگیدند و در مقابل سنگین‌ترین حملات دشمن مقاومت کردند.

از روز نهم نبرد خیبر (1362.12.11)، پس از آخرین شبی که لشگر محمد رسول‌الله(ص) در طلائیه وارد عمل شد، به دستور فرماندهی قرارگاه فتح، عملیات در محور طلائیه و کوشک متوقف گردید و ماموریت آن دسته از نیروهای لشگر که در این محور با دشمن می‌جنگیدند به پایان رسید و گردان‌های ابوذر، عمار، سلمان و دیگر گردان‌هایی که در طلائیه عمل کرده بودند برای بازسازی و رفع خستگی عازم دوکوهه شدند. حاج همت و رضا دستواره نیز به جزایر مجنون رفتند تا با بررسی موقعیت جزیره و ارزیابی گردان‌هایی که در آن محور حضور داشتند، طرح دیگری بریزند.

حاج همت پس از ورود به جزیره، رضا دستواره را به دو کوهه فرستاد تا بازسازی شش گردانی را که در پادگان به سر می‌بردند بر عهده بگیرد. باقی‌مانده نیروهای لشگر به طور کلی در دو محور جنوبی و مرکزی جزیره مجنون مستقر شده بودند و همچون یگان‌های دیگر، از کمبود مهمات، تاخیر در رسیدن آب و آذوقه، نداشتن سنگرهای محکم و همچنین از بمباران مداوم هواپیماها و هلی‌کوپترها، آتش توپ و خمپاره‌های فراوان دشمن که بر سرشان می‌ریخت در تنگنا قرار داشتند.

در چنین شرایطی وجود حاج همت برای فرماندهان لشگرها، تیپ‌ها و گردان‌هایی که وی را از نزدیک می‌شناختند و با روحیه پرصلابت و صدای گرم و آرام او آشنا بودند می‌توانست بسیار ارزشمند و موثر باشد؛ زیرا در هیچ عملیاتی حتی در بدترین اوضاع کسی او را ندیده بود، سر بر زانو و یا دست روی دست بگذارد و بانگ ناامیدی و شکست سر بدهد. تاثیر چنین رفتاری آنچنان در دل نیروهای دیگر عمیق بود که می‌گویند شهید کارور زمانی که نیروهای دشمن از هر سو به گردان‌ وی که در جزیره بود فشار وارد کرده بود، از بی‌سیم‌چی خود خواست تا با حاج همت تماس حاصل کند. او گفت: از حرف زدن با همت روحیه می‌گیرد. می‌گویند قوت قلبی که حاج همت ایجاد می‌کرد حتی در فرماندهان لشگرها و تیپ‌های دیگر نیز موثر بود. زمانی که او وارد جزیره شد، فرمانده لشگر نجف اشرف خطاب به وی گفت: «خوب شد که آمدی حاجی! حالا اگر نیروهایت نرسیدن، لااقل تو خودت باش، می‌تونی واسه ما تقویت روحیه‌ای باشی.»

هنوز برای بسیاری از بازماندگان جنگ، به ویژه فرماندهان و نیروهایی که در روزهای نبرد خیبر به طور مستقیم با حاج همت سر و کار داشته‌اند چهره مردانه و استخوانی وی، که در اثر بی‌خوابی و خستگی زیاد زرد شده بود، یک تصویر ماندگار است.

حاج همت با کوهی از اندوه وارد جزیره شده بود. دیگر از غم یاران از دست رفته خود طاقتش طاق شده بود. داغ دریادلانی همچون (شهیدان) عباس ورامینی، علی‌اصغر رنجبران، حسن زمانی، محمدرضا کشاورز، علی موحد، مهدی خندان، رضا چراغی و بسیاری از بسیجیان دلاور لشگر را در دل داشت، اما دم بر نمی‌آورد. در گوشه‌ای از دفتر یادداشت او می‌خوانیم: «گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم.»

در همین باره جعفر جهروتی می‌گوید: «حاجی همیشه می‌گفت: من دوست دارم خیلی عمر کنم و برای اسلام خدمت کنم، اما در عملیات خیبر او حرف خود را عوض کرد.»

با تمام این اوصاف می‌توان گفت حاج همت از چنان غرور و صلابتی برخوردار بود که هر کس قادر نبود غمها و رنجهایی که می‌برد از خطوط چهره‌اش بخواند وی در آن روزهای پر از اندوه، هرگز حاضر نبود برای نجات خود دست به کاری بزند و برای آرامش جسم و جانش منطقه را ترک کند. او پیوسته می‌گفت: «حقیقت اینست که هرچه بگوییم خسته شدیم، بریدیم، اسلام دست از سر ما برنمی‌دارد. اینست که ما باید بمانیم و کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم باید مشغول یک مطلب بود و آن عشق است. اگر عاشقانه با کار پیش بیایی، به طور قطع هیچ‌وقت بریدن و عمل‌زدگی و خستگی برایت مفهوم پیدا نمی‌کند.»

زمانی که حاج همت در جزیره سرگرم بررسی اوضاع نیروهای لشگر و محور عملیاتی گردان‌ها بود، از دوکوهه پیغام رسید که هرچه زودتر خود را به آن پادگان برساند. حاج همت بعدازظهر روز چهاردهم اسفند جزیره مجنون را ترک کرد و پیش از غروب آفتاب وارد دوکوهه شد. اکبر زجاجی به پیشواز او رفت و خبر ناگواری را به وی داد: زجاجی گفت: «نیروها خسته شده‌اند و چون دوره ماموریت‌‌شان به اتمام رسیده است، قصد دارند به شهرهای خود باز‌گردند.»

حاج همت از این خبر متاثر شد. او وضعیت دشوار جنگ را در جزیره و همچنین شرایط روحی گردان‌ها را به خوبی درک می‌کرد، اما اوضاع به گونه‌ای بود که رها کردن جزیره به قیمت جان بسیاری از نیروهای دیگر تمام می‌شد، لذا در فاصله میان نماز مغرب و عشا میدان صبحگاه دو کوهه به پا خاست و خطاب به نیروهایی که عزم بازگشت به خانه‌هایشان را کرده بودند چنین گفت:

«ما هرچه داریم از شهدا داریم و انقلاب خون‌بار ما حاصل خون این عزیزان است. در تمام طول تاریخ بشریت، چه در لیست استکبار و چه در جنگ‌های اسلامی و صدر اسلام و تمامی غزواتی که پیامبر (ص) شخصا در آنها حضور داشت، همیشه این مشخص بوده که جنگ حالت سکه چند رو را دارد.

در هیچ کجای تاریخ و مقررات جنگ، استراتژی جنگ و تاکتیک جنگ هیچ سی یا هیچ گروهی نتوانسته بگوید این عملیات پیروز است یا پیروز نیست پیامبر (ص) در جنگ نگفته است پیروز است یا نه!... تنها حرکت در راه خدا مهم است. خداوند شکست می‌دهد، پیروزی هم می‌دهد. همه باید اتکاء به خدا داشته باشیم. اعضای بدن ما ضعیف است.

پیروزی با خداست. عملیات به دست دیگری است. دست ما نیست که سخت باشد یا آسان. دیدگاه‌های ما مادی است. تا حد توان کار می‌شود و بقیه‌اش با خداست. ما زیربنای جنگمان معنویت است. ما این جنگ را با خون پیش می‌بریم.»

سخنرانی حاج همت که در واقع آخرین سخنرانی ایشان پیش از شهادت وی بود چنان تاثیری بر نیروها گذاشت که با چهره‌های باز و آغوش گشاده و چشم‌های اشک‌آلود یک صدا فریاد بر می‌آورند:

هرچه دلم خواست نه آن می‌شود

آنچه خدا خواست همان می‌شود

حاج همت برای آخرین شب در دو کوهه ماند و صبح روز بعد، بی‌آنکه بداند چه سرنوشتی در انتظار اوست، با خانواده‌اش در شهرضا تماس تلفنی گرفت و گفت: به احتمال زیاد برای عید نوروز به خانه باز خواهم گشت. سپس عازم جزیره مجنون شد.

پس از چند روز رکود، صبح شانزدهم اسفند، دشمن حمله جدید و سختی به جزیره جنوبی کرد. عراقی‌ها از زمین و آسمان و با استفاده از توپ، تانک، هواپیما و هلی‌کوپتر و نیروهای پیاده به مواضع یگان‌های مستقر در جزیره حمله کردند. در این بخش از جزیره مواضع گردان‌های لشگر محمد‌رسول‌الله (ص) یکی از هدفهای عمده دشمن بود. این حمله سه روز تمام به شدت ادامه داشت و این در حالی بود که یکی از فرماندهان قرارگاه کربلا، زمانی که از جزیره به قرارگاه بازگشت صحنه رزم و موقعیت نیروهای دشمن و وضع یگان‌های خودی را چنین گزارش کرد:

«وضع خراب است، در محور تیپ سید‌الشهدا، دشمن رخنه کرده و هر شب در حال پیش‌روی است. عراق دائما نیرو می آورد و شدت عمل به خرج می‌دهد. نیروهای ما در خط خسته شده‌اند. آتش دشمن به شدت زیاد است. جاده، آب، غذا و نیرو کم است. پلیت و الوار برای ساختن سنگر نیست. و لودر و بولدوزر برای احداث خاکریز وجود ندارد.

نیروها در خط، آر.پی‌.‌جی و کلاشینکف ندارند. از شدت حمله دشمن، بچه‌ها دیگر قادر نیستند فکر کنند. این جزیره طلسم شده و ما هر کاری می‌کنیم با مشکل مواجه می‌شویم.»

حاج همت در قرارگاه تاکتیکی لشگر نجف اشرف که دو کیلومتر با خط مقدم نیروهای درگیر با عراق فاصله داشت مستقر شده بود. او تمام وقت کنترل نیروهای مستقر در ضلع شرقی و ضلع مرکزی را که فرماندهی آن به عباس کریمی و اکبر زجاجی واگذار شده بود از طریق بی‌سیم برعهده داشت و علی‌رغم آن که بی‌خوابی شدید و پایین آمدن فشار خون حاج همت، وی را زیر سرم برده بود، لحظه‌ای از رجز‌خوانی در برابر دشمن دست بر نمی‌داشت.

در هر حال با مقاومت و جوانمردی نیروها، ضلع شرقی جزیره که در معرض سقوط کامل بود تثبیت شد. این بار فشار دشمن روی ضلع مرکزی جزیره به چند برابر رسیده بود و در این منطقه نیروهای خودی به طور کامل در محاصره عراقی‌ها قرار گرفته بودند. جعفر جهروتی می‌گوید: با حاج همت در سنگر فرماندهی لشگر نجف اشرف بودیم که خبر رسید در خط درگیری شدید است. مرتضی قربانی به حاج همت گفت: هر کس را که به خط فرستاده‌ایم خبر بیاورد، برنگشته است. حاجی گفت: مثل این که خدا ما را طلبیده است. سپس با معاون یکی از گردانها سوار موتور شدند و به سوی خط رفتند. نیم‌ساعت بعد من هم وارد خط شدم. عباس کریمی مسئولیت نیروها را برعهده داشت. کمی بعد از آن که ما رسیدیم، درگیری شدیدی میان ما و نیروهای دشمن از سرگرفته شد. نیروهای خودی شروع به تیراندازی کردند. از یک سو هواپیماها و از سوی دیگر نیروهای پیاده و تانکهای عراقی نیروها را هدف قرار می‌دادند. شرایط دشواری بود. بچه‌ها در حین درگیری قمقمه‌های خود را به آب جزیره می‌زدند و از سر عطش و تشنگی می‌خوردند. حال آنکه آب آلوده به خون و جنازه‌های دشمن بود، اما هیچ کس جرات نداشت از سنگر بیرون برود و چند متر آن طرف‌تر آب تمیز بردارد! حاجی این صحنه را که دید بسیار ناراحت شد. قمقمه‌های نیروها را جمع کرد و از سنگر بیرون زد. تکه‌ای از بدنه یک پل شکسته را پیش کشید و قمقمه‌ها را روی آن چید، نزدیک ده قمقمه بود. روی بدنه شکسته پل رفت و زیر رگبار گلوله‌های دشمن وارد آب هور شد و تا جایی رفت که آب صاف و زلال می‌شد.

دقایقی بعد وقتی برگشت قمقمه ها را پر از آب کرده بود. این کار حاجی به نیروها روحیه داد. یکی از آنها کمی کسالت داشت، می گفت قرصش را به دلیل بی‌آبی نخورده است. وقتی حاجی آب آورد، همه با خیال آسوده خوردند.» سپس حاجی رو به آنها کرد و گفت: «این شاخ شکسته‌ها را نباید مهلت بدین، باید همه را از بین ببریم، هر نیرو که سرش را پایین بیندازد و به سنگر پناه ببرد، دشمن روی او تسلط پیدا می‌کند، اما وقتی ما بایستیم و روی سر دشمن آتش بریزیم یقین داشته باشید آنها هستند که سرشان را پایین می‌اندازند و سر ما بالا می‌ماند.»

پس از آن که حاج همت برای نیروها صحبت کرد، همه آنها برخاستند و با جدیت بیشتر به حمله دشمن پاسخ دادند. خود همت نیز آر. پی. جی برداشت و با تانکهای عراقی مقابله کرد.

شاید از تلخ‌ترین خبرهایی که حاج همت روزهای پایانی عمر خود در جزیره شنید شهادت اکبر زجاجی بود. پس از نبرد روز شانزدهم اسفند‌ماه در قرارگاه، انتظار آمدنش را می‌کشید. وقتی نیروهای دیگر می‌آمدند و می‌رفتند، سراغ اکبر را می‌گرفت. هر کس چیزی می‌گفت. هیچ کس راضی نبود خبر شهادتش را به همت بگوید و چون شنید که زخمی شده است، باور نکرد وقتی این خبر را به او دادند، بیرون از قرارگاه ایستاده بود. صورتش را به سمت هور برگرداند و تنها یک جمله گفت: خوشا به حالش! به طور حتم همت در فراغ اکبر زجاجی هم گریست، اما هیچ کس اشکهایش را ندید.

حجت‌الاسلام حاج محمد‌رضا پروازی از معدود کسانی است که روزهای آخر عمر حاج همت توانسته است حال و هوای او را دریابد و با وی به درد دل بنشیند. وی در این باره خاطره‌ای را نقل می‌کند:

«مرحله پنجم یا ششم عملیات بود، بعد از آن که حسین خرازی دستش قطع شد و به عقب برگشت، دیدم حاج همت گرفته و عصبانی است. می‌دانستم خمپاره کنار ایشان خورده و ایشان صدمه‌ای ندیده است. به او گفتم: تو چرا ناراحتی حاجی؟ احساس می‌کنم حاج همت چند روز پیش نیستی! همت دستم را گرفت و از کنار خاکریز پنج تا شش متر آن طرف‌تر بود. می‌خواست از فرودگاه تاکتیکی که آن جلو، لب آب زده بود، فاصله بگیریم. نشست روی زمین. من هم در کنار او نشستم.

حاجی یک نفس عمیق کشید و سپس مشت گره کرده‌اش را بر روی خاک جزیره کوبید و گفت: این آخرین عملیات من است که دیگر دارم می‌جنگم! گفتم: نه، این طور نیست. ان‌شاء‌الله که سالها زنده هستی و ... و او باز حرف خود را تکرار کرد و گفت: این عملیات، آخرین عملیات من است.»

حاج همت روزهای آخر به ندرت در قرارگاه حضور داشت. حضور مداوم وی در بین گردان‌های لشگر که در جزایر مجنون با دشمن مقابله می‌کردند، همه نیروها و فرماندهان لشگر را نگران ساخته بود تا جایی که احساس می‌شود، همت فرماندهی لشگر، تیپ و گردان را کنار گذاشته است و هر زمان و در هر شرایطی که پیش می‌آید راهی خط مقدم می‌شود. می‌گویند آخرین مرتبه شهید رضا دستواره جلوی همت را گرفت، تا مانع رفتن او شود. حاج همت وقتی اصرار زیاد دستواره را دید، بر سرش فریاد زد: من فرمانده لشگرم!

نگارنده : admin در 1391/12/14 10:09:01.

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که 72 ساعت در باتلاق مقاومت کرد

شهیدی که 72 ساعت در باتلاق مقاومت کرد
شهیدی که 72 ساعت در باتلاق مقاومت کرد
 برادر شهید ابراهیمی می‌گوید: حاج ستار و همرزمانش 72 ساعت در باتلاق‌ محاصره بودند در حالی که از هر طرف نارنجک به طرفشان پرت می‌شد، بعثی‌ها حاج ستار را صدا ‌کردند و ‌گفتند: «اگر تسلیم شوی با تو کاری نداریم». 
 شهید «حاج‌ستار ابراهیمی هژیر» به تاریخ 11 آبان ماه 1335 در روستای قایش از توابع شهرستان «رزن» استان همدان به دنیا آمد؛ پدرش مراد علی و مادرش مرصع نام داشت؛ پدرش کشاورز و مادرش خانه دار بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کمیته انقلاب اسلامی رزن به پاسداری از دستاورد‌های انقلاب پرداخت؛ وقتی امام خمینی(ره) دستور تشکیل سپاه پاسداران را صادر کردند، عضو سپاه شد و از طرف سپاه مأموریت یافت و در دادگاه انقلاب همدان مشغول خدمت شد و با گروهک‌های منافق مبارزه کرد.

شهید ستار ابراهیمی


شهیدی که 72 ساعت در باتلاق مقاومت کرد

او در سال 1360 هنگامی که دختر منافقی را دستگیر و به دادگاه منتقل می‌کرد، در میان راه آن دختر، نارنجک را به پهلوی او زد و بر اثر انفجار نارنجک کلیه‌اش را از دست داد و یکی از برادران سپاهی نیز به نام احمد مسگریان به شهادت رسید؛ ستار در بیمارستان اکباتان همدان جهت مداوا بستری شد که پس از بهبودی نسبی دوباره به سر کار رفت.

هنگامی که در دادگاه انقلاب مشغول خدمت بود، جنگ تحمیلی آغاز شد؛ با وجود نیاز به نیرو و با توجه به این که دادگاه خیلی تلاش کرد که مانع رفتن او شود، اما او برای دفاع از اسلام عازم منطقه جنگی سر پل ذهاب شد، بعد از مدتی به کرمانشاه رفت.

او در جبهه با شهیدان علی چیت‌سازیان، ناصر قاسمی، عباس فرخی، شهبازی و گنجی همرزم بود.

ستار ابراهیمی در مدت حضور پرثمرش در جبهه در اکثر عملیات‌ها شجاعانه شرکت داشت که عملیات‌های 11 شهریور، ثارالله، فتح مبین، الی بیت‌المقدس، والفجر مقدماتی، رمضان، والفجر 5 و2،  میمک، جزیره مجنون، خیبر، والفجر 8، کربلای 5 و 4 را می‌توان نام برد.

این شهید در سال 1361 به عضویت تیپ فاتح انصارالحسین(ع) در می‌آمد و در واحدهای مختلف از جمله آمار تیپ، اعزام نیرو، دفتر ستاد طرح عملیات و معاون گردان مشغول خدمت شد.

در عملیات «کربلای 5» برادر ستار، به نام «صمد ابراهیمی» به شهادت رسید، با وجودی که توان انتقال جنازه برادرش را به پشت جبهه داشت، اما این کار را نکرد و در جواب برادرانی که علت را از او جویا شدند پاسخ داد: «چگونه می‌توانستم، چنین کاری کنم! در صورتی که جنازه همرزمان شهیدم در زیر آفتاب سوزان جنوب مانده‌اند، برایم فرقی نمی‌کند که این پیکر برادرم باشد یا همرزمم، برای من همه رزمنده‌ها برادرند».

تیمور ابراهیمی، برادر و همرزمش می‌گوید: «در یکی از عملیات‌ها وقتی به محاصره ‌افتادند و نمی‌توانستند، تیراندازی کنند، بعثی‌ها حاج ستار را با اسم صدا کردند و گفتند، اگر تسلیم شوی با تو کاری نداریم، آنها به مدت 72 ساعت در باتلاق‌های منطقه در محاصره بودند در حالی که از هر طرف نارنجک به طرفشان پرت می‌شد، در آنجا ستار زخمی شد».

 فرمانده گردان 155 حضرت علی اصغر(ع) در عملیات «کربلای 5» زمانی که مأموریتش در عملیات تمام شده بود، در حال برگشت به عقب بودند که فرمانده گردان بعدی به علت پاتک دشمن به شهادت رسید و حاج ستار به عنوان جایگزین فرمانده گردان برای ادامه عملیات رفت و از کانالی که در حال تیراندازی بود، ترکش به سرش اصابت کرد و 12 اسفند 1365 به شهادت رسید.

او حدود 6 سال در جبهه خدمت کرد؛ پدر ستار در جبهه در چادر نشسته بود که بچه‌ها با سر و صدای زیاد به یکدیگر می‌گفتند: «فرمانده گردان شهید شده است». در حالی که متوجه حضور پدر حاج ستار نشده بودند و پدر حاجی متوجه شهادت پسرش شد.

بچه‌ها پیکر مطهر شهید ابراهیمی را به عقب آوردند تا به دست دشمن نیفتد، چون حاج ستار پیش دشمن خیلی عظمت و ارزش یافته بود، بعد از شهادت حاج ستار از رادیوی عراق اعلام شد که ستار ابراهیمی کشته شده است.

 فارس

نگارنده : admin در 1391/12/13 09:44:31.
 
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  11:55 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها