0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از برخورد احمد متوسلیان با زن و بچه تفنگ‌چی کومله

روایتی از برخورد احمد متوسلیان با زن و بچه تفنگ‌چی کومله
روایتی از برخورد احمد متوسلیان با زن و بچه تفنگ‌چی کومله
شهید دستواره می‌گفت: حاج احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بیرون آمد که دید یک زن بچه بغل، کنار پیاده‌رو نشسته و گریه می‌کند، احمد رفت جلو. 
عجب مردهایی بودند که فریب‌خوردگان ضدانقلاب را نجات می‌دادند، شهرها را آزاد می‌کردند، حتی به فکر زن و بچه بی‌گناه کسانی که به بیراهه رفتند، بودند.

به بهانه سالروز آزادسازی پاسگاه مرزی ژالانه در نوار مرزی مریوان ـ پنجوین توسط رزمندگان جبهه مریوان به فرماندهی حاج احمد متوسلیان در 19 فروردین 1360 روایتی خواندنی سردار شهید سیدمحمدرضا دستواره درباره گوشه‌ای از مهربانی حاج‌احمد را می‌خوانیم.

                                                            ***

احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بیرون آمد که دید یک زن بچه بغل، کنار پیاده‌رو نشسته و گریه می‌کند، احمد رفت جلو.

ـ خواهر من! شما چرا ناراحتی؟ چی شده؟ چه کسی شما را ناراحت کرده؟

ـ شوهرم، من و این بچه صغیر را توی این شهر گذاشته و رفته تفنگ‌چی کومله شده، به خدا خیلی وقت است یک شکم سیر غذا از گلوی من و این بچه پایین نرفته.

احمد تا این حرف را شنید، بغضش گرفت و بلافاصله دست توی جیب اورکتش کرد و تمام مبلغی را که چند دقیقه پیش بابت حقوقش گرفته بود، دو دستی طرف آن زن گرفت.

ـ خواهر به خدا من شرمنده‌ام، نمی‌دانستم شما چنین مشکلی دارید، این پول ناقابل را بگیرید، هدیه مختصری است، فعلاً امور خودتان را با آن بگذرانید، نشانی‌تان را هم بدهید به برادر دستواره، او مسئول تأمین ارزاق شهر است، بعد از این موارد خوراکی شما را خودش می‌آورد دم در خانه‌تان به شما تحویل می‌دهد.

آن زن خشکش زده بود؛ احمد با التماس پول را به او داد، نشانى‏اش را هم نوشت و داد به من…

به خدا قسم کم نبودند خانواده‏هایى در مریوان که احمد خرج آنها را مى‏داد؛ مى‏دید حقوق خودش کفاف این کار را نمى‏دهد، مى‏رفت از پدرش دستى مى‏گرفت و مى‏آورد خرج محرومین مریوان مى‏کرد. همین طورها بود که همین خانواده‏هایى که او خرج‏شان را مى‏داد، شوهرهاى‏شان را سَرِ غیرت مى‏آوردند که شما خجالت نمى‏کشید؟ اسم خودتان را مى‏گذارید کُرد؟ دارید با مردى مى‏جنگید که خرج خورد و خوراک زن و بچه‏هاى شما را مى‏دهد. به همین خاطر مى‏دیدیم که راه به راه، ضدانقلاب فریب‏خورده، گروه گروه مى‏آمدند و خودشان را به سپاه تسلیم مى‏کردند.

فارس

نگارنده : admin در 1392/01/19 12:10:47.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  12:58 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خلبانی که در عملیات فتح‌المبین ۵۴۰ عراقی را به اسارت گرفت

خلبانی که در عملیات فتح‌المبین ۵۴۰ عراقی را به اسارت گرفت
خلبانی که در عملیات فتح‌المبین ۵۴۰ عراقی را به اسارت گرفت
ایرج میرزایی از خلبانان هوانیروز می‌گوید: در عملیات فتح‌المبین از گروهی که به عقب برگشتند، جا ماندم؛ نقشه‌ای هم نداشتم؛ هوا تاریک می‌شد؛ سوخت بالگردم هم رو به اتمام بود؛ به بالای قرارگاه عراقی‌ها رسیدم؛ ظرف غذا دست‌شان بود و داشتند شام می‌گرفتند. 
 سرهنگ خلبان جانباز «ایرج میرزایی» از خلبانان آزمایشی شکاری کبرا در پایگاه هوانیروز کرمانشاه است که از سال 1352 به استخدام هوانیروز در آمد و از سال 1354 وارد پایگاه هوانیروز کرمانشاه شد؛ وی بعد از پیروزی انقلاب یک بار مورد سوءقصد ضدانقلاب قرار گرفت و دو بار هم در دوران دفاع مقدس و در جبهه غرب کشور مجروح شد.

این خلبان در میان بسیاری از خاطرات دفاع مقدس، نحوه به اسارت گرفتن 540 عراقی را در عملیات «فتح‌المبین» روایت کرد.

                                                           ***

در جریان عملیات فتح‌المبین با شهید کشوری در ایلام پرواز می‌کردم؛ از آنجا مأموریت دادند تا برای کمک به پایگاه هوایی دزفول به منطقه اعزام شویم؛ به همراه محمد گودرزی به دزفول رفتیم؛ شب آنجا خوابیدیم؛ قرار بود صبح به عملیات فتح‌المبین برویم به همراه 3ـ2 بالگرد کبرا رفتیم.

من به دلیل عدم آشنایی به منطقه و مهم بودن عملیات پس از توجیه مختصر به همراه گروه پروازی وارد منطقه عملیاتی شدم؛ با توجه به اینکه هوا کاملاً پوشیده از گرد و خاک بود، همچنین به علت گسترش عملیات مزبور هر خلبان شکاری دنبال طعمه‌های خاص خودش بود، نیروهای عراقی به قدری وسیع حرکت کرده بودند، که توان رزمی ما را نیز طبیعتاً بیشتر به خود جلب کرده بود؛ پس از ساعت‌ها پرواز عملیاتی که درگیری هوایی نیز بین ارتش جمهوری اسلامی ایران و رژیم بعث عراق صورت گرفت، نیروهای زمینی عراق کاملاً زمین‌گیر و در حال فرار بودند، جالب اینکه نیروهای مردمی ایران نیز هر کس به نوعی در منطقه ارتش بعث را دنبال کرده بود.

به همراه خلبان «محمد گودرزی» در یک کابین بودم، پس از انجام بخشی از عملیات خود متوجه شدم که کاملاً در بالای سر نیروهای عراقی و عمق خاک عراق قرار گرفتم؛ شناسایی راه برگشت برایم دشوار بود به طوری که توسط رادیو با همکاران تماس گرفتم که من برای برگشت به ایران نیاز به کمک دارم، همکاران مشغول عملیات بودند تنها سرهنگ «عباس خادم» خلبان نفربر 214 که هر دو به زبان شیرین مادری آذری تسلط کامل داشتیم، می‌توانست کمکم کند.

هوا تاریک می‌شد؛ سوخت بالگردم هم رو به اتمام بود؛ فقط 2 ـ 3 تا راکت‌ داشتم؛ زیر پایمان تانک‌های عراقی بود؛ جلوتر رفتم و دیدم قرارگاه عراقی‌ها است، درست به قرارگاه عراقی‌ها رفتم؛ ظرف غذا دست‌شان بود و داشتند شام می‌گرفتند؛ وسط اینها نشستم، به محض فرود آمدن در ابتدا بعثی‌ها فکر کردند من از خودشان هستم اما وقتی فهمیدند ایرانی هستم، دست‌هایشان را بالا گرفتند؛ در این لحظه من از کابین پیاده شدم.

یکی از نیروهای بعثی آرپی‌چی را به سمت هلی‌کوپتر گرفت؛ چون هول شده بود، آن را هم برعکس گرفته بود؛ رسیدم و آرپی‌چی را از او گرفتم؛ درگیری تن به تن شدید با او داشتم، او قوی بود اما ضربه کاری به او زدم که به زمین افتاد؛ بلافاصه به کابین برگشتم و پشت بی‌سیم وضعیت را گفتم؛ خلبان «عباس خادم» پشت بی‌سیم بود، محدوده جغرافیایی را اعلام کردم.

نگران بودم؛ امام زمان(عج) را صدا می‌زدم؛ مرحوم «سیدگل‌آقا اعجازی» یکی از سادات منطقه آستارا که یک وقت‌هایی به او نذری می‌دادیم، را به یاد می‌آوردم و او را به جدش قسم می‌دادم تا دعای‌مان کند.

عباس خادم از پشت بی‌سیم گفت: «نگران نباش، الان می‌آیم، اما تو علامتی بده» گفتم: «من مسلسل دارم و زاغه مهمات دشمن روبه‌روی من است، به آنجا شلیک می‌کنم، وقتی آتش گرفت، خودت را به ما برسان».

بعد از دقایقی زاغه مهمات دشمن را هدف قرار دادم و آتش شعله‌ور شد؛ بچه‌ها به طرف ما آمدند؛540 نفر از عراقی‌ها را از قرارگاه خودشان بیرون کشیدیم و به اسارت گرفتیم؛ با هماهنگی خاص قرارگاه هوانیروز جنوب با هلیکوپتر شنوک و 214 اسرا را به سمت قرارگاه جنوب تخلیه کردیم.

فارس

نگارنده : admin در 1392/01/19 09:56:24.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که بخاطر دین و میهن همه دلبستگی های دنیوی را رها کرد

شهیدی که بخاطر دین و میهن همه دلبستگی های دنیوی را رها کرد
شهیدی که بخاطر دین و میهن همه دلبستگی های دنیوی را رها کرد
سردار شهید سیدˈ منصور نبویˈ از جمله شهدای دفاع مقدس بود که بخاطر دفاع از کیان دین و میهن همه دلبستگی های دنیوی را رها کرد و بارها با تن مجروح در جبهه ها حضور یافت. 
 سید منصور در اردیبهشت ماه سال 1343 در یکی از روستاهای ساری بدنیا آمد.

سید منصور با انجام فعالیت های سیاسی علیه رژیم شاه در انتقال افکار ضد پهلوی به منطقه ˈکلیجانرستاقˈ ساری نقش بی بدیلی ایفا کرد.

او که در دوران تحصیل دانش آموزی ممتاز بود با پیروزی انقلاب، به ادامه تحصیل پرداخت و در این اثنا انجمن اسلامی را در روستای زادگاهش راه اندازی کرد.

او که گوش به فرمان امام (ره) بود با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به قصد دفاع از اسلام و کشور به همراه سایر دلیرمردان ایران پس از آموزش نظامی عازم جبهه شد.

سید منصور درمناطق جنگی واقع در غرب و جنوب کشور با شجاعت با دشمن بعثی جنگید و در بیشترعملیات هایی که سپاه پاسداران و یگان لشگر 25 کربلا در آن حضور داشت، شرکت کرد و به دفعات نیز مجروح شد.

عملیات های والفجر 8،6،5،4 ، بدر، خیبر، قدس 2، 1، کربلای 8، 5، 4 از جمله عملیات هایی بود که سید منصور در آنها حضور داشت.

مسئولیت های گوناگون سید منصور در لشکر 25 کربلا به دلیل تجارب ارزشمند حضور طولانی او در جنگ و استعداد های فراوانش بود، آخرین مسئولیت وی فرماندهی طرح و عملیات لشکر 25 کربلا بود.

سید منصور در تاریخ 19 فروردین سال 1366 زمانی که به همراه دوستانش از جمله سردار شهیدˈمحمد حسن طوسیˈ قائم مقام فرماندهی لشکر و ˈعلیرضا نوبخت ˈ فرمانده یکی از تیپ های لشکر 25 کربلا در منطقه شلمچه برای شناسایی دشمن رفته بودند، به فیض شهادت نائل آمد.

ˈسیده زهرا حمیدیˈ همسر سردار شهید نبوی می گوید: وقتی با آب و قرآن او را بدرقه می کردم با چفیه اش اشکهایم را پاک کرد و گفت ، زهرا جان، می دانم در این شرایط دوری من برایت خیلی سخت است، اما من باید به فکر عروس وطن باشم، تو اینجا، جایت امن است، اما به آن عروس دارد هتک حرمت می شود، صبور باش تا برگردم.

**

در بخشی از این وصیت نامه این شهید آمده است:

به فرزندم بگویید برای آزادی تو هزاران خمپاره دشمن سینه پدرت را نشانه رفته اند، بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشور اسلامی پوشانده شده و موشک های دشمن انگشتان پدرت را در سومار، دست های پدرت را در میمک، پاهای پدرت را در موسیان، سینه پدرت را در شلمچه، چشمان پدرت را در هویزه، حنجره پدرت را در بلندی های بزرگ مریوان ، خون پدرت را در رودخانه اروند و قلب پدرت را در خونین شهر، فاو و جزایر مجنون کنار هزاران همسنگر دیگر پرپر کرده اند اما ایمان او در تمام جبهه های جنگ می جنگد.

ایرنا

نگارنده : admin در 1392/01/19 09:23:59.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روايت مردي كه آشنايي با شهيد آويني زندگي‌اش را تغيير داد

 
روايت مردي كه آشنايي با شهيد آويني زندگي‌اش را تغيير داد
روايت مردي كه آشنايي با شهيد آويني زندگي‌اش را تغيير داد
قضيه تحول شهيد آويني و ماجراهاي سبيل نيچه‌اي و دست گرفتن كتاب «انسان تك ساحتي» توسط او را زياد شنيده‌ايم. اما شهيد آويني علاوه بر اينكه بعد از مجذوب امام خميني(ره) شدن متحول شد، موجب تغيير و تحول خيلي افراد ديگر هم گرديد. رضا سلطان‌زاده كه ساخت موسيقي براي مستند روايت فتح را بعهده داشته يكي از اين افراد است. او سال 82 در گفتگو با ماهنامه سوره –تحريريه چهارم- ماجراي آشنايي خود با سيد شهيدان اهل قلم را شرح داده است.  
اين گفتگو علاوه بر اينكه روايتي است از تاثيرگذاري شهيد آويني بر اطرافيانش، مي‌تواند نگاه آن شهيد بزرگوار به موسيقي –خاصه موسيقي فيلم- را هم به خوبي شرح دهد. خواندن اين گفتگو را با توجه به در پيش بودن سالگرد شهادت سيد مرتضي آويني از دست ندهيد.

  روايت مردي كه آشنايي با شهيد آويني زندگي‌اش را تغيير داد

آقاي چشم آبي!


سال 56 در گروه پیش‌آهنگی ساكسیفون می‌زدم. انقلاب كه شد، ساكسیفون ما هم تبدیل شد به پیانو، بعد از مدتی كه ساز زدن را یاد گرفتم، آمدم توی كار فروشندگی ساز. یك روز آقایی كه چشم‌های آبی داشت، آمد مغازه دستگاه خاصی می‌خواست، من هم نشانش دادم. می‌گفت كار ما موسیقی فیلم است. خیلی به كار فیلم علاقه داشتم اما تا به حال برای كسی نزده بودم، یك موقع‌هایی برای خودم می‌زدم.

گفتم این دستگاه این طور است، آن طور است. گفت باشد می‌برم و استفاده می‌كنم. گفتم مشكل اپراتوری با آن پیدا می‌كنید، چون دستگاه پیچیده‌ای است. گفت نه، آنهایی كه كاری می‌كنند، می‌توانند و دستگاه را برد... 

همان شب همان آقای چشم‌آبی با من تماس گرفت. او را از صدایش شناختم. گفت یكی را می‌توانی پیدا كنی كه بیاید و با این دستگاه كار كند؟ گفتم من خودم هستم، می‌آیم و آن را راه می‌اندازم. این شد كه برای اولین بار رفتم حوزه هنری. 

آنجا بود كه به من گفتند آن آقایی كه چشم‌های آبی داشت، اسمش نادر طالب‌زاده است. 


يك سال مانده بود به شهادت آويني

(طالب زاده) آن زمان داشت فیلم «خنجر و شقایق»‌اش را تدوین می‌كرد. مسئله، موسیقی متن فیلم «خنجر و شقایق» بود. گفتم مشكل چیه؟ گفتند ما می‌خواهیم این قطعه را بزنیم. گفتم باشد و دستگاه را راه انداختم. یك قطعه از موسیقی‌اش را زدم. دیدیم طالب‌زاده حالش تغییر كرد. گفت تو خودت می‌توانی این قطعه را بزنی؟ با كسانی كه اینجا روی موسیقی كار می‌كردند، از دیروز تا حالا كلی كار كرده‌ایم ولی هیچ چیزی نزده‌اند. اما الان شما خیلی خوب می‌زنی. گفتم می‌توانم و موسیقی متن فیلم را در عرض دو سه هفته ساختیم و تمام شد. 

بعد از این فیلم بود كه طالب‌زاده من را به «روایت فتح» معرفی كرد. فكر می‌كنم تقریباً سال 71-70 بود؛ تقریباً یك سال پیش از شهادت آوینی. 

او از موسيقي گفت، من سر درد گرفتم!

دوره جدید روایت فتح را تازه شروع كرده بودند كه ما هم به آنها ملحق شدیم. من را به آقای فارسی معرفی كردند. فارسی گفت تو حتماً باید آوینی را ببینی، خیلی به كارمان كمك می‌كند. من تا به آن روز آوینی را از نزدیك ندیده بودم، حداقل از روی قیافه نمی‌شناختم. فكر می‌كردم آوینی همان آقای نوری‌زاده است، چون صداهایشان خیلی به هم شبیه بود. 

فارسی گفت ما الان درگیر موسیقی متن روایت فتح هستیم. تا به حال هم فقط طبل بوده و بیشتر از موسیقی خارجی استفاده كرده‌ایم. گفت كه قرار می‌گذاریم و آوینی را می‌بینیم.

آن شب كه قرار گذاشته‌ بودیم، آمدند مغازه دنبال من؛ فارسی بود و نقاش‌زاده و خود آوینی، سوار ماشین كه شدم، دنبال آوینی می‌گشتم كه البته به شكل و شمایل نوری‌زاده نبود. ماشین حركت كرد و رفتیم منزل ما. بعد از آنكه آقای آوینی را به من معرفی كردند، سه چهار ساعتی نشستیم و او درباره موسیقی صحبت كرد و گفت موسيقي اصلا چي هست و كجاست. باور كنید سر درد گرفتم. پیش خودم فكر می‌كردم، این چه می‌گوید. 

انگار زنجيري مرا بسته بود

موسیقی آن چیزی است كه می‌زنند و به آن می‌رقصند، من فقط آن موسیقی را می‌شناختم! پیش از این موسیقی شاد و زنده می‌زدم. شاید گفتن نداشته باشد ولی قبل از آشنا شدن با آوینی شبی 80 هزار تومان می‌گرفتم. آن زمان هم كه 80 هزار تومان پول كمی نبود. به مهمانی‌ها و عروسی‌ها می‌رفتم و ساز می‌زدم. نه اینكه دلم بخواهد، یادم هست بچه‌ها می‌گفتند فلانی! تو چرا وقتی پشت‌ساز می‌نشینی، سرخ می‌شوی و عرق می‌ریزی؟ می‌گفتم نمی‌دانم شاید خیلی به من فشار می‌آید. به هر حال، انگار زنجیری من را به این كار بسته بود. 

نمی‌دانم چه شد ولی ناگهان از این رو به آن رو شدم. آنقدر حرف‌هایش برای من جذاب بود كه ناگهان از آن عالم هپروت بریدم؛ از همان لحظه‌ای كه آوینی را دیدم. 

این شد كه شبی 80 هزار تومان را ول كردم و تمام آن عزت و احترامی را كه برایم می‌گذاشتند. از همان شبی كه آوینی را دیدم، رها كردم و پیش خودم گفتم این همان كسی است كه جای گم كرده‌ام را می‌داند و راهش را بلد است. 


فكر می‌كردم چیزی مثل طلا كشف كرده‌ام

گفتم ببین من از هیچ كدام از حرف‌های تو سردر نمی‌آورم ولی به این دستگاه‌ها واردم، تو بنشین كنار من و بگو چطور بزنم! 

گفت باشد. وقتت را به من بده. من گفتم از ساعت 8 شب تا 4 صبح برای تو وقت می‌گذارم. او هم گفت پس كارهای دیگرت را ول كن- در صورتی كه اصلاً نمی‌دانست این كارهای دیگرم چیست؟- بیا این جا من خیلی چیزها به تو می‌‌گویم.

وقتی آمدم روایت فتح ماهی 28 هزار تومان به من حقوق می‌دادند كه 22 هزار تومان آن بابت كرایه خانه می‌رفت. یادم هست بعضی‌ شب‌ها كه می‌خواستم به خانه‌ام در تهرانپارس بروم، فقط 20 تومان داشتم كه باید با همان صبح فردا دوباره بر می‌گشتم، اتفاقاً با همان پول ازدواج كردم یعنی با اولین حقوق. با این حال فكر می‌كردم چیزی مثل طلا كشف كرده‌ام؛ چیزی كه نه می‌توانستند از من بدزدند و نه اینكه من می‌توانستم آن را از دست بدهم یا به كسی ببخشم. 
 

می‌گفت این اصلاً موسیقی نیست

قطعه اولی را كه در روایت فتح كار كردیم؛ از فیلم آمریكایی «مصائب جنگ» الگو گرفتیم. وقتی به او مطرح كردیم، گفت اشكالی ندارد، فقط مواظب باشید به آن نزدیك نشوید. با موسیقی سنتی برای فیلم مشكل داشت، اینكه مثلاً یك نی را برداری و با تمبك برای فیلم‌ات موسیقی متن بسازی، با این به شدت مشكل داشت. 

می‌گفت این اصلاً موسیقی نیست كه تو آن را انتخاب كنی و بگذاری، روی فیلم، این موسیقی‌ای است كه باید در ماشین و یا با شعر به آن گوش كنی. 

بالاخره آن قدر شب‌ها بیداری كشیدیم كه یك روز آمد و اولین قطعه را كه برای پخش از برنامه‌ای - بعد از پذیرش قطعنامه - ساخته بودیم به نام «گلستان آتش» گوش داد و گفت خیلی خوب شده. 
 

می‌گفت موسیقی در ذات انسان است

من همیشه فكر می‌كردم موسیقی یعنی این كه هرچی بیشتر ساز بزني كارت بهتر مي‌شود ولی ساز! سازی كه ملودی هم ندارد و فقط حسی را از وجودت - آن طور كه تصویر را از بین نبرد - به فیلم اضافه می‌كند. می‌گفتم چطوری؟ می‌گفت وقتی تصویر قطع شد، بیننده دیگر به موسیقی‌ گوش نكند و اگر موسیقی قطع شد، فیلم دچار خلاء شود. در یك كلام می‌گفت موسیقی فیلم فقط، در حد یك افكت است اما به این معنی نبود كه همه موسیقی را در همین حد می‌دید. 

می‌گفت موسیقی در ذات انسان است. اگر انسان بتواند به شیطان غلبه كند، هر كاری كه انجام می‌دهد واقعی است. حالا اگر این شیطان در نفس تو رخنه كرده باشد، اگر بهترین هنرمند هم باشی، قطعاً ‌موسیقی‌ای كه می‌سازی شیطانی است و كاری كه می‌كنی، واقعی نیست چون حس تو و وجود تو در اختیار شیطان است و این برای من الگو شده بود. 

 حتی بعضی از شب‌ها كه نمی‌توانستم. فیلم‌های جنگ و بسیجی‌ها را نگاه می‌كردم و حالم برمی‌گشت. می‌گفت موسیقی آن الحانی است كه در بهشت است. صدای حضرت داوود است، آن موسیقی است كه شاید ربط خیلی ظریف و یا نه ضعیفی با این موسیقی است كه شاید ربط خیلی ظریف و یا نه ضعیفی با این موسیقی داشته باشد. اصلاً این موسیقی، موسیقی، حساب نمی‌شود چون تمامش برمی‌گردد به حس و حال شخص، در صورتی كه ما الان نداریم كسی را كه واقعاً مخلصانه و درست و پاك بیاید موسیقی بسازد.

شاید به همن علت بود كه موسیقی و پاك بیاید موسیقی بسازد. شاید به همین علت بود كه موسیقی سنتی را نمی‌پسندید. نمی‌گویم بدش می‌آمد، نمی‌پسندید و از آن استفاده نمی‌كرد. بیشتر موسیقی كلاسیك گوش می‌كرد، مثل كارهای باخ كه فقط چند قطعه‌اش را برای كلیسا ساخته است یا بتهون.

معتقد بود سنتی‌ها هنوز با آن غلبه شیطانی درگیرند اما در موسیقی كلاسیك لااقل تسلط ذهنی به موسیقی وجود دارد نه تسلط فنی. نوازندگان بزرگ كلاسیك از نظر ذهنی به موسیقی‌شان تسلط دارند. همان طور كه در مورد سینما معتقد بود و درباره هیچكاك می‌گفت. اما وقتی خودش كار می‌ساخت نه به موسیقی سنتی شبیه بود و نه به موسیقی كلاسیك.

  
همه چيز براي من تمام شده بود

در «دو كوهه» فقط از دو نت پیانو استفاده كرد؛ فرق آوینی هم با بقیه همین بود. وقتی كار را شروع می‌كرد، می‌گفت نه باخ باشد نه شوپن و نه بتهون‌؛ همین طبل باشد بدوی ملودی!‌ چون به علت تجربه‌اش می‌توانست بین كارها تفكیك قایل شود. 

به هر حال برای یكی از فیلم‌هایش به جنوب و منطقه فكه می‌رفت و برگشت و از سفر دوم برنگشت همه چیز من از همین جا تمام شد. 

آوینی كه شهید شد، همه چیز برای من تمام شده بود. گیر كرده بودم و دور خودم چرخ می‌زدم، راهم را بلد نبودم، راه برگشت را هم دیگر نمی‌دانستم. دیگر نمی‌توانستم آن كارهایی را كه قبلاً انجام می‌دادم، انجام دهم چون از آوینی یاد گرفته بودم كه آنها موسیقی نیست. خیلی سخت توانستم دوباره به حرف‌های آوینی برگردم و چیزی كه كمكم كرد فیلم‌های جنگ و بچه‌ بسیجی‌ها در منطقه بود. من در منطقه بوده‌ام اما در این فیلم‌ها چیزهای دیگری می‌دیدم. 

روايت مردي كه آشنايي با شهيد آويني زندگي‌اش را تغيير داد

بايد مي‌زدم تا برقصند!


ما كه می‌خواهیم از هنر حرف بزنیم و بگوییم من هنرمندم؛ ویولون می‌زنم، من هنرمندم، نقاشی می‌كشم، من هنرمندم؛ فیلم بازی می‌كنم و.... در مقابل این‌ها اصلاً‌ هنری نداریم. نمی‌دانم تا به حال شده كه شما در وضعیت انتخاب مرگ و زندگی 30 ثانیه‌ای قرار بگیری یا نه؟ نوجوان پانزده شانزده ساله‌ای را در نظر بگیر كه اگر یك قدم جلو برود، می‌میرد و اگر یك قدم به عقب برگردد، زنده می‌ماند و او مرگ را انتخاب می‌كند. هنر واقعی آنجا بود. من در مجالس عروسي و مهماني‌ها مي‌زدم و آنها می‌ رقصیدند ولی رقص واقعی آنجا بود و باید برای كسی كه این‌طوری می‌رقصید، می‌زدم، من واقعاً این را گم كرده بودم. 


 حس آوینی چیز دیگری بود

بعد از شهادت آوینی با كارگردان‌های زیادی كار كردم؛ آقای ملاقلی‌پور، آقای مرادی‌پور، آقای برزیده و خیلی‌های دیگر كه همه كارگردانان خوبی هستند و همه حس خودشان را منتقل می‌كنند، ولی حسشان مثل حس همه است. اما حس آوینی چیز دیگری بود. او دقیقاً چیزی به تو می‌گفت و چیزی از تو می‌خواست و ناخودآگاه كار، در می‌آمد. حتی بعد از شهادتش اگر می‌خواستم كاری انجام بدهم یا باید حرف‌های او را مرور می‌كردم یا باید فیلم‌هایش را نگاه می‌كردم تا كار برایم ساده می‌شد. 

سال 74 یكی از همین آقایان از من خواست یكی از قطعه‌های روایت فتح را دوباره تكرار كنم، كاری كه یكشبه كرده بودم ظرف 15 شب هم نتوانستم انجام دهم. بالاخره كار انجام شد ولی آن چیزی دیگری بود. نمره هارمونی موسیقی روایت فتح از نظر استانداردهای معمولی صفر بود؛ از ملودی صفر بود. ولی روی تصویر همه حیران مانده بودند كه چطور اتفاق افتاده است. این كاری كه دوباره ساخته بودم هارمونی و ضرباهنگ دقیقی داشت ولی اصلاً تأثیرگذار نبود.

  
موسیقی روایت فتح بدون فلیم‌اش قابل تحمل نبود

الان مردم دوست دارند وقتی فیلمی پخش می‌شود، پشت سرش هم كاست موسیقی‌اش به بازار بیاید. یك ملودی خوشگل و چهار تا ساز قشنگ می‌زنند و بعد هم وقتی فیلم را اكران كردند، می‌گویند كاست فلان فیلم موجود است و یك بازار هم برای آن درست می‌شود. نگاه، نگاه اقتصادی است و نه آن نگاه حسی آوینی.

شما اگر نوار موسیقی روایت فتح را بدون فلیم‌اش می‌گذاشتی، یك دقیقه‌ هم نمی‌توانستی آن را تحمل كنی. الان اگر تمام سینمای جنگ ایران را بگردید، ممكن است 5 تا موسیقی حسی پیدا كنی، بقیه دیگر با دخالت مسائل اقتصادی و پولی بوده است برای اینكه كاست آن بیاید بیرون. سی‌دی‌اش بیاید بیرون. فلان جایزه را ببرد! الان بچه‌ مسلمان‌های سینما هم فیلم می‌سازند ولی اینكه شما نماز بخوانید و قبل از كارت وضو بگیری، علت بر این نمی‌شود كه حتماً بتوانید یك كار خوب و درست تحویل بدهید! 

آويني به بخش هنری خیلی تسلط داشت

آوینی انسانی بود كه غیر از معنویت و ایمان، به بخش هنری خیلی تسلط داشت و توانسته بود دین و هنرش را طوری با هم تركیب كند كه فلسفه‌ای از درونش متولد شود. آوینی یكسره موسیقی گوش می‌كرد، الان بچه‌ مسلمان‌های ما حوزه‌ موسیقی را اصلاً نمی‌شناسند. شما به آنها بگو باخ یا بتهون، انگار اسم منفورترین شخصیت‌ها را بر زبان آورده‌ای، اصلاً با اینها مخالفند، در صورتی كه آوینی، همه اینها را گوش می‌كرد و توانایی این را داشت كه آن را سرند كند. 

یا مثلاً شما كدام كارگردان حزب‌اللهی را می‌شناسید كه موسیقی كلاسیك گوش كند؟ وقتی شما در یك چارچوب محدود حركت كنی، یك آهنگساز دست چندم هم می‌تواند بیاید و كلاه سرت بگذارد، چهار تا آهنگ معمولی را می‌گذرد جلویت و چون تجربه‌ نداری و خوب را گوش نكرده‌‌ای و بدتر را هم گوش نكرده‌ای، این را به منزله بهترین قبول می‌كنی. آخرش هم می‌بینی كه كار درآمده ولی اصلاً حس و حال ایجاد نمی‌كند. 


مي‌گفت من دستيار دوم خدا هستم

آوینی پیش‌زمینه قوی‌ای داشت. اینكه نمی‌شود شما بدهی موسیقی برای فیلم‌ات بسازند ولی خودت موسیقی گوش نكرده باشی. من كارگردان‌هایی را می‌شناسم كه سرشان كلاه گذاشته‌اند و موسیقی‌های خارجی را با تغییراتی، به منزله ساخته به آنها فروخته‌اند.


فهمیدن حرف‌هایش برای من خیلی سخت بود و فهماندن آن هم برای او. از دنیای دیگری حرف می‌زد كه برای من آشنا نبود. كلام و حال آوینی مثل حافظ و سعدی بود یعنی هرچه می‌گفت، می‌توانستی در خودت پیدا كنی، حقیقت اصلی بود و هیچ حاشیه‌ای نمی‌رفت طوری كه بالای سرما بود كه ما می‌فهمیدیم باید چه كار كنیم. در یك كلام بر ما ولایت داشت. از طرفی، آن چیزی كه به كار جهت می‌داد ارتباطی بود كه بین آوینی و خدا برقرار بود یعنی با همه آن تجربه‌ها، این ارتباط كار اصلی را انجام می‌داد. آوینی همیشه می‌گفت من دستیار دوم خدا هستم؛ كار اصلی را او انجام می‌دهد و من هم این وسط وسیله‌ام.

رجا نیوز

نگارنده : admin در 1392/01/19 08:56:15.
 
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کربلای 8؛ پاسخی کوبنده به شرارت های دشمن بعثی

 
کربلای 8؛ پاسخی کوبنده به شرارت های دشمن بعثی
کربلای 8؛ پاسخی کوبنده به شرارت های دشمن بعثی
عملیات کربلای 8 که 18 فروردین سال 66 با رمز مبارک ˈیا صاحب الزمانˈ در منطقه بصره صورت گرفت؛ پاسخی به شرارت های متجاوزین عراقی در حمله به تاسیسات اقتصادی ایران و برهم زدن امنیت خلیج فارس بود. 
در این عملیات که با حضور نیروهای سپاه پاسداران و به مدت پنج روز اجرا شد، رزمندگان اسلام موفق شدند با عبور از موانع ایذایی از جمله میادین مین، سیم های خاردار و با استفاده از اصل غافلگیری و تاکتیک های رزمی، خطوط دفاعی دشمن را درهم کوبند و چندین گردان، تیپ و لشگر عراق را مورد حمله قرار دهند.

پس از حمله و پاتک های متعدد دشمن در این پنج روز، سپاه اسلام ارتش عراق را مجبور به عقب نشینی و رژیم بعث نیز در اطلاعیه ای با پذیرفتن این شکست، اعلام کرد که ایرانیان در منطقة عملیاتی شرق بصره از جناح های مختلف به سه لشکر عراق هجوم جدیدی را انجام داده اند.

رژیم عراق در این اطلاعیه همچنین اعتراف کرد که در یکی از این سه جناح، قوای ایرانی توانسته اند مواضعی را بدست آورند.

پیروزی در عملیات کربلای 8 همانند پیروزی های دیگر در ابتدا توسط عراق و حامیانش تکذیب شد، چنانکه رادیو اسراییل به نقل از کارشناسان نظامی گفت: به احتمال قوی نیروهای ایرانی در عملیات موسوم به کربلای 8 در جبهه بصره موفق به پیشروی نشده اند و نبرد به صورت ساکن ادامه دارد.

نتایج درخشان کربلای 8 استیصال دستگاه تبلیغاتی عراق را در پی داشت و رسانه های گروهی جهان را وادار به تفسیر و پخش اخبار عملیات کرد.

روزنامه تایمز مالی در این باره نوشت: کربلای 8، ارزیابی توان دفاعی عراق در شرق بصره است. بیشتر مطبوعات غربی نیز به گوشه هایی از پیروزی های عملیات اشاره کردند.

نیروی هوایی ایران در این نبرد، قوای دشمن را با بمباران های پیاپی، مستأصل و زمینگیر کرد. در این درگیری یک فروند هواپیمای سوخوی 22 عراق نیز هدف قرار گرفت و سرنگون شد.

در کربلای 8 ، 60 دستگاه تانک و نفربر و ده ها دستگاه خودروی دشمن منهدم شد.

دهها دستگاه تانک و نفربر و تعداد زیادی از انواع خودرو از جمله غنایم این عملیات بود.

در این عملیات، پنج هزار نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند و 200 نفر نیز به اسارت در آمدند.

در پی این موفقیت، ستاد تبلیغات جنگ از تمام خبرنگاران جهان دعوت کرد تا از نزدیک شاهد پیروزی های رزمندگان اسلام باشند.

در این عملیات؛ سردار ˈمحمدحسن قاسمی طوسیˈ مسئول اطلاعات و عملیات لشکر 25 کربلا و ˈحبیب الله کریمی ˈ فرمانده توپخانه 63 خاتم الانبیا (ص) به شهادت رسیدند.

ایرنا

نگارنده : admin در 1392/01/18 10:24:03.

 

 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرماندهی که عروجی زیبا را آرزو کرد

فرماندهی که عروجی زیبا را آرزو کرد
فرماندهی که عروجی زیبا را آرزو کرد
سردار ˈولی الله چراغچی مسجدیˈ قائم مقام فرمانده لشگر 5 نصر شهیدی از خطه خراسان رضوی است که همواره آرزویش شهادت براثر اصابت ترکش به سرش بود و سرانجام به این آرزوی خود نائل آمد. 
تولد ولی الله در پاییز سال 1337 زندگی را برای خانواده او بهاری کرد، پدر بزرگ و خانواده که مدتها بی صبرانه منتظر تولد فرزندی بود، نام زیبای ˈولی اللهˈ را بر او نهادند، پدر بزرگ معتقد بود، نوه اش با این نام به شیوه اولیا خدا زندگی خواهد کرد.

ولی الله که در مدرسه مذهبی تحصیل می کرد، قاری خوش صدایی بود و در اثنای دوران حکومت ستمشاهی به فعالیت های سیاسی مشغول شد.

در همین ایام بود که با شهید ˈمحمود کاوهˈ آشنا شد و این دوستی تا آسمانی شدنش ادامه یافت.

ولی الله که در ایام آغاز جنگ تحمیلی دانشجوی رشته مهندسی علوم دانشگاه بیرجند بود، تصمیم به رها کردن درس گرفت و راهی سنگر دفاع از میهن شد و شجاعت و نبوغ سرشارش، او را در زمره فرماندهان درآورد.

فرماندهی گردان، مسئولیت طرح و عملیات منطقه 6 سپاه، مسئولیت طرح و عملیات نصر 5 خراسان و قائم مقامی فرمانده لشکر 5 نصر از جمله مسئولیت های ولی الله در زمان جنگ بود.

او از قدرت برنامه ریزی و طراحی بی نظیری برخوردار بود.

خویشتن داری، توکل و نماز شب های او زبانزد همسنگرانش بود.

دی ماه سال61 ولی الله و همسرش به جماران خدمت امام (ره) رسیدند تا ایشان خطبه عقدشان را جاری کنند، ولی الله از امام خواست آنها را دعا کند.

در حالی که فقط سه یا چهار روز از ازدواج ولی الله گذشته بود، به جبهه بازگشت.

هرگاه همرزمان ولی الله از او سوال می کردند چرا به خانواده ات تلفن نمی زنی؟ پاسخ می داد: هرگاه با آنها تماس می گیرم، بخشی از فکر مرا که باید تماما در خدمت جنگ باشد، مشغول می کند.

در یکی از عملیات ها ترکش به او اصابت کرد و به پشت دریچه قلبش رسیده بود اما مرتب می گفت: چیزی نیست، حالم خوب است، شما بهتر است به فکر جنگ و بچه های بسیجی در خط مقدم باشید.

او همیشه می گفت: دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.

رفتار ولی الله با همسرش برای همه زوج ها و خانواده هایشان در فامیل تازگی داشت. او جلوتر از همسر حرکت نمی کرد؛ کفش جلوی پای او را جفت می کرد و سر سفره آنقدر منتظر می ماند تا او بیاید.

همسر ولی الله از دیر مرخصی آمدن وی گلایه داشت و هر بار که علت را جویا می شد، ولی الله می گفت: جنگ است دیگر، در میدان جنگ، کار زیاد است.

آخرین بار که ولی الله رفت، برخلاف همیشه، زود زنگ زد. بی مقدمه به همسرش گفت: تهمینه، همیشه گفتم چه باشم، چه نباشم، دخترمان فاطمه را دو سال شیر بده، حالا زنگ زدم تا بگویم اگر دو سال هم شیر ندادی مهم نیست، تو خیلی جوان هستی باید فکر خودت باشی، فاطمه بزرگ می شود، بیشتر مواظب خودت باش.

15 روز بعد از این تلفن خبر مجروح شدن ولی الله را آوردند او که هیچ زمان در جبهه، کلاه سرش نمی کرد در تاریخ 24اسفند سال 63در جریان عملیات بدر، براثر اصابت یک خمپاره به پشت سرش بشدت مجروح شد و پس از 23 روز بیهوشی در 18 فروردین در سن 27 سالگی همانگونه که آرزو داشت، زیبا شهید شد.

در قسمتی از وصیت نامه این شهید آمده است:

مسلم و تسلیم هستم و شهادت می دهم به خداوند ˈحی لایموت واحد، رحمان و رحیم و.... محمد (ص)، بهترین برگزیده از یک صد و بیست و چهار هزار رسولش و علی (ع) وصی بر حقش و 11 فرزند علی (ع)از فاطمه (س) که همگی برحق هستند و اما تنها حجت خدا مهدی (عج) است که به انتظار فرمان ظهورش نشسته است.

درود خدا به امام عزیزم که ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت برای پاک کردن زنگار نیت ها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم، رحمت خدا بر شهدا که به ما رفتن بهتر را آموختند.

 ایرنا

نگارنده : admin در 1392/01/18 10:22:13.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سیزده بدری که هیچ‌گاه محمد به خانه نیامد

سیزده بدری که هیچ‌گاه محمد به خانه نیامد
تمام سیزده روز عید، بچه‌ها در انتظار بودند که بابا بیاید و لباس تازه بپوشند و به شیراز برویم. هر زنگی که به صدا در می‌آمد، به امیدی که بابا هست، برای باز کردن در حیاط سبقت می‌گرفتند. 
 شهید محمد اصغریخواه در تاریخ 2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تعلیم و تربیت محمد، در خانواده ای مومن متعهد و متقی از همان اوان کودکی فطرت خدا جویی و عشق به ائمه اطهار (ع) در وجودش ریشه دوانید. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست. شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده و لنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد و توانست زمینه فعالیت جوانان را بر علیه حکومت طاغوت فراهم نماید . او که برای رسیدن به آزادی و برقراری حکومت اسلامی دست از جان شسته بود هر روز با غسل شهادت پا به بیرون از خانه می گذاشت و در تظاهرات علیه طاغوت شرکت می کرد

سال 59 به سنت دیر پای محمدی (ص ) گردن نهاد و از بستان او دو گل (1 پسر و 1 دختر ) به ثمر نشست، به لطف خدا این عزیزان امروز از مباهات و فخر کشور اسلامی ما می باشند.

شهید بزرگوار با خداوند تبارک و تعالی خود و نیز با خانواده اش پیمان بسته بود برای نابودی دشمنان اسلام تا آخرین لحظه حیات خویش بکوشد .

با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات :ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4 ، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت . مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد ونیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت . مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود . او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و ... توصیه و تاکید های فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9/1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش به خاک سپرده شد. آنچه پیش روی شماست خاطره‌ای از همسر شهید اصغریخواه(سیده نساء هاشمیان) پیرامون اطلاع رسانی در مورد خبر شهادت آن سردار رشید اسلام است:

بچه‌ها به امید مسافرت شیراز لباس عیدشان را نمی‌پوشیدند. هر روز نگاهی به لباس‌ها می‌انداختند، لحظه‌ای می‌پوشیدن و از تنشان درمی‌آوردند. می‌گفتند: «باید بابا بیاد و ما لباس تازه‌مون رو وقتی به شیراز می‌ریم، بپوشیم.»

تمام سیزده روز عید، بچه‌ها در انتظار بودن که بابا بیاید و لباس تازه بپوشند و به شیراز برویم. هر زنگی که به صدا در می‌آمد، به امیدی که بابا هست، برای باز کردن در حیاط سبقت می‌گرفتند. سجاد که بزرگتر بود، معمولاً جلوتربود و این مسئله همیشه باعث افسردگی «سوده» بود که چرا من نمی‌توانم جلوتر از سجاد بدوم. گاهی هم نیمه راه زمین می‌خورد و تا ساعتی گریه می‌کرد و حالش گرفته بود.

حیاط منزل را که خاکی بود، با پول عیدی دو نفرمان موزاییک و یک قسمت هم باغچه گل درست کرده بودم. بچه‌ها می‌گفتند اگر بابا بیاد و در حیاط رو باز کنه، فکر می‌کنه اشتباهی آمده و خونه‌ی ما نیست، چون حیاط ما قشنگ شده. او  از موزاییک کردن حیاط باخبر نبود. چون تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و تا آن زمان تلفن هم نکرده بود تا مطلع بشه. سعی می‌کردم برای هر مرخصی یه تحولی توی خونه ایجاد کنم تا زندگی همیشه براش تازگی داشته باشه.

این انتظار درست 13 روز طول کشید و ما چشم به راه آمدنش  بودیم. نه تنهاد با بچه ها جایی نرفتم بلکه تماما مشغول کارهای بنایی بودم و چشم به راه، که هر لحظه زنگ در به صدا در بیاد و وارد بشه. تا غروب شب سیزدهم کار بنایی تمام شد. باز هم از محمد خبری نشد، حالم  گرفته شده بود. لباس بچه ها را پوشاندم و رفتم منزل مادرم. ساعت حدودا نه صبح بود. صدای موتور از کوچه‌ی منزل مادرم به گوشم رسید. از جا پریدم که محمد است، ولی نبود. برادرش بود. عجیب بود، برادرش صبح روز سیزده‌بدر، این‌جا چه می‌کند؟ جلو رفتم و سلام کردم. چه عجب داداش ؟ خورشید از کدوم ور بیرون اومده ؟
 
نیم نگاهی هم به چهره من نکرد. درحالی که وسایل داخل خورجین رو این طرف و آن طرف می‌کرد با لبخندی مصنوعی گفت: «گفتم همسر و فرزندان برادرم تنها هستن به دنبالشان بیام و امروز رو با هم باشیم.»

بعدش از من خواست که لباس بپوشیم  با اون بریم بیرون. مانده بودم، می‌دونستم  اون چنین روحیه ای نداره. خدایا چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از طرفی  هم فکر کردم شاید نگران بچه های برادرش بوده که تمام تعطیلات جایی نرفتن. و یا ممکن است برادرش از جبهه برگشته باشد و می‌خواد منو غافلگیر کند. سجاد جلوی موتور نشست، سوده پشت عمو، من هم یک طرفه ترک موتور نشستم. مردم را می دیدم که هر کدام با اسباب و اثاثیه ای به سمتی می روند. یکی به طرف کوه، یکی به طرف دریا. از مسائل مختلف صحبت می‌کرد. ابتدای روستایشان که رسیدیم، گفتم:«راستی داداش از بچه‌ها خبر ندارید؟»

با کمی مکث جواب داد: «چرا شنیدم حسین املاکی، شهید شده.» می دونستم محمد و حسین معمولا با هم دیگر هستند.

بلافاصله محمد رو در کنارش احساس کردم و از داداش پرسیدم: «پس محمد چی؟»

به چهره‌اش توی آینه‌ی موتور نگاه ‌کردم. منتظر عکس‌ العملش بودم. جواب داد: «بچه‌ها خبر آوردن که محمد هم زخمی شده.»

با خودم گفتم زخمی عیبی نداره. حداقل دو باره می تونم ببینمش. گفتم: «کدوم بیمارستان بستریه؟» چشمانم همچنان به‌ آینه‌ی موتور دوخته شده بود که چه جوابی می‌دهد، اما جوابی نداد. دوباره تکرار کردم کدوم بیمارستان؟ ناگهان از آینه دیدم چشماش پر از اشک شده و فکش می لرزه.

گفتم: «شهید شده؟» سکوت  کرد و جوابی نداد. من جواب خودم رو گرفتم. به یک باره به یاد وصیت محمد افتادم :

دوست دارم اگر خبر شهادتم روشنیدی بگی «انا للّه و انا الیه راجعون».

صداش توی گوشم می پیچید. انگار تمام آب بدنم خشک شده بود. به زور خودم رو به میله‌های موتور چسباندم و آروم گفتم: «انالله و اناالیه راجعون.»

داداش گفت: «مواظب باش. بابا و مامان چیزی نمی‌دونن. تا چند لحظه‌ی دیگه بچه‌های سپاه می‌یان و به اونا خبر می‌دن. من از دیروز خبر دار شدم، ولی نتونستم بهشون بگم»

به منزل پدرشان رسیدیم. هر دو در کوچه باز بود. بابا و مامان محمد روی لبه‌ی چاه آب توی حیاط نشسته بودند و چشم به راه بودند. سلام کردم. اتفاقاً شب گذشته عمه‌ی مادرم هم فوت کرده بود. مامان حالتم را دید و گفت: «سیّد، عیبی نداره پیر بود. مرده که مرده. پیرا باید بمیرن و جونا بمونن. شاد باش. ان‌شاءالله امروز دیگه محمد سرو کله ش پیدا میشه. یادت میاد پارسال هم بعد از سیزده اومده بود...؟»

سعی کردم برگردم تا پشتم به آنها باشد. مبادا تغییرات توی چهره‌ام رو ببینند. تعارفم کردن برم بالا. از چهار پله‌ی منزلشان نمی‌توانستم بالا بروم. دیوار خانه را با دست گرفتم و بالا رفتم. به هر سختی بود وارد اتاق شدم. میوه، آجیل و شیرینی وسط اتاق بود. گوشه‌ای نشستم و به دیوار تکیه دادم. طبق معمول بچه‌ها در حیاط شروع به بازی کردند. پدرش پرتقال و پسته می‌خورد و پوستش را به طرف من پرت می‌کرد و می‌خواست با شوخی های  همیشگی اش خوشحالم کنه. زیر لب از خدا طلب صبر می‌کردم که مادر با پدر به تندی برخورد کرد که چه کارش داری، ولش کن، سر به سرش نگذار ابراهیم،حوصله نداره. 13 روزه که چشم به راه پسرته، حق داره، به حال خودش بذارش.

آقاجون هم ول‌کن نبود که نبود. من حال شوخی نداشتم. چندین بارخواستم داد بزنم. ولی به نفسم مسلط شدم و سکوت کردم. با خودم می‌گفتم: «خدایا دارم منفجر میشم. چرابچه‌های سپاه نمی‌آیند؟»

در همین گیرودار بودم که صدای چند ماشین و هیاهو از بیرون خانه به گوش رسید.

گفتم: «آقاجون پاشو که دوست‌های محمد اومدن دیدنت.» و سبزه زندگیم برای همیشه گره خورد.....

فارس

نگارنده : admin در 1392/01/17 09:18:33.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رزمنده ای شوخ طبع که روی تخت جراحی هم مزاح می کرد

 
رزمنده ای شوخ طبع که روی تخت جراحی هم مزاح می کرد
رزمنده ای شوخ طبع که روی تخت جراحی هم مزاح می کرد
یکی از زنان امدادگر در دفاع مقدس از رزمنده ای سخن می گوید که شوخ طبعی خود را حتی روی تخت جراحی فراموش نکرده بود. 

برخی از رزمندگان اسلام برای حفظ روحیه در جبهه و شاد کردن فضای جنگ به شوخی با یکدیگر می پرداختند و در این راستا حتی اقدام به نوشتن تابلوهایی در میدان نبرد می کردند که حال و هوای فضای همراه با خون و آتش آنجا را تلطیف می کرد.

از جمله این نوشته ها درج جملات زیر بود:

*مادرم گفته، ترکش نباید وارد شکمت شود، لطفا اطاعت کنید.

*ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع.

* ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)

یکی از این رزمندگان شوخ طبع، جوانی حاضر جواب بود که حتی روی تخت جراحی نیز شوخی می کرد.

ˈرقیه شکوییˈیکی از زنان حاضر در جبهه درباره خاطره خود از این جوان می گوید: در جریان عملیات ˈمرصادˈ در اسلام آباد غرب، رزمنده ای را به اتاق عمل آوردند که 14 سال بیشتر نداشت، منافقین دست او را هدف گلوله قرار داده بودند.

زمانی که وی را روی تخت اتاق عمل خواباندند با همه شوخی می کرد و دستش را که غرق خون بود و اصلا انگشت نداشت به بچه های اتاق عمل نشان می داد و می گفت، با این دستم به طرف منافقین سنگ پرتاب کردم و گفتم: مرگ بر منافقین! آنها هم که عصبانی شده بودند با گلوله توپ انگشت هایم را قطع کردند.

حالا هم می گویم: مرگ بر منافق.

شکویی می افزاید: وی را بیهوش کردیم و دست او جراحی شد اما وقتی از اتاق عمل بیرون آمد، رنگ پوستش سیاه شد و انقباض عضلات تنفسی وی، باعث مختل شدن نفسش شد.

بسیار ترسیده بودم، همان زمان نذر کردم، اگر این جوان نجات پیدا کند، دو هزار رکعت نماز بخوانم که با تلاش زیاد او به هوش آمد.

روز بعد وقتی به دیدن او رفتم، دیدم با همان روحیه شاد در حال خوردن بیسکویت است.

 ایرنا

نگارنده : admin در 1392/01/14 12:00:06.

 

 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:01 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زن رزمنده ای که پیش از جنگ آموزش های نظامی دیده بود

زن رزمنده ای که پیش از جنگ آموزش های نظامی دیده بود
زن رزمنده ای که پیش از جنگ آموزش های نظامی دیده بود
ˈشریفه آل ناصرˈ از زنان رزمنده ای است که پیش از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آموزش های نظامی و دوره مربیگری را آموخته بود. 
آل ناصر مانند دهها زن دیگر که در کنار همسران و فرزندان خود سنگری دیگر را ساخته بودند تا در آن با تمام توان به رزمندگان خدمت رسانی کنند، در سالهای آغازین جنگ و زمانی که بهترین دوران جوانی را پشت سر می گذراند، توانست خدمات ارزنده ای را در پشت جبهه به انجام رساند؛ خدمات این زنان در کسب پیروزی های رزمندگان اسلام نقشی تاثیر گذار و انکارناپذیر داشت.

وی پس از پیروزی انقلاب در کنار سایر دانشجویان در فعالیت های مذهبی، اجتماعی و سیاسی انجمن اسلامی شرکت داشت و پس از تشکیل بسیج مستضعفین در اواخر سال 58و فراخوان مسئولین سپاه و بسیج برای تربیت مربی نظامی، سیاسی به این دعوت پاسخ داد.

آل ناصر که استخدام رسمی آموزش و پرورش بود در دوره آموزشی که سپاه پاسداران برنامه ریزی کرده بود از اردیبهشت سال 59 تا اواخر شهریور همان سال دوره های عقیدتی، نظامی را گذراند.

پس از گذشت تقریبا یک ماه از دوره آموزش، دانش آموزان دبیرستانی طی برنامه ریزی های صورت پذیرفته به محل اردوگاه در حوالی شهر اهواز می آمدند و توسط مربیان خانم آموزش نظامی می دیدند.

وی به همراه دیگر خانم ها به تدریس آموزش های نظامی به دانش آموزان مشغول بود و پس از آن دوره آموزش تکمیلی مربیگری را پشت سر گذاشت.

در این اثنا جنگ آغاز می شود و بسیج خواهران هم به حالت آماده باش درمی آید.

وی تا سال 64 به خدمات نظامی، فرهنگی و پشتیبانی در پشت جبهه مشغول می شود.

آل ناصر درباره یکی از خاطرات خود که مربوط به سال 60 در اهواز است، می گوید: یک بار در مرکز بسیج خواهران بودیم که شمخانی(فرمانده سپاه خوزستان در آن زمان)پشت مقر خواهران آمد، او آن روز تصمیم می گیرد، آمادگی و هوشیاری نیروهای بسیجی و سپاهی را آزمایش کند. او بدون اینکه خود را معرفی کند، مقرهای مختلف را سرکشی می کرد.

پشت در مقر خواهران آمد و گفت: در را باز کنید می خواهم ببینم چند نفر هستید.

آن زمان منافقان و ستون پنجم فعال شده بودند و حتی یکی از برادران مسئول ناحیه مقاومت (برادر پژوهنده)را شهید کرده بودند، خواهران از پشت در سؤال کردند، شما چه کسی هستید و چه می خواهید، شمخانی از دادن جواب طفره رفت و فقط گفت: آشنا! وی وانمود می کرد که اسم شب را هم بلد نیست.

یکی از خواهران خود را لابلای درختان پنهان کرده بود و نارنجکی آماده در دست داشت و منتظر بود ببیند چه کسی است تا پرتاب کند.

شمخانی هم دائم از خواهران می خواست تا درب را باز کنند، اما خواهران مقاومت می کردند. آنقدر وی را پشت در نگه داشتند که بالاخره شمخانی کارت شناسایی را از لای در به خواهران نشان داد و وقتی خواهران، کارت را دیدند و مطمئن شدند که شمخانی است، در را باز کردند و به سئوالات ایشان پاسخ دادند. شمخانی از آمادگی خواهران خیلی اظهار رضایت کرد.

 ایرنا

نگارنده : admin در 1392/01/10 12:06:22.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آموزش شنا به شرط یک شاخه گل

آموزش شنا به شرط یک شاخه گل
آموزش شنا به شرط یک شاخه گل
برای این که دست از سرم بردارد، گفتم خیلی دوست داری شنا یاد بگیرم؟ خدابیامرز با اشتیاق گفت آره. گفتم هرچه بگویم انجام می دهی؟ گفت آره. گفتم آن گلداني روی تریبون را می بینی؟ گفت بله. گفتم برو یک شاخه گل محمدی از داخل آن گلدان برایم بیاور. 
 آن چه خواهید خواند، خاطره ای است از سید عزیزالله پژوهیدهٰ از رزمندگان لشکر 7 ولی عصر(عج) :

سال ۶۲ بود، هواخیلی گرم بود، نیروهای لشکر، پشت پادگان کرخه ،در چادر ها مستقر بودند. زمزمه های بین بچه ها حکایت از آن داشت که عملیاتی آینده، آبی - خاکی است و نیروها باید شنا یاد بگیرند. دست بر قضا من هم مثل خیلی های دیگر، شنا کردن بلد نبودم اتفاقا چون عضوي اطلاعات عملیات لشکر و طبیعتا نوک حمله بودم، باید شنا یاد می گرفتم. آمادگی شنا کردن و آموزش، در رودخانه ای انجام می شد که از پشت پادگان می گذشت . رفیق و همسنگرم «سید عبدالمجید طیب طاهر» می دانست که من شنا بلد نیستم و گیر داده بود که باید شنا یاد بگیری اما من زیر بار نمی رفتم. خوب می دانستم که ناچارم به این کار تن بدهم اما بین من و برادرم نوع خاصی از ارتباط وجود داشت که حرف های هم را «یک کلام» قبول نمی کردیم. مجیدگفت هر شرطی بکنب قبول می کنم که تو قول مردانه بدهی شنا یاد بگیری.
این اصرار و انکار چند روزی ادامه پیدا کرد.. یک روز که از آبتنی در همان رودخانه برمی گشتیم ، مجید دوباره سوزنش به شنا یاد گرفتن من گیر کرد. کلافه شدم و گفتم: چرا این قدر اصرار می کنی. شنا یاد گرفتن من چی کار به تو داره؟ مجید گفت: چند تا علت دارد، اول این که ما  نیروهای اطلاعات هستیم و جلودار گردانیم، دوم این که اگر شنا یاد نگیری و یک وقت از قایق  داخل آب بیافتی کارت تمام است و برادرت داغدار می شود، سوم این که اگر یکی از بچه ها در آب افتاد نمی توانی  نجاتش بدهی و چهارم که از همه هم مهم تر است این که، اگر شنا بلد نبودن شما در جریان عملیات مشکلی درست بکند، شرعا مدیون هستید. حرف حساب می زد.
آن روز گذشت و فردایش اعلام کردند فرمانده ی لشکر، برادر رئوفی قرار است سخنرانی کند و همه باید به خط شوند. فرمانده ی گردان ما «شهید عبدالحمید صالح نژاد» رفت.به فرمان ایشان رفتیم به طرف محل مراسم.
همه ی گردان ها در محل سخنرانی به خط شدند و همه منظم و مرتب منتظر ورود فرمانده لشکر بودند. در جایگاه، جلوی صفوف گردان ها ، یک تریبون بود که روی آن یک گلدان پر ازشاخه های گل محمدی گذاشته بودند.من و مجید در آخر گردان ایستاده  و منتظر بودیم. در همین حین مجید باز رفت روضه ی آموزش شنای من شروع کرد. من هم برای این که دست از سرم بردارد، گفتم خیلی دوست داری شنا یاد بگیرم؟ خدابیامرز با اشتیاق گفت آره. گفتم هرچه بگویم انجام می دهی؟ گفت آره. گفتم آن گلداني روی تریبون را می بینی؟ گفت بله. گفتم برو یک شاخه گل محمدی از داخل آن گلدان برایم بیاور.مجید بچه ی فوق العاده کم رو و محجوبی بود. خیلی خجالتی بود. دقیقا به همین دلیل چنین حرفی زدم. مطمئن بودم با این شرط من، حداقل آن جا دیگر قید قضیه را خواهد زد. اتفاقا دیگر چیزی هم نگفت، من هم با بغل دستی ام مشغول حرف زدن شدم.  یک لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم مجید نیست. اطراف را برانداز کردم که یک هو دیدمش. داشت به طرف تریبون میرفت.از شرط خودم پشیمان شدم. هر چه صداش زدم، یا نشنید، یا خوش را به نشنیدن زد. 
مجید رفیقم بود  و به هم محبت داشتیم اما تا آن تا آن لحظه نمی دانستم چقدر مرا دوست دارد. در برابر چشمان گرد شده ی من، مجید بود با خونسردی تمام رفت پشت تریبون و از داخل گلدان یک شاخه گل محمدی برداشت. نیروها همه میخ شده بودند و نگاهش می کردند. مجید زیر نگاه چند گردان آدم، راه افتاد و خودش را دوباره رساند به  آخر گردان خودمان.چندقدم نرسیده به من لبخند ملیحی زد و گفت: «سید بفرما. این هم یک شاخه گل محمدی .حالا قول بده شنا یاد بگیری» راستش من با این حرکت مجید به قدری علاقه ام به او زیاد شد که وقتی یک سال بعد پیشنهاد داد که با من صیغه ی برادری بخواند، یک لحظه تردید نکردم.
«سید عبدالمجید طیب طاهر»، یک روز بیستم بهمن ماه سال 1364 ، در سن بیست سالگی شربت شهادت نوشید.

آموزش شنا به شرط یک شاخه گل

آموزش شنا به شرط یک شاخه گل

شهید عبدالمجید طیب طاهر و سید عزیزالله پژوهیدهٰ

مشرق

نگارنده : admin در 1391/12/23 12:05:46.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:07 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جانبازی که زندگی خود را مدیون نوجوانی 15 ساله است

جانبازی که زندگی خود را مدیون نوجوانی 15 ساله است
جانبازی که زندگی خود را مدیون نوجوانی 15 ساله است
یکی از گمنام و سربلندترین قهرمانان دفاع مقدس با نقل خاطره ای از زمان مجروح شدنش از نوجوان 15 ساله ای یاد می کند که به وی حیاتی دوباره داده است. 
آنچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون و خونریزی، تعصب های خشک و تو خالی و اخم های تند و خشن نبود بلکه قصه لبخندها، مهر و محبت ها، دوست داشتن ها، فداکاری ها و ایثار هزاران جوان و نوجوانی بود که رشادت، جوانمردی، اقتدار و عشق به وطن مرام آنها بود.

اما واژه ˈجانبازˈدر لغت به کسی اطلاق می شود که بی باک و دلیر است و از هیچ چیز ترسی به دل راه نمی دهد یعنی از روی عقل و عشق توامان جانبازی را برمی گزیند نه از روی عقل تنها و عشق بی تفکر.

یکی از این دلاوران شجاع ˈحسین مرادی پورˈ از جانبازان و یادگاران دفاع مقدس است که وقتی خبرنگار ایرنا از او می خواهد از خاطرات جنگ و مجروح شدن خود بگوید، اظهار می دارد، چرا سراغ من آمدید، من سربازی ساده بودم که تنها به وظیفه ام عمل کردم و کاری که درخور توجه باشد، انجام ندادم.

به هر حال وی که از فرماندهان شجاع دفاع مقدس است و در سال 65به درجه جانبازی نائل آمده با اصرارهای فراوان حاضر به گفت وگو و نقل خاطره ای از دوران حضور خود در جبهه می شود.

**
مرادی پور سخن را که آغاز می کند، می توان متوجه شد که آرام آرام خود را در میدان نبرد و در حال مبارزه با دشمن بعثی احساس می کند.

می توان از سخن گفتن او فهمید که سالهای بسیاری را در جبهه حضور داشته و خاطرات فراوانی را هم به یاد دارد اما به نقل خاطره ای از کربلای ایران ˈفکهˈ اکتفا می کند و می گوید: اردیبهشت سال 65 بود که خبر رسید، دشمن با حمله به فکه درصدد تصرف آن است.

قرار شد از لشگر 10 سیدالشهدا، سه گردان به خط مقدم اعزام شوند، پس از صرف ناهار، اتوبوس ها برای انتقال رزمندگان آماده شدند، هر کس چیزی زمزمه می کرد، برخی قرآن و زیارت عاشورا می خواندند، عده ای با در آغوش گرفتن یکدیگر، پیشانی بندها را می بستند.

مرادی پور که در آن زمان 29 سال سن داشت، می افزاید: حاج ˈحسین اسکندرلوˈ فرمانده گردان علی اصغر(ع) لشگر 10 سیدالشهدا که جوانی حدودا 25-24 ساله بود، بچه ها را از زیر قرآن عبور داد و بعد هم به سخنرانی پرداخت.

نزدیکی های غروب بود که به خط مقدم رسیدیم، در تاریکی مطلق مشغول نماز شدیم، در همین لحظه بود که آسمان آرام آرام باریدن گرفت.

این جانباز اضافه می کند: در حالی که سینه خیز پیشروی به سوی دشمن را آغاز کردیم، دشمن شروع به شلیک منور کرد؛ منورهایی که منطقه را به روز روشن تبدیل کرد.

اندوهی که در صدای مرادی پور در این لحظه موج می زند، نشان از این دارد که او می خواهد به ماجرای غم انگیزی اشاره کند.

وی ادامه می دهد: همینطور که در حال پیشروی بودیم متوجه شدم یک نوجوان بسیجی که کوله آر.پی.جی. 7 را با خود حمل می کرد، پشت سر من در حال حرکت است، در یک آن دیدم تیری به وی اصابت کرد و آتش گرفت.

صحنه دلخراشی بود، این بسیجی که شاید 16 سال بیشتر نداشت، زنده زنده در آتش سوخت در حالی که تلاش ما برای نجات جان او بی فایده بود.

مرادی پور می افزاید: درگیری در این زمان آغاز شد، گروهی برای شناسایی پیش رفتند، رزمنده ای هم از نزدیک شدن یک جیپ عراقی خبر داد، من بعنوان تک تیرانداز گردان با سلاح کلاشینکفی که در اختیار داشتم، آن را هدف قرار دادم که با این اقدام از مهلکه گریخت.

برای کمک به رزمندگان مجروح و انتقال آنها به عقب از میان خاکریز هایی که بخشی از آنها به دلیل اصابت گلوله و ترکش از بین رفته بود، در حال عبور بودم که ناگهان اصابت چیزی را احساس کردم و حدود 12-10 متر دورتر به داخل گودال آبی پرتاب شدم.

مرادی پور از این لحظه به بعد بغض در گلو را می خورد و اضافه می کند: برای لحظاتی بیهوش بودم، اما وقتی چشمانم را باز کردم فقط منتظر رسیدن ائمه بودم، شهادتین را گفتم، ناگهان متوجه بی حسی پاهایم شدم، خودم را داخل گودال مملو از آب و خون دیدم.

پس از چند ساعت، نوجوان 15 ساله ای را که بعد فهمیدم نامشˈعلیˈاست بالای سر خود دیدم، روبه من کرد و گفت: همین جا بمان تا برگردم.

این جانباز با اشاره به شدت درگیری ها، می افزاید: آتش از آسمان و زمین بر سر رزمندگان می بارید و صحنه به جهنمی وصف ناشدنی تبدیل شده بود، دراین موقع صدای هلهله عراقی ها و تیرهای خلاصی را که به شهدا و مجروحان شلیک می کردند از دور شنیدم، گفتم، خدایا دشمن در چند قدمی من است، مبادا به اسارت آنها درآیم.

در افکار خودم غرق بودم که دوباره علی را دیدم که خود را برای نجات من رسانده بود، او اصرار به بردن من داشت اما من اصرار به ماندن زیرا می دانستم که با جثه کوچکش از پس حمل جسم مجروح و سنگین من برنمی آید.

مرادی پور می گوید: علی می گفت، اگر دیر بجنبی عراقی ها می رسند و اسیر می شوی، من گفتم، اجازه نمی دهم به اسارت درآیم، علی اصرار داشت، مرا با قرار دادن بر پشتش به عقب بازگرداند در حالی که من همچنان بر نرفتن پافشاری می کردم.

بعد از کلی کلنجار رفتن با یکدیگر بالاخره علی مرا بر پشت خود گذاشت اما به خاطر لغزندگی ناشی از بارندگی زمین به شدت زمین خوردیم، درد، خونریزی و نگرانی از جان علی که به خاطر من خود را به خطر انداخته بود، سخت عذابم می داد.

این بار علی را به جان امام حسین(ع)قسم دادم تا مرا بگذارد و برود اما او هم به جان سالار شهیدان قسم خورد تا مرا به پشت جبهه نبرد، آنجا را ترک نکند.

آتش دشمن بی امان می بارید، با هر دشواری و با کمک علی این بار ایستادم و آیه وجعلنا ... را خواندم و راه افتادیم.

مرادی پور که بهترین دوران زندگی خود را دوران هشت ساله دفاع مقدس می داند، می افزاید: در مسیر حرکت پیکرهای آغشته به خون شهدا را مشاهده می کردیم که این صحنه خود بر دردهایم افزود.

پس از چند ساعت پیاده روی به یک موتور هوندا 250 رسیدیم، علی به راننده آن گفت: برادر این مجروح را با خودت ببر، راننده گفت، مگر نمی بینی مسافر دارم، خلاصه در حالی که خون از پاهایم جاری بود، خود را به سختی روی گلگیر موتوری که دو سرنشین دیگر داشت، جا دادم، حرکت بر آسفالت جاده هر لحظه بر درد و خونریزی کمر و پاهایم اضافه می کرد.

سرانجام به یک آمبولانس رسیدیم، آمبولانس پر از مجروح بود، راننده گفت، عقب جا نیست باید بیایی جلو بنشینی، حدود یکساعت روی صندلی کنار دست راننده نشستم در حالی که تا رسیدن به بیمارستان صحرایی چندین بار از هوش رفتم و بهوش آمدم.

در آنجا وقتی پزشکان وضعیت مرا دیدند، گفتند، گلوله آر پی جی به شدت به من آسیب رسانده بنابراین باید سریعا به دزفول اعزام شوم، این در حالی است که بیمارستان دزفول هم از پذیرش من خودداری کرد، در نهایت هنگام اذان مغرب بود که به اصفهان رسیدم.

مرادی پور در خاتمه با اشاره به فداکاری علی می گوید: اگر این نوجوان به کمک من نمی آمد، معلوم نبود، سرنوشت من چگونه بود، عمرم را مدیون جوانمردی این رزمنده هستم.

**
آری مردان سرزمین مان اینگونه حماسه خلق کردند و اقتدار و عزت امروز ایران اسلامی از غیرتمندی و رشادت های شهدا، ایثارگران و جانبازان عزیز است بنابراین تا ابد مدیون آنها هستیم.

باشد که بازخوانی خاطرات این مردان بی ادعا و با صفا، آنها را بیش از پیش به نسل آینده معرفی کند و تلنگری نیز به دلهای غافل و زنگ خورده ما باشد.


ایرنا

نگارنده : admin در 1391/12/23 11:33:28.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرهاد RPG / مسافر کربلا

فرهاد RPG / مسافر کربلا
فرهاد RPG / مسافر کربلا
مادرش می گوید:پس از شهادت فرهاد، چیزی حدود ۶ ماه حضورش را در خانه احساس می کردم. برای رفع دلتنگی، لباس هایش را مرتب می کردم. در حال اتو کردن بودم که صدایی از آشپزخانه شنیدم. کسی خانه نبود و تعجب کردم. از پشت در نگاه کردم.پرده تکان خورد و سایه ای دیدم. همان شب به خواب خواهرش آمد... 
عملیات والفجر مقدماتی را باید جنگ با موانع نامید، این عملیات توسط منافقین لو رفته بود و دشمن از قبل، منطقه را به دژی نفوذ ناپذیر تبدیل کرد. در مسیر حرکت رزمندگان از نقطه رهایی بیش از ۱۶ نوع مانع به این ترتیب وجود داشت:
۸ الی ۱۰ کیلومتر رمل که هر ۱ قدم راه رفتن در رمل برابر است با ۳ قدم در زمین معمولی، حمل تجهیزات جنگی را هم در این زمین اضافه نمایید.
ابتدا میادین مین، در مرحله ی بعد سیم خاردار حلقوی به عرض ۶ متر، بعد مواضع کمین، بعد سیم خاردار معمولی، میدان مین به عمق زیاد، سیم خاردار حلقوی، کانال اول به عرض ۵ الی ۸ متر با ارتفاع ۳ الی ۴ متر، سیم خاردار حلقوی، میدان مین با عمق زیاد، سپس سیم خاردار حلقوی، کانال دوم با مشخصات کانال اول، سیم خاردار حلقوی، میدان مین، خط اول دشمن که از سنگرهای متعدد و تعبیه کانالهای متعدد در زمین تشکیل شده بود، خط دوم دشمن که پس از آن مجددا ۳ کانال وجود داشت.
همچنین در سراسر منطقه فکه:وجود بشکه های آتش زای ناپالم که از بیرون زمین قابل دید نبود و توسط جریان برق به هم متصل بودند.
بشکه های فوگاز که از ترکیب بنزین و گازوئیل ساخته می شد و در زمان انفجار تا شعاع زیادی را به جهنمی از آتش تبدیل می کند.
وجود رادارهای رازیت برای آشکارسازی نفرات پیاده که طبق اعتراف نیروهای عراقی، این رادارها را فرانسه به عراق داده بود.
همه ی این ها از یک سو و گرمای شدید و ماسه های تفت دیده شده از سوی دیگر و بسیاری از مشکلات دیگر، همه و همه دست به دست هم دادند تا کربلای فکه را رقم بزنند. عملیاتی که بیشتر باید برابر موانع انجام می شد تا دشمن! که همین باعث شد شهدای والفجر مقدماتی زیاد باشند. یکی از آن ها شهید فرهاد حسن فامیلی، جوان ۱۷ ساله ای بود که از محله میدان کلانتری و خیابان کرمان منطقه ۱۴ خود را به جبهه های حق علیه باطل رساند. پدرش می گفت: رضایتنامه را آورد تا امضا کنم.راضی نبودم. به من گفت: چه راضی باشی و چه نباشی اول و آخر من باید بروم چون امام دستور داده. من هم راضی شدم و امضا کردم و رفت. در نامه هایش به دوستان و همکلاسی های هنرستان و هم محله ای هایش مدام ابراز خوشحالی می کرد و دلیل حضورش در جبهه را لبیک به امام گفتن، مجالی برای خودسازی پیدا کردن و خدمت به اسلام می نامید. شوخی ها و شیرین زبانی ها را در نامه هایش هم حفظ کرده بود.
"آرپیچی زن" گردان میثم بود به همین خاطر زیر تمام نامه هایش همراه امضا می نوشت: فرهاد RPG. خاله اش می گفت: هر وقت که از جبهه برمیگشت و در میزد و قبل از باز کردن در می گفتم: کیه؟ او جواب می داد: مسافر کربلا.خوشحال می شدم که فرهاد آمده. همان شد که به مسافر کربلا معروف شد.

فرهاد RPG / مسافر کربلا

وقتی خرمشهر آزاد شد، همه نگاه ها به تلویزیون بود تا شاید اثری از او ببینند که آخر هم موفق شدند. همراه با همرزمانش غرق در شادی در مقابل دوربین و جلوی مسجد جامع خرمشهر، بالا و پایین می پرید و از این پیروزی شاد بود.
مادرش می گوید: آخرین باری که به خانه برگشته بود و در آخرین نمازش حال عجیبی داشت. اصرار کردم که فرهاد، به خاطر من دیگه نرو جبهه. هربار نورانی تر می شوی. همانطور که در سجاده اش نشسته بود گفت: شما نمی دانید.شما نمی دانید که در این سجاده مرا صدا می زنند...
کمتر از یک ماه قبل از شهادتش در نامه ای به مادر می گوید:
فرهاد RPG / مسافر کربلا
و یک هفته قبل از شهادتش نیز در نامه ای می نویسد: به زودی خبر خوشی به شما می رسد...
و روز موعودش فرا رسید. یک گلوله تک تیرانداز در ۲۱ بهمن ۱۳۶۱ بر سجده گاه او بوسه زد و حالش از همیشه بهتر شد و به دیدار پروردگارش شتافت. و حال که زندگی دوباره و حقیقی اش سی ساله شد، خواهرش از آن روزها اینطور می نویسد:
«نامه‌یی‌ به فرهاد که پایانش آغازی بود و پیمانش پروازی
هنوز صدای خنده هایمان در فضای حیاط خانه به گوش می‌‌رسید که مردی شدی و ساک را دستت گرفتی‌ و رفتی‌. وقتی‌ مادر از زیر قرآن تو را رد می‌‌کرد برقی‌ در چشمانت بود که مثل تیر وارد قلبم شد. خوب یادم هست که شاخه گل قرمزی را که داخل کاسه آب گذاشته بودیم که پشت سرت بریزیم ،برداشتی ، بوسیدی و گذاشتی در جیب بغلت.
فرهاد RPG / مسافر کربلا
دراولین نامه ات نوشته بودی که اینجا یک دنیای دیگر است ، رنگ و بوی دیگری دارد ، اینجا به خدا نزدیک تری، اینجا هیچ کس اسم ندارد، اینجا هر کس یک فرشته کنارش دارد، اینجا خاکش بوی عشق می‌‌ده‌‌‌‌د...
هنوز باغچه خانه یادش بود روزی که چند تا هسته خرما درونش کاشتیم و فکر می‌‌کردیم بعد از چند روز درخت خرما سبز می‌‌شود!!! هنوز خاک باغچه با بوی دستت آشنا بود، هنوز دوچرخه ات کنار حیاط بود و مادر یک پارچه رویش انداخته بود تا آفتاب نخورد، هنوز کیف مدرسه ات گوشه اتاق بود و ورقه امتحان انشا که راجع به اینکه "می‌‌خواهی‌ چه کاره شوی" نوشته بودی درونش بود . نمره ۱۸ هم گرفته بودی. می‌‌دانی چند بار انشای تو را خواندم...
تو بزرگ شدی ، این‌قدر که اینجا برایت کوچیک شد، کم شد... تو بزرگ شدی و ما کوچک ماندیم، کم ماندیم، و هر روز کم تر می‌‌شویم. تو بزرگ شدی ،سبک شدی، بال در آوردی و پرواز کردی و ما سنگین، این‌قدر سنگین که پرواز را از یاد بردیم، اینقدر سنگین که چسبیدیم به دنیا و اموالش ، اینقدر سنگین که هنوز با قضاوت‌ها درگیریم، با تضاد‌ها در گیریم، ، اینقدر سنگین که دیگر عشق را نمی‌‌شناسیم، این‌قدر کور که دیگر نور را نمی‌‌بینیم ، و هر روز وابسته تر زندگی‌ ،-نه- روزمرگی می‌‌کنیم.
امروز ۳۰ سال از پروازت می‌‌گذرد ، نه دیگر آن حیاط هست، نه دوچرخه ات، نه حوض کوچیکی که تابستان‌ها درونش آب تنی می‌‌کردی و نه مادر... ، ولی‌ باغچه ,دست‌های تو رو به یاد دارد ، نمی‌‌دانم هسته‌های خرما الان درخت شدند یا نه !!! ولی‌ نخلستان جنوب، تو و دوستانت را خوب یادش هست ، تک تک آن نخل‌ها با قدم‌های شما آشناست، با نفس‌های شما...
امروز ۳۰ سال از پروازت می‌‌گذرد، از اولین دیدارت با خدا ، از بازگشتت به وطن اصلی‌ ات ، و همه آن خانه و کوچه با طنین خنده هایمان و خاطراتش، فقط یک اسم از تو به دیوارش دارد که گاهی‌ شاید عابری بگذرد و برای پیدا کردن آدرسی نگاهی‌ به اسمت بیاندازد ، اما فقط من و خدا می‌‌دانیم که تو چه کسی بودی و کجا رفتی...
ای کاش ما هم برسیم به جایی که جواب " الست بربکم" را با سر بلندی بدهیم.
عزیز جان، پروازت مبارک ، رستگاری ات مبارک.
فرهاد RPG / مسافر کربلا
عطوفت و مهربانی اش زبانزد بود. پدرش می گوید: وقتی از خانه بیرون می رفت گاهی مورد تمسخر بچه های دیگر قرار می گرفت و اذیت ها می شد اما صبوری و خوش رفتاری می کرد تا بالاخره آن ها را به خود جذب می کرد و آن ها همه شیفته ی او می شدند. به همین دلیل دوستانش از انواع و اقسام مختلف عقیده ها و حتی مذهب ها بودند!
روزی عصبانی شده بود و بیرون از خانه کنار جوی آب نشست و پاکت نامه ای را در دست داشت. دوستش می گوید: دختری بود که چند وقتی به دنبال ابراز علاقه به فرهاد بود و حتی به دنبال او راه می افتاد و او را زیر نظر داشت اما فرهاد اعتنایی نمی کرد و از ماجرا خبر هم نداشت تا بالاخره آن دختر نامه ای نوشت و داخل خانه انداخت. اما فرهاد متوجه شد که نامه از طرف یک دختر غریبه است، آن را قبل از اینکه بخواند برداشت و پاره کرد و در جوی آب انداخت و با عصبانیت گفت: نمی خواهم حتی ببینم داخلش چیست.
همیشه نگران اقوام و بستگان بود به طوری که حتی بعد از شهادتش نیز مراقب خانواده اش بود. خواهر شهید می گوید: بعد از شهادت فرهاد و در روزهای سرد زمستان من و خواهرم در یک اتاق خوابیده بودیم که در آن بخاری برقی روشن بود. ما در آن اتاق تنها بودیم و پدر و مادرمان در اتاقی دیگر بودند و تمام درها و پنجره‌های اتاق بسته بودند. من احساس سرما کردم و از خواب پریدم خواهرم نیز با من از خواب بلند شد. در آن لحظه دیدیم که گوشه پتویمان به بخاری گرفته و دود زیادی در اتاق پیچیده است و پنجره‌ای که قفل آن بسته شده بود٬ باز شده است و دودهایی که در اتاق بود در حال بیرون رفتن است. نگاه کردیم که شاید پدر و مادرمان أن را باز کرده‌اند چون پنجره از پشت قفل شده بود و نمی‌توانست خود به خود باز شود٬ اما دیدیم که آن‌ها خواب هستند و از این اتفاق خبری ندارند. همانجا بود که پی بردیم کار کار کسی نمی‌تواند باشد جز برادرمان فرهاد که بعد از شهادت نیز به فکر ما است.
مادر شهید می گوید:
بعد از شهادتش تا شش ماه در خانه وجود او را حس می کردم. تا شش ماه او را در خانه می دیدم.روزی برای ناهار غذای مورد علاقه فرهاد را درست کرده بودم. هیچ کدام از فرزندان دیگرم در خانه نبودند. یک لحظه حس کردم بوی خوش و عجیبی در خانه پیچید. من همیشه لباس‌های او را بعد از شهادت مرتب می کردم. در حال اتو کردن بودم آن بوی خوش به مشامم رسید. در همان لحظه صدای افتادن کفگیر از آشپزخانه آمد. از پشت در نگاه کردم که ببینم چه کسی است (چون هیچ کس آن موقع در خانه نبود) دیدم کفگیر از روی در قابلمه افتاده است و یک لحظه یک سایه‌ای از جلو چشمانم رد شد. گفتم خوب شاید به نظرم آمده و اهمیتی ندادم. همان شب به خواب خواهرش آمد.
خواهر شهید: خواب می‌بینم که فرهاد با یک لباس سفید که اصلا پاهایش پیدا نبود آمد و گفت که: «من امروز با یکی از دوستانم آمده بودم تا از دست‌پخت مامان بخورم کمی که خوردیم٬ کفگیر از دست من افتاد و مامان متوجه شد. ولی خیلی خوش‌مزه بود...» اینو گفت و رفت. من صبح که بیدار شدم و خوابم را برای مادرم تعریف کردم او شروع به گریه کرد. او گفت دقیقا همین اتفاق دیروز افتاد اما من به شما چیزی نگفتم. خودم حس کردم که فرهاد آمده است.
در سال ۱۳۸۵ به همت عده ای از جوانان اهل معرفت که ادامه رو راه شهدا هستند، یادواره ای برای این شهید برگزار شد که در آن علی رغم تلاش های بسیار برای تدوین فیلم مصاحبه با پدر و مادر شهید و نمایش خصوصیات اخلاقی و کرامات او، این مار صورت نگرفت، گویی آن شهید راضی به پخش آن فیلم ها نبود. اما موزه شهدا در بهشت زهرا(س) تهران در مصاحبه ای که خلاصه آن را در کلیپ زیر میبینید، کمی به معرفی این شهید پرداخته است.



وصیتنامه بسیار پرمحتوا و قابل تامل این شهید به دست خط خود او به شرح زیر است:

فرهاد RPG / مسافر کربلا

فرهاد RPG / مسافر کربلا

فرهاد RPG / مسافر کربلا
منبع :سایت شهید آوینی

 

 

نگارنده : admin در 1391/12/22 09:25:43.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خبرنگار شهیدی که می‌گفت من آبدارچی‌ سپاهم

خبرنگار شهیدی که می‌گفت من آبدارچی‌ سپاهم
خبرنگار شهیدی که می‌گفت من آبدارچی‌ سپاهم
 همسر شهید «غلامرضا نامدارمحمدی» می‌گوید: غلامرضا در تبلیغات لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) بود، هر کسی از او می‌پرسید که مسئولیتش در سپاه چیست؟ می‌گفت «من در سپاه آبدارچی و جاروکش هستم». 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)‌، در دوران دفاع مقدس هر کسی سلاحی در دست داشت، با آن به میدان می‌آمد؛ یکی قلم داشت می‌آمد تا بنگارد مقاومت رزمنده‌ها را؛ یکی دوربین داشت، می‌گذاشت روی دوشش و از صحنه‌های مقاومت، عکس و فیلم می‌گرفت؛ همه اینها جان‌شان را کف دست می‌گذاشتند و می‌رفتند.

شهید «غلامرضا نامدارمحمدی» خبرنگار و عکاس دفاع مقدس است که لحظه شهادتش در عملیات «بدر» توسط همسنگرش «محمدحسین حیدری» به ثبت رسیده است.

برای بزرگداشت یاد و خاطره این شهید رسانه‌، در ایام شهادتش گفت‌وگویی را با همسر وی ترتیب دادیم. 

* پدرم در جبهه غرب به شهادت رسید

«زهرا هادی» همسر شهید «غلامرضا نامدارمحمدی» می‌گوید: متولد 1344 در محله نارمک هستم؛ ما 8 فرزند بودیم، من فرزند دوم خانواده بودم؛ از دوران کودکی به پدر شهیدم «محمد هادی» خیلی وابسته بودم، اخلاق پدرم خیلی خوب بود، اهل تقوا و اخلاص بود.

پدرم کارمند شرکت گاز بود؛ آن زمان در شورای کارگری بودند که با رئیس بخش درگیر شد و از آنجا بیرن آمد؛ بعد هم مغازه باز کردند و از درآمد مغازه فلاکس، پتو و قمقمه آب و سایر وسایل مورد نیاز را به جبهه‌ می‌فرستاد؛ پدرم اوایل جنگ وارد بسیج شد، به جبهه رفت؛ او در عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشت و بعد هم به غرب اعزام شد و در شهریور ماه سال 1361 در قصرشیرین به شهادت رسید. وقتی پدرم به منطقه رفت، به او گفتند تا در آشپزخانه کار کند، اما قبول نکرد، به خط مقدم رفت و بعد از 6 ماه حضور در منطقه جنگی شهید شد.

* ازدواج با خبرنگار شهید

شهید نامدار محمدی متولد 17 بهمن 1341 بود؛ کلاس چهارم دبیرستان بودم که خواهر شهید در جلسات قرآن با من آشنا شد و مرا به خانواده‌شان معرفی کرد؛ ابتدا خواهر و مادر آقا غلامرضا به منزل ما آمدند بعد هم برای اولین بار در شب خواستگاری او را دیدم.

شهید در جلسه‌ صحبت شرطی که گذاشت، اعزام به جبهه بود و گفت: «من در تبلیغات لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) هستم و تا زمانی که جنگ ادامه دارد، من هم به جبهه خواهم رفت؛ این روزها یا سال دیگر شاید شهید شوم؛ اگر می‌دانی پشیمان می‌شوی، الان جواب رد بده چون بعداً فایده ندارد».

برادر غلامرضا فرمانده بسیج کرمان بود که در تیرماه سال 61 به شهادت رسیده بود، به همین جهت و روحیاتی که این خانواده داشتند، خانواده من غلامرضا را پذیرفته بودند و من هم برای ازدواج با او جواب مثبت دادم؛ مهریه‌ام 100 هزار تومان بود؛ مراسم عقد و عروسی نیز همزمان در آذر 1361 برگزار شد؛ چون اصالت پدر همسرم به استان کرمان برمی‌گشت؛ او می‌خواست بعد از بازنشستگی به محل تولدش رفته و در آنجا زندگی کند بنابراین بلافاصله بعد از ازدواج ما، خانواده همسرم به کرمان رفتند.

* زندگی ساده‌ای را شروع کردیم

توقع بالایی نداشتم که غلامرضا خانه و زندگی آن‌چنانی برای من فراهم کند؛ زندگی مشترک ما در طبقه بالای منزل پدری‌ام آغاز شد؛ شهید حقوق کارمندی می‌گرفت و زندگی ساده‌ای داشتیم؛ غلامرضا، مهندس و دانشجوی رشته معدن بود؛ او علاقه زیادی به تحصیل داشت و برای ادامه تحصیل من هم خیلی اصرار می‌کرد؛ اما با توجه به اینکه دو ماه بعد از ازدواج باردار شدم، فقط توانستم دیپلم بگیرم.

* همسرم می‌گفت: من آبدارچی‌ سپاه هستم

شهید به خاطر مسائل امنیتی از کارش حرفی نمی‌زد؛ چون آن زمان در کشور ترور نیروهای سپاه توسط منافقین زیاد بود، هر وقت بیرون می‌رفتم، غلامرضا حتی روی ما هم حساس بود و می‌گفت: «وقتی صدای گلوله شنیدی، روی زمین بخواب».

او حتی وقتی از جبهه می‌آمد، عکس‌هایی را که گرفته بود، به من نشان نمی‌داد؛ چون اسناد و عکس‌ها محرمانه بود؛ هر کسی هم از او می‌پرسید مسئولیتش در سپاه چیست؟ می‌گفت «من در سپاه آبدارچی و جاروکش هستم».

عکس‌هایی که شهید نامدارمحمدی می‌گرفت، در مجله پیام انقلاب، امید انقلاب، روزنامه‌ها و نشریه‌ها چاپ می‌شد؛ او هیچ‌وقت من را درگیر کارهای بیرون از منزل نمی‌کرد و خستگی را به خانه نمی‌آورد.

* 40 روز بعد از ازدواج‌مان به جبهه اعزام شد

غلامرضا 40 روز بعد از ازدواج‌مان به جبهه اعزام شد؛ کارش هم طوری بود که 25 ـ 40 روز طول می‌کشید که به تهران برگردد.

19 مهر سال 62 تنها یادگار غلامرضا به دنیا آمد؛ وقتی که او فهمید بچه‌مان دختر است، اول خیلی ناراحت شد؛ دوست داشت فرزندمان سرباز امام زمان(عج) باشد؛ اما مهر دختر و پدری گّل کرد و خیلی به هم وابسته شدند؛ برای گذاشتن اسم دخترم هم من دوست داشتم اسم او مهری یا بنفشه باشد، اما آقا غلامرضا موافقت نمی‌کرد، استخاره کرد و اسم «فضه» آمد.

یادم هست 3 روز بعد از به دنیا آمدن دخترم، غلامرضا به جبهه رفت و 47 روز بعد برگشت؛ آن زمان من سن کمی داشتم؛ نگه داشتن بچه و تحمل گریه‌های شبانه‌اش برایم سخت بود؛ مادرم در طبقه پایین بود اما باید خواهر و برادرهایم را هم سر و سامان می‌داد و به زندگی خودشان می‌رسید.

دخترم نزدیک به یک ساله بود که دوباره باردار شدم؛ قبل از به دنیا آمدن بچه، دخترم مریض بود؛ او را در بیمارستان بستری کردیم؛ روزی که می‌خواستند، فضه را مرخص کنند، دعا می‌کردم آقا غلامرضا هم بیاید؛ چون خیلی برایم سخت بود؛ همان زمان شهید آمد، رفتیم دخترم را مرخص کردیم و به منزل آمدیم؛ یک دفعه حالم بد شد؛ برای به دنیا آمدن بچه به بیمارستان رفتیم؛ بچه به دنیا آمد اما عمرش به دنیا نبود.

* پا منبری شیخ حسین انصاریان بود

همسرم، در خانواده مذهبی به دنیا آمده بود؛ خودش تعریف می‌کرد: «مادرم در زمان طاغوت، تلویزیون را روی تراس منزل گذاشته بود و روی آن آشغال می‌گذاشت و می‌گفت بودن این وسیله در خانه حرام است»؛ غلامرضا وقتی همراه با برادر شهیدش محمدحسین از مدرسه می‌آمد، بعد از خوردن ناهار به کلاس قرآن می‌رفتند، در راهپیمایی‌ها حضور پیدا می‌کردند؛ بعد از انقلاب هم به نماز جمعه می‌رفت و پا منبری شیخ حسین انصاریان بودند. بعد از ازدواج من هم با غلامرضا به نماز جمعه، جلسات دعای کمیل و دعای ندبه می‌رفتم.

* روضه‌خوانی خبرنگار شهید در شهادت ائمه اطهار(ع)

شهید معمولاً در اوقات فراغت ترجیح می‌داد، کتاب‌هایی از جمله کتاب‌های درسی، نهج‌البلاغه بخواند؛ او ارادت خاصی به ائمه اطهار(ع) داشت؛ ایام شهادت یکی از ائمه(ع) که می‌رسید، یک پارچه مشکی داشت روی سرش می‌گذاشت و بعد از نماز مغرب خودش روضه می‌خواند و گریه می‌کرد؛ من هم در این روضه گریه می‌کردم.

* مراعات همسایه می‌کرد

شهید نامدار محمدی در بحث همسایه‌داری هم مراعات می‌کرد؛ زمانی که برف می‌آمد، او علاوه بر پارو کردن، پشت بام خودمان، پشت‌بام آنها را هم پارو می‌کرد.

یادم است در یکی از سحرهای ماه مبارک رمضان، رفتم پشت پنجره بدون غرض گفتم: «فلان همسایه بیدار است، آن همسایه خواب است و...». غلامرضا گفت: «خانم، تجسس نکن، هر کس اعتقادی دارد و زندگی مردم به خودشان مربوط است».

او در بحث امر به معروف و نهی از منکر با زبان خوب همیشه تذکر می‌داد؛ به عنوان مثال اگر دختر بچه‌ای را می‌دید که موهایش بیرون است یا حجاب کامل ندارد، به او می‌گفت: «عموجان! حجابت را رعایت کن» بعد هم برایش این مسئله را توضیح می‌داد.

متأسفانه در جامعه دیده می‌شود که برخی خانم‌ها موهایشان را طوری می‌بندند که مانند کوهان شتر است، آن موقع‌ها یک وقت‌هایی موهایم را می‌بستم، کمی برجسته می‌شد او می‌گفت: «این‌طوری نبند» ولی در این زمانه مسائل عوض شده است.

* نوار ضبط شده‌ای که شهید برای امام(ره) فرستاد

یکبار دخترم مریض شده بود، هیچ بیمارستانی دخترم را قبول نمی‌کرد؛ آخرش او را به بیمارستان هاشمی‌نژاد بردیم؛ از ظهر تا 10 شب طول کشید تا او را بستری کنند، غلامرضا خیلی ناراحت شد، یک نوار ضبط کرد و برای حضرت امام خمینی(ره) فرستاد؛ ایشان هم دستور دادند و مسئول بیمارستان هاشمی‌نژاد را عوض کردند.

* با ماشین بیت‌المال تا سر کوچه هم نمی‌رفت

یکی از خودروهای سپاه دست آقا غلامرضا بود؛ به منزل آمد؛ به او گفتم: «با ماشین اداره برویم منزل یکی از اقوام» گفت: «با ماشین خطی می‌رویم، این بیت‌المال است» با یک بچه پیاده راه افتادیم و خودمان را به خیابان اصلی رساندیم.

در راه به مغازه‌ای رفتیم تا برای دخترم پوشاک بخریم؛ همزمان یک آقای افغانی هم به مغازه آمد و می‌خواست قند بخرد؛ غلامرضا به او گفت: «بیایید برویم منزل ما قند کوپنی داریم به شما می‌دهیم» باهم به منزل رفتیم و شهید قند را به آن آقا داد؛ بعد از آن به منزل اقوام رفتیم.

* گره از مشکلات مردم باز می‌کرد

شهید نامدارمحمدی تا جایی که می‌توانست گره از مشکلات مردم باز می‌کرد؛ پدر شهید می‌خواست ماشینش را بفروشد؛ مشتری جلوی در منزل‌مان آمد؛ او رفت برای معامله، خیلی طول کشید تا برگردد، نگران شدم و آمدم جلوی در؛ دیدم همسرم و آن جوان از اتومبیل پیاده شدند؛ گفتم: «کجا رفتی؟ چرا این قدر دیر کردی؟» گفت: «با آن جوان در مورد ازدواج صحبت می‌کردم؛ راهنمایی کردم که چطوری پا پیش بگذارد و مراحل را جهت ازدواج طی کند».

* حفظ حجاب همیشه مورد تأکید همسرم بود

یک بار غلامرضا به مرخصی آمد؛ فضه تازه راه افتاده بود، دست دخترمان با آب جوش سوخت، او خیلی ناراحت شد و گفت: «تمام کارهایت را بگذار کنار، فقط مواظب بچه باش». شهید نامدارمحمدی خیلی به بحث حجاب تأکید داشت؛ او همیشه می‌گفت: «کارهایت را به خاطر خدا انجام بده».

* خوابی که قبل از شهادت همسرم دیدم

یک شب خواب دیدم آقایی در منزل را زد؛  من رفتم در را باز کردم؛ او گفت: «خبرنگار هستم، آقاتون تشریف دارند؟» گفتم: «بله» آمدم داخل و شهید را صدا کردم، او جلوی در آمد.

آن آقا به شهید گفت: «به خاطر کار خیری که انجام داده‌اید هر چیز بخواهید به من بگویید به شما بدهم» من سریع آمدم به شهید گفتم: «بگو به ما تلویزیون رنگی بدهند».

آن آقا صدای من را شنید یک دفعه شهید گفت: «یک تکه زمین یا یک منزل به من بدهید که وقتی نبودم، خانواده‌ام راحت باشند» آن آقا گفت: «چشم زمین و خانه‌ای می‌دهیم، ولی من آمدم بگویم پیغامی دارم» غلامرضا گفت: «پیغام‌تان را بفرمایید» او گفت: «شما فقط تا 18 روز دیگر زنده هستید» با شنیدن این خبر یک دفعه از خواب پریدم؛ همین هم شد، دقیقاً 18 روز بعد از آن خواب، غلامرضا به شهادت رسید؛ در واقع خدا می‌خواست مرا آماده کند.

و بالاخره شهید «غلامرضا نامدارمحمدی» در 23 اسفند 1363 در عملیات «بدر» در 22 سالگی به شهادت رسید، فقط 2 سال و 3 ماه با غلامرضا زندگی کردم.

* شنیدن خبر شهادت

چون نزدیک عید بود، منزل مادرم بودم و به ایشان در کارهای منزل کمک می‌کردم که عموی شوهرم آمد.

ـ چرا سر خانه و زندگی‌ات نیستی؟!

ـ چی شده؟

ـ بیایید برویم غلام زخمی شده.

با شنیدن این حرف، بند دلم پاره شد؛ یاد خوابم افتادم و شروع کردم به گریه کردن؛ با عموی شوهرم در راه گریه می‌کردیم؛ بین راه به منزل عمه‌ همسرم رفتیم؛ عمه لباس مشکی پوشیده بود.

آن لحظات به دخترم فکر می‌کردم، چون کوچک بود و چطوری باید او را بزرگ کنم؛ بعد فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «هر کس دندان دهد نان دهد» و امیدم به خداوند بود که به لطف خودش مرا یاری کرد.

تقریباً 2 روز بعد از شهادت غلامرضا، به ما گفتند: «شهیدی را آوردند معراج شهدا که با مشخصات شهید شما مطابقت دارد» برای شناسایی با خانواده همسرم به معراج رفتیم؛ دیدیم که غلامرضاست؛ فقط اسمش اشتباه نوشته شده بود. شهید وصیت کرده بود که در بهشت‌زهرا(س) دفن شود تا کنار همرزمانش باشد؛ اما آن زمان مادر شهید زنده بود و گفتند باید بیاورید کرمان کنار برادرش دفن شود؛ به هر حال پیکر غلامرضا را به کرمان بردند و در کنار برادرش دفن کردند.

در دورانی که باهم زندگی کردیم، 3 بار با شهید نامدارمحمدی به کرمان رفتیم؛ اولین‌بار مراسم سالگرد برادر شهیدش بود و دوبار دیگر هم برای دیدن خانواده با همسرم رفته بودم؛ بعد از شهادت هم چند مرتبه رفتیم.

* غروب‌هایی که با دلتنگی من و دخترم می‌گذشت

همیشه نگران بودم، آشیانه‌ای که با غلامرضا ساخته‌ایم، با رفتنش ویرانه شود؛ موقع اعزام که می‌رسید، به او می‌گفتم: «نرو من با این سن و سال با یک بچه کوچک چه کار کنم» اما این خواهش و تمناهای من فایده‌ای نداشت و می‌رفت.

دخترم تازه حرف می‌زد، برخلاف تمام بچه‌ها که اول مامان را یاد می‌گیرند، اولین کلمه‌ای که فضه گفت بابا بود. آخرین باری که غلامرضا را راهی منطقه می‌کردم، گفت: «مواظب خودت و بچه باش».

بعد از شهادت همسرم، دخترم که تازه راه افتاده بود، ساعت هفت تا 7 و نیم چند مرتبه جلوی در می‌رفت و منتظر آمدن بابا بود؛ چون این ساعت، ساعتی بود که غلامرضا به منزل می‌آمد و با دخترمان بازی می‌کرد؛ بعد از شهادتش وقتی دخترم می‌دید بابا نمی‌آید، شروع می‌کرد به گریه کردن و بهانه گرفتن؛ او را بغل می‌کردم تا آرام شود.

دخترم در رشته صنایع تحصیل کرده است.

نگارنده : admin در 1391/12/20 11:09:00.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چکی که در حضور شهید صیاد شیرازی امضا شد

چکی که در حضور شهید صیاد شیرازی امضا شد
چکی که در حضور شهید صیاد شیرازی امضا شد
محسن رضایی با یک روحانی وارد قرارگاه شدند و به سرهنگ صیاد شیرازی گفتند از طریق رادیو خبر سقوط یک فروند بالگرد عراقی را شنیده‌اند و می‌خواهند بدانند چه کسی آن را ساقط کرده است. 
 عملیات خیبر در ساعت 21:30 روز 3/12/1362 با رمز یا رسول الله آغاز شد. هدف از این عملیات انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند بود. قرار شد خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.

 

دلایل متعددی باعث شد تا منطقه عملیات هور باشد که یکی از آن دلایل این بود که دشمن فکر نمی‌کرد نیروهای اسلام توانایی عملیات در این منطقه جغرافیایی را داشته باشند.

 

عملیات خیبر که به آزاد سازی منطقه ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلاییه انجامید، موجب افزایش عزم بین المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید؛ به گونه ای که از تاریخ 3/12/1362 (زمان آغاز عملیات خیبر) تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارایه شد. شورای امنیت سازمان ملل نیز در تاریخ 11/3/1363 قطع نامه 552 خود را در خصوص پایان دادن به جنگ ایران و عراق تصویب نمود. این در حالی بود که هیچ یک از قطع نامه و طرح های مذکور نظر ایران را تامین نمی کرد.

 

هم چنین، در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تاثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.

آنچه پیش روی شماست خاطره ایست از یک خلبان هوانیروز در عملیات خیبر:

*روی زمین فرود آمدم، ازدیدن تعداد زیاد بالگردها فهمیدم که مأموریت خاصی در پیش داریم. قرار بود نیروهایی را برای تصرف شهر «القرنه» عراق با بالگردها جابه‌جا کنیم. کانکسی را به ما دادند تا شب را در آن استراحت کنیم.

عراقیها هم با توپ و خمپاره و هواپیما به ما خوشامد گفتند؛ اما هیچ کس محل نمی‌گذاشت. هرکسی به کار خودش مشغول بود.

واقعاً ترس از انفجار و کشته شدن از بین رفته بود. نه هیچ کس دوید، نه هیچ کس به درون سنگر رفت.

صبح از اتاقک بیرون آمدم. در سمت افق، یک خط طولانی و عظیم از آدم دیدم که از جنوب به شمال در حرکت بودند. پرچم‌های رنگارنگ روی دوش آنها در حرکت باد از سویی به سویی می‌رفت.

متوجه بسیجی جوانی شدم که روی خاک خوابیده بود. توی هوای آزاد، چاله‌ای کنده و در آن به خواب عمیقی فرو رفته بود. کوله‌پشتی، سلاح و نارنجک هم به خودش آویزان کرده بود. گوشه صورتش خیس بود. مثل اینکه خیلی زودتر از من بیدار شده و نمازش را خوانده بود.

پس از خوردن صبحانه، عملیات را آغاز کردیم. در دو نوبت پروازی، تعدادی نیرو به داخل جزیره مجنون بردم. برای پرواز سوم، جهت انجام مأموریتی از تیم کنار رفتم. منتظر بودم بگویند چه کار کنم که ستوانیار عبدالله نجفی مرا صدا کرد و به سمت قرارگاه برد.

سرهنگ صیاد شیرازی و برادر محسن رضایی آنجا بودند احترام نظامی گذاشتم. عبدالله مرا معرفی کرد:

- جناب سرهنگ، ایشان ستوانیار خلبان علیرضا سالارِ، از استادان مرکز آموزش هستند که تا به حال در این عملیات دوبار به جزیره رفته‌اند و با توجه به آشنایی ایشان به منطقه و اینکه اولین بالگردی بودند که در جزیره مجنون فرود آمده‌اند، به کار شما می‌خورند.

سرهنگ صیاد شیرازی نگاهی به من انداخت، نقشه‌ای را روی میز پهن کرد و دست روی القرنه که یکی از شهرهای عراق در کنار جاده بغداد - بصره بود، گذاشت و خواست به آنجا پرواز کنم.

پرسیدم: «هنوز کسی به آنجا نرفته؟»

گفت: «شما باید بروید».

طبق دستور سرهنگ صیاد شیرازی،‌ من به عنوان فرمانده تیم عملیاتی انتخاب شدم. تیم پروازی تشکیل شده بود از 4 فروند بالگرد 214، دو فروند بالگرد کبری، دو فروند بالگرد نیروی دریایی و یک فروند بالگرد نیروی هوایی.

قرار شد کلیه بالگردها پس از سوار کردن پرسنل ابتدا به جزیره مجنون بروند و در آنجا من به تنهایی با یک نفر بلدچی به نقطه عملیاتی در نزدیکی القرنه بروم و در صورت امن بودن مسیر، به جزیره بازگشته، تیم پروازی را به آنجا ببرم.

 

پس از سوار کردن و بارگیری مهمات، به طرف جزیره پرواز کردیم. هشت فروند از بالگردها، در حالی که موتور آنها روشن بود، در جزیره ماندند تا من پرواز آزمایشی خود را انجام بدهم.

با بلدچی به پرواز ادامه دادم؛ اما هر چه جلوتر می‌رفتیم بلدچی گیج‌تر می‌شد؛ تا جایی که اظهار کرد که نمی‌تواند مسیر را پیدا کند. با اطلاعاتی که خود داشتم و با استفاده از آبراه‌هایی که می‌شناختم، به سمت نقطه موردنظر پرواز کردم.

دقایقی بعد، روی جاده‌ای که بخشی از آن در آب فرو رفته بود، روی زمین نشستم و از بلدچی پرسیدم که آیا درست آمده‌ایم؟ با خوشحالی تأیید کرد. سریع به جزیره بازگشتم و به بالگردها گفتم دنبال من پرواز کنند.

مسیر پرواز، کمتر از هشت دقیقه بود. تا غروب آفتاب، تعداد زیادی از رزمندگان را جا به جا کردیم.

دو روز متوالی، رزمندگان را حمل ‌و نقل کردیم. در این دو روز، شاهد حضور سه فروند بالگرد عراقی بودیم، که چون لاشخوری گرسنه به دنبال موقعیت مناسب بودند. هر سه در فاصله‌ای زیاد در اطراف گردش می‌کردند؛ بی‌آن که اقدامی انجام دهند.

روز سوم، من سرعت بیشتری به کار دادم. از تیم جدا شدم و در یک نوبت پروازی، زمانی که من در نقطه عملیاتی بودم، بالگردهای دیگر در جزیره مشغول سوار کردن پرسنل رزمنده بودند. همین باعث شده بالگردهای عراقی که دنبال موقعیت مناسب بودند، حمله کنند. آرایش آنها تغییر کرده بود.

یک بالگرد به سمت چپ و دیگری به سمت راست پرواز کرد و بالگرد میانی، مستقیم به سمت من آمد. لحظاتی بعد، دو بالگرد دیگر در طرفین بالگرد میانی قرار گرفته، شکل عدد هفت را به وجود آوردند. نمی‌توانستم برای برگشتن به جزیره به آنها پشت بکنم؛ زیرا هدف قرار می‌گرفتم.

با خونسردی پروازم را به سمت محل فرود ادامه دادم. سه بالگرد عراقی نزدیکتر شدند. وقتی از حالت تهاجمی بالگردهای عراقی اطمینان حاصل کردم، در یک پیام رادیویی به عبدالله که خلبان بالگرد کبری ضد تانک بود، موقعیت را اطلاع دادم.

عبدالله از من خواست دور بزنم و برگردم. گفتم که این کار امکان ندارد و بهترین راه فرود در نقطه عملیاتی است.

ارتفاع را کم کردم و به داخل نیزارها رفتم تا صورتی که پرسنل حاضر در منطقه خواستند با آنها مقابله کنند، مرا هدف قرار ندهند. به مهندس پرواز - گروهبان بابایی- گفتم به محض نزدیک شدن به سطح زمین، درها را باز کند و از افراد بخواهد سریع بالگرد را ترک کنند.

در هر بار، به علت نزدیک بودن مسیر، 20 تا 25 نفر را با تمام تجهیزات سوار می‌کردیم. بنابراین، با توجه به بار اضافه، انجام هر گونه مانور سریع غیرممکن شده بود. بالگردهای عراقی وارد عمل شدند. من از عبدالله خواستم هر چه سریعتر خود را به من برساند.

بالگردهای عراقی کاملاً نزدیک شده بودند. سعی کردم با کم و زیاد کردن ارتفاع و پرواز پله‌ای، خود را از هدف قرار گرفتن نجات دهم. موقعیت زیر پایم هم به علت آب مناسب فرود نبود و در صورتی که عراقیها مرا می‌زدند، هیچ کدام نمی‌توانستیم از داخل آب بیرون بیاییم.

تنها کاری که می‌توانستم انجام بدهم، فرود بود.

سرعت را زیاد کردم تا هر چه زودتر به خشکی برسم. با نزدیک شدن به سطح خشکی، مهندس پرواز، درهای بالگرد را باز کرد و مسافران به پایین پریدند. وقت زیادی نداشتم.

بالگردهای عراقی برای شلیک راکت‌های خود، سر را پایین داده و سرعت گرفته بودند. در موقعیت مناسب شمارش کردم و ناگهان ارتفاع گرفتم.

- یک، دو، سه

هنگامی که ارتفاع گرفتم، درست نقطه فرودم هدف چندین راکت قرار گرفت. تا می‌توانستم، با زاویه‌ای بسته به سمت بالا پرواز کردم؛ به گونه ای که بالگردهای عراقی در ارتفاعی پایین‌تر از من قرار گرفتند. با این عمل، فرم آرایش آنها به هم خورد.

در حال گردش به راست بودم که عبدالله اعلام کرد موشک در راه است. با اینکه می‌دانستم او در کار کنترل موشک مهارت خاصی دارد، اما برای پرهیز از برخورد موشک مجدداً ارتفاع گرفتم و دوباره گردش به راست انجام دادم. سعی کردم در این حالت، پهلو و پشت بالگرد را به سمت عراقیها ندهم و با سرعت به داخل نیزارها رفتم.

با ورود به نیزارها، صدای پرهیجان عبدالله را شنیدم که گفت: «خورد، خورد» گردشم را تکمیل کردم و به سمت بالگرد های عراقی پرواز کردم.

موشک به دم یک فروند از آنها اصابت کرده بود و بالگرد، در حالی که به دور خود می‌چرخید، سقوط کرد.

سقوط بالگرد عراقی، موج شادی را در بین رزمندگان ایجاد کرد. همه آنها از شوق این درگیری شجاعانه عبدالله برایمان دست تکان می‌دادند و به روی زمین پشتک و وارو می‌زدند.

عصر همان روز به ستاد قرارگاه رفتیم تا گزارش عملیاتی را به مسئولان بدهیم. پس از پایان گزارش توقع داشتیم که عبدالله به هدف قرار گرفتن بالگرد عراقی اشاره کند؛ اما او هیچ چیزی نگفت.

در همین لحظه، برادر محسن رضایی با یک نفر روحانی وارد قرارگاه شدند و به سرهنگ صیاد شیرازی گفتند که از طریق رادیو خبر سقوط یک فروند بالگرد عراقی را شنیده‌اند و می‌خواهند بدانند که چه کسی آن را ساقط کرده است. من گفتم کار عبدالله بوده است.

آقای روحانی، دست چکی از جیبش بیرون آورد، مبلغی روی آن نوشت و پس از امضا، آن را به سمت عبدالله گرفت؛ اما او از قبول آن خودداری کرد. هر چه برادر رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی به او اصرار کردند، عبدالله امتناع کرد.

روحانی به عبدالله گفت: «این چک را من امضا کرده‌ام و مثل این است که خرج شده؛ بنابراین بهتر است آن را قبول کنی».

عبدالله با یک دست چک را گرفت و با دست دیگر، آن را به روحانی داد و گفت: «این مبلغ را بریزید به حساب جنگ».

فارس

نگارنده : admin در 1391/12/20 10:46:01.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خواهرم؛ چادرت!

خواهرم؛ چادرت!
خواهرم؛ چادرت!
خاطره ای از خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس 
مجروحین در بیمارستان پر شده بودند. حال یکی خیلی بد بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت. وقتی دکتر این مجروح رادید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم. مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

حیات

نگارنده : admin در 1391/12/20 10:04:36.
 
 
جمعه 24 اردیبهشت 1395  1:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها