0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یادکردی از سنگرسازان بی‌سنگر

یادکردی از سنگرسازان بی‌سنگر
یادکردی از سنگرسازان بی‌سنگر
زندگی جهادگری که بعد از ولادت، دور حرم امام‌رضا(ع) طواف کرد ... 
دنیا که آمد دور حرم اما رضا علیه السلام طوافش دادند. از این طواف تا به آن، راهی بود پر از زندگی، دانستن، رنج، جهاد جهاد جهاد ...
اگر می گفتی مهندس محمد تقی رضوی، شاید خیلی ها نمی دانستند چه کسی را می گویی، اما آتقی را همه می شناختند؛ همه بچه های جنگ...توی عملیات ها پشتشان به او گرم بود.
جمعه وقت اذان ظهر به دنیا آمد. بچه‌ ای اول بود و اولین نوه‌ای پدربزرگ و مادربزرگ. هم وزنش شیرینی خریدند و توی حرم امام رضا(ع) دادند به مردم

کلاس پنجم بود، عکس‌ها و نوارهای امام را می‌برد مدرسه می‌داد به دوست‌هاش. نه به همه. تا مطمئن نمی‌شد به کسی چیزی نمی‌داد. حواسش جمع همه چیز بود.
عشق فوتبال بود. توپ گیرش می‌آمد با بچه های محل تیم راه می‌انداختند. پای ثابت فوتبال‌های مدرسه بود. آخر هم از همین بازی‌های توی کوچه شد عضو تیم جوانان ابومسلم خراسان. تیمشان توی جام پاسارگاد اول شد. بعد از فینال ولی عهد آمده بود به شان مدال بدهد، یکی یکی دست می‌داد و مدال‌ها را می‌انداخت توی گردن بازیکن‌ها. محمد تقی نه دست داد، نه گذاشت ولی عهد مدالش ار بیندازد گردنش. مدال را از خودش گرفت و انداخت گردنش.
 دانشگاه مشهد قبول شد؛ رشته راه و ساختمان. هر چه اصرار کردیم بفرستیمش خارج، قبول نکرد. می‌گفت باید بمونم همین جا توی کشور خودم. هر چی بشم واسه‌ای مرم خودمون بشم.                                                                                                                                                              
 زنگ زد و گفت هر کی با لباس سربازی اومد اسم من رو گفت به‌ش لباس بده، جا بده، ازش پذیرایی کن. توی پادگان به دوستانش که فرار می کردند آدرس خانه را داده بود.

شب‌ها ماشین پدرش را بر می‌داشت می‌رفتیم پای منبر آقای هاشمی نژاد و آقای خامنه‌ای. بعد هم دنبال چاپ و پخش اعلامیه و نوارهای امام بودیم تا نصف شب. ساواک مشهد را که گرفتند، اسمش توی لیست اعدامی‌ها بود.


بعد از انقلاب ادامه‌ای سربازیش را رفت کمیته، بعد هم تربت حیدریه، توی تربت بین مردم دو دستگی بود. سر زمین‌هایشان، محمد با کمک خود مردم برایشان مسجد و مدرسه و حمام ساخت، راه درست کرد، زمین‌هایشان را تقسیم کرد. جهاد سازندگی تربت را با چند نفر از دوستانش راه انداخت.


توی تربت یک جیپ درب داغون زیرپایش بود. باهاش همه کار می‌کرد سنگ می‌برد، آجر، سیمان، خراب می‌شد تعمیرش می کرد. چند روز بعد، باز گوشه‌ای تعمیرگاه می‌دیدمش. یکی دوباره هم چپ کرد بس که ازش کار می‌کشید، بچه‌ها به‌ش می‌گفتند ماشین از دستت خسته شده، خودت نمی‌ری مرخصی، لااقل دو سه روز به ماشینت مرخصی بده.

بیستم مهر پنجاه و نه غیبش زد. هر چه گشتیم پیدایش نکردیم. چند روز بعد تلفن کرد. جبهه بود.

دختر داییش را برایش عقد کردیم. دلم خوش بود به خاطر او هم که شده بیش‌تر می‌ماند، نماند. فردای عقدشان رفتند تربت حیدریه. با هم.

قبل از عقد گفت: تو زندگی با من باید صبور باشی، زندگیت باید رو دوشت باشه از این شهر به اون شهر. زندگی با یه جهادگر یعنی همین. جنگم نبود من یه جا نبد نمی‌شدم. چیزی نگفتم سر سفره بله را که گفتم سرش را بلند کرد و به‌م خندید. نیمه‌ای شعبان عروسی کردیم. ساده

امروز عروسیمان بود. فردا چند تکه اثاث برداشتیم رفتیم تربت. دو تا اتاق اجاره کردیم. محمد صبح می‌رفت جهاد، آخر شب بر می‌گشت ماه رمضان حسابی تنها بودم. می‌رفتم دوره‌ای قرآن. یک ماه بعد همان چند تکه اثاث را فرستادیم مشهد. خودمان رفتیم اهواز؛ بی اثاث.


عید با بچه‌ها رفتیم اهواز دیدنشان. بعد از مدت‌ها، خشکم زد. ناخودآگاه زدم زیرگریه. یک اتاق داشتند توی ساختمان‌های کیانپارس. دو تا پتو از جهاد گرفته بودند یکی را می‌انداختند زیرشان، یکی را رویشان. محمد اورکتش را تا می‌زد می گذاشت زیرسرش و خانمش چادرش را. دو تا بالش برده بودم توی راه استفاده کنیم همان جا گذاشتم.

دشت صاف صاف بود جان پناهی نبود. بچه‌ها راحت تیر می خوردند بلندوزر را برداشت خاک را جمع کرد، چند تا تیغه زد. دید عراقی‌ها کمتر شد. تیغه‌ها را وصل کرد به هم شد خاکریز.


می‌خواستیم جاده بزنیم. شب رفتیم شناسایی محل. برگشتیم به‌ش گزارش دادیم قبول نکرد. گفت: دقیق نیست فردا شب خودش با دو نفر رفتند شناسایی.


یک شرکت خارجی شش ماه وقت خواسته بود با کلی امکانات یک سایت پدافندی راه بیندازد. آتقی دوازده روزه همان سایت را ساخت، با امکانات و هزینه‌ای کم‌تر. بالای بلندی های اهواز.


پشت کاروان خاکریز زد. دید دشمن روی کل منطقه کور شد همین شکست حصر آبادان را تضمین کرد. امام گفته بود. باید می‌شد.


 مسئولیت مهندسی عملیات فتح را دادند به جهاد. منطقه وسیع بود.رضوی توی هر قرارگاه دو تا مقر جهاد راه انداخت. قبل از عملیات سیصد کیلومتر جاده زد که نیروها را مستقیم می‌رساند پشت خط دشمن. چند تا درمانگاه صحرایی ساخت. روی رودخانه اروند هم پل زد. همه‌ای این کارها را یک ماه و نیمه کرد. عملیات هم که شد بیشتر منطقه را خاک‌ریز زد و سنگر ساخت.

بعد از عملیات هم برای تثبیت نیروها جایی درست کرد تعمیرگاه، تدارکات، همه چیز سر جای خودش بود. کار بزرگ بود. رضوی هم مرد کارهای بزرگ بود. توی تمام این مدت نه خواب داشت نه خوراک درست و حسابی.

روی جاده‌ها و پل‌هایی که می‌ساختند اسم می‌گذاشتند عملایت فتح المبین اسم جاده را گذاشته بودند عشق آباد.  خبر پیروزی فتح المبین را که شنید، افتاد روی خاک، سجده کرد. خدایا شکرت توی عملیاتی شرکت کردم که فتح الفتوح بود.

به‌ش گفتم: تو دنیا بهترین نعمت چیه؟ گفت: امام

عاشق امام بود.


عملیات خیبر سه شیفت بالای سر بچه‌ها بود. پابه‌پایشان کار می کرد. چشم‌هایش از خستگی قرمز شده بود تا جاده‌ای سیدالشهداء را تمام نکرد، نخوابید.

 با آن همه کار و دردسر،حواسش به عشایر بین راه سیدصالح تا پاوه هم بود. اوضاعشان خوب نبود. فرستادمان آن جا برایشان کلاس درس و قرآن و ورزش راه انداختیم. دام‌هایشان را واکسینه کردیم هر کاری از دستمان بر می آمد. خودش هم به‌مان سر می‌زد.

به‌اش ده روز مرخصی می‌دادند خیلی که می‌توانستیم پنج، شش روز نگه‌اش می‌داشتیم. لیست مرخصی‌ها را نگاه می‌کردیم. توی یکسال فقط دوازده روز رفت مشهد.
 

طله بودم. توی خط من را دید، گفت: درس و مشقت رو چی کار کردی؟        

                                                                                                                                         

گفتم: این جا واجب تره.
گفت: اگه حوزه‌ها خالی بشه، راحت می‌شکنیم.
دوماه به دوماه طلبه‌ها را جابه‌جا می‌کرد که به درس‌هایشان برسند.
 می‌گفت: طلبه هر چی خونده بالاخره ته می‌کشه، باید اطلاعاتش به روز باشه.

.....

 قبل از انقلاب رفته بود سیستان و بلوچستان. امکانات نبود با بیل و کلنگ و غلتک برای مردم راه ساخته بود. برایش فرقی نداشت توی جنگ هم همین طور. با دست خالی جاده می‌کشید خاک ریز می‌زد سختی کشید تا مهندسی رزمی را راه انداخت.


 گفتند: این جا برای تو کاری نداریم. رفتم پیش رضوی گفت: کار فرهنگی می‌کنی؟
گفتم: هرکار بگی می کنم، فقط تو جبهه باشم. من را برد چادر تبلیغات.سفارشم را به بچه‌ها کرد. پلاکاردها و نقاشی‌ها را می‌بردم می‌زدم توی مسیر. برایشان از شهر رنگ و کاغذ و قلم‌مو می‌آوردم. هیچوقت کسی را رد نکرد.

 مدت‌ها توی ستاد پشتیبانی جنوب کار می‌کردم. پایین نامه‌ها امضای رضوی بود. نمی‌شناختمش. از ماشین پیاده شد. سرتا پای خاکی. گفتم: رضوی رو ندیدی؟
گفت: رضوی رو می خوای چی کار؟
گفتم می‌خواهم این رو امضا کنه.
 گرفت، امضا کرد. خودش بود. محمدتقی رضوی.

 آمد خانه. خوشحال بود. سهمیه‌ای کارت‌های ملاقات با امام را به‌ش داده بودند. خوش حال شدم، گفتم: برای ما هم هست؟               

 

خندید گفت: اول راننده‌های لودر و بلدوزر، بعد شما. می‌دانستم خیلی هوای راننده‌های جهاد را داشت. به‌شان می‌گفت: سنگرسازان بی‌سنگر.

وقتای عملیات دیر به دیر به‌مان سر می‌زد. آمد خانه. چشماش کاسه‌ای خون بود. گفتم: محمد چند شبه نخوابیدی؟ دستم را گرفت، نشاندم. گفت: می‌خواهیم بریم مشهد.
گفتم: حالا؟


گفت: داداشت رو می‌بریم. عطیه صبوری کن. تا برسیم مشهد، اشک می‌ریختم. آرام و بی‌صدا. محمد دل داریم می‌داد. وقتی رسیدیم به‌م گفت: تو باید محکم باشی، به بقیه هم دل‌داری بدی، عطیه از خدا برام بخواه، نه جراحت، نه اسارت، فقط شهادت.

تهران را دوست نداشت. می‌گفت: عطیه! جای من این جا نیست. نمی‌تونم پشت میز بشینم و امضا کنم.  بی‌خود دلم را خوش کرده بودم باز هم تنها بودیم من و حمزه، خودش بیش‌تر منطقه بود تا تهران توی دفتر کارش.

 تهران تنها بودیم. هر شب جمعه می‌رفتیم گلزار شهدا، بعد هم دیدن دوستان. وقتی هم می رسیدیم مشهد، اول می‌رفتیم زیارت شهدا. بعد هم همه را جمع می‌کرد خانه‌ای پدرش، اگر کسی مشکلی داشت مشکلش را حل می‌کرد اختلافی، کدوری بین خانواده‌ها بود برطرف می کرد. حواسش به همه بود.

مادرش دوست داشت اسم بچه را بگذاریم جواد. خودش دوست داشت اسمش را بگذاریم حمزه. می‌گفت: می‌خوام حمزه‌ای اسلام باشه.

محمد که خانه بود حمزه روی زمین نبود، بغلش می‌کرد، باهاش حرف می‌زد، بازی می‌کرد، می‌گفت: حالا که من هستم توی بیش‌تر استراحت کن. از تشییع شهید ساجدی برگشته بودیم. ساکت بود. حمزه را گوشه‌ای اتاق خواباندم. رفت بالای سرش نشست. بوسیدش. دست کشید روی سرش گفت: عطیه امشب بچه‌های ساجدی بی‌نوازش پدر می خوابن. صدایش می‌لرزید، بلند شد از اتاق بیرون رفت. گفت: اگه من شهید شدم نذاری حمزه بیاد بالای سرم. می‌خوام خاطره‌ای زنده بودنم برایش بمانه.

 می‌خواست مسئولیت یکی از قسمت‌های جهاد را توی مقر بده دست یکی. پرسید جبهه بودی؟ گفتم: کار اداری جبهه نمی‌خواد که.
 گفت: کسی می‌تونه مشکلات این بچه‌ها رو حل کنه که خودش زیر آتیش زندگی کرده باشه.

 ازش خواستند بماند تهران، کم‌تر برود منطقه، جای خودش نیروهایش را بفرستد خط. به‌شان گفت: وجود این بچه‌ها حضور من رو معنا می‌کنه، من بدون اونا نمی‌توانم نفس بکشم.

رفت؛ خط مقدم کنار بچه‌ها. به‌اش مرخصی داده بودند بروند حج. نرفت، گفت: ما اگه نصیبمون بشه می‌ریم پیش خود خدا.

خانه‌امان دو تا اتاق تنگ و تاریک بود. طبقه‌ای چهارم. باران که می‌آمد از سقف آب می چکید. اهواز را پشت هم می‌کوبیدند آژیر قرمز که می‌کشیدند. حمزه را بغل می‌کردم، چهل وهشت تا پله را دو تا یکی می‌رفتم پایین. یک شب پشت خانه‌امان را زدند. سه روز آب و برق نداشتیم. شب‌ها شمع روشن می‌کردم. آب هم از منبع زنگ‌زده‌ای روی پشت بام بر می‌داشتم. محمد آمد. بردمان هتل فجر. آن جا را هم می‌زدند. هر شب. محمد می‌خندید و می‌گفت: شما هر جا برید صدام همون جا رو می‌زنه.

 .....

 مثلاً مسئول ستاد مرکزی پشتیبانی جنگ بود. باید بیش‌تر تهران می‌ماند اما منطقه را ول نمی‌کرد. تهران هم که بود پشت میزکارش نمی‌دیدیمش.

 .....

سال تحویل شصت و شش. من و محمد و حمزه با هم بدیم. کنار خانواده‌هایمان، مشهد. هر روز برایش تلفن می‌زدند. کارش داشتند با اصرار و التماس من سه چهار روز ماند، کنار من و حمزه. آخرین عیدمان بود.

 به عکس بچه‌ها نگاه می کرد، به عکس بچه‌ها کنار خودش. بچه‌هایی که شهید شده بودند. می‌گفت: من که کاری نکردم شاید به خاطر اینا راهم بدن، آخرای بهشت. حالا من نگاه می‌کنم به عکس خودم کنار او.


راضی نمی‌شد ازش عکس بگیریم. به‌ش گفتم: شهید می‌شی بی عکس می‌مونی‌ها. گفت: ما کجا و شهادت کجا

لباس شخصی تنش بود. ازش عکس گرفتم. نفهمید.

توی جاده می‌رفتیم. هواپیماها جاده را بمباران کردند. آتقی رانندگی می‌کرد. ماشین چپ کرد همانطور که خودش را بیرون می کشید عکسش را درآوردم. نشانش دادم. زد زیرخنده، گفت: کارامون اشکال داره، خدا قبولمون نمی کنه که نمی‌کنه. یک ماه بعد همان عکس را دیدم. روی اعلامیه، جلوی ستاد. 

ماه رمضان بود. نزدیک شب قدر آمد خانه، خواست ساکش را ببندم.

 

گفتم کجا؟          
گفت: غرب.
گفتم: ما هم باهات می‌آییم.
گفت: اگه موندنم طولانی شد، می‌آم دنبالتون.
طولانی نشد روز بیست و سوم برش گرداندند.



 از قرارگاه زنگ زدند، گفتند: آقای رضوی چند بار تماس گرفتن، جواب ندادید. عصبی بودم. داد زدم من از صبح منتظرم، کسی تماس نگرفته. دست خودم نبود. نگرانش بودم. هیچ وقت این طور نگرانش نشده بودم. بعد از افطار، تلفن زنگ زد. دویدم طرف گوشی محمد، دوستش بود گفت: خانم رضوی، آتقی زخمی شده، الان هم بیمارستانه. حمزه خواب بود، بغلش کردم، رفتیم سمت قرارگاه، می‌خواستم ببینمش. سال‌ها بود می‌خواستم ببینمش اما جنگ نمی‌گذاشت.

می‌آمد طرف خانه، روی دست مردم، آمد تا جلوی در حیاط، آمد توی حیاط، رویش را کنار زدند. چه غوغایی شد. به خودم آمدم. اطرافم را نگاه کردم. دنبال حمزه گشتم. ندیدمش. دویدم طرف اتاق. خوابیده بود، راحت. همان شد که محمد می‌خواست. ....


خبرگزاری دانشجو

نگارنده : admin در 1391/12/07 08:55:45.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نجاری که سوسنگرد را نجات داد

نجاری که سوسنگرد را نجات داد
نجاری که سوسنگرد را نجات داد
 فتح‌الله همتی پیرامون خاطرات خود از سال‌های دفاع مقدس می‌گوید: با حمله عراق به همراه یکی ـ دو نفر از بچه‌های کارگاه خودمان را به اهواز رساندیم، در خط و پشت خط نیز بر سر زبان‌ها افتاد و معروف شدم به «دایی همتی جبهه‌ها». 
 نیاز، آدم را می سازد و غنی می کند و سختی ها وا می دارد که بهترین تفکرها را انجام دهی.

لحن مهربانی دارد و همه دایی همتی صدایش می کنند، جلو می روم، می گوید: خوبی دایی جان؟ روزگارچطور است؟ با خود اندیشیدم شاید با کسی یا آشنایی مرا اشتباه گرفته است که از تعجب من به خنده می آید و می گوید: من دایی همتی ایرن هستم و همه دختر و پسرهای ایران زمین خواهرزاده های من می شوند، اطرافیانش هم شروع به خنده می کنند و از من هم دعوت می کنند تا همراه جمع آنها خاکی شوم، واقعا این همه خاک را از جبهه ها آورده اند؟ صمیمی و مهربانند و تقریبا همگی گویشی از جنوب کشور دارند، دایی همتی با لهجه لُری خود می گوید اینها بچه های سوسنگرد و دشت آزادگان هستند. منم از بروجرد، سال 59 خودم رو قاطی آششون کردم، می خندد و ادامه می دهد: عجب آش خوشمزه ای هم است.

دایی می گوید: قبل از انقلاب از بروجرد به تهران آمدم و در مغازه خواهرزاده ام به حرفه نجاری مشغول شدم، چشمکی و نیش خندی می زند و می افزاید: چون خیلی دوست داشتنی بودم، همه داخل کارگاه برایم جان می دادند به پیروی از خواهر زاده ام من را دایی صدا می کردند، سالها گدشت و با حمله عراق به همراه یکی دونفر از بچه های کارگاه خودمان  را به اهواز رسانیدم، در خط و پشت خط نیز بر سر زبانها افتاد و معروف شدم به دایی همتی جبهه ها!
نجاری که سوسنگرد را نجات داد
دایی همتی در سال‌های دفاع مقدس


  سوسنگرد در محاصره

«فتح الله همتی» معروف به «دایی همتی» پل چوبی جاده سوسنگرد ـ بستان را ساخت. این پل 85 متری در عملیات امام مهدی (عج) مهمترین راه محسوب می شد، این پل که اولین راه بین رودخانه در جبهه بود به پل «دایی همتی» معروف شد.

فتح الله همتی با بیان اینکه عراقی ها در ماه های ابتدایی جنگ تحمیلی سوسنگرد را محاصره کرده بودند می گوید: ما پشت رودخانه در پدافند بودیم و عراقی ها مقابل ما بودند؛ برای انجام برخی مأموریت ها باید با قایق به آن طرف رودخانه می رفتیم، قبل از اجرای عملیات امام مهدی(عج) در اسفند 1359 و حضور گسترده نیروها در منطقه، امکان عبور از رودخانه با قایق وجود نداشت و باید برای جابجایی گسترده نیروها کاری می کردیم.

 پلی که دایی ساخت!

دایی همتی می افزاید: گفتم باید یک پل روی رودخانه بزنیم؛ عرض رودخانه تقریبا 85 متر بود و برای ساخت پل، سیم بوکسل آوردم و از این طرف رودخانه به آن طرف کشیدم و با کمک رزمنده‌ها با ریختن بتن روی زمین، سیم بوکسل را محکم در زمین نگه داشتیم. آب رودخانه بالا آمده بود و بچه ها با قایق می رفتند و سیم بوکسل را جابه جا می کردند. هنگام کار، دشمن بمب و گلوله به طرف ما می ریخت؛ هنوز سیم بوکسل کاملاً وصل نشده بود که خمپاره ای در اطراف ما به زمین خورد و تعدادی از رزمنده ها مجروح شدند؛ یک سرباز هم از ناحیه دستش مجروح شد اما همت بچه ها این سیم به دو طرف وصل شد.

برای ساختن پل، تخته های سه متری درست کردیم و بچه ها این تخته ها را با سیم به هم وصل کردند؛ بالاخره این پل 85 متری ساخته شد و برای اینکه روی آب خیلی تکان نخورد، غواص هایی داخل رودخانه رفتند و این پل را از پایین با سیم بوکسل به کف رودخانه وصل کردند.
نجاری که سوسنگرد را نجات داد
 مهندس دایی همتی!
فردای آن شب فرمانده آمده بود و پرسید مهندس این پل کیست؟ بچه با خنده گفته بودند: مهندس دایی همتی طراح آن است . فرمانده خواسته بود تا من راببیند. یکی از رزمنده ها دوان دوان آمد نفس زنان گفت مهندس دایی! مهندس دایی! خنده ای تحویل خوش مزگیش دادم گفتم: مگر سر آوردی؟ محمد جواب داد: به جان خودم فرمانده گفت برو و مهندس دایی همتی را صدا کن. همه بچه زدند زیر خنده! به آنها تشری زدم و با محمد رفتم ببینم چه خبر است. وقتی پیش فرمانده رسیدم گفت: مهندس دایی همتی شمایید؟ که من هم زدم زیر خنده و گفتم: من نجار دایی همتی، دایی رزمنده ها هستم امری هست در خدمتم. فرمانده ادامه داد: پل را شما طراحی کردید؟ گفتم: نظر من بود که اینگونه ساخته شود و همت بچه ها آن را ساخت و استوار کرد.

 نیاز، آبستن زایش تفکر است

دایی رو به من ادامه می دهد: دخترم در طول جنگ از این ابداعات کم نبود، نیاز آدم را می سازد و غنی می کند و سختی ها وا می دارد که بهترین تفکرها را انجام دهی و من از این مقوله مستثنی نبودم، وقتی نیاز نداری دنبال راه حل برای رفع آن نیستی.

وی بیان می کند: پل های دیگری در زمان جنگ با ابزار ساده و همچنین پیچیده ساخته شد که از بین آنها می توانم به پل های پل بشکه ای، پل ضربتی، پلهای دوبه ای، پلهای متحرک و معلق، فرش باتلاقی و باتلاقروی جبل و همچنین پل های تانک رو اشاره کنم.

پلی از بشکه
این رزمنده بیان می کند: طرح پل بشکه ای در عملیات ثامن الائمه (ع) ساخته شد که برای ساخت آن بشکه های 220 لیتری خالی را جمع آوری کرده و با متصل کردن آنها به یکدیگر کار جابه جایی نیروها و امکانات در عملیات شکست حصر آبادان انجام شد.

 پل برای عبور تانک

وی ادامه می دهد: تقریبا هیچ رودخانه ای نتوانست بچه های مهندسی جهاد را شکست بدهد. طراحی و اتصالات قطعات پل های تانک رو آن قدر استادانه بود که دو نفر نیروی معمولی می توانستند آن را روی رودخانه نصب کنند. البته این پل که ساده مونتاژ می شد، کاملا بر اساس محاسبات مهندسی طراحی و ساخته شد تا جایی که کاروان تانک های 60 تنی روی آن عبور می کردند. عراق مدت ها نفهمید ایران چطور بدون پل ، فاو را پشتیبانی می کند. خضر، این وسیله عظیم الجثه که نه خروش اروند حریفش شد، نه حملات هواپیماهای عراقی، با یک ایده مهندسی و اجرای ساده، بین دو ساحل اروند حرکت می کرد. یک موتور تراکتور روی یک قطعه پل شناور نصب شد و یک سیم بکسل که در دو طرف اروند محکم شده بود، به رینگ چرخ این تراکتور متصل بود. روی این خضرها همه چیز قابل جابه جایی بود حتی تانک و کامیون های پر از بار.

 ساخت پل ضربتی
دایی درباره رودخانه های غرب کشور می گوید: بر عکس رودخانه های جنوب به دلیل دره های شیب دار و عمیق، خروشان و نا آرام هستند که روش ساخت پل ضربتی در عملیات در این دو منطقه متفاوت است. در این رودخانه ها با لوله های بسیار بزرگ بسترسازی و بعد روسازی می شد تا در برابر سیلابهای خروشان مقاوم باشند.

ساخت پل دوبه ای

وی به یاد می آورد: شهید هزاردستان که طراح بسیاری از پل‌ها و سازه های جهاد در جنگ تحمیلی محسوب می شود توانست با طراحی پلهای دوبه ای (قطعات فلزی شناوری که در بنادر جنوب برای تخلیه و بارکشی استفاده می شود) نام خود را به عنوان یکی از جهادگران دفاع مقدس ثبت کند و در طول سه سال حضور در جبهه ها تا زمان شهادتش 12 پل روی کارون و بهمنشیر ساخت.

  پلهای متحرک و معلق

پل خیبر، پل بعثت، پلهای متحرک و معلق در جنوب و غرب کشور ازجمله شاخص ترین پلهای ساخته شده در دوران دفاع مقدس است. پلهای معلق در کوهستانهای صعب العبور مناطق غرب کشور از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردار بود به گونه ای که همچنان پس از گذشت سالها از پایان جنگ این سازه ها کاربری دارد.

دایی اظهار می کند: پل خیبر که از آن به عنوان یکی از شاهکارهای مهندسی جنگ نام برده می شود، بزرگترین پل شناور دنیا به طول 14 کیلومتر است که بر روی هور زده شد. برای شناورسازی آن از مواد پلیمری استفاده شد تا در صورت حمله هوایی دشمن به سرعت قابل تعمیر و تعویض باشد و در فواصل معینی از طول پل پارکینگ و محل توپ ضد هوایی تعبیه شد و قطعات یدکی نیز در طول مسیر به پل اصلی متصل شد تا در صورت نیاز به سرعت عوض شود. ساخت پل بعثت در عملیات والفجر8(فتح فاو) ساخته شده که برای در امان ماندن از آتش شدید دشمن و اتصال ایران به فاو بر روی اروند خروشان در حالی کلید خورد که اکثر نظامیان با آن مخالف بودند اما جهادگران با محاسبات دقیق و شبانه روزی خود بر روی اروند این پل را در ماه رمضان و در گرمای طاقت فرسای جنوب ساختند و با لوله هایی با قطر 156 اینچ دو ساحل اروند را یه یکدیگر متصل کردند.

 
ساخت پل بروی باتلاق

وی در انتها می گوید: جهادگران علاوه بر ساخت "فرش باتلاقی" که یک سازه مهندسیی و ساخته شده از پروفیل های محاسبه شده آلومینیوم است،"باتلاقروی جبل" را برای عبور از باتلاق و نیزارها ساختند؛ این دستگاه بزرگ با چرخهایی با قطر بیش از 4 متر برای یدک کشی، بازکردن راه و موانع در باتلاقها و نیزارهای جنوب ساخته شد. در کل نو آوری و تلاش بچه برای رسیدن به پیروزی کم نبود و این تنها گوشه ای از آنچه بود توسط من روایت شد.
نجاری که سوسنگرد را نجات داد


خبرگزاری فارس 

نگارنده : admin در 1391/12/08 09:26:30.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خلبانی که صدام دستور داد دو تکه‌اش کنند

خلبانی که صدام دستور داد دو تکه‌اش کنند
خلبانی که صدام دستور داد دو تکه‌اش کنند
شهید اقبالی در حالی که یک نیروی ستادی بود و می‌توانست دیگر حتی یک ساعت هم در کابین جنگنده ننشیند، با شروع جنگ و حمله عراق به ۱۵ پایگاه نیروی هوایی، بلافاصله خودش را به پایگاه تبریز رساند. 
«سیدعلی اقبالی دوگاهه» هفتم مهرماه 1328 در محله دوگاهه پایین‌بازار رودبار در خانواده‌ای مذهبی و متدین به دنیا آمد.

وی پس از گذراندن دوران کودکی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در دبیرستان امیرکبیر به ادامه تحصیل پرداخت و توانست از این دبیرستان مدرک تحصیلی دیپلم را اخذ کند.

اقبالی دوگاهه در 13 آذرماه 1346 به استخدام نیروی هوایی درآمد و پس از طی آموزش‌های نظامی و موفقیت در آزمون‌های زبان انگلیسی، مهارت‌های فنی و تخصصی، انجام دوره‌های پرواز و پرواز مقدماتی با هواپیمای پاپ و اف-33 در دانشکده پرواز در 25 مرداد 1347 برای تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به همراه دو نفر از دانشجویان به پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای آمریکا اعزام شد.

وی پس از بازگشت از این دوره آموزشی در چهارم بهمن 1348 به عنوان افسر خلبان شکاری تاکتیکی فعالیت خود را آغاز کرد.

اقبالی ‌دوگاهه در سال 1354 ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک پسر به نام «افشین» یکی از پزشکان حاذق کشور و از افتخارهای ایران اسلامی است.

اقبالی عاشق پرواز بود و با توجه به مسئولیت‌های مهمی که به عهده داشت هرگز از فعالیت‌های پروازی دور نشد و جرات و جسارت در پروازهای عملیاتی از وی استادی ماهر و برجسته ساخته بود.

وی به دلیل آگاهی‌های بالای علمی، مهارت فنی و تخصصی در پروازهای تاکتیکی و عملیاتی در کمترین زمان توانست به سطح لیدری ارتقا یابد.

او مسئولیت‌هایی در پایگاه‌های بوشهر، دزفول، تبریز و ستاد نیروی هوایی تهران داشت و سرپرست و صاحب پست‌های راهبردی معلم خلبانی، رئیس شعبه اطلاعات و عملیات فرماندهی گردان 23 شکاری و افسر ناظر اجرای طرح‌های عملیاتی معاونت طرح و برنامه نهاجا (نیروی هوایی ارتش) بود.

اقبالی دوگاهه با پیروزی انقلاب اسلامی مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما با آغاز جنگ عراق علیه ایران داوطلبانه به نیروی هوایی بازگشت و با انجام پروازهای شناسایی و آموزشی فعالیت‌های خود را آغاز کرد.

وی یکی از جوان‌ترین استادان خلبان شکاری در عملیات 140 فروندی بود و در آغاز جنگ، لیدر دسته پروازی چهار فروندی به شمار می‌رفت.

اقبالی‌ دوگاهه در یکم آبان‌ماه 1359 زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-5 را به عهده داشت، در یک ماموریت برون‌مرزی با هدف بمباران یکی از سایت‌های راداری موصل به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و مشاهده‌نکردن هدف بلافاصله به سمت هدف ثانویه که پادگان العقره در حوالی پایگاه هوایی کرکوک عراق و ایران بود، تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده روی هدف ظاهر شد. اما در پایان این عملیات موفقیت‌آمیز، رادار راهبردی دشمن پرنده آهنین شهید اقبالی را نشانه رفت و هواپیمای وی به شدت مورد اصابت موشک قرار گرفت.

پرنده زخمی که خلبان جوان آن را به زحمت به 30 کیلومتری شرق موصل نزدیک مرز ایران رسانده بود، سقوط و اقبالی دوگاهه با چتر نجات هواپیما را ترک کرد و به اسارت دشمن بعثی درآمد.

خلبان جوان و دلیر ایران‌زمین پیشتر تلمبه‌خانه‌ها و نیروگاه‌های برق عراق را از کار انداخته بود و طرح‌های عملیاتی وی موجب شده بود تا صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد. به همین دلیل صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود و دستور داد پس از دستگیری اقبالی بدنش را دو نیمه کردند و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد.

شهید اقبالی دوگاهه توسط عناصر مزدور رژیم بعث عراق با بی‌رحمانه‌ترین وضعیت به شهادت رسید. این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشی بی‌شرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناک، تا سال‌ها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می‌کرد و در مدت 22 سال هیچ‌گونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود تا اینکه در خرداد سال 1370 طبق گزارش‌های موجود عملیاتی و اطلاعاتی و نامه ارسالی کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت وی و اظهارات دیگر اسرای آزادشده و خلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد.

دشمن بعثی عراق بخشی از پیکر مطهر شهید اقبالی دوگاهه را در گورستان محافظیه نینوا و بخش دیگر را در قبرستان زبیر شهر موصل به خاک سپرده بود که با پیگیری کمیته جستجوی اسرا و مفقودین و کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی به همراه دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی در پنجم مرداد سال 81 پس از 22 سال دوری از وطن در بین حزن و اندوه یاران و همرزمان به میهن اسلامی بازگشت و در بهشت زهرای تهران کنار دیگر همرزمان شهیدش آرام گرفت.

سرلشکر خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه جوان‌ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش است که در سن 25 سالگی استاد خلبان جنگنده F-5 و در 27 سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد.

وی با بیش از 3000 ساعت پرواز عملیاتی و آموزش خلبانی به ده‌ها دانشجوی جوان خلبانی که تعدادی از آنها همچون شهیدان سرافراز سرلشکر خلبان عباس بابایی و سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی به مقام والای شهادت نائل شده‌اند و یا به رده‌های ارشد فرماندهی نیروی هوایی رسیده‌اند، کارنامه درخشان و پرافتخاری در طول عمر کوتاه و پربرکت خود به جای گذاشت.

این شهید بزرگوار فردی به تمام معنا صمیمی و مهربان بود؛ انسانی فروتن و خویشتن‌دار، گشاده‌رو، متین، آراسته و با اخلاق نیکو و منش بسیار انسانی که در نگاه اول هر کس را شیفته خود می‌کرد.

او روحی بلند و علاقه خاصی به قرائت قرآن مجید داشت و هر چند وقت، کل قرآن را دوره می‌کرد. او خلبانی جوان با دانش و معلومات فوق‌العاده گسترده بود که به تمام موضوعات و قوانین پروازی اشراف کامل داشت.

اقبالی با تکیه بر هوش و استعداد و حافظه بسیار قوی، با وجود تعدد منابع دانش پروازی و منابع تخصصی، به ویژه آیین‌نامه‌ها و دستورالعمل‌های نیروی هوایی، به طور خارق‌العاده‌ای به این منابع احاطه داشت؛ به نحوی که در مناظره‌ها بعضا مشاهده می‌شد با قید عنوان آیین‌نامه، صفحه و پاراگراف را دقیقا ذکر می‌کند!

به علت توانایی‌های بالایی که در امور فنی و پروازی داشت، در خیلی از موارد مورد مشورت همکاران و فرماندهان قرار می‌گرفت و تحلیل‌های وی همواره صائب بود؛ لذا از احترام خاصی نزد فرماندهان نیرو مخصوصا شهید فکوری فرمانده وقت نیروی هوایی برخوردار بود.

آن شهید بزرگوار به دلیل برخورداری از هوش وافر، آگاهیهای بالای علمی و مهارتهای فنی و تخصصی توانست در کمترین زمان ممکن به سطح لیدری ارتقا یابد و سرانجام به ستاد نیروی هوایی در تهران منتقل شود.

طی خدمت در ستاد، وی طرحهای استراتژیک و تاکتیکی ویژه‌ای را علیه تمامی نقاط حساس و حیاتی دشمن طراحی کرده بود. شهید اقبالی در حالی که یک نیروی ستادی بود و می‌توانست دیگر حتی یک ساعت هم در کابین جنگنده ننشیند، با شروع جنگ و حمله عراق به ۱۵ پایگاه نیروی هوایی، بلافاصله خودش را به پایگاه تبریز رساند. در آن هنگام، این پایگاه در طرح کلان نیروی هوایی، مسئول بخشهایی از خاک عراق نظیر کرکوک، موصل و اربیل بود.

به یاد رشادت‌ها و دلاوری‌های آن شهید بزرگوار امیر سرلشکر خلبان سید علی اقبالی دوگاهه، بهمن سال ۱۳۸۸ بنای یادبود آن شهید والامقام شامل مجسمه شهید و ماکت هواپیمای F-5 تایگر در شهرستان رودبار و در ساحل سفیدرود طی مراسم باشکوهی با حضور جمعی از مقامات لشکری و کشوری و مردم قدرشناس رودبار و مناطق اطراف رونمایی شد.

نگارنده : admin در 1391/12/08 09:54:18.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شنیدنی‌هایی از اردوگاه تکریت

شنیدنی‌هایی از اردوگاه تکریت
شنیدنی‌هایی از اردوگاه تکریت
 یک مرتبه از کمپ فرماندهی یک عالمه قلچماق ریختند و با مشت و لگد افتادند به جان شعبان و به قصد کشت، زدنش. چند دقیقه بعد، با سر و صورت خونی و زخمی آوردنش. بی‌رمق و بی‌حال نالید و گفت: «نگویید کلت دارم که اگر بگویید، می‌بندنتان به تانک.».

ظهر بود. توی اردوگاه «تکریت 2»، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که کار بازجویی برای دهمین بار شروع شد. هر بار که از نقطه‌ای به نقطه دیگر برده می‌شدیم، پیش از این که دست‌هایمان را باز کنند، لقمه نانی بدهند، کار استنطاق آغاز می‌شد. باید ریزبه‌ریز جزئیات گذشته خودمان را برای بازجوهای سمج و وحشی می‌گفتیم. دستشان را خوانده بودیم و سرکار می‌گذاشتیم‌شان، اما تا استاد شدن خیلی فاصله بود تا پس از بازجویی کم‌تر کتک بخوریم.

عراقی‌ها به رزمنده‌های کم سن و سال به شدت حساس بودند، زیر هجده سال را بدجوری می‌زدند. خشمشان این بود که این بچه‌ها با سن کم آمده‌اند برای دفاع و شده‌اند «حرس الخمینی». به تناسب رسته‌ها، تنبیه‌ها هم بالا می‌رفت؛ پاسدار، بعد بسیجی. اگر فرمانده بسیجی بودی که واویلا بود، حالت را جا می‌آوردند. برای همین بیش‌تر بچه‌ها سنشان را با توجه به قد و هیکلشان بالا می‌گفتند.

«شعبان صالحی» فرمانده گروهان یک از گردان «یا رسول (ص)» گوش‌هایش را تیز کرده بود که بفهمد عراقی‌ها چه سؤالی می‌کنند و بچه‌ها چه جوابی می‌دهند، چرا آخر بازجویی این قدر مشت و لگد و کابل و باتوم می‌زنند، بعد طرف را هل می‌دهند تو و کشان کشان یکی دیگر را می‌برند.

صالحی می‌دانست که اگر لو برود، چه بلایی سرش می‌آورند. آخرین سؤال عراقی‌ها که منجر به خشونتشان می‌شد، نوع رسته بچه‌ها بود. هرکدام به تناسب رسته، کتک می‌خورند.

اولی گفت: «من تیربارچی بودم.».

حسابی زدنش.

دومی گفت: «من خدمه تانک بودم.».

بدجوری زدنش.

سومی گفت: «امدادگرم.».

با مشت و لگد افتادند به جانش.

چهارمی گفت: «آرپی‌چی‌زن.».

و هر که چیزی می‌گفت، کتک مفصلی از عراقی‌ها می‌خورد. شعبان با خودش فکر کرد و به ما گفت: «بچه‌ها! نوبت من که شد، می‌گویم کلاش دارم. کلاش از همه سلاح‌ها کوچک‌تر است، در نتیجه کم‌تر کتک می‌خورم.».

 یکی با لگد، طوری به او زد که پهن شد توی بغل ما. صورت و دهان پیرمرد را پاک کردیم و گفتیم: «عجب آدمی هستی! چه قدر دخیل الخمینی می‌کنی؟ داشتند می‌کشتنت. برای چی این همه می‌گفتی؟».

پیرمرد گفت: «توی تلویزیون خودمان دیدم که هر وقت اسیر عراقی می‌گیرند، دخیل الخمینی که می‌گوید، بهش آب می‌دهند

طولی نکشید که نوبت شعبان شد. چون نزدیک بودیم، صدایش را می‌شنیدیم. ما که از نیروهای شعبان بودیم، منتظر بودیم، ببینیم چه بلایی سرش می‌آید و آیا این کلاشینکف نجاتش می‌دهد یا نه؟ آخر بازجویی بود و پاسخ سرنوشت‌ساز. سرباز عراقی ازش پرسید: «اسلحه‌ات چی بود؟».

شعبان یک کلام گفت: «کلاشینکف.».

نفس‌ها در سینه حبس شده بود. از قیافه حق به جانبش معلوم بود که تو دلش بشکن می‌زند. تا گفت کلاش، سرباز عراقی مشت محکمی به صورت شعبان زد و سرباز دیگری فریاد زنان دوید طرف کمپ فرماندهی اردوگاه و هی داد می‌کشید: «فرمانده! فرمانده، فرمانده.».

ما همه گیج شده بودیم. خدایا چه شده است؟ یک مرتبه از کمپ فرماندهی یک عالمه قلچماق ریختند و با مشت و لگد افتادند به جان شعبان و به قصد کشت، زدنش. بعد دستانش را بستند و او را بردند. چند دقیقه بعد، با سر و صورت خونی و زخمی آوردنش. ولو شد و ما همه زدیم زیر خنده که کلاش عجب نانی برایت پخت! بی‌رمق و بی‌حال نالید و گفت: «نگویید کلت دارم که اگر بگویید، می‌بندنتان به تانک.».

او می‌نالید و ما می‌خندیدیم. بعد فهمیدیم که اسلحه کلاش از دید عراقی‌ها مال فرمانده است و اگر بگویی کلت، فکر می‌کنند که تو فرمانده لشکری و می‌برندت استخبارات.

شنیدنی‌هایی از اردوگاه تکریت

هنوز کار بازجویی تمام نشده بود و یکی یکی بچه‌ها را برای بازجویی بیرون می‌بردند. نوبت پیرمردی شد. شصت‌وپنج سالی داشت، بی‌سواد و شوخ‌طبع بود. ازش پرسیدند: «اسلحه تو چه بود؟».

پیرمرد گفت: «من امدادگر بودم، سقا بودم، آب می‌دادم به یاران حسین (ع).».

این‌ها را با حال و هوای خاصی گفت. عراقی‌ها شروع کردند به کتک زدن. پیرمرد مدام زیر شلاق، زیر مشت و لگد و زیر باتوم داد می‌زد: «دخیل الخمینی!... دخیل الخمینی!».

عراقی‌ها بدجور می زدنش و از این مقاومتش خشمگین‌تر می‌شدند. هرچه می زدن، او همین را می‌گفت. ما همه مات و حیران مانده بودیم که خدایا این پیرمرد چه قدر عاشق امام است. به او حسودیمان شد. عراقی‌ها خسته شدند، یکی پیرمرد را نگه داشت و دیگری با مشت، چنان توی دهان پیرمرد کوبید که تمام دندانش خرد شد و خون از لبش فواره زد. هلش دادند سمت ما و او با همان دهان پر خون، دوباره رو کرد به عراقی‌ها و داد زد: «دخیل الخمینی!...».

یکی با لگد، طوری به او زد که پهن شد توی بغل ما. صورت و دهان پیرمرد را پاک کردیم و گفتیم: «عجب آدمی هستی! چه قدر دخیل الخمینی می‌کنی؟ داشتند می‌کشتنت. برای چی این همه می‌گفتی؟».

پیرمرد گفت: «توی تلویزیون خودمان دیدم که هر وقت اسیر عراقی می‌گیرند، دخیل الخمینی که می‌گوید، بهش آب می‌دهند.».

بچه‌ها از خنده روی زمین ولو شدند، حالا نخند، کی بخند. پیرمرد توی تلویزیون دیده بود که عراقی‌ها موقع اسیر شدن، دست‌هایشان را بالا می‌برند و دخیل الخمینی می‌گویند، گمان کرده بود این دخیل الخمینی، بین‌المللی است و هر که، هر کجا اسیر شد، باید دستش را ببرد بالا و همین را بگوید. خنده بازاری بود. پیرمرد هم می‌خندید و می‌گفت: «ای بابا! من موقعی که اسیرم شدم، دستم را بالا بردم و داد زدم، دخیل الخمینی، دخیل الخمینی و این‌ها هی من را زدند نامردها.».


نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:18:14.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عکاس صدام مبهوت از تصاویر جنگ!

عکاس صدام مبهوت از تصاویر جنگ!
عکاس صدام مبهوت از تصاویر جنگ!
این را موفاک فتحی داوود می‌گوید و شما باید بدانید چرا. سه سرباز جوان خودشان را به درخت‌های تپه بیرون سلیمانیه رسانده‌اند. آن‌ها از نبرد سختی که علیه ایرانی‌ها در کوه‌های ماووت بوده عقب‌نشینی کرده‌اند! صدام دستور داده که همه فراری‌ها باید تیرباران شوند

اشاره: رابرت فیسک از نویسندگان منتقد روزنامه ایندیپندنت است که در نقد سیاست‌های آمریکا نیز مطالب بسیاری دارد. وی همچنین کتاب مفصلی درباره حمله آمریکا به عراق دارد و تجربه حضور در خاورمیانه را نیز دارا است. متن حاضر سند جالب توجهی از نوع اعزام نیرو و رفتار ارتش عراق با مردم و سربازان خویش است و گرچه خالی از تحریف نیست ولی به خوبی فضای جبهه عراق را نشان می‌دهد که چگونه مشروبات الکلی به یاری‌شان آمده است!

«من بالا آورده‌ام!» این را موفاک فتحی داوود می‌گوید و شما باید بدانید چرا. سه سرباز جوان خودشان را به درخت‌های تپه بیرون سلیمانیه رسانده‌اند. آن‌ها از نبرد سختی که علیه ایرانی‌ها در کوه‌های ماووت بوده عقب‌نشینی کرده‌اند! صدام دستور داده که همه فراری‌ها باید تیرباران شوند. داوود یکی از اعضای اصلی تیم تصویربرداران خبری ارتش عراق بوده است. او مجبور نبوده ببیند ولی او یک راوی بوده است.

آن‌ها بین 20 تا 26 سال سن داشتند. همه آن‌ها یک چیز را می‌گفتند: «دسته ما از هم پاشید و ما به دستور فرمانده عقب نشینی کردیم.» همه آن‌ها گریه می‌کردند. می‌خواستند زنده بمانند. نمی‌توانستند باور کنند که کشته خواهند شد. شش یا هفت نفر در جوخه آتش بودند. همگی‌شان دستانشان را روی سرشان گذاشته بودند. آن‌ها در حالی که گریه می‌کردند تیرباران شدند. سپس فرمانده جوخه آتش جلو رفت و تیری به پیشانی آن‌ها زد. ما به این «تیر خلاص» می‌گوییم. بلی، کشتن از روی ترحم! چه آسان عراقی‌ها از ما یاد گرفته‌اند!

داستان موفاک داوود غیرعادی است. او به مدت هشت سال، سرتیم تصویربرداران جنگی ارتش عراق در جنگ علیه ایران بوده است. او همچنین زمانی که آمریکایی‌ها در سال 2003 به بغداد یورش آوردند را فیلم‌برداری کرده است. وی اینک نیز برای اداره وزارت امور داخلی عراق فیلم‌برداری می‌کند.

تصاویر نگهداری شده، داوود را با یک دوربین آریفلکس و موهای بلند نشان می‌دهد. او معتقد است که فیلم مستند همیشه می‌تواند بر معنای ویدئو غلبه کند. وی می‌گوید: «همکاران من پیش از رفتن ما به خط مقدم مشروب می‌خوردند. یکی از دوستانم به قدری مشروبات عراقی خورد که کاملاً پر شد چرا که او مطمئن بود با رفتن به خط مقدم کشته خواهد شد! ولی زنده ماند.».

 نه او گریه نمی‌کرد اما پیش از اعدام می‌گفت که من پدر چهار فرزند هستم.» او برای زنده ماندن التماس می‌کرد و می‌پرسید: «چه کسی از همسر و فرزندان من مراقبت خواهد کرد؟ من یک مسلمانم. تو را به خدا!

دیگران این کار را نکردند. اولین اعدامی که موفاک دیده بود پسر جوانی در بیرون از بصره بود. او متهم به فرار از خدمت شده و محکوم به اعدام بود. یک خبرنگار روزنامه جمهوریه کوشیده بود تا وی را نجات دهد. او به فرمانده گفت: «او یک شهروند عراقی است. او نباید بمیرد» و فرمانده پاسخ داده بود: «این به تو مربوط نیست!» و این‌چنین تقدیر او بر مرگ بود.

«نه او گریه نمی‌کرد اما پیش از اعدام می‌گفت که من پدر چهار فرزند هستم.» او برای زنده ماندن التماس می‌کرد و می‌پرسید: «چه کسی از همسر و فرزندان من مراقبت خواهد کرد؟ من یک مسلمانم. تو را به خدا! به خاطر صدام! به خاطر خدا! من بچه دارم. من سرباز رسمی نیستم. من نیروی ذخیره‌ام. من از جنگ فرار نکردم. گردان من متلاشی شد.» اما فرمانده شخصاً به سر و قفسه سینه او شلیک کرد و بعد سیگاری را روشن کرد. سپس دیگر سربازان ارتش دور او حلقه زدند و در حالی که کف می‌زدند می‌گفتند: «زنده باد صدام!».

عکاس صدام مبهوت از تصاویر جنگ!

وقتی موفاک داوود بیشتر حرف می‌زند شما برای او تأسف می‌خورید. هشت سال در خط مقدم بودن! او از همکارانش می‌گوید که هر روز صبح قبل از اعزام به خط مقدم به روی خودشان مشروبات الکلی می‌ریختند. او می‌گوید: «بعضی از آن‌ها مجبور بودند بنوشند تا بتوانند به جلو بروند». روشن است که موفاک گاهی اوقات افراط می‌کند. من به او گفتم که سربازان انگلیسی قبل از نبرد سخت به طور عجیبی مصرف بیش از اندازه دارند. او سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد. او می‌داند که نبرد سخت چیست و می‌گوید: «طلال فرید، یکی از دوستانم، هرگز صبحانه نمی‌خورد. او فقط باید مشروب بخورد. او نیرویی را می‌خواهد که بمیرد!».

خیلی از آن‌ها مردند. عبدالزهرا که یک انگشتش را در محمره از دست داد، قربانی یک تیراندازی شد. موفاک ادعا می‌کند که در انبارهای ایرانی‌ها نیز مشروبات الکلی پیدا می‌کردیم و همه آن‌ها را می‌نوشیدیم! عبدالزهرا در قلادیس توسط یک تیرانداز در سال 1987 کشته شد. در نبرد شلمچه، موفاک میان خط مقدم نیروهای ایرانی و عراقی گیر کرده بود و توسط نیروهای عراقی که مجبور بودند خودشان را تسلیم کنند گیر افتاده و میان حفره‌های زمین پنهان شد و مواظب دوستش طلال بود.

او همچنین به دستور شخص صدام سوار بر بالگرد شده بود تا از جنگ تن‌به‌تن نیروهای عراقی و ایرانی فیلم‌برداری کند. «به قدری نزدیک به هم درگیر شده بودند که ما نمی‌توانستیم تشخیص دهیم کدام یک کشته‌های ایرانی و کدام یک کشته‌های عراقی‌اند.».

موفاک تاکید می‌کند که ایرانی‌ها نیز شهید محسوب می‌شوند! او طرفدار صدام نیست ولو اینکه صدام بابت این تصاویر او از جنگ مبلغ سه هزار دلار (1600 پوند) به او هدیه داده باشد! «صدام به شلمچه آمد ولی فقط تصویربردار ویژه او حق داشت از او فیلم بگیرد. ما اجازه این کار را نداشتیم».

اما فرمانده شخصاً به سر و قفسه سینه او شلیک کرد و بعد سیگاری را روشن کرد. سپس دیگر سربازان ارتش دور او حلقه زدند و در حالی که کف می‌زدند می‌گفتند: «زنده باد صدام!».

جنگ ایران و عراق، خانواده‌های هر دو طرف را متأثر ساخت. موفاک می‌گوید: «من برادرم، احمد فتحی را در این جنگ از دست دادم» یکی از دوستانش همسری داشت که برایش فرزندی به دنیا آورده بود و احمد داوطلب شده بود تا وظیفه او را به عهده بگیرد تا او برای دیدن تازه فرزندش به بغداد برود. پنجم می‌1985 بود. برادرم یک کاروان مهمات را در خط مقدم اسکورت کرده بود و به کمین خورده بودند، ما اطلاعات بیشتری نداریم! من به خط مقدم رفتم و با افسر فرماندهی، سرهنگ دوم ریاض صحبت کردم او گفت من نمی‌دانم چه اتفاقی رخ داده است! ما هیچ چیز پیدا نکردیم. هیچ برگه‌ای و هیچ تأییدی! هیچی! او ازدواج کرده بود و دو دختر و یک پسر داشت و خانواده او همچنان منتظرند تا او به خانه بازگردد. آن‌ها منتظر هر گونه خبری‌اند چون هیچ جسدی از او وجود نداشت و هیچ جزئیاتی از مرگ او در دسترس نیست و نام او نیز در حافظه جنگ باقی نماند!

 

 


نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:19:37.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

با نخبگان راهیان نور

با نخبگان راهیان نور
با نخبگان راهیان نور
من و روزهای آغاز جنگ تحمیلی تقریباً هم سن هستیم. سال‌های آخر جنگ از حرف‌های بزرگ‌ترها از تلویزیون از رزمندگان دوست و آشنا که از حال و هوای جبهه‌ها می‌گفتند چیزهایی می‌فهمیدم، چند بار هم

من و روزهای آغاز جنگ تحمیلی تقریباً هم سن هستیم. سال‌های آخر جنگ از حرف‌های بزرگ‌ترها از تلویزیون از رزمندگان دوست و آشنا که از حال و هوای جبهه‌ها می‌گفتند چیزهایی می‌فهمیدم، چند بار هم از دور بمباران و موشک باران را دیده بودم. بعدها هم که جنگ تمام شد، گوشه‌هایی از روایت 8 سال دفاع مقدس را در فیلم‌ها و کتاب‌ها و روزنامه‌ها که گاه بیگاه منتشر می‌شد، اما «شنیدن کی بود مانند دیدن»، آن هم کاری به عظمت دفاع و ایثار و شهادت در راه خدا بی هیچ مزد مادی و منتی.   

آن روزهای از خودگذشتگی، شهامت و اخلاص جوانان این آب و خاک برای ما نسل جوانی که حضور در جبهه‌ها را تجربه نکردیم و در میدان‌های جنگ و در بیابان‌های گرم و سوزان خوزستان و در کوه‌های سرد سر به فلک کشیده کردستان نبودیم، کمی دشوار است که تنها در قاب شیشه‌ای تلویزیون و عکس‌ها و تصاویر بی جان کتاب‌ها به درک و احساس عمیق آن برسیم. اما امروز به برکت خون پاک آن سرو قامتان بی ادعا، می‌توان رفت و آن مکان‌های مقدس که هر کدام گویای یاد و خاطره و درد و رنج و از خود گذشتگی و در یک کلام آزمون واقعی مردانگی در راه خداست را از نزدیک دید و لحظه‌ای نیز خود را به جای آن‌ها گذاشت و در پیشگاه وجدان خود قضاوت کنیم که آیا انصاف است چنین مردان بزرگی در حالی که هنوز 2 دهه از آن روزها گذشته است از یادها بروند چه زیبا گفت: «آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که مانده‌اند باید زینبی باشند، از همین رو کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا خواهد ماند.» پس بر ماست که امروز هر کدام زینب زمان باشیم تا یاد آن عزیزان سفر کرده از لوح دل و جانمان نرود.

در همین راستا بود که بنیاد ملی نخبگان به منظور آشنایی نخبگان جوان با رشادت‌ها و از خودگذشتگی های غرورآفرینان هشت سال دفاع مقدس اردوی بازدید از مناطق عملیاتی جنوب برگزار کرد، تا بدین وسیله زمان ارزش دیروز به امروز و همچنین تاریخ حماسه، خون و شهادت را به تاریخ جهاد علمی و شکوفایی کشور پیوند زند تا نسل جوان کشورمان به خصوص جوانان برگزیده علمی که در قالب کاروان نخبگان کشورمان عازم مناطق جنگی شده بودند لمس کنند که در سرزمین نور و حماسه، جایی است که نادیدنی‌ها به چشم می‌آیند و ناشنیدنی‌ها شنیده می‌شوند و ناگفتنی‌ها به زبان می‌آیند، بوی ایمان در مشام جان می‌نشیند و معنویت لمس می‌گردد و در یک کلام سرزمین نور، سرزمین درک و شهود است.

ساعت 17 پرواز به سوی سرزمین عشق و حماسه آغاز شد، در طول پرواز با اکثر نخبگان که صحبت می‌کردم مثل خود من از حال و هوای جنگ و آشنایی با مناطق جنگی کاملاً بی اطلاع بودند و از جبهه و جنگ و عشق بازی بین خدا و رزمنده‌ها جز حرف و کلام و خاطرات دیگران چیز دیگری نمی‌دانستند، ساعت 18 هواپیما در فرودگاه اهواز به زمین نشست و به سمت معراج شهدای شهر اهواز که در حقیقت پایگاه مرکزی کاروان راهیان نور است حرکت کردیم. از آنجا بود که باید برای دیدار با شهیدان میزبان، خود را آماده می‌کردیم.

بچه ها در دو ردیف پشت سر دلاور مردان ارتش وارد کانال و دره‌های عملیاتی شدند و با رمز یا فاطمه الزهرا (س) عملیات شروع شد. صدای انفجارهای مهیب سکوت شبانه را شکست و صدای شلیک موشک و توپخانه به حدی بود که نخبگان رنگ رویشان پریده بود ...

مسئولان راهیان نور، یکدست لباس نظامی خاکی رنگ به همراه یک بسته فرهنگی که از قبل تهیه شده بود به نخبگان جوان هدیه دادند. حال و هوای عجیبی بود، بیشتر نخبگان جوان هنوز معنی لباس رزم و چفیه را نمی‌دانستند و با حالت سرشار از شوخی و خنده لباس‌ها را پوشیدند، البته پوشیدن لباس اجباری نبود، ولی همه نخبگان لباس‌ها را پوشیدند و به سمت سوسنگرد حرکت کردیم. در طول مسیر راویان از وضعیت و موقعیت مسیر در زمان جنگ و خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان در هر کدام از این مناطق برای نخبگان جوان می‌گفتند. راویان از دلاورمردی ها و رابطه عاشقانه رزمندگان اسلام با خداوند می‌گفتند تا این که برای اقامه نماز در سوسنگرد پیاده شدیم. نماز مغرب و عشاء به امامت حاج آقای حسینی (راوی و روحانی کاروان) اقامه شد و سپس به مسیر خود ادامه دادیم تا این که به قرارگاه عملیاتی میشداغ در شمال شرق سوسنگرد رسیدیم. در قرارگاه میشداغ علی رغم اینکه فصل بازدید کاروان‌های راهیان نور نبود، تنها به خاطر حضور نخبگان تیپ 44 تکاور ارتش با تمام تجهیزات به قرارگاه برگشته بودند و برای آشنایی جوانان با حال و هوای جنگ و لمس واقعی روزهای دفاع مقدس دلاور مردان ارتش از روز قبل برنامه‌های مانور نظامی و رزم شب را آماده کرده بودند و نخبگان بعد از پذیرایی و صرف شام در سنگرهای فرماندهی و استراحت کوتاهی برای عملیات رزم شبانه آماده شدند. حدود ساعت 23 به صحن مخصوص عملیات رزم شبانه آمدیم، ابتدا فرمانده قرارگاه عملیاتی میشداغ درباره جایگاه این قرارگاه و عملیاتی که رزمندگان اسلام در اینجا انجام داده‌اند توضیح داد و مختصری از برنامه‌ای که برای ما تدارک دیده بودند شرح داد و به گفته وی گوشه‌های خیلی کوچک از عملیاتی‌های روزهای دفاع مقدس در آن مناطق بازسازی شد. بعد از حرکات نمایشی تکاورهای ارتش جوانان نخبه در دو ردیف پشت سر دلاور مردان ارتش وارد کانال و دره‌های عملیاتی شدند و بعد از صحبت‌های فرمانده عملیات که از طریق بی سیم در کانال پخش می‌شد از موقعیت ما و منطقه استقرار دشمن صحبت کرد و با رمز یا فاطمه الزهرا (س) عملیات شروع شد. صدای انفجارهای مهیب سکوت شبانه را شکست و صدای شلیک موشک و توپخانه به حدی بود که نخبگان رنگ رویشان پریده بود و در حالی که می‌دانستند هیچ‌گونه خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند، ولی از چهره‌های آن‌ها ترس و اضطراب عملیات به خوبی قابل لمس بود و واقعاً صداهای انفجار به حدی مهیب و وحشتناک بود که نمی‌شد به آن فکر نکرد و بعد از عبور از کانال و فتح آن توسط دلاورمردان ارتش عملیات به پایان رسید و دبیر اجرایی راهیان نور از خاطرات رزمندگان می‌گفت که چگونه با سلاح عشق و ایمان به جنگ نامتوازن دشمنان رفتند و پیروز و سربلند بیرون آمدند. حال دیگر جوانان نخبه جنگ برایشان تا حدودی قابل لمس‌تر بود. با دیدن آن‌ها به راحتی می‌شد تشخیص داد که به فکر رفته‌اند. شاید بیش از هر چیز به این فکر می‌کردند که به رزمندگان در آن شب‌ها و روزها چه گذشته است.

با نخبگان راهی نور

بعد از خواندن نماز صبح و صرف صبحانه باید قرارگاه را ترک و به سمت دهلاویه حرکت می‌کردیم در طول مسیر بازدیدی از بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) داشتیم. بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در جاده اهواز - خرمشهر و در فاصله 7 کیلومتری ایستگاه حسینیه به سمت دارخوین به شکل ساختمان بتونی بزرگ که کاملاً استتار شده دیده می‌شود. این بیمارستان توسط وزارت مسکن و قرارگاه مهندسی خاتم‌الانبیا جهت پشتیبانی و مداوای مجروحین عملیات کربلای 5 و عملیات‌های بعدی در سال 1365 ساخته شده. این بیمارستان علاوه بر پذیرش مجروحین جنگی، مصدومین شیمیایی را نیز پذیرش می‌کرد. این بیمارستان با ارتفاع 1/5 متر خاک و نیم متر ماسه و قطعات بتونی که قدرت تحمل بمب‌های 500 پوندی را دارد، پوشیده شده است.

بعد از بازدید از بیمارستان، نخبگان جوان به سمت دهلاویه محل شهادت دکتر چمران راه افتادند و حدود ساعت 10 صبح به دهلاویه رسیدند. دهلاویه در تاریخ 59/7/24 توسط ارتش بعث عراق اشغال شده و در طی عملیات‌های ارتش، سپاه و رزمندگان ستاد جنگ‌های نامنظم به فرماندهی شهید چمران تلاش‌هایی برای آزادی مناطق اشغال شده انجام دادند و سرانجام در تاریخ 60/6/27 در عملیاتی به نام آیت الله مدنی (اولین شهید محراب) دهلاویه آزاد شد. در نزدیکی روستای دهلاویه یادمانی واقع شده که محل شهادت دکتر مصطفی چمران (وزیر دفاع و نماینده مجلس شورای اسلامی) به همراه تنی چند از هم رزمانش می‌باشد. جوانان نخبه با ورود به یادمان شهید چمران از عکس‌ها و مدارک تحصیلی دکتر چمران بازدید کردند و سپس فیلمی از زندگی شهید چمران (از طلوع تا شهادت) پخش شد که به شدت نخبگان جوان را تحت تأثیر قرار داد و فضای معنوی خاصی حاکم شد.

    بعد از وداع با شهید چمران و پذیرایی، مسئولان یادمان 2 عدد CD شهید چمران و سید حسن نصرالله را به نخبگان جوان هدیه کردند و سوار اتوبوس‌ها به سمت هویزه و مزار شهدای دانشجو هویزه رفتیم. شهر هویزه در 10 کیلومتری جنوب غربی سوسنگرد، مرکز یکی از بخش‌های دشت آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ تحمیلی با اشغال شمال و شرق هویزه، عملاً آن را محاصره کرد. در عملیات هویزه در 1359/10/15 رزمندگان از این منطقه نفوذ کردند و به محل استقرار دشمن در جنوب کرخه هجوم بردند و 800 نیروی عراقی را اسیر کردند که این تعداد تا آن روز جنگ بی سابقه بوده اما با شروع پاتک های دشمن، نیروهای خط مقدم عملیات که گروهی از پاسداران هویزه، حمیدیه و گروهی از دانشجویان به فرماندهی شهید بزرگوار علم الهدی در محاصره قرار گرفتند و تعداد زیادی از آن‌ها از جمله سید حسین علم الهدی فرمانده سپاه هویزه به شهادت رسیدند و متأسفانه نیروهای بعثی روی پیکر مجروح دانشجویان با تانک‌ها رژه رفتند و همه دانشجویان را به طرز فجیعی به شهادت رساندند و در عملیات بیت المقدس (اردیبهشت 61) منطقه هویزه آزاد شد و پیکر دانشجویان شهید در مکانی که امروزه به عنوان یادمان شهدای هویزه می‌باشد، کشف و در همان جا دفن شدند. بعد از خواندن نماز ظهر و عصر و صرف ناهار و استراحت در حسینیه شهدای هویزه نخبگان جوان به سمت شلمچه راه افتادند و غروب در شلمچه زیارت عاشورا به مداحی آقای حسینی روحانی کاروان برگزار گردید. در طول مسیر مسئولان راهیان نور از رشادت‌ها و عملیات‌های بزرگی که در منطقه رخ داده بود، برای نخبگان با شور و حرارت خاصی توضیح دادند و هنگام خواندن زیارت عاشورا که رو به خاک کربلا برگزار شد، شور و حرارت توصیف ناپذیری بر جمع نخبگان جوان حاکم بود به طوری که نمی‌شد آن‌ها را با روز اول مقایسه کرد و دل کندن از خاک شلمچه برای آن‌ها خیلی سخت بود.

این عملیات و نحوه عبور ایران از وحشی‌ترین رودخانه جهان که سرعت آب در آن حدود 80 کیلومتر در ساعت است در تمامی دانشگاه‌های نظامی دنیا به عنوان شاهکار ما ایرانی‌ها تدریس می‌شود

    چه شبی بود، پنجشنبه شب که ابتدایش در کنار شهدای شلمچه و خواندن زیارت عاشورا و نصف شب نیز با یادگاران هشت سال دفاع مقدس و بازخوانی خاطرات آن‌ها گذشت. صبح روز جمعه به سمت منطقه اروند کنار حرکت کردیم. اروند کنار یکی از بخش‌های شبه جزیره آبادان است که در 48 کیلومتری جنوب شرقی آبادان و در انتهای جاده آبادان - اروند کنار واقع شده است. این منطقه شاهد یکی از موفق‌ترین و بزرگ‌ترین نبردهای دوران دفاع مقدس می‌باشد. این عملیات و نحوه عبور ایران از وحشی‌ترین رودخانه جهان که سرعت آب در آن حدود 80 کیلومتر در ساعت است در تمامی دانشگاه‌های نظامی دنیا به عنوان شاهکار ما ایرانی‌ها تدریس می‌شود. عملیات والفجر 8 در این منطقه انجام شد، این عملیات منجر به سقوط شهر فاو یکی از مهم‌ترین بنادر کشور عراق و قطع ارتباط دولت عراق با دریا شد و غواصان خط شکن شبانه به طور معجزه آسایی از آب‌های خروشان اروندرود گذشته و خط دشمن را شکسته و موفق به آزادسازی منطقه فاو شدند. این عملیات ضربه مهلکی بر کمر ارتش بعث وارد آورد. سپس نخبگان جوان ضمن بازدید از منطقه عملیاتی والفجر 8 به سمت اهواز جهت برگشت به تهران حرکت کردند. حدود ساعت 14 به معراج شهدای اهواز رسیدم و بعد از صرف ناهار و نماز جماعت برای وداع با پیکر شهیدی که در معراج شهدا بود به آنجا رفتیم شاید به جرات می‌توان گفت زیباترین و باشکوه‌ترین صحنه‌ها، صحنه وداع با شهیدی بود که در آغوش بچه‌ها قرار گرفت و این هم روزی ما بود از شهدا و هر کسی یک حرف دلش را با این شهید بزرگوار می‌زد و بعضی از نخبگان جوان نمی‌توانستند احساسات خود را کنترل کنند و با صدای بلند گریه می‌کردند. واقعاً قلم عاجز از وصف این همه عشق و ارادت به شهدا است.

در قسمت پایانی مصاحبه‌ای با چند تن از نخبگان انجام شد و همگی بدون استثنا شهدا را نخبه واقعی دانسته و این سفر را یکی از به یاد ماندنی‌ترین سفرهای عمر خود می‌دانستند.

    سید مجید عبداللهی برگزیده هشتمین جشنواره خوارزمی رتبه سوم در تعریف نخبه می‌گوید: نخبه به معنای انتخاب شده است و در حقیقت بهتر است به شهیدان بگوییم نخبه چرا که آن‌ها بهتر انتخاب شدند اگر انتخاب نمی‌شدند شهید نمی‌شدند.

    مهدی مظاهری برگزیده نهمین جشنواره خوارزمی دانشجویی در توصیف بازدید از مناطق عملیاتی جنوب می‌گوید: این بازدید موجب شد چیزهایی را که ما در تخیل خودمان داشتیم یا در فیلم‌ها دیده بودیم، بتوانیم به صورت فیزیکی احساس کنیم و حالا فکر می کنم خیلی راحت‌تر بتوانیم شرایط آن زمان را درک کنیم و سختی‌هایی را که رزمنده‌ها تحمل کردند احساس کنیم.

با نخبگان راهی نور

  آرش فرزان رتبه دهم کنکور سال 80 در تعریف زیبایی واژه نخبه را در مورد شهدا چنین به کار می‌برد. وی می‌گوید: به نظر من نخبه کسی است که در شرایط مساوی نسبت به دیگران می‌تواند در یک زمینه‌ای موفق باشد. شهدا کسانی بودند که نسبت به جوان‌های دیگر که در شرایط مساوی بودند برای رسیدن به این مقام استعداد بیشتری داشتند و توانستند وارد جبهه‌ها بشوند و به درجه رفیع شهادت برسند. من فکر می‌کنم این‌ها نخبه‌تر بودند که به این مقام بالا رسیدند.

  دکتر سید مهدی فخرایی معاون پژوهش و برنامه ریزی بنیاد ملی نخبگان که از مسئولان و دست اندرکاران این اردو بود و در بازدید از مناطق عملیاتی نیز حضور داشت در گفت و گو با «ایران» هدف از این اردو را آشنایی نخبگان جوان با تاریخ انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و به خصوص زنده نگه داشتن خاطرات رشادت‌ها و ایثارگری‌های رزمندگان هشت سال دفاع مقدس می‌داند.

    وی می‌گوید: وظیفه اصلی بنیاد نخبگان در قبال دانشجویانی که تحت پوشش بنیاد هستند برگزاری برنامه‌های علمی و پژوهشی و حمایت از مقالات و دستاوردهای علمی است اما تقویت آرمان‌های انسانی و اسلامی، روحیه عدالت خواهی و انگیزه‌های کاری و ارائه خدمت به بشریت در کنار علم آموزی از اهمیت بالایی برخوردار است و به همین دلیل نیز فعالیت‌های فوق برنامه مثل بازدید از مناطق عملیاتی جنگ تحمیلی در این راستا بسیار مهم است.

    وی معتقد است : نسل جوان باید با دستاوردها و فداکاری‌های نسل قبلی آشنا شوند تا امکان ایجاد انگیزه‌های اسلامی برای ادامه کار در آن‌ها فراهم بشود.

    وی در پاسخ به این سؤال که در آینده نیز چه برنامه‌های فوق برنامه‌ای برای نخبگان در نظر گرفته‌اید، گفت: برنامه بازدید از پروژه‌های سدسازی و نیروگاه‌های کشور در دستور کار بنیاد ملی نخبگان قرار دارد که به زودی انجام خواهد شد.


نگارنده : fatehan1 در 1391/08/25 11:21:51.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زیارتگاه های شهدای پاوه و بازی دراز

 
زیارتگاه های شهدای پاوه و بازی دراز
زیارتگاه های شهدای پاوه و بازی دراز
زیارتگاه های شهدای پاوه و بازی دراز رسماً تحویل مرکز حفظ آثار سپاه شد. سرهنگ شجاعی مسئول مرکز حفظ آثار و نشر ارزشهادی دفاع مقدس سپاه حضرت نبی اکرم (ص) استان کرمانشاه در این باره عنوان نمودند که امید است با توجه به اینکه قبلا به صورت غیر رسمی کلیه امورات جاری و فرهنگی زیارتگاه های بازی دراز و پاوه توسط سپاه شهرستان های سرپل ذهاب و پاوه صورت می گرفت اکنون با تحویل رسمی این زیارتگاه ها انجام امورات تولیت زیارتگاه ها به شایستگی هر چه تمام تر انجام شود.

 


نگارنده : حلقه عشاق در 1391/09/13 10:18:09.

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات مقام معظم رهبری از شهید کاوه

خاطرات مقام معظم رهبری از شهید کاوه
خاطرات مقام معظم رهبری از شهید کاوه
خوب است من از برادر، شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي اش مي شناختم . پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز مي خواندم و سخنراني مي كردم؛ دست اين بچه را هم مي گرفت و با خودش مي آورد .

من مي دانستم كه همين يك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهاي مشهدي مي شناسند، از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد ، گاهي حرفهاي تندي هم مي زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفي را كسي نمي زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و پرهيجان تربيت شد .خوراك فكري او از دوران نوجواني اش كه شايد آن سالهائي كه من مي گويم ، ايشان مثلا دوزاده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهاي آنوقت بودند مي دانند كه چه سنخ مطالبي بود و مي شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود . در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدد خودسازي يافتم . حقيقتا اهل خودسازي بود . هم خود سازي معنوي ،اخلاقي و تقوائي و هم خود سازي رزمي. در يكي از عملياتهاي اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتي هم که اينجا در بيمارستان بود، مدت كوتاهي است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كساني كه دستشان آسيب ديده حساسيت دارم ، فوري پرسیدم دستت درد مي كند؟ 
گفتش كه نه . بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شديد درد مي كند؛ او حتي درد را كتمان مي كرد و نمي گفت . اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد. يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت . 
يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تيپ ويژه ی شهداـ فكر مي كنم حالا لشكر شده ، آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بودـ جزو واحدهاي كار آمد محسوب مي شد و به اين عنوان ازش نام برده مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگوني شركت داشت و كار آزموده ی سميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مديريت قوي ،‌دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي ، اخلاقي ، ادب ،‌تربيت و توجه يك انسان جوان ولي برجسته بود .
 اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيران نيستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را مي بيند كه جزء چهره هاي برجسته مي شوند . رهبان اليل و استون النهار غالبا تو همين بچه ها وتوی همين جوانهاست . ما نشسته ايم از دور داريم نگاه مي كنيم، حسرت مي خوريم و آرزو مي كنيم .
 كاش برويم توي محيط آنها ،‌ كمتر وقتي است كه بنده همين حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان ، آنجا انسان ساخته مي شود و اين جوانها خوب ساخته شده اند و شهيد كاوه حقيقتا 
خوب ساخته شد .

البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زياد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هائي را من سراغ دارم كه اخلاقيات و خصوصيات اينها را كه مشاهده مي كند، از نزديك حالات عرفا و سالك بزرگ برايش تداعي مي شود، نه حالت نظاميان بزرگ ، از نظامي گري فراترند اگر چه در نظاميگري هم انصافا چيره دست و نيرومندند


نگارنده : admin در 1391/10/24 08:41:12.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

به اومي‌گويند "شهيد عطري"

به اومي‌گويند "شهيد عطري"
به اومي‌گويند "شهيد عطري"
كساني كه زياد بهشت زهرا مي‌روند، به او مي‌گويند شهيد عطري. خيلي‌ها سر مزار شهيد سيد احمد پلارك نذر و نياز مي‌كنند و از خداي او حاجت و شفاعت مي‌خواهند.  از سنگ قبرش هميشه عطر ترشح مي‌كند، هميشه نمناك است و هم بوي گلاب و گلهاي معطر دارد.هيچ وقت روز سر مزار شهيد سيد احمد پلارك خالي نيست هميشه ميهمان دارد. آدرس : بهشت زهرا، قطعه ۲۶، رديف ۳۲، شماره ۲۲، مزار شهيد سيد احمد پلارك

 

همسفر آفتاب

 

شهيد سيد احمد پلارک در يکي از پايگاه هاي زمان جنگ ، به عنوان يک سرباز معمولي کار ميکرد . او هميشه مشغول نظافت توالت هاي آن پايگاه بوده و هميشه بوي بدي بدن او را فرا ميگرفت . تا اينکه در يک حمله هوايي هنگامي که او در حال نظافت بوده ، موشکي به آنجا برخورد ميکند و او شهيد و در زير آوار مدفون ميشود .

بعد از بمب باران ، هنگامي که امداد گران در حال جمع آوري زخمي ها و شهيدان بودند ، متوجه ميشوند که بوي شديد گلابي از زير آوار مي آيد 
وقتي آوار را کنار ميزدند با پيکر پاک اين شهيد روبرو ميشوند که غرق در بوي گلاب بود .
هنگامي که پيکر آن شهيد را در بهشت زهرا تهران ، در قطعه 26 به خاک ميسپارند ، هميشه بوي گلاب تا چند متر اطراف مزار اين شهيد احساس ميشود و نيز سنگ قبر اين شهيد هميشه نمناک ميباشد بطوريکه اگر سنگ قبر شهيد پلارک رو خشک کنيد ، از اونطرف سنگ خيس ميشه و گلاب ازش بيرون مياد.
مي گويند شهيد پلارک مثل يکي از سربازان پيامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسيل الملائکه " بوده است ." غسيل الملائکه به کسي مي گويند که ملائکه غسلش داده‌ باشند . در تاريخ اسلام آمده که حنظله غسيل الملائکه که از ياران جوان پيامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج مي کند و در حجله مي خوابد . فردا صبح ، زماني که لشکر اسلام به سمت احد حرکت مي ‌کرد ، براي رسيدن به سپاه بسيار عجله کرد و بنابراين نرسيد که غسل کند . او در اين جنگ شهيد شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتي غسل دادند . پيکر او بوي عطر گرفته بود که بعد پيامبر بالاي پيکر او آمد و از اين واقعه خبر داد . حالا گفته مي شود شهيد احمد پلارک عزيز هم اينچنين است و براي همين است که هميشه قبر او خوشبو و عطرآگين است.
 

نقل از بستگان شهيد
كتاب خاطرات شهيد پلارك-قسمت شفاعت )
در قسمت شفاعت این کتاب به نقل از یکی از آشنایان شهید سیداحمد پلارک می خوانیم، شبی شهید سیداحمد را در خواب دیدم از او خواستم مرا شفاعت کند که سیداحمد گفت: نمی توانم تو را شفاعت کنم تنها وقتی تو را شفاعت می کنم که نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید، همچنین زبانتان را از غیبت نگه دارید درغیر این صورت هیچ کاری از دست من برنمی آید.

بوی عطر سادات در سالن تطهیر

سازمان بهشت زهرای تهران با انتشار کتاب خاطرات کارکنان بهشت زهرا(س) بخشی از روایتهای باورنکردنی از سالنهای تطهیر و کارمندان خود را روایت کرد که ماجرای بوی عطر مزار شهید پلارک بخشی از این خاطرات است.سازمان بهشت زهرای تهران با انتشار کتابی بخشی از خاطرات کارمندان بزرگترین گورستان پایتخت را منتشر کرد.

 

در یکی از خاطرات مندرج در این کتاب به نقل از فاطمه نبوی آمده است: روز سرد و بارانی بود. وارد محل کار شدم، سرمون شلوغ بود، مرتب متوفا وارد سالن تطهیر می شد. من هم ناظر سالن بودم. ازدحام جمعیت بسیار زیاد بود. کارگرها، هم خسته و هم سردشون بود اما با این حل کار خودشون را انجام می دادن.

وقتی در سالن قدم می زدم متوجه نسیم خوشبویی شدم. معمولا هوای سالن تطهیر هوای خفه ای است که بوی متوفاهایی که از بیمارستان اعزام شده اند به شدت می پیچد. در میان این همه بو، این نسیم خوشبو برایم جای سئوال بود. ابتدا فکر کردم به کفن یکی از این جنازه ها عطر زده شده اما وقتی بیشتر کنجکاوی کرم دیدم خیر اینگونه نیست. رفتم نزدیک آخرین سنگ شستشو که جنازه ای را برای شستن داشتند آماده می کردند. متوجه  شدم این بوی خوب از این متوفاست، باز هم تصور کردم لباس تن مرحوم را با گلاب یا عطر معطر کرده اند.

وقتی غسال لباس ها را از تن متوفا جدا کرد و در کیسه زباله قرار داد باز هم بوی عطر می آمد. دیگر مطمئن شده بودم این بوی خوش و عطر دل انگیز، از خود متوفاست.

وقتی نگاه به اسم مرحوم کردم دیدم ایشان از  سادات هستند؛ جالب تر اینکه در موقع غسل دادن ایشان آوای خوش اذان ظهر جمعه در سالن طنین انداز شد. تازه یادم آمد که امروز جمعه است و ایشان از فرزندان حضرت زهرا(س) هستند. به قدری راحت و آسوده آرمیده بود که تصویرش تا همیشه در ذهنم حک شد. برایش فاتحه ای قرائت کردم و از ایشان خواستم برای همه کارکنان سازمان بهشت زهرا(س) و مخصوصا سالن تطهیر دعا کنند. خدا را شکر کردم که در چنین مکان مقدسی مشغول به خدمت هستم و هر روز نکته جدیدی می آموزم. نکته هایی که تا اینجا نباشی و از نزدیک نبینی در هیچ مکتب و مدرسه ای نمی آموزی.

شهید پلارک از زبان مادرش :

در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نشده بود شب‌های بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت... مادرش اینطور نقل کرده که پسرش در مدت عمرش سه کار را هرگز ترک نکرد 
1.نماز شب 
2.غسل روز جمعه
3. زیارت عاشورای هر صبح

4.ذکر 100 صلوات در هر روز و 100 بار لعن بنی امیه

اشک‌های شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است که انسان‌ها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش می‌کند 
 

شهید پلارک از زبان خواهرش :

خواهر شهید نقل می کند: وقتی بر اثر مجروحیت در بیمارستان بستری شده بود رفتم کنارش و به او گفتم: احمد! آخربه ما حلوا ندادی. جوابم را داد و گفت: آنقدر می روم ومی  آیم که یک آدم حسابی بشم .

 

شهید پلارک از زبان آشنایان و دوستان و همزرمانش :

1.حاج حسین اسدالهی همرزم شهید احمد پلارک که تا چند ساعت قبل از شهادت سید احمد با شهید بود میگوید شهید پلارک رزمنده بود وجانشین فرمانده گردان بود در آخرین عملیاتی که شرکت میکنند سید احمد اطلاعات مربوط به عملیات را به همرزمان میدهد و میگوید که تا کجا در کنارشان هست و در همان عملیات در گردان عمار شهید میشود در میدان نبرد .مطالبی که مربوط به عطری بودن مزار شهید هست از نظر حاج حسین خیلی عادی است چون هم سید است فرزند حضرت زهرا وهم با اخلاص ومرامی که سید احمد داشت این مسئله چیز غیرعادی نیست عنایتی از خدای قادر .

 

2.شبی ولادت بود گفت باهم جمع شیم ومولودی بخوانیم گفتیم آخه کسی نیست که برای ما بخواند گفت حالا شما بچه هارا جمع کنید .پشت خاکریز یودیم نمیشد بیشتر از 4-5نفر جمع شد.جمع شدیم و شروع کرد به خوندن مولودی فکرش را هم نمیکردیم سید بخواهد برای ما مولودی بخواند.همه فکر ودغدغه اش این بود که چه کاری میتواند برای کمک به بقیه انجام دهد اخلاص خاصی داشت عطری بودن مزار شاید جواب یکی از اخلاص های سید باشد ،اگر فاطمه زهرا یه لحظه برای دیدن فرزندش آمده باشد بعید نیست بوی عطری از خود به جا گذاشته باشد .به هرحال دلیل این مسئله را فقط خدا میداند وبس .

3.آخرین مسئولیت شهید پلارک، فرمانده دسته بود .در والفجر 8 از ناحیه دست و شکم مجروح شد. اما کمتر کسی می دانست که او مجروح شده است. اگر کسی درباره حضورش در جبهه سوال می کرد، طفره می رفت و چیزی نمی گفت یک بار در جبهه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت:"اگر یک نفر مریض بشه،بهتر از اینه که همه مریض بشن."یکی یکی بچه ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد.آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده بود و پاهایش آسیب دیده بودند .

4.قبل از عملیات کربلای 8 با گردان رفته بودیم مشهد. یک روز صبح دیدم سید احمد از خواب بیدار شده، ولی تمام بدنش می لرزه. گفتم چی شده؟ گفت: فکر کنم تب و لرز کردم. بعد از یکی دو ساعت به من گفت امروز باید حتما بریم بهشت رضا اتفاقا برنامه آن روز گردان هم بهشت رضا بود. از احمد پرسیدم چی شده که حتما باید بریم بهشت رضا؟ او به اصرار من تعریف کرد: دیشب خواب یک شهید را دیدم که به من گفت، تو در بهشت همسایه منی من خیلی تعجب کردم. تا به حال او را ندیده بودم. گفتم تو کی هستی، الان کجایی؟ گفت در بهشت رضا. احمد آن روز آن‌ قدر گشت تا آن شهید را که حتی نام او را نمی دانست پیدا کرده و بالای مزار آن شهید با او حرفها زد .

5.  شب عاشورا بود. احمد تعدادی از بچه ها را جمع کرد و گفت: "حر،در روز عاشورا توبه کرد و امام حسین(ع) هم او را بخشید و به جمع خودشان راه داد. بیایید ما هم امشب همان کار بکنیم." نیمه شب وقتی بچه ها از خواب بیدار شدند، سید احمد گفت: پوتین هایتان را در بیاورید. سپس همگی بندهای پوتین را به هم گره زدیم و داخل و روی دوشها انداختیم. بعد چند ساعتی را در بیابانهای کوزران پیاده روی کردیم. گریه و عزاداری کردیم. هر کس زیر لب چیزی زمزمه می کرد، ولی احمد چیزهایی بر زبان جاری می ساخت که تا به حال نشنیده بودم .

6.سید احمد همیشه در همه عملیاتها، یک شال مشکی به سر و گردنش می بست. جالب اینکه با وجود سادات بودنش، شال سبز نمی انداخت. هیئت گردان عمار لشکر 27 حضرت رسول (ص) هیئت متوسلین به حضرت زهرا (س) نام داشت. هر روز بعد از نماز جماعت صبح، زیارت عاشورا خوانده می شد. شهید پلارک یکی از مشتریان پر و پا قرص این مراسم بود، اما حال او با حال بقیه خیلی فرق داشت. هیچ وقت یادم نمی رود، به محض اینکه نام حضرت فاطمه زهرا( س) می آمد خیلی شدید گریه می کرد. او ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت .

7.احمد ویژگی های داشت که او را از دیگران متمایز تر کرده بود. از جمله ایتکه بعد از خواندن هر دو رکعت نماز شب می خوابید و بیدار مشد تا دو رکعت دیگر بخواند. از او سوال شد چرا؟ می گفت نفس را باید رنج داد تا پاک شد !

 

8.سالها بود خانواده شهید حمیدرضا ملاحسنی(یکی از شهدای گمنام مدفون در بوستان نهج البلاغه تهران) منتظر بودند .برادران شهید میخواستند مقبره ای را به صورت نمادین برایی ایشان برپا کنند.که شهید به خواب برادر میاید و میگوید دست نگه دارید.شبی خواهر شهید در خواب میبیند که در منطقه پونک سردار جنگل تشییع پیکر شهداست و شهید ملا حسنی هم حضور دارد از او میپرسد شما اینجا چه میکنی؟شهید میگوید من آمده ام شفاعت کنم...تمام اینها را... سپس میگوید من حتی کسانی که در پیاده رو  راه میروند و برای تشییع هم نیامدند هم شفاعت میکنم....خواهر شهید همیشه دراین ایام به سر مزار شهید پلارک میرود.(شهیدی که از مزارش بوی عطر پراکنده میشود)در یکی از روزها بر قسمت سر مزار در قاب بالای سر در یک عکس برادر خود را کنار شهید پلارک میبیند که بالای سرش علامت ضربدری وجود دارد.پس از بررسی خانواده شهید پلارک را جویا میشود خانواده ایشان میفرمایند که شهید پلارک هر کدام از دوستانشان که به فیض شهادت نائل میشدند بالای سرشان یک ضربدر میزد و معلوم گردید که شهید ملاحسنی از دوستان و همرزمان شهید پلارک بوده..خواهر شهید ملاحسنی ، شهید پلارک را به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) قسم میدهند که به برادرم بگو  یه نشانه ای چیزی از خودش به ما بدهد...که بعد خواهر شهید خواب میبیندکه شهید  میگوید من در بوستان نهج البلاغه در ردیف وسط هستم.در تاریخ 12 دی 89هم مراسم تعویض سنگ قبر ایشان انجام شد .

 

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید سید مجتبی علمدار

شهید سید مجتبی علمدار
شهید سید مجتبی علمدار

پای درس سید مجتبی علمدار

 آدم باید توجه کند. فردا این زبان گواهی می دهد. حیف نیست این زبانی که می تواند شهادت بدهد که اینها ده شب فاطمیه نشستند و گفتند: یا زهرا ، یا حسین (ع) آن وقت گواهی بدهد که مثلاً ما شنیدیم فلان جا لهو و لعب گفت، بیهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتی کرد.

 ... احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند، یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا  خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد. بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است. بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم.

چند خاطره از زبان دوستان نزدیک سید

1)شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سّید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش. به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و .. ول کن بابا!  می گفت: نه ! کسی که در این راه اهل بیت(ع) هست که مشکلی ندارد ، اما کسی که در این راه نیست ، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و یک گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید می رود و دیگر هم بر نمی گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید او را جذب این راه کرده اید.

2)برنامه هیات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت(ع) که همه اینها نتیجه تواضع،  فروتنی و اخلاص سید بود.

 

3)یکبار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تو مراسمها و روضه اهل بیت(ع) اصلاً گریه ام نمی گیرد و نمی توانم گریه کنم! سید گفت: اینجا هم که من خواندم گریه ات نگرفت؟! گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گریه ات نمی گیرد! این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داری برو مشکلت را حل کن،گریه ات می گیرد!اما این سید می گوید مشکل از من است! بعدها می دیدم که او جزء اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود.

 

4)دو تا برادر بودند که به ظاهر هیأتی نبودند و به قول بعضی ها آن هیپی ..!! این دو شیفته سید شده بودند و به خاطر دوستی با سید وارد هیأت شدند. یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شبها دیر به خانه می آیند؟! یک شب دنبال آنها راه می افتد، می بیند پسرانش رفتند داخل یک زیرزمین! این خانم هم پشت در می نشیند و گوش می دهد متوجه می شود از زیرزمین صدای مداحی می آید. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با دیدن این صحنه مادر هم تحت تاثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشیده می شود.

 

خود سید بعدها تعریف کرد که این دو تا برادر یک شب آمدند گفتند: سید! مادرمان می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید شما من را که نماز نمی خواندم،نمازخوان کردید! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!

 

5)شبی در بین راه در خصوص مسایل مربوط به زندگی و معضلات جامعه و مسایل روز صحبت می کردیم. در پایان وقتی همه ساکت شدند سید مجتبی با خنده گفت: ای آقا سی سال عمر که این حرفها را ندارد!

و به مصداق همان حرفی که سید گفته بود، همگان دیدیم که سرانجام در سی امین بهار زندگی، سید مجتبی جاودانه شد.

6)من کنار سید نشسته بودم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسیدم: این چه کاری است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر به سوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن. با صدای بلند گفتم: اشتباه گرفته اید، مداح ایشان است. امّا سیّد کمی آنطرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد.

7)شبی که حال سید بسیار وخیم و تنفس او بسیار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقی که دستگاه تنفس مصنوعی بود بردیم در حالیکه تنفس بسیار سریعی داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروی بیهوشی به او تزریق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرین جمله ای که از سید شنیدم و بعد از آن تا زمان شهادت بیهوش بود، این بود: یا عمه سادات! یا زینب کبری!
 

نامه دختر شهید علمدار به پدر شهیدش

 

 

 

بابا مجتبی سلام

 

 

 

امیدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. یادش بخیر! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم می آمدی.همیشه خبر آمدنت را خانم مربی ام به من می رساند: سیده زهرا علمدار! بیا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک می نشستی و لحظه ای بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفیدم را به تو می دادم و با حوصله ای بیاد ماندنی آن را بر سرم می گذاشتی و بعد بند کفشهایم را می بستی و در آخر، دست در دستان هم بسوی خانه می آمدیم و با مامان سر سفره ناهار می نشستیم و چه بامزه بود.

 

 

 

راستی بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برایت و بعد از آن با صدای بلند، رو به روی عکس تو ایستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک می شود. مادر می گوید: بابا خیلی مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من می خواهم بعد از این نامه ای برای خدا بنویسم و به او بگویم که می خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند.

 

 

 

ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سیده زهرا

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی

خاطرات سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی
خاطرات سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی
یونس زنگی آبادی ، سال 1340 ش در خانواده ای مستضعف و متدین ، در روستای زنگی آباد کرمان به دنیا آمد . پدرش ملا حسین ، مردی مومن و عاشق اهل بیت بود . وقتی در سن 75 سالگی از دنیا رفت یونس 12 سال بیشتر نداشت .از این پس ، یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن ، به کار گری روی آورد . با شروع زمزمه های انقلاب در حالی که دانش آموز دبیرستان بود در تظاهرات و حرکتهای انقلابی نقش جدی داشت .تد بیر ، شجاعت و جسارت او در عملیات مختلف باعث شد تا او را فرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش در جبهه های جنگ خلاصه می شد .

*شورای ده برای تحویل یخجال ، تلویزیون و ..... اسم می نوشتند و قرعه کشی می کردند . اسم مادرش در آمده بود .

گفت : تا وقتی تمام مردم یخچال نداشته باشند ، مادر من یخچال نمی خواهد .

 

*یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم ا... گفت

شرایطش را نوشته بود .

همه اش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود و این که من باید با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم . شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .

 

*همه را دعوت کرده بود مسجد .

از سپاه کرمان هم آمده بودند .

دعای کمیل که تمام شد ، عاقد توی جمعیت دنبا لش می گشت .

تازه مردم فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .

*می رفتیم برای تحویل خط

گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .

توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان . به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری

دستم را ببندم ؟

ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آ ستینش می چکید .

وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت : ما می خواهی خط را تحویل بگیریم ، زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .

 

*به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم .

دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .

  

*با شهید حاج قاسم میر حسینی رفته بود حج .

تمام سوغاتی شان را از قم خریده بودند .

می گفتند : این پول ،ارزکشور ماست ، باید آنرا به داخل برگردانیم .  
 

*بیست و پنج روز از والفجر 8 می گذشت . تصمیم گرفت خاکریز یکی از خطوط فاو – البحار را دو جداره کند .

با چراغ یک چراغ قوه کوچک راننده بولدوزر را هدایت می کرد که خاک را کجا بریزد .

راننده که خسته می شد خودش می نشست پشت فرمان و ........

                        

*موقعیت حاج قاسم خیلی خطرناک بود .

از پشت بی سیم اعلام کرد اگر من شهید شدم ، بعد از من حاج یونس فرمانده لشکر است .

  

*پنج نفر بودیم .

بعد از نماز به حاجی گفتم : امشب شام دعوت شما ییم و خیلی اصرار کردم .

حاج یونس گفت : خدایا چی می شد امشب کسی ما را دعوت می کرد ؟ !

هنوزچند دقیقه نگذشته بود که جوانی به طرف ما آمد و گفت : برادرها امشب افتخار بدهید و مهمان من باشید .

گفت : مادرم غذابرای پنج نفرزیاد درست کرده و گفته دوستانت را دعوت کن .

من هم گفتم اولین کسی که توی مسجد دیدم دعوت می کنم .

 

*پل ماهی گیری را حاج یونس با چنان سرعتی گرفت که همه فرماندهان متعجب بودند و باور نم کردند .

آقا محسن رضایی که پشت بیسیم گفت : مسئولین از کارش تشکر کرده اند می فهمیدیم چه کار کرده است

 

*ساعت هشت شب کتفش ترکش خورد .

از ترس این که خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد تا ساعت چهار صبح ادامه و کار را تمام کرد .

دو ،سه روز بعد دیدمش .

از بیمارستا ن فرار کرده بود .

می گفت : هنوز یک دستم سالم است .

 

*دود باروت صورتش را سیاه کرده بود . گوشه چادر نشست و با خاک زیر سرش را بلند کرد .

گفت : با اجازه من 10 دقیقه بخوابم . سر ده دقیقه بیدار شد .

با تعجب گفتم : حاجی خوابت همین بود ؟

با خوشرویی گفت : توی جبهه هر بیست و چهار ساعت ، بیشتر از 5 دقیقه خواب سهم آدم نمی شود .

من چهل و هشت ساعت نخوابیده بودم ، سهمیه ام را گرفتم 
 

*آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ مارا گذاشته امام حسین (ع) .

حاج یونس می گفت : چون اسم ما تیپ امام حیسن (ع) است دوست دارم مثل امام حسین (ع) شهید شوم .
 

*حواله ماشین را که دادند بهش ، نپذیرفت .

با خودم گفتم چقدر وضعش خوب است که ماشین براش بی ارزشه !

وقتی رفتم توی خانه اش ، یک اتاق کاهگلی بود ویک اتاق نیمه کاره .

   

*قبل از کربلای 5 آمد قرارگاه .

موقع خدا حافظی رگ گردنش را بوسیدم و التماس کردم شفاعتم کند .

گفت : این جوری نگو ، خدا به همه توفیق بدهد ....

بار دوم که التماس کردم ،گفتم به خدا قسم چیزدیگری می بینم .

لبخندی زد و گفت : پس تو هم فهمیدی ؟

خودش زمان شهادتش را میدانست .

   

*از بالای خاکریز صدایم زد

بی مقدمه به خورشید اشاره کرد و گفت : می بینی آفتا ب چه طور غروب می کند ؟

با تعجب گفتم : بله

گفت : آفتاب عمر من هم دارد غروب می کند
 

*گفت  : از من راضی هستی یا نه آن دنیا یقه ام را نگیری ؟

گفتم : من حلالت کردم . از تو راضی ام .

گفت : اگر از ته دل این را گفتی آن دنیا شفاعتت را می کنم .

   

*داشت فاطمه را می بوسید . تا من را دید رنگش عوض شد .

گفت : حاجی زخمی شده آوردنش کرمان .

گفتم : پس حاجی شهید شده  ؟

گفت : نه ! علی شفیعی شهید شده ..

گفتم : حاجی هم شهید شده ؟

گفت : نه علی یزدانی شهید شده .

گفته بود اگر کسی آمد گفت  زخمی شدم و من را آورده اند کرمان ، شما بدانید شهید شده ام .

   

*گفت : من که شهید شدم باید از روی پا بشناسیدم .دوست دارم مثل امام حسین (ع) شهید شوم .

روی تابوت را که کنار زدم ......................

       

آری ، در نهایت خاک شلمچه و عملیات کربلای 5 با شکوه ترین فراز زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی بود . حماسه شور انگیز حاج یونس در این عملیات ، نام زیبای او را برای همیشه در کنار نام مردان بزرگ این سرزمین جاودانه کرد .

یادش گرامی ، راهش پررهرو باد


نگارنده : admin در 1391/10/24 11:05:18.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ده خاطره از شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني پور

ده خاطره از شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني پور
ده خاطره از شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني پور
1. یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی . بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید. 2.مادر نشسته بود وسط حیاط ، رخت می شست.مرتضی آمد تو . گفت « یا الله ، مادر چند تا نقاش آورده م، خونه را ببینند. یه چادر بنداز سرت.» با لباس شخصی بودند . خانه را گشتند. حسابی هم گشتند. چیزی پیدا نکردند. مصطفی همان روز صبح عکس ها و اعلامیه ها با خودش برده بود.وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن. توی کارهای سیاسی می اندازنشون. خراب کار می شن 

3.گلوله ی توپ خانه ی خودی ، درست صد متری سنگر ، روی یک لوله ی نفت خورده بود و آتش بود که هوا می رفت. دیده بان قهر کرده بود . نمی آمد توی سنگر . از دست خودش ، ازدست مصطفی،از دست همه دلگیر بود. می گفت « من دیگه دیده بانی نمی دم از اولش هم گفتم بلد نیستم. حالا بفرما. اگه یه خورده این ورتر خورده بود،می افتاد رو سر بچه ها . من چی کار باید می کردم؟» مصطفی می گفت« کوتاه بیا. دیگه کاریش نمی شه کرد. اگه تو نیایی کسی رو نداریم جات واسته. خواست خدا بوده . تو که کم نذاشتی 

.تیر خورده بود. مهماتش تمام شده بود افتاده بود کنار جاده . بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام . از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار . برو برام مهمات جورکن.» ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود ، اما چیزی به من نگفته بود . بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش . خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت . بههیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند . خاک ریز را زیر آتش گرفتند . بی هوش شده بود بردندش عقب. نفهمیده بود .

.شب جمعه ، دعای کمیل می خواند . اشک همه را در می آورد . بلند می شد. راه می افتاد توی بیابان ؛ پای برهنه. روی رملها می دوید . گریه می کرد. امام زمان را صدا می زد بچه ها هم دنبالش زار می زدند. می افتاد . بی هوش می شد. هوش که می آمد،می خندید. جان می گرفت. دوباره بلند یمشد. می دوید ضجه می زد یابن الحسن یابن الحسن می گفت. صبح که می شد، ندبه می خواند بیابان تمامی نداش. اشک بچه ها هم .

.ماه رمضان را خانه آمده بود . به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنیین را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت.» هر شب با موتور علی می رفتند دعای ابوحمزه . هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند ، گوشه ی حیاط ، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت . هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال ، العفو می گفت. گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می شم 

.تا آن روز امام را ندیده بودم.دل توی دلم نبود. منتظر بودیم تا نوبتمان بشود. روی پا بند نمی شدم. در اتاق که با شد، هر دو از جا پریدیم . نفهمیدم چه طوری خودم را رساندم .گوشه ی چادرم را انداختم روی دست امام . بعد دست امام را سفت گرفتم.، می بوسیدم، به سر و صورتم می کشیدم امام من را نگاه می کرد. سرم را انداخته بودم پایین، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. خطبه ی عقد را که خواندند ،مصطفی گفت« آقا ما رو نصیحت کنین .» امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا می خوام که به ت صبر بده 

8 .پایش را که از ماشین پایین گذاشت، چشمش افتاد به حجله ی رسول ،درست سر خیاان . بغض کرد. صورتش داغ شد . انگار غم عالم یخت توی دلش عروس را از ماشین پیاده کرد. همه کف میزدند. کل می کشیدند. داد می زد«مگه شما نمی دونید؟ امشب شب سال رسوله.» گریه می کرد. داد می زد. تو حال خودش نبود. بلند گو را گرفت دستش .انگار شب قبل ازعملیات استو دارد برای بچه ها اتمام حجت میکند. اشک همه را در آورد . می گفت «امشب شب عروسی من نیست عروسی من وقتیه که توی خونخودم غلت بزنم 

9.ماشین آمده بود دم در ،دنبالش .پوتین هایش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازهسه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم راب پشت دست پاک می کردم مادر آمد . گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم راگذاشت توی دست مادر،نگاهش را دزدید. سرش راانداخت پاین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی 
 
دستم راکشید، بردگوشه ی حیاط . گفت «این پاکت ها را به آدرس هایی که روشوننوشته م برسون.وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش میافته گردن تو.» پول هایی که برای کادوی عوسیش جمع شده بود، تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده ی شهید .

10.بعداز نماز استخاره کردیم و زدیم به تپه ی برهانی حاج حسین بچه ها را فرستاد بروند جنازه ها را بیاورند . سری اول صد و پانزده شهید آوردیم.مصطفی نبود . فردا صبح بیست و پنج شیهد دیگر آوردیم باز هم نبود . منطقه دست عراقی ها بود. چند بار دیگر هم عملیات شد،ولی مصطفی برنگشت که برنگشت. جنگ که تمام شد ، رفتیم دنبالشان روی تپه ی برهانی؛ توی همان شیار. همه جای تپه را گشتیم.؛ نبود ! سه نفر هم راهش پیدا شدند، ولی از خودش خبری نشد .

 

 


نگارنده : admin در 1391/10/24 10:27:32.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید مرتضی جاویدی

شهید مرتضی جاویدی
شهید مرتضی جاویدی
شهید مرتضی جاویدی- فرمانده گردان فجر-معروف به اشلو
 شهیدصیاد شیرازی در مورد او گفته اند:در تمام دورانی که همراه رزمندگان وفرمانده هان دفاع مقدس خدمت حضرت امام میرسیدیم فقط یکبار دیدم که امام رزمنده ای را در آغوش گرفت وپیشانی آنرا بوسیدواو کسی نبود جز إشلو معروف.... 
شهید جاویدی: نمی‌گذارم اُحُد دیگر تکرار شود

 

شهید مرتضی جاویدی در تیر ماه سال 1337 در روستای جلیان فسا و در یک خانوادة متدین و مذهبی دیده به جهان گشود و درحال و هوای صمیمی روستا پرورش یافت . همزمان با تحصیل به کارهای مختلفی چون دامپروری و کشاورزی مشغول گردید تا بدینوسیله علاوه بر تأمین هزینة تحصیل به امرار معاش خانواده کمک نماید . وی دورة ابتدائی را در جلیان و دورة راهنمائی را در نوبندگان فساگذراند سپس راهی شهرستان فسا شد و در دبیرستان ذوالقدر این شهر مشغول به تحصیل گردید و در سال 1356 با مدرک دیپلم تجربی این دوره را نیز با موفقیت به پایان رساند .

 

شهید جاویدی که برحسب دستور رهبر کبیر انقلاب (ره) مبنی بر ترک پادگانها ، از خدمت سربازی در رژیم ستم شاهی امتناع ورزید ، پس از پیروزی انقلاب با انگیزه ای متعالی به حمع آفتابی پاسداران پیوست و به عضویت این نهاد مردمی درآمد . شهید همواره خود را یک سرباز و یک بسیجی کوچک می دانست و هرگاه الز مسئولیت وی درجبهه سؤال می شد با کمال فروتنی جواب می داد : فقط خدمتگرارم و ازاین که سرباز امام زمان (عج) هستم بسیار خوشحالم .

 

شهید مرتضی جاویدی مدتی را در جبهه ی غرب و کردستان به مبارزه با گروهکهای مزدور گذراند و پس از شروع جنگ تحمیلی گامهای استوار خود را بر خاک تفتیده ی خوزستان قهرمان نهاد و عاشقانه در عملیاتهای مختلف از جمله : فتح المبین ، بیت المقدس ، رمضان ، والفجر 1و2و8 ، خیبر و بدر و کربلای 4و5 شرکت کرد و حماسه ها آفرید . شهید، مدتها فرماندهی گردان همیشه پیروز فجر از تیپ المهدی (عج) را بر عهده داشت . یاران همرزم او هرگز خاطرة رشادتها و حماسه های شهید مرتضی جاویدی را از یاد نخواد برد . پیکر مطهر و نورانی این سرباز سلحشور به دفعات آماج تیر قرار گرفت .

 

شهید جاویدی پس از عملیات والفجر 2 به دیدار امام (ره) افتخار یافت و حضرت امام نیز او را مورد لطف و مهر قرار داده وپیشانی بلندش را بوسید . مرتضی در این دیدار از امام خواست تا برای شهادتش دعا کند . روح سراسر اشتباق شهید سرانجام در هجده بهمن  65 در ازدحام زخم و آتش ، قفس خاکی تن را گشود و عاشقانه بسوی میعادگاه ابدی به پرواز درآمد . عملیات کربلای 5 یادمان پرواز این عاشق واصل را در دل خونین خود جای داده است . خاک شلمچه شقایق زار خون این شهید و صدها شهید گلگون کفنی است که عاشقانه در آسمان لاجوردی جنوب به پرواز درآمدند .

 

شهید مرتضی جاویدی در سال 1360 همسری وفادار برگزید و تمرة این پیوند دودختر با نامهای زینب و زهرا است که زهرا هنگام شهادت پدر هنوز به دنیا نیامده بود . او در مراسم عروسی خود با لباس بسیجی حضور یافت تا نشان دهد باید رزمنده در همه حال آمادة نبرد باشد . حکایت دلاورمردیهای شهید بزرگوار که جای جای جبهه با نام او آشناست در این مقال نمی گنجد . به همین متخصر بسنده کرده وبه عنوان حسن ختام گلبرگهایی از دست نوشه های خونین او را براین سپید سکوت می نگاریم :

 

« نمی دانم من چکار کرده ام که شهید نمی شوم شاید قلبم سیاه است .خدا رحمت کند حاج محمود ستوده را، وقتی با هم صحبت می کردیم می گفتیم اگر جنگ تمام شد و ما زنده باشیم چکار کنیم ؟ واقعاً نمی شود زندگی کرد و به صورت خانواده های شهدا نگاه کرد .... و این جاست که ما واماندگان از قافلة نور باید بگوییم خوشا به حال آنان که با شهادت فتند . »

 

 



خاطره


عملیات والفجر دو واقعه در کردستان کوه‌های سر به فلک کشیده پیرانشهر ـ جلویان و همچنین‌کوه‌های‌قمطره‌و تمرچین و کدو و برده‌زرد و از همه مهم‌تر

تنگه‌ی پرخاطره‌ی برده‌زرد. پیرامون شهید بزرگوار "مرتضی جاویدی" فرمانده گردان فجر تیپ المهدی خاطره‌ای بیان می‌دارم(همرزم شهيد) .
چهار روز از عملیات را پشت سر گذاشته بودیم و پادگان عظیم حاج عمران و همچنین گمرک و کوه‌های فوق‌الاشاره توسط رزمندگان دلیر اسلام به تصرف درآمده بود و در این راستا گردان فجر به فرمانده شهید یاد شده مستقر در تنگه‌ی برده‌زرد ـ که راه عبور و مرور دشمن بعثی به پادگان مزبور بود ـ از سه طرف در محاصره‌ی شدید نیرو‌های بعثی بود و تنها یک راه عقب‌نشینی وجود داشت که این گردان به مدت چهار روز با ده‌ها شهید و زخمی و اسیر با دشمن زبون در جنگ بود و هراسی به 

خود راه نمی‌داد. ساعتی از روز پنجم گذشته صدای بیسیم فرماندهان منطقه عملیاتی از جمله شهید صیاد شیرازی، سرلشکر محسن رضائی و همچنین سردار اسدی فرمانده تیپ المهدی و شهید حاج محمود ستوده معاون تیپ و سردار حاج عبدا‌... محسن‌نیا و جمع دیگر از فرماندهان عملیاتی مبنی بر این که: برادر جاویدی، گردان شما در محاصره‌ی شدید دشمن می‌باشد. عقب‌نشینی کنید. این شهید بزرگوار پاسخ به آنان داد که: فرمانده‌ی من امام‌خمینی است و به دستور ایشان عمل می‌کنم و نمی‌گذارم اُحُد دیگر تکرار شود. خداوند رحمت کند شهید صیاد شیرازی که اظهار نمودند: این چه کسی است که این چنین پاسخ می‌دهد؟ شهید اسدی فرمانده تیپ در پاسخ صیاد شیرازی گفت: این فردی است به نام مرتضی جاویدی فرمانده گردان فجر تیپ می‌باشد . شهید صیاد دست به آسمان برده و برای این جوان دلیر و رشید اسلام دعا نمود که خداوند نگه دارد چنین افرادی برای اسلام و مسلمین که چنین شجاعانه و با درایت دفاع مقدس را ادامه می‌دهند. بعد از پیروزی این عملیات اکثریت فرماندهان و رزمندگان نزد حضرت‌ امام به تهران رفتند و بنده لیاقت و شایستگی این دیدار را نداشتم. جناب سرلشکر رضایی موضوع را با حضرت امام در میان می‌گذارد. حضرت امام بر پیشانی این شهید بوسه می‌زند. موقع برگشت برادران تیپ به پادگان جله‌بان که مستقر بودیم، سردار محسن‌نیا و همچنین شهید حاج محمود ستوده و دیگر برادران به اینجانب گفتند که واقعه‌ی عجیبی در بیت حضرت امام رخ داده. بنده زیاد اصرار می‌کردم که چه شد به من بگویید . خدا رحمت کند سردار حاج محمود ستوده معاون تیپ فرمودند از مرتضی سؤال کن . این سردار بزرگ اسلام فردی بسیار فروتن و نجیب بود که نمی‌خواست مطلب را به بنده بگوید. خداوند حفظ بدارد سردار محسن‌نیا فرمودند برادر خضری حضرت آقا پیشانی مرتضی را بوسه زد. در حین بحث و گفت‌وگو بودیم تا این که خبر را کسب کردم پریدم و جای بوسه‌ی حضرت امام بر پیشانی این شهید والامقام را بوسه زدم و افتخار ‌می‌کنم. برادران عکاس در آنجا حاضر بودند که یک عکس یادگاری گرفتند، بگذار در تاریخ بماند. ایشان ره صد ساله را یک شبه در کربلای 5 پیمودند و بنده هنوز اندر خم یک کوچه‌ام.

به نقل از نصیر بوشهر

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيد جلال افشار از جمله شهداي سرافراز طلبه و روحاني استان اصفهان

شهيد جلال افشار از جمله شهداي سرافراز طلبه و روحاني استان اصفهان
شهيد جلال افشار از جمله شهداي سرافراز طلبه و روحاني استان اصفهان
از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد جلال رو ازار  می داد...

رفت با خوشرویی به راننده گفت :اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید ، یا برا خودتون بذارین  راننده با تمسخر گفت : اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت  توی فکر،  هوای سرد ، بیابان تاریک و....قصد کرد  وجدان خفته  راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد ،پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت  بفرما !جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود  که ایستاد!همینکه  جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم

 

وقتی سالها بعد خبر شهادت  جلال رو به ایه الله بهاءالدینی دادن ،ایشون در حالی که به عکسش نگاه میکرد فرمود :امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست، من هم صاحب این  عکس رو معرفی کردم.

 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره ای از شهید برونسی

خاطره ای از شهید برونسی
خاطره ای از شهید برونسی
هنوزعمليات،درست وحسابي شروع نشده بود که کارگره خورد. گردان ما زمين گير شد وحال وهواي بچه ها،حال وهواي ديگري. تا حالا اين طوري وضعي برام سابقه نداشت. نمي دانم چه شان شده بود که حرف شنوي نداشتند؛همان بچه هايي که مي گفتي برو تا آتش ،با جان ودل مي رفتند! به چهره بعضي ها دقيق نگاه کردم. جور خاصي شده بودند؛ نه مي شد بگويي ضعف دارند،نه مي شد. بگويي ترسيدند، هيچ حدسي نمي شد بزني. هرچه برايشان صحبت کردم، فايده نداشت. اصلاً انگار چسبيده بودند به زمين ونمي خواستند جدا شوند.هرکاري کردم راضي شان کنم راه بيفتند،نشد.پاک درمانده شدم.نااميدي در تمام وجودم ريشه دوانده بود.با خودم گفتم: چه کارکنم؟
سرم را بلند کردم رو به آسمان وتوي دلم ناليدم که:خدايا خودت کمک کن. از بچه ها فاصله گرفتم.اسم حضرت صديقه(ع) را از ته دل صدا زدم وبه وجود شريفش متوسل شدم.زمزمه کردم:خانم،خودتون کمک کنيد، منو راهنمايي کنيد،تا بتونم اين بچه ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر مي دونيد.چند لحظه اي راز ونياز کردم وآمدم پيش نيروها.يقين داشتم حضرت تنهام نمي گذارد.اصلاً منتظرعنايت بودم. توي آن تاريکي شب وتوي آن بيچارگي محض، يک دفعه فکري به ذهنم رسيد. رو کردم به بچه ها،محکم وقاطع گفتم:ديگه به شما احتياجي ندارم!فقط يک آرپي جي زن از بين شما بلند شه با من بياد،ديگه هيچي نمي خوام.
زل زدم به شان.لحظه شماري مي کردم يکي بلند شود.يکي از بچه هاي آر پي جي زن پا شدو بلند گفت:من مي يام. نگاهش مصمم وجدي بود.به چند 
لحظه نکشيد،يکي ديگر،مصمم تر از او بلند شد وگفت: منم مي يام.تا به خودم آمدم، همه گردان بلند شده بودند.پيروزي مان توي آن عمليات،چشم همه را خيره کرد.عنايت «ام ابيها»بازهم به دادمان رسيد.

نگارنده : admin در 1391/10/26 11:51:32.
 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها