0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای پلاک های 555 و 556

ماجرای پلاک های 555 و 556
پلاک داشتند، پلاک‌ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556. 


 طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود.

لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر وسط پتو پیچیده شده بود.
معلوم بود شهیدی که درازکش بود، مجروح شده است. اما سَرِ شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سَرِ آن شهید دوم را به دامن گرفته بود.

پلاک داشتند، پلاک‌ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556.
 
فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته‌اند. معمولاً اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می‌رفتند پلاک می‌گرفتند. اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر.

دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است.
 
پدری سر پسر را به دامن گرفته است.
 
شهید سید ابراهیم اسماعیل‌زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل‌زاده پسر است، اهل روستای باقر تنگه بابلسر.




زندگینامه شهیدان سید حسین و سید ابراهیم اسماعیل زاده
 
در روز 25 آبان ماه سال 1304 هجری شمسی بود که به سید عبدالحسین اسماعیل زاده خبر رسید فرزندی که همسرش سیده ربابه به دنیا آورده پسر است و او نیز به احترام نبی مخلص الهی نام او را سید ابراهیم نهاد کمتر کسی تصور این را می کرد که پشت چهره معصوم سید ابراهیم عالمی از رنج و مشقت البته همراه با فداکاری و ایثار نهفته است . آغاز مشکلات سید ابراهیم زمانی بود که مادرش را از دست داد و بعد نیز پدر خویش را از دست داد و همه ی اینها قبل از هفت سالگی روی داد ، بعد از ازدست دادن پدر و مادر دارالیتام میزبان سید ابراهیم شد . بعد از یک سال  و اندی سید ابرهیم شروع به کار در منازل دامداران و زمین داران به طور سالیانه به اصطلاح قراری نمود این وضعیت تا 28 سالگی ادامه داشت ، تا اینکه به روستای پوستکلای بندپی بابل برگشته و با دختر همسایه خویش سیده رقیه مصطفی نژاد ازدواج می نماید . این زوج با کار کردن بر سر زمین و در خانه زمین داران آن زمان زندگی مشترک خود را آغاز می کنند و این در حالیست که در فقر و نداری لحظه ای از پافشاری بر اعتقادات دست نکشیدند ، حتی گفته می شود در همان لحظه تا نماز ظهر و عصر را نمی خواندند ، هرگز ناهار نمی خوردند اما آنچه که زندگی پر از سختی آن ها را شیرین می کرد توکل و توسل به خدا و اهل بیت بود که این مطلب را می توان از نام فرزند اول آنها فهمید (سید حسین) ، بله سید حسین نامی بود که به خاطر عشق وافر به اهل بیت  برفرزند اولشان نهادند . بعدها صاحب سه دختر و سه  پسر دیگر گردیدند . در مورد نحوه تربیت فرزندانشان چه می توان گفت : که آنچه عیان است چه حاجت به بیان است .  دخترانی اهل ولایت ، با حجاب فاطمی و پسرانی با غیرت اهل رزم و شهادت و شجاعت بودند . پس از مدتی سید ابراهیم به عنوان باغبان جذب کادر غیر نظامی ارتش در محل فعلی پایگاه نیروی هوایی بابلسر گردید .کم کم وضع درآمد او بهترشد و توانست با همکاری  اهالی محل و دوستی مهربان به نام خیرا... اسکندری خانه کاه گلی برای خود بسازد و تا زمان شهادت در همان خانه زندگی میکرد . با اوج گیری نهضت  امام  در سال1357 سید ابراهیم در تظاهراتها شرکت می نمود و این در حالی بود که خود به عنوان پرسنل ارتش محسوب می شد و از این جهت ترسی به خود راه نمیداد چرا که او از سلاله پاکان و زاهدان شب و شیران روز بود و شیر را با ترس رابطه نیست  او به همراه فرزندانش در فعالیت های بعد از انقلاب بر علیه منافقین حضور داشت و پس از شروع جنگ تا زمان شهادت سه بار از طریق ارتش و بار چهارم به همراه اعزام طرح لبیک یا خمینی به جهبه ها اعزام گردید . در اعزام آخر دو پسر خود (سیدرضا و سید حسین) را به همراه خود داشت و سید باقر نیز در خدمت سربازی در جنوب مشغول دفاع بود و در این در حالی بود که سن او 58  سال بود . اما سید حسین پس از گذران دوران پرمشقت کودکی و نوجوانی زیر سایه پر مهر پدر و مادر و تحت تربیت موثر آنها در16 سالگی با دختر دایی خویش سلاله سادات ازدواج نمود وپس از تولد اولین فرزندش سید یحیی در 17 سالگی برای خدمت سربازی به زاهدان رهسپار شد پس از یکسال و اندی  با فرمان امام خمینی (ره) بر فرار سربازان از پادگان ها ، پس از پاره نمودن عکس های شاه ملعون از پادگان خود فرار نمود ه و به محل می آید و پس از پیروزی انقلاب در مبارزات بر علیه منافقین و مفسدین در شهر شرکت می نماید و به ادامه تحصیل می پردازد . حتی شبها برای مطالعه جهت استفاده از نور چراغی که بر تیربرقی نصب شده بود و از محل نیز فاصله داشت به آن مکان می رفت وبه مطالعه می پرداخت ، تا اینکه پس از اتمام دروس متوسطه به عنوان معلم در روستای نفتچال مشغول می شود . علاقه وی به شاگردان جهت تعلیم دروس و آشنا کردن آنها با اسلام و انقلاب مثال زدنی بود ، حتی هر جمعه سه نفر از شاگردانش را سوار بر موتور می نمود وبه منزل می آورد و به آنها ناهار می داد بعد آنها رابه نماز جمعه می برد و می گفت باید با بچه ها رفیق شد تا حرف گوش کنند از طرف دیگر او نیز همانند پدر زندگی را با فقر و نداری ولی با عزت نفس آغاز کرد و تا سالها در خانه ای محقر و کوچک که در حیاط پدری ساخته بود زندگی می کرد تا اینکه توانست خانه کوچک در محل دیگر برای خود بسازد عشق و علاقه اش به پدر و مادر بسیار زیاد بود و همیشه دوست داشت در کنار پدر ومادر باشد و به آنها خدمت کند . بعد از شروع جنگ تحمیلی دو بار به جهبه ها اعزام شد . علاقه اش به شهادت آنقدر زیاد بود که می گفت من اگر{شهید نشدم} و مردم مرا در دریا بیندازید حتی برای بار سوم  با اعزامش مخالفت شد چون گفتند : تو معلمی و تازه از جهبه ها آمدی ، ولی او کسی نبود که این موانع سد راه شهادتش گردید و به هر طریقی موافقت مسولین مربوطه را جلب نمود و بعد به منزل آمده و دور 4 فرزندانش مانند پروانه می گشت ، گویا می دانست آخرین باری است که در سن 26 سالگی فرزندانش را سیر می بیند همیشه به همسرش می گفت من لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر شهید شدم امام خمینی (ره) دل تو را آرام  می کند ، که در شب شهادتش  همسرش خواب می بیند که جسد شهید بر سر زانو دارد و امام نیز در کنار او نشسته است همسرش  گفت :  سید حسین تو راست گفتی که امام دل مرا آرام می کند . سر انجام این پدر و پسر همانند مولایشان ابا عبدالله در عملیات والفجر 6 در قله های سر به فلک کشیده  چیلات ابتدا پسر در آغوش پدر شهید شده و سپس پدر نیز همان جا در حالیکه سرفرزندش را بر آغوش گرفته بود در اثر اصابت گلوله ای به فیض عظیم شهادت نائل گردید. شهیدان اسماعیل زاده 25 سال مفقود الجسد بودند تا اینکه گروهی از اعضای تفحص پیکرهای مطهر این دو شهید بزرگوار را در تاریخ خردادماه 88 در منطقه چیلات کشف می نمایند و به آغوش خانواده شان باز می گردانند.


پی نوشت:
1. حیات الامام الحسین، ج 3
2. علی الاکبر، عبدالرزاق الموسوی، ص 146. 


فیلم روایتگری سردار باقرزاده درباره چگونگی کشف پیکرهای مطهر شهیدان اسماعیل زاده - یک ساعت قبل از سال تحویل89 - معراج شهدای اهواز


منبع: خمول

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/7 9:42:36
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کپی‌برداری عراقی‌ها از ابتکار ایرانی‌ها

کپی‌برداری عراقی‌ها از ابتکار ایرانی‌ها
عراقی‌ها و شاید عرب‌ها دم نمی‌کنند و سماور در بساط شان نیست. در خانه کتری دارند، چای را با شکر در آب جوش می‌ریزند و بعد از جوش خوردن همان که ما از آن پرهیز داریم بدون قند و قندان، چای را می‌خورند. البته انصافاً چای بسیار خوش طعمی است. هنوز مزه چای العماره در بازجویی، زیر زبانم است.
 

در پادگان‌ها این کار را در دیگ انجام می‌دادند. شکر و آب را جوشانده، چای اضافه می‌کردند و برای ما داخل سطل‌های 20 لیتری می‌ریختند و در آسایشگاه‌ها به هر نفر حدوداً نصف لیوان می‌دادند؛ آن هم در روز یک بار فقط صبح. تفاله باقی مانده چای در سطل، به نوبت بین گروه‌ها تقسیم می‌شد. این تفاله‌ها را نگهداری کرده، هنگام غروب با مقداری هیزم آتشی افروخته، آب جوش می‌آوردند و با این تفاله‌ها و شیرینی آن، چای کمرنگی به دست می‌آمد که هر کسی تنها جرعه‌ای از آن می‌نوشید.

 

جعفر و دکتر رضا ابتدا رو به روی ما می‌خوابیدند و «فری دخالت» اصطلاحی به شوخی بود که به فریدون می‌گفتند چون به هر چیزی کار داشت و دخالت می کرد. هم جزو آنها بود.

 

یک روز متوجه شدم زیر دشداشه بالای پنجره خبرهایی هست. بعد از چند دقیقه «بخار» بلند شد و جعفر یک پارچ آب جوش را روی زمین گذاشت با استفاده از دو قاشق و سیم برق که رو کار کشیده بود، المنت یا «هیتر» درست کرده و آب را جوش آورده بودند.

 

این کار به سرعت شایع شد؛ استفاده از در قوطی برای ساخت المنت‌های انفرادی تا جمعی، برای درست کردن یک لیوان چای، تا گرم کردن آب حمام برای 50 نفر. شب‌ها نیز المنت، مونس بچه‌ها بود؛ تا جایی که مربای پوست پرتقال هم با آن درست می‌کردیم و دکتر وحید نیز داخل یک سطل، اکالیپتوس بخور می‌داد و من اواسط زمستان برای سرماخورده‌ها شلغم بخور می‌دادم.

 

داستان المنت به بلندی داستان اسارت ماست. کار آن قدر بالا کشید که منجر به آتش‌سوزی شد و سیمهای برق سوخت. برق که قطع و وصل شد، شبکه کابل اصلی را عوض کردند و مقاومت فیوزها را افزایش دادند.

 

باز هم المنت‌ها زیاد شد. حالا تقریباً هر نفر یا هر چند نفری یک المنت داشتند. بعضی‌ها حتی برای شستشوی صبحگاهی صورت شان از آب گرم المنت استفاده می‌کردند تا این که عراقی‌ها تصمیم گرفتند آن را ممنوع اعلام کنند.

 

پست‌های کمین و گشت‌های ویژه برای جمع کردن المنت‌ها به هر جا دست می‌زدند، یک المنت پیدا می‌کردند؛ ولی باز هم المنت بود و هر روز از طول سیمهای روی دیوارها کم می‌شد.

 

برای جلوگیری از غافلگیر شدن، پست نگهبانی گذاشتیم و نگهبان، هنگام آمدن عراقی‌ها با آن کلاه قرمز فریاد می‌کشید: «قرمزته!» و نفر داخل آسایشگاه به سرعت بساط المنت را جمع و جور می‌کرد.

 

المنت کم کم به اتاق نگهبان‌های عراقی هم راه پیدا کرد. آنها که وضع بهتری از ما نداشتند و تنها با سرقت از جیره ما به نوایی رسیده بودند، برای چای، حمام و هر نیاز دیگری به آب گرم،از المنت استفاده می‌کردند. سرانجام مذاکرات و پادرمیانی ارشدها توانست استفاده از المنت برای گرم کردن آب را قانونی کند.

بخشی از خاطره سرهنگ مجتبی جعفری از آزادگان دوران دفاع مقدس


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/5 9:46:48
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای مفقود شدن پیک گروهان شهید باهنر/پدر شهیدی که همت و چراغی را غسل و کفن کرد

ماجرای مفقود شدن پیک گروهان شهید باهنر/پدر شهیدی که همت و چراغی را غسل و کفن کرد
پدر شهید روایت کرد: به مقر فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) حاج محمد ابراهیم همت که در عملیات والفجر۴ هم حضور داشت رسیدم. شهید همت بیرون چادر من را در آغوش گرفت. گریه کرد و گفت: " از حمیدت هیچ خبری نیست.گم شده، به یقین شهید شده است." 
عملیات والفجر 4 در 27 مهرماه 1362 آغاز شد و 33 روز ادامه پیدا کرد تا نتایج مهمی همچون خارج کردن مریوان از دید دشمن و تسلط بر 13 شهر و روستای عراق را به همراه داشته باشد. این عملیات در منطقه پنجوین و با هدف متصل کردن ارتفاعات سورن به سورکوه انجام شد. در صورت تحقق این هدف، خط دفاعی جبهه خودی در این منطقه(دشت شیلر) کوتاه شد و در به کارگیری نیرو صرفه جویی می‌شد. عملیات والفجر 4 مانند دیگر عملیات‌های هشت سال دفاع مقدس شهدای بسیاری را تقدیم انقلاب کرده است. شهدای گرانقدری که اسمشان با نام فتح حماسه و ایثارگری در والفجر4 پیوند خورد. لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با فرماندهی حاج همت در این عملیات حضور فعالی داشت و رزمندگان زیادی از این لشگر به شهادت رسیدند.

 

شهید حمیدرضا ملا حسنی در سال 44 در یکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. هنوز محصل بود که جنگ میان ایران و عراق آغاز شد و او قصد رفتن به جبهه را کرد. در لشگر 27 محمد رسول الله حضور پیدا کرده و پیک گروهان شهید باهنر در گردان عمار شد. او در آبان ماه سال 62 طی عملیات والفجر4 در منطقه پنجوین عراق مفقود الاثر شد. کمی بعد مشخص شد که در 12 آبان 62 در جریان عملیات والفجر4 در منطقه کوهستانی پنجوین به همراه چند تن از همرزمانش مجروح شده و به دست نیروهای بعثی افتاده است. طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثی‌ها مجروحان را به شهادت رسانده و در شهر سید صادق عراق به خاک سپرده بودند. این شهید والامقام والفجر4 بعد از 27 سال که در شهر سید صادق واقع در کردستان عراق به خاک سپرده شده بود طی عملیات کمیته جستجوی مفقودین کشف و به وطن بازگردانده شد. خاکسپاری او درنهایت در 12 مهر سال 89 انجام شد. شهید ملاحسنی که بدون هیچ نشانی مقرر شد به عنوان شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده شود با 9 نشان در رویاهای صادقه مختلف سرانجام هویتش کشف شد. او همان شهید مشهوری است که در رویایی صادق به خواهر گفته بود که به خواست خدا تمامی کسانی را که در مراسم تشییعم شرکت کرده‌اند را شفاعت خواهم کرد. حتی عابری که در کنار جمعیت ایستاده و توجهی ندارد.

عفت لهاردی مقدم مادر شهید می‌گوید: یکی از جمله‌های حمیدرضا که مدام تکرار می‌کرد این بود که می‌گفت:" این هم شد خانواده حزب اللهی؟ یک نفر هم تا به حال شهید نداده." روزهای آخر که می‌خواستم برای او پیراهن جدیدی بدوزم به من فرصت نمی‌داد و می‌گفت این پیراهن را توی کمد می‌بینی و بعد از من بیشتر غصه می‌خوری.

علی رضا ملاحسنی برادر شهید از روزگاری که خبر شهادت برادر را آوردند چنین روایت می‌کند: «آبان ماه سال 62 صبح خیلی زود پدر با همان لباس جبهه به خانه برگشت. روی باقیمانده رختخواب‌ها نشست و ساکش را روی زمین گذاشت. مادر پرسید: "پس حمید کو؟" پدر گریه کرد و با بغض گفت: "کسی از حمیدرضا خبری نداره" پدرم دوازده روز بعد از عملیات والفجر4 در جبهه مانده بود تا شاید خبری از او به دست بیاورد، بعد به خانه بیاید. پدر می‌گفت: "بیست روز قبل از عملیات والفجر4 حمیدرضا با مقداری خوراکی به یددن من در منطقه کوزران آمد. بعد از عملیات با مقداری خوراکی به ملاقات حمیدرضا رفتم تا دیدار او را تلافی کرده باشم. همه از دور با من احوالپرسی می‌کردند و می‌گفتند: "ملا چطوری؟" تعجب کردم، چون پیشتر همه از نزدیک با من احوالپرسی و روبوسی کردند. ولی این بار کسی جلو نمی‌آمد. تا اینکه به مقر فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) حاج محمد ابراهیم همت رسیدم. شهید همت بیرون چادر من را در آغوش گرفت. گریه کرد و گفت: " از حمیدت هیچ خبری نیست. گم شده، به یقین شهید شده است."

آذر یا دی ماه62 در مراسمی که در مسجد شهید مطهری برای شهدای گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله(ص) گرفته شده بود، شهید همت دوباره به پدر تاکید کرد: پسرت شهید شده، بروید برای او هم مراسم ختم بگیرید.یکی از آرزوهای پدرم این بود که جنازه پسرش را خودش غسل و کفت کند. زمانی که معراج شهدای اهواز کار می‌کرد، به دوستانش گفته بود: "مدیونید اگر جنازه پسر من بیاید و نگذارید بشویم و کفن کنم." پدرم بعدها شهید همت و شهید رضا چراغی از فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله(ص) را غسل و کفن کرد.»

حکمت الله ملاحسنی پدر صبور و فداکار شهید ملاحسنی اگرچه توفیق پیدا کرد که برخی شهیدان را با دست خود غسل و کفن کند. اما فرصت نیافت که پیکر پسرش را غسل کرده و به خاک بسپارد و تا روز آخر حیاتش در انتظار خبری از فرزند چشم به راهش ماند و در نهایت سال 74 به نزد او شتافت.

تسنیم

وصیت نامه شهید حمیدرضا ملاحسنی

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/5 11:38:59
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حیوانی که باعث خشم شب شد

حیوانی که باعث خشم شب شد
یک دفعه از درز ته چادر، یک کله سفید به چه بزرگی آمد تو. تا کله را دیدیم،‌ آب دهان همه‌مان خشک شد. چند لحظه همه کپ کرده بودیم. می‌گفتیم: جنه؟ پریه؟ اما در یک لحظه، شوک و ترس بچه‌ها تبدیل شد به بمب خنده‌ای که وسط چادر ترکید. 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات شفاهی دفاع مقدس اغلب خواندنی و جالب توجه است. به خصوص که اگر راوی خودش هم خوش بیان باشد و بتواند دیده‌هایش را با جزئیات بیان کند. کامران فهیم یکی از مجاهدانی است که مدتی از عمرش را در جوانی در جبهه ها گذارنده و از حال و احوال آن روزها به خوبی یاد می‌کند. آنچه می‌خوانید یکی از خاطرات وی است که می‌نویسد.

                                                           ***

عملیات نصر چهار، توی منطقه ماووت، تازه تمام شده بود. برگشته بودیم عقب و توی بیابان‌های روبه‌روی پادگان دوکوهه چادر زده بودیم. من مسئول گروهان بودم. همیشه برای ارکان گروهان، دو تا چادر بزرگ را از درازا می‌چسباندیم به هم که همه دور هم جمع باشیم. یک شب توی چادر نشسته بودیم دور هم. دیر وقت بود. ساعت از دوازده هم گذشته بود. فقط دو تا فانوس کوچک توی چادر بود. نور چادر کم بود. یک پیک گروهان داشتیم به اسم ابراهیم که خیلی شر و شلوغ بود. همین جور که گپ می‌زدیم، حرف‌مان کشید به جوک. جوک‌مان هم رفته رفته تبدیل شد به جن و جن‌بازی.

ابراهیم ناقلا شروع کرد به جن و جن‌بازی. این می‌گفت و بچه‌های دیگر هم هر کدام یک چیزی از جن‌ها می‌گفتند. با این حرف‌ها و توی آن تاریکی چادر و وسط آن بیابان، خیلی حال و هوای ترسناکی درست شده بود. ناگهان فانوس وسطی چادر هم خاموش شد. نفتش تمام شده بود. بچه‌ها آنقدر وحشت کرده بودند که کسی حتی تکان نمی‌‌خورد. همه نشسته بودیم که ببینیم چه اتفاقی می‌افتد و آخرش چه می شود. ابراهیم هم هنوز داشت با آب و تاب از جن‌ها تعریف می‌کرد. توی همین حال و هوا، یک دفعه از درز ته چادر، یک کله سفید به چه بزرگی آمد تو. تا کله را دیدیم،‌ آب دهان همه‌مان خشک شد. چند لحظه همه کپ کرده بودیم و نگاه می‌کردیم که این چیه؟ جنه؟ پریه؟ اما در یک لحظه، شوک و ترس بچه‌ها تبدیل شد به بمب خنده‌ای که وسط چادر ترکید.

خوب که دقت کردیم، دیدیم خر کله‌گنده، سرش را آورده تو و دارد از گونی نان خشک‌های ته چادر، خارچ‌خارچ نان می‌خورد. بچه‌های تدارکات گروهان، نان خشک‌‌ها را می‌ریختند توی گونی. خره از این نان‌ها می‌خورد و بر و بر ما را نگاه می‌کرد.

به ابراهیم گفتم: «بلند شو کیشش کن.» همین که داشت می‌رفت کیشش بکند، شیطانی‌اش گل کرد و گفت: «حاجی یه نارنجک صوتی؟» گفتم بنداز.

نارنجک صوتی چون ترکش ندارد و فقط صدا دارد، خیلی خطری هم ندارد. ابراهیم نارنجک صوتی را برداشت و رفت بیرون. اول صدای ترکیدن نارنجک آمد و بعد یک دفعه صدای فریادهای خوشحال ابراهیم: -حاجی، حاجی‌، بیا ببین چی شده! خره داره عربی می‌رقصه.

همه دویدیم بیرون. خره از خود بی‌خود شده بود. تلو تلو می‌خورد و می‌رفت طرف گله خرها. انگار که مست کرده باشد. بچه‌ها خوششان آمد. ابراهیم به دو رفت و یک نارنجک دیگر برداشت و توی تاریکی انداخت نزدیک همین خره که تقریبا رسیده بود نزدیک گله‌شان. تا نارنجک ترکید، چند تا ساچمه خورد توی چادر. ابراهیم عجله کرده بود و اشتباهی به جای نارنجک صوتی، نارنجک ساچمه‌ای برداشته بود؛ خیلی شبیه هم بودند. نارنجک‌های عراقی، ساچمه‌ای‌‌هایشان هم عین صوتی‌ها بودند.

پیش خودم گفتم الان یک اتفاقی می‌افتد. نگران بچه‌ها بودم. یک دفعه ابراهیم از نزدیک گله خرها داد زد :«ای داد، حاجی کشتیمش.» دویدم بالای سر خره. داشت نفس‌های آخر را می‌کشید.

خیلی دلم سوخت. اگر شب نبود حتما بچه‌ها بهم می‌خندیدند، چون اشکم درآمده بود. حیوان بیچاره داشت زجر می‌کشید. گفتم: «ابراهیم این را راحتش کن.»

دوید و یک کلاش آورد و بهش تیر خلاصی زد. لاشه خر افتاده بود پشت چادر و ما مانده بودیم که چه کارش کنیم. خر خیلی بزرگی هم بود. اصلا یک چیز عجیبی بود؛ اندازه دو تا خر معمولی. یکی گفت اگر بخواهیم نگه‌ش داریم، تا فردا حتما بو می‌گیره، باید خاکش کنیم. توپیدم به‌شان که :«آخه نامردها کجا ببریمش؟ کجا خاکش کنیم؟» ابراهیم گفت: «کاری نداره حاجی، یه خشم شبانه می ذاریم، بچه‌ها رو می‌ریزیم بیرون، ده نفر رو تنبیه می‌کنیم که برند یه چاله بکنند و خره را بندازند توی اون چاله!»

همه به حرف ابراهیم خندیدند، این ‌جوری شیطونی امشبشان تکمیل شد، اما چاره‌‌ای نبود. گفتم باشه ولی خیلی شلوغش نکنید.

توی محوطه گروهان خشم زدیم. بچه‌ها خیلی شدید تیراندازی کردند، هر کدامشان لااقل چهار پنج تا آرپی‌جی زمانی زدند. آرپی‌جی‌ها را هم از سر شیطانی و مخصوصا می‌زدند طرف چادرهای گروهان‌های دیگر گردان. توی تاریکی شب، انگار صدای انفجار آرپی‌جی‌ها بیشتر می‌شد و می‌پیچید توی تپه‌ها. جوری شد که کل گردان، از خواب پریدند و ریختند توی میدان صبح‌گاه و به خط شدند. فکر کرده بودند خشم شبانه‌ گردان است.

فرمانده گردانمان، قربانی هم آمده بود بیرون. گفت: فهیم چی شده؟ گفتم: چیزی نیست حاجی، شما برو بگیر بخواب، خشم گروهانیه.

بچه‌های گروهان را کشیدیم بیرون و چند تایی را که عقب مانده بودند، جمع کردیم و تنبیهشان کردیم. رو به روی چادر گروهان یک تپه بود. گفتیم باید کلاغ‌پر بروید بالای تپه و یک چاله بکنید. رفتند و چاله را کندند. ده نفری دست و پای خره را کشیدیم و انداختیمش توی پتو. هر جوری بود کشیدیمش و بردیمش بالا و انداختیمش توی چاله و خیلی با مکافات خاکش کردیم. دیگر چیزی تا صبح نمانده بود. برگشتیم و نماز صبح را خواندیم و خوابیدیم.

نزدیک ساعت دوازده ظهر، خواب و بیدار بودم که دیدم چهار پنج نفر با پیراهن مشکی آمدند توی چادر. سلام کردند و خیلی اندوهناک و رسمی دور تا دور چادر نشستند و سرشان را انداختند پایین. پشت سرشان باز یک عده دیگر آمدند. دو سه تا پیک‌های گردان و مسئول تدارکات گردان و حتی فرمانده گردان هم آمدند.

هنوز نفهمیده بودم چی شده که یکیشان بلند گفت: «الفاتحه.» مانده بودم که کسی شهید شده؟ یا مثلا از تهران خبری رسیده؟ این‌ها پشت سر هم فاتحه می‌فرستادند و من خواب‌آلوده و گیج نشسته بودم و نگاهشان می‌کردم. به خودم می‌گفتم «جون تو یکی شهید شده. یا دیشب توی خشم شبانه کسی طوریش شده، یا این که مثلا توی خط یکی از فرمانده‌ها شهید شده و حالا این‌ها آمده‌اند به ما خبر بدهند.» برای همین، من هم خیلی ناراحت و جدی شروع کردم به فاتحه خواندن.

پشت سر هم به من دلداری می‌دادند و می‌گفتند: «ایشاالله غم آخرتون باشه، ایشا‌الله خدا صبرتون بده.» من باز هم به روی خودم نمی‌آوردم که توی باغ نیستم و در جوابشان می‌گفتم: «خدا ایشا‌الله به شما هم صبر بده، خیلی ممنون.»

بالاخره توی یک فرصت کوتاه بین دو فاتحه با اشاره از یکی‌شان پرسیدم چی شده که پقی زد زیر خنده. بقیه‌شان هم خندیدند و بلند شدند، یک پتو انداختند روی سر من و تا توانستند کتکم زدند. به این کار می‌گفتند جشن پتو و توی جبهه‌ها مرسوم بود. سیر که کتکم زدند، گفتند: «فلان فلان شده، هم نذاشتی ما دیشب بخوابیم هم این که یک نفر را کشتی.»

نگو این ابراهیم کله‌خر، مثل فیلم‌‌‌های وسترن آمریکایی یک علامت چوبی بزرگ درست کرده بود و زده بود روی قبر خره. کپه خاک قبر خره با علامتی که ابراهیم زده بود رویش، از همه جای لشگر پیدا بود.

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/5 10:36:37
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من اکبر لودرچی خط مقدم هستم

من اکبر لودرچی خط مقدم هستم
داخل چادر بغل دست ماشاءالله نشسته بود و از این ور و آن ور برای هم تعریف می‌کردند و می‌خندیدند. گاهی هم زیرچشمی مرا ورانداز می‌کرد و من خودم را با دستگاه بیسیم مشغول می‌کردم. 
اولین باری که دیدمش، گفتم: این از آن بچه‌هائی است که برای گرفتن فرم مجمع آموزشی رزمندگان پایش به منطقه رسیده.

سر و صورت تمیز و اصلاح کرده و موهای بلند حالت‌دار، مرا که با سر و وضع درهم و خسته به تازگی از خرابه‌های خرمشهر بعد از عملیات کربلا - 4 به اردوگاه کوثر برگشته بودم آزار می‌داد.

داخل چادر بغل دست ماشاء الله نشسته بود و از این ور و آن ور برای هم تعریف می‌کردند و می‌خندیدند. گاهی هم زیر چشمی مرا ورانداز می‌کرد و من خودم را با دستگاه بیسیم مشغول می‌کردم.

آن روزها من تازه بسیجی شده بودم. به خاطر نزدیک بودن عملیات، در واحدمان واحد مخابرات تشکیل شده بود و چند دستگاه بی‌سیم تحویل گرفته بودیم و از بین بچه‌های واحد آنها را که سوادشان بالاتر بود جهت این کار انتخاب کرده بودند و من هم بعد از کربلا 4 - برای این کار انتخاب شده بودم. از اینکه می‌دیدم بین بچه‌ها برای قسمت مهمتری برگزیده شده‌ام در پوست نمی‌گنجیدم.

اینطور که معلوم بود همدیگر را از قبل می‌شناختند و با هم شوخی داشتند اما من که می‌گفتم: این پسره راه گم کرده و بی‌جهت اینجاها پیدایش شده... وقتی ما را جمع کردند و به مقر قبلی رفتیم تا از آنجا عازم منطقه جدید بشویم، تازه یکی دو روز بود که به کوثر رفته بودم. وقتی از منطقه برمی‌گشتم سه روز مرخصی داشتیم و من بنا داشتم از مرخصی‌هایم استفاده کنم. اما با وضع جدید برگشت به منطقه را بیشتر دوست داشتم چون یک عملیات در پیش بود.

مدتی که در خط سوم، وظیفه رابط بین عقبه و خط اول را داشتم با «اکبر» بیشتر آشنا شدم، جهادی بود. از اوایل انقلاب وارد جهاد سازندگی شده و در مناطق محروم خدمت‌ها کرده بود. راننده لودر بود اما به من چیزی نگفته بود که لودر ناراحتش می‌کند. یک روز تنگ غروب بود که فهمیدم کمرش درد می‌کند و مجبور است برای تحمیل آن درد، آمپول بزند.

از روی تجربه‌ائی که داشت بیشتر وقت‌ها «بادگیر» تنش بود و کلاه کاسک به سرش می‌گذاشت.

در کانال‌های بتونی عراقی‌ها در شلمچه نزدیک نخلستان که مستقر شدیم، چون خط از پشت سنگرها بود، همه آنطرف را محکم می‌کردند، ما هم غروب همان روز از اکبر خواستیم پشت اتاقک سنگر ما را خاک بریزد. او با اینکه خیلی خسته بود سرباز نزد.

در کوره راهی کنار یک نخلستان اطراف نهر چاسم بودیم. در اینجا من و اکبر خیلی به هم نزدیک شده بودیم.

اکبر متاهل بود و بعد از اعزامش به منطقه صاحب فرزندی هم شده بود.

در آنجا اکبر با من که سرم را از ته تراشیده بودم شوختی می‌کرد، البته من هم بی‌جواب نمی‌گذاشتم.

در نهر جاسم لودر اکبر خیلی به دردمان می‌خورد، مخصوصا یک روز که «ایفای»تدارکات را زده بودند ولی به محموله عقب آن آسیب نرسیده بود، همین لودر اکبر بود که رفت و یکی دو گونی پر از خوراکی آورد و ما که با کمبود خوراکی مواجه بودیم حسابی تأمین شدیم. اکبر این آخرها خیلی شوخی می‌کرد.

یک روز به همراه مسئول واحد و دو تن دیگر از برادران برای کاری رفته بودند که مورد تهاجم هواپیماهای عراقی قرار گرفته و یک شهید و یک مجروح داده بودند ولی به اکبر آسیبی نرسیده بود و می‌گفت :که من «بادمجان بم» هستم.

سر ظهر بود. داخل سوله کوچکی که بنا کرده بودیم نشسته بودیم ولی از بس کوچک بود مجبور بودیم که یک سوله دیگر بزنیم چون شبها نشسته می خوابیدیم.

تصمیم گرفته شد و اکبر با یکی از برادران به نام شهید «دولت آبادی» جلوتر رفتند و منهم اندکی بعد زدم بیرون. وقتی از سر بالایی جلوی سوله پائین آمدم، صدای سوت نزدیک شدن خمپاره 120 را شنیدم. فرصت بازگشت به سوله نبود خودم را به نزدیکترین خاکریز رسانده و با دستها سرم را گرفتم. خمپاره اول که خورد زمین، دومی هم بلافاصله به دنبالش رسید. هر دو در یک و نیم متری اکبر و دوستش منفجر شدند و آن دو را به داخل فرورفتگی خاکریز که برای سوله آماده شده بود انداخت.

وقتی بالای سرشان رسیدم یک طرف قسمت بالای صورت اکبر را ترکش برده بود اما لبخند هنیشگی بر لبانش نقش بسته بود.

راوی :عادل ناصری
 فارس

 

 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درخواست مرخصی برای امتحانات دانشگاه در جبهه

درخواست مرخصی برای امتحانات دانشگاه در جبهه
حاج آقا سید محمد با سلام و دعاء خیر نظر به اینکه اخوی بنده (محسن آقای گل) ظاهرا در اواخر خرداد ماه در دانشگاه امتحان دارد مقتضی است اگر شرایط موجود امکان می دهد جهت انجام امتحانات چند روزی را به ایشان مرخصی بدهید 



دستخطی از شید ناصر اربابیان به شهید سید محمد زینال حسینی در رابطه با درخواست مرخصی چند روزه  امتحانات دانشگاه برای برادرش

 

بسمه تعالی

خدمت استاد عزیز و فرمانده گرامی

حاج آقا سید محمد با سلام و دعاء خیر

نظر به اینکه اخوی بنده (محسن آقای گل) ظاهرا در اواخر

خرداد ماه در دانشگاه امتحان دارد مقتضی است اگر

شرایط موجود امکان می دهد جهت انجام امتحانات چند

روزی را به ایشان مرخصی بدهید

انشاء...همه اعمال ما در جهت رضاء خدا و پیامبر و ائمه معصومین

باشد.

قبلا از زحمت شما متشکرم

ناصر اربابیان

66/3/24

 

 
منبع : تهران پرس
 

 

دوشنبه 1 تیر 1394  11:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یا ولدی الغریب/ مادری که پس از 30 سال شهیدش را پیدا کرد

یا ولدی الغریب/ مادری که پس از 30 سال شهیدش را پیدا کرد
روایت، روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی خبری 30 ساله.یک انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار ،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک می ریزد... 
وبلاگ یاشهید در مطلبی نوشت: روایت، روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی خبری 30 ساله.یک انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار ،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک می ریزد...
 
سوز وگداز جملاتش و ضجه های جگر سوزش دل هر رهگذری را به درد آورده و دمی را به توقف و همدردی با او وا می دارد.آه وفغانش را می شود با گوش دل شنید، هر چند که معنی جمالاتش را به درستی نتوان درک کرد.ضجه می زند وعاجزانه اشک می ریزد
 
یا ولیدی یا یومه،یا ولدی یاروحی یا یومه،یا انیسی یا یومه
ما کنت ادری این انت یا ولدی ،یا ولدی الغریب الغریب الغریب
یا منیر انا امک ،افدیک نفسی یا ولیدی یا یومه
 
ای پسرکم ای مادر،ای پسرم ای جانم ای مادر،ای انیسم ای مادر
نمی دانستم کجایی ای پسرم.ای فرزند غریبم ،غریب غریب..
ای منیر من مادرت هستم.جان من به فدای تو ای پسرکم ای مادر
 
او که چنین مویه سر داده و ناله می کند،مادر شهید منیر جمعه شنین عراقی است...
 
روزگاری چند دور ،منیر در زمان دفاع مقدسمان ،عاشق حضرت روح الله شده بود.عراق را که با ایران سر جنگ داشت،ترک گفت و خود را به صف مجاهدان در راه حق رسانید.فقط 15 سالش بود که جزء بدریون لشگر بدر گشت.همان لشگری که  بیشترش را معاودین عراقی تشکیل داده بودند.جنگید وجنگید با همان هموطنان و هم کیشان از دین برگشته خودش.وعده خدا قطعی بود.او هجرت کرده بود وباجان و مالش در راه خدا می جنگید.شهادت مزد جهاد بی ادعا وبی ریایش بود که خداوند ارزانی جانهای عاشقش می کند.در خیبر سال 62 ،در های آسمان به رویش گشوده شد و جان عاشقش به سوی معبود پرگشود...
 
حزب بعث حاکم بر عراق ،تاب عاشقی منیر را نیاورد. پدر را به جرم شهادت فرزندش در ایران، اسیر کرده و چون رسم دیرینه نامردان عراقی سر بریدن است،سر از تن وی جدا کرد واینبار ام الشهید را به سوگ پدر و پسر نشانید. مادر ماندو تنها یک فرزنددیگر و سالها بی خبری از پسری که می گفتند در ایران جنگیده و عاشقانه پر گشوده است...
 
30 سال بعد،روزی در همین نزدیکیها،فردی که ام الشهید را می شناخت ،گزارش به قطعه 27 گلزار شهدای بهشت زهرا (س) افتاد.نام ونشان سنگ مزار را که با آنچه از منیر می دانست یکی پنداشت،خود را به مادر که اکنون در شهرک صدر بغداد ساکن است رسانید و اورا به یافتن گمشده اش نوید داد.بوی پیراهن یوسفی که مادر را بی قرار کرده بود،جمعه روزی را اینچنین مهمان قطعه 27 گلزار شهدا کرده است...
مردمان می آیند و می روند و با سخنی وجمله ای دل دردمند و بی قرارش را به نظاره می نشینند.او همچنان بی تاب و بی قرار است.انتظار و بی خبریش یک انتظار 30 است.گاه به سنگ مزار دست می کشد،گاه عکس فرزندش را در آغوش می گیرد و گاه با اشک ضجه می زند 
 
کنت انتظر ان تکبر وتاتینی ،ظننت ان تکبر و تجمعنی فی شیخو ختی
کنت افتکر ان تکبر و اراک ما حصلت علی شی الا الملامه 
یا ولدی یا عزیزی افدیک روحی یا ولدی
عیونی تنتظر الماره ان تاتی لی باخبارک.کنت ابحث عنکم و لم اراک
ما کنت ادری این قبرک جئت مقبره الامام و بعدها وصلت الیک
 
منتظر این بودم که بزرگ شوی،گمان می کردم که بزرگ شوی و عصای پیریم گردی
من فکر می کردم که بزرگ شوی وتورا آنگونه ببینم ،ولی چیزی جز افسوس نصیب من نشد
ای پسرم ای عزیزم ،جانم به فدایت ای پسرم 
چشمهای من منتظرقاصدی بودکه باخبری ازتو نزد من بیایدجستجو می کردم تورا ولی شما را نمی دیدم
نمی دانستم قبر تو کجا است،آمدم مقبره امام  که بعد از آن به تو رسیدم
 
آنقدر گریه و زاری می کند و بی تابی ،که از او خواسته می شود جرعه ای آب نوشد شاید بی قراریش قرار یابد و اشکهایش دمی مجال نریختن.آب که می نوشد باز به یاد 30 سال غربت و بی کسی فرزندش می افتد و دوباره غریبانه ناله سر می دهد
 
ربیتکم و کانت تربیتی جیده،ولکنی اصبحت منک مفلسه
افتکر عسی ان یاتینی منکم مسافر و اساله عنک و یطمئن قلبی
 
شما را بزرگ کردم و تربیت دادم ،تربیت تو خوب بود اما از تو بهره ای نبردم
فکر می کردم که ای کاش از شما قاصدی بیاید واز او در مورد شما می پرسیدم و قلبم ارام می گرفت و بعد با خیال راحت می خوابیدم
پس از اصرار والتماسی که مادر را دمی آرام می کند،از او خواسته می شود دعایی در حق جمعی کند که گرداگرد مزار حلقه زده اند و مویه های عاشقانه اش را به نظاره نشسته اند.در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده ،صادقانه دستهای مادرانه اش را به آسمان بلند می کند و دعایش راه آسمان را در پیش می گیرد
 
اطلب من الحسین من الامیرالمومنین من الامام موسی بن جعفر ان یحفظکم خیرکم ان شاالله
 
از امام حسین از امیر المومنین از امام موسی بن جعفر می خواهم که شمارا حفظ کند و از جوانیتان بهره ببریدو نزد امام حسین برایتان دعا می کنم ان شاالله
 
ام الشهید چفیه ای سفید رنگ را که نشان مقاومت و ایستادگی مااست بر دور گردنش می پیچد و آرام آرام آماده وداع با فرزندش می شودچفیه ای که مادر به بر دوشش آویخته ،بزرگترین،مهمترین و با عظمت ترین بیرق  مبارزه عصر حاضر است.چفیه  سمبل ایستادگی مجاهدان در راه خداست.ام الشهید با پیچیدن این نماد مقاومت وایثار،نشان می دهد مبارزه ما حد و مرز نمی شناسد و او در هر کجای این کره خاکی هم که باشد،زیر علم وپرچم انصار دین خدا قدم برداشته و جزء پیکره واحده یاریگران دین خداست...
 
در آخرین دقایق حضور، مادر ، سنگ مزاری را که 30 سال است طعم اشکها و بوسه های وی را نچشیده است برای اولین بار می بوسد و می بوید و اشکهایش را روی سنگ مزار ،برای فرزندش به یادگار می گزارد...
 
 
بر روی سنگ مزار شهید منیر ابیاتی به عربی نقش بسته است که این ابیات عاشقانه هایی است منتسب به مولایمان حسین(ع)
 
ای شیعه من ،هر زمان که آب گوارا می نوشید،پس مرا به یاد بیاورید
یا اینکه شنیدید خبر شهادت شهیدی یا غریبی ،پس بر من گریه وزاری کنید
پس من همان نوه پیامبرم که بدون گناه مرا کشتند...
 
لحظات وداع ،شاید سخت ترین لحظات زندگی مادر منیر باشید .بر روی جعبه شیشه ای بالای مزار بوسه می زند و با صوتی حزین زیر لب زمزمه می کند
 
السلام علیک یا ولدی عیونی لا تخفو علی فراقک
 
خداحافظ ای پسرم ،چشمهایم نمی خوابند به خاطر جدایی از تو
 
مادر دوباره دارد از فرزندش دور می شود،دیدار کوتاه بود.به کوتاهی وزش  یک نسیم خنک صبحگاهی.دستان لرزان مادر در دستان دیگر همراهان قرار می گیرد .او بیمار است و 30 سال فراق و بی خبری توان راه رفتن را از او گرفته اند.آرام و غمگین قدم بر می دارد و گاه زیر لب زمزمه می کند
 
می روم اما نمی دانم که آیا دوباره تو را خواهم دید یا نه
 
راستی این فراق و جدایی و بی خبری 30 ساله را، با کدامین واژه ها می توان به تصویر کشید.قلممان غاصر است و زبانمان الکن از این همه فداکاری و ایثار و مجد وبزرگی.خدا کند مادر منیر دوباره گزارش بیافتد به قطعه 27 ،ردیف 12 ،شماره 4 .منیر همچنان به انتظار مادر نشسته است.به انتظار برگشت دوباره و دیدار مادرانه اش...
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/1 11:22:8
دوشنبه 1 تیر 1394  11:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که جبهه را به بورسیه خارج از کشور ترجیح داد

شهیدی که جبهه را به بورسیه خارج از کشور ترجیح داد
سهمیه بورسیه خارج از کشور به ایلام داده شد؛ شهید بی‌نشان «عبدالمجید امیدی» یکی از گزینه‌ها بود اما با توجه به شرایط جنگ، عبدالمجید می‌گوید: «وظیفه امروز من رفتن به دانشگاه جنگ است و حضور در کلاس سنگر». 
جبهه غرب رشادت‌های شهید مفقود «عبدالمجید امیدی» را به یاد دارد و روزهایی که مادر این شهید در لحظه‌های بارانی آسمان، خود را به زیر ابرها می‌رساند و می‌گفت: «من که نمی‌دانم عبدالمجیدم الان کجاست». او می‌رفت تا به عبدالمجید بگوید اگر پیکر تو زیر باران است من هم زیر باران می‌مانم تا تو بیایی. اما او بازنگشت و مادر در سال 1387 به دیدارش رفت.

مادر شهید «عبدالمجید امیدی»، سال‌هایی که با انتظار تمام شد.

در ایام شهادت «عبدالمجید امیدی» در منطقه میمک مطلب خواندنی از این شهید به روایت دوستان در ادامه می‌آید. 

                                                          ***

سال 59 یک سهمیه بورسیه خارج از کشور به ایلام داده شد. خیلی‌ها دنبالش بودند. استاندار وقت گفته بود: «می‌خواهم از بچه‌های متدین و مکتبی با معدل بالا، یکی را انتخاب کنم که در آینده در خدمت مردم این استان محروم باشد». عبدالمجید یکی از گزینه‌ها بود و خیلی‌ها او را نشانه رفتند، اما عبدالمجید می‌گفت: «وظیفه امروز من رفتن به دانشگاه جنگ است و حضور در کلاس سنگر».

تصویر سمت راست شهید «عبدالمجید امیدی»

                                                         ***

شهید «عبدالمجید امیدی» مهرماه سال 63 در منطقه میمک با بچه‌های تیپ نبی اکرم(ص) کرمانشاه وارد عمل شد. سنگرهای فتح شده و پشت سرگذاشته شده هنوز کاملاً پاکسازی نشده بود. تک دشمن موجب شد که عبدالمجید و دیگر دوستانش در بخشی از نیزارهای محصور در ارتفاعات میمک خود را در محاصره دشمن بعثی ببینند. محاصره طول کشیده بود. رزمنده‌ها در کانالی محصور در نیزارها با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند. تماس با بی‌سیم به صورتی خاص، استفاده از آب و غذای بعثی‌ها، به صورتی پنهانی، آن هم در حالی که زخمی‌ها برای اینکه صدای ضجه‌شان درنیاید، چفیه‌هایشان را به دندان گرفته بودند، جزء سخت‌ترین و دردناک‌ترین ساعات روزهای پایانی حیات خاکی عبدالمجید بود. روز هفتم محاصره، چهار نفر از رزمنده‌ها تصمیم به گذشتن شبانه از سنگرهای دشمن و عبور از میادین برای نجات خود و نجات محاصره شدگان می‌گیرند. آنها رفتند اما بعد از رفتن‌شان ارتباط کاملاً مسدود شد و نتوانستند به نجات این رزمنده‌ها بیایند.

همین روزهای پاییزی بود و 9 روز از محاصره می‌گذشت، بعثی‌ها پس از تثبیت موقعیت خود، مشغول پاکسازی و آتش زدن نیزارها می‌شوند.

تصویر وسط شهید «عبدالمجید امیدی»

                                                        ***

«سیدمحمد میرمعینی» که از آزاده‌های این محاصره است، آخرین لحظه‌ها را این گونه روایت می‌کند: صبح روز اول آبان 1363 در شیار «نی‌خزر» منطقه میمک، به همراه عبدالمجید امیدی و 6 تن از همرزمان مجروح، تشنه و گرسنه با بعثی‌ها درگیر شدیم؛ مجید از ناحیه شکم به شدت آسیب دید. دل و روده‌اش را جمع کرد و به داخل لباس‌‌اش ‌گذاشت؛ فشنگی برای جنگیدن باقی نمانده بود؛ آنجا اسارت عین آزادگی بود؛ آزاده شده بودیم.

افسر بعثی بالای سر بچه‌ها می‌آمد و توهین می‌کرد؛ بالای سر عبدالمجید که رسید، محاسنش‌ را دسته‌دسته می‌کشید؛ صدای کنده شدن محاسن او و سرازیر شدن خون، اشک را از چشم‌های بچه‌ها جاری کرد اما عبدالمجید ‌گفت: «حسرت یک آخ را بر دل این نامردان می‌گذارم». سپس بعثی‌ها بدن مجروح و خونین رزمنده‌ها را با طناب به قاطر بستند و روی زمین کشیدند؛ دیگر توانی نمانده بود.

بعد از مدتی به دستور افسر بعثی رزمنده‌ها را روی زمین نشاندند؛ دستور تیرباران صادر شد؛ هر کدام از بچه‌ها 7 ـ 8 تا تیر ‌خوردند، به زمین ‌افتادند. محوطه پر از خون شده بود و یک سرباز عراقی گوشه مقر برای مظلومیت بچه‌ها زار زار گریه می‌کرد؛ افسر بعثی نوبت به نوبت به سر بچه‌ها تیر خلاص می‌زد و صدای ترکیدن و متلاشی‌شدن سرها به گوش می‌رسید.

6 نفر از بچه‌ها به شهادت رسیدند، بنده برای تیر خوردن نفر هفتم بودم؛ دستم را روی سر ‌گذاشتم و گلوله به مچ دستم اصابت ‌کرد؛ نفر هشتم عبدالمجید امیدی بود که با آمدن فرمانده مقر، نوبت به امیدی نرسید. فرمانده مقر با دیدن اوضاع قتلگاه به افسر بعثی سیلی زد. بنده و عبدالمجید را سوار ماشین ‌کردند. چند کیلومتر عقب‌تر ما از هم جدا شدیم و دیگر خبری از عبدالمجید به دستم نرسید.

میرمعینی بعدها از اسارت آزاد می‌شود؛ اما بدن بی‌جان مجید همچنان بی‌مزار است و صد حیف مادر شهید هیچ وقت این روایت مقاومت پسرش را نشنید...

گزارش از فاطمه ملکی


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 8:35:8
دوشنبه 1 تیر 1394  11:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

أین عمار! أین ذو الشهادتین...؛ فرازی از نهج البلاغه که شهید علم‌الهدی را منقلب کرد

أین عمار! أین ذو الشهادتین...؛ فرازی از نهج البلاغه که شهید علم‌الهدی را منقلب کرد
صادق آهنگران چنین روایت می‌کند: نیمه‌های شب بود که سید حسین نهج البلاغه می‌خواند. وقتی من نگاه کردم، دیدم چهره‌اش برافروخته شده و اشک می‌ریزد. زیر چشمی به صفحه نهج البلاغه نگاه کردم و شماره صفحه را به ذهن سپردم. 
 در میان شهدای هشت سال دفاع مقدس شهدای سادات نیز فراوان بودند. فقط 2500 شهید سادات در تهران داریم که بیش از 2000 نفر آن‌ها در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شده‌اند. "سیدمحمد حسین علم الهدی" نیز یکی از شهداییست که نامش در لیست ذریه زهرا(س) به ثبت رسیده.

سید محمد حسین علم الهدی بسیار اهل مطالعه بود. در دبیرستان با تشکیل انجمن اسلامی و سخنرانی فعالیت‌های خود را آغاز کرد. در سال 1356 در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد. در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، در رشته تاریخ دانشگاه مشهد به تدریس نهج‌البلاغه، عقاید و تاریخ اسلام می‌پرداخت. او علاقه بسیاری به نهج البلاغه داشت و با متون آن انس گرفته بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (16 دی ماه 1359) به دریای تانک‌های دشمن که آن‌ها را محاصره کرده بودند حمله‌ور شدند. حسین پس از شهادت همرزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلوله‌های باقیمانده آرپی‌جی را به سوی دشمن شلیک کرد و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ‌تر شدن حلقه محاصره، چون مولایش امام حسین(ع) به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

صادق آهنگران که به عنوان یکی از دوستان شهید از سید محمد حسین علم الهدی خاطرات بسیاری دارد چنین روایت می‌کند: اتاق کوچکی از ساختمان نهضت سوادآموزی اهواز، در اختیار سید حسین بود. او و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتیم. یکی از شب‌ها من و سید حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمه‌های شب بود که سید حسین نهج البلاغه می‌خواند. وقتی من نگاه کردم، دیدم چهره‌اش برافروخته شده و اشک می‌ریزد. زیر چشمی به صفحه نهج البلاغه نگاه کردم و شماره صفحه را به ذهن سپردم و پس از مدتی که سید حسین نهج البلاغه را بست و برای استراحت بیرون رفت، من آن را باز کردم و صفحه مورد نظر را نگاه کردم. دیدم همان خطبه‌ای است که حضرت علی(ع) در فراق یاران با وفایش گریه می‌کند و می‌فرماید: أین عمار! أین ذو الشهادتین؛ کجاست عمار؟ کجاست...؟

 


خبرگزاری تسنیم

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 9:49:26
دوشنبه 1 تیر 1394  11:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انگشتر گمشده شهید علمدار که مادرِ سادات آن را بازگرداند

انگشتر گمشده شهید علمدار که مادرِ سادات آن را بازگرداند
هرچه اصرار کردم بی‌فایده بود. سید حرف نمی‌زد. مرتب می‌خواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت. راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف خلوت شد به او خیره شدم. بعد سید را به مادرش قسم دادم. 

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میان شهدای هشت سال دفاع مقدس شهدای سادات نیز فراوان بودند. فقط 2500 شهید سادات در تهران داریم که بیش از 2000 نفر آن‌ها در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شده‌اند. "سید مجتبی علمدار" نیز یکی از شهداییست که نامش در لیست ذریه زهرا(س) به ثبت رسیده. سید مجتبی در دی ماه سال 1370 با سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن زهرا سادات علمدار است.

شهید علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلا در ساری مشغول خدمت شد. او که از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود چندین سال پس از جنگ و در سال 1375 بر اثر جراحت‌های شیمیایی به یاران شهیدش پیوست. "مجید کریمی" از دوستان شهید خاطره‌ای در رابطه با او را در "علمدار" نقل می‌کند که نشان دهنده ارتباط تنگاتنگ سید مجتبی علمدار با اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و به خصوص مادرِ سادات است. خاطره به قرار زیر است:

شخصیت عجیبی داشت. در مواقع شوخی و خنده سنگ تمام می‌گذاشت اما از حد خارج نمی‌شد. فراموش نمی‌کنم. در قرارگاه که بودیم سربازها بیشتر در کنار سید بودند. او هم سعی می‌کرد از این موقعیت استفاده کند. یک شب در کنار سید و سربازها نشسته بودیم. شروع کرد خاطرات خنده‌دار دوران جنگ و رزمنده‌‌ها را تعریف کرد. همه می‌خندیدند. در پایان رو به من کرد و گفت:«خُّب حالا، مجید جان حمد و سوره‌ات را بخوان» شروع کردم به خواندن. بعد به سرباز بغل‌دستی‌اش گفت:«حالا شما هم بخوان و همین طور بقیه...» سید کاغذی در دست داشت و مطالبی روی آن می‌نوشت. روز بعد هر جا که یکی از سربازها را تنها گیر می‌آورد با خوشرویی ایرادات حمد و سوره‌اش را یادآور می‌شد! به کارهای سید دقت می‌کردم. کارهایش همیشه بی‌عیب و نقص بود. کاری نمی‌کرد که کسی ضایع شود. حرمت همه را داشت، حتی سربازان بی‌سواد! در ایامی که جهت دوره تکمیلی (تداوم آموزشی) به تهران آمده‌بودیم همیشه با هم بودیم.

یک روز جمعه به حمام عمومی دانشکده رفتیم. تا جایی که من به یاد دارم هیچ گاه غسل جمعه سید ترک نشده بود. می‌گفت: « اگه آب دبه‌ای هزار تومن هم بشه حاضرم پول بدم، اما غسل جمعه من ترک نشه.» حمام عمومی بود. در کنار حوض نشستیم و مشغول شستن شدیم. سید دوباره سر شوخی را باز کرد. یک بار آب سرد به طرف ما می‌پاشید. یک بار آب داغ و...خلاصه بساط خنده به راه بود. ما هم بی‌کار نبودیم! یک بار وقتی سید مشغول شستن خودش بود یک لگن آب یخ به طرف سید پاشیدم. سید متوجه شد و جا خالی داد اما اتفاق بدی افتاد!

سیدانگشترهایش را در آورده و کنار حوض حمام گذاشته بود. بعد از اینکه آب را پاشیدم با تعجب دیدم رنگ از چهره سید پرید. او به دنبال انگشترهایش می‌گشت! سید چند تا انگشتر داشت. یکی از آن‌ها از بقیه زیباتر بود. بعد از مدتی فهمیدم که ظاهراً این انگشتر هدیه ازدواج سید است. آن انگشتر که سید خیلی به آن علاقه داشت رفته بود. شدت آب، آن را به داخل چاه برده بود. دیگر کاری نمی‌شد کرد. حتی با مسئول حمام هم صحبت کردیم اما بی‌فایده بود. به شوخی گفتم. این به دلیل دلبستگی تو بود. تو به مال دنیا دل بستی گفت:« راست می‌گی. ولی این هدیه همسرم بود؛ خانمی که ذریه حضرت زهرا(س) است. اگر بفهمد که همین اوایل زندگی هدیه‌اش را گم کردم بد می‌شود.»

خلاصه روز بعد به همراه او برای مرخصی راهی مازندران شدیم. در حالی که جالی خالی انگشتر در دست سید کاملا مشخص بود. هنوز ناراحتی را در چهره‌اش حس می‌کردم. او به منزلشان رفت و من هم راهی بابلسر شدم. دو روز مرخصی ما تمام شد. سوار بر خودروی سپاه راهی تهران شدیم. خیلی خسته بودم. سرم را گذاشتم روی شانه سید. خواب چشمانم را گرفته بود. چشمانم در حال بسته شدن بود که یکباره نگاهم به دست سید افتاد. خواب از سرم پرید! سرم را یکباره بلند کردم. دستش را در دستانم گرفتم. با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:« این همون انگشتره!!» خیلی آهسته گفت: «آروم باش.» دوباره به انگشتر خیره شدم. خود خودش بود. من دیده بودم که یکبار سید به زمین خورد و گوشه نگین این انگشتر پرید.

بعد هم دیده بودم که همان انگشتر به داخل فاضلاب حمام افتاد. هیچ راهی هم برای پیدا کردن مجدد آن نبود. حالا همان انگشتر در دستان سید قرار داشت!! با تعجب گفتم:« تو روخدا بگو چی شده؟!» هرچه اصرار کردم بی‌فایده بود. سید حرف نمی‌زد. مرتب می‌خواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت! راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف ما خلوت شد به چهره او خیره شدم. بعد سید را به حق مادرش قسم دادم!

کمی مکث کرد. به من نگاه کرد و گفت:«چیزی که می‌گویم تا زنده هستم جایی نقل نکن، حتی اگر توانستی بعد از من هم به کسی نگو؛ چون تو را به خرافه‌گویی و ... متهم می‌کنند.» وقتی آن شب از هم جدا شدیم. من با ناراحتی به خانه رفتم. مراقب بودم همسرم دستم را نبیند . قبل از خواب به مادرم حضرت زهرا(س) متوسط شدم. گفتم: « مادر جان ، بیا و آبروی مرا بخور!» بعد هم طبق معمول سوره واقعه را خواندم و خوابیدم. نیمه شب بود که برای نماز شب بیدار شدم. مفاتیح من بالای سرم بود. مسواک و تنها انگشتر را روی آن گذاشته بودم. موقع برخاستن مفاتیح را برداشتم و به بیرون اتاق رفتم. وضو گرفتم و آماده نماز شب شدم. قبل از نماز به سمت مفاتیح رفتم تا انگشترم را در دست کنم. یکباره و با تعجب دیدم که دو انگشتر روی مفاتیح است!! وقتی با تعجب دیدم انگشتری که در حمام دانشکده تهران گم شده بود روی مفاتیح قرار داشت! با همان نگینی که گوشه‌اش پریده بود، نمی‌دانی چه حالی داشتم.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 9:57:2
دوشنبه 1 تیر 1394  11:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پهلوانی که نتوانست غارت خرمشهر را ببینید

پهلوانی که نتوانست غارت خرمشهر را ببینید
تیربارچی شجاع سپاه اسلام که چند روز پیش پایش زیر نفربر خودی رفته و شکسته بود، با پای گچ گرفته به میدان نبرد بازگشت. وقتی دید که سربازان جنایتکار دشمن چگونه هستی شهرش را به غارت می برند نتوانست دستور عقب نشینی را بپذیرد. 

ده روز از خونین شهر شدن خرمشهر می گذشت و هر ساعت بر تعداد شهدای شهر افزوده می شد و توان رزمی نیروهای مدافع شهر کاهش می یافت؛ نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه در جریان بود.

عراق ده روز پیش خیابان چهل متری در نزدیکی مسجد جامع را تصرف کرده بود و مدام به پل خرمشهر و فلکه ی فرمانداری فشار می آورد تا این آخرین نقاط مقاومت شهر را نیز در هم بشکند؛ اما این فرزندان غیور ایران زمین هنوز همچون شیر در برابر هجوم دشمن ایستادگی می کردند.

مقاومت همه ی رزمندگان اسلام در آن برهه ی زمانی آنان را به اسطوره بدل ساخت؛ اما امیر رفیعی در این میان حماسه ای دیگر را خلق نمود و تا قیام قیامت که زمین خرمشهر به اذن الهی مهر سکوت از لب بگشاید هیچ زبانی یارای وصف آن حماسه را نخواهد داشت.

وقتی روز چهارم آبان ماه 1359 فرا رسید، دشمن با آخرین توان زرهی، مکانیزه و کماندویی خویش به پل و فلکه ی فرمانداری هجوم آورد و آخرین توان نیروهای مدافع شهر را در هم شکست؛ خیابان آرش آخرین نقطه ی مقاومت مدافعان شهر سقوط کرد و همه ی بازماندگان با خشمی عمیق و چشمانی اشک آلود شهر را ترک نمودند، خود را به رودخانه سپردند و به سمت کوت شیخ عقب نشستند به امید آنکه روزی دوباره خاک مسجد جامع را در آغوش بگیرند و نماز عشق در آن بگزارند.

امیر رفیعی این تیربارچی شجاع سپاه اسلام که چند روز پیش پایش زیر نفربر خودی رفته و شکسته بود، با پای گچ گرفته به میدان نبرد بازگشت. وقتی دید که سربازان جنایتکار دشمن چگونه هستی شهرش را به غارت می برند نتوانست دستور عقب نشینی را بپذیرد و در شهر ماند و تا آخرین فشنگ علیه مزدوران بعثی مقاومت نمود.

سید صالح موسوی از یادگاران آن روز خرمشهر می گوید: وقتی شهر سقوط کرد من در بیمارستان ماهشهر بودم؛ چند روزی از سقوط شهر گذشته بود که تلویزیون عراق فیلمی درباره اشغال خرمشهر نشان داد و من دیدم که امیر رفیعی را گرفته اند و دوربین او را به طور واضح در کنار فرمانداری نشان می داد.

امیر رفیعی را می توان یکی از هزاران پهلوانان گمنام این سرزمین به شمار آورد؛ اکنون که سی و سه سال از آن واقعه ی تلخ می گذرد وی هنوز در زمره ی مفقودالاثران دفاع مقدس است.

شهید سید مرتضی آوینی درباره این دلاور مرد ایران زمین چنین گفته است: "سربازان دشمن امیر رفیعی را از پنجره های خانه های مشرف به فلکه ی فرمانداری خرمشهر همچون مظهر مقاومت همه ی شهر در برابر تجاوز خویش مینگریستند؛ او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می توان زیست."

گزارش از امین داوری
خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 10:14:20
دوشنبه 1 تیر 1394  11:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

گزارش یک گروگانگیری در سال 59
آن‌ها از دیدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفته و گریه کردند و همانجا طبق رسومات بلوچی خود را غلام من کردند و من شدم پیرک(رهبر) آن‌ها و من گفتم که خمینی پیرک همه ماست و آن‌ها غلام امام خمینی شدند 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

از: حمید

به: .........

موضوع: گزارش گروگان‌گیری

روز چهارشنبه حدود ساعت 5/8 صبح طبق معمول جهت پی‌گیری طرح‌های امنیتی از چا‌بهار به سمت نیک‌‌‌شهر همراه یکی از برادران با اتومبیل بدون اسلحه و با لباس بلوچی حرکت کردیم. جاده نیک‌شهر به چابهار کوهستانی و پر پیچ و خم و خاکی است به طول تقریبی 100 کیلومتر، پس از طی مسیری حدود 40 کیلومتر و پس از خارج شدن از یک پیچ تند ناگهان با گروهی از اشرار مسلح به ژ-3 کلاشینکف که سر و صورت خود را بسته بودند مواجه شدیم در حالی که تعدادی از آن‌ها در اطراف جاده، یک نفر در وسط جاده و در کوه‌های اطراف جاده موضع گرفته بودند، ماشین را متوقف کرده و پیاده شدیم.

به دستور آن‌ها دست‌ها را بالا بردیم، گفتند ماشین را به خارج جاده منتقل کنیم و من این کار را کردم. آن‌ها جیب‌هایمان را خالی کردند و طبق صحبتی که با هم کردند قرار شد ما را بکشند، چون می‌گفتند این‌ها یا جهادی هستند یا انقلابی(پاسدار)، لذا ما را به پشت کوه بردند. تعدادشان هفت نفر بود و همگی مسلح و از ضامن خارج بود، من و برادر دیگرمان تصمیم گرفتیم هرطور شده از نظر روحی در آن‌ها نفوذ کنیم و لذا در باب مسائل مختلف از قبیل اسلام و دیانت، قومیت بلوچ، مردانگی و غیرت، عاطفه به خانواده، زندگی راحت و غیره حرف زدیم.

نهایتأ برای جلوگیری از کشته شدن ما مجبور شدیم پیشنهاد کنیم که یکی از ما را نگاه داشته و دیگری برود و مقدار مبلغ قابل توجهی پول برای استخلاص دیگری بیاورد، اتفاقا این مطلب موثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بیاورم، اما بعد ناگهان آن‌ها من را شناختند که به قول خودشان آدم عشایری (بزرگ و صاحب منصب) هستم و لذا تصمیم گرفتند من را نگاه داشته و ...... را آزاد کنند تا مبلغ 500000 تومان برای آزادی من بیاورد در محلی نزدیکی نیک‌شهر.

مدت مهلت 30 روز بود که قرار بود در طی این مدت مرا نزد رئیس‌شان ببرند و چون رئیس‌شان را می‌شناختم می‌دانستم که در این صورت او نیز مرا شناخته و حتما خواهد کشت. لذا مدت قرار را به یک روز تقلیل دادم ضمنأ با ...... قرار گذاشتم تا زمانی که مرا تحویل نگرفته پول‌ها را ندهد. به علت کم بودن فرصت اشرار مجبور بودند مرا به سمت نیک‌شهر ببرند که همین‌طور هم شد.

در طول روز باقی‌مانده تا قرار با ...... من روی آن‌ها کار کردم در مورد امام، انقلاب، اسلام، دولت و غیره . نهایتأ آن‌ها را آدم‌های بدبختی یافتم که از ناچاری دست به شرارت می‌زنند و از همین روی راه جدیدی در تامین امنیت منطقه به رویم باز شد که این را از رحمت الهی تصور کردم.

بر حسب اتفاق ....... در سر قرار حاضر نشد و من برای مدت 3 روز دیگر در دست اشرار باقی ماندم و این فرصت خوبی بود تا اطلاعات زیادی راجع‌به عاملین فجایع قتل وسرقت و شرارت‌های گذشته، نقش پاکستان در آن‌ها، نقش عراق، نحوه مقابله با آن‌ها و غیره بدست بیاورم. ضمنأ نماز و دعاهای من تاثیر فراوانی بر روی آن‌ها نهاده بود، به‌ طوری که بارها شعارهای زیر را همراه با من تکرار می‌کردند " الله‌اکبر، خمینی رهبر"، "ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی" و این اواخر امام را به امام خمینی و حضرت آیه‌الله خمینی نام می‌بردند و نسبت به امام می‌گفتند: او تقصیری ندارد، او پیرمردی است که دعا و نماز می‌خواند و دین خدا را پیاده می‌کند، تقصیر به گردن انقلابی‌هاست (پاسداران) و بعد از توضیحاتی که می‌دادم می‌گفتند: پاسدارها هم تقصیری ندارند، ما دزدی می‌کنیم، آن‌ها هم مجبورند ما را تعقیب نمایند.

بعد از روز چهارم که از ...... خبری نشد، ناگهان هلی‌کوپتری در آسمان دیده شد، آن‌ها گمان کردند که هلی‌کوپتر برای تعقیب آن‌ها آمده، لذا تصمیم گرفتند مرا کشته و فرار کنند و وقتی می‌خواستند این کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستانشان بودند موقتا منصرف شدند تا با آن‌ها نیز تبادل نظر کنند. من هم از این فرصت استفاده کردم و یکی از تازه واردین که مرا شناخته بود به آن‌ها گفت که این مرد برای بلوچستان خیلی خدمت کرده، او را آزاد کنید من هرچه بخواهید به شما می‌دهم و آن‌ها به جز رهبرشان همگی موافقت کردند و من ‌که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم، حدود یک ساعت از خدا و پیغمبر و خدماتی که برای بلوچ‌ها کرده‌ام و می‌خواهم بکنم صحبت کردم و قول دادم که برایشان در صورت نداشتن قتل در پرونده‌ شان عفو بگیرم و فردای آن روز هم با مبلغ 100000 تومان پول برگردم و بالاخره بر همین اساس و به اعتماد قول من را آزاد کردند و من هم فردای آن روز مقداری غذا و میوه و مبلغ 80000 تومان پول به محل قرار در کوه رفتم آن‌ها از دیدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفته و گریه کردند و همانجا طبق رسومات بلوچی خود را غلام من کردند و من شدم پیرک (رهبر) آن‌ها و من گفتم که خمینی پیرک همه ماست و آن‌ها غلام امام خمینی شدند و گفتند: ما حاضریم همین الان با تو بیاییم و اسلحه‌مان را تحویل داده و عفو بگیریم که من گفتم اول برایتان عفو می‌گیرم و بعد شما سلاح‌هایتان را تحویل دهید، بعد آن‌ها پول را به من دادند و گفتند: حالا که تو این‌ قدر مردانگی داشتی و در حالی که می‌توانستی و در حالی که مکان اختفا ما را می‌شناختی با پاسدارها جهت دست‌گیری ما بیایی، نیامدی و می‌توانستی به قولت عمل نکنی ولی کردی، ما هم این پول‌ها را از جانب امام خمینی به شما می‌دهم و به اصرار زیاد آن‌ها قبول کردم و من بعداً که به زاهدان آمدم، در شورای تامین استان برایشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنچ‌شنبه که برگشتم زاهدان برایشان عفونامه ببرم. به دنبال این عمل از نقاط مختلف استان پیغام می‌آمد که اشرار دیگر هم می‌خواهند با من ملاقات کرده‌اند که پس از اثبات عدم مورد قتل در موردشان عفو بگیرند و خدمت بکنند، این مطلب با آقای ...... مطرح و مورد تایید ایشان قرار گرفت.

حمید قلن‌بر

18/9/59

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 10:46:16
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  11:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقل قولی از برادر شهید امیر حاج امینی

نقل قولی از برادر شهید امیر حاج امینی
روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزب‌اللهی مانند کنار من آمد و گفت: «شما با این شهید نسبتی دارید؟!» 

گفتم: «من برادرش هستم»، او گفت: «حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما را دیدم، وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد. انگار این عکس با من حرف می‌زد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنج‌شنبه به اینجا می آیم.»- بهشت زهرا/ قطعه29.



دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیم‌چی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است.

این عکس‌ها در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است. این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکس‌های گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.




گوشه ای از سخن احسان رجبی در مورد عکسی که پس از شهادت شهید حاجی امینی از او گرفته است:

بعد رفتم سراغ امیر حاجی امینی. او هم راحت آرمیده بود. گویی مدت هاست كه در خواب است. چهره درشتی از او گرفتم و بعد تمام قد.
هیچ وقت فكر نمی كردم كه عكسی كه می گیرم به این اندازه مشهور شود. خوشحالم از این كه این عكس آرامش خاطری است برای همه خانواده های شهدا. آنها كه عكس و تصویری از شهادت فرزندانشان ندارند و نمی دانند چه حالی داشته وقی به شهادت رسیده است. وقتی خانواده های شهدا آرامش و زیبایی شهید حاجی امینی را می بینند قطعاً تسلی پیدا می كند.






وصیت نامه شهید  امیر حاج امینی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 11:21:35
دوشنبه 1 تیر 1394  11:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره خواندنی از شرط شهید برونسی برای طلاق

خاطره خواندنی از شرط شهید برونسی برای طلاق
همسر شهید برونسی می‌گوید: به خاطر جبهه رفتن زیاد او ناراحت بودم؛ رو کرد به مادرم گفت: «من حاضرم که این خونه و اثاث و حتی کت تنم رو بگذارم، برای دختر شما. ولی فقط به یک شرط، که دختر شما باید قولش رو به من بده». 
یک وقت‌هایی سنگینی مسئولیت در نبود همسرشان، آنها را دلتنگ و دلگیر می‌کرد؛ همسر سردار شهید «عبدالحسین برونسی» در خاطره‌ای، ماجرای دلگیری خود را و برخورد شهید برونسی را این گونه روایت می‌کند:

                                                              ***

نزدیک ظهر بود که بچه همسایه آمد و گفت: «آقای برونسی از کاشمر تلفن زدن، با شما کار دارن» آن روز لوله‌های آب توی کوچه ترکیده بود و ما از صبح آب نداشتیم. همین حسابی کلافه‌ام کرده بود. پیش خودم گفتم: «اینم حتماً زنگ زده که باز بگه من نمی‌تونم بیام!» بچه همسایه منتظر ایستاده بود. با ناراحتی به‌اش گفتم: «برو پسر جان از قول من به آقای برونسی بگو هر چی دلش می‌خواد تو همون کاشمر، پیش فامیلش بمونه و از همون جا هم بره جبهه، دیگه خونه نمی‌خواد بیاد!».

دم دمای غروب بود؛ آب تازه آمده بود و توی حیاط داشتم ظرف‌ها را می‌شستم. یک دفعه دیدم آمد. به روی خودم نیاوردم. از دستش حسابی ناراحت بودم. حتی سرم را بالا نگرفتم. جلو من، روی دو پایش نشست. خندید و گفت: «چرا اینقدر ناراحتی؟». هیچی نگفتم. خودم خودم را داشتم می‌خوردم. مهربان‌تر از قبل گفت: «برای چی نیومدی پای تلفن؟ تو اصلاً می‌دونی من چرا زنگ زدم؟» باز چیزی نگفتم. گفت: «می‌خواستم چند روزی ببرمتون کاشمر».

تا این را گفت، فهمیدم عیب کار از طرف خودم بوده که زود جوش آوردم. ولی نمی‌دانم چرا دلخوری‌ام لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و کمتر نه. دیگر بچه‌ها آمدند دورش را گرفتند. یکی یکی می‌بوسیدشان و احوالپرسی می‌کرد. باهاشان هم رفت تو خانه. کارم که تمام شد، ظرف‌های شسته را برداشتم و رفتم تو. آمد طرفم، مهربان و خنده‌رو گفت: «من از صبح چیزی نخوردم، اگه یک غذایی  چیزی برام درست کنی بد نیست».

می‌خواست یخ ناراحتی‌ام را آب کند. من ولی حسابی زده بودم به سیم آخر! لام تا کام حرف نمی‌زدم. رفتم آشپزخانه. چند تا تخم مرغ شکستم. دخترم فاطمه، آن وقت‌ها شش، هفت سالش بود. صداش زدم و بلند گفتم: «بیا برای بابات غذا ببر» یکدفعه انگار طاقتش طاق شد. آمد آشپزخانه. گفت: «بابا دیگه چیزی نمی‌خواد». رفت طرف جا لباسی. ناراحت و دلخور ادامه داد: «حالا فاطمه برای بابا غذا بیاره؟!».

عباس و ابوالفضل را بغلش کرد. بقیه بچه‌ها را هم دنبالش راه انداخت. از خانه رفت بیرون. نمی‌خواستم کار به اینجا بکشد، ولی دیگر آب از سر گذشته بود. چند دقیقه گذشت. همه‌شان برگشتند. مادرم هم بود. شستم خبردار شد که رفته پیش او برای شکایت. آمدند تو. سریع رفتم اتاق دیگر، انگار بغض چندساله‌ام ترکید. یک دفعه زدم زیر گریه. کار از این خرابتر نمی‌توانست بشود که شد.

کمی بعد شنیدم به مادرم می‌گوید: «این حق داره خاله، هر چی هم که ناراحت بشه حق داره، اصلاً هم از دستش ناراحت نیستم. ولی خوب من چه کار کنم. نمی‌تونم دست از جبهه بردارم، من توی قیامت مسئولم». انگشت گذاشته بود روی نکته حساس. انگار خودم هم تازه فهمیده بودم که به خاطر جبهه رفتن زیاد او ناراحت هستم. مادرم گفت: «حالا شما بیا برویم توی اتاق که اصلاً با خودش صحبت کنی». آمدند. خودم را جمع و جور کردم. روبه‌روم نشست، گفت: «می‌خوام با شما صحبت کنم، خوب گوش بده ببین چی می‌گم».

سرم را بلند نکردم، اما گوشم با او بود. گفت: «هر مسلمونی می‌دونه که الان اسلام در خطره. من اگه بخوام جبهه نرم یا کم برم، فردای قیامت مسئولم. پس اینکه نخوام نرم جبهه، محال هست و نشدنی».

رو کرد به مادر، ادامه داد: «ببین خاله، من حاضرم که این خونه و اثاث و حتی کت تنم رو بگذارم برای دختر شما، اون وقت بچه‌هام رو بردارم و برم جبهه. ولی فقط به یک شرط، که دختر شما باید قولش رو به من بده».

ساکت شد. مادرم پرسید: «چه شرطی خاله جان؟» گفت: «روز محشر و روز قیامت، وقتی که حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله علیها) تشریف می‌آرن، بره پیش حضرت و بگه: من فقط به خاطر اینکه شوهرم می‌رفت جبهه و تو راه شما قدم می‌زد، ازش طلاق گرفتم و شوهرم بچه‌ها رو برداشت و رفت».

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 12:18:14
 
دوشنبه 1 تیر 1394  11:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيدي كه جزو السابقون السابقون بود

شهيدي كه جزو السابقون السابقون بود
دعواي ما سر اين موضوع نيست/ انصراف از مهندسي برق بخاطر جو بد دانشگاه 

سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشیرین و در ایام تصدی پدرش بر گمرک خسروی به دنیا آمد. سلسله ایشان از سادات قدیمی و اصیل کرمانشاه بود و با چهل واسطه به امام حسن ابن علی ابن ابیطالب(ع) می‌پیوست.

در دست نوشته‌های پدر شهید آمده است:

«سید محمد سعید در طفولیت طبق دستور و رویه اسلام تربیت شد. روی این اصل بی‌نهایت مقید بوده‌ایم و در آموزش حمد و سوره و سایر مقدمات مورد نیاز كوشش و مراقبت لازم به عمل می‌آمد، قبل از رسیدن به ده سالگی تحت آموزش خانواده به تكالیف شرعی خود آشنا گشت و پا به پای افراد خانواده به ادای فریضه و گرفتن روزه ماه رمضان مبادرت می‌كرد.»

 

دعواي ما سر اين موضوع نيست

برادر شهید نقل می‌کنند:

«در دوران کودکی سعید بچه‌ای یهودی در كوچه‌شان بود كه بعضی وقتها اذیت می‌كرد، یك بار سعید با او درگیر شد و به او سیلی زد، بقیه بچه‌ها هم دورش جمع شدند و گفتند: «یهودی، یهودی...»  و بچه به گریه افتاد، بلافاصله سعید برگشت همه را ساكت كرد و صورت او را بوسید و گفت: «دعوای ما سر مسلمان و یهودی نبود، ما اصلاً دوست هستیم.» بچه‌ها پراكنده شدند و آن بچه هم گریه‌اش ایستاد.»

سعید علاقه خاصی به قرآن و جمع احادیث داشت؛ موقعی كه قرآن می‌خواند اشك از چشمانش سرازیر می‌شد و برای مادر توضیح می‌داد كه این آیه چه گفته. رهبری فكری بچه‌های خانه به عهده سعید بود، او دائما آنها را تشویق به مسائل دینی می‌كرد، كتابهایی به آنها می‌داد كه مطالعه كنند، بعد از آنها می‌پرسید و باید درس را پس می‌دادند. در ایام نوجوانی گاه در مسافرتهای همراه خانواده در اتوبوسهای بین شهری می‌ایستاد و در مورد مطالب دینی صحبت می‌كرد. یكبار هم با پرتاب میوه و گوجه از او استقبال كردند اما سعید همان را موضوع قرار داد و صحبت كرد.

 

استدلالي كه معلم غير مذهبي را ساكت كرد

آیت رشیدی از همرزمان سعید نقل می‌کند:

«روزی سر كلاس درس سالهای دوم و سوم دبیرستان قدیم بود. بعضی از بچه‌ها تازه ریش در آورده بودند و تحت تأثیر سعید ریش گذاشته بودند. یكی از دبیرها كه خیلی غیر مذهبی بود به یكی از بچه‌ها گفت: ریشت را چرا نمی‌تراشی؟ دفعه دیگر که آمدی سر کلاس ریشت را می‌تراشی! آن دانش‌آموز هم حول شد و گفت چشم آقا.  سعید بلند شد و گفت: آقا چرا ریشش را بتراشد؟ خود سعید آن موقع هنوز به طور کامل و پرپشت ریش در نیاورده بود. آن دبیر گفت: چون كثیف است، آلوده می‌شود. سعید گفت: شما هفته‌ای چند بار حمام می‌روید؟ گفت: هفته‌ای یكی دو بار. گفت: آقا ریش این بلندتر است یا موی سر شما؟ تازه این ریشش را روزی سه، چهار مرتبه با وضو می‌شوید و اما شما موی سرتان را هفته‌ای یكی دوبار می‌شوئید. همه بچه‌ها خندیدند و آن دبیر سعید را از كلاس بیرون كرد اما جلسه بعد كه سعید در كلاس بود و آن بچه هم ریشش را كوتاه نكرده بود معلم دیگر چیزی نگفت.»

 

انصراف از مهندسي برق بخاطر جو بد دانشگاه

سعید دروس کلاسیک را تا اخذ دیپلم ریاضی ادامه داد و در کنکور در رشته مهندسی برق قبول شد. اما به دلیل اوضاع بد فرهنگی دانشگاه‌های آن زمان، از ادامه تحصیل در دانشگاه خودداری نمود. ولی با توجه به علاقه‌ای که به فراگیری علوم دینی داشت تحصیل را در علوم قدیم ادامه ‌داد.

سعید آموزش زبان عربی را برای درك معانی و مفاهیم قرآن و حدیث از سن 12 سالگی آغاز كرد و با پیشرفت در عربی، مطالعه متون و كتب به زبان عربی و استماع اخبار از رادیوهای عربی را ادامه داد که كم‌كم بر متون دشوارتر چون نهج‌البلاغه نیز تسلط یافت.

سعید تحصیلات فقهی را نیز در محضر علمائی چون مرحوم آیت‌الله شیخ محمدرضا كاظمی، آیت‌الله شهید مجتبی حاج آخوند، مرحوم شهید شیخ بهاء‌الدین كنگاوری (محمدی عراقی)، شهید محراب آیت‌الله عطاءاله اشرفی اصفهانی و حجت‌الاسلام و المسلمین علی حجتی آموخت.

 

پاسخي جالب به يك بهايي كه مدعي ظهور امام زمان بود

جوانی سعید در دوره‌ای قرار گرفت که گروهک‌ها و یا حتی مسیحیان و یهودیان به تبلیغ و جذب مسلمانها می‌پرداختند و او هم  به دلیل آشنایی با معارف اسلام و ضرورت دفاع از جبهه حق و ضربه زدن به جبهه باطل به فکر و حرکت افتاد و وارد صحنه شد. در این رابطه حجت‌الاسلام و المسلمین محمد حجتی یكی از مباحثات سعید با بهائیان را شرح می‌دهد:

«روزی یکی از بهاییان به تفصیل از ظهور علی محمد باب صحبت می‌كرد و می‌گفت كه همان امام زمان موعود بوده است و سعید در تمام طول كلام او در سكوت بود. آن طرف كه صحبت‌های خودش را كامل كرد سعید اصلاً به جواب آن نپرداخت و مطالب متفرقه‌ای را مطرح كرد تا آنكه بدینجا رسید كه اخلاق مردم بد شده است. آن گوینده بهائی هم صحبت سعید را تأیید كرد و بحث همینطور ادامه یافت كه زمانه بد شده است و مردم قدیم بهتر بوده‌اند، كاملاً احساس می‌شد از موضوع بحث خارج شده‌ایم، ناگهان آقا سعید گفت: «می‌دانی چرا اجتماع اینطوری شده است؟ چون امام زمان ظهور كرده، قبلا كه ظهور نكرده بود بهتر بود، الآن كه علی محمد باب ظهور كرده، اینطور مدینه فاضله شده است.» همه سكوت كردند، شهید پرسید: «مگر پس از ظهور نباید احوال جوامع انسانی اصلاح شود؟»

 

جلسات سعید

آقای بهروز همتی از همرزمان نزدیک سعید، از جلسات دانشجویی می‌گوید:

«در محیط‌های دانشجویی جلساتی قبل از انقلاب اسلامی وجود داشت -البته نه در خود دانشگاه چون در آن زمان رژیم پهلوی از تشکیل چنین جلساتی به شدت جلوگیری می‌کرد. بلكه دانشجویان غیربومی که معمولاً منازلی را اجاره کرده بودند، در آن منازل یا احیاناً در حسینیه‌ها و بعضاً در بعضی از مساجد، برنامه‌هایی که از قبل طراحی شده بود، دانشجویان دعوت می‌شدند و با حضور سعید بحث و مناظره انجام می‌شد که بعد از یک مدتی از حالت مناظره در می‌آمد و به جلسات پرسش و پاسخ تبدیل می‌شد.

حتی کسی مثل شهید فریدون تعریف، من اولین برخوردی که با ایشان داشتم یادم می‌آید كه همه‌اش از این ایسم‌های غربی و مكاتب غربی صحبت می‌کرد و در واقع یک حالت روشنفکری در وجود ایشان شعله‌ور بود و سعی می‌کرد بیشتر تحت تفکرات مکاتب لیبرالیسم، اومانیسم، اگزیستانسیالیسم و بحث سارتر و ... غور کند و احساس می‌کرد به کار بردن این ایسم‌ها باعث بزرگی آدم می‌شود. ولی بعد از آشنایی با شهید جعفری و مراوده و حضور در این جلسات مناظره و پرسش و پاسخ، مسلمانی بسیار مقید و مؤمن شد و بالأخره بر سر اعتقاداتش هم جانش را گذاشت و به فیض عظمای شهادت نائل آمد.»

 

اقتداي اهل سنت به يك جوان شيعه

سید ضیاءالدین جعفری برادر سعید نیز از رابطه برادرش با فریدون تعریف اینگونه می‌گوید:

«شهید تعریف در عین اینكه اهل‌سنت بود، هر جا كه آقا سعید نماز می‌خواند، به ایشان اقتدا می‌كردند، این زبانزد بود كه آقا سعید اینقدر نفوذش زیاد بود روی بچه‌ها حتی با وجودی كه اینها سنی بودند می‌آمدند اقتدا می‌كردند به آقا سعید در حالیكه دستش را انداخته و مهر جلویش است، اینها همه دست به سینه و بدون مهر پشت سر ایشان، اقتدا می‌كنند.»

 

شورای یاوری تهیدستان

در سال 1356 سعید درصدد تدارك و ایجاد جریانی برمی‌‌آید كه بتواند به رفع مشكلات خانواده‌های تهیدست مبادرت نماید و به صورت متشكل به دستگیری از محرومین بپردازد.

آیت‌الله جلیلی، از علمای کرمانشاه، نقش سعید و عملکرد شورای یاری تهیدستان را شرح می‌دهد:

«از اهم فعالیت‌های این شورا تشكیل صندوق جمع‌آوری پول و همچنین افتتاح شماره حساب در بانك صادرات به نام اینجانب بود. عده‌ای از تجار خیلی كمك كردند. البته این همه‌اش به فعالیت مرحوم سعید جعفری بود كه از مردم پول می‌گرفت مردم هم روی اعتمادی كه به ایشان داشتند می‌دادند. عده‌ای از دوستان شهید تحت نظر ایشان پولها را جمع‌آوری می‌كردند و به حساب می‌ریختند و به درب منزل اشخاصی كه نیازمند بودند هر ماه می‌بردند كمك می‌كردند و گاهی قبوض هم دریافت می‌شد كه اكنون آن قبوض نیز نزد بنده موجود می‌باشد. در جریان انقلاب مرحوم سعید خدمات‌رسانی به مصدومین و خانواده‌های شهدا و غارت زدگان را در اولویت كاری شورا قرار داد.»

 

سلامت هر جريان به ارتباط آن با روحانيت بستگي دارد

سعید معتقد بود كه هر حركتی سیاسی تا وقتی صحیح و سالم است كه با هدایت روحانیت باشد، در غیر این صورت هر چند نام اسلام به خودش داشته باشد، مورد تایید نیست. با تاكید فراوان می‌گفت: "سلامت هر حركت و جریانی بستگی به ارتباط آن با روحانیت و علماء ربانی دارد." ما باید از همه علما امضاء بگیریم و اعلامیه چاپ كنیم و در تظاهرات هم باید همه علما باشند.

خاطره آیت‌الله جلیلی، بیانی است از ارتباطی که سعید با روحانیت جهت مبارزات برقرار کرده بود: «خیلی سالها بود كه با خود بنده ایشان می‌آمد و می‌نشست اعلامیه‌ها را می‌نوشتیم و ایشان نصف شب در خانه روحانیون می‌برد و گاهی كارش به التماس می‌كشید كه امضاء بگیرد علیه رژیم شاه.»

علاوه‌بر علمای بلاد، سعید ارتباطی هم با علامی تبعیدی برقرار کرده بود و از ظرفیت آنها استفاده می‌کرد. که نمونه‌ای از آن را بهروز همتیاز همرزمان شهید نقل می‌کند:

«سعید در شهرهای مختلف یک ارتباط تنگاتنگ با علمایی که تبعید شده بودند برقرار کرده بود. مثل مرحوم علی حجتی کرمانی که مدتی در ایلام و اسلام آباد و کرمانشاه، آیت‌الله جنتی درمهاباد، آیت‌الله ربانی شیرازی درسردشت ،آقای منتظری درسقز و شیخ محمدجواد حجتی کرمانی درسنندج ارتباط داشت و با ایجاد ارتباط بین این علمای تبعیدی اقدام به صدور اعلامیه‌های تبعیدیان غرب کشور می‌نمود.»

 

فعالیت‌های خرابکارانه!

سید ضیاءالدین جعفری، حسینی و زرین ماه نقل می‌کنند:

«یكی از مراكزی كه خود سردار شهید در انهدام آن مستقیماً حضور داشت آتش زدن مشروب فروشی بزرگی به نام مشروب فروشی دلخواه در میدان شهرداری سابق بود كه به یك یهودی هم تعلق داشت. این دکان مشروب فروشی تقریباً مهمترین مشروب فروشی كرمانشاه بود و انهدام آن خیلی در شهر انعكاس داشت.

ایشان عصر آن شب با شهید داوود رضوانی در محل حاضر می‌شوند و از موقعیت استفاده كرده از طریق بالا كه دنداپزشكی بود قفل در را باز می‌كنند و یك كلید از روی آن می‌سازند. سردار شهید که آن شب تا ساعت 3 بامداد در منزل یكی از دوستان در انتظار بود. شبانه با همان كلید از سقف طبقه بالا به داخل راه پیدا می‌كنند. از قرار، شب قبل، یك ماشین 18 تنی مشروب از تهران به كرمانشاه آورده بودند و ماشین داخل انبار بوده است. سرایدار مشروب فروشی هم آنقدر مشروب خورده بود كه در تمام طول مدت كارگذاری مواد منفجره و فتیله گذاری از خواب بیدار نمی‌شود که شهید جعفری و همراهانش قبل از انفجار دکان، او را با رختخوابش از انبار بیرون می‌آورند و در خیابانی دورتر قرار می‌دهند که آنقدر مست بوده كه باز هم از خواب بیدار نمی‌شود!

در خبر 8 بامداد اعلام می‌كنند كه سرایدار هم در جریان این حادثه آتش گرفته و سوخته است. این یك حربه تبلیغاتی بود تا بگویند مبارزان مرتكب قتل، آن هم بدین صورت فجیع شده‌اند. اما ظاهراً سرایدار تا دیر وقت از خواب بیدار نمی‌شود و مردمی كه از آن كوچه رد می‌شوند می‌بینند كه فردی با رختخواب در كوچه خوابیده که جلب توجه می‌كند و مردم بیدارش می‌كنند و می‌گوید: «من اینجا چكار می‌كنم؟»

مأمورین دولتی بعد از اطلاع از زنده بودن سرایدار او را به احتمال همكاری با مبارزان بازداشت می‌كنند اما بوی تند مشروب او منجر به آزادیش می‌گردد. ساواك با توجه به شناختی كه از سردار شهید داشته‌اند فردای آن روز شهید را بازداشت می‌نمایند اما چون مدركی علیه ایشان نداشتند مجبور به آزادی ایشان می‌شوند. این بزرگترین مشروب فروشی در استان بود و انفجار آن اثر بسیار مطلوبی بر تقویت روحیه مردم در جریان مبارزه داشت.»

 

کمیته‌های چهارده‌گانه امنيت

در دورانی که شهر کرمانشاه به دلیل عدم حضور نیروهای امنیتی رژیم پهلوی امنیتش به خطر افتاده بود، برای برقراری نظم عمومی و دفاع از حقوق مردم، توسط مردم، کمیته‌هایی تشکیل شد. بهروز همتی از جلسه‌ای که سعید در آن ایده تشکیل کمیته‌ها را مطرح کرد شرح می‌دهد:

"... بنده هم به همراه بعضی از دوستان از جمع آقای حاج سید مصطفی حسینی، جناب آقای ناصر سبحانی و دوستان دیگر در محضرشان بودیم، این ایده را مطرح کردند که الآن در حال حاضر رژیم پهلوی برای اینکه هرج و مرج برکشور غالب شود و مردم از انقلاب مأیوس شوند دست دزدها و غارتگرها را باز گذاشته اند. بنابراین امنیتی در سطح شهر و استان و حتی در سطح کشور وجود ندارد. ما برای اینکه این توطئه رژیم را خنثی کنیم باید خودمان با قدرت و قوت امنیت را برقرار کنیم.

بنابراین نقشه ای از شهر کرمانشاه تهیه شد و در منزل خود ایشان -در منزلی که مستقر بود، منزل آقای پولکی در طبقه دوم، در همان خیابانی که الآن به اسم خود شهید است- شهر کرمانشاه به 14 منطقه تقسیم شد و در هر منطقه یک مسجد به عنوان پایگاه در نظر گرفته شد و جوانانی که در سال های قبل از انقلاب در محضر ایشان تلمذ کرده بودند و عشق و علاقه‌ای هم به شهید داشتند در آن مساجد (برای دفاع از امنیت شهر) جمع شدند. و ایشان با حضور در مسجد اعلام کرد که ما برای دفاع از ناموس و جان و مال مردم خودمان اقدام می‌کنیم. بنابراین به عنوان اولین استان، کمیته‌ی امنیتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تشکیل شد.

 

خورین و چغا نرگس و خضر زنده

روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب مکان‌های مهمی از جمله خورین، چغانرگس و خضر زنده از کنترل ساواک و رژیم پهلوی خارج شد و بلاتکلیف بود. هر کدام از این اماکن قبلا کاربری خاصی داشت. آقای صیرفی از همرزمان سعیدمی‌گوید:

«شهید جعفری پیش از انقلاب 2 پایگاه نظامی در خارج شهر ایجاد کرده بود تا اگر نیاز شد که نیروهای انقلابی وارد جنگ بشوند توان نظامی مناسبی داشته باشند. یکی از این پایگاه‌ها در جاده کامیاران قرار داشت که خورین نام داشت که در بالای کوهی بود که یکسری وسایل ارتباطی و فرستنده‌های رادیویی در آنجا قرار داشت. و اردوگاه دوم هم که در جاده سنندج بود چغانرگس نام داشت و برای شنودهای ایران از عراق ایجاد شده بود و هنوز نیمه کاره بود و وسایل استراق سمع در آنجا نصب نشده بود و با پیروزی انقلاب تخلیه شده بود و به دست بچه‌های انقلابی کرمانشاه افتاده بود.»

آقای آزادسیر از نحوه شکل گیری و ساماندهی چغانرگس می‌گوید:

«تقریباً یک ماه بعد از پیروزی انقلاب بود که آقا سعید دستور داد تا ساختمانی در راه اسلام‌آباد و جاده کربلا به نام چغانرگس را که متلعق به ساواک بوده تصرف کنیم و من به همراه 5 یا 6 نفر از بچه‌ها که سردار کرمی‌راد، جلیل کرم، شهیدان آیت شعبانی، شاهرضایی، صابون‌پز و مشکات جزو آنها بودند به آنجا رفتیم و مستقر شدیم.

آنجا ساختمان بزرگی بود که کف این ساختمان از صفحات بزرگ آلومینیومی تشکیل شده بود و داخل آنجا مملو از دستگاه‌های پیچیده مخابراتی بود، یکی دو نفر از بچه‌ها هم برای ما آب و غذا می‌آوردند. ما برای حفظ و حراست از این ساختمان به چغانرگس آمده بودیم و بعضی اوقات به تیراندازی می‌پرداختیم و به دلیل اینکه من خدمت سربازی رفته بودم و با اسلحه آشنایی داشتم، مسئولیت آموزش اسلحه و تیراندازی را به عهده گرفته بودم.»

ماجراي پادگان خضرزنده را نیز بوچانپور، از همرزمان سعید، نقل می‌کند:

«اسفندماه 57 آقا سعید اردوگاه خضرزنده را به عنوان پادگان آموزش نظامی انتخاب و امکانات وسیعی را نیز برای پادگان فراهم کرد. به طور کلی تمرکز روی پادگان خضرزنده بود. آقا سعید هر روز نماز مغرب و عشا به پادگان می‌آمد و خودش پیش‌نماز می‌ایستاد. آقا سعید با رویی خندان و بشاش می‌آمد که در روحیه نیروها بسیار مؤثر بود. قبل از نماز از نهج‌البلاغه سخن می‌گفت و بین دو نماز از اصول و عقاید صحبت می‌کرد. به صورت شبانه‌روزی در پادگان خضرزنده مشغول فعالیت شدیم.»

خاطراتی کوتاه از شهید محمد سعید جعفری


 منبع : www.shahid-jafari.ir

 

دوشنبه 1 تیر 1394  11:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها