0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جشن تولدی پر از فرزند شهید

جشن تولدی پر از فرزند شهید
این تصویر مربوط به جشن تولد یکی از فرزندان شهداست که فرزندان شهدای دیگر نیز در آن حضور دارند. این تصویر در تاریخ آبان 63 گرفته شده است. 
 

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ‌ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق می‌کردیم. 

 

حالا از همون روزها یک تصویر به دستمان رسیده از جشن تولد یکی از همون بچه‌های دهه 60. اطلاعات چندانی از این جشن نداریم، فقط می‌دونیم به غیر از دوتا ازبچه‌ها، مابقی فرزند شهید هستند که باباهاشون یا قبل از تاریخ این عکس و یا بعدش به شهادت رسیده‌اند. 

الان که بعضی از افراد به بیان کردن خاطرات دروغ از امام خمینی(ره) پرداخته‌اند و به خانواده شهدا توهین می‌کنند، گفتیم از امروز ما هم تصاویر فرزندان شهدا رو منشر کنیم.  

 

به تریتب: 1- فاطمه عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 2- حمیدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان)  3- رضا عسکری 4- سید مهدی دستواره(فرزند شهید سید محمدرضا دستواره ) 5- احمدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 6- داود کریمی(فرزند شهید عباس کریمی) 7- علی پازوکی(فرزند شهید اسدالله پازوکی) 8- خانم اکبری

 هر کدام از این بچه ها در حال حاضر برای خود آقا و خانمی شده‌اند که در طول زندگی روزمره در کنار ما زندگی‌ می‌کنند. 

 سردار شهید عباس کریمی قهرودی، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

  سردار شهید محمد عبادیان، مسئول تدارکات لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

سردار شهید سید محمد رضا دستواره، قائم مقام لشکر 27 محمدرسول الله(ص

 

  سردار شهید اسدالله پازوکی، فرمانده گردان حمزه لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 روح همگی شهدا شاد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/27 11:27:37
سه شنبه 2 تیر 1394  12:13 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari papeli
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

این شهید آواكس دشت عباس بود

این شهید آواكس دشت عباس بود
در طلوع خورشید یکی از روزهای سال 1340 در منطقه مهرزیل از توابع بخش الوار گرمسیری شهرستان اندیمشک کودکی پای بر عرصه گیتی نهاد که بعدها سردار گمنام منطقه لقب گرفت.  


زندگینامه سردار شهید توکل قلاوند

در طلوع خورشید یکی از روزهای سال 1340 در منطقه مهرزیل از توابع بخش الوار گرمسیری شهرستان اندیمشک کودکی پای بر عرصه گیتی نهاد که بعدها سردار گمنام منطقه لقب گرفت.

« توکل » بیشتر دوران کودکی را در روستای قلعه رزه طی نمود ودوره راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان اندیمشک به پایان رساند از آنجا که دارای روحیه همراه با اتکا به نفس قوی و جوانی زیرک و باهوش در تحلیل مسائل سیاسی بود در کوران انقلاب نقش مهمی را بر عهده داشت.

شرکت خود و دوستان وی در راهپیمایی های اوایل انقلاب و پیروی از خط امام از جمله فعالیتهای شهید « توکل قلاوند » بشمار می رفت.

گاه مدتها از خانه دور می ماند و بدون اطلاع خانواده در تشدید حرکت توفنده انقلاب و سرنگونی رژیم منحوس پهلوی ولو با چسباندن عکس حضرت امام خمینی (ره) شرکت فعال می نمود.پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی نیز در بوجود آمدن سپاه نقش مهمی داشت. در سالهای اولیه انقلاب که اندیمشک دچار سیل شده بود با دیگر دوستانش به کمک رسانی مردم سیل زده پرداخت و در اینامر متحمل زحمات زیادی شد.


در دوران اوج بحث های گروهکها بویژه گروهکهای خیابانی بعلت مطالعه و تحقیق فراوان در مقابل این جریان طرناک نیز با حوصله و جدل منطقی سعی در سالم سازی افکارداشت. با شروع غائله کردستان شهید توکل قلاوند عازم آن استان شدو در مدتی که در کردستان حضور داشت که سه تا شش ماه بطول انجامید حتی یکبار به مرخصی نیامد و تنها یکبار پیک سلامتی ایشان از طریق نامه دریافت شد. در اواخر سال 59 پس از غائله کردستان بمدت دو ساعت در منزل بودند و پس از آن عازم منطقه دشت عباس شدیعنی آغاز زندگی توکل در نبرد هشت ساله.

توکل به همراه گروهی از جوانان متدین دزفول و اندیمشک در عملیاتهای چریکی و جنگهای نامنظم شرکت داشت و از دهلران تا فکه را زیر پوشش عملیات خود قرار داده و مانع از نفوذ نظامی عراق شد در این منطقه که تعدادی کمپ قرار داشت پس از عزیمت فرمانده یکی از کمپها مسئولیت آن به توکل پیشنهاد شد. کار کمپها جلوگیری از نفوذ ارتش عراق و شناسایی نیروهای دشمن بود که توکل در این مورد بخصوص در شناسایی از تبحر خاصی برخوردار بود و از همانجا بود که کمپ ایشان معروف شده بود به کمپ قلاوند. فرماندهی وی تا زمان آمادگی نیروها برای آغاز عملیات پیروزمند فتح المبین ادامه داشت ایشان اطلاعات بسیار زیادی را در مورد تحرکات و نقل و انتقال دشمن به دست آورد این فعالیتهای مستمر وی باعث گردیده بود که نیروهای ارتشی نیز که در همان زمان در منطقه حضور داشتند به وی علاقه خاصی پیدا کنند.

از خصوصیات دیگر ایشان تواضع و اخلاص ایشان بود که زبانزد همرزمانش بود او کمک به مستمندان را وظیفه مهم خویش می دانست به گونه ای که حقوق خود که مبلغ 2 هزار تومان بود را به حساب 100 امام (ره) واریز می نمود. در عملیات فتح المبین از جمله ارتفاعات مهم سمت چپ دشت عباس بود که از آن دشمن استفاده نموده و شهرهای دزفول اندیمشک و شوش را مورد هدف گلوله توپ خود می گرفت شهید توکل به عنوان مسوول اطلاعات عملیات تیپ 27 حضرت رسول (ص) و نیز هدایت وهمرزمی سردار غریب حاج احمد متوسلیان و نیز سرداران رشیدی چون صفوی و رشید رشادتی بی نظیر از خود بر جای می گذاردبه گونه ای که قبل از شکستن خطوط مقدماتی جبهه به دلیل آشنایی کامل با منطقه گروهی را در پشت توپخانه دشمن مستقر نمود و قبل ازآغاز عملیات این ارتفاع را از لوث وجود دشمن بعثی پاک می سازد.

پس از عملیات غرورآفرین فتح المبین مادر ایشان بدلیل شایعات گوناگون راجع به فرزند عزیزش در بستر بیماری می افتد و پس از آن چشم از دنیای مادی برمی بندد. اما اینها از اراده خلل ناپذیر توکل چیزی نمی کاهد و او را از ادامه مسیرش بازنمی دارد ایشان بدلیل حفظ منطقه آزاد شده حتی در مراسم تشییع پیکر مادر مهربان خود نیز حاضر نمی شود و تا اربعین آن سفر کرده در سنگر خط مقدم می ماند.پس از عملیات با توصیه دوستان در منطقه الوار گرمسیری حاضر می شود و از جمله اقدامات ایشان تشکیل بسیج عشایر سپاه پاسداران شهرستان و نیز برخورد قاطع با عناصر ناباب از دستگاههای اداری می شود و در همین ایام روح بلند توکل بی قرار حضور در جبهه را می نماید و لذا هیچکدام از مسوولیتهای محوله او را از حضور در خط اول جبهه باز نمی دارد و وی در تاریخ 26/10/61 از اندیمشک به جبهه اعزام و بهمراه شهید والامقام مهدی زین الدین فرمانده تیپ 17 علی ابن ابیطالب (ع) قم به عنوان مسئول اطلاعات عملیات آن تیپ مشغول می شود که در آن هنگام سردار باقری جانشین فرمانده یگان نیروی زمینی سپاه به واسطه شناختی که از شهید توکل داشته وی را به قرارگاه نجف اشرف منتقل می نماید. تقریبا13 روز شهید توکل درقرارگاه نجف اشرف و در واحد اطلاعات عملیات قرارگاه به خدمت خود ادامه می دهد که در تاریخ 9/11/61 بهمراه سرداران شهید باقری بقایی رضوانی و مومنیان به آسمان سبز عشق نقب نور می زند و به شهادت این آرزوی دیرین خویش دست می یابد.


بخش هایی از وصیتنامه سردار شهید توکل قلاوند:
وصیتم به هر مسلمانی از مرد و زن چه می تواند باشد جز پاسداری از انقلاب اسلامی ای مسلمانان قدر این انقلاب افتخارآفرین و وارث خون شهیدان راه حق آزادی از اول تاکنون را بدانید و کفران نعمت نکنید اگر چنان باشد هم عذاب الهی را برای خود خریده اید و هم خیانت به خون تمام شهدا کرده اید. دعایتان شب و روز این باشد که خدا این انقلاب را به انقلاب جهانی مهدی (عج) که خودوعده داده متصل گرداند. نیاید آن روزی که دست از دامان این نور الهی رهبر انقلاب بردارید که اگر مسئله رهبری و اتحاد شما ملت شهید پرور نبود این انقلاب به اینجا نمی رسید و اگر رهبری امام و اتحاد بین خود را محکم نگه ندارید انقلاب شکست خواهد خورد. 








شهید بزرگوار «توکل قلاوند» پس از سال ها مجاهدت در به ثمر نشاندن انقلاب اسلامی و پاسداری از این دستاورد بزرگ، نهایتا پس از آنکه سیزده روز در قرارگاه نجف اشرف به عنوان فرمانده واحد اطلاعات عملیات این قرارگاه خدمت کرد، در نهم بهمن ماه  1361 به همراه سرداران شهید باقری، بقایی، رضوانی و مؤمنیان در منطقه فكه و در حین شناسایی منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی مورد اصابت راکت دشمن قرار گرفته و به شهادت رسید. 


غائله کردستان

با شروع غائله کردستان، شهید توکل رهسپار آنجا شد. به دلیل کار زیاد او مدت شش ماه حتی یک بار به مرخصی نیامد و تنها یکبار پیک سلامتی ایشان از طریق نامه دریافت شد. در اواخر سال 1359 پس از مسئله کردستان فقط به مدت دو ساعت در منزل ماند و بلافاصله عازم منطقه دشت عباس شد. او به همراه جوانان اندیمشکی و دزفولی در عملیات‌های چریکی و جنگهای نامنظم شرکت می‌نمود.
راوی: خانواده شهید

کمپ قلاوند

در اوایل جنگ از دهلران تا فکه کمپ هایی در این مناطق عملیاتی قرار داشت که مانع نفوذ نیروهای دشمن می شد. مسئولیت یکی از این کمپ ها به عهده شهید قلاوند بود. کار کمپ‌ها جلوگیری از نفوذ ارتش عراق و شناسایی نیروهای دشمن بود که توکل در این مورد بخصوص در امر شناسایی از تبحر خاصی برخوردار بود و به همین دلیل کمپ ایشان معروف شد به کمپ قلاوند. فرماندهی ایشان در این منطقه تا آغاز عملیات فتح‌المبین ادامه داشت. اطلاعات به دست آمده توسط ایشان کمک زیادی به عملیات فتح المبین کرد. 
 


با لباسهای پر از گرد و غبار می‌آمد

توكل قلاوند از اعضای رسمی سپاه شهرستان اندیمشك بود و پس از اعزام به جبهه مدت ها از او خبری نداشتیم. مدت ها گذشت تا اینكه به شهر آمد، آن هم با سر و صورت خاكی و پوتین های پر از گل. 

 از جبهه كه برمی‌گشت سری هم به سپاه می‌زد و با بچه‌ها دیداری تازه می‌كرد و همیشه لباس هایش پر از گرد و غبار بود. نمی دانستیم در منطقه چه می‌كند و چه سمتی دارد. خودش هم هیچ حرفی نمی زد.

بعد از شهادتش بود كه فهمیدیم توكل، جانشین فرمانده اطلاعات عملیات قرارگاه نجف اشرف بوده، پاسخ پرسش هایمان را گرفتیم.
راوی : عبدالامیر شیخ نجدی

آواکس دشت عباس

ایشان به دلیل این که بچه کوهستان بود و به راحتی می توانست در مناطق کوهستانی حرکت کند، کار شناسایی و عملیات را بهتر از هر کس دیگر انجام می‌داد. کار او اغلب شبانه بود و تا عمق نیروهای دشمن نفوذ  می کرد و اطلاعات لازم را از دشمن و تعداد ادوات و محل استقرار آنها به دست می آورد. همین امر باعث شد که بین بچه ها به «آواکس دشت عباس» مشهور شود.
راوی: غلامرضا کاج


اخلاص 

توکل از آنجا که در محرومیت و استضعاف به دنیا آمده بود و زندگی سختی را با مشقت و تنگدستی سپری کرده بود، همواره به فکر دردمندان و بی سرپرستان بود و تا جایی که در توانش بود انفاق می کرد و حقوق ناچیزی را هم که دریافت می‏کرد یا به حساب شماره 100 حضرت امام(ره) واریز می‌کرد و یا خود برای خانواده‌های مستمند وسایل مورد نیاز تهیه می‌کرد.

در روستای ما ـ قلعه رزه ـ خانواده‌ای وجود داشت که سرپرستی نداشت و سه طفل صغیر با مادرشان زندگی می کردند، او هر گاه به مرخصی می‌آمد، برایشان چیزی هدیه  می‌آورد.
راوی: خواهر شهید

برادرانم را نمی توانم فراموش كنم 

بعد از مدت ها که به مرخصی آمده بود، شب هنگام برای استراحت، تشک و لحافی در اتاق گذاشتم. وقتی صبح آمدم دیدم تشک و لحاف دست نخورده گوشه‌ای قرار دارند. از توکل پرسیدم چرا روی زیلو خوابیده‌ای؟ 

پاسخ داد: الان در جبهه برادرانم روی زمین خوابیده‌اند. وقتی دوستانم روی خاک‌ها و قلوه‌سنگ‌ها به سر می‌برند، من چگونه  می‌توانم روی تشک و لحاف راحت بخوابم. 
راوی: خواهر شهید

شناسایی

روزهای نخست جنگ تحمیلی بود و در سپاه اندیمشک جمع بودیم که به یکباره متوجه حضور سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان شدیم. ایشان به ما گفتند در شناسایی منطقه دشت عباس و چگونگی استعداد دشمن به مشکل برخورده‌ایم. ما را راهنمایی کرده‌اند و گفته‌اند که فردی اینجاست به نام توکل قلاوند که منطقه را مثل کف دست  می شناسد. آمده‌ام تا او را جهت شناسایی همراه خود ببرم. این گونه بود که توکل همراه حاج احمد شد و مدتی در تیپ 27 رسول الله(ص) و بعد در قرارگاه نجف اشرف و در واحد اطلاعات و عملیات مشغول به کار شد.
راوی: سردار عبدالله احمدی

  
مادرش چشم انتظار بود و... 

پس از عملیات غرور آفرین فتح المبین مادرشان به دلیل شایعات گوناگون در مورد فرزندش در بستر بیماری می‌افتد و پس از آن چشم از دنیا می‌بندد اما اینها از اراده خلل ناپذیر توکل چیزی نمی‌کاهد و او را از ادامه مسیرش باز نمی‌دارد.

به دلیل حساسیت زمان و اهمیت حفظ منطقه آزاد شده, حتی در مراسم تشییع پیکر مادر مهربان خود نیز حاضر نمی‌شود و تا چهلمین روز درگذشت مادرش در سنگر خط مقدم می‌ماند.

گزارش

یک بار گزارشی از طرف فرد مشکوکی علیه توکل قلاوند به دستم رسید که مطالبی بی اساس و کذب در آن به چشم می خورد. اصل نامه را به توکل دادم و گفتم: ببین علیه تو چه نوشته‌اند.

ایشان گزارش را گرفتند و با کمال خونسردی آن را مطالعه کرده و بدون اینکه عصبانی شوند آن را برگرداندند. 

به او گفتم به دلیل کذب بودن، قابل پیگیری نیست. اما ایشان در جواب گفتند: من راضی نیستم و شما باید به وظیفه خودتان عمل کنید و مسئول هستید برای روشن شدن صحت و سقم آن تحقیق کنید. 
راوی: فتح اله بهاروند


پرواز 
روزهای سرنوشت ساز دفاع مقدس مردم ایران در برابر دنیای استكبار جهانی سپری می‌شود و روح آسمانی توکل بی قرار حضور در جبهه را می‌نماید. او هیچ کدام از مسئولیت‌های محوله را که مانع حضورش در خط اول جبهه است، نمی‌پذیرد. 

تقویم، تاریخ 26/ 10/ 61 را نشان می‌دهد که توکل دوباره راهی جبهه می‌شود. او به همراه سردارشهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر 17 ابیطالب (ع) به عنوان فرمانده اطلاعات و عملیات آن لشکر مشغول خدمت می‌شود. مدتی بعد قائم مقام فرمانده قرارگاه نجف اشرف ایشان را به آن قرار گاه منتقل می‌کند. 

توکل قلاوند سیزده روز در قرار گاه نجف اشرف به عنوان فرمانده واحد اطلاعات عملیات این قرارگاه به خدمت خود ادامه می‌دهد و در تاریخ 9/ 11/ 1361 به همراه سرداران شهید باقری، بقایی، رضوانی و مؤمنیان در بازدید از خط مقدم جبهه مورد اصابت راکت دشمن قرار گرفته و به شهادت می‌رسند.

او در وصیتنامه‌اش آورده است:

موقعى که این راه را انتخاب کردم آن را با تمام وجودم حس کرده مى‌دانستم که در آن رنج و زحمت و سختى ظاهرى است ولى یقین داشتم که در آن خوارى و ذلت و پستى و فرومایگى نیست و آن عین شرف، شجاعت، افتخار و سرافرازى در دنیا و آخرت است.

متن کامل وصیت نامه شهید توکل قلاوند
فیلم مستند شهید توکل قلاوند در حال ساخت است 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/27 11:21:1
 
 
سه شنبه 2 تیر 1394  12:14 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سردار شهید شوشتری و دستاوردهای یک رسالت

سردار شهید شوشتری و دستاوردهای یک رسالت
دیروز از هر چه بود گذشتیم، امروز از هرچه بودیم گذشتیم.آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.

 

 

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بومی‌دهد. آنجا بر درب اتاقمان می‌نوشتیم یا حسین فرماندهی از آن توست؛ الان می‌نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید. الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم،بصیرمان کن تا ازمسیر بر نگردیم. آزادمان کن تا اسیر نگردیم.

 

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه خلیج فارس، 26 مهرماه، سالگرد شهادت سردار رشیدی است که برنامه‌های متعدد فرهنگی و اقتصادی را برای ایجاد امنیت پایدار در منطقه سیستان جستجو می‌کرد. در همین خصوص خبرنگار ایسنا به سراغ سروان مهدی امیری (یکی از یاران این سردار شهید) رفته که در زمان واقعه دلخراش شهادت ایشان، در آن مکان حضور داشته که حاصل این گفت‌وگو در متن زیر آمده است:

 

به نظر شما مهمترین فضیلت اخلاقی سردار شوشتری در چه زمینه‌ای بود؟

 

سردار شوشتری برای هر کسی یکسری فضایل اخلاقی خاصی را دارا بود و در کنار این فضایل اخلاقی و معنوی برجستهٰ پشتکار و جدیت ویژه‌ای را می‌شد در وی دید و بر روی مسائلی که به این سردار شهید واگذار می‌شد، دقت و پشتکار کافی تا حصول نتیجه وجود داشت و با جدیت برنامه‌ها را چه برای بسیجیان یا مردم دنبال می‌کرد تا به نتیجه مدنظر دست یابد. در کنار این موارد وارستگی، با ایمان بودن و خدایی بودن از دیگر فضایل برجسته سردار شوشتری بود.

 

رمز الفت سردار شوشتری با مردم را در چه چیزی می‌توان جست‌وجو کرد؟

 

همیشه همه چیز را مردمی می‌نگریست و با مردم بود و همیشه مشکلات مردم را با خودشان حل می‌کرد و مردم را در تمامی موارد از جمله امنیت و مسائل فرهنگی دخیل می‌کرد تا به مقصود نهایی برسیم و همواره در مسیر جلب رضایت مردم گام برمی‌داشت و از محبوبیت خاصی در بین مردم برخوردار بود.

 

 

دلیل موفقیت اقدامات اساسی که سردار شوشتری به ویژِه در منطقه سیستان و بلوچستان انجام داد که همچنان همگان آن را دستاورد این شهید بزرگ می‌دانند را در چه می بینید؟

 

بچه روستا بود و در یک زندگی سخت و فقیرانه بزرگ شده بود و فردی رنج کشیده و بسیار محکم بود. به همین خاطر در طول زندگی خودش،به محرومان توجه ویژه داشت و خدمت به آنان را عبادتی بزرگ می‌دانست. سردار شهید شوشتری سه کار اساسی ایجاد وحدت و همدلی بین قبایل منطقه و به ویژه شیعه و سنی، محرومیت‌زدایی و ایجاد امنیت پایدار را در سیستان و بلوچستان در دستور کار داشت. در برنامه‌ای که ایشان برای منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بودند، چند بند وجود داشت که از آن جمله، رسیدگی به وضعیت اشتغال مردم منطقه، رفع محرومیت از مردم، اتحاد قبایل و واگذاری برقراری امنیت به نیروهای بومی، برقراری امنیت پایدار و فراگیر بود.

 

ابتدای آمدن سردار شوشتری به استان سیستان و بلوچستان تصور می‌شد فضای نظامی بر منطقه حاکم شود اما برخلاف این تصور شاهد بودیم که سردار شوشتری دنبال برنامه‌های دیگری است و بیشتر بر اقدامات فرهنگی و محرومیت‌زدایی از منطقه تاکید دارد. حرکت فرهنگی سردار شوشتری بارقه امید را در دل جوانان اهل سنت زنده کرد و بسیاری از طوایف و بزرگان اهل سنت از این حرکت سردار استقبال کردند. برای ما جالب بود که سردار شوشتری همچون پدری دلسوز دست نوازش بر سر یتیمان می‌کشید و به نیازمندان و مستمندان دست یاری می‌رساند. سردار شوشتری با درایتی که داشت متوجه شده بود دشمن وحدت مردم شیعه و اهل سنت منطقه را هدف گرفته است و به همین خاطر او نیز تاکید اصلی بر تقویت وحدت و اخوت دینی داشت. صداقت سردار شوشتری در رفتارها و برخوردهایش با مردم منطقه خیلی زود نتیجه داد و همانطور که او عشق مردم محروم بلوچستان را در دلش جای داده بود مردم منطقه هم عاشق رفتارهای وحدت آفرین او شدند.

 

تعامل و برخورد شهید شوشتری با رزمندگان به چه شکل بود؟

 

شهید شوشتری انسانی باصلابت و اقتدار و دارای یک ژست نظامی از زمان جنگ تا شهادت بود که در روحیه گروه‌ها بسیار تاثیر می‌گذاشت و در عین این صلابت بسیار انسان خاکی و افتاده‌ای بود و برخوردهای صمیمانه و دوستانه ای با نیروهای پاسدار و بسیجی داشت.

 

 

 

خاطره‌ای ماندگار از سردار شهید شوشتری

 

روز حادثه تلخ شهادت سردار شوشتری، زمانی که قرار بود برویم برای آغاز مراسم. بنا بر بازدید سردار شوشتری از نمایشگاه بیرون محوطه نبود اما زمانی که این شهید بزرگوار دید مردم بلوچستان با چه شوق و ذوقی صنایع دستی را با همت خود درست کرده‌اند،به بازدید تک تک غرفه‌ها رفت و مانند یک پدر با مردم رفتار کرد و در صحنه‌ای که لحظاتی قبل از انفجار بود پیرمردی مشغول بافتن دمپایی حصیری بود که سردار با دیدن این صحنه به سمت او رفت و با گفتن «بارک‌الله». و کنار او نشست و لحظاتی مشغول صحبت شد و این صحنه و این نگاه مسئولانه سردار شوشتری را هیچگاه از یاد نمی‌برم.

 

به نظر شما چگونه باید راه این شهیدان را ادامه داد و برای جلوگیری از عملی شدن برنامه دشمنان به اقداماتی باید صورت بگیرد؟

دشمن، دشمن قسم خورده است و از هیچ کوششی برای به نفع خود کردن انقلالب اسلامی دست برنمی‌دارد و برای تک تک نیروهای با ارزش جمهوری اسلامی ایران برنامه‌ریزی کرده و سردار شوشتری اولین و آخرین شهید نیست اما نقطه عطف انقلاب اسلامی ایران این است که درختان نظام با خون شهدا آبیاری می‌شود و روز به روز تنومندتر و ورزیده‌تر شده و بر انگیزه مردم، بسیجیان و جوانان این مرز و بوم برای پاسداری از ارزشهای نظام جمهوری اسلامی ایران هر روز افزوده‌تر می‌شود. برای بسیجیان راه مشخص شده و همگی در یک مسیر حرکت کرده تا به یک نتیجه واحد برسند اما زمانی که ارکان بسیج را تعریف می‌کنیم باید ایمان و دیانت را در راس امور قرار داد و پس از آن رهبری و ولایت به عنوان شاخص‌های برتر و جهاد و شهادت به عنوان شاخص‌های پایانی سرلوحه اقداماتمان باشد. ایمان، ولایت و عبادت سه رکن اساسی یک فرد بسیجی است.

 

در پایان به نظرشما حاصل خون شهیدان چه ارمغانی برای نظام جمهوری اسلامی ایران داشته و دارد؟

 

شهید به خون ارزش می‌دهد و او با ارزش‌ترین کار را با خون خود انجام می‌دهد. تمام قشرهای جامعه فعالیت‌هایشان در پرتو امنیت انجام می‌گیرد و خون شهید کار زیربنایی در جامعه اسلامی انجام می‌دهد.خون شهید ارزش‌ها را در کالبد جامعه تزریق می‌کند، تمام افتخار و سربلندی کشور به‌ برکت خون شهیدان است که باید همه قدردان آن باشیم. مردم به پای انقلاب هرچه که خواسته‌اند، داده‌اند و از هیچ چیزی دریغ نکردند.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/27 10:9:5
سه شنبه 2 تیر 1394  12:14 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ده خاطره از سردار شهید ابراهیم همت

ده خاطره از سردار شهید ابراهیم همت
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. » حاجی رو که دید اون رو را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را می‌بوسید... 

ده خاطره از شهید ابراهیم همت

1)به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم.داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه‌ی عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهمیده بود موضوع چیه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چیه؟ ناراحتی که چرا نرفتی عملیات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقیه. بقیه هم رفتند و برنگشتند.»
و راهش را گرفت و رفت.

2) روز سوم عملیات بود. حاجی هم می‌رفت خط و برمی‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا کردیم. سر نماز عصر،‌ یک حاج آقای روحانی آمد. به اصرار حاجی، نماز عصر را ایشان خواند.مسئله‌ی دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجی غش کرد و افتاد زمین. ضعف کرده بود و نمی‌توانست روی پا بایستد.سرم به دستش بود و مجبوری، گوشه‌ی سنگر نشسته بود. با دست دیگر بی‌سیم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت می‌کرد؛‌ خبر می‌گرفت و راهنمائی می‌کرد. این‌جا هم ول کن نبود.

3) به رخت‌خوا‌ب‌ها تکیه داده بود. دستش را روی زانش که توی سینه‌اش کشیده بود،‌ دراز کرده بود و دانه‌های تسبیحش تند تند روی هم می‌افتاد. منتظر ماشین بود؛‌ دیر کرده بود.مهدی دور و برش می‌پلکید. همیشه با ابراهیم غریبی می‌کرد،‌ ولی آن روز بازیش گرفته بود. ابراهیم هم اصلاً‌ محل نمی‌گذاشت. همیشه وقتی می‌آمد مثل پروانه دور ما می‌چرخید،‌ ولی این‌بار انگار آمده بود که برود. خودش می‌گفت «روزی که من مسئله‌ی محبت شما را با خودم حل کنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»
عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بی‌عاطفه‌ای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تکان نمی‌خورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود.بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست. مهدی را روی دستش نشاند و همین‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپل‌تر می‌شی. فکر نمی‌کنی مادرت چه‌طور می‌خواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.چند دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود. دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخ‌کوبم کرد. نمی‌خواستم باور کنم. بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون‌قدر نماز می‌خونم و دعا می‌کنم که دوباره برگردی.»

4) از دست کریمی، زیر لب غرولند می‌کردم که «اگر مردی خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود باید موتورها را از روی پل شناور ببرم آن طرف. فکر نمی‌کرد من با این سن و سالم،‌ چه‌طور این‌ها را از پل رد کنم؛‌ آن هم پل شناور. وقتی روی موتور می‌نشستم، پام به زور به زمین می‌رسید. چه جوری خودم را نگه می‌داشتم؟
- چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی می‌گی؟
کلاه اورکتش روی صورتش سایه انداخته بود. نفهمیدم کیه. کفری بودم،‌ رد شدم و جوری که بشنود گفتم «نمردیم و توی این بر و بیابون بابا هم پیدا کردیم.»
باز گفت «وایسا جوون. بیا ببینم چی شده.»
چشمت روز بد نبیند. فرمان‌دهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چیزی ناراحت نباشید من از چیزی دل‌خور نیستم. ترا به خدا ببخشید.» دستم را گرفت و مرا کنارش نشاند. من هم براش گفتم چی شده.
کریمی چشم‌غره‌ای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل،‌ که از آن‌طرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب. حالا مگر خنده‌ی حاجی بند می‌آمد؟ من هم که جولان پیدا کرده بودم،‌ حالا نخند و کی بخند. یک چیزی می‌دانستم که زیر بار نمی‌رفتم. کریمی ایستاده بود جلوی ما و آب از هفت ستونش می‌ریخت. حاجی گفت «زورت به بچه رسیده بود؟»
- نه به خدا،‌ می‌خواستم ترسش بریزه.
- حالا برو لباست رو عوض کن تا سرما نخوردی. خیلی کارت داریم.
از جیبش کاغذی درآورد و داد به دستم و گفت «بیا این زیارت عاشورا رو بخون،‌ با هم حال کنیم.» چشمم خیلی ضعیف بود، عینکم همراهم نبود و نمی‌توانستم این‌جوری بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجی بیا خودت بخون و گریه کن. من هزار تا کار دارم.»
وقتی بلند شدم بروم، حال عجیبی داشت. زیارت را می‌خواند و اشک می‌ریخت.

5)چشم از آسمان نمی‌گرفت. یک ریز اشک می‌ریخت. طاقتم طاق شد.
- چی شده حاجی؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهمیدم،‌ ولی بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهی می‌کرد. وقتی می‌رسیدند به دشت،‌ ماه می‌رفت پشت ابرها. وقتی می‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور می‌خواستند،‌ بیرون می‌آمد.
پشت بی‌سیم گفت «متوجه ماه هم باشین.»
پنج دقیقه‌ی بعد،‌صدای گریه‌ی فرمان‌ده‌ها از پشت بی‌سیم می‌آمد.

6) شب عملیات خیبر بود. داشتیم بچه‌ها را برای رفتن به خط آماده می‌کردیم. حاجی هم دور بچه‌ها می‌گشت و پا به پای ما کار می‌کرد.درگیری شروع شده بود. آتش عراقی‌ها روی منطقه بود. هر چی می‌گفتیم «حاجی! شما برگردین عقب یا حداقل برین توی سنگر.» مگر راضی می‌شد؟ از آن طرف،‌ شلوغی منطقه بود و از این طرف،‌ دل‌نگرانی ما برای حاجی.
دور تا دورش حلقه زده بودند. این‌جوری یک سنگر درست کرده بودند برای او. حالا خیال همه راحت‌تر بود. وقتی فهمید بچه‌‌ها برای حفظ او چه نقشه‌ای کشیده‌اند،‌ بالاخره تسلیم شد. چند متر آن‌طرف‌تر،‌ چند تا نفربر بود. رفت پشت آن‌ها.

7)بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در را گرفتیم.
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. »
می‌گفتیم «به ما بگو کار تو،‌ ما انجام بدیم.»
می‌گفت «نه. نمی‌شه. دلم آروم نمیشه. خودم باید ببینمش.» به احترام موهای سفیدش گفتیم «بفرما! حاجی توی اون اتاقه.»
حاجی را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را می‌بوسید. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «این کارو می‌گفتم. حالا شما چه‌ جوری می‌خواستین به جای من انجامش بدین؟»

8)همه‌ی کارهاش رو حساب بود. وقتی پاوه بودیم، مسئول روابط عمومی بود. هر روز صبح محوطه را آب و جارو می‌کرد. اذان می‌گفت و تا ما نماز بخوانیم، صبحانه حاضر بود. کم‌تر پیش می‌آمد کسی توی این کارها از او سبقت بگیرد.
خیلی هم خوش سلیقه بود. یک‌بار یک فرشی داشتیم که حاشیه‌ی یک طرفش سفید بود. انداخته بودم روی موکتمان. ابراهیم وقتی آمد خانه،‌ گفت «آخه عزیز من! یه زن وقتی می‌خواد دکور خونه رو عوض کنه، با مردش صحبت می‌کنه. اگه از شوهرش بپرسه اینو چه جوری بندازم،‌ اونم می‌گه اینجوری.» و فرش را چرخاند، طوری که حاشیه‌ی سفیدش افتاد بالای اتاق.

9) زنگ زده بود که نمی تواند بییاید دنبالم .باید منطقه می ماند. خیلی دلم تنگ شده بود. آن قدر اصرار کردم تا قبول کردخودم بروم.من هم بلیت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد.کف آشپزخانه تمیز شده بود.همه‌ی میوه های فصل توی یخچال بود؛توی ظرفهای ملامین چیده بودشان .
کباب هم آماده بود روی اجاق ،بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود ،بایک نامه .
وقتی می آمد خانه ،خانه من دیگر حق نداشتم کار کنم .بچه را عوض می کرد .شیر براش درست میکرد سفره را می انداخت و جمع می کرد .پا به پای من می نشست لباسها را می شست ،پهن میکرد،خشک می کرد وجمع می کرد.
آن‌قدر محبت به پای زندگی می‌ریخت که همیشه به‌ش می‌گفتم «درسته کم می‌آی خونه، ولی من تا محبت‌های تو رو جمع کنم، برای یک ماه دیگه وقت دارم.»
نگاهم می‌کرد و می‌گفت «تو بیش‌تر از اینا به گردن من حق داری.» یک بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم می‌شم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون می‌دادم تموم این روزها رو چه‌طور جبران می‌کنم.»

10)از شناسایی آمده بود. منطقه مثل موم توی دستش بود. با رگ و خون حسش می‌کرد. دل ‌می‌بست و بعد می‌شناختش. اصلاً به خاطر همین بود که حتی وقتی بین بچه‌ها نبود، از پشت بی‌سیم جوری هدایتشان می‌کرد که انگار هست. انگار داشت آن‌جا را می‌دید. عشق حاجی به زمین‌ها بود که لوشان می‌داد،‌ لخت و عور می‌شدند جلو حاجی.
دفترچه‌ی یادداشتش را باز می‌کرد. هرچی از شناسایی به‌ش می‌رسید،‌ توی دفترچه‌اش می‌نوشت، ریز به ریز. حالا داشت برای بقیه هم می‌گفت. این کار شب تا صبحش بود. صبح هم که ساعت چهار،‌ هنوز آفتاب نزده،‌ می‌رفتیم شناسایی تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع می‌شد. بعضی وقت‌ها صدای بچه‌ها در می‌آمد. همه که مثل حاجی این‌قدر مقاوم نبودند.
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/27 9:48:10
سه شنبه 2 تیر 1394  12:14 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

طواف هواپیما دور حرم امام رضا(ع) با فرمان شهید کاظمی

طواف هواپیما دور حرم امام رضا(ع) با فرمان شهید کاظمی
چند روایت از فرمانده شهید نیروی زمینی سپاه

سردار احمد کاظمی گفت: می‌خواهم مراسم افتتاحیه هواپیمای سوخو توی مشهد باشد. پایگاه هوایی مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامه‌ای را نمی‌داد. بعضی‌ها همین موضوع را به سردار گفتند. سردار ولی اصرار داشت مراسم در مشهد باشد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی‌در سال 1337 در نجف آباد اصفهان متولد شد. با پیدایش جرقه‌های انقلاب اسلامی‌ دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت. دوران جوانی خود را با حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت‌هایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر 8 نجف، یکسال فرماندهی لشکر 14 امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.

کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی شود. مقام معظم رهبری 3 مدال فتح بر سینه او نصب کردند. سردار کاظمی‌همچنین در سال ‪ 1372‬با حضور در منطقه شمال غرب کشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حکم فرماندهی را از دست مقام معظم رهبری دریافت کرد .در سال ‪ 1379‬حکم فرماندهی نیروی هوایی سپاه را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرد و نیروی هوایی را از نظر سازمان ، ساختار و سازماندهی و سازمان موشکی ارتقا داد. وی پس از ‪ 5‬سال خدمت ارزنده در نیروی هوایی سپاه، در سال ‪ 1384‬حکم فرماندهی نیروی زمینی سپاه را از مقام معظم کل قوا دریافت کرد و طی سه ماه فعالیت شبانه‌روزی، بیش از ‪ 100‬سفر به تمامی‌یگان‌های نیروی زمینی داشت و وضعیت یگان‌های نیروی زمینی را از نزدیک بررسی می‌کرد.در 19 دی ماه سال 1384 بود که همزمان با روز عرفه جت فالکن در منطقه امامزاده آیدینلو در نزدیکی شهر ارومیه سقوط کرد و 11 تن از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از جمله سردار کاظمی به شهادت رسیدند.

خاطرات بسیاری را دوستان، همرزمان و یاران شهید از او نقل کرده‌اند. خاطراتی از حماسه‌های جنگ تحمیلی تا رشادت‌هایش در مسئولیت‌های مختلف سپاه. چند خاطره به نقل از همرزمان شهید در ادامه می‌آید:

دری از درهای بهشت در جوار مزار شهید خرازی

همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، ما را بردند تخت فولاد. به گلزار شهدا که رسیدیم، شهید احمد کاظمی گفت: بچه‌ها، دوست دارید، دری از درهای بهشت را به شما نشان بدهم؟ گفتیم: چه چیزی از این بهتر، سردار! کفش‌هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یک راست ما را برد سر مزار شهید حسین خرازی. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، دری به بهشت باز می‌شود. نشستیم. موقع فاتحه خواندن، حال و هوای سردار تماشایی بود. در آن لحظه‌ها، هیچ کدام از ما نمی‌دانستیم که این حال و هوا، حال و هوای پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانی شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازی دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگری هم به بهشت باز بشود!

آخرین جلسه‌ای که سردار گذاشت، جلسه‌ فرهنگی بود؛ یک روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من کنار سردار نشسته بودم. موضوع جلسه، نحوه‌ پشتیبانی کاروان‌های راهیان نور بود. قبل از این که جلسه شروع بشود، یک کلیپ چند دقیقه‌ای از شهید خرازی گذاشتم. سردار، همین که چشمش به چهره‌ نورانی و زیبای شهید خرازی افتاد، آهی از ته دل کشید. توی آن جلسه، سردار طرح‌هایی می‌داد و حرف‌هایی می‌زد که تا آن موقع برای حمایت از کاروان‌های راهیان نور، سابقه نداشت.

در این پست‌ها و درجه‌ها خبری نیست

یک روز شهید احمد کاظمی آمد و به من گفت: "آقای امینی! جایگاه من توی سپاه چیست؟" سئوال عجیب و غریبی بود! ولی می‌دانستم بدون حکمت نیست. گفتم: "شما فرمانده‌ نیروی هوایی سپاه هستین سردار!" به صندلی‌اش اشاره کرد. گفت: "آقای امینی! شما ممکن است هیچ وقت به این موقعیتی که من الان دارم، نرسی؛ ولی من که رسیدم، به شما می‌گویم که این جا خبری نیست!"

آن وقت‌ها محل خدمت من، لشکر8 نجف اشرف بود. با نیروهای سرباز زیاد سر و کار داشتم. سردار به من گفت: "امینی! اگر توی پادگانت، دو تا سرباز را نمازخوان و قرآن خوان کردی، این برایت می‌ماند؛ وگرنه که از این پست‌ها و درجه‌ها چیزی در نمی‌آید!"

طواف هواپیمای سوخو دور حرم امام رضا(ع)

هواپیمای سوخو را حاج احمد وارد نیروی هوایی سپاه کرد. همه انتظار داشتیم مراسم افتتاحیه‌اش در تهران باشد، سردار ولی گفت: می‌خواهم مراسم افتتاحیه توی مشهد باشد. پایگاه هوایی مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامه‌ای را نمی‌داد. بعضی‌ها همین موضوع را به سردار گفتند. سردار ولی اصرار داشت مراسم در مشهد باشد.

با برج مراقبت هماهنگی‌های لازم انجام شده بود. خلبان، برفراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت علی بن موسی الرضا(ع) طواف داد. سردار کاظمی این را از خلبان خواسته بود. خیلی‌ها تازه دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش کند؛ همیشه می‌گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بی‌نیاز نیستیم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/23 9:40:17
 
 
سه شنبه 2 تیر 1394  12:14 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مردی به وسعت خلیج فارس، هنوز هم از سرزمین مان دفاع می کند

مردی به وسعت خلیج فارس، هنوز هم از سرزمین مان دفاع می کند
صبح روز جمعه 16 مهرماه سال 62، زمانی که من زهرا و بتول را از خواب بیدار کرده بود و در حال صبحانه دادن به آنها بودم، اخبار شروع شد. صدای حیاتی گوینده خبر را شنیدم که گفت: قایق های تندرو سپاه توسط آمریکا منهدم شدند. 

فاطمه رنجبر، همسر شهید نصرالله شفیعی  خاطرات خود را با شهید نصرالله شفیعی ورق زد.

با برادرم اعلامیه ها، عکس ها و نوارهای امام را پخش می کردند. آن موقع من در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواندم. متولد سال 1346 بودم و نصرالله چهار سال از من بزرگتر بود.

یادم هست وقتی نصرالله با برادرم عکس های سیاه و سفید امام را به خانه می آوردند و مادرم سعی می کرد آنها را پنهان کند، من هم از سر ذوق به او کمک می کردم.

بعد از انقلاب بود که نصرالله محافظ "امام جمعه خشت"، شیخ علی روحانی نژاد شد. آن روزها وقتی من به همراه خواهر بزرگم برای خواندن نماز جمعه می رفتیم، مرا دختر حزب اللهی صدا می کرد. سال 60 بود که همراه پدر و مادرش به خواستگاری من آمد و علیرغم مخالفت خانواده نصرالله، ما عقد کردیم.

من اما به کارهایی که او انجام می داد علاقه مند بودم. یادم هست، اوائل جنگ وقتی در هنرستان کازرون درس که می خواند، وقتی مادرش برای او نان و تخم مرغ می گذاشت یک راست آنها را به ستاد پشتیبانی جنگ می برد. من شیفته اخلاق و منش او شده بودم. 

سال 61، وارد سپاه شد. قبل از آن، فرمانده آموزشی بسیج در خشت بود و روزهای پنج شنبه و جمعه را در ستاد نماز جمعه خشت خدمت می کرد.

اوائل سال 62 بود که با نصرالله به زیر یک سقف رفتیم. 17 بهمن ماه همان سال هم در ابتدای عملیات خیبر خداوند زهرا را به ما داد.

باید به جبهه می رفت. همان روز خواستگاری با من اتمام حجت کرد. گفت: باید همه چیز را بپذیری، نبودن هایم را و حتی شهادتم را. لحظه، لحظه‌ی دفاع است. نباید همه چیز در من و تو خلاصه شود و نباید اسلام و وطن را فراموش کنیم.

عملیات فتح المبین بود که به جبهه رفت. من رفتن او را و نبودن هایش را پذیرفتم. اما سختی هایی که کشیدم گفتنی نیست.

 

گفت بر می گردد، اما هیچ وقت برنگشت

هیچ وقت آخرین دیدار را با نصرالله از یاد نخواهم برد. عصر روز چهارشنبه 14 مهر بود که از منطقه برگشت. من و دو دخترم، زهرا و بتول را با خود به خرید برد. گفت ماموریت 48 ساعته دارم که وقتی برگردم برای دیدار با پدر و مادرمان به خشت بر می گردیم.

آن زمان به خاطر حضور نصرالله در قرارگاه نوح نبی (ع) در بوشهر زندگی می کردیم. آن روز حسابی برای من و دخترها خرید کرد. ساعت 4 صبح را نشان می داد. صاحب خانه در را به صدا در آورد و گفت: مامورین سپاه به دنبال آقا نصرالله آمده اند. بلند شد و لباس های رزم را پوشید و رفت. اما به حیاط نرسیده بود که دوباره به داخل خانه آمد و رو به من گفت: "48 ساعت ماموریت دارم. در را ببند و مواظب خودت و بچه ها باش. من بر می گردم". اما هیچ وقت بر نگشت.

دو روز بعد، صبح روز جمعه 16 مهرماه سال 62، زمانی که من زهرا و بتول را از خواب بیدار کرده بود و در حال صبحانه دادن به آنها بودم، اخبار شروع شد. صدای حیاتی گوینده خبر را شنیدم که گفت: قایق های تندرو سپاه توسط آمریکا منهدم شدند.

از خود بی خود شدم و تمام سفره را به هم ریختم. نمی دانستم باید چکار کنم. فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. من معتقدم، آدم های این دنیا نمی توانند در مورد شهدا صحبت کنند، آنها از طرف خداوند بر روی زمین ماموریتی داشتند که انجام دادند و رفتند.

تمام روزها گذشتند، زهرا در عسلویه، بتول در شغل پرستاری به این سرزمین خدمت می کنند و شهربانو سال 6 پزشکی است که همه‌ی آنها راه پدر را ادامه می دهند.

گفتنی است، شهید نصرالله شفیعی متولد 1346 در روستای نعمت آباد خشت از توابع کازرون است. وی رشته راه و ساختمان را درهنرستان فنی دکتر شریعتی کازرون به پایان رساند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد بسیج شد و با آغاز جنگ تحمیلی از تاریخ 1358/9/5 تا 1360/8/30عازم جبهه‌ی نبرد شد.

1361/9/1 هم به طور رسمی به عضویت سپاه پاسداران اسلامی در آمد. شهید شفیعی در طول خدمتش در جبهه مسئولیت‌های متفاوتی از جمله فرمانده گروهان از تیپ 13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده گردان از تیپ13  حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، معاون فرمانده تیپ 13  حضرت امیر(ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده ناو گردان منطقه دوم دریایی سپاه، معاون عملیات منطقه دوم دریایی سپاه را عهده دار بود.


او هم چنین در طول دفاع مقدس، در عملیات هایی چون بدر و خیبر شرکت داشت که در عملیات بدر در بمباران شیمیایی دچار مجروحیت شد.

 وی مدتی را نیز جهت آموزش ناوبری از سوی نیروی دریایی سپاه پاسدارن به کشور هلند اعزام و موفق به کسب مدرک ناخدایی شد. پس از آن به جهت گذراندن دوره‌ی آموزش عالی فرماندهی به دانشگاه امام حسین (ع) معرفی شد که اتمام این دوره مصادف با لشکر کشی ناوگان آمریکایی به خلیج فارس شد که به دلیل تخصص بسیار بالا به عنوان فرمانده عملیات راهی آب های خلیج فارس شد.

شهید شفیعی به اتفاق دیگر همرزمانش در تاریخ پانزدهم و شانزدهم مهر1366 حین انجام ماموریت حراست و حفاظت از تمامیت آبی کشور با قایق های کوچک و بدون تجهیزات مدرن با چرخ بالها و ناوگان مجهز دریایی آمریکا مواجه می شود که پس از انهدام یکی از بالگردها مورد هجوم همه جانبه سربازان آمریکایی قرار گرفته و به شهادت می رسند که پیکر پاک آن شهید تا به امروز در خلیج فارس از مرزهای سرزمین مان دفاع می کند.

وصیت نامه شهید نصرالله شفیعی
 


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/27 9:23:41
سه شنبه 2 تیر 1394  12:20 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جایزه کدام فوتبالیست‌ها شیرخشک و شیر خرما بود؟

جایزه کدام فوتبالیست‌ها شیرخشک و شیر خرما بود؟
طنین فریاد ایران ایران، تمام فضای اردوگاه را فرا گرفته بود.بچه‌هایی که از لحظه آغاز اسارت تا آن وقت به سختی می‌توانستند حتی نام ایران را بر زبان جاری کنند اینک آزادانه فریاد می‌زدند و پیروزی و سربلندی کشورشان را طلب می‌کردند. هیچ کدام از سربازان بعثی هم نمی‌توانستند در این مورد اعتراضی بکنند.

 

 

جملات بالا بخشی از خاطرات سرهنگ آزاده حسین یاسینی است.

 

در ادامه این خاطره می‌خوانیم: در روزهای سخت و طاقت‌فرسای اسارت در اردوگاه رمادیه 19 تکریت، هر کدام از بچه‌ها سعی می‌کردند به نحوی خود را سرگرم کنند. گروهی کلاس‌های درسی تشکیل داده بودند، عده‌ای کارهای هنری انجام می دادند و بعضی دیگر هم به ورزش می‌پرداختند.

 

تعدادی از اسرا علاقه شدیدی به ورزش فوتبال داشتند اما به خاطر نداشتن توپ، امکان بازی کردن نبود. مدتی گذشت تا این که روزی یکی از اسرا با استفاده از لباس‌های کهنه و دوختن آنها به یکدیگر، توپی درست کرد و آن را در اختیار سایرین قرار داد. به این ترتیب، بازی فوتبال در سطح اردوگاه آغاز شد.

 

سربازان عراقی ابتدا با این کار مخالفت کردند اما وقتی با شور و اشتیاق بیش از حد اسرا مواجه شدند دست از مخالفت برداشتند و به تدریج چند عدد توپ هم در اختیار بچه‌ها قرار دادند. با ورود توپ، تیم‌های فوتبال یکی پس از دیگری تشکیل شد و چندی بعد یک دوره مسابقه در اردوگاه برگزار شد. هر روز ورزشکاران در قالب تیم‌های ورزشی با شور و حالی وصف ناشدنی در مسابقات شرکت می‌کردند و مسابقات را با توجه به نتایج به دست آمده تیم خود و سایرین دنبال می‌کردند.

 

بعضی از تیم‌ها از نتیجه راضی بودند و بعضی دیگر هم که نتایج قابل قبولی کسب نکرده بودند برای هرچه بهتر شدن کارشان، جلساتی تشکیل می‌دادند و ساعت‌ها به بحث و گفتگو می‌پرداختند.

 

در پایان هر فصل، تغییر باشگاه نیز بر اساس ضوابط خاصی صورت می‌گرفت. اخذ رضایتنامه از باشگاه سابق و کسب موافقت مسئولین باشگاه جدید از شرایط اصلی پذیرش بازیکنان به حساب می‌آمد. اگر هم بازیکنی بدون مجوز در تیمی بازی می‌کرد، خاطی محسوب شده و به مدت یک دوره از شرکت در مسابقات محروم می‌شد.

 

در پایان مسابقات هر فصل، جوایزی به تیم برتر تعلق می‌گرفت که این جوایز را معمولاً کارهای دستی خود بچه‌ها تشکیل می‌داد. به تیم‌هایی هم که مقام دوم و سوم را کسب می‌کردند، جوایزی مثل قوطی شیرخشک و شیره خرما تعلق می‌گرفت. آقای گل مسابقات نیز جایزه جداگانه‌ای دریافت می‌کرد اما در این بین آن چه که بیش از همه به حساسیت مسابقات می‌افزود، صعود تیمهای قوی‌تر به دسته اول و سقوط تیم‌های ضعیف به رده‌های پایین‌تر بود.

 

مدتی گذشت. سطح بازی‌ها نسبت به گذشته به مراتب بهتر شده بود. اشتیاق به حضور در مسابقات و رجزخوانی‌های معمول قبل از شروع هر بازی از شیرین‌ترین لحظات ایام اسارت به حساب می‌آمد. حضور بی‌شمار تماشاگران مشتاق نیز به بازی‌ها، گرمای خاصی می‌بخشید.

 

چند ماهی از شروع مسابقات گذشته بود. فرمانده اردوگاه که کیفیت بالای مسابقات بچه‌ها را مشاهده کرده بود از ما تقاضای انجام یک دیدار دوستانه کرد. ما هم که موقعیت را مناسب دیدیم درخواستش را پذیرفتیم و زمان برگزاری مسابقه را یک هفته بعد اعلام کردیم.

 

من که سمت مربیگری تیم را بر عهده داشتم پس از مشورت با سایرین تصمیم گرفتم که بهترین نفرات را انتخاب کنم تا بتوانیم با قدرت بیشتر در مقابل تیم متخب سربازان عراقی قرار بگیریم.

 

از همان روز، تمرینات سخت و فشرده بازیکنان ما آغاز شد. در خلال تمرینات، سربازان عراقی مرتب رجزخوانی می‌کردند و توان بالای تیمشان را به رخ اسرا می‌کشیدند اما بچه‌ها بدون توجه به آنها به کارشان ادامه می‌دادند به طوری که در پایان هفته، کاملاً آمادگی لازم را کسب کرده بودند. در طول این مدت هم گروهی از بچه‌ها، کارهای آماده‌سازی زمین را انجام دادند و آن را از هر جهت برای اجرای مسابقه مهیا کردند.

 

سرانجام روز موعود فرا رسید. آن روز در اردوگاه حال و هوای دیگری داشت. تمام اطراف زمین مملو از تماشاگران مشتاقی بود که بی‌صبرانه انتظار شروع بازی را می‌کشیدند. بازیکنان دو تیم هم درون زمین مشغول گرم کردن خود بودند. قبل از شروع بازی، فرمانده اردوگاه مرا مورد خطاب قرار داد و گفت: شرطی برای برگزاری این بازی دارید؟من که قبلاً با بچه‌ها در این مورد مشورت کرده بودم قاطعانه گفتم: بله. ما دو شرط داریم. اگر ما در این بازی شکست خوردیم حاضریم به تعداد بازیکنان حاضر در داخل زمین، اسرای جوان ما را تبعید و یا اعدام کنید اما اگر پیروز شدیم شما باید قول بدهید که به تعداد ما، اسرای پیر و ضعیف را آزاد کنید!

 

فرمانده اردوگاه که با شنیدن صحبت‌هایم یکه خورده بود، به زور لبخندی زد و گفت: یعنی شما تا این حد به تیم تان مطمئن هستید؟

در جوابش گفتم: به هر حال اول به خدا بعد هم به همت و تلاش بچه‌ها چشم دوخته‌ایم. همه سعی و تلاش‌مان را هم خواهیم کرد. تا خدا چه بخواهد.

 

فرمانده اردوگاه که توپ را در زیر پایش گرفته بود و آن را بین پاهایش اینطرف و آن طرف می‌کرد گفت:ما هم تمام تلاش‌مان را می‌کنیم اما هیچ یک از شروط شما را نمی‌پذیریم.

 

با سوت داور، مسابقه آغاز شد و هم زمان با آن فریاد ایران ایران، فضای اردوگاه را فراگرفت. سربازانی که کنار زمین ایستاده بودند هاج و واج به اسرا نگاه می‌کردند اما هیچ کاری از دست شان ساخته نبود.

 

در همان دقایق اول بازی در پی اشبتاه مدافعان، دو گل پیاپی وارد دروازه ایران شد و برای چند لحظه، فضای اردوگاه را در هاله‌ای از غم فرو برد. من که دیدم بچه‌ها با دریافت این دو گل، قافیه را باخته‌اند، خیلی سریع اقدام به تعویض کردم و دو یار تازه نفس را به میدان وارد کردم. بچه‌ها هم که تازه به خود آمده بودند با حرکات تند و تیزشان، بازیکنان عراقی را در لاک دفاعی فرو بردند. دوباره فریاد تشویق تماشاچیان اوج گرفت. بازی چنان جدی پیگیری می‌شد که برای چند لحظه فکر کردم بازی واقعی بین تیم‌های ملی دو کشور در جریان است.

 

حضور فرمانده اردوگاه و چند نفر از نگهبان‌ها که خیلی بچه‌ها را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند نیز گرمای خاصی به بازی بخشیده بود. هر وقت یکی از آنها نقش زمین می‌شد، صدای فریاد و شادی تماشاچیان بیشتر می‌شد.

 

بالاخره حملات پی در پی بچه‌ها در دقایق پایانی نیمه اول نتیجه داد و گل اول وارد دروازه حریف شد. چند لحظه بعد هم در حالی که هنوز تلخی گل اول از کام بازیکنان حریف نرفته بود، گل دوم به تور دروازه آنها دوخته شد.

 

صدای تشویق تماشاگران حتی برای لحظه‌ای قطع نمی‌شد. تعدادی از اسرای «اردوگاه پنج» که هیاهوی حاکم بر اردوگاه ما را شنیده بودند برای آگاهی از وضعیت به بالای پشت بام آمده بودند و وقتی متوجه موضوع شدند، هم صدا با سایر تماشاگران به تشویق تیم ایران پرداختند.

 

فرمانده ی اردوگاه و اعضای تیم منتخب سربازان که به شدت از وضع موجود عصبانی شده بودند، تمام تلاش خود را برای به ثمر رساندن گل برتری به کار بستند اما در همین بین، عیسی (گلزن شماره یک تیم) گل سوم را وارد دروازه حریف کرد. کار به همین جا خاتمه نیافت و لحظات بعد چهارمین گل نیز به سود تیم ایران رقم خورد.

 

با صدای سوت داور، نیمه اول خاتمه یافت. تماشاگرانی که از شدت خوشحالی سر از پا نمی‌شناختند بی‌اختیار به داخل زمین هجوم آوردند و همچون نگینی، بازیکنان را در بر گرفتند و همه با هم به طرف آسایشگاه شماره 2 به راه افتادند. در داخل آسایشگاه هر کس به نوعی از تلاش و زحمت بچه‌ها قدردانی می‌کرد. من که از نتیجه بدست آمده خیلی راضی بدم،نکات لازم را به تک تک اعضای تیم گوشزد کردم و نقاط ضعف دشمن را به آنها یادآور شدم. در پایان هم بعد از نوشیدن نوشابه‌ای که با ولخرجی فرمانده اردوگاه تهیه شده بود، خود را برای شروع نیمه دوم آماده ساختیم.

 

نیمه ی دوم آغاز شد. در همان دقایق اول به لحاظ خشونت بیش از حد بازیکنان حریف، یکی از آنها از داور مسابقه، کارت زرد دریافت کرد. عراقی‌ها که به کلی رشته کار را از دست داده بودند، گل‌های پنجم و ششم را نیز پذیرا شدند. فرمانده اردوگاه که جو حاکم بر اردوگاه را متشنج می‌دید با عصبانیت زمین را ترک کرد. یکی از بچه‌ها که نگرانی بیش از حد فرمانده اردوگاه را مشاهده کرد، فریاد زد و گفت: «طرف چهار صد تا نوشابه داده بود که در برابر تیم‌اش ببازید نه این که این طوری آبرویش را بریزید!»

 

فرمانده اردوگاه بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیندازد از اردوگاه خارج شد. با خروج او، شیرازه تیم عراق از هم پاشیده شد و بازی با همان نتیجه به پایان رسید. روز بعد یکی از بچه‌ها با خطی خوش در تابلوی اعلانات این جمله را نوشت: مسابقه مهیج فوتبال بین تیم ایران و عراق با نتیجه 6 بر 2 به سود تیم قهرمان ایران خاتمه یافت.

 

آن روز هر یک از اسرا که با سربازان عراقی برخورد می‌کردند با دو انگشت خود، علامت پیروزی ایران را به آنها نشان می‌دادند. وقتی این اخبار به گوش فرمانده اردوگاه رسید دستور تعطیلی تمام مسابقات را صادر و تمام توپ‌ها و وسایل ورزشی را نیز جمع آوری کرد. اما سربازان بی‌رحم عراقی به این کار بسنده نکردند و به بهانه‌های مختلف، اسرا را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند تا شاید به این ترتیب، تلخی شکست خود را فراموش کنند.

ایسنا


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/23 9:2:1
 
 
سه شنبه 2 تیر 1394  12:20 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امضاء شفاعت نامه پس از شهادت با خون +تصویر عهدنامه

امضاء شفاعت نامه پس از شهادت با خون +تصویر عهدنامه
در عهدنامه نیروهای دیده‌بانی لشکر 22 انصارالحسین(ع) آمده است: با یکدیگر عهد می‌بندیم هر گاه فیض عظمای شهادت نصیب هر کدام از ما گردید و خداوند اذن شفاعت داد، شفاعت دیگر یاران را (منوط به پذیرفتن رسالت خون ما بعد از ما) نماییم.
 
 
 
 
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در چند قدمی شهادت بودند؛ خودشان را آماده می‌کردند برای رفتن تا بقیه بمانند؛ هر کدام از 230 هزار شهید انقلاب و دفاع مقدس سفارش‌های زیادی داشتند، آنها از جان‌شان گذشتند و از ما خواستند تا مطیع ولایت فقیه باشیم، حجاب‌‌مان را حفظ کنیم، از نظر علمی در جهان برتر باشیم، انقلاب اسلامی را یاری کنیم و... رسیدن به تمام خوبی‌ها.

در میان ورق‌های تاریخ دفاع مقدس، عهدنامه‌‌هایی به چشم می‌خورد که همسنگران باهم عهد بستند که راه‌ را ادامه دهند، اگر از این جمع هر کدام شهید شدند، دیگری را شفاعت کنند و این عهدنامه می‌ماند تا روزی که این دوستان دوباره دور هم جمع شوند.

نیروهای دیده‌بانی گردان ادوات لشکر 22 انصارالحسین(ع) در دوم دی ماه 1365 عهدنامه‌ای نوشتند؛ این عهدنامه پیش از عملیات «کربلای 4» نوشته شده بود و برخی رزمندگان آن را در عملیات «کربلای 5» امضا کردند. 

در این جمع از امضا کنندگان، فرهاد ترک، حسین رضایی، حسین سلیمی، علی‌اکبر درشته و علی‌رضا نادری به شهادت رسیدند.

 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/22 11:50:13
 
 
 
سه شنبه 2 تیر 1394  12:21 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آقای بنی‌صدر به اورکت شما بیشتر از خودتان نیاز داریم

آقای بنی‌صدر به اورکت شما بیشتر از خودتان نیاز داریم
فرزاد می‌گفت: «بنی‌صدر به آبادان آمد در حالی که یک اورکت تمیز آمریکایی تنش بود. از ما سؤال کرد: بچه‌ کجایید؟ گفتیم: از سپاه خرمشهریم. می‌خواستم به او بگویم ما به اورکتی که تن شماست بیشتر احتیاج داریم تا شما، چون سردمان است.» 
گروه حماسه و مقاومت فارس - در آغاز جنگ، سازماندهی بچه‌هایی را که در خرمشهر بودند از مسجد شروع کردیم. تانک‌های عراقی به دروازه شهر رسیده و شمال شهر را دور زده بودند. در نخستین روزهای شروع درگیری، بچه‌ها با چوب و سه راهی می‌جنگیدند و من که تا روز هشتم اسلحه نداشتم، کارم آب رساندن به رزمندگان بود.

روزهای اول جنگ، دشمن نیروهای بسیاری به میدان آورده بود. تانک‌های پیشرفته، بمباران‌های هوایی و خمپاره‌هایی که مثل باران بر شهر می‌بارید. نام نیروهای مخصوص عراق که با ما درگیر بودند بر دیوارهایی از شهر به چشم می‌خورد و ستونهای منظم تانک بی هیچ مانعی وارد شهر می‌شدند.

ارتش عراق با انسجام و سازماندهی منظم خود در برابر بچه‌های شهر که هیچ تشکیلاتی نداشتند برتری کامل داشت و برای جلوگیری از سقوط شهر، یک راه بیشتر نبود: می‌ماندیم و مقاومت می‌کردیم.

وقتی اعلام کردند هر کس می‌خواهد از شهر بیرون رود و هر که می‌خواهد بماند، ما راه دوم را انتخاب کردیم.

کمبودها بسیار بود، مجروحین بر زمین می‌ماندند و وسیله‌ای برای رساندن آنها به بیمارستان نبود. روزی در یکی از روزنامه‌های عراقی عکسی دیدم که جنازه بچه‌ها را در خیابان و پیاده‌روها نشان می‌داد. آن روزها ما رنگی بجز رنگ خون نمی‌شناختیم.

عراقی‌ها به سبب عدم کارایی نیروهای زرهی، نیروهای پیاده خود را وارد شهر کردند به همین دلیل نیاز به ماندن ما در شهر بیشتر احساس می‌شد. وحشت عجیبی بر افراد عراقی که با شهر بیگانه بودند حاکم شده بود و ما این وحشت را از تیراندازی‌های بی هدف و فریادهای ناشی از ترس آنها احساس می‌کردیم.

روزهای اول، گروه‌های کوچکی تشکیل می‌دادیم و از صبح تا شب و شب تا صبح، تو کوچه پس کوچه‌ها می‌جنگیدیم، گاه می‌شد زمان و ساعت را فراموش می‌کردیم و با دمیدن صبح، به پایگاه‌مان برمی‌گشتیم.

وقتی عراقی‌ها وارد شهر شدند، ابتدا خانه‌های کوی طالقانی، شمال خرمشهر، خط اول جاده کمربندی، پلیس راه، کشتارگاه و بعد از سمت غرب گمرک را اشغال کردند.

«جمشید برون» که آرزو داشت در مسجد جامع اذان بگوید و در فتح خرمشهر شهید شد می‌گفت: «آن روز عراقی‌ها زیاد بودند، آن قدر زیاد که نمی‌دانستم کدامیک را بکشم. تانک را با تیربار ژه 3 می‌زدم و با هر تیرم یک عراقی را می‌انداختم.»

درگیری ما با تانک‌های دشمن به قدری زیاد بود که حتی مهمات ذخیره آنها تمام می‌شد. شیشه‌های نوشابه را کوکتل کرده بودیم و با آنها می‌جنگیدیم. به همت «مرتضی قربانی» که بچه مبتکری بود، ضربات بسیاری به دشمن زدیم. بعضی از آنها را در خواب با نارنجک دستی و بعضی دیگر را با سرنیزه می‌کشتیم، گاهی اوقات هم موقع شام خوردن به آنها شبیخون می‌زدیم.

مرتضی کسی بود که لوله اسلحه دشمن را از پنجره گرفته و نارنجک را به اطاق آنها انداخته بود. یک بار هم عراقی‌ها از پشت بام به او شلیک کردند و گلوله‌ای به او خورد، در همان حال که بر زمین افتاده بود با لهجه شیرین اصفهانی فریاد زد:«به من آرپی جی برسانید».

یک روز موقع غذا خوردن عراقی‌ها به یکی از خانه‌ها حمله کردیم. حسن‌زاده و محمود احمدی که دانشجویان بسیار فعالی بودند شهید شدند. یک زخمی هم داشتیم به اسم «عمو جلیل». او در جنگ خرمشهر فقط یک تیر شلیک کرد، آن هم برای اینکه آن را به رخ دیگران بکشد.

عمو جلیل ریش بلندی داشت و کلاه به سر می‌گذاشت. چاق و کوتاه بود. بین ما فقط او اسلحه نداشت. یک روز یکی از بچه‌های شیراز به او گفت: «عمو، تو چرا اسلحه نداری؟»

عمو جلیل جواب داد:«ما دیگر پیر شده‌ایم. اسلحه مال شما جوانهاست».

بچه شیراز به چند نقطه دور شلیک کرد و اسلحه برنوی خود را به عمو جلیل داد و گفت: «بیا بزن!»

عمو جلیل گفت: «حالا باشد برای بعد».

شیرازی اصرار کرد که:«سنگر مقابل را بزن که هم بزرگ است و هم راحت».

عمو جلیل نشانه رفت و ماشه را چکاند. ناگهان آن سنگر منفجر شد و آتش گرفت. ما که از تعجب‌ چشمهایمان گرد شده بود، زدیم زیر خنده. عمو جلیل باد به غبغب انداخت و با خنده گفت:«این هم از تیراندازی من! با یک برنو یک سنگر را منفجر می‌کنم! تیرهای من آتش‌زا است!»

اما قضیه از این قرار بود که وقتی عمو جلیل شلیک می‌کند، عراقی‌ها هم آن سنگر را که بین ما و آنها بود با آرپی‌جی می‌زنند. بعدها عمو جلیل گفت: «خدا آبروی مرا خرید، حاضرم قسم بخورم که تیر من حتی به سنگر هم نخورده».

کار عمو جلیل این بود که یک تکه چوب بر می‌داشت و خرده‌های شیشه، پاره آجر و پوکه‌هایی که کف پیاده‌رو و خیابان ریخته بود، کنار می‌زد و گفت: «من پاکسازی می‌کنم، شما پشت سر من بیایید!» گاهی هم کوله پشتی‌اش را پر از نارنجک می‌کرد و همراه ما می‌آمد.

وقتی حسن‌زاده و احمد شهید شدند، عمو جلیل خشاب پر می‌کرد که ترکش به شکمش خورد. گفت: «بچه‌ها، من رفتم، حلالم کنید.» بعد هم چشم‌هایش را بست و افتاد؛ اما ناگهان بلند شد و روده‌هایش را که بیرون زده بود با دست ریخت تو شکمش و وقتی ما شهدا را در آمبولانس گذاشتیم، از حال رفت.

یکی از بچه‌های اصفهان که تیر به پایش خورده بود به راننده آمبولانس که آمده بود زخمیها را ببرد گفت:«من چیزیم نیست. برو آن شهید را ببر»

راننده به سراغ شهید می‌رود بچه‌ها می‌گویند: برو سراغ مجروح این که شهید شده راننده به سراغ مجروح می‌رود اما او دوباره امتناع می‌کند. راننده عصبانی می‌شود و می‌گوید: «می‌خواهی بیا. می‌خواهی نیا. من دیگه هیچکدومتون رو نمی‌برم».

رفتم به حسینیه اصفهانیها که کنار خانه‌مان بود گفتم: «بچه‌ها چیزی ندارید که زخمی‌ها را با آن ببریم؟»

یکی از بچه‌ها گفت: یک فرغون هست».

آن را برداشتم و رفتم سراغ عمو جلیل. گفتم: «پاشو بیا. آمبولانس تک چرخ آمده»

خندید و گفت: «حالا این شد یک چیزی».

سوارش کردم. همانطور که از کوچه پس کوچه‌ها به طرف مسجد جامع که مرکز تجمع ما بود، می‌رفتیم سرود خمینی‌ای امام را می‌خواند.

هر روز که می‌گذشت، با مسائل جدید‌تری مواجه می‌شدیم. شهر داشت سقوط می‌کرد و باید کاری می‌کردیم.

بچه‌ها می‌گفتند: ما عقب‌نشینی نمی‌کنیم چون حضرت علی (ع) به پشت خود زره نمی‌بست. ما به تعداد یاران حسین، 72 نفریم و همه می‌مانیم تا شهید شویم.

بعد از فتح خرمشهر در خرابه‌های یک مسجد نامه‌ای پیدا کردم که خطاب به امام نوشته شده بود:

«ای امام، امروز چهاردهم مهر ماه 59 است اما هنوز نیرو به ما نرسیده. به ما وعده کمک می‌دهند. ای امام، بچه‌ها در شهر غریبانه کشتی می‌شوند. هواپیماهای دشمن شهر را بمباران می‌کنند. نیروهای آنها خیلی زیاد است. امروز پنجاه کشته دادیم.»

در بین ماندگان در شهر زنانی بودند که ما نمی‌شناختیم. بعدا فهمیدیم که برخی از آنها جاسوس حزب توده بودند و بعضی دیگر وابسته به گروهک منافقین، فقط تعداد کمی حزب اللهی خالص وجود داشت.

زنانی که با حزب توده بودند. خاطرات جالبی از خرمشهر در مجله زنان حزب توده نوشته‌اند. آنها مثل حیوانی که در باغ، رها کنند، آمدند چریدند و رفتند و بعد هم گفتند دشمن اصلی آمریکاست و شوروی نیست.

در این میان خواهران حزب‌اللهی ماندند و زخمی شدند و زخمی‌ها را مداوا کردند، دلخوشی ما هم به حضور آنها بود.

از جمله آنها مادر یوسفعلی بود، زنی که بچه‌هایش می‌جنگیدند و خودش در مسجد جامع برای رزمندگان سیگار روشن می‌کرد و آب می‌آورد. چادرش را به کمر بسته و آستینها را بالا زده بود. وقتی بچه‌ها خسته و خون‌آلود از خط بر می‌گشتند، مادر یوسفعلی، با سطل آب می‌آورد و خون از بدن بچه‌ها پاک می‌کرد، به آنها آب می‌داد، جوراب از پای آنها در می‌آورد و کمک می‌کرد وضو بگیرند و مثل بچه‌هایی که از مدرسه برگشته باشند به آنها رسیدگی می‌کرد.

اگر حضور این خواهران در شهر نبود، بیشتر زخمی‌ها شهید می‌شدند. روز آخر وقتی می‌خواستیم عقب‌نشینی کنیم، یکی از بچه‌ها گفت: ما به شرط ماندن امدادگر اینجا می‌مانیم.

به سه چهار نفر از خواهرها گفتم: شما عقب‌نشینی نمی‌کنید؟

گفتند: «نه، فعلا که هستیم.»

ما خبر نداشتیم که شهر کاملاً محاصره شده چون در دل دشمن بودیم و به صورت نعل اسبی محاصره شده بودیم. پل خرمشهر دست آنها بود، از غرب وارد شهر شده بودند، فلکه دروازه، فلکه شهداء، خانه‌های پشت حزب جمهوری اسلامی، خیابان 40 متری و مدرسه بازرگانی و ساحل رودخانه دست دشمن بود. به بچه‌ها گفتم: ناراحت نباشید، امدادگران هستند بچه‌ها هم دوباره مشغول تیراندازی شدند.

آن شب دستور عقب‌نشینی صادر شد. ما نمی‌خواستیم عقب‌نشینی کنیم، اگر نیرو می‌رسید ما همچنان می‌جنگیدیم.

شجاعت خلبان‌های نیروی هوایی را نباید دست کم گرفت هنگامی که می آمدند و مقر عراقی‌ها را بمباران می‌کردند، پیش خودمان می‌گفتیم: نکند سر خود می‌آیند، ولی بعدا فهمیدیم که خلبانهای ما با دیدن تانکهای دشمن این عملیات را انجام می‌دهند چون ما تانک نداشتیم.

هنگام عقب‌نشینی همه کنار رودخانه جمع شده بودند. تکاوران نیروی دریایی، بچه‌های شهر، 40 سرباز هوانیروز، سرهنگ صمدی هم بود. او هم تا آخرین لحظه مقاومت کرد و سرانجام دستور داد عقب‌نشینی کنیم. هوا تاریک شده بود و رودخانه‌ای با سرعت زیاد وگردابهای خطرناک پیش رویمان بود.

به دوستم گفتم: «ما یک تیوپ داریم، تو بیا و همراه بقیه از زیر پل برو آن طرف. اشک از چشمانش سرازیر شد. گفت: «شما هر کاری می‌خواهید بکنید به من کاری نداشته باشید»

نگاهی به او کردم، غریب بود.

او را بوسیدم و گفتم: « بیا سه نفری با هم باشیم نمی‌خواهد بروی.»

من و مهرداد شنا بلد نبودیم. گرچه بچه خرمشهر بودم اما، شنا نمی‌دانستم. هر بار که به استخر می‌رفتم از پدرم یک پس گردنی می‌خوردم که چرا بی‌اجازه رفته‌ام؛ تازه خیلی وقتها هم پولش نبود که به استخر برویم؛ اما دوست جدیدمان کمی شنا می‌دانست.

پوتینها و اورکت‌هایمان را در آوردیم، آستینم خونی بود.

سه روز قبل تیر خورده بودم، من و مهرداد، آر پی جی‌ها را کنار گذاشتیم، سه تا نارنجک که داشتیم تقسیم کردیم و وارد آب شدیم. تنها تکیه گاهمان تیوپی بود که اگر رها می‌کردیم، جریان شدید آب ما را با خود می‌برد. گاه گردابی ما را به داخل می‌کشید، اما دوباره سربر می‌آوردیم. تصور نجات برایمان غیر ممکن بود. وسط آب شوخی می‌کردیم و خود را به بی‌خیالی زدیم تا اینکه به آن طرف رودخانه رسیدیم.

فرمانده ما، شهید جهان‌آرا هم آنجا بود. سپاه نیاز به سازماندهی جدید داشت و به قول شهید رضا دشتی «رودخانه غول بزرگی بود، باید کمر این غول را می‌شکستیم».

به همین منظور گروهی برای شناسایی تشکیل شد. طرح عبور از رودخانه با موفقیت اجرا شد و در مدتی که شهر دست دشمن بود، بچه‌ها به شناسایی می‌رفتند.

در آبادان یک روز محمد جهان‌ارا به من گفت:«تو می‌خواهی چکار کنی؟ اینجا می‌مانی یا نه؟»

گفتم: «دشمن خرمشهر را گرفته و اینجا هم در حال سقوط است. همین جا می‌مانم».

در آبادان گروه‌های چپ فعالیت بیشتری داشتند و جوانها به جای آنکه در بیرون شهر سنگر بسازند و خرمشهر را که کنار گوششان بود مایه عبرت قرار دهند، جمع شده بودند و حرکات زشتی می‌کردند! دختر و پسر در یک سنگر و آن هم در کوچه پس کوچه‌ها موضع گرفته بودند و می‌گفتند می‌خواهیم چریکی بجنگیم. رفتم و با آنها صحبت کردم. گفتم: «شما بروید بیرون شهر و نگذارید دشمن وارد شهر شود.»

روبروی استادیوم ورزشی گروهی با چند تا دختر سینه‌‌خیز تمرین می‌کردند. گفتم: «چه وقت سینه خیز رفتن است؟ نمی‌شود بدون دخترها تمرین کنید؟ دشمن دارد جلو می‌آید».

مهرداد گفت: «برویم خط، مثل اینکه بچه ها درگیر شده‌اند». جنازه‌ عراقیها اطراف بهمن شیر بر زمین ریخته بود.

مرتضی قربانی که در خرمشهر زخمی شده بود بعد از بهبودی می‌فهمد که خرمشهر سقوط کرده، به جبهه آبادان می‌رود. در آنجا «دریاقلی» خبر می‌اورد که عراقی‌ها با پل بستن روی بهمن شیر به ساحل ذوالفقاری آمده‌اند. مرتضی به او می‌گوید: «تو عراقی‌ها را کجا دیدی؟» او با انگشت نخل‌ها را نشان می‌دهد. مرتضی هم فوراً با ژاندارمری صحبت می‌کند و یک قبضه خمپاره 120 با مهمات می‌گیرد و نخلستان را سیاه می‌کند. وقتی رودخانه را گرفتیم، حدودا 300 جنازه عراقی آنجا بود.

ارتش هم از رودخانه عبور کرده بود و نیروی کمکی نداشت، تعدادی از نیروهای فدائیان اسلام، بچه‌های حزب‌اللهی و نیروهای متفرق از شهرستان‌ها به کمک آمده بودند.

شب تاسوعای 59 در سمت چپ مستقر شدیم. دشمن حمله کرد. اکبر عابری با تیر کالیبر 50 بر زمین افتاد یکی از بچه‌های خرمشهر به او گفت:« اکبر بلند شو، حالا وقت شوخی نیست»! ولی او با تیری که به قلبش خورده بود شهید شد.

آن شب با همان گروه اندکمان 150 اسیر گرفتیم. مهرداد یک گروه را به داخل خانه‌ها کشید. چون ما در خرمشهر خانه به خانه جنگیده بودیم و تجربه داشتیم، رفتیم داخل خانه‌ها مستقر شدیم.

شب در بیابان صدای دشمن به گوش می‌رسید. مهرداد دستور آتش داد. 20 نفری یک خط آتش درست کردیم و بیابان را به رگبار گرفتیم و سه چهار تا هم آر پی جی زدیم بعد هم تا صبح ساکت ماندیم. صبح روز عاشورا، دیدیم تمام تیرهای شب پیش به هدف خورده و خون همه جا را گرفته. شب عاشورا به بچه‌ها گفته بودم که امشب باید هر طوری شده، کاری انجام دهیم. عراقی‌ها هم می‌دانستند که انگیزه جنگیدن ما از مکتبمان سرچشمه می‌گیرد، ساعت 6 بعد از ظهر آتششان خاموش شد.

با بیل و کلنگ‌هایی که از عراقی‌ها به غنیمت گرفته بودیم، مشغول کندن سنگر شدیم. مرتضی گفت: این کارها را ول کن امشب برای فراری دادن عراقی‌ها برنامه دارم، می‌خواهم زیارت عاشورا را از بلند‌گو پخش کنم بعد با پسر پیشنماز مسجد جامع خرمشهر (حاج آقا موسوی) رفتند. پس از اذان مغرب ناگهان از بیابان صدای زیارت عاشورا بلند شد. مرتضی با خنده گفت: رفتم به کانال نزدیک عراقی‌ها و رادیو را پشت بلند‌گو گذاشتم.

صبح تانکهای دشمن تا میدان تیر عقب کشیده بودند ما هم بلافاصه با ارتش و نیروهای  کمکی مستقر شدیم و خط را محکم کردیم.

آن روزها ما هنوز بلد نبودیم خاکریز بزنیم. یکی از برادران یک لودر آورد و گفت: «این خاکها را بریز روی جاده که عراقیها ما را نبینند.» بعدها که جهاد آمد و خاکریز ساخت. جبهه نظم پیدا کرد.

بچه‌های فدائیان اسلام 72 نفر بودند. وقت برای زدن تانکهای دشمن می‌رفتند، یکی از آنها شهید شد که فیلم آن موجود است. 71 نفر دیگر وسط بیابان برای او نماز خواندند.

هر چند این کار از نظر نظامی اشتباه بود، اما حالت معنوی زیبایی به وجود آورد.

فرزاد می‌گفت:« بنی صدر به آبادان آمد در حالی که یک اورکت تمیز آمریکایی تنش بود. از ما سؤال کرد: بچه‌ کجایید؟

گفتیم: از سپاه خرمشهریم. اعتنایی نکرد و رفت. می‌خواستم به او بگویم آقای بنی‌صدر ما به اورکتی که تن شماست بیشتر احتیاج داریم تا شما، چون سردمان است.»

پرسیدم:« خب، چرا نگفتی؟»

گفت: «ترسیدم تو دعوایم کنی.»

*راوی:شهید بهروز مرادی

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/22 10:33:40
 
 
سه شنبه 2 تیر 1394  12:21 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«اکبر سوسول» بچه تهران بود، بالای ستارخان

«اکبر سوسول» بچه تهران بود، بالای ستارخان
در قبر را باز کرد. یک راه‌پله‌ تنگ،‌ توی قبر می‌رفت پایین. به من گفت بیا برویم پایین. می‌ترسیدم، گفتم: حسین برای چی مرا آوردی اینجا؟ می‌خواهی مرا کجا ببری؟ گفت: بیا، خیلی خوبه، یک چیزهایی نشانت می‌دهم که تا حالا ندیده‌ای. 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات شفاهی دفاع مقدس اغلب خواندنی و جالب توجه است. به خصوص که اگر راوی خودش هم خوش بیان باشد و بتواند دیده‌هایش را با جزئیات بیان کند. کامران فهیم یکی از مجاهدانی است که مدتی از عمرش را در جوانی در جبهه ها گذارنده و از حال و احوال آن روزها به خوبی یاد می‌کند. آنچه می‌خوانید یکی از خاطرات وی است که می‌نویسد:

                                                                         ***

آمده بودم تهران مرخصی. دیگر تهران برایم تنگ و دلگیر بود. احساس می‌کردم توی این شهر غریبم. دنبال این بودم که هر جور شده زودتر فرار کنم. جبهه انگار شده بود خانه اصلی‌ام. وقتی مرخصی‌ام تمام می‌شد و می‌خواستم برگردم، خیلی سرحال‌تر و پرشورتر می‌شدم. احساس می‌کردم که توی هوا راه می‌روم.

یک شب قبل از حرکت، خواب دیدم که توی اتوبوس هستم و دارم می‌روم کردستان. اتوبوس یک جایی توی راه ایستاد. آدم‌های عجیب و غریبی توی ایستگاه بودند. احساس می‌کردم آدم‌های خوبی نیستند. یک نفر که انگار آشنا بود، دستم را گرفت و مرا برد توی یک خانه. از چند در بزرگ و چند اتاق خیلی بزرگ رد شدیم. می‌دانستم اسمش حسین بود. دستم توی دستش بود. با حسین رفتیم تا رسیدیم به یک قبرستان کوچک که مثلاً چهل - پنجاه تا قبر داشت. مرا برد بالای یک قبر. حس می‌کردم آن قبر مال همان حسین است. تا آمد سنگ روی قبر را بردارد، دیدم رویش نوشته حسین.

در قبر را باز کرد. یک راه‌پله‌ای تنگ،‌ توی قبر می‌رفت پایین. به من گفت بیا برویم پایین. می‌ترسیدم، گفتم: حسین برای چی مرا آوردی اینجا؟ می‌خواهی من را کجا ببری؟ گفت: بیا، خیلی خوبه، یک چیزهایی نشانت می‌دهم که تا حالا ندیده‌ای. گفتم: از این پله‌ها می‌ترسم. گفت: هیچ ترسی ندارد. همین پله‌ها را که بیایی پایین، تمام است.

با وحشت خیلی زیادی دنبالش رفتم پایین، خیلی طول کشید. انگار هر کدام از پاهایم چند هزار کیلو شده بودند. اما پایین پله‌ها یک باره همه چیز عوض شد. یک باغ خیلی بزرگ و یک فضای بسیار نورانی جلویمان باز شد. چند نفر توی باغ بودند، گفت: اینها همان‌هایی هستند که سنگ‌هایشان آن بالاست. دیدی ترس ندارد؟

توی بهترین جای باغ، یک سفره انداخته بودند که تا چشم کار می‌کرد بزرگ بود؛ بزرگ و خیلی قشنگ، ولی با این حال، ته سفره را می‌دیدم. بالای سفره یک آقای نورانی بسیار زیبا نشسته بود و دور تا دورش، بچه‌های رزمنده‌ای بودند که توی جنگ شهید شده بودند. ما را هم بردند سر سفره. حسین به من گفت «تو هم به زودی می‌آیی پیش ما. قرار شده جایت سر این سفره باشد».

از خواب پریدم. خیلی ترسیده بودم خدایا این چه خوابی بود؟

رسیدم به مقرر گردان. قرار شد برویم درگیری، درگیری نوبهار. نوبهار اسم یک ده بود. همیشه اسلحه‌ی خودم را برمی‌داشتم؛ یک ژسه‌ی قنداق تاشو. اما آن بار، ناخودآگاه یک آرپی‌چی برداشتم. یکی از بچه‌ها اعتراض کرد که «چرا اینو برداشتی؟ این سنگینه و جلوی تحرکت رو می‌گیره‌ها؟ اسلحه‌ کوچیک بردار. قبول نکردم».

احساس سبکی می‌کردم انگار وزنم یک دهم شده بود؛ بال در آورده بودم. رفتیم توی ارتفاعات تا رسیدیم به یک تپه که شیار پایینش می‌خورد به اول باغ‌های ده. بچه‌ها را نشاندم و رفتم روی تپه که اوضاع را بررسی کنم. از شیار کنار جنگل، چند تا کوموله داشتند می‌آمدند بالا. درگیری هم شروع شده بود و شدت گرفته بود اگر کوموله‌ها می‌رسیدند به آن جایی که می‌خواستند، همه بچه‌های ما توی خطر می‌افتادند. چخماق آرپی‌جی را خواباندم و نشانه رفتم طرفشان. چند متر جلوترشان را هدف گرفتم که تا برسند آنجا، موشک آرپی‌جی هم رسیده باشد. زدم،‌ ولی شلیک نکرد. دوباره چخماق را کشیدم و ماشه را چکاندم، چخماق با شدت نشست ته سوزن و تق صدا کرد، اما باز هم شلیک نکرد. باز هم تکرار کردم. اما نشد که نشد؛ سوزنش شکسته بود.

کوموله‌ها مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی. تیرهایشان می‌خورد اطرافم، ولی اسلحه نداشتم که جوابشان را بدهم. آرپی‌جی را انداختم و دراز کشیدم پشت قلوه سنگ‌ها. صبر کردم تا بچه‌ها برسند. رسیدند و درگیر شدند و کوموله‌ها فرار کردند تا آمدیم پایین، بچه‌های گشت جوله‌ی همان ده، آمدند پیشمان. توی کردستان، هر محور یا گردانی چند تا گشت جوله داشت که شناسایی و  اطلاعات - عملیات آن منطقه به عهده آنها بود. مسئول جوله با نگرانی آمد پیشم یقه‌ام را گرفت و گفت: نمی‌ذارم بری، به جون تو امشب باید با من باشی، و گر نه داد و بیداد راه می‌اندازم که عملیات لو بره. آبروت رومی‌برم ...

گیر داده بود که بمانم. اکبر گفت «حالا که این جوریه، شما بمون. من می‌رم پایین و اگر خبری بود، با تیراندازی علامت می‌دم.»

به ما گفته بودند که کوموله‌ها بیشتر توی ارتفاعات اطراف ده هستند، نه توی خود ده. پیش خودم گفتم اگر کوموله‌ها توی ارتفاعات باشند و درگیری بشود، بهتر است که من اینجا باشم. قبول کردم و همان جا ماندم و بچه‌ها پخش شدند.

پنج نفر داشتند راه می‌افتادند طرف ده، اما نگاه من دنبال اکبر بود که جلو می‌رفت. یک لحظه پر از نور شد. یک هاله‌ی خیلی درخشان نور مهتابی از همه جایش می‌تابید. صورتش که دیگر از نور پیدا نبود. چیزی نگفتم. نمی‌دانستم که بقیه بچه‌ها هم می‌بینند یا نه. فقط بهش گفتم «اکبر خوب نورانی شدی‌ ها، مواظب خودت باش.» لبخند خیلی قشنگی زد و گفت «ای بابا، ما که سعادت نداریم».

هنوز داشتیم بچه‌ها را نظم و آرایش می‌دادیم که صدای تیراندازی از چند جای ده بلند شد. از همه طرف تیر می‌بارید. بچه‌ها از ارتفاعات، جنگل‌های اطراف ده را گرفتند به رگبار. من هم شیارها را می‌زدم. می‌خواستم راه فرارشان را بسته باشم.

آتش که کمی سبک شد، یکی از آنهایی که رفته بودند توی ده، آمد بالا و گفت «همین که رسیدیم، از روبرو بستندمان به رگبار. اولین نفر درجا شهید شد؛ اکبر. سه نفر هم زخمی شدند و هنوز مانده‌اند همان جا توی ده».

بعد از درگیری، رفتیم اکبر را بیاوریم. یک تیر خورده بود توی گلویش و از پشت گردنش زده بود بیرون. انگار شب را تا صبح برای خودش خوابیده بود. پیشانیش را بوسیدم و دادیمش به آمبولانس که ببردش عقب.

تا مدت‌ها جای اکبر بین بچه‌های دسته خالی ماند دلمان برایش تنگ می‌شد و گاهی تنها و یا حتی دسته جمعی به یادش گریه می‌کردیم. یک آدم عجیبی بود این اکبر؛ هفده هجده ساله، قد متوسط، لاغر و چابک و ورزیده و خوش تیپ. خیلی خوشگل و بامزه بود. بچه‌ها بهش می‌گفتند اکبر سوسول. بچه تهران بود؛ بالای ستارخان. شوخی‌های اکبر به دل همه می‌نشست، همه را می‌خنداند تا حرف اکبر می‌شد، همه ازش به خوشی یاد می‌کردند. مثلاً موقع غذا همه می‌خواستند با او هم غذا شوند. چون هم شوخی و خنده‌شان به راه بود، هم اینکه مراعات هم غذاییش را می‌کرد. باکلاس غذا می‌خورد. موقع غذا قاشقش را که از کوله یا از جیبش در می‌آورد، بر خلاف بیشتر بچه‌ها، اول خوب می‌شستش یا حداقل با دستمال پاکش می‌کرد. یا اگر آب و دستمال هم نبود، با پیاز تمیزش می‌کرد و خیلی آرام غذایش را می‌خورد.

خاطرات اکبر تا مدت‌ها ورد زبان بچه‌ها مانده بود، اما من به جز این‌ها یاد آن خنده‌اش می‌افتادم که توی هاله نور نقره‌ای، همه صورتش را پر کرده بود.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/22 10:32:35
سه شنبه 2 تیر 1394  12:21 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید علی محمود وند

شهید علی محمود وند
وقتي مي فهميد چيزي احتياج دارم به ديدنم مي آمد و براي اينکه خجالت نکشم و ناراحت نشوم وسايل را پشت در خانه مي گذاشت و خودش مي آمد داخل و مي گفت:" مادر جان، ببين کفشهاي مرا دزد نبرده باشد؟ 

"نگاهي مي انداختم و مي ديدم برنج، روغن يا چيز ديگري آورده است.وقتي هم مي خواست پول به من بدهد براي اينکه به دستم نداده باشد آن را روي يخچال مي گذاشت و موقع رفتن مي گفت:" شما به آشپزخانه برو. انگار روي يخچال خاک گرفته!".

****
 

نام: علي محمودوند

 

تاريخ تولد: 6/4/1343
تاريخ و محل شهادت: 22/11/1379- فکه   
مزار تهران- بهشت زهرا(س) -قطعه  ۲۷

براي امنيت مقر، قرار شد دور محوطه خاکريز زده شود.علي آقا بيل مکانيکي را برداشت و شروع به کار کرد.بچه ها هم هر کدام مشغول کاري شدند ولي چون کار زياد بود قرار شد شبها هم پست بدهيم.
ليستي نوشته شد و هر کس به نوبت بايد نگهباني مي داد.
 بچه ها آنقدر خسته بودندکه همان نفر اول خوابش مي برد و به دنبال آن چون نفر بعدي را نتوانسته بود صدا کند همه خواب ماندند ولي علي آقا خودش تا سحر ايستاد تا بچه ها راحت بخوابند.

در هر شرايطي، موقع اذان خودش را براي نماز جماعت مي رساند.
يک روز هنگام نماز هر چه منتظرش شديم، نيامد.يکي از بچه ها رفت دنبالش، ديد جايي پشت مقر تفحص، به خود مي پيچيد و فرياد مي زند، درد کليه امانش را بريده بود و چون نمي خواست بچه ها ناراحت شوند همانجا نمازش را خواند.هميشه تاکيد مي کرد:" بچه ها نمازتان را سروقت بخوانيد".
صداي خوبي داشت و زمان جنگ هم مداحي مي کرد.صبح ها اين شعر را زمزمه مي کرد:
صبح که سر مي زند خدا نظر مي کند
بنده چقدر بي حياست خواب سحر مي کند

علي در دوران نوجواني خيلي بازيگوش بود. يک روز با هم به قهوه خانه اي رفتيم و چاي خورديم و بدون اينکه پولش را بدهيم فرار کرديم.از همان اوايل انقلاب ، اخلاق علي هم عوض شد و دست از شيطنت هايش برداشت.
بعد از دوران تکليف، يک روز با هم به همان قهوه خانه رفتيم و براي رد مظالم به صاحب مغازه توضيح داديم که ما پسرهاي فلاني هستيم و قبلا اين کار را کرديم.
علي کيف پولش را درآورد و جلوي او گذاشت و گفت:" هر چقدر دوست داريد برداريد".
صاحب مغازه هم 200 تومن برداشت و گفت:" اين را بخاطر يادگاري برمي دارم که هميشه جلوي چشمم باشد تا حق کسي را ضايع نکنم و پول را زيرشيشه ميزش گذاشت".

شگر در خط پدافندي مهران، نيرو کم داشت. قرار شد بچه هاي تخريب خط را تحويل بگيرند تا نيروهاي پياده برسند.اين کار وظيفه ما نبود و با روحيات بچه ها جور درنمي آمد ولي علي به عنوان يک مسئول از رده بالا تبعيت داشت. زياد کار را به چالش نکشيد و قبول کرد.آنجا 2 تا 3 کانال بو دکه به خط ما منتهي مي شد. عراقي ها هر شب نفوذ مي کردند و نگهبان را از راه دور شهيد يا مجروح مي کردند و برمي گشتند.علي هم خودش يک شب تنها قبل از اينکه عراقي ها داخل کانال شوند زودتر رفت و مسافت زيادي از خط خودي فاصله گرفت.کانال را مين کاشت و پس از تله گذاري برگشت.آن شب تدبير و شجاعت علي5 نفر از بعثي ها کشته شدند


مروری کوتاه بر زندگی  شهید علی محمودوند

 
اولين اعزام

انقلاب که به پيروزي رسيد، علي سر از پا نمي‌شناخت، با خوشحالي در بسيج مسجد ثبت‌نام نمود، بيشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازمي‌گشت، يک دمپايي پاره به پا داشت، وقتي معترضانه به او مي‌گفتم:«اين چه وضعي است» نگاهش را به زمين مي‌دوخت و مي‌گفت:«مامان اشکالي نداره، آن بنده خدايي که کفشهايم را برده، احتمالاً احتياج داشته است» 17 سال بيشتر نداشت که شناسنامه‌اش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علي اين کار را نکن در جبهه از تو کاري ساخته نيست» کنار در ايستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئيد، بمير، مي‌ميرم ولي نگوئيد نرو من آنجا آب که مي‌توانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهي جبهه شد.

.....

فرياد الله‌ اکبر

سوداني را به منطقه آورد، بعد از محاصره شدن ما در منطقه آتشبارهاي سنگين و نيمه‌سنگين عراق (گراي) کانال ما را گرفتند چند ساعت متوالي بچه‌ها زير باران آتش خمپاره، کاتيوشا،‌ رگبار و توپ بودند، عوامل جنگي عراق نيز با بلندگو به ما فحش مي‌دادند و مي‌گفتند:«راه فرار نداريد». وضع خيلي بد بود، بچه‌ها توي خاک به دنبال چهار تا فشنگ مي‌گشتند، يک هفته مقاومت کرديم، مختصر آب و کمپوت باقي مانده جيره‌بندي شد، گرسنگي و تشدر عمليات والفجر مقدماتي عراق تعدادي از تيپ‌هاي کماندويي اردني و نگي بيداد مي‌کرد،‌ اما با اين وجود صداي بلندگوي دشمن که بلند مي‌شد، بچه‌ها با تمام وجود فرياد مي‌زدند:«الله‌اکبر»، علي مي‌گفت:«من تا زنده‌ام، صداي در هم پيچيده دعوت به تسليم بلندگوهاي دشمن و تکبيرهايي را که از لب‌هاي قاچ‌قاچ شده نيروها بيرون مي‌آمد،‌ فراموش نمي‌کنم».

.....

صبور و بردبار

صداي علي از نوار کاست به گوش مي‌رسد: «سال 1364 بود، در عمليات والفجر8 در جاده فاو – ام‌القصر قرار داشتيم، حدود 700-800 مين را خنثي کردم، چاشني‌هاي آنها را در يک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مينهاي والمري بروم اما ناگهان پايم روي مين رفت، بچه‌ها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضيه شدند، با انفجار مين هشتصد چاشني هم منفجر شد، و من از ناحيه پا به سختي مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردي گفت علي پايش قطع شده اما علي با خنده گوشي را گرفت و ادامه داد: مامان شوخي مي‌کند». يک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسيدم،‌کجايي؟ گفت:«مامان من در بيمارستان آريا هستم. يک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر مي‌تواني بيا». با عجله به بيمارستان رفتم با ديدن او روي تخت با پاي قطع شده دلم لرزيد، با وجوديکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد مي‌کشيدم، ناله نمي‌کردم به خاطر اينکه مي‌ديدم علي با پاي قطع شده و با آن وضعيتش همه کاري انجام مي‌داد، چند مرتبه پايش را عمل کردند اول انگشت‌هاي پايش و بعد تا پاشنه و هربار تکه‌اي از پايش را قطع نمودند.

.....

ردپاي جنگ

علي در سالهاي آخر سردردهاي شديد داشت، هربار با تمام قدرت سرش را فشار مي‌داد، به گونه‌اي که احساس مي‌کردي سرش منفجر خواهد شد، با تعجب نگاهش مي‌کردم، مي‌گفت:«تو نمي‌داني چطور درد مي‌کند، حالم به هم مي‌خورد» وقتي علت سردردش را مي‌پرسيدم،پاسخ مي‌داد‌ :«اعصابم ناراحته،‌شايد فشارم رفته بالا و شايد هم چربيم» اما من مي‌دانستم، او شيميايي شده کليه‌هايش از کار افتاده بود، حالت تهوع داشت،‌ عارضه موجي بودن نيز بعضي اوقات زندگيش را مختل مي‌کرد، يادم هست در اين گونه مواقع مي‌گفت:«فقط برويد بيرون، سپس سرش را آنقدر به ديوار مي‌کوبيد و فشار مي‌داد تا زمانيکه بدنش خشک مي‌شد. حتي يکبار همسر و فرزندانش را به آشپزخانه فرستاد و خودش تمام شيشه‌ها را شکست. هشت سال دفاع مقدس از خاک پاک ايران ديگر رمقي براي علي نگذاشته بود، در جاي‌جاي پيکرش ردپاي جنگ بود اما او باز هم مقاومت کرد.

.....

اعجاز زيارت عاشورا

عيد سال 1374 هر روز صبح تا شب با نام خدا به دنبال پيکر شهيدي مي‌گشتيم اما تلاش ما بي‌فايده بود، تا اينکه کارواني از تهران به ميهماني ما آمد. چند جانباز فداکار در اين گروه حضور داشتند، صبح روز بعد حاج محمودوند از ميان مهمانان برخاست و با صوت زيبايش زيارت عاشورا را قرائت کرد، صدائي حزين که مي‌گفت:« بابي انت و امي...» زيارت عاشورا که به پايان رسيد، حاجي دو رکعت نماز خواند، و شاد و خندان از مقر خارج شد. با تعجب پرسيدم، کجا با اين عجله؟ او در حاليکه مي‌خنديد، پاسخ داد:«استارت کار خورد، ديگر تمام شد، رفتم که شهيد پيدا کنم». نزديک ظهر با صداي بوق ماشين از سوله‌ها بيرون آمديم، باورمان نمي‌شد، علي پيکر شهيدي را همراه داشت، با اين کار بيشتر به اعجاز زيارت عاشورا ايمان آورديم.

.....

پس از دوازده سال ...

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.

.....

شهادت 

روز سوم بهمن ماه بود علي از استراحتگاه که خارج شد، نگاهي به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادي،‌ تو ده روز ديگر فرصت داري، به قولي که به من دادي عمل کني وگرنه مي‌روم و ديگه پشت سرم را نگاه نمي‌کنم» پاي مصنوعي‌اش شکسته بود، با خنده کمي لي‌لي‌ رفت و به ما گفت:«اين پا روي مين رفتن داره» بالاخره يوم‌الله 22 بهمن ماه از راه رسيد علي به ميدان مين رفت، و حدود 62 الي 63 مين را پيدا کرد. من نيز کنارش بودم،‌ به آخرين مين که رسيديم، کسي مرا صدا زد. حدود 7 متر از علي دور شدم،‌ ناگهان صداي انفجاري مهيب در دشت پيچيد، به طرف محمودوند دويدم، ‌او با پيکري خونين روي زمين افتاده بودم باورم نمي‌شد اما خدا هيچ‌گاه خلف وعده نمي‌کند.
حسين شريفي‌نيا با شنيدن خبر شهادت او به سراغ مهر متبرک حاجي رفت، بهترين يادگاري از علي مهري که خاک پيکر 100 شهيد را با خود به همراه داشت، حالا هربار که سر بر سجده مي‌گذارد، عطر حضور او را ميان سجاده‌اش احساس مي‌کند.


پيام رهبر

به ارواح طيبه همه شهداء به خصوص شهيدان اين راه پر ارزش (تفحص) که شما در آن مشغول حرکت هستيد و اين شهيد عزيز شهيد محمودوند به خصوص، براي ارواح طيبه همه‌شان از خداوند متعال علو درجات و همنشيني با صالحان و اولياء و ائمه را مسئلت مي‌کنم، شما باب شهادت را باز نگه‌داشتيد.
سيد علي خامنه‌اي
20/12/1379


جهت ديدن آثار شهيد حاج علي محمودوند به موزه آثار شهداي بهشت زهرا (س) مراجعه نماييد.


 
روایت شهید محمودوند از تفحص شهدای گردان حنظله




منابع: ساجد، وبلاگ پلاک شهادت

 

سه شنبه 2 تیر 1394  12:21 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه عاشقانه در میان توپ و تانک

نامه عاشقانه در میان توپ و تانک
مهین عزیزم، نامه را در تاریکی شب می‌نویسم، بچه‌ها خوابیده‌اند، ساعت 10:45 دقیقه است؛ امیدوارم که زیاد از دوری من ناراحت نباشی؛ اگرچه من کوچک‌ترین لحظه‌ای را نمی‌گذرانم مگر اینکه به یاد تو هستم.
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید جاوید نشان «محمدتقی ترکمانی» از فرماندهان سپاه همدان است که در یازدهم شهریور 1360 طی عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» در منطقه قراویز سرپل ذهاب به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه بر تپه‌های قراویز ماند.

این شهید عزیز علاقه بسیاری به همسر و تنها فرزندش «عمار» داشت؛ این مهر و محبت را می‌توان در تمام نامه‌های او دید. یکی از نامه‌های این شهید به همسرش را که نخستین نامه‌اش از جبهه سرپل ذهاب برای وی بود، در اختیار مخاطبان قرار می‌گیرد.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم

سلام علیکم

خدمت همسر و همسنگر عزیزم سلام می‌رسانم. سلامی گرم به گرمی خون از راهی پرنشیب و فراز از میان آتش و خون از میان توپ و تانک، خمپاره و از میان سنگر اسلام.

مهین عزیزم، نامه را در تاریکی شب می‌نویسم، بچه‌ها خوابیده‌اند، ساعت 10:45 دقیقه است.

عزیزم تنها نگرانی‌ام این است که الان چه می‌کنی، چطور می‌گذرانی.

میهن خوبم، امیدوارم که زیاد از دوری من ناراحت نباشی و این مدت را با خوشی و خوشحالی بگذرانی، اگرچه من کوچک‌ترین لحظه‌ای را نمی‌گذرانم مگر اینکه به یاد تو هستم و آنقدر دوریت برای من سنگین است که نمی‌توانم بگویم.

عزیزم، هر لحظه صدای دختری که در چنگال دژخیمان فریاد می‌کشد و گریه طفلی که مادرش را از دست داده و مادر پیری که فرزندش را از دست داده و هم‌اکنون در میان دشمن اسیر شده‌اند و از قصرشیرین و از دیگر شهرهای از دست رفته‌مان برده شده‌اند در گوشم زمزمه می‌کند و مرا هر لحظه به استواری در مقابل دشمن می‌خواند.

اینها می‌گویند ما هم مثل شما بودیم امیدی داشتیم، آرزویی داشتیم ولی اکنون...!

همسرم، امیدوارم که تو هم چنین احساسی را داشته باشی.

مهین جان! با تمام اینها آن چنان خداوند نظر افکنده و دشمن را کور کرده که امیدواریم هر چه زودتر جبهه حق بر کفر غلبه پیدا کند.

عزیزم! همان طور که برایت گفتم الان دیروقت است وگرنه می‌خواستم آن قدر برایت بگویم و بنویسم تا خسته شوم، هر چند خسته نمی‌شوم، اما بیشتر از این مزاحمت نمی‌شوم، فقط می‌خواهم که خیلی سرحال و خوشحال باشی و هر ناراحتی که داری تحمل کنی و ابداً ناراحتی نداشته باشی.

در ضمن برایم بنویس که علی [برادر همسر] چطور است و در خانه با مادر و پدر و بچه‌ها چه می‌کنی و در مورد سفارش و نامه و یادداشت چه کرده‌ای، حتماً بنویس، فراموش نکن.

وضع جبهه هم خوب است، از اینجا نگرانی نداشته باش. انشاءالله با پیروزی برمی‌گردیم.

به ننه و پدر و مادر، حمید، مجید و زهرا و لیلی هم سلام برسان.

با کمال معذرت از اینکه نتوانستم نامه جالبی بنویسم.

آن کس که همیشه به یاد توست.

ترکمان

جمعه ساعت 11:15

7 فروردین 1360


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/21 11:16:37
سه شنبه 2 تیر 1394  12:22 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرمانده‌ای که کومله او را دست امام می‌دانست

فرمانده‌ای که کومله او را دست امام می‌دانست
یادی از شهید سید ابراهیم تارا 
شهید «سید ابراهیم تارا» متولد 1338 بود که از 15 سالگی فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد؛ وی بعد از اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک، در دانشگاه پذیرفته شد اما به دلیل همزمانی با انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها، آن سال موفق به حضور در دانشگاه نشد.

با توجه به شرایط بعد از پیروزی انقلاب و درگیری ضدانقلاب در کردستان، سید ابراهیم به غرب کشور رفت و تحت فرماندهی شهید بروجردی قرار گرفت. شهید تارا مسئول اطلاعات عملیات مناطقی از جمله بیجار، بوکان، کامیاران و سنندج بود که در دی ماه 1361 در حالی که با نیروها، همسر و تنها دخترش در جاده تردد می‌کرد، به اسارت کومله درآمد و پس از شکنجه‌های طولانی به شهادت رسید.

«فاطمه سوری» همسر این سردار گمنام اسلام،  بخشی از زندگی شهید تارا را روایت می‌کند:

بنده در سال 1359  با سیدابراهیم آشنا شدم؛ خودم هم در سپاه فعالیت می‌کردم؛ ابتدا قرار بود براى جاری شدن خطبه عقد، نزد امام(ره) برویم اما چون دفتر امام براى 4 ماه بعد وقت مى‌داد و ایشان نیز هر لحظه امکان شهید شدن خود را مى داد، به تهران آمدیم و در منزل برادرم عقد کردیم.

روز بعد از ازدواج به مشهد مقدس رفتیم؛ دو روز در مشهد بودیم که کودتاى نوژه لو رفت و چون انبار مهمات آنها در غرب بود، به کرمانشاه برگشتیم و سید به مأموریت رفت. ایشان از برنامه‌هاى خودش براى من حرفی نمی‌زد؛ یعنى اگر من سپاهى نبودم نمى‌دانستم او چه کاره است. آن برهه از زمان او مسئول امور قضایى واحد اطلاعات منطقه 7 کشورى بود.

در درگیرهای کردستان هم بنده با شهید تارا همراه بودم؛ بهترین دوران زندگی من در منطقه و در کنار شهید تارا بود؛ با اینکه در آنجا خطر ما را تهدید می‌کرد، هیچ ترسی نداشتم، چرا که ما طبق فرموده حضرت امام(ره) برای دفاع به منطقه رفته بودیم؛ ایشان فرموده بودند، دفاع برای هر مرد و زنی واجب است. من هم این حضور را وظیفه خود می‌دانستم؛ زمانی که می‌دیدم گروهک‌ها قصد دارند، کشور را تکه تکه کنند، چاره‌ای نداشتم.

من آن زمان 20 ساله بودم، یکی از کارهای من ارتباط و گفت‌وگو با زندانیان بود؛ به نوعی از مسیر عاطفی سعی می‌کردم، آنها را جذب کنم؛ چون روزی که اسلام آمد بر قلب‌ها حکومت کرد، ما سعی می‌کردیم این خط فکری را در منطقه داشته باشیم و به فریب‌خوردگان بفهمانیم کشور اسلامی ما برای تک تک ماست، نباید بگذاریم این کشور از هم پاشیده شود.

سید ابراهیم هم بدون اینکه بگذارد مردم فریب‌خورده کومله و ضدانقلاب او را بشناسند، سر سفره‌هایشان می‌نشست، با آنها غذا می‌خورد، شب را در منزل‌شان می‌ماند و با رفتار مهربانی که داشت، آنها را جذب انقلاب می‌کرد و می‌گفت: «از نظر عاطفی و فکری با آنها کار نشده است و به همین خاطر دچار مشکل شده‌اند». 

با توجه به فعالیت‌های گسترده‌ای که همسرم در منطقه داشت، ضدانقلاب او را شناسایی کرده بودند؛ در بیجار هم که بودیم، چند بار برای ترور ما آمدند اما موفق نشدند؛ حتی یک شب ضدانقلاب به منزل ما حمله کرد؛ وقتی با واکنش همسایه‌ها مواجه شدند، فرار کردند؛ تا اینکه در جریان تردد در بوکان، در حالی که من و سمیه تنها دخترمان که آن موقع یک ساله بود، همراه سیدابراهیم بودیم، او را به اسارت گرفتند.

آن موقع من روحیه خوبی نداشتم؛ خیلی نگران سیدابراهیم بودم؛ بعد از دستگیری سیدابراهیم، رادیو کومله اعلام سه روز جشن در منطقه کرد و حتی در رادیو  اعلام کردند: «ما دست خمینی را در منطقه قطع کردیم». چرا که او خیلی سعی می‌کرد، کار فکری روی افراد داشته باشد؛ به همین خاطر دستگیری او برایشان خیلی مهم بود.

برخورد سید ابراهیم با خانواده‌های کومله طوری بود که بعد از شهادتش، مادر یکی از اعضای گروهک‌ها می‌گفت: «حاضر هستم یکی از پسرهایم را فدا کنم تا سیدابراهیم زنده برگردد».

3 ـ 4 سال از شهادت سید ابراهیم، بی‌خبر بودیم؛ پیکرش را هم به ما تحویل نداده بودند؛ تا اینکه عامل شهادت همسرم دستگیر شد؛ خودم در جریان بازجویی از او حضور داشتم؛ بعد یقین پیدا کردم که سیدابراهیم به شهادت رسیده است.

همسرم در وصیت خود نوشته بود: «آرزو دارم زیر شکنجه شهید شوم؛ جسدم پیدا نشود؛ لحظه شهادت، مادرم حضرت زهرا(س) بر بالین من بیایند».

با اینکه بیش از 30 سال از شهادت سیدابراهیم می‌گذرد اما مادر پیرش هنوز منتظر آمدن اوست.

فرازی از وصیت نامه سردار شهید سید ابراهیم تارا:

می خواهم مثل مادرم فاطمه الزهرا (س) گمنام باشم.

می خواهم جسدی نداشته باشم.

کسی برایم چلچراغ نگذارد.کسی مراسمی نگیرد...

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/21 10:41:52
سه شنبه 2 تیر 1394  12:22 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مهمانان ویژه یک عروسی

مهمانان ویژه یک عروسی
فرمود: به مراسم ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.

عقدکنان مصطفی بود. اتاق تو در توی پذیرایی را زنانه کرده بودند و حیاط را برای مردها فرش انداخته بودند. یک مرتبه صدای بلندی که از کوچه به گوش می رسید،نگاه همه ی حاضران را به طرف در ورودی خانه برگرداند.
 
برای شادی روح آقا داماد صلوات!
 
صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای کوچه و حیاط خانه پیچید.
 
برای سلامتی شهدای آینده صلوات!
 
مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حسین خرازی وارد خیاط خانه شد.
صحیح و سالم بری رو مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست !
 
مهمانها هرچه سکه و نقل و شیرینی داشتند ریختند روی سر مصطفی که سرخ شده بود از خجالت.
در راه کربلا بی دست و بی سر ببینمت، صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن!
 
و صدای بلند صلوات اطرافیان ....
 
مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود اما با این تفاوت که آنها را اتو کرده بود.
 
بیشتر مهمانها از دوستان او بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی که حالامجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند.
 
حاج حسین خطاب به ناصر گفت:" پاشو مجلس را گرم کن! مثلا عقدکنان رفیقمان است."
 
ناصر در حالیکه با عجله کیکهای داخل دهانش را قورت می داد گفت: چشم فرمانده !  و بلافاصله بلند شد و وسط مجلس ایستاد، بی مقدمه و با صدایی که فقط خودش معتقد بود که زیباست! شروع به خواندن کرد:
 
 شمــــــع و چــــــراغ روشــــــــن کنید
 بسیــــجـــــــی ها رو خــــــبر کنیــــد
 امشبـــــــ شبیخـــــــــــــون داریــــــم
ببخشــــید امشب عروســـی داریم...
 
و دست زد و بقیه هم با او دم گرفتند و دست زدند:
 
خمپاره بریزید سرشــــــــون
امشب عروســــــــی داریم...
 
احمد گفت: ناصر ببینم کاری می کنی که عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق کنه یا نه؟
سحرگاه در آستانه اذان صبح، خواهر مصطفی سراسیمه و حیران زده از خواب پرید. بی درنگ به سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت که مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.
 
مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد که بریده بریده کلماتی بر زبان می راند:
مصطفی... مصطفی!... به خدا قسم حضرت زهرا به همراه سیدی نورانی و بانویی دیگر در مراسم عروسی ات شرکت کردند.
 
وقتی... وقتی خانم را شناختم عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان
شوم! قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید...اما شما و مراسم عروسی؟!
 
فرمود: به مراسم ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.
  
یکمرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع کرد های های گریه کردن... مرتب زیر لب می گفت: فدایشان بشوم! دعوتم را پذیرفتند.
 
کدام دعوت داداشی؟! تورو خدا به من هم بگو.
 
چون خواستم مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه پر کرامتشان حضرت معصومه (علیهاالسلام) نوشتم.
 
نامه اول را در چاه عریضه مسجد جمکران انداختم و نامه دوم را در ضریح حضرت معصومه... و اینک معلوم شد منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفته اند... حال خیالم راحت شد که مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان (عج) واقع گشته است...
 
شهید مصطفی ردانی پور، به سال 1337 ﻫ..ش در یکی از خانه‌های قدیمی منطقه مستضعف ‌نشین (پشت مسجد امام) شهر اصفهان متولد شد. شهید ردانی پور سال اول طلبگی را در حوزه علمیه اصفهان سپری کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه شهید ردانی پور با عضویت در شورای فرماندهی سپاه یاسوج فعالیت های همه جانبه خود را آغاز کرد.
 

با شروع جنگ تحمیلی ، شهید ردانی پور به همراه عده‌ای از همرزمان خود از کردستان وارد جنوب شد و با نیروهای اعزامی از اصفهان (سپاه منطقه 2) که در نزدیکی آبادان جبهه دارخوین مستقر بودند، شروع به فعالیت کرد. ایشان مدتها با رزمندگان اسلام در خطی که به خط شیر معروف بود علیه دشمن بعثی به مبارزه پرداخت و ازمهمترین علل شش ماه مقاومت مستمر نیروها در این خط وجود این روحانی عزیز و دلسوز بود که به آنها روحیه می‌داد سخنرانی می‌کرد و یا مراسم دعا برگزار می‌نمود. وی در تاریخ 15 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 به نقطه اوج رسید و عاشقانه ردای شهادت پوشید و به وصال محبوب نایل شد .


خبرگزاری دفاع مقدس

 

سه شنبه 2 تیر 1394  12:22 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيد زين الدين چگونه زندگي دختر دانشجو را متحول كرد؟!

شهيد زين الدين چگونه زندگي دختر دانشجو را متحول كرد؟!
 وقتي كتاب را خواندم يك دل سير گريه كرده بودم. وقتي خواندن كتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم. وقتي به پدرم گفتم كه مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم كه پدرم مدتي همرزم شهيد بود. 

اين دختر دانشجو كه محدثه خلف خاني نام دارد، توضيح داد كه چگونه با خواندن زندگينامه شهيد زين‌الدين زندگي‌اش متحول شده است. او به خبرنگار ما گفت: من از كودكي دختر لجباز و كنجكاوي بودم. از دوران نوجواني تا جايي كه به ياد دارم پوشش اسلامي را رعايت نمي‌كردم. مادرم اما هميشه سعي مي‌كرد تا مرا متقاعد به داشتن حجاب برتر كند اما دوست داشتم خودم مسير زندگي‌ام را انتخاب كنم. دختر درس‌خواني بودم و در دانشگاه رشته مهندسي كامپيوتر قبول شدم. سال 89 در كلاس با يكي از همكلاسي‌هايم كه دختري بسيجي بود، آشنا شدم. البته او خودش را به من نزديك كرد و خيلي زود فهميدم كه مي‌خواهد به خاطر پوششي كه دارم ارشادم كند.

حدسم درست بود و بعد از كمي حرف زدن تا مدت‌ها از رعايت حجاب حرف مي‌زد. دختر جوان ادامه داد: دوست تازه‌ام يك روز يك جلد كتاب و يك مقنعه به من هديه داد. اسم كتاب «نيمه پنهان» درباره زندگي شهيد چمران بود. راستش را بخواهيد از گرفتن هديه ناراحت شدم و حس كردم به من توهين شده به خاطر همين هديه‌اش را پس دادم و گفتم دوست ندارم كسي برايم تكليف مشخص كند. همكلاسي‌ام بدون اينكه ناراحت شود هديه را پس گرفت. چند روز بعد دوباره كتاب را به من هديه داد و من بار ديگر هديه‌اش را پس دادم. اين كار بارها تكرار شد تا اينكه سرانجام هديه را قبول كردم اما تأكيد كردم كه هرگز آن را ورق نخواهم زد.

دختر دانشجو ادامه داد: مدتي بعد نمايشگاه كتابي در مصلاي اراك برگزار شد. آن روز همراه مادرم براي خريد راهي نمايشگاه شدم. كتاب هايي كه مي‌خواستم را خريدم تا اينكه به غرفه كتاب شهدا رسيدم و در آن جا چشمم به كتاب نيمه پنهان ماه افتاد. بدون اختيار به كتاب خيره شدم. متوجه شدم كه مادرم با تعجب دارد به من نگاه مي‌كند. همان‌جا حس عجيبي داشتم. به جلد كتاب‌هاي ديگر هم نگاه كردم.

روايت زندگي شهدا از زبان همسرانشان كنجكاوي‌ام را بيشتر كرد. از مسئول غرفه سري كامل كتاب‌ها را خريدم. اولين كتاب زندگينامه شهيد زين الدين بود كه اصلاً او را نمي‌شناختم اما همان لحظه اول حس كردم برايم آشناست و به من نزديك است. وقتي كتاب را خواندم يك دل سير گريه كرده بودم. وقتي خواندن كتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم. وقتي به پدرم گفتم كه مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم كه پدرم مدتي همرزم شهيد بود.

آن روز راهي شهر قم شديم و به مزار شهدا رفتيم. وقتي كنار قبرش نشستم و قرآن را بازكردم از خودم خجالت كشيدم با آن سر و وضعي كه داشتم اما همانجا به شهيد زين الدين قول دادم تا با حفظ حجاب و شئونات اسلامي خون شهدا را پاس بدارم. سوره محمد (ص) را كنار مزارش خواندم و با چشماني گريان از او تشكر كردم كه اينگونه مرا هدايت و زندگي‌ام را متحول كرد.

وي در پايان گفت: از دوران نوجواني مادرم اصرار داشت تا با او به زيارت امام حسين بروم اما هميشه با خودم مي‌گفتم كه چگونه امام حسين(ع) مرا قبول مي‌كند اما آن روز به شهيد زين الدين قول دادم تا به زودي به زيارت امام حسين (ع ) بروم و به اميد خدا تا چند روز آينده با مادرم عازم كربلا هستيم.

منبع: روزنامه جوان

 

سه شنبه 2 تیر 1394  12:22 AM
تشکرات از این پست
mohammad_jafari papeli
دسترسی سریع به انجمن ها