0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

صدام با چه هدفی جنایت حلبچه را رقم زد؟
نیروهای عراقی آنچنان غافلگیر شدند که تعدادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت درآمدند. با شنیدن این خبر موج شادی سرتاسر آسایشگاه را فراگرفت و بچه‌ها روحیه‌ای تازه گرفتند.
 

 امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. 
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد. 
 
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت. 
 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنج‌ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."

" در اسارت به هیچ وجه قند برای چای وجود نداشت. چای را به صورت شیرین شده می‌دادند. ما برای به دست آوردن مواد قندی، چای شیرین را به مقدار زیاد روی چراغ نفتی که برای فصل سرما به ما داده بودند می‌گذاشتیم تا مواد قندی آن غلیظ و ته نشین شود. 

مواد به دست آمده شبیه مربا و یا شیره می‌شد و به علت غلیظ بودن، نه ترش می‌شد و نه کپک می‌زد. ما از آن برای تهیه شیرینی استفاده می‌کردیم. نان‌هایی که به ما می‌دادند، وسط آن خمیر و غیرقابل خوردن بود. خمیرهای نان را در هوای آزاد خشک می‌کردیم و با مالش دادن به صورت پودر درمی‌آوریم، سپس آن را روی چراغ تفت داده و پس از سرد شدن، درون پاکت نگهداری می‌کردیم. 
  
در مراسم مختلف،‌ مقداری از شیره جوشیده شده را با آرد سوخاری مخلوط می‌کردیم و روی چراغ می‌گذاشتیم تا خودش را بگیرد و بعد آن را به صورت قالب شیرینی در می‌آوردیم و در مراسم استفاده می‌کردیم. 
  
زمستان سال 1366 درمحوطه هواخوری نرمش می‌کردیم و هوا بی‌نهایت سرد بود. نگهبان عراقی پرسید حسین، رضا، لشگری کیست؟ ارشد آسایشگاه من را به نگهبان معرفی کرد. او به من گفت: ملاقات کننده داری! 

چشم‌هایم را بستند و از محوطه زندان خارج شدیم. تا حدودی از زیر چشم‌بند می‌توانستم ببینم. به در ورودی که رسیدیم نگهبان مرا به اتاقی راهنمایی کرد و گفت بنشین! نگهبان اتاق را ترک کرد و من تنها ماندم. 

چند لحظه بعد چند نفر وارد شدند. شخصی با لهجه فارسی گفت: حالت چطور است؟ گفتم: شما را نمی‌بینم چه بگویم. اجازه بدهید اول چشمم را باز کنم،‌ آن وقت صحبت می‌کنیم.

 
شخص دیگری که آنجا بود به عربی اجازه داد و مترجم گفت: چشم‌هایت را بازکن! دست بردم و حوله را از جلو چشمم برداشتم. رو به روی یک سرهنگ خلبان و یک ستوانیار نشسته بودم. گفتم حالا بهتر شد. شکر خدا حالم خوب است! 

ستوانیار گفت: برای پرسیدن چند سوال به اینجا آمده‌ایم و امیدواریم بتوانیم با هم همکاری کنیم. گفتم: بعد از هفت سال اسارت چرا هنوز دست از سرم بر نمی‌دارید. 

سرهنگ بدون اعتنا به گفته من شروع به پرسش کرد: کجا را زدی؟ چگونه سقوط کردی؟ چه مقدار بمب و راکت به سر نیروهای عراقی ریختی؟ (من قبل از اسارت در ایران توجیه شده بودم که اگر اسیر شدم چه بگویم و چه بکنم.) 

سوال کردند که آیا من دوره توجیهی اسارت را دیده‌ام، در جواب گفتم: هیچ کس در ایران مرا توجیه نکرده بود و اصلاً ما خیال جنگ با شما را نداشتیم. ماموریتی که منجر به اسارت من شد، برای من یک ماموریت ساده بود و دلیل آن به همراه داشتن عکس همسر و بچه‌ام، گواهی نامه رانندگی ایرانی و خارجی و همین مبلغ 20 هزار تومان پول نقد است. اگر می‌دانستم اسیر می‌شوم هیچ وقت این اشیا را با خود نمی‌آوردم. 

متوجه شدم آن‌ها در پی این هستند که مدرک و دلیلی بتراشند و در جوامع بین‌المللی ثابت کنند ایران آغاز کننده جنگ بوده است. پس از یک هفته مجدداً توسط یکی از سرگروه‌های استخبارات بازجویی شدم. او هم سعی داشت از من اقرار بگیرد مبنی براینکه ما آغاز کننده جنگ بوده‌ایم. خدا را شکر در این مورد هم خدا مرا یاری کرد و از بازجویی سالم به در آمدم. 
  
در بهار سال 1367 از رادیو شنیدیم که رزمندگان،‌ عملیات والفجر 10 را آغاز کرده‌اند. در این عملیات شهر حلبچه در شمال عراق با همکاری نیروهای مردمی عراق و رزمندگان اسلام به تصرف درآمد. 

نیروهای عراقی آنچنان غافلگیر شدند که تعدادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت درآمدند. با شنیدن این خبر موج شادی سرتاسر آسایشگاه را فراگرفت و بچه‌ها روحیه‌ای تازه گرفتند. 

پس از آن همه شکست‌های پی در پی، این پیروزی خیلی دلچسب بود و اسیران می‌گفتند برای ده سال آینده هم انرژی و توان گذراندن اسارت را داریم. 

عراق خیلی تلاش کرد حلبچه را پس بگیرد ولی نتوانست. صدام به منظور زهر چشم گرفتن از بقیه مردم عراق و این که همکاری با نیروهای ایرانی چه عواقبی در برخواهد داشت،‌ به طور گسترده به بمباران شیمیایی آن هم از نوع گاز خردل پرداخت؛ به طوری که در ظرف یک ساعت حدود 5000 کشته و 15000 مجروح و زخمی به جا ماندند. 

این واقعه دنیا را تکان داد؛ ولی به علت همکاری و هم‌سویی قدرت‌های استکباری با صدام، هیچ وقت دولت عراق به طور جدی محکوم و تقبیح نشد.

سربازان عراقی گاهی پنهانی برایم تعریف می‌کردند که صدام آن‌گونه از این بمب‌‌های شیمیایی استفاده کرده که حتی حیوانات و گیاهان این شهر هم از بین رفته است. او قصد داشت با این عمل رعب و وحشتی در بین مردم عراق ایجاد کند که بعد از آن، هیچ کس جرأت همکاری با ایرانیان را نداشته باشد. 
  
نیروهای ایرانی طی بیانیه‌ای رسماً اعلام کردند که قصد عقب‌نشینی از شهر حلبچه را دارند و  پس از آن شهر بندری فاو که در عملیات والفجر 8 توسط رزمندگان تصرف شده بود به عراق واگذار شد. 
  
نیروهای آمریکایی در خلیج فارس مستقیماً با نیروهای ما درگیر شدند و سکوی نفتی ما را منهدم کردند و چند روز پس از این تجاوز، هواپیمای مسافری ایران را با 300 مسافر، برفراز خلیج فارس مورد اصابت موشک قرار دادند. موج شادی تمام نیروهای عراق را فرا گرفته بود. رادیوهایشان لحظه‌ای آرام نداشتند و مرتب سرود ملی پخش می‌کردند. 

ما در اسارت روز به روز افسرده‌تر و دلتنگ‌تر می‌شدیم و نمی‌دانستیم چرا چنین اتفاقاتی می‌افتد. روزهای متعددی را با این ذهنیت که جنگ شکست و پیروزی‌اش با هم است، توانستیم مقداری به وضع نابسامان روحیمان مسلط شویم. 

همه منتظر عاقبت کار بودیم. شب سرنوشت ساز 27 تیرماه سال 1367 از راه رسید و خبر پایان جنگ و پذیرش قطعنامه 598 ازسوی امام(ره) از رادیو پخش گردید. "

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/13 10:52:46
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی از مهندس شهید عبدالمهدی مغفوری

خاطراتی از مهندس شهید عبدالمهدی مغفوری
به دلیل فرار از خدمت سربازی رژیم حکم اعدام او را صادر کرده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دستور امام به پادگان برگشت
 

عبدالمهدي مغفوري در روز پنجم بهمن ماه 1335 در روستای سرآسیاب فرسنگی شهر كرمان ديده به جهان گشود. خانواده تنگدست پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد . عبد المهدی در سایه چنین خانواده ای رشد کرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد . او بعد از کسب دیپلم ریاضی جهت ادامه تحصیل در رشته برق وارد انستیتو برق کرمان شد و فوق دیپلم گرفت .با پايان تحصيل به سربازي فرا خوانده شد. یکی از بدترین و تلخترین دوران زندگی شهید، دوره خدمت و سربازی اوست. برحسب وظیفه در سال 1356 به خدمت سربازی می رود و با سپری کردن دوره آموزش خود در پادگان آموزش لشگرک تهران، به عنوان درجه دار در مخابرات در سمت متصدی تلفن شروع به کار می کند. به دلیل رفتار و روحیه تواضعی که داشت دوستان زیادی اعم از سرباز و درجه دار به خود جلب کرده و تحت تاثیر قرار می گیرند. شهید مغفوری جزو اولین کسانی است که به ترک خدمت و فرار از پادگان همت می کند و به دستور امام خود لبیک می گوید و پس از ترک خدمت به صفوف فشرده مردم انقلابی می پیوندد. بعد از بازگشت به کرمان در سال 1358 فعالیت های اجتماعی و سیاسی خود را در نهادهای انقلابی کرمان ادامه داد. از جمله این فعالیتها عضویت در ستاد نماز جمعه کرمان و پیشنهاد تدوین اساسنامه آن بود.ایشان پیش نویسی به این منظور تهیه کرد که مورد تایید و تصویب اعضای ستاد قرار می گیرد که بعد از گذشت سالها هنوز هم این اساسنامه دقیقاً مورد استفاده قرار می گیرد.
 


شهید مغفوری در خردادماه 1359 به سپاه پاسداران پيوست و پس از چندماه خدمت در حفاظت سپاه بدلیل کارایی و استعداد و لیاقت ایشان بعنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاسداران زرند منصوب گردید. بعد از آغاز جنگ ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و سازماندهی نیروها در استان کرمان، از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود . در موقعيت‌هاي گوناگون و در پست‌هاي مديريتي به خوبي درخشيد. در سال 1363 به فرماندهی سپاه پاسداران شهرستان سیرجان منصوب گردید و در طول دو سال خدمت، تحولات بسیار چشمگیری در سطح شهر سیرجان ایجاد نمود. او مدتی در کردستان بود . در سال 1364 در عملیات والفجر 8 بدلیل بمبارانهای شیمیایی دشمن بعثی از ناحیه کمر و پا بشدت مجروح می شود و در همین زمان مسئولیت واحد بسیج سپاه پاسداران استان کرمان را می پذیرد. حاج عبدالمهدی مغفوری در جبهه جنوب در منطقه دشت عباس با سمت مسئول تبلیغات لشگر 41 ثارا... مشغول فعالیت شد. در عملیات کربلای 4 شهید مغفوری علاوه بر سخنرانی، کارهای ستادی و تجهیز نیروها و پشتیبانی و خدمت رسانی و هدایت آنها تا منطقه عملیاتی فعالیت های بسیار زیادی داشت. مسئولیت ایشان در این عملیات تجهیز و هدایت قایقها تا نزدیک منطقه عملیاتی کربلای 4 بود و از آنجا که این عملیات با سختی و دشواری روبرو شد مجبور به بازگشت به خرمشهر شدند و سرانجام در حالي كه معاونت ستاد لشگر 41 ثارالله را بر عهده داشت در همین عمليات در اثر بمباران منطقه توسط هواپیماهای دشمن، ایشان به شهادت رسیدند.


خاطراتی از شهید
 
یدالله شاه عابدینی:

 در یک سفر یک روزه که سرمان به مجلس ختمی گرم شد و تا ساعت چهار بعد از ظهر طول کشید، حاجی یک باره به خود آمد و برافروخته گفت: نماز اول وقت را از دست دادیم و با ناراحتی به نماز مشغول شد.

قرار بود مسئولین بسیج کشور در سمیناری در تهران شرکت کنند. معمولا در چنین مواقعی با وسیله های سواری می روند اما ایشان گفت: همه با اتوبوس می رویم .تا سوار شدیم حاج مهدی گفت :برادران از همان جلو هر کس حدیثی بلد است بگوید. بعد در خواست مداحی کرد. چنان حال و هوایی داشت که فکر می کردی در مسجد نشسته. ساعت یک شب بودکه رسیدیم قم. برادر ها گفتند اینجا بمانیم و فردا حرکت کنیم .حاج آقا قبول کرد. بخاری ماشین را روشن کردیم و پتو ها را برداشتیم تا استراحت کنیم .من در صندلی جلو بودم .یک لحظه متوجه تکان ماشین شدم .نگاه کردم دیدم حاج آقا غفوری در آن هوای سرد از اتوبوس بیرون رفت. با چشم تعقیبش کردم .رفت در دور ترین محل برای اقامه نماز شب . خوابم برد و قبل از اذان بود که با صدای ایشان از خواب بیدار شدم. از خودم شرم کردم .

 در سمینار تهران بحث و گفتگو شد که امام فرموده اند باید به جبهه بروید . از سمینار که برگشتیم حاج آقا اصرار داشت: که ما باید تکلیف خود را انجام دهیم. می گفت: وقتی امام می فرمایند: راه قدس از کربلامی گذرد ،باید همین شود .

ایشان از زمانی که به بسیج آمدند هیچوقت ندیدم نماز بی جماعت برگزار شود .هر جا که وقت نماز می رسید ،می ایستار و اذان می داد .

حقیر که مدتی را در محضر شهید عبدالمهدی مغفوری در قسمت تبلیغات و انتشارات سپاه پاسداران زرند و زیرنظر این شهید بزرگوار افتخار خدمتگذاری داشتم. در نیمه دوم سال 1363 بنا به درخواست مسئول وقت بنیاد شهید حاج آقا شجاعی به بنیاد شهید زرند منتقل و در قسمت فرهنگی آن بنیاد مشغول خدمت شدم. در فروردین ماه سال 1364 بعد از مراسم تشیع جنازه یکی از شهدای بزرگوار (شهید محمود محمدی) به بنیاد شهید آمدم و در همین حین شهید مغفوری نیز به همراه یکی از برادران سپاه به بنیاد آمدند و به من گفت: آقای ابراهیمی من هم می خواهم همراه شهید به بهشت زهرا (س) بیایم. شما توی آمبولانس جا دارید من گفتم: البته و خیلی هم خوشحال می شوم که با شما باشم و بعد آمبولانس خواست حرکت کند من به اتفاق شهید مغفوری و یکی از بستگان شهید در قسمت عقب آمبولانس جنب تابوت شهید کنار هم نشستیم و آمبولانس به طرف بهشت زهرای زرند حرکت کرد. در طول مسیر راه من متوجه شدم که شهید مغفوری در حالیکه محزون است سرش را به تابوت نزدیک می کند و دور می کند و با خود نیز زمزمه می کند.

 

زهرا سلطان زاده همسر شهید:

 یادم هست یک شب نزدیک ساعت دو بعد از نیمه شب آمد . گفتم: شام می خوری ؟ گفت: آنقدر خسته ام که نمی توانم چیزی بخورم، اگر هم بخوابم برای نماز بیدار نمی شوم. گفتم: ناراحت نباش هر ساعتی که بخواهید بیدارتان می کنم. گفت: من یک ساعت می خوابم .بی آنکه بیدارش کنم از جا بلند شد .وقتی دید مشغول کارهای منزل هستم، تبسمی کرد و گفت که به فکر کارهای دنیا نباش .خلاصه رفت وضو گرفت و تا نزدیک اذان صبح که من از خواب بیدار شدم دعا می کرد و اشک می ریخت .
گاهی اوقات می گفتم: فلانی فلان چیز را گفته یا این کار راکرده .می گفت: این قدر جوش دنیا را نزن .اگر کارهای واجبت ترک شد ناراحت باش. حرف و کار دنیا همیشه هست. شهید مغفوری به ما توصیه می کرد که خوب نگاه کنیم و ببینیم چه اعمالی جز واجبات و مستحبات موجب رضای خداست که هر چه موجب رضای خدا باشد برای خلق هم خوب است. وقتی خبر اسارت برادرم را به ما دادند، ایشان گفت: رضای خدا در این بوده و نباید از خود ضعف نشان دهیم، امروز دشمن ممکن است دست به هر کاری بزند ما باید با ایمان و مقاومت توطئه او را خنثی کنیم .

برای همه احترام قائل می شد مخصوصا برای پدر ومادرش.هر وقت به خانه پدری او می رفتیم دست پدر و مادرش را می بوسید و از موقع ورود به خانه تا داخل منزل به خودش اجازه نمی داد که جلوتر از پدر و مادرش حرکت کند .خدا می داند او چقدر آگاه و محترم بود .

 من تا آنجا که یاد دارم هیچ وقت ندیدم ایشان کنار سفره ای که پدر ومادرش نشسته اند دستش را زود تر ازآنها به سر سفره برده باشد. شبهایی که در منزل پدری حاج مهدی میهمان بودیم، بنا بر شرایط شغلی، پدرش دیر تر به خانه آمد .اما حاج مهدی رامی دیدم که همین طور با لباس بیرون نشسته بود . می گفتم چرا نمی خوابی ؟ می گفت : می تر سم پدرم بیاید و در حالت دراز کش خواب باشم .صبر می کرد وقتی پدر می آمد و چراغ را خاموش می کرد، ایشان هم می رفت می خوابید . صبح هم قبل از همه بیدار می شد و به نماز می ایستاد .

 در رعایت احوال بزرگان به خصوص پدر ومادر بسیار حساس بود. وقتی از ماموریت می آمد، در حالی که بسیار خسته بود به احترام پدر و مادر نمی خوابید. خمیره وجود این بزرگوار از تلاش و کوشش بود .حتی در دوران تحصیلش از بر جسته ترین دانش آموزان محسوب می شد .



خواهر شهید:

 یادم است می خواستم در یکی از مراکز معتبر علمی و مذهبی ثبت نام کنم .این بزگوار قبل از رفتنم گفت :ممکن است افرادی با داشتن دید گاههای مختلف سیاسی بخواهند افکاری را به ذهن شما تحمیل کنند .مواظب باش که بی تفکر جذب افکار و دید گاههای مختلف نشوی .هر چه شنیدی در باره آن فکر کن و توسلت را با ائمه قطع نکن.

خلاصه ای از زندگی شهید با دست خط خودش


وصیت نامه شهید عبدالمهدي مغفوري

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/13 10:21:38
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از دو برادر که با یک سال فاصله در یک روز شهید شدند

روایتی از دو برادر که با یک سال فاصله در یک روز شهید شدند
عزت الله گفت: خوش بحال آن شهدا که زیر شنی تانک‏های این نانجیب‏ها له می‏شوند. من یکه خوردم، بدنم لرزید و گفتم: عزت الله – بابات – کنارت نشسته! بعد عزت الله تبسمی کرد و گفت: به‏ خدا بابا من از این ناراحتم که یک جوری به محضر آقا اباعبدالله وارد بشوم، بدنم از بدن آقا امام حسین سالم‏تر باشد.

 

پدر شهیدان علی اکبر و عزت الله کیخواه می‏گوید: کامیون داشتم و در شهرهای دور دست بار می بردم، یک روز صبح که سوار کامیون شدم، شهید سید حسین حسینی همسایه‏ ام، آمد گفت: شما جایی می خوای بری؟

گفتم: بار دارم، می خواهم تهران ببرم!گفت: حاجی! علی اکبر از عملیات برنگشته! یک لحظه یک حال دیگری به من دست داد، یک حال مکاشفه، علی اکبر پانزده ساله، سومین فرزندم، مقطع راهنمائی درس می‏خواند، عزت الله، متولد 1340 تازه دانشگاه قبول شده بود که دشمن نفرین شده به خاک ایران تجاوز کرد.
اول عزت الله رفت جبهه، بعدش من رفتم. پشت سر من علی اکبر رفت کردستان، چند ماهی گذشت، من از جبهه بر گشتم. علی اکبر هم آمد خانه، دو پسر دیگرم، علی اصغر و محمدرضا جبهه رفتند.
پنج مرد خانه ما، چهارنفرشان همیشه جبهه بودند.
علی اکبر از عملیات فتح المبین برگشت و چند روزی ماندگار شد، ما رفتیم قم، آنجا توی حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، یک حالت خاصی به من دست داد، برای علی اکبر، وقتی برگشتم علی اکبر داشت می‏رفت جبهه، به مادرش؛ "حاجیه فاطمه» گفتم: علی اکبر را خوب نگاهش کند سیر بشو، بغض گلویم را گرفته بود. مادرش گفت: چرا حاجی!
گفتم: خداحافظی هم بکن!علی اکبر دیگر نمی‏آید. علی اکبر رفت، بقیه برادراش همه جبهه بودند. فقط من مانده بودم. این رسم خانه ما بود، یک مرد باشد....
دو برادر در آغوش هم
تا اینکه عملیات بیت المقدس شد. از شب اول عملیات یک بغض ناخوانده‏ای آمد سراغ من، به همین خاطر ماشین را بار زدم که برم سفر تا سرگرم باشم. از ماشین پیاده شدم، وقتی برنگشته، یعنی یا اسیر شده، یا مفقود. آماده شدم بروم اهواز، دنبال علی اکبر، شهید سید حسین هم اعلام آمادگی کرد با من بیاید، رفتیم اهواز، اول ما را هدایت کردند به سمت بیمارستان جندی شاهپور؛ آنجا چند تا کانتینر شهید گمنام بود، تک تک شهدا را نگاه کردم، دویست و هشتاد شهید را دیدم.علی اکبر نبود.آن موقع هنوز معراج شهدا نبود، رفتم تعاون و گفتند، اسم پسرتان توی آمار هست. علی اکبر درست شب اول عملیات بیت المقدس شهید می‏شود.
دهم اردیبهشت شصت و یک.گفت: فرستادنش گرگان. گفتم: من کامیون دارم، بدردتان می‏خوره، گفتند: مگر پسرت شهید نشده!؟ گفتم: بله، گفت خوب باید بری. گفتم کاری ندارید؛ مکث کرد و گفت: پس بیا این کوله پشتی های شهدای شمال کشور را بار بزن ببر چالوس. گفتم چشم، برگه را نوشت، رفتم برم که صدا زدند، بیا راستی، کوله پشتی شهدای قم هم هست. گفتم: باشه می برم. گفت: شهدای تهران. گفتم: هر کجا هست می‏برم تهران، از آنجا تقسیم کنند.
یک کامیون کوله پشتی شهدای عملیات بیت المقدس را بار کامیون کردم و بردم تهران، سهم شمال را بردم چالوس، یک راست رفتم گرگان رسیدم توی سپاه، دیدم تابوت علی اکبر را پیچیده‏اند توی پرچم جمهوری اسلامی؛ پرچم را بوکردم، بوی بهشت می‏داد، بوسیدمش، بعد بازش کردند، علی اکبر آرام خوابیده بود.
روحیه‏ام قوی بود. ما خانوادگی همیشه هر روز صبح؛ نماز صبح را که می‏خواندیم، با چهار پسرم بعد نماز جماعت توی خانه قرائت قرآن داشتیم.عزت الله کسر تولد داشت، جلوتر از زمان خودش که مدت معین است، به دنیا آمد. ده روزه که بود، دستش را گرفتم؛ یک لحظه به مادرش گفتم: این دست ها یک روز به یاری امام زمان می‏رود.
سه سال بعد با واسطه امام خمینی را شناختم، بعد از آن جمله معرف ایشان که گفته بود: "حواریون من توی گهواره‏اند" فهمیدم چرا عزت الله کسر تولد دار!باید به قیام امام خمینی که واسطه امام زمان بود می رسید و رسید. ....
هنوز تابوت علی اکبر را بلند نکرده بودند که یکی از بچه‏ها گفت: عزت الله مجروع شده در بیمارستان است. گفتم: ما خودمان را سپردیم به خودش... به خدا. علی اکبر تشیع شد و من سر مزار علی اکبر سخنرانی کردم، چنان حرف زدم که همه روحیه گرفتند. جنگ ادامه داشت ما همه جبهه بودیم.
من ماشین آبکش داشتم برای رزمندگان آب می‏بردم خط مقدم، یا هر کجا که می‏شد. سال 66 بود، عزت الله چند بار زخمی شده بود، این بار شیمیایی، مسئول فرهنگی بنیاد شهید علی آباد کتول گرگان هم بود.یا جبهه بود، زخمی که می‏شد، می‏رفت آنجا در خدمت خانواده شهدا بود. شنیدم که داره میاد جبهه، رفتم فاو، شهید غلامحسین رحمانی را پیدا کردم. چون عزت الله همیشه با او بود.
گردان صاحب الزمان، گفتم: برادر رحمانی، شما به عزت الله تلکس زدی بیاد. گفت: چطور مگه، گفتم خوب علی اکبر شهید شده، علی اصغر و محمد رضا و من هم که الان جبهه هستیم. رسم است که یک مرد ما باید در خانه باشد. شهید رحمانی یک مرتبه بغض کرد، اشک از گونه‏هاش جاری شد. گریه افتاد. دستش را گرفت و در گوشم و گفت: من هم مثل شما هستم، همه خانواده جبهه ایم. اگر ما نباشیم کی باید بیاد. هیچی نگفتم و خدا حافظی کردم.گفتم من باید بروم گرگان، رفتم.
تا رسیدم گرگان، مادر علی اکبر گفت: عزت الله همین یک ساعت قبل رفته سپاه بعد از ظهر می‏خواد بره جبهه، هنوز یک لیوان آب نخورده بودم توی خانه، که تندی رفتم سپاه، یک حال غریبی داشتم. عزت الله را گفتم: آمدم که نگذارم فعلا بری، تو باش مادرت تنهاست، من جای تو می‏روم. گفت: تو همین الان از جبهه برگشتی، بعد برای من نامه آمده از لشکر من را خواستند بابا. یعنی بر من تکلیف شرعی شده که باید برم. گفتم باشه برو...
عزت الله که سوار اتوبوس شد، من دیگر به خانه هم برنگشتم، هماهنگ شد، سوار اتوبوس آخری نشستم و رفتم. اول رفتیم چالوس، آنجا عزت الله من را دید و تبسمی کرد. بعد تقسیم شدیم، او رفت سمت فاوگردان صاحب الزمان؛ به شهید غلامحسین رحمانی ملحق شد. من رفتم سمت هفت تپه، چند وقتی گذشت من رفتم شلمچه، آنجا هم ماشین بزرگ دستم بود. توی سنگر بودیم که دیدم، عزت الله با جمعی از بچه های گردان صاحب الزمان، آمدند توی سنگر ما، صحبت از عملیات کربلای 10 بود، توی سنگر بچه‏ها جمع شان جمع بود، یکی‏شان گفت: این عملیات سختی خواهد بود، پاتک‏های سنگینی دارد و دشمن این نامردهای شقی، شهدای ما را زیر شنی تانک‏های‏شان پرس می‏کنند، اطلاعاتی بود که از آن محور دشمن لعنتی داشتند.
بعد عزت الله گفت: خوش بحال آن شهدا که زیر شنی تانک‏های این نانجیب‏ها له می‏شوند. من یکه خوردم، بدنم لرزید و گفتم: عزت الله – بابات – کنارت نشسته! بعد عزت الله تبسمی کرد و گفت: به‏ خدا بابا من از این ناراحتم که یک جوری به محضر آقا اباعبدالله وارد بشوم، بدنم از بدن آقا امام حسین سالم‏تر باشد. مگر همین قوم شنیع و نانجیب، نبودند که بر بدن اباعبدالله علیه السلام اسب تازاندند، خوب بابا جان، این آدم‏ها، همان نسل خبیث و ناپاک شمرند، این تانک‏ها هم همان اسب‏ها هستند.
همین لحظه یک نفر عزت الله را صدا زد، عزت الله رفت و برگشت، گفت دیگر وقش رسیده، گردان صاحب الزمان، خط شکن عملیات کربلای 10 است، خدا حافظی دردناکی کردیم. و رفت... من شب یک خوابی عجیب دیدم، گفتم عزت الله پرید.
عملیات، مرحله اول و دومش که تمام می‏شود، گردان مسلم می‏رود که جایگزین گردان خط شمن بشود، گردان مسلم خوب به منطقه توجیه نیستند، عزت الله کیخواه می‏ماند که در کنارشان باشد. "شب دهم اردیبهشت شصت و شش" عزت الله بر بلندی‏های ماهوت شهید می‏شود. مثل بردارش «علی اکبر کیخواه» درست در یک شب زمانی، یعنی10 – 2 – 61 علی اکبر شهید و مفقود می‏شود؛ درست عزت الله هم 10- 2 – 66 شهید و مفقود می شود.» علی اکبر چند روز بعد پیدا شد. برای عزت الله بیش از هزار شهید را در جاهای مختلف رفتم دیدم. نبود.
دیگر جنگ تمام شد. اسرا برگشتند، یکی از اسرا که همرزم عزت الله بود، دقیقا لحظه شهادت را شهادت داد. گفت: عزت الله تامین ما بود، یک بعثی خبیث با قناسه پیشانی عزت الله را هدف قرار می‏دهد و شهید می‏شود. همه سر زندگی‏اند، من و مادرش، دو فرزند عزت الله که حالا خودشان صاحب فرزند هستند، نامش را هم گرفته‏اند و همه منتظر یک نشانی از او هستیم.بیست و اندی سال گذشت، یک شب ماه مبارک رمضان، یک اتفاقی برای خانواده شهید سید حسین حسینی افتاد، من را خیلی متاثر کرد، یک جوان بیست ساله در یک تصادف کشته می‏شود. آن شب در مراسم این جوان من یک جور حال عجیبی پیدا کردم با شهید سید حسین که مجلس عزا متعلق به خودش بود.
آن شب خواب دیدم، مجلس عزاست و شهید سید حسین هم حضور دارد، صدام زد، رفتم جلو و احوال پرسی کردم. گفتم: چه خبر سید حسین، کجا هستی، علی اکبر و عزت الله را می بینی! اصلا ازشون خبر داری؟ گفت: بله ما همدیگر را می‏بینیم. گفتم: وضعیت شهدا آنجا چگونه است؟ گفت: همه چیز عالی است. من توی همان عالم خواب بین حرف‏هایم به سید حسین گفتم: جنازه عزت الله برای من نیامد، بچه‏هایش در ناباوری هستند، مادرش خیلی بی‌تاب است.
شهید سید حسین بلافصله گفت: شهید عزت الله در منطقه مهریز یزد است. من ناگهان از خواب پریدم. و دیگر نماز صبح شده بود. این موضوع را پنهان نگه داشتم، نمی‏دانم چرا. یک اراده قوی نمی‏گذاشت با احدی صحبت کنم. فقط بهش فکر می‏کردم.
شش ماه از این ماجرا گذشت، باز یک اتفاقی افتاد، مرتبط با سید حسین بود، شب خواب دیدم توی خانه خودمان هستیم و شهید سید حسین مهمان ماست. فقط یادم هست که شهید سید حسین گفت: نمی خواهی به مرقد عزت الله بروی؟ گفتم: بله می‏خوام. گفت: برویم. دستم را گرفت، گفت: برویم. گفتم: برویم. تا گفتم برویم، دیدم جایی هستیم، یک مزار روبروی ما است. دور تا دورش دیوار کشیده‏اند. یک در ورودی دارد. باز است، هیچ دروازه‏ای ندارد. هنوز دروازه نگذاشته‏اند. وارد شدیم، یک مزاری بود که داخلش یک محلی ساخته بودند برای شهدا، تقریبا از زمین فاصله داشت، مثل یک سکو بود، سقف هم داشت. نزدیک شدیم. گفتم: پس قبر عزت الله کدام هست، با دست اشاره کرد بین شهدا و گفت: آنجاست... نگاه کردم. دیدم.گفتم پس بیا یک زیارت نامه بخوانیم. شهید سید حسین گفت بخوانیم. گفتم: من می‏خوانم. گفت: بخوان.شروع کردم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین... همین طور داشتم می‏خواندم تا گفتم: السلام علیک یا فاطمه الزهراء – از خواب پریدم.
دیگر پنهان نکردم. از صبح‏اش شروع کردم به تلفن زدن، تا اینکه مادر عزت الله پرسید چه خبر شده، این قدر زنگ میزنی؟ موضوع را گفتم. همه بچه‏ها جمع شدند، با رایزنی‏هایی رفتیم بنیاد شهید یزد، وقتی داشتیم می‏رفیم سمت مهریز، یک جایی توی جاده یک تابلو بود که روی آن نوشته بود؛ "به طرف راست! 1000 متر – گردکوه" این تابلو آتشی به جان من انداحت، لحظه‏ای که رسیدم به تابلو ماشین به خودی خود، خاموش شد، من انگار قلبم را آتش زده باشند، من که این همه آدم صبوری بودم، ناگهان گریه افتادم. یک لحظه حس کردم که عزت الله کنار این تابلو ایستاده و می‏گوید؛ بابا من اینجام.
بچه‏ها از ماشین پیاده شدند، من قدری که آرامش پیدا کردم. پرسیدند چه شده؟ گفتم: نمی‏دانم هر چی هست، این تابلو من را آتش زده، برویم که تا بنیاد شهید مهریز نرفتند، سوار شدیم، با یک استارت ماشین روشن شد و رفتیم.
آنجا بنیاد شهید یزد امکانتی در اختیار ما گذاشتند یک دوربین فیلمبرداری هم گرفتند با مسئول خود بنیاد شهید تک تک مزارها را سر زدیم.گفتم همه اینجاها که رفتیم، هیچ کدام نشان آنچه که من دیده بودم نیست. نشانی را که در خواب دیده بودم دقیق بازگو کردم، یک مرتبه یکی‏شان گفت: این نشانی فقط مختص "گردکوه" است.
با نام گردکوه تکانی خوردم، حرکت کردیم به سمت گرد کوه، رسیدم، دویست متری، گفتم صبر کنید، آنجا یک مزار بود که دورش دیواری داشت. یک ورودی داشت، گفتم: این ورودی است. داخل مزار یک سکو هست، چندین شهید و مسقف هم هست. یکی از همان بنیاد شهید پرید رفت جلوتر با دوربین، بعد فریاد کشید همین جاست. من بی‏تاب و همه ما حال غریبی داشتیم. وارد مزار که شدم، دیدم بله دقیقا همان نشانی خواب است.
در بین ده شهید تنها یک شهید گمنام بود که گفتند این شهید گمنام از کردستان آمده، بلندی‏های ماهوت، این شهید همان عزت الله کیخواه بود. این اتفاق مردم را آنجا جمع کرد. ما چند روزی آنجا ماندیم که شهید را از آنجا به گرگان ببریم، اما مردم از ما خواستند که این شهید باید آنجا باشد. تبرک است. الان آنجا(گردکوه) مزار شهید عزت الله کیخواه است.

 

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/13 9:45:30
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای گواهینامه رانندگی یک فرمانده تیپ

ماجرای گواهینامه رانندگی یک فرمانده تیپ
شهید برونسی، فرمانده تیپ که شد. به اجبار یک ماشین تحویل گرفت؛ یک راننده هم می‌خواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد.

 

 




سیدکاظم حسینی از همرزمان شهید «عبدالحسین برونسی» ماجرای توجه 

شهید برونسی به بیت‌المال و گرفتن گواهینامه رانندگی را روایت می‌کند:

***

فرمانده تیپ که شد، یک ماشین، اجباراً، تحویل گرفت. یک راننده هم می‌خواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد. ـ شما گواهینامه که نداری حاجی، پس راننده باید باهات باشه.

ـ توی منطقه که شرعاً عیبی نداره من خودم پشت فرمون بشینم.

تو شهر می‌خوای چه کار کنی؟

ـ تو شهر چون نمی‌شه بدون گواهینامه رانندگی کرد، اگر خواستم برم، با راننده می‌رم.

چند وقت بعد که رفتم مشهد، یک روز آمد پیشم.

ـ سید! یک فکری برای این گواهینامه ما بکن.

ـ شما که دیگه راننده داری، گواهینامه می‌خوای چه کار؟

ـ همه مشکل همین‌جاست که یک راننده بند من شده، اونم راننده‌ای که حقوق بیت‌المال رو می‌گیره و مخارج دیگه هم زیاد داره.

خواستم باب مزاح را باز کرده باشم.

ـ خب این بالاخره حق یک فرمانده تیپ هست.

ـ شوخی نکن سید! همین ماشینش هم که دست منه، برام خیلی سنگینه، می‌ترسم قیامت نتونم جواب بدم، چه برسه به راننده. (این در حالی بود که وقتی می‌آمد مشهد، پول بنزین و روغن و خرج‌های دیگر ماشین را از جیب خودش و از حقوق شخصی می‌داد).

تصمیمش جدی بود، مو، لای درزش نمی‌رفت.

ـ حاجی، حالا چند روز مرخصی داری؟

ـ هفت، هشت روز.

رفتم اداره راهنمایی و رانندگی؛ هر طوری بود کارها را رو به راه کردم؛ دو سه تا از افسرها خیلی کمک‌مان کردند؛ عبدالحسین اول امتحان آئین‌نامه داد و بعد تو شهری؛ بالاخره بهش گواهینامه دادند. البته همین هم یک هفته‌ای طول کشید؛ وقتی می‌خواست راهی جبهه شود، برای خداحافظی آمد؛ بابت گواهینامه ازم تشکر کرد.

ـ بالاخره این زحمتی رو که کشیدی بگذار پای بیت‌المال، ان‌شاءالله خدا خودش اجرت رو بده.

ـ حالا خودمونیم حاج آقا، شما هم زیاد سخت می‌گیری‌ها.

شهید برونسی لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی(سلام الله علیه) رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت حضرت شمع بیت‌المال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی اینها را تعریف می‌کرد، لحنش جور خاصی شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت، از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دسترنج خودشه، حساب می‌کشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بیت‌المال که یک سر سوزنش حساب داره!».


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/13 9:33:42
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تفحص در فکه به عشق حضرت عباس(ع)

تفحص در فکه به عشق حضرت عباس(ع)
امیر جهروتی می‌گوید: با آمبولانس به منطقه رفتیم؛ دم میدان مین پیاده شدیم؛ عباس‌آقا در طول مسیر می‌گفت: «امروز به عشق حضرت عباس(ع) کار می‌کنیم»؛ او از قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود. 

 شهید تفحص «عباس صابری» هشتم مهر 1351 در تهران به دنیا آمد؛ او از سال 1364 در حالی که 13 سال بیشتر نداشت، به جبهه رفت و در عملیات‌های والفجر هشت، کربلای 5، بیت‌المقدس 2، بیت‌المقدس 4، بیت‌المقدس 7، تک عراق در سال 1367 و عملیات‌‌های بحران در خلیج فارس مأمور در گردان مقداد در سال 1369 و برون مرزی با لشکر بدر(انتفاضه) در سال 1370 شرکت کرد.

عباس که از جستجوگران نور بود و مسئولیت تخریب کمیته جستجوی مفقودین را بر عهده داشت، پنجم خرداد 1375 مصادف با 7 محرم 1417 طی انفجار مین در فکه، به شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام گرفت. 


شهید عباس صابری

امیر جهروتی عضو گروه تفحص لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص)، نحوه شهادت عباس را در «دُردنوشان بلا» روایت می‌کند:

خرداد 1375 را در سرزمین داغ و تب‌دار فکه پشت‌سر می‌گذاشتیم، سرزمینی که روزگاری نه چندان دور شاهد حماسه آفرینی سربازان حضرت مهدی(عج) بود و جستجوگرانی تحت عنوان تفحص، سرزمین فکه را وجب به وجب می‌گشتند تا بسیجیان دلیرمردی که فکه در مقابل ایثار و مقاومتشان سر تعظیم فرود آورده بود را بیابند.

شهید «عباس صابری» یکی از این عاشقان بود؛ او قبل از شهادتش با روزهای قبل تفاوت داشت. بچه‌ها که پای کار رفتند بنده در مقر بودم، به خاطر شدت گرمی هوا معمولاً ساعت 11 برادران از پای کار باز می‌گشتند، من در حال استراحت بودم، عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار کرد و گفت: «بلند شو بلند شو، امروز وقت خواب نیست. بنشینید تا همدیگر را زیاد ببینیم». به او گفتم: «عباس! بگذار بخوابم دیشب پست دادیم» هرکاری می‌کردم با خنده‌رویی نمی‌گذاشت بخوابم، تا ظهر که وقت نماز شد. در حسینیه کوچک‌مان با جمع با صفای همسنگران به صف نماز ایستادیم و سپس سفره پهن شد، دور سفره حلقه زدیم، بعد از صرف ناهار، یک دفعه عباس برای کار داوطلب خواست و گفت: «کی می‌آید برویم پای کار و با بیل کار کنیم».

از آنجایی که به بیل مکانیکی وارد بودم، فکر کردم بیل مکانیکی را می‌گوید، گفتم: «عباس من می‌آیم». حاضر شدیم برای رفتن. عباس یک بیل دستی به دستم داد و یکی را هم خودش برداشت، پرسیدم:‌ «مگر قرار نبود با بیل مکانیکی کار کنیم؟» گفت: «نه با همین بیل دستی کار می‌کنیم».

خلاصه با آمبولانس راهی محل کار شدیم؛ دم میدان مین پیاده شدیم و آمبولانس به مقر بازگشت. به طرف میدان مینی که از طرف رژیم بعث برجای مانده بود پیاده راه افتادیم، هدف عباس آقا زدن معبر بر کانالی که به علت زیاد بودن مین والمری نامش را کانال والمری گذاشته‌اند بود و عباس‌آقا خوب می‌دانست که پیکر بسیاری از عزیزان رزمنده در آن کانال به جای مانده است.

در طول مسیر عباس‌آقا می‌گفت: «امروز به عشق حضرت عباس(ع) کار می‌کنیم» و اصلاً او از قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود چراکه روز پنج‌شنبه برای غسل‌ شهادت به دوکوهه رفت، نوار کاست او اکنون موجود است که او از حالات خود می‌گفت و از شهدا حاج‌ابراهیم همت و حاج‌عباس کریمی استمداد می‌کرد و می‌گفت: آرزو دارم در عاشورای امسال در محضر حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) باشم.

با گفتن بسم‌الله وارد کار شدیم. عباس‌آقا جلو می‌رفت و من هم پشت سر او. پرسیدم: «اینجا خطری ندارد؟» او گفت: «نه اینجا برادر مجید پازوکی پاکسازی کرده است» بعد از کمی رفتن در میدان مین وارد معبر شدیم که محل شهادت شهیدان غلامی و شاهدی که از شهدای تفحص بودند و در دی‌ماه 1374 به شهادت رسیدند.

عباس‌آقا به من گفت: «تو اینجا بنشین تا من بروم وضعیت را ببینم و برگردم». نمی‌دانم چرا آن روز اصرار نکردم که کنارش باشم، حدوداً 6 دقیقه جلوی چشمان من مین‌ها را خنثی می‌کرد و به جایی رسید که به محل نشستن من مشرف بود و کم‌کم از روی کانال به سمت جلو می‌رفت دیگر من او را نمی‌دیدم، البته او می‌توانست مرا ببیند. 10 دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان انفجاری زد که من اول فکر کردم حتماً عباس‌آقا سیم‌تله را کشیده و آن را منفجر کرده، از جایم برخاستم و چند بار صدایش کردم. جوابی نشنیدم خیلی نگران شدم، بچه‌ها که در مقر صدای انفجار را شنیدند و می‌دانستند که ما داخل میدان مین مشغول کار هستیم.

برادر رفیعی با آمبولانس آژیرکشان خود را به طرف ما رساند، به سوی آمبولانس دویدم و گفتم: «هر چه عباس را صدا می‌زنم جواب نمی‌دهد» بالاخره قسمتی از محل مشرف به محل انفجار را بالا رفتیم، عباس را دیدم که دست و پا قطع شده نیم خیز به زمین افتاده، 2 - 3 باری این کار را تکرار کرد، دیگر تاب ایستادن نداشتیم، برادر رفیعی اجازه نمی‌داد که وارد میدان مین شویم و می‌گفت: «تخریب چی نیستید».

مطمئن بودیم عباس هنوز زنده است، برادر رفیعی دنبال تخریب‌چی رفت، دلمان تحمل نداشت بسم‌الله را گفتیم و با برادر پزشکیار وارد میدان مین شدیم، بعد از دقایقی کوتاه و پر التهاب به بالای سر عباس‌آقا رسیدیم، صورت سوخته، بدنش پر از ترکش، دست و پا قطع شده که از شدت درد به دندان‌هایش فشار می‌آورد؛ دستش ریش‌ریش‌شده یکی از پاهایش هم کاملاً قطع شده بود و دیگری نصفه. پزشکیار سریع سرم وصل کرد و سعی در جلوگیری از خونریزی بیشتری داشتیم؛ او را به پشت گذاشتیم تا به عقبه برسانیم، به طرف آمبولانس در حال حرکت بودیم، به کانال والمری رسیدیم، هنوز صدای خِرخِر عباس از گلوی او به گوش می‌رسید و ما خوشحال از زنده بودن او و عباس همچون مولا و سرورش با دستی قطع شده به شهادت رسید.

بعد از شهادت عباس، علی‌آقا محمودوند به محل آمد تا پای جا مانده‌اش را از میدان مین برداریم و به پیکر مطهرش برسانند؛ علی‌آقا پس از جویا شدن از وضعیت انتقال میدان مین، گفت: «به جاهایی رفتید که مین‌های والمری را به مین‌های گوجه‌ای بسته بودند».

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/12 11:40:31
 
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راز پلاک نادر/ قرار یک پرواز آسمانی

راز پلاک نادر/ قرار یک پرواز آسمانی
اواخر فروردین سال 61 پانزده روز به مرخصی آمد. مادر بزرگ (مادر پدرش) از دنیا رفته بود و نادرقلی به رسم ادب آماده رفتن به اصفهان شد. 
مادر شهیدان نادر قلی و مهدی قلی غفوری از غم فراق می گوید:    
رو به مادر گفت نگران من نباش. می روم خرمشهر را آزاد کنم. افتخارم این است که در گروه چمرانم؛ فرمانده ای شجاع و پیشرو دارم که در کارش عقب نشینی نیست. با زبان بی زبانی از نحوه شهادت خود به مادر می گفت.

 پای صحبتش که بنشینی، دل نمی کنی. می خواهی مدام از نادر و مهدی برایت بگوید. با همان لهجه شیرین اصفهانی تو را به باغ زندگیش می برد. به آن روزها که نادر و مهدی بودند. از گلبرگ های زندگی اش می گوید. از چگونه  پرپر شدنشان؛ به خود که میایی میبینی میهمان سفره دلش هستی. همان سفره ای که سالها نادر و مهدی بر سر آن نشسته اند.

 پیراهن مشکی

اواخر فروردین سال 61 پانزده روز به مرخصی آمد. مادر بزرگ (مادر پدرش) از دنیا رفته بود و نادرقلی به رسم ادب آماده رفتن به اصفهان شد. پیراهن مشکی که مادر برایش خریده بود به تن کرد و برای عرض تسلیت به دیاری رفت که در آن متولد شده بود. ظاهر امر رفتن برای همدردی را نشان می داد، اما خدا عالم است شاید برای وداع با اقوام و زادگاهش به این سفر رفت.

سرعت بازگشتش را می توان گواهی بر این مدعا دانست. پس از آنکه به نزد خانواده برگشت، سراغ دوست صمیمی خود رفت پیراهن مشکی را از تن به در آورد و آن را به دوستش هدیه داد. با او وصیت کرد و قولی مردانه گرفت که این پیراهن در نزدش امانت بماند؛ اگر بازگشتی در کار بود امانت را تحویل دهد وگرنه آنقدر این پیراهن در تنش بماند تا پاره شود.

درس ماندگار

این مطالب را "حاجیه بیگم حشمت" مادر شهیدان غفوری می گوید. ظهر آن روز بهاری نادرقلی بدون پیراهن و با زیرپوش وارد خانه شد سریع از پله ها به اتاق بالا رفت هراس به جان مادر افتاد تاب نیاورد. جگر گوشه اش را صدا زد. نادر به احترام مادر پایین آمد مادر به چشمانش خیره شد سراغ پیراهن مشکی را گرفت در جوابش گفت: آن را امانت داده ام مبادا به روی دوستم بیاورید. اگر از سفر بازگشتم خودم تحویل می گیرم و گرنه... .

مادر تا انتهای حرفش را خواند و دیگر چیزی نشنید. نادر رو به مادر گفت: اضطراب دارم، هراس تمام وجودم را گرفته است. مبادا دشمن به هدف شومش دست یابد. حاجیه بیگم برای عوض کردن حال و هوای فرزندش به خانه برادر رفت. در جمع نشسته بودند که نادر بازهم از آشوب دلش سخن به میان آورد. زن دایی رو به نادر گفت: دلبندم به کنار دریا برو تا روحیه ات شاداب شود. پوزخندی زد و گفت: در خرمشهر خون به پا شده، در آبادان دختران هتک حرمت می شوند، آن وقت من برای هواخوری به کنار دریا بروم؛ واقعا نمی دانم چه بگویم.

شب هنگام نادر و مادر با هم به خانه آمدند. مادر برای عزیز کرده خود تشک و لحاف پهن کرد و از نادر خواست استراحت کند. نادر با دیدن این صحنه دلش به درد آمد به یاد همرزمان خود افتاد. صحنه بر روی زمین خوابیدن، زیر باران خیس شدن، آماده باش بودن، برایش تداعی شد. از مادر خواست این رختخواب نرم را جمع کند تا او بتواند مانند دیگر رزمندگان بر روی زمین بخوابد. پدر و مادر هم به تبعیت از فرزند، از آن شب تا کنون بر روی زمین می خوابند تا همواره به یاد فرزندان غیور این سرزمین باشند.

دعا کنید برنگردم

هشت روز به پایان مرخصی مانده بود که نادر کوله بار سفر بست. رو به مادر گفت: نگران من نباش. می روم خرمشهر را آزاد کنم. افتخارم این است که در گروه چمرانم. فرمانده ای شجاع و پیشرو دارم که در کارش عقب نشینی نیست. با زبان بی زبانی از نحوه شهادت خود به مادر می گفت. اینکه اگر شهید شدم به دنبال جنازه ام نباشید یا می سوزم یا مانند ارباب بی کفن سید الشهدا بی سر به دیار باقی می روم. اشک در چشمان مادر حلقه می زند نفس عمیق می کشد و رو به فرزندش می گوید چگونه تو را بشناسم. می گوید از نوشته های روی پوستم. بر روی سینه ام، کف پا و دستانم نامم را حک می کنم تا شناسنامه ام باشد. جمله آخرش دل مادر را می لرزاند اینکه دعا نکنید برگردم... حاصل عمرش رفت و مادر چشم به راه دیدن دوباره‌ی چهره‌ی معصومش.

ساعت دو، قرار یک پرواز آسمانی

چند روزی گذشت صبح روز یازدهم اردیبهشت ضربان قلب نادر شدت گرفت و رنگ رخسارش چون نور خورشید درخشان شد. دوستانش گفتند: نادر شبیه دامادها شده ای. نادر با صورت خندان رو برگرداند. از نادر دلیلش را پرسیدند و در جواب گفت: امروز تا ساعت 2 بعد از ظهر در کنارتان هستم و پس از آن از شهد شیرین شهادت می نوشم.نادر راننده توپ بود.نزدیک ظهر دشمن به گروهان نادر حمله کرد لاستیک های توپ پنچر شد. نادر آرپیچی به دست گرفت و دو ماشین بعثی ها را منفجر کرد. آرامش به گروه برگشت. سه روز بود که از آب و غذا خبری نبود. اما برق امید در چشمان سربازان می درخشید. حالت آماده باش فرصت اقامه نماز را از سربازان گرفته بود.

نادر احساس سنگینی می کرد، آرپیجی روی دوشش سنگین بود. خطاب به همرزمان گفت: یک نفر این آرپیچی را بگیرد و به جای من بایستد تا من نماز بخوانم و برگردم. دوستان باب شوخی را بازکردند. نادر جان بدون آب که نمی توان نماز خواند. دیگری گفت: یعنی می خواهی بدون وضو نماز بخوانی؟ نادر خندید و گفت: این همه خاک با آن تیمم می کنم. پس از گذشت یک ساعت به جمع دوستان پیوست، با گفتن جمله سبک شدم، همه‌ی نگاه ها را متوجه خود کرد.

بار دیگر آرپیچی را در دست گرفت. حمله دیگر آغاز شد. دوباره نادر دو ماشین بعثی ها را از بین برد. ساعت عدد 2 را نشان می داد. لحظه‌ی پر کشیدن نزدیک بود. ترکش که به سرش اصابت کرد، نادر آرام گرفت. وقتی آرامش به گروه بازگشت همه متوجه شدند نادر نیست. همه جا را در میان شهدا و زخمی ها جست و جو کردند. ناگهان متوجه شدند بدن بی سر نادر زیر همان توپی افتاده که خود راننده اش بود. بدن بی سر را در پتو پیچیدند و برای تحویل به خانواده به تهران منتقل کردند.

شناسنامه ای از جنس پوست

روز شهادت که رسید، مادر آرام نداشت. انگار دلش از آمدن نادر خبر می داد. به خانه برادر رفت، بلکه آرام بگیرد. شب تا صبح بیدار در کناربالکن نشست. صبح هنگام زن برادر رو به حاجیه بیگم گفت هنوز بیداری و جواب شنید: دلم آشوب است. دلیلش را نمی دانم. زن برادر که خود مادر شهید بود، گفت: من هم در روز شهادت فرزندم اینگونه بودم. یک دفعه دل مادر فروریخت به خانه آمد و جویای احوال شد. در ظاهر همه چیز آرام بود. اما عصر 12 اردیبهشت پیکر بی سر نادر به تهران رسید. مصطفی پدر نادر بر روی پله ها نشسته بود که عروسش خبر از شهادت نادر داد. پدر گفت: الحمدلله! دوباره تکرار کرد و بازهم همان کلمه را شنید اما مادر باور نکرد و منتظر ماند تا فرزندش به وعده وفا کند. پیکر نادر به خانه منتقل شد. مادر سراغ از نحوه شهادت گرفت. نادر درست آدرس داده بود بی سر به آغوش مادر آمده بود اما سربلند. مادر متوجه پیراهن مشکی نادر شد. دوست صمیمی با همان پیراهن به مراسم عزای نادر آمده بود.آمده بود تا به وصیت نادر جامه عمل بپوشاند. در آن زمان رسم بر این بود که پیکر شهدا مستقیم به بهشت زهرا انتقال داده می شد اما نادر از دوستش خواسته بود تا پیکر اورا اول به خانه بیاورند بعد به بهشت زهرا منتقل کنند تا تسلی دل مادر باشد. زمان وداع با فرزند فرا رسید. نادر بدون غسل و کفن به خاک سپرده شد اما در لحظه آخر مادر و برادران نادر متوجه نوشته های کف دست و سینه اش شدند. نادرقلی غفوری فرزند مصطفی

چهار روز پس از شهادت نادر خرمشهر آزاد شد مادر بر سر مزار فرزندش رفت اما این بار به جای قرائت فاتحه با گفتن خبر آزادسازی خرمشهر روح نادر را شاد کرد.

خواب آرام در یک پتو

زمانی که نادر بچه بود، یک روز به نزد امام جماعت مسجد امامزاده حسن  رفت. رو به حاج آقا گفت: دلم می خواهد وقت رفتن از این دنیا با خود تنها یک پتو با خود ببرم. جواب شنید که: پسر جان اگر تو پتو ببری پس مردم باید با خودشان لحاف و تشک ببرند. اما نادر اصرار داشت که هنگام مردن با خود پتویی ببرد.

وقتی به خانه آمد قضیه را برای مادر تعریف کرد. مادر گفت: ننه جان نمی شود.

اما خبر نداشت که نادرقلی وقت رفتن پتویش را با خود می برد.

زمانی که جسم بی سر نادر را آوردند. نادر در یک پتو پیچیده شده بود. بی غسل و کفن در همان پتو در قبر به خواب ابدی فرو رفت.


خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/12 9:49:35
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:30 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

۲ اسیری که سربازان عراقی از آنها می‌ترسیدند

۲ اسیری که سربازان عراقی از آنها می‌ترسیدند
بعد از اینکه متوجه شدند نیروهای خودی هستند، تیراندازی قطع شد. در مسیر، گلوله‌های توپ که منفجر می‌شدند، همه عراقی‌ها را روی زمین دراز می‌کرد، و آنها از اینکه ما دو اسیر ایرانی خونسرد بودیم، تعجب می‌کردند. 

حوالی ساعت 6 عصر بود که رسیدیم به باختران. بعد از گشتن توی شهر، رفتیم شهرک آناهیتا که آمادگاه لشکر 27 حضرت رسول بود. شب را کنار برادران گردان کمیل به صبح رساندیم. نقطه بعدی شهرک شهید مفتح بود - دفتر قرارگاه رمضان.

ساعت 8 صبح 17/12/66 توی دفتر قرارگاه منتظر برادر مقدم - فرمانده تیپ 75 ظفر- نشسته بودیم. با آمدن برادر مقدم، دقایقی بعد، به همراه ریوندی، ایروانی، قربانی و کاشی‌زاده - که با هم به باختران آمده بودیم- در اتاق طرح و عملیات روی نقشه خیمه زدیم و حاج مقدم محورهای عملیات، محورهای نفوذی و ماموریت‌ ما را در این عملیات تشرح کرد. قرار شد قربانی و ایروانی، از راهکار مریوان - دزلی وارد منطقه دشمن شده و به سمت شهر خرمال بروند و از آنجا اهداف جنوب شهر حلبچه را زیر آتش قرار داده و منهدم کنند.

من و کاظم کاشی‌زاده هم باید از راهکار سیمان - چنار و ارتفاعات بالامبو به سمت حلبچه می‌رفتیم و اهداف شمال حلبچه را منهدم می‌کردیم. تیم سوم که شامل شاملو و حاج میثم می‌شد، همراه برادران قرارگاه رمضان از دامنه ارتفاع گزیله وارد منطقه شده و به همراهی نیروهای برادر افشار (مسئول گردان 130 میلیمتری امام صادق) - باید توپخانه دشمن را که در دهکده دالامار مستقر بود، تسخیر می‌کردند و لوله همان توپ‌ها را به سمت عقبه دشمن گردانده و آنجا را هدف می‌گرفتند.

همه یکی یک دست لباس کردی، کلاه و شال گرفتیم. ایروانی و قربانی همراه برادر ریوندی به سمت مریوان حرکت کردند. من و کاظم هم رفتیم مسجدالنبی که در طاق بستان شهر باختران بود. آنجا حاج میثم و شاملو را دیدیم. در همان مسجد دو به دو صیغه برادری خواندیم و روز پنج‌شنبه بیستم اسفند بعد از سازماندهی همراه بچه‌های آتشبار، با اتوبوس به سمت پاوه حرکت کردیم.

هوا تاریک شده بود که به پاوه رسیده و در مسجد حضرت اباعبدالله مستقر شدیم. بعد از نماز و شام، برادر مقدم (فرمانده تیپ 75 ظفر) در مورد نحوه کار قرارگاه رمضان، منطقه عملیات، اهداف عملیات و محورهای نفوذ صحبت کرد و گفت: «باید انتقام موشک‌هایی که دشمن تو شهرها و خونه‌های مردم مظلوم و بی‌دفاع ما می‌زنه از دشمن بگریم و قلب امام رو شاد کنیم.»

شعله انتقامی که در دل تک تک بچه‌ها روشن بود زبانه کشید. تجهیزات و تدارکات را بین نیروها تقسیم کردند و ساعت 12 شب، شاملو، حاج میثم و بچه‌های آتشبار، همراه تعدادی از برادران قراگاه رمضان عازم منطقه عملیات شدند.

ما صبح روز بیست و دوم راه افتادیم، یعنی وقتی که برادر بیات یکی از نیروهای اطلاعات - عملیات تیپ 75 ظفر ما را ساعت چهار از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شید برویم!»

ساعتی بعد با استیشن به سمت منطقه عملیات می‌راندیم. 7 صبح بود که رسیدیم به دهکده سینما (قریه‌ای در دامنه ارتفاعات سر سروان). راهمان را به سمت رودخانه آوسیروان - که قسمتی از مرز ایران و عراق محسوب می‌شود - کج و از روی پل نفررو که بچه‌های جهاد زده بودند رد شدیم. ارتفاعات بالامبو را که بالا کشیدیم، پا در خاک عراق داشتیم. در دهکده متروکه چنار مستقر شدیم. بعد از ادای نماز و ناهار، برادر بیات همراه چند نفر دیگر جلوتر حرکت کردند. قرار شد من و کاظم با بقیه بچه‌ها ساعت 5 بعدازظهر راه بیافتیم.

حوالی اذان مغرب بود که رسیدیم به روستای متروکه مردین. تعدادی از برادران قرارگاه رمضان، تیپ 75 ظفر و گروهی از پیشمرگ‌های کرد عراقی که با ایران همکاری می‌کردند آنجا بودند. مسئول آنها برادری بود به نام کمال. بعد از خواندن نماز به راه افتادیم و پس از پشت سر گذاشتن بالامبو و ارتفاع ُمگر رسیدیم به روستای باموک که در چند کیلومتری شهر حلبچه قرار داشت.

بعد از توقف کوتاهی به سمت شهر حلبچه سرازیر شدیم. دوازده نیمه شب تو شهر حلبچه بودیم. هشت ساعتی می‌شد که بدون استراحت، همراه آن همه تجهیزات ارتفاعات را بالا و پائین می‌رفتیم. وارد شهر که شدیم، بعد از مدتی پیاده‌روی، رسیدیم به مسجد جامع حلبچه که در کنار یک کارخانه صنعتی قرار داشت. بچه‌ها به چند تیم تقسیم شده و درون شهر نفوذ کردند، تا همزمان با شروع عملیات هدف‌های نظامی، پایگاه‌های ارتش و پمپ بنزین شهر را منهدم کنند.

ساعت یک نیمه شب بود که درگیری شهری ما همراه عملیات شروع شد. تبادل آتش در ارتفاعات بالامبو کاملا مشخص بود. نیم ساعت بعد، همه تیم‌ها برگشتند به مسجد. همه هدف‌ها مورد تهاجم قرار گرفته بود. فقط یک نفر از بچه‌های ما از ناحیه پا، تیر خورده بود که با کمک مردم شهر حلبچه به خیر گذشت. ساعت 2 نیم شب بود که به دستور کمال همه به خط شده و از شهر زدیم بیرون.

بین راه من و کاظم رفتیم پیش کمال و گفتیم: «قرار بود ما حوالی شهر بمونیم و کار هدایت آتش توپخانه رو انجام بدیم.» که کمال گفت:‌«برنامه عوض شده و وضعیت برای موندن مناسب نیست.»

حوالی ساعت 6 صبح روز بیست و سوم رسیدیم به روستای متروکه خَل همه که در 4 کیلومتری شهر خرمال قرار داشت. نقشه را باز کرده و محل استقرارمان را روی آن پیدا کردیم. خواستیم برویم روی یک تپه و درخواست گلوله کنیم که برادر بیات گفت: «منطقه آلوده‌س، پاشین ساعت یازده با هم می‌ریم روی یکی از تپه‌ها برای کار.»

در این بین هلی‌کوپترها و هواپیماهای پی‌سی 7 دشمن - که از قدرت مانور خوبی برخوردارند در آسمان منطقه گشت می‌زدند و بعضا اقدام به بمباران یا پرتاب راکت می‌کردند. چند بار هم تا بالای سرمان آمدند که به خواست خدا ما را ندیدند و رفتند.

ساعت یازده، کاظم همراه سه نفر از برادران کرد و یکی از بچه‌های اطلاعات جهت اجرای آتش روی اهداف موردنظر، رفتند روی یکی از تپه‌ها. اما بعد از مدتی برگشتند. کاظم گفت: «فعلا نمی‌شه کار کرد. بعدازظهر با هم می‌ریم.»

بعدازظهر من و کاظم همراه سه نفر از پیش‌مرگ‌های کرد رفتیم روی تپه‌ای به نام تپه کوره که در 2 هزار متری دهکده «خل همه» قرار داشت. پرواز هلی‌کوپترها روی منطقه زیاد بود و همین باعث محدودیت کاری ما می‌شد. به هرحال از روی تپه کوره، پادگان زمقی خوارو و جاده منتهی به حلبچه را زیر آتش گرفتیم و به خواست خدا تلفات قابل توجهی بر دشمن وارد شد.

هوا داشت تاریک می‌شد که به سمت محل استقرارمان - دهکده «خل همه »- به راه افتادیم. هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدیم. در مدتی که ما نبودیم، بچه‌های قرارگاه رفته بودند گشت و چند عراقی را اسیر گرفته بودند. بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء برادر کمال گفت:‌ «آماده حرکت باشین که بریم به سمت شهر خرمال.»

تا ساعت یک نیمه شب یک بند راه رفتیم. در این مدت دو رودخانه نسبتا پرآب را پشت سر گذاشتیم. استراحت که دادند، از شدت خستگی راه، سرمای هوا، تشنگی و گرسنگی خوابم برد. وقتی چشمایم را باز کردم، ستون حرکت کرده بود و من تک و تنها مانده بودم. خواب به چشمهایم حمله‌ور شد. چند بار بیدار شدم، اما خستگی حدی نداشت. دوباره خوابم برد. آخرین بار که بیدار شدم، هوا رو به روشنی بود. رفتم زیر درختی که در نزدیکیم قرار داشت. نماز صبح را آنجا خواندم. چهل کیلومتر پیاده‌روی با تجهیزات و بیسیم، و بدون غذای درست و حسابی و استراحت، شاید توجیه خوبی برای این خواب سنگین باشد.

وسایلی که همراه داشتم بیسیم، اسلحه و قطب‌نما بود. هوا که روشن شد با استفاده از قطب‌نما سمت شرق را گرفته، به راه افتادم. بعد از مدتی پیاده‌روی به یک میدان مین برخوردم. پشت میدان مین چند سنگر به چشم می‌خورد، ولی کسی دیده نمی‌شد. با خواندن آیةالکرسی و جعلنا...، پا به میدان مین گذاشتم و سالم از روی پل نامرئی دعا رد شدم. از کنار سنگرهایی رد شدم که خالی بودند. کسی در آن حوالی به چشم نمی‌خورد. آهسته به مسیر خودم ادامه می‌دادم که از پشت سر به سمتم تیراندازی شد.

برگشتم. چهار نفر در فاصله 800 متری دنبالم می‌آمدند و به عربی هم چیزهایی می‌گفتند. دو پا داشتم، دو تا قرض کرده،‌دویدم. همچنان به سویم تیراندازی می‌شد. برای این که بارم سبک شود، بیسیم را گذاشتم زمین و چند تیر حواله‌اش کردم تا ناکار شود. در حالی که به سمت عراقی‌ها تیراندازی می‌کردم فاصله خودم با آنها را  بیشتر کردم، تا جایی که از دید آنها گم شدم.

گرسنگی امانم را بریده بود. بعد از خوردن مقداری از علف‌های تازه عراق، دوباره به حرکتم ادامه دادم. یک سری ارتفاعات پوشیده از برف بود که فکر می‌کردم بلندی‌های اورامانات است. بعد از مدتی پیاده‌روری رسیدم به چند درخت که ناگهان دوباره به سویم تیراندازی شد. از کجا؟ معلوم نبود. خود را در میان درختان پنهان کردم. نشستم.

از ظهر گذشته بود. دست به دامن نماز شدم. نشسته آن را خوانده و دست دعا را به سویش بلند کردم... خدایا کمک کن!... دقایقی بعد هوا کاملا مه شد، به طوری که نیروهای دشمن دیگر مرا نمی‌دیدند... خدایا شکرت... وقت را غنیمت شمردم و دوباره به سمت ارتفاعات پوشیده از برقی که در شرق قرار داشت به راه افتادم.

حوالی ظهر درحال بالا رفتن از دامنه کوه بودم. پاهایم تا زیر زانو داخل برف می‌شدند. از شدت گرسنگی مانده بودم که چه کنم! تا غروب برف خوردم و راه رفتم. ساعت حوالی 5 بعدازظهر بود. حالا ارتفاع برق تا کمرم می‌رسید. خیلی مشکل می‌توانستم راه بروم. بعد از مدتی پیاده‌روی،ناگهان متوجه شدم از سمت راستم صدایی می‌آید. دقت که کردم متوجه شدم یک نفر در حال خواندن آواز کردی است. احتمال دادم از کردهای مخالف رژیم عراق باشد. چند بار صدایش کردم. متوجه شد. کمک که خواستم به زبان کردی جوابم را داد. اما دقایقی بعد با بلندگو به عربی گفتند: «تعال... تعال...»

همین که فهمیدم عراقی هستند پشت تخته سنگی پناه گرفتم. نه توان و رمق فرار را داشتم و نه موقعیت آن را. دستور کار بسییم، نقشه و مدارک شناسایی را پاره پاره کردم و در زیر برف پنهان کردم. اگر می‌فهمیدند دیده‌بان هستم...

به مرور فاصله‌ام با آنها کمتر می‌شد. مرتب می‌گفتند: «الامام خمینی، الجمهوری‌الاسلامی، یا محمد، یا علی و یا حسین.» عقیده‌ام عوض شد. احتمال دادم که از کردهای طرفدار ایران باشند. اما وقتی کاملا نزدیکم آمدند، دیدم لباس عراقی دارند. به من که رسیدند، اول اسلحه و خشاب‌هایم را گرفتند. بعد مرا بردند پیش فرمانده پایگاهشان، چون مترجم نداشتند، نتوانستند اطلاعاتی از من به دست بیاورند.

ساعتی بعد مرا همراه چند نگهبان به مقر دیگری فرستادند که بعدا فهمیدم مقر تیپ بوده است. شام آن شب مرغ بود. برای جلب اعتمادم یک شام نسبتا مناسبی برایم آوردند. بعد از خوردن شام، بازجویی شروع شد. ابتدا از اسم و محل کارم پرسیدند. گفتم: «جواد محمدی... مشمول هستم و در تهران، پادگان ولیعصر خدمت می‌کنم. راننده‌ام.»

گفتند: «پس اینجا با لباس کردی چکار می‌کنی؟»

گفتم: «یکی از دوستانم در دزلی - مریوان خدمت می‌کند. آمدم او را ببینم. می‌گفتند: باید با لباس کردی بری توی منطقه. من هم توی شهر باختران یک دست لباس کردی خریدم و شب آمدم اینجا و گم شدم. بعد از مدتی پیاده‌روی هم به پایگاه شما برخوردم.»

گفتند: «اسلحه را از کجا آوردی؟»

گفتم: «بچه‌های تسلیحات اسلحه دادند و گفتند: وقتی برگشتی اسلحه را پس بده.»

گفتند: «کی از تهران آمدی؟»

گفتم: «چهار روز پیش.»

گفتند: «این موشک‌ها که می‌زنیم توی شهر کجا می‌خوره؟»

گفتم: «توی خیابون، بیمارستان، زایشگاه، مدرسه و امثال اینها.»

گفتند: «توی سپاه یا مراکز نظامی تا حالا نخورده؟»

گفتم: «نه، نخورده»

گفتند: «توی راه که می‌آمدی قرارگاهی، توپخانه، مقری ندیدی؟»

گفتم: «من تهران خدمت می‌کنم. از این چیزها هم سر در نمی‌آورم. اگه سر در می‌آوردم که گیر شما نمی‌افتادم.»

گفتند: «چطوری تا اینجا آمدی؟»

گفتم: «با اتوبوس از تهران آمدم باختران. بعد هم آمدم پاوه. با مینی‌بوس هم آمدم مریوان. با ماشین ما رو آوردند اینجاها پیاده کردن و گفتند: به هر کی بگی می‌خوام برم دزلی راه رو نشون می‌ده که من هم گم شدم و حالا هم اینجا هستم.»

توی اتاق یک عکس بزرگ صدام بود. بازجو عکس صدام را به من نشان می‌داد و به امام توهین می‌کردند. من هم هرچه می‌‌گفتند: دنبال اسم صدام می‌چسباندم و تحویلشان می‌دادم. وقتی جواب‌های سربالا و پاسخ توهین‌هایی که به امام کرده بودند را شنیدند، رو به من گفتند: «تو سرباز نیستی. تو بسیجی یا سپاهی هستی. سرباز این‌طور صحبت نمی‌کنه!» و بعد به زبان عربی بین خودشان می‌گفتند: که این بسیجی است. انگشتر و تسبیح و جانماز دارد.

تا ساعت 30/10 شب بازجویی همچنان ادامه داشت. نماز نخوانده بودم. هرچه که گفتم: «می‌خوام نماز بخونم!»‌ نگذاشتند. تا اینکه دیدند زیاد اصرار می‌کنم، گفتند: «نمازت رو بخون، اما زود. می‌خواهیم بریم قرارگاه لشکر.»

نماز را که خواندم همراه دو محافظ راه افتادیم. بعد از مدتی بالا و پائین رفتن در پستی‌و بلندی‌های کوهستان، رسیدیم به یک مقر. آنجا سوار ایفا شدیم. بعد از مدتی پشت ایفا خوابم برد. وقتی رسیدیم قرارگاه، بیدارم کردند و یک راست بردنم سنگر فرماندهی. دوباره بازجویی شروع شد:‌اسمت چیه... عضویتت چیه... اسلحه از کجا آوردی... اینجا چکار می‌کنی... و ...

همان جواب‌های قبلی را دادم. در دفتر فرماندهی لشکر کردی بود که به زبان فارسی کاملا تسلط داشت. به همین دلیل کار من مشکل‌تر می‌شد. او به فرمانده لشکر گفت:‌ «این پسره عربی بلده اما جواب نمی‌ده!»

فرمانده که آدم لاغر و خشنی بود جلو آمد و یک سیلی محکم حواله صورتم کرد و به عربی گفت: «چرا عربی حرف نمی‌زنی؟»

پشت سر هم به زبان عربی سؤال می‌کرد و وقتی با سکوت من مواجه می‌شد با سیلی صورتم را سرخ می‌کرد. دوباره متوسل به مترجم می‌شد: «کجا می‌خوای بری؟»

گفتم: «می‌خوام برم دزلی پیش دوستم.»

گفت: «ما می‌بریمت کربلا. مگه شماها عاشق کربلا نیستید.»

من هم که خودم را به ساده‌لوحی زده بودم گفتم: «نه اول بریم دزلی بعد بریم کربلا!»

تا ساعت 30/1 نیمه شب بازجویی ادامه داشت. هرچه سؤال می‌کردند به نتیجه نمی‌رسیدند. تا اینکه فرمانده لشکر به آن کرد مترجم گفت:‌«این طوری جواب نمی‌ده. باید اینو حبس کنی و کتک بزنی تا به حرف بیاد.»

ساعت دو بعد از نیمه شب بود که دست و پایم را بستند و انداختند توی یک اتاق سرد؛‌بدون پتو یا زیرانداز.

صبح روز بیست و پنجم اسفند بود که با ضربه‌های پوتین بیدار شدم؛‌نه از خواب،؛‌بلکه از چرت. توی آن سرما بدون چراغ یا پتو، آن هم با دستهای بسته، فقط چرت می‌زدم. دست‌هایم را باز کردند و آوردنم توی محوطه. مقداری حلوا ارده و چند تکه نان برایم آوردند؛ در حالی که چهار نفر مسلح مراقبم بودند. بعد از خوردن صبحانه دوباره دست‌هایم را بستند و بردند توی همان اتاق پر چرت دیشب.

دقایقی نگذشته بود که کسی با همان مترجم وارد اتاق شد و تا ساعت ده صبح سؤالهای دیشب را تکرار کرد. جواب‌های من هم همان جواب‌های دیشب بود. بعد از مدتی هر دو رفتند و تنها ماندم؛ تا ساعت 12. در این هنگام دیدم جنب و جوش عجیبی توی عراقی‌ها افتاده و همه هراسان این طرف و آن طرف می‌روند. پیش خودم فکر کردم: حتما بچه‌ها تا این حوالی پیشروی کردن و اینها می‌خوان فرار کنن. احتمالا یک تیر خلاصی هم این وسط نصیب من می‌شه.

در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد و آخرین نفری که از من بازجویی کرده بود آمد تو. بعد از تفتیش جیب‌هایم چشمش به انگشترم افتاد. دست انداخت تا انگشتر را از انگشتم بیرون بکشد. دستهایم از شدت سرما باد کرده بود و انگشتر را کیپ چسبانده  بود به خودش. هر قدر داد زدم، توجه نکرد. بعد از مدتی کلنجار رفتن ناامید شد و رفت بیرون.

ساعت حوالی یک بعدازظهر بود که در باز شد و دو نفر مسلح وارد شدند. بلندم کردند و آوردند بیرون. سوار ایفا شدم. بعد از سوار شدن چند نفر دیگر، ماشین راه افتاد. چشمهایم را با دستمالی بسته بودند. ایفا هرچند وقت یک بار می‌ایستاد و خیلی کند حرکت می‌کرد.

حوالی غروب بود که متوجه شدم کنار دستی‌ام، آه و ناله می‌کند. با میله‌های پشت ایفا پارچه‌ای که روی چشمم بود کنار زدم. دیدم یک اسیر نوجوان ایرانی است که از ناحیه دست زخمی شده. مرتب درخواست آب می‌کرد، ولی عراقی‌ها توجه نمی‌کردند.

دیگر هوا تاریک شده بود. نماز مغرب و عشا را با دست‌های بسته، پشت ماشین خواندم. مدتی بعد، از شدت خستگی، گرسنگی و تشنگی خوابم برد. سرما بی‌داد می‌کرد. هرچند گاه بیدار می‌شدم و دوباره خواب چشمانم را در می‌ربود. هوا که گرگ و میش شد، نماز صبح را خواندم؛ پشت ماشین. وقتی هوا روشن شد، دیدم ستونی از جیپ و تویوتا و ایفا پشت ماشین ما، در حرکت هستند.

تا ساعت 12 شب بیست و شش اسفند توی منطقه سرگردان بودیم. تا اینکه رفتیم توی یک مقر و همه پیاده شدیم. به ستون راه افتادیم؛ و این بار پا برهنه. زیر پایم پر بود از خار و سنگ و گل و سیم خاردار. به سختی قدم برمی‌داشتم.

نزدیک صبح بود که برخوردیم به خط نیروهای عراقی. نیروهای عراقی مستقر در خط، با دیدن ما شروع کردند به تیراندازی. بعد از اینکه متوجه شدند نیروهای خودی هستند، تیراندازی قطع شد. ستون دوباره به راه افتاد. در مسیر، گلوله‌های توپ که در 800-700 متری ما منفجر می‌شدند، همه عراقی‌ها را روی زمین دراز می‌کرد، و از اینکه ما دو اسیر ایرانی خونسرد بودیم، تعجب می‌کردند.

بعد از پشت سر گذاشتن چند تپه کوچک به یک دشت مسطح رسیدیم. شهر حلبچه در سمت چپم قرار داشت، و شهر دوجیله و پادگان زمقی خوار و در سمت راست. در مسیر به یک جیپ عراقی برخوردیم که گلوله همه سرنشینان آن را به هم دوخته بود. آن طرف‌تر چند سنگر به هم ریخته بود که جنازه‌های عراقی در کنارش به چشم می‌خوردند. وضعیت منطقه نشان می‌داد که اینجا درگیری شدیدی رخ داده است. روبرویمان تپه‌ای بود. ستون برای عبور از آن، به سویش در حرکت بود. به روی تپه که رسیدیم، ناگهان همه عراقی‌ها پا به فرار گذاشتند، حتی محافظ‌های من روی تپه که رسیدم دیدم چند نفر مسلح که بادگیر به تن داشتند به سمت ما می‌آیند.

این منطقه خیلی وقت بود که آزاد شده بود و عراقی‌های بخت‌برگشته خبر نداشتند که در محاصره نیروهای سپاه اسلام هستند. نفسی به راحتی شروع یک زندگی دوباره کشیدم. اما... وقتی ایرانی‌ها، به ما رسیدند، تازه اول دردسر من بود، چرا که لباس کردی به تن داشتم و هیچ مدرکی که نشان دهد دیده‌بان نفوذی هستم همراهم نبود.

رفتم جلو. سلام کردم با خوشحالی ماجرایم را تعریف کردم، اما به حرفم توجهی نکردند. دستهایم را بستند و گفتند: «دروغ می‌گی! تو منافق هستی که فارسی بلدی. لباس کردی هم که پوشیدی!»

عجب مصیبتی! همراه اسرای عراقی راه افتادیم. دست اسرا باز بود، اما دست مرا بسته بودند. بعد از مدتی پیاده‌روی رسیدیم به خاکریزی که پشت آن یک آتشبار از توپ‌های 130 میلیمتری مستقر بود. آتشبار متعلق به لشکر امام حسین بود و مسئول آن برادری به نام مرتضی جمشیدیان. توقف کوتاهی در مقر آتشبار داشتیم. در این فرصت ماجرای خودم را برای برادر جمشیدیان تعریف کردم:‌دیده‌بان نفوذی هستم و ...

جمشیدیان گفت: «شما رو تا مقر لشکر همراه اسرای عراقی می‌برن و آنجا وضعیت شما مشخص می‌شه.»

رسیدیم مقر لشکر. آنجا مرا بردند پیش برادر زاهدی. پس از تماس گرفتن با قرارگاه تاکتیکی تیپ 63 و اطمینان از اینکه دیده‌بان تیپ 63 خاتم‌الانبیاء(ص) هستم، دست‌هایم را باز کردند.

با گرفتن یک دست لباس، یک اسلحه و ماشینی که در اختیارم گذاشتند، شامگاه 27 اسفند ماه در عقب یگان خودم، مشغول تعریف این ماجراها بودم.

راوی:جواد محمدی

فارس

 

 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:30 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که آرزو داشت مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود.

شهیدی که آرزو داشت مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود.
محسن از صدای گرم و دلنشینی برخوردار بود و بخاطر همین مزیت به عنوان مداح لشکر حضرت رسول(ص) مراسم صبحگاه و دیگر دعاها را انجام می‌داد. 

شهید محسن گلستانی

شهید محسن گلستانی درسال 1340 در محله‌ای به نام شهرستانک از توابع شهریار در 26 کلیومتری جاده ساوه چشم به جهان گشود.
در 2 سالگی همراه با پدر و مادر به چهاردانگه در 12 کیلومتری جاده ساوه نقل مکان کرده و زندگی را در آنجا شروع کرد.
در7سالگی راهی مدرسه شد و در تمام دوره‌ی ابتدایی جزء شاگردان ممتاز به حساب می آمد.


آرامی و گشاده رویی و متانتش زبانزد بود. بعد از دوره‌ی ابتدایی برای کمک به خانواده مشغول به کار شد در حالی که از آموزش و پرورش برایشان تشویق نامه آمده بود و همه‌ی معلمان اصرار داشتند که باید به درس خود ادامه دهد، محسن از آنجا که دلسوز خانواده بود تصمیم گرفت که درکنار تحصیل، مشغول به کار شود.
او در 12 سالگی به شرکت پشم بافی جهان رفت، طی 2 سال کار کردن نتوانست به تحصیلاتش ادامه دهد به همین خاطر از شرکت بیرون آمد و به نقاشی ماشین پرداخت.
ساعت 6 صبح به شهر می‌رفت که هم صنعتی یاد گفته باشد و هم بتواند ادامه تحصیل دهد.
محسن در عرض 3 سال استاد نقاشی شد و مشتریان زیادی پیدا کرد و با وجود مشغله‌های کاری زیاد و استراحت کم بازهم شاگرد ممتاز بود.
در زمینه‌ی ورزش هم درفوتبال مهارت بسیار زیادی داشت.
محسن در راهپیمایی ها شرکت زیادی می‌کرد و شب ها دیر به خانه می آمد؛ فعالیت‌های انقلابی وی بسیار زیاد بود؛ تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) به پیروزی رسید.
پس از آن به خدمت مقدس سربازی که با شروع جنگ تحمیلی همراه بود رفت. پس از دوره‌ی آموزشی داوطلبانه به کردستان و تا پایان خدمت در سردشت (منطقه‌ی پاک سازی شده) مشغول به خدمت و فعالیت های مذهبی اعم از کلاس مداحی قرآن و اخلاق شد، به همین خاطر چندین بار مورد حمله ی منافقین و کومله دمکرات قرار گرفت.

خوشبختانه این دوسال به سر رسید و بعد از پایان خدمت برای رفتن به جبهه به عنوان بسیجی ثبت نام کرد و زمانی که اقوام به او گفتند که شما وظیفه ی خود را انجام داده اید در جواب گفت: «آن دو سال هرچقدر هم که سخت بود وظیفه ی هر فرد ایرانی است که برود و لیکن اگر داوطلبانه و عاشقانه برای جهاد به میدان برود اجر و پاداشی جدا دارد».
او از عملیات والفجر مقدماتی وارد لشکر حضرت رسول(ص) شد و تدارکات و سپس در گردان عمار و بعد در گردان حمزه مشغول شد.
در عملیات والفجر4 در منطقه‌ی کانی‌مانگاه بعد از جدالی سخت با دشمن از ناحیه ی کتف مجروح گشت که بعد از بهبودی در بیمارستان شیراز دوباره راهی جبهه شده بود.
درعملیات خیبر و بدر از ناحیه‌ی چشم و گوش آسیب دید، در حالی که در بیمارستان قم بستری شده بود و تحت معالجه قرار گرفته بود، نگذاشت خانواده اش با خبر شوند و بعد از معالجه بلافاصله به جبهه برگشت.
محسن از صدای گرم و دلنشینی برخوردار بود و بخاطر همین مزیت به عنوان مداح لشکر حضرت رسول(ص) مراسم صبحگاه و دیگر دعاها را انجام می‌داد.
همیشه آرزو داشت که مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود و همان طور که دوست داشت در عملیات پیروز مندانه‌ی والفجر هشت در جاده ی فاو – ام‌القصر در حالی که دو برادرش حسن و حسین مجروح شده بودند، از ناحیه ی پهلو مورد اصابت گلوله‌ی بعثیون قرار گرفت و در حالی که دست به پهلو داشت در سن 25 سالگی به شهادت رسید.
خبر شهادت محسن در منطقه خصوصاً لشکر محمد رسول الله (ص)پیچید،او فرمانده‌ی دسته‌ی اخلاص از گروهان یک گردان حمزه بود و تمام بچه های دسته‌ی اخلاص که همه زیر 20 سال بودند که در منطقه معروف به کودکستان گلستانی بود.
او آنقدر با بچه‌ها مهربان و دلسوز بود که بعد از شهادتش بچه ها احساس می‌کردند پدرشان را از دست داده اند.
 


خاطرات شهید از عملیات والفجر۴

طی مراحلی از عملیات ها طبیعتاً خاطرات و سرگذشت هایی فراموش نشدنی از لحظات گوناگون حمله و پدافند، پیشروی، شهادت‌ها بجای می‌ماند.
من نیزشمه‌ای از خاطراتم را از عملیات والفجر4 مرحله 4 برایتان تعریف می کنم و مقصود، رساندن مطلب است که خداوند چطور امدادهای غیبی خودش را نازل می کند و...
نزدیکی‌های صبح بود که دستور حمله داده شد و با دشمن درگیری شدیدی پیدا کردیم.
طی مشورت‌هایی تصمیم گرفته شد که از ارتفاعی صعود کنیم و با دشمن درگیرشویم؛ این بود که به یک ستون حرکت کردیم و به طرف ارتفاع رفتیم وقتی به نزدیکی سنگرها رسیدیم فکر می‌کردیم نیرویی که روی این تپه است خودیست و به همین خاطر از بچه‌ها کسی عکس العمل نشان نمی‌داد ولی خوب که نزدیک شدیم و صدای عربی مزدوران عراقی را شنیدیم و سلاح هایی را که در سنگر داشتند را دیدیم ، فهمیدیم که اوضاع از چه قرار است ابتدا یکی از بچه ها بنام شهید عباس رضایی متوجه‌ی جریان شد و گفت این ها عراقی هستند و دارند ما را دور می‌زنند.
وقتی این حرف را زد برادر اسیرمان جواد ملائک که انشاءالله خداوند هرچه زودتر اسرا را آزاد بکند شروع کرد به تیراندازی کردن بطرف مزدوران که آنها هم متقابلاً با کالیبری که داشتند یک رگبار زمینی جلوی پای بچه‌ها زدند که در این حین شهید کمال بازوزاده در اولین مرحله پای چپش تیرخورد و چون ما هنوز فرصتی پیدا نکرده بودیم تا کسی موضعی و پناهگاهی برای خودش بگیرد به همین علت یک حالت پخش و پراکندگی و بی‌برنامه‌گی داشتیم...
من برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم که سید کمال بازوزاده روی زمین افتاده ولی حرف نمی زند...
از او سؤال کردم تیر خوردی؟
گفت بله.
اشاره کرد به پایش که پایم تیرخورده.
من وقتی رفتم بالای سرش دستش را خواست دورگردنم بیندازد تا بلکه من از آنجا بتوانم دورش بکنم که دشمن یک رگبار دیگر بست و دستش هم تیرخورد و این تیر در زمان دومش به کتف من اصابت کرد و من خودم را به پشت سید کمال انداختم...
رگبارقطع نمی شد و مدام تیرخالی می‌کرد و خط آتش مهیبی ساخته بود و البته نمی‌دانستند که آتش جهنم سوزاننده تر از آتشی است که اینها برپا کرده اند...
هیچ فرصتی نبود که پشت یک سنگ یا درختی پناه بگیریم و مجبور بودم پشت سید کمال دراز بکشم، اما از لای دستان و آرنج کمال، سنگر و حتی نفرات عراقی ها را که تند تند جایشان را عوض می‌کردند می‌دیدم.
چندین‌بار خواستم که به طرفشان شلیک کنم اما سید کمال غلت می‌خورد و نمی‌گذاشت کارم را انجام بدهم، یکبار به طرف من چرخید و صورتش را دیدم، زیرلب زمزمه می کرد منتهی متوجه نشدم چه می‌گوید فقط می دانم که ذکر می‌گفت...
گفتم هرچه که می‌خواهی بگو هر وصیتی، چیزی داری به من بگو، ولی او فقط به چشم‌های من نگاه می کرد.
یکدفعه دیدم چشم‌هایش حالت سفیدی پیدا کرد و رنگش سفید شد د رهمین حال که با او صحبت می کردم یک‌دفعه شنیدم چیزی داخل شکمش ترکید و صدای عجیبی داد و برای همیشه چشمانش را بست و همچنان خون از پایش جاری بود و روی سرمن می‌ریخت.
وقتی این صحنه را دیدم و مطمئن شدم که سیدکمال دیگر شهید شده، منتظر فرصتی شدم که از مهلکه بگریزم و یا لااقل پناهی برای خودم دست و پا کنم.
همین‌طوری از لای دستانش به سنگر عراقی‌ها نگاه می کردم متوجه شدم که دارند رگبار عوض می‌کنند ضمن عوض کردن رگبار که این فرصت را غنیمت شمرده و پریدم پشت یک تحته سنگی که جای خوبی باشد برای جنگیدن.
وقتی پشت تخت سنگ قرار گرفتم متاسفانه دیگر به سنگر عراقی‌ها دید نداشتم چون از ارتفاع کمی بطرف پائین کشیده بودم و فقط صدای بچه ها را می‌شنیدم که گاهی اوقات تکبیر می‌گفتند و گاهی اوقات دعای توسل می‌خواندند.
من هم همان جا نشسته بودم و یک عده هم از عراقی‌ها پائین‌تر جمع شده بودند، روی یک تپه و از بچه‌های بالا هیچ خبری نداشتم.
نزدیک غروب شد خورشید رفته رفته خودش را پنهان می کرد و قلبم را غم و غصه فرا می‌گرفت.
پیش خودم گفتم خورشید که کاملا غروب کرد و هوا که تاریک شد می‌روم پیش بچه‌ها و یک تصمیمی می گیریم که چه کار کنیم؟ از چه راهی برویم؟ چون واقعا ما محاصره شده بودیم از سه چهار طرف آر پی جی و تیربار می زدند هیچ راهی نبود حتی بچه ها با فرمانده لشکر(شهید حاج همت) هم تماس گرفته بودند تا کسب تکلیف کنند که ایشان هم تاکید کرده بودند که مقاومت کنند و بچه ها هم با ایمانی که داشتند مقاومت کردند و تسلیم نشدند.
اما از غروب بگویم تا بحال اینقدر غروب را به این غمناکی ندیده بودم؛ پشت درخت بودم و البته دراز کشیده ،چون نمی‌توانستم سرم را بلند کنم به هر حال آفتاب وقتی غروب کرد تازه یک مقداری توانستم تکانی بخورم و تیمم کنم با همان حال نشسته نماز مغرب و عشا را خواندم.
از نظر دید، دشمن دیگر دیدی به من نداشت ولی از لحاظ نزدیکی صدا خیلی به هم نزدیک بودیم و تمام حرکات پا و حرف زدن آنها بگوشم می‌رسید؛ بعد تصمیم گرفتم که بروم پیش بچه‌ها تا برای گریز از محاصره دشمن چاره‌ای بیندیشیم و همان مسیری را که پائین آمده بودم بالا آمدم زیر همان درختی که شهید بازوزاده افتاده بود دیدم چند نفر دیگر شهید شده اند از جمله عباس رضایی و ساریخانی ولی بچه های دیگر نیستند همان بچه هایی که پشت یک تخته سنگی قرار گرفته بودند.
گویا تغییر موضع داده و رفته بودند؛ شاید به این گمان که من شهید شده‌ام و یا اینکه برگشه‌ام جایی دیگر و موضعی دیگر، به دنبال من نیامده و صدایم نزده‌اند در این فکرها بودم که یکدفعه حس تنهایی بر من غلبه کرد و خودم را در آن مکان تنها حس کردم و فکر کردم در این دشت و کوه‌ها فقط من هستم و این همه دشمن خونخوار، یعنی یک لحظه از خدا غافل شده بودم، غافل از اینکه نمی دانستم نزدیک ترین یار و قدرتمند ترین پشتیبان من آنجا خداست، اینجا بود که یک مرتبه خدا را صدا زدم، یکبار، دوبار، سه بار... گفتم که شاید قسمت ما هم این بوده که اینطوری آخرین لحظات زندگیمان را بگذرانیم و خدا خواسته که ما اینطوری و تنها شهید بشویم.
این بود که یکی دو تا از بچه ها را با صدای بلند خواندم، کسی جوابم را نداد فقط صدای خودم در کوه می‌پیچید و بر می‌گشت و برگشت صدای کمک طلبی من به من هشدار می داد که: ای گلستانی توجه تو باید به خدا باشد و از خدا مدد بخواه و به امدادهای دنیوی پایبند مباش، تو مرا صدا بزن و از اعماق جانت صدایم کن...ادعونی استجب لکم...
از این صدای من مزدوران عراقی متوجه شده بودند که یکنفر پائین شیار تنهاست، این بود که شروع به تعقیبم کردند یکدفعه متوجه صدای پای یک یا چند نفر شدم که از سمت راست شیار می آید و بطرف پائین در حال حرکت بودند،وقتی منور زدند من نشستم، تا نشستم متوجه شده و شروع به تیراندازی کردند تا اینکه نتوانم از جایم بلند شوم و بگریزم، هی می‌زدند جلوی پایم، اطرافم، متوجه بودند و می‌توانستند بکشنم ولی نمی‌خواستند بزنند، فکر می کنم می‌خواستند اسیرم کنند، این بود که اسلحه‌ام را آماده کردم و پیش خودم گفتم اولین نفری که جلو بیاید خواهم زد و آنها را خواهم کشت، ولی از آنجا که خدا نمی‌خواست آنها نیامدند جلو ، فقط اطرافم را می زدند.
منور که خاموش شد، یک تنه درخت بود، رفتم پشت آن تنه درخت و شروع کردم به فکر کردن که از کجا بروم؟
در همان حالی که فکر می کردم تا راه گریزی پیدا کنم گفتم اول باید ببینم که من در چه موقعیتی و در چه مکانی هستم که یک دفعه متوجه مین‌هایی شدم که در اطرافم پخش بود مین‌هایی که ضامن آنها بوسیله ی یک رشته سیم مویی بهم وصل شده بود که کافی بود جزئی از بدنم به آن اصابت می‌کرد، تا منفجر شود، من مقداری از این میدان مین را دویده بودم و از روی مین‌های مختلف بدون آنکه خودم متوجه باشم که میدان مین است عبور کرده بودم این چه حکمتی است؟!!... آیا غیر از این است که معجزه الهی برمن نازل شده بود؟!!!
در آن لحظه دیگر غم وغصه حسابی دلم راگرفته بود، گفتم خدایا، تا اینجا ما را کمک کردی و از این همه موانع نجاتم دادی این یک تکه راه را هم کمکم کن انشاءالله بنده‌ی خوبی برایت می شوم، بنده‌ی مطیعی می‌شوم، از این امتحان رو سفیدم بیرون بیاور و نگذار که دشمن شاد بشوم و بدست مزدوران اسیر بشوم.
به هرحال تصمیم گرفتم که از طریق میدان مین به هر صورتی که شده راهم را پیدا کنم و به بچه ها ملحق شوم چون هیچ راه دیگری نبود.
گفتم اگر از داخل میدان مین بروم دشمن کمتر متوجه می شود و کمتر به آنجا توجه خواهد داشت، یا دراثر اصابت مین شهید می شوم، و یا اینکه نجات پیدا می کنم در هر دو صورت برد با من است، گفتم به هرحال اینجا من هستم و خدا و بغیر از خدا اینجا کسی نیست که بتواند کمکم کند، توکل کردم به امداد های غیبی خدا و باقی مانده میدان مین را شروع کردم به دویدن که رسیدم به سراشیبی کوه و با سرعت خودم را کشیدم توی جاده، جاده شنی بود و شروع کردم به راهپیمائی، کاملا خسته و تشنه بودم و گویا مزدوران عراقی هم بدون آنکه متوجه میدان مینی که برای ما گسترده بودند بشوند اقدام به تعقیب کرده بودند به دویدن که ناگهان صدای انفجار مهیبی بگوشم رسید یک لحظه فکر کردم پایم به مین اصابت کرده است ولی وقتی پشت سرم را نگاه کردم متوجه‌ی نعره‌ی یک مزدور عراقی شدم که بدامی که برای ما پهن کرده اند دچار شده و کمک می طلبید.
من متوجه نشدم که چه می گفتند، بعد دیدم که چهار نفر از اطراف دویدند طرفش تا نجاتش بدهند، دیگر ندیدم چه شد و چه کار کردند چون در داخل رودخانه بودم و درختان زیادی جلوی دیدم را گرفتم یک راهی را انتخاب کردم، بالاخره یا به طرف دشمن می روم و یا اینکه برایم کمین می زنند و یا نه، اینکه خداوند راه درست را نصیبم می کند و نجاتم می دهد.
بالاخره راه افتادم و بعد از مدتی راهپیمائی در مسیرم به یک ستون از بچه‌هایی که از گردان مقداد بودند برخوردکردم و این نیز یکی از عنایات خداوندی بود که در تقدیر من گذاشته بود تا زنده بمانم و دوباره برگردم پیش بچه ها، انشاءالله بتوانم شکر نعمت های خدا را بجا بیاورم و همان طور که در مهلکه قول دادم، بتوانم بنده‌ی خوبی برایش باشم.

فیلمی دیدنی از قرائت دعای صباح توسط شهید گلستانی در مراسم صبحگاه پادگان دوکوهه 

وصیت نامه شهید محسن گلستانی

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/11 11:8:15
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:30 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قاب ماندگار

قاب ماندگار
حجت الاسلام پناهیان که این روزها از منبری های پرمخاطب کشور است  در سال های دفاع مقدس به عنوان طلبه ای جوان از طریق گردان حبیب ابن مظاهر لشگر 27 محمد رسول الله به جبهه اعزام شده بود و در عملیات کربلای 5 مجروح شد. 


وی درگفت و گویی درباره حال و هوای آن روزها گفته :

 بنده به عنوان روحانی با یکی از گردان‌های لشگر 27، اعزام شده بودم. مضمون آن حرف هایی را که در آنجا به یک خبرنگار گفتم هنوز به یاد دارم  که ما طلبه‌ها دو مأموریت داریم: یکی اینکه برویم در جبهه‌ها و از خدا و پیغمبر و معاد با رزمنده‌ها بگوییم و دیگر اینکه بیائیم پشت جبهه و از رزمنده‌ها و آنچه در دفاع مقدس جاری است با مردم حرف بزنیم.
یعنی در آن زمان هم یک رزمندی ساده، می‌توانست تفاوت فضای دفاع مقدس با فضای عادی زندگی در شهر را حس کند. همان زمان هم یک رزمندی کوچک می‌توانست به سادگی احساس کند که انتقال فرهنگ دفاع مقدس به جامعه، یک کار با ارزش است.  مثل ارزش انتقال معارف آسمانی دین به بهترین انسان‌ها یعنی رزمندگان. معلوم است الان که با دفاع مقدس و فضای دفاع مقدس فاصله گرفته‌ایم، این ضرورت به شدت افزایش پیدا کرده است. چون در آن زمان به هر حال، حال و هوای دفاع مقدس به راحتی و به صورت طبیعی به پشت جبهه‌ها انتقال می‌یافت و شاید برای این انتقال ضرورت چندانی حس نمی‌شد. اما اگر کسی در همان زمان این ضرورت را قائل بوده در این زمان بیشتر آن را احساس می‌کند.





منبع : عقیق

 

 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:30 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعایی که یک بعثی را متحول کرد

دعایی که یک بعثی را متحول کرد
جنایت، رذالت و کینه‌ورزی از خصوصیات روحی نظامی‌های بعثی بود، اما من به نوبه خود نمی‌توانم این حکم را به همه سرایت بدهم. بودند افرادی که در کسوت

 

 


نظامی‌گری بعثی‌ها انجام وظیفه می‌کردند، اما طینتی پاک داشتند که گاهی که فرصتی دست می‌داد و نسیم روحانی، غبار قلب‌های زنگ گرفته‌شان را می‌زدود، می‌دیدی که چیزی از پاکترین انسان‌های مخلص خدا کم ندارند.

 

مطلب بالا بخشی از خاطرات ابراهیم ایجادی - از آزادگان دوران دفاع‌مقدس - است. در ادامه این خاطره می‌خوانیم: 

یک‌بار که بچه‌های آسایشگاه 12 داشتند دعای کمیل می‌خواندند، «سائر» که از یکی نگهبان‌های خشن و تندخوی عراقی بود، پشت پنجره می‌آید و تا بچه‌ها به خود می‌آیند، می‌فهمد که قضیه چه بوده است.

 

بچه‌ها می‌خواستند حاشا کنند، اما او اصرار می‌کند که کارتان را ادامه بدهید، می‌خواهم ببینم دعا خواندن شما چگونه است. پس از آنکه قول می‌دهد به فرمانده اردوگاه چیزی نگوید، یکی از بچه‌ها شروع می‌کند به خواندن دعای کمیل.

 

لحظه‌های اول با نگاه تمسخر، بچه‌ها را زیر نظر گرفته بوده، اما وقتی مدتی می‌گذرد، او هم نم‌نمک دلش نرم شده، کم‌کم همراه با بچه‌ها اشک‌اش سرازیر می‌شود. وقتی دعا تمام شده بود، از بچه‌ها سئوال می‌کند، دیگر چه روزهایی دعا می‌خوانید؟

 

بچه‌ها به این گمان که حتماً دارد فیلم بازی می‌کند و می‌خواهد افراد و برنامه‌ها را شناسایی کند، چیزی به او نمی‌گویند؛ اما خودش شب جمعه بعد می‌آید پشت پنجره و به بچه‌ها می‌گوید همان دعایی را که شب جمعه قبل خواندید، امشب هم می‌خوانید؟

 

آن دعا چنان در روحیه او تأثیر گذاشته بود که حتی سعی می‌کرد ظاهر خود را نیز حفظ کند و معمولاً ته‌ریشی نیز می‌گذاشت و وقتی خوب با بچه‌ها انس گرفته بود، می‌آمد پشت پنجره می‌ایستاد، هم دعا را گوش می‌کرد و هم به این بهانه که دارد نگهبانی می‌دهد، نمی‌گذاشت که سربازهای دیگر مزاحم بچه‌ها شوند.

 

این سائر که دعای کمیل او را زیر و رو کرده بود، کسی بود که با کمال افتخار به ما می‌گفت: شغل پدر و مادر من در بغداد رقاصی است.

 

 

منبع : ایسنا

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/11 8:58:49
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:32 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرمانده‌ای که کومله او را دست امام می‌دانست

فرمانده‌ای که کومله او را دست امام می‌دانست
یادی از شهید سید ابراهیم تارا 
 

شهید «سید ابراهیم تارا» متولد 1338 بود که از 15 سالگی فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد؛ وی بعد از اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک، در دانشگاه پذیرفته شد اما به دلیل همزمانی با انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها، آن سال موفق به حضور در دانشگاه نشد.

با توجه به شرایط بعد از پیروزی انقلاب و درگیری ضدانقلاب در کردستان، سید ابراهیم به غرب کشور رفت و تحت فرماندهی شهید بروجردی قرار گرفت. شهید تارا مسئول اطلاعات عملیات مناطقی از جمله بیجار، بوکان، کامیاران و سنندج بود که در دی ماه 1361 در حالی که با نیروها، همسر و تنها دخترش در جاده تردد می‌کرد، به اسارت کومله درآمد و پس از شکنجه‌های طولانی به شهادت رسید.

«فاطمه سوری» همسر این سردار گمنام اسلام،  بخشی از زندگی شهید تارا را روایت می‌کند:

بنده در سال 1359  با سیدابراهیم آشنا شدم؛ خودم هم در سپاه فعالیت می‌کردم؛ ابتدا قرار بود براى جاری شدن خطبه عقد، نزد امام(ره) برویم اما چون دفتر امام براى 4 ماه بعد وقت مى‌داد و ایشان نیز هر لحظه امکان شهید شدن خود را مى داد، به تهران آمدیم و در منزل برادرم عقد کردیم.

روز بعد از ازدواج به مشهد مقدس رفتیم؛ دو روز در مشهد بودیم که کودتاى نوژه لو رفت و چون انبار مهمات آنها در غرب بود، به کرمانشاه برگشتیم و سید به مأموریت رفت. ایشان از برنامه‌هاى خودش براى من حرفی نمی‌زد؛ یعنى اگر من سپاهى نبودم نمى‌دانستم او چه کاره است. آن برهه از زمان او مسئول امور قضایى واحد اطلاعات منطقه 7 کشورى بود.

در درگیرهای کردستان هم بنده با شهید تارا همراه بودم؛ بهترین دوران زندگی من در منطقه و در کنار شهید تارا بود؛ با اینکه در آنجا خطر ما را تهدید می‌کرد، هیچ ترسی نداشتم، چرا که ما طبق فرموده حضرت امام(ره) برای دفاع به منطقه رفته بودیم؛ ایشان فرموده بودند، دفاع برای هر مرد و زنی واجب است. من هم این حضور را وظیفه خود می‌دانستم؛ زمانی که می‌دیدم گروهک‌ها قصد دارند، کشور را تکه تکه کنند، چاره‌ای نداشتم.

من آن زمان 20 ساله بودم، یکی از کارهای من ارتباط و گفت‌وگو با زندانیان بود؛ به نوعی از مسیر عاطفی سعی می‌کردم، آنها را جذب کنم؛ چون روزی که اسلام آمد بر قلب‌ها حکومت کرد، ما سعی می‌کردیم این خط فکری را در منطقه داشته باشیم و به فریب‌خوردگان بفهمانیم کشور اسلامی ما برای تک تک ماست، نباید بگذاریم این کشور از هم پاشیده شود.

سید ابراهیم هم بدون اینکه بگذارد مردم فریب‌خورده کومله و ضدانقلاب او را بشناسند، سر سفره‌هایشان می‌نشست، با آنها غذا می‌خورد، شب را در منزل‌شان می‌ماند و با رفتار مهربانی که داشت، آنها را جذب انقلاب می‌کرد و می‌گفت: «از نظر عاطفی و فکری با آنها کار نشده است و به همین خاطر دچار مشکل شده‌اند». 

با توجه به فعالیت‌های گسترده‌ای که همسرم در منطقه داشت، ضدانقلاب او را شناسایی کرده بودند؛ در بیجار هم که بودیم، چند بار برای ترور ما آمدند اما موفق نشدند؛ حتی یک شب ضدانقلاب به منزل ما حمله کرد؛ وقتی با واکنش همسایه‌ها مواجه شدند، فرار کردند؛ تا اینکه در جریان تردد در بوکان، در حالی که من و سمیه تنها دخترمان که آن موقع یک ساله بود، همراه سیدابراهیم بودیم، او را به اسارت گرفتند.

آن موقع من روحیه خوبی نداشتم؛ خیلی نگران سیدابراهیم بودم؛ بعد از دستگیری سیدابراهیم، رادیو کومله اعلام سه روز جشن در منطقه کرد و حتی در رادیو  اعلام کردند: «ما دست خمینی را در منطقه قطع کردیم». چرا که او خیلی سعی می‌کرد، کار فکری روی افراد داشته باشد؛ به همین خاطر دستگیری او برایشان خیلی مهم بود.

برخورد سید ابراهیم با خانواده‌های کومله طوری بود که بعد از شهادتش، مادر یکی از اعضای گروهک‌ها می‌گفت: «حاضر هستم یکی از پسرهایم را فدا کنم تا سیدابراهیم زنده برگردد».

3 ـ 4 سال از شهادت سید ابراهیم، بی‌خبر بودیم؛ پیکرش را هم به ما تحویل نداده بودند؛ تا اینکه عامل شهادت همسرم دستگیر شد؛ خودم در جریان بازجویی از او حضور داشتم؛ بعد یقین پیدا کردم که سیدابراهیم به شهادت رسیده است.

همسرم در وصیت خود نوشته بود: «آرزو دارم زیر شکنجه شهید شوم؛ جسدم پیدا نشود؛ لحظه شهادت، مادرم حضرت زهرا(س) بر بالین من بیایند».

با اینکه بیش از 30 سال از شهادت سیدابراهیم می‌گذرد اما مادر پیرش هنوز منتظر آمدن اوست.

فرازی از وصیت نامه سردار شهید سید ابراهیم تارا:

می خواهم مثل مادرم فاطمه الزهرا (س) گمنام باشم. 

می خواهم جسدی نداشته باشم.

کسی برایم چلچراغ نگذارد.کسی مراسمی نگیرد...


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/7 11:45:7
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:40 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دوئل تکاوران ایرانی در اسکله البکر عراق

دوئل تکاوران ایرانی در اسکله البکر عراق
تعداد کل عراقی‌ها بیست نفر بود که فرمانده آنها دستگیر شد و با هلی‌کوپتر او را منتقل کردند، یک نفر هم که از پا درآمد، نُه نفر هم که خود را تسلیم کردند، پس باقی می‌ماند نُه نفر دیگر که هنوز مقاومت می‌کردند. 
 بعد از آنکه دو اسکله نفتی بزرگ عراق به نام‌های البکر والامیه که منجر به انهدام کامل اسکله نفتی الامیه و قسمتی از اسکله البکر گردید بار دوم تصمیم گرفته شد اسکله البکر به طور کامل تخریب شود و برای این کار چهار نفر از تکاوران نیروی دریایی (عملیات ویژه) برای این کار انتخاب شدند که این مأموریت حیاتی و مهم را انجام دهند که نفرات آن همه از یگان‌ عملیات ویژه (تکاوران) بود که سرپرست این تخریب را ناوبان سوم رحمان الفتی به عهده داشت.

یک هفته بود که تدارک این عملیات را می‌دیدیم و وسایل مورد نیاز را آماده می‌کردیم تا اینکه موقع حرکت رسید. بعدازظهر روز 6 آذرماه 59 با دو فروند هلی‌کوپتر به پرواز درآمدیم و به طرف محل مأموریت حرکت کردیم.

سه نفر از برادران دیگر هم که مسئول مخابرات و دستگاه‌های مخابراتی بودند و فرماندهی آنها را ناوبان یکم شکوری به عهده داشت به همراه ما بودند.

پس از مدتی پرواز به اسکله نفتی البکر رسیدیم. چهار نفر از تکاوران که مسئولیت تخریب را به عهده داشتند باید اول پیاده می‌شدند تا اسکله را پاکسازی کنند و از آنجایی که در تخریب مرحله اول عملیات، محل باند هلی‌کوپتر غیر قابل استفاده شده بود و محلی برای فرود آمدن هلی‌کوپتر نبود بایستی عملیات هاور انجام می‌گرفت و نفرات به پایین می‌پریدند. اولین نفر، سرپرست تیم تخریب بود که پایین پرید و بعد از او نفرات بعدی.

طبق هماهنگی‌های قبلی به دو تیم دو نفری تقسیم شدیم و هر دو نفر به سمت مأموریت خود به حرکت در آمدیم. من با یکی از نفرات مسئول سمت چپ بودم و دو نفر دیگر مسئول سمت راست بودند. در طرفی که مسئولیت آن به عهده من بود کسی از نیروهای دشمن وجود نداشت ولی موقعی که در حال بازگشتن بودیم متوجه سه نفر شدم که به طرف هلی‌کوپتر می‌رفتند.

بلافاصله فهمیدم دشمن بر روی اسکله مستقر است و نفر سوم از نیروهای دشمن است که به دست بچه‌های ما اسیر شده. نفر اسیر شده فرمانده آنها بود که پس از سؤالاتی که به زبان انگلیسی از او کردیم سوار هلی‌کوپتر شد و هلی‌کوپترها سریعاً از منطقه دور شدند.

ما مطمئن بودیم نفرات دشمن که روی اسکله بودند به مرکز خبر داده و احتمال آنکه هواپیماهای جنگی آنها به منطقه اعزام شود زیاد است. بنابراین هلی‌کوپترها باید سریعاً از منطقه دور می‌شدند که این کار را هم کردند. مدت زیادی نگذشته بود که ناگهان متوجه شدیم دو فروند میگ عراقی به منطقه وارد شدند و سریعاً در مسیری که هلی‌کوپترها رفته بودند قرار گرفتند ولی خوشبختانه هلی‌کوپترها توانسته بودن از منطقه خارج شوند بنابراین میگها سریعاً بازگشته و به پرواز به فراز اسکله پرداختند.

تعداد عراقی‌هایی که بر روی اسکله‌ بودند بیست نفر بود. تجهیزات آنها عبارت بود از سه قبضه تیربار کالیبر 50، سه قبضه آر‌پی‌جی،‌یازده قبضه کلاشینکف و نوزده عدد موشک زمین به هوا، ما این اطلاعات را ازفرمانده آنها که در مرحله اول به اسارت ما در آمد در اختیار داشتیم.

عراقی‌ها با دیدن میگ‌های خود روحیه تازه‌ای گرفتند و شروع به تیراندازی به طرف ما کردند. فاصله ما با آنها حدود 200 متر بود.

سلاح‌های ما مختصر بود و با مهمات ناچیزی که در اختیار داشتیم باید صرفه‌جویی می‌کردیم ولی آنها با داشتن مهمات زیاد در تیراندازی به طرف ما مشکلی نداشتند. تیراندازی ما به طور متناوب بود تا اینکه رحمان الفتی دستور شلیک آرپی‌جی را صادر کرد و (شهید) مسعود حسینی این کار را انجام داد ولی به هدف اصابت ننمود.

موشک بعدی را من شلیک کردم که به هدف خورد و یکی از عراقی‌ها را از پا درآورد و همین باعث شد تا پارچه سفیدی را به عنوان تسلیم بلند کنند.

با صدای بلند آنها را صدا زدیم، یک نفر که زیر پیراهنی سفیدش را بر سر اسلحه زده بود جلو آمد و به دنبال او نفرات دیگر به طرف ما آمدند. نُه نفر بودند و با اطلاعاتی که از آنها کسب کردیم، فرمانده آنها درست گفته بود.

تعداد کل عراقی‌ها بیست نفر بود که فرمانده آنها دستگیر شد و با هلی‌کوپتر او را منتقل کردند، یک نفر هم که از پا درآمد، نُه نفر هم که خود را تسلیم کردند، پس باقی می‌ماند نُه نفر دیگر که هنوز مقاومت می‌کردند.

هوا کم‌کم تاریک می‌شد و پیشروی به علت وجود لوله‌ها و موانع روی اسکله و همین‌طور محدودیت دید میسر نبود. حرف‌های اسرای عراقی و تلاش‌های ما برای بیرون کشیدن بقیه آنها به جایی نرسید.

بدین ترتیب عملیات باید متوقف می‌شد و در انتظار صبح می‌ماندیم. به عراقی‌ها از جیره غذایی خودمان دادیم و منتظر شدیم تا صبح بقیه اسکله را پاکسازی کنیم. اما هلی‌کوپترها پس از آنکه به بوشهر می‌رسیدند برای ما تقاضای کمک می‌کردند و ناوچه پیکان مأمور رساندن کمک، مهمات و غذا شد. با رسیدن پیکان شادی زایدالوصفی همه ما را فرا گرفت.

اسیران عراقی را تحویل پیکان دادیم و غذا و مهمات را از ناوچه تحویل گرفتیم و منتظر صبح شدیم. با پیکان هماهنگی شد قبل از طلوع آفتاب از اسکله جدا شود و با آتش توپخانه ما را پشتیبانی کند تا بتوانیم زیر پوشش آتش ناوچه حرکت کنیم و بقیه عراقی‌ها را دستگیر نماییم.

سپیده صبح دمید ولی پیکان به جای پشتیبانی ما ناگهان به طرف دریا حرکت کرد. این کار پیکان برای ما تعجب‌آور بود ولی بعداً فهمیدیم که با حضور ناوچه‌های عراقی در نزدیکی اسکله پیکان برای نابودی آنها حرکت کرده است.

درگیری بین ناوچه‌ها شروع شد و با توپخانه یکدیگر را مورد حمله قرار دادند و از آنجایی که اکثر گلوله‌ها رسام بود، رؤیت آنها به سادگی انجام می‌‌گرفت. پیکان در مدت کوتاهی سه فروند از ناوچه‌های دشمن را غرق کرد و ما منتظر بازگشت آن بودیم. در دور دست افق دریایی پیکان را می‌دیدیم که با شهامت می‌جنگد و به مقابله با ناوچه‌های دشمن ادامه می‌دهد.

ناگهان انفجار شدیدی شنیده شد و متعاقب آن دود غلیظی اطراف پیکان را فرا گرفت. احتمال آنکه این دود متعلق به موشک شلیک شده پیکان باشد بعید بود. باور کردن اینکه پیکان مورد هدف قرار گرفته باشد نیز برایمان مشکل.

در همین اثنا بود که پیکان از میان دودها بیرون آمد و با سرعت هرچه تمامتر به طرف اسکله حرکت کرد. با چسبیدن ناوچه به اسکله به طرف آن دویدیم. چند نفر زخمی بودند و یکی از بچه‌ها دستش شکسته بود. دودی که ما آن را دیده بودیم متعلق به یکی از موشک‌های عراقی بود که قبل از آنکه پیکان را مورد هدف قرار دهد با توپ پیکان منفجر شده بود.

در همین اوضاع و احوال پیکان با پایگاه تماس گرفته و تقاضای هواپیمای جنگی کرده بود که جنگنده‌ها هم به موقع رسیدند و با بمباران هدف‌ها تعدادی از ناوچه‌های عراقی را غرق کردند. جنگنده‌ها بعد از اتمام مأموریت‌ به پایگاه بازگشتند و پیکان در کنار ما پهلو گرفت.

در این موقع شیئی که دودکنان به طرف اسکله می‌آمد توجه ما را به خود جلب کرد. اول فکر کردیم فانتومی است که سقوط کرده ولی هنگامی که به یکی از پایه‌های اسکله برخورد کرد و منفجر شد، ماهیت آن شخص گردید.

پیشروی ما در روی اسکله باید شروع می‌شد. 4 نفر تکاور بودیم که دو نفر دو نفر همدیگر را پشتیبانی کرده تا به محل دشمن رسیدیم. جنازه یکی از عراقی‌ها به همراه اسلحه‌اش روی زمین افتاده بوده و سلاح‌های زیاد دیگری به طور پراکنده به چشم می‌خورد.

معلوم بود که عراقی‌ها فرار کرده‌اند اما چگونه، نمی‌دانستیم. شاید یکی از ناوچه‌های عراقی شب در کنار اسکله پهلو گرفته بود و نُه نفر عراقی را از صحنه خارج کرده بود.

برای تخریب اسکله از مهمات خود آنها استفاده کردیم و پس از پاکسازی اسکله و تخلیه مهمات بر روی ناوچه از بوشهر به پیکان ابلاغ شد تا بازگشت خود را آغاز کند. ساعت حدود 12 ظهر بود که ما از اسکله جدا شدیم.

تصمیم گرفتم پیش عراقی‌ها بروم و با آنها کمی صحبت کنم. در آشپزخانه دریچه کوچکی بود که به باشگاه افسران باز می‌شد و از آنجا می‌توانستم با اسرا صحبت کنم. عراقی‌ها تا مرا دیدند خوشحال شدند چون روز قبل آنها را اسیر کرده بودیم و خیلی به آنها رسیده بودیم.

از من سیگار خواستند ولی نگهبان گفت: این کار را انجام ندهم چون ممکن است آتش‌سوزی راه بیندازند. گفتم: تا سیگارشان تمام نشده از پیش آنها نمی روم. 4 نخ سیگار داشتم، یکی را برای خودم برداشتم و سه تا را هم به آنها دادم.

سیگارم هنوز تمام نشده بود که صدای مهیبی به گوش رسید و متعاقب آن موج انفجار شدید مرا از دریچه به داخل باشگاه فشار داد. دود غلیظی سراسر آشپزخانه را فرا گرفت. احساس کردم آخرین لحظه زندگی‌ام است.

از آشپزخانه زدم بیرون. خیلی‌ها سروصورتشان خونی شده و زخمی‌ هم زیاد داشتیم. کشتی صدمه دیده بود و هر کس دنبال چیزی می‌گشت. دنبال لایف ژاکت گشتم ولی نتوانستم پیدا کنم. در این موقع آژیر ترک ناو زده شد و آنهایی که زنده بودند و قادر به شنا کردن، داخل آب پریدند.

آنچه اتفاق افتاد، موشکی بود که به ناوچه اصابت کرده بود. دو نفر از تکاوران با سلاح سبک تیراندازی می‌کردند ولی موشک بعدی هم از راه رسید و به پل فرماندهی اصابت کرد. در فاصله یکی دو دقیقه ناوچه به داخل آب فرو رفت و پیکان با همه قهرمانی اش غرق شد.

بچه‌هایی که لایف ژاکت داشتند در روی آب شناور بودند و همین باعث شد ترکش‌های موشک دوم تعدادی از آنها را در سطح آب به شهادت برساند. بعضی هم بر اثر موج انفجار زیر آب رفتند و بیهوش شدند. از دو قایق نجات ناوچه یکی پنجر بود و یکی سالم.

تعدادی به قایق پنچر چسبیده بودند و قایق سالم را هم باد می‌برد. حال من به نسبت خوب بود. با یک نفر از اسرای عراقی که سالم مانده بود به ‌طرف قایق شنا کردیم. نفر عراقی اول به قایق رسید و بعد من و بعد هم نفر سوم.

آوار شدیم و شروع کردیم به پارو زدن به طرف بچه‌ها ولی باد مانع پارو زدن بود، قایق نجات هم طوری ساخته شده که مشکل است آن را در جهت مخالف جریان باد به حرکت درآورد. خلاصه نتوانستیم به بچه‌ها نزدیک شویم.

نفر عراقی به طرف یکی از مجروحان عراقی رفت تا او را نجات دهد و همزمان، جریان باد ما را از آن دو نفر جدا کرد. بدین ترتیب من و یک نفر دیگر در قایق سالم ماندیم.

لحظات به کندی می‌گذشت تا اینکه ناگهان چشم‌مان به یکی از ناوچه‌های عراقی افتاد که به ما نزدیک می‌شد چون قایق‌مان سالم بود و از مسافت دور دیده می‌شد، خیلی ناراحت شدیم و خود را اسیر یافتیم ولی ناوچه عراقی دور زد و از ما دور شد و هنگامی که صدای فانتوم شنیده شد علت این عکس‌العمل ناوچه عراقی برایمان روشن گردید.

فانتوم روی ناوچه عراقی شیرجه کرد ولی راکت شلیک شده به ناوچه اصابت نکرد. فانتوم با دور زدن و عبور از بالای سر ما حمله دوم را انجام داد و راکت دوم ناوچه را به آتش کشید و لحظاتی بعد با انفجاری شدید به قعر دریا فرو رفت. مزدوران بعثی باز هم دست‌بردار نبودند و ناوچه دیگری را وارد صحنه نبرد کردند که این ناوچه هم با اولین موشک یکی از فانتوم‌ها به آتش کشیده شد و با سرعت به طرف جزیره بوبیان حرکت کرد ولی در حال حرکت منفجر شد.

2 ساعت از غرق شدن ناوچه پیکان می‌گذشت که هلی‌کوپترهای خودی از دور نمایان شدند و چون قایق نجات ما سالم بود اول ما را دیدند و به طرف ما آمدند. با اشاره دست به آنها فهماندیم که به سوی زخمی‌ها بروند و اول آنها را نجات دهند. هلی‌کوپترها به طرف قایق دوم رفتند و شروع به جمع‌آوری زخمی‌ها کردند. ما آخرین نفراتی بودیم که جمع‌آوری شدیم.

هوا کم‌کم تاریک می‌شد که به منطقه رسیدیم و ما را تخلیه کردند.

احمد شمس زاده علوی
گروه حماسه و مقاومت فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/7 10:22:12
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی کوتاه از شهید محمد سعید جعفری

 
خاطراتی کوتاه از شهید محمد سعید جعفری
شاید جنازه‌های ما پیغام جنگ را به مردم برساند/ شهادت در حالت سجود


سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشیرین و در ایام تصدی پدرش بر گمرک خسروی به دنیا آمد. سلسله ایشان از سادات قدیمی و اصیل کرمانشاه بود و با چهل واسطه به امام حسن ابن علی ابن ابیطالب(ع) می‌پیوست.

اولین فرمانده سپاه غرب کشور

شکل‌گیری پاسداران انقلاب تقریباً زمانی بود که خضر زنده تشکیل شد. یعنی اولین حرکت به نام "پاسداران انقلاب" روزی بود که نیروهای انقلابی کرمانشاه به خضر زنده رفتند. آرمی که برای نیروها طراحی کردند آبی رنگ  بود با دو تا دست که از مچ به هم فشرده شده بود و بالایش هم نوشته شده بود: «پاسداران انقلاب اسلامی 

حجت الاسلام سید مصطفی حسینی روایت دقیق‌تری از شکل گیری پاسداران انقلاب اسلامی بازگو می‌کند :

 

«خاطره به یادماندنی كه هرگز آن را فراموش نمی‌كنم اینكه انقلاب اسلامی پیروز شده بود و شاه رفته بود و حكومت اسلامی به حمدالله محقق شده بود، شاید 2-3 هفته از پیروزی انقلاب گذشته بود. در مسجد آیتالله بروجردی طبقه بالا بودم، دیدم كسی از پائین داد میزند آقا سید مصطفی! آقا سید مصطفی! از بالكن نگاه كردم دیدم مرحوم شهید جعفری است، گفتم خیر است، خبری هست؟! دوباره راهپیمایی داریم؟ !

 

فرمودند بیا پائین، آمدم پائین، گفتند «سوار شو میخواهیم سپاه پاسداران تشكیل بدهیم» گفتم سپاه پاسداران چیه؟! گفت میخواهیم برویم سراب خضرزنده، آنجا پادگان تشكیل بدهیم. یك ماشین از این شورلتهای آمریكایی كرم رنگ كه مال رئیس ساواك سابق بود سوار شدیم و به طرف سراب خضرزنده رفتیم، آنجا كه رسیدیم با 12 نفر جوان با محاسن خیلی زیبا روبرو شدم از این گروه 12 نفره 11 نفر شربت شهادت نوشیدند. شهید جهاندار زرافشانی بودند شهید جعفر نوروزی شهید زنگنه- شهید علی سوری و ..." به این ترتیب پاسداران انقلاب اسلامی در سال 57 (همان سالی که در آرم سپاه نقش بسته) تشکیل گردید و سید محمد سعید جعفری اولین فرمانده سپاه غرب کشور شد .


 

غائله سنندج

در روز اول پیروزی انقلاب که همه در خوشحالی فتح بودند، بهروز همتی خاطره‌ای از آن روز که سعید جعفری با او تماس می‌گیرد بیان می‌کند که نشان از پیش بینی غائله سنندج توسط شهید دارد :

 

«عصر روز 22 بهمن كه همه در تب و تاب و شادی پیروزی بودند شهید سعید با من تماس گرفت و گفت كه كردستان به دست گروهكها خواهد افتاد، فردا صبح شما در سنندج باشید و امور را تحت نظر بگیرید 

 

شهید جعفری به طرق مختلف از اوضاع شهر سنندج آگاه بود تا اینکه اواخر اسفند 57 خبر حمله به کمیته شاطر محمد و محاصره پادگان لشکر 28 سنندج به گوش سعید رسید. در این شرایط شهید جعفری تصمیم به اعزام نیروهای پادگان خضر زنده به سنندج جهت دفاع از لشکر 28 را می‌گیرد. جزئیات اعزام را جلیل کرم شرح می‌دهد :

 

«تقریباً یک هفته -یعنی حدوداً تا 26 یا 27 اسفند- بود در پادگان بودیم که یک روز ساعت 10 صبح که مشغول آموزش نظامی بودیم، دیدیم مرحوم آقا سعید از شهر آمد و گفت همه جمع بشوید. همه جمع شدیم جلوی ساختمان و آقا سعید صحبت از شهادت کردند صحبت از اینکه سنندج به دست ضد انقلاب‌ها و چریک‌های فدایی و دموکرات‌ها افتاده است و آنجا عزیزانی مثل مرحوم شاطر محمد و پسرش حشمت را که از فعالین کمیته بودند به شهادت رسانده‌اند. و امام هم دستور داده که اولین نیروهایی که نزدیکتر به آنجا هستند بروند از کردستان دفاع کنند. بنابراین بچه‌های کرمانشاه و پاسداران انقلابی که در خضر زنده جمع شده‌اند باید جزء اولین نیروهای اعزامی باشند .

 

مرحوم آقا سعید از شهادت برایمان گفت؛ گفت که هر کس آنجا برود راه برگشتی نیست یعنی خودتان بدانید چه کار دارید می‌کنید، این انتخاب، انتخابی است که باید خودتان داشته باشید 

 

حدود 30 نفر از نیروهای مردمی کرمانشاه به داخل پادگان سنندج هلی برن می‌شوند و نهایاتا پادگان در نوروز 58 از محاصره خارج می‌شود. در غائله‌های بعدی شهرهای مهاباد، مریوان، روانسر، پاوه و کامیاران نیز نیروهای شهید نقش ایفا کردند که مجال شرح نمی‌باشد .


 


تشکیل سازمان پیشمرگان کرد مسلمان

 از زمان طاغوت، عده‌ای از كردها و ساكنان منطقه، تحت تعقیب دولت ایران قرار داشتند و این افراد، از ترس بازداشت به عراق رفته، در آنجا ساكن شده بودند این روند در ابتدای پیروزی انقلاب نیز ادامه داشت، حتی برخی از این افراد به صورت پناهنده در اردوگاههای پناهندگان عراق به سر می‌بردند. بسیاری از این افراد، جرم قابل توجهی مرتكب نشده بودند و از ترس، به علت ارتكاب جرائم كوچك یا همراهی در مقطعی با گروهكها، به این وادی كشیده شده بودند، حتی عده‌ای در اثر برخی اجحافات در زمان حكومت ستمشاهی تحت تعقیب قرار گرفته، مجبور به ترك خانه و میهن خود گردیده بودند و به علت عدم اطلاع كافی از وضعیت و نگرش حكومت مركزی، پس از انقلاب گمان می‌كردند كه در صورت بازگشت، همچنان موردتعرض قرار خواهند گرفت. آقای همتی درباره دلیل و زمینه تشکیل سازمان می‌گوید :

 

«...در آبان ماه سال 58 کردستان مورد هجوم دوباره ضد انقلاب قرار گرفت و برای دومین بار بر شهرهای استان کردستان مسلط شدند، بسیاری از نیروهای مؤمن و معتقد كرد اعم از شیعه و سنی که جانشان در معرض خطر بود در همان آبان 58 شهرستان سنندج را ترک کردند و بیشتر این نیروها به شهر کرمانشاه مهاجرت کردند. از جمله مرحوم احمد مفتی زاده -که رهبری نیروهای مذهبی اهل سنت استان کردستان را عهده‌دار بود.- به علاوه جمع کثیری از نیروهای هوادار ایشان. كه همه در کرمانشاه مستقر شدند و از طریق سپاه و بعضی از بخش های حکومت، امکانات در اختیار این افراد مهاجر قرار گرفت و با تسلط کامل نیروهای ضد انقلاب در کردستان، در پایان آبان ماه سال 58 بحثی با عنوان تشکیل یک سازمان از نیروهای داوطلب اهل سنت، با عنوان سازمان پیش مرگان مسلمان کرد مطرح شد .

 

از طریق شهید عزیز سید محمد سعید جعفری و با پیگیری‌هایی که سپاه پاسداران انجام داد و با موافقت مرحوم احمد مفتی زاده و خواهر زاده‌های ایشان آقایان ماجد روحانی و برادر بزرگشان فؤاد روحانی و بعضی از نزدیکان مرحوم مفتی زاده، سازمان پیش مرگان کرد مسلمان تشکیل شد. در تشكیل سازمان پیش مرگان كرد مسلمان عزیزان دیگری نیز فعالیت داشتند ولی ایشان نقش عمده‌ای در این زمینه ایفا نمود 

 

تشكیل سازمان پیشمرگان كرد مسلمان نقش بسیار موثری در ثبات امنیتی منطقه داشت چرا كه بسیاری از پناهندگان از عراق بازگشته و از عوامل اختلال در امنیت به عوامل تامین منطقه تبدیل شدند و مهاجرین نیز به شهرهای خود بازگشتند و از سوی دولت حمایت گردیده، با نفوذ و آشنایی خود در منطقه امنیت را نهادینه نمودند .


 


مهمترین وظیفه ما امروز جنگ است

سرهنگ دریابار نقل می‌کنند: «... بین جوانان حزب اللهی در خیابان به سخنرانی پرداختند و اعلام كردند: «امروز جهاد بر هر كس كه می‌تواند، واجب است 

 

اینقدر این سخنرانی و این اعلام جهاد، در فضای گیج دو سه روز اول جنگ، غیر مترقبه بود و این قدر این مطلب سنگین بود كه یكی از افرادی كه ارادت هم به شهید داشت، ناگهان مضطرب شد و در یك حالت روحی غیر معمول به سوی شهید حمله‌ور گردید، در حالیكه فریاد می‌زد: «این می‌خواهد همه ما را به كشتن دهد. چرا خودت به جبهه نمی‌روی؟ می‌خواهی ما را بفرستی؟ خودش كارخانه‌دار است اما ما بیچاره‌ها را تحریك می‌كند. به ما چه كه به جنگ برویم، ارتشی‌ها كه 30 سال است برای اینطور روزی حقوق می‌گیرند باید بجنگند 

 

 و برادر آن گوینده او را می‌گیرد و می‌گوید: "این آقا سعید است نمی‌فهمی؟ !" شهید می‌گوید: «مگر ارتش انقلاب كرد؟! همه مردم ایران انقلاب كردند. امروز هم همه مردم باید از انقلابشان دفاع كنند. گیرم اصلاً زمانی ارتش از انقلاب دفاع نكند این دلیل می‌شود كه ما هم بنشینیم و دفاع نكنیم؟!». بعضی از بچه‌ها گفتند: آقا سعید! اگر ما به جبهه برویم پس چه كسی با گروهكها مبارزه كند. شهید فرمودند: «امروز دیگر بحث گروهكها تمام شده است. مهمترین وظیفه ما امروز جنگ است 


 

اين عراق حمله خواهد كرد !

سعید یكسال پیش از آغاز جنگ تحمیلی با نگاشتن نامه‌ای تحركات جبهه عراق و خطر حمله قریب الوقوع آنان را به مسئولان وقت گوشزد می‌نماید. پیرو این روشنگری‌ها نیروهای مردمی كرمانشاه در آذر ماه ۵۸ كنسولگری عراق را كه مشغول نقشه برداری و جمع آوری اطلاعات از منطقه است تصرف می نمایند و اسنادی را نیز در اختیار سعید قرار می‌دهند .

 

سعید در مصاحبه‌اش با روزنامه اطلاعات در اسفند ۵۸ بار دیگر بر خطر حمله عراق تصریح نموده و با وجودی که در این زمان هیچگونه مسئولیت رسمی در کشور نداشت،  تنها از روی احساس تکلیف، از تابستان ۵۹ رأساً دو مجموعه را به سركردگی شهیدان مفقودالاثر امیر سالمی و داوود رضوانی در مرزهای خسروی و گیلانغرب مستقر می نماید تا آخرین تحركات دشمن را به صورت روزانه گزارش نمایند. متأسفانه با هجوم ارتش عراق به ایران این دو گروه که در نزدیک‌ترین خط مرزی ایران با عراق مستقر بودند با مقاومت محدودی متلاشی و دو فرمانده غیور آن به شهادت می‌رسند .


 

شاید جنازه‌های ما پیغام جنگ را به مردم برساند

آقای داوود به‌مرام نقل می‌کند: «در نكته‌ای من از ایشان سئوال كردم، به آقا سعید گفتم كه ایده شما از این تشکیل جبهه چیست؟ مثلاً چرا اصرار بر مسئله جهاد و شهادت دارید؟ ارتش باید بیاید و جلو عراق بایستد. به علاوه اگر ما هم می‌خواهیم كاری بكنیم یك منطقه‌ای كه عراقییها را بهت رببینیم و بتوانیم به صورت چریكی پیشروی كنیم، تیراندازی كنیم به آنها صدمه بزنیم و برگردیم نه اینكه در سر پل رودرروی عراقیها بایستیم 

 

آقا سعید فرمودند: "جنگ عراق با ما، مثل مبارزات كردستان نیست كه هدف، تنها ضربه زدن به گروهكها باشد. این نبرد یك ارتش با ماست اگر آنها احساس كنند كه هیچ جبهه‌ی منسجمی در برابرشان وجود ندارد تا تهران خواهند رفت. ما باید از پیشروی آنها جلوگیری كنیم، آسیب به آنها كافی نیست. بعلاوه سیزده هزار نیرویی كه در پادگانها هستند بدون آنكه هیچ گونه فعالیتی داشته باشند، بنی‌صدر هم اجازه ورودشان را در جنگ نمی‌دهد. ما آمده‌ایم اینجا ...[تا شاید جنازه‌های ما پیغام جنگ را به مردم برساند و غیرت نیروهای مسلح را به خروش آورد تا از پادگانها به سوی جبهه‌ها بیرون بیایند. بله ما آمده‌ایم اینجا كه شهید شویم ".


 

به امام زمان قسم تا به امروزیك نگاه حرام نكرده‌ام

سید شجاع الدین جعفری، برادر سعید، نقل می‌کند: «شبی كه مرحوم آقا‌سعید در بامداد آن، شهید شدند دسته‌ی ما عملیات داشتیم. یكی دو ساعت به غروب مانده بود كه آقا‌ سعید به من گفتند: «آقا شجاع برویم غسل كنیم.» نزدیك محل استقرار ما در قره بلاغ یك موقعیتی بود به نام چم امام حسن(ع) كه از سر شاخه‌های رود الوند به حساب می‌آمد، آب زلالی داشت و عمقش هم تقریباً به اندازه یك نفر بود .

 

در مسیر تا چم امام حسن (ع) آقا ‌سعید با من صحبت می‌كرد. از اهمیت امر به معروف و نهی از منكر و لزوم پرهیزکاری سخن می‌گفت. ...صحبت هایمان تا زمان بیرون آمدن از آب ادامه یافت. توصیه هایی به من فرمود از جمله آنكه گفت : «شاربت بلند شده آن را كوتاه كن» و فرمود كه: «تو الان در سِنّی قرار داری كه در معرض نگاه حرام هستی. چشمانت را پاك نگهدار و از گناه دوری كن» عرض كردم: «آقا سعید روزگار طوری نیست كه بشود تقوا را آنطور كه شما می‌گویید نگه داشت. صبح كه از منزل بیرون می‌آئیم كسانی را می‌بینیم كه حجابشان را درست رعایت نمی‌كنند »

 

آقا ‌سعید همانطور كه سرش را با حوله خشك می‌كرد، پرسید: «سن شما بیشتر است یا من؟» گفتم: شما. حوله را از روی صورتش كنار زد و گفت: «به وجود مقدس امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) تا به امروزیك نگاه حرام نكرده‌ام» این قسم بزرگترین قسم سعید بود و چنان این حرف را محكم زد كه اشك در چشمانم حلقه بست ... .


 

شهادت در حالت سجود

آقای داریوش بذری همراه سعید در 4 آبان 1358، اتفاقات آن روز را اینگونه می‌گوید: «... با مشخص شدن مسیر، به صورت صفی حركت كردیم. شهید سید محمدسعید جعفری و شهید بختیاری نفرات اول و دوم بودند و من پشت سر آنها در حال حركت بودم. آقای علی اكبر همتی و شهید بابایی نیز بعد از ما قرار داشتند. با فاصله‌ای حدود سیصدمتر برادران شهید جعفری نیز می‌آمدند .

 

در طول مسیر چندین بار من و علی اكبر همتی از شهید جعفری درخواست كردیم تا با توجه به شناخت مسیر، ما پیشاپیش گروه حركت كنیم ولی انگار او كلام ما را نمی‌شنید. در آن لحظات پیش خودم فكر كردم كه شاید ایشان به جهت موضوعی كه چند شب پیش در بلندی قراویز اتفاق افتاد از ما مكدر شده است اما بعداً فهمیدیم كه اینطور نیست. انسانهای آسمانی به آسمان تعلق دارند و كلام زمینی‌ها را نمی‌شنوند. «مَضْرُوبَةٌ بَینَهُمْ وَ بَینَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ اَلْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ اَلْقُدْرَةِ» (خطبه حضرت امام علی (ع) در خلقت آدم و آسمانها و زمین ).

 

به پیكر شهدا كه رسیدیم ایشان و شهید عزیزی كه اهل نهاوند بود جلو رفتند، من در فاصله‌ چند متری آنان قرار داشتم. شهید باقر بابایی و علی اكبر همتی از پشت سر دویدند و بین من و آن عزیزان قرار گرفتند ناگهان نور و صدای دو یا سه انفجار دیده و شنیده شد و همه‌ی ما بر روی زمین افتادیم. پس از لحظاتی متوجه شدم كه چه اتفاقی افتاده، به آرامی برخاستم، دیدم كه شهید جعفري رو به قبله و به حالت سجده بر زمین افتاده بود 

 

شهيدي كه جزو السابقون السابقون بود

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/6 11:36:48

 

 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قسم خوردن اسمال یخی بر سر ناموس در اردوگاه اسارت بعثی‌ها

قسم خوردن اسمال یخی بر سر ناموس در اردوگاه اسارت بعثی‌ها
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذّب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند. 

وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذّب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید و با اسلحه‌هایشان برادرها را از هم دور می‌کردند. نگاه‌های چندش آور و کش‌دارشان از روی ما برداشته نمی‌شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت، بلند شد و با لهجه‌ی غلیظ آبادانی، جواد را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!

رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می‌گن اسمال یخی، بچه‌ی آخر خطم نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم می‌خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مُردن و با غیرت و شرف مُردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت: ما به سبیلمون قسم می‌خوریم. چشمی که ندونه به ناموس مردم چطوری نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن‌ها رو به اسارت می‌گیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده که بتونه معنی ناموس رو بفهمه و غیرت رو معنی کنه. شرف پیش شما به پشیزی نمی‌ارزه. این چه مسلمانیه، آی مسلمان‌ها...

سربازها او را می‌دیدند که چگونه رگ گردنش برآمده و خون جلوی چشمش را گرفته است. از جواد پرسیدند: یالا ترجم، شی گول؟ نخسر علیه رصاصه(یالا ترجمه کن، چی می‌گه، خرجس یه گلوله است).

برادر عرب زبان نمی‌دانست چگونه این همه خشم و عصبانیت را تلطیف و بعد ترجمه کند. مِن و مِن می‌کرد. نمی‌دانست چه بگوید که اسمال یخی گفت: کا، می‌ترسی از ناموست دفاع کنی؟ زنده بودن هنر نیست. جوانمرد زندگی کردن هنره...

جواد رو کرد به بقیه‌ی برادرها و با لهجه‌ی غلیظ عربی گفت: آقا بگیریدش ترمزش بریده!

- تو حواست باشه از ترس مردن کوردل نشی، کوردل که شدی لال هم می‌شی، بی دست و بی‌پا هم می‌شی، ناموستون رو اسیر کنند و بندازن جلوتون و شما هم ساکت بشینید و خوشحال باشید که هنوز زنده‌اید و نکشتنتون.

هنوز صدای جوانمردی و غیرت او را می‌شنیدیم که دستور دادند از گودال بیرون بیاییم. ما را به گوشه‌ی دیگری بردند؛ جایی که هم زیر نظر آنها بودیم و هم کمی از بقیه فاصله داشتیم. بیشتر از خودم دلم به حال برادرهایم سوخت. چه زجری می‌کشیدند وقتی ما را اسیر دست دشمن می‌دیدند. خودم مهم نبودم، دلم به حال خانواده‌ام می‌سوخت. چه کسی می‌خواست خبر اسارت مرا به مادرم بدهد.

آقا چه حالی پیدا می‌کرد اگر می‌شنید؟ کریم و سلمان چه می‌کردند؟ رحیم طاقت شنیدن اسارت مرا نداشت. بیچاره سید! کسی را انتخاب کرده بود که جنگ حتی به او فرصت فکرکردن و پاسخ دادن نداده بود.

دو برادری که لحظاتی قبل از ما به اسارت در آمده بودند، یکی مرد میان‌سالی بود که دوستش را از پشت بسته بودند و از صورتش خون می‌چکید. نمی‌دانستم کدام قسمت از صورتش ترکش خورده است. برادر دیگری که حدود 26 سال داشت، در لباس تکاوری با قامتی بلند و درشت و چهره‌ای رنگ پریده و چشمانی بی‌رمق بر خاک افتاده بود و خاک زیر پایش سرخ شده بود. با دیدن این دو برادر مجروح در یک لحظه موقعیت خودم را فراموش کردم و از یاد بردم اسیرم و این سرباز دشمن است که با اسلحه بالای سرم ایستاده است.

با دندان دست‌هایم را باز کردم. سپس دست خواهر بهرامی را نیز باز کردم. هرچه سرباز فریاد می‌زد گویی گوشی برای شنیدن نداشتم. تکه‌ای باند را که برای احتیاط دور جوراب و پایم بسته بودم، باز کردم و با آبی که در قمقمه‌ی کمری تکاور مجروح بود، صورت خون آلودش را شست و شو دادم. از ناحیه‌ی چشم شدیداً آسیب دیده بود. بعد از شست و شوی چشم‌هایش مقداری گاز استریل را که به همراه داشتم روی زخم گذاشتم تا خونریزی‌اش موقتًا قطع شد. ولی این مقدار گاز فقط برای یکی از چشمان او کافی بود. برادر دیگری چند متر آن طرف‌تر بر زمین افتاده بود. به سمت او دویدم. سرباز بعثی پی در پی فریاد زد: ممنوع، ممنوع و من هم در پاسخ فریاد زدم: مجروح، مجروح.

با خودم گفتم هرچه باداباد، مگر من برای کمک به این مجروحان به آبادان برنگشته بودم؟ مگر برای ماندن در بخش به خانم مقدم التماس نمی‌کردم. تکاور هر لحظه رنگ پریده‌تر می‌شد. اسمش را از روی لباسش خواندم: تکاور میراحمد میر ظفرجویان. از شدت بغض داشتم خفه می‌شدم. خون چنان در رگ‌هایم به جوش آمده بود که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است خون بالا بیاورم.

دکمه‌های لباسش را باز کردم، از ناحیه‌ی شکم آسیب جدی دیده بود. دل و روده‌هایش پیدا بود. تمام لباسش غرق خون بود. خواهر بهرامی پاهای او را بالا گرفت اما با دست‌های خالی چه می‌توانستم بکنم. هرچه از بعثی‌ها خواستیم آمبولانس خبر کنند و او را به بیمارستان انتقال دهند جواب می‌دادند: اصبروا، یجی، بالطریق! (صبر کنید، می‌آید، توی راه است). با گذشت زمان ما بی قرارتر و عصبانی‌تر می‌شدیم و بر سر سرباز فریاد می‌زدم و درخواست آمبولانس می‌کردیم.

برادر میرظفرجویان می‌گفت: از آنها چیزی نخواهید.

پشت سر هم ذکر می‌گفت و صدام را نفرین می‌کرد. با فشار کف دست‌هایم بر روی شکمش، جلوی شدت خونریزی را گرفته بودم. تمام پایین مانتو مقنعه‌ام به خون این برادر تکاور آغشته شده بود. مستأصل شده بودم.چندمتر آنطرف‌تر یکی از منازل شرکت فاسترویلر را دیدم که درش باز بود. به خواهر بهرامی گفتم:می‌خوام برم داخل این خونه. شاید بتونم پارچه تمیز یا وسایل ضدعفونی پیدا کنم و زخم رو ببندم.

خواهر بهرامی گفت: خطرناکه. ممکنه نیروهای عراقی اونجا مستقر شده باشن.

برگشتم و به گودالی که برادران درآن اسیر بودند نگاه کردم. هنوز همه‌ی چشم‌ها با نگرانی به ما خیره بودند. به پشتوانه‌ی غیرت نگاه آنها احساس امنیت کردم. بلند شدم که داخل خانه بروم اما برادر میر ظفرجویان چیزی زمزمه می‌کرد. صدایش آرام شده بود. به سختی متوجه شدم که می‌گوید: جایی نرید، اینجا امنیت نداره.

از اینکه تکاوری با تنی مجروح به خاک افتاده بود و هنوز غیرت و مردانگی در صدایش موج می‌زد احساس غرور می‌کردم و برای زنده بودنش بیشتر به دست و پا افتادم. دست‌های خونی‌ام را به سرباز عراقی که بالای سرمان ایستاده بود نشان دادم و به او فهماندم که می‌خواهم دست‌هایم را بشویم. اجازه داد داخل خانه رفتم. در آستانه‌ی در، روی یک چوب لباسی حوله‌ی بزرگ سفیدی دیدم. بی آنکه جلوتر بروم سریع حوله را کشیدم و برگشتم. سرباز فهمیده بود که شست و شوی دست بهانه است اما نمی‌دانم ذاتش خوب بود یا تحت تاثیر قرار گرفته بود؛ اصلاً به روی خودش نیاورد.

سرباز عراقی را نمی‌دیدیم فقط لوله‌ی تفنگش بود که به تناسب جابه‌جایی ما، جا به جا می‌شد. حوله را به سختی دور شکمش پیچیدیم. آنقدر خون از دست داده بود که بدنش شل و سنگین و لب و دهانش خشک شده بود و آب طلب می‌کرد. خواهر بهرامی به سرباز گفت: مای، مای(آب، آب)

میرظفرجویان دوباره گفت: از اینها چیزی طلب نکنید، اینها کثیف هستند.

ته قمقمه هنوز کمی آب مانده بود؛ آن را دور لب و دهانش ریختم.

پرسیدم: سید بچه‌داری؟

با تکان سر گفت: بله

مثل اینکه دلش می‌خواست از بچه‌اش حرف بزند. گفت: اسمش سمیه است.

اشکی به آرامی از گوشه‌ی چشمشش سُر خورد. از خودم بدم آمد. من که نتوانسته بودم جلوی خونریزی‌اش را بگیرم، دیگر چرا او را به یاد دخترش انداختم. چشم‌هایش را به سختی باز نگه داشته بود.

جمله‌ای که به سختی ادا کرد این بود: به دخترم سمیه بگویید پدرت با چشمان باز شهید شد و به آرزویش رسید.

قلبم از شنیدن این جملات آتش گرفته بود.

در همین حین صدای چند هواپیما سکوت منطقه را در هم شکست. برادران اسیری که در گودال بودند خوشحال شدند. فکر می‌کردند اینها هواپیماهای خودی‌اند که برای آزاد کردن ما آمده‌اند.

گفتم: سید، تو تکاوری، همه منتظر تو هستند، اینجا که عراق نیست، اینجا خاک ایران است. تا چند ساعت دیگر نیروهای خودی می‌آیند و همه‌ی ما آزاد می‌شویم و بر می‌گردیم و خبر پیروزی را خودت به سمیه و مادرش می‌دهی.

دوباره گفت: لعنت بر صدام.

برادری که از ناحیه‌ی چشم آسیب دیده بود وقتی شنید سید به صدام نفرین می‌فرستد گفت: سید اینا می‌فهمن چی می‌گی، تقیه کن.

اما سید این بار با صدایی بلندتر از عمق وجودش گفت: لعنت بر صدام!

حوله‌ی سفید دور کمرش پر از خون شده بود. جابه‌جا کردن حوله به سختی انجام می‌شد. تقریباً سه ساعت طول کشید تا آمبولانس آمد. ابتدا به طرف گودالی که برادرها در آن بودند، رفت. چند نفر از آنها را که از ناحیه‌ی سر و صورت و دست و پا مجروح شده بودند سوار کرد و بعد از همه سراغ سید تکاور آمدند. تقاضای برانکارد کردم.

گفتند: خودش باید سوار شود، نمی‌دانستم مجروحی که قدرت باز نگهداشتن  پلک‌هایش را نداشت، چگونه می‌توانست با پای خودش سوار آمبولانس شود. هرچه می‌گفتم برانکارد بیاورید توجهی نداشتند. آمبولانس بدون برانکارد و بدون هیچ‌گونه وسایل کمک‌های اولیه و پزشکیار آمده بود. آن موقع هنوز دشمن را نمی‌شناختم.

دست به کمر ایستاده بودند و می‌گفتند بگذاریدش توی آمبولانس.

من و خواهر بهرامی هرچه تلاش کردیم نتوانستیم بلندش کنیم. هر پنج مجروح داخل آمبولانس با دیدن این صحنه پیاده شدند و به کمک ما آمدند. هرکس گوشه‌ای از بدنش را گرفت و او را داخل آمبولانس گذاشتند. دوباره حوله را جا به جا کردم و به برادر که کنارش بود گفتم: این تکاور سید است، به خاطر خدا دستت را روی زخمش بگذار و فشار بده تا شدت خونریزی کمتر شود و به بیمارستان برسد.

برای آخرین بار دستم را بر زخمش گذاشتم و «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» خواندم. چشمانش را باز کرد و گفت: «خواهر این راه زینب و سید الشهداست». خون توی بدنم خشکید؛ خیلی به موقع بود. در آن ساعات بهت و ناباوری، احتیاج داشتم که کسی مدام بگوید این راه زینب و سیدالشهداست، صبوری کنید.

خیلی تلاش کردم از آمبولانس پیاده نشوم و تا بیمارستان با آنها همراه شوم اما به زور اسلحه‌ی عراقی‌ها و اصرار برادرها پیاده‌شدم. اصرارم برای حمل مجروحی که از ناحیه‌ی چشم آسیب دیده بود بی‌فایده ماند.

وقتی پیاده شدم دوباره سرباز با لوله‌ی تفنگش ما را به سمت آنکه چشمش مجروح شده بود هُل داد. در این چند ساعت از بس لوله‌ی تفنگشان را به تن و بدنمان کوبیده بودند، استخوان‌هایمان درد گرفته بود. آخرین صحنه‌ای را که در لحظه‌ی پیاده شدن از آمبولانس و بسته شدن در دیدم به خاطر سپردم.

پسری را در آمبولانس دیدم که بیست ساله به نظر می‌رسید. کتف چپش تیرخورده بود و زیرپوش سفید رکابی به تن داشت. محاسن مشکی و قامتی متوسط داشت. بر بازوی دست راستش که آن را با کمربندش به گردن آتل کرده بود، خالکوبی رستم و مارزنگی جلب توجه می‌کرد. سعی می‌کردم قیافه‌ها را به خاطر بسپارم اما آنقدر در آن چند ساعت قیافه‌های خودی و غیرخودی و درهم و برهم دیده بودم که نمی‌توانستم همه‌ی آنها را به ذهن بسپارم.

دوباره پیش خواهر بهرامی و آن مجروح برگشتم. صورت و چشم‌های مجروح پر از خون شده بود. وقتی سرش را پایین می‌گرفت خونریزی همراه با درد بسیار زیاد شدت می‌گرفت. جایی را نمی‌دید. من و خواهر بهرامی کنارش نشستیم. گفتم: امن یجیب بخوان تا دردت تسکین پیدا کند. چرا جلو نیامدی و تلاش نکردی سوار آمبولانس شوی و با آنها به بیمارستان بروی؟ ممکن است چشم‌هایت را از دست بدهی.

- صلاح نبود.

تعجب کردم: چی؟ از اینجا ماندن که بهتر بود. اینجا حتی وسایل کمک‌های اولیه هم نداریم و با فشار دست می‌خواهیم خون‌ریزی را بند بیاوریم.

پرسیدم: شما با هم اسیر شدید؟

گفت: من و میرظفرجویان و مجید جلال‌وند و عبدالله باوی با هم بودیم.

به آرامی گفت: عراقی‌ها کجا هستند؟

- آن طرف ایستاده‌اند.

- صدای ما را می‌شنوند؟ چند نفرند؟

- چرا می‌پرسی؟

- در یک فرصت مناسب کیفم را از جیب شلوارم بیرون بکشید و آن را از بین ببرید. اگر آن را از بین ببرید راحت می‌شوم و درد چشمانم را تحمل می‌کنم.

- مگر شما را تفتیش نکردند؟ مگر جیب‌های شما را خالی نکردند؟ شما اسلحه دارید؟

گفت: نه، چندتا ماشین را با هم گرفتند. چون مجروح بودم فقط دست‌هایم را بستند و اینجا انداختند.

کفش‌های خواهر بهرامی، کفش‌های سفید تابستانی پرستاری بود که روی سطح آن سوراخ‌های ریزی داشت. هردویمان در یک وضعیت نشسته بودیم. پاها را جفت کرده و زانوها را در بغل گرفته بودیم. نگاهمان به زمین خیره بود. به همه چیز فکر می‌کردم، به گذشته و به آینده‌ی نامعلومی که در پیش داشتم. بی اختیار از روی زمین دانه دانه سنگریزه بر می‌داشتم و در سوراخ‌های کفش‌های او فرو می‌کردم. تمام سطح کفش‌های خواهر بهرامی پر شده بود از سنگریزه. وقتی هر دو کفش‌ها از سنگریزه پر شده یکباره گفت: راستی چی شد منو مریم معرفی کردی، آخه اسم خواهرم مریمه، من می‌تونم هر اسمی داشته باشم به جز مریم!

- طوری نیست منم اسم خواهرم مریمه، اسم کوچیکت چیه؟

- شمسی

- ولی از این به بعد تو می‌شی‌خواهرم و من تو رو مریم صدا می‌کنم.

مریم انگار که به خواهر کوچکترش می‌توپد گفت: معصومه تو چه بی‌خیالی! می‌بینی که اسیر دشمن شدیم اما تو یاد بچگی‌هات افتادی؟ دلت می‌خواد سنگ‌بازی کنی؟ تقریباً نیم ساعته داری سنگریزه توی این کفش‌ها فرو می‌کنی. متوجه نشدی این سرباز عراقی نزدیک اومد و نگاه کرد ولی چیزی نفهمید و رفت.

سرم را چرخاندم. دیدم راست می‌گوید؛ سرباز عراقی نگاه و لوله‌ی تفنگش را از ما برگردانده بود. حالا فرصت خوبی بود. کمی به مجروح نزدیک شدم. دستم را در جیبش فرو بردم و هرچه بود در آوردم. کاغذها را خواندم؛ نامه‌ای مربوط به ستاد جنگ به همراه یک قرآن کوچک جیبی (جزء سی‌ام قرآن) بود.

گفتم: اینکه قرآنه، اون کاغذا هم نامه‌ی ستاد جنگه.

گفت: معطل نکن، کارت شناسایی‌ام تو جیب عقب شلوارمه.

به آرامی و بدون چرخش سر، در پناه مریم با یک دست سنگریزه بر می‌داشتم و با دست دیگر کارت شناسایی را بیرون کشیدم. روی کارت نوشته بود دکتر هادی عظیمی، درجه: سرهنگ، پست: رئیس بیمارستان نیروی دریایی خرمشهر.

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/6 10:7:48
 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای رادیو در زندان بعثی‌ها

ماجرای رادیو در زندان بعثی‌ها
اگر رادیو را بدهی مسئله را یک جور خودم حل می‌کنم و گرنه از استخبارات می‌ریزند و با دستگاه می‌گردند، بالاخره پیدا می‌کنند؛ آن وقت تو را می‌برند انفرادی و بچه‌ها را تنبیه می‌کنند.
 


امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. 
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد. 
 
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت. 
 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنج‌ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
باشگاه خبرنگاران در نظر دارد برای گرامیداشت مقام والای امیر مقاوم و آزاده لشکر اسلام، زندگی‌نامه و خاطرات این شهید بزرگوار را منتشر کند؛ قسمت بیست و سوم این خاطرات به شرح ذیل است:

برای این که تعادل خودم را به دست آورم خودم را به نفهمی زدم و از رضا احمدی خواستم حرف عباس را برایم ترجمه کند. رضا هم از صحبت عباس، یکه خورده بود و رنگش پریده بود. 

با تأنی رو به من کرد و گفت: عباس رادیو می‌خواهد. 

من می‌دانستم عباس بلوف نمی‌زند لذا گفتم: کدام رادیو؟ مگر به ما رادیو داده بودید که حالا می‌خواهید؟ 
 
-همان رادیویی را که از ابوغریب آورده‌اید. 
 
او با دست اندازه‌ و شکلش را نشان می‌داد. 
 
-مگر روز اول که وارد شدیم همه ما را نگشتید؟ حتی داخل شلوارهای ما را هم گشتید. 
 
-اگر رادیو را بدهی مسئله را یک جور خودم حل می‌کنم و گرنه از استخبارات می‌ریزند و با دستگاه می‌گردند، بالاخره پیدا می‌کنند؛ آن وقت تو را می‌برند انفرادی و بچه‌ها را تنبیه می‌کنند. 
 
عباس که نتوانست داشتن رادیو را به ما اثبات کند از من خواست به جان زن و بچه‌ام قسم بخورم که رادیو ندارم. 

من هم خیلی محکم قسم خوردم و به او گفتم اگر قسم مرا قبول نداری، همین الأن بیا تمام وسایل را تفتیش کن. 

قسم من عباس را موقتاً قانع کرد که ما رادیو نداریم. 

وقتی جناب محمودی به بند برگشت استفاده از رادیو را تا اطلاع ثانوی ممنوع کرد و برای بچه‌های نیروی زمینی هم نوشتیم به علت این که رادیو لو رفته آن را خرد کردیم و در توالت انداختیم. 

ما از بابت بند خودمان کاملاً مطمئن بودیم ولی چند نفری از بند مجاور را به علت درگیری به انفرادی برده بودند و احتمال دادیم زیر شکنجه موضوع رادیو را گفته باشند. 
 
بیست روز بود از رادیو استفاده نمی‌کردیم. جناب محمودی با مشورت، مجوز استفاده از رادیو را صادر کرد. 

ما، غیر از "باباجانی" که مسئولیت راه‌اندازی رادیو را داشت، یک نفر از بچه‌های هم سلولی او را به صورت مراقب در تمام مدتی که از رادیو استفاده می‌شد، گماشته بودیم تا از سوراخ کلید سلول تمام محوطه بند را زیر نظر داشته باشد و به محض آمدن نگهبان،‌به ما اطلاع دهد. 

او دیده بود که نگهبان پس از بیرون رفتن از بند پس از ده دقیقه در حالی‌که پوتین‌هایش را در آورده بود به صورت سینه خیز خودش را به پشت در سلول شماره هفت می‌رساند
... "

 

 

 
باشگاه خبرنگاران

 

 
 
دوشنبه 1 تیر 1394  12:42 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها